Category: General

  • روزگار سپهری

    تمام دیشب در خواب اشعار سهراب  سپهری را زیر لب تکرار میکردم ، شاید تنها شاعر معاصری بود که ضربه ای به رژیم قبلی نزد وتنها شاعری بود که سر درون گریبان خودش داشت با آب وعلفش سرخوش بود ، تنها شاعری بود که قطار سیاست را دیدکه خالی میرود ودانست آنچه حاکم بر سرنوشت هاست همان سیستم » بانکی « است ساعت هفت بیدار شدم دوباره بخواب رفتم   وامروز در این فکرم که من به کدام فرهنگ میاندیشم ؟ کدام فرهنگ پر بار ایرانی که زن را به پیاز تشبیه میکند و میگوید خواهر پیاز باش نه سیب زمینی  !!! ، به خنده وتمسخر گویندگان تلویزیون این دیار میاندیشم که حال از زیر فرهنگ دیکتاتوری درآمده با شورت  کوتاه وسینه بند درخیابانها میکردند وبه ما میخندند  ما ( برقه پوشان) فرق روسری با بورقه را نیز نمیدانند .
    نزدیک به چهل سال است که از کسوف سیستم جهالت میگذرد وما همچنان در پی بند کیف » گوچی« ویا شال گردن ایوسن لورن مرحوم هستیم !!! گمان نکنم که انسان آنهم انسان این زمانه بتواند از تجربه ها درس بگیرد ، ( مگر خود من گرفتم؟) هنوز تا هنوز است دست بر دل نهاده وفریاد میدارم !!!  .
    این روزها در سر زمین ما اگر هر کسی در دیار دیگری انسانی را بکشد در ایران یک خیابان یا یک کوچه جایزه دارد ، دیگر امکان ندارد کسی بفکر آن باشد که بتواند زبان وفرهنگ را نجات بدهد ، اقوام یکی یکی میخواهند قبیله های خودرا بسازند در گذشته هم همین بود قبیله ، در قبیله ای که من وارد شدم میدانستم وصله ناجوری هستم که به لحاب پر برکت آنها دوخته شده ام  در میانشان شاهزاده بود ، لرد بود لرد زاده بود ، تیمسار سپهبد سر لشکر و غیره بودند ، پس مانده نصیب من شد منهم اورا بیرون انداختم دهانم را شستم وحال در این گوشه به ذکر مصیبت نشسته ام ، بامید یک شانس !!! کدام شانس ؟ حساب بانکی ات چند رقمی است ؟ زمینهایت کجاست ؟ اتومبیلت چه مارکی دارد ؟ لباسهایت را ازکدام مزون میخری؟  بقول عبید زاگانی در قم »عمران« نامی را کتک میزندند که در اسم او هم عمر بود  وهم الف ونون عثمان جای داشت !!! حال منهم بفرمان سرنوشت باید کتک بخورم  چرا که نامم ث دارد ی والف ور همه اینها مرتکب جرمند ! کسانی در خشت خام سر نوشت مرا دیده اند که یک جادوگر مرا جادو کرده است !!! من سالهاست در انتظار باطل کردن این جادو نشسته ام امنا بیفایده است .
    بیاموز ، ای تبعیدی ، بیاموز ای ره گم کرده ،
    اگر سوار بر اسب ابلق خود نشده بودی
    امروز دراین سوئ دیوار نبودی ،
    برخیز اما ، قبل از آنکه دیر شود 
    بر خیز ، سرزمین درحال مرگ است 
    تردید؟ سر زمین من نیست ، سر زمین  من قرنهاست گم شده 
    زیر آوار ها ، وخاک زمان ، 
    میایستم ، در انتظار باد 
    بسیارند که برخیزند ، جوانان ، نو رسیده ها
    کسی هست که روزی به همه چیز سامان میدهد
    برای حقوق ما زنها  ، 
    الان هنگام سکوت است  هنوززمان فریاد نرسیده 
    همه دچار رخوتند ، واسیر شهوت 
    باید بیاموزم که در زندان پیری ، چگونه باید زیست ؟
    ونترسید 
    من در اطمینان خویش فریاد برمیدارم 
    برای کسی که میخواهد ………….
    میحواهد چی؟ اشعار پورنوی شبانه بیشتر  به مذاق این نور سیدگان خوش میاید تا سرودئ از سر زمین مادری!!! .
    ودیشب تمام شب اشعار سپهری را زیر زبان میخواندم :
    دستانترا میگشایی  ، گره تاریکی را  میگشاید،
    لبخند میزنی ،  ریشه های رمر میلرزد 
    مینگری ،  رسایی چهره ات  حیران میکند  ، بیا ، بیا ، با جاده پیوستگی  برویم…..پایان
  • نامبر وان !

     در روزگار پيشين ، در ايران يك  سلمانى داشتم ، كه گاهى هم با ورق ويا
    قهوه فال ميگرفت ،مشتريان فال او بيشتر از مشتريان سلمانيش بودند ، زنى بلند وباريك با موههاى رنگشده همسر يك جناب ستوان دوم ،
    روزى داشت ضمن شستن سر يك مشترى ، ميگفت  دراين دنيا دست به هركارى  كه ميزنى بايد نامبر وان باشى ، اگر دزد ميشى ، دزد بزرگ ، اكر قاتل ميشوى نامبر وان واگر فاحشه ميشوى باز نامبر وان ، من تنها گوش ميدادم چون در هيچ يك از اين سه رشته كار نكرده  بودم ، غمهايم آتقدر عميق بودند ،غصه هايم  آنقدر بزرگ بودند كه ابدا ميلى نداشتم باين حرفها گوش بدهم . 
    در طول زمان بمن ثابت شد كه او راست ميگويد ،  امروز ليست دزدان نامبر وان دنيارا در تمام رسانه ها پخش كردند ، چه كسى خجالت كشيد؟!  از نخست وزير بريتانياى  كبير تا آن ميمون تازه كار ايرانى همه سرمايه هاى كلان خودرا  كه از دزدى هاى  نامبر وان  به دست آورده بودند به ” پاناما” برده اند كدام داد گاه ميتواند آنهارا محكوم كند ؟ خودشان قانون گذارند . 
    ميرسيم به فرهنگ مرده و بدبخت ايرانى كه همه افاده و تكبر ايرانيان به فرهنگ پر با رشان بود ، آنهم زير دست وپاهاى پا اندازان ، قاچاقچيان وقحبه هاى  از كار افتاده دارد نابود ميشود ، 
    خانمى را از قديم  در لندن  ميشناختم يعنى آنكه معرفى شده  شهرت خوبى ! داشتند به همراه خواهرشان وگروه دوستانشان ، بكار شريف قديمى مشغول بودند در لباس دكوراتور داخلى بيشتر مشتريانشان  را نيز اعراب تشكيل ميدادند ، كم كم رستوران باز كردند ، در پس پرده ديگرى بود ، حال امروز سر پرستى  كانون بزرگ فرهنگى را دارند !!! كانون فرهنگ ايران چسپيد به دولت جيم ،الف ، اما كارش را به دست خانم هاى شريف داد ،اينها نامبر وان بودند  ،زپر تو هايشان يا معتاد شدتد و يا برگشتند به كشور ودر همانجا فوت شدتد ، 
    امروز مصاحبه يكى از اين نامبر وآنها را  در يوتيوپ ديدم شاخ در آوردم با چه وقاحتى  از خانواده فرهنگى خود ومناسبات با. خوانندگان بزرگ كه امروز زير خروارها خاكند ، از تخصيلاتشان در فرانسه وايتاليا !!! ميگفتند  ، چه پر ابهت نشسته بودتد ! بگذريم ، بياد مرحوم دوست وهمكارم در سازمان شهر وروستا افتادم اين بيچاره در كانال  نامبر سه بود و آخر عمرى مردى را پيدا كرده بود كه برادر يكى از خوانندگان معروف بود ، باو گفته بود كه من در سازمان ملل ” اونو” كار ميكردم زبان فرانسه ، انگليسى ،اسپانيايى وكمى ايتاليايى هم بلدم !!! اما اينجا براى هر عملش ميبايست يا پسرش يا يك زن مراكشى ويا من بدبخت همراهش باشيم تا مترجمى كنيم بياد يكى از همكاران همين بانوى عفيفي افتادم كه ايشان در ايران جزو دسته نامبر سه بردند ، سلمانى داشتند سپس دست به تجارت وخريد وفروش لباس زدتد هنرشان قبلا آرتيستى بود !؟ لابد ايشان هم گوشه اى از اين فرش فرسوده فرهنگ ايرانى را گرفته اتد وچاى دم ميكنند ويا پاى سماور نشسته اند ، بياد لعبت والا افتادم كه در سكوت دارد جان ميدهد  اگر كسى شايستگى سر پرستى هنر وفرهنگ ايرانرا در خارج داشت ، او بود ، رفت ، پنهان شد ،فلج شد كسى از او يأدى هم نميكند غيراز چند دوست  تزديكش به راستى والأبود ، . 
    بلى ! نيمه شب است ، از ساعت سه بيدارم ، سرفه أمانم را بريده به ناچار ميروم اين آشغالهارا ميبينم ويا ميخوانم نميدانم آيا بخندم يا گريه كنم ! من در هيچ رشته اى نمره نياوردم غيراز حماقت ها وساده دليها ، بقول خود كرمونيها هنوز خلوت بلخم يعنى ديوانه اى در بلخ !!! نه ! حسادت نميكنم دلم براى فرهنگمان ميسوزد كه چه بى ارزش شده ، بو گر فته ،من اينجا چكار ميكنم ؟ ميروم بهترين اشعار شاعرانمانرا ميابم وبه مردم معرفى ميكنم ، چند نفر هم يك يا دو انگشت وچند به به وچه وچه برايم ميفرستند،  نوشته هايم را پنهان كرده ام تا به دست اين موجودات نيفتد ونابود نشود ، بهتر است ، چه بسا نويستدگان وشاعران قرون گذشته هم دچار همين مشگل بوده اند ، بتهوون براى سنفونيهايش ده تا چهارده شيلينگ اتريش ميگرفت تا بتواند مخارج بيماريش را بپردازد هفته ها گرسنه بود اما كمر خم نكرد ، او نميتوانست بخودش دروغ بگويد ويا مردم را فريب بدهد ، او جاودانه شد  نامبر وآنها؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هيچ. توده اى از زباله كه با يك باد منفجر ميشوند واز هم ميپاشند ، پايان 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب سه شنبه ،٥/٤/٢٠١٦ ميلادى .
  • هوا، هواى باران است

