Category: General

  • آواز محلی شیرازی

    دختر شیرازی جونم جونم شیرازی

    وطنت بمن بفروش تا شوم راضی

    وطنو میخوای چکنی ای بی حیا امیر

    وطنو میخوام تا شوم از توراضی

    دختر شیرازی جونم جونم شیرازی

    وطنو بمن بفروش تا شوم راضی

    وطنو همه میخرند ای بیحیا امیر

    پولارو برسون تا منم شوم راضی

    میدم اونو بتو ولیکن نرخش گرونه

    پولارا بفرست تا شوم راضی

    آ….ی آلا ای دختر شیراز ی

    آ….ی الا ای امیر تاج سر من

    حلات باد آب ووخونه من

    به هر راهی که رفتی زن گرفتی

    بکن یادی از خونه ویرونه من

    آ….ی دلم دلم دلم وای وای وای

  • دنیای امروز ما

    سیستم اقتصادی غلط دنیا بهم خورده وهمین باعث شده است که همزمان همه کشورهادچار ورشکستگی مالی وتهی شدن خزانه وبالارفتن ارقام مواد وخلاصه قرضه های بین الملی شوند.

    در این بین دسته ای از دلالها ومال خورها وبساز بفروشهای ودهاتیها ناگهان به میلیونها ثروت رسیدند بخصوص درسرزمین گل وبلبل ومهد دانش وفرهنگ ما ، ومیدانیم که با این گونه ثروتمندان نوکیسه هیچکس غریبه نیست .

    همه اصل ونصب ستاره خانم را خوب میشناسند وهنوز هم خیلی هاشان زنده اند وراست راست باچشمان لوچ وکج وکوله به عزراییل چشمک میزنند.

    ستاره خانم هر تابستان خدا راهی وطن عزیز میشود وبا چند چمدان سبزی خشک وآجیل وشیرینی های بسته بندی شده وآشغال مخصوص صادرات! بر میگردد وآنهارا به یکی از همشهریان میدهد تا بفروشد او هم چند یورویی روی آن میکشد وبه خلق الله که حسرت به دل یک گزکچی هستند میفروشد.

    فقط من میدانم که این ستاره خانم چقدر دلش میخواست یک نیم تاج الماس میگذاشت روی موهای خاکستریش ودرمیان شهر میگفت که این از جدم شیرین خانم بمن رسیده است !!!!درست مانند همین دوشسهای پیر واز کار افتاده قدیمی که نیمتاجشان را گم کرده اندویا جا گذاشتند!

    ستاره خانم دشمن شماره یک پرو.ین خانم است ومیخواهد سر به تنش نباشد سایه اورا هرجا ببیند باتیر میزند ، به درستی کسی نیمداند که ستاره خانم ازکجا آمده است ؟ گاهی میگوید از ئژاد قدیمی آریایی هستم  زمانی میگوید جدم از اصفهان آمده ومادرم اهل تهران است اما واما همه میدانیم که پدرش عراقی بوده ودر کنار کوره های آجر پزی روزگار میگذرانده است ، ستاره خانم چند برادر وخواهر هم دارد که دور دنیا مشغول کارهای شریف میباشند.

    حال اگر دست به دل پروین خانم بگذاری دیگر ترا ول نمیکند وتا صبح میخواهد با قسم وآیه ترا راضی کند که راست میگوید:

    به او خدای احد وواحد وبه جدم قسم ، پدرش با شکم گرسنه وتن لخت می آمد پشت درخانه مرحوم ابوی خدا بیامرز تا لقمه ای خیرات بگیرد حالا دم دراورده تنبانش دوتا شده معلوم هم هست از کجا این پولها باورسیده درایران جاکشی میکرد وخانه اش جای زنان هرجایی بود زیر پوشش لباس فروشی ، اصلا از همون اولش تقصیر من بود که اونو بخونه ام راه دادم ،

    تورو خدا ببین این بی اصل ونصب وبی سرو پا وبی پدر ومادر چه جوری سعی میکنه به ماها که جد اندر جد اصیل وجدمان معلوم است واصل ونصب دار بودند افاده بفروشد؟! .

    حالا تاحرف بزنی یکی از پسر هاش هتل دار است دیگری نیمی از شهر دوبی را خریده وسومی میخواهد رییس کمون اروپا شود !

    پروین خانم میگفت ، میگفت ، میگفت ماهم گوش میدادیم تا ناگهان سر وکله ستاره خانم از دور پیدا شد !!!

    تا چشم پروین خانم باو افتاد ، گفت الهی قربون اون شکل وشمایلت بروم از دور با خودم میگفتم این شاهزاده خانم کیست که اینطور با وقار میاید همین الان صحبت شما بود واصل ونصبتان ونجابتان !

    بعد رو بمن کرد وگفت : نه دخترم ! همین نبود ؟  سرم  راپایین انداختم ورفتم وباخود گفتم همان بهتر که باین جماعت دمخور نیستم .

    ثریا/ اسپانیا/ از: یادداشتهای روزانه

     

  • جمعه ها

    یک عصر داغ بهاری است

    درختان بامید نسیمی خنک ایستاه اند

    غربت با من همچنان همراه است

    عصر غم انگیزی اسنت

    ما ؛ این افتادگان شب از حریر مهتاب

    چون یک غریق خسته در آبگیری تنگ

    دست وپا میزنیم

    غروب غم انگیزی است

    تنهایم ، دیدگانم بانتظار ، پشت شیشه روشن

    همه جا سبز است ، سبز درسبزی

    ونقشی ازیک صحرای برهوت ، اما سبز

    به دنبال چشمان روشنی هستم

    چشمانی که درتاریکی کویر مانند دوالماس میدرخشیدند

    آن دو الماس روشن ترا زخورشید بود

    بی تو امروز عذاب دیگری است

    با تو بودن نیز عذاب است

    دراین غروب بهاری  ، اینسان بیقرار

    های های مستان پیچیده در بن بست کوچه

    کوهها درخیال پاکیزه بودن تا مرز غروب

    اینجا، تاریک تراز همیشه است

    دریچه ها بسته اند

    انتظاری بی سر انجام

    بانتظار جای پایی ، زخمی ، باز شدن دری

    جمعه جانان وگلگشت عیاران

    ومن تنها ، درانتظار  باز شدن یک در

    وسلامی .

