Category: General

  • تاریک شبم را بسر آید روزی

    شهر کوچکی بود ، شاید از یک دهکده بزرگتر ، اهالی آنجارا مشتی پیروپاتال وزنان ومردان آنچنانی تشکیل میدادند ، خیلی کم مرگ بسراغ آنها میامد به همین دلیل مرگ را چیز مقدسی میشمردند همیشه درپی آن بودند که خوش بگذرانند وازهر فرصتی استفاده کرده به رقص وپایکوبی وشرابخواری میپرداختند ، درهفته بیشتراز سه یا چهارروز کار نمیکردند ، شنبه ویکشنبه که تعطیل بود دوشنبه ها هم کارکردن شگون ندارد  جمعه ها هم احساس خستگی میکردند ! او درخانه کوچک وتنهای خود  میزیست وکمتر کسی به دیدارش میامد سعی داشت کمتر درمیان مردم آفتابی شود بطور کلی از دیدار مردم بیزار شده بود کوچه پس کوچه ها وخیابانهای شهر اورا بیاد خاطره های دردناکی میانداختند ، هنگامی که بیمار میشد پزشک اولین سئوالش این بود که :

    چند سال دارید ؟ اوف  دیگر بوی حلوا بلند است ! ذهنش خوب کار میکرد وهمه چیز هارا بیاد داشت سروصداهای شبانه خواب اورا برهم میزد درعوض روزها میخوابید او هرگز باین خیال نبود که برای خود لباسی درخور سنوسال  امروزه اش تهیه کند لباسهای او هنوز به همان شکل قدیم وبشکل روزهای جوانیش بود وچاقی  را مزاحم لباس پوشیدنش میدانست .

    تمام شب درفکر ماهی ها ودرختان بید وجویبار ها بود از سروصداها بیزار ودرپی یک آرامش مطق بود ،صبح با کوششی خاص از خواب بلند میشد واولین سئوال او این بود که :

    خوب امروز چکار باید بکنم ؟ هیچ ، روی مبل بزرگش مینشست وکتاب را باز میکرد وبه رویا فرو میرفت رویاهای دیوانه کنند ه که شب به هنگام خواب دست از سر او بر نمیداشتند ، ایکاش آن روزهای شوم ومسموم را میتوانست فراموش کند .

    ساعاتی از روز به یک موسیقی بلند گوش میداد ، خوب بدرک ، آنها شب مرا گرفته اند منهم روز آنهارا خراب میکنم .

    در تیرگی یک غروب احساس بدی باو دست داد احساس اینکه دیگر نمیتواند مانند گذشته راه برود ویا دیگران را همراهی کند ، سالی دوبار اورا برای ناهار بیرون میبردند یکی روز تولدش ودیگری روز اول سال نو همین کافی است دیگر زیادیش میشود ، خیلی میل داشت درددلش را باکسی درمیان میگذاشت درخانه که محال بود باکسی حرف بزند اطرافش همه دیوار بود ودرب چه شبهای محمل ومزخرفی را میگذراند وچه روزهایش خالی وتیره بود ،دیگر میلی به قمار هم نداشت ، به مشروب لب نمیزد واز رقص ومیهمانی بیزار بود بوی پاییز میامد شبها کمی سرد میشدند ، از نور خورشید بیزار بود همان خورشیدی که به دنبالش باین دهکده آمد خورشیدی که از سپیده دم به همه جا سرک میکشید .دیگر از آن بانوی پرغرور وزیبا ورعنا که به هنگام راه رفتن دنباله عطر او همه را بسوی خود میکشید ، خبری نبود حال درجنگل با همه بیگانه وزخم خورده به حماسه ها میانیشید ،

    تو کجایی ای مرز زندگی ومرگ ، توکجایی ؟ این منم که دردورافتاده ترین شهر جهان جای دارم ، ایکاش بامرگ همسفری بود ، تو کجایی ای کشتزار پهناور که آن رودخانه شیرین پرآب از میان تو میگذشت ؟ودرکنارت هزاران مرغ وقناری وبلبل آواز میخواندند .

    و……..ایکاش زبانی برای سخن گفتن بود .

    ثریا ایرانمنش (حریری) / اسپانیا/ دوشنبه 7/10/2013 میلادی/

  • ای زن

    این نوشته های بی مقدار چندان باب میل روز نیست ، نه دران بویی از قتل وسلاخی بچشم میخورد ، نه بوی سکس میدهد ونه بوی تجاوز به عنف ! هرچه هست آرام ، من هنوز دراین خیالم که کشتی روی یک برکه آرام حرکت میکند وهر چه در آن بچشم میخورد یک فیلم ویا یک کابوس ترسناک است .هنوز نمیتوانم تصور این را بکنم که عد ه ای میتوانند زنان ومردان را ایزوله کنند وسالها آنهارا دراختیار خود داشته باشند وسپس هنگامیکه دیگر تاریخ مصرفشان بسر  آمد آنهارا سلاخی کنند .هنوز نمیتوانم تصور کنم که اسلام خون میطلبد وباید پای اسبها یشان تا زانو در خون باشد ، درست است دنیای کاتولیک هم به زور انزیکسیون توانست نیمی از مردم دنیارا به دنبال خود بکشاند اما امروز بنام دین رافت ودین عشق ومهربانی معرفی شده است . آن روزهای خوب ، که حبسها وشکنجه ها دربرابر حوادثی که امروز برای در بند شدگان روی میدهد تنها یک نوازش بود ، آن روزها که شبانه بخوابگاهها دخترانه وپسرانه نمیریختند وآنهارا پس از تجاوز گوش تا گوش سر نمبیریدند ، آن روزها ، هرصبح زود شور بیداری درخانه میپیچید واولین کسیکه ازخواب برمیخاست من بودم وتا شب زیر لب آواز میخواندم همه زندگی من عشق بود ورافت ومهربانی وکرم وبخشش  بی هیچ ترسی ویا خوفی خود یکپا مردانه حرکت میکردم ، وزنانه لباس میپوشیدم وآرایش میکردم .

    اما این روزها طلوع صبح برایم غم انگیز است اخباررا میبینم گویی از شیشه تلویزیون خون باینسو میریزد و وهر طلوعی برای شروع سر  بریدن واعدام هاست  هر سحرگاهان اولاد بنی آدم با سلام وصلوات بلند میشود تا قمه وساطور خودرا تیزکند تفنگهارا امتحان کند وطناب داررا بازرسی کرده در انتظار قربانی بایستد امروز جاذبه ها دراین همین احوال است .

    زنها برای آنکه از تخمه شکستن وآدمس جویدن خسته شده اند روی به سیاست آورده اند ومانند یک برده بی اراده هرکجا که اورا بکشند میرود بی آنکه به حق وحقوق خود بیاندیشد ویا طالب آن باشد ،  عده ای به درس و کلاس روی آورده اند آنهم از نوع تعلیمات دینی وشریعتی سبد خودرا باز مبکنند وتکه تکه ازآن پیراهن های رنگا رنگ برتن دخترکان بیگناه میپوشانند اما آخر این چه خیالی است که درسر  دارند ؟ چه میخواهند باشند ؟  صدای اورا خفه کرده اند عکسهای اورا درهیچ روزنامه ومجله ای نمیتوان دید  دروجود نحیف این موجود بیچاره غیراز تجاوز ونطفه وتخمک گذاری چیزی دیده نمیشود عقل او بکلی پریده است یا توسط گروهکهای مضحک ویا در خانه ومعابد ومساجد ، چرا باید زن مورد اینهمه حقارت وتجاوز قرار بگیرد ؟ دروغ است که زن از دنده مرد بیرون آمده است مردو زن هردو یکسان در ساحل زندگی رشد کردند آنهم هنگامیکه فسیل بودند وهنوز ریه ای برای تنفس نداشتند . چه کسی گفته عقل زن نیمی از مرد است ، بخدا دروغ است دروغ ،

    امروز درفکر زنی بودم که سالها دل درگرو رویا واوهام وقصیده های دروغین داشت ، اوهم ایزوله شده بود وسالهای درآن قلعه مخوف اشرف زندانی بود درفروغ جاودان شرکت نمود کشت ونیمه خودش نیز کشته شد ، سپس بی مصرف ، خودش را کشان کشان به سوی سرزمین آزادی ر ساند درآنجاهم راحت نبود گرسنه بود ، بیمار بود، خسته وپشیمان بود قلم برداشت وبی پروا نوشت ونوشت وسپس درمیان همان اوراق نیمه کاره اش جان داد  او از آخرین نفس شب پرانتظار  بامید سپیده نشست در زیر یک شیروانی تاریک بدون هوای گسترده ودرد درمیان انگشتانش وسینه اش میدوید او زیر باران میل داشت سیر آب شود ودراین امید بود که سر انجام زیباترین کلام خودرا بگوید اما دیر بود خیلی دیر  ودرسکوت جان داد حتی آفتاب هم آنروز بر او نتابید تا منتی بر سرش گذارد وآنکه توانست با یک عکس لخت روی مجله ها خودش را به دنیا بشناساند هرروز نامی وعکسی وگفتگویی از او درهمه جا هست .

    آخ ای زن که خورشید در  پیراهن تو پنهان است پیروزی عشق را دریاب نه کنیری وبردگی را .

