Category: General

  • فریاد واژه ها

    گوش به ترانه یک خواننده امروزی پرورده سر زمین ملاها میدادم:
    ببین که التماس نعره میزند !! با واژه های سکوت !!
    مجسم کردم که واژه ها درهیبت الاغها یا یابوهای وحشی کنار جاده ایستاده ند ونعره میزنند !
    این یک امر طبیعی است که هنگامی فریاد ها درگلو خاموش باشند واژ ها نعره میزنند ! اما واژه نعره نمیزند ، مگر درزبان جهالت و نا دانی ، واژه مینالد وزمزه میکند ، وهنگامیکه معنایش را پنهان میکنند ،  مقیم پرده های راز میماند ،  بهر روی امروز کسی نه  به واژه میاندیشد ونه آنرا محترم میشمارد ، زمزمه کند ، یا بنالد ویا نعره ! بزند ، امروز هر صفحه ای را که باز میکنی  یک خنجر ویا کارد خون آلوده را میبینی که عده ای را بخاک انداخته وروی چنگیز مغول را سفید نموده است  زمانی است که از سایه خودت نیز وحشت داری ، حال چگونه میخواهی به ” واژه ” بیاندیشی ولطف وزیبایی آنرا دریابی ، واژه ها گم شده اند ، فنا شده اند درهر زبانی و، درهرمکانی ودرهر فرهنگی  ، دیگر امروز هیچ انسانی در فکر آن نیست تا با واژه ای یا چیز دیگری خودرا باز شناسد ،انسان دیگر در جستجوی هویت خویش نیست ، مخلوط شده اند ، نه تنها در مفهوم فردی بلکه در مفهوم کلی جامعه ،  مسیح که بر صلیب خود فریاد بر میدارد » خداوندا چرا مرا تنها گذاردی«  میخواست تنها با این جمله هویست شخصی خودرا اشکار سازد  اگر امروز زنده بود محال ابود که به دنبال هویت خویش برود ، من سالهاست درمیان این جمله ها وکلمات میل دارم مثلا هویت شخصی خودرا حفظ کرده یا پیدا نمایم اما تنها این هویت به همین چهار دیورای اطاق کچی محدود میشود بیرون نیمرود ، کسی مرا نمیشناسد منهم میلی به شناختن مردمان امروزی ندارم ، » آلیس درسر زمین عجایب « امروز همه همان آلیس گم شده ایم ، بی هویت بی آینده وبدون گذشته ، گذشته یمان درخوردن یک کباب برگ یا زرشک پلو یا قورمه سبزی زنده میشود !!  آینده مان درددست قمه کشان است وشیطانهایی که دنیارا به دست گرفته اند ، همه شبها دستخوش تخیلات وحشتناک وکابوسیم وفردایمان نا پیدا شاید اجل درگوشه ای با کارد خود یا قمه یا مسلسل درکمین ما نشسته است !
    در اوایل قرن نوزده که دنیا داشت هویت کاتولیکی ومسیحت خویش را از دست میداد  از باز شناسی خود با همه آنچهرا که در ضمیر خود داشت سر باز زد وبه جلو رفت ،  اما آنچهرا که مربوط به خودشناسی ویا هویت بود کم کم از دست میداد ، جابجاییها ، باز شدن مرزها ، پیداشدن گروهی بنام دشمن ، دشمن بشریت وساختار آنچه را که درطول عمر خویش جمع کرده بود همهرا باید از دست میداد ، حکومتهای جابر وشیطانی کم کم باین جابجاییها دامن زندند .
    حال امروز حتی وحشت در چهار دیواری خانه ات نیز کمین کرده است ،  قرن نوزدهم به قول » توماس مان نویسنده وفیلسوف شهیر آلمانی « قرن غولها بود وقرن بیستم کوتوله هایی بر روی شانه آن غولها ایستادند ، تا نیمه قرن بیشتم نیز میشد دنیارا شناخت اما پس از آن همان دنیای “میمونها ” برقرار شد وانسانها درقفس ها به زنجیر کشیده شدند ،دگر کسی به “واژه”نیاندیشید وکسی ندانست هویت چیست واز کجا آمده وبه کجا میرود ، حیواناتی ناگهان از درون لوله های آزمایشگاهی بیرون آمدند بی هویت ، بی گذشته و تنها کارشان خون ریزی است ، با خون زنده اند ، درغیر اینصورت اگر کسی معتقد به دینی باشد نمیتواند بکشد از خون ریزی پر هیز میکند حتی سر یک حیوانرا نیز نمیتواند با این بیرحمی ببرد حال از بچگی شروع کرده اند نو آموزان را بجای درس علم  ،روانشناسان !! فیلمسازان!! تعلیم میدهند ، بکشید ! لذتی که درکشتن هست درزنده ماندن نیست ! دنیا باید عوض شود یکی شود ما دلمان اینطور میخواهد .
    امروز در یکی از خبرها خواندم در ژاپن نجیب  نیز مردی به خانه معلولین واز کار افتادگان حمله کرده وآنهارا کشته است همان کاری را که در زمان جنگ .ویتنام فرقه ای بنام پتال پورت بر پا ساختند کسانیکه معلول ، پیر واز کار افتاده اند باید بمیرند کسیکه نمیتواند کار کند سر بار جامعه است وباید اورا نابود کرد ، کشتارگاهی ساختند وهمه معلولان را ، اعم از کوچک وبزرگ  به آنجا برده به مسلسبل بستند تا زمین از وجود آنها پاک شود ، حال قوم داعش آمده کسیکه با ما نیست برماست بنا براین باید اورا کشت چه بیگناه چه گناهکار .
    دخترم روز گذشته میگفت ایکاش میشد به یک جزیره میرفتم ، همانجا در کنار میمیونها نارگیل را میشکستم ومیخوردم وشپشهای آنهارا پاک میکردم اما دراین دنیا نبودم ، باو گفتم درآنجاهم گوریلهای بزرگتری میامدند قوانینی وضع میکردند ، یکی ارباب میشد بقیه برده  وآنهاییکه شپش داشتند میکشتند . 
    خود نمایی شیوه من نی که چون دیوار باغ
    گل به دامن  دارم اما خار بر سر میزنم .
    پایان 
    سه شنبه 26/07/2016 میلادی /.
    ساعت 05/19 دقیقه صبح !
    ثریا
  • تبعید گاه

    من یک تبعیدی ابدی هستم ،
     بدترین نوع زندگی یک انسان ،  تبعیدگاه من شهرکی است در کنار شهر زیبای سیویل جاییکه : بومارشه » برایش ترانه سرود رشاید درآن زمان در نظر اروپاییان زیبا مینمود ،  آنهاییکه از سر زمینهای سرد ویخبدان باین گوشه میامدند ، امروز به لطف ومهربانی  کارخانجات وگل خانه نها وموشکهایی که هرروز عیان ونها ن به آسمان میرود ، گویی درجهنم بسر میبریم .
    تبعیدگاه من شهرکی است که نه کاج دارد ، نه درخت میوه ، کاج را درگورستانها میکارند  با قامت خیالی آن خوشحالند !جاییکه خبری نه از فرشتگان است ، نه شیطان ، کوره راهی است بین دو آمد ورفت ، جهنمی است که از رفت وآمد  انسانها از بدو خلق آدم  وکائنات ، شیطانرا نیز در خود پنهان کرده است ، شهری است که مهربانی ودشمنی درآن در یک خط موازی با هم راه میروند .
    خورشید همچنان در تب  داغ خود میسوزد وخواب را بر چشمان من حرام کرده است ، نه از قله های عظیم ونه از آسمان خراشها دراینجا خبری نیست ، درآنسوی شهر دریا آرام وساکت  پیکرهارا به روی صخره هایش وامواجش جای داده است ، پنجره های رو به کوچه های باریک وتنگ باز میشوند ،  هنگامی باز میشوند که زنی همسایه اش را بخواند یا برای غیبت ویا برای گرفتن مقداری آرد ،
    پیر مردان روی نیمکتهای کچی وآجری  مینشینند وچرت میزنند ، نمیکتهای آهنی برای نشستن در تابستان داغ ودر زمستان یخ .
    دراین شهر غربت  کمتر میتوان شبی ستاره هارا دید ، اما ماه گاه گاهی سری وخودیرا نشان میدهد >
    هنوز چشمان مردمی که به زمین فکر میکنند به روی این شهرک دوخته شده  گاهی آتشی از اطراف برمیخیزد علفهای خشک ودرختان لاغر وتنهارا درمیان میگرد وشعله را به اطراف میپراکند 
    تبعیدگاه من ، مرا درخود فرو برده ، هر روز صبح من از کوچه های خیال ،  درمیان همهمه مردمانی که بیخیال ازآنچه میگذرد رد میشودم ، وسپس در ازدحام راهی بخانه خود میبایم ، تا درآنجا پنهان شوم ، دلی با من همراه نیست ، آشنایی دور نیست ، وکسی با من یگانه نیست همه بیگانه اند .
    در انتظار پاییز مینشینم  تا از نسیم سرد وباد خنک آن  وبوی خاک ونم باران  که مرا بیاد خانه مادرم میاندازد نئشه میشوم ، این خیال چندان طول نمیکشد ، ومن از پشت پلکهای خیس  واشکهای فراوانم  میبینم که از هر سو درها به روی من بسته  شده است .
    هیچ تصویری مرا بخود نمیخواند ، وهیچ آوایی مرا تسکین نمیدهد ، نگاهم به عبور پرندگان است وحسرت خوردن بر پرواز آنها ، واشک بی دریغی که از چشمانم فرو میریزد وبمن میگوید که :
    پایان جهان نزدیک است /.
    دوشنبه /
    25/07/2016 میلادی
  • ستم بر ستم