    هوا گرفته ، بغض آلود ،
    نه ميگيريد  ، نه ميخندد، 
    دلم گرفته ، باغچه كوچك من كه ‘
    بسوى دانايى باز ميشد 
    ًاينك ، تاريك است 
    بز ها به كوه رفته اند ، گوسفندان در محراب نشسته اتد 
    گاوها  مشغول  كاشتن بذرند ! 
     باغچه كوچك من ،ً جاى گره خوردن احساس من 
     با زمبن است ،
    از پله هاى سنگى هر روزه پايين ميروم
     با سبدى  لبريز از اندوه 
    خانه من تاريك است ، چراغى در أن نميسوزد 
    كوچه ما اما روشن است !!! 
    برده ها با بادبادكهايشان ، جلو قبله خداى شيشه اى نشسته اند ،
    وفقها بر سر بالين فقرا ،مشغول خالى كردن كوزه آب آنها هستند
    قاطران با كلاه خود آهنى ، نيزه آهنى ، بر پشت الاغ خود
     در كنار دون كيشوتهاى زمانه ميرانند 
    ودر أنسوى دنيا ، درشهر ما چراغانى است 
    روى كلوتهاى  خاكى ، كنار فرشهاى ابريشمى دستباف 
    مگسان  كوچك اما راه عبورشان  بسته است 
    عروسكهاى محجبه با هم آغوشيهاى شبانه 
     روانه مسجد ميشوند 
    آنها از پله هاى شهوت بالا رفته خالى شدند 
    حال ميروند تا پر شوند 
    پله هاى سنگى و طولانى. كه هر روز أنهارا چند بار 
    ميپيمايم ، برايم أواز دلتنگى سر داده اتد 
    هوا ،بس غمگين وتاريك است 
    وچراغى  در خانه همسايه نميسوزد 
    آجاق او نيز خاموش است
    و ،  
    من به جفت گيرى دوكبوتر ى ميانديشم كه 
    روى بام من تخم گذاسته اند ، يكى از آنها هرشب 
    جفت خودرا ميخواهد ، 
    با أوازى غمگين ، ………ثريا 
    ” و….. نام اين دختر ثريا كن بياد دختر من ” !!!! نامى شوم و بى سرنوشت.
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، دوشنبه  چهارم آپريل  دوهزارو شانزده ميلادى .
  • روزهای سرگردانی

    تیتر بهتری پیدا نکردم ، همین روزهای سر گردانی ، زندگی در مرگی  یا مردگی، با قوانین وسیستم نوین برده داری ، آدمها عوض شده و زمان عوض شده نسلی از میان رفته ونابود شده نسلی جدید جای آنرا گرفته  ونسلی که از میان آن ممکن است روزی آتشی شعله بکشد ، کهنه پرستان سیستم کمونیستی هنوز محکم به برچسب هایشان آویزانند ومانند چوب پنبه در بطری هر آن ممکن است بر زمین بغلطندند ، دیگر حوصله ام پس از چهل سال سر رفته سی وهشت ساله هرکسی در گوشه ای نشسته باد در آستین انداخته با کت وشلوار واپل های گنده سر شانه وپوشت وکراوات ویک میکروفون خودرا راهنمای بندگان وبردگان میدانند ، فراموش کرده اند که در گذشته چه آتشی سوزاندند وچه کثافتی بودند امروز با بالا رفتن سن وگذاشتن ریش وچند تار موی چسپیده ویا یک کلاه گیس  عالم متفکر شده اند ، ما هم در گوشه ای ایستاده تماشا میکنیم  کاری از ما ساخته نیست تماشاچی هستیم نه هورا میکشیم ونه فریاد گویی متعلق باین دنیا نیستیم ، گویی از سیاره دیگری مارا بجرم گناهی به زمین پرتاب کرده اند ابدا بشکل اینها نیستیم نه دروغ میتوانیم ببافیم ، نه فریب بدهیم ، نه دزدی کنیم ونه خود فروشی ، محکم مواظب روح خودمان هستیم بدرک که مارا نخواهند  ماهم چندان میلی نداریم که با آنها شریک وهمراه باشیم ، خودرا داریم ، طبیعترا داریم ، ودلهای لبریز از مهر وعشق و مهربانی ، همین برای ما اعضاء کوچک فامیل کافی است . طبیعت تنها محرم رازمن است وتنها واقعیتی است که از او درس میگیرم ومیپرسم . وگاهی هم میترسم .
    امروز تنها هستم ، هیچ دوست وآشنایی دراین دنیا ندارم ، همه را کنار گذاشتم حوصله ادا واصول وافاده هاایشانرا ندارم زمان، زمان آنهاست که با تمدن  جدید!!!! همراه شوند من همانگونه در پوسته ولاک خودم نشسته ام ومیدانم که آفتاب چه رنگی دارد وراز فصلهارا میدانم ، 
    زمانیکه عاشق باشم ، خودرا خوشبخترین انسان روی زمین میدانم ، وزمانیکه قلبم خالی شود ، بیمار میشوم ومیل بخواب درمن قوت مگیرد ، همیشه عاشق بوده ام ، حتی عاشق یک گلدان کریستال زیبا ! خوب میدانم که دراین نوشته ها  به درستی نتوانسته ام تصویر خودرا به نمایش بگذارم هرکسی از ظن خود یار من میشود وسپس راه فرارا در پیش میگیرد ،  آرزو میکنم ایکاش نقاش خوبی بودم اما هیچ شدم هیچ ، نوشته ها هم برای خود سر نوشتی دارند کسی نمیداند که این نوشته ها بکجا میروند چه کسانی آنهارا میخواند  وتا چه حد مقبول طبع صاحبدلان قرار میگیرد ویا مطرود آنهاییکه هیچکس وهیچ چیزی را غیر از خودشان قبول ندارند ، میل ندارم از دیگران بنویسم اگر  داستانی درباره کسی مینویسم در جایی دیگر پنهان است یک پرونده پنهان  یک واقعیت بدون بردن نام ونشانی چون بعضی ها هرگز ارزش آنرا ندارند که نامی از آنها برده شود ویا نشانی از آنها نقش کنم .
    زندگی بسیار دشوار وسخت است برای کسانیکه نمیخواهند به حقارت روح تسلیم شوند ، باید محکم ایستاد در مقابل سیل وطوفان ولجن ها وخزه ها وجلبکه هایی که به دست وپاهایت میچسپبند وسخت از تو جدا میشوند ، برای من  برتری وبزرگی  تنها خوبی است  هرجا که خصلت خوبی وجود نداشت درآنجا  آنسان خوب هم وجود نخواهد داشت نه انسان خوب ونه انسان بزرگ  بت های میان تهی  که انبوهی پست را تشکیل میدهند وسپس منفجر میشوند .
    آه ای انسان، تو خود  کمک خویش باش ، ومن خود کمک خویشم وخویشان . پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا. یکشنبه  3 آپریل 2016 میلادی  برابر با 15  فروردین 1395 خورشیدی!
  • يك روز ديگر ، هم …..

