Category: General

  • هویت ایرانی!

     کس نیست که با پنجه سودازده خویش
    از  سنگ برون آورد این پیکره ها را 
    خارا شکنی نیست ،ولی گورکنی هست 
    تا درشکم خاک نهد پیکر مارا ………….”نادرپور”
    روز گذشته درهمین ساعت خبر فوت ( محمد حیدری ) نوازنده سنتور وآهنگساز بزرگ را شنیدم ، او نوازنده زبر دست سنتور نه از نوع مطربی آن بلکه استادی وسالها در فرهنگ هنر ورادیو تلویزیون ایران که آن روزها اعتباری داشت برنامه اجرا میکرد، آهنگ ساخت و در اواخر عمرش در خاک غربت درکالیفرنیا مجبور شد برای خوانندگان کاباره ی آهنگ بسازد بی آنکه نامی از او برده شود ، وسرانجام هم رفت .
    هنوز نوجوان بودم که صدای زمزمه سنتور اورا بهمراه شکل زیبای پروین سرلک میشنیدم که او اشعار مولانارا دکلمه میکرد واستاد با چه چیرگی از ورای چهره جذاب پروین وصدای زیبایش آوای ساز را بگوش  خلق میرساند ، آهمگهای زیادی برای خوانندگان کوچه وبازار ساخت وآنها معروف شدند اما کسی چهره محمد حیدری را ندید،  او خودرا درخدمت رژیم تازه نگذاشت جعبه سنتورش را برداشت وراه آفتاد درغربت ، مطمئن هستم در شهر بشکن  وبالا بیانداز وبرقص فرشتگان کار اورا کسی جدی نمیگرفت ، او هم کسی نبود که وارد این جرگه شود ویا برای فلان عطار تازه به دوران رسیده ساز بزند ، او استاد هنرستان عالی موسیقی بود شاگردان زیادی را تربیت کرد ، هنوز گاهی که آواز الهه ویا شجریانرا میشنوم نوای ساز اودر خلال دکلمه اشعار ویا بهمراه آواز خواننده با نرمی وچیرگی شنیده میشود ، او کسی نبود که اول ساز خودرا کوک کند وضربه برآن بزند وارکستر وخواننده را تحت الشعاع خودستایی خود قرارا دهد به همین دلیل هم کمتر کسی نام اورا شنیند ، معین خواند ” صحبت بخیر عزیزم !!! واین صبح ،  شب تاری بود با خاموشی سازنده  آهنگ آن هنرمند . حال از امروز صد هزار آدم بیکار به دنبال جنازه او راه میافتند تا دوربین نها چهره آنهارا نشان بدهند بی آنکه بدانند به دنبال چه مرد والایی میروند . روانش شاد .
    در جایی دیگر یک بانوی جوان که همسر فرنگی دارد ودریکی از شهرهای شمالی انگلستان زندگی میکند با بچه هایی که درخارج به دنیا آمده اند ، مگوید من ! هویت ایرانی خودرا دارم ، با چند تکه سیر ، دوشاخه سنبل یخ زده ویک کاسه سرکه روی یک سفره کار دست اصفهان ،  همه هویت ایرانی اورا تشکیل میدهد ، همسرش گیتار مینوازد او آوازهایش را به زبان انگلیسی میخواندوپسرش باو میگوید :
    جلوی بچه ها ودوستانم با من فارسی حرف مزن ، من خجالت میکشم !!!
    اگر از او بپرسی مثلا همین جناب حیدری که بود ، میگوید حتما یک نویسنده ویا شاعر بود ! واگر بپرسی 
    ابوالحسن صبا کی بود خواهد گفت حتما همان نقاش معروف زمان قاجاریه است  ! همه هویت ایرانی او درعکسهای خاک گرفته قدیمی وگردش درجنگل شمال است !.
    چند روزی است که سخت بیاد مرحومه ” نادره افشاری” افتادم ، زنی نویسنده ، دلی وسری لبریز از فرهنگ غنی داشت پژوهشگری میکرد ، اشتباهی کرده بود وارد سکت حرامزداگان مجاهدین شده  وسپس جدا شده بود درآنجا شغل آشپزی را داشت !!! سپس در شهری در شمال آلمان در یک اطاق نمور زیر شیروانی با یک کامپیوتر عهد عتیق داشت مینوشت ، برای مجلاتی نظیر ( مجله پر) کاوه وخودش چند کتاب را نوشت دریک کتابخانه کار میکرد وهمسرش آشپزی اهل مراکش بود ، هیچکس از رفتنش چیزی نگفت ونفهمید ،  چرا که مانند مرغان برای یک تخم ناچیز قدقد نمیکرد ! پولی نداشت به رسانه ها بدهد تا از او حمایت کنند ، تنها یکنفر ، شخصی ناشناس در یک برنامه تلویزیونی درامریکا بطور خلاصه مرگ اورا اعلام داشت ، کسی نفهمید چگونه مردوکجا دفن شد ؟ کسی برایش مجلس یادبود نگرفت ، محمد عاصمی هم با بدبختی وکار کردن درچلو کبابی ها دل به مجله اش کاوه بسته بود ، به هنگام مرگ آهسته وبیصدا رفت درکنار نوه دوساله اش خوابید ،  باید رابطه هارا حفظ کرد .
     باید هیاهود داشت جنجال آفرید ، فریادکشید ودهان پرکف خودرا بسوی مردم کرده تف انداخت تا معروف وشهره عام وخاص شوی ودست درهزارن کارو….داشته باشی . 
    دیروز فیلمی از ایرانیان مقیم  “کانادا” رانشان میداد ! ای وای ، همان بازار شام ، همان نکبت ، همان اعلانات به دیوار چسپیده وهما ن دیمبلی دیمبل ، گویی پای به یک محله کثیف پاکستان گذاشته بودی ، شهر تورنتوی تمیز وپاک  این غده به آن چسپیده بود وهمه نمای زیبای انرا خراب کرده بود ، نیمی از پیادرو ومحل رفت وآمد مردم زیر بساط خوراکیهای مانده چیده شده بود ، این فرهنگ غنی ماست که به آن میبالیم ، هنوز یک مغازه ، یک تلویزیون ، یک روزنامه ، یک مجله درست وحسابی نداریم ویک مجمعی که همه ایرانیان پراکنده دور واطراف درانجا جمع شده وگفتگو کنند ، ضیافتها!!! مخصوص عده ای است خاص !! کلوپها مخصوص عدهای مخصوص است همه !!!! نمیتوانند بروند ! سخن رانیها مخصوص عده ای خاص است ، خاص وعام …. حال توقع دارید که ایرانتانر ا آزاد سازید ؟ زهی تاسف ، زهی تاثر ،من درجایی زندگی میکنم که دربالکن وساختمان من اجازه نیست دیش بگذارم  حتا اجازه ندارم بالکن  خانه امرا به رنگ دلخواهم دربیاورم مگر خانه ام شخصی باشد ، نه من دریک آپارتمان  اجاره ای زندگی میکنم ،زیر باد وطوفان وخاک ،ابدا هم حسرت بودن دران مجامع !!! مخصوص را ندارم ، روزی عضو کلوب شاهنشاهی بودم وعضو کلوب واریان ! ولباسهایمرا از بوتیکهای پاریس ولندن وایتالیا میخریدم ، کیف وکفشم متعلق به معروفترین کفاشی ایتالیا درخیابان  ویا ونتوی شهر رم بود ! روسری ها و شال گردنها وکمربندم وبارانیهایم را از مغازه ” سلین” نیو باند استریت میخریدم ! امروز از مغازه چینی جلو خانه ام ، من عوض نشدم ، لباسهایم عوض شدند، واین هویت من است ..
    من کوهم  ومن سینه سوزان کویرم 
    از هم بشکافید دلمرا وسرم را 
    تا دردل من صد هوس گمشده بینید
    وندر سر من ، پیکره های هنرم را 
    پایان .
    ثریا / اسپانیا / چهارشنبه /
    24/-0/ 2016 میلادی /.
  • بزرگ منشی!!!

    هوا ، بس ناجوانمردانه داغ است ، آن شهر را که قبلا آتش زدند هنوز باقیمانده اش مانده بود ، دوباره آنرا به آتش کشیدند ، تا بجایش بسازنند ، قامت بلند درختانرا میبینم که مانند یک بانوی اشرافی قدیمی  با شعله های آتش فرو میافتد ،  بنا براین کاری نمیتوان کرد .
    امروز نمیدانم چرا بیاد آن دوست همکلاسیم افتادم ، که هر شب جمعه در متینگهای حزب توده شرکت میکرد ومشتهایش را به هوا میبرد وفریاد میکشید صورت سرخ دهاتیش گل میانداخت ، وجمعه پیک نیک حزبی داشتند ، آنهارا برایم تعریف میکرد دختری درشت هیکل ، از اهالی شمال وکمی هم جنبه مردانگی دراو بیشتر بود !! نمیخواهم نامش را چیزی بگذرم که نمیدانم ، بهر روی ارتباط ما هیچگاه قطع نشده بود باهم نامه نگاری داشتیتم وهر گاه به تهران میرفتم با سایر دوستان قدیمی دورهم جمع میشدیم. تا اینکه روزی از روزها برایم نوشت که من به آنجا میایم ، ازآنجا به آلمان وسپس به فرانسه میروم ، کمپانی من !! بمن این ماموریت را داده است تا نمونه جنس برایشان ببرم ( میدانستم که دریک شرکت فروش تلفن کار میکند )  او آمد درست موقعی آمد که من دراوج بدبختی بودم ، پسرم هنوز دوره آخر دبیرستانرا طی میکرد ودخترم کار میکرد ومن درمیان پارچه ها والگوها وچرخ خیاطی داشتم سرسام میگرفتم .
    اطاق کوچک خوابمرا باو دادم باضافه حمام ، وخود روی کاناپه میخوابیدم ، هرچه باشد میهمان است !! میهمان هم عزیز است ! هرصبح که از حمام بیرون میامد اولین سئوالش اینبود :
    این حمامرا چه کسی تمیز میکند ؟  من سکوت میکردم ، میگفت لابد همان مجسمه ای که در بالا رف گذاشته ای ، باز سکوت میکردم با طاس ولنگنچه وسفیداب وکیسه ساعتها زیر دوش بود ومن نگران خالی شدن منبع گاز !! روزی دخترم گفت مگر غیراز شما کسی از این حمام استفاده میکند؟ ما خودمان حمام را تمیز میکنیم شما هم خودتان حمامرا تمیز کنید ورو بمن کرد وگفت :
    تا کی میخواهی سکوت کنی ؟
    گفتم عیبی ندارد او تنها هزار دلار دارد وباید به سه کشور برود ، از صبح تلفن را جلویش میگذاشت وبه کشورهای دیگر زنگ میزد ! درفردودگاهها اورا تحویل میگرفتند واو بسوی شهر دیگری میرفت ، همه جا سر کشیده بود حتی چین وژاپن ، سجاده اشرا پهن میکرد وقبله نماراجلوی رویش میگذاشت وتکبیر میبست ! 
    روزی باو گفتم تو که ضد دین ومذهب ونماز بودی ومادرجان مرا به تمسخر میگرفتی  حال چی شد که خودت مومن دو آتشه شدی ونماز را باید با قبله نما بخوانی ؟ 
    درجوابم گفت :
    منکه نه شوهر دارم ونه بچه ، باید عضو حزبی باشم حالا هم ….. دیگر تا ته قضیه را خواندم ایشان درزیر چتر حمایت سازمان امنیت جمهوری مشغول جاسوسی وخبر چینی  بودند!! به بچه ها گفتم ، سکوت اختیار کنید بگذارید تا برود ، پس از پانزده روز رنج بردن اورا به فرودگاه رساندیم ودیگر رابطه ها قطع شد .
    اشکال من این است که به آدمها بها میدهم وآنهارا بزرگ میکنم تا جاییکه بتوانم با آنها یکی شوم ، آنها همانند ، همان بیچارگانی که برای یک لقمه نان تن به هرحقارتی میدهند ، آنها بزرگ نیستند ، حقیرند ، با تفکر من بزرگ میشوند ، حال یاداشان رفته که مثلا با پاهای برهنه در مزارع دبنال ننه جانشان میدویدند ویا در گوشه اطاق خاله جان از برکت وبزرگواری شوهر خاله نان میخوردند ،  من برایم مهم نبود ، من خود آنهارا میدیدم ، چشمانشانرا زیبا میانگاشتم درحالیکه آن چشمان دریده بقول مادرم سفید برای پاره کردن ودریدن آفریده شده بودند ، روزی مادرم گفت :
    خدا نکند یک انسان بد وقسی القلب جلوی تو بایستد ویا وارد زندگیت شود ، ترا نابود خواهد کرد ، خلی ساده دل وساده اندیشی وهمهرا ازچشم پاک خودت میبینی .
     روانت شاد مادرجان .
    در مورد آن دوست پر خطا نکرده بودی ودرمورددیگران ،….. ایکاش زنده بودی وباز بمن میگفتی که این یکی هم چشم سفید است.
    من آن شب  کاین سخن ها  بر قلم راندم 
    ندانستم کزین   افسانه پردازی چه میخواهم 
    ولی امروز ، میدانم.
    پایان / ثریا / همان روز سه شنبه /
  • فردا خیلی دیر است

