Category: General

  • به تاريخ ٧/٣/٢٠١٦ ميلادى برابر با ١٧ اسفند ١٣٩٤ شمسى / اسپانيا،
    سودى عزيزم دوست نازنينم ، 
    داستان اول را برايت فرستادم واين دومين را به زودى تمام ميكنم واميدوارم قبل از عيد آنرا برايت پست كنم ، واميدوارم بتوانى از ميان آن فيلم دلخواهىت را بسازى ، بى آنكه نامى از اين حقير ببرى ،   أدرس ايميل مرا ميدانى ،اگر مشگلى داشتى برايم ايميل  بفرست ، 
    در خاتمه بايد بگويم اين داستان نويسى من ،مرا دچار بعضى از مشگلات كرده است ، عدهاى خودرا قهرمان اين داستانها ميندازند ، در حاليكه ،قهرمانان اصلى يكى  يكى مرده اند  وديگرى هنوز در برابر تو قد علم كرده است ، أدرس ايميل تازه ام را برايت ميفرستم ، سعى كن با قديمى كارى نداشته باشى أنرا براى وقت گذرانى باز گذاشته ام ، 
    رويت را ميبوسم ، برايت أرزوى خوشى وموفقيت دارم به مامان سلام برسان ، قربانت ثريا ،
    پايانى داستان

    پس از دوساعت ونيم سر انجام به يك سر بالايى رسيديم كه خانه بزرگ او در أنجا قرار داشت ،پرچم نيمه افراشته با أرم خانوادگى ،بر بالاى  دكلى خود نمايى ميكرد ،ًانومبيل وارد يك گاراژ بزرك  شد وسپس دور زد واز لابلاى درختان سر بفلك كشيده جلوى ساختمان ايستاد ، راننده پياده شد ودرب را براى من باز كرد ، پاهايم ميلرزيدند هم ار خستگى ، هم از ترس  وارد سرسراى  بزرگى شديم ،او از جلو  ومن به دنبالش  گيج ومات ومبهوت دراين گنجينه گرانبها سر گيجه ام بيشتر شد ،  او جلوى  بك درب چوبى قديمى ايستاد ولبه در كوبيد  ،پيشخدمتى دربرا باز كرد وارد يك سالن بزرگ شدم ، همه مردان سياه پوش ايستاده بودند  زنى در بين آنها نبود ، پر ترسيده و اگر ميتوانستم فرار ميكردم ، مردى جلو أمد بى أنكه بمن حرفى بزند با دست پلكانيرا  نشانم داد ، من پله كان را  گرفتم وبالا رفتم ، بوى كهنگى ، بوى نم ، بوى نيستى ،بوى عود وكندر هزاران بو به مشامم ميخورد ،نفسم گرفته بود ، تشنه ام بود دهانم خشك وقلبم بشدت  ميطپيد ، ميلرزيدم ، درى به رويم باز شد ،
    آه ، اين جنازه ، اين پاهاى  لاغر و سپيد زير يك ملافه  سفيد واطرافش عاليجناب، داشت اورا غسل ميداد ، چند كركس سياه نيز دور تختخواب او بودند ، جلو رفتم ، بانويى با تور سياه جلوى صليب زانو زده داشت دعا ميخواند ودو ددختر بلند بالا ،با لباسهاى مشكى پشت باين صحنه كرده به تماشاى باغ مشغول بودند ، كركس ها را به عقب راندم ،جلو  رفتم ، زانوزدم دست بى رمق اورا كه زير ملافه بود بيرون كشيدم و سرم را روى آن دست زيبا ونازنين گذاشتم ، سيل اشكهايم جارى  بودند لبهايم را  بشدت روى دست  نحيف او ميگذاشتم ايكاش ميتوانستم  جانم را باو بدهم ، اندكى سرش را بلند كرد مرا ديد لبخندى زد ودستم را  فشار داد و و…… دست بيجان رها شد ، اما من محكم أنرا گرفته بودم ، مردان با فشار ميخواستند اين دودست را از هم جدا كنند ، سينورا ،سينورا ، بلند بود اما من ديگر نه چيزى ميديدم ونه چيزى ميفهميدم ، نه ديگر هيچ چيز نفهميدم .
    هنكاميكه به هوش أمدم چند خواهر روحانى سفيد پوش وأن بانوى سياهپوش بالاى  سرم بودند وشربتى تلخ را به گلويم سرازير ميكردند ، سرم را بلند كردم چشمان زيباى او در چشمان مادرش ميدرخشيد ،اورا بغل گرفتم وگريه كنان ميگفتم  كه ، من ،من ،من از شاگردان عاليجناب بودم ،من ،من  أن زن مهربان مرا بوسيد ديگران را مرخص كرد ، درب ها همه بسته بودند و….  ادامه دارد
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ،
    از دفتر يادداشتهاى روزانه 

  • قطار :بقیه داستان "

    خسته ام ، خیلی خسته ام ، درهوایی که هرلحظه عوض میشود وآدمهایی که هرلحظه مانند هوا پس وپیش میروند ، یاد آن روزها ، مبارزه کردن ها ، لرزیدن ها، ترسیدنها ، واز دست دان انسانهایی که باید بنویسم گرانبها بودند پر ارزش ودیگر درزمانیکه من هستم بوجود نخواهند آمد، وآدمهای مضحکی که در نقشهای مختلف بازی میکردند ، عده ای بیصدا جان دادند وعده ای گم شدند مانند یک تسبیح هزار رنگ مهره ها بهم نمیخوردند وهیچ دستی  وهیچ قدرتی نمیتوانست آنهارا بهم پیوند دهد با هیچ علم وجادویی امروز هم همینند، سرزمین من تبدیل شده به مزرعه کلم واطرافش کاکتوسهای خار دارد و گلهای خرزهره رشد کرده اند ، آواز بلبلان خاموش ، صدای ساز خاموش ، قمریان سر درگریبان ، حتی بلبلان از ترس چهچه خودرا فراموش کرده اند ، در این مزرعه تنها کلاغها هستند که قار قار میکنند روی مناره های بلند وگلدسته ها وبردگان در زیر بار خم میشوند گوشه خیابانها میمیرند  این منحصر به سر زمین من نیست ، درهمه جای دنیا همین است زندگی دو قسمت است ” یا بخور یا میخورمت ” حال اگر کسی نخواست نه بخورد ونه خورده شود دوران سختی را خواهد گذراند ، هر کرمی وهر مار زهر آلوده ای از سویی بانیش   آلوده اش  اورا بیمار میسازد ، باید مرتب مواظب اطرافش باشد با سم پاش ودفع شر این موجودات که  نه انسانند ونه بویی از انسانیت برده اند ، بی هویت ، باید نوشت بیچاره ، تنها عضله هایی که دربدنشان کار میکند زبانشان است وعضله دیگری !!! . 
    هرنیمه شب دستی مرا بیدار میکند ، میان تختخوابم مینشینم ومینویسم ، نمیدانم زیر نور چراغی که تنها سوی کمی از آن پخش میشود چه ا مینویسم ، باید برگ برگ نوشته هارا  پیدا کنم ، روی یک ورقه کاغذ کوچک ، روی دستمال سفره وپشت جلد یک کتاب ، همهرا بهم بچسپانم ناگفته هارا جدا میسازم که مبدا به تریش قبای کسی بربخورد وآنچه مربوط میشود بخودم بنویسم ، 
    سخت است ، این تکه های آخر سخت است ، دردناک است ، روز گذشته دستمال تور دوزی شده با باد بزن مادرش را در جعبه   کاغذهایم یافتم .
    بیادم آمد که آن روز صبح زود میبایست قطاررا بگیرم و به طرف مقصد بروم ، هیجده ساعت  بدون توقف ودرمرزی دیگر میبایست قطار عوض میکردم ، هیجده ساعت گریستم ،  احساس شومی داشتم  اگر غیر ازاین بود  محال ممکن بود که مرا بسوی خود درخانه اش بخواند .
    پس از چهل وهشت ساعت ،  به ایستگاه مورد نظر رسیدم اتومبیل سیاه رنگ لیموزین او با آن مرد جوان مهربان درانتظارم بود .
    دوساعت ونیم دیگر میبایست طی طریق میکردیم ، میل نداشتم از او چیزی بپرسم میدانستم تنها ، آری یا نه درجوابم بود ، این مرد با وفا ، مانند سگی مهربان همه جا با او بود ، هیچگاه باو خیانت نکرد ؛ وهیچگاه برای خوش خدمتی به رده های بالا در مورد رفتار ونشست وبرخاست او اطلاعی نداد ، هیچگاه عکسی نگرفت تا به رسانه ها بدهد ،  صورتش کدر ، وبهم فشرده معلوم بود شب سختی را گذرانده است ، تنها با یک معذرت خواهی کوتاه باو گفتم که متاسفم باعث زحمت  اوشده ام ، 
    درجوابم گفت :
    سینورا ، شما خیلی خسته اید باید جایی توقف کنم وشما چیزی بخورید هنوز راهی طولانی در پیش داریم  ، سپس مکث کرد وگفت وروز سختی را درپیش خواهیم داشت … چشمانش از یک بیخوابی ویا گریه به خون نشسته بودند ….. بقیه دارد
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    از دفترچه یادداشتهای روزانه
  • ادامه داستان ،
    روزى  دوباره برگشت ،  چهره اش خسته تر بود ، اين بار براى يك سمينار و گفتگوى همه جانبه آمده بود ، سالنى كه قرار بود او سخن رانى كند مملو از جمعيت بخصوص طبقه زنان جوان شده بود ، تازه كتابى نيز نوشته و بچاپ رسانده بود كتاب ها تيز در گوشه اى بفروش ميرسيدند وملت سر از پا نشناخته در انتظار امضاى او در پشت يكديگر به صف ايستاده  دوربين تلويزيونها  نيز مشغول فيلم بردارى بودند ،من هم يك كتاب را برداشتم  با كاغذ اعلا وچاپ خو ب وعكسهايى از خودش و نامى كه بر پشت كتاب با خطى طلاى نو شته شده بود ” مادر”  ! باخود فكر ميكردم كه همه به يك مادر  ويك پدر احتياج دارند وچه بسا اورا  از كودكى در مدارس شبانه روزى مذهبى گذاشته اند و او تمت سر پرستى خواهران وبرادران دينى تربيت وبزرگ شده  و چه بسا بانوى ثروتمند قصر ومادرش  ترجيح  ميداده است كه وقت خودرا صرف  مسائل شخصى خود  بكند شايد ……من آخرين نفرى بودم كه توانستم  خودم را باو برسانم و كتاب را براى امضاء جلويش بگذارم ، دو فرشته سياه پوش  نيز ايستاده حاكم بر اعمال او بودند ،
    در  برگ سفيد كتاب نوشت : مادر مقدس ترا خيلى دوست دارد ! وبراى تو وخانواده ات دعا ميكند ! سپس يك تكه كاغذ را به آهسته لاى صفحات كتاب  لغزاند . 
    به هنگام برگشت  در راه يادداشت اورا بيرون  كشيدم  نو شته بود كه ميل دارد براى امر مهمى مرا در دفتر خود ببيند ، ساعت چهار بعد از ظهر فردا ،
    اين عدد چهار نقش بزرگى بازى ميكند  ، من ساعت چهار بعد از ظهر بود كه من از كشورم براى  هميشه بيرون أمدم ، همسرم ساعت چهار بعد از ظهر بكما رفت  ، وچهار بعد از ظهر بود كه فروغ فرخزاد ما از دتيا  رفت ، وچهار بعد از ظهر بود كه من براى اولين بار اورا ديدم ،
    وچهار بعد از ظهر بود كه من براى اولين بار اولين مردزندگيم را ديدم وعاشق شدم و …..
    أنروز كه در دفترش شهامت مرا  ستود ، چهار بعد از ظهر بود ، آه عاليجناب  شما مرا شرمنده  ميسازيد ، شهامت من اكتسابى نيست ،، نميدانم شايد نيمى از وجود من مرد باشد در قسمت چپ پيكرم آنجا كه قلبم جاى  دارد احساس قوى ترى دارم دست چپ من قوى تر است ، شايد من مخلوطى از يك زن ومرد باشم ، شايد همزادم بمن چسپيده است !!! 
    گفت : 
    اينهمه مرا عاليجناب خطاب مكن ، من اسم هم دارم و نامشرا  گفت ! جرئت تداشتم  افكارم را به سمت ديگرى سوق دهم ، در عين حال  از خود  ميرسيدم ،كه چه اصرارى دارد مرا تنها ببيند ، شايد بذر عشقى در سينه اش كاشته شده ،همچنانكه در سينه من رشد كرده است  ، چه اصرارى داشت برايم نامه بنو يسد ؟ ويا برايم  هديه بفرستد ؟! او از من چه انتظارى داشت او رفت اما گه گاهى بادداشتى از او در يافت ميكردم  :حالت خوب است ؟ 
    بلى جناب دكتر ، حالم خيلى خوب است  ملالى نيست غير از دورى شما !!!
    روزى نو شت : 
    سخت بيمارم ،اگر ميتوانى قطارا بگير ويا با طياره   باينجا بيا فقط بنويس كى وكجا من راننده ا به دنبالت ميفرستم  . سخت بتو احتيج دارم !