    بر گشتم ، دوباره به تختخوابم ، چاى داغ با عسل ، أب ميوه بطرى أب  ،بخارى روشن و
    باد  وطوفان بيرون ، بمن ندا دادند كه بهتر است در تخت بمانم ، 
    روز گذشته در خيابان باد خوردم ، سردم شد ، ” او” داشت چمدان  ميبست ، ديگرى ميگريست ، سومى اتومبيلش از كارافتاده بود ،چهارمى بچه تبدارش  را به دكتر ميرساند
     ، ” بگشاى پنجره را كه بهار جشن اقاقيارا كرفته است “””
    ” نه ، ابدا بهاران  را دوست نميدارم  ، او هم بامن  سر لطفى ندارد ، من وطبيعت زبان يكديگرا خوب ميفهميم ، كتاب سرگذشت بتهوون را كه رومن رولان نازنين نوشته بود وعمو محمود آنرا ترجمه كرده با امضاء  وخط زيبايش باز كردم ، 
    آوه ، حضرت بتهون ، تو هم مانند من سرماى خوارى ها وخودخواهيهايترا تحمل ميكنى  اما سر فرود نمياورى ، چقدر بزرگ و با عظمتى ، تو شانس  آنرا داشتى كه در سرزمين وزادگاهت موسيقى را فرا بگيرى در زادگاه من مرسيقى ،ًحتى نواى آسمانى تو حرام است ، اولين روزيكه كه بكلاس پيانو رفتم ونامم را نرشتم تا درسهايم را شروع كنم ، با كتك وقشقرك مادرجانم بخانه برگشتم  ” نه ! مطربى كارخوبى نيست ”  دومين بار كه به كلاس باله مادام  ” كورنلى” رفتم باز سر وكله مادرجان پيدا شد با كمك دايه مرا بخانه كشاند ” اگر ميخواهى جنده ورقاص شوى ، چرا ديگر پول ميدهى ”  ومن هيچى  نشدم ، ميخواستم هنرهاى زيبا ودكوراسيون  را بخوانم ،. خير شوهر بايد شوهر كنى يك دختر نجيب هيچگاه وارد اين كارهاى مردانه نميشود ، مادرم يك زن  ايلياتى بود و شوهر نقش اول را در زندگيش بازى ميكرد  ، 
     نه ! من ، هيچى نشدم ، مانند بز افخش سرم را پايين انداختم و شدم بانوى خانه دار ، 
    اهه !!! من زن مطبخ  و پيش بتد بسته نميخواهم ، بايد بروى دانشگاه ، بايد زبان ياد بكيرى ،  حيران بين دو فطرت ودو فرهنگ …..
    نه ، هيچى نشدم ، امروز در گوشه اين اطاق روى تختخوابم گاهى طرف چپ ميروم ، گاهى طرف راست ، تلويزون سوخته روبرويم  دهن كجى ميكند ، اگر ميتوانستم درونش يك پوستر زيبا ميكذاشتم ، لباسها درون ماشين لباس شويم تلمبار ، من راحت لميده ام وقصه حسين كرد را ميخوانم . ويا چرند مينويسم ،
    نه ! جناب بتهوون من هيچى نشدم ، چون شانس ترا تداشتم كه چند ژنرال دربارى دوست من باشند ريا در سر زمين  عشق و موسيقى رشد كنم ، دريك كشور زوار دررفته  پر از خاك وهواى كفيف واتومبيلهاى قراضه با هزاران فيس وافاده مردمش واينكه ذره بين به دست بگيرند و سلولهاي پيكر بقيه را بشمارند ،
    چند شاعر پيزورى  وافيونى ، چند نويسنده ترياكي و هزاران حرف وحديث ، دنياى كلاه مخملى ها ونشمه  هاى شهرنو ،
    امروز ترا ميخوانم وميستايم ، كلماترا زير  زبانم مزه مزه ميكنم با چه شورى و در پرده دلفريب رويا قيافه عمو را  ميبينم  پشت ميزش تشسته زير انبوه كاغذها مدادها  ماشين تحرير كوچك وراديوى جيبى اش وفولكس واگن گوچكش  كه درون خانه  پارك شده ، سخت مشغول  كار است وهمسرش  در ميهمانخانه. روى مبلهاى  سنگين كار چين را پارچه  سفيد كشيده وظروف چينى را درون ويترينش به نمايش گذاشته اما ميهمان هارا در آشپزخانه پذيرايى ميكند روى صندليهاى پلاستيكى سفيد ، 
    عمو حسرت خانه  مرا دارد ،  ميگويد چقدر انسان در خانه تو أرامش پيدا ميكند ، وتو هيچ چيزى را پنهان نميكنى ، برايم موزيك ميگذارى ،
    آه روانت شاد ، أيا كسى اينروزها بياد تو هست ؟ پسرت ،؟ دخترت؟ 
    بلى عموجان ، امروز منهم مانند تو تنها وفرارى هستم از دست  دنيا ومردمش ، با خودم گفتم : 
    ابدا ميلى بماندن در اين دنياى كثيف وآلوده ندارم ، عشق را ببازى گرفته اند ، أنرا با ماهيچه ايكه در شلوارهايشان تكان ميخورد ،يكى كرده اند  ، نه ، كم كم دچار تهوع شده ام  ،
    اى كدامين شب تاريك ، بگشاى يكدم  آن مژگان سياهت را ،  
    پايان 
    ثريا ، اسپانيا ، شنبه 2/4/2016 ميلادى ، ١٤/١/١٣٩٥/
  • نقش حسرت

    نقش حسرت هاى بيهوده ، براى قدرتى كه ازدست ميدهم ، ايكاش ميتوانستم بيشتر با واژها پيوند داشته باشم ،اما واژها هم مانند من غريب افتادند ، درميان “چادرهاى طلايى ، سوارى هاى  طلايى ، زنجيرهاى طلايى” حكومت طلاست هم طلاى سياه هم زرد وگاهى سفيد ، در عوض لبان همه تشنه است ، جانها فرسوده خاطر ها  پريشان  ، 
    اين تنها كارى است كه كرده ام وميكنم ، چرا؟ نميدانم ! براى چه كسى ؟ نميدانم  مانند أن است كه يك مصرى امروز با خطوط هيرگليف اشعارى در وصف نفر تى تى بنويسد ! به گودال تا ريخ فرو ميرود ، روزگار سكس و طلاست.
    ايكاش فرزند ديگرى بودم ودر خاك ديگرى زاده ميشدم ، اما أيا باز سر نوشتم همين بود؟ ايكاش زاده در عصر ديگرى بودم ، از بدو شروع خلقت انسان وتكامل او كه بسرعت شكل گرفت تا امروز ، دنيا همين بوده است ، از عصر فرعون تا خاكستر نشيننان وچادر نشيننان بدوى كه امروز با كورسى ها، طلا گرد شهر ميگردند وحقارت روحشانرا به نمايش ميگذارند ،
    من در آسمان أبى وپاك يك شهر كوچك در كنار أبشارى كه از دامنه كوهها سرازير ميشد زاده شدم ، آنروز نه من ونه اطرافيانم نميدانستند كه گذارم باز به كنار يك أبشار ميافتد كه ساختگى است ، نگاهى به أسمان ميكنم ، نه! اين أسمان من نيست ، ومن در هفت اقليم جايى ندارم ،هرچه هست مصنوعى ، كاغذى وزر ورقى است ،همه چيز براق است !! 
    پس سفر ميكنم به دنياى گذشته ، پلى ميسازم از عشق ، وبياد شبهاى درازى ميافتم كه شور عشق خواب  را از چشمانم ميربود ، با سكوت شب ، گويى از خود جدا ميشدم ، فا رغ از همه تلخيها وشيرينى ها  وواقعيتها ، غافل از بيش وكم با محيط اطرافم أشنا بودم وبا عشق أشنا تر ، هنوز دنيا باين كثافت اديان ألوده نشده بود ، وهنوز انسانيت حاكم بود پر ميكشيدم مانند مرغ كوه قاف به دوردستها  ميرفتم ، عجب سر نترسى داشتم ، وچگونه مردان زير پاهايم خورد ميشدند ، مانند فندقى  پوك ميشكستند ،  شهر افسانه هاى رنگا رنگ و قصه ها ى شهر فرنگ مرا به روياها ميبرد ،
    چه هوايى را تنفس ميكردم وچه أرامشى ،تا روزيكه ديدم از أن خود نيستم ومسئول موجودات كوچكى هستم كه بي أنكه خود بخواهند در تنه من جوانه زده ودر حال رشد هستند ، نه ! جايشان در سربازخانه هاى  اجبارى نبود ، جايشان در مطبخ  همسر بى اختيارى هم  نبود ، آنها تكه هاى من بودند ،چيزى را  به آسانى نميپذيرفتند ، در سيمايشان  يكنوع بيزارى ، گوشه گيرى ودورى از جماعت مومنين  ميديدم ،  وگاهى چشمان پرتمنايشان كه اشك در آن حلقه زده بود و درخواست داشتند كه بايد از أن محيط فرار كنند ، به أسانى  در چشمانشان ميخواندم كه در سر هواى پرواز  دارند ،  ، بى هيچ سئوالى وبى هيچ جوابى در سكوت به دنبالم روان شدند ، خوشبختانه زر پرست نبودند ، عشق برايشان حرف اول را ميزد  ، تجارت  هم در قاموسشان نبود ، …..
    امروز آنها خوشحالند ، پركشيدند  بسوى لانه هايى  كه ساختند و سپس : 
    مرسى مامان ، كه مارا نجات دادى ،ً
    آنها رفتند هركدام خانه ولأنه وكاشانه خودرا دارند ،ىمن مانده ام ،مشتى ورق پاره بنام يادداشتهاى روزانه !!!!! زندگيم. درنگى است بين دو مصرع نرم وآهسته ميايد وخاموش ميرود ،خوب ديگر وقت خواب  است ومرغ شب با حق حق خود ندا ميدهد كه بخواب ، ” فردا روز ديگرى است وامروز ديروز بود كه رفته ” پايان  . 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، سيزده نوروزى  ١٣٩٥ برابر با اول أپريل ٢٠١٦ ميلادى. 
  • فصل ديگرى

    اين فصل تازه ايست ، فصلى بى بها ، بهايش  داده اند ، 
    اين فصل ديگرى است كه گرمايش  دروغين وسرمايش. نا پايدار
    ، فصلى تركيب يافته از ” باد” هيچ درك صريحى  از زيبايى در أن نيست 
    گلها مصنوعى ، خوابها كوتاه ، درختان بيمار اما. استوار 
    خوابهايم هرشب ، به رنگ صورتى اند ،
    هيچ تناسخى با أب و أفتاب ندارند ،همه يك رنگ 
    در سر بالإييها  وطرح هاى پيچ پيچ  خيابانها 
    به دنبال چيزى يا كسى هستم ،
    كسى آشنا نيست ، 
    همه در حال دويدند 
    روزهاى كذشته ، به هزاران زبان وولوله به پايان رسيدند ،
     هر چه بود خالى از اصالت
    نورها ، رنگها از افق به افق ديگرى ميرفت 
    آوازها از دور دستها گنگ ومبهم 
    همه يكپارچه سرودى ميخواندند 
    بشارت دهندگان ، بهمراه تسبيح هايشان 
    به مصاف آفتاب  ميرفتند ،خاموش 
    زندانها ، اما پر هيجان ، يكى ميميرد ، ديگرى أزاد ميشد
     ،سومى مادر را در آغوش ميكشيد 
    من بانتظار تصوير خودم ، در يك ألاچيق صورتى 
     كه در روياهايم ديده بودم ، نشستم ، به تماشاى اين شلوغى ،
    از خواب صورتيم پريدم وپاى به دنياى واقعيت گذاشتم 
    دهانم تلخ، قهوه ، تلخ ، و…
    از فردا زندگى روى غلطك آهنين  ميلغزد 
    چقدر تنهايم ، چقدر تنهايم ، چقدر تنهايم 
    ديگر ميل ندارم رازم را با تو در ميان بگذارم 
    اين گنج  را به دست ديگرى ميدهم ،
    كه ارزش تملك خاك  وباد وباران را ميداند 
    واز اين دنيا خيلى دور است 
    ثريا ، اسپانيا /  بعد از ظهر روز پنجشبه  ١٢ فروردين ١٣٩٥/
  • خصلت بزرگ بودن

