Category: General

  • افزدون ها

    اگر چرخ فلک باشد  حریرم 
    ستاره سر بسر باشد دبیرم 
    بجان من که ننویسد نیمی 
    مرا درهجر ننمایند بیمی   …..ف. اسد گرگانی!
    شگفتا که آن مرد شوریده خاطر وعاشق پیشه  با فریادهای بیخرد خود  زنجیر برپای خود نها د  ، نه تقدیر ونه ستاره سرنوشت خود او زنجیر برپاهای خویش نهاد، زنجیری که تقدیر به دست او داده بود تا پاهای خودرا ، دستهای خودرا ونفس اماره خودرا زنجیر کند ، او تنها پاهایش را بست !
    او همچنان ماری  که بردوش ضحاک نشسته است در پی طعمه بود ،  عطش بی امان او و شتاب در ارتباط با دیگران ، چیزی غیر از تعقیب ونشان آنها نبود .
    گذری کرد بر دیوار خانه ما ، کسی نپرسید کیستی ؟ واز کجا آمده ای و به کجا میروی ؟ او ندانست که برستون بسته من هرشب فرهاد برایم از شیرن گفتگو میکند واحتیاجی به لالاییهای شبانه ودورغین او ندارم ، او ندانست که این  تنها زن  از روزنی کوچک  به دنیا مینگرد ،  وندانست که درروزگاران پیشین ، نقشی بود بر دلهای پریشان وخسته .
    امروز در اخبار  خواندم که از طریق ” تلگرام” یکمیلیون نفر در داخل وخارج حسابهایشان به دست هکر ها افتاده است !! 
    دیگر عرضی ندارم .
    باد صبح  همچنان شعله ای از اتش  برخاست ،  همه چیز زیر تابش داغ آفتاب  لغزیده بود وهنوز داغی بیشتر درراه هست ، خواب جیوه های ومرواریدهای درون جوی آب  را میدیدم جویبارهایی که بممد همین جانوران خشکید  درانتظار پایان شب بودم  تا شاید گرما را از پیکرم بزداید .
    برخاستم ، به دورن آیینه نگاه کردم ، چیزی غیر از تراوش عرق داغ در چهره ام دیده نمیشد ، برقی از آیینه جهید چیزی درآیینه مرا نشان کرد :
    نترس آنچه که باتو کردند ، با خودشان کردند ، وآنکس که برنده میشود تویی .
    تمام شب به آنهایی میاندیشیدم که روی پس مانده های من زندگی را بنا کرده اند آیا آنها م این داغی را احساس میکنند ؟ ومن به چه راحتی وبی هیچ شکوه ای از این جهنم عبور کرده ام ، سالهاست که ما درجهنم نشسته ایم وخوشحالیم که خودرا به بهشت جنایتکاران نفروختیم . 
    بیاد آغوشی افنادم که سر چشمه نور بود ، وسینه هایش  چشمه شیر پاک زاده کوهستانها ، چه نجیبانه راه میرفت وچه نجیبانه ودرسکوت همه دردهارا تحمل کرد ، ایکاش آغوش او الان باز بود ومرا که دوباره طفلی خطا کار شده ام به آغوش خود میکشاند .
    صدای پیامبر بشر دوست ما درارتفاع زنگ دیگری دارد ، بیخود نبود که ” گوته ” همه عمرش از آسیا بیراز بود ونفرت داشت اما شیفته ” حافظ” بود . تنها آرزو داشت که بداند آن سرو بلند قامت ، آن شاخ نبات ، وآن جویبارهای که او دراشعارش تصویر کرده است درکجا قرار دارند ! تا او برود ولحظه ای درکنار معبود بنشیند . آخ که امروز همه چیز بهم ریخته است ، سخن گفتن از یک نژاد گناه بشمار میرود ، هر نژادی خودرا برتر میداند ، جنگها همچنان ادامه دارند اگر دیگر مهم نیست سرباز فرانسوی درخاک عراق میمیرد یا سرباز ترک درخاک حلب . نژاد وبرتری آن برای از ما بهتران است ، نه برای این سربازانی که تنها برای کشتن ویا کشته شدن تربیت یافته مانند گرگ اول حمله میکنند سپس وا میرود ، ذوب میشوند ، حل میشوند ، وسپس بخاک تبدیل میگردند .
    غیرت عشق ، زبان همه خاصان ببرید 
    کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد؟
    من ز مسجد بخرابات  نه خود افتادم 
    اینم از  عهد ازل  حاصل فرجام افتاد 
    هر دمش با من  دلسوخته لطفی دگر است 
    این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
    صوفیان جمله حریفند ونظر باز ولی
    زین میان  حافط دلسوخته بدنام افتاد
    پایان 
    3/8/2016 میلادی /.
  • لبان قلوه ای بینی قلمی

    از لابلای توده تاریکی
    چیزی درون سر زمین لغزید
    وز آمدنش  لرزه براندام مردان افکند!
    وبنیاد آشیانه …لرزید !!!!
    من کمتر به اخبار  داخلی ایران میپردازم آنهارا میخوانم ومیگذرم ، ومیدانم که هر خبری در هرجای دنیا از هزاران صافی رد میشود وگاهی هم خبرها نادرستند بنا براین کمتر درباره آنها توضیحی میدهم /
    اما این چند روزه اتفاق بسیار شیرینی در سر زمین اسلامی ایران رخ داد ، یک ستاره فیلمهای ( پورنو) بعنوان آرایشگر از سر زمین بلاد کفر یعنی از انگلستان وارد ایران شده دوهفته اقامت دربهترین هتلهای وعمل بینی انجام داده وسپس جیم شده وبعد آنرا وماجرای سفرش را در اینستا گرامش یا هر صفحه ای که دارد به نمایش گذاشت است :
    مردم ایران بسیار میهمان نوازند!!! غذاهایشان خوشمزه بود وبمن خیلی خوش گذشت ! 
    طبیعی است که جراحی بینی  مدل ( باربی) الان درایران وبقول خودشان ام القراء اسلامی مد شده واین بانوی …. با آن لبان آماس کرده وموهای بلوند با آن چارقد مضحک وارد فرودگاه ایران شده وکسی هم نفهیمده !!! بازخواستی هم نشده ، با تور مسافرتی آمده است ویزای دوهفته داشته !! خوب تا اینجا معلوم است دیگر بمن مربوط نمیشود  .آنچه که مرا وادار به نوشتن این هرز نامه کرد این بود که امروز متوجه آرم ” سازمان امنیت کشور جمهوری اسلامی” زیر عنوان سربازان گم شده امام زمان شدم !
    آرمی بشکل سبز رنگ با شش مثلث جداگانه ودو آویزه مخصوص ودر وسط آن همان ( چشم) معروف که دنیارا دروسط جاداده است دیده میشود .
    خوب دیگر آنچه عیان است چه حاجت به بیان است ، در گرد هم آییها وبقول خودشان بیلدرگردها ریاست جمهوری باز نشسته  با معاونشان هم حضور داشته اند ! 
    حال توجیحی ندارم بکنم توضیحی هم ندارم بدهم ، جنگهای زرگری  روی تلویزیونهای خارج بین  برنامه ریزان وبرنامه سازان همچنان بقوت خویش باقی است عده ای هم همچنان مشغول نبش قبر گذشتگانند ، وما مشغول نشخوار ، بالا آوردن  جئیدن دوباره فرو دادن .
    یک بانوی فرهیخته !! از خانواده مجلات وفاحشه خانه های اروپایی وارد میشود بینی اش را عمل میکند ومیرود آب از آب تکان نمیخورد ، آما پسر جوانی که برای دیدار مادر بیمارش به ایران سفر کرده برای آخرین خداحافظی  درزندان بسر میبرد ! 
    این دنیای شیرین ماست . حال در این گرمای طاقت فرسا از ان سو به انسو میروم تا جای خنکی را بیابم وبخوابم وتا خوابهای شیرینی را ببینم . پایان 
    سه شنبه 2/ آگوست 2016 میلادی 
  • شمع مهر

    تا جرعه ای از جراحت دل نوش میکنی 
    وانگاه مستانه عهد خود فراموش میکنی
    آن ” شمع” مهر را من به جان ا فروختم
    تو از باد قهر یکسره آنرا خاموش میکنی
    ؟
    زگینامه های گاهی کمدی وزمانی تراژدی وسرانجام  باکمدی/ تراژدی  پایان میگیرد .
    شب داغی را گذراندم ، یعنی نگذراندم ، جان کندم ،  در این گمانم که روحی ملعون وناشناس وانتقامجو در پی منست ، عصر روز گذشته ناگهان طوفانی برخاست ودرجمع شاید یکربع طول نکشید ، اما  هرچه خاک وخاشاک د راین اطراف بود به طرف بالکن تمیز وتازه شسته شده من هجوم آوردند لباسهای شسنه غرق گل وخاک شدند ،  مبهوت  ایستادم وگفتم حیال کن در سیل کرمان جیرفت وبلوچستان ایستاده ای ، خیال کن دریک چادر پناهندگی در میان دشتها جای داری ، خیال کن در یک زندان هستی ودر سکوت به آنهمه هجوم بی مایه این باد لعنتی میاندیشیدم  .
    امروز دراین فکر بودم آن سالهاییکه میتوانستم از استعداد خود استفاده کنم وهمه چیز مهیا بود اوقاتم را صرف مشتی آدمهای بی مصرف کردم  امروز نه قدرت جسمی ونه روحی ونه امکانات در یک این سوراخ بمن اجازه نیمدهند تا آنچهرا که دردل دارم بنویسم ، روزی پیروزمندانه به کارهای اجتماعی بی مصرف پرداختم ، زمانی تنها خواندم ویادداشت برداشتم ،  من برای نوشتن آفریده شده ام همین ، آنروزها سرم را با کارهای سخت وبی مزد ومنت گرم میکردم ،  بی پاداش وغیر طبیعی ،  ودرعالم ملکوت وسکون  سیر میکردم ، تنها کوشش من  وهدف من  تکانل وتکمیل  بصیرت  وافزودن آنها  به شخصیتم که بی مقدار شده بود وسپس در مراحل بعدی آنچهرا که آموخته بودم بکار بستم ، امروز هنگامیکه به تفاوت بنیادی واساسی بین این دین مسیحی وسایر ادیان مبینم ، کمی به آنها امیدوارتر میشوم ، شاید آن ” سوسیالیزم ” که انسانهای امروزی از آن دم میزنند از میان همین  دین سر چشمه گرفته است .
    در دین ما ودر کردار ورفتار ما همیشه یکنوع نارضایتی ، یکنوع طلبکاری ، یکنوع خشونت  ،  ومنفی بافی وجود دارد وهمیشه به دنبال یک معجزه نشسته ایم ، درحالیکه معجزه درمیان افکار ودستهای خود ماست ، روح عرفانی وبی هدفی واینکه سر بسوی آسمانی بکنیم که هیچ غیرا ز ستارگان وماه وخورشید ابردران حضور ندارد به دنبال آن موجود نامریی هستیم بی آتکه بدانیم درخود ما ودر دل ما ودرسینه ما جای دارد ، ما گاهی فراموش میکنیم که فرزندان زمین هستیم وزمین مادر ماست وچگونه با بیرحمی تمام  این مادر مهربانرا آزار داده وخراش بر پیکر او گذاشته ایم ،  داستانی  را میخواندم در ایام قدیم غولی بود بنام ” آنتیموس که تسخیر ناپذیر بود چرا که هربار مادر او با زمین  تماس حاصل میکرد نیروی تازه ای بر وجود او مستولی میشد ، سپس موسیقی ، خدای نادیده که توسط خدایان دیگری بما اهدا شده ، بشر امروزی هر دورا از ما گرفت ، هم زمین را وهم موسیقی را ، دیگر نه موسیقدان بزرگی زاده شد ونه مهربانی وانرژی تازه ای از انسانی بروز کرد ، زمانی فرا میرسد که من بخاطر ابراز وبیان احساساتم خودمرا سر زنش میکنم ، دراعترافاتم چیز ی نیست که پنهان باشد من مانند یک پارچه یکرو ویکرنگ بر صحنه زندگی پخش شده ام ، هرکسی از کنار من رد میشود یکی مرا آبی میبیند دیگری سبز وسومی سیاه وهمان بیت معروف هرکسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من / 
    .در روزگاران  پیشین زمانیکه سوار بر درشکه بسوی دهکده میرفتیم شوق من این بود که از درختان گردو بچینم ویا پسته ویا آلوچه بستگی داشت به زمان وفصل ، روزی با مادر میرفتیم درشکچی عنان اسبهارا ازدست داده بود درشکه به میان علفزارها ودرختان بسرعت پیس میرفت سپس با تنه زدن به درختی شاخه درخت شکست ودامن من ومادرم وصحن درشکه لبریز از آلوچه شد !!! اسبان ایستادند ودوباره به راحتی بسوی مقصد پیش میرفتند من ترسیده بودم اما مادرم با آن چشمان براق وتیز ومهربان خود بمن خیره شده بود ، سپس افزود : هیچگاه بی روزی نخواهی ماند من چیزی درک نمیکردم مهم آلوچه هایی بودند که دردامن من ازآسمان ریخته شده بود . حال امروز نمیدانم چرا بیاد آنها افتادم وچرا بیاد آن نیروی خارق العاده ای که ترا ومرا ودیگرانرا به پیش میراند وما از احساس وامیدواری باو خودرا محروم کرده ایم .
    شاید این خاشاک دیروز نیز نشان روزی من باشد کسی چه میئداند ؟!…..پایان 
    2/8/2016 میادی /.
    ثریا.
  • مقام ما ایرانیان

