Category: General

  • طلوع خورشید

    امروز چهار شنبه 24 ماه ژوئن 2014 میباشد ،

    امروز اولین روزی است که من پس از دوازده سال بمدرسه نوه ام پای میگذارم ، درهیچ یک از جشنها وپارتیهای آنها شرکت نکردم ، لزومی نداشت خودمرا به رخ دیگران بکشم  ، میان من وآن خورشید درخشان وزیبایی وجوانی او  دنیایی است دریایی است بی انکه بتوانم لنگر ی درآن دریای ژرف بیاندازم .
    خورشید ی که از سپیده دم تا امروزد درکنارم بودو من در پشت سرش واو مانند یک رویا روبرویم بود ه وهست ، سالهاست که آفتاب را فراموش کرده ام خورشیدی که در زیر آن میزیستم در فراسوی افق پنهان است  ، حال در زیر یک خورشید مصنوعی  با سوزش فراوان وداغی  در کنار او وچشمان زیبایش راه میروم .
    امروز روز دیگریست ، وفردا تمام میشود واو خواهد رفت ومن درتاریکی ها خواهم نشست  ، چشمان او بمن گفتند که ترا همیشه بیاد خواهیم داشت  همان قطره اشکی که برگونه هایش فرو ریخت ، بمن گفت که با تقدیر همچنان دست وپنجه نرم کنم .
    گلاب هم نتوانست رنگ گذشته مرا برگرداند همچنان چشمانم اشگ آلودند ، آسمان کوتاه شده وکم کم بر سرم فرود خواهد ریخت  ومن زیر سنگینی خشم آن  دوباره آواز خواهم خواند ، صدایم  خاموشی ندارد ، فریادم نا تمام است  ، ابدا به فکر مردن وشکوه آن نیستم  ، میل دارم تا آخر دراین دیوانه خانه بمانم  ودیوانه ها را ببینم  چه آنهاییکه از بند رها شده اند وچه آنهاییکه دربند رسم ورسوماتشان مانند یک کلاف سردر گم اینسو وآنسو میروند ، 
    از پنجره ام به خورشید که میدمد نگاه میکنم ، چه با شکوه است  کم کم به میان آسمان میرسد آنگاه شکوه آن تبدیل به شعله های آتش میشود که جانمرا میسوزاند  ، شب را دوست دارم در سکوت وآرامش وزنگی که هر ثانیه برایم پیامی دارد ، شب کسی نیست با کسی حرف نمیزنم سکوت  وخاموشی که هزار زبان دارد  ودرانتظار میمانم .
    در درونم آتشی است که خاموش نمیشود ، تنها خودمرا میسوزاند  نه لرزش دست دارم  ونه پاهایم در لنگرند  تنها عشق پناهگاه منست به آنجا میگریزم  گاه گاهی است ، نه همیشگی ، عشقی که نه آیینه دارد ونه چهره اش پیداست .
    امروز پس از دوازده سال میروم تا خود را به نمایش بگذارم  ، نه خوشحالم ، نه غمگین ونه دستپاچه  حضورم همه جا سنگینی میکند .
    به دوست ، این یگانه یار ،  رنگ آشناییت کمرنگ است ونا پیدا ، میخواهم نفس ترا همانند بوی گلهای باغچه ام  ببویم ، در باغچه تابستانی هم اکنون گلها سوخته اند  واطلسی ها گم شدند ، زنبق خشک شد حال میروم تا خواب درختان اقاقیارا ببینم.

    وآخرین عبورم را در یک فرصت طلایی در کنار عبور گلهای خر زهره وپر باد ، در تالار بزرگ ، آنها نمیدانند که من چه هنگام زیستم در پرتو یک ماه ودرکنار یک خورشید وخود چنان نورانی بودم که همه جا را روشن میساخت ، امروز حضورم بسیار کمرنگ است درمیان این آفتاب مصنوعی وگرمای مصنوعی ومردمان مصنوعی  ومشعل بزرگ آن دریای ساکت  بی موج وبی حرکت .
    امروز ، زمان بالیدن من بخود فرا رسیده است ومن چه در هنگامه ها زیستم .
    روز فارغ التحسلی نوه ام را باو وهمه فامیلش تبریک میگویم اگر چه نمیتوانند این خطوط را بخوانند .

    نوشته : ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ چهارشنبه 24 ژوئن 2015 میلادی /

  • اسرار میکده

    در این چند روزه زیر هوای داغ وسوزنده ، هرکجا که نشستم  قلم ودفترچه ام را نیز همراه داشتم وبیشتر آنرا سیاه کرده ام  ! هرچه باشد باید باین بیمار دارو برسانم بیماری نوشتن ، سعی میکردم خوش خط بنویسم  تا بعد بتوانم آنهارا بخوانم  زیرا کمتر کسی میتواند خط مرا بخواند  بخصوص کسانیکه هنوزقلم خودنویس در دستشان میچرخد ، میگردد ! ومینویسند  ومینویسند !  وتقریبا هیچکس را هم بحساب نمیاورند  گاهی سری به منبر روضه خوانی میزنند ،  گاهی دمی بخمره وزمانی در دکه  سرای عرفان  ، وآنچنان  غرق درحق وعدالت الهی میشوند  وسخن رانی میکنند ودرافشانی  که گویی از ازل  درسرای میکده ودر پرتو ذات حق الهی زاده شده اند ؟!  حالتی کاملا جدی ،  متفکر ، رسمی بخود میگیرند وسعی میکنند  که این چند پاره گی فرهنگی را  با هرنخی که شده بهم بدوزند ، خطابه ها آنچنان  مغروروانه  بیان میشوند که گویی سخن ران  به کلید ورموز  همه ادبیات جهان دست یافته  وخودرا بلبل باغ ملکوت  میداند . خاطرات پشت خاطرات ومن حیران که این گنج حافظه چقدر گنجایش دارد ؟  آنها به اسرار آسمانی نیز دست یافته  ومیل دارند آتشی دیگر درجهان برپا سازند  ، مردم بیکار  این دوره هم جمع شدنها در  سالن  سخن رانی برایشان نوعی سر گمی است ؛ گاهی چرتی هم میزنند و سپس با چای وبیسکویت پذیرایی میشوند وخوشحال  وسپاسگذار از مجلس بیرون آمده  هرکس در خیال خود بر این گمان است که به اسرار زندگی دست یافته است حال میرود با غواصی در دریای پر معنا  ادبیات بپردازد اسرار مگو را بیابد  ، همگی عاشق مرزو وبوم دیار خویشند  اما تن به تبعید خود خواسته یا اجباری داده اند  واز جامعه آریایی /اسلامی بی فرهنگی وچند مسلکی بیزارند دنبال یک ( سکولار) میگردند !!!در عین حال  همه رو بسوی آن فبله دارند  وبسوی آن قبله نماز میگذارندودراین سراچه بی امید من با تشگیهای بی امان حود دردهایم را درون یک صندقچه پنهان نگاه داشته ام در این شهر داغ  جز فراموشی چیزی نیست   ،  چه بنویسم وچه بگویم هیچ نسیمی نمیجنبد    ودراین ظلمت بیدادگری  جز سکوت چاره ای نیست اینجا پناهگاهی است تاریک  هیچ نارونی نیست ،  همه سر در زیر چهاراهای متروک دارند  میایند ومیروند  و این رهرو پیاده وخسته تنها درانتظار است .
    به تندی از برابرت  عبور میکنند ، ترا نمیشناسند ، چرا که هرکسی حاوی پیامی میباشد  ، همه سر بتو دارند .
    این نخستین بار نیست  که در همه پهنای زمین  سخنها ناگفته میمانند وپس از مرگ همه مشتاقانه آنهارا از هم میقاپند ، گویی از زنده ها میترسند ، گفتنی های زیادی دراین صندوقچه پنهان است  یا ترا دچار حیران میکند ویا به تحسین وا میدارد  وحال چه ناگفتنی ها دردل مانده است .
    در انتظار شب مینشینم ، شب برایم پیامها دارد  وشب برایم زیباییها دارد  ، درانتظار آن رود بی انتها وآن آبشار طولانی که درپس سوگواران پنهان است ، خودرا کنار میکشد  بیاد کدام خاطر ه باید بنشینم  تا جالب باشد ؟  میل ندارم قصه دل گرفته را برایش بازگو کنم  او تا سپیده بیدار است  ، مردی که چنگ در آسمان انداخته وفریاد برداشته این فریا بر ستیغ دل مجروح من نشسته است ……وعاشقان چنینند. 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 23 ژوئن 2015 میلادی
  • به ، دوست