    تن مر زبان دید درخاک وخون
    کلاه کیانی شده سرنگون 
    بهار فریدون وگلزار جم
    به باد خزان گشته تاراج غم
     نسب نامه ی دولت کیقباد 
    ورق برورق هرسوی برده باد 
    روز گذشته درخبرها خواندم که در ایران در زندانها 4500 انسان  در انتظار اعدام  هستند !!  کسی جوابگوی این نسل کشی ایرانیان نیست ، زیر هر عنوانی وهر تهمتی حکم اعدام صاد رمیشود چندین نفر نهانی وچندین نفر هم عیان .
    وما هنوز در خواب زیبای رویای تاج کیانی فردا هستیم ، همه ادیبان  ، فرهنگیان ، دانشمندان، شاعران ، خوانندگان ما یا کشته شدند ویا فراری ویا به طریقی سکته وناقص درگوشه ای افتادند ، موسیقی هم باید از نوغ غنی ونوع عربی آن باشد ، دیگر از دستگاههای ایرانی خبری نخواهد بود ، دیگر از رقص وکرشمه وشکوه دلکش خبری نیست ، تا دیر نشده بپا خیزید در غیر اینصورت اقلیتی ایرانی سرگردان درچهار گوشه دنیا مانند اقلیتهای ارامنه باید با نکبتی  که نامش زندگی است ادامه دهد
    روز گذشته درمیان کتابهایم چشمم به نوشته ها مرحوم ” علی دشتی” افتاد مردی از قبیله دیگر ، مردی از فردا ومردی وارسته وبزرگ نویسنده ای توانا که درهردو رژیم او مورد قهر وبیمهری قرار گرفت وسرانجام هم در فلاکت مرد وامروز کسی نه نامی ازاو میبرد ونه میدانند درکدام گوشه بخاک سپرده شده است ، مردی که هم رمان  مینوشت ومحافل را رسوا میکرد وهم شیخ سعدی را از اعماق قرون بیرون آورد وبه میان فرهیختگان برد ، حافظ را از روی طاقچه ورف خانه که تنها کارش فال گیری ورمالی بود ، نجات داد ، مولانارا از قونیه به ایران کشید ودمی با خیام نشست ، تا از جلوه های حیات ناب او نئشه باشد ، هزاران انگ بیجا وزشت براو بستند ، اما او مردانه ایستاد با آن هیکل بلند ولاغر وغذایش تنها چند لقمه بود  خیلی کم غذا میخورد وکم میخوابید اما زیا دمینوشت وزیاد میخواند ، مرید حافظ شد واز فرنگیان ” کتاب ژان پل سارتر ” همیشه زیر زانویش ویا در کنار بالشی که به آن تکیه میدا دقرارداشت .
    او درعراق به دنیا آمد ، تحصیلاتش را دربیروت ادامه داد ، معمم بود اما پس از آنکه به رسوایی وکلاشی ودروغگویی این قوم پی برد با دست خود عمامه وعبا وردار از تن بیرون کشید وتنها یک قبای سپید بلند برتن کرد ، گرد مردان خدا به خانقاهها سر کشید درآنجا هم دید خبری نیست واین قوم در این لباس بکار سیاست وکثافت مشغولند وفریب دیگران ، وآمد فریاد زد :
    آه… رطل گرانم ده ای مرید خرابات ، 
    او مولانارا از دست متعصبین که فراری شده بود برگرداند اشعار او نقل محافل شدو زن را دراشعار حافظ جلوه ای تازه داد ، 
    زلف آشفته  وخوی کرده وخندان لب ومست 
    پیرهن چاک  وغزلخوان و صراحی در دست 
    نرگسش عربد جوی ولبش افسون کنان 
    نیمه شب مست ، به بالین من آمد وبنشست
    او عاشق زیبایی بود نظافت وزیبایی  رکن اساسی زندگی او بودند زنان زیبارا بخاطر زیبایشان دوست داشت نه بخاطر رفع شهوت ومردان آراسته ای نظیر شادروان رهی معیری که همیشه یار ویاور همنشین اوبود ، نه بوی افیون میدا دونه بوی گند ریا 
    با چنین مرد بزرگوار ودانشمندی چه کردند ؟ با سعیدی سیرجانی چه کردند ؟ با میرزا آقاخان کرمانی چه کردند ؟ روزی به یکی از دوستانش گفته بود بدبختانه از نعمت پیری هم محرومم !! آن دوست جواب داده بود که مگر پیری نعمتی هم دارد ؟ او درجواب  گفت “
    بلی کری ، کوری ، افتادن شعور وراکد ماندن مغز ، دستهای از کار افتاده ، شعور باخته ، اینها همه از نعمات پیری است ! دستهای نامریی که میخواست این سر زمین نیز مانند سایر سر زمینهای مستعمره مشتی مردم گدا ، بیسواد ، شیره ای ، بی حال داشته باشد تا آنها بتوانند همچنان اربابی خودرا حفظ نمایند ، بانی چراغهای روشن رحم نکردند وآنهارا خاموش ساختند وبجایش شمع کافوری نشاندند .
    فرهنگ ما منحط شد ، خطوط ونوشته های ما تغییر یافت امروز حتی هنگامیکه صفحه ” گوگل” را باز میکنی وبفارسی چیزی میخواهی بپرسی همه کلمات عربی جلو چشمانت ردیف میشوند ویا ویکی پیدیا چند خط مینویسد وترا به زبان دیگری حواله میدهد.
    در بیرون هرچه به چشم رسید مربوط به گشذته بود ، هر قصه گویی از دیروز گفت ، هیچکس از فردا نگفت ، چون فردایی نخواهیم داشت .نسل کشی ایرانیان همچنان ادامه خواهد یافت یا به دست دوستان خودمان !! یا به دست عاشقان سینه چاک ، یا به دست یک یاغی ویک تیر غیب ویا یک تصادف ویا درمیدانی زیر یک بمب .
    امروز کدام ایرانی از گذشته ونیاکان خود چیزی میداند ؟ یک فردوسی را علم کرده اند که آنهم ناقص به دست جناب |نوشین |در روسیه شوروی ترجمه شد !چه کسی از زجر بابک خرمدین میداند وطرز کشتن او را ، وچه کسی اسفندیاررا میشناسد؟ وچه کسی میداند که کی  ، کی بود وقباد کی،  وکجا ؟ 
    در حال حاضر پولهای عربستان سعودی از طریق قطر دارد کار میکند به دروغ گفتند همسر شیخ قطر اهل شیراز است او با همراهان آمد وصدها هزار هکتار زمینهای شیراز را به زیر بولدوز انداخت تا بزرگترین (مال) ویا سیتی سنتر ومحل خرید را بسازد بزرگترین  رادردنیا !!!  هوس زنانه اش با آن عمامه روی سرش اورا به اطاقهای بازرگانی برد وامروز نیمی از خاطرات ونماد فرهنگ گذشته ما درشیراز به زیر بولدوزرها رفته بی هیچ رحمی  وهیچ احساسی . ومردم تشنه شیراز بی سلاح به تماشا ایستاده اند .
    فردا خیلی دیر است .خیلی ، اگر فردایی باشد .
    در خاتمه سپاس فراوانم را تقدیم دوستانی مینمایم که این صفحه ناچیز را میخوانند وبرایم پیام میگذارند ، دست یک یک شمارا میفشارم وسر تعظیم فرود میاورم ، درمقابل دوست ، نه دشمن ونه دزد . پایان 
    ثریا / اسپانیا /
    سهئ شنبه 23/08/ 2016 میلادی /.
  • من ، وسایت ها