    ثریا/ اسپانیا/ جمعه

     

  • به تو : مادر داغدار

    در شروع آفرینش ، ستارگان

    خوش درخشیدند بر روی جهان

    آه ، چه زیبا بود این نقش فلک

    آه چه زیبا بود این رقص دختران

    روزی مردکی فریا زد از بین شما

    این رقص سلسه ناقص است دربین شما

    یکا یک دختران گم شدند اندر میان

    سلسله ناقص ماند ای گمرهان

    نغمه زیبایشان خاموش شد

    رقص گویایشان نابود شد

    همه گویند : یکی بود وهیچ نبود

    او بود چشم وچراغ این زمان

    حال یک یک خاموش میشوند

    در پشت های هوی ناله ها وگریه ها

    آه ای دریغا  گم شد آن فاتح ما

    گم شد رفت آن تاج و ستارگان

    حال از چه میجویید آن رفته را نشان

    کز پیش رفتند دختران وپسران

    درخمشی شبانگه گر یستم باتو ای مادر

    کز تو گم شد آن نگین وآن تاج وآن اختران

    ما همه گواهان این سرزمینیم واین دیار

    بیهود ماتم مگیرید بر ابلهان وخیمه دار

    با توام ای مادر ،

    تودرهستی ات پرده افراشتی

    جدا از نیمه ها ، نیمه دیگری داشتی

    جدایی افتاد درجان من

    او بود موجب ایمان من

    از آن اشکها وشادیهای دور

    از آن رویا ها وبیداری دور

    اینک بر شب نشسته  خوارو خفیف

    خفته بر سیلاب روزگار زار ونحیف

    ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه : تقدیم به فرح بانو وهمه مادران داغدار

     

  • برادر بزرگ

    بر روی ما نگاه خدا خنده میزند/ هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

    ما چون زاهدان سیه کار خرقه پوش/ پنهان زدیدگان خدا می نخوردیم

         » فروغ فرخزاد «

    در آن زمانها که هنوز انسانها انسان بودند وهنوز دنیا باین شکل  فجیع وبیرحم درنیامده بود وهنوز پدر ومادر احترامی داشتند وبرادر بزرگ همیشه جانشین پدر بود ، شاعران ونویسندگان پیوسته درنوشته ها وسروده هایشان  همیشه فلک غدار وشانس بد وستاره تاریک  رالعنت میکردند ، همه عوامل طبیعیی مور شماتت ولعنت قرارمیگرفتند ، اما هیچگاه کسی بفکر برادر بزرگ نبود که چگونه باعث ویرانیها میشود !

    این برادر بزرگ همه جاحضورش پیدا بود درزندگی دخترکی معصوم که عاشق برادرکوچکتر شده حال باید اورا از سررا برداشت چرا که گوساله ای را علف میدادند تا درآتیه برایشان گاوی نه من شیر ده شود

    برادر بزرگ درخدمت خلق محروم ! برادر بزرگ در خدمت ایمان برادر بزرگ ، درخدمت قدرت مافیایی وبرادر بزرگ در صدر هیت رییسه کمیته ها .

    امروز این برادر بزرگ است که جانشین پدرخوانده ها ویا پدران است.

    در آن زمان هنگامیکه برای دیدن » او « به زندان میرفتم مردان یونیفورم پوشیده دورم رااحاطه میکردند ومن خودرا بکناری میکشیدم وبا عجله میخواستم از کنارشان بگذرم ناگهان زنی چاق درحالیکه چادر نمازش را به کمر بسته ویک روسری سفید نیز با سنجاق زیر گلویش سفت کرده وبد ؛ میپرسید :

    آهای کجا ؟ بااین عجله ، بیا اینجا ببینم ، ومرا به داخل یک پستو میکشید که با یک پرده کهنه ورنگ رو رورفته از بقیه اطاق جدامیشد مرا لخت میکرد وبه همه جای بدنم دست میکشید غذا ومیوها را دستمالی میکرد لباسهای شسته واطو کشیده اورا مچاله میکرد وبمن میداد ، میپرسیدم دنبال چی میگردی > میگفت ؛ خفه شو

    دراین هنگام با یاس ونا امیدی به این بیگانه ها مینگریستم وبه تدریج احساس ضعف بمن دست میداد روی پلکان مینشستم آنها آن مردان یونیوفورم پوشیده گرد مرا احاطه میکردند ویک از آنها با صدای بلند میگفت :

    میدانی رفیق ، زنان این مردان زندانی برای ما حلالند ومیشود با آنها همه کار کرد. من تکان میخوردم وناگهان ازجای برمیخاستم وخودم را به درون حیاط میانداختم وجلوی پله ها بانتظار نوبت بودم تا صدایم کنند .

    روزی نامه ای برایش نوشتم ودرون جیب پیراهن او گذاشتم ، در حین گشت دوم نامه به دست یکی از این یونفورم پوشها افتاد نامه را خواند گویی دلش برایم سوخت وگفت :

    زن بعد ازاین نامه هایت رابا پست بفرست  ما به دست او میدهیم ونامه را پاره کرد و….او بیخر از آنچه که درخارج از زندان بر سر من میامد بانتظار صفحه شطرنج بود.

    برادر بزرگ باو دستوراتش را میداد درهمان بند وهمان زندان .

    امروز با آن روزها فرق چندانی نکرده است تنها وحشی گریها بیشتر شده بی آنکه چیزی در اساس تغییری داده شود من چندان تعجب نمیکنم از آنچه امروز بر سر زنان ما میاید چرا که خود یک از همین قربانیها بودم.

    نه کسی برایم دل سوزاند ، نه کسی برایم آوازی خواند ونه کسی به سینه پرزخمم مدالی زد.

    بی نیاز از همه این بازیچه ها راه خودرا ادامه دادم.

    ثریا/ اسپانیا/ از یادداشتهای روزانه

  • گناهکار بزرگ

    نه درمسجد دهندم ره ، که رندی/ نه درمیخانه ، کاین خمار خام است میان مسجد ومیخانه راهی است / غریبم ، عاشقم آن ره کدامست ؟

    من با چهار ژائر کیش های مختلف دوست شده بودم از قضای روزگار ، این چهار زن وزائر همه از بزرگان ادیان خود بودند

    یکی مسلمان ، یکس مسیحی ، یکی یهودی وآخرین آنها یک بهایی خانم مسلمان بمن میگفت :

    باید روزی چهار بار سرت را روی زمین بگذاری وهزار بار بگویی  العفو العفو ؟ پرسیدم چرا ؟ گفت برای آنکه همه ما گناهکاریم وگاهی گناهی ازما سر زده ؟! گفتم با این تریب ممکن است من دچار خونریزی مغزی شوم وحال چرا باید بگویم العفو وچرا نباید بگویم بخشش یا چیز دیگری؟

    گفت : نه ! قبول نیست خدا قبول نمیکند !!

    رفتم بسوی بارگاه وخیمه گا ه وخانگاه ، دیدم آه آنجا ابدا جای ما نیست نه دستی درکار سیاست دارم ونه تجارت ، فقیری ، از راه رسیده میخواهد خودرا بخدا نزدیک کند .

    گفتند نه! اینجا جای گداها نیست ، جای مردان بزرگ است !!!