    أه ، پرودگار خوب ومهربان ، چه اتفاقى افتاده ، قطار ، هيجده ساعت بايد با قطار   طى كنم سپس مجددا  قطارا ديگرى بگيرم  تا به چهارراه اروپا برسم ، طياره رفت وبر گشت گران است ، بعد ؟! چى شده ؟ شايد هم يك شوخى است ؟ 
    تلفن ر ا برداشتم شماره اورا كرفتم ، خودش بود ، نه خودش نبود ، يك ناله بود يك درد بود  فرياد بود التماس بود ،، 
    فورى ساكم را بستم  ، پاسپورت  وبقيه لوازم را درون آن ريختم وبسوى ايستگاه قطار حركت كردم  .. ….بقيه دارد
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، 
    از دفتر يادداشتهاى روزانه ، دوشنبه 
  • قسمتهاى پايانى
    من ابدا باين دنيا بدهكار نيستم ، نه به دنيا ونه به مردمش ، طلبكار هم نيستم ، تنها ميدانم زندگى در اين دنياى جهنمى براى ارواح پاك وآزاد  شكنجه اى بيش نيست ، يك شكنجه ابدى كه تا روز آخر ادامه دارد .
    در اين كنج تنهايى ، نه كسى بمن صبح بخير ميگريد ونه شبى بمن خواهد گفت ، خوش بخواب ، ويا شبت بخير ، تمام ديروز پژمرده وپريشان  بودم ، بي سبب غذا درست ميكردم ، وبه درون يخچال جاى ميدادم ، ميل بخورن را هم از دست داده بودم ، سيگارى روشن كردم و در بالكن به ديدار باغچه ام رفتم كه چه شكوفا شده بود وگلها قد كشيده زير نسيم ميرقصديند ، أنها بوى بهاررا احساس كرده حال سر شار از شور دوباره زيستن با نسيم مي قصيدند ومن بفكر انسانهاى دردكشيده اى بودم  كه دربهاران خواهند مرد ويا مرده اتد ،كسانيكه بود ونبودشان در اين دنيا يكى بود ، أمدند ، زيستند با طلبكارى از دنيا ومردمش رفتند ،  آند مكسى پديدار شد  و پرواز كرد ومرد  
    او ، اما موجود ديگرى بود ، او نيز مانند من هيچ ميلى نه به دنيا داشت ونه به مردم دنيا ، نه عشقى به تجمل داشت ونه تشريفات مسخره  ، 
    او يگانه زيست ، ويگانه رفت ، نامش در ليست بزرگان در قابى مطلا نوشته شده چرا كه صاحب صدها ألقاب بود كه به هيچ كدام اهميتى نميداد ، كتاب خواندن ،بهترين سرگر ميش بود اما ميبايست دوراز چشم اغيار كتابهاى دلخواه خودرا بخواند ، در ساير أوقات ، كتاب  آسمانى با جملات تكرارى و بى هويت ، زمانى به يك پرنده أزاد رشك ميبرد ، دلش پرواز  را ميخواست ،  همه چيز زندگى او قرار دادى وطبق برنامه از قبل أماده شده بود ، سر يكساعت بخصوص ميبايست غذا بخورد و سر يكساعت بخصوص به رياضت بنشيند وبه گناهان ناكرده اش در پيش خود وخداى ناديده اش به اعتراف  بنشيند ، هيچگاه أزاد نبود ، آيا خود باين زندان  ابدى رفت ويا اورا بردند طبق قواتين دستورى زمان . 
    مدتها از او بيخبر بودم ، تلفن او جواب نميداد ، ميل نداشتم در باره او از كسى چيزى بپرسم ، گاهى شهامت مرا تحسين ميكرد ، وميكفت : 
    اكر سرى به كليساها ويا مجامع مذهبى بزنى ميبنى كه اكثرا زنانند كه سألنهارا اشغال كرده اند ،مردان كمتر تن باين رنج ميدهند در مراسم رسمى مردان  نيز بيرون از كليسا مينشينند ، أيا در سر زمين تو چنين است  ؟! . 
    جوابى نداشتم باو بدهم ، تنها ميگفتم كه ، بشر هيچگاه أزاد نيست ، بخصوص زنان واين مردانند كه براى زنها تصميم ميكيرند ، در سر زمين  من همه چيز اجبارى است ، خانه نشستن اجبارى است ، بيرو رفتن مجبورى است وعشق گناه بزرگى محسوب ميشود ومجازات دارد ، زنها جدايند  ، مردان جدا ، زنان هميشه زير شكنجه مردانند  اعم ار برادر ، پدر ، و يا پدر خواتده ، ونا برادرى ، زنها بى پنهانند ، براى همين هميشه به دنبال يك مرد ميدوند، عده اى از ترس تنهايى ، عده اى بخاطر منافع ، امروز  را نميدانم ، سالهاست كه دورم ، اما در أن زمان هم زنها هميشه جدا بودند ومردان جدا ، در حاليكه من ابدا ميل  نداشتم ميان زنان بنشينم و تماشاچى زر وزيور لباسها  وچرنديات أنها باشم ، ميل داشتم كنار مردى فهميده و با شعور بنشينم ، مردان از اين موضوع برداشت ديگرى ميكردند وزنان نيز مردانرا تاييد ميكردند ، بنا بر اين من خودم صاحب خودم شدم همسر خودم بودم بدون هيچ نيازى به يك نرينه . انا در عين حال نميتوانستم بدون عشق زندگى كنم ، روز اول بتو گفتم كه ” خداى من عشق ” است نه أن عشقى كه در ذهن هاى ويران ومغزهاى معيوب جاى دارد ، عشقى كه كمتر به وصال ميانديشد وخود عشق را دوست دارد ، انرژى من عشق بود بدون عشق مرده اى بيش نبودم . 
    عشق بمن نيرو ميداد ، انرژى  ميداد ، حتى عاشق فرزندانم بودم بى مهرى أنان مرا دچار اندوه ميكرد ،  امروز ترا بر گزيده ام  چرا كه ميدانم دسترسى بتو امكان ندارد ، من تنها ترا دنبال ميكنم مانند همان زنان ومردان عامى كه خدارا دنبال كرده اند ، 
    تو همه چيز منى ،هم خداى منى هم نسيمى كه با أن زنده هستم ، 
    او سكوت ميكرد. ، چهره اش گاهى سرخ وزمانى به زردى ميزد ، بطرى أبرأ سر ميكشيد وأن تسبيح طلايى را بيرون مياورد  ، ميدانستم براى فرار از انديشه هاى گوناگون  أنرا در دست گرفته ، بى آنكه ذكرى بخواند ، چشمانشرا به دور دستها ميدوخت ، به دنبال چه چيزى ميگشت ؟ در ذهن او چه ميگذشت ؟ أيا تا بمال معناى عشق را چشيده بود ؟ يا در كنج أن تاريك خانه گذاشته بود  پدران حظ بصرى از اين مجسمه زنده ببرند ، اين شاهكار خلقت …….بقيه دارد 
    ثريا ايرانمنش ، از : دفتر يادداشتهاى روزانه ، اسپانيا ،
    نيمه شب يكشنبه 
  • ماهى هميشه تشنه ام ،
    در زلال لطف بيكران تو 
    ميبرد مرا به هركجا كه لطف بيكران اوست 
    ———
    نيمه شب است ، مثل هر شب بيدار ميشوم ، زندگى مانند پرده سينما از جلوى چشمانم ميگذرد ، به أدمهايى ميانديشم كه در زندگيم أمدند و نشستند وخوردند ورفتند ، عده اى با گنده گوزيها هايشان ، ودر مقابل انسانها فرهيخته و بزرگوارى كه با من حتى روى تخته سنگهاى رودخانه نيز نشستند ، هركدام قصه اى بودند وهريك سر گذشتى ، عده اى رفته اند ، عده اى دچار  نسيان وفراموشى شده انده ، وعده اى همچنان يك رهرو بى تفاوت از كنار يكديگر ميگذاريم مانند دو آشنا ، در ميان اين آدمها تنها يك يا دونفر تاثير مثبت روى زندگى من گذاشتند ،كه متاسفانه امروز هيچكدام نيستند وتنها خاطره شان برجاى مانده است ، 
    نيمه شب است ، براى من بهترين اوقات است ، سكوت بر همه جا حاكم است ، تنها صداى مرغان بيخواب از دور دستها بگوش ميرسد ،  به هرشكلى كه ميخو اهم دنباله داستانرا بنويسم وآنرا تمام كنم ، نُميتوانم ، اشك مجال نميدهد ، گويى سايه او همه جا مرا تعقيب ميكند ، در چهره اش مهر بانى موج ميزند  ،چه تفاوتى داشت با اين آدمهاى امروزى ، گويى متعلق به  اين دنيا نبود ، گويى متعلق باين جهان واين مردم نبود ، إرامشى كه در چهره ورفتار نجيبانه اش ديده ميشد كمتر در ديگران ميديم ،اصلا نميديدم ، مردم ديگر گويى باين دنيا أمده اند تا بخورند وبخوابند  و لذت جسمى وروحى ببرند ، او از ديد ديگرى باين دنيا ومردمش مينگريست ، وبقول سهراب سپهرى ، ” بزرگ بود واز اهالى ديروز بود “
    مدتها بود كه ديگر كمتر باو ميانديشيدم ، يادبودهايش  را عكسهايش را پنهان كرده بودم ، اما او همچنان در من زنده بود
    بهركجاى كه پاى ميگذاشتم او روبرويم بود ، من غير او هيچكس را نميديدم ، همه او بودند ، دنيا او بود ، همه درختان ، باغچه ها ، گلها ، خيابانها ،ًچهره اورا منعكس ميكردند ، اين چه جادويى بود ؟  او در من زندگى ميكرد ، هردو يكى شده بوديم روح او در من حلول كرده  بود ، رفتارم بكلى عوض شد بود ،يكنوع بى قيدى ، بى تفاوتى ، در من موج ميزد برايم هيچ  چيز ارزش تداشت ، مهربانيهاى سطحى ودروغين مرا به خنده وا ميداشت  .
    سكوت او ادامه يافت ، مدارج روحانيت اورا نميدانستم ، أيا يك كشيش ساده اقرار نيوش بود ؟ يا يك كاردينال ؟ در كجاى دنيا مشغول فعاليت بود ؟ ماموريتهايى كه از آنها ميگفت در چه زمينه اى بودند ؟ به كجا سفر ميكرد ؟ ماموريت او در چه جهتى  انجام ميگرفت ؟ همه سئوالها بيجواب ميماندتد .
    روزى نامه اى از او برايم رسيد كه نام فرستنده نيز بر پشت پاكت چاپ شده برد ، اوخ يك تريلى  ميخواست تا نام وفاميل وألقاب  اورا حمل كند ، 
    برايم نوشته بود كه : 
    در تعطيلات هستم ،وامروز فرصت كردم برايت چند خط بنويسم ، عكسهايى نيز از خانه (كه چه عرض كنم قصر هفتصدساله ) و زمينهاى اطراف واسبهاى مورد علاقه اشرا ضميمه فرستاده بود ،
    با خود كفتم : 
    بعد از تو ، اينها به چه. كسى خواهد رسيد ؟ وارثى  كه ندارى ! لابد به همانجا كه تعلق دارى خواهد رسيد ، به همان  تاريكخانه !يا موزه ميشوند ،يا هتل ، ويا …. نه بهتر است باين مسائل فكر  نكنم ،بمن چه مربوط است ميراث اجدادى أوست كه قرنها  بجاى مانده ، بازهم هستند كسانى كه از أنها نگهدارى كنند ، 
    اوه ،ًچه جاى خوبى زندگى ميكنى !  بهشت همانجاست  ! 
    نوشت : 
    كمى خسته ام  ، گمان ميكنم سرما خورده ام فعلا در حال استراحت  هستم ،
    ومن باخود فكر ميكردم ، در أن هواى دلپذير ميان أنهمه پرده هاى مخمل سنكين  ، إن جلگه زيبا ، أن خانه ، أن أفتاب ،چگونه ممكن است سرما بخورد ؟ ( چه احمقانه ميانديشيدم ) !!!  او بيمار بود  عكسى از طويله وجايگاه  اسبهايش و عكس از گورستان خانوادگيش كه درهمان نزديكى قصرشان ودر زمينهاى اطراف در كنار يك چاپل كوچك قرار داشت !!!
    چرا اين عكسرا برايم فرستاده ؟ چيزى در دلم تكان خورد ، باد سردى از دوردستها پشتم را لرزاند ، نه ، ! احمق مباش زن  اين تنها يك عكس است ، يك عكس  …….. ادامه دارد
    ثريا ايرانمنش ، از : دفتر يادداشتهاى روزانه ، شنبه نيمه شب !!!!
  • مرگ م روزى فرا خواهد رسيد ،
    در يك شب زمستان 
    يا در يك ظهر تابستان 
    انسان هنگامى زندگيش معنا پيدا ميكند كه در زادگاهش ، در جايى كه متولد شده ، رشد كرده ، به زندگيش ادامه دهد ، حال اگر روزى فشار از هر سو باو وارشد وناچار به ترك ديار وياران خود  شود ، هميشه سزگردان است ، مسافرى است كه چمدان بسته اش در گوشه  اطاق وخود بانتظار رسيدن قطار است .