    دوست عزیز.
    امروز بد جوری دلم گرفت برای مرگ آن دختر ، ویا آیا کسی نبود تا اورا نجات دهد؟ اوف،  تنها درقلرو یک قدرت مطلق انسان مجبور میشود تن به هر بدبختی وگاهی حقارت بدهد  امروز دیگر کسی نه بفکر روح ونه بفکر جان انسانها نیست ، همه با هم ودسته جمعی بدون کوچکترین وکمترین اعتقادی مردم را بسوی یک قفس بزرگتر میکشانند  امروز به هر سو نگاه میکنم همه  » صنم « پرست شده اند  روح گم شده تنها جسم ارضا شود کفایت میکند  مهم نیست روح درکجا گم شده ویا میشود عشقها گم شده وکهنه شده اند حالا زور است که حکومت میکند وپول است که زوررا حمایت میکند ، دیگر هیچکس بفکر دوست داشتن ها نیست  .
    روز گذشته به گفته های دوستی از راه دور گوش میدادم  میخواهد برگردد  در جوار یک مرقد مطهر تا درآنجا بمیرد ، کسیکه هیچگاه به هیچ  چیز هیچ کس  اعتقاد نداشت چه نیروی اورا میکشاند ؟ ترس ؟ بمن میگفت :
    نمیتوانم معشوق ترا نجات دهم وزیر بال خود بگیرم  ، اوه ، معشوقم  نیست ، ازکجا این فکر این اندیشه نابکار به مغز خالیت خطور کرد؟ تو مرد مومنی هستی  گفتن این حرفها برازنده تو ولباس تو نیست 
    او کم کم داشت میخزید از راهی که فرار کرده بود  باز گشته  ودوباره  رو بسوی قبله حاکم داشت  ، آهسته آهسته مانند کرم  میخزید ، از این تصویر به آن تصویر نما  از این گفتار ها به آن مصاحبه ها  ، سالها درخارج زندگی کردن وداشتن  همه گونه امکانات  درکنار مردمان بی تفاوت  خودش نیز بی تفاوت  وتبدیل به یک تکه سنگ شده بود 
    چرا روی او حساب کردم وچرا با او حساب باز کردم  این مرد زبون وبیچاره  حال از قلمرو خود به زیر افتاده  وداشت بر میگشت  تا سالهای آخر عمرش را درجوار یک حضرتی بگذارند  ، از خود پرسیدم :
    چرا مردم احمق شده اند  ، چرا دردهای دیگران را احساس نمیکنند وبه ژرفای روان درد کشیده دیگری پای نمیگذارند ؟ جواب چیست ؟ سئوال چه بود ( کامو) .
    این آدم ، این مرد در دورانی بس طولانی  مقام والایی داشت  طرح های زیادی کشیده بود او انسانی شاد کام ، موفق بود ، زیاد کار میکرد مینوشت ، چاپ میکرد ، منهم جعبه دلتنگیهایم را باو سپرده بودم  حال آنهارا پس میگیرم  دیگر غروز ومتانت وادب او برایم ذره ای اهمیت نداشت .
    حال دل به خوشیهای پوچ بسته ام ، به لحظه ها ، نه ، به ثانیه ها ، به یک دم ، واقعی یا پوچ ؛ بی ارزش یا گرانبها  چند صباحی دیگر  به دنبال نامم یک کلمه ( شاد روان ) اضافه میشود  واز دیوار رنج گذر خواهم کرد  پناهگاهی خواهم یافت  دیگر درد نخواهم کشید .
    دیگر سر گذشتی نخواهد بود  هرچه بود نوشته ام وتمام شده اکثر اوقات  با خودم حرف میزنم ، در مغزم مینویسم  آنهارا پاک میکنم ، جا بجا میکنم دوباره مینویسم  ، او روزی از من خواست برایش نمایشنامه بنویسم !!! خندیدم  ،گفت چرا که نه ، تو خیلی میدانی  تو تاریخ زنده ای  ، اوف حالمرا بهم میزنی  از پناهندگی آمستردام  به افق مجسمه آزادی رفتی  ودراوج نشستی  برایم فلسفه نباف  طومار زندگیت  پیچیده شده بردار وبرو  ، انجا برایت مرثیه خواهند خواند  از تو تجلیل بعمل خواهند آورد  بدین سان دفتر زندگی او بسته شد .
    حال دارم میروم ، به کجا ؟ نمیدانم ، از کجا آمده ام؟ نمیدانم  به کجا خواهم رفت ؟ نمیدانم هنوز مقدمه ای نچیده ام  هنوز همه چیز در ابهام وسکوت است . 
    وتو ، ای پرنده کوچک دشتهای سر سبز ، بامن سخن بگو  ، افسرده شدی در قفس ؟ خاموش ، آزرده خاطر  ، آیا دردام صیادی گیر کرده ای  ویا در بند وحشت  ،  چگونه میتوانم ترا از قفس دلتنگیهایت آزاد کنم ؟ امروز بر تپه بی پناهی ایستاده ام  ، مدتهاست که ایستاده ام ، درانتظار …..پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 20/06/2015 میلادی / شنبه 
  • دنیای بیمار

    دنیا دچار بیماری شده بشرهم دچار بیماری  واین کره خاکی به غیر از یک بیمارستان نیست  تب همه را دارد نابود میکند ودرمیان اینهمه تیره روزیها  وبیماران روحی وجسمی ، چگونه خودمرا بیرون کشیدم  وبرای درمان خود عشق را یافتم ، مهم نیست کجا ودرکدام نقطه دنیا ؛ آدمها بهم نزیک شده اند با یک پیام ویک کلام دلپذیر بی آنکه دژخیمان بتوانند مارا ازهم جدا سازند امروز تنها بسوی اوست که اشعار دلم پرواز میکنند ، بسوی اوست که ترانه ها بالا میروند ودرآسمان بصورت یک ستاره پر نور بر سر او فرود میایند ، هر نوایی که از سینه من برمیخیزد  او الهام بخش است  واوست که اشکهایم را پاک میکند  ومن باو سلام میکنم ، بتو ، ای عشق .
    دوران رمانتیزم تمام شده است دنیای نهیلیست ، دنیای آشوب ودنیای درهم برهم در میان اینهمه زباله چگونه باید آن نگین براق ودرخشانرا حفظ کنم ؟  امروز دراین سوی دینا کسی نیست ، زمزمه ای نیست نوشته ای نیست شاعری نیست که من زیر نفوذ او قرار بگیرم  هرچه هست از دیروز است ، 
    امروز دراین فکرم که چرا مردم بندگی را قبول میکند وتن به ریسمان وزنجیر بردگی میدهند؟ چرا زنجیر هارا پاره نمیکنند؟ چرا ابرهای تیره را از روی آسمان زندگیشان بسوی دیگر نمیرانند؟ آیا انتظار آن خدای نادیده را دارند؟  وآنقدر در زنجیر میمانند تا بپوسند؟  دراین زمان است که خشم همه وجودمرا فرا میگیرید ومیخواهم فریاد بکشم ، همه چیز زیر یک کنترل شدید است حتی طپش قبهارا میشمارند .
    من از رویاها به دورم  همیشه به زمان حال وآینده فکر کرده ام ، آینده برایم یک اطاق روشن بود که درب آن بسته ومن اجازه ورود به آنرا نداشتم اما میدانستم که درپس آن در بسته چیزی هست که مرا شاد میکند ، چراغ اطاق همیشه روشن بود ؛ یا بعبارتی خوشبینی من نسبت به آینده .
    خدای من مهربان است مانند خود من وبه گردی که برچهره ام نشسته خوب مینگرد  گاهی میل دارم افکارم را درگوری پنهان کنم ، هرچه را که تا بحال نوشته ام به دست آتش بسپارم ، دفترچه هایم را ورق میزنم .اوف ، چها که برمن نرفت ؟!امروز شادیهای کوچکی از هر سو بطرفم میایند ، غمهای بزرگم کوچکتر بنظر میرسند وشعرهایم ترانه های روحم میباشند ، درآنها اثری از بد بینی ها نیست بسلامتی عشق مینوشم اگردوستم نداشت بقیه جامرا بر زمین میریزم وبا زمین دوباره آشتی میکنم درحال حاضر درآسمانها هستم وبه پروازم ادامه میدهم ،درعین حال از ملتم فارغ نیستم ودستهای در بند شده  وافکار آنهاراکه درزنجیر بیخردی بسته وقفل کرده اند میبینم، اما تنها هستم همه بسوی همان بند ، همان قفس گریخته اند گویی از آزد بودن میترسند ، برای من دیگر دیر است که پیکاری ویاجنگی را شروع کنم هیچگاه هم درهیچ جبهه ای.نبودم میدانستم همیشه آنکه قویتر است میبرد یا بخور یا خورده میشوی حداقل نگذاشتم مرا بخورند پنجه هایم تیز وناخنهایم پر برنده اند .
    شب گذشته اورا بخواب دیدم وجنگ را ناگهان بیدار شدم وفریاد کشیدم آه ببخش بازوانت را به دردآوردم خوابم برده بود صدای طبلها مرا بیدار کردند ، نه صدای طبلها نبود صدای مستان نمیه شب بود که از باده خواریها سر مست وآوازه خوان بسویی میرفتند ، 
    خوب حالاباید پرسید توکیستی که بر طالع من طلوع کردی ؟  آیا دراین دریای متلاطم وپر وحشت تخته پاره ای هستی که باید بتو وبا تو به ساحل برسم ؟ یا مرا غرق خواهی کرد؟ من خوب دست وپا میزنم شاید ترا باخودم به ساحل امنی بردم ، اما درآنجا هردو خسته هستیم وهیچکس نمیداند آیا درآن ساحل امن ودوراز انسانهای وحشی ما چگونه برخوردی خواهیم داشت ؟  من شعله ای از عشق درسینه دارم شمعی فروزان که هر قطره خونم را را دررگهایم میجوشاند ، وتو ؟ ای گل دست تقدیر  آیا میخ تابوتم را خواهی کوبید وبر آن گلی خواهی گذاشت ؟ از این آستانه ای که دارم میگذرم مقدس است ونامش عشق . عشق برای من از همه مقدسات عالم قابل ستایشتر است سر تعظیم دربرابر او فرود آورده ام نه مقابل محراب یا منبر یا دیوار مدینه ..
    جمعه / ثریا ایرانمنش 2015/06/19 میلادی /اسپانیا
  • بیگانه ای آشنا

