Category: General

  • 34

    اطاق اجاره ای !

    فردای آن روز کارم را درآن دفتر کذایی شروع کردم ، دفتر که چه عرض کنم اطاقی  به طول دومتر وعرض یکمتر ونیم لبریز از قفسه وجعبه های نگهداری فیلمها ومقداری آشغال دیگر ، یک میز کوچک ، یک ماشین تحریر چند مداد وقلم ویک چراغ رومیزیی که تنها میتوانستم روی تکمه های ماشین تحریر وکاغذ بغل انرا که دستنوشته جناب رییس بود ببینم ، سایه ام روی دیوار رو برو اتفاده بود ، نگاهی به اطراف اطاق انداختم  جای نفس کشیدن نبود تنها یک پنجره کوچک در نزدیکیهای سقف هوایی به اطاق میداد ، آیا آن مرد بخاطر لجبازی بامن این سوراخ را بمن داده ویا واقعا وحشت دارد  ؟ خوشبختانه هیچ تماسی با خواستگار دیروز ورییس امروزم نداشتم ، مش رمضون برایم یک چای آورد  دیدم درکنار آن یک تکه نان سنکگ با پنیر لوله شده نیز گذاشته است ، گفت : میدانستم که صبحانه نخوردی فعلا اینرا بخور تا ته دلت را بگیرد ، مقدار زیادی کاغذ حاوی قراردادها کنار ماشین تحریر بود ودریک پوشه آبی رنگ چند کاغذ کاربن ” کپیه ” ومقداری کاغذ سفید برای ماشین گذاشته شده بود ، همین ، هرگاه کاری داستم زنگی را فشار میدادم ، مش رمضون قفل درب را باز میکرد وبه درون میامد ، اولین روزکار برایم خیلی سخت وناگوار بود ، منکه دراطاقهای بزرگ شیشه دار، درپشت میزهای بزرگ با تلفن وسایر وسایل کار میکردم حال دراینجا حکم یک زندانی انفرادی را داشتم که میبایست اعترافاتم را تایپ کنم ؟! .

    هنگام عصر بار از درگاراژ بیرون رفتم وبه چند بنگاه معاملاتی سر زدم برای اجاره یک اطاق ،

    تنهایی ؟ بله ، شوهر نداری ؟ خیر ؟ پدر مادر برادر ؟ خیر قربان ، چکاره ای ؟ کارمند یک شرکت ، نه ، به زن تنها نه خانه ونه اطاق اجاره نمیدهیم >

    به ناچار دست به دامن عمو شدم ، عموجانم ، برای خاطر خدا کمکم کن جایی را برایم بگیر ، پیر مرد قبول کرد ودر قدیمی ترین وفقیر ترین خیابانهای شهر در یک خانه شش اطاقه که چند مستاجر دیگر نیز زندگی میکردند ، اطاقی برایم گرفت ، اطاق خالی بود ، از خانه اش یک گلیم ویک تختخواب وچند پتو ومقداری لوازم مورد لزوم یا خرید ویا برایم آورد ،  پول یکماه را به صاحبخانه داد وگفت : مواظب دخترکم باش ، سپس رو بمن کرد وگفت :

    اگر مادرت لج بازی نمیکرد وراهی این خرابشده نمیشد تو الان درشهر مان برای خودت یک خانم تمام عیار بودی  با شوهر وبچه وبین فامیلت ، حال مانند یک درخت که از ریشه کنده شده آواره  وتنها وبیکس وآن زن هم درچنین موقعیتی ترا تنها گذاشت  ورو به مرد صاحبخانه کرد وگفت : او روزها کار میکند وعصرها بخانه برمیگردد شمارا بخدا مواظبش باشید ، سپس مرا بوسید وگفت :

    دخترم ترا بخدا میسپارم ورفت و این آخرین باری بود که عموجانم را میدیدم .

    درحالیکه اشک درچشمانم جمع شده بود ، زیر لب گفتم :

    کدام خدا ؟ خدای خودت ، خدای من ، ویا خدای همسرم وخانواده اش ؟ ویا خدای جناب قاضی وهمسرانش ، کدام یکی ؟!.

    بقیه دارد……..                                     ثریا ایرانمنش 6/6/013 اسپانیا

  • صو33

    تنهایی

    امروز که این یادداشتهارا مینویسم ، سخت اندوهگینم ، از خود میپرسم زاده شدن وآمدنم باین دنیا به چه معنا بود ؟  یک شوخی طبیعت ؟ یک سرگرمی برای خالق بشریت ؟ خداوند در عالم بالا چقدر خندید ؟ امروز سخت غمگینم برای آنکه بازی را باختم ، بلد نبودم درست بازی کنم ودستم همیشه باز بود  وهمه میتوانستند مانند یک کتاب باز از چهره من تا اعماق وجودم را بخوانند بلد نبودم چگونه باید با این درندگان ووحوشی که دراطرافم پرسه میزنند مبارزه کنم ، امروز هم تنهایم ، مانند همه ، دریک غم تمام نشدنی به آنچه را که ساختم وویران شد میاندیشم .

    آن عموی نازنین وآن تنها کسی را که پس از سالها یافته بودم او هم رفت دیگر کسی نمانده چیزی نمانده وجایی نیست که من پشتم را به آن تکیه بدهم با همه خستگیها ،

    آنروز غروب به همراه او وارد کافه قنادی شدیم وهرکدام یک شیر داغ گرفتیم وپشت یک میز نشستیم  او عینکش را با دستمالی که از جیب  شلوارش بیرون کشیده بود پاک کرد ، گوشه چشمانش نیر چند قطره اشک دیده میشد ، آنهارا نیز بسرعت از بین برد ، رو بمن کرد وگفت :

    بگو ببینم درچه حالی ؟ مادرت کجاست ؟ این زن هیچگاه نتوانست درزندگیش راه درستی را انتخاب کند لج باز وخود خواه  هم خودش را بدبخت کرد وهمه ترا ، پدر بیچاره ات هم که خیری از دنیا ندید خیلی زود مرد ، من درآنوقت اینجا نبودم ، مشغول دیدن دوره ای در خارج ومشغول کار مترجمی بودم هنوز هم این کاررا میکنم ، میدانی این شرکت تنها مال من نیست آن مرد ارمنی نیز با من شریک است باید خیلی کار کنم ، بچه هارا بخارج فرستادم باید خرجشان را بدهم ؟!.

    چه خوب ، خوشا بسعادت آنها که چنین پدری دارند ، منوره الان وکیل شده و…. سعی کردم به آنها فکر نکنم خوب بقول معروف خلایق هرچه لایق !

    تنها او حرف میزد ومن غرق لذت گویی از زمان بیرون شدم ودوباره یک بچه کوچک بودم در  بغل خواهر ناتنی ام که مرا برای دیدن عموجان بزرگ بخانه مادر بزرگم بردند ، وهمین عموجان دست درجیبش کرد ومقداری شکلات بمن داد مرا بوسید وگفت ؛ بچه خوشگی است ، همین دیگر اورا ندیدم تا امروز من یک زن جوان که شوهرش درزندان انفرادی وخودش تنها واو یک پیرمردی که در این سن هم داشت کار میکرد و……چه تفاوتی بین او وهمسر من بود.

    داستان زندگیم را برایش تعریف کردم وسرانجام گفتم ” عموجان درحال حاضر من جایی را ندارم اگر میشود تا مدتی درخانه شما زندگی کنم تا بتوانم با گرفتن اولین حقوقم مکانی برا ی خودم تهیه کرده واز خانه آن دوست ومادر منحوسش بیرون بیایم .

    چهره اش درهم رفت ، سیگاری روشن کرد و درسکوت بمن مینگریست گویی یک گناهکار بزرگ بودم ، گفت :

    نه عزیزم محال است من نمیتوانم با مامورین …..دنباله حرفش را گرفتم وتکرار کردم ساواک دربیفتم  ، نه؟

    دیگر همه امیدم را ازدست داده بودم همه مانند یک طاعونی از من میگریختند مگر مردان هوسبازی که چشم طمع بمن دا شتند واین > مال > بد جوری بد قلق وبد جوری خودش را در یک لفافه پیچیده بود .

    عموجانم دست درجیبش کرد مقداری اسکناس بیرون آورد وبه زور در کیف من گذاشت وگفت اگر بازهم کاری داشتی این شماره تلفن من وجایم را هم بلدی بمن خبر بده ، سیگارش را تمام کرد وپول شیر وکاکائورا داد دستی بر سرم کشید وموهایم را بوسید ورفت ، من ماندم همان تنهایی ، من ماندم همان شبهای پر غم وباز زیر متلکهای آن پیر زن ارمنی ودر میان اطاق آنها دراز کشیدن ، بیخبر از مادر شوهر وخواهر شوهر وآنچه را که از من ربودند . …..بقیه دارد .                                    ثریا ایرانمنش .5/6/013

  • خط فارسی

    دامن کشید ورفت چو خورشید از افق / تنها به باغ ماند از آن سایه های شب

    دردیدگان خیره ی من تیرگی فزود / تا چیره شد به جان من افسانه های تب

    این سایه های مبهم ودرهم به چشم من /اشباح مردگان گذشته است درملال

    شب چیرگی دهد به سر انگشتهای غم/ تا بردرند همه دفتر افسانه ی خیال  !

    ——————- ؟؟

    پؤوهشگران دانشگاه علامه طباطبایی دورهم جمع شده ونقشه برای تعویض ” خط فارسی ” کشیده اند ، کم کم خط وزبان فارسی نیز فدای اسلام عزیز خواهد شد تا زودتر دست به این اقدام نزده اند باید کوشش کنم بقیه مطالبم را بنویسم .

    حال تکلیف آنهمه شاعر قدیمی ، نویسندگان قدیمی ، کتابهای قدیمی ، چه خواهد شد ؟ مهم نیست مانند عمرابن خطاب آنهارا به دست آتش میدهیم ویا هیزم آتش تنور روضه خوانی وسفره اندازی میکنیم .

    روح استالین مرحوم در جلد عده ای حلول کرده وباید از این روزها ملت ایران در انتظار اردوی کار هم باشد .

    تحریم ( ریال) اولین قدم بسوی نابودی هرچه درایران قدیم بوده ، میباشد سپس خط وزبان ، دیگر چه میماند ؟ هنگامیکه زبان یک ملت را از او بگیرید مشتی خاک ودرخت فایده ای ندارد.

