Category: General

  • جاودانه

    گیرم که جاوید شود نام ما 
    چون مه وخورشید شود نام ما
    درد دل ما چه دوا میکند 
    نام چه  با مرده ما میکند؟
    برنامه بزرگداشت (ایرانی) ها را دراطراف جهان میدیدم ، عده ای دور هم جمع میشوند برای وقت کشی ووقت گذرانی ناگهان بیادشان میاید که فلانی درکنج خلوت افتاده بهتر است برایش »بزرگداشت« بگیریم !! شبی رامیگذرانند وفردا آن انسان فراموش میشود .جایزه های زنگ ووارنگ گوشه انبار خاک میخورند ، 
    زندگی ما ایرانیها در اطراف واکناف دنیا بصورت مصنوعی میگذرد ، بصورت خود فریبی ، عده ای  بیاد گذشته ها اشک ندامت میریزند وآنهاییکه دراین دوران به همه جا رسیدند ، میدانند که دوران این بالا رفتن ها کوتاه است ونردبانشان سرنگون خواهدشد .
    اگر کسی بزرگ است وخودش میداند شما هم میدانید دیگر این بازیهای معنا ندارد ،  چند عکس از بانو ( لیلا حاتمی) دیدم واقعا وقار وزیبایی وسادگی او را با تمام وجود تحسین کرده ومیکنم ، او میتواند الگوی واقعی یک بانوی ایرانی باشد ، جایزه هارا درو میکند ، نه با عریان شدن ونه با پوشش عبای اسلامی ، خودش هست با شخصیت ذاتی خویش  چندین بار خواستند اورا بکوبند اما موفق نشدند واو همچنان با وقار مانند یک طاووس  پر گشوده  میخرامد ، 
    در حال حاضر کشتزار ما لبریز از مور وملخ ومارهای سمی شده است ، وایرانیان درخارج نیز برای خود یک زندگی مصنوعی ساخته وهنوز بامید باز گشت نشسته اند،  عده ای به کما رفته اند وعده ای بخواب ، عمو نوروز برایشان قصه حسین کرد را از کانابهای تلویزونی میخواند ، ودلقکها روی سن برایشان شادی میافرینند ، خوانندگان با پیکر عریان برایشان میرقصند قمارخانه ها وقمار بازیشان روبراه هست ، گاهی هم سری به وطن میزنند برای تغییر آب وهوا !!!!
    ومن، تاریخ زنده زمان خودم ، دیگر حتی خاطرات کودکیم را از دست  داه ام ،  زادگاهم تبدیل شده به یک نمایشگاه توریستی ومجموعه هایی تازه ساز  مانند پیر زنی که به زور آرایش میخواهد جوان باقی بماند ، کویر خود جاذبه دیگری داشت ودارد . امروز آنچه از خاطرات کودکیم بجای مانده ، پشت بام گلی است که شبها ی تابستان آنجا میخوابیدیم و ستاره هارا میشمردم وآنکه بزرگتر از همه بود من بودم!! چند دیگ مسی وسماور برنجی روضه خوانی و دسته سینه زنی ، صندوق  مادر که در آن لیره عثمانی را ذخیره کرده ونمیدانست که از دورخارج شده و رفته ومشتی کاغذ است !!!بازار جواهر فروشی که گوشواره هایی بسبک هندی میساختند ، امروز ابدا میلی ندارم که برگردم ، جای پاهایم را ماسه ها پر کرده اند ، روزگار جوانی وعشقها همه گم شدند ، دوستان تبدیل به دشمنان خونخوار شده اند ،  وامروز دیگر فصل عشقها گذشته باید بفکر جیبهایمان باشیم !  امروز برای هر سهم از یک عشق باید قیمتی پرداخت ، وتو صادقانه  ازکنار انیوه این جمعیت میگذری بی آنکه بایستی ،
    سر زمینی ویران شد وتمدنی نیمه کاره فرو ریخت صدای زندانیان خاموش شد  ورشته طنابهای دار صف کشیدند ، وهیچکس نفهمید نام آن چیزیکه دردل انباشته شده مانند یک پرنده از دلها گریخت  چه بود ؟!، پرنده ایمان ، 
    حال دراین زندگی مصنوعی ، بین رباط ها ، دلقکهای روی صحنه دیروز را برایمان تعریف میکنند وفردای خودرا میسازند 
    چشمها لبریز از خون ودستها  درجیب  هرکدام  سلاحی را لمس میکنند  ومردگان  درآن سوی  پایان ریشه ها ، ریشه هارا از بن وبیخ  بر میکشند  و……مرگ را صمیمانه تقدیم میدارند .پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 7/6/2016 میلادی /
  • الگوی زن ایرانی

    شب گذشته مصاحبه ای را در یک برنامه میدیدم  که با سرکار علیه خانم چرخنده که یکصد وهشتاد درجه چرخیدند وامروز افتخارشان این است که صدها زن ودختر را به زیر حجاب وچادر برده اند ، ایشان الگوی کامل ونماد زن ایرانی میباشندد !!
    زنان پلیس را دیدم که همانند شبکوران یا ( بت ها) با چادرهای سیاه ومقنه وپیراهن سیاه  ناگهان از آسمان با سقوط آزاد به پایین پریدند،وحشتناک بود ، باورم نمیشود درهیچ کجای دنیا کاری که بر سر زنان ایرانی آوردند ، انجام بدهند اگر درعربستان زنان بدینگونه میباشند از بدو خلقت پیامبرشان از زنده بگوری زیر خاک  حال زنده بگور زیر عبای سیاه میباشند اما زن ایرانی همیشه آزاد زیسته است ، خوب ! اگر نقشه ( آقایان حاکم ) این است که خاور میانه بکلی در سیاهی شب فرو رود دیگر نباید نامی از زن وزن ایرانی برد. باید مرد ویانشست تا هر بی پدر ومادری دهان کثیفشرا باز کند ولیچار بگوید ، شاگردان مکتب جهاد و شهادت و رسالت وبسیج ونوکران دست بسینه امام زمان . 
    نه ، الگوی زن ایرانی ، این سیه پوشان  وکلاغهای اسلحه به دست نیستند ، الگوی زن ایرانی سودابه ، میباشد ، پروین اعتصامی میباشد ، فروغ فرخزا میباشد ، حال اگر مداحان دست نشانده همه جا حضور داشته ومشغول کشتن وبستن وبردن وسوزاندن زنان ودختران میباشند ایران با همه جا فرق داشته است ، اگر چه دیگر بمن مربوط نمیشود ، من خیلی زرنگ باشم بتوانم از خودم حفاظت کنم ، الگوی زن ایرانی دختران وزنان نجیبی هستند که با کار کردن ومزد دست وبازوی خود خاتواده ای را میچرخانند بی آنکه خودرا بفروشند با همه سختی ها وبدبختیها میسازند زیر برف وباران یک تنه بار خانواده را بر دوش میکشند وهمه آرزوهای خام وناپخته را در زیر خاک مدفون ساخته اند ، 
    حال ( او ) باید سر از خاک بردارد ونتیجه زخماتش راببیند واین حیوانات سیه پوش را بعنوان مادر جامعه بخواند ، نه بعد از او ما صدای ضجه ها وزنجره هارا شنیدیم وبس ،  دیگر صدای زنگ مدرسه برنخاست ،  همه به صدای اذان گلدسته ها دل سپردند ،  زمانی داشتیم از زیر خاک به پشت خاک وسپس به روی زمین  پشتک وارو میزدیم هیچگاه بگمانمان نمیرسید که روزی این چنین خوار وخفیف شویم  ، بعد از او ما همه قاتل یکدیگر شدیم ، وبرای عشق قاضی ساختیم وطناب دارد ،  بعد از او با به گورستانها روی آوردیم وسر قبرها گلهارا پر پر کردیم ، ومرگ را حمایت میکردیم وبر درخت تناور بی بصیر وبیشعوری خود دخیل میبستیم  ، دیگر سرودی در هیچ یک از تالارها نپیچید ، مرگ برایمان یک امر مقدس شد وقحبه ها به زیر عبای سیاه پناه بردند وبر مهرا انگشتری ضحاک بوسه زدند ، ما آنچهرا که باید ، از دست دادیم ، بی چراغ به  دنبال عده ای  خود باخته  وخود فروخته راه افتادیم ودر یک تونل تاریک مارهای سمی بما حمله بردند  ، مارا زخمی ساختند ، کشتند و ومغزهایمانرا خوردند وجسد بیحانمانرا بگوشه ای پرتاب کردند مردانمان هیچگاه به هنگام حمله بیاد مادرشان نیفتادند چرا که مادری نداشتند  ، دگر کسی بفکر کوچه ها معصومیت نبود از شروع بلوغ باید اسیر میشدیم وشدیم ،  از سالهای رشد ما جوانی گریخت  ودر پشت تپه های خاکی هر دختری مورد تجاوز قرار گرفت  ویا در هیزم خود خواهی وبیشعوری قبیله ها  سوخت .
    من از قبیله گیاهان گوشتخوار میایم  که ریشه هایشان هرروز پهنتر میشود ، اما من مغزم را مسدود وفریز کردم تا باقی بماند 
    امروز در اطرافم تنها صدای لرزش پروانه هارا میشنوم که شمع های نیمه سوخته ومرده آنهارا به آتش میکشند .
    اعتماد من ااز ریسمان سست عدالت برید . لحظه های مهم زندگی من  از برگ تاریخ آن سر زمین محو شد ، فاصله ها زیا دبودند  من دردست این غریبه ها نمیتوانستم اسیر باشم ، وگریختم  دیگر هیچگاه درانتظار مهربانی  ننشستم  امروزدرپناه یک پنجره نشسته و تماشچی زندگی ، مرگ ، نیستی، وخود فروشی وخودفریبی دیگرانم .
    حال بانوی چرخنده برایمان الگوی زهرا وفاطمه شده اند ، درحالیکه من هردورا در زیر سینه ام بزرگ کردم وبه ثمر رساندم واز آنها الگو ساختم بی عبای سیاه ، بی فریاد عصیان ، بی دروغ وریا ، وما سه زن بودیم ، که مردانمانرا ساختیم .
    وشما درخوابهای ساده لوحی خود  از پرتگاهی به ارتفاعی بروید ودوباره برگردید . پایان ثریا 
    نیمه شب جمعه 
  • آخرین روز وپایان سفر