    آشنای دور ، 
    شاید  ساعاتی از اوقات خودتانرا هم وقت خواندن این اراجیف  خسته کننده من بنمایید ، شاید هم ایرادهایی درنوشته هایم داشته باشد اما هرچه هست خود من درآنها جریان دارم  ، مانند زلال آب سرچشمه های زادگاهم ، وصافی دشت کویر وطوفان شن ، چندی پیش دریکی از سایت ها مصاحبه شمارا با یکی از معروفترین شومن های ایرانی دیدم ،  خود شما بودید با هما ن ترکیب وهمان صورت و چندان دوربین چهره شمارا از نزدیک نشان نمیداد تا بفهمم  جای پای زمانه چقدر در آنجا ویرانی ببار آورده است .
    شما چه بزرگوارانه وبا فداکاری تمام از روی جدایی خود وهمسرتان گذشتید وچه خوب کردید بچه را باخود بردید ، دراینجا من درمیان آنهایی که گرد شمارا گرفته بودند نهان بودم ، حرف  ،حرف دلار وپوند ومارک وخرید فروش ارز . سفر به امریکا بود خواننده ی قدیمی  هم اینجا بود که امروز در آمریکا حتما با شما همکاری دارند ، یا شاید هم جدا باشید ، بهر روی من نام اینجا را سکوی پرتاپ نام نهاده بودم ، زنانی را که دیدم ، مادرانی را که دیدم از وحشت بخود لرزیدم ، بچه هارا درخانه پنهان کردم وبه آنها گفتم تنها با چند نفر میتوانید همراه باشید ودوست ، من نه شمارا میشناختم ونه دیده بودم اما همسرتان شمارا بعنوان بهترین اسباب بازی زندگیش به همه نشان میداد، کاری نداشت از صبح زود با نعلین هایش بچه را زیر بغل میگذاشت یا دراین خانه ویا درآن خانه میرفت خبرهارا میبرد وهرچهرا که شما کرده بودید مو بمو برای همه بازگو میکرد وسپس ادامه میداد “
    میخواهم جدا شوم /شما خانه تازه ای درکنار همان شرکتی که کار میکردید گرفتید ومن همسرم برای دیدن شما وتبریک خانه جدیدتان با یک کاسه بسیار زیبای کریستال که خیلی هم گران خریده بودیم بخانه شما آمدیم یکی از هما ن زنان دوست همسر شما هم با چند گیلاس بلوری ازران آمده بود ، همسر شما جعبه کادو اورا جلوی همه بار کرد وتشکر کرد  من بانتظار ان بودم که جعبه مرا هم باز کند اما او آنرا به اشپزخانه برد از وزن جعبه وسلیقه من میدانست دران  چیز گرانبهایی است ، سپس با مقداری پوشال بیرون آمد وگفت “
    تو اینهار آورده ای ؟ من بلند شدم ، همسرم دست مرا گرفت وگفت بنشین ، مهم نیست ، سپس خدا حافظی کردیم ودیگر شمارا ندیدیم ، همسرم گفت بین اینها مرافعه است وزنک  دارد اشیایی را که به درد میخورد جمع آوری میکند تا باخود ببرد ولش کن .
    اما من درته دل غصه خوردم ؛ همسر شما مانند دختر بچه ها با شکلی نه چندن زیبا صورتی کشیده وچشمانش مرا بیاد کره الاغهای تازه چشم باز کرده میانداخت ، متاسف بود م چیزهایی را که از شما شنیده بودم ومیدیم  با این زن منافات داشت عکسی را که او روی طاقچه بعنوان عکس مادرش گذلشته بود بعد ها که مادرش را دیدم بکلی فرق  داشت مادرش زنی از اهالی جنوب کشور ، سیه چرده بما گفته بود پدرش وکیل است ، عجیب است که همه اینها ییکه باینجا آمدند یا دکتر بودند!! یا مهندس!!! یا وکیل !! کمتر کسی خودش بود یا هم از تجار معروف یا از اشراف ، تنها شاید یک خانواده راتوانستم پیدا کنم وبا آنها بجوشم که خدایش رحمت کند مرد خانواده رفت وزن مانند من تنها ماند اینها اصیل بودند ، آن دوستی را هم که شما میشناختید  وهم با او همسرش دوست بودید اوهم رفت به آن دنیا ، اینجا خالی شد ، اما آنجاییکه شما بودید پر شد از بورلی هیلز هم معروفتر شد  حتما شما با خبرید ؟!.خیلی چیز ها عوض شد ، یاد میاورم روزی  به همسرم گفتید ” تو کمر مرا بگیر من دستهایمرا بکار میاندازم ” همسرم سکوت کرد ، او هم میترسید از آدمهاییکه دراینجا دیده بود وحشت کرده بود ، تا جاییکه دیگر خودش نبود . عشق ایران وقوم خویشها وسر زمینیش اورا بر زمین کوفت ، بدجوری هم کوبید ، امروز هم هم در ردیف رفتگان در گورستان شهر آرمیده است .
    خوشحالم که صاحب نوه شده اید ، همه آنهایی را که قبلا دیده بودید یا پیر شده اند ، یا رفته اندویا درانزوا ی خود پنهانند . پیروز باشید .پایان / ثریا /
    ( خصوصی) اول آگوست 2016 میلادی / اسپانیا / 
  • پایان هویت

    درست بخاطر ندارم که درکدام یک از کتابهایم خواندم :
    هر انسانی روزی باید ” امریکا” را کشف کند درغیر اینصورت مجازات مرگ درانتظار اوست !
    امروز این کشف به قیمت مرگ همه انسانها تمام میشود ، به قیمت از دست دادن هویت انسانی وشهر وندی خود ، حال دیگر دوران دست راستی ودست چپی بسر آمده وآنکه روزی ادعای همزیستی مسالمت آمیز بشر روی کره زمین را داشت امروز خود تبدیل به یک غول  سرمایه دار شده است ، بازماندگان تزار ، دیگر کسی پادشاه کشته شده روسیه به دست بلشویکهارا بیاد نمیاورد ویا نمیشناسد ، دیگر کسی از بلشویک حرفی بمیبان نمیاورد ، دیگر کسی به پیمانهای میان کشور ها نمیاندیشد ، همه پیمانها به زیر خاک فراموشی رفته اند ( پوکه من) امروز حاکم بر شعور وعقلهاست .  دیگر تو بیاد نمیاوری کجا زداه شدی وچگونه بزرگ شدی ،  دیگر هم نمیتوانی هنگامیکه به عقل وشعور رسیدی خانه ای برای خودت انتخاب کنی ، سیل روان میشود وترا در اولین سوراخ جای میدهد ؛ حال دیگر کسی به بنای باشکوه کلیسای ” رامس “در ایتالیا نمی اندیشد  ، همه به بناهای باشکوه وسر برافراشته که از بتن وآهن ساخته شده ودر ظرف یک چشم بهم زدن با یک آسانسور ترا به آسمان میرساند حرف میزنند ، همه چیز بنظرت کهنه میاید ، دلت چیز های تازه میخواهد فوارهای آبی رنگا رنگ در میان چمن های پلاستیکی وساختمانهای سر بفلک کشیده ، دیوارهای شیشه ای ، افتاب دیگر ترا آزار نخواهد داد چرا که خورشید را نیز در دست گرفته ازآن انرژی هایش را میگیرند ، تا روزیکه دنیا به تاریکی فرو رود ، خورشید روی پنجر هنای شیشه ای مانند الماس منظره دیگری دارد تاروی پنجرهای  مشبک رنگین کلیساها وخانه های قدیمی ، میتوانی به راحتی از کنار یکی از این کلیساها بگذری و به ریش مردم نادان وبیچاره ایکه درآنجا زانو زده وبه درگاه خداوند عجز ولابه میکنند بنگری وبخندی ، امروز خداوند جایی نشسته است که میتواند دریک چشم بهم زدن ترا به رودخانه پرتاپ بکند چرا که کرایه خانه ات را نداشتی بدهی ، امروز دیگر کسی درکسوت رومئو خودرا به کشتن نمیدهد ، عشقهای صائقه وار  وغیر حقیقی جای همه چیزرا گرفته اند باید یاد بگیری که چگونه  از خودت دفاع کنی  از ترس ” تمدن عالی”  که غیر از مکانیزه کردن روح تو  چیزی بتو نمیبخشد ، وزمانی متوجه این امر میشوی که میبینی این تمدن عالی همه گذشته هایت  را ویران ساخته  وهمچو زهری درخون تو کم کم وارد شده است ، هرکجا میروی میوه ها یک شکل  ویک اندازه اند وهندوانه های همه یک رنگ دارند ، این زهر پاد زهر هم ندارد با ید مسموم شوی دیگر نمیتوانی روحترا نجات دهی ، اول یک فروشگاه کوچک ، سپس یک سیتی سنتر بزرگتر سرانجام یک ” مول” وساختمانها وبرجهای عظیم سر بفلک کشیده امروز مسابقه برج سازی است هر سر زمینی برجش بلند تر باشد آن سر زمین ثروتمند تر است ، هویت چین از دست رفته ، هویت ژاپن نیز کم کم نیز از میان میرود ، هویت ایرانی از بین رفته آنچه بجای مانده مخلوطی از خاک و شیشه وفلز است که باهم درون یک دیگ میچرخند بی آنکه مخلوط شوند ، انسانهای تنها  ، آدمهای مجرد ،  طلاق گرفته وبیوه را دیگر هیچکس دوست ندارد چرا ، که از نظر قانونی ” تنها” هستند  امروز اگر در فرودگاه یاایستگاهی کسی باستقبال تو آمد یک معجزه خطاب میشود ، دراین دنیا سه نوع انسان زندگی میکنند :
    آنهاییکه به معنای واقعی زندگی را دوست داشته واز آن لذت میبرند ،  آنهاییکه درمورد زندگیشان بحث وجدل است ،  وآنهاییکه زندگی را به رشته تحریر میکشند ،  مینویسند ، چه فایده دارد وآنهاییکه زندگی میکنند همچون بازیگران روی صحنه یک نمایش با لباسهای عاریه ای ببازیشان ادامه میدهند ،  تو مینویسی ، من زندگی میکنم چه فایده دارد بحث وجدل را ادمه دهیم > باید با قافله به جلو رفت به هرقیمتی شده ویا در گوشه ای زیر یک پتوی مندرس پنهان شد .
    هویت اروپایی ها نیز کم کم گم میشود همه ” یکی” خواهند شد وبه خدای ” امریکا” درود وصبح بخیر خواهند گفت ، امریکا دیگر آن نیست که در گذشته ما سر کلاس درس جغرافیای نقشه اورا میدیدم وبما میگفتند در آنجا دموکراسی واقعی موجود است بما نگفتند که درآنجا برده داری وبرده فروشی رواج دارد وچاههای نفت به آنها قدرت میدهد تا حاکم دنیا شوند ، ما را از اینسوی قاره های میترساندند ، آن خرس سپید وبزرگ که بر بالای سر ما خوابیده بود کشور ” شوراها” حال خرس  وبوفالو دست دردست هم دارند ودنیارا بین خود تقسیم کرده اند ..
    تمام شب خواب موشک هارا دیدم که آدمهارا جا بجا میکرد از این سیاره به آن سیاره ، وزمین تاریک ، خاموش ، وتنها دور خودش میچرخید .حال نمیدانم آیا درکرات دیگر هم بشر با همین مسائل همیشگی دست بگیریبان خواهد بود ؟ قطعا همینطوراست .
    وما مردم ، دربرابر رنجی که مانند خوره روح مارا میخورد بی اعتنا نشسته ایم ، آهسته آهسته در اسید آنها حل خواهیم شد ذوب میشویم ، مانند جسد هاییکه امروز به سردخانه نها سپرده میشوند ،اگر پو.لی برای دفن ویا خاکستر کردن آنها نداری ، عیب ندارد درچاه اسید ماآنهارا ذوب میکنیم .
    ماهی را به  زیردندان میگیری گویی داری تکه ای از جسد یک انسانرا میخوری ، گوشت را درون دهانت میگذاری ؟ از کدام حیوان است؟  میوه را باشکر شیرین کرده اند ، همه چیز باید بسرعت وارد بازار شود از تولید به مصرف ، مصرف زدگی مانند یک بیماری بجان مردم افتاده است همه شهوت خرید دارند .
    وتو درفکر این هستی که کسی را دوست بداری تا خالی نشوی ، تهی نشوی ، درانتظار یک معجزه خیالی نشسته ای ، هیچگاه معجزه اتفاق نمیافتد مگر حساب بانکی ات ارقامش بالا  باشد وتو سهامدار یک کمپانی بزرگ باشی ، این یک معجزه است آنگاه همه چیز را ، حتی عشق را هم در دکان عطر فروشی مانند یک شیشه ععطر میتوانی بخری واز بوی آن غرق لذت شوی /پایان
    اول آگوست 2016 میلادی /. 
  • دنیای دیگری میسازیم !