    رفتم بسوی مادر روحانی ، گفت :

    هیچ مجله وکتابی را نباید بدون آنکه من ببینم بخوانی وهیچ کانالی را بناید غیرا ز کانال مسیحیان ببینی وهر هفته باید به نزد پدر  روحانی بروی وبگویی من گناهکارم وطلب بخشش کنی ؟! گفتم من گناهی مرتکب نشده ام ، نه کبیره نه صغیره . وسپس پرسیدم چرا به اینهمه فقیر وبیچاره که درگوشه وکنار خیابان از گرسنگی وبدبختی دررنج وعذاب هستند کمکی نمیکنید ؟ گفت :

    دخترم اینها همه از کناهکاران هستند ! فهیمدم دزد گناهکار نیست ، آدمکش گناهکار نیست ، فروشنده مواد مخدر واسلحه ، گناهکار نیست فقیر گناهکار است ، دراصل فقر گناه است .

    رسیدم به یکی دیگر ازآنها آنها که خودرا اولین وآخرین میدانند . خانمی بلند بالا معلوم بود درجوانی زنی زیبا وفتان بوده هنرپیشه ،دوبلور و…حال رهبر قومی شده که خود فرزند برحق الله میدانند او نیز میخواست روح وجسم آلوده مرا شستشو دهد چون گناهکار بودم وگناهم این بود که نتوانسته بودم با رهزنان ،ودیگر زنان همراه شوم

    درکنج خانه نشسته بودم وسوزن صدتا یک قاز میزدم  واین گناه بزرگی بود .

    وآخرین آنها زنی از کیش یهود بود یاد ش بخیر که زنی بی نظیر وصاحب اعتبار وتحصیل کرده وبا فرهنگ بی آنکه هیچ حساسیتی وتعصبی نسبت به کیش خود بخرج دهد ویا مرا گناهکار بداند.

    به گمانم هنگامی که از دنیا رفتم آنگاه ( بزرگ میشوم ) مردم اینزمانه از زنده ها میترسند ومرده هارا تقدیس میکنند .همچنان که با شاه فقید ودوفرزند بیگناهش کردند و….میکنند !

    بقول حاتف اصفهانی :

    که یکی هست وهیچ نیست جز او…….

    الفقیر ثریای اسپانیایی !از یادداشتهای روزانه اش

     

  • آه….سکس بازهم سکس

    در میان اخبار جدی وجنگها وخونریزی ها ، زنی کرمی را به دست میمالد ومیگوید :

    من با این کرم بیشتر احساس لذت سکس میکنم ، نرم ولغزنده است واخبار ادامه دارد ، ناتو به حمله های خود ادامه میدهد وقذافی برای امریکا نامه نوشته وزلزله شهری را بکلی از بین برد وکرم نرم ولغزنده همه جا باتوست !.

    روی دوساقم لباین مرتعش آب / بوسه زنان وبیقرار وتشنه وتبدار/ ناگه درهم ( خزیدیم) راضی وسر مست/ جسم من وروح چشم سار گنهکار » فروغ«

    امروز این شعر یک تصویر رویایی ویک تعبیر زیبایی است از خود ارضایی زنی با آب  که خیلی هم کهنه وقدیمی شده است !!! امروز اشعار فروغ فرخزاد دیگر به دردکسی نمیخورد او درزمان خودش قفل شد مانند شاعران بزرگ دیگرکه به تاریخ پیوستند.

    آنهاییکه کمی حجب وشرافت انسانی دروجودشان موج میزد خودرا کنار کشیدند ویا سیاسی شدند وبکلی از عرضه ادبیات پای خودرا بیرون گذاردند.

    من بیخبر ونادان هنوز از شکوه وعظمت یک موسیقیدان بزرگ حرف میزنم درحالیکه دنیا به کوتوله ها بیشتر احتیاج دارد کوتوله  بدبختی که خودرا مانند مومیایی درست میکند ومیخواهد که چهل ساله بنظر برسد.

    من دیوانه دررسای عشق سرودم درحالیکه عشق لغتی است ناشناخته تنها لرزش دوجسم دریک لحظه ویک تشنج چند ثانیه ای بین دو موجود یا همجنس ویا جنس مخالف درمیان یک تختخواب بزرگ ،

    زبان محاوره ی ما جایش را به یک زبان لاتی وبی معنی داد وبکلی همه چیز از یادها رفت وادبیات سنگین ما به زباله دانی تاریخ ریخته شد وامروز تنها کتبی خریدار دارد که درمیان آنها بتوانی سکس اندیشی را بیابی ،پر بینده ترین وپر فروش ترین سریالهای تلویزیون سک اند سیتی میباشند وبهترین فیلمها آنهایی هستند که سکس علنی درمیان آنها جای دارد.

    من کجا ایستاده ام ؟ کجا هستم؟ حال تهوع دارم وناشکیبانه به د نبال سایه ها میگردم بیخبر از همه قصه های تختخواب سه نفره ویا گاهی چهار نفره.

    من تشنه میان بازوان او افتادم واز میان دوپستانم چیزی رشد کرد!!!! ونام این شعر نو میباشد .

    ———–

    حال هردو نا شکیبانه بهم میامیزند / همچو دوشاخه درخت / دریکدیگر میپیچند/ ترواشات آنها گلهارا سیراب میکند/

    ما از سایه ها نمیترسیم / سایه ها دورند/ قصه دلتنگیها دیگرنیست جدایی معنی ندارد/لذت شراب دوشین را مزه مزه میکنم /جسم هر دوی ما روی تخت ، خسته /اما پیوسته است /آه زندگی زیباست !!

    زندگی تنها میان یک رختخواب زیباست  دیگر زندگی معنی خودرا ازدست داده است حیواناتی هستیم که روی دوپا راه میرویم وشعور انسانی بکلی ازیادها رفته است وخودرا به دست باد سپرده ایم .

    و…..اینها همه زاییده ادیان الهی میباشند.

    نماز جمعه یادت نره! شب جمعه هم یادت نره ! یکشنبه کلیسا یادت نره ! شنبه دعا شب یادت نره !یاهو یاهو زدن یادت نره و…. مهم نیست سکس شب یادت نره.

    ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه

  • ساز جلیل شهناز

    ایکاش میشد دوباره به دنیا میامدم وبین دو مرز یکی را انتخاب

    میکردم. موسیقی ، موسیقدان میشدم وبا خود موسیقی ازدواج

    میکردم ، امروز هنگامیکه پای آبرو وحیثت موسیقی ایرانی بمیان

    میاید وصحبت از اعتبار آن درسطح ین المللی میشود جایی برای

    موسیقی ایرانی نیست تنها شجریان توانست با آوازش به آنسوی

    مرزها برود وبقیه آوازخوانان پراسم ورسم ! موسیقی را وسیله

    ساخته اند تا به مقاصد مادی خود برسند ، دراین میان تنها میتوان

    یک نمونه افتخار آمیز را نشانه کرد وآنهم مائسترو جلیل شهناز

    است و همایون خرم ، متاسفانه کسان دیگری را هم داشتیم که

    خیلی زود از دنیا رفتند مانند حبیب الله بدیعی .