    ثریا/ اسپانیا/ 5/10/13 میلادی/

     

  • قرنیز

    آن شب که مرا از پله های یک خانه غریبه بالا میبرد از او نپرسیدم چرا باید درطبقه پنجم این عمارت زندگی کنیم ؟ باو نگفتم خانه  منهم به همین اندازه اطاق دارد وبه همین اندازه جا ،  خانه ام در طبقه اول جای داشت رفت وآمد برای مادر آسان بود اهل محل اورا میشناختند وپسرم میتوانست با دوچرخه اش تا انتهای کوچه برود وبرگردد دوستانی دران اطراف داشتم بهترین آنها سرور بود که خیاطخانه اش را در ساختمان کناری باز کرده بود ، حال چرا باید دراین خانه ودربالا ترین طبقه بدون حیاط زندگی کنیم ؟ کارگران مشغول آویزان کردن پرده ها بودند ومبل فروش معروف شهر برایمان یک دست مبل کادو فرستاد خانه تزیین شد وما درآن طبقه محبوس ماندیم ، پنجاه وهفت پله آسان نبود وبرای باز کردن درب ورودی مجبور بودم کلید را از بالا به خیابان پرتاب کنم ویا خود به طبقه پایین بروم  آنهم درحالیکه بارداربودم، باو گفتم :

    این سه اطاق با آن چهار اطاق من چه فرقی میکند ؟

    درجوابم گفت : میل ندارم با رفقای سابق خودت د رتماس باشی ویا آنها باینجا بیانند حتی پسر داییم نیز اجازه نداشت بخانه ما بیاید  پسرکم اجازه نداشت پدرش را ببیند ، ما کاملا دران بالا خانه زندانی شده بودیم گاهی هوس میکردم مانند زنان خانه  کیفم را به دست بگیرم وبه خیابان بروم واز مغازه های اطراف خرید بکنم  بالا امدن برایم خیلی سخت بود وهنگامیکه می فهمید از خانه بیرون رفته ام غوغا بپا میکرد ” هرچه میخواهی بنویس من میخرم میدهم برایت بیاورند” روزها آمدند ورفتند وبشب رسیدند وآفتاب روی بام خانه را همانند کوره داغ کرده بود بچه دردلم تکان میخورد گرما داشت همه مارا میکشت بدون کولر وبدن هیچ وسیله خنک کننده وخودش هرشب مست ولایعقل بخانه بر میگشت ، پسرکم درون اطاقها میچرخید بیهوده از آن پس این محیط دریک انزوا واندوه فرو رفت اندوهی که همه را فرا گرفته بود مانند زندانیان تنها ازپنجره های بلند به خیابان وخانه های دیگران نگاه میکردیم درآن اطاقهای نیمه تاریک همیشه سکوت بود وسپس هیاهوی خاله زنکها و…! به هنگام طلوع صبح تنها مادر بود که با صدای اذان بلند میشد وسجاده را پهن میکرد وبه نماز می ایستاد وسپس تسبیح را به دست گرفته چشمانش را میبست گویی از این دنیا بیرون رفته وبه لایتناهی سفر کرده است .

    روزی به بالکن باریک وآفتابی رفت  به دیوارهای های بلند روبرو خیره شد به کنگره های لب پریده ونیمه ویران نگاهی انداخت  ، سپس به دورن اطاق آمد ورو به “او” کرد وگفت :

    شرفی ها دارند می تنبند باید فکری برایشان بکنی ، او پرسید چه میگویی ؟ سپس روبمن کرد وگفت او چه میگوید ؟ مادر حرفش را تکرا رکرد ومن از خنده بی تاب شده بودم این خنده بیشتر عصبی بود او بر سرم فریاد کشید که : زهر مار بگوببینم چه میگوید ؟ خنده مرا مهلت نمیداد ، آخر منهم یادم رفته بود به شرفی میگویند قرنیز ………

    ثریا/ اسپانیا/4/10/2013 میلادی /

  • مبارک!

    درست درهمین دقایق نیمه شب بود که آن احساس شادمانی وخوشبختی بمن دست داد ، از آن روز پنجاه ویک سال میگذرد ودرست درهمین دقیقه آن احساس بدبختی مرا ازخواب بیدار کرد .

    بی مزد بود ومنت هرخدمتی که کردم / یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

    تمام شب در  بین خواب وبیداری میگذرانم بی آنکه بدانم چرا ؟ چرا ؟ آن گناه بزرگ چه بود ؟ که مجازاتش چنین است ؟ گناه تو نیست فرزندم ، ساعتی که پای به عرصه وجود گذاشتم ساعت نحس وشومی بود تلاش فراوانی کردم وبا سرنوشت گلاویز شدم ، اما بیفایده بود حال دراین ساعت نیمه شب اعتراف میکنم که  برد با سرنوشت است . بهر روی .

    تولدت مبارک ، نه شمعی ، نه کیکی ونه کسی ونه وابسته ای تو درتنهایی ومن درتنهایی باین دلخوشیم که هنوز یکدیگررا داریم ویا..؟

    ثریا/ اسپانیا/ دهم مهرماه 1392 .برابر با دوم اکتبر 2013 میلادی

  • گربه مرده

    جنگ هفتاد ودوملت همه  راعذر بنه / چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند/

    —————————————————————-

    و….آن زن بیوه همه حرفهایی را که درتمام مدت پشت سر اوو خانواده اش زده بودند بیادداشت ، حال درون خانه کوچک خود دررا به روی همه بسته بود واز رفت آمد با ریزو درشت خودداری میکرد .

    پیغام برایش میفرستاند که ” مارا ببخش ، مارا ببخش ” چه چیزی را ببخشم ؟ منکه هرچه داشتم بشما بخشیدم تا بلکه زبانتان بریده شود اما درازترشد بقول معروف |مال خود یا به کسی ده که دستت بگیرد ویا به سگی ده که پایت نگیرد | .تازه مگر  هرچه از چاک دهن مردم بیرون میاید درست  است ؟  .

    دیگو با شیفتگی به دهان مادرش چشم دوخته بود ، مادر گفت : میدانی چیست پسرم ؟ گرمسلمانی این است که آنها دارند ، وای اگر  از پس امروز بود فردایی ، من یکی نیستم  ، نه نیستم  ، بدی این سر زمین این است که مردها ازخانه به جنگل میزنند  وزنها دورهم جمع شده برای تسکین دردهایشان یکی را قربانی میکنند .

    پدر آنخل لباده ابریشمی خودرا پوشیده بود ودوصندلی بزرگ مخملی سرخ وطلایی روی سن نزدیک محراب خودنمایی میکرد ، چراغها همه روشن بودند وشمع های بزرگی در شمعدانهای نقره وطلایی میسوختند ، بو کندر وبوی عود وبوی اسفند همه جارا اشباح کرده بود ، پدر آنخل گفت :

    مطمئن باشید که کسی مزاحم شما نخواهد شد دربها همه بسته اند وبا خودش زمزمه میکرد، سپس رو به زن کرد وگفت :

    طبق مقرارات وقانون کلیسا باید اول اعتر اف وسپس توبه کنید تا پدر آسمانی ومادر مقدس شمارا ببخشند ! اعتراف ؟ اعتراف به چه گناه ناکرده ؟ اوف ، چیزی بیاد ندارم اما خوب ما همه بندگان خداوند گناهکاریم ومن اعتراف میکنم که گناهکار م واز پدر آسمانی میخواهم تا مرا ببخشد ومادر مقدس برایم دعا کند پدر آنخل گفت :

    چیزی که برای من اهمیت دار د روح توست ؟! روح من؟  زن در دلش گفت :

    روح من ؟ روح من که متعلق بمن نیست ، من نمیدانم آنرا درکجا بجای گذاشته  ام شاید هنوز در میان دستهای اولین عشقم باشد .سپس گفت :

    روح من درپیکرم نیست .

    پدر آنخل گفت : اگر  خیال میکنی ما میخواهیم آنر ا مسموم کنسم اشتباه میکنی ما میل داریم روح ترا همیشه پداکیزه نگاه داریم ! کشیش سپس به زنجیر کلفتی که برگردن زن دیده میشد نگاهی انداخت وآنرا با نگاهش وزن کرد ، سپس کفت آن زنجیر را بده تا آنرا متبرک سازم ، زن زنجیر را ازگردنش باز کرد کشیش آنرا با دستهای کلفت وچاقش وزن کرد لبخندی برلبانش جاری شد وسپس گفت :

    روز ی باید آنرا به بانوی مقدس هدیه بدهی .

    پس از اتمام مراسم غسل تعمید و نماز اعشا ربانی ، پدر آنخل درون حوضچه ای که درا ن غسل تعمید را انجام میداد یک گربه سیاه مرده دید ، فریادش به آسمان بلند شد وبه پشت روی زمین افتاد…….. از داستانهای پراکنده

    ثریا / اسپانیا/ اول اکتبر 2013 میلادی /

  • جشن

    آهنگی را که ناقوس کلیسا مینوازد ، نوید یک جشن تازه را میدهد هربار که این آهنگ را میشنوم درون مغزم هزاران سئوال جمع شده واز خود میپرسم کدام درست است وکدام درست تر وکدام دروغ است ؟!  بقول تخته بازان  امروز من سر هیچ باری میکنم وبه این دلخوشم که همه حوادث را از سر گذرانده ام ، آنهاییکه تاسف برانگیز بودند و آنهاییکه درد دردلم نهادند کمتر نشانی از خوشی ومسرت درسراسر زندگیم دیده شده است به همین دلیل  هیچ میلی ندارم که بدنبال این مردم خوش گذران راه بیفتم وخود را فریب بدهم که : منهم خوشحالم ! اگر من خودرا خوب شناخته باشم میدانم که مانند همه مردم توجه من به گشذته ها بیشتر است تا به امروز ویا آینده نامعلوم .