    در ژرفای خیال خود  واعتقاد راسخ باین که  کلیه گفته ونوشته ها وعقاید بشری بی اساس وبی پایه است  ،  من منکر همه چیز شدم وکوشیدم تنها به کلمات بیاویزم  به وسیله ای که کمتر خریدار دارد اما موفق شدم ، یازده سال از عمرم را صرف نوشتن کردم ، نوشته هایی که گاهی مسکن دردهایم بودند  بر بدبختیهای غالب شدم ودر شروع زمستان زندگیم  سر انجام دریافتم بهاری هم هست .
    دیگر دنبال البر کامو وبیگانه او وفرانتس کافاکا وژان پل سارتر وسایر فیلسوفان بد بین نرفتم  ، اینرا میدانم که هیچ وقت بخودم دروغ نگفته ام  وبهیچوجه هم آن اصول وقوانینی که دراجتماع امروز ما رایج است نپذیرفته ام من از مرگ نمیترسم وبرای جلوگیری از آن به هیچ مکتبی متوسل نمیشوم ، روزگاری سر به خلوت وکلیسای کاتولیک گذاشتم دنیای وحشتناکی بود وحشتناکتراز دنیایی که درآن رشد کرده بودم ،  سری به درگاه وخیمه خانگاه زدم ، بازار مکاره ای بیش نبود  ،به همین دلیل دوباره برگشتم به جلد اولیه خودم ، یعنی یک انسان ، اصولا زنده بودن ویا مردن برای من یکسان است با آنکه سخت عاشق عشقم اما زمانی فرا میرسد که عشق هم نمیتواند جلوی مرگ ونابودی را بگیرد ، من عشق را هیچگاه به قیمت  دروغ به دست نیاورده  وشر ط وشروطی هم برای آن قائل نشده ام  واگر کسی از من سئوال کند با جدیت کامل خواهم گفت : بلی ، عاشقم  ،
    آدمهایی هستند هنگامیکه سنشان بالا میرود جلو ترا زسنشان عصا به دست میگیرند ونقش یک پیر سالخورده را بازی میکنند من هنوز جوانم ، خیلی جوانم ، ؛ گرما ، خورشید وروشنایی همیشه درهمه نوشته های من بچشم میخورد از تاریکی بیزارم از راهروهای طویل ودراز با چراغهای نئون وحشت دارم اگر مجبور باشم در اینگونه جاها بروم بلا فاصله درمغزم چیزی مینویسم وآنرا میخوانم تا آن محیط نا مطبوع را فراموش کنم .از دلسوزی برای خودم سخت بیزارم واز اینکه برایم دل بسوزانند بیشتر  نفرت دارم  اگر زندگیم مانند بقیه دوستان وآشنایان نیست علت آن این است که بازیگری را نمیدانم واز اجتماعی که درآن پرورش یافته ام بکلی با آن بیگانه .واز آن دورم ، میدانم دراین دنیای وحشتناک هیچکس یا هیچکس همراه  وهمدل نیست حتی همزبانان نیز همدلی را رها کرده اند در حال حاضر ارتباطات جمعی یک لحظه بشررا بحال خود رها نمیکند بنا براین تلویزیون من همیشه خاموش است وکمتر روی تلفنم با کسی مکالمه دارم نوشتن را بیشتر دوست دارم تراوشات مغزیم را بیهوده هدر نمیدهم کابوسها وحوادث روزانه مانند باران بر سر همه میبارد  تاریخ بکلی گم شده  واگر به جایی رجوع کنی همه جا یکسان است ما تنها اسیرزمان ومکانیم  وتکرار گذشته ها ویا نشخوار آن  درچنین شرایطی ودر چنین دنیایی نوشتن یک کار احمقانه بنظر میرسد اما میدانم روزی این نوشته ها مانند همان عتیقه ها از زیر خاک بیرون خواهند آمد مانند یک درخت پر بار برگ وسپس میوه خواهند داد ، امروز جنایتها در پشت ماسکهای گوناگون پنهانند آدمکشیها وجنگها برای مصالح مردم وحقوق بشر !!!  انجام میگیردبشر حقوقی ندارد ، مگر هر انسانی نمیتواند بخودی خود از حقوق حقه خود دفاع کند ؟ چرا باید دیگری از او دفاع نماید یا گروهی ؟ هرچه امروز برای ما انسانها اتفاق میافتد تنها مصلحت اندیشی وحفظ مصالح ومنافع دیگران ویا به عبارتی از ما بهتران میباشد برای جهان ویران کاری انجام نمیدهند ، سیل ها .طوفانها . ویرانیها ، بیماریها ، همه بسود اقایان است .بنا براین در کنج این قفس دلنوشته های من درحال حاضر سر کسی را به درد نمیاورد وبا نوشتن این گفته ها که بیاد ندارم کجا خوانده ام نوشته را پایان میبحشم .
    » آنان که در این جهان آرامشی نمیبینند  ، نه از سوی خدا  ونه از سوی تاریخ  ، محکومند زیست کنند ، برای کسانیکه همانند خودشانن قادر  به زندگی نیستند ، اینان باید زنده بمانند ورنج بکشند برای کسانیکه  همچون خود زبون وخوار شده اند «. پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 19/06/2015 میلادی /
  • عشق آمد

    عشق آمد وخیمه زد به صحرای دلم .
    اگر این عشق نبود . گریه های روز گذشته من همچنان ادامه داشت ، حال جایگزینی دارم ، بقول شاعری ، چنینیم من قله نشین شهرعشق ، کاری هم نمیشود کرد من همچنان این راه را میروم تا سرم به دیوار وبن بست بخورد ، میدانم سرم خواهد شکست  دراین زندانی که برای خود ساخته ام تنها یاد ونام عشق است که مانند آیینه همه دیوارهای خانه را روشن ساخته ومن عکس خودرا درآنها میبینم .
    داستانی در مغزم پرووده ام بنام( سوسک)  خر مکس تمام شد ، زنیور عسل تمام شد اما سوسک هنوز هست ، بایدآنرا بنویسم داستان جالبی خواهد شد کمی باید دفانر یادداشتهای روزانه امرا ورق بزنم سوسک در میان آنها خوابیده است .
    امروز هیچ زنجیر ویا قفلی بپای بمن بسته نیست اما خود با دست خود زنجیز را به پاهایم بستم وقفل محکمی نیز برآن زدم  ودر بغض فرو خورده  وبا چشم نابینا در مغزم یقینی دارم ، یقینی که او همرا ه وهمرازمنست و مرا دوست میدارد . با یقین نمیشود جلو رفت هنگامیکه یکدیگر را دیدیم معلوم میشود عشق مجازی بوده یا حقیقی ، اما این انتظار ابدی است ، میل ندارم نقش کودنی را بازی کنم  که به دیوار روبرویش را نقاشی میکند ویا درزندانش با خط خطی کردن دیوارها خودرا سر  گرم میکند  تصویر او نشان بیگناهی وسادگی اوست  نوشته هایش اما هم لبریز از پختگی ونشان معلومات زیاد اوست درتنهایش کتاب میخواند ومن از تصویر او سیر آب میشوم  هر صبح مانند یک بوته گل سرخ اورا میبویم تا کلید روشن شود واو بپرسد : بیداری؟ ومن بگویم هیچگاه خواب نیستم تا تو درکنارمنی .
    چشمان من بر قلعه ها وروحم در درو دستها پرواز میکند اما نمیداند کجا بنشیند آیا بر کوچه های خاکی ؟ یا سنگفرشهای سیمانی ویا درون یک جنگل ویا درکنار یک آبشار زیر درختان پر بار وخنک .
    در این طوفان وشروع آن باید محکم بایستم  من محبوس زندان خویشم  ودردستم هنوز دشنه انتقام قرارا داردتا مرده ای را در بسترش تکه تکه کنم  وبر پیراهن این یکی گلهای سرخ بدوزم ، 
    آه ای مرد . که نام مردرا ننگین ساختی  برو بمیر همه روزگارت لبریز از نکبت  وتلخی بود وتو خودرا درمیانه میپنداشتی  وبیهوده خودرا میاراستی ، صدای من درگلویم گیر کرده درانتظار فریادم فریادی که بتوانم بگوش عالمی برسانم که تو فریبش دادی .
    خوب برفرض فریاد کشیدم  چه سودی آیدم خواهدشد ، تنها نفسهایم بشماره میافتند ونفسم میگیرد گوشها کر شده اندودلها مرده اند حال من درمیان این مردگان پرنده ای کوچک را  در قفس جانم جای داده ام با حریر نفس او بخواب میروم وبامید پیامی از او بیدار میشوم ؛ دستهایم را روی قلبم میگذارم تا صدای اورا بشنوم حرارت وگرمای سینه هایم بمن میگویند »که او اینجاست «او
    کجاست ؟ در میان علفهای سر سبز در آغوش دختری نوجوان میغلطد ؟ وبه مهتاب مینگرد تا چهره مرا بیابد ؟  میان من او فرسنگها راه هست  به بالکن میروم به کلهای خشکیده وزرد شده ام مینگرم مدتهاست که به آنها نرسیده ام بویی از آنها بمشام جانم نمیرسد بوی روغن سوخته ماهی همسایه ، بوی سس پیتزای مغازه پیتزا فروشی  بوی غذاهای پنهانی وآماده که قصاب درست میکند ، همه دست بهم میدهند وبوی سبزه راخنثی میکنند .
    به نفس باد گوش میدهم تا بویی از آن سوی دشتها برایم بیاورد  وبه روح درخت میاندیشم که چگونه بید سایه بر سرش انداخت وناورون چگونه قد کشید ومن چگونه خم شدم .ث
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 17/06/2015 میلادی.
  • برای او .نوه ام !