    شب گذشته هنگامیکه برنامه ای برای بزرگذاشت وهفتاد سالگی

    پلاسیدو دومیگو را از تلویزیون میدیدم ، بی اختیار اشک

    میریختم بخصوص یک نوازنده ویلون ارمنی ایرانی تبار که واقعا

    کولاک کرد ، بیاد استاتید موسیقی خودمان افتادم که درچه وضع

    وحالتی وبا چه رنجی موسیقی را زنده نگاه داشته اند،

    نمیدانم چه دستهایی درکار است که نسل بزرگان موسیقی را در

    پرده میگذارد وکوتوله های مطرب را بعنوان موسیقی دان و

    شیرین نواز وبداهه نواز بر تخت مینشانند بی آنکه هیچ تسلطی

    بر ردیفها وتکنیک موسیقی داشته باشند این کوتوله ها الگوی

    تمام نمای موسیثقی ما شده اند  ، در ساز شهناز نوعی متانت

    شور وزیبایی دیده میشود که انسانرا به آسمان میبرد ومطربهای

    محفل نشین وبقول معروف پای منقلی هم لقب استادی گرفته

    ومرتب جایزه دریافت میدارند چون پشت آنها به جایی بند است

    که دیگران را ننگ میاید.

    هنگامیکه قطعه ای از تکنوازی تار جلیل شهنازرا گوش میکنم با یک

    انبساط خاطر ویک راحتی ازجای بر میخیزم گویی باری سنگین از

    شانه هایم برداشته شده است ، ساز او درمعنی ومفهوم انسانی روح

    را سیراب میکند.

    درختی که تلخ است وی را سرشت

    گرش بر نشانی به باغ بهشت

    واز جوی خلدش دهی به هنگام آب

    به بیخ انگبین ریزی وشهد وشراب

    سرانجام نه گوهر اورد

    همان میوه تلخ بار آورد

    ( ابوالقاسم فردوسی )

    عمر دراز برای این اساتید موسیقی آرزو دارم و بامید روزی

    هستم که موسیقی ایرانی نیر عالم گیر شود.

    ثریا/ اسپانیا / یکشنبه

  • بهار وجوانی

    بهار ، بخانه بر میگردد

    بلبلان خواندن را تمام کردند

    تنها به هنگام شب میشود بهاررا حس کرد

    دردلم احساس جوانی موج میزند

    احساس نیرومندی میکنم

    خاطره ای شیرین دستم را میگیرد

    تا باز مرا به روزهای پر نشاط

    برگرداند

    آوخ…..

    از دنیا درهراسم

    دلم بیقرار است

    و به راههای دور میرود

    به آنجاییکه خون ها روانند

    وراهها به کوره راه ختم میشوند

    این راه ها مرا به بیهودگی پیوند میدهد

    ومیگوید که:

    جوانی گریخته است

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه یازدهم ژوئن

  • خدا حافظ مرلین…..5

    این مردم روان پریش که همه یک روانکاو دارند وبدون روانکاو

    زندگی برایشان کشنده و.عذاب آور است .

    بانک بزرگ جهانی کاترال آنهاست وخدا درآنجا حاکم است .

    مردان کت وشلوار پوشیده با پیراهنهای سفید کشیشان وملاهای آنها

    میباشند درکنار یک کلیسای قدیمی یک آسمان خراش شیشه ای بلند

    قد برافراشته بود گویی مادری پیر داشت چهره عبوسش را درون

    قامت بلند نوه اش میدید.

    در سر زمین این خدای قدرتمند ، تو تنها هستی زمین میخوری دستی

    بسویت دراز نمیشود کسی به زخمهای درون تو کار ندارداصلا ترا

    نمیبینند تو یک لکه یک نقطه روی زمین افتاده ای آنها درهای مهر –

    وعطوفت ومهربانی را به روی خود بسته اند ودرهای اقتصاد وبازار

    دلاررا بازگذارده اند.

    تحصیل درآنجا آسان است وهمیشه هم باید با خدای آنها همکاری کنی

    عشق درآنجا بیشترا ز بیست وچهار ساعت طول نمیکشد آنها فرصت

    عاشق شدن را ندارند کشی به عشق نمیاندیشد آنچنان زندگی میکنند که

    گویی هیچ حادثه وتراژدی در این سر زمین روی نمیدهد واگرهم

    روزی حادثه ای بوقوع بپیوندد فورا آنرا ترمیم میکنند .

    گاهی با خودم فکر میکردم در زیر این ساختمانهای بلند چند صد نفر

    مرده اند وچند هزار اسکلت زیر آنها مدفون است درون دریاچه ها

    ورودخانه هاچند صد جسد گم شده اند .

    متاسفانه این زهر همه جارا آلوده ساخته وسر زمینهای دیگر نیز

    میروند تا الگویی از آن شوند یک چرک نویس با هزار نقطه غلط

    در موقع برگشتن خوشحال بودم که بخانه برمیگردم ، ؟ کدام خانه ؟

    دلم برای خانه خودم تنگ شده بود درجاییکه متولد شدم ، رشد کردم

    عاشق شدم ، گریستم ، خندیدم ، حال دارم باز به یکی ازاین دهکده ها

    میروم ، به میهمانی سر زمینی که که بسرعت دارد میدود تا به خدای

    قدرت برسد سر زمینی که آب ساختمانهای قدیمی اش را ویران میکند

    وتاریخ را از پیشانی آنها محو میسازد وبرایشان سکس در نیویورک

    را به ارمغان میفرستد ، آنها نیز باید با تمام قدرت جلو بروند تا بخدا

    برسند ،

    آه .. بروید وبه دزدیها وجنایات شرافتمنمدانه تان ادامه دهید درعین

    حال مرتب دم از حقوق بشر بزنید بی آنکه هیچ احترامی برای بشر

    قائل باشید ، بندگانتان وبرده هایتان سر به زیر ومطیح درخدمتگذاری

    شما سرازپای نمیشناسند با یک جایزه بایک مدال بایک ……..

    آنهارا تبدیک به شغالهایی میکنید که برایتان طعمه بیاورند.

    به هنگام برگشت ، درون هواپیما سرم را به شیشه پنجره تکیه دادم

    روحم زخمی ، اندیشه هایم ترک برداشته وحال تهوع داشتم وباز

    مجبور بودم که به دهکده دیگران بروم که کم کم انسانیت را و

    عشق ومهربانی را وحس بودن درکنار یکدیگرا ازدست داده اند

    اینجا نوشته هارا پایان میدهم درحالیکه گفتنیها زیاد است .