    همه چیز را بسته ام ، آفتابی  دلپذیر بر همه جا پخش شده است  ، لرزش سایه درختان  از پشت پنجره  روی دفترم  درگردشند ، باید برگردم  ، وقت رفتن است /
    تمام شب شاخه هارا یکی یک شمردم ، تا بخاطر بیاورم  طروارت آنها را ، از هر شاخه ای وهر برگی گویی غمی فرو میریخت  درکنار کلبه ام  زندگی جریان دارد  میز کوچک صبحانه  همسایه چیده شده  با بندی که درپشت  دیوارلباسهای شسته را به دست باد میدهد ، اینها تنها یادگاری است که از اینجا با خود میبرم دراین گوشه غیر از مهربانی چیز دیگری از این مردم ندیدم  حال باید بسوی شمع واژگون شده برگردم  پرندگان ساکتند ، اتومبیل آماده بردن منست  ، تمام شب ستاره هارا شمردم  ویکی را درون سینه ام  پنهان داشتم  تا باخود ببرم  بهترین ترانه هارا خواندم وبهترین آوازهارا شنیدم  ودلم لبریز از شوق آواز بود  ، تما م شب بیدار وچشم به آسمان  به دنبال ماه سر گردان بودم  وبر بامی که هر لحظه میشد منتظر فرود آمدنش بود ،  همه چیز های اطرافم مرا با بی زبانیها بدرقه میکنند  از پشت این پنجره کوچک چوبی . به سیاستمدارانی میاندیشم که روی صحنه نمایش مردم را سرگرم ساخته اند ، وبه دستبندهای آهنینی میاندیشم که بر دستان بیگناه یک نویسنده قفل شده است و به صورت زنی میاندیشم که با دست مردی دیوانه با اسید سوخته شده است . وبه دزدانی میاندیشم که همه زندگیشان در دزددیها گذشت وامروز چه میکنند ؟ 
    شهرهارا پشت سر میگذرام ، همه یکی هستند از یک قوطی بیرون آمده اند  همان بنجل فروشیها با لبخند زورکی یک مانکن نیمه عریان  ، همان میدانها ، همان فواره ها  ، همان رقصها وهمان مکانهای بظاهر مقدس که درآن دین را بتو میفروشند در ازای روح تو با مناره های بلند وگنبدهای سر بفلک کشیده  که گویی خودرا برتراز همه جهانیان میپندارند . زندانهای کهنه وفرسوده  برای فروش گذاشته شده است بیمارستانهای پوسیده  خالی با دیوارهای کپک زده مانند یک روسپی پیر در انتظار مشتری  وا رفته است  وگورستانهای متروک  در انتظار خریدار مردی از قبیله دزدان ویا بانکداران   تا آنهارا خریده وقفسی بسازند برای پرندگان و چرندگان آینده . به همراه گرد مخدر ، ونباید خواب وآرامش آنهارا بهم زد .
    من بهاررا با همه زیبای وعطشش درجنگل بجای میگذارم ، چگونه روح این دشت مرا دربر گرفت ؟ وچگونه قلبم لبریز از هیجان است ؟  هیچ میلی به بازگشت ندارم  اما چشمانی درانتظارم نشسته اند .
    اینجا ، روی زمین که تکیه گاه منست گرمای پیکرم چند برابر شده است  دیگر احساس پوچی نمیکنم .
    درختان مرا درآغوش گرفته وپناه داده اند ، بوی عطر کاج از دوردستها  به مشام میخورد  من خودرا در این جنگل و طبیعت پناه دادم  وخودرا خالی ساختم ، احساس سبکی میکنم واحساس راحتی ، زهررا روی اقیانوی بالا آوردم ، آن زهری که مرا میازرد، باز میگردم  به همان آغل ،  درکنار  مشتی نوشته های بی ارزش  وبی خریدار  که از طریق تکنو لوژی به دست من میرسد  :
    آه …چقدر خوبی ، نازنین ! دروغ اول ،
    چه زیبا مینویسی ، دروغ دوم 
    چرا از سکس نمیگویی ، خشونت اول 
    اصولا سکسرا میشناسی ؟ باجوییها 
    ……… ومن از نهایت عشق وگرمای آن  سخن میگویم نه از تاریکها ، من از نهایت روشنی مینویسم  ، نه از دیوانگیها  
    من اینم ، همینم که  هستم وخواهم بود برای هیچکس وزیر هیچ قیمیتی خودرا عوض نخواهم کرد . من اینم …..پایان .ثریا
    نوشته شده : پنجشنبه ، 5 می 2016 میلادی /اسپانیا .
  • رویای نیمه تمام

    من بخواب ساکت نیمروز درختان ،
    ره یافته ام ،
    من ، حقیقت را  درکنار آوای پرندگان  ،شناختم 
    واز خواب پریشان وپر هیاهو بیدار شدم 
    سخن من امروز ، از مردمی است  که ظالمند ،
    سخن من امروز از هوای آلوده ای است 
    که بشکل نسیم  بر همه وجودمان مینشیند
    من در میان این بیشه سبز سیال
    شبی را به دورا ز همه حیوانات  ، بسر بردم 
    وصدای صاف وغلطان آب را شنیدم
    که مانند مروارید های غلطان از فورارها پایین میریخت 
    تمام شب ، در رویاهایم سخن از نا مردمیها بود ،  وتمام شب از درختان سیاه برکهای  غم فرو میریختند  برگهای غمی که مرا احاطه کرده اند ، امروز هیچکس جای خودش نیست وهیچ چیز نیز جای خودرا نیافته ، صفحه اخبارارا باز کردم هیبت آن مرد گوریل مانند که صورتش از فرط رنگ و آن کلاه گیس مصنوعی  خبر پیروزیش را بر رقبا میداد ، این گوریل فردا باید بر جهانی حکومت کند که مارا برده وار به زنجیر کشیده است ،  
    تشنگی مرا بیدار کرد ورویاهایم نیمه کاره ماندند ، زندگیم به دست دوستان دزدم به یغما رفت وآنچه را که امروز بعنوان خوی انسانی واصالت در گوشه گنجه ام پنهان داشته ام  کم کم رنگ کهنگی بخود گرفته است ، هوای نا مطبوع و بو گرفته چون آواری بر سرم فرود آمد  ، کجاست خانه من؟ وکجاست دنیای امن من ، با یک گردنبند  که میکروفونی کوچک به همراه یک عدسی بر گردن من آویخته اند ، من درامنیتم؟ امنیت کامل ؟ آنهم دردنیایی بلبشو ، من میلی به ادامه این زندگی ندارم ، شما چرا اصرار دارید مرا نگاهدارید ؟ 
    خانه خالی ، خانه دلگیر ، ومن بیاد آن برکه دلپذیر که درپنهانی ترین نقطه این جهان پیدا کرده بودم .
    زندگیم  چه پر غرور گذشت  وامروز چون یک غریقی در میان جویباری کثیف دست وپا میزنم  در میان این خانه دلگیر ودر بین آدمهای مصنوعی با خنده های مصنوعی و مردان خود فروش درکنار گنجیه کتابهای قدیمی درانتظار کدام فردایم .
    سفرم ناتمام ماند ………ثریا 
    نیمه شب پنجشنبه  5/6/16
  • ادامه سفر

    منتظر کسی بودم که قرار بود برایم گردنبند بیاورد تا برگردنم بیاوزم واز خطرهای خیابانی ، خانگی در امان باشم !!! اما نگفت چگونه میتوانم از خطرهای زبانی وزیانی خودرا نجات دهم ؟ 
    دلم هنوز در هوای آن خانه چوبی است ، دلمرا درآنجا جا گذاشتم ، ایکاش میشد برگردم وبرای همیشه آنجا بمانم  اما امکاناتش سخت است درهرشهری باید خودرا به شهرداری وپلیس شهر معرفی نمود ، بیمارستان دکتر دارو همه  از پیش معین میباشند ،  رفتن به شهری دیگر وساکن شدن مستلزم بسیاری از گفته هاست . مگر آنکه مانند هموطنان عزیز مان دروغ سرهم کنیم ، خوشبختانه من پناهنده نیستم با پاهای خودم باین سر زمین آمده ام نه با قایق ویا پنهانی ، انگلستان را گذاشتم برای انگلو ساکسونها وطرفدارنشان  وخود مثلا باینجا پناه آوردم تا در دردامن دهکده ای ساکن شوم ، دهکده تبدیل شد به یک شهر بیقواره  شد با عجله همه چیز روبراه شد حال خیال میکنم در وسط لوس آنجلس نشسته ام !!! تلویزنون همیشه خاموش است ، شبها تنها به رادیو گوش میدهم  ، حوصله فروشگاهها وسوپر هارا ندارم .
    من سفرهای زیادی کرده ام ، نیمی از اروپارا گشته ام  امریکارا نیز دیده ام زمانیکه خیلی » شیک« بودم!! در هتل جرج پنجم پاریس ساکن میشدم ودر رستوران ماکسیم  وخانه ایران که به همت ملکه ایران ساخته شده بود با رستوران وغذای عالی ناهار یا شام میخوردم وبه هنگام برگشت چمدانی از عطر ولباس ولوازم توالت  برای سوقات میاوردم ، یا میاورذیم !! برایم همه چز تنها یک گذر ونظر بود به هیچ جا دل نبستم وآرزو نکردم درآنجا ساکن باشم ، هوای داغ وآفتاب سوزان سر زمینم را از همه جا بیشتر دوست داشتم با همان مردم بی ادب وهمان مردم لات ، اما امروز دیگر از آنجا بیزارم غریبه ای هستم که ابدا آن سر زمین را نمیشناسم ومردمش را نیز ، تنها وجه اشتراک من با آنها زبان فارسی است که آنرا هم مانند ماسه های کنار جویبارها با کثافت مخلوط کرده اند ، آن » بانگول« چوبی  بمن امنیت می داد ، همه جا سکوت بود ، همه چیز آرام بود حتی درختان در وزش باد تنها زمزمه میکردند با یک موسیقی بسیار دلنشین ، بوی چوب ، بوی خنگی وبوی جنگل  ساکت ، عده زیادی به آنجا کوچ کرده بودند ، چندان پیر هم نبودند زنانی تنها به همراه سگهایشان ومردانی جوان با زنهایشان  بی آنکه لب توی لب گذاشته باشند ، همه چیز تمیز بود ، مرتب بود ، منظم بود ، استخر بررگی به طول هشتاد متر درآنسو خود نمایی میکرد و از دور ترین نقطه میشد اقیانوس را دید که آرام  آرام میخزد ،  هر صبح زنی بلند قامت با روپوش سفید صبحانه امرا میاورد  ، روزی از او پرسیدم چند نفر دراینجا ساکنند؟ گفت دراین قسمت تنها شش » بانگولو « هست که فقط هفتگی اجاره میدهند  اما درآنسو عده بیشماری چادر زده اند و یا در کاروان کارهایشان ویا اتومبیلهایشان زندگی میکنند ،  معلوم بود  آنها هم مانند من از زندگی شهر نشینی خسته اند ، از واتس آپ ، تلگرام، ایمیل،  وغیره  ،اوف حالم را بهم میزند .همه جا ساکت بود ، همه موسیقی را از طریق گوشی ها گوش میدادند ، دها دوش آب گرم ، توالتهای تمیز  حتی ماشین لباسشوی وخشک کن  در یک ساختمان بزرگ تعبیه شده بود شهری بود بینظیر ، بی ساختمان ، بدون برجها وبدون آجرهای مصنوعی ، هوا مانند حریر بر پیکرم میلغزید . فردا ی آن روز میبایست با یک کشتی بزرگ مسافر بری به شهر دیگری برویم ، که تنها یکساعت راه بود ، سیگارم را روش کردم وروی صندلی چوبی نشستم وهوای خنک را به درون ریه هایم فرستادم ، تا فردا برسد گوشهایم ساکت ، قلبم آرام وریه هایم لبریز از هوای پاک واکسیژن تازه . 
    امروز دلم تنگ شده کاش میشد دوباره به آنجا برگردم ، ایکاش میشد اما ریشه ها وگلها وباغچه ام اینجا هستند . کجا بروم ؟؟؟
    تا فردا وبقیه آن . ثریا .
  • ادامه »سفر«

