Category: General

  • آتشکده روشن

    اگر با تو دگر عهدی توان بست

    بیا آن عهدرا باهم ببندیم

    بیا درپای یکدیگر بگرییم

    بیا برروی یکدیگر بخندیم

    —–

    چو آن آتش پرستان، دست درست

    بیا سر سوی آتشتگاه آریم

    بدین بار دگر پیوستیگها

    اهورارا ستایش ها گذاریم

    —–

    اگر از آن شورها کور سویی

    هنوزت دردل ودرسینه باقی است

    بیا آن کور سورا شعله ای ساز

    که ما را آتش دیرینه باقیست

    ——-

    بیا غم های خودرا با هم بگوییم

    که اندوهی فراوان دردل ماست

    بیا باهم بسوزیم وبنا لیم

    که سوزعشق درآب وگل ماست

    ——–

    شعر : از بانو منیره طاها

    برای مادرم/ ثریا / اسپانیا

     

  • بتو : گوهر تابناک

    در اشتباه گذشت عمر من ویقین دان

    که آنچه به ویقین است ، اشتباه منست

    اگر چه بیشتراز هرکسی گنه کارم

    ولی عفو تو بالاترا زگناه منست

    ———

    تو ، زن پاکدل ومهربان ، چقدردیر  به گفته هایت پی بردم .

    روزی کمرت خم شد وگفتی ( گرده هایم ) دردمیکنند ، من نفهمیدم

    از چی حرف میزنی ، زبان ترا از یاد برده بودم وداشتم با کبوتران

    دور حرم ! میپریدم وروی گنبدها تخم طلایی میگذاشتم !.

    اصرار داشتی که به خود بیایم .

    اصرار داشتی پارچه کتانی ونخی بپوشی از پارچه های نایلونی که

    بتازگی در بازار مد شده بود فراری بود ومیگفتی که آنهارااز قیر

    میبافند ، امروز همه آنها بعنوان ابریشم دربازار یافت میشود >>>>

    البته برای کسانیکه خر مهره را از در تشخیص نمیدهند .

    با چه لجبازی واصراری لهجه وزبانت را نگاه داشتی وبا چه حقارتی

    بمن مینگریستی که داشتم اشعار کذایی معاصرین را میخواندم وتو

    حافظ را خط به خط از حفظ میخواندی وبرایم معنی میکردی.

    آنروزها صفا بخش روحم بودی ومایه زندگیم آفتابی بر تاریکیهای

    دلم.

    امروز خم شدم ( گرده هایم ) دردگرفته بودند وتازه فهمیدم که گرده

    کجاست.

    —————- ثریا/ اسپانیا /چهارشنبه—————

  • رجال بزرگ

    آخ ، از این افاده های طبق طبق وابهت های پوشالی پس مانده های

    قجر ویا قاجار  زمانیکه آقامحمد خان ( خواجه ) مرد حکومت ایران

    به دست فتحعلی خان ریش رسیدکه ریش او چند مترطول داشت ودر

    سرش بجای مغز مشتی کاه وروی آن یک کلاه افندی بزرگ بود.

    مدت سی وپنج ماه بر ایران حکومت کرد وحکومت او مصادف بود

    با ظهور قهرمانی بزرگ مانند ناپلئون بوناپارته دراروپا ، دولت

    انگلستان برای حفظ مستعرات خودوبه قدرت رسیدن الکساندر اول

    تزار روسیه که خیلی میل داشت دستی به آبهای دریای آزاد برساند

    کمک کرد ، وایران ناگزیر دردام دیپلوماسی این دو قرار گرفت .

    ناپلئون میخواست که دولت انگلستان را نابود کند ( ایکاش کرده بود)

    وبرای هدف خود تصمیم گرفت اول بر پیکر اقتصادی دولت ضربه

    بزند ( همان کاری را که امروز درمملکت ما میکنند) وبه سراغ هند

    رفت ودست دوستی واتحاد به دربار ایران دراز کردوایران نیز باین

    امید که بتواند خودرا از دست همسایه شمالی نجات داده وقفقاز را

    دوباره به ایران ملحق کند با میل ورغبت دست دوستی بوناپارته را

    پذیرفت .

    اما …..واما بواسطه عدم رشد ملی ووجود رجال خائن در راس

    حکومت وشهوترانی زر پرستی پادشاه وبدون بینش سیاسی دولت

    ایران نتوانست آنطور که باید وشاید از این دوستی ورابطه استفاده

    ببرد

    دولت انگلستان با فرستادن تحفه ها بسوی دربار پول دوست وهدیه ها

    فتحلعی خان ریش را با مزایا ورجال خائنش خریدند وهرآنچه را که

    میل داشتند انجام دادند ودوران زما مداری این جناب ریش به قیمت –

    ضمیمه شدن بهترین ایالتهای شمال غربی ایران به خاک روسیه واز

    دست رفتن استثقلال حقیقی کشور ایران تمام شد.

    حال بازهم افاده ها طبق طبق در سرای هتلهای وخانه های اعیانی

    مانندپر پرنده در پرواز است وایران دارد زیر بار خستگی از پای

    درآمده وکسی نیست که باو کمک کند همه به د نبال زر وسکه و….

    شهرت وانبوه سازیند .

    دولت فخیمه هم دست همهرا خوانده وهرجا لازم باشد نیرو میفرستد

    وآدمهارا میخرد آدمهایی که خیلی آسان خریده میشوند وخیلی آسان

    در راه اربابشان آدم میکشند وخاک سر زمینشان را نیز توبره کرده

    تحفه میبرند.

    ———-از یادداشتهای روزانه خیلی خیلی قدیمی!ثریا/

  • جناب شهردار

    نمیدانستم که این اوست ، همان که بارها باهم تلفنی حرف زده بودیم

    حال ( شهردار)شده وحافظ منافع بزرگان اقتصاد درشهر!او حالا مرد

    بزرگی شده بود بعلاوه خودش سرمایه کلانی رادر بازار لباس وعطر

    وجواهرات ریخته وچهره شناخته شده ای را درراس کارهایش گذاشت

    واو آن معبود دیرین با جناب شهرادر از قدیم دوست وآمد وشد داشتند

    او میدانست با چه کسانی رابطه داشته باشد وچگونه منافع ودرآمدهارا

    تامین نماید .