    —————

    ثریا / اسپانیا/ از یادداشتهای روزانه

     

     

  • خداحافظ مرلین…..4

    این مردم روزهایشان را زیر نورمصنوعی میگذرانند وشبها هم در

    تاریکی غذا صرف میکنند ! باید بسرعت غذارا میخوردیم صف

    طولانی تر میشد

    فردای آنروز تعطیل بود ومیتوانستیم به تماشای موزه ها ، دانشگاه

    کتابخانه وپارکهای زیبا وشهرهای نزدیک مانند کمبریج وبرایتون

    برویم ودر پارک زیبای شهر بوستون بر یک قایق که بشکل قو بود

    سوار شویم ، درختان بلند وزیبا سایه روشن های پارک کم کم مرا از

    بیهودگی بیرون آورد حال درمیان این مردم خوشبخت وسر زمین آنها

    داشتم آرام میگرفتم، هوا گرم وهیچ بادی نمی وزید ، روزهای بعد باز

    تنها بودم به پارکی نزدیک خانه رفتم وروی یک نیمکت نشستم

    به تماشای مردمی که خوشبخت بودند وهیچ حادثه وتراژدی درانتظار

    آنها نبود، بچه ها که همراه پرستاران بومی خود بازی میکردند

    به ساختمانهای روبروی پارک خیره شدم یک دوگانگی یک زشتی

    مرا دچار رعشه کرد پلکان آهنی بطور مارپیچ از پشت پنجره های

    کثیف ودود گرفته تا بالا میرفت ، اتو مبیلهای بزرگ بسرعت رد

    میشدند وزنانی که لب برلب یکدگر گذاشته روی نیمکتی به راز ونیاز

    مشغول بودند ومردانی که دست دردست هم به نوازش یکدیگرسرگرم

    بودند ، آنهارا همه جا میشد دید ، درهر رستورانی ، هر پارکی وهر

    کافی شاپی.

    دران سوی شهر خانه های بزرگ وسفید بر روی تپه قرار داشت که

    اطرافشان را با حصارهای سیمی بسته ونگهبانان واتومبیلهای بزرگ

    ورنگ وارنگ نشان این بود که اربابان قدرت درآنجا سکنی دارند.

    به یک فروشگاه بزرگ رفتم فروشگاهی که بیشتر به یک شهر

    کوچک شبیه بود همه چیز درآنجا یافت میشد وهمه چیز اتوماتیک

    بود سیگار / قهوه / چای/ وغذا ! پسرکی جلوی فروشگا با یک

    سطل پلاستیکی که درونش آب سبزی دیده میشد با چند لیوان

    برای فروش کالاییش تبلیغ میکرد ، یک دلار ، تنها یک دلار !

    قهوه ای گرفتم وروی یک صندلی پلاستیکی جلوی یک میز

    پلاستیکی نشستم اینجا تنها وبیگانه بودم نسبت به همه چیز وهمه

    کس احساس غریبی میکردم در دنیای آنهای جایی برای یک آدم تنها

    وجود ندارد آنها از عظمت روح انسان بی خبرند ، زنهای مجرد

    طلاق گرفته وبیوه را هیچکس دوست ندارد چون از نظر قانون آنها

    ( تنها هستند ) ! به همین علت شاید مردان با مردان وزنان با زنان

    دست دردست یکد یگر دارند تا تنها نباشند وبه هنگام وقوع حادثه

    بتوانند خودرا نجات دهند؟!

      شاید یکی قوی تراست ودیگری قدرتی ندارد روحش ضعیف است

    وجسمش ضعیف تر،شاید برای آنکه تنها نباشند وبتوانند درجامعه ایکه

    روح را نمی شناسد پذیرفته شوند .

    ——ادامه دارد

    ثریا/اسپانیا / از: یادداشتهای روزانه

  • خدا حافظ مرلین….3

    حقیقت ، همیشه بر تخیلات پیشی میگیرد ومن هیچگاه درنوشته هایم

    این نکته را فراموش نکرده ام ، انسان زمانی که جوان است هرابتذال

    وهر موضوع پیش افتاده ای برایش زیبا ومشغول کننده وبی اهمیت

    است ، زمانی فرا میرسد که دیگر حاکم بر وجود خود شده ومیخواهد

    از مغز وخونش سم راکه نفوذ کرده است بیرون بکشد.

    من هیچگاه امریکارا دوست نداشته ام وهیچگاه هم آرزو نکرده ام که

    آنجا بروم تا جزیی از آن شوم ، حال میرفتم تا شاید آنرا پیدا کنم ،

    شاید اشتباه کرده باشم درذهنم دنیای فراخ آنجا مبتذل بود احساسم این

    بود که نمیتوانم خودم را راضی کنم در آنجا دفن شوم .

    آن زمان تنها چیزی که مرا به آنجا کشاند ، دیدار عزیزانم بود دردلم

    این آرزو موج میزد که ایکاش بتوانم آنهارا برگردانم.

    از پله های برقی ، از راهروهای بی انتها وپیچ درپیچ میگذشتم –

    تا اینکه خودم را کنار ریل گردانی که چمدانهارا میاورد ، دیدم

    بچه ها بیرون درانتظارم بودند ، سرانجام رسیدم .

    چند روز خواب واستراحت درهوای داغ ، تلفن کردن به دوستان

    وآشنایان درشهرهای دیگر واینکه اطلاع بدهم اینجا هستم !

    سپس تنها درخانه نشستم جلوی خدایی که دربالاترین نقطه اطاق

    جای داشت ومرتب دستور میداد ، این را بنوش ، آنرا بپوش

    وما شمارا تا آسمان میبریم ، تا آنسوی زمین ، درس اشپزی

    درس زیبایی ، درس زناشویی ، فرمان پشت فرمان ، درس ایمان

    بی آنکه من میل داشته باشم از آنها اطاعت کنم.

    پشت درخانه پنج قفل وزنجیر ودرکنارش یک آلارم نصب بود –

    بچه ها صبح زود باید سر خدمت خود حاضز میشدند !

    از پشت پنجره  بیرون را تماشا میکردم خیابانهای عریض وطویل

    مغازهای بزرگ وزنان ومردانی که مانند موجودات سنگی درحال

    حرکت بودند با لباسهای مرتب ویکدست بر بالای یک تابلوی بزرگ

    آنسوی خیابان نئون های رنگی خاموش وروشن میشدند وکوکاکولا

    را تبلیغ میکردند روشنایی این نورها میتوانست تمام شب اطاق را

    روشن کند.

    شب درصف طولانی یک رستوران ایستادیم تا میز خالی پیدا شود

    یک میز کوچک آهنی با صندلیهای آهنی گارسن ها بسرعت میرفتند

    ومی آمدند سینی های غذا روی هوا بود  ، غذا بسرعت روی میز ما

    قرار گرفت / تکیلا؟ نو ، آبجو ؟ نو، شاید ویسکی روی راک میل

    دارید ؟ نه . آه کوکا کولا ؟ نه تنکیو فقط اب ، آب ، یک لیوان

    بزرگ یک لیتری آب جلوی رویم بود ، رستوران آنقدر تاریک بود

    که چشم هیچ جارا نمیدید وهیچ کسی را نمیشد دید گویی این مردم از

    روشنایی  فراری هستند.