    دراین روزها شهر چراغانی میشود بانوی مقدس روی شانه مردان حمل شده وهمه شهررا متبرک میسازد درمیان انبوهی ازگلهای سفید وابی وصورتی سپس در وسط میدان قرار میگیرد صندلیهای روکش شده از پارچه سفید به ترتیب مقامات عالیه ! چیده شده وبا یک نوار از سایرین جدا میگردد !؟ زنان ودختران زیباترین لباسهای محلی خودر میپوشند وبه رقص وپایکوبی مشغول میشوند مشهوترین هنرمندان برای اجرای هنرشان باینسو میایند ، ارکستر  برنامه خاصی دارند  در ردیف اول بانکدارن ملاکان وصاحبان کارخانه ها وشهردار میشنیند وردیف پشت سر آنها کارمندان عالیرتبه واین صف ادامه داد تا به خدمه وپلیس شهر برسد ، مردم عاد ی وتوریست ها دریک صف طولانی به تماشا می ایستند نماز اعشا ربانی اجرا میشود اوازها ی مذهبی خوانده میشود وسپس از روز بعد مراسم رقص وپایکوبی ونوشیدن و……تا یکهفته ادامه دارد ، شهر یکهفته تعطیل است ! مهم نیست اگر بیماری احتیاج به پزشک یا دارو داشته باشد میتوان با یک کپسول آب اورا شفا داد ! ماهم درگوشه ای حضور بی حضورمان بچشم میخورد .

  • مرگ بیصدا

    این روزها بحث دراینجا در باره دخترک بیگناهی است که امروز روز تولد او وسیزده ساله میشود ، اما دیگر دراین دنیا نیست ، او به دست پدر ومادرخوانده خود با طناب خفه شد .

    زنی نیمه دیوانه ومجنون که ظاهرا حقوقهم خوانده وهمسرش که مردی روشنفکر ×! ورزونامه نگار است دختری را از چین به فرزند خوانگی میپذیرند ، پدر ومادر خانم ظاهر صاحب دولت کلانی بوده ومیراث و اندوخته داشتند که آنهارا در  وصیت نامه شان به دخترک چینی میبخشند یعنی به تنها نوه ای که ظاهرا دارند ، حال پدر ومادر خوانده دست به یکی کرده ودخترک ر ا با طناب خفه نموده وسپس به اداره پلیس اطلاع میدهند که دختر ما گم شده است ، پلیس هم فریب نمیخورد هم اکنون آنها در  گوشه زندان بسر  میبرند وآنهمه دارایی واملاک بیصاحب درگوشه ای افتاده است وان دخترک عصوم به زیر خاک خفته .

    مسئله آدابت کردن یا فردی را به فرزند خواندگی  بسیار  خوب است اما اگر مانند بعضی از ستارگان سینما برای تبلیغات وگرفتن بوجه بیشتر ا ز دولت بناشد سیاه وسفید وزد و قرمر را ردیف کرده جلوی دوربین عکاسی وخبرنگاران می ایستند وبه زور به آنها گوشت کانگورو میخورانند !  کار درستی نیست ……

    ویا آنکه برای بردگی بچه ای را میپذیرند ویا برای کارهای دیگری .

    امروز روز تولد آن دختر ک بیچاره میباشد مادر وپدر واقعی او بیخبرند دولت چین از دولت اسپانیا دراین باره پر س وجو میکند اما همه بیفایده است جان انسانی بیگناه بی هیچ تقصیری بر باد رفته ، دخترک گویا بسیار با هوش وده چند زبان فرا گرفته و اهل موسیقی بود ه وزیر  نظر  استادی پیانو فرا میگرفته معلم او میگفت هر روز مانند معتادان خواب آلوده سر  کلاس حاضر میشد ظاهرا مادرویا مادرخوانده اش باو قرص میخورانده وسپس کارر ا یکسره کرده است .

    نمیدانم آسمان وزمین وطبیعت چه درسر دارد واین دنیای کثیف وسیاه سرانجام به کجا خواهدرسید ؟  من دراینجا احساس خفگی میکنم ومیخواهم بجایی دوردست فرار کنم بجایی که روی انسانهارا نبینم . ثریا /

  • حافظ

    هوا گرفته ابری پس از یک شب درد وبیداری امروز به ذکر مصیبت نشسته ام

    حسن وحسین برادرند / هردو عزیر مادرند !

    خدا را هزار مرتبه شکر گه پس از سی واندی سال ملت مبارزو قهرما ن ایران برگشت به همان جای اولش ، خوب جیمی  ورضا چندان باهم میانه نداشتند اما حسن وحسین بیشتر برادرند ، آنهمه کشت وکشتار آنمه جنگ آنهمه غارت اموال آنهمه حبس وتعزیز وشکنجه سرانجام برگشتند سرخط اول ، مبارک است امیدا ست که لطف این آشتی شامل حال موسیقی و بعضی از شعرای بیچاره ومهجور  هم بشود وحافظ شیرین سخن را از زیر هزاران تن خاک تهمت وافترا بیرون آورده دوباره اورا بر صدر نشانند وخیام  را نیز بیاد آورده وفردوسی را که مجسمه او امروز مانند دعا نویسان کنار مسجد با یک کتاب در دستش زیر باد وباران  ویران شده ازنو بسازند که ملتی تنها به فرهنگ خود زنده است نه باد وافاده اش وساختمانهای بلند سرکشیده به آسمان ،

    امروز در همه جای دنیا شعرا ، نوازندگان وخوانندگان معر وف هرکدام سرجایشان ایستاده ومجسمه های طلایی آنها چشم را خیره میکند وایران بهترین شاعر خودر ا که میتوانست یک پیامبر راستین باشد به زیر شکنجه های بیغیرتی وبد نامی برد  خوب این هم خود یکنوع تفکر است بجای ستایش شاعر میتوان دکان نانوایی یا آهنگری یا کفشدوزی باز کرد زیبایی درآن دیار بی معنی است چهره ای که از حافظ درمخیله ها شکل گرفته پیرمردی رنجور میخواره ای بدبخت  ولاابالی است وفراموش کرده اند که او کلاه پشمینه خودرا با تاج خسروی عوض نمیکند کمتر کسی مشرب فکری ووارستگی وآزادگی ونکته های اخلاقی را از اشعار حافظ درک میکند ، اگر حافظ علم فیزیک میدانست بازهم اشعار او در پشت علم او پنهان میشد .

    رندی آموز وکرم کن که نه چندین هنراست / حیوانی که ننوشد می وانسان نشود/ عده ای رندی های خودرا با حسابگریها درون ذهنشان پرورش داده اند گاهی اورا به عرش خدا میرسانند ولسان الغیب لقب میدهند وزمانی اور به قعر جهنم میفرستند ، هرکسی قلم به دست گرفت وآنچه مشرب کوته فکریش بود به اشعار او اضافه ویا کم کرد .بخواه ساغر وگلابی بحاک آدم ریز !!!!

    ساغر تنها جای می است نه گلاب / شرح مجموعه گل مرغ سحر دانست وبس / که نه هرکو ورقی خواند معانی دانست .

    حافظ آن ساعت که این نظم پریشان مینوشت / تایر فکرش بدام اشتیاق افتاده بود .

    امروز با نگاهی به مجسمه های رنگا رنگی که از مادر مقدس ویا پسر او عیسی ساخته اند هیچکدام به یک شکل نیستند وهیچکدام در شکل وشمایلشان آن مظهر پاکی وصداقت دیده نمیشود هرکسی بمیل خود مجمسه ای ساخته واورا تقدیس میکند این تصویر های بی روح ، بی حال ، بی کیفیت که فاقد هرگونه الهامی هستند  تنها همان عصر جاهلیت را بیاد میاورند وهمان روزگار بت پرستی را .

    حافظ اگر سرود که ” عکس روی تو چو درآینه جام افتاد / صوفی از خنده می درطمع خام افتاد / این او و|تو| یک زن زیبای ترک یا کرد یا خراسانی یا شیرازی نیست این همان اویی است که ما دردرونمان آنرا ساخته ایم .

    بیار باده که دربارگاه استغنا .چه پاسبان چه سلطان چه هوشیار وچه مست /

    داشتم دلقی وصد عیب مرا میپوشید / خرقه رهن می ومطرب شد وزنار بماند/

    خیلی ذوق میخواهد تا معنای یکا یک این ابیات را درک کرد شیوه حافظ پوشیدگی بود او در اشعارش اعجاز میکرد وهمیشه حاشیه ای برای خیال واندیشه خواننده باز میگذاشت .