    موسیقی که فدا شد ، شعرا مدفون شدند ، هنرمندان یکی یک بسوی عالم بالا رفتند ، نوپا ها نیز همه آموزش دیده دست این رژیم میباشند وبه ساز آنها میرقصند ،

    آنهاییکه بیرون هستند دردشان نیست آنها بیشتر بفکر مارکت وتبدیل پولهای دزدی شده  ازبابت فروش اسلحله ومواد مخدر ، قاچاق نفت  وخبر چینی ، میباشند درقمارخانه دنیا سرگر مند کاری به این ندارند که خط وزبان ما چه تغییری میکند آنها زبان ” ثروت” را میدانند که درهمه جای دنیا کار برد دارد .

    متاسفم ، متاسف برای ملتی که نه قدر خودرا شناخت ونه قدر فرهنگ پر بار وغنی خودرا ونه قدر آب وخاکش را ، حال ریاست جمهوری جدید هم با هجوم ” سیب زمینی” های اهدایی دست راست همان استالین است وما میشویم ایرانستان .

    باتقدیم بهترین آرزوها برای ملتی که برباد رفت . ثریا ایرانمنش . ساکن دیار بیکسی 4/6/013

  • ص.32

    عمو جان

    شب را مجبور بودم درخانه همان دوست ارمنی بگذرانم این دوست وهمکلاسی سابق من که قبلا همسر دادستان تهران بود ، حال با دوبچه طلاق گرفته وبه همراه مادر پیر واز کار افتاده اش دریک آپارتمان محقری زندگی میکردند بیچاره زن کارمند اداره رایو بود وحقوقی هم از جانب همسرش بعنوان مخارج بچه ها دریافت میداشت ، من مجبور بودم درهمان اطاق نشیمن روی زمین بخوابم برایم سخت بود پیرزن بد جوری با مسلمانان درافتاده ومرتب به زبان خودش مرا بباد ناسزا میگرفت ، منهم به روی خود نمی آوردم ، حال از امروز میتوانستم برای خود جایی  پیدا کنم ، اما چگونه ؟ مادر که نبود او به شهرمان برگشته وکمتر خبری از او داشتم ، ناگهان بیاد عمویم افتادم چه خوب ،  میتوانم اورا پیدا کنم ، شاید بتوانم درخانه او زندگی کنم مگر نه آنکه سالها او به دنبال من میگشت ، حال دیگر نه آدرس ونه تلفن اورا نداشتم اما کار دیگری کر دم ، به تمام آژانسهای هوایی سر زدم ونام وفامیل خودم واورا دادم تا در خیابان ویلا  مدیریکی از آژانسهای هوایی آدرس اورا بمن داد وگفت در خیابان ایرانشهر او یک آژانس هوایی دارد ویک شعبه هم درشهر ” ک”  زادگاهش >

    چقدر خداوند یار ویاور من است ، خودم را فورا به خیابان ایرانشهر رساندم یک آژانس هوایی شیک وتر تمیز معلوم بود کار وبارش خوب است ، دربان از من سئوال کرد ، چه کاری دارم ، گفتم با آقای  الف کار داشتم مرا به میزی راهنمایی کرد دراطر اف اطاق بزرگی زنان ومردان جوان پشت دستگاههای تلکس وماشین تحریر ودفاتر وسایر وسائل نشسته بودند همه جا اعلان هواپیمایی ” هما” وارفرانس ، کا . ال . ام . اس. آی .اس .و…. دیده میشد ، به میز نزدیک شدم ، مردی نسبتا جوان وشیک ، پرسید چه فرمایش دارید ؟ گفتم با آقای الف کار دارم من برادر زاده ایشان هستم ، مرد خیلی مودبانه از جا برخاست ومرا به پلکان طبقه بالا راهنمایی کرد ،

    در طبقه بالا پشت میزی مردی سالخورده که عنیک قدیمی او روی بینی اش جای داشت مشغول کار بود مقدار زیادی هم کتاب وروزنامه وکاغذ  روی میز پخش شده بود ، جلو رفتم وسلام کردم ، بی آنکه سرش را بلند کند با همان لهجه غلیظ کرمانی ، گفت : فرمایشی هست > سرش درست شکل وشمایل پدرم را داشت اما قد او بلندتر ولاغری او وترکیب چهره ودستهایش نشانی از پدر داشت .

    گفتم ، عموجان ، منم ، ناگهان سرش را بلند کرد ، سرتا پای مرا زیر ذره بین برد ، باور نیمکرد که این زن جوان همان دخترک چند ساله ای است که اورا در شهر خودمان دیده بود ومقداری شکلات کف دستش گذاشته وچشمانش را بوسیده است ، بلند شد ، با قامتی بلند وکشیده ولاغر ، گفت ، تا بحال کجا بودی من خیلی به دنبالت بودم به آن سروان جوان که رییس تو بود شماره تلفن وآدرسم را دادم تا بتو بدهد ، آیا داد ؟ گفتم بلی اما  ……اشک چشمانم را پر کرده بود آرزو داشتم خودم را در آغوش او بیاندازم بوی پدر وبوی خانواده را از لباسهای او واز آغوش در مشام جانم فرو برم ، آ رزو داشتم سرم را روی شانه اش بگذارم وبگویم ,عمو جان خیلی خسته ام خیلی راهی بس طولانی را طی کرده ام در دنیای بدی ودرمیان مردم بی شرمی زیستم ، عمو جان  ، آه ، چه روز خوبی گویی به خدا رسیده ام  ، گفتم داستان طولانی است ، گفت پس برویم  درآنسوی خیابان یک قنادی هست آنجا مینشینیم ویک نوشیدنی مینوشیم وتو حرف بزن بگو مادرت کجاست خودت چطوری ، من محو گفته او بودم ، چقدر این سادگی وصفا ولهجه را دوست داشتم .

    با هم بیرون آمدیم کارمندان به احترام او ازجا برخاستند ، مرا به آن مرد اولی معرفی کرد ، .گفت برادر زاده ام میباشد ، نام آن مرد آقای ” میم” وار ارامنه خوب آن زمان بود ، از درخارج شدیم ، هوا داشت کم کم تاریک میشد او مطابق شئونات قدیم جلو جلو راه میرفت ومن نفس زنان به دنبالش میرفتم تا به آن قنادی بزرگ رسیدیم .    بقیه دارد . ثریا ایرانمنش .اسپانیا .

  • ..آنان !

    تصویر های زیادی از میمهامان عالیقدر جناب ریاست جمهوری کشور گل وبلبل وجناب رهبری در  وزارت امور خارجه را در سایتهای مختلفی دیدم ! و….حظ کردم  ، عجب عاقبتی پیدا کردیم ، چطور همه چیز هارا از معادن بیرون کشیدند وبجایش اینهارا  بما حواله دادند که زیر دیسهای باقلا پلو با بره ومرغ بریان وکباب جوجه وشیرین پلو وچلو کباب سیر شوند وملتی با بچه های شیرخوار ودختران دوساله وسه ساله درکوچه ها گرسنه ویلان  وما …به اعماق زمین فرو شویم ، بهتراز این نمیشد که سر زمین مار ا تحقیر کنند ، رزوی یکی از سناتورهای دموکرات امریکا گفته بود که:

    شاه ایران بر این باوراست که کشورش میتواند درزمره کشورهای پر قدرت وبا فرهنگ دنیا قرار بگیرد ۀ، ، او اشتباه میکند او باید بداند که درکجا ی جهان قرار دارد .

    امروز خوشبختانه او دراین جهان نیست تا جایگاهش را ببیند وبجای شمع کافوری چراغ نفت میسوزد ،

    ملتش دوپاره شده اند ، گرسنه ها ومعتادان وشکم باره ها ولمپن های فراری از کوچه پس کوچه های قلعه وکله پاچه خور وزورخانه برو ونشمه در برگرفتن و با یاد مرحوم فردین ! حال کردن دلم برای آن کوچه باغهای پردرخت ، آن سروها کنار جویبار های شیراز آن اشعار شیرین وآن موسیقی فاخر وگرانبهای زمان  آن نویسندگان تحصیل کرده  وآن صدای های جادویی که هر صبح از رادیو ایران شنیده میشد ، تنگ شده امروز حتی موسیقی ما هم عوض شده عده  یا ” رپ ” میخوانند ویا نوحه وجایشان نیز معلوم است وآنکه موسیقی را در آن سر زمین زنده نگاه داشت مورد غضب است روزگار همین است گاهی پشت بر زین وگاهی زین برپشت .

    قلعه شهر نو را برای  آ ن بستند که دختران وپسران امروز بیاد زادگاهشان نیفتند وحال بتوانند به جزایر امارات سفرکنند ، ودرمیان البسه های گرانبها وجواهرات شفافی که برای همین دسته ومخصوص آنها ساخته میشود غلط بزنند و……… خلایق هرچه لایق

    روزی پذیرای ملکه انگلستان وریاست جمهمور امریکا وپادشاه یونان وخروشچف بودیم وامروز ؟……. من ضد آنها نیستم ، ضد دولتهایی هستم که لیاقت ملت مارا به هیچ گرفتند ومارا وملت مارا گرسنه گذاتشند بی آنکه شناخت واقعی از شعور واحساس وفهم یک ایرانی واقعی داشته باشند . دیگر حتی ژوهانسبورگ هم نیستیم  همه دریک آشفتگی روحی بسر  میبریم بی آنکه درانتظار راه نجاتی باشیم . مویه کن سر زمین محبوب من ، مویه کن.

    دوشنبه سوم ماه جون / اسپانیا.

  • صفحه 31

    شیر نگهبان

    همه آن روزهای درد آور وبی تجربگی وناشی گیری من وساده لوحیم را مانند یک فیلم درون استکان چای که دردستم میلرزید میدیدم ،

    جناب تاجر با لبخندی تمسخر آمیز از پشت میزش بلند شد وکمی دور اطاق قدم زد دوباره نشست وبا یک نیشخند زهرآلود بمن نگریست ، دردلش حساب های کرده بود ….” شاید الان که یک زن آزاد شده بتوان از او  یک معشوقه خوبی ساخت ” ؟ هرچه باشد ” تاجر” است اگر چه امروز در راس ریاست یک کمپانی بزرگ سینمایی نشسته باشد .