    ——–بقیه دارد

    ثریا /اسپانیا : از یادداشتهای روزانه

  • خداحافظ مرلین…..2

    هواپیمای غول پیکر امریکن ایرلاین در فرودگاه نیویورک نشست ،

    میبایست از آنجا به قسمت پروازهای داخلی میرفتم وهواپیمای دیگری

    را میگرفتم تا خودم را به مقصد ( رودایلند ) برسانم ، درراهروی

    طولانی وبی انتها وپیچ درپیچ درمیان مردمی که بی اعتنا ازکنارم

    میگذشتند خودمرا به گیشه مخصوص رساندم تا مهر ورود را بگیرم

    همان سدوالها وهمان جوابهای قبلی ، بلی ، خیر ، بلی؛ نو ، یس ،

    چند کاغذ پرکردم ویک مهر درون پاسپورتم خورده شد حال میبایست

    به دفتر دیگری مراجعه میکردم تا تائید بگیرم دریک صف طولانی

    ایستادم تا رسیدم به میزی که یک بانوی مسن ومهربان آنجا بود ،

    نگاهی به مهر کرد وچند سدوال دیگر بلیطم را که دوسره بود دید

    ویک مهر اقامت همیشگی بمن نشان داد ، آه تا ابد میتوانستم دراین

    کشور ودرسرزمین خدای قدرت بمانم ، اما این یک حقه بودمیدانستم

    سر سه ماه باید آنجارا ترک کنم ، این ویزای طولانی مدت هیچگاه

    به دردمن نخواهد خورد  ؛ به درون یک سالن مبله بزرگ رفتم

    وروی یک صندلی راحت نشستم ، یک زن ومرد آسیایی نگاهی بمن

    انداختند وپرسیدند ؛ از کجا میایی ؟ جواب رابا سئوال دارم :

    برای چی میپرسید؟ گفتند : ساعت تو یک روز عقب است !!!

    گفتم خوام هم یکر وز دیر به دنیا آمدم !

    ناگهان آن سالن با دیوارهای زرد وصندلیهای آبی به حرکت درآمد

    بلند شدم که بپرسم ، من باید هواپیمای دیگری را بگیرم اما چشمم

    به مردی اونیفورم پوشیده درون یک اطاقک کوچک افتاد که داشت

    این سالن بزرگ را که از اطاق من بزرگتر بود باخود میبرد .

    در هواپیمای دوم روی یک صندلی بزرگ وراحت نشستم تلفن روی

    صندلی جلو وروبروی من نصب یود میتوانستم با آن به تمام شهرتلفن

    بزنم ! با هر نقطه آمریکا که میل داشتم ، تنها کافی بود شماره کارت

    اعتباریم را میدادم!؟آفتاب دلپذیری از پنجره به درون میتابید ومن

    بازهم میتوانستم از بالا به پایین نگاه کنم ، پلهای بزرگ ، دریاچه ها

    وبانوی صلح وازادی با مشعل نیمه خاموش ! ساختمانهای بلند که

    مرا بیاد غولهای قصه ها میانداخت ، به سوی قاره بزرگ راه یافتم

    ساعتی بعد پای بر سر زمین رویاها وامکانات ، سر زمین آزادی !!

    سر زمین عشق ، وسر زمین ذرت وارباب دنیا میگذاشتم .

    آه … چقدر مهربان بودند ، بی آنکه چمدانهایم را بهم بریزند( قبلا

    این کاررا کرده بودند) گذاشتنداز آن دیوار سیمانی خاکستری بگذرم

    —ادامه دارد

    ثریا/ اسپانیا / از : یادداتشهای روزانه

  • خدا حافظ ، مرلین مونرو

    در صف طویلی که برای گذاشتن چمدانهایم روی نوار وسپردن

    آنها به دست مامورمربوطه  ایستاده بودم، چند فرشته آبی پوش 

    گرد من وبقیه میگشتند پاسپورتهارا ورق میزدند .کارت شناسایی را

    زیرو رو میکردند، بمن رسیدند :

    چمدانت را چه کسی بسته ، جواب دادم خودم

    کی ، وچه ساعتی ؟ آه شب گذشته واز دیشب تابحال هم کسی بخانه

    ما نیامد ، چه کسی ترا بفرودگاه رساند ؟ دخترم ، که او هم کار میکند

    درون ان چیست ؟   مقداری لباس وچند تکه سوغات ، نه گل دارم نه

    خوراکی ونه اسلحه ونه مواد مخدر ، خودم هم دراین سر زمین همه

    مالیاتهایم را پرداخت کرده ام ، بلیطم هم رفت و برگشت است .

    به جلوی گیشه مربوطه رسیدم چمدانم را گذاشتم روی ریل رونده 

    وپاسپورتم را نشان دادم باضافه کارت شناسایی ، دوباره همان

    سئوالها تکرار شدند وهمان گفتگوی قبلی ، آن فرشته آبی پوش با آن

    دستمال گردن زیبایش بیشتر مرا وچهره ام را زیر ورو کرد گویی

    میخواست مرا بخرد ، کسی را داری ؟ نه به غیراز بچه هایم ،

    که پس از د ه سال میروم آنهارا ببینم > خیال ماندن داری ، نه ابدا ،

    چون بقیه خانواده ام اینجا هستند ؟

    آنهاچکار میکنند ، کار شرافتمندانه ، نه مدل هستند ، نه آرتیست ونه

    دراگ میفروشند مالیاتهایشان را نیز بموقع پرداخت میکنند بی هیچ

    سرو صدایی وهیچ گفتگویی .

    بچه هایم آنجا نیز کار میکنند آنها هم نه مدل هستند نه درکار بیزنس و

    خرید وفروش ملک دست دارند ونه دراگ ویا اسلحه ویا ارز قاچاق

    میکنند ، کارشان شرافتمندانه است ، دربانک کار میکنند.

    آدرس خانه ، آدرس بانک آدرس وآدرس…. وآدرس همه وهمه را

    به آنها دادم ، تا از مرز بازپرسیها رد شدم تازه رسیدم به یک دیوار

    آهنی ،

    ساعت وهرچه فلزی دردست داری بیرون بیاور ، چشم ، با آن کفگیر

    چند بار مرا از بالا تا پایین جستجو کردند ، کیف وساک دستی کت

    هرچه را داری بریز روی این نوار ،

    چشم ، اگر لازم شد لخت هم میشوم ، لخت لخت .