    ،،،،،،،
    روزها هم از پى هم ميگذشتند  ،خاطره او در ذهن من نشسته بود  روى من اثر گذاشته بود  وخودش ميدانست ، بنا بر اين در پى فرصتى بود كه مرا به جرگه خودشان بكشاند  ، افسانه هاى باور نكردنى ،قصه هايى كه هزاران بار أنهارا خوانده بودم چرندياتى كه أن روزها از زبان مردان دين ميشنيدم نميدانستم بخندم ويا بر حال بشريت اشك بريزم ، پس عقل وشعور  را چرا طبيعت در انسان به وديعه گذاشته است ؟ خوب ، در جاهايى منافع إيجاب ميكند  كه با قافله همراه شد كما اينكه بارها من دروغ هاى زيادى از زبان ( مرچه ) شنيده بودم واين در حالى بود كه او ادعا داشت حتى فكر در باره جنس مخالف گناه بزرگ ونا بخشودنى است وبايد ماهها به رياضت نشست !!! . 
    آن فرشته  رفته بود ، گاهى نامه هاى كوتاهى بدون نام فرستنده  يا أدرس بمن ميرسيد  يك پاكت درونش يك كاغذ با چند خط نه مخاطب معلوم بود ونه فرستنده ! 
    روزى برايش نوشتم : من ترادنبال ميكنم  نه بعنوان نماينده خدا روى زمين  ،نه بعنوان نماد پروردگارت ، بلكه بعنوان يك مرد كه در ذهنم نشسته اى ، ودوستت دارم . 
    در جوابم نوشت : 
    چقدر خوشحالم كردى ، اين معلوم ميكند كه تو خدارا در من ديده اى ، وخدارا دوست  دارى ! 
    نوشتم :  خير ! عاليجناب من ترا كه يك مرد هستى دوست دارم ، خداى من نه مرد است نه زن ونه در هيبت موجودى ناشناخته در لابلاى ابر ها و ،…. من روى زمين راه ميروم .. 
    نامه ها در جوف  كتابهاى خواندنى  وجروه ها از طريق يك مركز وابسته به آنها به دستم ميرسيد ، 
    نوشتم ، ترا با سيماى  يك مرد دوست داشتنى كه سوار بر اسب  در كوچه وپس كوچه هاى شهر   سر گردان بين  عشق وايمان  ميچرخد ميبينم ، تاختن تو با اسب ، بيشتر براى فراموش كردن  افكارى است كه ترا رنج ميدهد ، سوارى بتو نيروى تازه اى ميدهد وتو ميتوانى  افكارى را كه دوست ندارى از مغزخود بيرون بفرستى ،  خداى من يك حركت است ، يك تكان شديد است. ، يك انرژى ناشناخته است ،  اما تو يك موجود پرستيدنًى هستى .
    سكوت !!!! جوابى نيامد .
    يكسال از او بيخبر بودم ً ديگر همه چيز برايم تمام شده بود  ( مرچه)  يا خانم ژنرال را گاه گاهى ميديدم ، ژنرال فوت كرده بود و جنازه او با تشريفات تمام  با هوا پيما به زادگاهش در شمال منتقل ودر مقبره خانو ادگى دفن شد ،  اميدوار بودم كه از ( مرچه ) در باره او چيزى بشنوم ، اما او تنها ميگفت : دخترم ‘شراب حرام است  ، تنها روزهاى يكشنبه ميتوانى يك گيلاس بنوشى چون خون “سينيور” است !!!! ومن در جوابش ميگفتم كه : 
    من خون انسانها ا نميخورم ، من خون  درخت انگورها را  مينوشم ، برايم بهتر است ، نگاهى از خشم بمن ميافكند ودر عين حال با لبخندى ميگفت : 
    چند ماه است كه به اعتراف نرفته اى ! 
    گفتم اول بايد بدانم كيستم ، چيستم ، كجايم ، بعد بجرم كدام گناه بايد باعتراف بنشينم ، 
    دختر كوچكم نامزد شده بود ، روزى مرچه بخانه ما أمد ونامزد  او ا ديد باو گفتم قبلا زن داشته وهمسرش را بعللى  طلاق گفته حال با دختر من ازدواج ميكند ، 
    ناگهان مانند ترقه  از جا پريد ، كه اين خانه جاى  گناهكاران است ، تو گنهكارى ، دخترت گناهكار است مرديكه زنش را  طلاق گفته باشد مطرود دين وكليساست ، زود آنهارا از هم جدا كن . 
    اورا نشاندم ، ليوانى أب باو دادم ، سپس به آرامى  گفتم : 
    مرچه ، نه من ونه دخترم با دين وايمان شما كارى  نداريم ،منهم خيال ندارم لباس راهبگى بپوشم ، ما أزاديم همه أزاديم اگر اين خانه جاى گناهكاران است ، پس چرا تو باينجا ميايى ؟! اشك در چشمانم جمع شد ، دخترم با نامزدش بيرون رفتند ،مرچه مرا در بغل گرفت ،بوسيد وگفت آخه ،من ترا خيلى دوست دارم !!!!!! او نزديك به هشتاد سال سن داشت ….
    مشتى بر پيشانى خود كوبيدم ، واى ، پروردگارا ، ما كى هستيم  ، كجاييم؟ واين چه دنيايى است ؟……. بقيه دارد
    ثريا ايرانمنش ، از يادداشتهاى روزانه 
  • تسبيح طلايى 
    هرچه به پايان داستان نزديك ميشوم ، حالم بدتر ميشود ، بغض گلويم را  ميفشارد و اشكهايم بى اختيار جارى ميشوند ، سالها گذشته ، اتفاقات زيادى افتاده ،اما او هنوز در كنج قفسه كتابهاى  من پنهان است ، امروز تسبيح طلايى اورا پيدا كردم وبه گردنم إويختم ، همانكه با أن دعا ميخواند وذكر ميكرد ، أن ر ا بمن هديه كرد ، أنرا بر گردنم  آويخت  ، يعنى اينكه در حلقه او جاى دارم ،  آنرا در ميان دستهايم گرفتم وفشار دادم وسپس پرسيدم كه : 
    الان كجا هستى ، أيا مرا ميبينى ؟ تو فرشته پاك كه از روى يكى از ستونهاى  أسمان پرواز كردى ومدتى در ميان ما خاكيان زيستى ، پستى ها ، دنائت ها ، ريا كاريها ،نادانيهاى ما زمينى ها را  ديدى ، گريستى وسپس دوباره به جايگاه خو دبرگشتى ،
    بگذار كه ميراث خواران ، زير أفتاب داغ وگرماى شعله هاى أتش بخارى لبخند بزنند ، آنها اين قوانين را وضع كردند كه ميراث خوارى باقى نماند ، در عوض پيروان حق ندارند كمتر از چهار بچه داشته باشند ،  بگذار در روز رستاخيز جاويدان ، با چراغ كم نور بيحرمتى در تاريكيها گام بردارند ،بكذار به هنگام نوشيدن  خون أن مرد ، آن محكوم بيگناه ،از ته دل قهقه بزنند  ودر گوشه اى از دنيا ، تخم كوته بينى وحماقت  را در سينه ها  ومغزها بكذارند .
    آنها بنام عدل وقانون خدا ظلم ميكنند وانسانهاى بيگناهى را  يافته تا بر صد ظالمان به قربانگاهها  بفرستند ، درسينه تو بجاى كينه ، مهر كاشته شده بود بجاى كينه ، نيرو ى ابتكارت  در مهربانى بيشتر بود  واربابان ظالم تو از آن بيخبر بودند ، از تو واز من ترسيدند ، هنوز هم ميترسند ، تو ديگر مرا نخواهى ديد كه چگونه در پيچيدگى كلمات گم ميشوم ومغز ها از پيدا كردنم منفجر ميشوند ، آنها با من دشمند .
    تو جوانى نكردى ، معناى جوانى را ندانستى ، همه عمر ت در تاريكخانه گذشت ،هنگامى به روشنايى روز رسيدى كه دير بود 
    من رفتن گام به گام با تورا دوست ميداشتم  من و تو هردو رهرو بوديم ،وهستيم ، آنها ميل داشتند تا مرا در خمره تاريك جهل بياندازند ، اما من با شراب سرخ ومستى  آور در خيال عشق تو نشستم وجام آنرا  نوشيدم  ، نكذاشتى كه مرا درتيرهگيها دفن كنند ، حال نشسته ام وبه مغز خودم خون ميرسانم ، وبه قلبم فشار مياورم و از تو ميخواهم بمن كمك كنى وتا پايان راه  با من همراه باشى . 
    مواظب اشكهايم باش ، شبى ترا خواب ديدم ،گفتى مرا در آغوش بگير ، سردم هست ، من چگونه ميتوانستم يك كوه سنگ مرمر را در آغوش بكيرم ، أنروز هم كه دست ترا گرفتم  ، گفتى سردم هست ، اشكهاى من أنهارا گرم كردند اما ديگر بيفايده بود ،
    لاشخوران گرد تو جمع شده  وسعى داشتند دستهايمان را از هم جدا كنند ، اما دستهايمان بهم قفل شده بود ،
    سالها گذشته ،اما من همچنان در سوگ تو نشسته ام بى أنكه كسى از اسرار ما با خبر باشد ، كسى ترا نخواهد  شناخت ، مرا نيز ، من گم شده ام ، در ويرانه ها ، در ميان بوته هاى خار مغيلان ، در كنار أدمكهاى چوبى كه جاى دلهايشان خاليست ، مرده اند ،اما همچنان دست وپاهايشان را تكان ميدهند ، شايد روزى به ديدارت  آمدم با آنكه راه طولانى است  شايد توانستم خودم را بتو برسانم از اين دنيا واز اين أدمها بيزارم ، جايى براى من نيست همچنانكه براى تو نبود ،همه چيز عوض شده تيره گيها جاى بيشترى را اشغال كرده اند ، عشقها مسموم شده اند با زهر ماديات    شايد آمدم تا در  كنار يكديگر باشيم بى هيچ اربابى ، منتظرم باش ، خواهم آمد ،ث
    ادامه دارد ……..
    ثريا ايرانمنش ، از دفتر يادداشتهاى روزانه 
    جمعه 
  • ادامه داستان 
     ( توضيع : گاهى مجبورم بعضى از قسمتهايىرا  سانسور كنم نه بحكم أجبار بلكه به حكم احترام واعتباريكه به بعضى از اشخاص دارم  بنا بر اين گاهى نوشته ناقص  بنظر ميرسد  چون خود سانسورى انجام داده ام ) ! 
    با سپاس از مهر ومهربانى  وپشتيبانى شما خواننده عزيز ،ثريا 
    ——–
    متينگ يا بقول خودشان رئونينون دوم ما در دفتر او صورت گرفت ، كتابهارا نيز با خود بردم تا باو پس بدهم ، اين بار دو عدد فرشته سبيلو  با لباس روحانيت ويك خواهر نيز در اطاقش ودر پشت سرش ايستاده بودتد ، باوسلام كردم وگفتم كتابهارا إورده ام اما روز ى ديگر بخدمتنان  خواهم رسيد تا تظرم را اعلام كنم ، 
    از جاي بلند شد وأن فرشتگان را به خارج فرستاد و گفت ، نه ،ًنه ، بفرماييد ، بنشينيد ، كنابها را روى ميز گذاشتم او أنهارا بسوى من پس فرستاد و گفت. : 
    أنهارا نگاه داريد بعنوان يادگار در قفسه كتابخانه خود !!! 
    گفتم شايد باساير  كتابهاى من جنگشان  شد وشبانه بين آنها جنگ مذهبى در گرفت ونيمه شب همه اطاق تبديل به يك ميدان جنگ شد ، بشدت خنديد گفت طبع شوخ وشيرينى داريد ،
    ميلى نداشتم براى او توضيحيى بدهم ، خسته بودم ، اما هيبت او ، زيبايى او از همه مهمتر آن رنج ودرد شيرينى را كه در صورت او ميديدم  مرا وادار كرده بود كه بيشتر باو نزديك شوم ، أيا او هم اين دين را  به ا رث برده بود بى أنكه خود دخالتى داشته باشد ؟  چه بسا در دل او إرزوها واحلام شيرينى موج ميزد كه همهرا ميبايست خفه ميكرد او هر هفته موظف بود تا به مقامات بالاتر توضيحات روزمره را بدهد وبه اعتراف بنشيند ، نه ، اين نميتوانست ذاتا يك مبلغ مذهبى باشد ، اينهارا با خودم فكر ميكردم واو همچنان دستش زير چانه اش بمن خيره شده بود ، سپس ناگهان سر برداشت و گفت : امروز خيلى زيباتر شده ايد ؟!  شرم زده سرم را پايين اتداختم وبا  خنده گفتم شايد تاثير كتب ونوشته هاى مون سينور  ،( بوده باشد) ! افسانه ها  همه يكى هستند ، طوطيان شيرين سخن فرق ميكنند ، در ولايت ما روزگارى بخوشى سر ميكرديم ،شغل اكثر مردمان سر زمين من زراعت بود وكشاورزى ، ما با زمين  پيوند داشتيم ،نه به أسمان ، در سينه هاى ما خرد و نيكى ورفتار خوب موج ميزد ، ناگهان همه چيز عوض شد ، خانواده من كشته هاى زيادى در راه اين دين تازه وارد دادند كشته هايى كه هركدام ستون بزرگ فرهنگ وادب سر زمينمان بودند ، شايد گريز من وانزجار من از دين به همين علت باشد ، ما با هيج قومى  نه مرافعه داشتيم ونه جنگ ، همه در كنار هم با صلح وصفا وكرامت  ميزيستيم ، زنانمان سخت كوش نجيب ، وهمه دستهايشان براى كار كردن و زحمت كشيدن  ساخته شده بود ، ما كمتر بخود زيور ألات ومدال وغيره أويزان ميكرديم خداى ما يك روح عادل وپاكنهاد بود نه يك مرد ويا يك پيرمرد خشن ويا …….  ديگر توضيح ندادم چرا كه ممكن بود باو بر بخورد .
