Category: General

  • مرگ پرنده

    پرنده سیاه مرده ، پشت پنجره اطاقم

    بمن گفت که ” باید صلیبم را از دوش بردارم

    وروی پل بایستم بانتظار

    پرنده مرده پشت پنجره ، ابر تیره را نشان داد

    همان ابر تیره ی که دردل انسا نهاست

    وآنرا بجای آب گوارا مینوشند

    گلهای تازه شگفته باغچه ام

    نشان رشد نیست

    نشان خون دل من است

    گذشتگان رفتند ، آنها نیز روزی آب رودخانه گل آلود

    وابر تیره را می نوشیدند

    امروز دلهای جوان خالی وتهی است

    خشم ونفرت درآنها لانه کرده

    بر این باورم که :

    حس پاک عاطفه درهمه دلها مرده است

    مانند همان پرنده سیاه

    در پشت پنجره اطاقم

    دلم خالیست ، سینه ام خالیست

    ودرانتظار ” هیچ” نشسته ام

    هرشب با هجوم همهمه  طبلها وشیپورها

    ورقص کولیان چشمانم را به  سقف سفید میدوزم

    وبتو می اندیشم

    بعد از تو چگونه فراموش کنم ، آن کوه بلندرا

    بعد از تو دیگر آسمان آبی نیست

    سیاه است / خاکستری / ابری وتاریک

    صلیب طلایی را برگردنم آویختم

    از دشتهای غم زده عبور میکنم

    پونه های وحشی باغچه همسایه

    بوی ادار سگهارا به مشامم میرساند

    دیگر آواز وزمزمه چشمه سار خاموش شد

    وخشم آبشار، آ ن آبشار بزرگ درکنار درختان بید

    بیدهای پریشان وعاشق ، از پای ایستاد

    آن روز درختان بیدرا بتو نشان دادم وگفتم

    آنها نیز عاشقند که اینهمه پریشانند

    وهمیشه سر به زیر

    آنها سایه هایشان را بی دریغ پهن میکنند

    بعد از تو ، همه جا خالی است ، خالی

    درمیان ازدهام وسر وصدای رقص وآواز کولیان

    نیز سکوت بر همه جانم می نشیند

    وکوه ” مادر ” نیز تنهاست

                              برای ” میم. ر ” ثریا

     

  • شراب

    زمانیکه یک گیلاس شراب مینوشم  ، غم های من بخواب میروند ، به هنگامیکه باکسی مینشینم اگر صحبتهای او  برایم ملال آور باشد ، شراب مینوشم تا صورتم گلگون شود واو زردی غم هارا روی چهره ام نبیند.

    خواب دیدم او مرا صدا میکند بسوی او دویدم ودرآغوش گرم او فرو رفتم بر چشمهایش بوسه زدم از دهان او نیز بوی شراب بیرون میزد ، او نیز مانند من غم سنگینی دردل داشت ، عشق اورا بسوی من کشانده بود به هنگامیکه مرا دید گلی از باغچه پرگل چید وآنرا به میان موهای سپیدم فرو کرد من گل را برداشتم وبر آن بوسه زدم ازخواب پریدم ، دستهایم خالی وکسی درکنارم نبود .

    سالهاست که دیگر یک آسمان پر ستاره را نمیبینم تنها پرندگان آهنی در رفت وآمد میباشند ، سالهاست که رایحه یک گل به مشامم نرسیده اگر گلها میدانستند که دل من چه زخمهایی خورده بطور یقین از بوی خود مرهمی برایم فراهم میساختند تا آنرا به روی زخمهای عمیقم بگذارم.

    سالهاست که صدای چهچه بلبلی را نشیده ام نمیشود تنها به آوای انکر الصوات کلاغها ومرغان شب که فریاد میکشند دل سپرد.

    اگر بلبلان میدانستند که من چقدر تنهایم برای تسکین دل من بهترین ونشاط انگیز ترین آوازهایشان را سر میدادند.

    او که دیگر  نیست وگور اورا نیز گم کرده ام وبوی اورا، حال امروز نمیدانم چرا قلم بسوی او شتافت ؟ چرا از او نوشتم ؟!

                                          ثریا /اسپانیا/ پنجشنبه

     

  • بازهم فرار

    در کناره دیوارهای بدون مرز وزندانهای تبعید خود خواسته ، نشستم ونوشتم ، نوشتم ومینویسم تا روزیکه چشمانم اجازه دهند ودستهایم بتوانند قلم را درمیان انگشتان جای دهند ویا بقول معروف ماووس را روی فرش بگردش درآورم مینویسم ، یکی عیان ودیگری پنهان ،

    به میان سالی پای گذاشته ام ، میان گین سن انسان چقدر است که من بین آنرا گرفته ام ، قبض یکصد وبیست ساله را به دستم دادند یا کمتر؟!

    هیچ تاج افتخاری را مردم زمانه برسرم نگذاشتند بغیر خود که تاج بزرگی را دارم وبه تاج اضافه هیچ احتیاج ندارم افتخارم تربیت  فرزندانم به روش صحیح ودرست ، انسانهایی که به آنها افتخار میکنم ونوه هایم که باعث روشنایی زندگیم شده اند ، این روزها کمتر به سفر میروم وتنها کارم نوشتن است ، بی آنکه هیچ انتظاری از کسی داشته باشم ، خوانند گانی درسراسر دنیا دارم که سالهاست بمن وفادار مانده اند بی آنکه آنهارا ببینم یا بشناسم ، به دنبال هیچ گروه ودسته ای نیستم یک رهرو تنها  نه « آن ایفی ژنی معروف میباشم که همیشه خاک یونان را  می جست نه آن شاعر شیرازم که تا ابد درجایم بنشینم ، همه جای جهان سر ای من است ، روزی روزگاری سخت برای مردم هموطنم وخط وادبیات وزبان وموسیقی آن میگریستم ودنبالشان میکردم وگمان میبردم که تنها مایه مباهات ما همان ادبیات وزیبانمان میباشد سپس کسانی را دیدم که سر رشته این کاررا دردست گرفته اند ونان را به نرخ روز میخورند!

    امروز حتی زبان عامیانه وروزانه هم تغییر کرده است وگاهی من بسختی میتوانم معنای بعضی از گفته ها وکلمات را بفهمم بخصوص اگر طرف رند باشد!