    قرار نبود این یکی را امروز بنویسم ، اما دلم دردگرفت از اینهمه نامردمیها ونامردیها که امروز جزیی از خون آدمهای بخصوص هموطنان ما شده است ، تقصیری هم ندارند ، تمام شب به دنبال فایل گمشده میگشتم ، بدرک که گم شد ، بقیه را نیز به درون سطل زباله انداختم ، فایلهای دیگرم دست نخورده اند .
    بیاد جناب دکتری !! افتادم که سالها برایش مجانی مینوشتم ، از دوستان قدیمی همسرم بود اما من اورا ندیده بودم وفقط نامش را شنیده بودم با التماس ودرخواست از طریق پسرم مرا ودار کرد که برای سایت او بنویسیم من بودم وسه خانم دیگر دو شاعره ویک نویسنده که یادش گرامی باد .وروانش شاد .
    سایت ایشان پر بار شد ، از چپ وراست خیل طرفداران برای من عکس ونامه  میفرستادند همه را بیجواب میگذاشتم ، نوشته هایمرا از طریق ایمیل برایش پست میکردم ، روزی دریکی از سایتهای اپوزیسیونی!!! چند نوشته امرا دیدم ، برای صاحب آن سایت وآن جناب نوشتم شما به چه حقی نوشته های مرا در سایت خود میگذارید من عضو هیچ گروه ودسته ای نیستم ، استدعا دارم نام مرا ونوشته امرا حذف کنید .
    آنجناب حال سایت خودرا وسعت داده با نام رمز واسطرلاب میبایست وارد آن میشدیم خودش کمتر اطلاعی از کامپیوتر داشت بیشتر کارهایش را دختر ویانوه اش انجام میدادند ! اما عکس ایشان با عینک کت وکلفت وسر بی مودر آن بالا خودنمایی میکرد وعکس مرا نیز از روی یک عکس دسته جمعی جدا کرده وبر بالای صفحه ا ی گداشته بود وزیر آن  نوشته بود سرکار خاتم فلان سر دبیر صفحه ادبی !!! من خنده ام گرفت ، این یک صفحه که چند صفحه نمیشد !> من شدم شاعر ونویسنده وسر دبیر صفحه ادبی ایشان !!! .
    روزی برایشان نوشتم ، استدعا دارم عکس ناقابل مرا از روی سایت خود بردارید ، برایم نوشت “
    ببخشید ، من شمارا نمیشناسم ؟!!! 
    حال این نشاختن دلیل داشت ایشان میل داشتند یکهفته برای تعطیلات باینسو آمده ومن پذیرایی کنم ، منم عذر خواستم ، دیگر چیزی برایشان نفرستادم وننوشتم بقیه هم مانند من از این سو به آن دنیا رفتند وجالب آنکه یکی از نویسندگان نام پر مسمایی برایش انتخاب کرده بود ، باو لقب ( قورباغه) داده بود ودریکی از کتابهایش نیز از این قورباغه نوشته بود ، واقعا نام با مسمایی باو داده بود. جناب قورباغه  هم اکنون با رادیو اسراییل همکاری دارند ومانند خاله زنکها از این وآن  حرف میزنند ، وخوشبختانه !!! مرا نمیشناسند ، الهی شکر .
    واین برایم درس عبرتی نشد که نشد ، باز همان هستم که بودم ، اعتماد به هموطنان !! ایشان تازه یک لقب گنده دکترا هم بخودشان چسپانیده بودند ، که معلوم نبود از کدام دانشگاه آنرا دریافت کرده وحال زیر نام آن به کلاشی وبهره برداری از دیگران مشغول بودند .
    بیاد مثلی افتاد م”
    روزی شخصی مرد ، از او پرسیدند برای کارها ی خوبت میتوانی تقاضا کنی دکه ای دربهشت بتو بدهند ، کمی فکر کرد وگفت ، نه بهشترا دیده ام میل دارم به جهنم پیش سایر دوستانم بروم ، اورا به جهنم راهنمایی کردند ، دید یکطرف دارند آدمهارا شلاق میزنند ومیسوزانند ( مانند روی زمین) ویکطرف عده ای دارند یک چرخ سنگین را درته چاه مانند ( ژان والژان ) مرحوم قهرمان بینوایان میکشند ، جایی دیگر دید عده ای سرشان تا کمر بیرون است اما چاهی متعفن است ، به مامور جهنم گفت “
    میروم درون همین چاه ، سپس مامور گفت خوب ! “بریک ” تمام شد همه به زیر ، وهمه سرها  به زیر نجاست متعفن رفت ، از یکی پرسید ، شماها که بیرون بودید ،  جواب شنید ، ما روزی پنج دقیقه اجازه داریم از این مستراح بیرون برویم وهوای تازه بخوریم بقیه روزرا زیر همین نجاست باید بسر بریم .
    وتو خود حدیث نفصل بخوان از این مثل ! چاره نیست باید درهمین نجاست زیست بی آنکه بتوانی هوای تازه بخوری چون هوارا درلوله های کوچک بتو میفروشند مانند آب وبرق وسایر چیزها . پایان 
    ثریا / اسپانیا / همتان روز دوشنبه !!
  • المپیک

    خدار را هزار بار شکر میکنم که نمایشات ” بازیهای” !! الپیک بی خطر ! گذشت وبمبمی منفجر نشد  ، تنها یک بچه بی ادب در یک عروسی درترکیه بمبمی را نفهمیده !! منفجر کرد خودش هم منفجر شد سن اورا از روی خاکسترش  دانستند ونوشتند !!
    خدارا شکر که شاهد پیروز ی مملکت ایران سرزمین اسلامی بودیم با چند مدال برنز ونقره وطلای نفتی خریداری شده آنهم در ورزشهای تک نفری وخشن وبی اعتنا !! مانند وزنه برداری تکواندو وکشتی  برنده شدند ، خبری از فوتبال نبود خبری از والیبال  نبود خبری از شنا نبود خبری ا ز ژیمناسیتک نبود خبری از بسکتبال نبود  ، جوایز هم مانند  جوایز “کن” تقدیم  شهدای حرم ویا امام زمان شد چیزی به ایران نرسید !.
    خوب تعطیلات ما هم باتمام رسید .
    از امروز باید جدی مشغول کار شویم ! ومطالبی درخور خوش آیند خوانندگان پر مهرمان بنویسیم وکاری نکنیم که به تریش قبای اطلس بعضیهیا بربخورد .
    اگر کمی درد امانم بدهد ، میل دارم چیزی بنویسم ، کتابهای اشعار گذشتگان روی میزم تلمبار شده اند  ومن گاهی برای تغییر ذائقه ابیاتی از میان آنها انتخاب میکنم وبر سطر وصدر مینشانم ، اما امروز دیگر حوصله پیدا کردن هیچ شعری را ندارم ، هرچه بوده گفته شده ، خوانده شده  بعلاوه امروز مردم آنچنان دچار سرسام ودویدن شده اند روی پله برقی های زندگی که دیگر برای مکث ویا ایستادن وقت ندارند ، همه چیز ضرب العجل شده ، دریک کلمه ، دریک رمز ودریک کلام .وحد اکثر دریک ناسزا !.
    دیگر نمیتوان حرف درست وحسابی زد ، دیگر نمیتوان سئوال کرد ، دیگر نمیتوان به راحتی سر ببالین گذاشت بی آتکه صداهای نامانوس ترا بیدار نکنند ،  زندگی امروز دیگر احتیاجی به خلاقیت ندارد ، به هیچ چیز پر فایده وسودمند نخواهد پرداخت ، گویی روی زباله نشسته ایم ،  برای هیچ چیز وهیچکس ارزشی قائل نیستیم ،  درهیچکس آن شایستگی های گذشته دیده نمیشود ،  بنا براین این حقیر سرا پا تقصیر  در موقعیتی نه چندان خوب گرفتارم .
    من ارزش لوازم ارایش را نمیدانم ، ارزش اصلاحات جراحی واصلاحات سیاسی ومذهبی را نیز نمیدانم ،  من گویی به عالم دیگر تعلق دارم ،  وبحث وجدل دراین زمینه ها  درحد ووظیفه من نیست . یک شاعر همه ضیافتهای زندگی را می فهمد ودرک میکند اما من از همه ضیافتها گریزانم ،ودرست درهمین جاست  که من به آهنگی که میرود  تا متن اصلی سرودی شود  ومن  میل دارم آنرا تقدیم نمایم   دچار سر درگمی میشوم ، دلمرا به ترنم واداشته ام ، شاید عده ای از انتخاب این جشن خوششان نیاید  ومنظور مرا نفهمند ، ومن مواجهه با فاعل ومفعول بشوم ، ( مثل همیشه )  برای من  عشق یکنوع تقدس است ، مقدس است بیشترا زتمام حرم ها به آن احترام میگذارم ودلسپرده ام ، ودر خوابهایم هدف تجسمی قرار میگیرم که میل دارم به آن بپردازم ،  بخصوص  از ان جهت که  که برداشت من از عشق نوع دیگری است ، کلماترا به ترنم وا میدارم ، به رقص وا میدارم ، وخودم نیز با آنها میرقصم ودر پهنه همین گسترش یک سنفونی ایجاد میکنم ، شاید کسانی آنرا درک نکنند ، بر من خورده بگیرند ، من نغمه سرای عشقم وارکستری دارم به پهنای همه دنیا که در سینه ام جای داده ام ،  نفوذ باین  امر وکلمه مرموز  واقعیت  باید پذیرفته شود ،  مگر آنکه من از روز ازل دچار یک اشتباه عظیم بوده ام ، وبه ضیافت دنیا نرفته ام .، من فرق بین یک نابغه عالم هنر ویا یک نویسنده خوب را میدانم آنرا درک میکنم ومیل دارم دیگران هم بفهمند ، اما از حوصله خیلی ها بیرون است . باید مناسبات دربین باشد تا تو بتوانی به عالم بالا !!! صعود کنی ، ومن همچین مناسباتیرا ندارم ومیلیی م ندارم که داشته باشم ، ( خودم) هستم کافی است .تا فردا 
    ثریا / اسپانیا / 22/ 08/ 2016 میلادی .
  • توهم؟!

     دوست عزیز 
    خوشبختانه به هیچ موادی معتاد نیستم ودر دسترسم نیز چیزهایی از این قبیل پیدا نمیشود ، دچار توهم هم نمیشوم ، هنگامیکه مایکروسافت میتواند داده های شخصی را پس از هفده سال برایش بفرستد ، !! چرا آنچهرا که من ذخیره میکنم بر باد میرود ، آلبومی درست کرده بودم برای عکسهای خانوادگی ، فامیلی ، دوستان وصد البته خصوصی !! همه چیز بهم ریخته وآن عکسهای خصوصی  از میان رفته است پس ، بنا براین دستی نامریی دراین کار دخالت میکند ! ویا حوصله این برنامه سر میرود وخود بخود آنهارا نابود ساخته ومیخورد ، بخوبی میدانم چیزی دراین میان از بین نمیرود ودرابرها پنهان میشود !.
     هنوز آن کامپیوتر قدیمی را  باز نکرده ام وهنوز نمیدانم آیا درجایی پنهانند یا نه ! اما برایم عجیب است که شخصی برایم نوشته ویا عکسی را میفرستد ومن بپاس مهری که دارم آنرا درآرشیو مخصوص میگذارم وپس از مدتی همه گم میشوند!! باید این سئوال را از چه کسی بپرسم ؟ از ارواح پلیدی که دراطرافم هستند ؟ ویا از صفحه بیجان این دستگاه .
    نه عزیزم من چیزی رامصرف نمیکنم تنها آب میوه وآب خالص ، از هیچ دارویی   هم حتی برای فرو کش کردن دردهایم نیز استفاده نمیکنم ، برای نوشتن هم احتیاج به ملهمات و عالم هپروت ندارم ، یک انسان کاملا سالم و بی هیچ عارضه ای هستم ، آرشیو عکسهای من بهم خورده وچند عکس را که دوست میداشتم از میان آنها گم شده ، اینرا باید از چه کسی بپرسم ، از عالم بالا؟ ویا از شرکت مایکروسافت ! ویا از دیگری ؟ .
    واقعا از مهربانیت سپاسگذارم واز اینکه اینهمه لطف ومرحمت شامل حال من میکنی بی اندازه خودرا مغرور وسر شار از شادی احساس میکنم . پیروز باشی وموفق .
    دوستدار تو 
    دوشنبه 22/08/2016 میلادی 
    اضافالت :
    این مطب را باین خاطر اینجا نوشتم که حالم از ایملیهایم بهم میخورد از آشغالهایی که هروروز باید جمع کنم ویا دور بریزم وشما هم  با لطف ومهربانی باین صفحه ناچیز از سر سیری نگاهی میاندازید شاید کلماتی  نظر شمارا بخود جلب کرد .با پوزش.
  • شبهای من