    چه تيترى را انتخاب كردم ! آنهم در زمانيكه خصلت آدمهاى بزرگ به چربيهاى دور شكم وپشت گردنشان است ،  در چند روزيكه بسترى بودم ، كتابهاى زيادى را ورق زدم ، بعضى ها آنقدر ريز نوشته شده ويا رنگ مركب أنها رفته كه به سختى ميتوان خطى را خواند ، از بوى گند دنيا وأدمهايش دلم بهم ميخورد ، همه جا بو گرفته هواى اطراف ما سنگين است واز أزادى وأزاد بودن تنها چند مجسمه ويرانه بجاى مانده ، ميل داشتم سرى به قهرمانان كذشته بزنم تا نفسى تازه كنم ، خيابانهاى ر درخت وكوچه باغهاى زيبا كه درختان ميوه روى ديوارها با غمزه خوابيده اند ، زندگيهاى امروز براى ما سخت ودشوار است ، وبشر به حقارت روح دچار شده ، ويا در تنگناى خود خود خواهيهايش گرفتار است ،  امروز ديگر قهرمانى بوجود نخواهد أمد نبردها  و زد وخوردهارا ومبارزه ها اغلب بدون نتيجه . وتنها در چهار ديوارى اطاق مدفون ميشوند بدون هيچ افتخارى ، نويسندگان به دستور ناظران مينويسند ، وخيلى كم. از انسانها روى به كتاب مياورند بازى با جملات  شنيع  وخود أزارى بيشتر رواج دارد براى من قهرمان كسى است كه با انديشه هايش پيروز ميشود نه با كشتن وسربريدن وبر تخت نشستن ودستور صادر كردن ، من براى برترى و بهتر بودن هـيچ نشانى غير از مهربانى نيافتم ، خاطرات كودكى كم كم بفراموشى سپرده ميشوند و خاطرات جوانى بخاك سپرده شده اند، امروز من در انتظار هيچ پاداشًى نيستم وميلى هم ندارم كه مدال افتخار بمن بدهند ، من آنچه ا كه انجام دادم نه بخاطر كسى بود ونه براى آنكه ديگران برايم هورا بكشند ، براى نفس عمل بود ، در روزهاى تيره وتاريك تنها با قلم وكاغذ ودفتر ونوشتن سر گرم بودم وهنوز هم هستم ، گاهى غم واندوهى به سراغم ميايد بسرعت أنرا دفع ميكنم ،  من انسانى صبورم وميدانم كه در پشت هر بدى خوبيهايى نيز خفته است ، گاهى شادمانى هاى خودرا از دست ميدهم وفرياد بر ميدارم كه حتى  يك روز طبيعت بمن شادمانى اعطا كند اما به روز نميكشد تنها لحظه اى وتمام ميشود اگر بخواهم بنويسم روزگارى  طولانى  است كه مزه يك شادى واقعى را نچشيده ام  در انتظارهم نيستم گاهى براى لحظه اى يك شادى كوچك دردلم مينشيند و بسرعت مانند يخ درون سيه پرحرارتم ذوب ميشو ، آب ميشود ، اما اشك نميشود ، زمانى اشك ميريزم كه ميدانم اشتباه كرده ام ، همان اشك ندامت ، من يك انسان واقعى كه با حقيقت رشد كرده ام ، نميتوانم با شهر عياران  وعياشان  وخوشگذرانها همرنگ ويا جوش بخورم هر حركت ناشايست يا دروغى مرا در مقام دفاع بر ميانگيزد ، خوشبختانه اين روزها كمتر با اين اشخاص بر ميخورم و خوشبختانه
    زادگاهم را كم كم فراموش ميكنم ، برايم هم مهم نيست آن انسانها كه در آنجا زندگى جانورى خودرا ميگذرانند حد اقل  بايد يك سه  تا چهار قرنى از روى خاكشان  بگذرد تا بتوانند شكل انسانى بخود بكيرند  آنها مانند رباط راه ميروند ، سجده ميكنند وهمان لذتى را كه از سجده كردن ميبرند در ميان عياشيهاي خود  أنرا ميابند ،  در اين مدت چهل سالى كه در غربت بسر برده ام أنهايى كه ديده ام همان رباطها ويا أدمهاى گمشده كه ديگر نه خودرا ميشناسند نه سرزمينى كه در أن بسر ميبرند ، كمتر كسى را ديده ام كه از اينهمه نعمت و آسايش وآزادى كه در اطرافشان هست استفاده كرده وبه عمق زندگى پى ببرند همه ميخواهند ثروتمند شوند تا بزرگ جلوه كنند مهم نيست اين ثروت ازكجاتامين ميشود ، بهر روى خيلى از مرحله گذشتم ،اما به راستى دلم براى بتهون تنگ شده ، زندگى نامه ها و آثار بزرگان كمتر در دسترس است مرسيقى كه از راديو پخش ميشو نيمه كاره ، درعوض ساعتها در باره فلان طراح مد وفلان جراح پلاستيك سخن رانى ميكنند ،مجال نيست تا بيشتر بنويسم ، بهتر است كه ننويسم چيز مهمى وجود ندارد الان مهمترين مسئله بشر شكم است وزير شكم وقطر واندازه باسن وكمر وسينه و….. ساير چيزها . 
    اروپاى كهنه ،بو گرفته ومتعفن ، أسياى ويران وخونين ، امريكاى ورشكسته وگرسنه و تنها عده اى خاص حاكمند بقيه محكوم ، پايان . 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، مارس دوهزارو شانزده ميلادى . 
  • بخشش

    امروز ، نميدانم چرا ناگهان بياد او افتادم وچرا ناگهان زير لب گفتم ( ترا بخشيدم)  امروز توانستم از جاى برخيزم و توانستم  دوش بگيرم وتوانستيم خودم صبحانه امرا آماده كنم ، بياد پير زن بيچاره افتادم ، ايكاش بر ميگشت ، برايم نعمتى  بود ، 
    امروز ، زير دوش  به همرا ه اشكهايم ، گفتم : 
    همسر عزيزم ، ترا بخشيدم ، از خيلى قبل ميبايست اين كاررا ميكردم اما درون سينه ام سياه شده بود ، امروز با ديدن اين كفتار ها ولاشخوران  ودر مقام مقايسه  ميبينم  او يك فرشته بود كه بر بالين من حاضر شد ، به تمام أرزوهايم مرا رساند ، من أرزوى چندانى نداشتم ، تنها  خود اورا ميخواستم ، اما او در دو   قالب انسانى شكل گرفته بود ، دكتر جكيل ومستر هايد ومن نميدانستم خود واقعى او كدام. است ، أرزوهايم خيلى كوچك بودند ، مثلا چند صفحه موسيقى ويا يك گرام !!! يا چند كتاب ،ًكتابخانه بزرگى بر بالاى تختخوابم  ساخت ، براى نوارها وصفحاتم جاى مخصوصى را سفارش داد پيانوى  بزرگم در گوشه راهرو خاك ميخورد ، تمرين گيتار ميكردم  ، !!!   خانه لبريز از ميهمان بود ، همه اروپا ر ا گشتم ، بهترين لباسها از گرانترين مزن هاى دنيارا پوشيدم بهترين وآخرين اتومبيلها زير پايم بود  در بهترين كلوپها عضو بودم ، و….. ، اما خود او نبود ، وبدون او ، من هيچ بودم ، يك كبوتر تنها ، و گويا تنهايى سهم زندگى و تنها مونس منست . 
    امروز ناگهان فرياد كشيدم كه : ترا بخشيدم ، امروز روز بخشش است ايكاش بودى و نوه هايترا خوشحالتر ميكردى شايد أن شيطانرا تيز  فرارى ميدادى ، با كمك عروس زيبايت ،
    او بلند بالا، زيبا ، خوش لباس و من مورد حسادت تمام زنان  شهر بودم ،  مانند يك بچه لوس در كنارش راه ميرفتم  واو بهانه هايمرا  بر أورده ميساخت . 
    نشد، نشد، اورا بردند با حيله ها ودسيسه ها ،تنها بخاطر ثروت او ، ومن تنها ماندم ،
    امروز به هر خاشاكى  دست ميأويز ميشوم ، تا شايد بتوانم أن روزهاى درد ناكم را فراموش كنم، دوران سختى بود ، آنقدر سخت بود كه امروز خودرا أزاد ميپنداريم  ورها وخوشبخت !!!! 
    حوب ، اورا بخشيدم ، اما چيزى عوض نخواهد شد ، تنها من راحتر نفس ميكشم و آن كينه ونفرت ديرين  از درونم پرواز كرد و بيرون شد 
    ديگر در من فرياد نيست ، ديگر آن پروازهاى عصيانى  ودروغين خودرا فراموش كرده ام ، زير فواره اميدوارى ايستاده ام  ورهايى را أرزو ميكنم  . پايان ( خصوصى ) 
    ثريا ، اسپانيا ،30/3/2016 /ميلادى 
  • بيمار