    درحال حاضر آنها خدارا درجسم مسيح به دنيا أورده اند ، كم كم اين جسم فرسوده خواهد شد بعد چى ؟ أن بيچاره در راه صلح وأرامش ودر راه مبارزه  با ظلم كشته شد ، اما امروز پيروانش از هيچ. ظلمى خوددارى نميكنند ، ….اينهارا با خودم ميگفتم ، 
    او همچنان أرنجش  را به دسته صندلى چرمين مشكى خود تكيه داده وبه چهره من مينگريست ، سپس دوباره أن كاغذ لعنتى را در دست گرفته باز ميكرد ولوله ميكرد اين تنها كارى بود كه اورا سر گرم ميساخت ،  سپس آرنجهايش  را روى ميز گذاشت و گفت : 
    من در حال  حاضر در خانه ام در ( اوف …چهارراه اروپا ) !با مادرجانم ودوخواهرم ومستخدمين زندگى ميكنم برادر كوچك من چند سال پيش در يك حادثه رانندگى جان خودرا از دست داد ! اوقات من اكثرا در ( مونيستروها) ويا مراسم ديگر ميگذرد ،ًكاهى هم ماموريتهايى درام كه ترجيح ميدهم با اتومبيل ويا با ترن طى طريق كنم ، طبيعت را خيلى دوست دارم وتنها سر گرمى من اسب سوارى وتاختن  با اسب از فراز تپه ها ورودخانه هاست ،  وسكوت كرد .
    آن رنج ديرين دوباره در صورت زيبايش نشست ، در دلم گفتم ،: 
    آه ،،، مونسينيور ، إكر مرد زهد وتقوا ومرد خدا   نبودى همين الان سرت را روي سينه  ام ميگذاشتم تا گريه هايترا سر بدهى ، اما گريه كردن هم براى شما ممنوع است ، يك كاتوليك غمگين هيچكاه كاتوليك خوبى نيست ، تو با همه رنجها ودردهايت  … ثريا ايرانمنش ، پنجشنبه ، از دفتر يادداشتهاى روزانه .
  • ادامه داستان از بخش دوم 
    او با من چكار ميتوانست داشته باشد ؟ وجود زن براى  أنها حرام وبازن بودن يك گناه بزرگ است ، پس لابد ميل دارد از جاذبه اش  استفاده كرده مرا به راست هدايت كند ؟ نه ! من وحشى تر از أن بودم كه بگذارم  لگام بر دهانم بگذارند وسوارى  بدهم ، همه دوران كودكى من با اسب گذشته  لجاجت  وسرسختى و نجابت  را از آنها فرا گرفته ام ، بعلاوه أيا به ” مرچه” بگويم ؟. از مرچه ودوستانش هم بيزار شده بودم از اين فريب ، از اين ريا ، بانتظار مرچه نايستادم پياده بخانه بركشتم ، جواب تلفنهاى پى در پى اورا هم نميدادم ، ويا اگر ميخواست مرا ببيند بهانه مياوردم كه گرفتارم ، 
    روز موعود فرا رسيد ، تنها يك كنجكاوى مرا بسوى او ميكشيد ،با من چكار داشت ؟  قبل از ساعت چهار در محل حاضر بودم ،او در صندوق اعترافات تشسته بود ، آه ، مرچه سرش را بسوراخ مشبك چسپانيده هاى هاى ميگريست وحرف ميزد چند زن ودختر جوان  نيز در انتظار اعتراف يا بقول خودشان” كونفسار”  ايستاده بودند ، خوب لزومى ندارد گناهانت با انداختن چند سكه درون أن صندوق وكشيدن صليب با أب مقدس  پاك ميشود !!!! أبى كه هرسال با بشكه از خاك مقدس بيت الحم  مياوردند ودر حوضچه ها هفته وماهها  بو ميگرفت وميماند ، سر ساعت چهار پرده پنجره مشبك پايين افتاد وهمه رفتند ،او از حاى برخاست قامت بلند او را از دور ميديدم  ، آه لعنت بر اين دين باد هرچه مرد زيبا وخوش قيافه است براى خود برده و شكم گنده ها وپير پاتالهاى زوار در رفته را به كليسا ها فرستاده ،است ،اورا از دور ميديدم با  قامتى كشيده  يك شال بنفش دور شانه هايش  داشت ويك صليب طلايى كه بر گردنش آويخته  بود ، او به درون اطاق رفت ، پس از چند لحظه درب اطاقرا كوبيدم ،با صدايى همچو يك موسيقى دلنواز گفت ، : داخل شويد ،  من به درون رفتم ، از پشت ميزش  بلند  شد  ودستش را  بطرفم دراز كرد ودست داد وبمن گفت كه بنشينم ، خداوندا ، اين فرشته زيبا ازكجا ناگهان در اين شهر نكبت ظهور  كرد؟ صورتش سفيد با موهاى براق مشكى  چشمان كشيده با بينى رومى ،  وچانه اش كه حكايت از خون اشرافى او ميكرد وآن چاه زنخدان ، دهان زيبا وخنده اى كه مانند صبح روشن بهارى بر گوشه لبانش نشسته بود ، روى صندلى چرمى روبروى او نشستم ، كف دستهايم عرق كرده  بودند  واهمه داشتم ، او ، كاغذى را دردست داشت آنرا لوله كرده دوباره باز ميكرد ،سر انجام سر صحبت را باز كرد وگفت ، از شهرى كه در آنجا متولدشدى بگو ، از همسرت وزندگيتان ، در جواب گفتم اگر همه آنهارا بخو اهم بگويم بايد يكهفته در همين اطاق  روبروى شما بنشينم وحرف بزنم ، شمه اى از زندگيم گفتم ،سرش را تكان داد و گفت : 
    علت بيزارى تو از مذهب چيست ؟ گفتم ، هيچ من مشگلى ندارم به همه مذاهب هم احترام ميگذارم اما من بايد أزاد باشم من يك انسانم وخوب ميدانم چگونه انسانى عمل كنم ، خرد انسانى را فرا گرفته ام ، احتياجى ندارم كسى بمن راه راست را بنماياند   همه كتابهارا خوانده ام ،همه افسانه ها شبيه يكديگرند ، بعلاوه در سر زمين من شاعران زيادى داشته وداريم ، يكى از آنها در يك عالم بيخودى پاى به چهار مرحله از اديان گذاشت ، وپس از  جستجوهاى زياد ، وديدار از هر چهار مذهب ،
      رسيد به همان نقطه كه بود ، يكى هست وغير او كسى نيست ،من متاسفم واقعا متاسفم اما نميتوانم قبول كنم كه بايد به يك مجسمه تعظيم كنم من به سازنده أن مجسمه بيشتر احترام ميگذارم ، 
    صورتش بر افروخته شد ، سپس  به آهستگى گفت. ، نه ! ما با بقيه فرق داريم دست در كشوى خود كرد وسه جلد كتاب بيرون أورد و بمن داد وگفت اينهارا بخوان شايد بتو كمك كند ،ىمن نا آخر هفته اينجا هستم ، سپس شماره تلفن همراهش را بمن داد وگفت هرگاه ميل  داشتى بمن زنگ بزن  واگر مشگلى داشتى ، بدان من هستم ، كتابهاى كوچكى بودند نوشته  يك كشيش كه مانند دراويش ما يك بدعت نو بنا نهاده بود ، ودر اطرافش هرچه ثروتمند و مرد وزن جوان بود جمع كرده  او با خنده وشوخى  همهرا مريد خود ساخته بود ، بيشتر كار او در امريكاى جنوبى بود ، طبيعى است دين از كجا سر در مياورد فروماندگان و بيچارگان وبي سوادان  ، حال اين كشيش  قديس شده وعكس ومجسمه او در كنار ساير قديسان در شهر واتيكان قرار داشت ، اطرافيانش همه قدرتمند اكثرا بانكداران و تاجران و باقيمانده هاى اشراف اروپا دوشس ها ، كنتس ها ، دوك ها وغيره ، قبلا اطلاعاتى از او كسب كرده بودم ، وحال اين موجود زيبا با چهره رنج كشيذه در مقابل من نشسته بود وسعى داشت مرا به راه راست هدايت كند اگر چه به قيمت جانش تمام ميشد ،،
    كتاب  معروف او درست كپي شده از روى كتاب يكى از سران دراويش ماست ، مو به مو نكته به نكته ، نه ، قربان ، پاى خر يكبار به چاله ميرود. ديگر إن راهرا طى نخواهد كرد ، پس چرا ما انسانها نبايد آزاد زندگى كنيم وخود راهمانرا انتخاب نماييم ، چگونه ميتوان از دست اين اربابان دين ومعلمين آنها گريخت ؟  ديگر خانم ژنرال را كمتر ميديدم واگر گاهى بر حسب اتفاق با او بر خورد داشتم روابطمان  سرد،بود ديگر من دختر خوب او نبودم او هم نميتوانست مادر من باشد ،  ؟
    ،،،…….ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، 
    از دفتر خاطرات روزانه 
  • ادامه بخش دوم 
    من خاطره تلخى از اين نوع محافل داشتم ، درست شبيه “خانقاهها ايجاد شده” شخصى بنام پير بر منبر مينشست. بچه ماهارها راا استخدام ميكرد تا بصورت اژدها بتوانند با هرم وگرماى دهان وزبانهاىشان  بقيه را بفريبد ، بيشتر هم زنان ومردان متمكن و صاحب مال بودند ،  بياد دار م شخصى از أشنايان دور ما به دستور پير همسرش را طلاق گفت وبا زنى كه اهل همان دولت ارك بود ازدواج كرد وپس از مر گ هرچهرا داشت تقديم خانقاه نمود ، حال امروز روى اين نيمكت سرد نميدانم چرا ناگهان بياد أن شيخ مكار جوان افتادم، كه هنگامى  وارد ميشد به همه اعضا اطلاع ميدادند تا با هداياى  خوبى به بديار شيخ بروند ، سر شب شيخ سه تارش را  بر ميداشتند واشعار شيخ مغربى را با إواى خوشى ميخواندند ،ًاكثرا زنان ومردان جوان بودند پير پاتالها به كار گل مشغول بودند. أشپزخانه ، آبدارخانه  ، جارو كشى زمين سويى  و احيانا پرستارى از  بچه پير برنا!!! بعهده همين زنان  ومردان پا بسن گذاشته بود ، بوى گند ريا ، ودرغگويى  مرا به تهوع واداشت و شبانه راهى خانه شدم ، 
    حال در مقابل اين مرد نشسته ام كه همان  حرفهارا با زبان ديگرى بيان ميكند ، نگاهى به ساير زنان انداختم همه لباسها پوشيده بعضى ها نيز يك شال تورى يا يك كلاه ويا دستمالى روى سر انداخته بودند ، تنها بازوان من عريان بودند !!!! 
    من از أستين بلند بيزارم. همه لباسهاى من اعم از زمستانى وتابستانى أستينهايش بريده شده يك كيسه بزرگ أستين بريده درون گنجه دارم ، حالت خفگى بمن دست ميدهد سينه ام اماهميشه پوشيده است ، حال دستى به بازوانم كشيدم سردى أنها مرا دچار يك لرزش كرد اين سردى  محيط بود ،  چشم در چشم او دوختم ، در نگاهم هزاران پرسش بود ؟ 
    گاهى چيزهايى بگوشم ميخورد كه : 
    تابستان نزديك است  اگر بكنار دريا ميرويد لباستان پوشيده باشد  باشد سعى كنيد بيشتر در جاهاى خلوت با همسرتان ويا دوستانتان بنشينيد دوراز ديد اغيار !!!! اهه ، اينهم كه همان حرفهاى ملاهاى ما را ميزند پس اينهمه تاپ لس و يا زنان با مايوهاى دو تكه در شهر روانند؟  خوب لابد از اينها نيستند آنها حتما كافرانند وگنهكاران !!! سخن رانى او دوساعت ويك ربع طول كشيد ودر تمام اين مدت چشمان من به چشمان او دوخته شده بود نكاهشرا ميدزديد دوباره بر ميگشت ميديد دو چشم پرسشگر اورا زير شلاق گرفته است ، 
    پس از اتمام جلسه ، زنان يك به يك به اطاق  او ميرفتند ، از (خانم ژنرال كه بعد از اين از او  نام مرچه ) نام ميبرم پرسيدم ، آنها در أن اطاق چكار ميكنند ؟
    گفت : اعتراف !!!! 
    سپس نوبت مرچه رسيد او رفت وبرگشت و گفت تو برو ! 
    كفتم چى ؟  منكه مذهب شما را تدارم ، تازه خجالت ميكشم ، بروم چى بگويم ، 
    مرچه كفت : بهر حال همه ما گناهكاريم  وبايد هر هفته به گناهانمان اعتراف كنيم ، حرف نزن بلند شو عاليجناب منتظرند . 