    او سر انجام آهی کشید وگفت ، بسیار خوب ، تومیتوانی از فردا دراینجا کار کنی مشروط بر اینکه صبح زود ازدرب عقب سینما وارد گاراژ شده وسپس به اطاق نگهداری فیلمها بروی درآنجا برایت میزی میگذارم وبا یک ماشین تحریر راستی  بلدی ماشین کنی ؟! گفتم بلی  ، شرایط مورد قبول واقع شد ویک قرار دارد نامریی نیز بین ما بسته شده با حقوق ماهیانه چهارصد تومان هنگامیکه میخواستم از در بیرون بروم ، به نزدیکم آمد وبازوانم را محکم درمیان دستهای بیقواره اش گرفت وگفت :

    دراینجا آدم زیاد رفت وآمد میکند ، کسی نباید ترا ببیند توهم نباید باکسی مراوده پیداکنی اگر هم خواستی میتوانی بعضی از بعد از ظهر ها درسانس اول به سالن سینما بروی وفیلمی تماشا کنی  ، به > مش رمضون< میگویم همه کارهارا برایت روبراه کند ….ببین من حوصله سر وکله زده با سا….واک حرفش را قطع کردم وگفتم حالم از این جمله بهم میخورد صدها بار این کلمه را ازدهان بسیاری شنیده ام ، درحال حاضر او درانفرادی است وکسی هم دیگر بمن کاری ندارد ، خانه ام را هم خواهر شوهرم خوب تخلیه وتمیز کرده است حال درمنزل دوستی بسر میبرم وباید اولین کارم این باشد که یک مکانی برای خوابیدن وزندگیم پیدا کنم ، همین ، شما نگران نباشید ، ومتشکرم که تا این حد حیثت وجان خودرا در گرو اینکار گذاشتید مطمئن باشید کارمند خوبی خواهم بود ؛ ودردلم گفتم محال است تو بتوانی  با این دستهای زمخت وزشت واین صورت بی ترکیب  وآن چشمان فرو رفته  که مانند  دو نقطه سیاه میان آ ن چهره نا متناسب برق می زد مرا درآغوش بگیری ، محال است اگر چه به مقام خدایی برسی  " واز اطاق بیرون رفتم ووارد راهروی بزرگی شده وسپس از درب وردی پله هارا طی کرده خودم را به خیابان وهوای آزاد ر ساندم ، نه خوشحال بودم ونه غمگین ، مانند یک تکه سنگ ، سخت وانعطاف ناپذیر تا این ساعت سرنوشت بدجوری مرا چرخاند از این ساعت  این منم که گریبان سرنوشت را خواهم گرفت واورا نقش زمین میکنم .  بقیه دارد……..

    ثریا ایرانمنش  / اسپانیا / دوشنبه  3/6/013

     

     

  • بی خانه

    مسافری خسته ام ، زمین خودرا کشت  وآبیاری کردم سه چهار نسل از من جلو تر  ودوسه نسل جلوی من روی زمین زندگی کرده عده ای رفته اند وبسیاری مانده و به زندگی ادامه میدهند .

    امروز دیگر  بذر تمام شده   خانه وزمین منهم گم شده ویا با خاک یکسان گردیده، بانکها آمدند وبهر های بانکی وزمینها تکه تکه شدند ویا بر باد رفتند ، حال امروز روبروی دیوار بلندی ایستاده ام ، بی هیچ سقفی ، ظاهرا باید ساکن باشم اما هنوز روی لبه صندلی کج وکوله میشوم ، بلی بیزنس بیزنس است ودراین نمایش شور انگیز دراین دنیای بیرحم ، این دولتها هستند که این دنیای مارا یا ویران میسازند ویا اگر میلشان کشید آبادکرده وبهبود میبخشند.

    دیگر کسی نیست تا مانند سابق زمین را آبیاری کند ، گندم بکارد ونان بپزد کارخانه ها با سپوس وخاک اره این کاررا برای ما آسان ساخته اند همه چیز درچهار چوب یک کنترل شدید قرار  دارد . بایدمردمانی را نگاه داشت که خانه ندارند برعکس آنهاییکه خانه دارند دراین سر زمینها ساکنندوبه بی خانمانها میگویند

    بر گردید بخانه خود ، دزدان را وارد میکنند وخود دوباره سازنده میشوند وما….

    سکوت ، سکوت ، اینجا خانه من نیست ثریا.

  • میان پرده

    مست مستم ، مشکن قدر خود ای  پنجه غم . من به میخانه ام “امروز ” تو برو جای دگر !     هدیه

    هوا آفتابی گرم ودلپذیر ، روی تقویم جلوی رویم که سی ویکم ماه می را نشان میدهد حضرت مریم به همراه حضر ت یوسف وعیسی مسیح که هفت ساله است ایستاده اند ، به آنها احترام میگذارم .

    هنوز باقیمانده خاطرات انبوه در  میان کاغذ های پراکنده این سوو آنسو خاک میخورند ومن دراین غصه ام که آنچه ر ا در  ” یوتیوپ ” خود ذخیره کر ده ام بر باد رفت ! گویی میخواهند تاریخ را از ذهن ما به زدایند ، تاریخ ا از   زمان صفویه شر وع شده وبه این جنابان ختم میشود ؟! .

    لیوانی آبجوی خنک به همراه یک سیگار  کهنه غم را ازدلم کمی !!! زدود ؟ میل داشتم آهنگی گوش کنم ، اما ، نه ، خبری نیست ، همه برباد رفته اند حتی ربنای جناب شجریان که الان نمیدانم درکدام گوشه دنیا درانتظاراست ؟!

    چه روزهای خوبی داشتیم ، چه آهنگهای خوبی را ضبط کردیم الان آنها دردست چه کسانی ویران شده اند ، گلهایی رنگارگ ، گلچین هفته ، اما تار” فلانی | همه جا مانند همان ضریات طبل بر مغز همه کوبیده میشود ، تارهم از زمان صفوفیه !!! به ایران رسیده است ؟ لابد از ترکها ؟ نه؟

    اشعار شعرای قدیم وجدید الان تنها شاعر ما اخوان ثالث است !!! سهراب سپهری هم گم شد فروغ هم از تار یخ شعرای ایران پاک شد ، ربنای ذبیحی کلماتش عوض شد وکمی رنگ وبوی سیاسی گرفت .

    ومن هنوز قیافه آن مردی ر ا که ساطور  وقمه به دست وسط خیابان درروز  روشن سر  یک جوان بیگناه را میبرید از یاد نبرده ام گویی بوی خون او بمشام منهم میرسد .

      بما چه که دولتها با هم سر ستیز دارند گناه ما چیست ؟

    این پیامبران همه ساخته وپر داخته دست همان جنابان میباشند چرا مسیح قربانی  شد برای بشر یت من مبلغ نیستم اما سئوال میکنم چرا ؟ وبشریت چه  ار مغانی برا ی همنوع خود آورد غیراز خون وخون ریزی وجنگ وایجاد زراد خانه ها که مانند همان مسلسل کار میکنند

    برگردیم به زند گی بی آینده ورو به زوال خو وفریب که ماهم خوشبختیم .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 31 5/ 13

  • ص. 30

     نور خورشیدم ، زامداد خس وخاشاک فارغم / نیستم آتش تا که هرخاری مرا رعنا کند …..؟

    دستگیری او ….

    آنروز ظهر تا ساعت چهار درخانه مادر بانتظار نشستیم ، خبری از او نشد ، به محل کارش تلفن کردم ، یکی از همکارانش گفت :

    نمیدانم ساعت ده صبح دونفر مرد آمدند ، کمی با هم گفتگو کردند وهر سه رفتند ، رفتند ؟ بی آنکه به دفتر کارگزینی اطلاع بدهند ؟ گفت ، گویا اطلاع داده است موقع عصر بخانه برگشتم ، نمیدانستم با کی وبه کجا رفته ، این روزها کمتر بکار یکدیگر کار داشتیم ، از روزیکه بمن گفت ؛ تنها دهاتیها ملافه را به لحاف میدوزند وتو یک دهاتی بیشتر نیستی ، دیگر تکلیفم را با او روشن کردم خوب میروم ، اگر چه جهنم باشد ، با اینهمه تحقیر دیگر ماندن فایده ندارد بگذار یک زن فرنگی مآب بگیرد تا مانند خودش زندگی را بسازند .

    ساعت هشت شب بود که خانم صاحبخانه بمن اطلاع داد که مردی تلفن کرده وترا میخواهد ، بسرعت خودمرا به طبقه بالا رساندم ، صدای یک مرد غریبه خشک وچکشی ، گفت :

    خانم شین ، بله خودم هستم ، متاسفم شوهر شما بازداشت شده وگوشی را گذاشت مانند چوب خشک کنار تلفن نشستم ، حال حتما به دنبال منهم خواهند آمد ومرا هم خواهند برد ؟ .

    بسرعت پایین آمدم ، بیشتر کتابهارا وآنچه را که متعلق با وبود درون یک چمدان ریختم ودر یکی از سوراخهای جای هیزم در آشپزخانه زیر بطر یهای خالی مشروب پنهان ساختم ، همه تنم میلرزید ، نیم ساعت بعد مادر ش تلفن کرد وگفت :

    هرچه میگم ساکت باش او را گرفتند با کسی حرف نزن جایی هم نرو تا بعد واین اولین وآخرین گفتگوی تلفنی من با آن زن بود .

    خانم صاحبخانه مبهوت بمن نگاه میکرد گویا رنگم بشدت پریده بود بیچاره زن گمان برد که همسرم مرده ، فورا رفت برایم آب وقند آورد وشوهرش را صدا کرد تا واقعیت را بدانند .

    گفتم چیزی نیست ، ناگهان به سفر رفته بی خبر وحال مادرش میپرسید آیا من میدانم ؟ چگونه توانستم این دروغ را سرهم کنم ؟ نمیدانم . تمام شب درانتظار این بودم که به دنبال من  آمده مرا هم باخود ببرند .

    فردای آنروز یک اتومبیل جیپ روباز با چند سر باز جلوی درخانه ایستاد وبشدت درب را با مشت میکوبیدند ، فورا درب ر ا باز کر دم دونفر از آنها با تنفگ جلوی در ایستادند وچهار نفر آنها داخل شدند وخانه را زیر  روکردند خانم وآقای صاحبخانه روی پلکان نگران وحیر ت زده ایستاده بودند ، یکی از آنها به درون آشپزخانه رفت وبا غنداقه تفنگ همه چیز را بهم ریخت سرش را درون همان سوراخی کرد که من چمدان را پنهان کرده بودم ، همه شیشه هارا بهم زد وگفت :

    خوب مینوشید ، گفتم فراموش کردم که شیشه هارا به مغازه برگردانم خوشبختانه آن سوراخها زیاد تراز معمول گود بودند دریکی از آنها دیگ وسیخ وسه پایه ودرون یک دیگر هیزم ، او بیشتر هیزم هارا زیر روکرد و سپس سری به همه اطاقها زدند ورفتند .

    خانم صاحبخانه به کنار من آمد وگفت چی شده ، ماجرا گفتم ، سخت عصبانی شد وگفت چرا ازروزاول بمن نگفتید حال خواهش میکنم خانه را خالی کنید ما حوصله درگیری نداریم .

    گفتم : چشم ، اطاعت میکنم دراولین فرصت خانه را خالی کرده ومیروم ، به خانه مادرم زنگ زدم ، گفت اینجاها پیدایت نشود  “اقا “سخت عصبانی است وبمن گفته اگر دخترت را میخواهی به دنبالش برو اما او حق ندارد باینجا بیاید  همه درها به رویم بسته بودند ودرانتظار فردا نشستم بی آنکه لقمه ای غذا خورده باشم . بقیه دارد…………..