    اولین روزیکه به دنبا آمد ، من نیز به دنیا آمدم ، تولد ما هردو در یک روز است ، تلخی هارا پشت سر گذاشتم ، او آمد منهم متولد شدم ، برایش ترانه ای نوشتم درهمین وبلاگ درب وداغان ؛ او نمیتوانست بخواهند هنوز هم نمیتواند بخواند دنیای او از من هزاران مایل فاصله دارد ؛ طنین صدایش اما  ، طنین قدمهایش اما  ولحظه های آمدنش اما برایم نوید تازه ای میاورند ، 
    او به زودی مرا ومارا ترک خواهدکرد واز این دیار خواهد رفت ،  دیگر من صدایی نازنین اورا که مانند رویش برگ است نخواهم شنید  ؛ او بهترین وعزیزترین وگرانبهاترین هدیه ای بود که طبیعت بمن اهدا کرد ، حال باید برود زندگیش تازه  شروع میشود وزندگی من رو بپایان است  .
    او از نسل گل واز نسل شبنم بهاری است در رنگها غرق شده ، تابلوهایش بی نظیر است در ورزش صاحب چندین مدال شده است اما ما همه را درسکوت نگاه داشتیم افتخارات متعلق باو هستند ، نه ما یا من ( دارم گریه میکنم ) ! .
    اگر من از نسل آهن وفولادم او از نسل گلهای بهاری وشبنم است ، از نسل صبح روز آینده است  ، من اگر درخزانم او شروع بهار است ،  اما نفس او بمن زندگی میدهد حال او میرود ، واشکهای من بدرقه راهش میباشند .
    زمانیکه او به دنیا آمد روز تولد من بود من روی پله چندم نشسته بودم بیاد ندارم ! اما هنوز موهایم سپید نشده بودند ، هنوز در هیبت یک زن جوان وطناز راه میرفتم ،  او مانند یک سپیده صبح بر شبهای تاریک من دمید وزندگیم را روشن کرد ؛ حال بهانه داشتم تا زنده بمانم ، او اولین نوه من بوده وهست ، در آنروز گرم تابستان ، زمین هم به نشاط برخاست  ونوید روشنایی دیگری را داد .
    حال دیگر کمتر طنین گامهای اورا به هنگام آمدنش میشنوم  وکمتر صدای گشودن درب را »مامایی کجایی ! «گویی خورشید میدمد
    او از تنگنای دردهای سینه من بیخبر است  تن او لبریز از حرارت جوانی است وسرمای درون مرا احساس نمیکند  ، او چون یک غنچه جوان وشاداب است  نازک اندام مانند یک ساقه گل نیلوفری ، زیبا ، بلند قامت ، ومهربان وهمنشین آیینه  تا زیباییش ارا بهتر ببیند .
    ای تنگ بلور من لبریز از شراب ، مرا به سینه شفاف خود راه بده  مرا از برودت وسرما رها مکن وراه اشکهایم را ببند تا او نبیند  من اورادرسینه ام مانند الماسی گرانبها محفوظ دارم ، او حرارت بخش پیکر سرد منست و حال او میرود ، 
    آن طلوع بهار روشن در گرمای تابستان  ، آیا تو بامداد طلوع من بودی ؟ .
    نه دیگر نمینویسم  ، دیگر میلی ندارم بنویسم اشکهایم جلوی چشمانمرا گرفته وحروف را نمیبینم نمیدانم چه بنویسم .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/سه شنبه 16/06/2015 میلادی.
  • بار دگر

    بار دگر شبی بر من گذشت ، بی هیچ هراسی ، بی هیچ دلهره ای ، بی هیچ اهمیتی ، شب با نرمی بر من گذشت  ومن با لحظه ها وتکه تکه هایش بخواب میرفتم ، ودر رویاها غرق بودم ، شب چنا ن با نرمی ولطافت برمن گذشت که تا صبح دیده ام از خواب بیدار نشد وچشمانم درد نگرفت .
    من ، آن بانوئ دل گرفته ، خشمگین با دلهره ها ، ساکت بی هیچ دغدغه ای بخواب رفتم در کنار پریان افسانه ای وتن دادم به نوازش دستهای باد ، حتی کرمهای شب تاب نتوانستند خواب مرا بهم بریزند .
    امروز صبح ناگهان شعری از حمید مصدق به ذهنم رسید وآن دستهایی که بر پشت آن کتاب نوشته بودند :
     »تقدیم به زنی که روحش مانند فرشته ها وسینه اش مانند امواج دریا پر شکوه است «
    ، چرا ناگهان او بیادم آمد ؟ چند سالی است که از دنیا رفته ، همه رفته اند من تنها ماندم با نسل نو ونسلی که خودم بوجود آوردم ، نسل دیگران از روشناییهای روز گریزانند تاریکی وسیاهی را بیشتر دوست دارند ، نسل من آما همه زیر آفتاب داغ رشد کرده اند حرارت عشق دریک یک سلولهای بدن آنها جای دارد ، آفتاب معجره میکند .
    نوشتم صبح  در برابر خورشید بیدار شدم ، اما کم کم آفتاب زیر ابرها فرو شد وابر سیاهی آسمانرا فرا گرفته که خبر از بارانهای شدید میدهد ، حال باید به تماشای نسیم خنکی بنشینم که از سر زمینهای دور باینسو آمده اند ، آتش سوزیها ، سیلها ، ویرانیها صفحه رسانه هارا پر کرده اند مردان ریشو با سبیلهای وحشتناک وزنانی که از فرط پیری و لرزش با عصای چوبی بر صندلی حاکمی مینشینند، مردان کجا هستند> چرا دنیا از مرد تهی شد؟ امروز این فسیلهارا از درون چاه بیرون کشیده به آنها حرمت گذارده عصای حکمرانی وکد خدایی را به دست آنها میدهند ، آیاچیزی را میخواهند ثابت کنند؟ مردان بخود مشغولند ، جایی برای جوانان باز نیست ، جوانان بخودارضایی پرداخته اند یا به عشقهای نا فرجام ونا خشنود .
    امروز چه میتوانم بنویسم که به مذاق دیگران خوش بیاید ؟  بگویم زیر باران عشقبازی لذت دارد ؟ بنویسم در گذر زمان از سر بالایی تپه هاخسته میشوم ؟ بنویسم صبح را چگونه آغاز کردم ؟  داستانها درجایی دیگر محفوظ هستند در خطوطی دیگر ودر کشوی دیگر .
    چند سال است که رنگ دریارا ندیده ام؟ درحالیکه از بالکن خانه ام دیده میشود ؟ چند سال است که دیگر نمیتوانیم گرد هم جمع شویم ؟ همه گرفتارند!! چند سال است من بر طبل تنهایی کوبیده ام؟ همه کر شده اند ،
    حال مانند یک تصویر قدیمی در قاب نشسته ام خودرا درقاب حبس کرده ام ، میلی ندارم بیرون بیایم  من  وزندان قاب ، بهم الفتی دیرینه گرفته ایم ، من و خاطرات شیرین ، تلخ ها را بیرون رانده ام ، هنوز پیشانیم شیار برنداشته ، هنوز گونه هایم مانند دوپاندول ساعت آویزان نشده اند ، هنوز خیلی زود بود که خودرا در قاب زیبایی محبوس کنم ، وکردم .///////////.
    ثریا ایرانمنش . دوشنبه . 15/06/2015 میلادی
  • آنکه مرد وآنکه میمیرد