     همه روز به آواز فرانک سیناترا گوش دادم ، گلدانی  تازه خریده ام ( بنام حسن یوسف) نامش را ژوزفین گذاشتم !! برایش موزیک میگذارم ، با او حرف میزنم ، مواظب دمای اطاق هستم تا گرم وسرد نشود ونور کافی داشته باشد ! تاقبل ا اینکه وارد دنیای جدید بشویم که یک برگ گل برایمان حسرت باشد .
     داشتم تعدا د “مول های” دنیارا وبزرکترین آنهارا تماشا میکردم همه شبیه بهم ، در ایران ، فیلپین واندانوزی !! ودوبی  بزرگترینها آنجا هستند !  خوشحالم که زندگی گذشته را تجربه کرده ، دیدم ، خوردم ، پوشیدم وحال دوباره  شکل تازه و تهوع آور آنرا در بین تازه نو رسیده ها میبینم ،  زندگی ما درآن روزها باین کثافت نبود ،  زمین بود ، آب بود ، کار بود واگر چیزی داشتیم از برکت زحمات خودمان بود نه دزدی های کلان ، ونه فروش مواد مخدر واسلحله ونه خرید فروش بچه های نوزاد ونه خرید فروش زنان خود فروش ویا قاچاق آنها به سراسر دنیا ونه (خرید وفروش ادیان)  همه چیز تمیز بود ، میدرخشید ، آنکه ایمان داشت سرجای خودش بود وآنکه ایمانی نداشت راه خودش را می رفت ،دنیای خوب ما تمام شد  ، خورشید خاموش شد و یا مرد ،  امروز تصاویری از شهر ( ماربییا) در چند کیلومتری همین سوراخی که من درآن پنهانم ، میدیدم ، به راستی حال تهوع پیدا کردم ،  سالهای پیش نام  فندی ، شارل جوردن و غیره بود اما آنهامرده اند امروز نامشان را کارخانجات وتجارتخانه ها برداشته اند ودر همان فیلیپین ، ایران، پاکستان، هند ، بنگلادش میدوزند ومیسازند ومارک خودر ار میچسپانند ئبه قیمتهای سر سام آوری میفروشند ، وسپس روی تختخوابهای با ملافه های سفید ولو میشوند ، شامپاین بصورت هم میپاشند ،  از آن سوی هیئت  پلیس شریعت راه افتاده با چه مجوزی ! خدا عالم است ومرتب هشدار بمردم میدهد ، نماز بخوانید ، کنار دریا نروید موزیک گوش ندهید ، بمیرید ، چه بسا مردن خیلی بهتر باشد تا اینکه برده های آینده دنیای این جانوران باشیم 
    هر روز مارا به تماشای یک کشتار دعوت میکنند ، وخود مشغول کار خویشند ، مشغول جهانی کردن یک دنیای واحد ، با یک دین واحد ویک ارباب واحد ،  سر بازان اسلام هم همیشه دررکاب آماده خدمتند  ، راحت میکشند ، راحت سر میبرند گویی یک آلوچه را از وسط نصف کرده اند . 
    حال باید دید ارباب کیست ؟ قصر رویایی او درکجاست ، درحال حاضر نیمی از ثروتمندان فروشگاهای مخصوص خودشانرا دارند ، کسی از مردم عادی حق ورود به آنجارا ندارد ، کلیساها بحال خود رها شده اند اما پلیسها ونگهبانان با تفنگ  از مساجد بعنوان …. پاسداری میکنند ، در اکثر کانالهای تلویزیونی اروپا زنان با روسری احبار را میخوانند ، نه ، ! من زنده نخواهم ماند ، میل ندارم زیر فشار وزور بروم ، من انسانم  حق انتخاب دارم ، من گوسفند نیستم ، حال باید در کومه های زیر سایه یک اربا ب جمع شویم ؛ حق عشقبازی نداریم ، حق نزدیک شدن به جنس مخالف را نداریم ، حق فکر کردن به چیزهای خوب ورویایی  را نداریم ، تنها باید به یک چیز بیادیشیم ؟؟؟ به چه چیزی ؟ اندیشه ای برایمان نخواهد ماند ، مغزها همه شسشو میشوند همانطورکه  قبیله مجاهدین انجام دادند ، به همانگونه که جمهوری خلقها نشان دادند همه چیز  باید در یک رهبر خلاصه شود ، دنیای وحشتناکی درپیش داریم ، امروز سر مردم را با خرید ولوازم لوکس وچشم همچشمی گرم میکنند وخودشان مشغول تعمیرات میباشند ،ماهم دلمان خوش است که برای گلدان گل آواز میخوانیم .
    کم کم کتابها از میان برداشته میشوند تکنو لوژی بسرعت پیش میرود بجای من وتو فکر میکند بجای من وتو تصمیم میگیرد ، مدتهاست که صدای موزیکی از جایی بلند نمیشود رادیوها همه خفه شده اند ، تنها آوای مذهبی ویا فریا دلخراش چند خوانند از خود بیخبر،  اما ( بزرگان ، خودشان ؛ تالار موزیکشانرا دارند ) !! ما هم اجازه داریم هر سال  روز اول سال نو نان را پشت شیشه پنیر بمالیم وبخوریم یعینی از درون تلویزیون ارکستر را تماشا کنیم ،اکثر رهبران خوب رفته اند !  یک سقف نامریی ، مانند شیشه بین ما مردم عادی وار ما بهتران ایجاد شده است ، بیخود نیست همه هول شده ومشغول جمع آوری پول وثروت میباشند باید خودشانرا بین ( آنها)  جاکنند . 
    حال تو بنشین وبرایی یک یک گل ترانه بخوان وآواز فرانک سینتارا   را زیر لب زمزمه کن :
    از خیلی سالهای دور  سرانجام عشق آمد ،
     ومن خدا را شکر کردم که هنوز زنده ام 
    وتو هم زنده ای 
    خیلی خوشحالم که میتوانم با چشمانم ترا ببینم 
    وچه خوب است تو نمیتوانی چشمان مرا ببندی ! 
    ……و سر انجام  روزی کسی پیدا خواهد شد تا چشمان ترا ودهانترا ببند . پایان
    یکشنبه آخرین روز از ماه جولای 2016 میلادی 
  • سیب زمینی!

    از فردا که اول ماه آگوست میباشد  همه این کشور تعطیل است ، بانکها فقط روزی دوساعت کار میکنند بیمارستانها به دست انترن ها وتازه از دانشکده بیرون آمده میفتد ، شرکتها همه تعطیل میشوند ! تنها رستورانها ، بارها وسوپر ها که برای عرضه کالاهای تازه از فریزر سالهای  قبل خود بازار میبایند ، باز هستند . جاده ها شلوغ ،  ودیگر هیچ  !!ماهم حضور داریم درگرمای آتش زا /
    هروقت سیب زمین پوست میکنم یاد اولین خواستگاری میافتم !!.
    یک روز دیدم اطاق نشیمن  بزرک را آماده کرده اند دیس های میوه ، شیرینی وگیلاسهای شربت خوردی از درون گنجه بیرون آمده اند ، ما ماجیم جیم هم همچنان سقزددرون دهانش چپ وراست میرفت وغرغر میکرد ، زنگ در زده شد چند خانم چاق وچله  با چادرهای مشکی که سفت وسخت رو ی خودرا گرفته بودند  به درون آمدند ،  من از پشت شیشه اطاقم داشتم نگاه میکردم ، اهمیتی ندادم تا اینکه مرا صدا کردند ویک سینی چای به دست من دادند تا به نزد میهمانان ببرم ! کار همیشگی من بود ؟! وارد اطاق شدم خانم ها ا زجا برخاستند  دور برمرا ورانداز  کردند سپس پچ پچ ودرگوشیها شروع شد ماما جیم جیم ومادرجان هم به درون آمدند وبمن گفتند که بنشینم ، مطابق معمول مدادم  را میحویدم !! از پوزخند  لبان قیطانی  ماما جیم جیم وسقزش که از ان ور دهان به آن ور میدوید وتق تق صدا میکرد فهمیدم حادثه ای درکمین است ، پس از مدتی یکی از خانمها رو بمن کرد وگفت :
    میشه خانم کوچلو چند تا سیب زمینی ویک کاردر آشپزخانه بیارید ؟ ! من تعجب کردم  اما رفتم چند عد از آن سیب زمینهای کت وکلفت وسفت را به بزرگترین وکند ترین کارد آوردم ، سپس یکی از خانم ها کارد را به دست من داد وبا یک سیب زمینی وادامه داد خوب ! همه چی خوبه ، فقط میشه این سیب زمین رو برای من پوست بکنی ؟ وکارد را به دست من داد نگاهی به کارد انداختم حس ششم بمن گفت باز ی را ادامه نده ، کارد را به  درون سیب زمینی بردم وآن را چرخاندم وبه درون  دیس لبریز از میوه پرت کردم وگفتم بفرمایید !! دیس شکست میوه ها پخش شدند خون به صورت گل اناری مادر هجوم آورد ، من د رحالیکه از اطاق بیرون  میرفتم گفتم :
    راه را  اشتباهی آمده اید وهمچنانکه پاکن ته مدادم را میجویدم بطرف اطاقم فرار کردم ، صدای ماما جیم جیم  را میشنیدم که میگفت :
    بشتان که گفتم این شیته !! (بهتون گفتم که اودیوانه است ) درون اطاقم را از دورن قفل کردم وسرم را محکم به دیوار کوبیدم ، نه دبیرستان تمام شده بود دنبال کار میگشتم تا آز آن خانه لعنتی بیرون بروم ، نه دراین شهر نمیتواتم زندگی کنم میروم به یک شهرستان معلم میشوم ، مثل دوستم گلی ؛ او تئها تا کلاس نه خوانده بود رفت قزوین معلم شد !! من حتما در یک شهرستان بهتری میتوانم معلم حساب یا هندسه بشوم !!!   در روزنامه ها به دنبال کار میگشتم چشمم به آگهی شر کت نفت آبادان آفتاد که برای دوره پرستاری بیمارستان شرکت نفت دانشجو میخواست دیپلم ادبی قبول نبود ؛ من ریاضی داشتم فرم را پرکردم وخودم آنر ا به آدرسی که داده بودند بردم ، درحالیکه نمیدانستم سرنوشت درون قطار درانتظارم نشسته است . سرنوشت قبل از تو میرود وجای میگیرد .پایان
    31 جولای 2016 میلادی 
    روزوزوگارتان درهوای سوزان امردادماه خوش !
  • رنجها ودردها

    شکستم من آن شیشه پر فریب را 
    تو هم بشکن  این نقش کودک نواز را 
    بصد آرزو  گرچه من سوختم 
    تو هم با فریبی بسوز وبساز 
    دو بیگانه ایم ودو نا آشنا 
    که کس با کسی اینگونه دشمن نبود 
    من آنرا که  میخواستم در تو مرد 
     تو آن چه  رامیجستی که درمن نبود 
    —–
     بیزار از گرمای تابستان ، ایکاش ما هم زمانی بخواب میرفتیم مانند  خرسهای قطبی اول بهار بخواب میرفتیم وآخر تابستان بیدار میشدیم ، حد اقل کاری که انجا میدادیم صرفه جویی درآب بود !! آبی که کم کم بر اثر کمبود باران بخار میشود وبه هوا میرود رودخانه ها خشک میشوند ، دریاچه های خشک میشوند ، دریاها همه فاسد وبیماری زا روزی فرا خواهد رسید که انسانها نه برای “نفت” بلکه برای ” آب ” بجان هم خواهند افتاد .
    اینها همه هجویات   وهمه حرفهایی است که من برای گفتن دارم ،
     امروز به گذشته ها میاندیشم ، به باغهای جادویی در فرانسه ، نقاشیها ی دلفریب درموزه ها ، به ظرافت ودلفریبی ژوفین که در پارمیزان راه میرفت وبه رزها ی آنجا افتخار میکرد ، به نقش نا/پلئن که اول درکسوت یک سردار فاتح آمد سپس تاج امپراطوری را برسر گذاشت وآنچه را که رشته بود پنبه شد ، حال بجای آنهمه زیبایی سیاهی ، زشتی ؛ نفرت وکثافت جایگرین شده است .نوه ژوزفین امروز شاهنشاهی سوئد  را زیر تاج خود دارد ، واز فرزندان “لتی سیا “مادر ناپلئون حتی یکی هم بجا ی نمانده است ، 
    سر دار بزرگ وبهترین ژنرال ناپلئون ژان بابتیست هویت فرانسوی وهمه آنچهرا که در طول سالها داشت به ولایتعهدی سوئد فروخت وبزرگترین خیانت قرن بر دیوار قصر ورسای حک شد . 
    عجب بهم آمیختگی سر درگمی ، از تابستان به کجا رسیدم ، گرما بیداد میکند ، بیرون هم بر در دیوار مارمولکها صف کشیده اند جای خنکی را میخواهند ، من هیچ سالی تابستانرا دراین خراب آباد نمیگذراندم سه یا چهار ماه گم میشدم بجای های خنک میرفتم امسال بواسطه بعضی اشکالات !! نتوانستم بروم ومرتب فریاد میکشم ، ورم کرده ام ،  از این اطاق به آن اطاق میروم ومینشینم به تجسم رویاهای خود .
    امروز دیگر نمیتوانم بین احساسات چند گانه خود فرقی بگذارم ، گاهی تاسف میخورم میبینم فلان خانواده با کاروان کار از سوییس باینجا برای دیدن خانواده آمده اند ، گاهی برمیگردم به درون خود ومیگویم ” کجا میروی ؟ امید ها گم شده اند ۀ باید درهمین ورطه دردناک بنشینی وبیصدا فریاد بکشی ، اهل خوشگذرانی هم که نیستی ،  دردهکده کنا ری هر ماه هنگامیکه قرص ماه کامل میشود شب تمام چراغهار ا خاموش میکنند ودر زیر نور شمع به ستایش ماه مینشینند ، شاید میدانند روزی ماه هم گم خواهد شد !
    نه ! اینجا نه اثری از واگنر است ، نه بتهوون ، نه شوپن ونه موتزارت ، تابستانها فیلمهای تهیه شده برای تلویزونها را روی پرده های بزرگ ساتلایت در یک سینما پخش میکنند وبلیط میفروشند !!! از دویست یورو تا پنجاه یورو !! بچه ها خواهند رفت  اما من نمیروم من همه اپراهارا روی نوار دارم ، فردا اپرای باتر فلای اثر پوچینی را پخش میکنند !! آنهم با خوانندگان اسپانیایی !
    کجا دیگر میتوان رفت وعظمت وشکوه واگنر را پیدا کرد ؟ در عوض روی قایق ها وکشتی های تفریحی هجوم مهرویان شناگر بهمراه مردان باد کرده  چاق وبا بوی گند عرق وبوی گند دهان ودندانهای پیوره بسته ، گیسوانرا در باد شانه میزنند ، بخاطر چند سکه طلای بی ارزش ،
     رادیو بالای سرم هم مرتب آهنگهای مذهبی پخش میشود !!!
    نه چیزی دست کم از سر زمین ملاها نداریم .
    شمشیر تیز  باد ، 
    چون سینه  بر آمده دشت را شکافت ،
     ازآن شکاف خون بیرون زد 
    چون قلب گرم ماهی کوچک دریا 
    ونعش او برساحل افتاد .
    پایان / ثریا /.
    30/07/2016 میلادی /
  • قصه پر غصه من