    بیشتر امروز را گریستم ، پشت پنجره ایستادم وگریستم ، بحال مردم این دنیا ، بی آنکه بتوانم کاری انجام دهم ،  اولین برنامه صبحگاهی  ( درراه خدا)  عده ای پیر وعلیل وبدبخترا در دهی نشان میداد که زیر نظر کلیسا اداره میشوند ، جوانان بدون پا ، مردان وزنان بدون دست ویا پیر واز کار افتاده ، چند مامی چاق وچله پوره سیب زمینی و ماکارونی را مخلوط کرده به آنها میخوراندند حتی آنکه درحال مرگ ودر رختخواب بود ، تلویزیونرا خاموش کردم ، کشوی میز اطاق خوابم  لبریز از پاکتهایی است که باید درونشان اندکی پول بگذارم بعنوان کمک به سازمانهای خیر یه بدهم زیر نام کلیسا وحقوق بشر!!! ویونیسف ! تمام روز را گریستم ، در فکر حکومتهای دیکتاتوری بودم که بر سر مردم بیگناه حاکمند زیر عنوان هرچه میخواهد باشد ، چهل سال حکومت فرانسیسکو فرانکو از این ملت  مشتی بیسواد وبی حال ببار آورد عده ای حتی از شهرهای خود بیرون نیامده بودند ، .پایتخت را نمیشناختند آنهاییکه سواد داشتند درحد همان دانشگاههای محلی خودشان توام با اطاق نماز ! نه صنعتی ، نا کاری نه پیشرفتی ، همه امید آنها به بساز بفروشی و توریستهای درجه سوم اروپاست ، که خوب شرکتهای چند ملیتی زود تر دست بکار خانه سازیها شدند وهمه چیز را با روبات ولیزرها بهم چسپاندند وبخورد مردم دادند ،وشرکتهای توریستی را نیر به را ه انداختند دیگر محلی از اعراب برای این جماعت دست وپا چلفتی نماند  عده ای دلشان خوش است که خانه دارند یا فلات با یک باران  ویا باد شدید همه نیست ونابود میشوند ، درعوض مردان دلیر !!! دیگر ی از سر زمینهای آسیا  آمدند زمینهارا خریدند قصرها ساختند ، خانه های هیجده تا بیست اطاقه ، با حمام  استخر آب گرم وآب سرد زمین تنیس وگلف و تراسهای پارتی شبانه وزیر زمینهای پارتی های روزانه!   سر زمین ما  کپیه برابر با اصل را مو بمو اجرا میکند همه خیابانها ، کوچه ها وساختمانها بیمارستانها بنام قدیسین است ، بیمارستاهایی که حتی چند انترن هم درآنجا نیستند اما مجهز به آخرین تکنو لوژیها برای( خودی) ها  دکترها ازخارج با هواپیماهای خصوصی وارد میشوند ، مردم عادی تریاک مخلوط با سرب را استعمال میکنند زنان درکنار کوچه ها زیر چادر نمازشان بامید مرگ خفته اند ومردان وپیر مردان در ویرانه ها به دنبال نان خشک میگردند دخترانشانرا میفروشند ، پسرانشانرا بکار گل وا میدارند ، واین تنها مربوط به سرزمین ما نیست ، افغانستان ، پاکشتان ، بنگلادش ، اینها همه از بایت ظهور انبیا وقدیسین میباشد ،  تمام روز گریه کردم ، تلفن هارا بستم ، رایدو تلویزیون را بستم ونشستم گریستم ، از بالکن نگاه کردم زنی تنها روی نیمکت چرت میزد ، پایین رفتم دهانش خشک گرسنه وتشنه باو گفتم :
    کمکی میخواهی ؟
    لبان خشک و چسپیده اش را باز کرد وگفت :
    کمی آب خنک ، خیلی خنک ، پرسیدم گرسنه نیستی ؟ سکوت کرد ،  برایش چند قطعه کیک خشک ویک بطر آب خنک بردم لازم نبود بیشتر سئوال کنم چون برخاست وراهش را ادامه داد ، مئ دانستم هم اکنون بسراع سطلهای زباله میرود ، روی پله ها نشستم وگریستم . هنوز هم میگریم .
    برگشتم خانه نفسم بند آمده بود ، میل دارم بخوابم  ، فقط بخوابم قرصهارا بالا بیاندازم وبخوابم خوابی که بیداری نداشته باشد ،
    کشمیر هند که روزی مسلمانانرا نجس میدانست وآنهارا بیرون کرد امروز پرچم اسلامرا برداشته زیر چتر رهبری سینه میزند !
    ارباب حلقه ها جریمه هارا بالا برده اگر کسی نفس بکشد واظهار بی اعتنای به ذات پاک مقدس مسلمین  ویا کشورهای تابع آن بکند نامش نژاد پرستی وفاشیست وغیره میباشد اول جریمه نقدی بعد زندان !! ، اربا ب حلقه های این جنایاترا نمیبیند ، یا میبیند چشمانش را بسته ،وخودرا به ندیدن میزند ، عینکهای دودی را برای همین ساخته اند .طاعون بهتر است ، تفتیش عقاید و ابزار انزیکسیون بکار افتاده است ، مهم نیست از گرسنگی وتشنگی میمیری دربهشت خدادرکنار خدا خواهی نشست ، مهم نیست جلیقه انتحاری را بتن میکشی وخود وهزاران انسان بیگناه را بخاک وخون میاندازی درعوض یارانت دربهشت درکنار خدا درانتظارت نشسته اند ، 
    ماهوارها جمع آوری شده اند ومنهدم ، کتابها که در کتابخانه ها نیستند ، موسیقی هم غیر از آوای جهنمی مذاهب چیز دیگری بگوش نمیرسد ، کجا میرویم ؟ 
    روز ی مادرم میگفت :
    دنیا آخرش به دست مافیا میافتد !! من میخندیدم از نظر من مافیا گروهی بودند که تنها درایتالیا میزیستند هنوز نمیدانستم که شیکاگو ولاس واگاسی هست ونمیدانستم هر گروهی میتوانند مافیای قدرت شوند واگر وارد جهنم سوزان آنها نشوی  گرسنه میمانی .
    میگفت : تهران روزی به گوه فرو میرود !!!!    » نو کامنت !«
    هنوز دارم میگریم ، من تنهایی نمیتوام دنیارا ومردمش را درست کنم ، دنیا این است ، همین است ، بیخود دنبال شعر وور رفتم 
    درحال حاضر دنیا به کام خوکان است ، صاحب مزرعه فراری وآواره /  این کار امروزی نیست وتمام وپایان هم ندارد ، آدمها باید بیسواد بمانند وبیشعور تا اینها سوراشان شوند  درگذشته هم همین بود  ، درهمان دهات خودمان  چند دسته بودند ، شیخی ، بالاسری ،  و زردتشیان بعنوان نجس  بیرون ، نام “گبر” ویا گورو” بر آنها میگذاشتند  ، درمدرسه ودر مکتب مورد آزار واذیت بودیم ، چرا که گبر زاده بودیم !! نه تا دنیا دنیاست این کار ادامه دارد   بیخود گریه میکنم .متاسفم ، خیلی متاسفم  برای فرزندان آینده ! پایان /.
    یک روز یکشنبه داغ ووغمگین /.
  • رشته گسست

    درفکر هم آغوشی مارمولکها با جغد هستم !
    ————
    دلم از هجوم عطر تازه صبح میلرزید
    عطر تند ، قهوه ، با نان برشته ،
    عطر ریحان تازه در گلدان 
    عطر لباسهای شسته روی طناب 
    جغدی از راه دور آمد 
    نشست بر لب ایوان باغچه 
    خواست دوباره بال وپر بیفشاند
    خواست لبخند ناتمام جوانش را
    با لبخند اندام نحیفش 
    در نگاه من بنشاند
    خم شدم وتصویر اورا درآب شستم 
    شانه اش فرو افتاد ه بود
    قطرهای اشگ درچمشان بی ثباتش
    میغلطید بیهوده 
    خواست تا دوباره  شبگرد کوچه ها گردد
    خواست تا لبخند جوانش را 
    بر لب آیینه خیال بنشاند 
    آیینه افتاد وشکست ، چهره اش درهم غلطید
    نه ، تو آن مرغ خوش الحان دیروز نیستی 
    تو جغدی بر کتلها وویرانه ها
     میچرخی ، میگردی ، برای هیچ 
     آیننه تصویر ترا درسکوت نمایش خواهد داد
     وآیینه خانه  من تصویر ترا درخود شکست
    من درمیان امواج ،  آن امواج درهم وشیشه ها 
     به آن دوچشم شیشه ای خیره ماندم
    هیچ چیز درآنها دیده نمیشد ، جز یک سکوت !
    تو بمان درآن شهر یاران ، ودیار تاریک از یاد رفته
    که ویران شده زفتنه روزگاران
    شگفتا که این » من«  شوریده خاطر،
    یافتم زنجیر خودرا  در دست تقدیر شبانه 
    ——-
    یکشنبه 24/07/
  • بسوزان ، بسوزان !

    بعد از این با که حدیث دل دیوانه کنم ؟
    گمگشته دشت جنوم ، به کجا خانه کنم ؟
    شرف هستی ما گوهر آزادی بود 
    جان و دل درره آن گوهر یکدانه کنم ……….خلیل اله خلیلی شاعر افغان
    سالها پیش در لندن در محضر او ایستادیم او خواند وما نت برداشتیم ، این مرد پر دل وجرئت وبا شها مت که عاشق سرز مینش افغانستان وافغانها بود  سر انجام هم درغربت جان داد .
    همان کاری را که همه ما انسانهای این زمانه باید انجام دهیم تا منافع کارکانجات همچنان پای برجا بماند اگر چه دلقکی با موهای بور ودهان گشاد از سر شکم سیری حال هوس سیاست به سرش زده خواب نما شده ودر لبای حضرت مسیح ناجی دنیا میخواهد بقیه دنیای ویرانه را نیز به آتش وخون بکشد .
    آن یکی هم دست کمی از این ندارد ملت تنها درصحنه ها سیاهی لشکرند برای فیلمبرداران ورسانه ها ریاست جمهوری از پیش تعیین شده است بین دوحزب که درهمه جای دنیا نیر مرسوم مانند دودست یا دو چشم راست یا چپ ! طبیعی است که راست قدرتش بیشتر است .
    چیزیکه شب گذشته مرا دچار بیخوابی کرد این بود که چرا چهره این قاتلان دیوانه ونیمه دیوانه را که یا با کامیون به وسط مردم میروند یا با تبر وچاق وکارد وکم کم کار چنگالی هم برای خوردن آدمها به دست میگیرند ، ما چهره آنهارا نمی بینیم تنها چند مسلسل به دست با ژاکتهای زرد که نمیدانی درکدام سر زمین است چون هما جا لباسها یک جور ویک فرم شده اند ، هیچ چهره قاتلی را نمایش نمیدهند ، 
    او خودکشی کرد ، ( یاشد ) ! مشغول تنظیم اطلاعات کاملیم تا اطلاعات اولی کامل شود ناگهان اجل بر سر دومی فرا میرسد ، هیچگاه ما نتوانستیم چهره حمله کنندگان را ببینیم ! آیا شما دیده اید؟.بازی چنئش آور وجنون آمیزی است که با مردم بیگناه انجام میدهند .
    روز گذشته سالگر مرگ نویسنده ای آلمانی تبار بود که اگر اشتباه نکم نامش اسکار رایف بود به درستی یادم نیست اما در زمانیکه  هیتلر دستور داد همه کتابهارا بسوزانند  او استثنا بود چون نوشته هایش مانند من بی آزار و وقت صرف کن بودند ، اما خودش دستور داد همه کتابهایش را بسوزانند چون میل نداشت کسانی نوشته های اورا بخوانند که دست بخون آلوده دارند ، خوشبختانه نوشته های من چندان دندان گیر نیستند کتابی هم درهیچ کتابخانه ای ندارم نامم د ردیف  هیچ از نویسندگان وشاعران ثبت نشده است ، حدا اکثر میگویند ،» بیچاره زن تنهایی دارد برای خود چرندیاتی مینویسد «!!!!  نه از خودیها هستم نه از ناخودیها !! در دنیای کوچکم که باندازه تنهایی پرندگان شماست اوقاتم را سپری میکنم تا موقع استراحت ابدی .
    نه ترسی دارم ونه لرزی ونه چیزی را برای پنهان کردن دارم ونه طرفدار این حزبم ونه دیگری آزاد از هفت دولت پای براختر گذاشته ام .حال اگر این آزادی کوچک  درچهار دیواری اطاق کچی نیز مزاحمتی فراهم میکند  وخواب پرندگانرا بهم میزند خود بیخبرم !.
    شب گذشته نمیه شب ناگهان صدای جیغ زنی وچند مرد را شنیدم وسپس یک اتومبیل ایستاد وصداها خاموش شدند ، درتاریکی چشمم را به سقف دوخته بودم ، این اولین باری بود که من اینگونه کشمکش های شبانه را میشنیدم ، چراغ را روشن کردم هوا داغ ، پنجره ها بسته کرکره پایین افتاده ، از ترس سایه های نامریی شب ، نمیدانم  این یکی در رسانه های ثبت خواهد شد؟ ! تابستان است هجوم مردم باینسوی سر زمین ویونان فقیر که نانشان را از همین توریستهای بیگانه میخورند باید درانتظا رهمه جور حادثه ای بود ،  اگر چه شب را نیز نتوانی در آرامش بسر بری وروز  از فرط ترافیک اتومبیلها درگرما باید ساعتها پشت چراغ قرمزها بایستی ودر سوپرها  میان صف های طولانی پیکرهای لخت وعریان خالکوبی شده وبد بورا تحمل کنی  .
    سیل که ویران میشود از درختان وگلها وباغچه  نمیپرسد کدام میل دارید بیایید ، همهرا یکجا مانند ماسه های لب دریا  به همراه امواج با خود میبرد .
    تنها امیدواریم این است که جنگی دیگر درنگیرد وآن سلطان که درسیبریه نشسته واین سلطان که درقطب نشسته هوس آتش بازی نکنند ، منظور شاهان وسلطانان اقتصادیند ، نمیدانم هوسهای اینها تا کجا میرود ؟ برای چه چیزی می جنگند؟ چه چیزی را میخواهند  به دست بیاورند ؟ اگر هزاران  دنیای دیگر در همه کرات آسمانی ساخته شود باز همین آش است وهمین کاسه  ، ایدولوژیها  ، اعتقادات ، خود بزرگ بینی ها ، برتری جوییها ، همچنان دروجود این حیوان دوپا ادامه خواهد یافت .پایان
    24/07/2014 میلادی/.
  • شهر آماس کرده