    امیدا ست که حافظ / سعدی / خیام / خواجو کرمانی /فردوسی/ وسایرین را از درون گنجه های غبار گرفته برون آورند وگرد چهره أآنهارا بشویند واز نو طرحی تازه بر اندازند . بامید آن روز ………..ثریا

    ثرا/ اسپانیا/ شنبه 28/9/2013 میلادی

  • آرمانها

    عروسکهای مومی ، با چشمانی  مرده ، عروسکهای پوشیده درکفن سیاه

    با لبخندهای یخ بسته ، به عرض یک سلام آمده ام ،

    از نفرت وگوشت واستخوان ، عروسکهای خارج از مدار زندگان

    دستبوس شیطان ودرعقوبت ابدی

    بخانه من چرا آمده اید ؟

    در آن روزهای دردناک که از آن سرزمینم فرار کردم ( فرار اختیاری ) وبسوی جامعه نوین ومتمدن! دنیا آمدم ، سعی داشتم هرچه را که در پشت سر بود به دست فراموشی بسپارم و….اما نشد آن دنباله دراز به دنبالم کشیده شد وهمان آ ش وهمان منقل وهمان کاسه شله زرد وحلوا .

    بفکر آرمانهایم  وآرزوهایم افتادم  بفکر ایجاد یک مدرسه برای ایجاد زبان فارسی لکن آنهم با مخالفت عده ای ناشناس که بعدها شناخته شدند نتوانست شکل بگیرد بیچاره | مرحوم پرفسور پیتر ایوری  استاد زبان شناسی کمبریج چقدر دراین راه مرا کمک کرد یادش گرامی باد |.

    در خارج ناگهان همه بیاد | پاسداری| ! از زبان وادبیات فارسی افتادند این پاسداری تنها چند کلاس زبان فارسی در روزهای تعطیل وچند جلسه سحن رانی ودر پشت آن یک بیزنس بزرگ ” بما مربوط نمیشود ” آنچنان شیفته اینکار شدم که باسر تو دیگ آبجوش افتادم احساس شدید کمک ویاری باین مراکز مرا دیگر سر پا نگاه نمیداشت تا جاییکه حقوق یکماه خانواده را نیز بسرعت به آنها بخشیدم .ارمانهای منهم فنا شد.

    چشم بانتظار نشستم شاید روزی دری باز شود ومن بتوانم با سر بلندی بسوی خانه برگردم کدام خانه ؟ همه چیز ویران شده بود ، زیر رو شده بود ومن در آرزوی یک ” دموکراسی میسوختم چون به آن اعتقاد داشتم واین اعتقاد بیشتر بخود انسانها بود در دموکراسی فردی انسان میتواند حقوق خودرا حفظ کند وسپس به اجتماع بپردازد متاسفانه درآن سر زمین هیچکس صاحب حق وحقوق خود نبود حتی حق انتخاب لباس را هم نداشتند ، بکجا میرفتم ؟ به دنبال کدام آرمان ؟ نباید از حقیقت فرار کرد همه آنهاییکه درطول این سی واندی سال درخارج سخن راندند وگفتند وچریدن تنها دردشتهای خالی به چرای مشغول بودند با کلمات صقیل وبزرگی که خودشان نیز معنای آنرا نمیدانستند.

    من بیاد ندارم که مردم ما دربرابر هر هجومی یکسان ایستاده باشند واز خود وسر زمینشان دفاع کنند همیشه به طرف آنکه قویتر بوده رفته اند حال ته زباله دانی را جمع آوری کرده  میل دارند که پاسدار ادب وزبان پارسی باشند بی آنکه از خود ادبی نشان داده باشند ، شاید تنها چند نفر که از تعداد انگشتها تجاوز نمیکند همه عمر خودرا دراین راه صرف کردند ، رزونامه نگاران استخوندار ما به خاطره نویسی پرداختند ونویسندگان وشعر ای بزرگمان از غصه یا دق کردند ویا به گوشه ای خزیدند وبجایشان مشتی آدمهای جدید با کلمات رکیک وزنشت آمدنمد ، گفتند ، چاپ کردن وخوردند ، بهترین خوانندگان ما به کنج خلوت خود پناه بردند تنها مداحان هنوز با عصا وکمر خمیده همه جا حضورشان را اعلام میکنند .

    عده ای بانتظار چراغ سبز عموی بزرگشان ومادر بزرگشان که همیشه درتاریکی کارهایش را نجام میدهند نشستند ، آری مادر بزرگ همیشه زنده است وهیچگاه خورشید در سرزمینش غروب نخواهد کرد .

    دیگر هرچه بود تمام شد برای من وخانواده ام دیگر چیزی مهم نیست تنها زنده ونفس میکشیم بی آنکه برایمان مهم باشد درکجای دنیا وروی چه تپه خاری نشسته ایم. پایان

    ثریا / جمعه / 28/9/2013 میلادی/ اسپانیا/

  • پاسخ

    دوست عزیزم ،

    لازم نیست برای من دل بسوزانی ، اگر تو هم مانند دیگران خیال میکنی که عاشقی من وگرفتاری ام مر بوط به دل من میباشد سخت دراشتباهی مطمئن باش هرگاه پای | وجود| خودم درمیان باشد سخت گیر میشوم ومیتوانم از همه چیز بگذرم وخودرا برترازدیگران بدانم هرگاه میل داشته باشم دوست میدارم وهرگاه میلم بکشد دست ازهمه چیز میشویم .

    سالهای متمادی با کوششهای بی فایده وغمگین بفکر سعادت دیگران بودم وسخت به آن میپرداختم وحاضر بودم همه چیزم را فدا کنم امروز از دنیا ومردم آن چندان خوشنود نیستم واز قضاوت بیرحمانه آنها نیز ترسی ندارم افکار واعتقاد بعضی از اشخاص چندان وزن و اعتباری ندارد وقضاوت آنها برایم ابدا مهم نیست من با دردهای درونی خود دست بگریبان هستم این فقر ظاهری هیچگاه مرا نمیترساند تاروزی که سلامت باشم با کمال میل خدمتگذار کسانی هستم که به آنها عشق دارم اگر چه دیگر قوایم بمن اجازه هیچ حرکتی را ندهند تو نمیتوانی احساسات مرا درک کنی من حاکم بر افکار خودم هستم وهیچ قدرتی نمیتواند مرا وادارکند تااز اندیشه های خوددست بکشم.

    گاهی از روزها به کلیسا میروم آنهم زمانی که هیچکس درآنجا نیست ومن میتوانم درخانه خالی وبدون جمعیت با خدای خود حر ف بزنم ، درموقع دعا همه میل دارند صدای خودرا بلند ترکنند تا نشان بدهندد ایمانشان قوی است ومن در سکوت مینشینم وخدارا از آسمان به زمین میاورم وبا او گرم گفتگو میشوم تو میدانی که من باچه اشتیاقی بعضی از روزها در انتظار تلفن تو مینشینم وهنگامیکه ازدوست عزیزم از فرشته نگهبانم خبری میر سد غر ق خوشحالی میشوم ، من هنوز آن اوای طوفان زایی را که هر  صبح وشب بر سرم فریاد میکشید وحتی دوش گرفتن مرا زیر سئوال میبرد فراموش نکرده ام .

    امروز تنها پسرم را روی | آن لاین | میبنم که نمیدانم درکدام گوشه دنیا مشغول کنفرانس دادن است ، دلم برای نوه هایم تنگ شده ودختران مشغول کارند تا زنده بمانند کار نیروی آنهارا چند برابر میکند از نشستن کنج خانه وپوشیدن چند النگو وگردنبد وفرمان بردن از آقا آنهارا دچار بیماری میسازد مانند خود من ، وآن فرشته کوچکی که تو درتختخوابش دیدی امروز مرد بزرگی شده وتنها درمیان مشتی سنگ قلوه ها مشغول مبارزه با زندگی میباشد

    من تنها یکبار مزه خوشبختی را چشیدم آنهم زنی دیوانه آنرا به آتش کشید دیگر هیچگاه نتوانستم جایگزینی برای آن پیدا کنم هرچه بود خود فریبی بود وبس ، همیشه خاری بودم که درچشم دیگران فرو میرفتم ، چرا؟ نمیدانم شاید تو دوست مهربان بفهمی چرا؟ نو آوری های من در چیدن میز غذاخوری ؟ دردکوراسیون خانه؟ درپوشیدن لباس ؟ هر چه بود غیر از دیگران بودم ومانند آن ماهی قزل الا بر خلاف جهت رودخانه شنا میکردم زخمی میشدم باز به جلو میرفتم هیچگاه تو مرا درخیل جمعیتی که نمیدانستند برای چه جمع شده اند نمیتوانستی ببینی ، من از احساسم پیروی میکردم ومیکنم . با هزارن بوسه برای تو ، نامه ام طولانی شد. ثریا .

    ثریا / اسپانیا/ پنجشنبه 26/9/2013 میلادی/

  • تنهایی

    همین دیروز احساس کردم که چشمه عشق در دل من خشکید ودیگر رغبتی ندارم تا به عشق سلامی دوباره بگویم چندان میلی هم به جمع آوری اشیاء وآشغال ندارم  امروز آنچه برایم مهم است همین نوشتن وبیرون ریختن دردهای درونیم میباشد واگر روزی نتوانم به آن ادامه دهم نقطه پایان بر زندگیم خواهم گذاشت من همیشه با عشق زیسته ام این عشق  به بچه ها ی کوچک وزنان ومردان از کار افتاده و وبه بشریت بود افکارم همیشه دور عشق پرواز میکرد همیشه میل داشتم ساده سفر کنم برایم مهم نبود چگونه لباس بپوشم تا دیگرانرا شگفت زده کنم آنچه را که دران راحت بودم میپوشیدم .