    دوش گرفتم  تا به رختخواب بروم ، اخباررا خواندم ، خانم کلینتون …. بمن چه مربوط است ، همه دراین دنیا درحال حاضر بمدد این تکنو لوژی همه چیزشان هویداست .
    دلم گرفته ،  میل ندارم زندگانی نویسی کنم ، ویا اثری از خود بیاد گار بگذارم ، من کسی نیستم ، زنی پاک باخته که با سر سختی تمام میل دارد تا انتهای راه برود ، بمن هیچ مربوط نیست دنیا تا کجا میرود وسر انجامش چه خواهد شد ؟ من هنوز بر اسب راهوار خویش سوارم ولنگان لنگان میروم ، گلها را بو میکشم بی آنکه سبزه هارا  لگد کوب کنم ، زمانی میل داشتم  درب اطاق تنهایی را باز بگذارم وبه آفتاب اجازه دهم کمی روشنایی به درون بفرستد ، آفتاب هم دروغ است ، وا زاین آشناییها که اتفاقی و یا سر راهی ،  مطابق معمول جلویت سبز میشوند گاهی بهره ای بگیرم ، میل داشتم کهنه هارا دور بریزم وذره ای از روزهای نوین وتازه را لمس کنم ،  ، با دهوا وبخار آب وبرف پوک است ، اصالتی نیست ،  گاهی فرا میرسد که این آشنایی بنوعی عادت ویا یک انس در انسان  جایگزین میشود ،  درسفر میتوانی آنرا بفراموشی بسپاری ،  بنحوی که دیگر درزمان ومکان تو جایی نداشته باشد ، دراینجا سئوالی پیش میاید ، من روی یک خط صاف ایستاده ام ، بی هنیچ منحنی ، وآیا میشود  با یک خط صاف وموازی روبرو شوم ، بی هیچ خطوط دیگرئ؟ بطور آشکار دیده ام که ، نه! هر فردی راه خودرا دارد ویا شاید میل داشته باشد زیکزاک بزند پس با من موازی نیست ،  زندگی دیگر آن حقیقت ذاتی خودرا از دست داده است  وخود زندگی ترکیبی از خطوط درهم وبرهم است ، اما برای من خیلی دشوار است که وارد این خطوط ناشناخته بشوم ،  خطوط وترکیبی که هر شخصی سر خود را با دودست گرفته که از روی گردنش نیفتد ،  خصوصیات اشخاص باهم متفاوتند ، بدبختی من این است که با هرکس آشنا میشوم ، اول نیمی از وجودمرا دراو بودیعه میگذارم وانتظار دارم نیمه دیگر من باشد ، کار بی فایده ای است، هر کسی در مرز وبوم وسایه دیگری رشد کرده ، ومیداند که دروغ گویی لازمه زندگی اوست ،  وبا آن پیوندی عمیق دارد ، امروز بسیاری از ما نوعی زندگی نامه نویسی را شروع کرده ایم ، گاهی آنرا لفت ولعاب میدهیم وگاهی افکار نا خود آگاه خودرا ضمیه آن میسازیم ، برای من مشگل است ، یکنوع خود سانسوری  را درپیش گرفته ام ، از بردن نام اشخاص بطور صریح خود داری میکنم ودر صدد آزار کسی نیستم ، تقصیری ندارم ، زندگیم را در کتابهای اساطیری یافته ام ، مانند دخترم که امروز تعطیاتش را به باستان شناسی ورفتن به دهات وکوره راههای وساختمانها قرون واعصار سده پانصد میلادی سپرده است .  من باید اذعان کنم که این روش امروزی ما چندان خوش آیند نیست وآنکه ضرر میبیند خود ما هستیم ، روزی کتابهای روانشناسی همه اوقات مرا گرفته بود  ” فروید ” قهرمان رویاهایم بود ، امروز اگر از او کسی سخنی بگوید مورد تمسخر قرا میگیرد ، زمانی روی به فلسفه نهادم ، رسیدم بجایی ک دیدم همه فلاسفه خودشان از همه دیوانه ترند وبه آ نجایی رسیدند که گفتند “
    ما چیزی نمیدانیم ،  رو بسوی شعر وموسیقی نهادم ، از مردم زمانه واجتماع بکلی دور بودم وخانوادهامرا نیز دور نگداه داشتم امروز دراین دنیای پر شر شور که از هرگوشه اش صدای یک جنابت ویک کشتار بلند است ما مانند کودکان نوزاد باین  جنبش ها مینگریم وازخود  میپرسیم که ” چرا ؟نقش دوران گذشته وآگاهی  آن راجع به شخصیت خودمان با زمان امروزی فرق بسیار دارد به همین دلیل میگذاریم که فریبمان بدهند ، اگر آنها از این فریب خوشحالند ، بگذار باشند ،  من باز قدمی بسوی عقب بر میدارم وناگهان حمله میکنم ، ودیگر برایم مهم نیت زخم این حمله تا کجا رفته وطرف مربوطه به چه روزی افتاد ه است ، من از فریب بیزارم ، ازدروغ بیزارم ، اگر کسی بمن هدیه ای بدهد وباز بخواهد آنرا پس بگیرد با کمال میل انرا باو پس میدهم نه ـآنکه از ویترین  من ـآنرا بدزدد .
    بیایید لحظه ای به مفهموم انسان بودن بیاندیشیم ، وفرق خود با سایر مخلوقاترا ببینیم واحساس کنیم ، گرگ گرگ است وشیر شیر وما انسان ونام خودرا اشرف مخلوقات گذارده ایم اما هما ن گرگ درنده ایم درلباس بره ای مامانی . وگمان نکنم این طریق زندگی راه بجایی ببرد .به همنگونه که دیگران رفتند وافتادند وخمیر شدند .
    بر تواضع های دشمن تکیه کردن ابلهی است /” غنی کشمیری” پایان / شب خوش 
    یکشنبه / 21/08/2016 میلادی /.
  • خاموشی

    آن آتش دیرین بسردی گرایید ، هنگامیکه دزدی به حریم خصوصی تو دستبرد بزند ، دیگر نمیتوان چیزی را پنهان کرد ویا نگاه داشت ، حتی احساس را .
    آتش به سردی گرایید ، اینها همه از بیم تنهایی است که دست به خاشاکی بند میکنی بی آنکه بدانی چقدر خار  روح وجسم ترا زخمی میکند .
    با زخاموش نشستم وبه طریقه راهزنی اندیشیدم ،  شمع غمی در دلم سوسو میزند ،  نه زاری میکنم ونه فریاد میکشم هیچکدام مباهات ندارد ،  من آن سیمای در آلود خودرا خوب میشناسم ،  چهره من وچهره شمع دوباره با هم یکی شد ، شمع بیخبر از دردهاست تنها میسوزد ، اما  من از جنگ شب برمیگردم ، از جنگ با دوروییها وریا کاریها ها وسر انجام خود فروشیها ، 
    ای بی ستاره مرد،  درون دستهای خالیت چه پنهان داری که بر ضد من بکار بری ؟ 
    ا ی بی ستاره مرد  ، به آسمان بخت سیاهت بنگر ،  شاید روزی فرا میرسید که بهار دوباره دردلم من غنچه میکاشت ، ای بی ستاره مرد اکنون غروب زندگیت فرا رسیده  است .از چه چیز ترسیدی؟ من از چیزی ویا کسی نخواهم ترسید ، چیزی برای باختن ندارم ، هرچهرا که داشتم باختم ، حتی زندگیم را ، جوانیمرا .
    من آن مسافر خسته ام که  دری را کوبیدم بامید آنکه نوری از آن میتابد  ، روشنای کاذب بود ، هیچکس در خانه نبود غیر از عفونت روح. هیچکس از کنار پنجره عبور نکرد غیر از یک سیاهی ومن عاقبت به سر زمین بی پناهی خویش برگشتم بی هیچ واهمه ای .
     آمدی با کوله باری از شوق بامیدی! ا، 
    ،  آمدی در این ره بامید  ی که دستی باز .کند  دری را بسویت .
    گوش تو از  سردی زمانه وزنان وهرجایی وگفتگو با آنها پر بود  ، ” آه آواز ی از دوردستها میشنوم ، بروم به آن سو ! “
    پای نهادی به روشنایی شهر من ،  سایه ات همچنان مانند روحی منحوس مرا دربرگرفت ، وکم کم مرا ببازی گرفتی ، چه خوب بود که توانستم از پله ها بالا بروم .
    دیگر نوری نخواهد تابید ،  پنجره ها کورند ،  باد ، دهانش را  بست وپیک هوایی  نیز دیگر بسته خواهد شد . 
      وآنجه دراین سر زمین بود ، بیصدا گذشت .
    نه ، ترا هرگز نخواهم بخشید . 
    ثریا/ اسپانیا / یکشنبه شب ،
  • کاباره !

    این روزها غیر از ترس از تجزیه طلبی وتکه تکه شدن ایران ، عده ای هم بی تفاوت دور هم نشسته اند وجناب پدر خوانده ” اینترتیمنت” که قبلا بنام همسر ” گوگوش ” نامیده میشدند حال برای خود  نام واعتباری پیدا کرده اند ، مانند مرحوم شوهر مارگارت تا چر بیچاره همه جا نامش ( شوهر خان تاچر !! بو د) .
    ایشانرا ما از قدیم میشناخیتم از همان زمانیکه با برادرشان احمدخان هتل وسپس کاباره میامی را براه انداختند ، بخاطر دست ودلبازی همسرم وخوش گذرانی ودر پی معشوق دویدن جای ما اکثرا درهتل میامی وکاباره میامی بود ودر بالکن میز مخصوصی داشتیم واز نعمات وبرکات ایشان که عبارت بود یک بطر شامپاین ودست آخر چند گیلاس کنیاک اصل فرانسوی بهره مند میشدیم ، ایشان هنوز شوهر خانم گوگوش نبودند ، وگوگوش لاغر ونارک وشکننده درمیان هیاهوهای بسیار داشت میخواند ” باور کن ، صدایمرا باورکن ! محمود خان  جوان لاغر بر عکس برادر ش احمد خان که مردی ورزشکار وهیکل دار بود همیشه بین فرودگاه وکاباره دررفت وآمد بودند چرا که آرتیستهای مهم ! وارد میشدند رقاصه ها اسپانیولی  تا اینکه کم کم پای همه خوانندگان از رادیو بریده شد وسر بسوی قبله ” میامی” گذاشتند ، 
    کاری نداشتیم بکنیم   یا بازی با ورق بود تازه هرکس که مییبرد میگفت بچه ها امشب میهمان من درمیامی ، همسرم گاهی دوستانش را  بخانه میاورد وآنها میگفتند بلند شوید لباس عوض کنید تا به میامی برویم ، میرفتیم ومعشوق روی سن میخواند :
    تو به میخانه مرو عزیز من ، من برات ساغر ومیخانه میشم . وخوب هم شذ .
    حال ایشان تلویزیونی راه اندازی کرده اند ومیل دارند که ( موزیک) خودرا به دروازهای ایران ببرند مثلا به جزیره کیش ! همه رقیبانرا نیز از دور خارج کرده اند ، فعلا با قصه های هزارو یکشب وکمی چاشنی هنر سر مردم گرم است .
    درآنسوی سیخ علیرضا خان خواب ریاست جمهوری جنوب ایران را میبیند ، وبانوی قجر خواب  ریاست جمهوری آذربایجان را و دیگری خواب رهبری مسلمینرا در قم مرکز تهران که سر انجام پایتخت اسلامی جهان خواهد شد . واتیکان اسلامی !! 
    کویر همچنان بی آب وعلف  بلوچستان دردست آدمکشان ، خراسان زیر نظر رهبر مسلمین و……دیگر هیچ /
    راستی پیری بد جوری است ، امروز عکس ملکه انگلیس را با همه جواهراتش که بخودش آویخته بود وزیر آنها کمرش خم شده بود دیدم ، انگار بوی بد مرگ به دماغم رسید ، بوی پیری ، بوی نیستی !.
    همان روز یکشنبه ، 
    گرما وبیکاری ، همه به سفر وتعطیلات رفته اند ومن بخاطر دردهای عجیب وغریب درخانه مانده ام ! طفلک من !!!!/
  • مرا گوید ، یکی مشفق…