    پيكر خسته ام را ميكشم ، در چهارراه فواره هاى تنهايى ،
    من ، در اين ميدان نبرد  ، تنهايم ،
    صدايم بگوش مستان  شبانه نخواهد رسيد 
    من ريشه فريادم ،  وفرياد را ميسازم از درون سينه تا گلو  ،
    و…آنجا خاموش ميماند 
    اى رهروى شبانه ، پركن  ساغرت  را از  عشق من 
    با تو هستم ، اى چوب خشك سوخته در هرم خود خواهيها 
    من همه دستها ، همه. پيكرم وچشمانم  عشق ميخوانند ،
    أنرا گداى نخواهم كرد ، 
    در سر ميدان ، وبازار خود فروشان  ، ميتوان ببهاى ناچيزى 
    أنرا خريد 
    من ، فواره تنهايم را در بر ميگيرم و به أتش تب دوشينه ميانديشم 
    مرگرا صدا ميكنم ، 
    باو كفتم برايم دوازده  ستاره بگذار 
    و با ستارگان آسمان همان ( غوغاى ستارگان ) را خواهيم خواند 
    قايق من ، در كنار خورشيد لنگر ميكيرد 
    انوار طلايى خورشيد   مرا نورانى خواهد كرد 
    واز اوج ستارگان ،
    به روسپيان روى زمين  خواهم خنديد ، خواهم خنديد
    آن اسكلتهاى زنده كه راه ميروند ودوران ناپاكى روحشان را 
    طى ميكنند ،
    در كدامين عصر باز خواهم كشت ؟ 
    در كدامين عصر پاى بر زمين پاك خواهم نهاد ؟ 
    به راستى ، در افق اين تيريگها  ودر انتهاى  اين غريبى ها 
    آيا ساحران عصر هنوز زتده خواهند ماند؟ 
    وأيا بازوان عاشق مرا  قطع خواهند كرد ؟ 
    در ميان چهارراه شهر روى سنگى سپيد ،جاى پايم خواهد ماند 
    وآن قفس روبرويم را خواهم شكست ،
    پايان 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا . بيست ونهم مارس ٢٠١٦ ، در بستر بيمارى !!!!
  • هذيان

    شب سختى بود ، شب بدى بود ، 
    گردباد تنهايى وتب، كرد باد ، طوفان ،
    شعله هاى أتش ، در حريم وفضاى بسترم 
    دست بسوى سيلابها دراز كرده بودم 
     كه جهان را با خود ميبرد ، 
    شب آشفتگيها بود ، شب دردها بود وتشنگى ،
    بياد درختان بودم كه با تبر تيز تبر زن بخاك مياستادند 
    درختان هزار ساله ، با تبر يك بز پير ،
    چه كسى بفرياد اين خفتگان بى زبان ميرسد؟
    بياد ” شب بيداد” انسانى بودم كه أرام أرام ميرفت 
    بى آنكه دست در دست كسى بگذارد ،ً
    مردى از تبار مردان دلير خراسان ، قمرى غمگينى ،
    كه بيصدا ميخواند ،ً و آرام ميگذشت 
     شب. بدى بود 
     شروع سال بدى برد ، همه چيز با نكبت شروع شد
     با خبرهاى شوم ،
    اينك منم ، من ، در بستر تنهاييم ، 
    در انتظار صبحى روشن ،
    تيرگى شب را سرودى كردم 
     وبه صبح بشارت دادم و أنرا به روز روشن گره زدم 
     تا كى؟ نمي دانم 
     آواز فواره مصنوعى ، با نور مصنوعى وأبهاهاى كف آلود ،
    از دردستها بگوش ميرسد ،،
    نگاه بيقرارم بر لب باغچه نشسته 
    ولبان تشنه ام در انتظار آبى خنك ،
    پايان ،
    ثريا ، دوشنبه 
  • گم شده گان

    آنروز كه ميان خيل دوستان ، ايستاده  و گفت: 
    ما ، براى نجات بشريت از دست ظلم ميجنگيم !!! 
    آيا امروز را پيش بينى كرده بود ؟  تشك نرم ومخملى  را از زير پاهايش كشيد ، تشك پاره شد ومشتى خار وخاشاك و قلوه سنگ بر سر او وديگران ريخت ، او ، آن قهرمان كوچك كه هنوز سى سالش نشده بود روياى سردارى را در سر ميپروراند  او وهمپالگيهايش ،  بما وعده روزهاى شيرينى را ميدادند  ، اين روزها از زندان قزل قلعه وزندان قصر شروع شدند وسپس آوارگيها ، نا أراميها  ، آيا او واقعا با نفس باغچه آشنا برد ؟  آيا ميتوانست صداى زمزمه برگهايشان زير وزش طوفان را  بشنود ؟  بطور قطع ويقين ، خير ، تنها چند جير جيرك  اطراف او  وز وز ميكردند وصبحانه او ” كله پاچه وشيردان ” شد وتشنگيش را با ” ودكا” رفع ميكرد  وهمه چيز تمام شد ، 
    جهان چرخيد ، سالها آمدند ورفتند ، خاكستر او در گوشه اى از يك ده متروك  درون يك قوطى حبس شده وهيچكس يادى از او نميكند . 
    در عوض. اوباش ، چاقو كشان ، دزدان ، پا اندازان  بر تخت نشستند ، وراه آنها همچنان ادامه دارد . جنگ بر ضد سرمايه دارى  !!!! جنگ پشه با حبشه ! جنگ گنجشك با فيل ، …..
    من ، ما ، و قربانيان ديگر كه چندان ميل  نداشتيم با نو أوران امروز هم كاسه  شويم در آوارگيها ، به دور خود بى هدف ميچرخيم . 
    من بياد سرو خوش قامتى هستم كه در ذهنم أنرا ساخته وپرداخته  ام ،  واز ياد ميبرم تنهايى خودم را ،بشوق عشق از خواب بر ميخيزم ، به كنار باغچه متروك  ونمناكم ميروم تا شايد صداى زمزمه گلها و برگها را بشنوم ، نه! همه چيز وهمه جا خاموش است ، چراغهاى كوچك وكم نوروزى از دوردستها سو سو ميزنند اما هيچ نورى مرا بسوى خود نميخواند ، زندگى ما آدمهاى مضحك شبيه رباطهاى شده كه هر صبح  طبق يك برنامه از خواب  بر ميخيزيم  و در طى روز با خبر ميشويم كه : فلانى هم مرد، ديگرى با بيمارى قرن دست بگريبان است ومن ….. در انتظار مرگ آن فسيلى هستم كه بمن وعده ها داد ،
    در آن زمان ،ىمن اينهمه تنها نبودم ، اينهم خار مغيلان در اطرافم نبود تا پيكرم را خراش  دهد ، هرصبح پيكرم زير أب صاف شسته و بعد  با عطرهاى گرانقيمت آغشته ميشد ، همه كس بوى مرا در مشام جانش داشت ، امروز آبها آلوده به سم  شيميايى وعطر من گم شده است ،
    چشم من بر پنجره اى مينشيند كه هيچكاه متعلق بمن نبوده ونخواهد بود ، پرده ها بيحوصله از وزش باد كمى خودرا تكان ميدهند نقش حسرت هاى بيهوده ، به هم همراه وعده هاى ( ايكاش) ( شايد) با آهى به پأيان ميرسد . 
    چه بهارى !!! هر چه رنگ وعطر وبوى فاضل آبها بود بسوى خانه خزيد، چه نسيمى ، دامنش لبريز از خار وخاشاك و بيمارى ،  يكسوى جهان كالسكه زرين ليلا آهسته آهسته بخانه مجنون كه ديگر دست اززولگردى كشيده و صاحب ثروتى شده است ميرود،. درسوى  ديگر ( ديوار مهربانيها) انبوهى از آشغالها وپس مانده هارا تقديم به فقرا ميكنند . 
    ايكاش زتده بود. واز او ميرسيدم براى ساختن اين دنيا ، آنهمه تحمل ودرد شلاق سيمى ودستبند هاى قپانى با وزنه هاى پانزده  كيلويى  و أويزان بودن ميان قشرى يخ  وهفته ها گرسنگى تشنگى كشيدن را تحمل كردى ؟ براى امروز من ، وما وپسرت ؟!
    دختر شاه پريان ، مست از غرور، 
    روى جلد مجلات زرد ، هنوز خود نمايى ميكند . ….. پايان
    ثريا ايرانمنش، اسپانيا ، يكشنبه مقدس!   ( ايستر) 2016 ميلادى / هشت فروردين ١٣٩٥ /
  • جمعه مقدس

    سكوتى پر ملال ، همه جارا فرا گرفته است ، ديگر كمتر كسى بفكر آن مرد ماهيگير است كه با پاى برهنه ويك لا قبا براى بشريت جنكيدو بصورت وحشتناكى جان داد ، او گمان ميكرد دنيا در همان چهار ديوارى ودهكده  كوچك اوست ، او نه امريكا ر ا ميشناخت  ونه روسيه ونه خاور ميانه را از اين كوه به إن تپه ميرفت ومانند من از خود ميرسيد : چرا؟  اين چرا ويا اين سئوال هزاران معنا دارد. ميليونها سال است  كه با باد هوا همراه شده است ، اما دين فروشان ودكانداران اديان هرسال نمايشى بر پا ميكنند ،  لكن اين نمايش مضك تنها شكم عده اى را سير ميكند ومحرومين همچنان محروم وگرسنه در انتظار ناجى خو يش اشك حسرت ميريزند .  
    وامروز من به روزهاى پر ملالى ميانديشم كه با چه جان كردنى كذشت ، در همين محدوده  كوچك زتدگى تنها چند ساعتى شادى وسپس نالان هر يك بگوشه ايى رفتيم وافتاديم ،  در انتظار هيچ شب گرفته اى نبوديم كه چراغ. را برايمان روشن كند ويا دستى بسويمان  دراز شود واحوال بپرسد  باز ما ندگان تنها انسانيم در اين گذر گاه پر پيچ وخم كه بايد  بگذريم وباز خود دست يكديگرا كرفتيم ، بى آنكه در انتظار كوبيدن درى باشيم ، درب را به روى سايه هاى مشكوك بسته ايم ، وهر شب در يك دلهره وحشتناك ، كه فردا كدام سر بريده خواهد شد وكدام جماعت بقربانگاه خواهد رفت بى جرم بى جنايت  و تنها بخاطر قدرت طلبى چند عروسك دست ساز و يا چند رباط  . 
    دنياى  ما نيست  ،تمام شد  وبقول شاعر ونويستده اى ايرانى دوران خوش ديكتاتورى براى هميشه به پايان رسيد ،  حال عده اى با آه وافسوس از أن دوران ياد ميكنند و عده اى بى تفاوت ميگذرند ، دلقكان و پا اندازان و فواحش در پى قدرت هرچه بيشتر تلاش ميكنند ، خوب اگر تومرا  نخواهى ، مجبورت ميكنم كه مرا بپذيرى ، من حاكم واربابب تو خواهم شد چه بخواهى ، چه نخواهى تو همان تكه مصرفى هستى كه در آيتده بايد بصورت يك لحمه  گوشت خام  ويا چند بيسكويت شكم هاى گرسنه را پر كنى و پايه هاى  قدرت  مرا محكمتر نمايى ، پايه هاى قدرت من وما روى خون شما كه دلمه  بسته مياستد ، ما شمارا براى بردگى لازم داريم . 
    حال من بنشينم وبنويسم كه دلا زارى مكن !!! كه أن بشكسته گل با ديگرى رفت ؟؟! 
    بيادم دادى اى سر نوشت وامروز تنها خاكسترى مانده از من بجا كه مانند گردى نامريى روى هر شانه اى ميتشينم ،
    روزى آسمان زير پاى تو بود  اى دل ، چه شد وچگونه شد كه خاكستر شدى ؟ 
    ديروز اشعار ” تاگور ” شاعر وفيلسوف هند را ميخواندم  اگر هنوز زنده بود واين دنيارا ميديد چه ميگفت ؟ بازهم از دل پاكش كه جايگاه  ابدى خالق  اوست سخن ميراند و يا به يك عضله درون سينه اش كه با هر حركتى از جا ميجست و خونرا به اطراف  پيكرش روان  ميساخت ، ميانديشيد ، 
    ” دل من جايگاه خداوند من است ، بايد أنرا پاك بدارم ، روحم نيز متعلق باوست ، بايد آنرا نيز پاك بدارم ” 
    من همه را پاك نگاه داشته ام ونگذاشتم  كه شيطان در آنها لانه كند اما … 
    بس دير ماندى اى نفس صبحگاهى،
    كه اين تشنه كام ، در حسرت لعل شدن مرد ، 
    پايان ، 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٢٥مار س ٢٠١٦ميلادى / ششم فروردين ١٣٩٥ ….
  • دراين ايام