    همه زنان زانو زده سرشان روى ميزهاى جلويشان خم بود  من آهسته به درون اطاق رفتم ، اورا نديدم تنها يك جعبه مشبك با پرده ، نشستم روى يك صندلى ، اما صدايى از درون أن جعبه  گفت : 
    جلوتر بيا ، نترس ، روى اين چار پايه بنشين ، 
    لرزشى همه توانم را  گرفته بود ، جلو رفتم سلام كردم ،روى چهار پايه نشستم ،
    نام، ؟ 
    اسمم را گفتم 
    همسر ؟ 
    خير بيوه ام و صاحب بچه ، 
    كار ، خياطى ،نويسندگى ،براى بعضى از روزنامه ها در خارج 
    مذهب ؟ 
    ندارم ، ابد ا اعتقادى هم به آن ندارم ، دين وايمانم راستى وحقيقت است وبس گاهى به خالقى كه مرا  نظير ساير حيوانات خلق كرده ميانديشم ، همين ، متاسفم عاليجناب ، من ، ، من ، من، بغض كرده بودم سرم به دوران افتاده بود عرق كرده بودم سپس ادامه دادم : 
    عاليجناب ، من ، من ، خدايم عشق است و بس ،ً
    گمان كردم الان مرا با يك لكد از اطاق بيرون ميفرستد ،
    پس از لختى سكوت ،ًگفت : 
    عجب روح پاكى دارى قدرش را بدان ، أيا ميتوانى سه شنبه آينده به دفتر من در كليساى ……بيايى ؟ ساعت چهار منتظرت هستم ،و با انگشت شصت خود صليبى بر پيشانى من كشيد ، أه ، چه دستان گرم و پرحرارتى داشت بى اختيار خم شدم وبوسه اى بر پشت أن دودست سپيد ونرم كه از عاج ساخته شده بودند زدم واز اطاق  بيرون آمدم ده ها چشم مرا مينگريستند ……ثريا ايرانمش اسپانيا .
    از دفتر يادداشتهاى روزانه سال ١٩٨٩
  • بخش دوم ، 
    پناهگاه 
    تنهايى بد جورى  أزارم ميداد ، بچه ها رفته بودند ،هريك زندگى خودشانرا داشتند ، اهل هيچ كلوب و جشنى هم نبودم. بعلاوه كسانيكه در اطرافم بودند اكثرا سطحى ، اكثرا به دنبال زتدگيهاى خودشان  بودند ،ساعتها اگر در كنارشان مينشستم غيراز عنوان  كردن ميهمانيها و ارزانى وگرانى  مواد غذايى وطرز سرخ كردن پياز چيز ديگرى عايدم نميشد ،
    خودرا با كتب ومجله ونامه نويسى ها سر گرم ميكردم وخاطره نويسى 
     يكچند هم بخانه دراو يش رفتم سر خورده وبيمار برگشتم ،  
    أشنايى با خانم وأقاى ژنرال براى من يك نعمت بزرگ بود ، هر دو تحصيل كرده  ، دنيا ديده ، ژنرال حال روى صندلى چرخدارش به همراه پرستار  دورخيابانها هوا ميخورد و خانم ژنرال مشغول فعاليت بود ، با اتومبيل كوچك  سفيد رنگ كه داشت مرا به همه جا ميربزد ، أنها از شما ل شرقى أمده بودند وابدا نه فرهنگشان نه لباس پوشيدنشان ىنه رفتارشان  به مردم بى قيد وبند اينجا شبيه نبود ،ً خانم ژنرال با خانم شهردار نيز دوست ومادر خوانده فرزندانش بود ، 
    روزى بمن گفت : 
    ميخواهم ترا به جايى ببرم كه حتما خوشت خواهد أمد ،ًما دوستان ديگرى هم داريم كه گاهى از شهرهاى اطراف ميايند ويك دوره تشكيل ميدهيم تو هم بيا ، خوشحال وخندان  بهترين لباسم  را پوشيدم  أرايش كمى كردم و هنگاميكه صداى بوق اتومبيل اورا شنيدم فورا پايين رفتم ، در أن زمان هنوز باين ده كوره نيامده بودم ودر مركز شهر زندگى ميكردم ،  با هم به يك كافه كوچك رفتيم براى نوشيدن قهوه  چند زن شيك وجوان وزيبا نيز در أنجا گرد هم نشسته بودند از طرز لباسها وجواهرات أنها ميشد فهميد كه همه سرشان به تنشان ميارزد ، خانم ژنرال مرا معرفى كرد وسپس گفت ، من و ژنرال كه بچه نداريم خداوند اينرا برايم فرستاده از دختر خودم بيشتر اورا دوست دارم !!!!! من قرمز شدم وبا خودم گفتم ،  اين خداى مهربان چرا هنگاميكه من طفل شيرخواره اى بيش نبودم مرا در دامن تو نيانداخت ،حال اين زن گنده ‘و خنديدم ونشستم ،همه گويى كه به يك موجود أسمانى كه از كره ديگر أمده نگاه ميكردند گاهى پرسشهايشان زننده  وبر خورنده  بود. مثلا سر زمين  تو مانند پاكستان است ،ج؟ نه ! فريادم بلند ميشد ، خوب كجاى كشورت به دنيا أمدى ده بود يا شهر ؟ ….. 
    أه زن لعنت بر تو ، مرا به دادگاه براى محاكمه أورده اى !  سكوت كردم ، پس از مدتى همه از جا بلند شدند و راهى يك كوچه باريك شديدم ،وجايى كه من كمتر ميشناختم ، پس از طى راهى نسبتا طولانى جلوى   يك درب بسته بزرگ أهني ايستاديم وخانم. ژنرال  درب را كوبيد در باز شد ،ًچند راهبه تعظيم كنان مارا به سالنى  هدايت كردند ، در اينجا حسى نامطبوع بمن دست داد ، بيخود نبود كه مرا انتخاب كرده براى دخترى ، زنى بيوه حتما پولدار براى قربانى معبد ! سعى كردم خودمرا نگهدارم وفرار نكنم ، از يك حياط بزرگ  با ديوارهاى كاشى كارى شده منقوش به صدها فرشته وقديس رد شديم ووارد اطاق بزرگى شده روى نيمكتهاى چوبى بدون پشت نشستيم اطاق نسبتا تا ريك بود يك محراب داشت ويك ميز  بزرگ با روميزى سفيد ، سكوت سردى هم جارا فرا گرفته  بود همه تسبيح هاى خودرا بيرون أورده سرشان بين دستهايشان دعا ميخواندند ، سردم شده بود انگار  در يك گور سرد جاى گرفته بودم  چند با.رخواستم برگردم اما دربها همه قفل شده ودر پشت در راهبان  مانند نگهبانان  جهنم ايستاده بودند ، در كنار محراب درى باز شد ،ناگهان در ميان تاريك وروشنايى أن قامت بلند را  شناختم ، همان فرشته ، كه در رستوران ديده بودم ،پس او هم يكى از همين ها ست  ؟! أه ، كاش ميتوانستم از أن پنجره هاى شيشه اى كه هر راهبه دست  در دست يك بجه خردسال داشت فرار ميكردم ، سردم بود ميلرزيدم ، آن فرشته نشست ،ساعت خودرا باز كرد  وگذاشت روى ميز ، كتابى جلوى او بود باز كرد و گفتارى  را آغازنمود ، صداى ملكوتى ، صداى خدا ، أواى فرشتگان بود كه بگوشم ميخورد ، چيزى از كلمات او درك نميكردم مانند رويا بود ،مانند كسيكه درخواب حرف ميزند ، چهره اش  بس زيبا. چانه اى با همان چاه زنخدان ، دستهاى كشيده بلند گويى اين دستها هيچگاه غير از كار دوچنگال وتسبيح  چيز زائدى را بخود نگرفته بودند سفيد ،وبرق ميزدند انگشتان بلند وكشيده  خداوندا يك درخت بلند صنوبر را تو در چه حالتى  خلق كردى ؟ صداى دلنواز او در كوشم مينشست ،از گناه ميگفت ،باخودم ميگفتم أيا هيچگاه تو مرتكب گناه شده اى ، من روى رديف اول نشسته بودم چهره به چهره ،رو به رو ،،،،، ثريا ايرانمش از دفتر يادداشتها روزانه ،
  • آخر دنيا 
    معمولا تلويزيون  تماشا نميكنم ، اخباررا ميخوانم ، امشب باز مطابق هرشب طبالين تمرين عزا دارى ميكنند ! براى سه هفته ديگر كه قرار است آن فرشته معصوم بر صليب كشيده شود ، بناچار صداى تلويزيونرا تا حد امكان  بالإبردم ، يكسو ،شيطان دارد با خدا معامله ميكند ، در سوى ديگر حوا فرياد دمكراسى برداشته ، ومشوقين  خريدارى شده  دستهايشانرا بهوا برده اتد در انتظار معجزه ،من ، بانو آليس در سر زمين عجايب ،روياهايم را تا حد امكان  با چاشنى رمانتيك  مخلوط كرده ام ، زير چشم ميبينم كه چگونه آتش از كمپ پناهندگان شعله ميكشد ، در سوى ديگر سيل روان است واتومبيلها رنگ ووارنگ مانند اسباب بازى روى أب شناورند، سعى دارم  به دنياى تخيل بروم  سعى دارم چيزى را نبينم ،  قلبم را لازم دارم ، ميل ندارم طپش أن زياتر شود ،بمن چه مربوط است كه إحساسات  مذهبيون از يك ماه قبل بجوش آمده وتمرين خودا هرشب يكساعت كنار گوش من انجام ميدهند ، بايد به چيز ديگرى بيانديشم ، صداى تلويزون كم شد دلقكها مانند عروسكهاى خيمه شب بازى با رنگهاى مختلف بالا وپايين  ميروند ،  بايد به الهامات شاعرانه ام پناه ببرم ، بايد در مورد شخصى بنويسم كه امروز ديگر وجود ندارد ، يك ارتباط ، يك وابستگى بين دو موجود از دو سر زمين  متفاوت  در اول جنبه عشق بخود گرفت ، سپس كنجكاوى  وحساسيت  ،  او عاشق حرف زدن وزبان ما بود بى آنكه چيزى بفهمد برايش شعر ميخواندم ، نميفهميد  ، از ميكده ميگفتم  يك بار ويا ياك مشروب فروشى برايش تداعى ميشد ، او سيماى حقيقى خودرا همان ماه اول نشان داد ، چند خون اشرافى در رگهايش جريان داشتند ، بلند قامت ، زيبا ، بمعناى واقعى ، گويى يكى از مجسمه هاى ميكل أنجلو از وسط واتيكان ،ًجان گرفته وباينسو پرواز  كرده بود ، هيكل او تراشيده  بدون نقص نامش طولانى و عجيب وغريب  همه اجدادش را به دنبال نامش ميكشيد ، عشق شديدى به خقيقت داشت ، اما ميدانست كه در ميان مردمى كه بايد زندگى كند حقيقتى وجود تدارد ،  حقيقت بينى مغرورانه كه تنها ميتوانستيم در ميان كتب قديمى أنرا پيدا كنيم ،  سخت  پايبند  شرافت بود وچندان از أن سخن ميراند كه گويى در آسمان زندگى ميكند نه در روى زمين بين أدمهاى گوناگون  ،طبيعتى إرام داشت كه بسوى تفكر واتديشه كشيده ميشد ، من خيال نداشتم كه اورا زير ذره بين روانشناسي بگذارم أنچنان عريان خودرا نشان داد كه من حيران ماندم ، اين واقعه بسيار دير اتفاق افتاد وخيلى زود هم با مرگ او به پايان رسيد ، قصه اش طولانى است هر بار كه ميخواهم بنويسم اول مقدار زيادى اشك ميريزم  وسپس دفترم را ميبندم ، 
    واگنر را ميپرستيد ، اورا خداى موسيقى ميپنداشت ، هرسال خودش را به شهر او ميرساند تا در مراسم يادبود او حاضر باشد ، 
    بياد اولين روزى افتادم كه با او برخورد كردم ، در يك رستوران با خانم “ژنرال” نشسته بوديم ومن خيره به بشقاب لبريز از روغن و ميگو و پاستاى  چرب وچيلى بودم وفكر ميكردم كه چگونه أنهارا ميتوانم بخورم كه ،كنار ميز ما ايستاد ، خم شد تا دست بانوى ژنرال راببوسد با ديدن او تكانى خوردم وناگهان از جاى برخاستم ،  خدا از آسمان به زمين آمده حال بايد باو تعظيم كنم ، او دست روى شانه ام گداشت وگفت بنشينيد ، بنشينيد ، من نشستم ، اما نه ننشستم روى هوا تاب ميخوردم صو رتم بر افروخته ، وپيكرم خيس عرق بود ، إيا درست ميبينم ؟ اين يك انسان است يا يك مجسمه زيبا كه از ميان عكسهاى بزرگ قاب شده رستوران بيرون جهيده است ،  نه ممكن نيست انسانى باين زيبايى آنهم در اين شهرك ديده شود او رفت ، عطر ياس را نيز با خود برد ومن خيره به ميگو ها كه حالا بنظرم هركدام يك خرچنگ ميماندتد ، خانم ژنرال يكريز  حرف ميزد ، من نگاهم به درى بود كه او در پشت إن پنهان شد ،… …..ثريا ، ايرانمنش /اسپانيا / 
    از دفتر يادداشتهاى روزانه .