    روز بیست وهشتم امرداد ماه ، نه خبری از کودتای قهرمان ! مصدق بود ونه خبری از بیداگاه شاه ! .
    روز بیست وهشتم امرداد ماه عید  برزگ پارسیان گریخته از وطن در سر زمین هندوستان ، در شهری بنام ” سنجا:ن “بود ،  روز عشق و روز آشتی  و روز پاکی وروز برپا کردن آتش مقدس .
    نه از خاکم ؛ نه از بادم ،  نه  ازآبم ونه آ آتش 
    نه از عرشم ، نه از فرشم  ، نه کون ونه ازکانم
    مکانم لا مکان باشد  نشانم بی نشان باشد 
    نه تن باشد  نه جان باشد  که من از جان جانانم
    از جام عشق سرمستم ،  دوعالم رفت از دستم 
    بجز رندی وقلاشی  نباشد  هیچ  سامانم ……..جلال الدین  بلخی ( مولای رومی )
     آ نروزها که آتشکده های کوههای بلند وسر بفلک کشیده بختیاری را به آتش وخون کشیدند ، مادر بزرگم تنها چهار سال داشت ، 
    آنها همگی فرار کردند در میان جنگلها وکوهها تا سر انجام به آتشکده شهر ی میان کویر رسیدند ، درآنجا نیز آتش داشت خاموش میشد . وامروز بجرم گناهان آدم وحوا ما باید مکافات پس بدهیم /
    نیمه شب گذشته خواب خواب دیدم  دور یک میز نشسته ایم ، میهمان داریم ناگهان پای چپم بخواب رفت ، فریادکشیدم ، آه …نمیتوانم راه بروم پایم حرکت نمیکند ، آه ، پایم بخواب رفت ، مردی با ردای بلند ، ریشی نسبتا کوتاه با موهای بلند  روی یک صندلی  نشسته بود از جای برخاست وساق پای مرا محکم گرفت …..ناگهان خودمر ار تختخواب  بیرون پرتا ب کردم …نه پای  من خواب نرفته بود اما کمی گز میکرد ! 
    این روزها آخر هفته شنبه ویکشنبه روی یوتیوپ برنامه ” مس” آن لاین نمیدانم از کدام سر زمین واز کجا به زبان انگلیسی پخش میشود ، شب گذشته بیدار شدم یکی را روشن کردم ودوباره خوابم برد !!!!! 
    بهر روز هرکسی دارد برای دین خود تلاش میکند تا آنرا پا برجا نگاهدارد ، بهترین کار وسرمایه  گذاری است ، مشتری فراوان دارد ،  بعلاوه مردم در یک وب ویک ترس  خودرا آرام نگاه میدارند ،من اگر ثروتمند بودم برای خود یک ” چپل” میساختم ومجسمه الهه عشق را درآنجا میگذاشتم مردم را برای عشق ورزیدن دعوت میکردم ، عشق بورز ، جنگ مکن ! خواننده معروف جان لنون آنرا خواند .
    نمیدانم کدام یک از شاعران گذشته ومتاخر ما قران را بهمراه سه تار میخواند ! سه تار اورا برسرش کوبیدندکتابهایش واشعارش را به آتش کشیدند نمیدانم آیا خودش را نیز به سیخ کشیدند یا توانست فرار کند اگر اشتباه نکره باشم وحافظه یاری کند بگمانم ( شیخ بهایی بود) ! حال امروز دسته کرمانند مجسمه ایستاده بهمراه ارکستر بلند باسازهای زهی وپیانو وجاز دارد آووه ماریا را میخواند   یا اله لویا ، بسیار هم زیباست ، در کلیساها ودیرهای هنگامیکه از کنارشان میگذری صدای زیبای مردان بلند است  که دارند خدارا با آواز تکریم میکنند وزنان جوابشانرا میدهند ، من نمیدانم چرا مسلمانان از ساز میترسند ، از آواز میترسند ، هارون الرشید بزرگترین رهبر عرب  ( عراق)هرشب بزمی داشت که ماهرخان آواز میخواندند ونوازندگان مینواختند وشاعران شعر میسرودند رقاصان نیمه عریان میرقصیدند داستان هزار ویک شب  وشبهای بغداد معروف است . اما مردان شیعه  هر صدای سازی گویی میخی است که بر ….آنها فرو میرود وهر صدای لطیف زنانه ای آنهارا بخاک وخون میکشد !! رقص که دیگر جای خودرا دارد . 
    آن سرخ قبایی که چو مه  پار بر آمد 
    امسال در این خرقه  زنار بر آمد 
    آن ترک که آنسان بیغماش  بدیدی 
    اینست که امسال عرب وار بر آمد 
    آن یار همان یار است  گر جامه بدل کرد 
    آن جامه  بدل کرده  دگر بار بر آمد 
    گر شمس فرو شد  بغروب  او نه فنا شد 
    از برج دگر  آن شه  انوار برآمد ……..دیوان شمس تبریزی
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / 21/8/2016 میلادی/.
    یکشنبه خوشی داشته باشید !
  • قفس

     راست گفتی ،
    پرنده ای که درقفس  زندگی کند ، دیگر میل به ترک قفس ندارد ، 
    بیخود فریاد کشیدم ،  بیخود تا تنگنای دل  سر از پنجره شهر بیرون آوردم 
     من دز زندانم ، زندانیم 
    تا ابد 
    گه گاه بر لبم سخنی مینشیند  ، 
    که ای در وطن غریب ، ودرجهان غریب ، 
    کسی ترا نمیشناسد ، 
    اجنبیانی که درآن جا ساکنند ، با تو بیگانه اند ، 
    واجنبیانی که دراینجا ساکنند با تو غریبه اند !
    تودرپرتگاه زندگی  بر ضد کدام دشمن میجنگی ؟
    آنسوی دریا ها  پیام تازه ای نیست 
    خورشید مرده  ومردم بهارا بخاک سپرده اند 
    حال با شیشه های رنگین وکاغذ های الوان 
    خانه میسازند وخود را به تصویر میکشند
    شب هنو روشن است ، اما دل من تاریک 
    نسیمی نمیوزد 
    آ]ه ای دوست ، بر خیز وبیا ودر صبح من طلوع کن 
    غروب شنبه 20/8/ 2016 میلادی / ثریا / اسپانیا /.
  • اطلاییه بسیار مهم

    آهای ملت همیشه در صحنه ، آهای اقایان تلویرونچیها که یک ساعت مینشیند وقصه حسین کرد را برای مردم میخوانید ، آهای هنر مندان روی صحنه وزیر صحنه ، آهای شاعران متعهد وغیر متعهد ، آهای ملت خاموش وسر خورده وبدبخت ایران ، 
    سر زمین ایران دارد تجریه میشود ، روسیه سهم خودرا گرفت 
    انگلیس سهم خودرا سالهاست که گرفته 
    اعراب  سهم خودرا گرفته وتشنه بقیه نشسته  
    ایران دارد  تجزیه میشود ، یک پاکستان  دیگر ؛ یک بنگلادش دیگر ، یک افغانستان دیگر  ، بیدار شوید ، آهای آقایان مصدقی ها  بس کنید ، آهای اسلام پرستان دروغین بس کنید ، ایران مادر شمارا را دارند تکه تکه میکنند وشما هنوز مشغول فحاشی به یکدیگرید ، هنوز  دارید مردم را پی نخود سیاه میفرستید ، وشما فاحشه های خود فروش دکان تانرا ببندید ، ایران دارد ویران میشود .
    وشما جناب شاهزاده رضا خان پهلوی ، تکلیف خودرا با مردم ایران و خودتان روشن کنید .
    مردکی قلند وروی صندلی دسته طلایی نشسته وبه اعتراضات مجلس که چرا هواپیماهای ، جنگی پایگاه شا هرخی   همدان را در اختیار خود گرفته اند ؟ میگوید : بکسی مربو.ط نیست !!! البته او ایرانی نیست جد وآبادش را خر …گ  واعراب گ….ده است برا ی او ایران مهم نیست او سهم خودرا گرفته  ودر کسوت ریاست قوای ارتش گفته بفرمایید که خانه خانه شماست . 
    تا کی میخواهید خودرا بخواب بزنید ، بانوان ایرانی با بینی های عمل کرده لبان باد کرده موهای رنگ کرده در انتظار کدام ویترین ایستاده اید ، خانه تان ویران شد ،  شما زنان چارقد بسر در زیر جرگه آن خانم رییس هنوز درانتظار معجزه تفنگ به دست ایستاده اید وشما هواداران  این وطن فروشان ، تا کی میخواهید خود ومردمرا آواره دشتها وکوهها وبیابانها بکنید  ، مهم این است که جیره به موقع میرسد . ملتی خود فروش تر از شما درتمام دنیا نمونه است .
    در سالهای قبل از جنگ کنسول شوروی در ایران فرمود که :
    ایرانیانرا میشود خرید ، اما همیشه همان کاری را که دلشان میخواهد انجام میدهند ، بلی به راحتی میتوان شما را خرید باندازه یک زن هرجایی در کوچه ها . با تمام دردها و با تمام رنجها وبا تمام گریه هایم امیدمرا از شما بریده ام مگر مردی از غیب بیرون آید . 
    شنبه / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /.
  • باد . برف ومه