    آن معبود چنین وانمود کرده بود که قیم وسر پرست یک خانواده فقیر

    است ! تا آنکه روزی من فهمیدم وبه جناب شهردار گفتم :

    خیر قربان آنچه که ایشان در دست دارند متعلق بخود من است وشما

    که واسطه ایشان میباشید باید بدانید که من همه چیز را دراختیار او

    گذاشته ام تا از نفوذش در کشور استفاده کرده آنهارا بفروشدوسهم

    خودرا بردارد وچیزی هم برای من بگذارد !

    اواز حسن شهرت شما هم استفاده کرده وشمارا  واسطه قرار داد

    باید بدانید که من احتیاجی به قیم وحامی ندارم که خود سرپرست

    یک قبیله ام .

    گفت ، عجب ! نمیدانستم !

    جناب شهر دار سری هم باین سوی اقیانوس زد با زباهم تلفنی گفتگو

    کردیم اما معلوم بود که بیشتر از معبود حمایت میکند تا درراه مغضوب

    کلی در رسای آن اشرف مخلوقات حرف زد واورا به آسمان برد

    وشد مرید مرادش که برایش هر چند ماه یک چمدان پر از چیزهایی

    میاورد که کسی از درونش خبر نداشت وخودش مانند یک سگ

    وفادار کنار چمدانهایش میخوبید.

    شهردار بزرگ درکار بازارش کمی شکست خورد لباسها وعطرها

    وجواهرات مجانی را برای تبلیغ به آدمهای کله گنده وسر شناس

    میداد وعکسی امضا شده میگرفت ودر روی میز کارش میگذاشت

    تقریبا دکان او یک نمایشگاه عکس بود .

    بنا براین بدهییها زیاد شدند وبیچاره فروشنده به تیر غیب مرگ گرفتار

    آمد و…..معبود هم با آنچه باوسپرده بودم ، گم شد .

    ————– از یادداشتهای روزانه / دوهزار وچهار میلادی

    ثریا/ اسپانیا/

  • خانه خراب

    این همه قصه فردوس و تمنای بهشت /

    گفتگویی وخیالی زجهان من وتوست/

    « سایه « ز آتشکده ماست فروغ مه ومهر/

    وه از این آتش روشن که به جان من وتست /   ه.الف. سایه

    ————

    من از سیاست واقتصاد سخت بیزارم وبقول مرحوم بیژن پاکزاد

    چه بسا به پول احترام نگذاشتم او هم مرا بحال خود رها کرد تا

    بدون او به زندگیم ادامه دهم وخوشبختانه دراین راه چندان ناکام

    نبودم .

    چیزهایی هست که گاهی باعث عذاب روحم میشوند دلبستگیهایی

    که به» وطنم« دارم وآن مردیکه عاشقانه میپرستیدم وامروز غریب

    درگوشه مسجدی تک وتنها افتاده است وهیچکس بیاد نمی آورد که

    او چه آرزوهایی داشت وچگونه میخواست سر زمین پدریش را

    بسازد وبزرگ کند.

    هرگاه کانال تلویزیونی ویا رادیویی را باز میکنم میبینم همه مشتها

    گره شده وفریادها بلند است نا باورانه باین میاندیشم که بقول فروغ

    چه بسا برای یک بشقاب پلوی دیگر است وسرانجام میبینم که همه

    از یک چشمه آب مینوشند وآنچه ویران است ، ایران است .

    ایرانی که نامش همه جا برده میشود وخودش فراموش شده ، گم

    شده درصرای برهوت وهیاهووجنجال بسیار برای هیچ ، تنها

    گاهی برای حفظ منافع نام اورا میبرند ویا خودشان را مانند یک

    گل کاغذی به سینه مجروح او می نشانند.

    به هرگزینه ای دل میسپاری میبینی درونش خالی وبیرونش پرغوغا

    گمان میکنم دنیا هم دیگر بما احتیاج چندانی نداشته باشد ( چین) وارد

    گود شده ونفت هم دارد برای صادرات ، اما شوروی هنوز به نفت

    خاور میانه محتاج است  وهنوز یک ششم ذخایر نفت کشف نشده

    وپنهان درکشور ما وجود دارد و( رنود) آنرا میدانند، حال چرا باید

    این قدرت بزرگ را از دست بدهیم ودنبال هیاهو باشیم.

    آوخ .پول . پول .اگر دنیای خوبی نداشته باشیم درکجا میتوانیم این

    پولهارا خرج کنیم >

    ویترینهای سر زمین خاور میانه پراز ساعتهای طلا ، انگشتر طلا ،

    گردنبد های برلیان .خیابانها پراز اتومبیلهای گران قیمت وبزرگ

    است ، اما ( یک خانه نداریم ) .

    مارا خانه خراب کردید ، ویران ساختید ، وهنوز هم دست بردار

    نیستید ومرتب آب درلانه مورچه ها میریزید برای یک زندگی ننگین

    ——————————————————-

    ثریا ی آواره .اسپانیا/ هیجدهم آپریل

  • جمعه مقدس

    جمعه مقدس نزدیک است ورزه دارن میتوانند روزه خودرا بشکنند

    یک خوداری چهل وپنج روزه بدون خوردن گوشت والکل وسکس !

    سوگوارن خودرا آماده میسازند تا به دنبال ( او ) روان شوند عیسای

    مصلوب بر شانه مردان سیاه پوش حمل میشود تاج خاری که پیکرش

    را خون آلود ساخته ،درعالم خیال ماریا ماگدالنا را باچهره پوشیده

    از اشک میبنم او با دستان صلیب شده بر سینه بیحرکت به دنبال

    مسیح مصلوب روان است.

    من درخیال آن پیکرم پیکری که درخون ودرد شناور بود،

    پیکری که دستهای میخ شده اش پیام مرموزی داشت مردی که برای

    حقیقت جان داد شنبه وسپس یکشنبه عید پاک همه چیز تمام میشود

    روزه وناهار حسابی درپشت میزهای بزرگ از قبل آماده شده ،

    عیدی بزرگتر از همه اعیاد در روز یکشنبه همه سرشار از ایمان!!