  • ميان پرده ،
    يك نشست و رفع خستگى در خانه تكانى !!!
    گنجى در درونم بود  كه نميشناختمش ،
    آنرادرگوشه تاريكيها  ،پنهان ساخته بودم ،
    اين گنج را هنوز دارم 
    من هرشب ، به ديدارت  ميايم 
    با بهترين گفته ها ، لب بام تو ميتشينم ، مانند كبوترى غمگين 
    أواز  مرا نخواهى شنيد 
    من در گوشه اى در بيغوله ها ،به تماشاى تو مشغولم 
    گنج ،  من در سينه تو نميگنجد 
    تنها در أسمان. پنهانش  ميكنم 
     وكليدش را به فرشته عشق ميسپارم 
    درنزديكيهاى اين بيغوله ها ، صدايى نيست 
     أوايى نيست ، وهمه به بيدردبودنم 
    رشك ميبرند ! بيخبر از دردهايم كه بسته بندى شده 
    در گوشه اى بخاك فرو رفته اند 
    من هرشب ، به سراى تو سفر ميكنم 
    زخمهايمرازبتو نشان ميدهم 
    انگشتان تو بيحس ، وسرد 
     روى پيكرت افتاده است 
    من هرشب ترا فرياد ميكنم ، هنگاميكه درخواب 
    رويايى أنسوى درياها را ميبينى 
    امروز أوازه خوانان در كنارم با دهل ميخوانند 
    فردا با خيال تو به ماه سفر  ميكنم  وأواز ترا 
    أنسوى فراموشيها خواهم شنيد 
    امروز خسته ام ، فردا خواهم خنديد 
    ثريا ، اول ماه مارس ٢٠١٦ ميلادى 
  • ميان پرده 
     فراماسونرى ،درويشى
    از كران تا بكران لشكر ظلم است ولى 
    از ازل تا به ابد ، فرصت درويشان است ……”حافظ”
    آنچه حضرت حافظ در مورد درويشان سروده است  ويا ميگويد  ، انسانهاى وارسته اى بودند در گذشته كه پاى بر هفت اقليم گذارده  وپادشاهى دو  عالم را به پشيزى نخريدند همه زندكيشان  در رياضت وتفكر وتعمق ميكذشت ،همه هستى آنها يك ردا ويك پيرهن وشلوار يك كشكول ويك تبر زين  براى رفتن به راه مقصود وهرچه داشتند با هم تقسيم ميكردند ، اگر چه نان خشك مشكى أب بود ، ،نه درويشان محتشم امروزى كه در ميان مبلمان ايتاليايى وفرشهاى گرانبها زندگى ميكنند ، رفت وآمدشان  با اتومبيلهاى آخرين مدل وكشتى وهوا پيماست  ، ومريدان غير از كار گل ، باج  هم بايد  بدهند تا مانند گوسفند بتوانند در محضر آنان بع بع كنند ،
    براى سر گرم كردن ملتها راههاى فراوانى يافت ميشود  ، هر دين كه كهنه شود جايش را به يك دين وآيين جديد ميدهد ، براى آنكه اين بشر دوپا بتواتد سر جايش ميخ كوب شود ، هزاران  معبد ومسجد  ودير وخرابات سر بفلك كشيده اتد در آن بناهاى رفيع تنها چيزى كه گم شده خدا وخداپرستى است ، 
    امروز در كانال يو تيو پ چشمم به جوانى افتاد كه حدود شايد بيست وهفت سال بيشتر نداشت ، زير نام او  لقب پر طمطراق  دكتر وپژوهشگر  نوشته شده بود روى يك سن بزرگ ، با كلى تشكيلات مدرن ودر سالن مشتى خانباجى سياه پوش وبچه بغل ودر سوى ديگر برادرا ن متفكر وصاحب انديشه !!! نشسته بودند وايشان در باره شيوع ” كابالا” و “فراماسونرى ابراز عقيقده ميفرمودند كه سرانجام وختم همه آنها با به كلام وكتاب مقدس بر ميگشت ،از زمان قابيل كه هابيلرا كشت و كابالا همان  قابيل است وسر چشمه فراماسونرى از مصر توسط يهودا برادر يوسف به جهان ما سرايت كرده است و آنچنان كلمات وأيه ها را از ته گلو وغليظ تلفظ ميكرد  كه گويى نسل اندر نسل عرب زاده واز نوادگان پيامبر است ،
    خوب ! تا اينجا براى سر گرم كردن اين ملت بيشعور وآماده ساختن آنها به ظهور  ودشمنى با دين يهود كه خود سر منشاء همين دين اسلام است و از بين  بردن اسراييل  ، بما مربوط نميشود ، اما ، قرنهاى  متوالى است كه فراماسونرى از أيرلند واسكاتلتد  به فرانسه  رفت و خوب در حال حاضر لژهاى زيادى در سراسر دتيا در ميان حاكمين انان دارد اين چيز تازه اى  نيست ” كابالا” هم نوعى رونسانس ويا بهتر بگويم يكنوع رهايى بخشى ازفناتيسم  دين يهود است ،هيچكس به بشريت وتفكر او نمى اتديشد  بشرى كه در حال تجزيه وتحليل روح خودش ميباشد ، كسى به هنر وانسانيت فكر نميكند  بى اعتنا به تجزيه وتركيب اديان ميپردازند  ويرانى جهان وسوختن وآتش گرفت خانه ها وفرار گروهى ومردم صدها نفر در يك روز امرى طبيعى است ،خرافات ، جن گيرى ، فال وطالع بينى  وامروز نوعى بازى خطرناك با شعور انسانى دارد شكل ميگيرد ، در قرن اخير شاعرى نظير حافظ زاده نشد ، نويسنده اى مانند گوته ويا تولستوى. بوجود نيامد ، اثرى گرانبها وبياد ماندنى چاپ نشد ،تكنو لوژى جديد هر روز مانند برج ايفل بالاتر ميرود رچيز تازه اى براى سر گرمى اختراع ميكند  بى ترديد ديگر درسينه كسى  عشق مسيح يا مريم ويا ساير پيامبران جايى ندارد  أن مسيح كه به صلح وأرامشl ميانديشيد امروز در موزه ها   ويران شده بستن دهان  صاحبان عقايد رانديشه اولين چيزى است كه بايد با أن برخورد كرد  أنهارا  ا بايد طرد كرد ، از بين برد ، كشت ، نابود ساخت ، وبجايش چرندياتى از مغزهاى ويران  كمى سر گرم كننده  بكار ميرود .
    حال من چه بنويسم ، درباره كنت  با شنل قرمز وسياه ويا اسب زيباى او ويا تركيب صورت و لبان وهيكل او ،نه كسى أنهارا نخواهد خواند ، كنت اگر تبديل به يك كاردينال شود مجبورم جواب بدهم ، كدام كاردينال ؟! دركجا ؟ ،
    نه داستان در جاى ديگرى پنهان است ، بگذار ديگران بجاى من أنرا بپرورانند ، من تنها خاطره را مزه  مزه ميكنم بى آنكه به اراجيف اين قوم تازه گوش دهم ، او هم يكى از همين  ماسوريها بود !!! پايان 
    ثريا ، اسپانيا ، دوشنبه شب ، ٢٩ فوريه وآخرين روز ماه كبيسه  ؟!!!!!
  • داستان ٧ 
    نيمه شب است ، مانند هرنيمه شب از خواب پريدم ، كلمات در مغزم طغيان  كرده ، ياد ها وخاطره ها مانند هجوم زنبورهاى دور سرم ميچرخد ، ا ز كدام  واز كجا بنويسم ، بهتر است أن روزها را فراموش كنم ، از دوران إوارگى بنويسم ، از گردش دور كشورها وپيدا كردن  جاى امنى كه جوجه  هايمرا جاى  بدهم ،مانند يك عقاب تيز پر ، خشمگين ، سر خورده ، بيمار ، ناگهان با چند چمدان و جهار بچه كوچك قد ونيم قد عازم خارج شدم ،  او ميپنداشت يك هوس زنانه است اما من ميدانستم كه ديگر هيچگاه برنخواهم گشت ، 
     در هواى با رانى يك شب پاييزى بود كه تاكسى مارا از فرودگاه به جلوى أپارتمان  اجاره اى دريك خيابان متروك وخالى پياده كرد ، هوا ا بشدت سرد  بود ، باران يكريز  ميباريد ، أپارتمان از نوع قديمى كه ظاهر أنرا براى اجاره تزيين كرده  ظاهرا مبله شده بود ، بچه هارا نشاندم و بخارى برقى را روشن كردم  بوى گند سيم هاى سوخته وكهنه به مشام ميرسيد ،ًمهم نبود ، به أنهاگفتم : 
    نترسيد ، ميروم بيرون تا غذا تهيه كنم وچند ملافه نو بخرم ، خوشبختانه هنوز سوپرها باز بودند ، أنچه را كه بنظرم لازم بود خريدم ، واين در حالى بود كه همسايه ما از بهترين دوستان او بودند اما به آنها سفارش شده بود كه هيچ كمكى بمن نشود ، جناب تيمسار و برادرشان ، رياست اداره هفتم ساواك كه امور و سر پرستى  دانشجويانرا در انگلستان بعهده داشتند ، با كمال خونسردى كليد خانهرا بمن دادتد و گفتند سو پرها هنوز باز  هستند و ميتوانى خريد كنى !!!!  من انتظارى نداشتم أنها ترك بودند ، آنها قبلا سفارشات  را دريافت كرده بودند ، أنها حتى به بچه سه ساله من رحم نكردند كه از خستگى وگرسنگى ميان بازوانم بخواب رفته بود ، گويى يك طاعونى  به خانه آنها رجوع كرده است ، 
    دوسال گذشت ، دوسال در تنهايى  وگاهى پذيرايى از همان گروهى كه از ايران ميا مدند براى معالجه يا خريد وخانه من برايشان حكم هتل عموجان را داشت ، ، نه ، لندن جايى نبود كه بتوانم  با هجوم اين مسافران نا خواتده زندگى كنم ، به شهرستانى كوچ كردم ، بدتر شد ، در آنجا ديگر هفتگى يا ماهيانه اطراق ميكردند ، باز منقل ، ودكا ، بزن وبكوب وبرقص ،
    انقلاب شد ، ديگر اميد بر گشت وديدار مادر را نيز از دست دادم ، هنوز لباسهايم روى تختخوابم بود وهنوز نيمى از اثاثيه ، عكسها ، …….مهم نيست ، او گرسنه است بگذار بخورد ، بگذار فاحشه ها وخوانندگان را با خيال راحت بخانه ببرد ، أن خانه ديگر جاى من وبچه هايم نبود ،
    همه دارايى ما هزار پوند برد ،
    امروز كه در اين گوشه تنها نشسته ام و به أن روزها ميانديشم ،از أنهمه قدرت و انرژى وسر نترس خود در حيرتم ، أن نيرويى كه از اجدادم در وجودم به وديعه گذاشته شده بود ،  أن بى نيازى ، آن شهامت ، ،،،،،، 
    سالها گذشته ، قاره به قاره فرار كردم نه از ترس دولت ها يا مردم ، از ترس همسرم ، از دست كسى كه ميپنداشتم  شانه هايش برايم  تكيه گاه است از دست مردى نيمه ديوانه ، معتاد ، با أن صليب شكسته كه بر بازويش خالكوبى شده بود وأن چند علامتى كه بر مچ دست  او حك شده بود ، در طى هيجده سال در كشورهاى مختلف ألمان وأتريش چه خاكى بر سرش ريخته بود ، در كجاها وبا چه كسانى زيسته بود حتى يك زبان خارجى را به درستى فرا نگرفته بود كمى ألمانى ،،،،، ومن چه فريبى خورده بودم ، بخيال أنكه مردى تحصيل كرده ، مدير ومدبر محصول يك خانواده اصيل ، !!!! نه اصالت آنها خريدنى بود ، بى پايه بود ، خانواده اش هنوز در جهالت بسر ميبردند ،  يك مشت أدمهاى بى منطق و فناتيك ، 
    أن دوران خوشبختانه گذشت ، داستانيكه  بايد بنويسم هنوز شروع نشده است ، داستان از بعداز مرگ او  اتفاق افتاد ، در همين شهرك كوچك ، در گوشه همان دهكده ، زمانيكه در اوج تنهايى بودم ، سرنوشت در لباس يك ” كنت ” از خانواده هاى اصيل. وقديمى اروپاى شمالى درب خانهرا كوبيد ،
    همه كذشته ها پاك شدند ،ومحو شدند ، تنها او بود ودو چشم فروزانى كه مرا ميپاييد ، با قدى بلتد ، هيكلى ورزيده كه گاهى سوار بر اسب ، به دور خانه ام ميچرخيد ، من اورا از دور ميديدم ، در گمانم نبود كه روزى سرنوشت چه بازى شومى را آغاز كرده است ، كم كم داشتم نفس ميكشيدم ، كم كم داشتم چشمانمرا به روى زندگى ساده وبى پيراه خالى از وحود خاله خانباجى ها ومؤمنين درگاه دوازده امام ميبستم و به گلها ودرختان و باغچه ام دلبستگى پيدا كرده بردم ، 
    امروز ، در اين فكرم كه سرنوشت وحود دارد ، به هركجاى دنيا كه فرار كنى ، سرنوشت قبلا ميرود وجا مييگير  ودر انتظارت مينشيند ، راه فرار ندارى ،،،،،،
    إمشب  اين شعر  شادروان نادر نادر پور به ذهنم رسيد: 
    ” اى زندگى ، اگر آخرين فريب تو نبود ،ترا رها ميكردم …. بقيه دارد 
    ثريا ، اسپانيا ، دوشنبه 
  • ميان پرده 