    به ماتریال مصنوعی  ونایلونها سخت آلرژی دارم اگر بودجه ام کفاف کند ابریشم میپشوم درغیر اینصورت با پارچه ساده کتانی سر میکنم ، کمتر به آرایش صورتم میپردازم درعوض به عطرهای گرانقیمت سخت عشق میورزم از زیور آلات مصنوعی نیز بیزارم به آنها نیز آلرژی دارم ، امروز موسیقی بهترین مونس من است ونوشتن وخواندن وهنوز درآتش حسرت بوی تازه یک برگ کتاب میسوزم بوی تازگی کتاب را سالهایست که احساس نکرده ام مدتهاست که دیگر درخوشبختی  وخوشحالی دیگران شریک نیستم اما همیشه با غم های آنها همراه بوده ام به خوشبختی کساتنی که دوست دارم میاندیشم این نوشته های من مانند همان نامه های بی جواب گذشته است زمانی که اطرافیان احساس کردن سفره برچیده شده است ، نامه بیجواب ماندند ! .

    امروز خاطرات اولین عشق را بیاد آوردم وآخرین آنهارا نیز سپس به روی زمین غلطیدم وگریه را سردادم ، هرچه بود درد بود ورنج واین رنج ودرد را باتمام وضوع دردلم احساس میکردم .

    امروز تنها سعادت من درخوشحالی وخوشبختی کسانی است که دوست میدارم ودرکنارم زندگی میکنند .

    در این شهر  ودراین سر زمین همه با هم فامیلند با غریبه ها چندان سر سازگاری ندارند من خوشبختانه توانسته ام عضو فامیلی بشوم که مرا دوست میدارند وبمن احترام میگذارند ، دیگر مرا با کسی کاری نیست.تنهایی بهترین مونس شبهای من است باهم به اطاق خواب میرویم باهم کتاب میخوانیم وباهم میخوابیم باهم درد میکشیم واز یکدیگر هیچگاه جدا نخواهیم شد .

    چرا که دیگر کسی در این خانه متروک را نمیکوبد .

  • مام وطن

    بدورد باتو ، مام وطن ، خیلی چیزهارا میتوانم فراموش کنم  اما با آنها آشتی نخواهم کرد ، یکی از آنها توهستی سرزمین منفور من ،

    نه ترا فریب میدهم ونه خود ونه دیگرانرا ، از تو بیزارم آرزویی هم ندارم که خاک ویا گردی از خاکستر من به روی تو بنشیند ، نه ترا فریب میدهم نه خودونه دیگرانرا ، از تو بیزارم مام وطن ، تو که به فرزندانت رحم نمیکنی ومانند یک حیوان خونخوار آنهارا می بلعی ، آن دره ها ی سز سبز تو بجای آنکه لبریز از سرخی گلهای لاله وسبزی های خود روودرختان سرو باشد جایگاه پلنگان ودیوان شده است وزیر خاک تو لاشه جوانان گمنام ، تو تشنه ای تشنه بخون مانند همسایگانت ، همیشه تشنه بخونید ،واز هر سو ضجه مادران دردکشیده وگرسنه بلند است ، من از دو قشرمردم همیشه بیزار بوده ام از دستار بسران و ستاره به دوشان وبا کمال تاسف همیشه این دو گروه مترس وبغل خواب تو بوده اند  مام وطن.

    هیچکس دراین دنیا ابدی باقی نمیماند ، اما فرق انسانهای عاشق با دیگران این است که اگر روزی شعله عشق در دل آنهاخاموش شود صلای مرگ به صدا درخواهد آمد دیگر آنها وجود ندارند مانند درختان پوکی که چند برگ بر آنهاآویزان است اما ازدرون تهی اند وبه همین جهت است که به مرگ سلام میگویند .

    مادر وطن ، هیچگاه در دامن تو روی آسایش ندیدم وهیچگاه ازآن آبشارهای پر آب نمی آب خنک بمن نرسید تنها بیست وپنج سال ازعمرم درکنار تو گذشت آنهم بیمعنی طعمه تو نشدم فرار  کردم از تو از آن فرزندان ناخلفی که دردامن خود پر ورش دادی سپس آنهارا مانند یک غذای اضافی بالا آوردی .

    امروز سر چشمه مهر  تو دردلم خشکیده دیگر میلی ندارم به خود فریبی مشغول باشم تنها عکسی از تو پرچمی که آنرا نیز به نوه ام اهدا کردم به همراه پرچم اسپانیا وباو گفتم :

    آرزو داشتم روزی تو یک فرمانده بزرگ ومردی خود ساخته به سرزمین پدریت برمیگشتی اما امروز این آرزو را دردلم کشتم میل ندارم هیچگاه شما روی آن خاک لعنت شده را ببیند ، تر ا باخود آوردم درون یک نقشه جغرافیای که از کتاب درسیم بریده بودم زبان تو آن ادبیات گرانبهای قدیمی ترا درآن روزها که مادر  مهربانی برای فرزندانت بودی ، تنها آنهارا باخود آوردم .

    نه آن رگ سیاه خونی که دردل تو روان است ، نه معادن طلا وفیروزه ویاقوت تو ونه آن خاک مخلوط شده ، هیچکدام مرا بسوی تو نمیکشند مام وطن ، برای همیشه ترا به دست فراموشی میسپارم واگر کسی از من پر سید خواهم گفت : اهل ناکجا آبادم .

    تو دردامن خود بجای اسب وسگ با وفا گربه میپرورانی عاطفه ات نیز مانند همان گربه های زیبایت میباشد ، تو بیرحم ترین مادران دنیا هستی ، مام وطن هرکسی با هر قیمتی توانست ترا برای چند سالی بخرد وبا تو هم آغوش شود سپس ترا مانند یک تفاله بیرون بیاندازد آنهم زمانی که دیگر درآن دامن پرگهرت هیچ چیزی برای عرضه نداری .

    ای مام وطن که حتی تاریخ تولد ترا نیز ملوث کردند ، بدرود.

    ثریا / اسپانیا/ چهارشنبه 25/9/2013 میلادی/

  • مترس

    با هم درکنار دریا راه می رفتیم ، جلوی یک دکه مردی که روی آلومینیوم نقاشی میکرد ایستادیم ، باو گفتم یکی از اینهارا برای من بخر ، ارزشی نداشتند نمیدانم چرا این تقاضا را کردم ؟ شاید میخواستم به او  به آن زن جوان بگویم هنوز همسرم متعلق بمن است ، درحالیکه دیگر نبود ، سالها بود از دستم خارج شده وسر بردامان زنان دیگر نهاده بود ، این یکی دیگر غیر قابل تحمل بود اورا باخود بخانه من آورده ودرکنار بچه ها جای داده بود ، برایش شامپاین میخرید هر آرزویی که داشت فورا بر آورده میساخت وما درسکوت به آندو مینگریستیم .

    پرسیدم خیلی اورا دوست میداری ؟ گفته که را ؟ گفتم همن که الان درخانه چشم انتظار ونگران توست ؟ سکوت کرد ، باو گفتم :

    طبیعی است ، جوان است منهم روزی جوان بودم وزیبا مردان زیادی گردا گرد مرا فرا گرفته بودند ، اما ترا انتخاب کردم ، نه بخاطر  پول تو آنروزها به غیر از حقوق ماهیانه ات چیزی نداشتی حتی خانه هم نداشتی ودرخانه پدرت زندگی میکردی ،  بر افروخته شد  مثل کسیکه وحشت کرده باشد باو گفتم عشق ما شدیدترا آن بود که دیگران گمان میبردند ، اولین خیانت را که از تودیدم رهایت کردم برا ی طبعی مانند طبع من عشق مقام والایی دارد در این عشق هیچ به جنبه های جسمی آن نمی اندیشم  بمن بر میخورد درعشق صمیمی و راستگو هستم از تو هم همین انتظار را داشتم که اشتباه بود حال امروز با آوردن این زن شوهر دار وجوان بخانه ما مرا تحقیر کردی ، چرا؟ او به غیر از یک تکه گوشت تازه چیزی نیست چند بار که اورا بخوری دلت را به آشوب میاندازد برا ی کسانیکه معنای دوست داشتن را میدانند هیچگاه نه کلمه ونه کاری تحقیر آمیز انجام نمیدهند حال میفهمم چندان هم به بیراهه نرفتم ، امروز مانند دودوست درکنار هم زندگی میکنیم چرا که هیچکدام راهی به جایی نداریم تو همه پل هارا پشت سرت خراب کردی دیگر قدرت سازنگی نداری تو تنها به ویرانی میاندیشی ، به زودی پولهایت تمام خواهند شد آنگاه باز این منم که باید ترا جمع کنم ، دیگر عشقی درکار نیست هرچه هست دلسوزی است تو این مهربانی ودلسوزی را به مرزد شمنی رسانده ای واین دیگر غیر قابل تحمل است .