    نوشتارم را با سرودى از ” گات ها ”  نوشته  زيبايى كه استاد ابراهيم پور دَاوُدَ  ترجمه كرده اند  شروع ميكنم   :
    كسيكه دستهاى بلندش ، پيمان شكن را گرفتار سازد ،
    وجود گرانمايه  خوشبختى   فضا را  با نور خود روشن نموده  وبا نيرو عدل وداد  كه خود آفريده  آنرا پشتيبان  انديشه  نيك قرار داده  است ، اى فرزانه ، اين انديشه به نيروى تو  بخداوندگار نزديكتر گشت  …..
    و آنها كه قربانى ميكنند ، از مقررات. وآيين گله دارى  سر ميپيچند   ، آنها بر حيوانات  ستم ميكنند  وآنهارا رنج ميدهند  ،
    پروردگارا درهاى حكمت  را برايشان باز كن  تا در سراچه بدى عاقبت كار خويش را بنگرند …. 
    /////
    وامروز بيخردان ، آدمخواران ، جنايتى بزرگ در شهر  بروكسل بوجود أوردند ، براى چه ؟ نميدانم !!! 
    شب كذشته از نيمه شب بيخواب ماندم  خواب  مانند هرشب از من گريخت  وپلكهايم  به سقف مانده بودند ، حيران از اين واماندگى بشر ، 
    درميان انبوه انديشه ها ،  بفكر غولهايى  بودم كه هم اكنون  دنيارا قبضه كرده اند  فرياد ميكشم ، اما در درونم ،  ترس فرسنگها با من فاصله دارد  نه حول تاريكى  دارم نه بيم  بلعيده شدن ، چيزى از من نمانده است ،غيراز روحم ،
    چشمم بر پنجره خيره  مانده  باران بشدت ميبارد   پرده أويخته  نازكى پندار مرا با بيرون جدا ميسازد  ، هر لحظه  بر زبانم كلامى جارى  ميشود  ، اما فورا آنرا ا به گلويم ميفرستادم تا به همراه بغضم گم شود 
    نقش اندوهى از دور دستها وسنگها وصخره تا  با روزهاى جوانيم. همراه وهمراز  با اندكى اندوه ، بسويم آمد ،
    چرا با او نرفتم؟ او چرا با من نيامد ؟ با همه افسانه هايش ،  چه شد أن مهربانيهايش ، 
    اگر مهر او با من نمى آميخت  ،  جانم به شعر نمينشست ، 
    امروز ، دراين محنتكده كه از هر سو تير حادثه روان است ، من مانده ام با دلى كه افسوس ميخورد ،
    چهره هاى خسته از كار توان فرسا ،  زير نور تا ريك وروشن  اطاق  بمن ميگويند كه كوله بار خسته ات را هنوز زمين مگذار ، ما هنوز در برودت وسرما زمستان تنهاييم ،  آنها از ناكاميهاى خشك وبيحاصل من بيخبرند  ،من لب بخاموشى بسته ، در ميان زيبايهاى گلهايشان  غلط ميخورم گويى بر لب حوض بلور  أرزوهايم نشسته ام  ،سر فراز ،ايستاده برجا  ،
    ايام بهار فرا رسيد ، وبهار من كم كم رو به خزان وسپس زمستان ميرود ،  بى هيچ افسونى ،
    آه ، اى خاموشى شب  ، لحظه اى با من همرا شو ،همچنان خورشيد 
    لحظه اى روشن شو ، أزاد شو ، چون نور ،
    باران گويى بر مغز من ميبارد ، 
    درختان گويى در پيكر من ميلرزند 
    وناگهان در حواسم ، نورى پديدار ميشود ،
    نه !!نه !!! فراموش كن  اين تكه ابر را 
    اين تكه خاك را ، به دست باران  بسپار ،
    به راستى كجا بودم ؟ كجا ميرفتم ؟  
    هم اكنون دشنه هايند كه در هوا ميچرخند 
     يك تن از آن مردان پندار ، نمانده ،ً
    امروز  هركس تكه گوشتى به دندان گرفته 
    سوى بيابان روان است ،
    آه ، اى بيگاناگان ، 
    براى تكه استخوانى بيشتر ؟ 
    دشنه ها در هوا ميچرخند و….
    ناگهان يكى بر پيكرت  فرود خواهد آمد 
    …پايان 
    ثريا ايرانمنش /اسپانيا/22/3/2016ميلادى ، نوروز ١٣٩٥ شمسى 
  • سالى كه كذشت و سالى كه در پيش است !
    در سال گذشته عده اى رفتند ، عده اى گم شدند ، اما آنهاييكه بايد بر جاى بنشينند هنوز نشسته اتد ،  سال گذشت وامروز آخرين روز صبح شنبه و فردا اولين روز سال أينده است ، نه ديروز ، نه امروز ونه فردا ، بحال من وما فرقى نميكند ، نه حس شادى ونه جشن وسرورى ونه ديد وبازديدى ونه رفت وآمدى ،. كروه عزا داران مسيح با طبل و سنج ودعا وسياه پوش  ومجسمه هايشان در گوچه ها راه افتاده اند ، گروه خوش گذرانان . براى تعطيلات دور شهر ميچرخند  ، اما در خانه ما همچنان سكوت ادامه دارد ، يك هفتسين مينياتوري كه هرسال كوچكتر ميشود ويك سبزه ، مقدارى علف با برنج ويك ناهار وخستگى  هفته ها دوندگيهاى وسپس روبروى  تلويزون نشستن وفيلمهاى هزارساله گذشته را ديدن و افسوس خوردن كه اى زندگى ، چگونه مانند يك رويا إمدى وسايه وار گذشتى،  من چه ميگويم  وچه ها گفتم ،  كجا بودم ، كجا هستم  و حال در اين فكرم كه از كدامين چهارراه شهر بگذرم كه آسيبى نبينم .
    من سالهاست كه در آوارگى  بسر ميبرم ودرون مردمك چشمان هيچكس أثارى  از مهربانى نديدم  من تنها خواندم و تنها نوشتم . درون رگهايم خون داغ سر زمينم جارى بود كه كم كم يخ ميبندد وأن سر زمين هم فراموش ميشود ،
    ًچشمان من اكنون تنها با أشعه خورشيد صبگاهى باز ميشود ، گاهى ابر ، زمانى أفتابى ، وساعتى بارانى مانند يك بيمار روانى هوا دچار سر گردانى است ، بهاران را  ابدا دوست  ندارم ،وبهار كه كم كم به تابستان داغ راه پيدا ميكند باز شاهد پيكرهاى. لخت و سوخته وهياهوى مستان و گرماى تابستان ، پاييز بهترين فصلهاست  براى من ايكاش عيدما اول پاييز بود روزيكه درختان وزمين وطبيعت ميرفت تا خواب زمستانيش را آغاز كند ما هم با او ميخوابيديم و قرنى ديگر بيدار ميشديم شايد دتياى بهترى را ميديديم ، نه آدمكشى و جويبار خونها و آتش سوزيها و خود كشى ها ومردمان  غمگينى كه همه در إرزوى مرگ نشسته اند ، 
    عيد نورز هيچگاه براى من ياد أور نشاط وشادى نبوده است ، دچار بيمارى بهار ، بهار مشكوك و نا مشخص نميدانى آنچه زير پايت هست دارد ميميرد ويا تازه متولد شده است ، 
    بر خلاف گفته ها ونوشته ها ، بهار نه فصل عشق است ونه دلدادگى ، تنها روسپيانند كه بالهاى فرشتگان را به شانه هايشان بسته اند ودر آسمانها پرواز ميكنند ، مردان روسپى ، وزنانيكه حرمت زنانگى خودرا در ازاى هيچ از دست ميدهند براى يك تكه شيشه و زباله و چند پارچه رشقال ،  وكوردلانى كه جلوى چشمان نابينايان اسفند دود ميكنند. براى آنكه نظر نخورند!!!!! مردگانى كه بنام أدمهاى زنده در كوچه وخيابان حركت ميكنند بى هيج هدفى ، ماشين وار وارد يك فروشگاه ميشوند وماشين وار پشت فرمان اتومبيلهاى مينشينند ، چشمانشان  همه مصنوعى است  . 
    نه امروز  با فردا و پس فردا با ديروز براى من فرقى ندارد ، تنها روزها ، هفته ها ، ساعتها از جلوى  چشمانم ميگذرند ومن ألبوم عكسهاى سر زمينى  را كه در أنجا متولد شده ام ورق ميزنم واز خودم ميرسم كه :
    خانه من كجا بود ؟ من كيستم ؟ وكجايم ؟ وچرا اينهمه تنها شدم ، با آنهمه شور وشيدائيها  و………. پايان سال كهنه 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٢٩ اسفند ١٣٩٤ شمسى ، برابر با ١٩ماه مارس ٢٠١٦ ميلادى /
  • “خصوصى”
    اگر اين روزها روزنامه نداريم ،مجله تداريم ، ، كتاب نداريم ، در عوض يوتيوپ داريم ،فيس بوك داريم وتوييتر  داريم و به تعداد آدمهايى كه بما انگشت رسانده اند ، مينازيم ،