    دلم گرفته ، هواى خانه تاريك است ،
    هو اى بيرون نيز تاريك است ،
     دلم گرفته ،
    ايوانى نيست تا به آنجا بروم وعطر گل ياسى 
    كه نيست ، ببويم 
    گلها نيز خودرا پنهان ساخته اند ، گلها نيز ” دستورى ” 
    سراز خاك  بيرون مياورند 
    بوى مرگ ، بوى نامردمى، بوى اسارت ، 
    همه جارا  فرا گرفته 
    ًسيرك به را ه ميفتد ، درون سيرك تنها مردان سيه پوش 
    با سر نيزه هايشان 
    ًتكه هايى را كه بريده اند ، به تماشا ميگذارند
    كودكان ، امروز با سرهاى  بريده بازى ميكنند
    سروهاى قد كشيده تنها روى. گورستانها ايستاده اند 
    هركدام يك انسانند ،
    آنكه ميداند ،ميميرد ، آنكه ميخواند ، زبان ندارد 
    وأنكه نميداند ،ايستاده در پشت يك ديوار سربى ، 
    وآنكه ميخواند از بيراهه هاى ” حله” بر ميگردد
    وآواز شب مردان  ” حلب ” را به ارمغان مياورد ،
    امروز ، همه را فراموش كرده ،  
    لباس ابريشمى سپيده ، اورا  از راه حله به پله هاى بلند  راهنمايى كرد ،
    دلم گرفته، 
    بوى ادار همسايه از سوراخ ديوار بجاى بوى گل سنبل
    نوروز را معطر ميكند ،
    ثريا ايرانمش ، يكشنبه ٢٨ فوريه ٢٠١٦ميلادى 
  •  داستان “٦”
    ملت ما وايرانيان ، مردمى عجيب و يگانه هستند ، امروز را نميدانم ، امادر أن روزها من ملتى را نديده بودم كه اينگونه نسبت به تا ريخ وگذشته خود بى اعتنا باشد ، بيشتر به اجدادشان و خاك مرده هايشان ميازيدند ، دروغ در ذاتشان وبا خونشان عجين شده بود ، كمتر أدمى را ميديدم كه حتى با خودش رو راست باشد ،  در زمانيكه انقلاب سفيد شاه ومردم بوقوع پيوست ، زمينها بين زمينداران تقسيم شد ، شاه ديگر أن شاه جوان دوست  داشتنى ومهربان وپدر ملت نبود او ملكه  تازه اش خودرا از مردم جدا كرده وخدايگان شده بودند ، بيشتر چشم بخارج و اظهار نظر أنها داشتند تا داخل  ،ًمردم ابدا داخل أدم حساب نميشدتد ، حكومت تنها در دست يكنفر خلاصه ميشد چه فرمان يزدان چه فرمان شاه راه سومى هم وجود نداشت ، وبدتر از  همه زمانيكه دست به قانون أساسي برد وانحلال مجلسين را  نيز بخود اختصاص  داد  ديگر چيزى براى ملت باقى نمانده بو د حتى غرور ملى نيز ازميان رفت وسرانجام اين شد كه ميبينيم ، ملكه مانكن دنيا شده بود ، عكس پشت عكس او در مجلات خارجى به چاپ ميرسيد ، پول نفت سرازير شده و مانند علف  جلوى مردم ريخته شده بود  جنوب شهر به بالاى  شهر انتقال پيداكرد وبالاى شهر به كوهها صعود ميكرد حضور بوتيكهاى مد و چشم هم چشمى و امكان خارج رفتن براى مردم أسان شد كسى ديگر سر زمين خودش را نميشناخت  اما ميدانست پاريس چند خيابان دارد ، أنها كه پيش بينى. ويرانى مملكت را داشته وبو كشيده بودند چمدانهاى پر پول را بخارج بردند. وخانه وزمين خريدند ، بقيه هم در ميان خود مانند كرم ميلوليدند ، 
    جشن هاى دوهزار وپانصد  ساله وجشن هاى تاج گذارى همانند يك سيرك دنيارا متوجه ايران كرد ، غرور شاه از حد  گذشت ،بيمارى سرطان  باو حمله كرده بود ، ملكه براى خود دربارى در دربار شاهنشاهى ايجاد كرد اما ظاهرا همه چيز بأمر. اعليحضرت بود وبنام او تمام ميشد ، باقيمانده هاى قاجاريه  با سر وصدا سرزمين وارث پدرى خودرا ميخواستند ، مردان تازه به دوران رسيده وتازه از شهرستان أمده  چند تا دختر سبيلو وزشت و چكْ وچملاق أنهارا گرفتند تا پيوند بازار با دربار ميان ديگران نيز رونق پيدا كند ، 
    من در محبس خود  تنها از طريق مجلات وخانم هاى شيك وأقايانيكه بمنزل تشريف مياوردند با دتياى خارج آشنا ميشدم ، بيشتر سرم درون كتابهابود و اشعار شعرا و موسيقى ،تا اينكه روزى يكى از كارمندان همسرم بمن تلفن كرد ورگفت : 
    بيدار شو ، تو هم پشتت را ببند ، همه دا رند از قبل همسرت ميبرند وضع ماليش حسابى است ،
     خنديدم وگفتم ، مگر ميشود از اين جيب به أن جيب چيزى را منتقل كرد ، من چيزى كم ندارم ، ( درحاليكه همه چيز كم داشتم ، أزادى )  بيمار شده بودم تر س ووحشت مرا در بر گرفته بود نفس تنگى وحساسيت به خاك همه پوست بدن ودستهاى مرا دچار بيمارى كرده بود ،  هميشه ديگران بخانه ما ميامدند. من جايى نميرفتم ، از مردم وخيابان واهمه داشتم ، دكتر برايم داروى   ضد ديپرسيون داد ، اما فايده اى نكرد ،تنها همسرم ترحم ديگران را بر ميا نگاهت   كه : اين يكى هم ديوانه از أب در آمد ،  
    ما نيز از أپارتمان كوچك خود حالا به بالاى شهر أمده برديم ، در يك دهكده كوچك وخاكى كه كم كم داشت تبديل به يك شهر ميشد ربه مركز شهر متصل ، عده اى شهرستانى در كوچه هاى أنجا خانه هاى ويلايى  ساخته بودند ، بيشتر أنها كارمندان شر كت نفت. بودند كه از اهواز وأبادان به تهران نقل مكان كرده كم وبيش يكديگرا ميشناختند ، در محله ما تنها يك مغازه اغذيه فروشى متعلق به يك ا رمنى بد عنق بود كه با همسرش آنجارا اداره ميكردند ، نه قصابى ،نه نانوايى ، ونه مغازه اى  تنها يك بقالى كوچك بودوريك معاملات ملكى كه بعدها شهرت مالك اين معاملات ملكى بالا گرفت ودر رديف رجال زمانه!!! قرار گرفت وسوداى وكالت  مجلس را در سر ميپروراند  ، او قبلا بچه باغبان خانه يكى از اشراف بود من خيلى كم از خانه بيرون ميرفتم ، هنگاميكه هم مجبور بودم براى خريد يا ميهمانى در ركاب آقا باشم ابدا توجهى به اطراف تداشتم ، برايم همه چيز يكسان بود از آسمان وزمين همه بيزار بودم تنها دلم ميخواست به اطاقم پنهاه  ببرم وبخوابم ،  اين بيقيدى من باعث شد كه اطراف همسرم عزيزم را فواحش ، خوانندگان تازه كار  ، وقوم خويشهاى  خودش بگيرند و بقول مرحوم مادرم اورا بجوند ،برايم مهم نبود ، تنها يك نيرو هر روز در من قوت ميگر فت ، : بايد راه فرار را پيدا كنم ، أنهم بخارج . 
    در ايران  نه امنيتى داشتم ونه امكان أنكه بچه هايم را ببينم بمن داده ميشد ،بازها تا نزديكى دادگاه طلاق هم رفتيم اما در دادگاه ، همه حق وحقوق ونگهدارى بچه ها باو ميرسيد ، او هم بيميل نبود كه اين جدايى جامعه عمل بپوشانند ، مثلا زنان أزادشده، حق راى داشتند سفير ميشدند وزير ميشدند ، اما نه در خانه من ، در خانه من همه چيز كنترل ميشد حتى جيبها ولباسهايم ، هرروز يك نگهبان بعنوان ميهمان در خانه اطراق ميكرد ، خواهر زاده ها، برادر زاده ها ، خواهران همه نورچشمى  و عزيز كرده . و برادر بزرگ از بالا دستورات را صادر ميكرد . وهمسرش مانند جادو،گران عهد عتيق مشغول شستشويى مغز اين مردان  بود ، با خنده هاى دروغين و ژستهاى شازده وار و برخ كشيدن باغ  بزرگ بابا شازده ، با پاى چوبى . ….بقيه دارد 
    ثريا ، اسبانيا ، يكشنبه 
  • داستان 5

    میل ندارم وارد جزییاتی بشوم که هم خودم را خسته میکند وهم درد مضاعفی روی سینه ام میگذارد کم وبیش در نوشته های قبلی تکه تکه رنجهارا  رویهم تلمبار کرده ام ، شب از هجوم خیالات خوابم نمیبرد ، امروز به نگاه کردن به کسانیکه دور حیوانات جدید جمع شده اند  واز بوی تعفن آنها لذ  ت میبرند  وافسانه ساز خویشند  احساس میکنم که حقیقت کم کم گم شده است.من بانتظار آن نیستم که  روزی این نوشته ها  برای من تاجی به ا رمغان بیاورند  یا خدای ناکرده منهم درردیف نویسندگان قرار بگیرم وسکه هایی درون جیبم روان شود، خیر . تنها حقیتی تلخ یک ملت وزندگی گیاهی اورا ترسیم میکنم ، حقیقت تلخ زنانی که زیر پنجه عقابی بنام مرد دست وپا میزنند وقربانی میشوند ، من خود عقاب بودم طعمه را به دهانم گرفته بودم ودرصدد تکته تکه کردن او روزها را درانتظار  میگذراندم ، من هنگامیکه اورا دیدم عشق دردلم زبانه میکشید برایم مهم نبود کی وچکاره وپسر کدام دلال یا دزد ویا تاجر است ، اما او مرا برای آن انتخاب کرد که درپشت سرم پنهان شود ومانند یک موش دزد شبها با جیبهای پر بخانه برگرددد ومانند رباخواران دوران دوزخ بشمارش سکه هایش بنشیند ،  درحال حاضر میدانم که نقادانی در سراسر دنیا دارم  کسانی که مرا تحسین میکنند وآن کورها هایی که تحمل من وحقیقترا ندارند وبه تحلیلم میبرند   ،  روزگاری عقیده ام بر آن بود که نام هرکسی  سرنوشت ساز زندگی اوست اما امروز این باور غلط را نیز از خود دور ساخته ام ، هرکسی با دستها وافکار وهمت خود میتواند تمام موانع را از جلوی پایش بردارد ، از هیچ چاه وچاله وسنگ کلاخی هم واهمه نداشته باشد ، دیو ودد دردرون خود ماست میتوانیم آنرا بکشیم ومیتوانیم باو غذا برسانیم اورا بزرگ کنیم وسرانجام خودمان طعمه شویم .
    امروز نوشته ها وسر گذشتها از تاریکیها بیرون میایند  دستکاری میشوند برای مد روز  وسپس بنفع ( کسانی) تنظیم میشوند وسپس به چاپ میرسند ، من امیدوارم نیستم که روزی این نوشته ها بدون دستکاری ویا ریاکاری چاپشده وبه دست کسانی بیفتند که میل دارند بدانند  ما درآن زمان چگونه میزیستیم ؟! .
    این زندگی و داستان یک انسان است ، ومبارزه او با سرنوشت ، همین ، نه بیشترطی مراحل دردناکی زندگی را گذراند  وامروز از آخرین  پرتو درخشان  چشمان وآخرین  تیره مغزش  کمک میگیرد  تا بنویسد با این امید که همه چیز را به حقیقت روی صفحه بیاورد .
    در حال حاضر ادمهای زندگیم عده ای مرده اند ، عده ای هنوز زنده  وکسانی خودرا پنهان کرده اند  ونیمه جان با چهار دست وپایشان  با کمک داروها ومواد مغذی  به ستون بی بنیاد زندگی آویزان شده  خیال ندارند  آنرا رها کنند  میل دارند بیشتر بمانند تا خون جوانان  وبه یغما بردن  مال دیگران  بتوانند  چند صباحی  دیگر  به زندگی نکبت  بارشان  ادامه دهند  وسرانجام روزی از پای خواهند افتا ذ/
    روزگاری  دور در موقعیکه هنوز خیلی جوان بودم نویسنده ای داشتیم ( بنام ، ذبیح اله منصوری) این شخص مثلا تاریخ نویس بود اما هرچه را که مینوشت نه ماخذ  داشت ونه حقیقت همهرا از ذهن خودش میساخت گاهی هم یک نام خارجی بر بالای صفحه نوشته هایش میگذاشت که مردم تصور کنند  واقعیت دارد . کتابهای او هنوز به چاپ  میرسند اما همه افسانه وساخته وپرداخته ذهن خود او بود مانند سینوهه !!! . و کشف نور حضرت صادق  که باعث ساختن دوربین  وگالیله وغیره شد !! مشتی بیسواد هم در وطن من باین موضوع دامن زده وآنرا برای پخش به سراسر دنیا فرستاده اند !!! تا خود واسلامشاان  واسللافشانرا خوب جا بیاندازند .