    میشوندشهر آکنده از مردم وزنگها به صدا درمیایند، جمعه خونین

    تمام شده واو به آسمان میرود ودرکنار پدرش مینشیند؟! آن ناجی

    آن نجات دهنده برای نجات همه جان داده بود وبا عروج خود

    به دنیای دیگری ووعده باینکه مردم دنیارا از دردها نجات خواهد

    داد ، او میدانست که زندگی او جاودانه خواهد ماند ، دستهایش

    پاک وبه هیچ گندی آلوده نشده بود ،چه بسا اگر او هم یک عمر

    طولانی میکرد مانند بقیه شهوت دینا اورا دربر میگرفت !

    کسی نمیداند قصه وافسانه فروان است.

  • بیژن بی منیژه

    شب به روی ماسه وجاده های نمناک

    سایه های گریزان در نشیب وفراز

    در غبار شوم شب بر فراز شاخه تاک

    مرغکی از آشیان پرید ورفت

    ————–

    بیژن هم رفت ، بیژن بی منیژه ، پر صدا وپر هیاهوی برای هیچ !

    دلم میخواهد همچنان خواب آلوده باقی بمانم زیر چشمان پرمکروفریب

    اطرافیان خودرا پنهان کنم ، آنها نمیدانند که من از سر زمین شناخته

    شگفتیها گذر کردم ، چه سر زمینی است ، همه ترا میشناسنداما تو

    کسی را نمیشناسی.

    خوش بینی  وخوشرویی بی معنی نوررا میبینی که درآنسوی شیشه ها

    میدرخشد ، سازهای بلندی که گوش ترا میخراشد به همره آوازخوانی

    ناشناس .

    در سر زمین ناشناخته ها ، همیشه آرام هستی وکسی هم نیست تا تو

    مجبور باشی همه چیز را به او بگویی کسی کوشش نمیکند ترا از

    درون تاریکیها نجات دهد تنها ترا از تاریکی میترسانند.

    روزیکه ( او) را دیدم گفتم دیگر تنها نیستم وآهسته آهسته بیرون آمدم

    تا خودراباو بشناسانم اما او تنها یک تندیس بودکه از سنگ ساخته

    شده آتش سوزانی بود که شعله هایش تنها چشمانم را که چون دو

    الماس میدرخشید ، میسوزاند.

    تصورهای من بیهوده بودند او تصویر هوس آلودی را درمن میدید.

    با سر وصدا ازآن سرزمین هم فرار کردم ، اندک اندک تنها شدم

    فرسوده شدم امروز چرا این پرده های خاک گرفته وکلفت را بالا

    میزنم؟ نمیدانم ، شاید برای آنکه درسرز مین ناشناخته  من آرامش

    بیشتر است واسیر دست غولهای بزرگ که خون را با لیوان

    سر میکشند ، نیستم . نمیدانم ، شاید دچار خفقان شده ام ؟!.

    —————————————————–

    ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه 2011.4.17

     

  • چراغ رابطه ها

    دیگر از عشق گفتن وزنجیر آن

    گناه است ، گناه

    دل به افسانه سپردن گناه است، گناه

    فرهاد از کوه بیستون بیزار

    شیرین به خیمه دیگری خزید

    در فضای خیمه ، گفتگو بود ونجواها

    آنچه بود تمام شد

    آن مردم بیخیال که زندگی را

    در دلالی ، زندگی را درلودگی

    زندگی را دراسارت

    در میان خانه های قسطی

    غوطه ورشدن میان حراجیها

    میان فاحشه های باکلاس

    رابطه ها ، پنهان وآشکار

    همچنان ادامه میدهند

    درامید بسته شد

    وکلیدش در چاه ویل گم

    زندگی این است

    با بچ بچ های نهانی

    در بامداد خمار آلود

    زیر یک چتر بزرگ سیاه

    با روسری سبز

    کفش سپید

    به همراه کوله باری از

    ( مواد ) ومشتی خبرچینی

    چند مجله تا شده

    وچند عکس درکنار بزرگان

    وما خود درد این خون خوردن

    خاموش را میدانیم

    باید سمندر وار بر سر شعله ها

    خودرا بنشنیانیم

    ————————

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه مقدس !

  • فضولی !!!!!!

    بچه هارا به یک پارک بزرگ وتازه بردم که درآن از هر کشوری درختی کاشته بودند ، درخت ایران گم شده بود ، همراهم گفت :

    حتما حجاب نداشته آنرا برداشته اند !

    اینتر نت حلال هم به بازار آمد ، فتبارک الحسن والخالیقین مبارک است ، حتما هم پسر وختنه شده میباشد ، ماووس هم باید سطرعورتشرا بپوشاند ولخت دردستهانگردد  وخودرا دریک پارچه سیاه بپوشاند سیمها نباید عریان باشند درغیر اینصورت پس از صدها ضربه آهنی اعدام خواهند شد .

    جلوی دسک تاپ باید یک صفحه سیاه ومشبک قرار بگیرد غیراز نتلاوت آیات مبارکه ومقدس چیزی از آن تراوش نکند به محض آنکه پاسوورد واردشد باید اول بنویسد : بنام خدا ویا بسم ا…..

    وسپس یک سوره مبارکه بخواند.

    عکسهای آنچنانی باید در یک پرونده نامریی حفظ شوند، کنتاک با هیچ اینترنت بی حیا ی داخلی وخارجی نباید داشته باشد فایلها همه باید درصندوق مخصوص با قفل آهنی حفظ شوند .

    وبلاگ نویس جایی دران ندارد ، هنر ، شعر موسیقی ، نقاشی همه از آثار منحله وزوائد وگناه میباشند.

    قبل از شروع کار باید وضوع گرفت واینترنت باید دورکعت نماز بخواند وهر جمعه درنماز سیاسی عبادی حاضر شود.

    هر اسمی که باو میدهند اگر ( خودی ) نباشد باید خود بخود آنرا دیلیت وسرازیر سطل زباله کند.

    همه دکمه ها شماره دارند ولباس مخصوص وبا حجاب پوشیده اند

    یک ضد ویروس گردن گلفت که ویرانگر سایر اینترنها هست دران جایگزین وپدر هرسایت ووبلاگی را درمیاورد.