    توضیح, :
    دلم میخواست میتوانستم آن اشعار زیبای حافظ را ازپشت  وبلاگم برمیداشتم چون در هر آشغال دانی آنرا یافته ام  مردم از خودشان هیچ ایده ای ندارند  به دنبال دیگرانند ، اما خوب کاری نمیشود کرد .مانند لباس پوشیدنم  درآن دوران  وتوالت کردنم  وکفشهایم . 
    ———
    ساعت شش امروز صبح  با صدای زنگ در خانه بیدار شدم ، نادیه بود ، گفت ببخش  من شبها تنها میترسیدم اینجا بخوابم ، میرفتم خانه ، 
    باو گفتم پس اینهمه اسباب وآلات وماشین و دکمه  دراینجا گذاشتند برای چیست ؟ ، باز تو ترسیدی؟ 
    گفت آنهارا برای شما گذاشتند برای من که نگذاشتند !!!! 
    گفتم خبر نداری که امروز ساعت دوازده گردنبندی برایم خواهند آورد که درکوچه هم میتوانم  با احساس خطر دکمه آنرا فشار دهم !!! میبینی چقدر مهربانند و حفظ جان این شهربانوی بی تاج وتاخت چقدر برایشان مهم است !!؟ باید همه جا مرا ونبض مرا داشته باشند . پشت باو کردم و، گفتم : ترسو مثلا روی چند رکعت نماز میخوانی وحال هنوز هم میترسی؟ ……….
    ======
    اتومبیل در جاده صاف میرفت ومن از پشت پنجره به دشتهای سر سبز ، گندم زارها و درختان سر بفلک کشیده نگاه میکردم ، ودرمقایسه با خشکی وبی آبی آن سر زمین ، میدیدم اینجا هم چندان از نعمت باران برخوردار نیست اما اینهمه سبز بودن دشتها برایم اعجاز انگیز بود » تکنو لوژی « اگر برای عده ای کثافت آورد برای  مردم زحمت کش ، نعمتی بود ،  دردامنه کوهها به شهری برخوردم که نامش دهکده سفید بود  وکلیسای بزرگی بر فرار کوه خود نمایی میکرد  خانه هاهمه یکدست سفید  د ردامنه سر سبز کوه ،  به درختان بلند صنوبر  وکاجها مینگریستم ، همه مانند همه جا بودند ومن چه دلیلی داشت برای یک تکه گرد وغبار کویر که روی آن جانوران زندگی میکنند ، اشک بریزم ؟ برو ، جلو برو این احساسات وطن پرستی وخاک دوستی دیگر کهنه شده است  درحال حاضر هر بچه پادویی آروزوی آنرا دارد که به غرب سفر کند وتو در بهشت نشسته ای برای آتش جهنم اشک میریزی ؟  
    در کنار جاده توقفی کوتاه داشتیم ، پیاده شدم و سوی مزرعه ای رفتم که اسبان  درآنجا  مشغول  گردش ودویدن بودم  به آهستگی به یکی از آنها نزدیک شدم به چشمان مهربانش نگاه کردم  دستی روی پشت و وکپل او کشیدم وسپس چلو تر رفتم وصورتمرا روی چهره اش گذاشتم  ، اشکهایم جاری شدند ، گویی چهره مادر را میبوسم ، اورا بوسیدم از شوق میلرزید وچشمان بزرگ براقش را به روی من گشود گویی سالهاست یکدیگررا میشناسیم  ، مدتی طولانی چهره به چهره آن اسب نجیب گذاشتم و باو گفتم “
    خوی وحشی گری در همه انسانها طغیان کرده است . اما من هنوز به شماها اعتماد دارم واعتقاد .  میبایست بر میگشتم از پشت شیشه اتومبیل  اورا دیدم که بسوی جاده آمد ومدتی مرا نگاه کرد گویی داشت بدرقه ام مینمود ،  بی اختیار اشکهایم  به روز دامنم سرازیر شدند  قلم  ودفتر را درآوردم ومشغول نوشتن شدم ، از رادیو ماشین آهنگی زیبا از وروی پخش میشد  بانوی سوپرانو فریاد میکشید صدایش چذابیتی نداشت اما بهر روی موسیقی بود ….
     امروز چهارهم اردیبهشت ماه وزاد روز استاد عزیزم ومعلم دیرین  (دکتر مهدی حمیدی شیرازی )است ، روانش شاد  اگر امروز زنده بود  معنی عشق را چگونه تفسیر مینمود ؟ ……ادامه دارد
    ثریا ایرانمنش /  اسپانیا / 4/5/2016 میلادی  ( اعداد ردیف چهار ، پنج ، شش ) !!!!!
  • پنجره ها

    تقدیم به آنکه گفت ” 
    بنویس ، بنویس وهسچگاه قلمرا زمین مگذار ، او خود با قلم طلاییش این جهانرا ترک گفت .
    —————————-
    هنگامیکه  پنجره ها رو به تنهایی باز شدند ، 
    احساس کردم باید  دیوانه وار دوست بدارم 
    و زمانیکه پنجره رو بسوی یک چاه متعفن باز شد  ، فواره خونم بصورتم ریخت ، 
    احساس کردم  باید  بیزار باشم ، بیزار باشم ، 
    تنهایی را دربغل گرفتم وبا او به بستر رفتم …………ث
    سفر ، حجمی است در خط زمان ، 
    وبه حجمی خشک  زمانرا آبستن کرده است 
    حجمی از تصویری آگاه
    که از میهمانی یک آیینه برمیگردد ……..ف.فرخزاد
    هیچ کتابی با خود نبرده بودم ، اشعاررا از درون حافظه ام بیرون میکشیدم ، هنگام عبادتم بود وهنگام نیایش ، باید بسوی طبیعت میرفتم ، مرا فرا خوانده بود ، 
    زیر لب زمزمزه میکردم » خدا حافظ سر زمین من « دیگر محبوبم نیستی ، سر زمین منهم نیستی ، پشت بتو کردم وترا فراموش خواهم کرد ، ترا بخاک سپردم با مردان وزنان راستین وبا شهامتت  وتو بمان با حیوانات ریز ودرشت زاده کرمها ، عقربها ، مارهای آبی و دشتها .
    رو بسوی دشت بزرگی کردم  ، مرا پناه دهید ای دیوارهای ساخته از برگ وگل وگیاه ،  ای شهر های کوچک وبزرگ  وای انسانهای نیمه کامل  که مسیر دیگرانرا دنبال میکنید ،  دیگر درشکاف درزهای پوسیده  تاریخ ، شما اشک مرا نخواهید دید  بوی زندگی تازه  بوی سبزها ،  بوی بهار نارنج ،  بوی گلهای اقاقیا همیشه درهوا پرداکنده خواهد بود ، دیگر به هیچ قله وبلندی نمی اندیشم  وبه دنبال هیچ آتش اجاقی نخواهم رفت  وآخرین سرود ناتمامم را پایان میدهم  با یک ترنم دلپذیر .
     خودرا دررودخانه  جاری روح شما شستشو داده ام  با آب جادو  وخون تازه .
    دیگر میل تصرف درمن نیست  و…بدین  سان قصه سفر من آغاز شد ، به همراه یک دفترچه وچند خود کار و کفشهای راحت .
    من بتو بدهکار ومدیونم ، ودین خودرا ادا خواهم کرد ودیگر میلی ندارم بنویسم ( کهن دیارا…. ویا ترا خواهم ساخت ….) نه هیچگاه ، هیچگاه ، آن سر زمین ترا ازمن گرفت زمانیکه داشتی راه راست ومستقیم را به شاگردانت نشان میدادی ، وبجای آن یک ماشین بمن داد که با تکان دادنش سکه ها دردامنم میریخت ، سکه های بی ارزشی که هنوز هم برایم بی ارزشند ،  من دل از مهر آن کهن دیارا بریدم وآنرا به سوسماران واژدها و مارهای سمی و روباهان ومورچه های سواری که پیام آورند میسپارم دیگر میلی وکششی به آن سوی ندارم روحم را بخودم اختصاص دادم وبا طبیعت یکی شدیم . بگذار آنها مانند موریانه گوشتهای یکدیگر را بجوند ، ورعشه های را که از رگه مردانیگشان بلند میشود با کمی علف مخلوط کرده بالا بیاندازند ، زندگی آنها درهمین دایره خلاصه شده است ، نه بیشتر  من روح ترا درپیکرم دارم وآن حس پنهانی که همیشه درحواشی خانه ام میگردد باین جانیان کوچک مینگرم  ایستاده اند اما نمیدانند چرا ؟ خوابیده اند اما نمیدانند چرا ؟ آنها غرابت این الفاظ را در مشق های پنهانی خود  درشت تصویر کرده اند  ، گروهی ساقط و نیمه کاره  در زیر بار جسد های بو گرفته  از تختخوابی به تختخواب دیگری میروند  ومیل  جنایت  در سینه هایشان متورم میشود .
    نه ، آن سرزمین من نیست ونخواهد بود . 
    ادامه دارد …….
    ثریا ایرانمنش اسپانیا /( اولین نوشته از دفترروزانه ام )3/5/ 2016 میلادی/
  • بازگشت به جهنم

    هنوز انرژی دارم وهنوز میتوانم  بنویسم ، با آنکه راهی طولانیرا طی کردم ، امروز صبح هنگامیکه چشمانم به سقف اطاق افتاد ، با حال تهوع بیدارشدم ، بهشت را پشت سر گذاشته بودم حال بو وهوای جهنم هنوز درخانه پیچیده بود آن هیزم کهنه  دودش به هوا بود ، اوف  باید دورش بیاندازم .
    آری میتوان ، 
    میتوان با زیرکی کسی را تحقیر کرد ، 
     میتوان بر هر چیزکی مهر شگفتیها زد
    میتوان چشم به آسمان دوخت وابرهای تاریک بی بارانرا تماشا کرد 
    میتوان همه عمر زانو زد ،  ودین را خریداری کرد 
    میتوان در یک کلیسای متروک  خدای مهربانرادید 
    و، میتوان  با چند سکه ایمان را خرید 
    و میتوان ، ایمانرا درازای عشق فروخت 
    میتوان لحظات خوش  را درته صندوقچه دل  پنهان داشت 
    اما نمیتوان آنرا قاب کرد وبه دیوار آویخت 
    میتوان با صورتکهای مصنوعی عشقبازی کرد 
     ومیتوان نقش بامهر باطل را برآنها گذاشت 
     ومیتوان گفت که ( هیچ ، درمن مپیچ) 
    هنوز هوش ودل درمن جریان دارد  وتحملم پایان ناپذیر است . ثریا 
    صبح روز سه شنبه سوم ماه می 2016 میلادی 
  • ارمغان

    Fundador / لب پرچین 
    Foundor ¨/  lab parchin-
    توجه ” هر نوع کپی برداری ویا عکس برداری از این سایت  خلاف قانون است ومجرم  نهایتا تحویل مقامات داده خواهد شد  بااحترام 