    اشب گذشته از ترس باد وطوفان باین اطاق پناه آوردم ونشستم نوشتم ، نمیدانم چه ها نوشتم ، اما همچنان مینوشتم ، باد وطوفان دربیرون غوغادمیکرد ومن زیر سرمای چندش آور کولر خودمرا به نوشتن سرگرم کردم که » نترسم « !! ا؛     صبح خاکهای باغچه مانند افعی های درون سبد دراز دور لوله ها ودیوارهارا گرفته بودند ، انگار هرچه خاک دراین شهر بود شب گذشته بسوی بالکن من آمد وگفت ببین که درخاک نشسته ای ! نیش گرما مانند زنبور بر تنم فرو میرفت اما من خودمرا درپیله ابریشمی اشعار ونوشته هایم پیچیده بودم  دردهای نهفته گاهی بیدار میشدند وجلوی چشمانم رژه میرفتند ، بیاد گفته آن خانم بودم که نقدی بر شعر وآواز مرحوم سوسن خوانند  گذاشت  وبا همان لهجه کردی خود گفت : 
    میدانیم که چرا شما از این آهنگ خوشتان میاییه ، چون شبهای دراز بی عبادت میگذرانید !!
    گفتم من شبهای دراز وعبادتمر را درشعر وموسیقی وعشق میگذارانم وعبادت را برای شما میگذارم تا به بچه های مکتبتان  یاد بدهید چگونه میتوان برده شد ! ودرب اطاق را بهم زدم ورفتم درون اطاق خوابم ، بهترین  محل وامنترین جا برایم بود ، قفسه کتابهایم بالایی سرم مرتب وتمیز نشسته بودند، آه امروز کجایند به دست چه کسانی تکه تکه شدند ؟ ومن ؟ هنوز ورق پاره های دیروزرا بهم میچسپانم تا ازمیان آنها چیزی بیابم .
    دردی نهفته دردلم نشسته  ، ظهر است  وزمین تب آلود وداغ  ومن همچو یک کرم ابریشم در پیله خودم  تنیده ام واز ابریشم خیاال توری میافم تا ترا درمیان آن جای دهم  وسپس از هوش میروم  ، اشعار ناگفته دردرونم نشسته است .
    از شوق این نهال تازه هنوز زنده ام  ،  شب را به امید صبح میگذرانم وروزرا بامید شب ، گاهی درامواج وحشی وبیخبری عوطه میخورم وآهی از سینه بیرون میفرستم ، محال ، محال است نمیتوان با هیچ قدرتی بعضی از آرزوهارا به دست آورد ، سپس میان زمین واسمان دست وپا میزنم ، میان رویا وبیداری ؛ بیاد میاورم بین دوراهی ایستاده ام ، زندگی ؛ مرگ …….
    مرگ خبر نمیکند ، ناگهان مانند یک میهمان ناخوانده وارد میشود ومیگوید : قربان کالسکه حاضر است !!! مگر آنهاییکه چند روز پیش درون یک فروشگاه با تیر یک پسر بچه هیجده ساله از پای درآمدند از مرگ خبر داشتند ؟ میگویند ایرانی است !!! خدا میداند ، شاید دیگر دوران این رژیم هم سر آمده وپر باد درآستین انداخته کم کم  باید برود وجای خود را به آنهاییکه پشت دروازه ایستاه اند بدهد ودوباره عده ای بر خاک وخون بغلطند تا بتوان منافع را حفظ کرد !
    آه ای دختران زیبای مهتاب  ، شما آسوده بخوابید  بگذارید بیخوابی نصیب ما باشد ،  از ترس باد وآفتاب همه پرده ارا کشیده دام بنا براین از گلهای باغچه ام نیز بیخبرم ودور ، نمیدانم درچه حالند ، حیوانات کوچکی در قفس زیر خاک مدفونند گویی خاکرا بیشتر دورست دارند تا غذای گوشتی ، هر روز تکه ای گوشت وسوسیس غذایشان میباشد . از آب باغچه رفع تشنگی میکنند ، اینها دختران ( کلئوپاترا ) میباشند ! با نیشهای زهر الود .
    ز یاران کینه نر گز در دل یاران نمیامند 
    به روی آب دریا قطره باران نمیامند ……. بیدل املی
    ———–
    دورگردون یک پورسینا زاید و یک پیر بلخ 
    لیک چنگیز وهلاکو  بار بار  آورد باد 
    با تبر داران کلید باغ را داده اند 
    قمریان را قامت سروی نمیاید بیاد 
    خلیل خلیلی شاعر افغان 
  • میرزا آقاخان کرمانی

    درهمین روزها وهمین ماهها بود که سر تو ودوتن از یارانت را زیر درخت نسترن بریدند ودرونش کاه کردند وتحفه برای شاه جدید آوردند ، دوران ناصری بود ، موههای چهره بجای عمودی افقی قد میکشیدند ، این نشان بزرگی وآدمیت بود!  درآن ده کوره که هنوز اجداد وپدران تو بر مادیان ها والاغ وقاطر سوار بودند تو به چند زبان زنده دنیا آشنایی پیدا کردی ، ادبیات فرانسه وزبان انگلیسی را بخوبی فرا گرفتی ، از خیر ارث پدری گذشتی وبه همراه دویار دبستانی خود راهی اصفهان وسپس تهران ودست آخر ترکیه رفتید ، فامیل  شمارا را طرد کردند  واز ارثیه محروم ونام فامیل را نیز عوض کردند ، نه برادر ونه خواهر ونه هیچکس با تو نسبتیی نداشت همچنانکه امروز بامن کسی نسبتی ندارد !!!  ترکیه عثمانی که امروز سلف آن میل دارد جا پای آنها بگذارد وحرمسراهارا توسعه بخشد وزنان به حرم برگردند ، تنها دنیای تو بود که از آنجا خودرا بفرانسه برسانی ، تو دردوران ناصری میزیستی وبخیال خود اندیشه هایترا جاری ساختی بلکه ملتی را از زیر فشار زور وستم رهایی بخشی ، بسوی قبله آمال خودحجت السلام شیخ جمال الدین اسد آبادی رفتی که خود یکی از مهرهای برجسته استعمار بود با آن چشمان روشن وابروان قهوه ای چه بسا نامش جمیز بود که تبدیل به جمال کرده بود در زیر آن عبا ودستار وردا وعمامه نمیشد تشخیص داد ، حال نوبت آن بود که ناصر الدین شاه بر خیزد ودولتی دیگر سر کار آید ، تو در نهایت فقر وبدبختی در ترکیه به درس دادن فرزندان ایرانی به زبان فارسی پرداختی ، اما روحت هنوز در ( آتشکده ها) میچرخید ودنبال اصل خود بودی بهر روی میرزا رضای  با بردار دوست تو روحی به سوی » طرابوزان« که شما سه یار دبستانی درآنجا زندانی بودید آمد ، تا بلکه بتواند شمارا آزاد کند ، جناب شیخ اورا مامور کشتن ناصر الدین شاه کرد وقول آزادی شمارا به او داد ،اما پنهانی با دولت جدید ساخت همان کاری را که امروز اکثر ایرانیان انجام میدهند ، او فورا برگشت و با سابقه دوستی که با کامران میرزا داشت در یک زیارت خصوصی همراه گله راه افتاد تا شاه زاده عبدالعظیم وترتیب شاه را داد، اور ا گرفتند ومظفرالدین شاه خواستار برگرداندن شما از ترکیه شده ، درهمین روزها وهمین ایام بود در آن زمان ما هها نامی نداشتند ، حمل ، جوزا ومیزان بودند ، شمارا به تبریز برگرداندند  میر غضب  با محمد علیشاه درانتظارتان بود ! هرکدام از شما میدانستید که بسوی اجل میروید اصرار داشتید اولین نفر باشید ، تو ، روحی ، خبیرالملک ،  میر غضب اول سر ترا برید زیر درخت پر گل نسترن ، سپس سر روحی ودست آخر خبیرالملک را  وبا قساوت تمام پوست سر شمارا کندند ودرونش را با کاه پر کردند وتحفه شاهی را به دربار فرستادند ، تا شما باشید گرد علم ومعرفت نروید .
    چاه های وقنات های آب را که به ثمن بخش فروختید امروز در دست همان پسر ( زعیم) است که به دنبال پدرش در باغستان پسته میدوید تا پسته های از درخت افتاده را بردارد وبخورد وپدرش مشغول باغبانی بود ، حال امروز همان آبهای زیر زمین وقناتها تبدیل به دلار سبز مغز پسته شده اند واو تکیه برجای سلطان داده است ، همان پسر بچه زعیم .
    نباید فراموش کرد که سر زمین ما هیچگاه نباید رشد فکری وعقلی داشته باشد ، فکر کردن ممنوع ، نوشتن ممنوع امروز سبیلهال بلند آن ترک جایش را به ریشهای بلند تری داده است وما اندیشه ها وافکار ترا باید با قیمت سر سام آوری از مغازه ها بخریم خوشبختانه دوستی نازنین در فرانسه که علاقه شدیدی بتو وافکارت داشت کتاب اندیشه وزندگی ترا برایم فرستاد ودر پشت  آن نوشت :
    این کتاب باید تنها نزد بازمانده آن مرد بزرگ باشد .
    نمیدانم چه بنویسم ، باد دربیرون غوغا به پا کرده مهم نیست ، من تنها از باد وحشت دارم ، باد حامل آوردن اشیاء کثیف وبی هویت است .
    چندی پیش درجایی خواندم که حضرت عالم عالمین ومخبر الدین وصاحب امتیاز تلویزیونی عربی حضرت استادی علیرضا نوریزداده  دایی میرزای مارا مردی یک لا قبا خواند ! حق دارد دایی میرزا  بیشتر بفکر ملتش بود تا بفکر کت وشلوار آرمانی وعطر دلارهای عربی !  
    روزگار بدی است پسر عمو ، منهم مانند تو نشستم ونوشتم ، اما روز گذشته با یک حمله از طرف مشتی اراذل فهمیدم این ملت آدم بشو نیست ، هزاران سال هم بگذرد صدها میرزا آقاخان کرمانی ، ویا باستانی پاریزی ویا میرزا رضا پای به جهان بگذارند ، اینها همان خرانند ، تنها پالانشان عوض شده ، سر زمین ما ومردم ما بردگانی هستند که یا باید زیر تا ج ویا عمامه بردگی کنند یا شاه یارهبر ، راه سومی هم نیست .تنها یک پرانتز کوچک میان اینهمه غوغای دردناک باز شد ، تا آمدیم بفهمییم انسانیم ، پرانتز بسته شد  ایکاش از همان دوران ناصری به عصر هجر مهاجرت میکردیم وآن پرانتر باز نمیشد  وقبول داشتیم  که ما یک (0کلونی) از دولتهای استعمار هستیم نه سر زمینی آزاد . باری به هرروی  ، نان برسد ، عرق برسد ، تریاک برسد بقیه اش بما مربوط نیست ، زنی برای خاطر هرویین  دختر یازده ساله اش را به دست مردی داد تا جلوی او باو تجاوز کند واین کار امروزی نیست وتنها او نیست از این شمه ها زیادند  واز این قصه ها فراوان . ، پسر عمو بعد ها ما زیرر دست همان نوچه های ناصری  خورد وخمیر شدیم  ، نه تو بودی ونه دایی میرزا تا مارا نجات دهد ، تنها غروز مادری واستقامت او بود که ما توانستیم جان سالم بدر ببریم ومن امروز در کنج این اطاق بنشینم وبیاد تو وبقیه فامیل بگریم  وهر نادان  بی سر وپایی بخود جرئت دهد که مرا منکوب کند .پایان
    صبح شنبه / 23/07/2016 میلادی /.
    ساعت 04/28 دقیقه صبح !!!!
  • آزار خیابانی