     چند روز است كه روى يو تيوپها چهره يك پسرك ريشو را ميبينم  كه در يكى از برنامه هاى  بى بى سى بعنوان يك شاگرد دانشكده در مقام سئوال از يك استاد  بر أمده ، استاد زياد داريم همه هم فرهيخته اتد !!! اين جوان  معلومات جمع شده از دانشگاه را مطرح ميكند بى أنكه خود  ايده اى داشته باشد ، تا اينجا مهم نيست وارتباطى بمن ندارد، ا رتباط او از جايى با من شروع ميشود  كه نوه همان زن بى سر پا و بيسواد و حامل هزاران بيمارى سيلفيس وسوزاك بود  كه با خال بالاى لبش وسقزى كه دايم دردهانش ميچرخيد  با أن لبان قيطانى وچشمان شيطانى سر نوشت مرا سياه كرد بى آنكه خود بدانم ودخترش كه عمه همين آقا پسر مامانى ميباشد سهام شركت وكارخانه توليدى ما را بالا كشيد ، 
    سرنوشت هارا ما خودمان مينويسيم ، هيچ نيرويى خارجى وجود ندارد  تا قلم وكاغذ به دست بگيرد و سياه نامه وويا  سفيد بختى براى ما بنويسد ، 
    حال در اين فكرم اگر روزى وروزگارى بر حسب تصادف ايران زير يك پرچم ويك قانون أساسى  واقعى رفت بايد نتيجه هاى ما بنشينند پاى اراجيف نوه هاى  اين گروهى كه امروز بر جان ومال ملتى حاكمند بازور سر تيزه وفشار زندان وكشتار ، واين سوسول مامانى كه هنوز  در گوشه چشمان درشت وريش انبوهش زخم سوزاك ديده ميشود امروز به بگ گراندى مينازد  كه به مشروطيت ر،،،،،، وتاريخ وسرنوشت ملتى را به تباهى كشاندند ، 
    اين ماييم  كه خود سرنوشت ساز خويشم ، عربها آمدند ، ايرانيانرا تارو مار كردند زرتشيان از ترس فرار كردند  آتشكده ها  خاموش شد ويا ويران گرديد و فرزندان آنها هركدام بسويى گريختند ويا  بالجبار مسلمان شدند اما ننك ( گبر ى) تا ابدبر پيشانى آنها مهر شد . 
    امشب نميدانم چرا بياد ملا ومكتب افتادم به زور ميبايست قران را بخوانم  ، اول از ائمه جزء شروع ميشد ، پس از پايانامه تحصيلى ائمه جز قران قطور خطى را به دست گرفتم و با خاتمه آن كتاب حافظ را كه تا حرف دال ادامه دادم وسپس راهى دبستان شدم ، تنها شش سال داشتم ، اما از همان  بچگى من نجس بودم چون مادرم زرتشتى زاده بود وتازه مسلمان  از همان هفت سالگى ميز وصندلي من در كلاس جدا شد ، موهاى بلند بافته ام نميبايست از زير روسرى بيرون بزند و هنگاميكه در يك مجلس عروسى موهايم را  باز كردم  وبه دور صورت ريختم با آن پيراهن تافته  صورتى با أستينهاي پوفى كوتاه ، فردا داغ ننك بر چهره ام خورد واين داغ ننك را بر پيشانى يك دختر هشت ساله ، مادر بزرگ همين سوسول خان  كوبيد ، موهايم را  در مدرسه از ته بريدند ،  (هيچ دختر نجيبى موهايش را افشان نميكند ) موهاي بافته شده مرا سوزاندند ومرا با گريه بخانه فرستادند ، ديگر بمدرسه  نرفتم تا به پايتخت أمديم ، در پايتخت  هم دست كمى از أن شهر وامانده كوير نداشت  ، مادرم به دنبال پيرمرد ميدويد بخيال آنكه هنوز سرور وآقاى اوست در حاليكه پير مرد در حرمسرايش ده ها  زن وصيغه داشت ويكى از همين صيغه ها مادر بزرگ اين جوان تحصيل كرده آكسفورد!!!!!بود ، 
    حال امروز اينهمه دلتنگى براى چه ميكنم ؟ براى آن سر زمين شوم ؟ واين مردم نا لايق و بدبخت بيشعور كه تنها بخاك مرده هايشان مينازند ؟!
    وما ! زاده زرتشت بزرگ اجازه  ندا ريم نام اجدادمانرا كه به دست شاهان سر بريده شدند ببريم ، چون از نژاد گورها هستيم ،ىچون اصيليم . 
    روزى أرزو داشتم با گامهاى يك مرد كشاورز به سر زمينم  بيانديشم   چرا كه از خاك زرخيز اجدادم برخاسته بود آن مرد كشاورز هم در هياهوى بسيار براى هيچ گم شد ،
    حال هر نيمه شب ، زندكيم مانند پرده سينما از جلوى چشمانم ميگذرد ، واز خود  ميپرسم كه :
    چه نيرويى مرا ودار به اينهمه استقامت كرد ؟ چه نيرويى مرا در جنگها  پيروز گردانيد بى هيچ اسلحه اى ؟ آيا همان خون  باك اجداديم  نبود! 
    دنياى ما قصه نبود ،
    پيغام سر بسته نبود 
    دنياى ما خار داره ، بيابوناش مار داره  هركى باهاش كار داره ،
    دلش خبردار داره ،، (  احمد شاملو )
    پايان دردنامه ، ثريا ،اسپانيا ، صبح روز جمعه18مارس 2016 ميلادى ،
  • زن وگل سرخ 
    روز گشته گل سرخ زيبايى را كه در باغچه  كوچكم كاشته بودم ،شكفته شده مانند زن زيبايى ،طنازى ميكرد آنرا چيدم ودر گلدانى گذاشتم بوى سحر أميز وزيبايى او مرا شگفت زده كرده بود كه چگونه اين شاخه نازك توانست  از زير باد وطوفان جان سالم بدر برده وامروز باين زيبايى خودرا به نمايش بگذارد  ؟  عكسى از او گرفتم ، اين همان بوته اى بود كه همسايه بمناسبت روز”زن” برايم أورده بود ، واقعا شكل زيباى زن را در اين گل ديدم ، 
    مانند هر شب ، بيدار ميشوم ،  ومانند هرشب مينويسم ، وبه شهرى ميانديشم كه در گوشه اطاقى مردى ،خفته ويا بيدار است ! وأيا خواب گلهارا ميبيند ؟ نميدانم آيا او هم مانند من راز سحر راميداند  و آيا زيبايى را احساس ميكند ريا تنها به شاخه سرو بلند خانه اش ميانديشد ؟؟!!.
    آيا آسمانرا در خوااب ميبند با ستاره هايش ويا بفكر زمينى است كه در آن كشتزارى را آبيارى ميكند ،  در أن ديار  كسى بفكر زمين نيست مگر أنكه زمين  به آنها. باج بدهد ، همه سر به آسمان دارند ، 
    بياد گلهاى باغچه  خانه ام افتادم ، سى وسه بوته گل سرخ از نوع بهترين را باغبان پير برايم كاشته بود ومن براى هركدام نامى گذاشته بودم وهنگاميكه براى چيدن برگهاى زرد ويا غنچه هاى اضافى أنها ميرفتم ،آنهارا به دختران وزنان و سپس پير زنان تشبيه ميكردم ، آه ، امروز مانند يك دختر نوجوان عاشق شكفته اى ، دومى زنى است كه مادر شده است وسومى ، نه ديگر گلبرهايش از هم گسيخته با بيرحمى  قيچىرا بر گردنش ميگذاشتم وأن را از شاخه جدا كرده  درون زباله ميانداختم ، او تازه عطر وبوى خودرا به نمايش گذارده بود اما از نظر  من پيرزنى زشت رو ميماند، ! حال امروز خود از شاخه جدا شده ورو به پر پر شدنم  ، گل هم زمانيكه از شاخه جدا شود ميميرد .
    اين گل زيبا مانند بك بانوى متشخص و بى همتا گويى از زيبايى خود با خبر  است با غرور تمام در گلدان نشسته وفخر ميفروشد ومن تا  چه اندازه خريدار اين غرور هستم ، او را تحسين ميكنم ،
    وبفكر دشتى  پوشيده از برف  هستم با زنانى كه با باى برهنه. بچه هايشان را در آغوش گرفته همچنان به راه  بى انتهاى إواراگى ادامه ميدهند ، أنها را مانند من از سر زمينشان رانده اند وآنها تا آخرين رمق ميخواهند خودرا به شهر  أزادى برسانند ، 
    من در يك سر زمين  أزاد زندگى ميكنم دربين مردمى مهربان كه مرا از خود ميدانند ، سرزمينى كه بى هيچ منتى قدر زحمات شبانه روزى مرا دانست وامروز جبران ميكند ، روز گذشته كارت سبزى برايم رسيده كه براى سفر به ساير سر زمينها ميتوانم بهاى بليط را نصف بپردازم ، ، تا سال دوهزار وبيست ويك اعتبار دارد ؟   كارت قبلى اعتبارش تمام شده بود اما همچنان با عكس من درون كيفم جاى داشت ، ومن خبر نداشتم كه بى اعتبار شده است . وآنها تا يخ بى اعتبارى را خوب ميدانند !  
    در اين سر زمين  مرا حفظ كرده اند ، حرمت مرا بعنوان يك زن ويا مادر دارند ،  مردانشان با احترام رفتار ميكنند ، ومن به سر زمين پدريم ميانديشم كه زنان را تا مرز يك حيوان پايين إورده اند ، 