    درطول عمرم با همه گونه اشخاصی طرف بوده ام از شاعر ونویسنده تا وزیر وکیل وشاهزاده وارتشبد !!! ودیدم همه یکسانند تنها لباسهایشان عوض میشود درونشان همان آدمهای پست وفرومایه که برای یک لقمه کباب تن بهر حقارتی میدهند ، روزنامه نگارانی که بمزد قلم میزدند وپزوهشگرانی که میتوانستند به آسانی خودرا بفروشند ، خودفروشان طبقه بالا ! میکده خانقاه ها ! جایی که باید همه یکی باشیم ودویی درمیان نباشد همه حالم را بهم میزدند کسانیکه میتوانستم ومیخواستم با آنها رفاقت کنم خیلی کم بودند ، درحال حاضر امروز همه از هم گر یزانند اتحاد واشتراکی درمیان نیست ” عقاید”  همه را ازهم جدا کرده است وهیچکس درعقیده دیگری شریک نمیباشد همه ” من” هستند ونیم من وجود ندارد ، همه ریاست طلبند وار باب وحاکم .

    بیهوده به دنبال یک اتحاد میگردیم شاید کلمه جالب ودهان پرکنی باشد اما درعمل هیچ است ، هیچ .

                                      ثر یا/ اسپانیا/ از دفتر خاطرات “لندن “

     

  • فرار بزرگ

    پرتاب شدن ، یعنی سر نگونی ، یعنی کسی ترا بسوی یک گرداب انداخته است .

    قدرت نداری خودت را نجات دهی ، درگردابی مخوف دور خودت میچرخی ، گاهی فرو میروی باز بالا میایی برا ی یک دم نفس کشیدن .

    پاهایت محکم به زمین چسپیده ، پیکرت آلوده به لجن وخزه های سمی وزالوهای خونخوار است ، چشم به اطرافت میدوزی شاید دستی بسویت دراز شود ، دستها همه بی حس ویا بدون انگشت میباشند

    تنها برق طلا و الماسها ست که از آنها ساطح میشود ، لجن چشمانت را کور کرده پاهایت بی حر کت وخودت مانند همان عروسکهای درون قوطی اسباب بازی میچرخی .

    گاهی آوازی سر میدهی صدایت تنها ودرگوش خودت  می پیچد ،  درختان با برگهای لخت سر بسویت میاورند آرزو داری یک شاخه را بگیری وخودت را بالا بکشی درختان سر میکشند بسوی آسمان ، ترا تنها گذاشته اند.

    پیر زن درون اطاق تنهایش گریه میکند با کتاب ذادالمعاد وقران  قدیمش او سرگرم است اشکهایش مانند آبشار بر روی کلمات وصفحات کتاب میریزد ، تو هرروز فروتر میروی زیر پایت یک تخته سنگ سفت که پاهایت را زخمی کرده اما از همان دشمن کمک میگری وبا کمک آن تخته سنگ خودت را بالا میکشی وروی علفهای هرزه اطراف مرداب رها میشوی خیلی طول میکشد تا این لجن هارا از پیکرت پاک کنی به دنبال یک آب صاف وزلال هستی  دنبال یک رودخانه تا ترا بشوید وبا خود بسوی دریا ببرد اما ، همه جا ظلمت است ، تاریکی است وتنها نیش مارهای غاشیه وعقرب های زهر دار بسویت دراز است .

    بچه  عقرب ها ، بچه سوسکها ، وبچه مارهای تازه سراز تخم درآورده بسویت هجوم میاورند باید فرار کنی ، فرار  هر طور شده باید فرار کنی وخودترا به یک آب تازه برسانی ، ممکن است پیکر  لطیف وپاکت بو گرفته باشد ، باید فرار کنی ، فرار بهترین کار است . فرار بزرگ بسوی رودخانه جاری تا شاید به دریا برسی  !   پاهایت را بد جایی گذاشتی رودخانه ترا به یک جویبار گل آلود وبو گرفته هدایت کرد و……یک صحرا که تنها علفهای هرزه درآن میرویند ، دیگر مجال فرار نداری در زندان بی دیوار باز مانند همان عروسک درون قوطی اسباب بازی دور خودت میچرخی ، میچرخی و میچرخی .

    ثریا. اسپانیا. از دفتر چه خاطر ات ” لندن”  /  سه شنبه

  • گناه مادر

    شب بود ،  وقصه رسوایی من

    باد شمال وزیدن گرفت

    سکوت شب شکسته شد ، از دویدنها خسته

    دیوانه ای رمیده بودم

    اورا دیدم ، دویدم وبه آغوشش کشیدم

    آن یار سپید پوش مقدس را که نامش را نمیدانستم

    ماه به دور ما میچرخید

    کجا رفته بودم؟ به آنجا که زندگی هست اما

    رسوایی نیست ، ستم نیست، جور وبیماری نیست

    شکنجه نیست  وعذاب نیست

    او بود ومن بودم ، درمیان یک دشت خرم

    آهسته راز نیاز میکردیم ، او زنده بود ، درخیال من

    نه ! کجا هستم ؟ در یک فراخی ، دریک رویای ژرف

    در یک خلوت خاموش وآرام

    آب از آ ب نمی جنبید

    او سیب سرخی دردست داشت ومن ساقه ی از گندم

    او سیبب را چرخاند وبه هوا فرستاد

    من ساقه گندم را مکیدم ، مکیدم ،

    از آن روز دامن سپید من لکه دار شد

    موج طراوت از صورتم رخت بربست

    با وزش حریر باد که به آرامی میوزید

    من گنه کار بسوی قلعه دیوان روان شدم

    او درفضای باغی میگشت

    گاه با شوق ، گه با لبخند پیروزی

    وبدین سان ” ماد رگنه کار ” زاده شد

                                   ثریا/ اسپانیا/ دوم ژولی

  • جام پیروزی!!!!!

    VIVA EPAÑA

    سر انجام اسپانیا به پیروزی دست یافت وجام اروپارا از آن خود کرد ودرهفته آینده تیم سرخ پوشان جام را به همراه ماراینو راخوی به خانه خواهند آورد ! واین افتخار درتاریخ صدارت او نقش خواهد بست اگر چه سایر چیزها مهم نیست .