    با همه گرما ، خستگی وشب نخوابیدن ها  ، دریغم آمد که این برخورد شیرین را که امروز برای ما روی داد ننویسم وشمه ای از فرهنگ پر بار ایرانیان عزیر درخارج را نشان ندهم .
    روزهای جمعه تا دوشنبه من مجبورم مقداری از کارهایم را خودم انجام دهم ، روزهای جمعه دختران نیمه روز کار میکنند ومن میتوانم با یکی از آنها که کمتر کار دارد به ناهار بروم وسپس به خرید هفتگی ! مانند همیشه !!.
    شب گذشته در دمای چهل درجه نه کولر ونه پنکه هیچکدام نتوانستند مرا آرام کنند  تا با یک قرص خواب آرامش یافتم وامروز هم  مطابق معمول ناهار خوردیم وبرای خرید به فروشگاه بزرگی که همه آنرا میشناسند رفتیم هم فضا بزرگتر است هم خنکتر وهم تمام محصولات غذایی کشور های دیگر را نیز در خود جای داده است .
    سبد خریدما ن دردستمان بود  صدایی زمزمه مانند شنیدم که زنی میگفت :
    بخدا اینا ایرانیند ، نگاه نکن زنه خودشو این ریختی درست کرده ، اینا ایرنین ، 
    ما بازبان شکسته ونیمه انگلیسی واسپانیای حرف میزدیم  ، وسکوت کرده بودیم ، رفتیم جلوی قفسه شرابها ایستادیم مثلا شراب هارا ببینم آنها نیز پشت سر مان ایستادند  با ز زنک گفت اینا ایرانین  ، »انگار دنبال شکار میگشتند« ، مردک بلند قد لاغر با ریش نتراشیده موبایل به دست ، گفت :
    نه بابا ؛ چه میدانم از کدوم گورستانی آمده اند زبانشان اینجایی نیست !!! 
    ناگهان برگشتم وانگشتم را  روی سینه مردک گذاشتم وگفتم :
    از همان گورستانی  میایم که تو لات آسمان جل آمده ای اما از یک خانواده متجدد ، متعین و ومودب ، اگر میل داشتی بدانی ما کی هستیم میتوانستی مودبانه بیایی جلو وبپرسی عکسی هم اگر میخواستی باهم میگرفتیم ، زنک پشت سر شوهرش پنهان شده ومرتب انگشت به پهلوی او فرو میکرد ، ادامه دادم  :
    خوب ، حالا چی ؟ بازجویی نه ؟ اسم شما همسر شما  چند ساله اینجایید مطمئن باش همهرا بتو دروغ میگفتم ، بهتر است اول راه حرف زدن با دیگرانرا فرا بگیری بعد با این اسباب بازی مشغول بازی شوی !!!
    سبد خریدرا به طرف آسانسور هول دادیم  مردک دوید درب آسانسور بسته شد ، ما سوار اتو مبیل شدیم ، رنگ دخترکم بشدت پریده بود :
    ماما ، ترا بخدا با اینا سر بسر مگذار ، گفتم چه سر به سری  ؟ اینها کی وچه موقع میخواهند یاد بگیرند که ادب چیست ؟ انسانیت چیست ؟ نه دخترم نترس او عکس ماراهم گرفت معلوم بود  کارش اینجا چیست ، اما من سبد افعی هایم را درکنارم دارم اول یکی به سینه آنها پرتا  پ میکنم بعد به سینه خودم .
    سپس با خودم گفتم :
    صد رحمت به همین جهنم ، درب را به رویت باز میکنند ، با هر رد شدن از کنارت سلامی میگویند صبح بخیری ،  در آسانسور را باز میگذارند تا بتوانند بتو کمک کنند ، پلیس شان حامی توست ،   سپس به دخترم گفتم این کمترین آزاری بود که این طایفه یا فامیل بما رساندند ، در سر زمین خودمان ، در اتوبوس ، مترو ، قطار حتی پیاده رو تو نمیتوانی تنها گام برداری بی آنکه این ارازل اوباش ترا آزار جسمی یا روحی ندهند ، اگر کفرستان این است من این کافرستان را  به آن بهشت ترجیح میدهم . دیگر اشک برای آن سر زمین نخواهم ریخت ، دیگر یادی از آنجا نخواهم کرد ، اینها هستند ملت ما . اما تمام بدتنم میلرزید .پایان
    مرو به دنبال سر زمین گمشده خویش 
    نه باشوق  ونه با ذوق  ونه تشویش 
    ابرهای سیاه شستند شب فیروزه ای را
    با رنگ هزاران  غمی که نشسته بر دل ریش
    پای نهادی بدین روشنای واین درگاه 
    سایه های لرزان  از تو گریختند 
    نعره مزن ، شیون مکن ، درب را تیشه مکن
    همه آنچهرا که رشتی ، آنها آویختند 
    ……………..
    بعد از ظهر یک جمعه داغ 
  • ارواح پلید

    در دنیایی که  علم نا خود آگاه بر همه جا خودرا پخش کرده ومارا احاطه میکند ، چگونه میتوان از ارواح نوشت ؟ وچرا ارواح اکثرا پلید نامیده میشوند ؟ شب داغی را گذراندم  ، نه گرم نه ! داغ ترازجهنم  سر انجام کولر را روشن کردم وبا یک قرص خواب بامید آنکه بخواب ابدی بروم  از هوش رفتم .
    آمدن آرتیست های نامدار ونامی وهجوم چراغها وپروژکتورها و وچراغهایی که ملت به دست میگیرند ، آتش سوزیهای خواسته یا ناخواسته ، دراین سر زمین  آن هوای لطیف و بهشتی را که قبلا داشتیم از ما گرفت ، حال درجهنم  بین مرگ وزندگی دست وپا میزنیم  صبح زود بچه ها  ی بیچاره نیمه خواب ونیمه بیدار باید از جای برخیزند تا خودرا به دفترشان  برسانند وظهر درهوای مطبوع چهل ودو درجه بخانه برگردند چوبهای لاغر وخشک .مهم نیست 
     اینهم خواهد گذشت مانند همیشه .
    چندی پیس مطلبی را دریک دفتر چه نوشتم وبالای سرم گذاشتم ومردد بودم که آیا آنرا روی این صفحه بیاورم یانه  دفترچه بسته بود ، صبح فردا دیدم دفتر چه ورق خورده وهمان مطلب هویدا گشته !!!  گویی کسی شب پیش  به هنگام خواب  همه اوراق این دفتر چه را بهمریخته ودرست همان مطلبی را که مردد بودم جلوی من بازکرده است ، بی اراده  برخاستم بدون خورن صبحانه یا دوش نشستم و کلمه به کلمه آنرا روی این صفحه پیاده کردم ، دستی نا مریی ، روحی نامریی مرا ودار میکرد که بنویسم ونوشتم نوشته های من در سر زمین محبوبم فیلتر میباشند !! خود منهم فیلتر بودم بیخودی از لابلای سوراخهای فیلتر خودم را باین جهان وحشتناک انداختم تا شاهد اینهمه رنج وعذاب مردم  این دنیا باشم وباعث بوجود آوردن چند موجود بیچاره که خواسته یا ناخواسته فرزندان من شده اند که با کمال شرمساریی باید از آنها پوزش بطلبم ، آنهارا باینسو آن سوی دنیا کشاندم من به دنبا ل خانه  گمشده ام بودم  وآنها بیزبان ودرسکوت به دنبال من روان شدند .
    امروز در این جهنم همه سر گردانیم در این جا بیاد گفته هایی میافتم که گاهی ملکه ذهن من میشوند ، سالهای پیش کتابی را خوانده بودم بنام ( مردگان تبت ) به قلم یک چینی نامش یادم نیست اما این جمله اورا خوب بخاطر دارم که نوشته بود :
    اسانتر وقاطعتر این است  که بگوییم  ، بر من چه میگذرد تا بگوییم من آنرا انجام میدهم ،  اگر درست بخاطر داشته باشم  ، گاهی زبان ، وزمانی دستها واندک زمانی قلم  راهش را به قلمرو اشتباهاتی میگذارد که دیگر راه برگشت ندارد ، قلم من ، ( امروز باید بنویسم »موش«  من لغزشهای زیادی داشته است ، تحلیل مسائلی که بمن مربوط نمیشود  بطور کلی همه زندگیم در یک قلمرو اشتباهات زیر وروشده است . وهیچگاه هم از این اشتباهات درس نمیگرم .
     خوب ، اگر دانش بالایی داشتم که امروز هم به درد نمیخورد !! واین ارجیف  اثری  وانعکاسی داشت بر جامعه که درآن هستم میشد توقفی کوتاه کرد ودوباره راه افتاد ،  هریک از ما نمایشگر رویاهای خود هستیم  همچنان که دنیای امروز ما نمایشگر رویای آینده وجهان یک قطبی میباشد ، وجود امثال من مانند پشه هایی بر روی یک کدوی یکصد کیلویی است !سرنوشت ما شاید محصول اراده خود ما باشد ،  اما دیگر راه گریزی نیست ، حال تسلیم روح مغرورانه خودم شده ام   گوته مینویسد :
    اگر نمیخواهی  زاغان پیرامونت  غار غار نکنند ، در بلند ترین برج کلیسا جایگیر مباش ! از فشار گرما حال تهوع دارم . بهتر است باین نوشته پایان دهم . تا بعد ..
    پایان 
    22/07/2016 میلادی / .
  • خدایان المپ

    روزگذشته زندگی ومصائب ( مسیح) را دیدم ، فیلمی ساده بیشتر به یک دکومنتری شبیه بود تا یک فیلم پر خرج وپر ابهت با لشکریان  وسیاه لشکرها ، سپس نیمی از فیلم ( کجا میروی؟) زندگی نرون خونخوار ودیوانه که شهر رم را به آتش کشید ، درقالب یک داستان عاشقانه ، اینها پدیده های اساطیری نیستند ، ما  اینطورگمان میکردیم ، امروز امثال این  نرون ها در تمام سر زمین ها حاکمند ، همان شاعران مجیز گوی برایشان اشعار زیبا میسرایند وصدای انکرالصوات  آنهارا به صوت داود ی تشبیه میکنند ،  زندگی در اساطیر قدیم ،  بعنوان یک تکرار مقدس  شکل  تاریخی از زندگی است ، خوب ، انسانهای گذشته بدین سان میزیستند ، مانند امروز ، تنها از مزایای تکنو لوژی محروم بودند واز روی ستارگان راه خودرا میافتند ، اما ساده زندگی میکردند ، وحشی گری تا بدین حد نرسیده بود .یا شاید هم بود تاریخ نویسی نبود ، شاهدی نبود .؟!
    بعنوان نمونه ، مثلا کلئو.پاترا همان ” ایشتر” خدای بابلیان بود خدا ی حاصلخیزی  والهه زمان ، مصریان باو الهه قرن وزیبایی لقب داده بودند درحالیکه زنی بسیار زشت رو بود ، پوستی تیره ، موههای انبوه سیاه وچشمانی که برق خشونت درآنها دیده میشد ، نه  ! کلئوپاترا به زیبای قرن حاضر ( الیزابت تیلور نبود) ومارک آنتونی به زیبای همسر او( ریچاربرتن) نبود ،  اما تاریخ نویسانی بودند که به قوه تخیل خود از او یک آفرودیت والهه زیبای ساختند وقرنهاست که زندگی او مورد بررسی وکنجکاوی دیگران است .او برای آنکه تسلیم رومیان نشود یک افعی را روی سینه اش گذاشت وخودرا کشت ، درحالیکه لباسی از فلس ماهی به تن داشت .  بنا براین اگر مرگ کلئوپاترا بهمان  نحوی است که  در افسانه ها آمده است  سبک آن نمادی از نقش اساطیری اوست ، او فرزندی نیز از مارک آنتونی داشت  شخصیتی فوق العاده ومیدانست کجا پای بگذارد  وخوب میدانست که کیست .  نقش آن دوران وزندگیش با امروز ما فرق بسیار دارد .اما میتواندالگوی خوبی برای دیگران باشد .!
    اما در حال حاضر دیگر مصری با حضور کلئوپاترا نیست بلکه سر زمینی ویران شده دردست اعراب بدوی است ، ونقش رستم ما برهیچ دیواری نیست چرا که به دست فرزندان اعراب بدوی ویران شده است .
    نوشته ای از نویسنده معروف اسپانیایی ” اورتگا -ای گاست ” بخاطر دارم  که عقیده داشت  انسان درعهد عتیق  قبل از هرکاری  قدمی به عقب برمیداشت  چون گاو بازی که به هنگام حمله گاو به عقب میجهد شاید در جایی دیگر نیز این نمونه را آورده باشم 
    طنز مهلک زندگی امروزی ما این است که همه گامها بسوی عقب بر داشته میشوند ، با ز سلطان محمود ، سلطان حسین ، سلطان احمد .پاشای قسطنطیه  دوباره ظهور خودرا با سر بازان مسلح اعلام داشته اند ، تنها زره هایشان فرق کرده واسلحه هایشان مزین به تکنو لوژی پیشرفته امروز است ، درهوا مرغ را میزنند .
    امروز سر زمین محبوب من !  سر زمین ممنوعیات است وترکستان هم میرود تا  الگوی مضحکی از آن شود  آچه را که کمال آتاتورک ساخت ویران کردند وآنچه را  رضا شاه ساخت تبدیل به ویرانه شد .امروز همه چیز ممنوع است غیر از شیون وگریه وعزا داری ، جشن ها ممنوع ، عشق ممنوع، طرب ممنوع ، ساز ممنوع ، گردش در پارکها ، وتمجع ، ممنوع؛ تاتر ممنوع؛ سینما ممنوع ،  انتحار آزاد ، خودکشی دسته جمعی آزاد ، سکته شدن وایست قلبی ، آزاد ، نفس کشیدن ممنوع .
    بیایید کمی تنها به لغت ” جشن گرفتن” بیاندیشید ،  این لغت درهمه جا یکی است خود زندگی جش کاملی است ، اما امروز در مرزهایی که برایمان با سیم خاردار ساخته اند نام بردن از آن نیز ممنوع است . بهترین قصیده یوسف وبرادران است عشق ولطف ومهربانی برادران را به براد ر کوچکتر مینمایند ، راست  یا دروغ ! بهترین نمایشات وتاتر ها نمایش یزید است وشمر وسایرین که ابدا ما آنهارا نه میشناسیم ونه میدانیم چه کسانی هستند ،  پر فروش ترین فیلمها آنهایی هستند که در کشت وکشتار وخونریزی دست  چنگیز خان مغول را از پشت بسته اند .آخ که زندگی تا چه حد خنده آور شده است ، وتا حدی گریه آور ودردناک . منجی از آسمان آمد  اما تنها یک عروسک شد درمعبد ، نتوانست جلوی ظلم را بگیرد ، منجی دیگر نیز در آسمانها نیست تا بشر را آزاد کند خود بشریت باید به فریاد خود برسد درانتظار هیچ معجزه ای نباید نشست . پایان/.
  • مردئ از پیران