    این نوشته ها ویا خوراکی که هرروزما باین دستگاه میدهیم ، به کجا میروند ؟ مهم نیست از نظر من مهم نیست برای من جایی است که خودمرا خالی میکنم ، نه بیشتر اطلاعات باندازه کافی در دسترس عموم هست ، احتیاجی نیست من مخبر وویا آورنده خبر باشم !  درجایی خواندم که عده ای پس از فرو پاشی شوروی ، آن روزهارا ، روزهای های طلایی مینامیدند ! حق  هم داشتند ، پا پا استالین بود ، پاپا پرژنف بود بعد آن نا پدری آمد وهمهرا به دستور جناب ریگان بهم ریخت همه بی پدر شدند ،  حال دنیا تنها دوقسمت شده است ، در جایی دیگردر خبرها دیدیم یک طالبی کیلویی هشت هزار دلار است !!! آیا این طالبی با آب طلا ونقره آبیاری ورشد کرده ویک شیشه آب مخلوط با طلا ده هزار دولار ، حنای زیادی را به کجا میمالند ؟  بلی مشتی نو کیسه ، تازه به نوا رسیده با کمک کارخانجات تولیدی وآشغال سازی ، مقدار زیادی  آشغال با کمک زنان ومردان مکش مرگ ما ، برای هوس رانی طبقات آون… بالا !!!!  با این آب واین طالبی  بعله…. ، طبقه متوسط خطرناک است ، هر چه ایده لوژی وانقلاب است در دست همین طبقه متوسط که یا کار مند هستند  ، یا معلم ویا مهندس ویا دکتر ، ویا هنر مند ونویسنده ،  ، البته دکترهای با وجدان نه بی وجدان ، جالب تراز همه اینکه روسیه ناوهای جنگی خودرا از روی ایستگاه ” نوژه ” درهمدان بسوی روسیه پرتاب  کرده است !!! حضرت والاگهر تیمسار سردار فلان  بهمان فرموده اند بکسی مربوط نیست ختی به مجلس ! باین  میگویند کشور ملوک الطوایفی وهردم بیلی، اگر جوانان معنی آنرا نمیدانند  کشوری که هراستان و  رهبرش کار خودش را میکند وبکسی هم مربوط نیست دولت مرکز ی هنم فعلا درگیر تاب موی یارا ست .
    بگذریم ، هوای خانه درحال حاضر 39 درجه سانتیگراد ودر بیرون 43 درجه ! میباشد ،  درچنین هوایی معلوم است که من بسرم زده ومینویسم که “
    تنها ، این قلب من است  که عشق هنوز درآن پا برجاست !
    در پرتو جوانی روحم ،  میطپد  واز زیر هزاران تکه برف ویخ ومه وآتش  بیرون جسته وبرق میزند ، آتشفشانی  فوران میکند  که هیچ قدرتی نمیتواند آنرا خاموش نماید ، مگر مرگ .
     اه ، آیا تو رنگ آنرا میتوانی  بر دیوار پر شکوه این دل ویا این قله ببینی؟ 
    اگر یکبار دیگر بسویم برگردی ، ترا درمیان آن آتشفشان ذوب خواهم کرد .
    تابستان دیگر نفس آخر خودرا میکشد ودوباره خزان میرسد ، با چه بال وپری ، وچه شیطنتهایی ، آنگاه احساسات من دوباره رشد میکنند ، مانند نهالی که در زمین کاشته وحال بارور میشود ، باد خزان بر پیکرم میوزد ، وباو مینویسم :
    اگر تو چند گام بجلو بیایی ، ومن بایستم ، شاید درخزان بهم برسیم ، نه درزمستانی یخ بسته .
    آه اگر این احساس نبود انسان چه وضعیت وحشتناکی داشت ، چه شگف انگیر میشد ، تماشایی میشد ، کار میلیونرها چیست ؟ خرید میکنند میریزند درون سطل زباله ، حوصله شان سر میرود ، دمی بخمره بزنیم وعلفی بکشیم وگردی به به بینی بفرستیم ومانند یک جسد روی تختخواب خود ویا دیگری را زیر ورو کنیم ، همین ، نه بیشتر ، چیزی ندارند ، ، نه هچ چیز ندارند . یک انسان خود بین و خود خواه هیچگاه نمیتواند کاملا به فرهنگ بیاندیشد  وحیا ونفس خودرا بکلی از در بیرون میفرستد.
    طبقه فقیر باید بماند برای بردگی وگوشت جلوی توپها ، اما طبقه متوسط خطرناک است باید از بین برود ، آخر کلام.
    ثریا / اسپانیا  بعد از ظهر یک روز داغ تابستانی 
    20/8/2016 میلادی برابر با 30 امرداد ماه 1395 /خورشیدی
  • کلوریا

     روز های شنبه ویکشنبه ساعت هشت صبح بعد ذوق داریم که تلویزیون  ارکستر مجلسی اش را کوک کرده و برنامه دارد ، اما مدتی است که مبینم قدم جلو نمیگذارد ، هما ن( گلوریا پادر ، گلوریا ایخو ، گلوریا اسپریتو سنتو ) مارا برکت بده نامت مبارک با ای شاه شاهان ، که هم اکنون در کنار راست  پدرت درآسمانهانشسته ای !!
    نه ، دیگر از هیچ مقوله ای گفتگو نمیشود ، دیگر راپسود یها گم شدند ، دیگر گفتگوی سازهابا با هم گم شدند ، عده ای مجسمه سیاه پوشیده با دهانهای کج و معوج حدود پنجاه نفر یکصدا فریاد برمیدارند ” گلوریا ، گلوریا ”  کدام پیرزوی ؟  پیروزی اوباش بر مردم ؟ پیرزوی آدمکشان ودزدان بر تمام سر زمین ؟ پیرزوی میلونرها که حتی برنامه هایشانرا هم در کانالهای به تمایش میگذارند که دل مارا بسوزانند؟ گلوریا .
    گاز کولر من تمام شده وتنها پنکه اش کار میکند ودر این گرمای  39 درجه اتطاق نمیتوانم چیزی بنویشم درحالیکه عرق همه جای پیکرم را خیس کرده است . گلوریا ، گلوریا ، 
    شنبه 20 آگوست 2016 میلادی  ثریا / اسپانیا /؟
  • برای گریه کردن

    کنار درختان بلند گل ماگنولیا نشسته بودیم ،  در اطرافمان بوته های گل سرخ  با رنگهای گوناگون ، چمن سبز زیر پاهایمان  ، باغچه تازه آب خورده وبخار آب از روی زمین بلند میشد ، به اواز ” پری کومو” گوش میدادیم ، رعشه ای دلپذیر بر تنم افتاد ، آه چه زیبا میخواند ( خیلی ترا دوست میدارم ) چشمانم را بستم ، خودرا دریک خانه بزرگ سپید با پنجره های باز میان چمن های سر سبز  درحالیکه بچه های همسایه با تو پ بازی میکردند وخانم همسایه درسبدش برایمان کیک تازه آورده بود ، ( غمگین مباش ، زندگی درحال گذر است ) صدایش تا اعماق جانم میدوید مانند یک شراب مرا مست میکرد ، از کوچه صدای هیاهو بلند شد همسایه دست راستی  روضه خوانی داشت وهمسایه دست چی برای پسرش جشن تولد گرفته بود ، ، هوا دم کرده بود بهتر است به اطاق برگردم ، ایکاش میشد به آن سرز مین سفر میکردم و…..
    سفر کردم ، نه از آن خانه های سپید خبری بود نه از تاب بازی بچه ها ونه خانم همسایه با سبدی کیک تازه از فر دراورده اش به دیدارم آمد نگاهها خشمگین بودند ، زمزمه ها بلند شده بود ، حالا اینها با پولهای دزدیشان بخانه ما  به شهر ما به کشور ما ریختند ، نه این سر زمین رویاها نیست ، برگردم ، شهر را دود قرا گرفته بود ، هوا خاک آلود بود ، میروم به سر زمین دیگری درآن سرزمین که خیابانها خلوت است ومردان .وزنان با بارانیهای یک شکل با چتر های شیک  درخیابان بهم سلام میگویند وکلاهشانرا به احترام بر میدارند  وما با رولزرویس حرکت خواهیم کرد !  نه !میبایست چند صد پله را طی کنیم تا انتها یک زیر زمین و یک تابوت لق لقی مارا باینسو وآنسو بکشد ، هوا تاریک ، مه آلود غم گرفته ودر فروشگاهها برایمان روی دیوار تواالتها  یک آگهی گذاشنته بودند :
    عرب کثیف ، ایرانی کثیف ، پولهایت بردار وبرگرد به سر زمین خودت !!! راننده تاکسی برویمان آب دهان میانداخت ، دوران کالاهان بود ، هنوز ما ویزا لازم نداشتیم ، خوب به شهرستانی کوچ میکنیم که کنار دریا ست یک شهرستان شمال شرقی ، آنجا شاید کمتر بما توهین کنند !!  لانه ای پیدا کردیم ودر آن سکنی گزیدیم ، روی دیوارها شعار نوشته شده بود ” نرگ بر شاه خائن ، زنده باد خمینی !!! ایستادم ، یعنی چی ، خمینی کیست ! پیرزنی با ساک دستی اش رو بمن کرد وگفت :
    اگر در سر زمین خودت مشگل داری شهر مارا کثیف مکن ! اوف در اتوبوس کسی کنار من نمینشست ، راننده با نفرت دستش را روی داشبرد میکوبید تا من پول خوردمرا درون قوی او بیاندازم وحتما کلمه ” پلیز” را بکار ببرم ، در کوچه پسرها با دوچرها هایشان مستقیم به دخترانم حمله میکردند ، پنجره هارا بستم ، پرده هارا کشیدم ، ترانه ای را گذاشتم ، اما به دلم ننشت ، ترانه قصه دوماهی ، نه ، هجرت ، نه ! هوای یار ، نه مستی ، نه ! آواز دشتی ، ساز در مایه اصفهان ، نه !!! 
    ” دلم تنگه ، برای گریه کردن ، کجاست مادر ، کجاست گهواره من ؟ 
    همان گهواره حقیقی وراست ، همانجایی که شاهزاده قصه دختر فقیر میخواست 
    دلم تنکه برای گریه کردن
    شهر مارا  نخواست اما امروز هجوم همان ( کثیفها) را با رغبت پذیرا شده اند وما باینسو آمدیم ، آهان ، اینجا مرا بیاد کجا میاندازد ؟> نمیدانم !  آه ، این کوچه چقدر شبیه .. کدام کوچه است ؟ نمیدانم ، حل شدم ، ذوب شدم ،  هویتمرا از دست دادم ، وایمانم را به انسانها ،دوباره به آواز ( پری کومو) گوش دادم ، نه ! چیزی در دلم تکان نخورد ، دیگر حسرتی ندارم ودیگر میلی ندارم در آن خانه ها با پنجره های سپید بنشینم زیر نور آفتا ب وفرانک سینتاترا بخواند ( امروز روز زیبایی است ) وخانم امریکایی ، انگلیسی ، فرانسوی ، با پیش بند سفیدش ولبخند مهربانش در آشپزخانه کیکی بپزد ، نه ، دیگر از این خبرها درهیچ کجای دنیا نیست . پنجره ها هم با آهن ودوربین وزنگ خطر مجهرند ، وبچه ها درخانه پای دستگاههای مجهر نشسته اند وبازی میکنند .مادرشان خسته وپدرشان با تنگی لبریز از آبجو وسیگار فضای خانه را بد بو میکنند . یا درپارتیهای شبانه با شامپاین صورتی در أآغوش یکدیگرند .
    دلم تنگه ، برای گریه کردن ، کجاست مادر ، کجاست گهواره من ؟
    ثریا / اسپانیا / غروب پنچشنبه 18 آگوست 2016 میلادی /.
  • لحظه میعاد