    پانزده هکتار زمین از جمعه تا همین الان درشهر  والنسیا  آنهم ریه نفس کش مردم بدبخت دارد میسوزد  وعده زیادی بی خانمان وآواره ونفس ها درسینه ها حبس شده اکثر افراد مسن به حال غش به بیمارستانها رفته است  ، مهم نیست ، مهم این است که ماریانو راخوی درصف اول نشسته بود وچشم به بردگان سرخپوش خود دوخته بود .

    مهم نیست که داروهارا کم بکنند وکم کم همان نخ باریک بیمارستانها ودرمانگاههای دولتی را نیز پاره کرده ومردم را به حال خود رها کنند.

    مهم نیست حقوق عقب افتاده کارمندان سالها ! بلی سالها پرداخت نشده است ، ریاضت اقتصادی را باید از بطن جامعه وآنهایی که دستشان به هیچ ریسمانی آویزان نیست ، شروع کنند ، والا بانکداران وصاحبان صنایع وکارخانه داران و و و و همه  وهمه درفوتبال شریکند .

    مهم نیست مهم این است که اسپانیا پیروز شد > وایتالیای کهن را شکست داد تا روی خرابه های شهر رم بنشیند .

    وفردا سلسله کازینوها ، هتلها ، وفاحشه خانه های مدرن درهمان جاهای سوخته شده مانند میخ درزمین فرو ر فته سر به آسمان میکشند

    ویوا اسپانیا ، ویوا فوتبال .ویوا……….آنکه دانست وتوانست

    ثریا. دوشنبه

     

  • بیا ، وبخوان ،

    خدایا سرای محبت کجاست ؟———————-

    هیچ کجا ، سرایی نیست

    در سر زمین ناشناسان سرایی از مهر والفت نیست

    دلهای پرکین وچهر های عبوس ناشناس

    چه خوش است پیرانه سر که میاندیشم

    به جوانی خویش

    آن صورت شاداب وجوان ، زیبا ومهربان

    هیچگاه سر  برنخواهد تافت از سرای امروزمن

    آن چهره نقاشی شده ، نشسته دریک قاب زیبا

    بر بالای دیوار ، آن چهره پرغرور

    آن نگاه شرمگین وغم زده ، بالخندی تلخ

    اشکی که درچشمانم حلقه زد ، خشکید

    جوانی خویش را دیدم که دل درگرو عشق دارد

    جوانیم را دیدم که از بام بلندقصه های دیروزم

    بسرای امروز پای گذاشت

    او درگوشه ای نشست ، رو به ساحل دریا

    مرغ شب درسکوت ماه ودرختان سپیدار

    آواز میخواند

    کبوتری جفت خودرا میخواست

    جوانیم درکنارم بود

    بر بام اندیشه های پر توانم

    با هم نشستیم ، من وجوانیم

    وهر دو میدانستیم که همیشه درهمه حال

    در زندانی بی دیوار ، نباید درانتظار هیچ

    گلبانگی باشیم وهیچ آوایی

    جوانیم روبرویم نشست درباغ خاطره ها گشتیم

    از شگفتن یک گل سرخ درباغ کودکی

    تا کویر بیکران وچاه عمیق جایگاه اژدها

    از مارهای گزنده وموشهای گوشتخوار

    از شب بلوغ تا آبستنی روز روشن

    وآن خواب هول آنگیز ………

    سرنوشت مهر تاریکی را برپیشانی ما کوبیده بود

                                ثریا. اسپانیا / یکشنبه اول جولای

  • ایتالیا

    ایتالیا ، سلام برتو وشیخ صفی الدین اردبیلی ، خدا نگهدار !

    شاه سلطان صفوی ، باید غز ل خدا حافظی را خواند

    ایتالیا ، سلام بر تو ، تو که شاهکار معماریهای دنیا هستی

    ونگهدار دین پرشکوه آن مرد فلک زد بر فلک افلاک

    ایتالیا ای کشور عشق وترانه وآواز  ، سرزمین ” پاستا ” !

    فردا جام را دربغل خواهی فشرد

    ایتالیا تو که گهوار هنر مندان بزرگی

    وتو….شیخ صفی الدین اردبیلی وتو شاه سلطان صفوی

    باید غزل خدا حافظی را بخوانید  برای همیشه ، با ریشه

    وبنیان گذار آن دین وآیین ” شیعه”

    میخی بزرگ درمیدان پرشکوه شهر لندن به آسمان میرود

    وخیال دارد آسمان را سوراخ کند بوی ” نفت ” تمام شهر را

    احاطه کرده است ، باید رفت درکنار آن میخ نماز خواند

    وزیر دوش نفت غسل جنابت بعمل آورد !

    در میدان شهر بزرگ وباشکوه مملکت شاه سلطان صفوی نیز

    میخی به آسمان رفته بوی خون همه اطراف آنرا احاطه کرده است

    ایتالیا ، تو با شهر قدیم رم که روزی جویبار خونی بود که آن مردک

    دیوانه آنرا به راه انداخته بود ، و امروز این بردگی همچنان اد امه دارد

    ایتالیا ، بر ژرفنای تاریخ های گذشته نگاهی کن ، یک لحظه ، تنها

    یک لحظه وآن ” آمفی تاتررا غرقه درخون خواهی دید.

    هر بنای حکومتی  روی خون بناشده که مردان هوشیار یا دیوانه را

    بردگان روی شانه های خود حمل میکنند.

    ایتالیا ، نرون رفت ، برلوز کونی هم رفت ، دیگران هم میروند

    وتومحکم واستوار برجای خود ایستاده ای که گفته اند :

    همه راه ها به رم ختم میشود ؟!

    صبح شنبه وتعبیر خواب دوشین ؟!           ثریا

  • جیم / جی

    آخرین روز برای شهروندان است تا خانه هایشان را تمیز کنند وچمدانهایشان را ببندند وراهی تعطیلات شوند!

    شمالیها به جنوب میایند جنوبی ها به شمال میروند عده ی به کشوهای دوردست پرواز میکنند ، عده ای به قاره امریکا وبسیاری هم به سوی برج بلند وحلقه ها المپیک.

    با شروع تابستان آتش سوزی های عمدی یا غیر عمدی هم شروع شده وما به تماشای مردمی مینشینم که همه چیز خودرا درمیان شعله های آتش از دست میدهند وگرما ودمای آن بما هم میرسد تا بی نصیب نمانیم.