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/

     

  • ص.28

    سیاست انگلیسی ؟!

    ” یک توضیح لازم : میل ندارم نام اشخاص را ببرم عده ای از دنیا رفته اند وعده ای هم مانند خود او با زندگی ومرگ جدال میکنند ، آنچه را که ذهنم یاری میکند روی صفحه میاورم ، ودرنهایت آنکه باید بگویم  این خود بینان که آنهمه لاف وگزاف میزدند هیچکدام آن ” گاو اخته نبودند ” این نرگوساله ای که مردانگی تازه  اش را میخواست درچراگاهی رها کند از بخت بد من سر راهش قرار  گر فتم ، این جوانان روشنفکر نما که میل داشتند پشت بر  بورژاوی های شهرستانی آن سر زمین بکنند خود در نیمه راه قیمه میشدند آبهای ناشناخته ای که لبریز از لجن بود ومیخواستند درآن به شنا بپردازند ودیگران را نیر  با خود به آن لجن زار ببرند وچون زنبورهای یک کندو به دورادبیات دور دست میچرخیدند واصرار داشتند که زهر آنرا بنام شهد بکا م دیگر ان نیر  بریزند درعین حال هر کدام گوشه یک کاسه پر  وپیمان را گرفته بودند ومیخوردند وسیر هم نمیشدند برایشان همه چیز  درآنسوی آبهای سرد بود وسپس قاره امریکا را انتخاب می کردند ! واین نوجوان درتاریکی به دنبال شمع نورانی میگشت کور مال کور مال میل داشت به همه چیز خیلی زود دست بیاندازد وبرای ویران ساختن دیگران ، هیچ ابایی نداشت . هر تهمت ناروایی وهر زخم زبانی وهر  کشیده ای دربناگوش وریختن مشروب درون لیوان به صورت طرف مقابلش برایش یکنوع قهرمانی بودو درانتظار دوئل مینشت !.

    ——————————————————–ثریا——

    مسئله بچه دار شدن  تقریبا بین ما حل شده بود ، او میلی به پدر شدن نداشت وتز او همیشه این بود که :

    انگلیسی ها اول خانه دارند ، بعد اتومبیل وسپس پس انداز ودست آخر بچه ! بنا براین با این حقوق چندر قاز ما واینهمه مشگلات هیچگاه من نخواهم توانست طعم مادری را بچشم .

    ما که انگلیسی نبودیم ، طرز زندگی آنها بما مربوط نمیشود ! اکثر زنان ایرانی همیشه درآرزوی مادر بودن میسوختند خود من از بچگی مادر بودم عروسکهایم همه فرزندانم بودند ، خوب ، تکلیف روشن بود .

    هفته بعد رسما بمن گفت که باید از هم جدا شویم من زنی نیستم که لیاقت !!! آن مرد بزرگ را داشته باشم ، وزنی نیستم که بتوانم نردبان ترقی او باشم یک زن “اومل” خجالتی تو سری خور که میبایست کتک هم بخورم ، بی سواد وبی تمدن ! تنها با یک چهره زیبا ویک صدای مطبوع وکمی احساس که نمیتوان همسر چنین بزرگوار ی بود.

    فردای آنروز که این حرف را شنیدم ودرچهره اش تصمیم قاطع را دیدم به هنگام مرتب کردن تختخواب ، رو به آسمان کردم وگفتم :

    پرودگارا ، من بتو ایمان کامل دارم ، مرا با برگه طلاق به آن خانه لعنتی برنگردان ، خودت مرا بیوه کن وهر صلاحی که میدانی ، زیادی خسته ام خیلی خسته شدم کار را بتو واگذار میکنم .

    لباس پوشیدم وعازم رفتن به سر کارم شدم ناهار قرار بود برای آخرین بار درکنار مادرم بخوریم وباو بگویم که میخواهیم از یکدیگر جدا شویم . بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 29/5/13

  • ص.27

    بقیه خانه ……..

    خالم بد بود بدتراز آنچه که فکرش را میکردم ، اگر جایی را پیدا نمیکردم که بنشینم بطور قطع روی زمین پهن میشدم ، خوشبختانه درکنار یک پیانوی سیاه بزرگی یک مبلی را پیدا کردم وخودم را روی آن انداختم ، شام حاضر بود وهمه مانند یک گله بسوی میز بزرگ شام هجوم بردند ، من روی همان مبل نشستم ، جایم خوب بود ، تشنه ام بود ، کسی اهمیتی نمیداد که من آنجا نشسته ام ، پیشخد متها در حال دو اینطرف وآنطرف میرفتند ، عده ای بسبک سیک ها با دستار سفید وسیاه وبقیه همان شلوار وجلیقه معمولی خودرا پوشیده بودند  چند نفری هم با پیراهن سفید وکت وشلوار وپاپیون مشغول پذیرایی بودند، آخ کاش میشد پنجره هارا باز میکردند ، کاش میشد خودم را به خیابان میر ساندم اما  موقع آمدن از فرط هیجان نمیدانستم از چند راهرو عبور کردیم ؛ سو سوی  چراغی را از شیشه یک پنجره میدیدم اما قدرت بلند شدن نداشتم .

    نمیدانم چند ساعت باین حال بودم تا اینکه دیدم عده ای به اطاق ریختند ومشغوال ایجاد یک جایگاه برای سخن رانی جناب سفیر شدند ، جایگاه درست مقابل من قرار داشت ، کم کم میهمانان برمیگشتند زنان زیبای هندی با ساری های ابریشمی والنگوهای طلاییشان وگردنبند های مروارید وطلا وسنجاقهای با اشکال طاووس وپرنده که به میان موهای انبوهشان فرو برده بودند ، عکاسان مشغول عکسبرداری بودند وفلاش دور بینها مرتب برق میزدند ، بحال من هیچ تاثیری نداشت آرزو میکر دم هر  چه زودتر  بخانه بر گردم .

    همسرم را دیدم که بادو گیلاس مشروب بسوی من میاید ، آوف ، نه ، بیشتر نه پرسید کدام جهنمی پنهان شده بودی؟ بلند شد سفیر میخواهد سخن رانی کند ، من دستم را به بازوی او تکیه دادم ودرجلوی جایگاه ایستادیم ، جناب سفیر گیلاسی دردست داشت ، آه که چه سخن رانی طولانی ، به زبان انگلیسی سلیس وگاهی هندی وچند لغت هم فارسی وازاینکه در سر زمین ما تا چه حد باو وخانواده اش خوش گذشته وما ایرانیان چه مردمان میهمان نواز !!!! ودوست داشتنی هستیم گیلاسش را بلند کرد وگفت بسلامتی فلان وبهمان و…..بسلامتی همسر زیبا وتودل بروی مستر شین که از دوستان خوب منند وامیدوارم این رابطه هیچگاه قطع نشود ، همسرم دست مرا بلند کرد تا گیلاسم را به نشانی سلامتی بالا بیاندازم ، تنها بیاد دارم که گفتم :

    میشود از جناب مستر “تی” خواهش کنی مارا به فرودگاه مهرآباد برساند تا در  رستوران شبانه روزی آن من یک قهوه ترک بخورم بلکه حالم …..ودیگر چیزی نفهمیدم روی زمین پهن شده بودم .

    وای چه آبرو ریزی ، من هیچگاه آدم نخواهم شد ، نه، صدای مادرم را از دودستها میشنیدم که میگفت ، این مرتیکه بیغرت نتوانست جلوی ترا بگیرد آه …مادر ، تو کجایی ؟ من کجا هستم ؟ بیست وچهار ساعت گویا درحال بیهوشی بوده ام دکتری آمده ورفته بود وگویا آمپولی هم بمن تزریق شده بود وهمسرم به مادرم تلفن کرده ، که بخانه ما بیاید تا ازمن پر ستاری کند خونریزی شدیدی بمن دست داده بود.

    بقیه دارد…….                                    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 27 5/13

     

  • صفحه 26

    خانه سفیر !

    او شبها خیلی دیر بخانه بر میگشت ، بیشتر اوقات نزدیکهای صبح بود که خودش را از دیوار مانند یک دزد  به روی چمن حیاط خانه میانداخت واین صدا باعث میشد که همه چراغهای بالا روشن شوند وصاحبخانه بپرسد چه کسی است ؟ درحالیکه بوضوح میدانست این مرد شبگرد وهوسران همسر من است  که میل دارد شیره زندگی را هرچه زودتر سر بکشد مبادا دوباره به سیاهچال بیفتد .

    شبی بمن گفت از طریق  “میم .ت ” که رایزن فرهنگی ایر ان در هند است  با سفیر هند آشنا شده وسفیر میل دارد که زبان فارسی را فرا بگیرد من فکر کردم برای کمک خرج خانه هفته ای سه شب به خانه سفیر بروم وباو درس فارسی بدهم ، مانند همیشه ساده لوحانه حرفهای اورا باور کردم در حالیکه ابدا زبان فارسی مطرح نبود زبان عشق وشب زنده داری ومشروبخوری ورقص با همسر زیبای سفیر که در ساری ابریشمی خود درآغوش او میرقصید واو میتوانست از زیر ساری پشت نرم آن زن زیبارا لمس کند و… رفتن به کاباره ها ونایت کلابها وعشقبازی با زنان رقاصه خارجی دراطاق هتلها ، با خرج سفارت هند.

    دوران سفارت سفیر به زودی تمام میشد وشبی  برای گودبادی پارتی  خودهمه روزنامه نگاران وعکاسان وخبرنگاران را دعوت کرده بود طبیعی است که ماهم در صف مدعوین قرار داشتیم ! به دنبال لباسی مناسب بودم ، لباسهای خودم همه آستین بلند ویقه بسته وبقول او ” اوملی ” بودند ، به ناچار دست به دامن دختر صاحبخانه شدم لباسی نسبتا زیبا از او قرض گرفتم واو موهایم را آرایش داد وکمی مش پودری نیز در لابلای موهای سیاهم پاشید با اندکی توالت چهره ام بکلی عوض شد ، مانند یک ستاره سینما شده بودم !؟  وشنل مخمل اورا نیر قرض کرده وآماده رفتن بودیم ، قرار بود جناب میم .ت. مترجم معروف به دنبال ما بیاید او شاهد عقد ما هم بود وخودش را قیم من میدانست !! هنگامیکه با فولکس واگن قورباغه ای قدیمی اش رسید ناگهان چشمش بمن افتاد وگفت :

    آه ، چه کسی میتواند اینهمه زیبایی را تحمل کند ؟ من سرخ شدم وسرم را پایین انداختم ، جناب همسرم از این کموپلیمان بسیار شاد شد!وکمی چهره اخم آلودش را ازهم گشود ، و……… مهربانتر شد ؟.

