Category: General

  • خاطرات و خطرات

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین،‌ اسپانیا

    نیمه شب بود، شاید ساعت به چهار صح منتهی می‌شد که بالای سرم ایستاده بودی و مرا از خواب بیدار کردی. غرق خون بودم.

    چشمانم را هم گذاشتم و به گذشته سفر کردم. گذشته ای که تنها یک نفر بود نه بیشتر، همچنان ساز در دست و امروز تو در انسوی زمان زیر خروارها خاک خفته ای. و ما را در این سرزمین بیگانه به تلی از خاکستر تبدیل میکنند. ارواح هم دیگر خسته شده اند و دیگر نمی توانیم در باغ کافه نادری جوجه کباب و بستنی بخوریم. همه چیز دود شد و به هوا رفت. تو‌رفتی. من رفتنی ام. هرچه بود رفت.

    یک بار ترا در خانه دوستی دیدم. من چندان توجی به آن جمعیت نداشتم. مشغول نوشیدن چای مادر دوستم بودم.

    طرف عصر جمعه بود که کتاب‌هایم را جمع کردم تا بخانه روم ناگهان چشمم به خط ‌شعر زیبایی افتاد که با طرحی زیبا نوشته بود:

    دیشب جمال رویت تشبیه به ماه کردم

    تو خوبتر زماهی من اشتباه کردم

    چشمم را به جمعیت دوختم. همه پسران هنرکده هنرهای نمایشی بودند و یا دوبلور. این ذوق در کدام یک بود؟ هنوز هم مطمئن نیستم کار کدام یک از آن جوانان نو رسته و بیگناه بود که کم کم به گناه آلوده شدند، منقل بساط ‌و ساز و ضربی و ………..

    بقیه دارد

  • ایران من ، ایران ما ؟

    ثریا ایرانمنش ،‌ لب پرچین ، اسپانیا

    سرزمینی که دانته انرا در کمدی الهی بعنوان برزخ توصیف کرد از آن دوی دیگر – بهشت و جهنم – دردناک‌تر است.

    زاهد بره کعبه رود کاین ره دین است

    خوش میرود اما ره مقصود نه این است

    روانت شاد شاهنشاها که همه چیز را قبل از مرگ پیش بینی کردی و گفتی و ‌نوشتی که این جماعت برای ویران مملک ایران آمده اند و همه خندیدند. امروز دیگر کسی عرق وطن پرستی ندارد عده ای از ریشه کنده شده در باغچه هسایه ها نشسته اند و روزی هم مانند علف هرزه انها را از باغچه بی برکتشان بیرون میکشند.

    از آن سوی پرده به همراه فرشتگان دعا کن که …. ایران باقی بماند. ما آنجا ریشه داریم. شلغم کاشتیم‌ درخت به کاشتیم. در سرای بیکسی فقط ماسه میکاریم و آب درو میکنیم.

    آنهایی که میل داشتن هر چه زودتر به دریا برسند رسیدند، حال در چه حالی هستند؟ مشتی آواره بیوطن که همه جا انها را بیگانه می نامند. چه خوب که من پله های آخر را طی می‌کنم، لرزان و ‌سرگردان به همراه یکدختر بچه بعنوان پرستار !!

    روانت شاد شاهنشاه ابدی و ازلی، روانت شاد.

    برای سرزمینمان دعا کن …

    پایان 15/ 04/ 2024 میلادی

  • یک یادداشت کوچک

    ثریا ایرانمنش، لب پر چین، اسپانیا
    دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلاخیزد ….

    من به این سکوت و تنهایی بد جوری دلبسته ام. برایم پرستاری فرستاده اند که تنها مونس گفتگوی من است نه بیشتر. سعی دارم بیشتر کارهایم را خودم انجام دهم، با کمک عصا. بچه ها هر دو تن بیمارند. تنها دختر کوچکم هست که بیشتر وقتش را صرف من و بیماری و داروهای من میکند.

    گویا جنگ زرگری بین اسراییل و ایران شروع شده و سر انجام اسراییل موفق خواهد شد فلسطینی ها را به کنار پدر بی شرمشان بنشاند، نیمی را افغان‌های گوناگون گرفته آند و نیم دیگر لابد تقدیم دولت تروریست فلسطین خواهد شد. دنیای غریبی است نازنین ….

    دیگر به بیماری و تنهایی خود خو‌گرفته ام و هرچه زباله در درون و افکارم بود همه را بالا آوردم. حال راحت هستم. مانند یک حلزون در لاک خودم به دریای پر طلاطم زندگی می نگرم. دیگر احتیاج به این دنیا و مردمش ندارم. خودم هستم. دیگر به رویا فرو نمی روم و از رویاهای کاغذی مدد نمی گیرم.

    دوستان را یک به یک امتحان کردم، همان بند کیفم که آنها قربانی بودند بند کیف بسته شد…

    حال حقوقم بین نوه هایم پخش می‌شود. درون گنجه نمی دانم چند دست لباس دارم و دیگر جواهری را بخود نمی آویزم. این همان تنهایی همیشگی من بود.

    بیاد پدرم بودم. شبی مردی هراسان بخانه ما آمد و گفت ملاها آمدند سازت را پنهان کن رضا شاه هم رفت.
    پدرم‌ در جواب گفت : میدانم، شب گذشته بر حسب تصادف در مغازه یکی از دوستان او تریاک کشیدیم. او نمی دانست که من او را شناخته ام، و‌ قبل از رفتن پنج تومان بمن هدیه داد. حال آنرا قاب گرفته ام. بعد از این هرچه اسکناس داشته باشم درون همان قاب میگذارم.

    از راه بندر عباس به تبعید گاهش میرفت. مرد بزرگی بود، بی نظیر بود. افسوس …..

    ،،،،،،،
    حال هیچکدام نیستند. نه آن قاب، نه اسکناس پنج تومانی و نه رضا شاهی که مملکت را از دست مشتی دیوانه بیرون بکشد. و ما در حسرت زندگی دوباره جان خواهیم داد. همه چشمانمان را به پشت دوخته ایم از جلو رفتن بیزاریم و به آینده نگاه کردن را فراموش کردیم. خدا را شکر گذارم که هنوز عقل ومنطق خود را دارم و دیگر هیچ ….