    آفتاب داغ  در ساحل میتابد ، 
    در خلوت اطاق بجز من کسی نیست
     قلب داغ دیوار میطپد ، ومن در پندار شب نشسته ام 
     شب، که لحظه میعاد من است ،
    اورا در خیال میبینم  که درروشنایی ما ه ایستاده 
    صورت ندارد ، نقابی از گرد سفید برچهره اش نشسته 
     اطرافش تاریک است ، او به ظلمت فرو رفته
    خنده  بر لبهایم  میماسد ، دربیم وامیدم 
    فریاد درگلویم میشکند ، 
    اورا بکجا برده اند؟ 
    نور باریکی از شکاف پنجره با فشار وارد میشود 
    من در انتظار آن میهمان شبانه ام 
    طاقت برگشتن را ندارم 
    تنها دو دست استخوانی بسویم دراز میشوند 
    ازیک پشت خمیده 
    این روح ناشناس را نمیشناسم 
    آن دستی که هرشب بر شانه ام مینشت 
    دیگر گم شده وآنکه هرشب پتویم را 
    روی شانه هایم میانداخت دیگر نیست 
     اورا بکجا برده اند ؟
    روحی مانند شمایل یک قدیس 
    درتاریک  وروشن صبح ؛ بدون صورت 
    بدون هویست 
    با لبانی بسته 
    تار سکوت مرا شکست  ، بیصدا 
    قلبم درون سینه ام افتاد ، 
    اورا بکجا برده اند؟ 
    پنجشنبه / 18 آگوست 2016 میلادی 
    ثریا / اسپانیا /.
  • ویرگول

    در پبچ و خم صفحه گمنامی
    صد پنجره باز است 
    اما ، مانده فراموش ، 
    مات وخاموش ، که گوینده راز است 
    ——–
    این گفته های  این نوشته ها ، این رشته ها ، آیا در سیستم جنایتکاری که برجهان ما پهن شده به راستی اثر گذار است ؟ نویسنده میل دارد که این نوشته ها تاثیر گذار باشد  ، از جهانی میگوید که خود درآن زیسته ، درحالیکه جهان دگر گون شده است امروز یک دختر نه ساله مادر میشود وصاحب فرزند !!!  که خود هنوز دلش برای عروسکهایش تنگ میشود ، دیگری سر عروسکش را با کارد میبرد ، چون پدرش سر انسانهارا بدانگونه بریده که خدای اورا قبول نداشته اند ، بت پرستان وجاهلان بی مغز وبی شعور وبی احساس ، نه خیلی اساسی وعمیق ننویس ، کمی وا بده ،  آن سطح عالی شعوررا پایین بفرست ، فاحشه باش مانند مردان فاحشه امروز که بر رسانه ها حاکمند ، همه جا پیدایشان میشود ، همهرا به زیر میکشند تا هم سطح خودشان نمایند ، نامشان روزنامه نگار وشاعر است !!  نشوشته های تو چندا تاثیر گذار نیستند ، برای مردمی که چنان شیفه دهان گشاد وگفتار ضد ونقیق واز صحرای کربلا گریز به کاخ سفید میزند ، آنچنان تاثیر نمیگذارد ، تو هنوز در قفسه خود با مردان وزنان گذشته روی رف نشسته ای بی آنکه خاک زمانرا از روی پیکرت بزدایی ، هنوز در اندیشه های ” مراد خود ،  گوته ” غوطه وری درحالیکه باید بروی ودر کلاس درس ملای دهکده بنشینی وکلام را یاد بگیری ، نه طالب شهرتی ونه حس جاه طبی داری ، عقیده وایده ورازهایت را برملا میسازی آنهارا به دست باد میدهی ،  تو باید با مفهوم مادی امروز همراه باشی ،  بدون هیچ امیدی ، 
    خوب ، برویم سر اصل مطلب ، دیروز روی پله های زمان نشسته بودم ، روی صفحهات تابلت ولپ تابم گوگل بمن تبریک گفته بود وبرایم شمع وکیک وشکلات وکادو چیده بود ، صبح زود بود که چشمم باین صفحه افتاد ( آه مرسی گوگل)  سپس سیل پیغامهای واتس اپی! وسر انجام ناهار کنسل شد چون درد داشتم ونمیتوانستم بروم میز ی را که رزرو کرده بودند کنسل کردند وهمه باینجا آمدند با کادو ها وکیکیهای که درخانه درست کرده بودند وکارتهای تولدی که نوه ها با دستهای کوچکشان آنها را نقاشی کرده بودند ، حتی قدرت نداشتم که گریه کنم ویا بخندم قرصها حسابی بیحالم کرده بودند ، روز خوبی را گذراندم هرچند درد داشتم . دوستانم از لندن تلفن کردند ، دوست نازنینی که درطی چهل سال هیچگاه روز تولد مرا از یاد نبرده و با مبارزه بی امانش با بیماری سرطان باز مرا فراموش نکرده بود !/
    به درستی نمیدانم ساعت چند است ؟! شب گذشته بهتر از چند شب پیش خوابیدم تنها پشه ها کمی آزارم دادند وگرمای طاقت فرسا حال باید به جنبه های مثب زندگی بیاندیشم ، به چیزهای خوبی که درکنار آتش جهنم به دستم میرسد مانند یک لیوان آب خنک با یخ ، تشنگی درونیمرا را رفع میکند ، در اینجا خلوص وپاکی آدمهارا بهتر میبینم ونا مردمیها را نیز درکنارشان مشاهاده میکنم .
    من راه خودمرا میروم همان خط صاف ومستقیم بی هیچ نشستی در کنار هیچ علفزاری  ،جوی باریکی نیستم ، رودخانه ام میغرم ومیروم وآنچه که بنظرم زشت ونفرت انگیر باشد  آنرا دور میاندازم ویا رسوا میکنم ، روز گذشته عروسم مرا بغل گرفت وبوسید وگفت :
    مرسی من بهترین شوهر دنیارا دارم وباید از تو  تشکر کنم وسعادتمند م که  بهترین مادر شوهر دنیارا دارم ووسرش را روی شانه ام گذاشت وگریست ، اورا بوسیدم وگفتم منهم بسیار خوشحالم که بهترین وزیباترین عروس دنیارا دارم /
     سردار علیرضا خان نوری زاده بعنوان کمک به یک بیمار سرطانی که از دوستان خوب وروزنامه نگاران قدیم بوده پول کلانی از جناب خیامی میگیرد وبه جیب مبارکش سرازیر میکند درحالیکه آن مرد بیچاره درایران درفقر وبدبختی وبیماری سرطان دست بگریبان بوده وسرانجام  میمیرد ، شما نام این کاررا چه میگذارید ؟ او یک فاحشه است برایش فرق نمیکند عرب باشد ، ملا باشد ، انگلیسی باشد ، امریکایی باشد بغل همه میخوابد واگر کمی جوانتر بود حتما توی بوی خوبی هم میشد وبغل بانوان ثروتمند هم میخوابید وچه بسا که نخوابیده است   شیخ علیرضا نوری زا ده ، آخوند زاده  به اصل خود گراییده با کت شلوار آرمانی خودش دزد پدرش دزد پسرش هم دزد .حال مردم ایران بخصوص زنان هرروز با دهان باز که آب از چک وچانه شان راه افتاده بنشینند وبه چرندیات او گوش فرار دهند که ماهرانه از این شاخ به آن شاخ میپرد ، وبرای حفظ آبروی رفته وحرمت خود به بانو فرح دیبا ملکه سابق هم رحم نکرده است .این دنیای ماست ، عزیزم بکش وبروجلو ، سرانجام بکجا میرسی ؟ بجایی که دوست وهمکارت  رسید ، دراسید بیمارستان  دولتی ذوب میشوی بی هیچ نامی ویا  نشانی .ث
    اصل بد نیکو نگردد  ، آنکه بنیادش بد است 
    تربیت نا اهل را چون گردگان برگنبد است 
    پایان / ثریا / اسپانیا / 
    18/8/2016 میلادی /.
  • نقاب دار عریان

    اینکه نقاب بر چهره نهاده  کیست؟
    که نتوان شناخت  سیرت اورا 
    بسان دیوی بر همه جا حاکم است !
    آخرین منبع خبری را هم  داشتم دلیلت کردم برنامه پر محتوای !!!  “ایران فردا “را آنراهم بخاطر مسعود اسدالهی نگاه داشته بودم آه که جناب سید علیرضا نوری زاده ، حالم را بهم زدی ، معلوم است که زاده وتحفه بغل خوابی یک زن هرزه ویک ملای دهکده میباشی ومعلوم است که درکجا رشد کردی وچگون خودترا ساختی یک مهره کثیف درروی صحنه شطرنج ایران وایرانیان !
    سر انجام راز تو بر ملا افتاد  وروزوشب وطعام تو که زاده قوم کهنه جویده است نمایان گشت .
    در شاهنامه آمده است که روزی ابلیس  در قالب رامشگری  ناشناس  به درگاه کاووس شاه آمد ورخصت خواست  تا نغمه ای تازه را آغاز کرده از سر زمین خویش  وبه شاه ارمغان کند ،  وپس از  آنکه رخصت گرفت  سرود ی بیاد مازندران  خواند “
    که مازندران شهر ما یا دباد 
    همیشه بر و بومش آباد باد
    که در بوستانش همیشه گل است 
    به کوه اندر ش لاله وسنبل  است 
    هوا خو.شگوار  وزمین مشکبار 
    نه گرم ونه سرد وهمیشه بهار
    حال این ابلیس در نزد کاووس نشسته ونغمه میسراید با ارغنونش وسازش  وچنان رقصی درمیانه میکند  وچنان پای میکوبد  ودر آرزوی کاخ شاهی نشسته است  ، امروز نه از مازندران ما نشانی است ونه از کاوس وکی ، دیوان بر تخت نشسته اند ورقاصه های مانند تو در میانه میرقصند وملتی نا دان ویا نا شکیبا باین رقصها وباقی نغمه گوش فرا میدهند ، مینگرند  ونمیدانند که به دنبال ابلیس رفته اند .
    سفرنامه من کم کم به اتمام میرسد ،  من از کاخ کیکاوس  دراوج مستی  به این دیار ناشناخته  دل سپردم بخیال همان مازندران ودشتهای کویر  در قلعه ای جایگزین شدم  که مانند گویی بلورین در تیرگیها میدرخشید  وتنها آن تیرگیها نصیب من شد .
    من امروز همان زن شوریده بختم  که راهم را گم کرده ام  نه راه مازندران را میدانم  ونه دیگر سوی رستم میتوانم بگریزم  طلسم بختم فرو افتاد .در هفتخوان راه وگم شد ، اما فرا گرفتم که فریب نخورم .
    هر شب درانتظار آن تلنگری هستم  که با ضربه بر سینه من میکوبد  درخوابگاه من  ومن بیدار میشوم بامید آنکه اوست  ، نه ! آواز مستی درخیابان است وسنگی که بسوی پنجره اطاقم پرتا ب شده است ، 
    امشب خدای آسمان به تقلید از خداوند زمین  وکهکشان  آسمانرا پر ستاره ساخته  ومن در میان آسمان خراشهای مصنوعی ، خانه مصنوعی وزندگی مصنوعی به طلوع صبح میاندیشم وبه فردا تا مژده ای از شهر خورشید برایم بیاورند . پایان 
    ثریا / اسپانیا / 17/8/2016 میلادی /.
  • رومانیا