    در  خانه سفیر میهمانان زیادی بودند همه به رقص پایکوبی مشغول و سینی های مملواز غذاهای گوناگون هندی در دست پیشخدمتها دور میچرخید ، لیوانهای کریستال پر شده ازمشروبات به رنگهای گوناگون که تا آن روز من آنهارا ندیده بودم  پر وخالی میشدند، یک بار بزرگ درگوشه ای از سالن ایجاد شده وعد ه ای درآنجا مشغول باده گساری بودند ، همسرم گم شد ، من تنها ماندم در دوردستها میان میهیمانان که دورهم میچرخیدند اورا دیدم که یک بانوی زیبای قد بلندرا در آغوش گرفته وگونه به گونه هم میرقصند ! و ” این همان زبان فارسی بود ” که اینگونه زیبا مانند یک پروانه با ساری ابریشمی والوانش میچرخید .

    دراین بین مردی به همراه آقای میم به کنار من آمد  :ایشان ، جناب  …..سفیر هند درایران میبانشد  واوبه زبان انگلیسی گفت :

    چه زن زیبایی مستر شین دارد ، میل به مشروب دارید ؟ من چیزی نگفتم تنها سرم را پایین انداختم واو زیر بغل مرا گرفت وبسوی بار برد ، پیشخدمتی رد شد او از سینی غذاها یک اردور برداشت وبه دست من داد آنرا دردهانم گذاشتم وتا اعماق بدنم سوخت ، فورا درخواست کمی آب کردم اما بجای آب مشروبی شیرین بمن تعارف شد ومن حسابی سر حال آمدم ، احساس میکردم گونه هایم سرخ شده وسرم گیج می رود وزیر نگاه آن چشمان حریص داشتم به زمین فرو میرفتم ، سالن از جمعیت موج میزد   لیوانهای رنگا رنگی به دست من داده میشد ومن آنهارا سر میکشیدم ،  بی آنکه بدانم درون آنها چیست ، پیکرم بی حس شده بود نوعی شادمانی وبی قیدی درخود احساس میکردم دلم میخواست به وسط جمعیت بروم وداد بزنم ، برقصم  ، آواز بخوانم وفریاد بکشم ، آهای مردم ، منهم یک انسانم که میتواند حرکت کند  وقادر است دنیارا به زیر فرمانش بکشد ، اما ….همه خیال بود من دردنیایی سیر میکردم که برایم ناشناخته بود سرم گویی روی تنم نبود ، پاهایم قدرت نگهداری مرا نداتشند بوسه های چندش آور آن مرد بو گندو بر گونه هایم داشت حالم را بهم میزد……واز همسر من خبری نبود .

    بقیه دارد                                                 ثریا ایرانمنش . اسپانیا. سه شنبه 28

  • صفحه 25

    از آن روز پیک نیک وگردش رنج آور دیگر کمتر با به جایی میرفتم ، آن روز هنگامیکه بر گشتیم ، هیچگدام حرفی برای گفتن نداشتیم ، پرده بین ما پاره شده بود ودیوار نحس بی تفاوتی آهسته آهسته بالا میرفت ، دخترک یا فتانه خانم وطاهر دیروز ، با سر وصدا رختخوابش را به اطاق دیگری برد تا بخوابد منهم برای خواب آماده شدم ، ساعتی بعد دیدم همسر عزیز ومهربانم دست دخترک را گرفته او هم بی هیچ مقاومتی بسوی تختخواب دونفره ما  امدند وخوابیدند ومشغول عشقبازی شدند گاهی کلماتی را که دخترک به زبان انگلیسی یاد گرفته بود بر زبان میاورد ( نو ، ایمپلویات ) !! یعنی بی ادب ! اما عشقبازیشان ادامه داشت  ، من ازجایم بلند شدم وبه اطاق دیگر رفتم وفردای آنروز اثاثیه دخترک را به دستش دادم واورا روانه خانه مادرش کردم بی آنکه بدانم آیا باکره است یا نه ویا اصلا باکره بود ؟ وسپس نشستم تا با همسرم حرف بزنم  اما او رویش ر ا برگرداند وگفت ما حرفی باهم نداریم ، باید جدا شویم همین تو، یک زن امل که زیر دست آن مادر امل که همیشه سر  جانماز است بزرگ شده ای ومن میل ندارم که تو بتوانی درآینده مادر فرزندان من باشی ؟! خوب راست میگفت برای من خوابیدن دریک تختخواب سه نفره وشاهد عشقبازی مردی که نام همسرم را دارد با دختر دایه ام آمادگی چندانی نداشتم  ،  خیلی امل بودم ! ، او لابد داشت راه نویسندگان وشعرای معروفی مانند سیمون دوبواررا میگرفت  ، او راست میگفت ، من هنوز مغزم خام ونپخته بود ، هنوز در نیمه راه اشعار حمیدی شیرازی کج وراست میشدم ، هنوز پاورقی مجله هارا میخواندم وهنوز در کنج دلم سوزنی نیش به سینه ام میزد وآروزی دیدن مردی را که در دوران مدرسه  عاشق او بودم، داشتم ، هنوز نوای موسیقی وساز او رشته های پیکرمرا به لرزه درمیاوردند ، من هنوز در کنج خلوت خودم بودم وبه جهان بیرون هیچ نگاهی نیانداخته ونمیدانستم که این کارها در روسیه ، وفرانسه وانگلستان وسایر کشورهای پیشرفته ؟! یک امر عادی است ویک زن وشوهر هنگامیکه پیوند زناشویی میبندند درواقع نباید سد راه آزادی یکدیگر باشند هرکدام میتوانند به دنبال کار خود بروند !!! این امر برای من هنوز یک آشی نپخته بود ، هنوز آشنایی چندانی با کتب نویسندگان تند رو وپیش رو نداشتم تازه کتاب  اشعار فروغ فرخزاد به چاپ رسیده واشعار  او دست به دست میگشت ومن چنان رویم را بر میگردانم که مبادا که روی افکار من اثری بگذارد  من هنوز عاشق رهی وآواز بنان وشعر من ازروزازل بودم نه گنه کردم گناهی پر زلذت اینها برای من وبرای گوشهایم بسیار سنگین بودند  بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش دوشنبه 27 ماه می 2013 / اسپانیا

  • صفحه 24

    نیمه گشمده

    زنی گریخته از شما ، در یک روز تعطیل ،

    باقیمانده خاطراتش را مینویسد ، آنهارا نمیفروشد ، به رایگان بشما میبخشد

    نقاشی های واقعی ، کاریکاتورهای یک زندگی از سی وچهل سال پیش

    کاریکارتورهای عا شقان دشتهای دور وسلحشوران قلابی

    کو ؟ جوانیش ؟ کجا شد ؟ نه جنونی بود ، نه جادویی ونه کاری غیر ممکن

    ظبط ساده همان زندگی روزانه است که روزگاری شما ، کور کورانه از کنارش میگذشتید.—————————————–

    در آن زمان ،  زنان ما تازه از حرم سراها بیرون آمده بودند ، وهمه تقریبا نیمه گمشده ای  که میبایست زیر سایه مردی زندگی کنند ومرد صاحب جان ومال وزندگیشان باشد ،  زندگی مادرم درآن خانه لعنتی که به قیمت همه آبروی او تمام شده هیچگاه از نظرم دورنمیشود ، خانه ایکه چند زن ومقداری بچه از پیر وجوان رویهم انباشته شده بودند وپیرمرد تازه آب دهانش برای منکه حکم نوه اورا داشتم ، آب افتاده بود درواقع ازدواجم بآن مرد تازه نو روشنفکر شده که میل داشت با طبقه بورژواها مبارزه کند وخود یکپا درحسرت همان زندگی میسوخت ، حالت پلی را داشت که من توانستم از روی آن بگذرم وخودرا از قید وبند همه حرفها وگفته وخشونتها رها سازم ، وبخیال آنکه در یک خانواده روشنفکر وارد شده ومیتوانم منهم درکنار آنها برای مبارزه با حق وحقوق زن برخیزم مقدار زیادی خوشحال بودم اما نمیدانستم که این دامی است برای آنکه آن مردکوچک برای فرار از خانه واینکه خودرا به جاهای بالا تر برساند برای این بازی شوم مرا انتخاب کرد، برای آنکه نشان قهرمانی را بر سینه اش نصب کند .

    زندگی هر انسانی تشکیل شده از شرف وغرورو همت او،  هنگامیکه آنها را از دست بدهد دیگرحکم یک انسانرا ندارد بلکه حیوانی است که بجای آنکه سم ودم داشته باشد ، انگشت دارد وروی دوپا راه میرود درحالیکه بعضی از میمونها وشامپانزه ها هم درهمین حالت انسان زندگی میکنند بدون قدرت تفکر وتنها با غریزه خود راه زندگی را پیدا مینمایند .

    امروز دیگر دراین دنیایی که ما زندگی میکنم ، نه غرور ونه آبرو ونه شرف ذره ای خریدار ندارد هرکس تند تر دوید وبه خط مسابقه نزدیک شد برنده است ، دزدها با کمال سر بلندی درون اتومبیلهای خود لم میدهند وبا کمال وقاحت با یک لبخند تمسخر آمیز به کسانیکه نتوانستند مانند آنها به چپاوول بپیردازند ، از سر تحقیر نگاهی میاندازند ،  امروز دراین همه بلوا کسی بفکر شرف وآبرو وحیثت وغرور نیست آنرا به هر قیمت که لازم باشد به گرو میگذارند ویا میفروشند  با ید با گله همراه شد درغیر اینصورت دربیابان حسرت تشنه وسرگردان رها میشود.

    در آن روزها تقریبا اکثر مردان وزنان پای بند اصول اخلاقی بودند چه بسا شبها سر گرسنه ببالین میگذاشتند بی آنکه همسایه آنها بداند ، بی آنکه بگذارند ریگی به شیشه نازک پر غرور آنها بخورد وآنرا خدشه دار کند امروز تقریبا فهمیده ام که برای آنکه بالا بروی وصاحب قدرت شوی باید پایت را درون گودال های کثیف سیاست ویا تجارت ویا جنگ بگذاری که من از هرسه بیزارم ، مهم نیست لباسهای تنم از نخ ارزانی تهیه شده باشند پوسته پر قدرتم پیکرم را میپوشاند

    و…او ، آن مردی که من همه آرزوهایم را ، همه آینده وگذشته ام را درکف او نهادم ، یک غرور تقلبی داشت با نگاهی سرد وصورتی که بیشتر  به یک مومییای شبیه بود، چهره اش بی هیچ احساس وحرکتی ودهانش مانند یک خط صاف زیر گونه های برجسته واستخوانیش قرار داشتند ، پر  لاغر وباریک بود ، به دنبال هر طعمه ای میرفت وهر مادینه ای را بو میکشید ، برایش مهم نبود پیر است یا جوان زشت است یا زیبا ،  اوبر  خلاف هدف سیاسی خود بسیار جاه طلب وبه دنبال یک ثروت باد آورده بود که راحت بنشیند وتنها بخورد ، وکتابهایی را که خوانده بود برای دیگران خلا صه کرده ، آش رشته را درکنار سونات مهتاب نوش جان کند .………..بقیه دارد !