    هنوز اسمی برایش انتخاب نشده باید استخاره کنند وببیند چه نامی بهتر است تا بر آن بگذارند.

    آخ….مرغ حلال ، گوسفند حلال ، گاو حلال ، قاطر حلال، خر حلال ، اسب حلال کلاغ حلال و…صیغه حلال وزن حلال مرد حلال آخ …بهتر است همین جا تمام کنم والا بدجوری دچار حلال حرومی میشوم !

    یک نویسنده حرامی

  • فانوس

    میخوانم ومیستایمت پر شور ، ای پرده دلفریب رویارنگ

    میبوسمت ، ای سپیده گلگون ، ای فردا ، ای امید بی نیرنگ…سایه

    —————–

    به دنبال آتش فشان جمله ها هستم تا بنویسم دیگر به هیچ چیزفکرنمیکنم باید آنکه درپشت سرم پنهان است آن خودمن را دوباره به دست آورم درست نیست که ذهنم را با تصویرها وتصورهای گذشته پرکنم .

    دراین خانه جدیدم فقر حاکم است وتشخص تمام شد ، یک . دو سه  دراین خانه که هوای ازادی درآن بین درها وپنجره ها دررفت وآمداست باید از نوشروع کنم امروز کمتر به دیگران نیاز دارم تنها کنار میزم مینشینم وبه آفتابی که از پنجره به درون میتابد وهیچگاه تمام نمیشود مینگرم ، میتوانم کمی خیا ل اندیشی کنم باید کوشش کنم تاهمه گذشته هارا فراموش نمایم اینجا چند ساختمان بلند وتازه ساز بناشده از دور آنهارا میبنیم نه از گلدسته مسجد خبری هست ونه از هلال سبز آن که بر سر یک میله میچرخد از خودم میپرسیم :

    درکجا ایستاده ام ؟ واو ( آنکه دوست میداشتم ) حال درکدام اطاق وروی کدام فرش انبر به دست دارد خاکسترها را بهم میزند تا یک ذغال سرخ پیداکند .

    ناگهان هراسی دردلم میپیچد همه چیزرا رها کردم ، خوب بهتراست فکرش را هم نکنم دردنیایی هستیم که لحظه ها حاکمند به هیچ چیز نباید نامی داد وچیزی را نباید تغییر داد یک لحظه درلذت غوطه ورمیشوم خورشید پر رنگ تر شده ار لابلای درختان به درون اطاق میتابد.

    هفته مقدس شروع شده وناقوسها به صدا درامده اند سیل توریستها جاده هارا پر کرده است وقایقها روی ساحل درانتظارمسافر ند ااز دور دستها ناقوسها نواخته میشوند اما خبر از مرگ کسی نمیدهند همه مومنین را به عبادت دعوت میکنند صدای ناقوسهارا بیشتر دوست دارم ناقوسها همیشه با نواختن خود خبر از زندگی میدهند

    ………….ثریا/ اسپانیا/ یادداشتهای روزانه

     

  • شکیبا

    کشتی مرا چه بیم ز دریا / طوفان زتو کرانه ازتست

    گر باده دهی وگرنه غم نیست / مست از تو شرابخانه ازتست

    پیش تو چه توسنی کند عقل / رام است که تازیانه ازتوست…سایه

    ………..

    امروز فکر میکنم که دیگر دوران طلایی من گذشت ، نوبت دیگران

    است امروز سعی میکنم که لحظه ها را دریک کشش وکوشش ثابت

    نگاه دارم شاید روزی ( این لحظه ها) ماندگار شد.

    من با دیدی ناگهانی به دنیا وآدمها مینگریستم حال امروز باید یکا یک

    آنها را بشناسم هفتاد سال برروی زمین گام برداشته ام کامل زاده شدم

    بی نفرت وبی نا هم آهنگی ازمادری قوی وسالم وچه روزهایی در

    کنارش می نشستم وبه قصه غصه هایش گوش میدادم واسرارم را از

    او پنهان میداشتم حال دراین گوشه دورافتاده اورااز دست داده ام –

    بی آنکه درکنارش باشموحال با این نیروی نا هم آهنگ در ستیزم.

    روزی فرا خواهد رسید که این تک کلمه ها هم خوانندگان بیشتری

    پیدا میکنند ، همواره صدایی مانند ناقوس درگوشم می پیچد زندگیم

    مانند همان ناقوس پر سر وصدا بود ضربه میخوردم غرق میشدم ،

    رها میشدم سکوت میکردم ضرباتی که از پشت بر سرم میخورد

    ومرا گیج میساخت امروز درکنار همین تک درخت وهوای صاف

    ووزش نسیمی که با وزش خود فضای خالی را پر میکند به برگهای

    لرزانی میاندیشم که خشک میشوند واز درخت پایین میریزند.

    زندگی ما نیز مانند همین برگهاست سبز میشود ، زرد میشود وسپس

    خشک از تنه جدا میگرددوبر زمین میافتد تبدیل به خاک شده مانندغبار

    دوباره درهوا معلق خواهیم ماند.

    دیگر میلی ندارم به ( آنروزها ) ی خوب ویا بد فکر کنم هیچ میل

    ندارم نگاهم را به پشت سر بدوزم تنها خاطرات کودکیم در ذهنم

    بیدار میشوند بیاد آن تابلویی هستم که پدرم درست کرده بود ، همه

    اسکناسهای از دوررفته داخلی وخارجی با چه ترکیب قشنگی آنها

    را درون یک قاب باریک جای داده بود .

    بیاد آفتابه لگن نقره ای مادرم که در یک چهار گوشه قرار داشت

    وآخرین چیزی بود از زندگی مرفه وپر خاطره اش .

    من امروز هیچ یاد گاری را نگاه نداشته ام هرچه بود بخشیدم تنها

    چند جلد کتاب امضا شده را که در دست انسانهای بزرگی بود نگاه

    داشته ام ، انسانهایی که با شعور خود زیستند وخودرا کامل ساختند

    بی آنکه چشمی به زر ناب داشته باشند ،امروز همه از صادق هدایت

    میگویند گفتن از او ویاد واره ونوشتن درباره اش حکم یک افتخار را

    دارد چرا که ریشه اش از سر زمین دولت ( بزرگ ) آب میخورد ،

    اما کسی از میرزا آقاخان کرمانی واندیشه های پر بارش حرفی بیمان

    نمیاورد که میخواست با اندیشه های پربارش کوته فکری وارتجاع را

    از میان بردارد.