    ده سال میشد که بچه هایمرا ندیده بودم حال داشتم میرفتم بسوی آنها

    و….سر انجام توانستم خودمر ا به درون هواپیمای غول پیکرامریکن

    ایر لاین برسانم ، وکنار پنجره بنشینم تا از بالا بتوانم ورود به دنیای

    مدرن وآمریکای بزرگ وخدای قدرت را ببینم ، امریکایی که مانند

    زهر درخون همه ر یشه کرده زهری که پاد زهر هم ندارد.

    ……… ادامه دارد

    ثریا / اسپانیا

  • گل رز زرد

    زمانی فرا میرسد که شوری دردلم پدید میاید وبه روزهای گذشته

    بر میگردم روزهای بربادرفته برای توصیف زیبا یی ها به دنبال

    کلمه  هستم ، بسوی نام گلها میروم ورز زرد را انتخاب میکنم .

    برای توصیف یک قهرمان به دنبال کسی میگردم ، هیچ مردی

    درگذشته به غیرا از ( تو) مرا ودار به ستایش نمیکند ، دیگر دراین

    دنیا نیستی تا نتیجه آنچه را که ساختی ببینی ، اطرافیانت از تو –

    بهرهای زیادی بردند زندگیشان را درون بسته بندی یهای زیبایی

    قرار د اده با روبان آبی وسیاه برای فروش عرضه کردند.

    همه میخواستند زیباییهارا نشان بدهند وغم هارا!.

    آنروزها شاعران نویسندگان از گل نرگس وسوسن نام میبردند

    وتصور آنها درهمان نوک بینی شان بود نه بیشتر ، ترا نسرودند

    وستایش نکردند مگر با گرفتن سکه ها.

    امروز در این روزهای وحشت ، در میابم که هنوز هم میترسند

    لب به ستایش تو باز کنند ، جیره خوارانی هستند که از کاسه ارباب

    لقمه بر میدارند.

    چه خوب شد پیری ترا بچشم ندیدم وهمان صورت زیبا ومهربانت بر

    لوح ضمیرم نقش بسته وبه یادگار باقی ماند.

    فصلها پشت سرهم میگذرند تابستانها گرمتر وزمستانها کوتاهتر شده

    بهار پنهانی می آید ومیرود وخزان پایدار است.

    جدایی تو از ما چقدر شبیه یک زمستان بود ،  یخ بندانی که باخون

    سرخ آمیخته شده بود ، احساس تیره روزی کردیم اینجا ماه دسامبر

    برای مردمانش ماه نشاط وپیروزی است وبرای ما ماه پیری وعریانی

    درختان . وبهاران دیگر زنده نیستند تا زندگی ببخشند.

    با رفتن تو نا امیدی بر ما چیره شد ودیگر چیزی باقی نماند همه چیز

    بر باد رفت وویران شد ، حتی غرورما وشرفمان که آنهمه باعث

    افتخارمان بود ، روزی همه مرزهای دنیا به روی ما باز بود ،

    امروز همه درها به روی ما بسته شده است  وکاسه لیسان آن زمان

    وچاکران ونوکرانت دست درکاسه ومشت بر پیشانی خاطره تو دارند

    هنوز بیضه های آن پیر مرد رها نکرده اند واگر او پیروز میشد آنها

    به دنبال دیگری میرفتند .

    به تقلید از شاعران خارجی  آنها نیز سرود مقاومت سر دادند !!

    سرودی که امروز گر یبان خودشانرا گرفته است بی آنکه ملتی را

    بشناسند برای توده ها اشک تمساح ریختند وبرای خلق درمانده ،

    سخنهای سخت وپیچیده درلفافه ارائه دادند ، از کاسه تو نان خورده

    به نوکری دیگران روی میاوردند ، هنوز هم این داستان ادامه دارد

    هرکجا دیگ آشی باشد آنها به گردش جمعند .

    همیشه درجانم زنده هستی .

    ———————-

    ثریا/ اسپانیا

     

  • انسان وبیرحمی او

      در حدیث آمد که یزدان مجید

    خلق عالم را سه گونه آفرید

    یک گروه را جمله علم وعقل وجود

    آن فرشته است ونه اندر سجود

    نیست اندر عنصرش حرص وهوی

    نور مطلق زنده از عشق خدا

    —-

    یک گروه از علم ودانش تهی

    همچو حیوانات از علف درفربهی

    او نبیند جز اصطبل وعلف

    از شقاوت غافل است واز شرف

    و……

    زان سیم هست آدمیزاد است وبشر

    نیمی از فرشته ونیمش زخر………ر!

    ——–مولانا جلاالدین رومی

    امروز در تمام خرافاتی که همه از یک چیزناشی میشود

    همه تصور میکنند که تمام اجزاء طبیعت تنها برای بشر

    ساخته شده است ؟ وهمه این نعمات برای آن است که این بشر

    یا این حیوان دوپا لذت ببرد وبرای هدف خود ازهیچ جنایتی

    روگردان نیست .

    در روی کره ارض واین زمین ودربین کلیه حیوانات هیچ یک

    به اندازه آدمی بیرحم نیست واین بیرحمی راهدف اولیه خود

    قرار داده برای همه هوسها واحتیاجات خود.

    خدارا با ایمان درآمیخت بی آنکه مفهوم آنرا بداندوهنگامیکه در

    کتاب مقدس مسلمانان میخوانیم :

    قولو لااله الله وتفلحو  ، یعنی عملا تمام افراد روی زمین (باید)

    به دیانت اسلام روی آورند ودیگران جزو کافرین میباشند!!!!!

    دانش وعلم ومعرفت را باید گذاشت درون کوزه وآب آنرا نوشید

    درحال حاضر سنی ، با شیعه مشگل دارد وبقیه ادیان نیز به همین

    شکل جدا جدا برای یکدیگر دردسر میافرینند.

    دین وسیاست هرد و در یک کفه ترازو قرار گرفته اند .

    وما بیهوده به دنبال هدف مردمی میرویم .

    آه که چه بیرحمی دنیارا فرا گرفته است وچقدر دنیا ترسناک

    شده وهیچ امیدی هم نیست که نیست .

    پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

    آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد……..حافظ

    ثریا/اسپانیا/

  • روزها وهفته ها

    در طی این سالهای دراین شهرک نوپا هیچگاه وقت آن نرسید تا

    لباس بلندی بپوشم وگردنبدی الماسی به گردن بیاوریزم !!!!

    دراطاقهای پرنورمیان آدمهای جور واجور راه بروم .

    آن روزها که هنوز زندگی جریان داشت دراین میهمانیها شرکت داشتم

    حال شب وموقع خواب ساعتها طول میکشد تا رادیو را که نوری

    آبی ازآن بیرون میزند  خاموش کنم خیلی طول میکشد تاروزهارا

    رها کنم واز ذهنم برانم وبتوانم با خیال قصه هایم تنها باشم وبگذارم

    آنها رشد کنند  ، صبح زود همچنان که زیر دوش ایستاده ام تاج

    امپراطریس اتریش را بر سرم احساس میکنم وشنل مخملی که بر

    شانه هایم رها شده الماسهای تاج امپراطوری بر پیشانیم برق میرنند

    ( هما ن کف شامپو ست )صدای جمعیت را از پایین میشنوم که برایم

    هورا میکشند ومن دست تکان میدهم آب داغ نفسم را بند میاورد –

    ورویاها گم میشوند ، نه ! هیچ چیز دردنیا مرا خوشحال نخواهد کرد

    حتی تاج امپرطریس اتریش که دیگر گم شده است .