    بخانه رسیده بودیم دخترک مطابق معمول بچه اش را درون کالسکه نشانده ودرکوچه ها میگشت ، بدون آنکه باو اعتنایی بکنم تابلوی آلومینیومی را درهوا تکان دادم ودست بر پشت همسرم گذاردم واورا به درون خانه بردم ، دیگر میلی به گفته ها ونوازش های او نداشتم هرچه بود تمام شد .او مرا فریب داد با کلمات زیبایی که از بخار الکل نشئه میگرفت من عاشق قامت بلند ودستهای لطیف او که هنوز حلقه طلایی برانگشت او نشسته بود ، شدم دستهایی که هنوز آلوده نشده بودند او با بخار مستی هایش وافسامه های تخلیلی مرا سرگرم میکرد وهنوز زنی درآنسوی سر زمینهای یخ بسته چشم انتظارش بود بی آنکه بدانم خودرا وسرنوشتم را دربست به روی این پل شکسته آوردم یک پرتگاه وحشتناک وخشک وخالی به همراه طوفانی از خار مغیلان که بسویم هجوم آوردند ، خبری از چشمه مهربانیها نبود نوکیسه های شهرستانی با پیوند خوردن با بقایای فسیلهای گذشته خودرا بالا کشیده یکنوع مافیای تازه تشیکل داده بودند واین گرگ بچه آخری رند تراز آن بود که فریب بخورد و…. همه چیز دروغ بود هم عشق وهم ملاطفت همه چیز دروغ بود دروغ .

    ثریا ایرانمنش / دوم مهرماه 1392 / اسپانیا / برگی از ورقهای افتاده !

  • پرستو

    از خواب که بیدار شدم تنها کلامی که بر زبانم جاری شد این بود :

    ایکاش پرستویی میشدم وروی شاخه های درختان  مینشستم به تماشای فرزندانم  چرا این کلمات بر زبانم جاری شدند؟ کابوسهای شبانه وافکار گذشته مرا رها نمیکنند به مدیتشن پناه میبرم  ، ظاهرا هیچکدام فایده ای ندارد دنیای کثیفی داریم دنیایی که نمیتوان دیگر برآن نامی غیر از کثافت گذاشت ، هرروز بنوعی خون ریزی های بی دلیل یا با دلیل وهرورز رشد عده ای اسلامکرا پدیده ای نوظهور که این روزها با پولهای باد آورده کشورهای نفتی درهمه جای دنیا رشد میکند ، کشتار مردمی بیگناه در مراکز خرید و…….هنوز در جاهایی نامریی مانکن ها رژه میروند برای فصول آینده طراحی میکنند جوایز خریدنی رد وبدل میشود شامپاین خاویار به وفور روی کشتی های مجلل نوشیده وخورده میشود  بی دردان ودزدان دریایی بکار خودد ادامه میدهندو……شهر ها بصورت زشت وبیقواره ای با بنای های رنگارگ شکل میگیرند .

    کنگره ها وستونهای زیبای یونانی درکنار یک مناره گوتیک ،طراحی های زیبای ایتالیالی با سنگرتراشی های ساده ورویایی درکنار مناره ها وساختمانهای رنگا رنگ وپر زرق وبرق سر زمینهای نفتی  ، قیمت سر سام آور زمین وساختمان که از ذهن من به دور است جایی برای نفس کشیدن نمانده همه جا را کثافت پوشانده است شاید همین ها باعث شد که آرزو کنم یک پرستو باشم روی شاخه های درختان چه بسا تیر یک خطاکار مرا نیز نشانه گرفت .

    نه میلی به زیستن دراین دنیا ندارم حالم را بهم میزند شوقی هم ندارم چیزی هم ندارم تا به نمایش بگذارم آنهایی را که دوست داشتم دیگر دراین دنیا وجود ندارند وآنهایی را که دوست میدارم به همین دنیا دلخوشند…گرسنگی ، جنگ ، مرگ ، بیکاری ، بی رحمی ، دیگر هیچ، خوشا به سعادت بی دردان…….

    ثریا ایرانمنش / دوشنبه / 23//2013 میلادی / اسپانیا /

  • نوازنده

    این فیس بوک ودنیای مجازیش خوب سر همه را گرم کرده بعلاوه همه هرچه دارند روی دایره خودنمایی پهن میکنند ، دردوران بلوغ ، درسن شانزده سالگی عاشق هنر مندی ! شدم که میپنداشتم مانند او دردنیا نیست ؟! این عشق را سالها باخود حمل کرده بودم بی آنکه با کسی از آن حرفی بزنم کارما تاپای نامزدی هم کشید اما خوب هنرمندان معمولا با هنرشان ازدواج میکنند ؟.

    سالها گذشت ، شاید پنجاه سال گذشت تا اورا دوباره در اسپانیا دیدم پیر شده بود اما میل نداشت با سن خود راه برود هنوز در مزر چل چلی میخزید من صاحب بچه وچند نوه بودئم واو ؟    هنوز؟ نمیدانم ، زمانی که باینجا آمد مدتها بود که میدیدم دختر کوچکم را بسوی خود میکشد دختری زیبا ، بسیار طناز ونجیب وازآن دلرباییهای دخترانه دیگران دراو اثری نبود سرانجام شوهر کرد واو برایش کادو فرستاد؟  من با سکوت تماشا میکردم معمولا همیشه عاشق دختر معشوق را ازآن جهت انتخاب میکند تا چیزی را که نصیبش نشده شاید دوباره به دست بیاورد دختر من ساده بود وبه او بچشم یک دوست نگاه میکرداما او دست از دلرباییهایش نمیکشید درآن سن بالای هفتاد سال هنوز گمان میبرد که میتواند کالایی باشد ، من میخندیدم دخترم باهوش بود سرانجام شبی سر میز شام داماد من باو پرخاش کرد واورا برای همیشه سرجایش نشانداو رفت دیگر خبری از او نشد چند بار تلفن کرد وخودرا دعوت نمود که من جواب رد دادم مدتها از او بیخبر بودم با آنکه خانه ام وزمینهایم دردست او بودند باز اعتنایی نداشتم دنبالش هم نرفتم ترجیح دادم درهمین بیغوله بمانم اما دنبال یک آدم دروغگووازهمه جا بیخبر نروم ، حال این روزها مرتب عکس اورا درسایتهای مختلف میبینم که با دهان بسته میخندد ، آنچنان خودرا سفت وسخت درون لباسهای گرانبهایش پیچیده که اثری از وجودش دیده نمیشود آنروزهای دیوانگی وجوانی اشعاری برایش میسرودم نامه ها مینوشتم بی آنکه آنها را برای او بفرستم بی خبر ازآنکه او یک چوب خشک است وهمه هنرش نیز ظاهری است آنروزها میل داشتم قالب دست اورا از طلا بسازم وامروز باین همه حماقت خود میخندم نه جای گریه دارد ، درحال حاضر او همه جا هست وبقول کرمانیها : هرجا آشه قنبری به پاشه ، این روزها گمان نکنم کسی اورا جدی بگیرد تنها پیرمردی از قدیمی هاست که به دیوار تاریخ  موسیقی سر زمین ما مانند یک تکه سنگ چسپیده است.

    ثریا / اسپانیا/ اول مهرماه 1392 شمسی

  • نکتورنها

    این روزها بخصوص شبها سر گرمی من گشت وگذار به شهرمجازی “یوتیوب” هاست دربین آنها به خوانندگان ونوازندگان قدیمی برمیخورم وساعتی به ساز یا آواز آنها گوش فرا میدهم عده ای مرا شاد میسازند وچند نفری مرا به گذشته برمیگردانند ، شب گذشته آثاری از شوپن را پیدا کردم وساعتها به آن گوش دادم آن موزیسین درد کشیده وبیمار وتنهاکه سر زمینش را رها کرده بود ودرکشورهای مختلف به دنبال ” مادر” میگشت خوشبختانه | ژرژ ساند| این کار خسته کننده را به عهده گرفت وضمن کامیابی اورا نیز مانند بچه هایش عزیز داشته ومواظبت میکرد.

    چند ” نکتورن ” بود که در| پالما دو مایورکا| آنهارا ساخته بود آنهم زمانیکه دراوج درد وبیماری بسر میبرد مردم دهکده به آنها بی اعتنا واز آنها فراری بودند ژزساند مجبور بود که به دهکده برود وخرید روزانه را انجام دهد ۀ، فردریک شوپن درآن دیر وحشتناک بالای تپه ونزدیک گورستانی که چند کشیش درآن بخواب ابدی فرو رفته بودند از ترس میلرزید وتب همه جان اورا فرا گرفته بود به پیانویش پناه برد وبهترین شاهکارهایش را درهمان شب طوفانی بوجود آورد یکی ازهمین ها نکتورن شماره 9 و6 در دی ماژور میباشد که صدای ریزش باران وغرش آسمان درآن بگوش میرسد ودرآخرین تکه آنچنان با انگشت کوچک خودبا دکمه های ساز میکوبد گویی میل دارد ارواح وحشنتناک را از خود دور کند ژرژ وبچه ها درپایین دهکده زیر باران درانتظار یک گاری  یا درشکه بودند تا آنهارا به بالای تپه برساند سرانجام هم مجبور شدند با پای پیاده آن راه پر پیچ وخم را درتاریکی شب طی کنند وهنگامیکه رسیدند شوپن درحال تب وهزیان بود ، این مردم بیرحم این دهاتیانی که تنها میدانستند نان خمیر با کالباس خوک چه مزه ای میدهد وشراب را باکوزه سر بکشند وبرقصند گیتار بزنند وشب را دربغل زنی به صبح آورند از کمک به آنها خودداری میکردند و از هیچ جای دنیا خبری نداشتند حتی نمیدانستند درآنسوی جزیره چندین جزایر کوچک وبزرگ هست ومردمی درآنجا زندگی میکنند .