    به ناچار دست به ترک وطن زد وسرش را درباره عقیه اش از دست

    داد. این است زندگی !

    ——————–

    از : یادداشتهای روزانه

     

  • کلاس درس

    در آن روزهای گذشته که مجبور بودم به کلاس درس بروم وایمان را

    یاد بگیرم ، زبان لاتین هم جزیی از درس ما بودومیبایست آنرا فرا

    میگرفتیم  تا بتوانیم قصه ها وافسانه هارا زیر ور کنیم ، همه آنها در

    کتاب بزرگ با حشیه طلای وقرمز ویک نوار پهن جمع آوری شده بود

    جناب ( پدر روحانی)که حکم معلم را نیز داشت مرا به خنده میانداخت

    مانند همه روحانیون عبوس پر افاده وبراق وسیاه پوش بود.

    مانند مجسمه هایی که درمیدانهای عمومی شهر رم نصب کرده بودند

    دران ردای سیاه بلند وبراقش که با یک صلیب بزرگ طلایی زینت

    یافته بود مانند یک هیزم سوخته وخشک بلند بالا وعبوس برای ما

    حرف میزد ساعت خودرا ری میز میگذاشت وهراز گاهی به آن

    نگاهی میانداخت سر ساعت بلند میشد میرفت به اطاق پشت تا کمی

    استراحت بکند ودوباره برمیگشت ، همه حواس من به شیشه های

    رنگی زرد وآب وبنفش وقرمز بود که یک راهبه را نشان میداد

    دست پسر بچه ای را گرفته با یاک کتاب قطور زیر بغلش ویک

    تسبیح بزرگ نیز از کمرش آویزان بود اطاق یکپارچه سفید با

    میز وصندلیهای تیره درگوشه ای از اطاق مریم مقدس کره زمین

    را درمیان دستهایش میفشرد با یک لبخند شیرین وزیبا .

    پدرروحانی با کلمات بزرگ و صدای پر طنینش داشت حرف میزد

    کلماتی که نه صمیمانه بودندونه چندان حقیقت داشتند.

    با همه این وجود میبایست آ نرا باحقیقت یکی دانست وجفت کرد

    هنگامیکه بلند میشد تا برود با پاهای بلند وردای درازش گویی

    داشت تاب میخورد در پشت سر او بسته میشد وسپس راهبه ها

    با هیکل های سنگین خود برای آماده کردن میزمیامدند.

    کف اطاق از مرمر سفید وبوی ضد عفنوی مرا دچار خفقان مینمود

    در این اطاق همه چیز تمیز ، پاک وطلایی بودهنگامیکه پدرروحانی

    برای ادای نماز باز میگشت من نزدیک بود بزنم زیر گریه !

    چشمم به انگشتر بزرگ او خیره میماند یک حلقه طلایی با یک نگین

    بزرگ سرخ رنگ گروهی که با من بودند همه سرهایشا ن پایین بود

    همه آراسته ومن مانند یک مجسمه طلسم شده بودم وشیشه های رنگی

    را میشمردم صدای پدر مقدس از دور دستها میامدکه لکتور را میخواند

    من درغبار گم شده بودم زمین زیر پاهایم سست بود بیاد ریشه هاییکه

    دورپاهایم پیچیده شده بودند میافتادم قوه تخلیم از کار افتاده بود کلمات

    مانند سنگ بر سرم میخورد چشمانم به آن صلیب طلایی بودبا خود

    فکر میکردم مرد جذابی است چرا از دنیا بریده وکشیش شده است ؟

    چرا خودش را تا ابد محکوم کرده که برده این دین غم انگیز بماند

    او شراب مخصوص را مینوشید ونان را به دنبالش میفرستاد نان او

    بزرگتر از همه نانها ی گردی بود که بما میداد.

    چشمان آبی او از پشت عینک سفید دیده میشد ، چقدر این چشمها

    غمگین بودند سپس آوازی را با کلمات لاتین سر میدادوهمه با او

    هم آواز میشدند ( پادره نوستروس) آه خدایا دوباره دنیا بسوی

    بت پرستی وجهالت میرود؟

    ————————–

    از یادداتشهای روزانه /ثریا/ اسپانیا/

     

  • اندوه تنهایی

    ای رزوهای دردآور ، ای روزهای بدبختی

    ای لحظه های بی شگفت ونا خوش آیند

    امروز هرچه بر تو رفت ، از جنون وجهالت رفت

    امروز پنجره های رابطه ها خاموش است

    میان تو وپرنده ها

    میان تو ونسیم ، سنگ میبارد

    امروز ، روز عروسکهای خاکی وکوکی است

    که ( همه چیز میگویند ) همه جامیروند

    بی آنکه بدانند روزی غرق خواهند شد

    ای روزهای بد بختی

    امروز هم کسی نیست تا صدای زنجره هارا

    خاموش سازد ، در شهر کورها،

    من به صدای  کلمه گوش دادم

    من به صدای صوت صوتک ودلقکها دل بستم

    امروز جای بازی من زیر میز است

    وآنها که زیر میز بودند

    کم کم به روی میز خیز برداشتند

    امروز ما همه قاتل یکدیگریم

    وبرای قضاوت درعشق ، کوریم

    امروز من همه قابلیتهایم را

    در جیبم پنهان کرده ام

    امروز روز دلقهای روی میز است

    که درپشت صحنه برای ذره ای عشق

    با صدای پای باد درحرکتند

    صدای باد میاید ، ای روزهای بدبختی

    ما هرچه را که داشتیم ، از دست دادیم

    بی چراغ به راه افتادیم

    ماه در شب تاریک پشت ابرها پنهان بود

    خاطرات کودکی فراموش شد

    وبجایش خدایان دروغین روی یک مکعب سیمانی

    به خودنمایی پرداختند

    ودر حوض ماهی ( فردا وآزادی ) شنا کردند

    وتا دنیای ساکت ما ، مانند ریشه های هرز

    قد کشیدند

    امروز ، فردا، وهیچگاه روز ما نخواهد بود

    چشمان روباه مکار بیدار است

    ————————- ثریا/ اسپانیا / دوشنبه

     