     لب پرچین 

     ارمغان

    آن سر زمین برای همیشه نابود شد همچنانکه سیل ویا آتشفانی  وهجوم  انبوه حیوانات  به دنبال لاشه ها هستند حال باید داستان دیگری را آغاز کرد  ، از همین دیا ر همین دشتها وهمین کوهها  وهمین دریا  وهمین جویبارها وهمین افسانه ها  ، درختان همه جا شیه یکدیگرند  کوهستانها نیز با هم یکی میباشند ، اما انسانها  با هم فرق دارند  ، آنچه که امروز مرا ودارا به ادامه این نوشتار ها میکند تعهدی  است که دارم نسبت به کسی که بمن آموزش داد ونسبت به سر زمین واقعی اجدادم وخط وزبان آن ،  » نگذار هیچگاه این زبان شیرین واین خط نابود شود ، اگر چه به مرگ تهدید شدی« . ومن باین تعهدی که داده ام جامه عمل میپوشانم  مهم هم نیست اگر دیگران غذایی را که خود نوش جان میکنند قاشقشانرا به حلقوم من  فرو نمایند  گرسنگانی هستند که مانند سگ برای تکه  استخوانی به هرکسی پا رس میکنند  ، آنها دراین چاله بزرگ شده اند با ته مانده ها  .
    صدایم روی سی دی ها ونوارها ضبط ونوشته هایم نیر هرروز ضبط میشوند  وتا روزیکه نفس درسینه دارم پرده ها را بالا میزنم  همه چیز  را به نمایش میگذارم  ودیگر از آنهاییکه بیماری » شقاق« داردجانشانرا میگیرد واهمه ای ندارم  ومیگذارم تا در رودخانه کثیف خود غرق شوند  ورویاهای خودرا جلا بدهند  ، ارمغان تازه من  از سر زمین تازه ایست که رفتم دیدم وبرگشتم تا تقدیم خوانندگان مهربان وهمیشگی خود بنمایم . 
    گاهی باید عقل چاره گررا پوشاند  وخودرا به دیوانگی زد  چاره ای نیست  دراین ویرانه سرا که نامش دنیا ویا زندگی است  رنجوران ر نجور تر ودیوانگان دیوانه تر میشوند  باید بقول معروف  جام دیوانگی را سر کشید بر ای شناخت دیگران وسوژهای جالبمتر  باید همان  »منصور حلاج شد  که خودرا نفروخت وبر سر  دا رر فت «  وهنوز نامش بر آسمانها نوشته شده است  برای هزاران دیوانه ، باید  جام دیوانگی را سر کشید  وعقل راز سر بیرون ساخت  ، کژ ومژ شد  اما درواقع راست ومستقمیم به راهت ادامه میدهی . بقول مولانا :
    تو آمدی  که راز ما بر همه کس عیان کنی 
    آن شه بی نشان را جلوه دهی ، نشان کنی 
     چگونه شما درفکر فریبید ؟ جان من همه هشیار است ، دلم آشفته  اما روحم بیدار است ،  وشما همچون گرگی  که به سر زمین  گوسفندان حمله میکنید  ودر فکر  پاره پاره کردن منید ، اما من چشمانم بیدار است  وهمه شب گوشم به دیوار است ، مغزم بیدار ، روحم سرکش  .
    دیگر فریب هیچ ( بیتی از ابیات) را نخواهم نخورد  ودیگر هیچ مصرعی  را بر تارک سر  نخواهم نشاند  سالها با اشعارتان نوشته هایتان  ، گفته هایتان  خوابیدم ، بیدار شدم  عاشق شدم گریستم وناگهان دیدم  که ( خانوتدگی  )  خود فروشید  یکسو با شرق و یکسوی دیگر با غرب  دست دربغل هریک دارید ..
    کتابهایتانرا به دست آتش سپردم  وخود به تماشای کلمات نشستم که درهوا پراکنده بودند .
     آنکه هنوز زنده است ، شمس است  دیگری حافظ وخیام  فروغ وپروین   دیگر بقیه  مرده های بیش نیستید  فریدون از میان شما جهید ، رهی ونادر پور خودرا از دنیا کثیف والوده شما کنار کشیدند  وایکاش دیگران نیز بیدار شوند  
     بسفر رفتم ، وامروز برگشتم  هنوز هوای تازه آن سر زمین  جانمرا فرا گرفته است ،ارمغانی زیبا باخود آورده ام  تا تقدیم کنم . با سپاس  از مهربانیها ی شما . ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه  سوم ماه می 2016 میلادی .
    با سپاس از لطف بیکران همه شما عزیزانم .
  • سفر، سفر مرا به کجامیبرد؟

    فردا صبح عازم سفرم ، 
    نمیدانم بکجا میروم ، اما میروم ، چند روز تعطیل است ، هواهم نیمه ابری بارانی بادی  آفتابی است ، چند روز از دیدار تکنو لوژی ها خلاص میشوم از حمله موریانه ها  ، تلویزیون کم بود حال مقدار زیادی آشغال جلوی ما ریخته اند که فرصت فکر کردن نداشته  باشیم  ، خودشان سوار موشکهایشان 
    مشغول کاوش در سیارات دیگرند ودر پایین در شهر کورها هزاران نفر بسیج آماده اند تا مباد تار مویی به رگ غیرت آقایان که در تنها درپایین تنه شان مرتب درحال حرکت است ، بپیچد، ، نه امنیت باید برقرار باشد ، اول از سر زمینهای کور وکر ولال وسپس به بالاتر ها هم خواهد رسید ،  همه چیز روی زمین درحال مرگ است ، همه انسانها تبدیل به یک گیاه تک یاخته ای شده اند ،  وعده ای مامورند  تا روابط دیگران را باخدایان حفظ کنند ، نه اول نگران روابط خودتان باشید ، من گمان میکنم اگر درزمان حضرت عیسی تکنولوؤی امروزی وجود داشت آنگاه  حقیقت محض معلوم میشد نه این چرندیاتی که در محیط های دربسته مشتی احمق بخورد ما میدهند ، اگر درزمان سافو شاعر قدیمی ویا همر صنعت چاپ وجود داشت شاید امروز برای ما دری دیگر گشوده شده  بود ، حال با مرگ زمین همه خوبیها خواهند مرد ، مغز هازا یخ میبندند آدمهارا ازنو کلونوی میسازند دیگر تو نمیدانی آنکه با تو میخوابد پدرت هست یا برادرت ویا همسرت وغیره ،  بلی سفر بهترین است ، انسان از شر  موریانه های مغز خلاصی پیدا میکند ، جند روز لباس راحت واسپرت گرد ش در کوهستانها وتپه ها وجنگلها ، نه با طیاره ونه با قطار بلکه با اومبیل وپای پیاده ، عجله ای ندارم ، تمام امروز خواب بودم  ، این خواب برایم لازم بود ، هنگامیکه بلند شدم تا زه فهمیدم که زمانی تا چه حد سقوط فکری کرده بودم  وکجا ها سیر میکردم ،  هرچه بود بیرون ریختم ، حال مانند یک پرنده آزاد در آسمانها  پرواز میکنم ،  میخواهم حتی  ایمانم را نیز بخاک بسپارم ، میدانم روی زمین ، زیر آب درآسمان  هرکجا که برویم این ایمان مانند یک وصله بما چسپیده است ، میخواهم لباس تازه ای بپوشم ،  هنگامیکه به چرندیات ملاها گوش میدهم حال تهوع پیدا میکنم گویی همه پا اندازان پرودگارند ودارند برای نجیب خانه اش تبلیغ میکندد ، پسران خوشگل  دختران زیبا همه صف کشیده  مانند مروارید درصدف که خودرا بشما عرضه کنند باز هماین پایین تنه است که کار میکند مغز خوابیده یخ بسته ، مرده ،  آه پرودگارا نمیدانی چقدر احساس تنهایی  میکنم دراین محیط سرد ومرده  ووحشتناک  تبدیل به یک ماهی شده ام که از آب بیرون افتاده است میل دارد برگردد به اقیانوس اما راه طولانی است ،  میل دارم برگردم به اصل خود ،  دورخودم میگردم کسی را نمبینم ،  گوش میدهم، صدای کسی را نمیشنوم ،  دستمرا دراز میکنم تا دستی دستمرا بفشارد همه دستها یخ بسته ومرده است ،  ، دیگر هیچگاه آن طلوع صبگاهی زیبارا نخواهم دید ،  دیگر صدای پاهایم را روی اسفالت خیابان شهر نخواهم شنید ،  دیگر هیچ اتومبلی از آشنایان جلوی پایم ترمز نمیکند تا مرا صدا کند ، همه مرده اند ، همه رفته اند ،  دیگر حتی عطرها هم بوی آنزمانرا نمیدهند ، چرا باید درزمان من زمین بمیرد ؟ چرا باید در زمان من همه چیز زیر رو شود ؟  حال دراین میدان خالی سرنوشت تنها ایستاده ام وگاهی از سر فشار دستم را به شاخه ای از خارهای سمی بند میکنم ، دستهایم زخمی میشوند ، خونین میشوند ، شاخه را رها میکنم بوی گند آن هنوز در بینی ام میچرخد  ومرا عذاب میدهد ، گویی هنوز درهمان سعادت گذشته نشسته ام ؟! نه ، در سر زمین آدمخواران ، کفتارهای گرسنه ، و مارهای زهر آلوده ، عقربهای جرار ، آدمها رفته اند ، انسانهای شریف رفته اند اینها که درقالب وهیبت انسانند تنها حیواناتی تک یاخته ای هستند ، زیر آفتاب ذوب میشوند ، میمیرند ،  یا در دود افیون خودرا قهرمان میپندارند ،  نه ، اینها از مشتی گل آلوده ساخته شده اند / 
    ،سفر بهترین است . پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28 آپریل 2016 میلادی / ……./
  • روزکارگر!