    پایان

    ه14/04/ 2024 میلادی
  • داریوش رفیعی

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا

    بیاد یگانه دوست و همشهری خانواده شادروان داریوش رفیعی

    تازه از بم رسیده بود . سر شب هر دو نفر سرشان با آن ساز لکنتوی پدرم گرم بود . پدرم گاهی دست به ساز میبرد . او را مطرب و ‌رقاص خطاب می‌کردند . اما اسداله خالقی که با همسرش در همان کوچه میزیست به او احترام می گذاشتند . پدرم ‌و داریوش هنوز جوان بودند . آنقدر شبیه هم بودند گویی دوقلو‌هستند . اما چهره داریوش کشیده تر وجوانتر بنظر میرسید .

    آهسته وارد اطاق شدم و در سینه دیوار ایستادم . کم کم خودم را رختخوابها که بر دیوار تکیه داشتند میرساندم تا بخوابم هوای اطاق گرم ومطبوع بود و منقل .

    ورشوی پر آتش با دو قوری و آتش سرخ ، بوی عطر مردان و بوی غذا همه مرا به مستی ‌و خواب دعوت می‌کرد .آن دو سرشان گرم بو د و مرا نمی دیدند . بعلاوه آنقدر ریز و کوچک بودم که زیر دست و پایشان گم میشدم اه ،،، چه کیفی داشت من در لابلای رختخوتابها بخواب میرفتم .

    داریوش می گفت : از تهران دعوت شدم تا بروم در رادیو بخوانم . ساز از دست پدرم بر زمین افتاد . بلند شد قری بخود داد و گفت اما مواظب خودت باش .

    زمزمه ساز بلند شد و صدای گرفته ‌خسته بیمار داریوش

    رختخواب مرا مستانه بنداز

    طبیب دردم
    تو پیچ پیچ ره میخانه بنداز
    طبیب دردم نازنینم ، مه جبینم
    بخوابم بلکه در خوابت ببینم

    او درد میکشید . روحش خسته بود ‌. سرانجام دو روز بعد رفت. کار پدرم شده بود موج عوض کردن رادیو بلکه صدای گرم و مهربان دوست رابشنود . مردی با صدای نکره میگفت اینجا رادیو برلین است . موج عوض می‌شد اینجا مسکو .‌ موج عوض میش اینجا صربستان . سر انجام با کمک آقای خالقی صدایی از آن ته بلند شد …اینجا تهران است. و روی همان موج ماند تا داریوش آمد زنده تر براق تر و در وصف یک زهره نامرئی میخواند . ‌اکثرا میدانستند زهره زنی متمول همسر یک بزرگ زاده و نام اصلی او چیز دیگری بود . به داریوش عشق داشت . برایش لباسهای گرانبها و ساعت طلا میخرید . یک زن معروفه موطلایی هم در این وسط خود را بالا و پایین میانداخت ، اما زهره چیز دیگری بود . اعتیاد داریوش هر روز بدتر میشد. پدر من سرطان گرفت برای دیدار داریوش آمد تهران اما او را نیافت و دریک نیمه شب تاریک محرم از دنیا رفت . من عزا دار پدر بودم که عشق آمد …… آن زمان تازه سیزده سال را تمام کرده بودم و مادر بخانه مرد دیگری رفته بود ،چون زن تنها نمیتوانست زندگی کند ؟؟!

  • مستی ها

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا ساعت 16/16

    خودم را به زحمت به اشپزخانه رساندم . گرسنه بودم . دخترم خوراک مرغ پخته بود . ان را پیش کشیدم نیم سرد ‌نیمه گرم خوردم .از گرسنگی میلرزیدم . سردم بود. نشستن برایم دردناک بود .

    اه زندگی با همه رنج‌ها دردها از تاز تو لبریز . کفره شرابخواری هار نیز نمیدهد میان مستان همیشه هوشیاری اما دلم برای یک مستی تنگ شده شراب خار شیراز وسر به کوهها بگذارم واوازم را سر دهم ، نوایی از نوای دلکش ،،،،اما کمی دیر است و یا شاید دیر باشد ویا شاید من دوباره در یک شب طوفانی وپر طلاطم از جای برخاستم .

    در جمع میخواران زیاد بودم و زیاد نشستم . خیلی ها سعی کردند مرا مست کنند اما حریف زیتون‌ها و خیار شورها و ‌ماست نبودند ! من قبلا انها را ته بندی میکردم . کات کبود جلوی اثر الکل را میگرفت . نهایت آنکه گریه میکردم ، برای جوانی از دست رفته و آن انرژی که بر قله توچال رفته بود . حال دو پله رابه سختی می‌توانم بالا بروم . مجبورم از صندلی چرخدار استفاده کنم با عمل کلیه گویی پا ها و کمرم را نیز از دست دادم .

    نیروی جوانی در من بیداد می‌کند اما راهها بسته اند . برای شما مجانی مینویسم و مجانی ارائه میدهم ، شاید در میان این کلمات مرا یافتید . با آدم‌های دیگر کاری ندارم یعنی دیگر کسی نمانده . اگر هم رد پایی از خود باقی گذاشته باشند چندان قابل نیستند که در باره آنها چیزی حتی از روی مهربانی بنویسم .

    من هستم و قبیله کوچکم که با زحمت درست کردم و همه به دنبال سرنوشت خویش رفتند . وظیفه ام را خوب انجام دادم . اندام بلند نوه هایم که هرکدام روی یک نیمکت دانشگاه نشسته اند و از راه دور بمن پیام می‌دهند انرژی زاست و مرا پر می‌کند زحمات پسر ‌و دخترانم که خسته و ‌مرده از کار روزانه برگشته از من پدذیرایی می‌کنند و خورده فرمایشات مرا مو به مو اجرا می‌کند جای شکر دارد . دستهایم برای شکر گذرای همیشه رو به أسمان است ‌و دعای خیرم به دنبال آنها ،

    چند ماه قا که !!!! اما من زنده ماندم زنده به عشق عکسهای انارمیان . دستان لرزانم بمن میگفتند بتو محتاجیم که بودند و من هم به آنها محتاج بودم و هستم .