  • مجسمه

    تو مرده ای ، وشب هنوز ادامه دارد

    گویی ادامه  همان شبهای بیهوده است

    ……

    خیلی مایل بود که مرا ویران کرده واز نو بشکل خودش بسازدوباخود

    ببرد

    باو گفتم ، برای ساختنم خیلی دیراست آرزویی هم ندارم بسان تو شوم

    بیهوده وانگل ، بر این ساحل سوزان لمیده ام دراین روزهای آفتابی

    وگرم ودرخشان ، به قایقها می نگرم که یکی پس ازدیگری روی

    آبهای لاجوری درحرکتند من شاهکار خودرا آفریده ام دیگرکاری ندارم

    دوست دارم بنویسم د ر آنجا که توهستی نمیشودنوشت ،

    دوست دارم از کسانی یاد کنم آنجا که توهستی نمیشود ازهیچکس

    یاد کرد تو خودرا در نخ های رنگارنگ پیچیده وپنهان کرده ای

    روزی برای تو مینوشتم باشور والتهاب وچنان شوری داشتم که تب

    میکردم ، به تو الهام میدادم امروز برای ساختن آن پل خیلی دیر است

    دیگر نمیتوان به زیر درختان بید رفت وساعتها دراز کشید وآسمان را

    تماشا کرد تو سالها درمیان زنان ودختران ( فروشنده) گشته ای حال

    امروز میخواهی با یک دستمال سپید وتمیز خودرا پاکیزه کنی وسپس

    آنرا درجیبت بگذاری دیگر مرد جوانی نیستی غروری هم درتو نیست

    چیزی برایت نمانده یک شهرت رعد آسا وشیشه ای .

    من انگشت خودرا درچشم سرنوشت فرو میکنم وهمان یک چشم اورا

    نیز کور خواهم کرد.

    تو درخطوط اصلی جوانی من دست بردی وآنرا خط خطی ساختی

    ومن دراولین تبسم خود گریستم ودیگر هیچگاه نتوانستم جوانی خودرا

    بیاد بیاورم وتو به اعتبار قلب سنگی خود بی اعتباری برای خود

    به دست آوردی.

    ……………..

    ثریا/ اسپانیا/ از: یادداشتهای روزانه!

     

  • زبان خدا

    سلام ، ای شب تاریک  ، ای شبی که چشمان مسلح ! بیدار است

    امروز درحفره های آهنی ایمان واعتقاد گم شدم

    در کنار جویبار خونی که از سینه مردان روان است

    ودرکنار ارواح ( مهربان) که طناب داررا میبوسند

    وبوی باروت را به حلق فرومیبرند

    من از دنیای اسرار  ونجواهای بی خاصیت سخن میگویم

    واین دنیای ما ( لانه جانوران است)

    لبریز از صدای ریختن گلها بخاک که همیشه در ذهن

    خود ، گره های طناب داررا شماره میکنند

    میگویند ، خدا یک وجود واجب است !

    درتمامی اشیاء موجود است

    زبان خدا چیست؟

    زبان این وجود بی واجب را چه کسی میداند؟

    میگویند : او با عشق به جهان نظم داد

    میگویند : او خورشید وستارگان را به جنبش وا داشت

    او کیست ؟ کجاست ؟ وچه کسی زبان اورا میداند؟

    از آنسوی ( پرچین ) بمن گفت ! حق با کیست ؟

    حق با کیست ؟ آن حس گمشده من ، چون بادبادکی

    بر روی بام مه آلود این جهان سرگشته بود

    امروز  از ورای روشنایی خورشید تاریکیها را میبینم

    ونمیدانم حق کجاست وزبانش چیست ؟!

    —————————————-

    ثریا/ شنبه

     

  • نقش دیگری

    بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم

    به پای سرو آزادی سر ودستی بر افشانیم

    شرار ارغوان ، واخیز خون نازنیناان است

    سمندر وار جانها بر سر این شعله بنشانیم

    الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب

    که ما کشتی دراین طوفان بسودای تو میرانیم——–آینه درآیینه

    —————

    این بهار هیچ شباهتی به بهاران گذشته نداشت ، نه عطر آنروزها

    به مشام جان رسید ونه بلبلی آ واز سر داد ونه پرندگان آوازشان –

    دلنشین بود ، کلاغی از دوردستها قاری زد ورفت برای یک قالب

    صابون .

    دیگر گل زنبق آبی درهیچ باغچه ای نرویید ودیگر عشق افسانه ی

    نخواند تا با نفسهایش سرمای درون را گرم نماید .

    توت فرنگیهای رنگ شده رویهم انباشته درمیدان بازار سر گذربچشم

    میخوزرد همه بد منظره وزشت ، پروانه هابا سکوت روی شاخه

    گل سرخ مینشینند هیچ چیز مانند گذشته نیست .

    بیاد ایام کودکی بودم که تابستان وپاییز آرام میامد وآرام میرفت بارها

    گل حسرت درسینه ام شکفت ، وبوی گل بنفشه یاس وگل شب بوبا

    شکوه همیشگی میشکفتند وامروز همه پژمرده اند .

    چه سالهای با آنها زندگی کردم درختان سرو وصنوبر بمن گوش

    میسپردند وچشمه ظغیان کرده آبشاری از بالای کوههای سرازیر

    بود وبا شیوه خاص خود آواز میخواندو بستر گلها را احاطه میکرد

    امروز دیگر صدای ویلن ونوای نی از دور دستها بگوش نمیرسد

    آواز کوچه باغی مردان شب خاموش شده وبازار سیاست سکس

    جای همه آنهارا گرفته است .

    به هرکجا روی میکنی سیاست مدارن خردو بزرگ مشغول بافتن

    گلیمی هستند که بی سروته همه پنه لوپه های زمانه اند که میبافند

    ومی شکافند دیگر حتی آرزویی هم دردل نیست که بتوان با آن

    خودرا فریب داد تنها اندوه وغصه ها برای آنچه که دیروز بود

    وامروز دیگر نیست وآنها که زنده بودند وامروز درخاک پوسیدند

    ثریا/ اسپانیا/ جمعه.