    داشتم تقویم مقدس را ورق میزدم ببینم چند روز میتوان خارج شد وچند روز تعطیل است ، همیشه اولین یکشنبه از ماه می روز مادر بود ، حال تصادفا افتاده با روز “سن خوزه اوبررو ” کارگر ،  خوب مادر هم کم کم گم میشود  ، 
    در این فکر بودم که سیصد وشصت پنج روز خدا به روزهای قدیسین اختصاص دارد !! ایران هم دارد کپی برابر با اصل را اجرا میکند ، اما کم آورده ، امامان شیعه  هیچگاه کار نمیکردند تا روز کارگر داشته باشند !!! اصلا نمیدانستند کار چیست وکار گر کیست ، برده داشتند ، میرفتند جنگ عده ایرا اسیر میکردند ومیاوردند تا برایشان کار کنند وزنانانرا نیز تقدیم نمایند تا برایشان حاصل تولید کند ، زن شد کشتزار مرد یعنی زمین مرد مرد باید تنها آبپاشی کند ،( مرا ببین که هنوز دراین سن بالا بازهم به دنبال عشق این موجود که کارش تنها باغچه آب دادن است میباشم )!!!  بگذریم ،   بهر روز نظرم را روی اینستا گرام گذاشتم البته مال من خصوصی است وتنها عده معدودی آنرا میبینند میل ندارم هر کسی بمن انگشتی برساند ومن در تقویمم بنویسم هزار لایک داشته ام؟؟؟ بخاطر کدام هنر ؟فعلا هنز نزد ایرانیان است وبس  دزدی  ، دزدی عکس ، دزدی مطالب ، دزدی شعر بدون ذکر ماخد  ، مهم نیست اصلش اینجاست !حال بگمانم که مورد خشم و کتک وفحاشی مسلیمن ایرانی قرار خواهم گرفت ، که چرا نوشته ام روزی بنام امامان نیست ، روز پدر  روز مادر روز بچه روز دانش آموز ( گمان نکنم این روز را هم داشته باشند) !! روز زن  روز کارگر هم مالید ،
    آهای ایرانیان عزیز ومهربان وقدر شناس ، چقدر مهربانید که حتی با دشمن خود نیز به رختخواب میروید ،واقعا درنجابت وشرافت شما هیچ شکی نباید کرد اصولا انسانهای امروزه همه این کلماترا غرغره کرده وتف کرده اند ، نه میدانند عفت چیست ، نه شرافت ونه عزت ونه حرمت ونه احترام اینها قدیمی شده است  ، متعلق به قرون وسطی است ، امروز حتی کلمات را نیز شکسته اند . مهم نیست ، من فرزند جهانم  یک قلوه سنگ که از این سو به آنسو میافتم  اما خودمرا با هیچ سر زمین ومردمش وفق نمیدهم ، همچنان همان گهی که بوده ام هستم . وهمان گه هم باقی خواهم ماند ، بگذار دیگران دانشمند وبزرگ واندیشمند باشند !! من همان روانی که بوده ادم هستم وچقدر این زن را دوست میدارم ، خالی از هر خللی است ، پاک است رویاها یش ، روحش ، پیکرش  همه پاک است هیچ بیماری  هنوز خوشبختانه نتوانسته در پیکر او داخل شود غیراز هوای کثیف وآلوده که اورا دچار وسواس کرده وباو آلرژی میدهد ، بوی گند عطرهای ارزان  قیمت ، بوی گند لباسهای ریسایکل شده ، بوی گند عرق زنان ومردان وپودرهای که بخودشان میزنند وبوی گند ریا ودروغ  این زن مهربانرا دچار آلرژی شدید کرده است ..گاهی هم زمین میخورد وپایش میشکند وخوب دچار تحولاتی میشود !!!
    شب گذشته یکی از اشعار ناب  نادر خان نادر پور بیادم آمد اما هرچه کردم نتواستم آنرا بیاد بیاورم تنها آنرا با صدای مهربانش روی نوار بمن داد درهیچ کجا هم ضبط نشد ، پس از متارکه با همسرش “شهلا”  این اشعاررا سرود :
    تو هر روز گذر میکنی بخانه من  ، افسوس که درها بسته وپنجره ها خاموشند ……… شعر بسیار زیبایی است روانش شاد او هم نتوانست تحمل این همه کثافت را بیاورد وخیلی زود جهانرا به جهان خواران سپرد ورفت .
    در حال حاضر نمیدانم دنیا بکدام سو میرود برایم هم مهم نیست دنیای من درون همین چهار دیواری درکنار همین کلمات است وبس . روز وروزگارتان شاد وروزکارگر هم برایتان میمون ومبارک باد ، پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 27 آپریل 2016 میلادی / تا روزهای آینده  …
  • خانه سنگی

    » شما خوب بمن نگاه کنید ، خوب تماشایم کنید، منهم مانند شما یک انسان هستم «
    انسان واقعی به دور از همه ریا ها ودروغ ها وفتنه ها ، 
    خانمی بمن نوشته بود : 
    تا بحال اینگونه خاطره نویسی را نخوانده بودم !! در جوابش نوشتم خاطره نویسی نیست ، ذکر مصیبت است ، از سرنوشت زنی که تنها بدون هیچ پشتوانه معنوی  در جنگل غولها جنگید وهمچنان  باقی خواهد ماند  ،   منهم مانند مادرم ، مانند پدرم ، از اهالی کوهستان هستیم  همه پیکر من از گوشت وپی درست شده است نه از کوهی چربی ،  پاهایایم تا زانوانم هنوز درخاکم فرو رفته است ، این خاطره نویسی نیست ، روزانه نویسی هم نیست ، سرگذشت یاس  آور وتراژدی هم نیست تنها مبارزه یک انسان آنهم از نو مادینه آن با زندگی ونرینه هاست همین ، نه بیشتر ، هر صبح که خورشید را درآسمان میبینم میدانم پدرم زنده  است وهرشب ماهرا درآسمان میبنیم میدانم مادرم بخواب رفته است ستارگان  ، خواهران وبرادران منند ، با روی زمینی ها کاری ندارم چون زبانشانرا نمیفهمم ، زنانی که دراطرافم بودند ومرتب  تکرار میکردند الهی قربونت بشم ، فدات بشم دورت بگردم ، حال مرا بهم میزدند ، کلماتی تکراری که به هر کسی که از راه برسد ارائه میدهند ، من محکم ، سخت ، انعطاف ناپذیرم ، اشکال منهم با مردم  زمانه همین است ، مانند یک درخت کهنسال زخمهارا تحمل میکنم ومیگذرم صمغ زیادی دارم برای ترمیم زخمایهم ، تنها کسانیکه بمن وفادارند ، آسمان و زمینی است که روی آن گام برمیدارم ،  آنها مرا از خود میدانند رهایم نمیکنند ، شب گذشته د دراین فکر بودم که شاید حق با دیگران باشد ، ملت ما عادت به دروغ کرده ، قربان صدقه رفتن دروغین ، فدایت بشوم دروغین ، من صمیمانه عاشقم ، عاشقانه دوست میدارم اما هیچگااه قربان کسی نرفته ام ، چون نه بلدم ونه گوسفندم ،  امانت دار خوبی هستم امروز در گنج گنجه های من امانت کسانی است که از دنیا رفته تند اما من هنوز درانتطار ورثه شان هستم که آنهارا پس بدهم ، هیچگاه بمال کسی نه حسرت برده ام ونه خواسته ام جای کسی باشم ، چرا ، روزی آروز میکردم ایکاش ( ماریا کالاس)  بودم چون عاشق موسیقی هستم ، ایکاش فلان پیانیست بودم ، ایکاش فلان ویلونیست بودم وایکاش فلان بالرین بودم ، اینها همه آرزوهای من بودند ، 
    من درسرما ، گرما ، طوفان وباد ایستاده ام واز جایم تکان نخوردم ، مردم را تماشا میکردم که با چه ولعی دارند مال میدزدند میبرند در این فکر بودم که درچه زمانی آنهارا خواهند خورد ؟ وآیا خواهند خورد ؟ یا باید با آنها مخارج زنده بودنشان را که بو گرفته اند بدهند ! من برای زندانی شدن آفریده نشده ام ، مانند یک اسب اصیل باید ماهیچه هایم بکار بیفتند ، متاسفانه امروز زندانی خودم شده ام ، گاهی عصبی میشوم اما فورا فراموش میکنم ودر صدد عذر خواهی بر میایم ، اما زمانی فرا میرسد که دیگر بخششی وجود ندارد ، چون گناهی مرتکب نشده ام ، من باید بدوم ، به هوای آزاد احتیاج دارم ، من نمیتوانم با پوزه بند آهنینی زنده بمانم ، حرف را باید زد ، نمیدانم کسی این را فهمیده است که انسان آداب دانی وشرف را  وقوانین آنرا از اسب آموخته است ؟  اسب جتتملن یا یک شوالیه است هر یابویی را نمیتوان گفت اسب ،  وانسان زمانیکه خودرا تسلیم ماشین نمود واز اسب کناره گرفت خوی وحشی گیریش در او سر به طغیان برداشت ،  وامروز بصورتی پست وفرومایه  وپیش پا افتاده دارد مانند یک افلیج خودرا اینسو وآنسو میکسد ، نه ، هیچکس اینرا نمیدانست انسانهایی که با اسبان اصیل سر وکار دارند  شریف وغیور و شوالیه هستند ،  امروز در حق من بیعدالیهای زیادی شده است اما هیچگاه نخواهم نشست ومصیبت بار گریه کنم  ، همیشه راه دیگری وجود دارد ، میدانم ، راه دیگری هم هست . … روز اول ماه می در راه است  وسه روز تعطیل  میزنم به کوه ودشت وصحرا !!!!!! . آغوش طبعت برویم باز است خودرا درآغوش او پنهان میکنم وساعتها میخوابم ومیگذارم  نفسی تازه بر پیکرم بدمد .پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /26/آپریل 2015 میلادی/
  • خوابم ، یا بیدارم؟

    امروز خواب ، بیشتر از هر زمانی بر من غلبه داشت ، میل نداشتم رختخوابمرا ترک کنم ، شاید آخر هفته به یک سفر کوتاه بروم واز هوای آزاد طیعت استفاده ببرم ، درکنج این  خلوتی که برای خود ساخته ام  دیگر بجان آمده ام ، هوا عالی ، دلپذیرآفتابی درخشان ، با خود گفتم “
    شاید بهشت همینجا باشد ،  وما ابناء بشر همیشه طبلکار خداییم ویا طلبکار مردم ، خورشید همه پیکر مرا دربرگرفته بود ، برخاستم سرشار از انرژی   قلم در دستم  ونمیدانستم چه بنویسم ؟ ونمیدانستم چه باید بگویم ؟  ونمیدانستم چه باید میکردم ؟ آنجنان هوا مرا مست کرده بود که گو.یی بشکه ای شراب ناب نوشیده ام ( بکوری چشم آنان که نمیتوانند ببینند) !!! بیاد آوازهای دیرین بودم ، آوازی تازه شروع شده از سوی دیگری ، نه ! دیگر بس است ، گفته های هایی که برمیخیزند نشان از هوای نفس دارند ،  عطر تازه ام  در هوا پخش شده واین بهشت رویایی مرا بیشتر  آرزو پرورساخته است ، نوشتم :
    اگر ، چرخ فلک باشد حریرم ،
    ستاره سر بسر باشد دبیرم ،
    هوا باشد بهشت  وروز روشن
    حروف ، نامه ات برگ وریز آتش 
    من این سخن هارا بارها وبارها تکرار کرده ام  وبر روی کاغذ ها نقش داده ام  ، نه ، من این حریر آسمان واقعی را با هیچ یک از الفاظ  دیوانه کننده شما عوض نخواهم کرد ، ستارگان ترجمان عشق منند به خور شید ، 
    شما ماهیان حوض کوچک  غمگین وغمگسار در دود افیون را باور نخواهم کرد  میگذارم شما حروف را با اشک چشمانتان بخوانید 
    خورشید با من است  ومن ایمنم ، او مرا به جستجوی عطش سرشار خود میبرد  مرا درهر نفس همراه است ، او میداند که من هرشب درکمین بادهای زود گذر بوده ام  او با من است ، مرا از خویشتن پر ساخته است ، دیگر به آواز آن غوک که از راه دورا میخواند : 
     »در آغوش تو خواهم  مرد «، گوش را نخواهم داد ، او محرومیت کشیده وتشنه است با هر آبی رفع تشنگی میکند اگرچه آب لجن یک جویبار حقیر باشد .
    خورشید مانند فانوسی روشن روی تختخوابم نور افشانی میکرد ،  پرنده ای که هر صبح بر لب بامم مینشست آوازش را تمام کرده ورفته بود ، ودل من آیینه بود که غبارهارا از خود روبیده وحال در زیر نور خورشید جلای دیگر یافته است ،  دیگر آن نقش کهنه وتاریک  در انتهای گوشه آیینه شکست ، خورد شد .
    آه ، ای صبح زیبای بهاری ، تو گفتی : چه شد  آن سایه من ؟ که نیمه شبی در بیقراری آنرا رقصاندم؟ 
    گفتم ، آن سایه گم شد  بی سبب اورا میخنداندم ، او مانند جیوه های کهنه پشت آیینه فرو ریخت ، دیگر به هیچ آوازی گوش نخواهم سپرد وهیچ زمزمه ای مرا بیدار نخواهد ساخت ، درکمین هیچ برکه ای ننشسته ام تا پیکرم را درآن شستشو دهم . پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / سه شنبه 25 آپریل 2016 میلادی /
  • قصه شهربانو