    سرنوشت ما هم بستگی دارد به بازی روز یکشنبه بین ایتالیا واسپانیا  هرکدام که توپ را بهتر به دورازه دشمن پرتاب کردند ، یورهای اکیپ _ جی- به آنها تعلق میگیرد واگر به این شبه جزیره درمانده که گم شده دربین تمام تمدنها ، چیری رسید …شاید حقوقهای عقب افتاده چند هزار یورویی ماراهم بپردازند.چهار سال بدون حقوق کار کردن وپول بنزین دادن ویکصدو چهل کیلومترراه را درهوای داغ رانندگی کردن بی هیچ مزد ومنتی ؟!

    خر تو خر عجیبی است ، متاسفانه ماهم حضور داریم. ما همیشه حقوق بگیر بودیم هیچگاه شم بیزنس نداشتیم راه فروشندگی را نمیدانستیم همیشه خریدار بودیم آنهم خریدار مهربانیها حتی دلالی وجاسوسی وبگیرو بستان رشوه گرفتن ودزدیهای را نیز نمیدانسیتم

    کالایی برای عرضه وفروش نداشتیم تنها خودمان بود وشرفمان که هیچگاه میل نداشتیم آنرا بباد دهیم .

    خوب ، تعطیلات بی تعطیلات ،  وتعطیلات همشهریان خوش بگذرد ما که بخیل نیستیم ، تنها تماشاچی و…….سکوت.!

    ثریا/ اسپانیا/ جمعه داغ

  • پنالتی آه پنالتی

    درهمان زمان که چهار گل با ” پنالتی ” وارد دروازه پرتغال شد !! درهمان زمان هم 435 قلم ضربه پنالتی به دروازه بیماران  بیمارستانهای دولتی وارد آمد.

    درست تر بگویم 435 قلم از دارو های بیماران را از داروخانه ها جمع آوری کرده ودکترها حق ندارند داروی زیاد به بیمارانشان بدهند انی تصمیم درست زمانی گفته شد که همه مردم چشم به دروازه های فوتبال جام اروپا دوخته بودند .

    آنها هورا می کشیدند وکسانی در تختخوابهای خود دراین فکر بودند که اگر داروی مرا که باید تا آخر عمر از آن استفاده کنم در گروه این ارقام باشد ، زندگیم چه خواهد شد؟  زندگی بیمارا؟ مهم نیست آنکه بیمار است باید بمیرد ، مهم الان تنها بازی های فوتبال است وسپس بازیهای المیک جهانی وشرط بندی ها ودراین بین دلاها ومافیای خوش خدمت نیز به نوا میرسند .

    خوب ، سیل بنگلادش را دارد میبرد ، کوه آتشفانی که سالها درکنار بستر دریای مدیترانه آرام خوابیده بود غرش برداشته واز این روزها آتش را به آسمان میرساند وگرمای چهل درجه وگرانی سر سام آور وووووووو…….. زنده باد فوتبال ، حال پسرکی درمیان تماشاچیان میگفت ( آلمان را هم با سیب زمین خواهیم خورد ) نوش جان شما واربابان شما.

    این ارقام وجمع آور ی داروها تنها به بیماران بیمارستانهای دولتی اختصاص دارد نه به بیماران خصوصی واز ما بهتران.

    پیر زنی در داروخانه میگفت ” مهم نیست مانند قدیم از داروهای گیاهی استفاده میکنم ” عمری هم ندارم وای به  حال بقیه ، راست گفت وای به حال بقیه مردم دنیا .

                                 ثریا. ساکن اسپانیا . پنجشنبه

     

  • فیس بوک

    همه امروز دارای یک ” فیس بوک” میباشند  ودریک دنیای مجازی ودربین دوستان مجازی که اکثر آنها واقعی نیستند زندگی میکنند .

    خوشبختانه من بعداز یک تجربه کوتاه درب این دنیای خیالی را بستم وبرگشتم به زندگی واقعی خود ، وهنوزدراین امیدم که مردم دنیا آزاد باشند وآزادانه بتوانند حرفهایشان را بگوش هم برسانند .

    این دنیای آزادرا تنها میتوان درمیان قصه های کهن یافت آزادی از خشم ونفرت وکین طالب یک آرامش واقعی ، دنیایی که بتوان درساحل دریاهای آن مغرور راه رفت بی آتکه ترس از ” سونامی ها”! ترا احاطه کرده باشد .

    دنیایی که بتوان گندابهارا مهار کرد ، گودالهای پهناور متعفن ومغزهای بیشعور وگندیده  لبریز از افسانه های غیر قابل باور را خالی کرده به جایشان شعور نشاند.

    دنیایی که بتوان درآنجا دردامن امنیت وآسایش وسر انجام آزادی زندگی گمشده خودرا یافت .

    در دنیایی که انسانها بتوانند تحرک یابند حرکت کنند چون انبوه خروشان امواج دریا درمیان مردمی دیگر وسر زمینهایی که آزاد ومغرور ایستاده اند.

    زمانی فرا میرسد که از ترس به دنیای کودکی خود پناه میبریم آن چه نقشی میتواند در زندگی آتی ما بازی کند؟ چه نقشی درشکل دادن به زندگی حال  ما انسانها دارد؟

    گاهی میخواهیم به دنبال هویت گمشده خود برویم خصوصیات بدرا فراموش میکنیم وزشتی هارا از ذهن میزداییم آنگاه همه چیز برایمان زیبا ودوست داشتنی میشود وآه حسرت باری از سوز دل میکشیم ؟\!

    معنی زندگی درخود آن نیست بلکه درچیزهایی است که ما درسر راهمان پیدا میکنیم  ما تا ابد به ایجاد یک نکته مبهم وتولید محتاجیم

    متاسفانه دردنیای امروزی ما تنها همان ضربالمثل قدیمی صدق میکند که ” قربون بند کیفتم ، تا پول داری رفیقتم ” بی آنکه آن صاحب کیف را به درستی بشناسیم وخصوصیات خوب وبد اورا ارز یابی  کنیم

    امروز دیگر حتی روی دوستی های قدیمی هم نمیتوان اعتمادی داشت وآن صلح وصفا وآرامشی که درگذشته درروح آنها پیدا میشد امروز تبدیل به یک غول گرسنه شده که سرا زسینه بی مهر آنها بیرون آورده وبه دنبال طعمه های جدید میگردد.