  • ژاپن دوم ویا سوم ؟

    روزی روزگاری در آرزوی این بودیم که یک ژاپن دیگری شویم

    درمنطقه ! وامروز باید دستها را به دعا برداریم که سرنوشتی نظیر

    ژاپن نصیب هیچ سر زمینی نشود ، آن مردم سخت کوش وبی آزار

    که پس از جنگ دوم جهانی دست به سازندگی کشورشان زدند واز

    تمام کشورها جلو افتادند امروز حتی آب برای نوشیدن هم درآنجا

    پیدا نمیشود .

    با این دیوانگان حریص وبی مغزی که بردنیا حاکمند معلوم نیست که

    سرنوشت بشر به کجا میانجامد وچه کسانی درپشت پرده نخ این

    دلقکهارا به دست دارند وبه میل خود میرقصانند ؟!( مرکز سرمایه

    سازمان خواربار) ؟ یا ( مرکز بزرگ بانک جهانی ) ؟ که کم کم

    کفگیر به ته دیگشان خورده وخیال دارند به پرورش حشرات بپردازند

    تا آنهارا جایگزین خوراک بشر سازند بنی آدم هم بنی عادت است

    وفورا به همه چیز عادت میکند ( مانند کوکا کولا !! ) ! دراین میان

    آنچه که مهم نیست جان آد می وزندگی بشر وسرنوشت زمین است

    هنوز کشورهایی وجود دارند که دست گدایی بسوی این بزرگان

    دراز کرده ودرازای پرداخت پول ته مانده انبار مواد غذایی را

    میگیرند دیگر کمکهای ( مجانی ) تمام شد کمتر زمینی برای –

    کشت وکشاورزی باقیمانده تنها چند باشگاه برای پرورش انگور

    وساختن شراب !وکارخانه شر ابسازی ، شرکتهای چند ملیتی

    بی توجه به مرزهای ملی برای فعالیت به تمام نقاط دنیا پرمیکشند

    همه جا به دنبال مواد خام میگردند وآنگاه با پیشرفته ترین –

    تکنو لوژیها وبهترین فنون مدیریت وبازار یابی برای تولیدو توزیع

    با کمترین هزینه وبیشترین سودکار میکنند.

    قاره بزرگ آنسوی اقیانوسها میداند چگونه مردم را گرسنه نگاه دارد

    تا به موقع بتواند به آنها ( گندم) ! بفروشد و….دنیای کمونیست هم

    تمام شد دیگر واهمه ای نیست وساکسیفون بزرگ پرسرو صدا در

    قله های یخ بسته سر زمین آلاسکا تهدید بزرگی است برای انهدام

    بچه های بدی که گوش به ارباب نمیکنند بر سرشان آن میاید که برسر

    ژاپن آمد وما…… اسب را رها کرده تنها قاچ زین راچسپیده ایم

    وهرروز به رنگی بت عیار درمیاییم بی هیچ نتیجه ای .

    ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه

  • تن من، پیوسته مشتاق توست

    توده هایی که قرنها درکمین فروریختن شهرها میباشند تا از راه برسند

    وبه غارت مشغول شوند !………..؟

    ———————————————————

    او حرف میزد ومن از شنیدن حرفهایش لذت میبردم ار آن چهره

    مهربان ، شاد ، آن پوست زیبای آفتاب خورده وبافت محکم آن بازوان

    آن گردن ، آن گونه ها ، آن چشمان رخشان که درآن حتی یک سایه

    تفکر ، یک اندوه یک ترس دیده نمیشد گویی همه دنیا درمیان بازوان

    اوست .

    باو فشار آوردند که از کشور برود اما او ماند وگمان میبرد که امکان

    این را خواهد داشت تا اندکی از رنج مردم ستم دیده بکاهد وآنهارا

    یاری دهد ، او درعمیقترین زوایا ی تنهای زندگیش بی آنکه دیده شود

    کمک های خودرا به خانواده های تهی دست میرساند اودرپنجاه

    سالگی مانند ورزشکاران جوان ، چابک ونرم بود وتوانست تا

    سالها زندگی را با همان سلامت اندیشه ادامه دهد.

    اما طبیعت وقانون آن قوی تر بودند واورا وجانش را به یغمابردند

    —————-

    نسیم از دردخاموش است

    نور درپشت پرده پنهان

    رنگ پیراهن مردان وزنان سیاه است

    سیاه

    و از آن سیاهی آسمان تیره شد

    رود بودی روان به سیر وسفر

    به دریا رسیدی ، دریا طغیان کرد

    گل سوری با خورشید یکی شد

    شیره آفتاب را مینوشید

    گلاب از مرگ گل می چکید

    وجان من بسته به جان تو بود

    پرده نازکی مارا از هم جدا ساخت

    بدورد بر تو ای روشنایی صبح

    بدرود ، هنوز درجنگل وهم وخیال

    گم گشته ام

    ———–

    ثریا/ اسپانیا/ چهار شنبه

  • یاد شیراز

    تا تو با منی ، زمانه با من است

    بخت وکام جاودانه بامن است

    تو بهار دلکشی ومن چون صبح

    شور وشوق صد جوانه بامنست

    یاد دوشینت ای امید جان

    هرکجا روم روانه با من است————-هوشنگ ابتهاج

    هرگز بر ای( میم ) امکان تنها ماندن با این آشنای زیبا نبود

    تا آنکه روزی یکدیگر را در ( شیراز ) ملاقات کردند ، برای

    یک سفر چند روزه هر دو بنوعی خانه را ترک گفته وبا پاگذاشتن

    روی کارهای روزانه درهوا پیمایی که آن دورا با خود میبرد دست

    یکدیگررا فشردند، زن گفت

    سرانجام رفتیم  واز کنار معشوق تکان نخورد سپس در هرج ومرج

    بازار مسگری وشلوغ توانستند به رمز وراز عشقشان پی ببرند،

    چکش مسگر ها بر روی دیگهای مسی گوش آن دورا کر میکرد .