    عشق معجزه می‌کند . چهره شیرین و دوست داشتنی نوه ده ساله ام برایم کافی است و اینکه پدرش بمن اطمینان می‌دهد که من هستم ما هستیم و خدا هم هست آنگاه احساس می‌کنم که در لابلای یک پتوی گرم لبریز از عشق میغلطم.

    من زنده ماندم معلوم نیست کی و چه موقع باید به غم سلام بگویم اما تا آن روز همچنان به می ناب و عشق شیراز میاندیشم …. میاندیشم پایان 4/4/

  • سهم من این بود؟

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین، اسپانیا

    تا توانستم ندانستم چه بود

    چونکه دانستم توانستم نبود

    …..چه سود ؟

    عید آمد و آهسته از کنار من رفت و سیزدهم نیز من بیخبر بودم. روزها را گم کرده ام. برایم شب و روزفرقی ندارد. با رفتن آن دوست و همراه چندین ساله گویی من نیز با او رفتم.

    چه شیک و آراسته از او تجلیل کردند. در یک هتل برایش یادبود گذاشتند ‌روز سوزاندن او نیز عده زیادی جمع بودند. سالن ها غرق گل بود. خوب زیست انسانی زیست انسانی هم رفت. کلامی از الفاظ بیگانه دعایی نبود. هرچه بود تعریف و تمجید ‌اشک چشمان یاران و فادارش بود.

    ناگهان احساس کردم دیگر هیچکس در این دنیا نمانده و من تنها هستم به همراه گله کوچکم و … خوب آلبته چند صد کفتار.

    روزهایم در تختخواب میگذرد. به تماشای زباله دانی فضای مجازی هر معروفه و دزد و قاتلی امروز در صف گذشتگان و بزرگان نشسته. همه چیز ذات اصلی خود را از دست داده است شاید او آخرین بازمانده یک نسل نجیب و اصیل بود. همه در سوگ آنچه را که داشت میرفت میگریستند.

    من نبودم ولی پسر و نوه ام دعوت شدند و سپس فیلم مراسم را دخترش برایم فرستاد به راستی شاهدخت ما بودی.‌از آنروز کمر من شکست. دو نیم شدم. حال به سختی روی پاهایم می ایستم. سعی دارم انرژی از دست رفته را دوباره به دست بیارم.

    فرق است بین گلها، فرق است بین انسانها، فرق است بین حیوانات. فرق است بین آنها که بتو گفتند دوستت دارم.

    سعی دارم حداقل از باقیمانده شعور خود استفاده کنم و گاهی بنویسم تا فراموشم نشود. انسانی هستم که تنها با دیوارهای سپید کچلی سخن می‌گوید. ‌خاطرات شیرینش را نشخوار می‌کند. به شیراز می‌رود. عینک یادگاری شیراز او زیر چرخ ماشین چند زن معلوم الحال تازه به دوران رسیده در همین کنج دهکده له می‌شود ‌آنها قهقه سر می‌دهند. من لبریز از تحملم لبریز از مهرم. ‌باز هم مبارزه می‌کنم با اجنه های اطرافم / چهارم اپریل ۲۰۲۴

  • سیزدهم فروردین

    ثریا ایرانمنش. لب پر چین, اسپانیا

    فرا رسیدن روز طبیعت و سیزدهم را به همه دلدادگان فرهنگ ایرانی تهنیت میگویم.

    خودم در تختخوابم دراز کشیدم و آن مسافر عزیز هرساله ام بمنزل خود باز گشت. سبزه ما را نیز درون یک کیسه نایلون به دست زباله دان شهر داری سپرد تا سال آینده اگر من زنده ماندم زباله تر از این سالها بگذرد. خلایق هرچه لایق.

    آخرین سیزده بدر ما در وطن در هتل واریان سد کرج گذشت همراه با آش رشته ‌قایق سواری روی دریاچه سد. امروز اثری از آن دریاچه نیست. گرگهای گرسنه وحشی آب آن را نیز بالا کشیدند و سد خشک شد. آبی شور و ناگوار حاوی جنازه ها در لوله کشی شهر جاری شد ‌جنازه خوران انرا مینوشند ‌دلخوش دارند که چی؟؟؟ چی دارند هیچ تکبیر دارند بی تدبیر مشتی آدمخوار بر آن سرزمین حاکمند پرسم جدید آدمخواری را نیز بنا نهاده اند مهم نیست. اینجا پس از هفته ها باران خورشید ناگهان درخشید ومژده داد که:

    دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

    و دل همچنان میسوزد. لابد در کودکی کار بدی انجام دادم ؟؟! کسی چه میداند.

    او رفت دو هفته کمکم بود همراهم بود هم زبانم بود. حال زبانم بسته شد ‌باید با زبان دیگری با اهل خانه گفتگو‌کنم. آنها آن دردی که درون سینه مرا میگدازد نمیشناسند. خانه و همسر خود را ارج میگذارند و من…؟! پرستاری سالخورده که کارم تمام شده و باید محل خدمت را ترک کنم! در انتظار کالسکه طلایی با دو اسب سفید هستم.

    خدا حافظ. اولین و آخرین امید من سفری بی خطر باد.

    پایان اول آوریل 2024 میلادی

  • نوروز بدون پیروزی

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین، اسپانیا

    نسیم فروردین وزان به بستان شد

    ز نو عروس گل چمن گلستان شد

    هرسال با بلند کردن امواج رادیو گویی نسیم فروردین از میان توده‌های یخ و قندیل های آویزان خودش را بما میرساند، همراه با بوی نان نخودچی ‌سمنو و گل سنبل، رشته پلو، سبزی پلو با ماهی و آش رشته و بوی نقل های قنادی یاس فضای خانه را در بر میگرفت. دید ‌بازدید ها و رد و بدل کردن اسکناس‌های نو وسکه های طلا مزین به نقش شاهان برای چند روزی ما را از آن حال افسردگی بیرون میکشید و خش خش چادر نو و تازه مادر بزرگ خانه و زیر لب افسون خواندن …

    همه چیز بود همه چیز هم در خانه های اعیانی هم در خانه فقرا غیر آن دزدان زیاده خواه، آن آدمکشان و ملایان عصر حجر که این عید پاک و مقدس را مجوسی میدانستند اسکناس‌های نو خوب بودند اما خود عید حرام اندر حرام.