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  شنبه 25/5/ 13

  • 23 جمعه ها

    تختواب سه نفره !

    خانواده پدری من بسیار مذهبی وپای بند اصول اخلاقی بودند وخانواده مادرم که ازیک فامیل زرتشتی بلند شده حال کاتولیک ترا پاپ شده بودند ، همه در یک سادگی وصفای باطن زندگی میکردند وهیچگاه بر این باورنبودند که جانورانی نیز دردنیا وجود دارند که لباس بره میپوشند وآن درنده خویی خودرا زیر پشم لطیفی پنهان میدارند وسپس  هر وقت خوش که ببیند دندانهای تیز خودرا بر پیکر قربانی خویش فروببرند ، کسی بمن یاد نداده بود که دروغ بگویم کسی بمن نگفته بود که آسمان ابی همیشه آبی است  هر آیینه کسی یک آسمان تاریک را بتو نشان داد وگفت آ بی است باور مکن ، نه کسی راه روش زیا کاری را بمن یاد نداده بود بعضی از خصوصیات انسان ژنتیکی وارثی میباشند باید از بچگی آن خوی درندگی در خون انسان بوجود آید اکتسابی نیستند ، اصالت را نیمتوان خرید مانند خون درر گهای تو جریان دارد ، سادگی من دیگر کم کم به یکنوع حماقت رسیده بود وسکوتی که دربرابرتمام این بی عدالتیها وتوهین ها میکردم آنهارا جری تر میساخت  .

    پارتی های شبانه جای خودرا به گردشهای دسته جمعی روزهای جمعه داد دراین گردشهای دسته جمعی آدم های تازه ای نیز بما پیوستند ، دختر دایه که نامش ” طا ….” بود حال پس از بر گشت نام فتانه را برخود گذاشته بود وناگهان یکشبه پدرش یکی از خوانین شهر  ما شد ، دروغ که حناق نیست تا گلوی کسی را بگیرد من برای حفظ آبروی او چیزی به روی خود نمیاوردم اما برایم بسیار جالب وخنده دار بود دختری که با شش برادر وخواهرش در یتیم خانه بزرگ شده بود ناگهان دختر جناب مرات …… از آب در آمد.

    طبیعی است دراین گردشهای حزبی  روزهای جمعه او نیز با ما بود اکثر مردان یا با زنان خود ویا بادوست دخترهای خود آمده بودند که باز هیچکدام را نه به اسم ونه به شغل نمیشناختم ، یکروز جمعه که همه دسته جمعی دراین گردشها بودیم من تنها روی یک پتو زیر سایه درختی نشسته بودم  بساط مشروبخواری وغذا وتوپ بازی والیبال بین دیگران شروع شده بود ، من درهیچ  یک از این بازیها شرکت نداشتم.

    عده ای راه تپه هارا گرفته وبالا میرفتند  – درهمین بین خانمی به کنار من آمد وگفت :

    کمی چشمانت را باز کن  همسرت درآن بالا با آن دخترک که درون سینه بندش بجای سینه جوراب گذاشته مشغول عشقبازی است واین موضوع را برای شوهر منهم تعریف کرده وما همه خندیدیم اما درواقع من دلم برای تو وسادگیت میسوزد اورا رد کن برود.

    موقع برگشتن دخترک وهمسرم درعقب اتومبیل کنار یکدیگر نشستند ومن درجلو کنار یکی از دوستان  از شدت عصبانیت داشتم میترکیدم باو گفتم “

    بهتر بود این کارهارا در خلوت انجام میدادید نه جلو صد ها چشم دیگر  درهمین بین همسرم حلقه ازدواجش را از دستش بیرون کشید وگفت :

    اگر خیلی ناراضی هستی همین جا پیاده شو وبرو از امشب هم این دختر باید درتختخواب ما بخوابد نه دراطاق دیگری  او با تو هیچ فرقی ندارد ……

    بقیه دارد ……

    ثریا ایرانمنش / جمعه 24 /5/2013 میبادی / اسپانیا /

     

  • ادامه

    آنچه را که مینویسم ، نه جنبه تاریخی دارد ونه پژوهشگری ! تنها یک دفاعیه از حیثت خودم میبا شد ، اگر گاهی به نکته هایی اشاره میکنم ، شاید هنوز خاطره آنها درذهنم جای دارند ، وباید بگویم که نویسنده هم نیستم تنها باید این لایحه دفاعی را تهیه کنم ودر پای آن نیز ایستاده ام ، روا نیست که مردانی با نام همسر زندگی یک دختر ویا یک زن را به لجن خودخواهی های وضعف ها وبی شخصیتی ها وبی اصالتی های خود بکشند ، به کسی بدهکار نیستم، اما دنیا بمن بدهکار است ومن این بدهکاری را با این نوشته ها صاف  خواهم نمود .                                                      ثریا ایرانمنش

    —————————————————————-

    عروسی شاهانه !

    چند سالی بود که دربار ایران بدون ملکه وخالی بود وشاه به دنبال زنی میگشت تا بتواند باو ولیعهدی اهدا کند ، داستان آشنایی شاه ایران با فرح دیبا داستانی است که همه دنیا آنرا میدانند ولازم به تکرار آن نیست ، نقشی هم درزندگی من نداشت ، آن روزها رادیو ی ایران یک مسابقه  بین ترانه سرایان وخوانندگان طرح کرده بود ،  وبه بهترین ترانه سرا وخواننده جایزه ای تعلق میگرفت  ، که ! خوب ، ترانه سرای معروف وسخن سالار امروز ترانه ای را سرود وخواننده درباری آنرا اجرا کرد وصله خودرا هم دریافت داشتند ،….از من حکایتی نو، ازحال گل تو بشنو درنو بهار جان پرور ،……میزد به گلستانی ، پیوسته باغبانی ، پیوند گل به یکدیگر …..والی آخر.

    وهمین شاعر بهترین قصیده اش را نیز دروصف ” امام” سرود وبازهم صله خودرا دریافت داشت ، انسان باید بداند چگونه به همراه باد حرکت کند ، نه اینکه راه خودش را آنهم تنها بپیماید.

    بهار جان پرور؟ این بهار برای من حکم یک زمستان سرد وتاریک را داشت ، بین من وهمسرم یک دره بزرگ باز شده بود ، آن روزها هرکسی نمیتوانست یک تلویزیون درخانه داشته باشد تنها عده معدوی تلویزیون سیاه وسفیدی را در میهمانخانه های خود ودربالاترین موقعیت اطاق قرارداده بودند ، مراسم عروسی بصورت زنده از تلویزیون پخش میشد ، خانم صاحبخانه از ما دعوت کرد برای تماشای عروسی شاهانه به طبقه بالا برویم ، عروسی بسیار مجللی بود ومرحوم صادق سرمد قصیده ای را برای شاه ونوعروس جوان سروده بود ، برای آنها خواند ، ملکه مادر بدجوری قیافه اش درهم وباد کرده بود ومرا بیاد مادر همسرم میانداخت ، اوهم همیشه باد درگلو و درغب غب داشت ، حق هم داشت یک زن مهاجردیروزی ، امروز با مریم فیروز وسایر زنان بزرگ آن روزگار نشست وبرخاست داشت ومیتینگهای هفتگی برپا میکرد وجوانان زیادی را گرد خود جمع کرده مشغول شتشوی مغز آنها بود ،  وبه ظاهر امر داشت از زنان در بند  حمایت میکرد وبه دنبال  حقوق آنها بود  ودرهمین حال حق وحقوق من زیر لگدهای او پایمال میشد ،حال یک دختر بی تجربه وبی دست وپا که تنها ازمال دنیا یک چهره زیبا ودو چشم فروزان داشت سر راه آنها قرار گرفته وبهترین لقمه را نیز از دست آنها قاب زده وبرده است ؟! .

    غم همه وجودم را فرا گرفته بود  آیا این نوعروس تازه خوشبخت خواهد شد ؟ صد درصد او با شاه ایران ازدواج میکرد ومن با مردی ازدواج کرده بودم که میل داشت تیشه به ریشه آنها بزند مردی که از لابلای کتابهای مارکس وانگلس ودستورات برادر بزرگ بیرون آمده وطوطی وار همه کلمات قلمبه را با گلوی باد کرده در میان دوستان وآشنایان پخش میکرد ومرا بعنوان “مثل” برای همه توجیه مینمود، این ، این ، کالای وامانده ، بی پدر ودرخانه دیگری بزرگ شده را من بعنوان عروس به خانه آورده ام وحال روزها کلفتم میباشد وشبها همسرم !!!

    تماشای عروسی شاه وفرح وآنهمه شور واشتیاق مردم هم نتوانست آن غم سنگینی را که روی دل من نشسته بود پاک نماید ، آنروزها هنوز  قانون حمایت خانواده تصویب نشده بود ، هنوز زنان مانند امروز نمیتوانستند خودی نشان بدهند ، مگر آنکه با بزرگان وصلت کرده باشند ، بنا براین هر مردی درهر  حالی  وغیابی میتوانست همسر خودرا طلاق بدهد ، ومن هرروز درانتظار پستی بودم که طلاقنامه مرا به در ب خانه بیاورد ، همسرم شبها خیلی دیر بخانه برمیگشت واگر هم میامد مانند دزدان از دیوار خانه خودش را به میان باغچه پرتاب میکرد واینکار چندان به مذاق صاحبخانه خوش نمیامد تا آنکه روزی  خانم صاحبخانه به اطاقم آمد وگفت :

    من چندان چشمم آب نمیخورد که این مرد شوهری برای تو باشد ، کسی که زن جوانش را تنها درخانه میگذارد ویا درمیان مشتی مردان ناشناس که اورا احاطه میکنند مینشاند ، نباید مرد زندگی باشد یا دیوانه است ویا منظوری دارد من داشتم ملافه سفید شسته شده ولاجورد خورده را به لحاف میدوختم ، خانم صاحبخانه راست میگفت ، آیا این زندگی روزی برای من جهنمی سوزان نخواهد شد ؟ آیا من درزیر این لحاف پنبه ای خوشبختم؟ نه! ابدا . بقیه دارد………

    ثریاایرانمنش .اسپانیا . پنجشنبه 23/5/2013 میلادی

  • ص.22

    اولین نوروز !