    مادر ما درحال مرگ است ، چیزی از او باقی نمانده ، واین از دولت سر همان زن پدر ما “شهربانو”است /
    او در یتیمخانه های » فراماسونری« بزرگ شده وتربیت یافته بود برای چنین روزی ، بهمراه یک مار بلند ، یکی از مارهای زهر آلوده ویک جادو گر پیر  بسوی خانه ما آمد .
    آن روز که میخواست  با پدر ما عروسی کند ، دایه مهربان من گفت :
    من میمیرم اما ازچشمان سفید این زن میترسم او مادرتان را خواهد کشت وپدرتانرا بخاک خواهد سپرد بچه هایش  را   هم میخورد  وخانه را نیز میفروشد برمیگردد به همان قلعه /
    وهمینطور هم  شد، دایه مهربان من مرد ، پدرمان بخاک رفت وحال مادرمان درحال مرگ است وما بچه های دست وپابسته نمیتوانیم به هیچ ترتیبی اورا نجات بدهیم ؛ او تسلیم  جانورانی نظیر شپش ، کک، وزالوها شد ، همه پسرانش را که بزرگ کرده بود از دست داد آنقدر مردان غریبه باو تجاوز کردند واورا آبستن نمودند که امروز میلیونها حرامزاده از بطن مادر پاکیزه ما بیرون ریخته است . 
    مادرمان درحال مرگ است وشهربانو با تاجی که برسر داشت بسوی همان یتیمخانه برگشت وتاج خاررا بر سر مادر ما گذاشت  او یک جادوگر بود ، امروز مادر مهربان وپاکیزه ما نه فریاد میکشد ونه کمک میطلبد میداند صدایش حتی بگوش ما هم ئخواهد رسید همه بی تفاوت شدیم ، او در میان کندوی زنیوران  به پهلو افتاده  وزنیوران از سر ورویش بالا میروند یکی پاهایش را میگزد ،  دیگری صورت زیبای اورا که مملو از گلبرگهای سرخ بود  با داس وکارد وقمه  میبرد و عده ای لحاف را از زیر پاهایش میکشند آ ن کف بین پیر  آن دایه مهربان  که از راه دور آمده بود بما گفت ” این جادوگری است که خودرا در هیبت یک دختر جوان در آورده است فریب نخورید”
    او در لباسهاس زر دوزی شده پیچیده شد  با میهمانانی که از کوهها سرازسیر شده تا پیکر مادرمارا تخمین بزنند  در هر گامی که  یرمیداشت کمری خم شد  او دستهای یکا یک  را کنار زد  چون کولیان  ، نوای غریبی را سر داد ، آنقدر خواند وخواند که ناگهان کلاغان سییه پوش  در یک شامگاه از لابلای درختان بسوی ما حمله آوردند  گلها همه بر زمین  ریخته شد  وهزاران چلچله به هوا پرواز کردند .
    شهر بانو اما خرامان خراما ن راه میرفت ، پدر بیمار شده وداشت میمیرد اما از ترس چیزی نمیگفت . 
    شب همچو چادری سیاه  بر سر زمین ما ایران نشست  وهر برگی همچو یک تیغ خار داردر چشمان ما فرو رفت  وهیچکس نتوانست کف دست این جادوگر را بخواند  ، کف بین تنها طالع مارا دیده بود .
    مادر ما درحال مرگ است وهیچکس ، هیچ طبیبی بر بالین او حاضر نمیشود ، 
    شهربانو به قلعه خود ، قلعه جادوگران برگشت وبا دوربین بلندش یکی یک را  زیر نظر دارد .
    نفرین ابدی بر او باد /
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 
    از دفتر یادداشتهای روزانه /
  • عدالت ، یا ترحم؟

    پشت درب خانه ایستاده بود همچنان با همان ساک که رفته بود ، گفتم بیا تو ، همه چیز عوض شده ، من تو تنها کسانی هستیم که عوض نشده ایم ، دیگر هیچگاه نخواهیم خندید ، میل داشتم به کسانی بخندم که روزی مرا به گریه وا داشتند ، حال دشمن شده ایم ،من بیش از هر کسی در این دنیا رنج برده ام ، تو کمتر رنج میبری چون چیزی نمیدانی ، من بین عدالت وترحم انتخاب  خودم راکردم من بیعدالتی را نمیتواتم تحمل کنم وامروز  دراین دنیا عدالتی وجود ندارد ، وفا داری و میل به یک زندگی ساده ودوراز از هر ریا وخشونت وتجاوزی یک امرغیر طبیعی شده است ، ( اینهارا باخودم میگفتم) واورا به اطاقش راهنمایی کردم ، بی آنکه خوشحالیم را از آمدنش نشان دهم .
    دراین فکر بودم که  درچه زمانی از دنیا ودرچه سرشتی زندگی میکنیم ؟ چرا اینهمه من تنها ماندم ؟ چرا چونکه بین عدل وترحم  انتخاب خودم را کرده ام ؟ من بازی بلد نیستم بازی کردن را نمیدانم راهش را نیز نمیروم این کار من نیست ، چه بسا از تمام همجنسانم آشتی ناپذیر ترباشم ،  برای من انتخاب یک عشق یا یک زندگی مشارکت آمیز مقدس است ، به آن احترام میگذارم  آنرا سجده میکنم ،  من تحمل توهین وبیحرمتی را در عشق ندارم ، من قوانین وآدب  شرف را آموخته ام نه بیشرفی را ، وای که اکثر مردم روحشان بیمار تراز جسمشان میباشد .چگونه باید فساد وتعفن را زیر وروکنم برای آنکه چند صباحی بیشتر دراین دنیا باشم ویا لذتی دروغین ببرم ؟/
    امروز ، زیر دوش نگاهی به بازوی کبود شده ام  انداختم ، روز گذشته بیست دقیقه طول کشید تا توانستند از بازوی نازک من رگی را بیابند وخون بیرون بکشند تازه از سیاهرگ خون را بیرون کشیدند ، داشتم درون آن اطاق خفه میشدم ، دوبازوی مرا محکم بسته بودند ، تا رگها بیرون بزند ، رگها نازکند ، پوست بدنم مانند کاغذ زرئرق نازک است اما روحم مانند سنگ خارا  وغیر قابل نفوذ است ،مکافانت آنهارا هم باید بدهم؟!
    آه خوشا بحال زنانی که با دندانهای تیزشان  مانند سنجاب میتوانند گوشت دیگرانرا بجوند  دندانهایی که یک عتمر برای تخمه شکستن وسقز جویدن ساخته شده ولبانی که تنها برای بوسه دادن به هزاران مرد .
    از امروز وجود دیگران برایم منتفی شده است ، سیم تلفن را درون کشو انداختم و آن دیگری را اختصاص دادم به بازی با ورق !! همین ، نه بیشتر .همه راهها مسدودند ، تنها همین صفحه باز است همه جارا بستم ، همه پنجره های مجازی را غیر از یکی ، من در صدد انتقام نیستم  من اجرای عدالت را خواهانم  به پاداش بیعدالتی که درحقم شده است ، نه احمقم ونه انتقامجو ،  من منتظر اجرای عتدالتم وطبیعت مجری خوبی است ، یک ذره هرچقدر هم ناچیز باشد باز یک ذره است  ودر کفه دیگری قراردارد ، من نه عروسکم ونه بازیچه ، من زاده خورشیدم ، حال در قرنی افتاده ام که هنیچ قرن دیگری نه میتواند از آن جلوتر رود  ونه خیر وشرش مانند این قرن است ، حرفهای من بنظر عده ای احمقانه ویا شداید کهنه باشد اما خوب میدانم چه میگویم .وچکار میکنم .زمانیکه یک خانه محکم ویک سر زمین فنا میشود طبیعی است که زنان واسبان اصیل نیز محکوم به فنا هستند . امروز روزگار رچاله هاست . باید بخوابم ، خیلی خسته ام ، خیلی . خوشحالم که او برگشت ..همان روز شنبه ……….ثریا/ 
  • هوسهای زنانه!