    این نخستین بار نبود  که تو در دامن مرگ نشستی وآخرین بارهم نیست  گمان نکنم زمین ترا بطلبد ، زمین را آلوده خواهی ساخت  ، شاید مانند ارباب بزرگ به زور ترا درجایی بگذارند از آن پس گفتنی ها زیادند  ، گفتنی هایی که تا امروز  در سینه پنهان داشته ام ، ناگفته ها بین من وبودند ، دراولین نگاه واولین دیدار  که نگاه ما بهم ایستاد ، تو مرا خوب شناختی در همان اولین دیدار اما من در اولین دیدار ترا ندیدم ، هیچکس را ندیدم سر م پایین بود مانند همیشه دردریای زندگی خودم غرق بودم ، پیرزنی در کنار سماور چایی میریخت دخترش به دنبال حلیم رفته بود ومردان دیگری با چشمان از حدقه درآمده مر ا لخت میکردند ومیبلعیدند .
    تا آنروز که جلوی مدرسه ام ایستادی  ودیگر زندگیم تمام شد .
    بلی گفتنی ها زیادند  از آن زمان که نگاه تو در چشمان من نشست ، نه زیبا بودی ونه برازنده ونه چندان قد بلند کمی کم بنظرم کوتوله وبیقواره میامدی اما چیزی دردست تو پنهان بود که مرا بسوی تو کشید ، وآن یادگار پدرم و.( ساز ) بود والفت دیرین من به موسیقی  ، پس از تو گفتنی ها زیادند اما باز خاموش خواهم ماند ، دفترچه های روزانه ام زیر خروارها خاک روزی خودرا نمایان خواهند ساخت وگفتنی هاراخواهند گفت و( یا نوشت ) ! دیگر کبوتران آشتی بر بام من وتو نخواهد نشست هرچه هست کلاغان سیه پوشند که من درانتظارآنها هستم درانتظار مرعکانکی که برایم خبر بیاورند روح منفور تو پرواز کرد . امروز بخون تو تشنه ام ، تو هستی بچه های مرا به یغما بردی ، حا ل با جنجال وهیاهو میخواهی بگویی پاک زیستی ؟! نه زبان من باز است ومغزم کار میکند وگفتنی ها دارم  روزی آنهارا چون آب جاری در رودخانه به جریان خواهم انداخت اما نه حالا، امروز هنگام گفتن نیست  امروز در میان شغالان گرسنه ودزد ومردان کوته قد وکوته فکر نمیتوان از راستیها سخن گفت .
    به پیراهن پا ک خود مینگرم گرچه ارزان است ، اما آلوده نیست درآن زمان که سایه ها جنبیدند ، وزندگی به حرکت در آمد سیل جاری خواهد شد  وسایه های سیاه وهیبت های نا موزون ومردان کوتوله  با روح تاریکشان بر قالب خاک بوسه خواهند زد.
    این نخستین بار است که از ناپاکیهای تو مینوسم آما آخرین بار نخواهد بود .
    تو همه عمرت را در ظلمت وتاریکی گذراندی ودر زیر تلولو چراغهای بلند سقف خیال کردی که زیر تابش آفتابی ، عمرت به کثافت ونکبت وآلودگیها گذشت ، به هیچ کس وهیچ چیز ایمان نداشتی غیر از همان موادی که ترا دوباره بسوی تاریکی مطلق میبرد ، ناگهان در سر زمین حسرت معجزه  بوقوع پیوست من از دوردستها آمدم تا شکم گرسنه ترا سیر کنم .
    تو خودرا شاه میپنداشتی بیمار بدبخت حقیری بودی که برای یک لقمه تن به هر حقارتی میدادی همه میدانند ، زبان تو هیچگاه با دل تو یکی نبود مغزت نیز تنها به دور سکه ها میگشت ، تو نیز مانند همسر من مردی حقیر بدبخت وفرومایه بودی ومن چه سرنوشتی داشتم وچگونه توانستم خودمرا از اینهمه آلودگیها کناربکشم ومغزم را ، اندیشه ام را وخودمرا پاک نگاهدارم .
    امروز در انتظار انتقام طبیعت نشسته ام ، روزی بتو گفتم که کوهها ، زمین ، درختان سرو ، گلهای باغچه ، پرندگان خوش الحان ، آبهای سنگین رودخانه ها ، آبشارها ، وسیلابها همه با من همراهند ، بتو نوشتم ، من وطبیعت هردو خشمگین درعین مهربانی بیرحم هستیم ، بتو نوشتم از انتقام طبیعت باید ترسید . تو هربار جان میدهی ودوباره زنده میشوی مانند سگی بیمار که هفت جان دارد وباید هفتاد بار با زندگیش ومرگ بجنگد .  پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 12/6/2015 میلادی /
  • کو . کو ؟

    برای او که در زمان گم شد وراه فنا را میپیماید .
    یاد باد آن ماه » خردا د«  که یار من تو بودی
    گلبن من ، گلشن من ،  نو بهار من تو بودی
    پرده دار من تو بودی ، غمگسار من تو بودی
    خواستگار  من تو بودی ،  درکنار من تو بودی …… تضمین از حیمدی شیرازی
    ……..
    کی گمان میبردم  که هم روزی اینچنین  بیچاره گردی؟
    ………
     ای ثریا ،  آن مرغ شباهنگم کو ؟
    آن نغمه سوزناک آهنگم کو ؟
    چه شد آن خنیا گر مست وپرغرور
    کجا شد ؟  آن بلبل سخن رانم کو ؟
    چرا چنین به تهیدستی آمد بخانه ؟
    امید من ، طوطی شکر شکنم کو؟
    طبیبانت جواب گفتند  خدارا دور کردی 
    کجاست آن زخمه ها ونغمه پرکرشمه ام کو؟
    نسیم عشق بر تو تابید و حدیث دل 
    بگو که آن عشق پر مکر وفریبم کو 
    شنیده ام که مکافات عمل پس میدهی 
    اگر چنین است ، پس آن لبان خندانم کو ؟
    من آنم که همه عمر در پای تو نشستم 
    نشان دلبر کنعان  وبوی پیرهنم کو ؟
    فرشته ات خواندم ، همنشین اهرمن شدی
    خدایا ، عشقم ، هستیم ، آهوی ختنم کو ؟
    ……وامروز طوفانی از اشک بر چهره دارم .
    ثریا ایرانمنش ، سه شنبه 9.6.2015 میلادی اسپانیا .
  • انسان خداست

    دست در دست شاعری گذاشتم که فریا دبرکشید ، 
    » انسان خود خداست «
    گمان بردم ، او که از چهارراه متروک ده میاید 
    سادگی ایل مرا در سینه دارد 
    گمان بردم  او که درتپه های گل پوش زیر دامنه دشت زاگرس نشسته 
    بوی مادررا برایم به آرمغان دارد
    ندانستم که درگذرگاه شیطان نشسته ام
    او به آرامی از کنارم گذشت 
    ومن بی آنکه باو بنگرم 
    گذاشتم که برود
    من اورا شناختم 
    چرا که از سوی ( برادران) 
    برایم پیامی داشت 
    امیدم را به درگاه نا باوران دشت بسته بودم
    او از یک بستر آشفته میامد 
    ومن از یک دشت پاک 
    سینه او زخم خورده تیر جنگها بود
    سینه من اما در آب روان جویبار شسته شده بود
    من اینجا ایستاده ام ، با تمام قد 
    وفریاد برمیدارم که :
    انسان خود خداست 
    وخدا عشق است 
    ……….
    شبی دیگر به آرامی بر من گذشت 
    به نرمی پرهای لطیف قو 
    در فکر آواز قو بودم در شب مرگ
    ………..
    ثریا ایرانمنش . یکشنبه  7/6/2015 میلادی 
  • من و شمع

    من یک شمع را پروانه ساختم ، 
    آنقدر سوخت تا بشکل  پروانه درآمد ، بشکل قربانی خود !
    شمع شب مناجاتیان بود !
    ————-
    کسی خستگیهارا باور ندارد 
    تصویرمرده گان از یاد رفته اند
    ذهن همه بی تفاوت شده ، اما هنوز لبان من 
    افسانه میسازند  وقصه میگویند 
    دلم آواز میخواند 
    از خود بیرون میشوم 
    چرا باید اینچنین باشد ؟ 
    تنها خیال است که مرا رهایی میدهد
     هرروز صفحه جدیدی ، در دفتر زندگیم 
    نقش میبندد ، باز میشود 
    چه کسی در این بیغوله متروک
     در کنار بیماران
    مرا رهایی میبخشد
    عکسهای درون قاب نشسته  بمن دهن کجی میکنند
     به تصویرم که خندان مرا مینگیرد 
    نگاه میکنم ، میپرسم ،
    کجا شدند آن چشمان روشن ؛ آن چهره زیبا؟
    هم اکنون ، من وقصه های گذشته 
    یکی یکی را برایم باز گو میکند
    همه پرواز کردند درامواج وگردباد مرگ
    فضا پر شده از انبوه آلودگیها
    میخواهم فرارکنم 
    دوباره به درون قاب برگردم
    زیر همان درخت بید 
    وتو ، ای آسمان بیکران 
    بمن نشان بده ، آن پنجره ای را
    که باید از آن  پر پرزنان ، بگریزم 
    پرواز کنم ، تا بیکرانها 
    ————- ثریا ایرانمنش / اسپانیا/شنبه 6/6/2015 میلادی/
  • باز گشت زرتشت