    من نیز در غروب بی امید خویش ،
    درانتظار هیچ معجزه ای نیستم
    من آن مرغ شکسته بال  گریخته 
    از وحشت و سرنوشت خویش 
    —-
    خیلی از همه جاگفتم  ، رازهای زیادی دردلم نهفته است ، که آنهارا پنهان داشته ام ، دردفتری نوشتم ودفتررا به دست آتش سپردم 
    در آن روزگارن کودکی وبیخبری ، سر مست از باده پیروزی  نوجوانی ، با پیراهن تافته صورتی وروبانهای سفیدی که برموهای بلندم بسته بودم مانند پروانه به هرسو میدویدم ، بیخبر از نگاهای سر زنش بار زنان چادری وپچ وپچ آنها وخوابی که برای من دیده بودند .
    در مدرسه دوستانم محدود بودند ، با کسی سر سازگاری نداشتم تا به پایتخت آمدیم ، در پایتخت دستم باز تر شد با ارامنه ویهودیان دوست شدم ، در میان آنها مهربانیهارا یافتم ، دردل خانه هایشان درکنار سفره هایشان طعم غذاهایشان برایم دلنشین بود ، وای … هوار …. پاک نجس شده بودم ،  باخودم فکر میکردم همه ایرانی هستیم همین کافی است ، خبر نداشتم هر قبیله ای برای خود سروری واقا بالاسر ی دارد ،  خبر نداشتم که مادر تازه مسلمان شده ام حتما میبایست یک مقلد میداشت ویک رساله از آن مقلد او هم بیخبر بود !منهم بیخبرد که درخانه یک کافر  با دوستانی کافرم خوشم !!
    اوخبر نداشت که باید بجای خدمت بمردم تهیدست ،  به مکه برود ولقب بگیرد تا درجامعه جای باز کند ، او میتوانست قابلمه های برنج وغذای اضافی را به دیگران بدهد ، میتوانست صندو ق لباسش را باز کند وهرچه به دردنمیخورد ببخشد ( کاری که امروز من کرده ام) ، میکفت مکه من جلوی درب خانه ام میباشد . گاهی سر ی به خراسان میزد وزیارتی میکرد اگر همراه وهمپایی داشت ، خدای اودورن یک کتاب کوچک بود که همه روز آنرا باخودحمل میکرد وهمه  جا میبرد ،
    زمانیکه مجبور شد طلاق بگیرد وبرگرددبه میان فامیلش ، دایی بزرگم باو کفت :
    تا حال کجا بودی ؟ هرجا بودی حال هم برگرد همانجا ، ما فاملیمانرا نیز عوض کرده ایم ! تو بعقد یک کافر درآمدی ؟ کافر ؟! بلی آنها از ما نبودند ، مسلمان هم نبودند شبیه مسلمانانا بودند رهبر خودشانرا داشتند ، 
    مادر برگشت ، گریان ونالان خانه اش دراجاره بود وبانتظار این بود که خانه اش را بفروشد ، خانه ا ش را فروخت اما پسر همان دایی آنرا خرید واورا بخانه خودش برد میدانست سر انجام مادر میمیرد پول خانه برمیگرددباو ودختر ودامادش را دران انخانه جای داد .
    امروز داشتم باین میاندیشیدم ،  اگر روزی من برگردم واگر کسی از کسان من زنده باشند ، آیا آنها نیز مرا ازخود نخواهند راند > صد در صد ، حالا کجا بودی ؟ همسرت طاغوتی ، دامادهایت فرنگی ، عروست فرنگی ! خودت ..خودت هیچ !
    نه ! دیگر هیچ جا نمیتوانم بروم ، تنها خواهر نازنینی را هم داشتم با ارک بم بخاک رفت ، بیخود دلم برای ( ولایت) تنگ شده بیاد بیاورد زخمهایی را که بردلت نشاندند ، بیاد بیاورد لکه های را که روی بدنت خالکوبی کردند ، بیاد بیاورد که موهای زیبیاترا بافته ازته  قیچی کردند ، که چرا آنهارافشان کرده بودی ؟ نه ما همانیم که بودیم وهمان خواهیم بود ، اشکهایترا نگاه داردبرای روزهای دیگری .
    راستی ای همدل ومونس من ، 
    آسمان امشب من ماه ندارد 
    بغض باران درگلویم نشسته 
    نادوان با خود درنجواست 
    کوچه های باریک گرم گفتگوهایند
    نه، چون یک پیچک بخود مپیچ 
    به سلام زن نانوای همسایه دلخوش دار
    دیگر به هوس می ومیخانه تن به نجواها مده 
     وبنویس “
    نه درمسجد دهندم ره که رندی / نه درمیخانه کاین خمار خام است 
    میان مسجد ومیخانه راهیست / غریبم ، عاشقم آن ره کدامست ؟ 
    دلنوشته هایم / ثریا / 
    29/07/2016 میلادی 
  • تسلیم!

    حتما خیلی از شما خوانندگان ، کتاب “تسلیم” نوشته نویسنده مشهور فرانسوی ( میشل وولبک) را خوانده اید !؟ به فارسی هم ترجمه شده اما در اشکال مختلف من تا به امروز نام اورا نشنیده بودم وشمایل زیبای ایاشنرا نیز زیارت نکرده بودم ، تا مطلبی به دستم افتاد ورفتم ایشانرا یاقتم ، هم کتاب را وهم خود ایشانرا را ، شکل وشمایلی از تصاویر قدیم سیاه قلیم با هیکلی نحیف وسیگاری  که دودش به آسمان میرفت وگیسوان بلند وسپید ، ظاهرا کتابهای تخلیلی دیگر را نیز نوشته بودند ، اما این یکی توجه مرا بیشتر جلب کرد ، پیش بینی ایشان در سالهای آینده وسرنوشت فرانسه واسلامی شدن جامعه آن ! وجالبتر آنکه همان شبی که عکس وتفصیلات ایشان روی مجله ( شارلی ابدو ) چاپ شده بود هما ن فردا آنها به تیز غیب گرفتار آمدند .ایشان در دوخط نوشته بودند :
    سال 2015 دندانها ی من خواهد ریخت وسال 2022 من روزه خواهم گرفت !.
    کتاب تخیلی ورویایی اما از آنجایکه همیشه اول کتاب را مینویسند وسپس فیلم از روز آن تهیه میکنند وبمردم نشان میدهند ، یکنوع آمادگی مردم برای پیش آمد یا برنامه ای که  از پیش برای جهان چیده شده است .
    داستان درست همان وضعیت انقلاب اسلامی مارا داردکه بین لیبرالها ، کمونیستها، ملی گراهها ، فاشیستها اختلاف میافتد  وسرانجام شخصی مسلمان بر کرسی ریاست جمهوری قرانسه خواهد نشست ، زنان با حجاب میشود ، از کار کردن در بیرون محروم ودرخانه به شغل بچه داری وشوهر داری وتحمل هوو میپردازند ، گرفتن زنان متعدد رواج  پیدا میکند وغیره ……
    عده ای خیال میکنند که کتاب تخیلی است اما نمیدانند که قشون اسلام پشت دروازه های اروپاخوابیده است ، مسلمانان رویای چند صدساله خودرا که حکومت بر تمام اروپاست میخواهند بصورت عمل دربیاورند ،  اما فرانسه وانتخاب رییس جمهمور مسلمان درآن سر زمین نه تنها دمکراسی را نخواهد آورد بلکه همه هویت  اورا به زیر بار  بار شریعت خود خواهد برد . ومن با بیاد همان فیلم معروف ( سایلن گرین ) میافتم وسرانجام جهانرا بچشم میبینم . 
    امسال از ترس تنبه ویورش مسلمانان برنامه هرساله تجلیل از ” واگنر: نیز دریک سکوت و پنهانی انجام شد !! دیگر فرش قرمز پهن نشد واز میهمانان عالیمقام کسی شرکت نکرد ، واگنر واپراهای پر عظمت او  نیز زیر چراغ مرده فرو میرفت ، رنجهای او وعظمت موسیقی او نیز کم کم گم میشود ، او قبلا اینده را  پیش بینی را کرده بود ومیدانست شکست وفرار وقانون شکنی وتجاوز  بر روی دنیا سایه خواهد افکند ،  او دریکی از سرودهایش  میگوید:
    به نزد زنان ومردان رفتم ، واز بسیاری از آنان دیدن کردم ،
    اگر در صدد دوستی با زنان بر آمدم ، بدتر مورد  نفرت آنان قرار گرفتم
    ونفرین آنان بر من باریدن گرفت  ، هر کار شایسته ای که کردم ،
    در نظر آنان ناشایست  آمد وهر چه درمن پلیدی بود ، در نظر آنان ستوده میشد
    هر جا رفتم با کینه مواجه شدم  ، هرجا که خودرا یافتم ، اهانت وخواری نصیبم شد ،
    من خواستار سعادت بودم ، اما جز غم ومحنت چیزی نیافتم ……..
    سعادت ! حتی مرغ او هم فرار کرد همان همای سعادت درآتش سوخت .
    او درجایی میگوید :
    موسیقی از من انسانی نا مطمئن ساخته  بعد از انکه  کار خودرا روی نت ها تمام کردم  بلا فاصله یک علامت تعجب  درنظرم مجسم میگردد!
    خوب دیگر ” واگنر ” وعظمت او هم پنهان شد ، وبگوشه ای خزید .
    شب گذشته به ناله وگریه وآهنگی از شادروان محمد نوری گوش میدادم با چه دردی میخواند :
    ما برای بوییدن خاک آن قله های بلند ، چه خطرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ،
    ما برای آنکه ایران ایران شود ، خون دلها خورده ایم ، خون دلها خورده ایم . این برنامه م گویا برای جشنهای هزاره فردوسی بود وتنها یکبار بر قرار شد وسپس همه چیز به زیر خاک شریعت فرو رفت .
    منهم گریستم ، دیگر بیفایده است ، همه رفته اند وخانه به اجاره طویل المدت در دست عده ای بیگانه  است . وما پشت درهای بسته درانتظار (هیچ) نشسته ایم . پایان
    29/07/2016 میلادی