    به درستی نمیدانستم از کجا شروع کنم ، حالت یک هنرپیشه ای دراماتیک را داشتم که روی صحنه میبایست  ادای یک دلقک را دربیاورد ، برایم سخت بود ، بهر روی دل به دریا زدم اول آنرا درون دفتری نوشتم سپس امروز دیدم دفتر ورق خورده انگار شب گذشته کسی آنرا مورد بازدید قرارداده است ، من درخواب مشغول جدال با کابوس های گذشته ام بودم برای فراراز آنها هیچ راهی وجود ندارد .بین نوشتن وفکر کردن راهی دراز است میتوانی هرچقدر میل داری فکر کنی اما نمیتوانی همه افکار دورنت را روی صفحه به نمایش بگذاری ، امروز دنیای تفکر محدود شده است ، دنیای انسانها ورابطه هایشان بکلی از بین رفته است  احتیاج به یک هوای تازه داشتم ، من ترا در تمام لباسها مجسم کردم ازیک مامور معذور تا یک دون ژوان عیار  همه را دریک فرد خلاصه کردم  ترسی ندارم ، سالها میشود که آنرا  به دور انداخته ام   وسینه را سپر بلا ساخته ام ، امروز کتابها کم کم از روی طبقه خانه ها گم میشوند وسپس قلم ها گم میشود ودست آخر کاغذ نیز حکم خاویاررا پیدا میکند وباید در باغ زندگی به دنبال یک برگ زرد خشک شده گردید ویا یک تکه ذغال روی آن نوشت ( عشق) !!..
    تو سی سال دیر آمدی ومن سی سال تند دویدم اگر میدانستم تو خواهی آمد دریک مرز توقف میکردم ،  پشت به سر زمینم کرده بودم همان کاری را که امروز گروه گروه انجام میدهند وتو خود یکی از آنها هستی ، من درب هارا به روی خود بستم ودیگر میل نداشتم نه چیزی ببینم ونه کلامی بشنوم ، تو درست از همان نقطه ای که من گریخته بودم آمدی ،  از کنار ” آتشگاههای ” سوخته وویران شده ، نه هیچ میل نداشتم به پشت سرم بنگرم ، اما تو مرا براسب رویاها نشاندی دری را به روی یک زندانی ، تنها دری را که رو به آسمان داشت  گشودی ومرا بر پشت راهوارت نشاندی  من نترسیدم ، حتی  از دروازه بان پیر نیز نترسیدم  به چشمانت خیره شدم ، چیزی درآنها دیده نمیشد  به دنبا ل گمشده ام بودم  هیچ اثری از آن گمشد درون آن چشمان بی ثبات نبود ، هیچ نگاهی از درون آن ترواش نمیکرد  در دشتهای گردش کردیم ، در رودخانه ها پاهایمان را شستیم ، از درختان میوه هارا چیدیم وخوردیم غیر ازآن میوه ممنوعه را . 
    ما نتوانستیم در یک بهار زیبا ویا یک تابستان گرم بهم برسیم ، زمستان سردی میان ما نشسته بود  ، من از گردش ها برگشتم  تو به آوازت ادامه دادی ، با همه روی چمن ها رقصیدی ومن به تماشای تو نشستم ،قرار بود به زادگاه تو برویم ، قرار بود دوباره به آتشگاه سوخته ویرانشده برویم ومن خم شوم ودوباره سر تعظیم درمقابل اجدادم فرود آورم ، اما تو روی سنگ فرشها مشغول رقصیدن بودی ، همانند یک رقاصه ماهر روی صحنه ، من از رقص تو خوشم میامد ، وبه تماشا مینشستم ، آوازهایت کوتاه بودند وخیلی کم بمن میرسیدند ، فریادت اما مانند یک سیل خشمگین کوها را نیز به لرزه درمیاورد .
    گمان بردم بچه بلهوسی هستی که بازی را شروع کردی وحال به برد وباخت آن میاندیشی ، اما مردی دلشاد بودی ،  گمان بردم برای هوس هایت آمده ای ، اما طعم عشق را چشیدی دیگر راه فرار برایت امکان نداشت ، نه برای هیچکدام از ما امکان گریز نبود .
    تو به رقص خودت با دیگران ادامه دادی اما من دیگر تماشاچی نبودم ، پشت بتو کردم ورویم را به یک دشت خالی ،  یک صحرای بی انتها ، یک کویر  ، دوراز آتش ، دوراز وجود تو ، دوراز از آتشگاهها ، ودوراز آوای زنگوله ها گوسفندان وشیهه اسبان فراری ومادیانها ، دور  از کوچ های ایلیاتی .
    من قرار بود تنبه شوم ، وتنبه شدم در پی یک خشونت  بال پروازم زخمی شد ، پاهایم زخمی شدند ، راهم را گم کرده بودم ، آسمان نیز تاریک  توام با رعد وبرق های وحشتناک بود ، به زیر درختی پناه بردم ،  سپس از دوردستها آوای شنیدم .پرواز کردم با بال  زخمی وپاهای خونین ، بسوی آن آواز شبانه .
    ناگهان از خواب پریدم ، مردی در کوچه آوا زمیخواند ومن دراطاق تنهاییم  مانند همیشه به قصه رهگذری گوش فرا داده بودم .
    چاره ای کو ؟ بهتر از دیوانگی 
    بگسلد صد لنگر از دیوانگی
    ای بسا کافر شده از عقل خویش 
    هیچ دیده ای کافر از دیوانگی 
    درخراباتی که رنجوران روند
    زود بستان ساغر دیوانگی 
    بر پری بر آسمان همچون مسیح
    گر ترا باشد پر از دیوانگی ……….: ” مولاناشمس تبریزی”
    پایان 
    پنجشنبه /21/ 07/ 2016 میلادی /.
  • تجسم رویاها

    قبل از هر چیز از آن دوست ناشناسی که چنین لینک زیبایی را برای من فرستاد بی اندازه سپاسگذارم ، واگر اورا میدیدم  دست اورا میبوسیدم .
    قریب چهل سال بود که اوار ندیده بودم ( فخری نیکزاد) تنها یکبار اورا برای چند دقیقه درخانه دوستی درلندن دیدم ، نوه دار شده بود واز آن زیبای سکر آوروآن چهره خیال انگیز دیگر خبری نبود ،  او سالهای سال سخن گوی شاعران بزرگ ما در برنامه های گوناگون هنر وادبیات ایران بود با آن چهره نجیب ، آن لبانی ک همهرا به شکفتی وا میداشت ودهانی شیرین وآن انبوه موها وچهره ای بس نجیب وزیبا وخواستنی ، میدانست عشاق او فراوانند اما بی اعتنا از کنارشا ن میگذشت درهر دوره ومیهمانی که برنامه او شروع میشد همه سراسیمه بطرف تلویزون هجوم میاوردند ، مردان آهی از سر حسرت میکشیدند وزنان با حسادتی وصف ناپذیر خودرا کنار میکشیدند ، من محو صدا ی او انتخاب اشعار اومیشدم واز دنیا بیرون میرفتم .
    جناب حضرت گلپایگانی با هوس میخانه شان دیگر مجالی به دیگران نمیدادند ، همه جا بودند جناب شجریان را که خیلی جوان بود اما صدای طلاییش مانند آوای مرغان دلکش درگوش مینشست مرا درجایم میخکوب میکرد .
    چهل بود  که دیگر برنامه زیبای را از او ندیده بودم ، وامروز درکنار نریمان واستاد شجریان برنامه ادب شعر وموسیقی را بنام ساقینامه اجرا میکرد موهای بلنداو در اطرافش ریخته بودند وچشمان خمار ولبان گوشت آلودش ودهانی که با هر کلام ترا به آسمانها میبرد . جوانان . شلوارهای پاچه گشاد و کسانیکه سر انجام یا در…. نه بهتر است وارد معقولات نشوم وخاطره ی راا تعریف کنم .
     روزی در باشگاه طوس متعلق به رادیو تلویزون ایران ومخصوص کارمندان  آن سازمان ،من با دوستی ناهار میخوردم آ ن دوست کارمند اداره هئرهای زیبا کشور وسکرتر مدیر عامل بود ، شادروان فریدون مشیری هم با آن لبخند همیشگی وچهره بشاش خود بما پیوست ، بانو فخری نیکزاد درسوی دیگر درکنار دوستی نشسته بود .وسرش پایین بود ، میدانستم که شاعر دل درگرو او دارد ومیدانستم که او جواب نه را دردهانش برای همه نگاه داشته است ، شاعر ما سختو شیفته وار قلم ودفتر را از جیبش بیرون کشید تا اشعاری برای آن دوچشمان مخمور وزیبا وآن دهان شیرین بسراید ، نمیدانم حس حسادت بود  ویا اینکه  دلم برای شاعر سوخت ناگهان گفتم :
    آقای مشیری ، مژه هایش مصنوعی اند وشما چگونه برای چند موی اضافه میخواهید شعر بگویید ؟
    نگاهی از سرخشم وتاثر برمن انداخت وگفت ؛ نمیتوانستی الان حال مرا نگیری ؟ واز سر میز برخاست ناهار نخورده از در سالن بیرون رفت .
    من شرمنده بر جای خود نشستم ، دلم میخواست بلند شوم وبطرف فخری نیکزاد  بروم واورا درآغوش بکشم ، اما از این کار هم خودداری کردم ناهارا نیمه کاره گذاشتم با آن دوست خداحافظی کردم وبخانه برگشتم ، تمام مدت احسا س گناه وشرم مرا میازرد امروز روی صفحه تابلتم بارها صورت زیبای اورا بوسیدم وگفتم هرکجا هستی زنده وپایدار بمانی که معنی شعر راخوب میدانستی ودرهرکلام گویی این از دل وجان تو بر میخیزد وبگوش ما میرسد  ودر دل ما مینشیند . 
    صمیمانه از آن دوست نادیده سپاسگذارم ولینک  آنرا برای کسانیکه میدانم عاشق این برنامه ها هستند میفرستم . با درود وسپاس فراوان . ثریا . چهارشنبه  /20/7/
  • و…خدا زن را آفرید