    روزی وروزگاری  ایرانیان روحی داشتند  ، شهامتی داشتند  مردانگی داشتند  ایرانی وجود داشت ، پارسی وجود داشت  که هم اکنون خودرا درمیان انبوه روایت وافکار بیگانه گم کرده است، 
    آخرین چرخ بزرگ این سر زمین شاه پهلوی بود  که رونق وتجارت وبازاررا به سر زمین ما جاری ساخت امروز دزدان از هر سو آنهارا دوباره بر میگردانند به سوی بانکهای   اربابانشان . امروز همه ضد ایرانی شده اند احزاب چپ وراست وشیعه وسنی ومسلمان یهودی وبهایی آن روح بزرگ امپراطوری را از میان برد حتی سایه آنرا محو نمودند ودر عوض گنبد های طلایی شهررا مزین ساختند وصد هزار امام زاده بجای کارخانجات  ، خیلی دلم میخواست میتوانستم ذهن آنهارا روشن کنم اما من تنها هستم تنهای تنها  وفریاد من باین جمعیت هراس انگیز وکمی وحشی نمیرسد ، نالیدن من از راه دور با آهنگی زیبا وآهسته تنها عده را یا بخواب خوش مستی فرو میبرد  ویا از من بیزار میکند ، کم کم خود من از تجربیات دیرینه ام دور شده ام ، امروز هر کسی کاری انجام میدهد بیهوده وبی ثمر است ، امروز در میان مردم مهدی معود را علم کرده اند وعده ای معتقدند که او ظاهر شده وعده ای درانتظار او هستند جوانانی که از آینده شان مضطربند  پیر زنان وپیر مردانی که از ترس مرگ دست به دامن این موجود نامریی شده اند ، عده ای هم مشغول عوامفریبی  بر بالای منبر نشسته اتند ودزدان مشغول جمع آوری آخرین اشیاء باقی مانده در سر زمین ما هستند ، سر زمین ما؟ چه وقت متعلق بما بوده است ؟  امروز هرچه را که به احساسات حوانان نزدیکتر باشد  از آنها دور میسازند  وآنهاها در سر گشتگی در کوهها ودشت ها  وشب درزیر نور  چراغ دراطاقها خودرا به آلودگیها می آلایند ، بی هدف ، بی برنامه وبی فردا
    امروز دراین سر زمین جواتی با موهای آشفته وچرب پیراهنی چرکین ادعای رهبری میکند ومیل دارد با پولهای سرازیر شده از کیسه خلیفه های ایران که گونی گونی بخارج میاورند سیراب شده واین سر زمین را نیز به قهقهرا ببرد ،  توجه دنیابه سر زمین ما معطوف است قضیه هسته ای کم کم فراموش میشود جناب کری پایش میشکند وجنا ب ظریف کمرش  وهر دو راهی بیمارستان میشوند ، طالبان وآدمکشان وداعشیان پشت دروازه بانتظار ایستاده اند تا دنیار را پر از عدل وداد کنند و خون تا پای اسبهای آنهارا بگیرد وکم کم مهدی موعود از حیفا ظهور کند !!!
    دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم حتی به عشق ، تنها عشقم سیگار باریکی است که گاهی در خلوتم آنرا دورا زچشمان دیگران دود میکنم وبا آن دردهایمرا نیز به آسمان میفرستم .
    شب گذشته ایمیلی از آن پسرک دیوانه داشتم ساعت نه بود که نوشت دارم بخواب میروم به یک خواب عمیق ، میل داشت بخارج بیاید برایش نوشتم درخارج حلوا تقسیم نمیکنند فیل هم هوا نمیکنند غیر از رنج وناتوانی و بیکاری وفقر چیزی عایدت نخواهد شد اگر مانند دیگران پول داری یالا سوار هواپیما  وروانه کشوری که دلت خواست بشو همه درها برویت باز خواهند بود اما بی پول وبی مایه ماست خواهد برید ونان فطیر است .
    حال نمیدانم نگران باشم یانه یا بمن مربوط نخواهد بود ، امروز باید لثه ام را جراحی کنم دیگر به هیچ چیز وهیچ کس نمیاندیشم برای من همه چیز تمام شده . این سرزمین غربت با من انس دارد بی آنکه آن مرد گیسو بلند چرک بر آن حاکم شود درغیر اینصورت باید فرار کنم ، به کجا؟
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . چهارشنبه 3ژوئن 2015 میلادی .
  • آتشفشان

    این روزها  من جای » سنت آگوستین پورکینو« را گرفته ام والفاظ وکلمات را اندازه گیری میکنم  اگر نوشته ای خیلی بلند وطویل باشد از خواندنش صرفنظر میکنم ویا بقول معروف رج میزنم  اول وسط وآخر ….میگویم زیادی طولانی است  وبر این عقیده ام که یک جمله یا چند خط میتواند گویا باشد اگر درجای درستی جای بگیرد ، بیحوصله گی  این روزها گریبانگیر همه را گرفته است  دیگر کسی بحر طویل نمیخواند حتی در آوازا وترانه ها دیگر کسی به دنبال یک شعر بلند وترانه وتصنیف نمیرود چند کلمه وتکرار آن  .
    زمان زمان بیحوصله بودن  است  زمان اندازه دارد اگر چه به بطالت وبیکاری بگذرد  باید دوید  آنچه گذشته ، گشذته دیگر من و من بیفایده است .
    اربابان ادیان نیز از همین تنبلی نان میخورند چند کلمه بهم میبافند واسامی مختلفی روی آن میگذتارند وبا احکام مختلف بخورد مردم میدهند ، روزی کلیساها یکسره باز بودند ، اما امروز تنها چند ساعتی درب خودرا به روی مومنین واقعی! باز میکنند مگر ارباب بزرگی مرده باشد ویا عروسی ویا روز غسل تعمید وغیره ، با مراسم پرشکوه  وهزاران کلمه  وعده زیادی به بردگی سر سپرده  اکثر مردم این روزها از دین وایمان خودرا خلاص کرده اند همه بیحوصله شده اند .
    …………..
    قسمت دوم  ! با اهنگ بلند موسیقی همسایه باید افکارم را متمرکز کنم وبنویسم گویی همه این شهر متعلق به آنهاست وآنچنان صدای موزیک بلند است که همه بلوک میلرزد ، در این سر زمین همیشه باید صدا وفریاد باشد ، اگر صدایی  بلند نشود خواهند مرد این کشور در رده دومین سرزمینهای پر سر وصدا قرار گرفته است ، نه نمیشود نوشت باید درون گوشهایم موم بگذارم تا چیزی نشنوم ……………
    نه ، 
     من باید بشنوم ، هر صبح آوای مرغانی که روی آسمان پرواز میکند ومیخوانند ، کبوتری که هرصبح میان باغچه  مینشیند گویی پیامی دارد ، عقاب بلند پرواز آنچنان نزدیک به من پرواز کرد که میتوانستم دست ببرم وبالهای اورا بگیرم ،  این خدایان لایتنهای  با زبان خاموش  خویش همه چیز را میدانند  وهمه چیز را  درنهایت خویش میبینند و میبخشند  ، لذت پرواز  وغم شیرین هجران را ،  شاید آنها نیز میدانند ، به همان گونه  که آتشفانی به آهستگی از زیر خاکستر  زمان بیرون میجهد وفوران میکند  ، ناگهان شعله ای دردل من نشست ، در سینه ام  ودل به فریاد آمد :
    زسودای خیال تو شد  هستیم خیال /  که داند چه شویم از تو باشد گه دیدار 
    این دل ساکت که روزی میرفت تا بخاموشی بنشیند ، ناگهان پرواز را آغاز کرد اینک آتشی در آن نشسته  وچنان میطپد  وفریاد میکشد که بی اختیار احساس میکنم نوجوانم واز نو جوانی میکنم ! وسحرگاهان که شعرم به دل مینشیند بیدارم میکند ، برخیز که زمان باشکوهتر است  .
    گرمای آتشین  تابستانرا هم اکنون احساس میکنم  آتشی محصول دو برخورد  اتفاقی ، در دو نقطه به دوراز هم  در یک مسیر اتفاقی بهم وصل شدند . مانند دوستاره سیار ، در دونقطه آسمان ،  چندان باین برخورد آسمانی توجهی نداشتم  ، اگر مادرجان زنده بود میگفت اینهم از همان اتفاقات ناجور وهوسی است که گاهی دردل پدید میاید ، اتفاقی است و پایدار وابدی نخواهد بود  ، حال او نیست تا باو بگویم به سر زمین تو سفر کردم وروح ترا درآن دیار دیدم ، همان کوهستان ، همان آبشار وهمان روح پر شکوه »ایل «که تو به آن مینازیدی وهمان خون پاک ، 
    زمانی فرا میرسد که میخواهم همه چیز را بهم بریزم وفرار کنم  ، گاهی نقاشی میکنم  روی یکبرگ کاغذ با ماژیک وسپس آنرا به دور میاندازم  هر چه هست رنگ دلنشین عشق است  رنگ آن دجله سر سبز ، رنگ فوران آتش .
    و تو ، ای نخل جوان ، در پشت سر خود آبشاری داری که زمزمه های آن تا ابد درگوش تو جاری وباقی خواهد ماند.
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه دوم ژوئن 2015 میلادی.
  • آمدم ، آمدنم بهر چه بود؟