                                                 ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه

  • مرگ قوها

    شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد/ فریبنده زاد وفریبا بمیرد/

    شب بود ، ستاره بود وپروین بود/گل بود وبهار بودونسرین بود

    گردون میدمید زآسمان وآسمان  میدید/کو را زگله های عهد دیرین بود

    این اشعار از کتاب ” اشک معشوق ” سروده زنده یاد دکتر مهدی حمیدی شیرازی است  که من افتخار شاگردی مکتب او و خواهر گرامیش را داشتم.

    دریغ ودرد که عمر این گرانمایه ها سر آمد و خیلی زود به دست فراموشی سپرده شدند.

    کتاب ” اشک معشوق” اولین وآخرین کتابی است که از همسرم دریافت داشتم ! پشت آن با خطی خوش نوشته بود”

    ” تقدیم به همسرم عزیزم …. امیدوارم مورد قبولت باشد ، قربانت ،

    این ارزنده ترین هدیه ای بود که آنروزها از او دریافت داشتم که ارزش آن از تمام جواهرات نیمه بدلی او بیشتر بود.

    واین اشک تبدیل به قطره های خون شد.

    ای پشت مرا زغم دوتا کرده /وان دهان ژرف را وا کرده

    چون گرگ ضعیف قوچ سر کش را / نه کشته، نه خورده ، نه رها کرده

    بنگر زمان چه دفتری بنوشت / و برگ زعمر من جدا کرده.

    بیاد آن روزهای آرامش وآسایش  وتماشای قوس قزح ، شبها روی بالکن خانه چشم به آسمان آبی دوختن وبه نغمات موسیقی که از رادیو پخش میشد گوش سپردن و……چقدر باو اعتماد داشتم .

    روزهای جمعه قبل از طلوع آفتاب بسوی کوه رفتن وروی برگها لغزش نسیم شب را احساس کردن تماشای آبشارها که آنها نیز بر آسمان نقش قوس وقزح میکشیدند.

    همه چیز تمام شد ، ماهی کوچولو سیاه آمد وهمه را به کام کوسه های آدم خوار فرستاد.و اوکه تنها پشت وتکیه گاهم بود صبحانه را با آبجو وودکا شروع میکرد وشام درهیبت چهره دکتر جکیل درکنارم مینشست با چشمانی که درحلقه مرده بودند.

    آن زبان مهربان وبیان گرم وشیرین تبدیل به بک مار گزنده شد وهمه زیباییها از بین رفتند ومن بر عجز وناتوانی او افسوس میخوردم نگاهی به مادر که مبهوت مارا مینگریست میانداختم او فکر مخصوص خودرا داشت آه…بچه ها …بچه ها دراینجا چه حالی پیدا خواهند کرد آنهارا به زیر بغل میگرفت وبه اطاق خودش میبرد   من میماندم یک مرد غریب وناشناس با کلماتی رکیک وزشت.

    امروز با باز کردن این کتاب وشنیدن آهنگ مرگ قو دوباره به گذشته ها سفر کردم ،

    ودر سینه زخمی نشاندم از دیدن اشکهای مادری که شش فرزندش  به دست دژخیمان وحاکمین عرب  که هجوم به سرزمین ما آورده اند کشته شدند.آنها مانند همان ایام خاک ایرانرا تیز توبره کرده باخود خواهند بردوهمه را ازدم تیغ بی دریغ خود خواهند گذراند و….دراین سوی آبها همه به تماشا نشسته ایم ، به تماشای یک تراژدی بزرگ که به قیمت از دست رفتن همه زیباییها ی سر زمینمان تمام خواهدشد ، سرمان را باکنسرتها ودلقک بازیها گرم میکنیم ودرانتظاریم !!!!

    دیگر نمیتوان از مرگ قوی زیبا نام برد باید از مرگ دسته دسته پرندگان که به تیر غیب گرفتار میشوند ، سخن گفت .

    اشعار ” زنده یاد  مهدی حمیدی شیرازی/ ثریا. اسپانیا/ سه شنبه

  • NICOLE

    تمام شب بتو فکر کردم واینکه ثمره زحمات من سر انجام یکی یکی به نتیجه میرسد.

    شب گذشت دانستم که دیگراز پنجه های درختان خاردار  رها گشتم وامروز همچو یک ماهی طلایی در دل رودخانه پر آب روانم آن روز که تو پای باین دنیا گذاشتی ، برایت نوشتم که باتو متولد شدم تو من دریکی روز ویک ساعت پای به عرضه وجود گذاشتیم برایت نوشتم ” نخواهم گذاشت خزه های سخت وسنگین  وسمی ترا درباطلاق فرو بکشند ونخواهم گذاشت تیغ درختان خاردار ترا زخمی کنند .

    روز گذشته که نقاشی های زیبای ترا به همراه نوشته یا بقول خودت (لکتور) در کتاب سالیانه مدرسه ات خواندم ، بر زمین زانو زدم وترا سجده کردم.

    نوشته بودی:

    هرکسی درزندگیش هدفی دارد من هدفم اول ، بهترین تحصیلات بود که آنرا دارم ، به چیزهای زیادی فکر کردم که مقداری از آنها خصوصی است ، اما هدفم مشخص است ، میخواهم درآینده صاحب شغلی باشم که هم خانوداده را خوشحال وکمک کرده باشم وهم بتوانم به مردمان فقیر وبیمار کمک کنم ،و…..

    مابقی را لازم نیست بنویسم همین چند خط درکنار نقاشی های زیبایت همه چیز را عیان ساخت ، نقاشی هایی که آنها نیز درهمان کتاب دیده میشدند با رنگهای ملایم آبی وصورتی وخاکستری ،

    نگاهی با بالای بلند وظریف تو انداختم همان ظرافت دوران جوانی مرا داری با همان روحیه شکننده آنروزها مرا عروسک مینامیدند وهمه میل داشتند مرا دریک ویترین شیشه ای جای داده به تماشایم بنشینند ، همه میگفتند من برای کار کردن خلق نشده ام ،!! آن دستهای کوچک وظریف سالیان دراز مشغول هموار کردن راههای پرخطری بود تا مادر وخاله ودایی های ترا ازآن راه عبور دهم .