    تمام دیروز را خواب بودم ، تمام روز خواب بودم ، دختر بیچاره ام نگران پشت درخانه ،  ومن خوا ب بودم ، چی شده ؟ هیچ خواب بودم ، اورفت ، دوباره خوابیدم ،  خوابی که گمان میکردم هیچگاه بیداری نخواهد داشت ، گاهی نقی از واتسآپ بلند میشد !! باران! باران ؟ نه خواب میدیدم ،  امروز صبح اولین خبری را که خواندم :
    سوزاندن زن حامله جوانی را درافغانستان بجرم آتکه تیغ به تریاک نمیزده چون ویار داشته  اورا به قصد مرگ  کتک زدند وسپس درتنور او وفرزندنش را سوزاندند ، دوباره به خواب رفتم ،  بیدارشدم ،  آه جناب دونالد ترامپ سر انجام نماینده حزب جمهوریخواهان شد وهمسرش نوشته های بانوی اول  امریکارا مو به مو تقدیم ملت همیشه درصحنه انتخابات امریکا کرده بود یعنی سرقت ادبی !! 
    مهم نیست ، کسیکه توانسته تا اینجاخودرا بکشاند روی این یکی را هم کچ میمالد .
    در بریتانیای بزرگ وصاحب کما ل وسخن سنج وزادگاه شکسپیر هر روز تعداد با حجابهای زیا دمیشوند ومدارس اسلامی د رهر گوشه بچه های بدبخترا به مراسم نماز میبرند ، 
    فرزندان عیسای مسیح نتوانستند سخنان پر برکت وحاوی معنی اورا درست برای بازماندگان تعریف کنند آنهارا تحریف کردند ؛ خون اورا درون جام طلا ونقره مینوشند و گوشت اورا با بهترین فر آورده های گندم در قاب طلا !! ودر خلوت به ( آن کار دیگر مشغولند) !او بر صلیبش جان داد اما گفت برخواهم گشت ودرمیان شما خواهم بود ، درکنار شما ، آیا برگشته وشمایل  پر زرق وبرق کاتبان و مردان خدایش را در لباسهای یراق دوزی شده از طلا وواتیکان را که انبار اسلحه ومواد مخدر است دیده یا میبیند؟ گمان نکنم ، او درسکوت و ملکوت آسمانی خودش غرق شده است .
    تمام روز خوابیدم ، وخوابهای طلایی دوران گذشته را دیدم ، خوشحالم در زمانی به دنیا آمدم که جنکها پایان یافته بودند ودنیا داشت میرفت تا خودرا برای جنگهای آینده ارایش کند ، بیادم آمد چهار ماهه حامله بودم که درایتالیا به همراه دوستی به کلیسا رفتیم ، او کلام به کلام سخنان کشیش را برایم ترجمه میکرد یک کلیسای کهنه ، یک کشیش با رادای سفید ویک لیوان نقره ای وکمی نان فطیر ، دوست من کاتولیک واهل رم بود اما همسرش ایرانی واو خوب فارسی را فرا گفته بود .
    نماز دعشاء ربانی تمام شد باو گفتم بیا برویم تا من این کشیش را ببینم وباو بگویم از دوران کودکی میل داشتم راهبه شوم !! او خندید و ما درپشت پرده کهنه ای به دیدار کشیش رفتیم واو هرچه را که من میگفتم برای کشیش تعریف میکرد ، کشیش چشمانش به چشمان من دوخته شده بود ، ناگهان اشکهایم فروریختند ، او مرا بوسید وگفت :
    دخترم ، راهبه شدن کار شما ها نیست ، باید اول کاتولیک باشی ، باید دست از همه علائق دنیا بکشی ، به همه فامیل ودوستانت پشت وپا بزنی وسپس دوران سختی را طی کنی ، تو الان جنینی در شکم داری ومسئول او هستی ، میدانم که پسری خواهد بود از چهره زیبایت وچشمانت میخوانم که او پسری سلامت وخوب به دنیا خواهد آمد ، نه تو هیچگاه نمیتوانی راهبه شوی اما میتوانی کلمات ودستورات خدای مرا انجام دهی یعنی انسانی شریف باشی ، تنها یک انسان خوب .به همه کمک برسانی ، دشمانت را ببخشی ودوستانترا دوست بداری .
    با هم از آن دیر متروک بیرون آمدیم درحالیکه جای دست اورا روی پیشانیم  صلیب کشیده بود داغ شده ومرا بشوق درآورده بود  احساس میکردم ، پس فرزند من پسر خواهد بود ومن صاحب مردی خواهم شد این منم که مرد را خواهم زایید وخداوند اول زن را آفرید .
    از آن زمان سالهای میگذزد پسر من بزرگ شده مردی با کمال وصاحب اندیشه های بزرگ وفراخ روزی که اورا به دبستان میگذاشتم باو گفتم ”  فرزندم هرکاره ای که شدی حتی اگر قصاب هم شدی قصاب مهربان وانسانی خوب باش ” مهم نیست چه کاره خواهی بود مهم اینست که چگونه زندگی خواهی کرد !.
    امروز دردهای اورا ، رنجاهایش را از اینهمه بیعدالتی ها   میبینم  ، او درمقابل همه سختی ها ورنجها سکوت کرد وسلامت از جهنم واز آتش بیرون آمد شاید دعای خیر همان کشیش پیر بود ، 
    تمام روز خوابیدم بیا دندارم چگونه ناهار خوردم وچی خوردم ، امروز صبح هم گمان نمیکردم که بتوانم بیدار شوم ، اما میبایست برمیخاستم ، بچه ها نگران میشوند ، در جایی خواندم که لاشه های پیر شده واز میدان  شهرت رانده شده در لوس آنجلس یکصدا طرفدار همجنس بازان شده اند ! من مشکلی با آنها ندارم  مردانرا میفهمم ، اما زنان؟؟؟؟؟ شاید از این راه میخواهند برابری خودرا با مردان ثابت کنند ، نه ! ابدا با آنها همصدا نخواهم بود . من یک زن هستم ، یک مادر، یک مادر بزرگ ، هوسهارا را سالهاست  به دریا انداخته ام ، چگونه میتوانم با آنها آواز بخوانم ؟ وخداوند زن را آفرید ، مرد را آفرید و به آنها برکت داد تا فرزندانی ونسلی را ازخود باقی بگذارند نه کثافت را .پایان /.
    چهارشنبه / 20/7/2016 میلادی .
    ساعت نه وچهل وچهار دقیقه صبح !! 
  • چگونه ما خواهیم مرد

    سا لها پیش کتابی خواندم ( بنام چگونه نیمی از مردم دنیا میمیرند) نوشته سوزان جرج ویا جرج سوزان هرچه بود نام مستعاری بود برای نویسنده کتاب ، هنوز هم آنرا دارم .
    مربوط بود به سالهای خیلی دور دوران جنگ ویتنام ، وغیره وگرسنگی بی حدی وکه دنیار فرا خواهد گرفت ، امروز باید بنویسم  »چگونه ما خواهمیم مرد « 
    با این آب ، این هوا وواین غذاهای پس مانده کارخانه های تولیدی وبسته  بندی بندی شده در اشکال مختلف وارسال آنها به این سرزمین ، خوشبختانه هنوز افراد محلی  به همان غداهای قدیمی خود دو دستی چسپیده اند وهمان نان وشراب وچورسیو وپنیر برایشان از همه چیز بهتر است ،  من چندان خوش خوراک نیستم ، تعصبی هم روی مواد غذایی ندارم اما هر روز در خیابان چشمم به آدمهایی میافند که مانند بادکنک غل میخورند همه چاق ورم کرده باد کرد ه واین بیماری شا مل خود منهم شده است باکمال تاسف !  حال اگر به غذاهای مخصوص خود اکتفا نمیکردم وورزشم را ادامه نمیدادم  لابد الان دروزن یکصد کیلو میبایست با پشه مالاریا بوکس بازی کنم ! نه قاضیم ونه نقاد ، تنها میل دارم به بعضی از حقایق اشاره کنم ، واینجاست  که جهان دوقطبی ودو طبقه  را میبینم ، خیلی میل داشتم مانند روزهای گذشته از عشق وشعر واشنایی بنویسم اما اینها دیگر درمقابل کشتار وفریب ودیکتاتوریها کهنه شده است باید نوشت “
    با نهایت خوشحالی وسرور اطلاع میدهم که درقلان شهر هزاران نفر خود کشی شدند !!! یا فلان روزنامه نگاری که نفهمیده عکس فلان ریاست جمهموررا بعنوان …. بعضی از چیز ها چاپ کرده ناگهان به تیر غیب گرفتا رآمد ،  اینها اخبار روز هستند و…اما 
    واما امروز نگاهی به تکه نانی که دردستم بود انداختم نان باندازه یک کف دست شده بود ، خشک وغیر قابل خوردن هنگامیکه آنرا درون توستر گذاشتم بقیه آب آنهم بخار شد وتبدیل به یک توپ غلغلی سفت وسخت گردید !! کره درون بشقابم آب شده بود مربا که چه عرض کنم مقدار زیادی ژله رنگی چسپیده بهم ،  قبل از آن هم باید یک قرص که این روزها مانند نمک میوه درتمام خانه ها دیده میشود ببلعیم تا این آشغالی را که بنام نان ویا شیر یا کوه بما میدهند  معده بدبخت ما آنرا هضم کند .
    شیر های  روزانه از درون  شیشه ها  که هرصبح شیر فروش  کنار درخانه ات میگذاشت به درون یک کارتن مقوایی آلومینومی رفته وهنگامی درب آنرا باز کردی باید بیست وچهار ساعت آنرا تمام کنی چون آن کثافتی که به آن مخلوط کرده اند تا بماند آنرا مسموم میسازد .
    نانهای تازه وبلندی که هرصبح زود از مغازه های  نانفروشی میخریدی حال تبدیل به یک سنگ ریره سف ویا چوبها یخ زده درازی شده اند که درون  فر آنرا داغ میکنند وهنگامیکه بخانه میرسی گویی یک تکه چوب یا خاک اره را داری میبلعی .
    گوشت را جلوی رویت میگذاری ونگرانی که گوشت چه حیوانی ویا چه انسانی میباشد ؟ گوشت را به درون  سطل زباله پرتاب میکنی ، بهتر  است به همان قارچ بچسپم ، قارچ ؟ مدتهاست که دیگر خبری از قارچ های بزرگ وسفید در فروشگهانیست ، تازه اگرهم پیداشود خاک آلوده به سم آنهارا پرورش داد فرزندان حرامزاده مقدار زیادی سم میباشند ، درحال حاضر پیتزا با انواع پنیر های مانده درانبارها وروغن خوک  همه جارا احاطه کرده است ، هرفیلم یا سریال امریکایی را که میبینی جلوی بازیکنان ،پیتزا وکوکا کولا گذاشته اند !!
    نه امروز گفته هایم چندان نظم شیرینی ندارند ، گرسنگی پنهان همهرا به عذاب آورده خوب میرویم برای بدن سازی و نوشیدن پروتینهای مصنوعی که بما عضله بدهند !!  آنچه که امروز بعنوان غدا عرضه میشود مقدار زیادی زباله از ریساکل شدن زبالهای قبلی است ، از زمانیکه فریزر به خانه ها راه  یافت شد دیگر ما روی غذای تازه را ندیدیم ،  هنوز داریم خوب زندگی میکنیم هنوز ادرارمان تصفیه شده درشیر های آب جریان دارد ! هنوز بیسکویتهای ساخته شده از مدفوع انسانی قفسه فروشگهارا پرکرده است ، اما خبری از شکلاتهای خوشمزه نیست ، خبری از دانه های خوشبوی قهوه نیست ، خبری از بوی نان تازه نیست درعوض سرمان به اخبار وناهنجاریهای اجتماعات  و توییتر ، فیس بوک ، وگوگل وسایر اسباب بازیها گرم است ، وهنوز خبری از جنگها ی بزرگ نیست ، سیب زمینی ها هم صنعتی شده اند وقسمت بندی ، نه دیگر خبری از زندگی نیست . حتی سیب زمینی های شیرینی که در روزگاران برده داری برده ها میخوردند دیگر خبری نیست اینها همه به سر سفره بزرگان برای روزهای مخصوص رفته است ،درعوض قفسه ها لبریز از مشروبات رنگارنگ ساخت کارخانه های الکل صنعتی است ودرعوض بجای باغچه های پر گل وعطر شبو بوی تعفن استفراغ شبانه مستان به مشام میخورد وزنان ومردانی که زنجیر سگهایشانرا به دست گرفته اند ورژه میروند ، مسابقه زیباترین سگ ، شکیل ترین سگ و…… بهتراست تمام کنم .پر دارم وراجی میکنم ./.
    شما که مرا تلخ مینامید ، مگر خودتان چه کرده اید؟
    نفس محکوم کردن ما با نفی کردن آغاز میشود 
    شما به عبث جاروی خودرا برای روبیدن من باینسو آنسو 
    میرانید 
    شما  که میل دارید مرا از پیش چشمان خود دور سازید 
    آیا شما خود هرگز وجود خارجی داشته اید ؟ 
    تامن مجبور به روبیدن شما باشم ؟ 
    پایان 
    سه سنبه 19/7/ 2016 میلادی  /
    ساعت 09/43 دقسقه صبح 
  • نه ، به مرگ