    سالها میگذرد. فراموشم شده نان نخود چی مزه اش چگونه بود و از یاد برده ام دستنبوی اولین میوه بهاری همراه با گوجه سبز چه مزه ای دارند.

    در بهشتی که بما وعده دادند زندگی می‌کنیم. آب انگور شیر و‌ عسل فراوان است و حوریان و پریان بهشتی عریان میگذرند. اما از بوی خوش زندگی خبری نیست. آوای مرضیه و ‌دلکش برای ابد خاموش شد.

    آمد نو بهار

    طی شد هجر یار

    مطرب نی بزن

    ساقی می بیار

    مطرب دیگر نی نمی زند، نای او را شکستند و آب انگور دیگر ترا مست نمی کند مقداری شکر، رنگ و تفاله انگور.

    نه، دیگر نوروز ما پیروز نخواهد بود. باید زباله های ابراهیم را جمع کنیم. جمشید شاه دیگر سکه های بنام خود نخواهد زد. و ما در انتظار نظام نوین جهانی هستیم تا اولین گام ها را بسوی بردگی برداریم.

    به هر روی نوروزتان پیروز و شاد بمانید

    پایان /26/3/

  • خانه

    ثریا ایرانمنش ‌لب پر چین،‌ اسپانی

    خانه نبود، زندانی بود با دیوارهای بلند، اطاق‌های تو‌ در تو و دکوراسیونی تهوع اور. تو خوشبختی. خوشا بحالت نه من در مواقع خاص روحی دچار بیماری خواب میشوم ومیخوابم.

    از ناهار و رستوران چیزی نمینویسم. رسم این جماعت است. حتی لیوان شراب هم نتوانست مرا از آن حالت بیزاری رخوت پوک بیرون بکشد. دشت وسیع با در ختان خشک شده بی آب، زمین های رها شده، خانه‌ ها هر یک بشکلی عجیب.
    اه زندگی با همین اطاق بالای تپه حد اقل از آنهمه همسایه فضول و راهروهای تاریک زندان مانند خبری نبود . این روستایان این مردان ده بد جوری به تاریکی ها خو گرفته اند و بر عکس ارامنه که در کشور ما در سوراخها واپارتماتمانها رو عرق فروشی ها زندگی می‌کردند در این سر زمین ارباب شدند در خانه ها‌وباغها بسر می برند شغلشان هم نا معلوم ،،،،، بهر روی دلم گرفت. گویی یک روز تمام در زندان سکندر بودم. خسته بر گشتم و یک سره به تختخواب رفیق همیشگی پناه بردم ! شاید دیگران از داشتن زندان تاریک خوشحال باشند، آما بر من دیدار یکبار کافی بود، کوچه های تنگ، همسایه های فضول و … بماند ، زندگی از تو بیزارم با همه هستی از تو بیزارم،!

    سوم فروردین سال نوی ایرانی
    بیست و سوم مارس
  • آمد ….اما

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا

    همانند‌ بک سایه در آسمان ابری من هویدا شد. کرنشی کرد و رفت. رد پایش را گم کردم. شوری در من انداخت اما بخششی در کار نیست. من اصلا نمیدانم بخشیدن یعنی چه. در قاموس من راستی و درستی همگام میروند و در زمانی که اشتباهی انجام دهم پوزش میخواهم. اما تو را هیچگاه نمی بخشم و فراموش نمی‌کنم

     
    سپس از خودم پرسیدم اینهمه تقلا و دوندگی و جمع آوری عده ای کج وکوله به دور خود و عجله برای صحنه آرایی و دویدن ها برای چه بود ؟ امروز به کجا رسیدی و نامش چیست ؟ فرصت ها را از دست دادی ، آنهم فرصت های طلایی را . برگشتم او را دیدم . چه فرسوده و پیر شده ای جوان ، آن روژها بخیال خود زیر پای مرا می کشیدی تا اقرار کنم . دوستی من از نوع دیگری بود . حریر آب ندیده ، گوهری نایاب . اصولآ در برابر همه دوستانم یک رنگم ، اما متاسفانه تعداد بوقلمون صفتها هر روز بیشتر می‌شود و تازه می فهمی چه کلاه بزرگی بر سرست گذاشته اند . اینگونه هستم . بازی را بلد نیستم .نفسم را ویران می‌کنم .در من حقیقتی موج میزند که گمان نکنم دیگران صاحب چنین هدیه آسمانی باشند .
    این چند خط را در تاریکی نیمه شب و در کنار درد بی آمان مینویسم . نه در من خفته ای بیدار نشد و تکانی نخوردم . سایه ابری آمد و ‌رفت …
     
     
    بیست وششم اپریل 2024 میلادی ،،،،، وبس

  • روز زن

    لب پرچین

    امروز روز زن است و امروز تصادفا جسد ترا میسوزانند و خاکستر را به تنها باز مانده ات میسپارند چند روز پیش بیشتر از یکصد نفر در مراسم یادبودت شر کت کردند در حالیکه در تنهایی جان داده بودی. بزرگان ‌سخن رانان در سوگ‌ تو خواندند و سخنگوی مجاهدین سخنی فرمودند و دخترشان هم چرندیاتی بهم بافت. در تصادف عجیبی است که سوختن تو با چنین روزی همراه باشد بهر روی بیشتر نمیتوانم بنویسم. روانت شاد و قرین رحمت باد.

    هشتم مارس 2024

  • فوت شد

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین، اسپانیا

    سیمین رفت و من برای همیشه تنها ماندم، تا زمانی که به نزد او بروم. برای من این یک ضایعه بزرگ است. در گشت او را به تنها فرزندش أذین تسلیت میگویم و همینطور به سایرین.