    ” زن ” اين گل خوشبو  وزيبا كه اگر خشمگين شود خارهايش مانند يك تيغ برنده  همه چيزرا از هم خواهد دريد ، وويران خواهد ساخت ، اميد از مردان بريده ام ، مردان را بايد با مشروبات وفوتبالشان و بازار سهامشان رها كرد ، شايد زنا.ن از جاى بر خيزند و خانه پدرى را از چنگ دزدان و آدمكشان و چپاوگران وقمه كشان ، رها سازند ، چشم اميد  من به همان گلهاى سرخ وغنچه هاست ، پايان 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب پنجشنبه  17/32016   ميلادى وآخرين پنجشنبه سال كهنه ١٣٩٤/
  • شبانه 
    حميد مصدق شاعر متعهد سروده بود :
    من گمان ميكردم كه أرزوها مانند فصلها يند  و….. ، چهار فصلش زيباست 
    اين راچهل سال  پيش سرود ورفت درخاك خوابيد ، امروز حتى كلام أرزو گم شده است ،  
    شبها ميترسم بخوابم  همه كركره  ها را پايين ميكشم ودربها  را قفل ميكنم وچراغها را روشن ميگذارم ، من هيچگاه از جيزى نترسيده ام ،  اما اين روزها هر از گاهى عده اى درب خانه را ميكوبند وميخواهند ” دين ” را بفروشند ، مانند افسانه  دخترك كلاه قرمزى  ريا زيباى خفته ، هر روز بايد به چرنديات خداوندگاران ونمايتدگان الهى گوش فرا دهيم وهرروز أزادى فكرى وأزادى  عمل كمتر ميشود ، يكنوع بى تفاوتى ،بى حسى ، يك زندگى حباب وار با تجربه هاى تلخ ، 
    به راستى چگونه ميتوان روح خودر را درون جهان اين بيماران در امان نگاه داشت ؟ وچگونه ميتوان  أسمان زيباى يكشب خوش  را  در خواب  ديد ، خوابها همه تبديل به كابوس شده اند ، وترس و وحشت همه  جارافرا گرفته است ، جنگ جنك اقتصادى است كه با مذهب شروع شده مذهب  وفروش دين يك اقتصاد بزرگ است ، سرنوشت ما به دست چه كسانى است ؟ من نميدانم كه ديو شب بيدار است يا خواب ،تنها ميدانم ديوانگانى بر مغزها حاكمند  ونكهـبانان شب را از پاى در إورده اند ، 
    در كوچه هاى شهر هر شب جنازه ها رديفند ومن حسرت ميخورم به كسانيكه شعورشان را با تكه چربى عوض كرده اتد وهمچنان ديوانگان به گرد خود ميچرخند ،
    من ميل تداشتم به دتيا بيايم ، شبى دونفر تصميم گرفتند مرا بسازند ، سپس رهايم كردند وهريك بسوى خودشان رفتند ، من با گام هاى كوچكم ودستهاى كوچكم وچشمان درشت وبراقم دنيارا يك شبه بلعيد م اما نتوانستم أنرا هضم كنم ، حال كم كم دارم بالا مياورم ،  من در خلقت خود دستى نداشتم ، جنسيت خودم را تعيين نكردم ، حال مشتى ديوانه بيشعور با كمك سلاح هاى أتشين ميل دارند مرا نهان كنند ، زيباييهاى مرا ناديده ميگيرند ، من يك شاخه گل تازه ام چرا بايد در پرده اى از جنس آهن سياه نهان شوم ، چون نرينه ها از قدرت من ميترسند ،
    هيچكس پأيان اين شبهاى سياه را نميداند ، سر هر چهارراهى يك ديوانه اى با خمپاره ايستاده  تا إنرا در ميان چهار راه پيكر من منفجر كند ،
    قلب من در انتظار أخرين لحظه هاست ، قلب من تنهاست ، ومن در ميان چهار ديوارى تفكراتم تنها هستم ، عضويت در هيچ خوكدأنى ندارم ، موشها، گاوها ، خرگوشان ، گوسفندان وخوكها ، هميشه گرد هم أيى دارند برنامه ريزى ميكنند  و ساعات بيهوده زندگيشان را ميسازند ، عده اى تنها سفر ميكنند در بيراهه ها ، گم ميشوند ، 
    آخ اى شبهاى تاريك ، من آوازم را براى گوشهاى مفرقين رها كرده ام ، تنها ميدانم هرچه ر ا باد بياورد ، باد ديگرى با خرد خواهد برد ، به همين دليل محكم ايستاده ام سر عقيده وايمان خودم. 
    آنرا نه خريده ام ونه كسى بمن هديه داده ونه ميراث  نياكان منست ، من خود ريشه ام ، با تقوى روحى و نجابت اصليم ،
    نيمه شب است ، خواب مانند هر شب از من گريخته. ومن به دستهاى پسركى ميانديشم كه بى هدف ، در رود سيال پيكرش بجستجوى لذت رفته است .
    پايان
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب چهارشنبه ١٦ مار س ٢٠١٦ ميلادى  .  
  • آخرين كلام ، 
    در آخرين روزها،
    وآخرين عشق ها ، ،وآخرين دروغها ،
    من صداى شوم مرغ  را ، در جنكل شتيدم ، بى هيچ هراسى ، 
    بسوى أن أواز رفتم ،
    در ميان شاخه ها ، پرنده وحشى ،
    آواز ميخواند 
    گاه نجواى نسيم ، به همره زمزمه هاى عاشقانه او
    هرصبح وشام مرا انباشته بود ،
    در آن  زمان ،ًمن ،
    صداى أواز ستارگانرا ميشنيدم ،
    نوشتم ،كه ويرانگرم  ، همانند يك سيلاب ، نوشتم ،
    كه به دنبال كميياب ترين جمله هستم ،
    “حقيقت” 
    من زبان شب بودم ، زبان شبهاى تاريك محبس 
    واو …… 
    تنها به يك چيز ميانديشيد ،
    من همه روياهاى خودرا بااو  تقسيم ميكردم ،
    او نه ميديد، ونه ميشنيد 
    كوزادى از جنگل بود ،
    گياهان و ريشه ها در زلال بستر من بودند  
    وشب تاريك را روز ميديدم ،
    زمين زير پاهايم ميلرزيد ،
    من به أسمان  ميانديشيدم ،  او به بستر شبانه 
    من دنيارا شستشو ميدادم  از نا پاكيها 
     او ،،؟ …… 
    واين بود آخرين كلام ، در آخرين روز وآخرين شب .
    من بستر زلال أبشارهاى انديشه ها بودم 
    او رودخانه سر سخت پيكرش را جارى ميساخت 
    پايان 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، دوشنبه ، ١٤ ما س ٢٠١٦ ميلادى
  • رفته 
    زنى كه برايم كار ميكرد ، امروز صبح  رفت ، چون زياد از او عكس ميگرفتم ، دوروز با من حرف نميزد وامروز صبح ساكش را بست ورفت ،
    حال تنها بايده چشمم كور شود خودم بخانه برسم تا يكى ديگر را پيدا كنم ، بيچاره شوكه شده بود روزى داشت حمام را  تميز ميكرد از پشت سر از او عكس گرفتم ،ً
    فريادش تا آسمان رفت ، امروز ديگر بد جورى اخمهايش توى هم بودند ، 
    با و گفتم ميخواهم برايت شوهرى پيدا كنم ، ميگفت من مسلمانم و يك شوهر مراكشى ميخواهم ، منهم باو دروغ گفتم و خوب!!!!!! فهميد ،
    بيچاره پيرزن  ،حالا تنها شدم ،
    امروز صبح خورشيد أنچنان در اطاقم تابيده بود ومن چنان خوشحال وسر حال ، بلند شدم ، نه ، خبرى از صبحانه بود واو مانند برج زهر مار پشت بمن ورو به ديوار ايستاده بود ، 
    بقيه حسابم. رو  بده ، ميخوام برم ،
    چرا ؟ 
    هميشه ميگفتنند اونهايى كه سرشان زياد تو كتاب است  ديوانه اند ، شما هم خانم ديوانه شديد ، 
    اول خنده ام گرفت وأنچنان خنده را سر دادم كه بيچاره دست به ساك دويد  ، 
    باو گفتم صبر كن ، معذرت ميخوام صبر كن ، بقيه پولش را دادم و نگاهى به شكم باد كرده  وهيكل گنده اش انداختم ، سپس اورا بوسيدم و …… گريه ام گرفت ،
    آه ، كه من چقدر بد واحمق بودم ، او رفت ،
    سبزيهاى  نيمه كاره روى ميز ، و دستمال  گر د گيرى روى صندلى افتاده ،
    خوب ! از كجا شروع كنم ؟ 
    اما خودمانيم خيلى خنديدم او خيال كرد من  باو ميخندم اما من به چيز ديگرى ميخنديدم ،
    خوب ، حالا از كجا شروع كنم ؟!!! 
    اما خنده أمانم نميدهد ، سبزيهاى نيمه كاره روى ميز ، بايد اول به آنها برسم 😂😂😂😂😂😂🤐🤐🤐🤐🤐
    از : يادداشتهاى روزانه