    در جوی زمان ، در خواب به تماشای تو میرویم 
    سیمای روان ، با شبنم  افشان تو میشویم ، ………” سهرب سپهری ” 
    ——-
     از خاک پدر وخانه مادر ،  از کوچه پس کوچه های شهر تاریک ، واز کنار دستهای پر هنر ، درآن هنگام که سر زمین ما بسوی خدا مرفت  ما درجادهه ای سبز زمان سرگردان شدیم .
    ما تنها شدیم ، تنها ماندیم ، ودر پی آنیم  که پنهان بمانیم که مبادا شیطان ناگهان پس دیوار نگران اندیشه های ما شده وبیرون جهد ،
    هر روز هزار بار مرگ رادر پشت سر ، درآیینه روبروی حمام وآینه اطاق میبینم ، هر روز بمن تردیکتر میشود ومن دورتر میروم ، خودرا میفریبم  وبه او نه میگویم ” 
    اینجا ، نه ، پس کجا ؟ قرار ما کجاست؟ 
    نمیدانم ، اما هرجا که من خواستم ترا فرا میخوانم ، 
    امروز من نمیدانم مخاطبان من چه کسانی هستند ؟ چهره های نامریی درپشت یک دیوار ، ایا دوستند ؟ یا دشمن ؟  من هرروز باید صفحه ایملهایم را نگاه کنم وبی آنکه آنهارا بخوانم همهرا پاک کنم ، تیتر آنها نامفهوم است ، گاهی شعری ، زمانی نوشته ای و هرازگاهی لطفی غیر طبیعی .
    تنها شکر گذار آن هستم که توانستم چندین کتاب را بجای دلار وارز از ایران خارج کنم ، کتبی که دیگر هیچگاه چاپ نخواهند شد واگر هم چاپ شوند یک کپیه بی ارزش است ، ارتباطی با هیچ سر زمینی ندارم ، چون سایت لایت ندارم ، چندان از نداشتن آن غمگین نیستم بلکه گاهی شکر گذار میشوم ، به همین دلیل هر چه در سر زمینهای دیگر وبین هموطنان میگذرد من چند ماه بعد باخبر میشوم ، مگر اخبار وحشتناکی که از طریق رسانه های روز به دستم برسد . دیگر میلی به شنیدن آوای هیچ رادیوی ندارم وهیچ میلی به دیدار تصاویر امروزی درمن بیدار نمیشود ، من این آدمهای جدید را نمیشناسم ، تنها یک چیز را میدانم نسل امروز نسلی است بیدار وروشن وباهوش ،این مایه امیدواری است  نه برای سر زمین بلازده من بلکه برای همه جهان ، 
    کار من خستگی است ، میلی به دیدار هیچکس ندارم ، همه جای دنیارا دیده ام ، همه چیز را لمس کرده ام بوهای خوب وبد را نیز به مشامم هدیه داده ام ، میلی به سفر ندارم ، تنها خوشی من زمانی است که قلم دردست دارم ومینویسم ، مینویسم خودم نمیدانم برای کی وچی ؟ اما میل به نوشتن مانند یک شراب سکر آورمرا شاد میکند سرشا راز انرژی میشوم ، سرودن شعر کار من نیست قبل از من شاعران سرودند وهرچه بود گفتند ورفتند ، گاهی چیزکی از دستم میلغزد نمیدانم نامش را چه بگذارم ؟ در گدشته زیاد میسرودم اما امروز دیگر حالم را بهم میزند ، همه شاعر شده اند ، نمیدانم این خط وزبان باقی خواهد ماند ؟ ویا مانند کودکان نیمه جان سرزمین عراق تنها به خطوط ( حمورایی ) بصورت یک نقاشی مینگرند به همانگونه که امروز خط میخی دوران هخامنشی در موزه ها بعنوان یک اثر !! به نمایش گذاشته شده است ،  وآیا ( ایران ) میماند یا تنها ایرانستانی با قبایل مختلف در یک بیابان برهوت روی نقشه جغرافیای جهان خود نمایی میکند ؟! درحال حاضر همه درکتابخانه هایشان مجموع هایی از آثار ایرانی از نوشته ها واشعار شاعران ونقاشیها  رادارند . 
    مردمان ما زیر نام جعلی یک حکومت / جمهوری/ اسلامی/ که هیچکدام بهم ربطی ندارند ، خوشحالند ، با اتومبیلهای آخرین مدلشان ، با کیف های ومدلهایی که دربنگلادش وتایلند به دست هزاران برده قربانی دوخته شده ومارکی بر آن به نمایش گذاشته شده وروسری های هندی وپاکستانی وچادر های عبایی ساخت عراق عرب خوشحالند ، چرا که نه ؟! این سهم آنهاست از انقلاب پرشکوه وبهار آزادی که پدرانشان ومادرانشان به آنها هدیه دادند !.
    من چه بنویسم ، از کجا ؟ مخاطبان من چه کسانی هستند ؟! /
    همچنان خواهم راند ، همچنان خواهم خواند ،
    دور باید شد ، دور ، 
    مرد آن  شهر اساطیر را نداشت 
    زن  آن شهر ، به سر شاری یک خوشه انگور نبود »« پایان /
    دوشنبه 18/7/
  • کودتا ها !

    من چندان اهل سیاست نیستم وکمتر گرد آن میکردم، سیاست درس دارد ، دوره دارد وباید سیاسی باشی ودرس آنراخوانده باشی تا بتوانی اظهار نظر کنی ، بعلاوه گاهی نباید درمورد بعضی از اشخاص حرف زد ویا نامشانرا برد ( فورا ترا به بیداگاه میکشند)  روز گذشته دخترم از من پرسید :
    چرا اینهمه برای نیس ومردم آن همه اشک میریزند اما بچه های سوریه وعراق وغیره را نادیده میگیرند ؟
    در جوابش گفتم ” آنجا جنگ است  واین جا در نیس یک جنایت بود ،  بعلاوه  ما دراین سوی آبها هستیم واین سورا مبینیم ، از آنجا تنها میشنویم ، دو سر زمین برای منافع خود  خاور میانه را به آتش کشیده اند وتوله هایی را که بر سر کار گذاشته اند هرکدام لج بازتر از یک بچه لوس میباشند  ،  
    وامروز خودم بیاد  » ترکیه« وکودتای بی ثمر آن افتادم ” یک خمینی دیگر در تبعید نشسته ومردمرا تحریک میکند ، اما ارتش ایستاد ،  ارتشی که دردنیا در رده هشتم قرار دارد درمقابل کودتاچیان ایستاد فریب گل میخک را نخورد ! ارتش ایران سومین ارتش پرقدرت دنیا بود اما فورا پاهایشرا ا زهم باز کرد وگل میخک را برسینه نشاند وجای تیر را معلوم ساخت ، من علاقه ای به جناب اردوخان ندارم ومیلی هم ندارم وارد دنیا کثیف سیاست شوم اینجا ایستادگی بعضی از مردم وارتش برایم جالب است . تازه پی بردم که ( این فیس تایم چه معجزه ها میکند ومن همچنان آنرا بیکار گذاشته ام ) چون اردوغان از فیس تایم توانست با ملتش درتماس باشد !!!
    شب گذشته برنامه وکلیپ تازه ای از آخرین برگی را که سرکارخانم گوگوش رو کردند دیدم ( ترانه بهشت ) که به همجنس بازان تعلق داشت ، همه استخونداران ودست اندر کاران یکصدا هورا کشیدن وآفرین گفتند ! بقیه اش بمن مربوط نیست اما هنر خانم گوگوش وایستاد گیش درمقابل هر وسوسه وهر سخنی برایم جالب است نسل سوم است که دارد صدای اورا میشنود واو میداند که درکجا چکار بکند .وحتما نسل چهارم هم با او همراه خواهد شد . او دریک مرز بی تفاوتی ایستاده است قبلا اوروی صحنه میگریست اما امروز گریه هم نمیکند او زنی خوشبخت است ومن فکر میکنم  زمانیکه فردی خوشبخت نگاهش به جنبه های  وحشتانک یک اجتماع میافتد  وچشم دیدن جنبه های خوب را ندارد باید عکس العملی نشان دهد ، او در هر زمینه ای نشان داد که موفق است وشانس هم با او یاری میکرد ،  اگر کسی را دیگر به دردش نمیخورد دور میانداخت ، زندگی نامه اش نشان میدهد که این زن سالهای  سال بر ای بقاء خویش تلاش کرد وایستاد وهنوز هم میایستد ، چرا ما باید به جنبه های بد او بنگریم ، شاید در واقع او هم مانند بسیاری از زنان با بیماریها ومشگلاتی  دست بگریبان باشد ، همه چیز را نمیتوان از ظاهر قضاوت کرد ، او آخرین برگ برنده خودرا بر زمین انداخت با اطمینان اینکه  سر انجام برنده اوخواهد بود .
    هیچکس نمیتواند به اثری که او بجای میگذارد ایرادی بگیرد چرا که ممکن است  چیزی بگوید که عده بیشماری را مورد اهانت قرار دهد .
    بهر روی این دنیای امروز ماست وبقول مادرجان مرحومم » هرکه دانست ، توانست « حال من دراین  گوشه بنشینم واراجیفی را از سر بیکاری سر هم بکنم ، بی هیچ هوس ویا امیدی که روزی آنها به دردکسی خواهد خورد ، شاید روزی آنها هما مانند ( خاطرات آن فرانک!) از زیر خروارها خاک بیرون آمدندوکسی که بتواندزبان مرا بفهمد آنهارا بخواند واگر توفیقی داشته باشد وکسی بجای مانده باشد تبلیغاتی انجام دهد درآن زمان دیگر من نیستم برایم هم مهم نیست که کجای دنیا ودرکنار چه کسانی ایستاده باشم .
    آنچهرا که مربوط بخودم میباشد از هزار صافی رد کرده ام   وبقیه را به دست آتش سپردم ، تاریخ یک سر زمین را ، وسرگذشت یک همشهری را !چون آدمهای گذشته یا رفته اندیا پیر شده اند ، شکل زندگیها عوض شده مردم حوصله خواندن مقاله های بلند را ندارند همه چیز باید سریع اتفاق بیفتد : خوب آخرش چی میشه ؟ همه به آخر نگاه میکنند بعضی ها شروع را هم نمیبیند ویا میل ندارند ببیند /
    دنیای غریبی است عزیزم ، دنیایی که من تازه آنرا شناخته ام درحالیکه همیشه همین بود وهست واگر بمب اتمی بگذارد باز همین خواهد بود تنها زمان ومکان عوض میشود ومردم جدیدی خواهند آمد ، بشر اسیر زمان ومکان است . 
    با سپاس از همه شما خوانندگان عزیزی که هر صبح جای پاهایتانرا میبینم . درودم را بپذیرید /.
    ” گر برکنم  دل زتو و بردارم  از تو مهر “
    ” آن مهر  بر که افکنم وآن دل کجا برم ”      کمال خجندی
    پایان /
    18/7/2016 میلادی / ساعت 05 /07″ دقیقه صبح رو دوشنبه .
  • دادگاه وجدان

    نمیدانم نامش را باید گذاشت بیدادگاه وجدان ، چون وجدان دادگاهی ندارد، خیلی کم انسانها به قوانین وجدانشان عمل میکنند .
    در ساختمان روحی  بعضی ازاشخاص خواص مخصوصی بکار رفته است /
    هوا تازه داشت کمی خنک میشد وتاره میخواستم پس از یک سلسله بیداری بخوابم ، اتومبیل همسایه ایستاد با موریک بلند وسپس این موزیک تا داخل خانه اش نیز رفت ، امروز یکشنبه است واو تمام روز را میتواند بخوابد بطور قطع یک توریست تازه واره است که خیال میکند چون به تعطیلات آمده  همه باید گرد او بگردند وتابع قانون او باشند !!!در حالیکه نمیداند دراینجا قوانینی حاکم است بنام قانون سیفون ، یعنی تا ساعت هفت صبح کسی حق ندارد سیفون توالت خانه اش را بکشد .
    معهاذا من بخوبی تضاد هارا میبینم ، اینجا خانه من نیست ، هم عینی وهم مخفی . خانه دیگری است ، سر زمین  دیگران است ، قانون تنها شامل حال من مهاجر میشود .
    »باید قهوه ام را  بنوشم تا چشمانم باز شوند !!! «
    در محکمه ودادگاه وجدانم  داشتم خودرا محاکمه میکردم ، بلی ، دادستان گفت بخاطر همه اشتباهاتی که مرتکب شده ای محکوم به زندان ابد با اعمال شاقه هستی وپرونده را بست .
    وارد سالن گذشته شدم ، چیز زیادی را بخاطر نمیاورم ویا میل ندارم بخاطر بیاورم ، حتی نام خیابانهارا نیز از یاد برده ام ، دوران گودکیم بیشتر بیادم مانده تا جوانی ونیمه سالی ! من همیشه به اشتباهاتم اعتراف کرده ام ، اما آنقدر زیادند که دیگر از حد اعتراف هم گذشته است ،  اصلا آمدن وزاده شدن من باین دنیا خود یک اشتباه بزرگ بود ، من درآغاز میل داشتم از یک راه ویک روش وجدانی عبور کنم ، اما درهر قدمی تنه ای خوردم ، آهای یابو،،، این راه تونیست نمیتوانی حرکت کنی ، چشم بجاده ها دوختم ، تنها الاغهای باربر را میدیدم که بیزبان دارند صد ها کیلو باررا حمل میکنند وهر از گاهی خرکچی با سیخی به ران آنها میفهماند که باید سرشان را پایین بیاندازندن تا جاده را گم نکنند . 
    در آنسوی جاده ، آدمهای گنده را میدیدم که بر گرده آدمهای کوچکتر سوارند ، وآن بیچاره زیر آنهمه بار دارد نفس نفس میزند اما باید آن باررا بمنزلگه مقصود برساند ، مقصد کجا بود ؟ منزل کجاست ؟ حماقت خانه ها، مکتب ها ، احزاب ، معابد ، وخشونتی که همه مارا اسیر کرده است . 
    چشمانمرا بستم بلکه بخوابم ، رفتم به کوچه های خاطره ، همه جا تاریک بود ، کوچه ها نیز ویران شده بودند واز خیابانهای اثری بجای نمانده بود ، شهرها تاریک ، غم انگیر ، بر گشتم ، نه چیزی بنظرم اشنا نبود ، هیچ چیز .تنها درپشت سرم سایه هایی مرا احاطه کرده بودند ، ومن از سایه ها داشتم فرار میکردم ، من هنوز تصمیم دارم که دراین باره داوری نکنم واتهام خودمرا پس بگیرم ، اما پرونده بسته شد ، بقول فروغ فرخزداد اشتباهات من چی بودند ؟ غیر از مهربانیهای زیاد ! هر دو ما راهمانرا عوضی طی کردیم ، او محکوم بمرگ شد و من محکوم به حبس ابد با اعمال شاقه ، بزرگترین غرور من این بود که توانستم ( آزادیم) را به دست بیاورم ، این آزادی به چه دردمن خورد گاهی قفس جای بهتری است .برای اجتماع حضور من بسیار سنگین بود ،  من برای بیشتر اصول اخلاقی احترامی غیر قابل وصف قائل بودم ، در حالیکه اخلاقی درمیان نبود ، اما من از حد خود گذشتم میل داشتم پای به قلمرو ایده آلها بگذارم ، هی ، بیدار شو ، هنوز خوابی ؟ !
    چشمانم میسوزند ، خواب درسرم شکسته به حضور اولین مرد واولین عشقم درزندگیم میاندشم ، شخصیت محکمی نداشت ، اصلا شخصیت نداشت تا محکم باشد یا بیقواره ، او شخصیت خودرا از راه دیگری کسب کرد دریک دنیای مجازی . بیا د دومین عشق زندگیم ومرد خانواده افتادم ، او درپشت یک چهره زیبا وقامت کشیده وانبوهی از حسابهای بانکی برای خود یک شخصیت کاذب کسب کرده بود ، هردو میل داشتند مرا ودار به تعظیم کنند ، من سرکشی میکردم  درآن زمانها با طبیعت  بند پرواز خود سر تا اسمان میساییدم ، هیچ چیزمانع پرواز افکارم تمیشد ،  همه بزرگ وبا شکوه بودند غیر از هنگامیکه شکست میخوردم ، اما اعتراف نمیگردم که شکست خورده ام . این شگفتی توام با روشن بینی ذهنی من در تاریک خانه ها با هم درتضاد بودند ، من آزادیم را دوست داشتم ، اما اجتماع قید وشرط هایی داشت ، قوانینی داشت ، مانند همین قانون ( سیفون توالتها) در سر یک ساعت باید کشیده شوند !!!
    اشتباهات من از هنگامی شروع شد که سر درون کتب بردم ، اولین کتاب دروازه جهنم ویا آشویتس بود در آنجا بیرحمی انسانهارا دیدم ، سپس به پاورقی رونامه ها رسیدم  ، آنهارا رها کردم رفتم به طرف کتب فلاسفه بزرگ ،( الان همه روبرویم  با قامت بلند ایستاده اند ) آن غولهای بزرگ ، شیلر ، گوته ، نیچه ، اما اینها درسر زمین خودشان جنگ داشتند ومعلم اخلاق بودند ، نه در خاورمیانه وبین مردم جهان سوم که هنوز باید با پای راست  یا چپ وارد مستراح شوند ونمیدانند سیفون یعنی چه !!  بلی اشتباهات من از اینجا شروع شد .
    اگر درهمان مکتب خانه نشسته بودم وچادرم را محکم روی صورتم میکشیدم تا آفتاب ومهتاب روی ماه مرا نبیند ، وبه عقد یک حاجی آقا درمیامدم ، ومیگذاشتم بهجت خانم بند انداز مرا برای شب عروسی تمیز کند ، آیا بهتر نبود ؟ نه ، واقعا بنظر شما بهتر نبود؟/.
    ثریا /اسپانیا / یکشنبه .
    17/7/2016 میلادی/ ساعت 06/43 دقیقه صبح !!!.
  • تیغ دوسره