    با ضربه هایی دم به دم که بر روح وپیکرم میخورد ، آن روزها من کودکانه چشم به آیینه آینده دوخته بودم وامروز تو چقدر عمیق وبزرگ به آینده مینگری تو تکنو لوژی وآرت ( هنر نقاشی ) را خیلی دوست داری ودرپایان نوشته ات آرزو کرده بودی با کمک این دو بتوانی به هدفی که داری برسی.

    تو با همین سن کم خود میدانی آینده را در هنررقص وآواز خوانی وهنرهای دیگر امروز که اکثر دختران وپسران مارا به ورطه بدبختی میکشانند نمیتوانی پیدا کنی وهمین برای من وبقیه افراد فامیل کافی است امروز دیدم که صورت گر  زمان از من چهره تازه ای ساخته است ، تو انعکاس زندگی منی هستی پر نسس زیبای من.

    امید آنرا دارم با امکاناتی که پدر  ومادرسخت کوش تو دراختیارت گذاشته اند ، به آرزوهایت برسی، شاید دیگر درآنروز فقری دردنیا باقی نمانده باشد وشاید بیماری دردمند محتاج نباشد ….شاید هم باشد؟ هدف تو عالی ومقدس است تو. درجایی باین اندیشه بزرگ دست یافتی که  بجر نعره مستان کوچه گرد وشیون از باد شبانگاه وسروصدا هایی که از سخن خالی است ، خبری از هیچ محبتی نیست

    دریک بیابان فراخ که مردم با سایه های خود نیز بیگانه اند.

    با عشق بتو وآرزوهای فروان ، این نوشته را تقدیم تو میکنم . این تنها هدیه ای است که توانستم برایت تهیه نمایم پر نسس من.

    مادر بزرگ تو ” ثریا / اسپانیا/ دو.شنبه 25/ ژوئن 2012

  • عظمت روح

    پسرم میگفت:

    من این دنیارا نمی فهمم ، این مردم را نمی فهمم ، هرچه میخواهم اندیشه وفکرم را خالی کنم باز چیزهایی میبینم که دوشاخ بزرگ روی سرم سبز میشود چگونه آد م ها میتوانند به راحتی پوست عوض کنند.

    گفتم لزومی ندارد که ما ، مردم ودنیارا بشناسیم دنیای ما دنیای دیگری است خالی از هرگونه مکر وریا ودروغ وبه همین علت هم همگی تنها ماند ه ایم ، تو درآنسوی دنیا ، من دراینسو ، تنها باید راه خودمانرا ادامه دهیم ، دراین راهی که میرویم هزاران هزار خار مغیلان مارا زخمی خواهند کرد صدها هزار سنگ بی حرمتی به روی ما پرتا ب خواهد شد ، در راهی که میرویم سر بالایی بلندی است که باید با آرامش آنرا طی کنیم ، فکر واندیشه ات را برای درک وفنهم این دنیا خسته نکن ، نه تو می فهمی ونه هیچکس ، آمدن ورفتنی است ومکثی بین دوعدم هرکسی هرنوع که دوست دارد زندگی میکند درگذشته پدران بما دروغ میگفتند مادران درخانه شوهرانشان بی حرمت وبا زحمت زندگی میکردند بی آنکه بدانند سر تاسر زندگیشان یک دروغ بزرگ است یک نوع خود فروشی شرعی است ، ومن رشته این زندگی مصنوعی وخود فروشی وبی حرمتی را پاره کردم ، امروز ما باید به راهی که انتخاب کرده ایم همچنان استوار  ادامه دهیم بی هیچ رنگ وریایی .

    آنروزها هیچ نمیدانستم دستهاییکه بسویم دراز میشوند سخن از آشنایی میگویند ، ریا کارند هیچ نمیدانستم  به زبانی وبه گمانی درتدارک یک لباس از جنس همان سنگ خارا میباشندکه بر تن من بپوشانند ، آنگاه که جامی آلوده به  زهر  از دست آنها گرفتم به بلور اشک آنها اعتماد داشتم وسیرت شان ر ا نمیشناختم همه صورت بودند صورتهای رنگ شده  ، همه دلقک بودند، دلقکهایی که روی شانه مردگان خفته درخاک خودرا بزرگ میپنداشتند ؟!

    هیچ ندانستم که آن گلدان گل یاسی را که من آنرا بیاد مهربانیها میگرفتم گلهایش به زهر آلوده وبرگهایش به دست باد پرپر خواهد شد.

    گلهارا می بوییدم صورتم ، پیکرم همه زخم برمیداشت .

    امروز درانتظار جوابم ای بی ریشه های خفته برپهنه خاک ، در انتظار جوابم ومیپرسم کدامین دست آلوده پیام خودرا برایم خواهد آورد؟

    آه … میخواهم درگرداب فراموشی غرق شوم این گرداب نه غریق می شناسد ونه نجات غریق را.

    وآنکه باز تاب شمع روشن خانه من ودست مهر بان من هرزمان بر گونه اش قرار میگرفت خون  شرم بر روی  آن می نشست درهمان زمان از چشمانش خون میچکید ومن رگه ها ی خون را درچشم های او بخوبی میدیدم.

    امروز نمیدانم کار درستی انجام دادم یا نه وشما را از آن محیط آلوده به زهر تریاق دورکردم ، آیا میبایست شمارا نیز مانند سایر افراد درکوچه های شهر رها میساختم تا ازآن اجتماع بزرگ ! وپر مهرمام وطن یاد میگرفتید که چگونه باید زیست ؟! نمیدانم ، تنها میدانم شمارا روی رودخانه جاری قلبم جای دادم وبه راهی کشاندم که خود رهرو آن جاده بودم ، راهی پر خطر ، راهی تنها، اما نجات بخش روح .

    نه پسرم تو هیچگاه معنای واقعی زندگی ومردم را نخواهی فهمید خودرا خسته مکن ، چیزی ورای آنچه که دیده ای نیست ، همه رنگ است وهمه مکر است وهمه فریب .

                                         ثریا. اسپانیا/ شنبه 23

  • سایه ترس

    زمانی که ترس برقلب وروح انسانها حکومت میکند ، چه کسی میتواند از زادگاه وسرزمین خود یاد کند؟

    وزمانی که دوران پر خطر ویا حقارتها را بیاد بیاوری ، چگونه میتوانی دلتنگ سر زمین محبوب خود باشی ؟

    امروز درمیان مشتی مردم پراکنده وگم شده در محیط خود سعی دارم سرگردان نباشم وحد اقل اینکه توانسته ام خودم را بشناسم وببینم ورای مردم عادی هستم  آن احساس سیری ناپذیر به دنیای اطراف وتملک برهمه چیز وهمه را برای خود خواستن درمن نیست ونمیتوانم بفریب مردم فکر کنم مردمی که شاید بتوان درمیان آنها عده ای بیگناه را نیز یافت که به همراه سیل روان شده اند.