    به چند کوچه نزدیک وتنگ وزیبا پناه بردند واو بی اختیار زن را

    درآغوش کشید ، هردو بر ای چند لحظه به آسمان رفتند وسپس

    بر گشتند ، زن جوان رنگ چهره اش ارغوانی شد ونگاهش را به

    روی زمین انداخت وبه آرامی گفت

    آیا کار دستی میکنیم ؟ بهتر نیست فراموش کنیم ؟

    مرد گفت : فراموش کنیم ؟  من یازده سال بانتظاراین لحظه بوده ام

    من عاشقم ، وعاشق به هیچ چیز غیر از معشوق خود فکر نمیکند

    وهیچ کسی را نمیشناسد دراندیشه بودن باتو شب و روز مرا میگرفت

    آه ، عزیزم بامن فرار کن ، با هم خوشبخت خواهیم شد!

    زن جواب داد : خوشبخت خواهیم شد؟ با آن زنجیرهای کلفتی که

    به دست وپاهای ما قفل شده وبا آن زندان بان ، آه چگونه میتوانیم

    فرارکنیم ؟  او با چشمان زیبا وشفافش که برق عشق از آنها میتابید

    نگاهی موقرانه وسر زنش آمیز باو کرد وادامه داد

    از کجا دانستی که منهم ترا دوست دارم انکار نمیکنم منهم ترا دوست

    دارم وغالبا آرزو کرده ام که ایکاش تو همسرم بودی تو اولین کسی

    هستی که دراین شور وبلوا ودرمیان این قوم ظالم مرا درپناه عشق

    خود گرفتی ، متاسفم که باید بگویم این عشق ادامه دار نخواهد بود

    من بابودن کنار همسرم که چندان دیگر دلبستگی باو ندارم چرا که

    نه عرق مردی در او مانده ونه شرافت مردانگی یعنی همه آنچیزی

    را که تو داری او فاقد آن است اما باید با اوباشم ، تو نیز کشتی بان

    یک کشتی بزرگی هستی که سکان آن به دست توست باید آنرا هدایت

    کنی با فرار ما همه چیز بهم میریزد ، کار تو ، دوستانت ، خانواده

    وفامیل وآشناییهایت ووجهه تو درجامعه  و…..من با بچها .

    او بفکر فرو رفت وگفت هیچ چیز دردنیا بیشتر از تو برایم پرارزش

    نیست اما بخوبی میدانست که نمیتواند قهرمان باشد وکشتی را رها کند

    وبا معشوقه به یک ساحل آرامی پناه ببرد اجتماع از او مرد بزرگی

    ساخته بود وزن میرفت تا مردان وزنان بزرگ دیگری را بسازد.

    به دیدار حافظ رفتند هردو در دل نییتی داشتند که آنرا پنهان میکردند

    سپس به زیارت شاه چراغ وسعدی ودر آخر باغ ارم شیراز وساعتی

    بعد میبایست بسوی پرنده آهنیین برگردند  تا آنهارا بخانه برسا ند

    خانه ای که برای هرکدام حکم یک زندان را داست

    به میم

    ثریا

  • باز هم …..او

    کشتی مرا چه بیم زدریا

    طوفان از تو وکرانه از توست

    گر باده دهی وگرنه ، غم نیست

    مست از تو ، شرابخانه از توست………ه. الف. سایه

    ———————————————–

    خرده گرفتند که چرا اورا تا آسمان بالا بردم وبه مقام خدایی رساندم

    او برای من همان حکم خداوندگار را دارد، صدای او مرا به راههای

    اسرار آمیز میکشاند ، ما عادت کرده ایم که ( آشغال ) پرست باشیم

    وآنهارا پرورش داده وجایزه دهیم ، آنهارا ستایش کنیم وآثارشان را

    در قاب طلایی بگذاریم وبه بازار بفرستیم درحالیکه او صبورانه

    میخواند وصبورانه زندگی میکند .

    ما خیلی زود از کنار آوازخوانان زندگیمان طرد شدیم و اما او دانست

    وبما تعلیم دادفرزندان برومندی را برای جامعه تربیت کرد.

    پاواراتی وپلاسیدو دومینگو بر شانه مردم وحکومت خود نشستند وبالا

    رفتند وما بهترین وبی نظیر ترین آوازخوان خودرا رها کرده ایم .

    او معلم بزرگی است ، شعر را خوب میشناسد، خطاط بی نظیری

    است.

    آهنگساز ونوازنده ودر آخر آواز خوان است او مجموعه ای از تمام

    فرهنگ ایران زمین است اورا نباید دست کم گرفت .

    من ، این عاشق مو سپید برایش میخوانم :

    این قلب با عشق او پا برجاست  ودر پرتو جوانی میطپد ،

    از لابلای موهای سپیدم  آتشفشانی فوران میکند ، چون سحرگاه

    بهاری ، این عشق روحانی پاک وخالی از هرپلیدی است.

    ستایش است من درصدای جادویی او نفس بهاران وگرمای کویر را

    احساس میکنم.

    آیا من میتوانم  این احساس شگفت انگیز را که لبریز از خود آگاهی

    است ودانه خدایان را دربر میگیرد خود پسندی بنامم؟ ویا تعارف ؟

    یا خودنمایی ؟ من همه عمرم با این گونه تظاهرات جنگیده ام احتیاجی

    ندارم با سنجاق کردن خود به لباس دیگران به شهرتی کاذب دست

    یابم ، بخصوص دراین زمانه  که شهرت خریدنی است ومانند

    حباب روی آب میترکد وهمانند پر کاهی در سراشیب آبشارهها

    گم میشود اگر چه ( پدرخوانده ) هم پشتیبان باشد !

    مانند همان اشخاصی که نفس خودرا بر همه چیز ترجیح میدهند

    برای نفس خود  درمحفلها نشستند ونواختند وسکه ها دریافت کردند

    هیچکس را من مانند بعضی ها ندیدم که تااینهمه ستایشگر نفس

    خویش باشند آنها امیال نفسانی خودرا بر همه چیزدر دنیا ترجیح

    میدهند ، مانند همان قهرمان قدیمی کتاب ( گوته – فاوست )!

    من راه اورا دنبال میکنم که یک راه انسانی است نه بیشتر .

    ——- ثریا. اسپانیا . دوشنبه 4/4.