    درجریان هستی من گیری هست رودخانه عمیقی بر تمام موانع فشار

    میاورد تکانم میدهد وبه دنبال خود میکشاندم گرهی در میان دلم مرا

    به مقاومت میکشاند ، آخ این درد است ، درد آوارگی ، دلهره است ،

    حال رودخانه به دریاچه سرازیر شده ودر درون من غوغاست .

    آنسوی پنجره ها زندگی جریان دارد ودراین سو همه جا سکوت است

    در طول پیاده رویهایم از جلوی خانه بزرگی گذر میکنم ؛ باغ بزرگ

    وخلوت با گلدانهای سفید سنگی لبریز ازگل ناگهان یک احساس

    نا معلوم وعرفانی بمن درست میدهد ودلم میخواهد برگردم بسوی

    پدر روحانی وبگویم آمده ام تا خود را به خدای تو عرضه کنم ودراو

    ذوب شوم .

    حوصله نوشتن وفریاد کشیدن را ندارم همه چیز را رها کردم سالهای

    در نطرم بیک قرن میرسندباید مانند سایرمردم کبک را بد نام کنم

    وحقیقت را به زیر خاک بفرستم ، اینکار ازمن ساخته نیست .

    بر میگردم به درختان که مانند عشاق دست درگردن یکدیگردارند

    پای درخاک ، مینگرم آنها نیز مانند من زاده طبیعت هستند

    امروز تمام روزهای تقویم را پاره کردم بطور کلی تقویم را دور

    انداختم دیگر میلی ندارم بدانم چه روزی است وما درچه ماهی

    بسر میبریم ، آرزو داشتم هر هفته یکروز میبود ، از شب بیزارم

    از خواب متنفرم ، ایکاش هفته هاتقسیم نمیشدند چه کسی روزهارا

    شمرد وتقسیم کرد؟  صبح زود بیدار میشوم واز جاری شدن صدای

    آب درون خانه همسایه میفهمم که روز دیگری فرا رسده است.

    ——————————————————–

    ثریا/ مالاگا / اسپانیا

  • میان دو سنگ

    بالای صخره درشکاف دوسنگ ایستاده بودم درفکر هیچکس

    وهیچ چیز نبودم ، نگاهی به عمق دریای آرام انداختم امواج

    گای به صخره میخوردند وبر میگشتند، آه ، اگر خودرا به آغوش

    این امواج پرتا ب کنم ، شاید موجی بلند شود ویا تنها یک دایره

    کوچک در اطراف من ایجاد شود ، خورشید میدرخشید عده ای

    در حال دویدن ، نشستن ، نوشیدن بازی وشنا بودند تنها زیر صخره

    خالی بود وکف دریا بخوبی دیده میشد .

    ماهیان کوچک وبازیگوش دورخود میچرخیدند درآنسوی شهردرختان

    با شکوفه هایشان تاب میخوردند وازنسیم بهاری  ولذت میلرزیدند.

    در این گرمای مطبوع فراغ بال بودن واحساس خوشی چه لذتبخش

    است ، اما امروز من هیچ احساسی نداشتم در روحم غوغا بود ،

    نجوا بود ومانند یک کندوی عسل در عطر روشن مغزم همه چیز

    میچرخید آه … همه چیزرا رها میکنم کمی بالاتر میروم تا به نوک

    آن صخره برسم ، تا یک نقطه شوم .

    ناگهان دستی بازویم را گرفت ، برگشتم چشمم باو افتاد چنان تکان

    خوردم که گویی از یک حمام داغ ناگهان به زیر دوش آب سردرفتم

    صخره را میدیدم ، دره را میدیدم تابش خورشید بیشتر شده بود علفها

    سبزه ها وخزه ها به صورت رشته های کوچکی زیر آب میرقصیدند

    و دربسترشان سنگهای کوچک سفیدی دیده میشد.

    او دست مرا گرفت وآهسته پایین آورد درحالیکه لبخندی بر لب داشت

    گفت : بهتر است دیگر آن بالا نروید ، آنجا گاهی هوا بد وخطرناک

    میشود واگر درمیان شکاف دوسنگ بمانید بیرون آمدن از آنجا دشوار

    است.

    با تردید گفتم : به یقین دشوارتر از این زندگی امروزی ما نیست .

    ثریا/ از دفتر چه یادداتشهای روزانه

  • کتابهای کهنه

    کتابهایم ، کهنه وبرگ برگ شده اند

    ورقهارا یکی یکی به دست باد میسپارم

    درهای هوی سیلاب هوسها

    وزمزمه درختان بی ریشه

    میدانم تنها گل نیلو فر است که همیشه زنده میماند

    ورقهای کتاب به همراه باد

    رقص کنان روی زمین فرو میا فتندومینشیند

    کلمات درگودترین سوراخها فرو میروند

    از ورق شدن کتابها ، دلم میگیرد

    خود را درمیان آنها  بخوبی میبینم ، تاریخ به همراه

    شاعران !

    خاطره ها، عشقها ، زیبایی ها ، حسرتها ، امید

    وخشم !

    همه زیر پای رهگذران نابود میشوند

    هیچ دستی خم نمیشود تا یکی را برگیرد

    کلمات آنها غریبه اند

    آنها روح مرا نیز باخود میبرند

    تنها جای پای رهگذران روی آنها دیده میشود

    از پنجره به گلهایی مینگرم که ، ساقه هایشان

    از درون سینه ام سر کشیدند

    رهگذران بی اعتنا میگذرند

    بی آنکه بدانند چه خطایی میکنند

    گویی وجودم درمیان این برگهای کهنه بجا مانده است

    آیا همه زندگی ام به همین گونه بوده ، برگ ، برگ

    وکتابی ورق شده ؟

    حال چگونه نیمه دیگر قلبم را به زیر پای رهگذری

    بیاندازم ؟!

    ——-ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه 29/5/

  • سپیده

    دوش غم تو بود ومن و پیکر بی امید

    من بودم و سایه وصبحی که نمی دمید

    جسمی که سر بسر همه غم بود ودردبود

    چشمی گه بیک لحطه ویکدم نیارمید

    زهر سو سموم بیکران و شبی تلخ

    وزهیچ سو نسیم امیدی نمیوزید

    شب داند این که چها بر سرم رفت

    گوشم بجز سکوت صدایی نمی شنید

    ————–

    ثریا/اسپانیا