    سیمن رفت و منهم به زودی خواهم رفت. دنیا را برای مفتخوران و دزدان و ریا کاران میگذاریم.

    تنهاهستم. کسی نیست تا با هم به سوگ بنشینیم. فقط من و شمع.

    روانت شاد. بیشتر نمیتوانم حرفی بزنم.

    شنبه دوم مارس 2024 میلای

  • کتاب و نویسنده

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین.

    میخواستم شرح مفصلی در باره کتاب جدید جناب جفرسن بنویسم اما دیدم ارزش ندارد. با دیدن آن اخترانی که بیشتر به درد دیسکوتک ها میخوردند و ریاست حرمسرا را که آن لحاف کرسی الکن زبان بر عهده داشت بیشتر مرا وادار به فکر کرد. در حال حاضر از خود میپرسم که چه اصراری بود ادای دیگران را در بیاوری آنهم در کنار چند از ما بهتران بدون دوربین و عکاس و خبر نگار واقعی. واقعا متاسفم. اگر این گروه با لباسهای کوتاه و چکمه هایی مشکی و زلفهای پراکنده میخواهند ایران را نجات دهند بگذار ایران همچنان اسیر بماند.‌

    پایان

  • اولین حمله جانانه

    ثریا ایرانمنش لب پر چین ،‌ اسپانیا

    دو روز پیش ساختمان چهارده طبقه ای زیبا و شکیل را در شهر والنسیا به آتش کشیدند. کی بود؟ کی بود؟ من نبودم. جناب ریاست دولت همچنان با لبخند جذابشان شل و ول کمی شعر ور گفتند و رفتند. امروز صبح من گریستم، برای مردمی که دیگر نه خانه دارند نه لباس دارند، و شاهد خاکستر شدن هستی خود در مسافرخانه ها جای گرفته‌اند و مردم کمک میکنند. منهم خیال دارم نقداری ازحقوقم را برایشان بفرستم اگر از حلقوم آن گنده ها بیرون اید!!!

    مردم باید بیدار شوند دهکده جهانی را برای عمه جانتان ببرید عده ای خریداری شده در سکوت تماشا می‌کنند لبخند میزنند. خود فروختگانی بی حیا مردم مقابل اسکلت سوخته ساختمانی ایستاده با نا امیدی به هستی خاکستر شده خود مینگرند… ساختمان درست مانند یک برگ کاغذ سوخت گویی از درون کسی بنزین می پاشید و شعله ها سر میکشیدند. جهنم در مقابلش تنها شعله یک شمع بود. اکثرمردمی که درآن ساختمان بودند یا باز نشسته و یا کارگر و کارمندبودند… بچه شیر خوار سوخت. دخترکی آتش گرفت. با گذاشتن چند شاخه گل پلاسیده و چند حوله و صابون و لباس کهنه نمیتوانید آنها را به زندگی بر گردانید لعنتی ها.‌

    زیاده عرضی نیست.

    پایان

  • خانه عمه جان

    از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

    کان تحمل که تو‌ دیدی همه بر باد آمد

    بجایش طناب دار آمد، تفنگ آمد و خانه عمه جان گم شد، عمه ای که همیشه چادر نماز گل دار سپیدش و پیراهنش بوی گل یاس میداد. صبح زود یک ظرف لبریز از گلهای سفید و خوشبوی یاس را جلوی سماور میگذاشت و سپس مقداری از آنها را درون جیبش پنهان می‌کرد تا بوی خوب بدهد.

    همه چیز در آن خانه چهار گوش و بشکل مربع مستطیل بود. حوض لبریز از آب زلال با کاشی آبی، ‌ماهی های قرمز و فواره وسط آن که کم کم مانند شیر پستان یک مادر مهربان آب را به درون حوض و پاشویه میربخت. و کمی انطرف تر اطراف پاشویه باغچه ای بود که درون آن گل یاس، گل سرخ زنبق و گل لاله عباسی با گلهای رنگارنگ نوری بر سطح زمین خشک میتابانید.

    شیرینی های عمه جان حرف نداشت، بخصوص آن کولمپه های کشمشی که نظیرش را هیچگاه ندیدم.

    او و شوهرش تنها بودند، بچه نداشتند و یک دختر بلوچ را به فرزندی قبول کرده بزرگش کردند. مانند بک خانم تمام عیار تا پس از مرگ او خانه و خیاط خانه اش بی صاحب نماند. و‌ انصافا آن دختر که نامش فاطمه خانم بود سنگ تمام را برای عمه جان میگذاشت. من از خانه فراری بودم. پدر و مادرم مرتب تویی سر وکله هم میزدند. مادر بزرگم از کنار منقل و وافورش دور نمیشد و گربه اش در کنارش چرت میزد. پدر بزرگ هم ساعت‌ها روی رحلی که قرآن روی آن قرار داشت بخواب میرفت .هیچ گلی در باغچه حیاط نبود، تنها یک چاه بود و چند دلو که باید آب بکشند و در آن طرفتر زیر زمینی تاریک متعلق به شوهر خاله ام که فرش بافی بود …

    آه مادر ترا هر گز نمی بخشم، خودت خوب میدانی چرا…. بارها عمه جان گفت این بچه را شما از بین میبرید. بگذارید من او را بزرگ‌ کنم و وارث خودم باشد. تو میگفتی آخه بچه به دنیا آوردیم بدهیم بتو؟ ….. و آن خانه زیبا و خوشبو با گلهای زنبق اببی و شاخ پیچیده گل نسترن نصیب فاطمه خانم بلوچ شد و من ،،،،،، در کنج غربت برای شما قصه مینویسم.

    ثریا

    لب پرچین 23/02/2024 میلادی

  • گردش من گرد شهر

    ثریا ایرانمنش، لب پر چین، اسپانیا

    در عین بی زبانی با تو به گفتگویم

    کیفیت عجیبی است در بی زبانی ما

    گفتگو بین من و دریا پس از تقریبا دوسال که تنها با آمبولانس‌های بسته و دلگیر بین خانه و بیمارستان در رفت وامد بودم . سر انجام با اصرار دخترم روز شنبه روی صندلی چرخدار توانستیم به شهر برویم و من به آرزویم که خوردن میگوی سرخ شده درون روغن زیتون است وبه همراه فلفل تند و سیر فراوان برسم.