    آز اینکه آمدم ، » برای آنکه آمده باشم «
    ومیروم ، طبق قانون زوال ناپذیر طبیعت
    پس از آن دیگر واژ ای نیست که آمدن ورفتن مرا گواه باشد
    شاید آمدم تا دمی زیبا باشم 
    برای بالیدن 
    یا ذات بودن ، که خود زیباست 
    بیرون شدن از خود ، یک افسانه لطیف است
    از کوچه های پرحرف وخیابانها تهمت
    ونماز خانه ها  ، گذر کردم
    باین  کوچه ، سفرکردم 
    در  کنار آوای کولیان 
    و رفت وآمد کودکان 
    همه چیز زیباست 
    وزاد روز منهم زیباست برای خودم
    امروز آغاز دیگری است 
    ………..
    این را در سال 2011 روز تولدم نوشتم ، امروز در لابلای کاغذ پاره ها پیدا کردم .
    ثریا ایرانمنش / دوشنبه اول ژوییه 2015میلادی / اسپانیا.
  • آنروزها

    واین روزها ،  ، امید ها نابود شدند ،  دیگر هیچ قدرتی نمیتواند  مرا برگرداند  ویا به چیزی دلگرم سازد ، همانند یک کوه آتشفشان خاموش درون خویش سرگرمم ، احتیا ج به فوران دارم ، دیگر هیچکس در هیچ جای دنیا  نیست که من باو فکر کنم  حتی برگشت بسوی زادگاهم  که روزی بزرگترین آرزوی من بود ، همه چیز را  زیر پا گذاشتم  ورها کردم او مرد ، او  که در بالاترین نقطه زندگیم جای داشت  او که اولین وآخرین بوسه را بمن عرضه کرده بود او که …..
    بلی او مرد ، امروز دیگر فکر کردن به یک مرده کاری بیهوده ومسخره است  دیگرکاری از منهم ساخته نیست ،  سالهای زیادی از او دور بودم اما میدانستم که آخرین کسی است  که از گذشته های دورم باخبر وزنده است  ، ایکاش درکنارش میبودم  آیا زندگیم درکنار او حرکت بهتری داشت ؟  آیا زیباتر میبود ؟  زندگی با او. و افسون گرمای پیکر او ، ایکاش آنجا میماندم .
    تمایلی باین نداشتم که یک قهرمان باشم  راضی بودم هر روز عصر اورا ببینم و.کنارش بنشینم ، چرا جا خالی کردم ؟ چرا باو پیشنها رد دادم ؟  حال باید بخودم تسلیت بگویم  ، حال امروز روحم کجاست ؟  درکجا ساکن شده وآرام گرفته است ؟  منکه روحم را باو تسلیم کرده بودم  وهمه حالتهای عشوه گرانه ام زیر آفتاب عشق او بمن واطرافیانم گرمی میبخشید .
    آنروز که بمن گفت : با من بمان ، ساکت شدم  اما قلبم با شور واشتیاق فریاد میزد  آه ….ا
    اگر زنجیر بر پاهایم نبود ،  به دنبالت میامدم  ، اما ساکت نشستم  حال امروز به دنبال چی میگردم؟ وکجا میگردم ؟ دیگر روشنی ها در من خاموش شدند  وآن رودخانه کوچکی که زیباترین لحظه های زندگیم را درآب زلالش آبتنی کرده بودم ، خشک شد .
    امروز صبح بد جوری تشنه بودم ، به صرافت بستنهای درون فریرز افتادم ، بیاد م آمد آن مرد ، انکه همسر من بود نیمه شب از خواب بر میخاست ودر یخچال وکمد وزیر لباسهایم بجستجو میپرداخت ، جعبه های بستنی را از درون فریزر بیرون میکشید باز میکرد واز آن میخورد وسپس آب دهانشرا درون  آن میریخت که دیگر کسی نتواندبخورد .
    درتمام این لحظه ها تنها باین میاندیشیدم که چگونه نیم بیشتر عمرم را درکنار این موجود نحیف وبدبخت وبیمارزار وحقیر تلف کردم ؟ 
    او به هیچ چیز نه ایمان داشت ونه اعتقاد تنها صدای سکه ها بودند که اورا  به شعف وا میداشتند وآن شیطان درون بطری وزنان بوگرفته هرجایی . ومن پشت به بزرگترین شانس زندگیم کرده بودم . وامروز تنها نقطه روشن زندگیم همین موجودات بدبختی هستند که من آنهارا به دندان گرفتم وجابجا کردم بامید روزهای بهتر  ! آیا آنها توانستند روزهای بهتری را بیابند؟……..
    امروز خیلی دلم گرفته ، عطار میگوید »
    خدا عشق است
    زو نشان بی نشانی کس نیافت
    چاره ای جز جانفشانی کس نیافت
     ذره ذره  در دو گیتی  فهم توست
    هرچه را گویی خدا  آن وهم توست
    از » یادداشتهای دیروز «

    پایان

    ثریا ایرانمنش . یکشنبه 31 /5/2015 میلادی / اسپانیا/
  • خوبی های من

    در آن روزهای نو جوانی ، که اطرافم را هزاران مار وعقرب وموریانه گرفته بودند ، وبا نیش زهر آگین آنها هر دم بسویی میافتادم ،  از خود میپرسیدم  درآینده چگونه میشود دنیا را از شر این آلودگیها واین زهر ها واین نیش ها آسوده ساخت ؟ ومن چکونه میتوان به این دنیا ومردمش خدمت کنم ، » ظاهرا خودرا فرشته ای میپنداشتم که وظیفه اش خدمت به مردم است « !!!
    آیا با تحصیلب علم ودانش ؟ یا باکوشش ،  ویا تکامل خود  ویافتن بصیرت کامل وفضلیت و کنترل  محتوی شخصیتم . بلی ، اینها هعمه افکارم بودند  وآرزوهای چیز های خوب دست نیافتنی ابدا درذهنم خطور نمیکرد  ، تنها همین بود که چه راهی را برای خدمت بمردم برگزینم ، افکارم را گاهی جابجا میکردم  ، کتابهای سنگین ، پر محتوی وپر معنی میخواندم  ، چه چیزی را ازخودم میخواستم به دنیا نشان بدهم ؟ اینهمه نویسنده آیا توانستند در دنیا تغییری بوجود آورند ؟ چند صباحی درخشیدند وسپس یک جایزه چند دلاری وخانه نشینی وسپس در عزلت وتنهای مردند  شب گذشته بیا سریالها وفیلمهای قد،یمی افتادم ، طبقه بالا وطبقه پایین که چقدر هم طرفدار داشت . دو آدم بینوا وبیکار در طبقه بالانشسته بودن وهیجده نفر درپایین ترین طبقه به آنها خدمت میکردند تازه در طبقه پایین هم باز رده بندی بود جناب مستر هادسن رهبر بلا منازع خدمتکاران بود ووردست او آشپز خانه ، خانم در بالا مشغول جواب دادن به نامه هایشان بودن وسفارش لباسهای شب وروز وجناب لرد هم در مجلس  قوانینی را بنع خود وهم پالگیهایشان به امضاء میرساندند ، درطبقه پایین آنکه زرنگتر بود برد حتی عروسی را که از طبقه متوسط آورده بودند میبایست میمیرد وبچه دار هم نمیشد تا یکی از کازنها ی پس مانده بانوی این خانه میشد ، بیاد کشتی تایتانیک افتادم که دزدان وقاچاقچیان وآدمهای گنده را حمل میکرد تا به امریکا برساند وسط راه غرق شد البته چند نفری توانستند خودرا نجات دهند آنهاییکه در » طبقه بالا بودند ویا با پول خودرا به این جامعه چسپانیده بودند « آنها هم درامریکا برای خود سالاری شدند برده هارا به زیر شلاق میکشیدند .امروز برده داری بصورت نوینی رشد یافته ،امروز دونفر برای هیجده نفر کار میکنند ، هربار فیلمهای زیاد با افسانه  ورنگ وبوی دیگریا زکشتی تایتانیک به جامعه میفرستند اما هیچگاه کسی از آن کشتیهای مهاجرین بدبختی که با صدا یا بیصدا دراقیانوسها ودریاها غرق میشوند نه چیزی مینوسد ونه فیلمی تهیه میشود » دوخط ساده » یک کشتی حاوی یکصدهزار مهاجر به قعر اقیانوس رفت وداستان تمام میشود !  ، تمام شب بین خواب وبیداری تنها این صحنه وفیلمها از جلوی چشمم رژه میرفت ، 
    زندگی منهم درهمین رده ها بود ، باد به غب غب میانداختم که مثلا به فلان مدرسه کمک کرده ام اما میدیدم زنی چلاق ووامانده وپس مانده از اشراف قلابی دیرین چگونه بر صندلی زمردین نشسته وهمه بسویش سر خم میکنند معلومات مرا به چاه مستراح میفرستادند»پول چقدر داری ؟ « آیا پدرت صاحب املاک زیادی بوده؟ ،  پس من چی؟ ؟؟ 
    رفتم رشته پرستاری را انتخاب کردم  مثلا!! از این راه به مردم خدمت کنم ؛ بیچاره من ، من در پیچ وخم راههای نامفهوم زندگی ونادرست آنها میچرخیدم بی آنکه بدانم چرا ؟  من دیگر گم شدم دیگر بفکر هیچ کس نبودم ، تنها به تیزهوشی ونکته بینی خود تکیه کرده بودم میان موسیقی ، شعر وادبیات میچرخیدم بی آنکه بدانم چگونه میتوانم باین دنیا خدمت کنم وبه مردم کوچه وبازار برسم تنها اندیشیدن به آنها وتاسف وسپس ویرانی روح آنها وجمع آوری خورده های خودم که با سوزن درشتی آنهارا بهم دوختم .
    پایان
    ثریا ایرانمنش . شنبه 30/5/2015 میلادی . اسپانیا 
  • آرزوی محال