    مرگ ، درب را کوبید ، 
    زیر نور ماه ، دز نوربرق فش فشه ها وترقه ها
    پرسید که ، آیا کسی هست ؟
    هیچکس جوابی نداد سر ها همه به آسمان بود 
    مرگ ، همچنان درو کرد ورفت 
    —–
    در این فکرم که این تیز جانگداز چرا برسینه وجیهه الملوک خانم ها  ننشست وچرا بر سینه  نسل بازمانده اش  ویا برسینه کسانی که بقیه را کشته اند ؟ این تیر جانگداز چرا بر قلب کودکی نشست که هنوز حتی راه رفتن را نمیدانست ؟ حتی گناهرا حس نکرده بود ، این تیرهای جانسوز چرا درآنسوی جهان بر چشمان وسینه های آدمکشان ودزدان نمینشیند ؟
    رها کن  گلایه را ، هیچ عددالتی دردنیا نیست ، نه آنکه سینه ترا مجروح کرد ونه آنکه خانه ترا ویران ساخت ،  در سر زمین که بتو تعلق ندارد ، ویلانی  ، میگردی، بهشت گمشده تو دیگر پیدا نخواهد شد ، دیروز گذشت ، فردا بدتر خواهد بود امروز؟ امروز را باید به سوگ کدام انسانی دیگر نشست ؟ .
    آه…. فراموش کن آن نقشهای رنگین را که با هزاران برق گوناگون بر سینه ات نشست ، دراین شهر گمشده که هنوز مرگ راهش را پیدا نکرده است  بامید فردا دستت را بالا ببر !
    کدام فردا؟ 
    سایه شوم  آدمخواران همچنان برهمه جا گسترده است ، افتخارات آنها با دوستی ونشستن با دشمنان توست ، رها کن ، همه چیز را وهمه جارا 
    آفتاب بر آنسوی شیشه ها  نشست ومانند هر روز خورشید دامنه خودرا پهن کرد وابدا نپرسید که شب گذشته وچند هفته پیش چه اتفاقی افتاده است ؟ نپرسید چرا گریانی ؟ او قانون خودرا حفظ کرده وادامه میدهد ، تو ناگهان پیر شدی ،  خرد شد ی،  از گرانی این بارهای سنگین ،  دهانت به روی هر آوازی بسته شد ، موهایت دریک نفس به رنگ برف شد ،  تکیه داد ی از هراس به یک دیوار ویرانه ،  دیواری که نه صدا داشت ونه کلام ، 
    تو آمدی تا بدین امید دراین شهر گمشده ، پنجره هارا باز کنی وهوای تازه ای به ریه هایت بفرستی ، آمده بود ی که جان وگوش تو از تمام پیام های وحشتناک درامان باشد ، دردها جرعه جرعه درکامت ریختند .اینک ای مسافر خسته ، به کدام سو میروی ؟ 
    ای سال خورده مادر دیگران ، یا دیر به دنیا آمدی ویا خیلی وزود .
    دریا همچنان بر روی امواج خود میلغزد ودر آنسوی مرزها خونهارا نیز میشوید ، همه چیز پاک شد صحنه خالی از نمایش حال باید درانتظار نمایشی دیگر نشست تا آقایان باسن های بزرگشانرا از روی صندلیها تکان دهند وتصمیم بگیرند که این دیو را چگونه دوباره به درون شیشه بفرستند ، دیوی که با دست خود باو جان دادند واورا تغذیه کردند ، حال مانند همان حیوانی که درافسانه هاست سینه ای مادر میجود وکم کم گوشت اورا نیز خواهد خورد .پایان 
    شنبه /16/7/2016 میلادی  ساعت8/ 20/  دقیقه صبح .
  • نیاز

    » فرخی یزدی «
    شب چو دربستم ومست از می نابش کردم 
    ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم 
    دیدی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا 
    گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم 
    شرح ماتم پروانه چو گفتم با شمع 
     آتشی در دلش افکندم وآبش کردم 
    غرق خون بود  و نمیمردزحسرت فرها د
    خواندم افسانه شیرین وبخوابش کردم 
    زندگی کردن من مردن تدریجی بود 
     آنچه جان کند تنم ، عمر خطابش کردم 
    ———-
    این یک شاهکار شعر فارسی است از شادروان فرخی یزدی روزنامه نگار وشاعر دوران مشروطیت واین اشعار همیشه زمزمه گوی دل من است .امشب گریستم ، خیلی هم گریستم مانند همه شبها ، اما امشب بیشتر ، بخاطر آنکه دیدم دنیای ما به چه صورت زشت ووحشتانکی درآمده است وعده ای چه بیعار وبیمار از کنار همه حوادث میگذرند .امشب بسیاری از خانواده های شهر “نیس” فرانسه داغدار ویا عزا دارند  ، ومردم سرگرم اخبار دیگری ، تازه از زیر بار مرگ آن یکی کمر راست کرده بودم وچه خوب شد رفت ونماند تا گند این دنیارا ببیند .
    آه ، محبوب من ، امشب هوای ترا کرده ام ایکاش بودی درکنارم بودی ومن افسانه شیرین را برایت میخواندم وایکاش میشد تا درآغوش تو میمردم ، در آغوش پر بهای تو  ، درآغوشی که فرسنکها از من دوراست ، درآغوشی که دیگری را دربر گرفته ، مهم نیست من جای خودم را دارم ، درآغوشی  که من با همه اندوهم آنرا دوست میدارم . 
    تو نیز چومن باش ، با من باش واز پرهیز بگریز، مرا ازخویش پر کن سخت غمگینم .
    مرا با طرح زیبای اندامت آشنا کن  از برق چشمان سپیدت روشنایی بمن بده ، ترا با همه اندوهم دوست میدارم ،  مرا بگذار تا مانند شمع درآغوش  تو ذوب شوم  ودرآغوش تو بمیرم ، درآغوشی که غم ها وماتم ها ازآن دورند ، امشب سخت بتو محتاجم ، مرا  از آتش فریادهای بی سخن خود پرکن ، مرا با من آشتی بده ،  من امشب سخت تشنه ام ، بیمارم  تو با من باش تا از آسیب درامان باشم .
    شانه هایم فرو افتادند ، اینهارا برای چه کسی مینویسم ؟ من آن بر ستون بسته سیه بختم ، بازیچه دست بیداد زمان ، وهر روز غمی از نو به مبارکبادم میاید . 
    شگفتا ، از این جهان ، شگفتا ازاین بیداد زمانه .
    تنها شعر زنجیر فریاد من است ونوشتنهای بی ثمر …….
    شب چو دربستم ومست از می نابش کردم 
    ماه اگر حلقه به درکوفت جوابش کردم ……….خورشیدرا نیز جواب میکنم در تاریکی مینشینم . وبه سرنوشت دنیا وانسانها میاندشم ، عشق گم  ، سرود گم شد ، ترانه خشک شد ، عقلها سست شدند صدای ناقوسها بلند است که ندای مرگ را سر داده اند.
    تو بمان ، اگر تو بمانی ، اگر من بمانم ، شاید دنیای بهتری را بسازیم  ، دنیایی که غیر از عشق ومهر وشادی چیز دیگری درآن نباشد . دنیایی که خدایان گم میشوند وخدای عشق حاکم است . تو بمان . پایان 
    جمعه شب 15/7/2016 میلادی  / ثریا / اسپانیا /.
  • عزاى عمومى

    مادر جنگ هستيم ، بايد اين را قبول كنيم ، از ساليكه  برجهاى دوقلو را زدند يعنى اعلام جنگ اما  اين بار جنگ وحشتناكتراز طاعون جلوى پايمان  هست ، قبلا آژير  ميكشيدند مردم به پناهگاههاميرفتند امروز اسلحه ها وتانكهـا وفشفشه هايشانرا براى جنگ بزرگترى نكاه داشته اند در عوض غلمان يا غللام بچه گان را براى كشتن مردم بيچاره ميفرستند ،
    هنوز آقايان  گرد  ميز تصميم نگرفته اند كه ” برجام ” بماند يا بر ” كام”  در نتيجه مردم بيگناه بچه هاى تازه از راه رسيده كودكانيكه تازه به راه افتاده اند مردمى كه  براى يك ساعت خوشى وتفريح ساده در خيابانها يا تاتر ها يا رستورانها رفته اند  مورد حمله قرار ميگيرند ، رعب ووحشت را در دل مردم انداخته  اند و معلوم هم نيست در پس پرده چها ميكذرد ،هركدام بنوبه ميايند حرفى ميزنند وميروند ، جواب اينهمه خون ريزى را چًه كسى ميدهد ؟! اين بار جنگ  بين اديان است دستى  آهنين آنرا هدايت ميكند ، دستى نا مريى كه سايه اش بر روى خاور ميانه پهن است اما  كسى آنرا نميبيند ، عميقا واز صميم قلب بامردم بيچاره فرانسه همدردم ، حال كم كم بايد با مردم  بيچاره ديگرى ، سر زمين  ديگرى همدرد شد ويا خود  مانند يك تكه ريگ به هوا رفت وقربانى شد ،آهاى ، عقاب بلند پرواز كه در حال حاضر مجهز به همه ألات وأدوات آدمكشى هستى ، از سر زمينها ميخواهى كه يا با تو باشند ويا بر تو اما دراين ميانه مردم بيگناه تقصيرى ندارند . 
    جنگ را بپذيريد ، ألان  ديگر جبهه اى وجود ندارد جنگ در سر سفره شما ، در ميان يك تكه نان ويا يك بطرى آب پنهان است .
    پايان يك روز وحشت 
    جمعه ١٥/٧/٢٠١٦ ميلادى