    امروز این جزیره بهترین وزیباترین نقطه گردشگری دنیا شده است وآن خانه متروک یا دیر ویران تبدیل به چند اطاق زیباشد شده ویک پیانوی قلابی درگوشه ای گذاشته اند ویک ویترین شیشه ای که قالبی گچی ساخته شده ازدست شوپن درانجا خود نمایی میکند با چوب چهره اورا میتراشند وبرای فروش عرضه میدارند عکسهایی از چهره شوپن وژرژ ساند برای فروش در ویترنیها چیده شده بی آنکه آنهارا بشناسند ، بی آنکه حتی یک تم از آنهمه ساخته های اورا بدانند ویا بفهمند تنها میدانند یک مرد موزیسن خارجی وبیمار !! دراینجا چند ماهی سکونت کرده گویا | طاعون| داشته است ! زهی تاسف  ، من خیال میکردم تنها درسرزمین ما نوکیسه گی وبی شعوری رشد میکرد گویا این برادر خوانده نیز دست کمی از برادر کوچکتر ازخود ندارد ، دهاتیانی که به مد روز لباس میپوشند آرایش میکنند وخانه هایشانرا به بهترین ویا بدترین شکلی تزیین مینمایند اما……درون کله ها خالی است وتنها به شمارش ارقام میپردازند ویا در قمارخانه وفاحشه خانه ها که هرروز بر تعداداشان افزوده میشود روزگار خودرا بسر میاورند

    روزی که شوپن به مایورکا رسید برای دوستش نوشت وارد بهشت شده ام وپس از چند هفته گفت ایکاش کسی مرا ازاین جهنم  نجات میداد ، منهم روزی یک چنین لحظه هایی را داشتم که خوب از قدیم گفته اند : خلایق هرچه لایق

    ثر یا ایرانمنش / اسپانیا/ یکشنبه  22 سپتامبر 2013 میلادی واول ماه مهر 1392 شمسی

  • بردگی

    من طفلم و ومشغولیم این است که ، می را از خم به سبو ریخته با جام برآرم !

    امروز این بیت شعر زیر زبانم راه یافت هنگامیکه داشتم آب را از آب صاف کن درون کتری میریختم تا بجوشانم وسپس با یک استکان آب گل آلود بنام قهوه برآرم !!  کم کم میترسم همین چکه چکه ها هم دیگر از سبوی جاری نشوند حال ” می” پیشکش ، درعوض همه چیز | فشن | شده است هر صفحه ای را که باز میکنی میبینی بتو درس میدهند چگونه چشمانترا آرایش کن لبهایت را چگونه در شتر وقلوه ای کن وچگونه لاغر باش موهایت را به رنگی که ما میگوییم رنگ گن ، زنهای عروسکی  بی اراده وبی هویت همه  چیز ها دستوری اما یک دستور آمرانه است خانه ات را باین طریق دکور کن ناگهان عده ای میریزند درون خانه ات وآنر ا برایت تعویض ودکور میکنند ، حس تو ، ذائقه تو ، بوی تو ودست آخر هویت تو زیر فشار دردناک ” مارکها” گم میشوند  تبدیل میشوی به یک روبات هرروز سبد خرید را به دست گرفته به سوپر میروی هرجا بروی ساختمانها یک شکل وخوراکیها یک شکل ویک اندازه درون پاکتهای واکیوم شده خوشبختانه هنوز ذرت تولید میشود تا از پوست آن بتوانند نانی خمیر به دست آورده یخ بزنند وآن نان یخزده فورا دورن یک تنور داغ برایت آماده است خانمها وآقایا جلوی دوریبین راه میروند وبشما دستور  میدهند چه رنگی به اطاقتان بزنید اما نمیگوییند اگر زمینی متروک را پیدا کردید آنجارا اباد سازید ویا اگر خانه متروک و ویرانه ای در گوشه وکناری یافتید با کمک یکدیگر یک بیمارستان یا یک مدرسه ویا یک کتابخانه بسازید !؟ ها ها کتابخانه ؟ زن مگر دیوانه شدی دیگر این روزها کسی کتاب نمیخواند ، حتی ایمیلها هم دیگر قدیمی شده اند اگر پاکتی پستی را که تمبری روی آن چسپیده شده دردست کسی بیابی گویی بزرگترین وبا ارزشترین تابلوی قرن را یافته ای امروز هر کسی یک گوشی باندازه کف دست درمیان انگشتانش درگردش است سرها همه درجبین وهوش وحواسها همه درهمان گوشی پنهان است سرت پایین مبادا ببالانگاه کنی نباید بدانی آن بالا چه خبراست خدا درآن ساختمانهای شیشه ای نشسته ودستور میدهد ملکه زیبایی مسلمانان نیز انتخاب میشود دختری در دریایی از پارچه های رنگا رنگ وصورت سرخابی  ولبان قلوه ای برای بردگی مدرن آماده میشود مهم نیست کیش وایمان تو چه میباشد مهم سرمایه است که بکار افتاده باید با سود فراوانش برگردد ، دراین دنیا اولین قربانی همیشه زن است واین زن بازیچه ای است که خداوند برای پسرش خلق کرده حال باید این زن خوب ساخته وپرداخته شود تا مورد قبول ولذت پسرش قرار بگیرد .

    روز گذشته از تلویزیون شهر های بزرگ موسیقی وزادگاه موسیقدانانرا نشان میداد آهی از سر  حسرت کشیدم که چرا در جوانی نتوانستم این شهرهارا ببینم وای به روزی که آنها هم زیر  آب بروند وبجای آنها میدان فوتبال وبرجهای شیشه ای ساخته شود بردگان گران قیمت برای سرگرمی اربابان از این دیار به آن دیار میروند خرید وفروش میشوند آنهم باقمیتی سرسام آور ، خداوند درآن برج بلند شیشه ای ایستاده وترا نظار ت میکند تو تنها اجازه داری به شهر بردگهان بروی چون اگر پای به دیار خداوندی بگذاری درهارا به رویت بسته خواهی دید ، تو نه عضو گروه فشن ها هستی نه درخانواده ات برده ای را خرید وفروش کرده اند و……..خوشا به سعادت آنها که آلزایمر گرفتند وسقوط ومرگ انسانیت وتاریخ  وفروریختن جهان را احساس نمیکنند.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ شنبه 21/9/2013 میلادی.

  • گریه

    دیروز نمیدانم چر ا بیاد روز ازدواجمان با همسرعزیزم افتادم ؟! پس از عقد سرمیز ناهاری که دوستانش برایمان ترتیب داده بودند از او پرسیدم :

    چه احساسی داری ؟ گفتی ، عالی ، عالی ، !! ودروغ میگفت سپس از من پرسید تو چگونه ای ؟ گفتم : هیچ . این کلمه هیچ ( تاریخی ) است !

    نه گلی نه شیرینی ونه از فامیل او کسی بود ونه از فامیل من مادر درون اطاقش درب را اتو قفل کرده بود تا صدای مارا نشنود من با یک پیراهن سفید که به یک گل مصنوعی سیاه تزیین شده بود با دوشاهد درمحضر حاضر شدیم درآن روزها گمان میبردم خوشبختی خانوادگی هرگاه با یک عشق پاک توام باشد دیگر کامل است یک عشق پاک میتواند خوشنبختی خانواده را تضمین کند اما متاسفانه عشق ما دو طرف کمی لکه داشت او با نقشه جلو آمده بود ومن به دنبال یک تکیه گاه میگشتم کسی به غیراز مادرم درآن روزگار بمن نگفت که این کار اشتباه است وزندگی با او با طبیعت من سازگاری ندارد .وزمانیکه که باین موضوع پی بردم دیدم دیگر هردو برای هم موجودات وحشتناکی شده ایم