    اولین نورز  زندگی مشترک ما فرا میرسید ، بهار با همه زیبایی ورعنایش همه جا خودرا نمایان ساخته بود ، بوی نوروز به مشام میر سید همه سبزه سبز کرده بودند ، مادر هم برای من روی یک کوزه کوچک ترتیزک ویا شاهی سبز کرده با یک روبان قرمز که به گردن تنگ بسته بود برایم فرستاد ،  همسرم درون پوست خالی تخم مرغهای سفید بنفشه کاشت ! به ژاپونی به گل نشسته بود پرندگان درهوا شوری به پا کرده وپرستوها دسته جمعی در پرواز بودند همه چیز به نظرم زیبا بود ، نگاهی به حلقه پلاتینی که درانگشت چپم نشسته بود انداختم ، آنرا بیرون آوردم نام او وتاریخ ازدواج ما درآن حک شده بود ، حال چقدر احساس خوشبختی میکردم ، همه چیز حقیقی بود ، من حال درخانه خودم ودرکنار همسرم ودرکنار خورشید زندگیم بودم ، مهم نبود اگر دیگران مرا رها کرده وازمن دوری میجستند ، من درکنار او ، درکنار همسرم خوشبخت بودم ، آینده شیرینی درانتظارمان بود؟!  آن بوی خوش بهار صدای مردی که نعنا وتربچه نقلی میفروخت ، بوی آجیلهای برشته شده  بوی شیرینهای تازه وبوی نقل های بیدمشکی  روی میزهمه مرا دچار  یکنوع رخوت ساخته بود .

    هفت سین را روی میز ناهار خوری چیده بودم ساعت ده شب بود که همسرم با چند بسته بزرگ وکوچک بخانه آمد ، دلم مالش ر فت باخود گفتم :

    حتما یکی از آنها هما ن جفت کفش جیر مشکی است که من هر روز پشت شیشه کفاشی آنرا نگاه میکنم وآرزوی داشتنش را دردل میپرورانم  به تازه گی کتابی از” او هنری “خوانده بودم بنام هدیه کریسمس دلا موهایش را فروخت تا برای ساعت همسرش زنجیری بخرد وهمسرش ساعت قدیمی  که ارثیه پدر بزرگش بود فروخت تا برای زلفان زیبای دلا یک جفت شانه که آرزویش را دا شت بعنوان هدیه کریسمس بخرد و….حال خودرا همان دلا میپنداشتم که همسرم آرزوی مرا برآورده ساخته وآن جفت کفشی را که ماهها درحسرت داشتن آن بودم برایم خریده است ؟! او بسته هارا روی میز گذاشت ، رفت دوش گرفت ، لباسهایش را پوشید وادکلن معروف ( کارون) را بخود زد سپس به دورن اطاق آمد ، بسته را برداشت وزیر بغلش گذاشت وگفت :

    من امشب باید با مادرم وخواهرم وخانواده برادرم باشم ، تو شا مت را بخور ودرانتظار من نباش ، درب را بهم زد ورفت ، مدتی در سکوت کنار میز وسفره هفت سین نشستم ، نگاهی به ماهییهای قرمز درون تنگ انداختم ، یک جفت ماهی که نوک به نوک هم داده وببازیگوشی مشغول بودند ، اشک مانند سیل برگونه هایم جاری شد ، دخترک هم برای سال تحویل به خانه مادرش رفته بود ، مدتی درسکوت تنها نشستم ، سپس شام نخورده از پشت میز بلند شدم وبه رختخواب رفتم ، باخود حساب میکردم ، هشت بسته کادو برای چه کسی ؟ همه خانواده او بیشتراز چهار نفر نیستند ،  بعدها فهمیدم سه بسته آن متعلق به همان زنی است که دربالاخانه مادرش زندگی میکرد وبا داشتن شوهر وسه فرزند کوچک در آغوش شوهر من میغلطید ، شوهرش خلبان بود وکمتر درخانه پیدایش میشد بنا براین آن زن برای سر  گرمی خود مردی بهتراز شوهر من پیدا نکرده بود ، پوستش سفید ، چشمانش کمی آبی رنگ موهایش طلایی ، همسرم را خوب تغذیه میکرد وخوب از او پذیرایی مینمود ، دندانهایش برا ی خوردن وگار گرفتن خوب رشد کرده بودند ، خوب میتوانست عریان شود درحالیکه من به هنگام خواب دراطاق دیگری لباس عوض میکردم تا جلوی همسرم عریان نشوم ، خجالت میکشیدم!!! اورا از قدیم میشناختم همشهری ما بود ومادرش نیز در جوانی دست کمی از دختر زیبایش نداشت ، آنها میدانستند دندان خودرا درکجای مرد فرو کنند وکام بگیرند ، من ساده بودم وخیلی جوان ، تازه از زیر بار هزار مشگل بیرون آمده ودر هوای خانه خودم میل داشتم گلوی زندگی را بگیرم، منهم حق داشتم ، حق زندگی .

    ————-

    امروز که این داستان را مینویسم هنوزدرد آن تهمت ها ووصله ها آن بیرحمی ها  آن خودخواهی ها را برپشتم احساس میکنم ، هنوز نمیتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم ، پسرم تلفن کرد وگفت مادر ، او دارد انتقام را پس میدهد تو فراموش کن ، گفتم : نه پسرم آن جوانی وشرف من بود که داشت زیر دست وپاای او وخانوداه اش پایمال میشد .

    فراموش کنم ؟ چگونه فراموش کنم ، از آن سال ازهرچه نوروز وبهار است بیزارشده ام .

    آه پدر ، اگر تو قدری بیشتر زنده میماندی شاید زندگی من باین شکل نامطبوع وزشت پایان نمیگرفت .

    بقیه دارد ……                                                             ثریا ایرانمنش/ اسپانیا

     

  • ص.21

    دلم گرفته ، بیا لحظه ای بمان بامن / ترانه های غریبانه را بخوان با من /

    دراین نهایت وحشت ، دراین دیار غریب / نمانده جز تو کسی یار وهمزبان بامن / ؟……………………..

    خانه ما تشیکل میشد از سه اطاق ، یک آشپزخانه قد یمی ویک توالت ودوش ، صاحبخانه که رییس برزن ! بود با همسر  وسه دخترش درطبقه بالا زندگی میکردند ، راهروی مشترکی داشتیم ، یکی از دخترانش در یک اطاق زیر شیروانی به شغل سلمانی زنان اشتغال داشت یک پسر هیجده ساله نیز داشتند که تازه به دانشگاه رفته بود اما درس نخوان!

    دواطاق تو درتوی یکی ناهار خوری ودیگری نشیمن واطاق جداگانه برای خواب تزیین شد ، با پنجره های باز رو به حیاط ویک حوض کوچک که همیشه لبریز از آب آبی شفاف وماهی قرمز بود ، یک درخت به ژاپونی درگوشه حیاط از دیوار بالا میرفت ویک گلدان بزرگ گل یاس سفید درکنار اطاق ما قرار داشت ، هرصبح پنجره را که باز میکردم بوی عطر یاس همه جارا فرا میگرفت وبوی نامطبوع سیگارهای دود شده وبوی گند مشروب های نوشیده شده وعرق مردان وبوی گند عطر زنان  شب قبل را ازبین میبرد .

    از شب دوم پارتیها ومیهمانیها شروع شدند ، اول بهانه برای جشن ازدواج ما! وسپس ادامه دار بی آنکه من یکی از آن مردان وزنان را بشناسم ، اکثر مردان با ( دوست دختر ) های خود که بیشتر از بین دختران ارامنه بودند دراین پارتی های شبانه شرکت داشتند ، بطر ی ها ودکا وشیشه های آبجو وسایر مخلفات روی میز پر وخالی میشد ، من درگوشه ای از اطاق مینشستم وسرم را به کتابخواندن گرم میکردم بی آنکه به حرفهای آنها وپچ وپچ هایشان توجهی داشته باشم ، نزدیکهیا صح پسرکی را برای خرید کله پاچه میفرستادند  کله پاچه  با حلیم و…. درمیان این آدمها هنر پیشه های سینما وتاتر ، گویندگان رادیو وچند همکار ” او” دیده میشدند ، عده ای ازآنها به شهرت رسیدند یکی کارگردان معروفی شد ، دیگری گوینده بسیار مشهور واکثر آنها درغربت جان دادند ، عده ای هنوز زنده اند وبعضی ها درکشورهای سردسیر ویا سر  زمین شیطان بزرگ  “کاپیتالیست “پایان عمر خودرا میگذرا نند وبه نشخوار گذشته ها مشغولند !!.

    گاهی با اشاره همسرم میبایست اطاق را ترک میکردم وبه اطاق خوابم میرفتم دخترک را نیز باخودم میبردم ومشغول خواندن کتابهای سنگینی میشدیم که تلقظ نام قهرمانان آنها برای من خیلی مشگل بود ، من هنوز اسیر + جادوی دشتی + وآیینه محمد حجازی بودم برایم مهم نبود که تانیا چه کسی است وبا چه کسی میرقصد هنوز ذهنم در کتاب فتنه _ دشتی- میچرخید ، اکثر اوقات غذا هارا از خانه مادرم میاوردم چون با آن آشپزخانه تاریک واجاقهای هیزم سوز وچراغهای سه فتیله ، آشپزی دردناک بود !  وتنها گرمای اطاق مارا دوعدد بخاری والور وعلاءالدین تشکیل میدادند ، هنوز نه از گاز خبری بود ونه از اجاقهای گازی یابرقی . نه از اینترنت خبری بود ونه فیس بوک ونه از توئیتر ! میبایست بخوابم تا صبح زود  با اتوبوس  خودمرا به سر کارم برسانم ، حال در قسمت ترانسپور هوایی یکی از بانکها مشغول بکار شده وحقوق بسیار خوبی دریافت میداشتم شرکت نقشه کشی که متعلق به دو تیسمار  باز نشسته وچند آلمانی بود بکلی بسته شد حال دراین کار جدید بین همکاران خوب ومهربان که یکی از آنها برادر خانم قصه گوی بچه ها دررادیو بود من احساس راحتی میکردم ، واز فروشگاه بانک توانستم هرچه را که میل همسرم بود با کمک قسط ماهیانه بخرم ؟؟!! .باضافه ده هزارتومان پول نقد که بابت جهازم بود ؟ این رقم آن روزها بسیار زیاد بود ومادر با فروش یک دانگ از شش دانک ملک خود توانسته بود این پول را برایم فراهم کند.