    در پس آن کوههای دور ، دورتر از آن سوی دنیا ،  در دل آن رودخانه پر راز وشب پرستاره  در پس آن ابرها وافق ها  دور تر از آنجا که هیچکس نیست ، هست فضای سر سبز وبا صفا  که در تصور هیچکس نیست ، غرش طوفان وآبشار ، غرش رودخانه شناور  همهمه مهیب ومبهم اشباح شبانه  نعره مرگ ، وفریاد زندگی ، در آنسوی دره ها ، کسی هست که کمی هم بمن میاندیشد .
    کسیکه یک تنه میجنگد با زندگی ، میروید آبهای راکدرا شاید تمیز تراز ما خاک نشینان باشد ، گاه چنان قدرتی در بال وپر رویاهایم ودر اندیشه هایم احساس میکنم  که پای بر هفت آسمان بگذارم واز همه کائنات عبور کنم  وبعداز سالها روی خرسک دستباف   آزاد از همه رنجها رها شوم
    چه سرنوشت عجیبی ، کوهها برای من چه ابهتی به ارمغان آوردند ، که باز  به دوره زندگی باز گردم ، سوگندم دادی به:
    روشنایی نیلوفر آبی  ، به شب تاریک بیشه ها  وبی قراری ماهیان رود ، سوگندم دادی ، به شرم عشق دخترکان زیبا  به رنجها ودردهایم ، 
    من به آرزوی بزرگی که دردل خاک  رفته میاندیشم ، به آن آرزوی محال که نخواهم توانست به کنار رودخانه پرواز کنم وتو سوگند یاد کردی به گیسوان سپید مادری ودستان پر برکت پدری که آن زمین را ساخت ، 
    سرود عشق را هرکسی نخواهد توانست بخواند . 
    روح عشق با شکوه است  وهزاران آیه درآن نهفته ، که هرکجا بنشیند آتش برمیافروزد چه پر شکوه است بوسه عشق که بر لبها بنشیند،
    دسنهای من از شاخه های سرنوشت کوتاهند ،  درآفتاب عاشقان نمیتوانم راه بپیمایم ، که راهی است بس طولانی وپر نشیب وفراز .
    نشستم وبه جاودانگی شعرخودرا آویختم ، تا سوگندم را فراموش کنم .
    پنجشنبه 28 ماه می 2015 میلادی .
  • موج

    #شاملو
    اینک موج سنگین زمان است  که درمن میگذرد  ، اینگ موج سنگین زمان است که چون جویباری ازآهن درمن میگذرد ، اینگ موج سنگین زماتن است  که چون دریای از پولاد وسنگ  درمن میگذرد ، 
    در گذرگاهت  سرودی دیگر گونه آغاز کردم  ،  درگذرگاه باران سرودی دیگر آغاز کردم  ، درگذر سایه سرودی دیگر گونه آغاز کردم ، نیلوفر وبارن درگذر تو بود ، خنجر وفریاد درمن ، 
    فواره رویا  درتو بود
         تالاپ وسیاهی درمن  ، درگذرگاهت سرودی دیگر آغاز کرد م
  • تا نگاهم 
     هرچند شعارم این است که : از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدارد . از صبر وتحمل خود در عجبم 

    اما باید تحمل داشته باشم  کما اینکه با این دستگاه فرسوده دارم کلنجار میروم تا نوشته هایمرا به دست باد بسپارم  من چند روزی دلخوش بودم واین دلخوشی را به حساب او میگذاشتم  او تقریبا مرا شاد میکرد آن مرد جوان  ، پسر امروز ومرد فردا ، با نوشته های پر بارش  اشعارش واینکه تا چه حد معلومات دارد برایم بسیار جالب بود  از خود میپرسیدم که آیا باید باو نزدیک شوم یا نه ؟ امکان دیدار ما بسیار کم است  شاید غیر ممکن  اما هر روز صفحه ایملیم راکه باز میکردم بین همه آن زباله ها  نوشته های او مانند چراغ میدرخشیدند ،  حال نمیپرسم که او مرا دوست میدارد یانه  ویا اینکه تنها علاقمند است به کسیکه چند خط مینوسد ویا شعری میگوید  آه کجا میروی ؟ این پطرس نیست که عیسی میپرسد کجا میروی ؟ برگرد نزد قوم خود ، این منم از خود میپرسم کجا میروی ؟  از حالیکه پیدا کرده ام ومیدانم او نیز کمتر از من نیست  خوشحالم آنهم درزمانیکه من از همه خوشیها دست کشیده ام وتنها سر به زیر پر خود برده ام  من بهیچوجه میل ندارم نقش یک فرشته خوش خوی ونازنین را برای او بازی کنم  ونمیدانم در زندگی او چی وکی هست ، صداقتی در گفته هایش موج میزند واصالتی که مرا بیاد اجدادم میاندازد  ف
    در این دنیا هیچکس خوشبخت وخوشحال نیست ، آسمان وپیامبران الهی در این باره بسیار تنگدست وخسیس وناخن خشک میباشند هرکس ذره ای خوشبختی پیدا کند گویی یک ذندیقی است که مجازات او آتش است  من آینده پر ارزشی را درپیش ندارم اما گذشته پر قیمت وگرانبهایی را درپشت سر گذاشته ام ، یک تاریخ ، تاریخ یک سرزمین که امروز ویران شده وتبدیل به یک زباله دانی میل هم ندارم لوسگریهای زنانه را دربیاورم  او بارها شاهد بد اخلاقیها وخوش اقلاقیهای من بوده  شاید مرا ازخود من بهترت شناخته باشد  من هیچ چیز ی را از قبل آماده نکرده ام که تحویل او بدهم  . شب گذشته دچار بیخوابی وکمی ترس شدم تلفنم به صدا در آمد بی شماره وبی نمره   تنها صدای نفس بود وبس  او نبود میدانم او درآن ساعت خواب بود قبلا برایم ایمیل فرستاده وشب بخیرش را گفته بود  .اما …آه پسرک نازنین ، نکند توهم از همان امنیتیها باشی . من چیزی ندارم که ببازم تنها اندیشه هایم هستند  آنهارابه   آسانی از دست نمیدهم  مگر آنکه سرم را ازتنم جدا کنند ودراین دوره زمانه اگر کسی کمی فکر کند گناه است  اوف  ، تنها خودمرا دارم واین خود پر برایم ارزش دارد میل ندارم به آسانی اورا از دست بدهم  من حماقتهای زیادی کرده ام اما چندان پشیمان نیستم هر انسانی گاهی احمق میشود من فرشته نیستم .
    حال آیا باید به او نزدیکتر شوم ویا دورتر ما هیچگاه یکدیگررا نخواهیم دید اینهم از آن هدایای طبیعت است که موقعی بمن میرسد که دیگر دیر است من سیر شده ام ومیلی به غذای تازه ندارم  معجزه دیدارش را نباید در دل بپرورانم  چون از محالات است نه او میتواند باینجا بیاید ونه من قادر هستم بسوی او بروم  بهر حال پیداست که مسئله عشق هنوز برای من مطرح است واین از خوشبختیهای انسان میباشد  همینقدر کسی توانست وگذاشت که جانش تسخیر دیگری شود  واجازه داد با احساسات عاشقانه او بازی کنند  کوچکترین بیوفایی اورا از جا بدر میبرد  میل ندارم در باره او با هیچکس صحبت بکنم اورا مانند یکی از کتابهای پر ارزشم پنهان نگاه داشته ام ،د
    ثریا ایرانمنش / چهارشنبه /27/6/2015 میلادی/