    دیشب که نسیم پیش گلها بوده است 
    از یک یک  شان بند قبا بگشوده است 
    نرگس تو مگو کی وکجا ؟ بیهوده است
    دامان توهم به شبنمی آلوده است .
    …….شادروان باستانی پاریزی
    نیمه شب با زمزمه این اشعار از خواب بیدار شدم ، مدتی به سقف اطاق خیره شدم ، کجا هستم ؟ اینجا کجاست ؟ بقیه کجایند از آن آنهمه شلوغی وهمهمه وسرو صدا خبری نیست ، صدای مادر از درون آشپزخانه بگوش نمیرسد که با خدمتکار مرافعه دارد چرا با کفشهای گلی وارد آشپزخانه شده است ، صدای بچه ها نمیاید ، کجایند ، ؟  من در یک دنیای مجازی ، مصنوعی درمیان خون وسیل وآتش وجنگها وبیهوده تلاش دارم برای خود دنیایی بسازم ! کدام دنیا؟ من اینجا بیگانه هستم ،  ودراین دنیا مجازاتی سخت تر ازآن نیست  که انسان محکوم به بیگانه بودن در سرزمینی ناشناخته باشد . امروز هر کلامی را که بر زبان میرانم برای همه بیگانه است ویااگر کسی برایم چیزی تعریف میکند برای گوشهایم سنگین وبیگانه است ، هیچ رنگ وبویی ندارد ،  گفتار و کردارشان بیگانه اگر از هزاران رنگهای قوس وقزع تشکیل شده وصدها هزار رنگ داشته باز در چشم من بیرنگ است ، چونکه از مدارم بیرون افتادم ؟ حال دیگر کسی نیست تا به آغوش او برگزدم وبگویم من برگشتم دیگر هیچ کجا نخواهم رفت ، هرسال چمدانم را میبندم میروم بسوی لندن شاید درآنجا کسی را پیداکنم که با من آشنا تر است ، تنها یکنفر هست او هم یا در أفیس خودش هست یا خواب ویا در دنیای مجازیش سیر میکند زبانش با من  یکی است اما فرسنگها دور از یکدیگریم ، من دراینجا مجبورم چیزهایی را  یاد بگیرم که از نظر خودم بداست اما دراینجا خوب بنظر میرسد ،  من نمیتواتم تازه بنشینم وچیزی فرا بگیرم  بعضی چیزها موروثی هستند ،  بنظر من هر انسانی باید زندگیش را به همانگونه که نیاکانش زیسته اند ادامه دهد  منها ی خرافات ! امروز دنیارا خرافات فرا گرفته است ، در سر زمین من دیگر آواز بلبلی شنیده نمیشود ، وصدای هیچ گرامافونی بلند نیست ، گلدسته ها قد کشیده اند وانکر الصوات اذان میگویند ومردم را برای آمادگی به بهشت فرا میخوانند  ، بهشت گم شده بهشتی رویایی !!عده ای    زده اند بسیم آخر واز آنرو افنتاده اند یکنوع آنارشیستی ، بی تفکری ، خود خواهی و….. همیشه آرزو داشتم  مردی را دوست بدارم که گفته هایش  مانند گفته های خودم باشد ، نه به بیراهه برود ،ویا کلمات عجیب وغریبی را بخورد بدهد ،
       بمن چیزهایی بگوید که بردلم بنشیند  همان کلماتی را که با آنها بزرگ شدم  ودل من درعطش آنها میسوزد  همان کلماتی را  که مردم سر زمینم طی سالها با آن زندگی واحساس وتجربه کرده اند ، ، روزی میل داشتم بخانه خودم برگردم ، اما آنجا هم خانه مننیست ، زمین من نیست ، چیزی متعلق بمن نیست ، کسی در انتظارم نیست .
    روز گذشته فلیمنا اینجا داشت با کامپیوتر من یک برنامه  مصاحبه ای را برای یک دانشگاه درهلند ضبط میکرد ، پس از اتمام کار ش اورا برای ناها ر نگاه داشتم ، خسته بود ، پرگرفته بود باو گفتم هفته آینده باهم میزنیم به کوه ودشت وصحرا ، گریه اش گرفت ، پرسیدم چرا گریه میکنی؟ توکه مشگلی نداری؟  زنی تحصیل کرده ، نسبتا مرفه ، داری تحصیلات عالی ، در پهنای گریه   گفت ، ” هیچکس را دراین دنیا ندارم ، نه خواهر ، نه برادر،نه همسر ، نه بچه ،  تنها یک پدر ومادر مسن اگر آنها م بمیرند دیگر کسی که همخون من باشد ندارم ، گفتم خانه اترا داری ، زمین را داری وسر زمینت هنوز زنده است ، کسان کمتر به درد انسان میخورند ، زمین بهترین دوست انسان است ، مدتی نگاهم کرد وسپس من ادامه دادم ” من اینجا بین مشتی خارجی زندگی میکنم ، همه کسانم خارجیند نه  آنها  زبان مرا میفهمند ونه من احساسات آنهارا !  درک میکنم من تنها بیمار میشوم ، تنها از خودم پذیرایی میکنم وتنها خوب میشوم وچه بسا تنها هم بمیرم ، کمات وگفته های من بگوش همه کسانم سنگین وبی معنی است برای آنها شب والانتین بهترین  شب است ونوروز من در سکوت وتنهایی میگذرد ، منم تنها هستم عزیزم نگران مباش همه تنها هستیم .واین تنهایی باعث میشود که افکاری  مانند میکرب  در مغزم خطور کند  ومرا به بی نظمی  وبی انظباطی بکشاند ، انسان تنها دست به هرجنایت یا کثافتی میزند ، بگمان من مذهب را بیشتر برای همین افراد تنها ساخته اند تا سرشان گرم شد واز ترس گناه به فکر چیز دیگری نیفتند : مثلا عشق !!!! منهم دلی نازک وزود شکن دارم  که در زیر این لاک سخت وسفت پنهان است ، دلی به نازکی گل نرگس که آکنده از خواستن است  ودر درون سینه ام  میطپد  ، تو اینرا نمیدانستی . پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / شنبه 23 آپریل 2016 میلادی /
  • روزیکه خورشید مرد

    تقریبا بیشتر مردم دنیا ، آنهاییکه اهل کتاب وروزنامه میباشند ، ( مرحومه اوریانافالانچی) خبرنگار ، نویسنده وروزنامه نکار جنجالی ایتالیا را مییشناسند ، او به ویتنام رفت ،  سپس به امریکا رفت وکتاب مصاحبه با تاریخ او شاید گویا ترین  تاریخ روزگار گذشته ما باشد ،  هنگامیکه که کتاب » اگر خورشید بمیرد«  را مینوشت هیچگاه گمان نمیبرد که روزی سر انجام خورشید خواهد مرد ، منظور او از خورشید خوبیها ونشاط زندگی بود ،  نگران مرگ خوبیها بود  در حقیقت سوگنامه ای بود برای  مرگ خوبیهای جهان ،  این زن نا آرام به قلب دنیا زد  وبه دنبال پرسشی بود  که دنیارا به ناهنجاریها میکشاند ، او هیچگاه پاسخی در رابطه باین سیوال دریافت نکرد ،  هر چه بیشتر گشت کمتر یافت  وگودال پرسشهایش عمیق تر شد ،  امروز من میل دارم که بخود بقبولانم که دچار یک کابوس وحشتانک ویا یک خواب هستم وهر چه زودتر این کابوس به پایان میرسد ومن از خواب بد خود بیدار میشوم ، افسوس که خواب نیست بلکه در واقعیت زندگی متعفن امروزی دارم گام بر میدارم . دنیایی که درآن زندگی میکنم ، کاری نه با قربانیان ونه با قهرمانان واقعی دارد  تنها نباید باعث ترس ووحشت آنها بشوی ، باید بگذاری هر نمایشی را که اجرا میکنند تو به تماشا بنشینی وتحسین کنی!! دروغ بگویی عملیات کثیف وناهنجارآنهارا بپذیری ،  امروز فقط پول حاکم است  پول ، خدای ما ، ایمان ما وعشق ما ست ، اگر یکصد دلار به کسی بدهی میتوانی عشق را بخری ،  اما برای رسیدن به یک هدف پاک باید قربانی شوی ،  ویا دروغ بگویی ،  امروز روز بدی است ، روزگار بدی است ودیگر به دنبال انسان نباید گشت ، انسانها با » دم« به دنیا میایند برگشته اند به فطرت اولیه به قانون برگشت  ، تا آنجاییکه که توان  داشته ام خودمرا از دیگران دور نگاه داشته ومیل نداشتم  به تماشای نمایشات نفرت انگیز انها بنشینم وبرایشان دست بزنم ویا هورا بکشم ،  جنگ واقعی من هنگامی شروهع میشود که دل میبازم ،  درمقابل عشق بی اراده خم میشوم از اراده من خارج است ،  در خانه ام نشسته ام ، عشق درب را میکوبد ، اما نه بادل ومغز وجرئت وشهامت یک عاشق ، بلکه با نقشه ای. نفرت انگیز. باید در مقابل آن از خود دفاع کنی  ، تنها هستی ، آوای خوشی سر میدهد ، که درنظرت زیبا ودر گوشت طنین انداز است  سرو صداهای بیرون  را فراموش میکنی  هیجان زده ای ، دنیا دیگر خاکستری نیست  ، قابل تحمل شده است ،  از گوشه چشم باید مواظب خودت باشی ، غنی شده ای سر شار از خوشی ، اما نباید تهی شوی،  عشق مانند زالو ترا میمکد ،  او که ترا دوست دارد از تو تغذیه میکند ، ترا تکه تکه میخواهد ،  وتو باید باین تجاوز ضالمانه تن دردهی  ، آنکاه دیگر بی مصرف میشوی  او همه شیره جانت را مکیده وترا مانند یک انار آب لمبو دور انداخته است ، سر راهش لگدی هم بتو میزند .
    سکوت ، سکوت ، بهترین کاری است که تو انجام میدهی ،وانسان چرا باید همیشه عاشق کسی باشد که شایستگی اورا ندارد ؟تراژدی شروع میشود کسی صدای شکستن قلب ترا نمیشنود اما همه از درد سینه وپاهای تو باخبرند هرچند کمکی نمیتوانند بکنند روحت لطمه دیده کسی آنرا نمیبیند ،  قلمت را برمیداری ودر دفترچه ات مینویسی ! 
    خوب پرودگار عالم وآدم ، حتما تو احتیاج به یک دلقک داشتی وکسی را بهتر  از من نیافتی ! چون نه به مال  ونه به پول ونه به دنیای تو احتیاج واعتنایی نداشتم ، تو هم لج کردی ، ومرا ببازی گرفتی ، بازی را تا آخر ادامه بده من هنوز میجنگم  ، تا آخرین قطره خونی که دربدنم دارم ، فعلا که همه پیامبران تو به عدم ونیستی رفته اند ، منهم خیال ندارم با یک روح و یا تصویر همبستر شوم . پایان
    از: یادداشتهای روزانه 
    ثریا / اسپانیا / 22 آپریل 2016 میلادی / و…..روز زمین !
  • چگونه به جنگ میروم؟

    » گوته«  میگوید :
    فقط این دل ، این دل  که عشق هنوز  در آن پا برجاست ،  در پرتو جوانی میطپد ، واز زیر برف ومه وآتشفشان ،  فوران میکند ، چون سحر گاه نور رنگ را بر دیواره با شکوه  این قله  میافشاند  ویکبار دیگر  ، جانم ، نفس بهاران وگرمای آتشین  تابستانرا احساس میکند «
    امروز  درست یکساعت پیش از بیمارستان برگشتم ، وتنها چیزیکه مرا تسکین میدهد همین نوشتن است ، بیچاره ( آنتون) تا آخرین پله کان خانه همراهم بود ، سرم گیج میرفت ، درکافه ای نشستیم وقهوه نوشیدیم ، فکر میکنم دیگر کمتر بتوانم بنویسم ،  قدرتش را ندارم ، روز گذشته کتابهایم را تقسیم بندی کردم و» خاِ ِینین «  را جدا ساختم ووروی یک برگ کاغذ درشت نوشتم :
    خاِنین به سر زمینم !! وآنهارا در پایین ترین طبقه قفسه کتابهایم جا دادم ، چه سالها با آنها دمخور بودم حال میگویند ما فریب خوردیم !! و » اوکه « در خاک خفته است همه هستی وزندگیش را دراین راه از دست داد ، بی آنکه نوکری جناب استالین را بکند ویا درجلوی خروشچف خم شود ، او ایرانرا دوست داشت با تمام وجودش به خاک ایران عشق میورزید ،  خوب بقول همین جناب گوته : من برای نوشتن به دنیا آمده ام  اما خوب تقدیر نخواست ، درجاییکه به دنیا آمدم تنها یک کتاب بود نه بیشتر !! حال آنچه را نوشته ام بصورت  یک مشت زباله کاغذی  در کوشه گنجه ام پنهان  داشته ومیدانم روزی همه با پیکر من خواهند سوخت .
    امروز هر سر زمینی  نسبت به حالت روحی که درآن زندگی میکند ، مینگرد  یا زیباست  ویا زشت ، ومنفور ،  اگر در جایی احساس خوشبختی بکنی  شهر صنعتی اهواز برایت  یک شاهکتار هنری  جلوه میکند ،  اما اگر این احساس را نداشته باش  شهر افسانه ای لیژیا نیز برایت جهنم است  ، امروز همه میل دارند به امریکا بروند ، امریکا یک روح است نه یک سر زمین ، مدتها آنجا بودم وآنرا دوست نداشتم ، یک شماره بودیم ، یک نمره ، اینجا که هستم همه چیز معنا دارد ، سلام آن زن زمین شور که هر صبح مرا میبیند ومرا میبوسد ، تا همسایه من که دلتنگ من میشود ، اینجا میتوانی بهترین گوشتها ومواد غذایی را بخری وبخوری ، برقصی ، بنوشی ،  اما در آمریکا بتو ایده های بزرگ میدهند بهمراه یک ساندویج ریساکل شده !  شاید هم برا ی افکار بلند پول خوبی نصیب تو بشود اما دیگر نه شبت را  میشناسی ونه روزت را ، امریکا یک مظهر است نه بیشتر مظهر جنایت ، جنگ وخودنمایی  برای من لطفی ندارد ، امروز پس از چند روز بارانی آفتابی دلپذیر بسوی پنجره ها جاری شد درهارا باز کردم تا هوای تازه به دورن بیاید ، در حال حاضر میل دارم به چیزی تکیه بدهم به یک چیز خاص یک  انسان طبیعی وقدیمی ، به مادرم ، پدرم ، حوصله سروکله زدن با این جوانان امروزی بخصوص از نوع تاره به دوران رسیده هارا ندارم  من صاف وپوست کنده حرفهایمرا میزنم آگر کسی آنهارا در مغزش میچرخاند  وتعبیر بدی از آن بیرون میدهد گناه من نیست . بعضی ها برای خودشان شخصیتی ساخته وپرداخته اند که ابدا وجود خارجی ندارد ، اما من شخصیتم تازه شکل نگرفته وتازه روی پا نایستادم ، من هنوز عاشق عشقم ، خنده دار است نه ؟  اما هر چیزی  ، هر موضوعی ،  سه دیدگاه مختلف دارد  ، دیدن من ، دیدن تو ، و حقیقت ، بسیاری از دید خود به دید تو مینکرند وحقیقت را بکلی فراموش میکنند /
    من میل ندارم به جنگ بروم ، باید این دفترچه هارا خالی کنم ، وآنهارا تقدیم به هوا نمایم یا خوانندگانی که نه مرا دیده اند ونه میشناسند ، تنها از راه دور قربان صدقه ام میروند ، اما آنها هیچگاه حقیقت وجود مرا درک نخواهند کرد  ، هیچگاه !/ پایان
    ثریا ایرانمنش / 21 آپریل 2016 میلادی / اسپانیا/.
  • به تو ، كه ديگر در اين جهان نيستى