    اما من آنچهرا که شاهد بوده ام ، دیده ام ، وبر خود من یا اطرافیانم گذشته دراینجا به رشته تحریر در میاورم ، وبر این امر معترفم که هرچه از دل بر آید ، لاجرم بر دل نشیند .
    من وارد جزییات نمیشوم . بیشتر چیزهارا گاهی در قالب یک داستان یا یک نوشته در وبلاگم قرار داده ام اما این حکایت حکایت دیگری است ……..بقیه دارد
    ثریا اسپانیا . شنبه/

  • داستان .4

    امروز دیگر هیچ چیز در این دنیا  برایم مهم نیست ، روز گذشته که با اتومبیل برای خرید به سوپرهای زنجیره ای میرفتم ، همان  کوچه های نکبت و همان رنگهای آبی وسبز وزرد وقرمز  پایین شهرتهران ،  بنظرم مجسم شد دود  وبخا راتومبیلها وهوای مه الود بیمارم ساخت ، بیاد آن روزها میافتم که بخانه سکینه خانم  در جنوب شهر وخیابان شهباز میرفتم تا با التماس اورا برای کمک بخانه بیاورم مستخدمین بعناوین  مختلف ناگهان عیب میشدند  ، آن شب کذایی تازه سماورراروشن کرده ومی خواستم یک چای بنویشم خانه لبریز از اثاییه رویهم انباشه ظروف ناشسته کثیف درون آشپزخانه مادرم هنوز چمدانشرا باز نکرده میخواست برگردد ، سر زنشهای او بیشتر مرا میازرد ،بیرون از خانه تاریک بود هیچکس نبود همه جا بیابان بدون تلفن هم نداشتیم  تنها یک شبگرد پیر بایک چماق درب خانه ایسناذه بود ، من بودم با سه بچه کوچک که بزرگترین آنها دوازده سال داشت ، اتومبیلها بیرون از خانه پارک بودند ، نمیدانستم دراین کوچه غریب واین بیابان آیا میشود اتومبیلهارا بیرون گذاشت ؟ به آهستگی رفتم  تا اتومبیل  کوچک خودم که جلو بود وپژوی تازه خریده ایشان درپشت سر ؛ شاید بتوانم هردورا به درون خانه زیر آلاچیق جای بدهم وداشتم به درون میامدم که دیدم از پشت سر نوردو چراغ قوی بچشم میخورد . گمان بردم پلیس است ، شاید بتوانم از او کمک بگیرم واتومبیلهارا به داخل حیاط ببرم ، او دراطاق خوابیده بود یا ظاهرا خودش را  بخواب زده بود ، اتومبیل پشت سرم ایستاد ، آه فرشته نجات رسید ، مهندی ” نون” به همراه همسر مهربانش ، برایم غذا آورده بودند ، 
    مهندس اتومبیلهارا به درون برد واتومبیل کوچک خودش را پشت درب خانه گذاشت وباتفاق همسرش به درون آمدند ، گفتم چای حاضر است بچه ها هم چیزی خورده اند اما دختر کوچکم شوکه شده از دیدن دو گوسفندی که جلوی چشمش کشته اند حالش چندان خوب نیست ، آنها نشستند  ، هنوز چای را درون استکان نریخته وبه آنها تعارف نکرده بودم ، ناگهان درب اطاق خواب بشدت باز شد ، او مانند یک هیولا با چشمان قرمز درحالیکه نیمی از پیراهنش بیرون از شلوار گلی و خا ک آلوده اش بود آمد جلو وگفت :
    عموی من نازه مرده وتو باید دراین قصر زندگی گنی؟؟؟ خنده خودرا فرو دادم ، قصر ، باین زندان میگوید قصر شاید همان زندان قصرباشد .
    چه ارتباطی دارد عموی تو مرد متمکن ومتمولی بود که بایک دختر شازده عروسی کرده بود تازه چهل روزهم گذشته چه ارتباطی این خانه با مرگ عموی تو دارد تو اسباب کشی را شروع کردی ، اینهارا باخودم میگفتم اما سکوت کردم ، درب اطاقرا آنچنان بهم کوبید که همه ساختمان به لرزه درآمد .
    بچه ها بیدارشده مانند جوجه میلرزیدند .
    میلی به کتلت خوشمزه خانم مهندس نداشتم ومیلی به حرف زدن نداشتم تنها نگاه ترحم آمیز آنها بمن کافی بود که از زندگیم سیرشوم .
    هنوز بقایای گوسفند  ان درون حیاط ریخته شده بود وهمنوز آشپزخانه بوی خون میداد ودل من میلریزید دراین بیابان بدون هیچ دوست وآشنایی در این زندان خاکستری ، با این مرد نیمه دیوانه مرد هزار چهره . 
    صبح زود صبحانه بچه هارا دادم وآنهارا راهی مدرسه وکودکستان کردم خوشبختانه اتوبوس تانزدیکی خانه میامد ومن آنهارا تا سر کوچه میبردم وتحویل راننده میدادم چون کوچه پرار قلوه سنگ وخاک بود . اطرافم همه بیابان ، 
    کرکره ها در اطاقها مرا آزار میدادند انگار دریک دفتر معاملات املاک نشسته ام ، آشپزخانه آهنی هدیه شرکت اسپید ، یخچال کلویناتور، هدیه  شرکت فیروز ، اجاق هشت شعله بزرگ با دو منبع پنجا ه لیتری گاز هدیه ثابت پاسال !!! چراغهای نئون چوبی بر دیوارها هدیه شرکت لوستر شعله خاور ، آه خدایا آیا دربیمارستانم یا تیمارستان ، اطاقها با رنگ خاکستری وجای قفسه کتابهای من هنوز خالی با همان مبلمیان دست دوم  قدیمی که از زمان پدرش وهمسر اولش بجا مانده بود ، نه ، این زندگی من نیست ، یا آنرا میسازم یا ویران میکنم ، هارت وپورت ترا هم که موقع مشروبخوری به یک حیوان مبدل میشوی بنوعی میخوابانم ، هنوز جوانم ، قدرت روحی دارم قدرت جسمی دارم وهنوز با یک کلام هزاران نفر را بخدمت خواهم گرفت مرا پر دست پایین گرفتی بدبخت نوکیسه وتازه به دوران رسیده ، من از خاندان مردی هستم که سرش را برای آزادی از دست داد ( میرزا آقاخان کرمانی) تو اورا نمیشناسی ، تو غیر از چند دلال ومعامله گر اوستا نجار و تقی بنا  چند پیر زن وچند زن فاحشه کس دیگری را نمیشناسی معلومات توتنها درحد بالا رفتن ارقام بانکی وسود وزیان است دست تو دائم درجیبت هست وداری سکه هارا میشماری اگر مثلا به سبزه زاری برویم  توبجای لذت بردن از هوای دلپذیروسر سبزی درختان وچمنزار دردلت میگویی اگر اینها طلا بودند چه قیمتی داشتند ؟ ….
    بقیه دارد 
    ثریا / اسپانیا / 
  • آن پرنده 
    بقيه داستان 
    أن پرنده كه روى شاخه هاى عريان درختان ، 
    إوازش را  پنهان كرده بود ، 
    آن پرنده ، كه در كوهستانها بر فراز قله ها 
     دشتهارا زير بال خود داشت  
    اكنون بال پروازش ،شكسته  بود 
     در گنج قفس ، چشمانشرا بسته بود ، 
    رهگذران در اين گمان بودند كه مرده است 
     پرنده مرده ، بى أزار است 
    قفس أهنى، با رنگهاى مرده خاكسترى 
    او در فكر فرار بود 
    ———
    خانه از بتون وآرمه وسنگ ساخته شده بود ، با درب بزرگ آهنى خاكسترى ، ديوارها خاكسترى ، اطاقها بدون پرده تنها با كركره جلوى نور أفتابرا ميگرفتند ، أشپزخانه نيمه كاره آهنى به رنگ خاكسترى ، در ب زندان بسته شد ونگهبانان به نوبت جا عوض ميكردند ، تازه به أن خانه رفته بوديم هنوز لباسها وبسته ظروف وسط حياط بود كه با كاشيهاى خاكسترى تزيين شده بودند ، باغچه خشك با چند شاخه رز ويك درخت كوتاه ماگنوليا ، هنوز عرق تنم خشك نشده بود ،دختركم بسرعت خودش را به من چسپاند  وفرياد زد كه بع بع بع  كشتند ، خون ، خون ، ،،،، زبان بچه. دوساله بتد أمده بود  فورا خودم را به أن آشپزخانه لعنتى  رساندم ، زرين خانم مشغول تكه تكه كردن گوشتها گوسفند قربانى وتقسيم بندى أنهابود ، بچه در بغلم ميلرزيد اورا به اطاق تاريكى بردم ، اطاقهاى كه با پنجرهاى آهنى خاكسترى باز وبسته ميشدند وتنها پنجره رو به يك حياط باريك داشت كه به زير زمين منتهى ميشد ، صداى وحشتناكى از زير زمين  بگوش ميرسيد ، موتور خانه كار ميكرد ، جاى استخر   تبديل به أب انبار شده بود كه أبرأ به لوله هاى ساختمان ميرساند ، هنوز أب براى نوشيدن نداشتيم ومجبور بوديم از خانه هاى شهرى با منبع أب بياوريم اين أب انبار هر هفته با تانكر أب كه از بيرون مي أمد پر ميشد و هرماه تانكر گازوييل  موتورخانهرا تغذيه ميكرد ، هزارمتر مساحت زمين بود كه سيصد. پنجاه متر أن زير بتا رفته بشكل زشتى اطاقها را ساخته بودند چهار اطاق خواب ، سالن وناهار خورى راهروى بزر گ بيقواره بدون نور كه بايك درب كشويى  با شيشه هاى  رنگى بين دو اطاق و آشپزخانه   قرار داشت كه آشپزخانه ودوا طاق ديگر. را از هم جدا ميساخت  نور راهرو تنها ازيك پاسيو كه چند بوته  گل نامطبوعى  وزشت أنرا پر كرده بود ، تامين ميشد ، خانه نور نداشت با أنكه همه اطرافش خالى بود ، تنها يكى دو خانه كوچك در كنار ما قرار داشت ، نقشه اى كه من داده بودم براى ساختمان چيز  ديكرى بود البته دستور برادر بزرگ بود  واين بناى بيقواره كه بيشتر به زندان وشكنجه گاه شبيه بود  تا يك خانه راحت مرا دچار پشيمانى و پريشانى ميكرد ، بانوان وأقايان با هداياى ارزان قيمتشان  براى ديدار خانه جديد أمدند  ودر انتظار كباب ودل جگر  وأبگوشت گوسفند قربانى تخمه ميشكستند وإقايان عرق مينوشيدند ، منقل لبريز از ذغال در ميان راهرو دودش به هوا رفته بود ، قبل از من ديگر وابسته گان فرشها ا پهن كرده وچند صنلى  راحت گداشته بودند در انتظار ناهار وكله پا چه  وكباب دنبلان ،بچها در اطاقهايشان پنهان شده بردند زير چادر وال نازك مادر بزرگ ومن حيران از ديدار اين جمعيت بيدرد كه حتى مجال ندادند من اثاثيه را  باز كنم ، ( او ) قبلا حسابى خودش را ساخته بود حال مانند يك بجه يتيم وسط باغچه ولو شده بود ودسته دسته اسكنهاهارا از جيبش بيرون ميريخت و فحاشى ميكرد ، سپس ميگريست  كه أهاى فلان فلان شده ، تو براى پول من أمدى ، أهاى فلان فلان شده ها شما مرا براى پولهايم  ميخواهيد ، من وبچه ها به درون اطاقهاى زندان خاكسترى رفتيم ودربها را  قفل كرديم چون ميدانستيم عاقبت اين  مستى بكجا ميكشد  خانه ايكه او دستور  ساختنش را داده بود بيشتر به درد يك معمار ميخورد كه در آتيه بتواتد روى آن چند طبقه  بسازد ، يكى از اطاقها درست روى موتور خانه قرار داشت كه زمين آن هميشه داغ بود ، مقدارى هم فضاى مرده بين راهرو واطاقها  ايجاد شده بود ، گنجه هاى گود بدون قفسه بندى ، 
    او مانند يك حيوان بيمار وسط باغچه داشت زوزه ميكشيد ومن نگاهى به ديوارها كه بارنگ خاكسترى رنگ شده بود مينگريستم ، أيا اين مرد ذره اى ذوق  ندارد ، آيا زيباييهارا نميشناسد ؟ اين موجود مفلوك  وبدبخت كه با كمك ديگران بر صندلى مدير كلى نشسته ، حال مانند يك سگ زخمى وسط حياط ناله میکند ديگران  مشغول انبار کردن شكمشانند و كسى نميپرستد که  صاحبخانه كجاست ،؟؟؟؟ بقيه دارد ، 
    ثريا ، اسپانيا ، جمعه