    اه … شهر نبود، یک زمین بیقواره که از هر طرف بسرعت برق آپارتمان‌ها چندین طبقه مانند قوطی کبریت روی هم سوار بودند و هر یک رنگی جدا داشت. هوا لبریز از دود اتومبیل آلوده. ساعت‌ها میبایست دور خود بگردیم تا جایی را برای پارک کردن بیابیم. آدم‌ها تازه وارد اکثرا خارجی بودند از محلی ها کمتر کسی بچشم میخورد.

    با هر بدبختی بود در یک رستوران شلوغ در گوشه‌ای بما جای دادند. میگوی سرخ کرده رسید اما نه آن میگو های ریز و خوش خوراک. اینها دست کمی از عقرب های بزرگ نداشتند. بهر حال با کمک دو بطر آب معدنی چند لقمه ای فرو دادم. فضای رستوران بد بو و شلوغ. غذاها بد طعم که البته به دهان دیگران خوب بودند صدف های دریایی مصنوعی و ماهی ها که البته این روزها در استخر های مخصوص رشد می‌کنند. دریا دیگر چیزی ندارد بما بدهد…..

    دریا آرام بی هیجان مانند کسی که دم مرگ است گاهی میرفت و بر میگشت. دیگر از آن ماسه های روشن رنگی خبری نبود. نشان کم آبی و کمبود همه چیز را دریای زیبای مدیترانه که قرن هاست همه را سیر کرده نشان میداد که چه بلایی بر سر او امده. بجای ماهیهای خوشمزه بطری های پلاستیکی وقایع های تند روی حامل مواد بسرعت از ر‌وی آن میگذشتند. آفتابی نیمه مرده می تابید. شهر گویی از زیر جنگ و قحطی بیرون آمده و آبی دریا به سیاهی قیر تدیل شده بود تنها آپارتمان بود و اتو مبیل. دلم گرفت.

    رود بی زبان ‌مهربان تبدیل به یک برکه بو گرفته شده بود. ‌کمبود باران و بی آبی و خشکی بچشم میخورد. چه شد آن شهری که شب و روز روشن بود ‌میرقصید؟ و هنوز ایستگاه اتوبوس درهم و برهم به همان صورت قدیم باقی مانده بود و خانم شهردار تنها میکروفن را میشناسد تا چرند بگوید. شهر نه ایستگاه اتوبوس واقعی داشت ونه یک بیمارستان مردم عادی و قبیله ای هم تغییر شخصیت داده. دیگر آن صفای قدیمی در گهرشان نبود ما در شهر خورشید گام میزدیم که آپارتمان‌های تازه ساز چندین طبقه آسمان آبی انرا پوشانده بود.

    بر گردیم بخانه و با همان تصوراتمان دلخوش کنیم. تلویز‌یون قطع شده و اعلام داشت تنها از یک سیستم باید استفاده کنید. باغچه کوچک خانه من از بی آبی خشک شده بود و اجازه نداشتیم آنرا آبیاری کنیم. زندگی بسرعت با زشتی ها و تعفن خود به راهش ادامه میداد.

    نه اهل دود‌ دومی هستیم و نه اهل سجاده. حافظ کنارم نشسته و……دیگر هیچ پایان 19/ /02/2024 میلادی

  • لیلا ، دختر ایران

     ثریاایرانمنش  ، لب پرچین ، اسپانیا .‌

    سالهاست که دیگر کسی یادی  از دخت ایران لیلای کوچک ما  نمیکند کم کم به فراموشی  سپرده می‌شود   روزهای قبل از مرگ بههمراه بی بی همه فروشگاههای  شیک لندن رازیر ‌رو کردند ‌تقریبا پنجهراز پوند بی بی برای خودش واو لباس خرید    سپس با عجله اورا به دست  یک زن کار آزموده  خانه دار قدیمی که حال  هتل دار شد ه بود سپرد وبا جت شخصی  برای حضور  در مراسم نمایش مد فلانی به پاریس برگشت .

    چرا اورا دربک هتل شیک وگرانقیمت  نگذاشت نمیدانم  دخترک در این هتل محقر که سعی کرده بودن  انرا تزیین کنند در مر مرکز شهر با کتاب مولانا تنها ماند 

      چند عکس گرفتند سه شب بعد نوشتند که او خود کشی کرده است ؟!؟!؟!؟ غمگین بوده است  بلی انراکسین داشت  اما آنقدر غمگین نبو‌ که خودرا بکشذ ،

    پس از آن هتل دار  وصاحبان هتل  هم نا پدیدی شدند وبی بی دستور داد جنازه را به پاریس بفرستید  ریاست کل تشریفات ایران که خود را صاحب  همه عناوین میدانست یک سفیر از یک کشور فقیر که یک پایش در بنیاد توحید بود ویک پایش در خانه دارویش وپای سوم در مرکز فرهنگی مامور شد عکسی از جنازه گرفته با یک هلیکوپتر جنازه را به بی بی تحویل دادن.

    چند صباحی بعد هم برادررعزیزش زیباترین وبهترین  یعنی گل سر سبد بچه ها  وبا شخصیت ترین  بچه‌های بی بی با تفنگ دو لول شکاری خودکش شد ؟ غائله خوابید اورا فورا سوزاندند ومراسمی هم گرفتند وبی بی فرمودند که او پرنده ای بود از قفس آزاد شد ،

    به راستی هم چندین بود .