    آنروزها که درکنج شهر کمبریج در آرزوی دیدار مادر ووطنم میسوختم مادرم برای نوشت که ” تو دراینجا هم غریب بودی ، سرنوشت تو را برسنگ غربت نوشته اند” !

    وامروز که خاطرات گذشته را مرور میکنم وآنهارا روی کاغذ میاورم میبینم درهیچ زمانی درآن سرزمین محبوب ، من محبوب القلوب نبودم ؟! غریبه ای بودم که بین قبیله های گوناگون زندگی میکردم ، نه زبانشانرا میدانستم ونه با طرز تفکر ورفتارشان آشنا بودم همچان یک رهرو به راه خود میرفتم بی هیچ پیچ وخمی بی آنکه  مانند آن آبهای گل آلود وجوبهای حقیر سرم را پای هر ریشه درختی بگذارم ، نه همان رودخانه بودم که از کوههای بلند سرازیر شده ومیخروشیدم ومیرفتم.

    امروز دیگر برای آنکه بتوانم از تجربیاتم استفاده کنم خیلی دیر است دریک چهار دیواری خودرا محبوس کرده ام وتن به یک زندان خود خواسته داده ام ومیلی به دیدار هیچکس ندارم تنها خانواده کوچک خودم هستند که سر باین زندان انفرادی من میرنند ویا گاهی مرا برای گردش بیرون میبرند ویا به خانهایشان دعوت میشوم ، محال است بدون دعوت قبلی بخانه هریک از این فرزندانم که امروز باعث افتخار من شده اندبروم .

    آنها جوجه های کوچکی بودند که آنهارا درسبد گذاشتم وراهی دیار غربت شدم بی هیچ پشتوانه مالی یا معنوی وبه دنبالم مردی روان شد که از خانه او فرار کرده بودم ، مال ومنال وخانه را به صورتش پرتا ب کردم وجانم را نجات دادم .

    نوشتن درباره مردان زندگیم که یکی اهل بخیه بود ودیگری درپی بازی سیاسی ، یکی بفکر جمع آوری سکه ها بود ودیگری بفکر بالا رفتن از پله های سیاست آبکی وبی رونق ما ، یکی از غرب کشور برخاسته بود ودیگری از بالای یخ های قطب شما ل واز دیار خرس سفید وهردو خودرا صاحب جان ومال  واحساس من میدانستند، برایم نه تنها افتخاری ندارد بلکه باعث اندوه بیشتر من میشود .

    زندگی من از روزی آغاز شد که اولین نوه ام پای به دنیا گذارد آنهم درست در روز تولدم ، من درآن روز به دنیا آمدم به همراه نوه ام وامروز پنچ غنچه شکفته وشیرین دارم که زندگیم را سرشار از لذت کرده اند ، امروز باید درباره آنها بنویسم وگذشته را که بوی گند آن تمام عالم را پر کرده است به دور بریزم ، آری باید برای آنها بنویسم

    درآن زمان هم همه ما زیر سایه ترس زندگی میکردیم درمدرسه دردبیرستان در سر  کلاس درس باید از دبیر ومعلم میترسیدیم ودر ساعات زنگ تفریح از بقیه شاگردان _ حزبی _ ترس همیشه دربین ما وجود داشته به همین علت هم همه دروغگو ومتقلب از آب درآمدیم ، از ترس ، ویا برای حفظ منافع  ،مانند بوقلمون هرروز رنگ عوض  کردیم . من هیچگاه نترسیدم از هیچ چیز وهیچ کس، وهمان یک رنگ باقی ماندم .

                                        ثریا/ اسپانیا/ جمعه

     

  • بی خدایی

    مکن یار ، مکن یار مرو ای مه عیار / رخ فرخ خودرا مپوشان  بیکی بار

    چو ابر بر تو ببارید بروید سمن از سنگ / چو خورشید تو درتافت برقصد بر درو دیوار

    چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پا / چو دربزم تو باشیم بیفتد سرو دستار

    مولانی جلالدین بلخی (رومی)

    ————

    میگفت ، من به هیچ چیز وهیچ کس اعتقادی ندارم ، غیراز خدا ،

    اگر برای من دعا میکنی بهتراست  نکنی چون من اعتقادی ندارم !

    حیران مانده بودم میدانستم که او دل پاکی دارد ورحی سر شار از انسانیت ویک حس دل انگیز  ، اما این حرکت بر خلاف جهت آب ، حرکتی درخلاء ، چگونه آنرا توجیح کنم؟

    پرسیدم ” خدارا دیده ای ؟ گفت نه ! گفتم پس چگونه تنها اورا دوست میداری ؟ پس باید واسطه ای بین ما وخدا باشد ، دیدم چشمان درشتش را مانند مادر بزرگش گرد کردو گفت :

    بین من وخدای من هیچکس وهیچ چیزی وجود ندارد من احتیاجی به واسطه ندارم .

    خوب ، او درمرحله ابتدایی نبود  او زندگی سختی را پشت سر گذارده وهنوز واقعا به آرامش نرسیده است  این پرواز روحی واین اوج گرفتن تا مرحله بی اعتقادی حتما دلایلی دارد.

    این همه تحمیق کردن مردم به دست متولیان مذهب وتحکیم موقعیت خود بر  مردم  زیر چتر کلام خدا وقانون خدا همه جوامع را ازحرکت باز داشته ودرنتیجه نسل امروز هم مانند حیوانات جنگل بجان هم افتاده ، اینهمه جنگها وجنایت ها ومصیبت ها به نام خدا صورت گرفته این همه مرزهای مصنوعی بین اقوام وگروههای مختلف درست شده است ووووو…..نوعی بت پرستی مدرن سرچشمه گرفته از عصر جاهلیت وآن چهار دیواری درکنج بیابان بی آب وعلف درکنار اشتران مست وچاههای نفت ، وباج گیران متدین

    هر کسی برای خدای خود قانونی نوشته وبقیه را ضد قانون خدای خود مستحق عذاب و مرگ میداند .