  • کجاهستیم ؟ کجا میرویم ؟

    کارهرصبح من است ، ساعت چهارصبح  بیدارشوم خواب آلوده چیزکی بنویسم  استکانی قهوه درست کنم ، وتلویزیون را روشن کنم وقهوه ام را به همراه خونهای ریخته شده وپلیسهاو آمبولانسها وجنازه ها بنوشم وروی کاناپه بخواب روم ، خوابی عمیق که بیدار شدن از آن دشوار است .
    عالیجناب پاپ فرانسیسکو در راه سفرشان به لهستان فرمودند ما درحال جنگ هستیم ! اما نه جنگ مذهبی بلکه جنگ اقتصادی  من از روز اول گفتم از زمانیکه بزرگترین مراکز اقتصادی جهانرا  درنیویورک منهدم کردند وآنرا  به گردن تروریستهای مسلمان گذاشتند ، اعلام جنگ به یکدیگر دادند ،   ماهم دراین وسط قربانی میشویم ، این جنگ اگر به جنگ اتمی منتهی نشود ما شانس بزرگی آورده ایم ، اگر شهرهایمان نظیر چرنو.بیل نشوند شانس آورده ایم ، بزرگانی که میل به جنگ دارند وادوات جنگ ولوازم پیشرفته را درانبارها گذاشته اند باید مصرف شود برای آنها مهم نیست قربانی کی وکجاست ؟، جای کودشان وخانواده شان واحیانا مترسهایشان ونوکرانشان امن است . ما آوارگان بلا تکلیف وبیگناه وتبعیدهای ناخواسته وخود خواسته نیز در بلا تکلیفی بسر میبریم .
    امروز صبح  داشتم فکر میکردم اگر روزی مردم قلبم را ازسینه بیرون آورند انرا بکجا بفرستند ؟  قلب وروح من  دونشانه هستند  گاهی گمان میکنم که این هردو به دوشخص متعلق میباشند ، روحم سنگین ، احساسات بسرعت برق از روی آن میگذرد ودوباره برمیگردد اما قلبم آرام درسینه ام میطپد  چه بسا ساعاتی دچار هیجان میشوم  وخون سردی خودرا از دست میدهم ، اما قلبم آرام است ، بی هیچ طپشی ، کم حرف میزنم تنها گاهی خاطره ای را  بیاد میاورم وتعریف میکنم هیچ کاری برایم زجر آور تر ازآن نیست که باکسی حرف بزنم که مجبورم ، بخصوص با همسایه ها ، امروز همه درباره آدمکشیها حرف میزنند  ومن ابدا از این بازیها وبانی این نمایشها  خوشم نمیاید پسرک با لبخندی شیرین ومهربان جلوی تلویزیون میاید ونشان میدهد که دست دردست بقیه آدمکشان نوظهور وتازه سر از آزمایشگاه سر آورده ، داده وبا آنها بیعت کرده است ، اگر او کار داشت ، زندگی درستی داشت ، هدفش معلوم بود چرا میبایست خودرا بفروشد ؟ .
    دین فروشان تهی مغز نیز ازاین موضوع خوب بهره برداری میکنند ، مگر نه آنکه در زمان جنگ ایران وعراق کلیدهای پلاستیک را برگردن بچه های کوچک ونوجوان میانداختند و از آنها بجای خرگوش روی مین ها استفاده میکردند ، آنها فرزندان ما بودند ، امروز بسن جوانی رسیده اند جنگ تمام شده آنهارا برای بهشت خیالی مغزشویی میکنند ،  زمانی فرا میرسد که پای صحبت چند نفر مینشینم  از رنجی که مییبرند  ازعمر و جوانی که در بیخالی ودر بیکاری ودر سراشیبی و بی تفاوتی  میگذرانند هم خودشان افسوس میخورند هم من ، اربا ب دستور تولید بیشتر داد اما نگفت این موجودات بدبخت از کدام جویبار  آب بنوشند واز کدام گندمزار نان خودرا تهیه کنند ، برای گلوله جلوی تو پها وتانگها وحفظ منافع خود به آنها احتیاج دارند ، خشونت به معنای واقعی در جان همه ریشه دوانیده است  وتبدیل به یک قدرت بی دلیل شده هیکل ها هم باد کرده وهمه درحال ” ترس ازخدا”  درعمق نیازهای هایشان دچار سر گشتگی میباشند /
    زنان که بکلی محروم از زندگی اند وما امروز شاهد پیرزوی زنی هستیم که سابقه چندان درخشانی ندارد اما سر زمینی را بخود اختصا ص داده است ، در برزیل هم اولین زن رییس جمهور را از کار برکنار وتعلیق کردن وباز مردی قدرتمند برجای او نشست ، در پرو هم یک زن بر قدرت نشسته است ، درسرزمین ما نما دزنان ومجسمه های زنان را نیز با بولدزر از جای در میاورند ، مجسمه هارا میدزدند  به کجا میبرند ؟ 
    در یک برنامه دیدم دوستان ویاران وطرفدران (عباس کیارستمی )مجمسه اورا میسازند تا در جایی نصب کنند ، زیر آن نوشته اند :
    این تندیس برای یادگاری است نه برای دزدی !!!  واین فرهنگ ماست  ، کتاب ممنوع ، ساز ممنوع ، آواز ممنوع رقص ممنوع ، هنرهای ظریفه ممنوع مگر هنرهایی مانند قالی بافی ویا گلیم بافی باشد برای اقتصاد بیشتر وپرشدن جیب آقایان . مانند زنان بدبخت هند وپاکستان وبنگلادش آماد بخدمت برای دوختن وآماده کردن لباس های ( فشن) وبرند های نامی !  نه ! همچنان قلبم آرام است ، اما روحم دچار سر گشتگی > مرا بکجا میبرد این باد ؟ واین یادها ؟ پایان /
    پنجشنبه 
  • گناه هیجان

    روز گذشته ملایی را مانند یک جغد پروار پشت میکروفون دیدم که داشت برای جوانان ومشتی مردم عامی سخن میراند :
    در کنسرتها ، چون موسیقی  انسانرا به هیجان میاورد واین هیجان بسیار گناه دارد  و جای آن فرد درجهنم است ، درورزش هم این همه هیجان رذالت است !!! ودیگری داشت درباره بکارت دختران بهشتی حرف میزد که  با هر آمیزشی دختران دوباره باکره میشوند !!  کسی نیست بپرسد مردک دیوانه شعورتان کجا رفته شما جهنم را درهمین دنیا ساخته اید وبهشتتان درگوشه اطاق  وهجره های پرورش ” الاغ” وبغل دختران زیر سن قانونی است مگر شما به هیجان نمیا یید؟ آن هیجان گناه ندارد چون شما توانسته اید برگرده مردم سوار شوید وآنهارا از دم تیغ بگذارنید اینهمه واپبسگرایی درمیان مردم ما نتیجه اش همین علم بی معلومات شماست .
    مشتاق علیشاهرا برای آن سنگباران کردند که قران را به همراه سازش میخواند واین سیمی که امروز در”تار”جایگزین شده بنام سیم : “مشتاق»  ازکارهای اوبود است . 
    مشتاق  دیگری دراصفهان بود بنام ” مشتاق اصفهانی” که شعر میسرود وشاعر بود :
    ”  رسمی است  کهن که  شحنه / هشیار را به جای مست میگیرد / .
    در سر زمین بلاخیز وبلا زده ما همیشه این رسم وجود داشته است .
    چگونه میتوان یک انسان سالم را از شنیدن موسیقی محروم ساخت ودنیا چرا درمقابل این جنایت ساکت است هر روز وهر ضبح به یک کلوب شبانه ویا به مکانهایی که مرکز جمع شدن جوانان برای شنیدن موسیقی وخواننده محبوبشان رفته اند یورش میبرند وحمام خون راه میاندازند ، چرا با سکس در بهشت مخالتی ندارید ،  سکس با پسران نا بالغ ودختران زیر سن قانونی مخالفتی ندارید ، اما از موسیقی وصدای ساز وحشت دارید ؟! موسیقی یک انرژی است  آوای پرندگان در لابلای درختان  خود یک موسیقی  الهی است ، شما حتی بلبلانرا نیز درقفس کردیدویا به آنها سم دادید تا بمیرند وآواز نخوانند .هر حیوانی ، هرجانداری به موسیقی و لذت روح احتیاج دارد ، به آن  نیاز دارد درمرغداریها وجایگاه پروروش خوکها وحیوانات همیشه موسیقی پخش میکنند تا آنها گوششتشان لذتبخش تر شود .
    وای بر شما ، ووای بر ملتی که زیر ذلت شما دارد جان میدهد وسکوت کرده است یا نادان  است ویا منافع او آنقدر زیاد است که مانند خود شما در خلوت ( ان کار دیگررا میکند )! دنیا هروروز رو به ترقی میرود درتمام گوشیهای تلفن موسیقی جایگزین شده است ، اما در مذهب ما کفر است . کفر . وای بر ملتی که شما راهنمایش باشید ، بیخود من از بعضی آدمها میرنجم آنها نیز مانند خودشما از موسیقی وساز وآواز میترسند ، آری میترسند .از شما هم میترسند . واقعا ترسناک هم هستید .موسیقی خوب است درهمان ساز ونقاره وشیپور جنگ  ، نه درنوازش سیمهای ظریف سه تار وتار وویلن ویا کلاوسن ها وپیانو ، سنج خوب است که گوش خراش میباشد !.وندای جنگ وخون ریزی را میدهد ، جان شما تشنه خون است . همین .
    تصویرها  در آینه ها نعره میکشند !
    مارا از چهار چوب طلایی رها کنید 
    ما درجهان  خویشتن آزاد بوده ایم
    دیوارهای کور کهن ناله میکنند :
    مارا چرا به خاک اسارت کشیده اید؟
    ما خشتها با خامی خود شاد بودیم !
    تک تک ستارگان  ، همه با چشمان تر
    دامان بادرا به تضرع گرفته اند 
    که ای باد ! ما ز روز ازل این نبوده ایم 
    ما اشکهایی از پس فریاد بوده ایم 
    غافل که باد نیز عنان  شکیب خودرا 
    دیریست  کز نهیب  غم از دست داده است 
    گوید که ” ما بگوش جهان باد بوده ایم 
    اینان به ناله  آتش دردنهفته را 
    خاموش میکنند  وفراموش میکنند 
    اما من آن ستاره دورم که آبها 
    خونابه های چشم مرا  نوش میکنند ………..”ن. نادرپور”
    واین بود داستان امروز ما !!!
    28/07/2016 میلادی /.
  • مشتاقیه کرمان وارک بم

    چندی پیش پسرم عکسی برایم فرستا د نمایه مسجد مشتاقیه بود وزیر آن نوشت : 
    آیا مادرجان باین مسجد میرفت ؟ 
    بلی عزیزم مادرجا ن عشق عجیبی به مشتاق داشت ومشتاقیه ومسجد او وفلکه  مشتاقیه جایگاه روزانه اش بود که وقت خودرا به دورا ز سر وصدا ودعواها وافاده های فامیلی بگذراند .
    زمانیکه به فرمان ملا عبداله ، مرحوم مشتاقعلیشاه را سنگ باران میکردند ، او گفت :
    مردم کرمان ، چشمان مرا ببندید  ، من از چشمان شما  میترسم ،  ومشتاق سنگسار میشد ، امروز قبر وبارگاه او  درکرمان مورد احترام وعلاقه مردم شهر کرمان است ،  مردم درآنحا شمع روشن میکنند ، نذر میکنند ونیاز میخواهند ،  واقعه مهم آن است که سنگسار مشتاق  در 1206 هجری برابر با 1794 میلادی  که آقا محمد خان برکرمان حاکم بود  ، روی داد ،  در همان زمان او هشت هزارتن چشم را  نیز کور کرد .
    من کمتر از حواد ث تاریخی حرف میزنم قبل از من بوده اند کسانیکه تاریخ را خوب میشناختند ونوشتند وپنهان داشتند ، درجایی خواندم مرحوم میرزا تقی خان  مظفر علیشاه کرمانی  وقتی  واقعه سنگسار مشتاق را شنیتد  گفت ” شهری خونبهای  مشتاق است .
    امروز میل دارم از یک پلنگ مغروری  دیگر یاد بکنم  یک پلنگ که غرور  هزاره ها  ونیرومند  که تصور کنید بر بالای  کوه خوابیده است  ، نخستین  توپی را  که فیروز میرزا  در جنگ آقا محمد خان محلاتی  به سوی قلعه انداخت  قلعه را ازخواب بیدار کرد  از خواب دوهزار ساله اش ، ارگ با شکوه بم ، که امروز تنها من عکس انرا زیر شیشه میزم نهاده ام ،با آن غروروقرون گذشته درسینه نکهبان  مردم بم واطراف آن بود ،  روزی متوجه شد که کم کم ماموریت او برای نگهبانی رو باتمام است  اختراع باروت  قلعه ها وبرجها  وباروهارا منزوی وخانه نشین گرد  واین سالهای اخیر  رنجی را که ارک درباطن  خود میبرد  این بود که دید دیگر نیروی کار بردی ندارد  اما بصورت یک نماد ویک نمایشگاه  ویک پدیده درخشان  دستاویز کودکان کوی وبازیچه دست  بهره برداری سیاحان وگردشگران است  ، پلنگ زخم خورده  باغ وحش  کویر دنبا ل فرصت میگشت  که خودرا از چنگ  این با زیچه ها نجات بخشد .
    قلعه دیگر پناهگاه عشاق ودختران ونوعروسان ویا پیر مردان  وپیر زنان نبود  ، انبارهای او خالی  شده بود ، یک پدیده دیگری در دوردستها ساخته میشد از آهن وسیم خاردار جارا برای ا و تنگ کرد  علاوه برآن نام اوراهم دزدید  وخودرا “ارک جدید” نام نهاد ، درحالیکه مارچوبه ای بود  که بشکل مار درآمده نه مهره ای داشت برای دوست داشتن نه زهری  برای دشمن .
    صبح روز جمعه پنجم دیماه  که شهر لرزید ، وهمه چیز به زیر خاک رفت  ” ارک بم”  نیز فرصت را غنیمت شمرد  وصلاح درآن دید که خود نیز  به همراه کسانیکه  دوهزار سال از آنها حمایت کرده بود  به خواب ابدی فرو رود .کسانی از من هم با او همراه شدند .
    ویکتور هوگو د رست گفته بود :
    پیرها ، برای آن آفریده شده اند  که بموقع بتوانند از مجلس بیرون روند .
    وحافظ نیز گفته بود ” چون پیر شدی حافظ ، از میکده بیرون شو”
    با چه تاسفی امروز بیاد عکسهایی میافتم که مادرم در وسط حیاط خانه به دست آتش داد ، ومامان جیم جیم از پشت شیشه با تمسخر اورا مینگریست ، امروز ارک در خاکدان  خود خوابیده اما دیگر زنده نیست ، نفس نمیکشد تنها روی آرامگاهش خوابیده است  روز گذشته دیدم  بولدوزرها به ” قلعه کبوتر اصفهان ” نیز حمله برده دهانشانرا با دندانهای تیز وآهنی بر پیکر آن قلعه قدیمی فرو میکنند وآو هم آرام آرام اشک میریزد وفرو میرود ، این تاریخ سر زمین ماست ویادگار گذشتگانمان که کم کم باید محوشوند .ثریا.
    چهارشنبه / 27/ جولای 2016 میلادی /.
  • ویرانه سرای من