    لحاف وتشک ما بسبک همان قدیم با ساتن قرمز وآستری خاکستری از پنبه دوخته شده بود وملافه هایی که روی آنها برودری شده مادر از یک مغازه بزرگ درخیابان لاله زار بنام _ پیرایش- برایم خریده بود ، تنها دولباس خواب از جنس پارچه کتان سفید وبا توردورزی شده داشتم وچند دست کت ودامن وچند پیراهن واو ، تنها دوشلوار وچهار عدد پیراهن که درمیان کمد چهار درب بزرگ باد میخوردند ، ومقدار زیادی کتابهایی که من اکثر نویسنگان آنهارا نمیشناختم وصفحات موسیقی که روی گرام مبله بزرگ به نمایش گذاشته شده بود وشبهای میهمانی صدای سنفونی ها ؟ ( بتهوون ، مندلسن ، چایکوفسکی ) گوشهارا کر میکرد ……صدای خانم صاحبخانه درآمد ، : خانم شین ، خانم شین ، این چه بساطی است که شما راه انداخته اید ؟ من از اطاق خوابم بیرون میپریدم ومیگفتم ببخشید ، میهمانان من نیستند ، واو تهدید میکرد اگر این سرو صداها ادامه یابد باید فورا خانه اورا تخلیه کنیم !……..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /

  • ص.20

    ادامه خاطرات :

    خیلی میل داشتم آدم بزرگی شوم ، میل داشتم تحصیلات عالیه داشته باشم ، گویا که بزرگ بودن وتحصیلات وشغل خوب هم باید! ارثی باشد ؟ در آن جهنمی که من زندگی میکردم جای درس خواندن نبود ، بهر روی توانستم آن برگ را که مرا راهی دانشگاه میکند به دست بیاورم ، اما متاسفانه معدل بسیار پایینی داشتم ! میل داشتم آرشتیکت شوم ، یا وکیل ؟! نه ، این کلاه ها بر سرمن گشاد بود .

    در تمام مدتی که درانتظار آن مرد بودم تا از تبعید برگردد به سازمان نقشه برداری واداره جغرافیایی کشور رفتم که درآن موقع دانشجو میپذیرفت با یک دوره هشت ماهه ، میتوانستم در صف نقشه کشان بایستم ، ضمن کارهای دفتری از قبیل ماشین نویسی وحسابداری وآرشیو این یکی را هم درون جعبه گذاشتم ، در عین آموزش یک معلم داشتیم که روزها با هواپیماهای کوچک به کمک یک خلبان دیگر نقشه های هوایی را از آسمان میگرفت وپس از چاپ آنها درون یک دستگاه بزرگ ( امی) میگذاشتند وانعکاس تصویر را با کمک عینکهای رنگی روی کاغذ میاوردند ، نامش فتو گرامتری بود ! این معلم قد بلند وبد خلق وپر افاده کمی نسبت بمن مهربانتر بود همه آرزویش این بود که حقوقش را جمع کرده به پانزده هزار دلار که رسید راهی امریکا شود تا درآنجا رشته مورد علاقه اش را که خلبانی کامل بود فرا بگیرد ، روزها درنیروی هوایی مشغول کار ونقشه برداری بود .

    روزی بمن گفت : تو عمویی داری که در کار خلبانی باشد ؟ گفتم شاید چون هنگامیکه تنها پنج سال داشتم روزی مرا  برای دیدن او بخانه مادر بزرگم بردند وگفتند عمو جانت از تهران آمده او درنیروی هوایی کار میکند من شاید برای ده دقیقه اورا دیدم به همراه خواهر ناتنی ام وتنها چیزی که از او در ذهنم بجای مانده قد بلند ولباسهای زیبای سرمه اش بود ، همین وسپس دیگر هیچگاه از او خبری ندا شته وندارم .

    گفت : او در پی توست این آدرس وتلفن اوست درحال حاضر یک آژانس هوایی با کمک یکی از دوستان ارمنی اش باز کرده وشعبه آن در شهر خودتان هم هست اگر میل داری زنگی باو بزن شاید بتو کمک کند ، بعلاوم من از این مردکی که دل ترا برده  وتو درانتظارش نشسته ای چندان چشمم آب نمیخورد تا شوهر خوبی برایت باشد و…..رفت.

    من آدرس عمورا درون کیفم گذاشتم وگفتم پس از سالها حال مرا برای چه میخواهد ؟ تا بحال کجا بودید؟

    او از سفر باز گشت ودریکی از فروشگاههای تازه تاسیس شده شهر بکار تزیین ویترین ها پرداخت ، حقوق منهم کافی بود هم از راه نقشه کشی وهم کارهای دفتری ، حقوق خوبی دریافت میداشتم ، گاهی ( آن عشق قدیم) در دلم بیدار میشد وضربه ای به سینه ام میکوفت ، آرزو داشتم ایکاش یکبار دیگر اورا میدیدم .

    شرکتی را که دران بکار نقشه کشی مشغول شدم با کمک چند آلمانی تشکیل شده بود وبه ناچار با خرج آنها به انجمن ایران وآلمان رفتم تا زبان آلمانی را نیز فر ا بگیرم ، اما برایم کار شاقی بود ، زبانی مشگل ومن بی اندازه ازآن ولغات سخت ودستور زبانش ، بیراز بودم ! هنوز در راه اشعار جناب حمیدی شیرازی  دنیارا سیر  میکردم

    سر انجام پس از کشمکشهای زیادی با  قهرمان ! رویاهایم عروسی کردیم ، اول یک جشن نامزدی برپا ساختیم از کسان من هیچکس نیامد حتی مادرم تنها دوستانمان بودند ، سپس خیلی خلاصه وساده دریک محضر که در پاساژ نادری قرارداشت با چهار شاهد که متشکل از دو وکیل ، ویکی نویسنده توده ها وسومی یک دوست نامرد !!!! ازدواج کردیم ، خانه را از قبل اجاره کرده وآنرا با کمک پولی که مادرجانم بعنوان جهاز بمن داد وبا کمک مقدار زیادی سفته وقرض !  آراستیم ، اطاق خوابی به پهنای اطاق خواب یک وزیر ! با کمد لباس چهار درب وسایر لوازم….که گفتنش دراینجا لزومی ندارد ، ومن دختر دایه ام را که  ظاهراخواهر شیری من هم حساب میشد باخود بخانه شوهرم بردم.

    بقیه دارد……..

    لازم است بنویسم که این نوشته ها همه از روی دفترچه های قدیمی خاطراتم برداشته میشوند وبا همان سادگی آنهارا دراینجا خلاصه میکنم .                                            ثریاایرانمنش/اسپانیا/

     

  • جاده

    ساعت پنج صبح است ، شب گذشته روی کاناپه خوابم برد ، مانند هر شب ، وبعضی اوقات تنها بودن وساده زندگی کردن هم لطف خودرا دارد ! میتوان هرجا که میل داری بخوابی وهرچه را که میلت کشید بخوری ویا بنوشی ، روز گشذته در این فکر بود که دیگر هیچگاه نخواهم توانست اتومبیلی را زیر پاهایم بگذارم وهرجا که میل دارم بروم ، هیچگاه دیگر نمیتوانم از پیچ وخم یک جاده پردرخت وکنار یک جویبار رد شوم ، هیچگاه  دیگر کسی نیست که دستهایم را دردستهایش بگذارم وزندگیم را باا وتقسیم کنم ، همه رفتند ، همه رفتند ومن در یک نقطه که به چند راه ختم میشود ایستاده ام ، از دور  به راهها مینگرم همه راهها بسته اند ویا تابلوی ورود ممنوع  دارند ، تنها یک جاده باز است ، وآنهم جاده نیستی .

    به اطرافم مینگرم ، به اثاثیه ای که دیگر مانند خودم کهنه ویا بقول دوستی خیلی قدیمی شده اند ، آنچه را که زائد بودبخشیدم تنها چند تکه را بعنوان یادگار نگاه داشته ام ، گلدان کرسیتالی را که عروس تیمورتاش برایم کادو آورد ، گلدان بزرگ کریستالی را که دوستی بمناسبت تولدم آنرا بمن هدیه داد ، شمعدانهای نقره ای که دوستی برای خانه تازه ام فرستاد ، تخم مرغی طلایی که پسرم آنرا برایم از سنگاپور هدیه آورد ، چند عروسک ومجسمه که همه یاگار عزیزانی که آنهارا دوست میدارم ، اینها تا روز آخر با من ودرکنار من نشسته اند ، از میز سنگی  ناهارخوریم بجای میز کامیپوتر استفاده میکنم وروی آن بجای بشقاب ولیوان وکارد .چنگل ، لبریز از دفترچه وقلم  کتاب است ، چه روزهایی روی این میز از میهمانان ناشناخته پذیرایی کردم که امروز دیگر اثری از هیچ یک نیست ،

    خانه ام بیشتر به یک هتل شبیه است تا یک خانه ، یک هتل موقت ، که درآن اثری از ” من” بچشم نمیخورد بلکه مقداری اثاثیه که تا روز آخر باید از آنها استفاده کنم بیشتر ظروف قدیمی ام را بخشیدم ، لیوانها وگیلاسها را دوون بسته بندی خود بر گرداندم ، دیگر کسی نیست تا برایش در لیوان مخصوص کنیاک بریزم ویا شامپانی !! همه آنهاییکه روزی دوست میداشنتم ، رفتند ، یا پیر وفرسوده درگوشه ای در دریای فراموشی روزهارا میگذرانند ، خدارا شکر که هنوز مغزم کار میکند ، اگر چه گاهی غلط فکر کند !!؟.

    هنوز آرزوها دردلم شعله میکشند ، لباسهایم در کاورهایشان درون گنجه خاک میخورند ، پالتوی مینکم را به مرکز درمانی سرطان بخشیدم ( چه حیف نه عکاسی بود ونه خبرنگاری  تا ببیند با چه دست ودلبازی پالتورا درون کیسه زباله به بنیاد ” کودکا” دادم وبجایش یک مدال گرفتم ! …..واین است پایان یک زندگی .

    هنوز کارهای زیادی درپیش مانده ، باید همه دفترچه هارا خالی کنم ، نوارهارا به دورن سطل اشغال فرستادم ، بیشتر مجله ها ونامه هایم را سوزاندم ، شاید اینهارا هم بسوزانم ، کسی چه میداند ؟

    دراین فکرم اگر  آنروز همسر آن جناب تاجر شده بودم ، آیا الان دریکی از خانه های اعیانی او در یک سر زمین بهتری زندگی نمیکردم؟ چه بسا نه ، سرنوشت از روز ازل نقش را برپیشانی مهر میکند فرار از آن میسر نیست هرکجا که بروی سرنوشت قبل از تو آنجا جای گرفته است . زنده باد آزادی.

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا. یکشنبه .19/5/03