    ایران سر زمین مابا رفتن شاه محمد رضا شاه برای ابد نابود شد بقیه  دیگر  بازی با احساسات مردم وفریب آنهاست و نسل عوض شد  هممه چیز تغییر ماهیت داد  اما آیا دختر ایران هیچگاه در دل ایرانی وطن پرست فراموش نخواهد شد ،او تا ابد زنده در کنار پدر و برادرش به این دنیای کثیف تر از مدفوع  میخندد جای گلهای معطر وخوشبو در باغ بزرگ  آسمان است نه در روی زمین ،وبی بی همچنان لنگان لنگان میخزد آیا احساس دارد یا شیره اورا کشیده اند ؟! پایان

    ثریا 14/02/2024 میلادی

  • ما ایرانیان

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین ، اسپانیا

    ایران ، مرز پر گهر ، ایران سر زمین هنر ‌ایرانیان آواره گرد جهان که با زبان میز بان آن دیار بیگانه اند ، چند تنی زبان محلی که در آنجا پناه گرفته یا مقیم شده آن انرا نیمه کاره فرا گرفته اند انهم بخاطر ویران کردن بقیه وجدایی کمترایرانی در خارج یک کلوب یا یا یک مرکزی برای گرد هم آیی دارند تنها یکدیگراا تکه تکه می‌کنند، همهخود سرورانند دانایند اما تنها دو چیز گرد سر آنها میچرخد ، پول برای شکم وزیر شکم بیشتر را حوصله ندارند،

    من نزدیک پنجاه سال یعنی بیشترین عمرم را در خارج گذراندم وهمیشه هم از ایرانیان واهمه وترس داشتم حتی اگر غذایی بمن اهدا می‌شد اتر دور میانداختم چندین بار در محل زندگی با ایرانیان نشستی داشتم برای آیجاد یک محل وجمع آوری

    ماهیانه ونشست ونشان دادن فرهنگ مثلا پر بار !!! خود اول همه میخواهند رییس شوند بعد هم ،،،نه من گاهی به ایران می‌روم !؟ ایران ما دوقسمت شده ایرانی که مشتی آواره گردجهان میجرخند وایرانی کنه زیر سلطه سدها ملای بیسواد دهاتی دارد جان می‌دهد،

    هرسال چین عید خودرا جشن می‌گیرد در خیابان‌ها راه میافتند شادی می‌کنند هرسال سیاهان برنامه سالیانه دارند ایرانیان درون کاخ سفید یک سفره مسخره هفت سید انهم به دستور دیکتاتوری و خود فروشان میچینند بادی به غب غب میاندازند بلی ما فرهنگی چند هزار ساله داریم اما حوصله نداریم که زبان سر زمین میزبانمانرا فرا بگیریم اگر هم کسی آمد وکاری را شروع کرد بجای حمایت از او جد وابادش را از گور بیرون میکشیم وجلوی چشمانش خاکستر می‌کنیم بیشتر به دنباله خارجیان میچسپیم انهم با چه افتخاری سکرتر فلان ریس فلان شرکت بارمن دوست است عکسی هم بیادگار میگذاریم ، میل ندارم نام اشخاصی را ببرم که چگونه با گرفتن چندر قاز به کشتن هموطن خود بر میخیزدد اورا تکه تکه می‌کنند بازبیرحمی ،

    نه جنس ما ایرانیان بقول معروف خالص نیست انواع و اقسام حملات و تجاوزات موجوداتی از ما ساخته که خود خود را نمیشناسیم تنها یک چیز برایمان مهم است گردا‌وری ثروت حساب بانکی و شجرنامه قلابی .

    ارامنه بدبخت و فرسوده هرکجا رسیدند اول مدرسه بعد کلیسا را بنا گذاشتند بارهیچ غریبه ای هم امت نشدند مگر منافعشان اقتضا می‌کرد اولین کار فرا گیری زبان میزبانشان بود دوم حرمت گذاشتن به ریشه خود ،،،،امروز در یکی از صفحاتمجازی خواندم که ایرانیان مقیم امریکا کمتر زبان انگلیسی‌ را میدانند همیشه کسی هست با مقداری پول کار انهارا راه بیاندازد نوه های من چهار زبان را بخوبی میدانند ومن چه افتخاری می‌کنم واز بچه هایم سپاسگذار که در میان اینهمه لجن وکثافت خودرا پاکیزه بیرون کشیدند زود شوهر کردند زود زن گرفتند وخانواده برایشان محترم است من یک زن تنها بودم بدون سرمایه وپول به آنها تفهیم کردم اگر ضعف نشان دهیم همگی خواهیم مرد اولین کاری که کردیم روابطمان را با بقیه قطع کرده وسر در زندگی خودمان فرو بردیم بما چه مربوط است فلالن ایرانی سر فلان هنر مند را کله میگذارد وبما چه مربوط است که ارامنه ایرانی در اینجا به چه کاری مشغولند سرما درون امور خودمان بود ‌شمشیر دو لبه در میان دستان من که انسان‌های سمی وکشنده را از اطراف خانواده ام دور کنم،

    خوب بیماری قرن بر جانم نشست اما هنوز شعورم ومغزم وعواطفم خوشبختانه زنده آند وگاهی برای شما لطیفه ای مینوسم ، پایان ،ثریا 11/02/2024 میلادی

  • مقایسه گراز با آهوی دشت

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ،‌ اسپانیا

    نه بخاطر انکه شاه بود ،‌نه او مردی وارسته و آراسته بود. در لباس پوشیدن، انتخاب نوع ادوکلن و در انتخاب زن. عاشق زنان لاغر موطلایی بود، برای همین هم بی بی را بخارج فرستاد تا از آن صورت باد کرده کلمی یک صورت لاغر با گونه های برجسته و موهای بور بر گردد. تقریبا دلخواهش بود عقل و شعور و قد بلند او بیشتر جلب توجه میکرد.