    دشمنان مرا تهدید میکنند وهر روز بر تعدا دآنها افزوده خواهد شد ، ابدا برایم مهم نیست !  هیچ اهمیتی برایم ندارد ،  من خودم  همه چیز را زیر ذره بین میبینم  اما آرامشم بهم نمیخورد ،  آنها تنها درفکر انداختن وکندن پوست منند ، من سالهاست که پوست اانداخته ام وپوست قدیمی را به دور افکنده ام ،  وباز اگر پوست من آماده افتادن شد باز هم آنرا به دور میاندازم  ئازه نفس میشوم  پوستهای مرده ولایه ها وویروسها باید از پیکرم بیرون روند . من بکار خود ادامه میدهم ، دوستی نازنین از ایران میگفت با زور فیلتر شکن مطالب روزانه ات را  میخوانم ، هما ن یکنفر کافی است ، دربیرون صدها تن  وکسانی که هنوز درمغزشان چیزی باقیمانده ودر وجودشان هنوز رگی بنام احساس میزند ،  خواننده دایمی ان نوشته هایند ، من میدانم ، بخوبی میدانم که دیگر هیچگاه روی زداگاهم را نخواهم دید ودیگر هیچگاه دریک محفل روشن بینی نخواهم نشست ودیگر هیچگاه از محضر بزرگانی که در راه اعتلاء وبزرگی فرهنگ ایران جان دادند ،  بهره نخواهم برد ، تنها مشتی دلقک ، فنا شده ، مقلد ، برجای مانده اند .همه ما نقاط ضعف خودرا داریم ، اما ان بزرگان ما بودند که قابل ستایش وتقدیرند. .
    امروز عکسی در یکی از سایت ها دیدم که دلم را به درد آورد  سرزمین خشک ویران ونوشته بود آینده خاور میانه بدون ( آب) زمانی فرا خواهد رسید که درخاور میانه دیگر هیچ جانداری زنده وزندگی نخواهد کرد ، طبیعی است در آنسوی مرزها درمیآن بیابان گردها ومارعقرب خورده ها فوارهای آبشان تا کهکشانها میرود ، قنات ها وآبهای زیرزمینی ما به یغما رفت ، بفروش رفت  جوانان  امروزه تنهاا لخوشی شان به ( پارتی های شبانه) وهجوم مامورین ومیدانند که فردا آزاد خواهند شد چرا که نور چشمانند !!! عده ای درحال فرار ، عده ای ماند ه دربیغوله ها درانتظار مرگی که به زودی فرا میرسد و” طاعون” همچنان سایه اش بر سر آن سر زمین  پهن است . مشتی بیمار روانی وجسمی و علیل وا رفته با مشت آهنینی که درپشت سر آنهاست وآنهارا راهنمایی میکند هر روز برنامه جدیدی را ارائه میدهند ، بخورید ، نخورید ، بپوشید ، نپوشید ، بمیرید ، زنده باشید ، این ما هستیم که سروران شماییم  با مهر و نام خداوندی .  .
    نه ، دیگر امیدم را ازدست داه ام ومیدانم درهیچ زمانی دیگر انسان با انسان نخواهد توانست زندگی کند ، همان گروه دایناسورها هستیم که اگر خورده نشویم ، خواهیم پوسید .
    سرنوشت ایران همیشه این بوده است ، تا میخواهد سری میان سر ها بلند کند مشتی آهنین بر مغز او میکو.بند ،  درنتیجه تنها یک کپیه برداری از همه دنیا میکند ،  گاهی کره شمالی ، زمانی چین سرخ ، مدتی رفیق استالین ، حال هم نقش پررنک مافیای اقتصادی در لباس نو وتازه ، (ماه گذشته هفتصد تن لاک ناخن به ایران قاچاقی وارد شد )! وصد ها هزار میلیارد پول از ایران خارج شد ؟  آب را میخواهمی چه کنی ؟ دم غنمیت است  ، خیام اینرا گفته !!!
     روزی روزگاری بهترین خواننده ما به سر زمینهای همجوار وهمزبان ما میرفت ودر باره ” باربد ونکیسا . رودکی ” سخن وری میکرد !  وچه افتخاری بود برای میزبان که چنان بلبل باغ ملکوت میهمان  آنها شده است ، امروز ؟ مسابقه قاری وقرائت است مسابقه اذان ،  من از پیش چشم شما دور خواهم شد ، شمایی که هیچگاه  برایم وجود خارجی نداشته اید ،  دراین فکرم اگر این چند انسان باشعور دراینجا وآنجا نبودند من  به چه چیزی میبایست دلخوش میکردم ؟  گیلاسها وانگورها باهم میسازند ، پرندگان این راز را میدانند ، امروز بشریت آنچنان از هوسها وناکامیهای خود سر خورده است که دست به نابودی خود میزند ،  دیگر گمان نکنم احتیاجی به  روزگار تیره تری وجنگهایی که درپیش  رویمان هست  ،داشته باشیم ،  بشر به روشنی نیاز دارد اما متاسفانه چراغهای ی عقل وشعور یک یک خاموش میشوند ،  وآنهاییکه کورسوی کمی در وجودشان وخونی  در رگهایشان راه میرود روی  به هنر وادبیات گذشته کرده اند شاید زندگی را درآنجا بیابند وبوی آنرا بمشام جانشان شان برسانند ،  هنگامیکه شمع باطن وشعور داخل مغز یکنفر خاموش شد ، دیگر او خود نیست ، عروسکی است که نخ زندگی را به دست دیگران داده وبا هر حرکت میرقصد .
    روز گذشته ، کمی دلم گرفته بود ، با خود گفتم کسی نمیداند که من دردل چه پنهان دارم ودر درونم کیست ؟ خدای من با همه فرق دارد ، نه درکعبه نشسته ، نه دردیر ونه کنیسا ، خدای من دردلم به پهنای همه وجودم جای دارد واین اوست که مرا یاری میدهد ونمیگذارد که عقل را ببازم ودر دریف چاکران دربیایم ،  من از کودکی درمکتب بزرگان رشد کرده ام ، وخدایان را دیده ام ، شیطانرا نیز درکنارم دیده ام ، درمیان شعور وشهوت  های طبقات  بالا وپایین  ، باسواد وبیسواد  افکار پوسیده ویا نو شده، گام برداشته ام  برایم ابدا مهم نیست که چه کسانی چه قضاوتهای درباره ام میکنند ، همینکه چند خط بمن میرسد :
    ” .اثار ونوشته های شمارا مرتب دنبال میکنم ،  وبا تحسین  عمیق به آنها مینگرم ، زباله های امروزی را به دور ریخته ام ، وهز صبح درانتظا ر شما نشسته ام ” .
    همین برایم کافی است وبمن نوید میدهد که هنوز انسانی ویا انسانهایی دراین دوران زنده وزندگی میکنند . مراتب احترام مرا بپذیرید . 
    من مرغکی ، گریخته  از سر نوشت خویش 
    خونین شده با ل و پرم ا زپنجه های عقاب
    وین پنجه ها ربوده از سرم تاج بخت مرا  
    رنگین شده است با ل و پرمن از خون آفتاب………نادر پور…..
    پایان /.
    چهار شنبه 27/07/2016  میلادی 
    ساعت 07: 12 دقیقه صبح ؟ ثریا.
  • میر رضی الدین آرتیمانی

    الهی به مستان میخنه ات / به عقل آفرینان دل دیوانه ات 
    به نورد ل صبح خیزان عشق / ز شادی ز اندوه گریزان عشق
    که خاکم گل  ازآب انگور کن /  سرا پای مرا آتش طورکن ….والخ 
    این ساقیینامه را از دهان شیرین فخری نیکزاد ودر بزم هفت اقلیم شنیدم بکلی با آنچه که امروز روی ” گوگل” فارسی چاپ شده بود ، مغایرت داشت .
    این اولین بار است که من وارد این معقوله وادبیات قدیم ایران پس از سالهای میشوم ، دیوان های بزرگ وقطور شعرا ، همه روی قفسه خاک میخوردند ، همه از چا پ های گذشته میباشند که من باصد خون دل آنهارا به دندان کشیدم وآوردم ، امروز رفتم روی گوگل که اصل این ساقینامه را بیابم ، وای ازاین تکه پاره کردن اشعار واین اراجیفی که درون مصرع ها جای داده بوند . او میسراید “
     از آن آب ، کاتش بجان افکند 
    اگر پیر باشد جوان افکند 
    منی را کز او جسم وجانی کند 
    بباده ، زمین آسمانی کند 
    ودر جاییکه دیگر میسراید :
    میی کومرا وارهاند زمن 
    ز آیین و کیفیت ما ومن 
    کنی کر خاک میکده توتیا 
    خدارا ببینی بچشم خدا 
    بیای تا جمله مستان شویم 
    ز مجموع هستی پریشان شویم 
    بر آورد از ما گرد ودود 
     چه میخواهد از ما چرخ کبود 
    نمانده درهیچکس مردمی 
    گریزان شد ه آدم از آدمی 
    همه مهربان  ، بهر جنگ ودل
    گروهی همه  مکر وزرق وحیل 
    همه گر گانان همه میش پوش 
    همه دشمنی کرده در کار دوست 
    سحر تا نبردی به میخانه راه 
    چراغی به مسجد نبر  شامکاه 
    خرا باتیا ، سوی منبر مشو 
     بهشتی ، به دوزخ  برابر مشو
    بکش باده تلخ  وشیرین  وبخند 
     فنا گرد بر کفر وایمان بخند
    زما دست ای شیخ مسجد بدار 
    خرا باتیانرا به مسجد چکار ؟
    رد ا  گرریا بر زنخ بسته ای 
     بینداز دور که یخ بسته ای ……..والخ 
    این قطعه طولانی است واز حوصله این صفحه بیرون ، اما دربعضی جاهای آن دست برده شده است تکه ای را به سوی دیگر برده وبسته اند 
    میر رضی الدین شاعر دربار صفوفیه بود وصوفی وقلاش . 
    آچه که من در برنامه هفت اقلیم دیدم با این اشعار فرق دارد تنها چند ین بیت آز آن را میتوان باو نسبت دا د. 
    فرزندان امروز آنقدر که  بامد های ورساچی وگوچی وشانل اخت دارند با ادبیات گذشته خود هیچ مناسبتی ندارند وحوصله هم ندارند برایشان رقصیدن آن رقاص هفتاد ساله روی سن بیشتر لطف دارد . 
    چون نسیم آسا گریز از شهر  آواهای دور 
    دامن افشان میخزد  تا گوشهای ناشناس
    نطفه میبندد  به دشت  بایر اندیشه ها
    تا بروید بار دیگر بر لبانی  بی هراس 
    نمیدانم کارمن تا چه حد درست وتاکجا غلط است ،  چه میشود کرد سرشت من ، خون من با موسیقی وشعر آمیخته شده است وانرژی من از انها سرچشمه میگیرد ، بقیه دنیا برایم بی تفاوت است .
    چهل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت / تقدیر ما به دست می دوساله بود ! ….”حافظ”
    بیخوابی شب چهار شنبه ! 27/
  • احمد شاملو