    او خودرا مالک من میدانست ملکی را  به تصرف خود درآورده باید بذرباشی کند ومن به دنبال رویاهایم میگشتم همان صفحه هایی را که برایم خریده بود زیرپاهایش شکست ورادیو گرام را که برایم بسیار عزیز بود بخشید دیگر من چیزی نداشتم تا با آن دلخوش باشم درعوض خاله زنکها هر روز به دیدن اا میامدند ناهار میخواستند یا شام ویا رختخواب برای خوابیدن سماور باید از صبح ر وشن میبود وچای هارا باید با مقیاس بو وطعمی که آنها میل داشتن اندازه میگرفتم ودرون فنجانها میریختم ، نه ! دم نکشیده است ، نه ، رنگش کمی روشن است ! نه  ….ونه برنج قدش کوتاه است ، مرغ چرا ازهم دریده خورش چرا کم سرخ شده زن باید بلد باشد چگونه درخانه آشپزی کند وچگونه خدمتکار اقوام شوهر باشد ، موسیقی قدغن ، رادیو خاموش ، تلویزیون خاموش  اینها همه از وسایل گناه ولهو لعب هستند اما …. خوب قمار  عیبی ندارد !!! ومن بازی را بلد نبودم ، هیچ یک از بازی های آنهارا نمیدانستم وجادوگر پیر  در راس فامیل نشسته ودستوراتی صادر میکرد ودستیارش که جاری دیگر بود مانند گوسفند دیگرانرا هدایت مینمود ، من زیر بار نمیرفتم ، خوب موسیقی نیست کتاب که هست ، روزنامه وجدول کلمات متقاطع که هست  درحال حاضر باید گذاشت تا زندگی کمی روی غلطک بیفتد تازه اول کار است سرانجام روزی آنهارا سر جایشان خواهم نشاند ، با دختران شوهر نکرده وتازه بالغ شده آنها به سینما میرفتم با آنها بیشتر بمن خوش میگذشت برای خوردن قهوه به کافه تریا میرفتیم بزرگتران لب ورمیچیدند ودختران مرا محرم دانسته از دوست پسرهایشان که بعد ها شوهر آنها میشدند حرف میزدند ، این کار هم قدغن شد با آمدن اولین فرزندم که دختر بود دیگر پاک خانه نشین شدم ….آه اینهم که دختر زاست نه ، عزیزانم  من پسرم را دارم عیب ازجای دیگری است وای که فرهنگ منحطی داشتیم ودار یم .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ بیستم ماه سپتامبر دوهزارو سیزده میلادی /

  • تکرار

    مانند هرشب ،   هوای شرجی مرا دچار تنگی نفس کرده وبیخواب شده ام دیگر میل ندارم به رختخواب برگردم ، میلی هم ندارم درون رختخواب وملافه های سپید جان بدهم ، دلهره های امروز ودیروز وفردا را کنار گذاشته ام همان دلهره ها که درتار یکی شب بسوی من هجوم میاورند ، اوهام بیسر وته  وبی پایه ای که برآنها نام عشق گذاشته ام ، عشق به چی وکجا؟ دیگر میل برگشت ندارم دیگر هوای لطیفی که ازآن کوهستانها برمیخاست ومرا به لرزه درمیاورد فراموش کر ده ام ، همه چیز را دست نخورد درهمانجا بخاک سپردم  الیس از سر زمین عجایب فرارکرد ودرزباله دانی تاریخ واندالها روی خاکستر سردی نشست ، اینجا بود که خودرا یافتم ، اگر خود را نیز ازدست میدادم دیگر چیزی دردنیا نبود که مرا پای بند کند ، آن سرزمین را فراموش کرده ام ساک بزرگی از نوارها وسی دی ها وآهنگها درگوشه اطاق بانتظار سرازیر شدن در سطل زباله ها نشسته اند آهنگهایی که برای داشتن هر کدام از آنها راهها پیمودم کتابهای برگ برگ شده ام دیگر برای خمیرکردن آماده اند ، میشود ازآنها نان بربری تازه ای درتنور پخت ، آنهمه دیوان اشعار بزرگان آنهمه تاریخ موسیقی وسرگذشت انسانهای بزرگ امروز دیگر  به هیچ کاری نمیخورندمیلی هم ندارم درزمره پژوشگران این زمانه قرار بگیرم برایم مهم نیست که مرا چگونه پذیرفته ویا خطاب میکنند ، بجای همه آنها میتوانستم یک ذخیره بزرگ داشته باشم  اگر آن روزها این آدمهارا میشناختم محال بود دست بگرد آوری این آثار بزنم ، نوکیسه گی فرهنگی مانند سایر چیزها اطراف مارا فراگرفته بود . برق الماسها درخشان والنگوههای طلایی وگوشوارهای براق بیشتر بچشم میخورد تا آنچه را که من اندوخته بودم زنانی که درمیان آنها بسر میبردم همه غرق جواهرات بودند وکله هایشان درحسابگری ودلبری از همسرشان بود من بی توجه به آنها مشتی کتاب را زیر بغلر داشتم مانند یک گوشواره بدلی به پیکر آنها آویزان شده بودم چرا زودتر خودرا رها نساختم ؟ شاید همان ترس قدیمی بود انقدر ماندم تا دیگر چیزی از “من” بجای نماند خود خودمرا نیز نمیشناختم میان جمعی میرقصیدم آنهم یک رقص ناقصی که از آرتیستهای فیلم فارسی یاد گرفته بودم ، آرزو داشتم هنری  در دستهایم بود غیر از سوزن دوزی وخیاطی کار دیگری را نمیدانستم وآشپزی را به زور درخانه شوهر یاد گرفتم ، گم شدم ، امروز خیلی دیر از خواب زندگی بیدار شده ام زمانی چشم باز کردم که دیدم اطرافم را مشتی خاکستر فرا گرفته همان خاک سیاهی که همه ازآن میترسیدند .

    دوهفته است که بیمار با تنی تب دار وسینه ای دردناک درگوشه خانه تنها افتاده ام خود از خود پذیرایی میکنم درانتظار هیچ کمکی نیستم تب میرود ومیاید اما من تسلیم نمیشوم به هیچکس احتیاجی ندارم  دیگر دلم برای هیچکس وهیچ چیز تنگ نمیشود همه چیز های گذشته حال مرا بهم میزند شاهد تکرار مکررات هستم ونوکیسه های تازه ، یکبار آنهارا دیده ام وباز تکرار وتکرار دراین شهر چیزی برای تماشا نیست هرچه هست فروشگاه وبرنامه های تلویزیونی آنها سراسر کثافت وبنگاه مشتری یابی است ، نه فضای سبزی است ونه پارکی ونه درختی گلهای بالکن خانه ام خشک شده اند ، از بی آبی مهم نیست خودم نیز دارم خشک میشوم درختان مصنوعی همه جا دیده میشوند گلدانهای مصنوعی گل دراین سر زمین میمیرد ونابود میشود مردمی بی تفاوت وبیسواد وسخت به سنتهای نان وپنیر وکالباس وشراب خود چسپیده اند من چه چیزی میتوانم از آنها فرا بگیرم ؟ داروهای کهنه وخریداری شده از کره وچین که بیشتر باعث مرگ میشوند تا مداوا وچه خوب من همهرا به درون سطل اشغال میریزم ومانند مادرجانم ازهمان داروهای گیاهی استفاده میکنم.پر نویسی کردم بکسی مربوط نیست هرکسی درد خودرا دارد ساعت پنج دقیقه به پنج صبح است ومن از ساعت دونیم بیدارم دراین هوای شرجی وگرم بی آنکه وزش بادی برگی را تکان بدهد نمیتوانم نفس بکشم .چرا عاقبت من این شد ؟ گناهم چه بود؟ دوست داشتن ووووووو. پایان

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 18/9/013 میلادی /

     

  • بدنامی حیاط

    در گذشته های خیلی دور  دراوایل قرن هفدهم یک فیلسوف آلمانی به نام ) اوبرتولد در باخ *) فرمایش فرمود که ……..

    موسیقی یک لذت غیر قابل کنترل است واین لذت اولین قدم بسوی فساد میباشد اوف ….چقدر این حرف نابجا وغیر قابل درک است دنیا روی ترنم جویبار وصدای چهچه بلبل و زمرمه آبشارها بنا شده است  ، خوب دوستانی که داشت کم کم  از او دوری گرفتند وعده ای از دوستان که سری در جیب وکلیسا داشتند از موسیقی دور شدند منجمله تولستوی که خود شیفه موسیقی بود تا جایی که یک مدرسه موسیقی هم برای جوانان ایجاد کرده بود او هم از موسیقی بکلی دست کشید واین درحالی است که پس از کناره گیری از موسیقی ، روزی درکنار چایکوفسکی نشسته بود وبه کوارتت ” د ماژور”  او گوش میداد وسخت میگریست .

    او نمیدانست که در آینده درگوشه ای از جهان شخصی بنام شکسپیر به دنیا خواهد امد تا احساسات آبکی خودرا بخورد مردم جهان بدهد وهمشهریانش اقیانوسهارا مرز بندی خواهند کرد وسرزمینها را تکه تکه ، تولستوی پس از شنیدن سخنان آن فیلسوف چنان دچار دگر گونی شد که بکلی از موسیقی خودرا دورا نگاه میداشت وبا شنیدن صدای آن به وحشت میافتاد

    وبازهم نمیدانست سرزمینی که خشت ان روی نوای نی ونغمه ساز وچنگ وشعر بنا شده چنان درسکوت مرگباری فرو خواهد رفت که همه چیز را فراموش می نماید روزگار ی شعرای بزرگ ونامی اشعار خودر ا به دست گویندگانی خوش صدا میدادند تا بانوای نی ویا ساز و ویلون آنهارا بگوش خلق برسانند آنهم به بهترین وجه وبهترین کلامی ، امروز موسیقی ما مانند ادبیات گم شده منفور است حال امروز صفحاتی یا بقول خودشان سی دی هایی ببازار میاید  دراین نوع

    منکه عاشقتم اون شعر من کدو گوری گم شده…. هه هه هه

    * پانوشت* ها از سرگذشت تولستوی بقلم توماس مان

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/  همین دیگر هیچ