    پس بیخود نیست که او همه چیز را رها ساخته وتنها به چیزی معتقد است که خود او میداند کیست وکجاست .

    گر مسلمانی این است که من دارم / وای اگر از پس امروز بود فردایی .     حافظ

  • در گلوگاه سحر

    سحرگاه بود ، خروس  میخواند ، صدایی مرا از خواب واز رویاهای پریشان پراند.چشم به پنجره دوختم آوازی برخاست ، آوازی که واژه های آن بیگانه بودند ،

    قامت بلند او ، بلند تر از صنوبر مانند یک قدیس مقدس کنارم ایستاده بود و به دور دستها اشاره میکرد .

    بر بالای تپه های دوردست باز عده ای بر صلیب آویزان بودند ودرختان هزار ساله در گذرگاه تاریک تاریخ بخواب .

    شب شکافته شده بود ، کودکان وزنان ومردان در سکوت بانتظار حمل تابوتها بودند.

    با دست به دوردستها اشاره کرد :

    نگاه کن ، اینها همانهایی هستند که درکنار کوره ها آواز میخواندند

    اینها همانهایی هساتند که تکه ای از قلب ترا ربودند.

    خون درشب روی آسمان خفته نقشی نداشت ، خونی که از هزاران بوته گل وخار به رگهای زمین تزریق میشد

    خونی که از گوشه چشم نابینایی صبورانه سرازیر میگشت

    این خون بر همه بامها می نشیند تاسبزینه زنان سیه پوش را بسوزاند

    باو گفتم ” مرا دراین جهنم سوزان تنها بگذار ، این عدالت طبیعت است همه باید درجهنم بمیریم هرچند مانند یک عابد به معبود پیوستیم وخدا فریاد زدیم

    او نگاه میکرد ، چشمانش مانند دوتکه سنگ آبی درحلقه میچرخیدند

    باو گفتم “

    آنها وتو جوان رفتید وجوان ابدی خواهید ماند ، من پیر سالخورده زمان با کوله بارهای سنگین که شانه هایم را فرسوده باید راههایی را بپیمایم.

                                                      ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه

     

  • طلسم سکوت

    ” گیرم آب رفته را بجویی باز گردانیم / آبروی ریخته را چه باید کرد” ؟

    سکوت را جان میبخشم مهر سکوت  برلب میگذارم

    مینشینم به بستر فراموشی

    ومیشمارم گام های خودرا ، به دوراهی  ، تنها ،

    تکرار حماسه ها برایم سنگینند

    وآهنگ آنها دلخراش

    برای تو چه فرقی میکند که:

    من کیستم؟ که بودم ، کجا بودم ، من همینیم  که هستم

    گذشته هارا بخاک سپردم

    بی آنکه دردی مضاعف را بر جان بخرم

    آنهارا بزرگ کنم وبر صدر به نشانم

    با آن غرور مرده شان

    میتوانستم تیری را درکمان گذاشته

    وپیکانرا به سوی چشمان آنها بفرستم

    بی فایده است

      بی فایده

                     ثریا/ اسپانیا / سه شنبه

     

  • آن خواب رفتگان

     نه ، نمینویسم ، پایان همه آشنایی ها  وآغاز تفرقه

    ودرد مضاعف

    صاعقه های سهمگین بر شاخه هایم آتش زدند

    بر این درخت ریشه دار وتناور

    هر سو سیل وطوفان سهمناک

    از کدام نقطه شروع کنم؟

    با کدام کلام

    بگذار تا بمانند ، زیر باران

    آب آنهارا خواهد شست

    در ژرفای شب

    اینک نگاه کن بمن ، از پشت پنجره روشن

    گوش کن ، این صدای سکوت من است

    امشب صدای گریه مرا نخواهی شنید

    نه امشب ، نه هیچ شبی

    این ریزش باران است که میشوید

    خاطره هارا

    آن مردان کوچک را بزرگ نکنم

    همچنان ناچیز وکوچک بمانند.

    آن کاکتوسهای پر خار

    درخاطر من جایی ندارند

    خاک آنها درون دفترچه هایم مدفون است

                                         ثریا/ اسپانیا/ 17.ژوئن

     

  • 2/ پل پیروزی

    بی مزد بود ومنت ، هر خدمتی که کردم

    یارب مباد کس را ، مخدوم بی عنایت

    ——————————خواجه محمد حافظ شیرازی

    پلی که روز آن راه میزفتم ، داشت زیر پایم ویران میشد یا باید بااو هم صدا میشدم ویا از او جدا.

    جدایی بهتر بود او نیز همین را میخواست ، یک خانه آراسته با موجودی نقد من وبا ایده های نامحدود خود ، باید کاری میکردم راه برگشت بخانه را نداشتم ، حال دست سرنوشت اورا بطور تصادفی ! از من جدا کرده بود.

    سازمان اطلاعات وامنیت کشور که نام مخفف آن ” ساواک” بود کشوررا زیر پوشش شبکه عنکبوتی وجاسوسان وسخن چینان خود گرفته وسال به سال تارهای خود را برزندگی مردم گسترده تر میکرد ،” مانند امروز “.

    تعداد مامورین این سازمان که امروز نام مخوف هم به آن اضافه شده است بنا به اظهارمنابع شخصی یا روزنامه ها ورسانه ای خارجی ، از سی تا شصت هزار نفر که تمام وقت برای این سازمان کار میکردند وهسته مرکزی واعضا این سازمان بودند ونزدیک به سه میلیون نفر نیز عضو آن بحسا ب میرفتند ، یعنی از هر هشت نفر یک نفر جاسوس بود

    البته این آمار مجلات خارجی بود ونمیتوان به درستی روی آنها حسابی باز کرد گاهی هم خود ساواک تبلیغاتی علیه خود براه میانداخت  ترس ووحشت دردل مردم ریشه دوانده بود واین ترس درسینه من داشت رشد میکرد .

    سه ماه تمام دربلاتکلیفی وسرگردانی بسر میبردم وخواهرش  همان روز دوم گرفتاری او بخانه ما آمد وبا دوکامیون همه اثاثیه مرا سوار کرد وبرد وگفت

    برای چه کرایه خانه بدهی  بیا باما زندگی کن تا وضع وموضع شوهرت معلوم شود