    سیمرغ قله ای کبودم که آفتاب / هر بامداد بوسه نشاند به بال من 
    سرپیش من بخاک نهد کهسار پیر/ وز آسمان فرود نیاید خیال من
    ” زنده نام وزنده یاد نادر نادر پور”
    دلشاد بودم که یک کانال خوب پیدا کرده ام که از مرر حقیقت بیرون نمیرود ، اما امروز همه امیدم را از او هم بریدم، کانال اینترنیتی بنام | میهن ” که خوب درآن همه چیز پیدا میشد از واخوردگان وبریدگان   سازمان کهنه وپوسیده مجاهدین تا ملی گرایان بی بو وبی خاصیت ، درمیان این همه میشد لپ مطلب را یافت ! اما امروز پاک نا امید شدم جناب گرداننده آقای بهبهانی با همشیره گرامی احمد شاملو مصاحبه تلفنی داشتند ، ایشان هم دردردلهایشان زیاد بود که چرا درروز شانزدهم جولای که روز درگذشت ایشان بوده دولت مبارز مذهبی نگذاشته که کسی بر سر تربت ایشان برود وفاتحه الصلوات بخواند /
    اول از همه شاملو مسلما  ن نبود به هیچ دین وآیین پایبندی نداشت ، همه را غیر از خودش به زیر سم اسبان وحشی انداخته بود 
    درآن روزگا ر ما بهترین شاعران را داشتیم   دکتر خانلری ، رشید یاسمی ، بهار ، پروین اعتصامی ، ودکتر مهدی حمیدی شیرازی وجناب شاملو همهرا به دار کشیدند وخود قهقه سر دادند  . شاملو را میتوان یک مترجم خوب دانست نه یک شاعر خوب ، شاعری که شعر خودرا به سیاست مخلوط کند گندابی درمیاید نا گفتنی ، خودرا پیرو نیما  میدانست ، نیما هم شاهکار چندانی نبود ،  وزن وقافیه هارا درهم شکست وبانی اشعار نو شد اشعاری بسبک اشعار شعرای فرانسه وروسیه وچک وووو.چند شعر گفت وفسانه ای خواند بر باد شد ، شاملو برای همه شعر میسرود برای آن ارمنی توده ای که اعدام شد ، برای آن خلقی ، برای آن مجاهد ، برای آن مبارز بی درد ،وخود درمیان خیال واحوال خویش مشغول بود ، فیلسوف وگرداننده دنیایی که خود نمیشناخت ، با پول ” کانون پرورش کودکان ونوجوانان “به لندن رفت تا مغز خودرا عمل کند گویا چیزکی از مغز اورا برداشتند ودرون شیشه انداختند به هنگام برگشت منکر دولت وملت شد ، در دانشگاه یو سی ال . ا. منکر فردوسی شد و موسیقی ایرانی را نوعی آشغال وخوانندگانرا عرهرو ونوازندگانرا زر زر خواند، خود با افتخار تمام میگفت هیچگاه به موسیقی ایرانی گوش نمیدهم بلکه موسیقی کلاسیک  آنهم لابد  از نوع چایکوفسکی وریمسکی کورساکوف وامیراوف ! تازه اگر چیزی درک میکرد ، حافظ را ویران ساخت بیشتر ابیات اورا  مطورد دانست بی هیچ تحقیق ودانشی وبرای خود حافظی زیر نام خود ببازار داد که خوشبختانه کسی از آن استقبال چندانی نکرد .
    شاهنشاه ایران در کتاب ماموریت برای وطنم نام اوار کنار نام بزرگ مرد ایران نادر نادر پور نهاد ، حال اگر بخاطر چند شعرک یا چند نثری که گویی با مدادپاک کن ، بین آـن نثر را پاک کرده اند توهین به دربار کرده است وبرای چند روز تنبیه اورا به زندان برده اند این نماد مبارزه او نبود ونیست ونخواهد بود ، باید با کمال شرمندگی به عرض جناب آقایان برسانم از نظر من شاملو یک لات فرصت طلب بود مانند همه . گاهی چیزکی را از شعرای خارجی ترجمه میکرد وبنام خودش ببازار میداد مردم هم سواد چندانی نداشتند بخصوص جوانان  گرد او جمع شدند هنرمندان پیر از کار افتاده ، قحبه های دیروز وچند جوان بی تجربه ناگهان ازاو غولی ساختند ، تنها کاری را که خوب انجام داد ( کتاب جمعه ) بود که آنهم ترجمه های دیگرانرا که بیشتر  آثار روسی در آن دیده میشد به چاپ داد که آنهم تعطیل شد درزمانیکه جنگ سرد بین روسیه وامریکا بود وایران در بدترین مقطع زمانش بسر میبرد ، د ر لندن  ایرانشهرا را بنا گذاشت با کمک چند نفر مانند خودش که آنهم راه بجایی نبرد  . چیزیکه اصیل نباشد بر جای نمیاند هرچند پرندگان خوشه چین برایش آواز بخوانند . نه من اورا بنام یک شاعر و نویسنده ومتفکر نمیشناسم انسانی فرصت طلب بود مانند اکثر ایرانیان مانند جناب فرخ نکهدار وایرج خان مصداقی ودیگران . متاسفم  ، همیشه پایان نامه های من با تاسف تمام میشوند .
    چون از فراز کوه نظر میکنم  به خاک 
    بال از هراس من  نگشاید پرنده ای
    اشک آورم به چشم تماشاگر حسود 
    تا شورکینه  را نشاند بخنده ای
    اما درون سینه من بیم خفته ایست
    کز اوج  قله های غرور آردم به زیر
    یکررو ز، روح کوه  که دلبسته منست 
    فریا میزند ، که مرو ، تیر ، تیر !
    پایان  دست نوشته های امروزی  / ثریا 
    26/07/2016 میلادی 
  • ناظم حکمت

    امروز درگوشه یکی از این سایتهای تبلیغاتی چشمم به اشعار شاعری افتاد که سالها درگوشه آلمان همچنان میسراید ! باید دیگر سنی از او گذشته باشد همپالیگهایش همگی بگور رفته اند وآنهاییکه مانده اند شرمسار ویا پا پررویی همچنان به راهشان ادامه میدهند .
    ایشان درشعرشان فرموده بودند :
    ناظم حکمت ، تو همچنان در اشعار من جاری هستی !!! 
    خوشا به سعادت ناظم حکمت شاعر چپی کجراتی یا هندی یا پاکستانی ! نمیدانم چرا آن پیر مرد بدبختی که روی نمیگت در دمای چهل درجه مرد ، وآن زن بیچاره ایکه درکنار خیابان از گرسنگی جان داد ، دراشعار ایشان جاری نیست ؟  مگر نه آنکه شما میل داشتید از مردم تهی دست وفرو مایه حمایت کنید وبا کاپیتالیست شیطان مبارزه میکردید ؟ آنها ” نامور ویا نامدار ” نیستند ”  ناظم حکمت  منبع الهام این شعرای پاک باخته بود .
     دراینجا بیاد بانویی افتادم که سالها بعد از من باینجا مهاجرت کرد ، وخوب بسیار از خانواده اشرافیش!!! برای ما ترانه سرود تا جاییکه روزی بمن گفت “
    مرحوم ناظم حکمت دوست پدر من بود ! 
    پرسیدم مگر پدرتان  شاعر بودند ؟ 
    کفت نه ، پدرم شغل حساسی داشت که نمیتوانم بگویم اما با ناظم حکمت خیلی دوست بود واو همیشه درخانه ما بود واگر پدرم بیمار میشد فورا اورا احضار میکرد !!!  این خانم بسیار باهوش بود سواد چندانی نداشت ، اما در حل مسائل دست هرچی ریاضی دان خبره را که دردنیا دیده میشد ، بسته بود ، با یک مکث آنچنان مسئله را حل میکرد وجلویت میگذاشت که تو بخود میگفتی ” 
    عجب خری هستم من !
    روزی باو گفتم شاید شما  ناظم حکمت شاعر را با جناب دکتر سعید حکمت عوضی گرفته اید ؟ لبانش را به زیر دندان برد کمی مگث کرد وگفت ” خوب همونو میگم ! 
    گفتم : اما شما از ناظم حکمت شاعر نام بردید،
    گفت ” من؟ نه ! من اصلا نمیدانم اون کی هست ؟ من همین دکتر سعید ناظم حکمت را میگویم !!! 
    دیگر چیزی نداشتم درجواب او پس بدهم مانند همیشه سکوت کردم وگذاشتم او درخیالش مرا همان خر بداند .
    حال امروز دراین فکرم که پهنای حقارت ما چنان وسیع است که خودرا به هر نام آوری میاویزیم ، درگذشته یا قاجاریه بودند ، یا سید اولاد پیامبر ویا نوه فلان حجت السلام  ، امروز همه مانند یک پالتوی کهنه پشت رو شده با وصله های رنگا رنک همه چیز را اعیان ساخته ، دیگر کسی نمیتواند به پشتوانه خود بنازد ، مگر آنکه یک پشتوانه قوی واصالتی از نوع قله نشینان داشته باشد ، بدختانه به  “پهلوی ها “هم نمیتوانند خود را  بچسپانند ،  حال دوباره باید خاک هارا زیر رو کنند تا از میان قبرها یک نبی برایشان پیدا شود وخودرا مانند زنگوله به کفن او آویزان کنند .درعوض نمایش بچه پولدارهای مشهد ، تهران ، تبریز ، وغیره را به رخ مردم بدبخت گرسنه میکشند ، واقعا باید این رسانه ها را بقول آن آقای محترم رسانه های امپریالیستی را کشت وخفه کرد 
    .
    در تمام این مدت تنها یکنفر را دیدم که به راحتی از پدر کشاورز ومادرش ومادر بزرگش و زندگی ساده ومحقرانه شان دریکی از شهرها حرف میزد وبا افتخار از دهی که زادگاهش بود سخن میراند ، تنها اوبود که  که بخودش اتکا داشت نه به استخوانهای پوسیده درگور، وچه با افتخار از خانواده اش وهمشهریانش وطایفه اش حرف میزد بی آتکه خودرا بکسی بچسپاند درحالیکه میدانستم از یک قوم بلند برخاسته قوی ریشه درخاک و قدرتمند . پایان 
    همان سه شنبه 26 جولای /.
  • فریاد واژه ها

    گوش به ترانه یک خواننده امروزی پرورده سر زمین ملاها میدادم:
    ببین که التماس نعره میزند !! با واژه های سکوت !!
    مجسم کردم که واژه ها درهیبت الاغها یا یابوهای وحشی کنار جاده ایستاده ند ونعره میزنند !
    این یک امر طبیعی است که هنگامی فریاد ها درگلو خاموش باشند واژ ها نعره میزنند ! اما واژه نعره نمیزند ، مگر درزبان جهالت و نا دانی ، واژه مینالد وزمزه میکند ، وهنگامیکه معنایش را پنهان میکنند ،  مقیم پرده های راز میماند ،  بهر روی امروز کسی نه  به واژه میاندیشد ونه آنرا محترم میشمارد ، زمزمه کند ، یا بنالد ویا نعره ! بزند ، امروز هر صفحه ای را که باز میکنی  یک خنجر ویا کارد خون آلوده را میبینی که عده ای را بخاک انداخته وروی چنگیز مغول را سفید نموده است  زمانی است که از سایه خودت نیز وحشت داری ، حال چگونه میخواهی به ” واژه ” بیاندیشی ولطف وزیبایی آنرا دریابی ، واژه ها گم شده اند ، فنا شده اند درهر زبانی و، درهرمکانی ودرهر فرهنگی  ، دیگر امروز هیچ انسانی در فکر آن نیست تا با واژه ای یا چیز دیگری خودرا باز شناسد ،انسان دیگر در جستجوی هویت خویش نیست ، مخلوط شده اند ، نه تنها در مفهوم فردی بلکه در مفهوم کلی جامعه ،  مسیح که بر صلیب خود فریاد بر میدارد » خداوندا چرا مرا تنها گذاردی«  میخواست تنها با این جمله هویست شخصی خودرا اشکار سازد  اگر امروز زنده بود محال ابود که به دنبال هویت خویش برود ، من سالهاست درمیان این جمله ها وکلمات میل دارم مثلا هویت شخصی خودرا حفظ کرده یا پیدا نمایم اما تنها این هویت به همین چهار دیورای اطاق کچی محدود میشود بیرون نیمرود ، کسی مرا نمیشناسد منهم میلی به شناختن مردمان امروزی ندارم ، » آلیس درسر زمین عجایب « امروز همه همان آلیس گم شده ایم ، بی هویت بی آینده وبدون گذشته ، گذشته یمان درخوردن یک کباب برگ یا زرشک پلو یا قورمه سبزی زنده میشود !!  آینده مان درددست قمه کشان است وشیطانهایی که دنیارا به دست گرفته اند ، همه شبها دستخوش تخیلات وحشتناک وکابوسیم وفردایمان نا پیدا شاید اجل درگوشه ای با کارد خود یا قمه یا مسلسل درکمین ما نشسته است !
    در اوایل قرن نوزده که دنیا داشت هویت کاتولیکی ومسیحت خویش را از دست میداد  از باز شناسی خود با همه آنچهرا که در ضمیر خود داشت سر باز زد وبه جلو رفت ،  اما آنچهرا که مربوط به خودشناسی ویا هویت بود کم کم از دست میداد ، جابجاییها ، باز شدن مرزها ، پیداشدن گروهی بنام دشمن ، دشمن بشریت وساختار آنچه را که درطول عمر خویش جمع کرده بود همهرا باید از دست میداد ، حکومتهای جابر وشیطانی کم کم باین جابجاییها دامن زندند .
    حال امروز حتی وحشت در چهار دیواری خانه ات نیز کمین کرده است ،  قرن نوزدهم به قول » توماس مان نویسنده وفیلسوف شهیر آلمانی « قرن غولها بود وقرن بیستم کوتوله هایی بر روی شانه آن غولها ایستادند ، تا نیمه قرن بیشتم نیز میشد دنیارا شناخت اما پس از آن همان دنیای “میمونها ” برقرار شد وانسانها درقفس ها به زنجیر کشیده شدند ،دگر کسی به “واژه”نیاندیشید وکسی ندانست هویت چیست واز کجا آمده وبه کجا میرود ، حیواناتی ناگهان از درون لوله های آزمایشگاهی بیرون آمدند بی هویت ، بی گذشته و تنها کارشان خون ریزی است ، با خون زنده اند ، درغیر اینصورت اگر کسی معتقد به دینی باشد نمیتواند بکشد از خون ریزی پر هیز میکند حتی سر یک حیوانرا نیز نمیتواند با این بیرحمی ببرد حال از بچگی شروع کرده اند نو آموزان را بجای درس علم  ،روانشناسان !! فیلمسازان!! تعلیم میدهند ، بکشید ! لذتی که درکشتن هست درزنده ماندن نیست ! دنیا باید عوض شود یکی شود ما دلمان اینطور میخواهد .
    امروز در یکی از خبرها خواندم در ژاپن نجیب  نیز مردی به خانه معلولین واز کار افتادگان حمله کرده وآنهارا کشته است همان کاری را که در زمان جنگ .ویتنام فرقه ای بنام پتال پورت بر پا ساختند کسانیکه معلول ، پیر واز کار افتاده اند باید بمیرند کسیکه نمیتواند کار کند سر بار جامعه است وباید اورا نابود کرد ، کشتارگاهی ساختند وهمه معلولان را ، اعم از کوچک وبزرگ  به آنجا برده به مسلسبل بستند تا زمین از وجود آنها پاک شود ، حال قوم داعش آمده کسیکه با ما نیست برماست بنا براین باید اورا کشت چه بیگناه چه گناهکار .
    دخترم روز گذشته میگفت ایکاش میشد به یک جزیره میرفتم ، همانجا در کنار میمیونها نارگیل را میشکستم ومیخوردم وشپشهای آنهارا پاک میکردم اما دراین دنیا نبودم ، باو گفتم درآنجاهم گوریلهای بزرگتری میامدند قوانینی وضع میکردند ، یکی ارباب میشد بقیه برده  وآنهاییکه شپش داشتند میکشتند . 
    خود نمایی شیوه من نی که چون دیوار باغ
    گل به دامن  دارم اما خار بر سر میزنم .
    پایان 
    سه شنبه 26/07/2016 میلادی /.
    ساعت 05/19 دقیقه صبح !
    ثریا
  • تبعید گاه