    اما خود او در موقع غذا خوردن محال بود گوشه لپ او باد کرده باشدبه هنگام صحبت کارد وچنگال را درون بشقاب جای میداد کم مشروب نبنوشید سیگار امازیاانهم سیگار اتو‌کشیده ای بنام سیگار گرگان برایش میپردند ،

    راه رفتنش گوی میرقصید روی یکین قدمهایش بلند واهسته همیشه شیک بود

    ومرا بیاد بدبختی های خودم میانداخت میز ناهارا با چه سلیقه ای میچیدم گلدانی از گلهای باغچه درونش میگذاشتم ولت انتظار مینشستم ناگهان مانند شمر وارد می‌شد دستور میداد سفره را روی زمین پهن کنند واو نان رابر پشت گوشت ونخود بمالد رقم‌های بزرگ بر آرد ابگوشت را سر بکشد وسپس بادی خالی کند برود روی تختخوابش بخوابد اکثرا ناهار را با سکرتر روسی خود در خلوت دفتر کارش مبخورد وسکرتر برایش ته جین میپخت و او‌میتوانست راحت با دست لقمهرا در دهانش بگذارد ویک انگشتر برلیان به سکرتر هدیه بدهد والماس شیشه ای رابرای من به ارمغان بیاورد که من انرا پس میفرستادم ،

    هردو تحصیل کرده خارج بودند یکی در سوییس دیگری در سالزبورگ اما حتی آلمانی را هم بلد نبود حرف بزند ودیگری چهار زبان رنده دنیا را به روانی زبان مادری بگوش جهانیان مبرساند ،

    چقدر نجیب بود چقدر پاک بود ودیگری دزد سر گردنه برای خانواده وقبیله گرسنه آش الوار جمعمیکرد ،

    مادر من سکوت می‌کرد وهرگاه شکایتی بهاومیکردم در جوابم میگفت که بتو گفتم این آدم نیست در لباس هیکل دارد درونش خالیست حال با بچه ها ،،،،،، دهانم بسته می‌شد خود کرده را تدبیر نیست ،

    من شاه را نه بخاطر اینکه؛ شاهنشاه بود دوست داشتم اوجای خودش بود اما اومرد رویاهای من بود تمیز پاکیزه خوشبو ومن مجبور نبودم شبها بینی امرا بگیرم واهسته وارد تختخوابم بشوم و‌سرم ا زیر ملافه بگذارم تا بوی گند عرق و تریاک وبوی عرق تن اور ا تحمل نکنم وبا ادوکلن خوشبویی که برایش میخریدم خودش را ماساژ میداد تا دلبری کند بوی گند را چند مقابل می‌کرد مانند خانه برادرش که همیشه بوی شاش بلند بود .

    بلی مرد رویاهای من در چهره دیگری ظهور کرده است اما هنوز بچه‌ است دیگر حسرتی به دل ندارم نه حسرتی ند ارم پنجاه هزار قطعه نوشته ام ‌دهها دفتر را سیا ه کرده از یک زندگی جهنمی همین کافی است ،،،،پایان ،ثریا نهم فوریه دوهزارو بیست وچهار .

  • مرگ آرام قو

     ثریا  ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا .

    تو ، دریای من بودی  أغوش وا کن  / که میخواهد این قوی زیبا / در أغوش دریا بمیرد 

    به میمنت و مبارکی  نوزاد جدید که آنهمه  سال و ‌ماهها در انتظارش بودیم پای به عرضه وجود نهاد  نامش هر چه  هست برای تو باید خیلی عزیز و دوست داشتنی  باشد .

    من از دور دست‌ها چهره انرا دیدم  با چه زبانی است نمیدانم  در حال  حاضر روی طبقه بالا سرت خود نمایی می‌کند قیمت انرا هم نمیدانیم  زبانی رارکه با آن خلق شده نمیدانم ،

      تنها قلم را زمین مگذار .مبارک باشد .

     در خبر ها خواندم یکی از خوانندگان پر افتاده واز خود متشکر که  بخانه ما می آمد و اولین  کارش این بود که لباسهایش را بیرون آورده یک ملافه گنده دور خود بپیچد از  کنار منقل تکان نمیخورد موهای بلوند کم پشت   رنگ شده پوست سفید کک مکی آش بسیار طرفدار داشت همسرش نیز  برایش ساز میزد نامش را میدانی   آنقدر افاده  داشت که نگو،در فرهنگ وهنر آواز میخواند سپس به کاباره ها رفت  دست آخر دیگر ممر در آمد او وهمسرش ساز زدن در عروسی ها وکاباره های درجه دو بودابدا صدا نداشت مانند یک گنجشک  یا یک کربه ملوس معو معومیکرد  . پس از انقلاب در سالن یک کنسرت اورا دیدم جلو رفته خودم را معرفی کردم  انگار در تمامی طول عمرش نه مرا دیده ونه میشناسد ، دوست من که همراه م بود  گفت رهایش کن الان صرف ندارد ترا بشناسد پالتوی پوست تو کو‌؟!  روسری مارکدارت کو ؟   بعله ! فهمیدم  پالتویم را به یک بنیاد خیریه سرطانی ها هدیه دادم تا حراجش کنند وبا پول آن بیمارستان برای بیماران سرطانی بسازند  آن پالتو دیگر به درد من نمیخورد پنجهزار  پوند  انرا خریده بودم   در گرمای  چهل وپنج درجه تابستان  این ده کوره و زمستانی که بیشتر بوی خزان میداد آن پالتو مسخره بود  دیگر پول بیمه ونگهداری انرا هم نداشتم  نه این چند  تکه پوست حیوان به درد من نمیخورد  اما حالا  آن خانم با پالتویی ارزان‌تر جواب سلام مارا هم نداد   وامروز  دیدم طفلکی به کما رفته ؟؟!    همه را نوشتم تا بدانی که دنیای ما این است و‌حال تولد نوزاد جدیدت را بتو تهنیت میگویم در حال حاضر غیر آن زن الکن زبان کسی در کنارت نیست  همه کم ‌بیش  اطرافت را رها کرده ورفته اند  کاری برایشان انجام ندادی  چیزی هم برایشان فراهم نکردی ،

    تنها من درکنارت ماندم  وهنوز در این انتظارم که به آرزویم برسم وترا در راس قدرت ببینم  گمان نکنم این آرزو هم مانند همه آرزوهایم با باد همرا شد دود شد  وکم کم منهم به کما می‌روم  وداستان ثریا در اغماواقعیت پیدا می‌کند ، 

    ……….پایان 

    ثریا .08/02/ 2024  میلادی  قلعه حیوانات در اسپانیا .