    اگر امروز  زنده بودى  در باره من چه قضاوتى داشتى ، ميدانم ، ميدانم ، خواهى گفت ، دفعه چندم است كه  ميگويم از اين اوباشان دورى كن !! ومن در جواب تو ميگفتم : 
    مگر تو براى همين ا وباشان وهمين مردم محروم ومحنت كشيده  سالها در گوشه زندان ، زير غِل وزنجير نبودى؟ وآخرين ره آوردى كه از أنجا بيرون آوردى يك كمر شكسته بود ، كه سبب شد پاهايت را از دست بدهى ، 
    ديگر  هيچگاه در اجتماعى با در بحثى  ويا در محيطى كه نميشناسم شركت نخواهم كرد،  چه دوستان خو بى داشتيم ، همه تحصيل كرده  ، آداب دان و از خانواده  هاى خوب ، امروز به آلبوم عكسهاى قديم نگاه ميكردم ، چه زود همه چيز كذشت  ومن چقدر كودكانه ميانديشيدم وچه زود از توجدا  شدم ، سپس پشيمان ،راه بركشت نبود كار تو شركت در جنبشها بود وحركت بسوى أزادى ، كار من نشستن در خانه وگلدوزى ويا گل إرايى ، با شنيدن نغمات دلپذيرى كه از رايدو گرام بزرگمان بر ميخاست ،  امروز آن توده مردم ديگر وجود ندارند ، لمپن ها ولمپن پرورها دارند مانند كرم درهم وول ميخورند ،تو سالها در سكوت وخاموشى نشستى ،نه تاسف داشتى ونه تاثر ، دنيا برايت بى تفاووت شده بود ، مانند امروز من !  ما آن روزها با اعتماد به مردم بلند نظر وطبيعت بلندشان زندگى را طى ميكرديم ، همه چيز تازه ونو بود ، نه مفهوم مذهب بود ونه كفر ونه ايمان ونه بى ايمانى ، هركسى راه خودراميرفت امروز خيلى ها مبل دارند پا جا پاى تو بگذارند با خواندن چند كتاب ترجمه شده ، شيادانى بيش نيستند و نوزادانى كه تازه سر از تخم بيرون أورده اند تنها بفكر ظاهر وخودفروشيند،
    امروز همه بيمارند ، وبيمار گونه زندگى را طى ميكنند هدفها ناقص نا مشخص و بى اعتبار شده اند ،از طرفى ديگر عده اى ميل دارند اخلاقيات خودرا ونسبت اشرافيتشانرا بنوعى به رخ بكشند ، اما اصالتى در آنها ديده نميشود ، كتابهايت ، يادداشتهايت ،هنوز در كنج قفسه افتاده وكسى نيست تا آنهارا جمع أورى كند وببيند تو در طى اين سالهاى سكوت چه انديشه اى در سر داشتى ؟ رفقا همه خودرا فروختند به قيمت نازلى ،خيلى ارزان ،گرسنه بودند ، احتياج داشتند ، ديگر كسى به دنبال يك ايده تازه نميرود ، نه انديشه ، نه قلب  ونه عشق ، هيچكدام پولساز نيستند ، در عوض دزدى ها علنى سكس علنى و مواد مخدر علنى وخريد وفروش أدمها اينها منبع در آمد هستند ، خوب شد اين دنياى متعفن را زود تر ترك كردى ،حال بعضى از روزها بياد دوستانمان هستم ، بچه هاى خوب تحصيل كرده   كامبيز كاپيتان  تيم بسكتبال بود ، كورس وكيل شده بود ممد رضا مهندسى اشرا تمام  كرده  بود ، بيژن مهندس شده بود ، پارتيها ودورهم جمع شدنها  كه بيشتراز يك آبجو  ورقص دونفره  ويا شبهاى عيد و يا نوئل در باشگاه شركت نفت  با هيچ شاد بوديم با پيراهن هاى دوخت خياط  وزير دامنهاى  تورى پف ألود وكفشهاى پاشنه بلند ودستكشهايى كه به كيف  وكفشهايمان جور ميامد هيچ مارك  معروفى بر پشت ويقه لباسهايمان  ديده نميشد  پارچه ها همه از ابريشم خالص بودند  ، اين بچه ها أرزو داشتند سر زمينشان را آباد سازند ، مردم متمدن بار بياورند حال امروز دختران كوچك را ميدزدند تجاوز ميكنند وميكشند ،قانون جنگل حكمفرماست ، امروز  خيلى بيادت بودم ، چه زود همه چيز از دست رفت ، خيلى زود ،حال من مانده ام وخاطرات ودردهاى كه از هجوم اين خاطرات ميكشم وبا اين جماعت هم سازش ندارم ، منهم خودمرا زندانى كرده ام ، آرامش بيشترى دارم ، بيادت هستم ، . پايان ، ثريا ،  اول ارديبهشت  ٩٥ / 
  • صبح روز بعد

    ما بدين در ، نه پى حشمت وجاه آمده ايم 
    از بد حادثه ،اينجا به پناه آمده ايم 
    رهرو منزل عشقيم. و  وزسر حد عدم  
    تا  بإقليم وجود اينهمه راه آمده ايم 
    حافظ 
    زمانى كه از فراسوى  مردمانى ميگذرم  كه روزگار آفتاب عشق. وعقل و روزگار آنها را سوزانده است  ودر آتش سود وزيان خود  ميسوزند  وعده اى ميسازند ، دلم. آنچنا ن مرا به شكوه وا ميدارد وشعورم آنچنان بر من ميكوبد ،كه گاهى ميل دارم بر سر آنها سايه بياندازم تا از تابش خود سوزى در امان بمانند ، زمانى ميل دارم آنهارا رها كنم تا در آتش خود كامى وخودخواهى خويش بسوزند وخاكستر وشنود . 
    من هيچگاه در ميانشان خوشحال نبودم ، چرا كه هواى آزادى. در رفت وآمد تبود اين هوا آلوده را  آدمها بوجود مياوردند با خنده هايشان ، تمسخر هايشان سقز جويدنهايشان ولبان سرخشان  وتخمه شكستنهايشان وافاده هايشان ، ومن سوزتدگى اتديشه هايمرا در قلبم بنهان ميداشتم  در زير خاكستر خيال  وبراى خود دنيايى دلپذير ميساختم ،
    من ميل داستم هميشه بسوى وطنم بروم ،. دشتهاى سر سبز ، جنگلها ، درختان بلند  وصنوبرها وجويبارها ، أفسو س كه امروز همه  آلوده يك ويروس جانانه از بين رفتند وسوختند . وتنها هيمه هاى نيمه سوز كه دودشان  انسانرا خفه ميسازد رويهم تلمبارتد
    شب گذشته ، نيمه شب بود كه طفل وطن را بخاك سپردم ، هيچ سوگوارى هم نكردم ، در انگلستان سالها بود كه از انها دور بودم  برايم بود ونبودشان مهم نبود در اينجا فشار تنهايى مرا بسوى عدهاى ناشناس برد كه چهره هايشان ، حرفهايشان ، رفتارشان برايم تازگى داشت ، همان قوم كله پاچه خور وكباب و سيراب شيردان  وهمان قوم دهاتى تازه به شهر رفته وألقاب دكترا ومهندسى را به سينه خود مدال كرده بردند ،اثرى از آنچه كه من به دنبالش بودم ديده نميشد ،كم كم خودم  را زندانى كردم ، من وطنم را ميخواستم ، وكسى نميتوانست بر روح من مرز بكشد  وهيچكس نميتوانست راه عبورم را ببندد ،ًاما اين قوم  بستند ، وامروز همين ها هستند كه سوارند وما پياده  ،اما من در همه كوه و كمرها  همچنان با ماهيچه هاى پر قدرتم روان بودم ، حال ديگر برايم هيچ چيز مهم نيست  ،
    امروز طوفانى از سر زمين تازيان  روى أسمان پاك وأبى ايران را پوشانده ،همه را به زير يك چادر برده است ومن بايداز سر زمين  محبوبم براى هميشه خداحافظى كنم .
    در تنهايى خويش ، قُصرى بلورين ميسازم و نشان عشقهايم ر ا  زيور أن ميكنم ،ًكتب أشعار خيانتكاران را  به دور ميريزم ، بر ميگردم بسوى همان قديميها ، بسوى دلدار ديرينم ، حافظ ، مولانا، كه گفت : از ديو ودد ملولم وانسانم أرزوست  ، بر ميگردم بسوى نهرو، بسوى  أنا كارنينا و دتياى پترو داوا ، افسانه ،افسانه است از خود  زندگى واقعى شيرين تراست ،  . 
    مدتى در ابن برهه از زمان تلخ كام شدم ،بخيال اينكه على أباد دهى بزرك است ، اما  ديدم ،نه همان كوه لبريز از تاپاله  كود حيوانات ميباشد كه تنها روى أنرا با نقره وطلا پوشانده اند !
    من اين حروف نوشتم  چنان كه غير ندانست 
    تو هم زروى كرامت چنان بخوان كه تو دانى 
    بدرود سر زمين محبوب من ، ثريا / اسپانيا / همان روز /