    من یک تبعیدی ابدی هستم ،
     بدترین نوع زندگی یک انسان ،  تبعیدگاه من شهرکی است در کنار شهر زیبای سیویل جاییکه : بومارشه » برایش ترانه سرود رشاید درآن زمان در نظر اروپاییان زیبا مینمود ،  آنهاییکه از سر زمینهای سرد ویخبدان باین گوشه میامدند ، امروز به لطف ومهربانی  کارخانجات وگل خانه نها وموشکهایی که هرروز عیان ونها ن به آسمان میرود ، گویی درجهنم بسر میبریم .
    تبعیدگاه من شهرکی است که نه کاج دارد ، نه درخت میوه ، کاج را درگورستانها میکارند  با قامت خیالی آن خوشحالند !جاییکه خبری نه از فرشتگان است ، نه شیطان ، کوره راهی است بین دو آمد ورفت ، جهنمی است که از رفت وآمد  انسانها از بدو خلق آدم  وکائنات ، شیطانرا نیز در خود پنهان کرده است ، شهری است که مهربانی ودشمنی درآن در یک خط موازی با هم راه میروند .
    خورشید همچنان در تب  داغ خود میسوزد وخواب را بر چشمان من حرام کرده است ، نه از قله های عظیم ونه از آسمان خراشها دراینجا خبری نیست ، درآنسوی شهر دریا آرام وساکت  پیکرهارا به روی صخره هایش وامواجش جای داده است ، پنجره های رو به کوچه های باریک وتنگ باز میشوند ،  هنگامی باز میشوند که زنی همسایه اش را بخواند یا برای غیبت ویا برای گرفتن مقداری آرد ،
    پیر مردان روی نیمکتهای کچی وآجری  مینشینند وچرت میزنند ، نمیکتهای آهنی برای نشستن در تابستان داغ ودر زمستان یخ .
    دراین شهر غربت  کمتر میتوان شبی ستاره هارا دید ، اما ماه گاه گاهی سری وخودیرا نشان میدهد >
    هنوز چشمان مردمی که به زمین فکر میکنند به روی این شهرک دوخته شده  گاهی آتشی از اطراف برمیخیزد علفهای خشک ودرختان لاغر وتنهارا درمیان میگرد وشعله را به اطراف میپراکند 
    تبعیدگاه من ، مرا درخود فرو برده ، هر روز صبح من از کوچه های خیال ،  درمیان همهمه مردمانی که بیخیال ازآنچه میگذرد رد میشودم ، وسپس در ازدحام راهی بخانه خود میبایم ، تا درآنجا پنهان شوم ، دلی با من همراه نیست ، آشنایی دور نیست ، وکسی با من یگانه نیست همه بیگانه اند .
    در انتظار پاییز مینشینم  تا از نسیم سرد وباد خنک آن  وبوی خاک ونم باران  که مرا بیاد خانه مادرم میاندازد نئشه میشوم ، این خیال چندان طول نمیکشد ، ومن از پشت پلکهای خیس  واشکهای فراوانم  میبینم که از هر سو درها به روی من بسته  شده است .
    هیچ تصویری مرا بخود نمیخواند ، وهیچ آوایی مرا تسکین نمیدهد ، نگاهم به عبور پرندگان است وحسرت خوردن بر پرواز آنها ، واشک بی دریغی که از چشمانم فرو میریزد وبمن میگوید که :
    پایان جهان نزدیک است /.
    دوشنبه /
    25/07/2016 میلادی
  • ستم بر ستم

    بیشتر امروز را گریستم ، پشت پنجره ایستادم وگریستم ، بحال مردم این دنیا ، بی آنکه بتوانم کاری انجام دهم ،  اولین برنامه صبحگاهی  ( درراه خدا)  عده ای پیر وعلیل وبدبخترا در دهی نشان میداد که زیر نظر کلیسا اداره میشوند ، جوانان بدون پا ، مردان وزنان بدون دست ویا پیر واز کار افتاده ، چند مامی چاق وچله پوره سیب زمینی و ماکارونی را مخلوط کرده به آنها میخوراندند حتی آنکه درحال مرگ ودر رختخواب بود ، تلویزیونرا خاموش کردم ، کشوی میز اطاق خوابم  لبریز از پاکتهایی است که باید درونشان اندکی پول بگذارم بعنوان کمک به سازمانهای خیر یه بدهم زیر نام کلیسا وحقوق بشر!!! ویونیسف ! تمام روز را گریستم ، در فکر حکومتهای دیکتاتوری بودم که بر سر مردم بیگناه حاکمند زیر عنوان هرچه میخواهد باشد ، چهل سال حکومت فرانسیسکو فرانکو از این ملت  مشتی بیسواد وبی حال ببار آورد عده ای حتی از شهرهای خود بیرون نیامده بودند ، .پایتخت را نمیشناختند آنهاییکه سواد داشتند درحد همان دانشگاههای محلی خودشان توام با اطاق نماز ! نه صنعتی ، نا کاری نه پیشرفتی ، همه امید آنها به بساز بفروشی و توریستهای درجه سوم اروپاست ، که خوب شرکتهای چند ملیتی زود تر دست بکار خانه سازیها شدند وهمه چیز را با روبات ولیزرها بهم چسپاندند وبخورد مردم دادند ،وشرکتهای توریستی را نیر به را ه انداختند دیگر محلی از اعراب برای این جماعت دست وپا چلفتی نماند  عده ای دلشان خوش است که خانه دارند یا فلات با یک باران  ویا باد شدید همه نیست ونابود میشوند ، درعوض مردان دلیر !!! دیگر ی از سر زمینهای آسیا  آمدند زمینهارا خریدند قصرها ساختند ، خانه های هیجده تا بیست اطاقه ، با حمام  استخر آب گرم وآب سرد زمین تنیس وگلف و تراسهای پارتی شبانه وزیر زمینهای پارتی های روزانه!   سر زمین ما  کپیه برابر با اصل را مو بمو اجرا میکند همه خیابانها ، کوچه ها وساختمانها بیمارستانها بنام قدیسین است ، بیمارستاهایی که حتی چند انترن هم درآنجا نیستند اما مجهز به آخرین تکنو لوژیها برای( خودی) ها  دکترها ازخارج با هواپیماهای خصوصی وارد میشوند ، مردم عادی تریاک مخلوط با سرب را استعمال میکنند زنان درکنار کوچه ها زیر چادر نمازشان بامید مرگ خفته اند ومردان وپیر مردان در ویرانه ها به دنبال نان خشک میگردند دخترانشانرا میفروشند ، پسرانشانرا بکار گل وا میدارند ، واین تنها مربوط به سرزمین ما نیست ، افغانستان ، پاکشتان ، بنگلادش ، اینها همه از بایت ظهور انبیا وقدیسین میباشد ،  تمام روز گریه کردم ، تلفن هارا بستم ، رایدو تلویزیون را بستم ونشستم گریستم ، از بالکن نگاه کردم زنی تنها روی نیمکت چرت میزد ، پایین رفتم دهانش خشک گرسنه وتشنه باو گفتم :
    کمکی میخواهی ؟
    لبان خشک و چسپیده اش را باز کرد وگفت :
    کمی آب خنک ، خیلی خنک ، پرسیدم گرسنه نیستی ؟ سکوت کرد ،  برایش چند قطعه کیک خشک ویک بطر آب خنک بردم لازم نبود بیشتر سئوال کنم چون برخاست وراهش را ادامه داد ، مئ دانستم هم اکنون بسراع سطلهای زباله میرود ، روی پله ها نشستم وگریستم . هنوز هم میگریم .
    برگشتم خانه نفسم بند آمده بود ، میل دارم بخوابم  ، فقط بخوابم قرصهارا بالا بیاندازم وبخوابم خوابی که بیداری نداشته باشد ،
    کشمیر هند که روزی مسلمانانرا نجس میدانست وآنهارا بیرون کرد امروز پرچم اسلامرا برداشته زیر چتر رهبری سینه میزند !
    ارباب حلقه ها جریمه هارا بالا برده اگر کسی نفس بکشد واظهار بی اعتنای به ذات پاک مقدس مسلمین  ویا کشورهای تابع آن بکند نامش نژاد پرستی وفاشیست وغیره میباشد اول جریمه نقدی بعد زندان !! ، اربا ب حلقه های این جنایاترا نمیبیند ، یا میبیند چشمانش را بسته ،وخودرا به ندیدن میزند ، عینکهای دودی را برای همین ساخته اند .طاعون بهتر است ، تفتیش عقاید و ابزار انزیکسیون بکار افتاده است ، مهم نیست از گرسنگی وتشنگی میمیری دربهشت خدادرکنار خدا خواهی نشست ، مهم نیست جلیقه انتحاری را بتن میکشی وخود وهزاران انسان بیگناه را بخاک وخون میاندازی درعوض یارانت دربهشت درکنار خدا درانتظارت نشسته اند ، 
    ماهوارها جمع آوری شده اند ومنهدم ، کتابها که در کتابخانه ها نیستند ، موسیقی هم غیر از آوای جهنمی مذاهب چیز دیگری بگوش نمیرسد ، کجا میرویم ؟ 
    روز ی مادرم میگفت :
    دنیا آخرش به دست مافیا میافتد !! من میخندیدم از نظر من مافیا گروهی بودند که تنها درایتالیا میزیستند هنوز نمیدانستم که شیکاگو ولاس واگاسی هست ونمیدانستم هر گروهی میتوانند مافیای قدرت شوند واگر وارد جهنم سوزان آنها نشوی  گرسنه میمانی .
    میگفت : تهران روزی به گوه فرو میرود !!!!    » نو کامنت !«
    هنوز دارم میگریم ، من تنهایی نمیتوام دنیارا ومردمش را درست کنم ، دنیا این است ، همین است ، بیخود دنبال شعر وور رفتم 
    درحال حاضر دنیا به کام خوکان است ، صاحب مزرعه فراری وآواره /  این کار امروزی نیست وتمام وپایان هم ندارد ، آدمها باید بیسواد بمانند وبیشعور تا اینها سوراشان شوند  درگذشته هم همین بود  ، درهمان دهات خودمان  چند دسته بودند ، شیخی ، بالاسری ،  و زردتشیان بعنوان نجس  بیرون ، نام “گبر” ویا گورو” بر آنها میگذاشتند  ، درمدرسه ودر مکتب مورد آزار واذیت بودیم ، چرا که گبر زاده بودیم !! نه تا دنیا دنیاست این کار ادامه دارد   بیخود گریه میکنم .متاسفم ، خیلی متاسفم  برای فرزندان آینده ! پایان /.
    یک روز یکشنبه داغ ووغمگین /.