    غم دنیا رو بگو ، سایه ات رو ور دار و برو 
    غم عشق اینجا نشسته ، واسه تو جا نمیشه !
    امروز بیاد رومانیا بودم ، بیاد ” نادیا کومانچی” قهرمان پرش اهل رومانی وبیاد رییس جمهوری که دریک محاکه چند دقیقه ای با حضور دوربینهای تلویزیونی او وهمسرش را محاکمه صحرایی کرده وتیر باران نمودند ، نامش  ؟  ” دیکتاتور بزرگ  بود  “چائشسکو” ! در آن زمان رومانی برای من یک کشور رویایی بود ، سر زمینی بود که آرزوی دیدارش را داشتم ، ریاست جمهوری اگر چه به سنت ومدل کمونیستی اداره میشد اما هدف ساختن سر زمین وکشور ش وبه دوراز دخالت بیگانه گان بود ، نادیا کومانچی قهرمان المپیک نیز از همانجا برخاست ، از آن زمان دیگر هیچگاه به برنامه وبازیهای وشو های المپیک نگاه نکردم ، سازمانهای آدمخواری که دستور داده بودند دیوارها فروبریزند تا آنها بتوانند راحت وارد خانه دیگران بشوند ، خوشحال قراردادهای شرکتهای چند ملیتی بسته شد ، وتا پایان دنیا !! هرچه که محصول دررومانیا به عمل میاید با ید با قیمت تعیین شده آن شرکت ها در اختیار دول دیگر بگذارند ، معاد ن خالی شد ، پرورش اسبهای اصیل بعهده اعراب بدوی گذاشته شد ، کوههای کارپات که ماد رهمه معادن بودن خالی شدند ، وتنها جوی باریکی از رودخانه دانوب به آن سرزمین بعنوان آب  راه پیدا کرد .
    و….. ریاست شوراها تبدیل به یک ریاست جمهوری شد که تنها  تاج راندولف هارا کم دارد وبرای گروه خودشان کار میکند نه برای ملت  روسیه امروزی .
    امروز مردان جوان وزنان رومانی دور دنیا تن به عمله گی ونوکری وخدمتکاری داده اند ، کشورشان ویران شده وفقیر محصول از تولید به مصرف  فورا وارد بازار میشود ، دیگر زنان با آن لباسهای دوخت دست با روبانهای رنگین وموهای افشان دست دردست پسران نمیرقصند ، دیگر زمین باقی نمانده است . ” دیکتانور ” سر زمینش را برای ملتش میخواست نه برای بازرگانان دوره گرد که سیری ناپذیرند .امروز نمیدانم چرا بیاد (نادیا کومانچی:)کوچک وسر زمین رویا پروررومانی افتادم ؟ .
     امروز شیر آب آشپزخانهرا که باز میکنم از بوی گند آب وبوی کلر وبوداروهای ضد عفونی کرده حالم بهم میخورد ، همان ادرارخودمان تصفیه میشود وبخورد خودمان داده میشود وهمان مدفوع خودمان در توالتی بالای سرمان ساخته اند تبدیل به ( کوکی) شده بخورد ما میدهند ، دیگر خمیری نیست تا نانی پخته شود هرچه هست باد است ومواد اضافی ، ودیگر آبی نیست تا بتوانی پیکرت را درآن بشویی بی آنکه زخمی ویا تاولی روی پوستت ایجاد نشود ، اما درعوض !! خانم درکنار یک گلدان گل لاله نشسته وبا لبخندی شور انگیز میگوید با کرمی که من بر فلانم میمالم راحت سکس دارم !!!  یا فلان بادی لوشن ، شمارا غرق شادی وخوشحالی میکند ولب بر لب دیگر میگذارید ویا فلان شامپو ویا فلان ماتیک ، از غذا خبری نیست ! هرچه هست سکس است وسکس وبازار سکس.
    دخترک میگوید چرا یخچال تو خالیست ؟ میگویم بمن بگو با چه چیزی آنرا پرکنم ؟ با قوطی های شیربرنجی که درکارخانه ساخته ا ندویا با ژله هایی که از خوک وسایر حیوانات باآن دسر درست کرده اند ویا با یک برگ زرورقی گوشت خوک بنام ژامبون ، دیگر خبری از آن ران های پر وپیمان پرگوشت بره ها وگوساله ها نیست ، خبری از ران خوک نیست ، مرغها همه مرده وتخم مرغها درکارخانه های ساخته میشوند ، مرغهای مرده چند  ماهه را بعنوان مرغ تنوری یا مرغ کباب شده به سیخ برایت آماده کرده اند ،  پیتزا ، آخ زنده با دهمان نان وپنیر وگوجه  خودمان  !! حال گرد شده وتنوری !   و….همه راها به اطاق “رم” ختم میشوند !. خبری از گندم نیست هرچه را هست به دست آتش میسپارند ، تا بجایش دنیای جدیدی را بنا نمایند !! با قطره قطره آ ب دهانمان باید رفع تشنگی کنیم ، همه چیز از بازار گم شد ، بی خبر از آنکه کسی بفهمد ناگهان گم شد ، دیگر کمتر در پشت یک مغازه شکلات خواهی دیدمگر برای روز رستا خیر آنهم برگی خالی بشکل عروسک ، دیگر کمتر خبری از عطرهای گذشته هست همه پنهان شدند جزو لوازم لوکس در عوض از خون جنین های تازه به دنیا آمده ماتیک وسرخاب میسازند وببازار میدهند تا باز بازار سکس رواج داشته باشد ، خبری از کتابخانه ها نیست ، خبری از آن بوی نظافت ولطیف فروشگاهها نیست ، بوی گند لباسهای چند بار ریسایکل شده بینی ومشام ترا آزار میدهد ،  دیگر خبری از مواد غذایی نیست درعوض تا دلت بخواهد قابلمه ودیگ وسرویس غذا خوری رویهم انباشته شده ، بی غذا . جنگ ، جنگ آب ، خطرناکتر از جنگهای جهانی .
    ومن همچنان دررویای رومانی ودیدار کوههای کارپات نشسته ام  سر زمینی که روزی داریوش شاهنشاه ایران پادشاه ولشکریان آنرا شکست داد.پایان
    16/ 8/ 2016 میلادی / ثریا / اسپانیا /.
  • زاد روز فرخنده!

    شب شد و اشک خزان ، مردمک پنجره هارا شست
    وپس از پرده پنهان فراموشی 
    مشعل یاد تو در خانه تاریک  ، چراغ افروخت 
    ناگهان خاطرمن چون  افق آیینه روشن شد 
    ناگهان سینه من درتب  دیدار بهاران سوخت ………..زنده نام ” نادر نادر پور” 
     درتاریخ خودمان امروز من افتخار دادم وپای بر پهنه این جهان نا پایدار گذاشتم واما درتاریخ این جهان فردا زاد روز فرخنده من ونوه م زیبایم میباشد ، او نیز چو من در یک نیمه مانند امشب ، شب پای بعرضه جهان گذاشت با همان خلق وخوی من وبا همان آتش درونی که هنررا بکار گرفت ، وامسال وارد دومین سال دانشکده خواهد شد ومن هنوز درحسزت  رفتن .نشستن پشت میز دانشکده آه میکشم .
    نردبان عمررا طی کردم پله پله وگاهی  از بس که عجله داشتم دو پله یکی بالا میامدم ، حال روی آخرین پله نشسته ام وباز مانند هر نیمه شب استکانی قهوه به همراه  یک تکه کیک تازه که دیروز دخترکم برایم پخت آورد مشغول نامه نگاری هستم !! گاهی با خود میخوانم که ” مادر ،  از زدانم ترا چه سود ؟.
    یاد تو  ، عکس در آیینه تنهای من انداخت ، از روز گذشته شعری در ذهنم جا بجا میشود که روزی مجنونی از بلاد کفر روی یکنوار برایم فرستاد با آنهمه لیلای رنگ وارنگ که درااطرافش بودند  این لیلایی دورافتاده را میخواست ، امروز او هم نیست تا برایم سکه ای  طلا بعنوان هدیه بفرستید برای طلای جاندار خویش ! او لیلا را از دور میخواست مانند من که مجنونرا درون یک جعبه شیشه ای گذاشته ام واز دور اورا ستایش میکنم ،اگر بمن نزدیک شود ، ذوب میشود ، آب میشود مانند شمع نیمه سوخته فرو میریزد . ، میشکند .
    امشب ماه بر پله های سن من تابید ،  پله روشن شد  ودیدم باز یک قدم به جلو برداشته ام  ودارم کم کم از زمین دور میشوم  به دل نازک اندیش خود نظر کردم  صبح بهاری درآنجا رخنه کرده وبوی عطر عشق بلند بود  فراموش کردم  روی چندمین پله نشستم  بمن هیچ مربوط نیست که ساعت زمان چند بار مینوازد ، من در پی مجنون خویشم وآن حوای توبه کار نیستم ، از شب گذشته این شعر را که آن مجنون درون خاک روی نواری برایم فرستاد زمزمه میکنم :
    آسمون ، ابر تو دیگه دریا نمیشه ، نه دیگه هیشکی دلش مثل دل ما نمیشه ،
    آسمون بازی مکن  آفتاب ومهتاب نمیخوام ، دل من همچی گرفته که دیگه وا نمیشه 
    برق عشقی تو دلم هست ، که سر ش دست خداست ، آسمون برق مزن برق تو گیرا نمیشه 
    هی خیال تو میاد زاغ دل  و چوب میزنه ، تو خونه تنگ دلم غیر تو پیدا نمیشه 
    کجا مثل تو عزیزی دیگه پیدا میکنم  ، هرکیم پیدا کنم ، مثل تو زیبا نمیشه 
    حیف دنیا که دیگه مثل قدیما نمیشه ، حیف عشقی که دیگه بین من وما نمیشه ……..شعراز. ” ییژن سمندر “
    چیزی است که مرا غلقلک میدهد ،  با آنکه پله پله تا آسمان بالا رفته ام اما هنوز چشمم به اولین پله نردبان دوخته شده است .
    خوب چند بار باید عریان شوم وجلوی آیینه به دور خود بچرخم ؟ واین ولادت فرخنده را جشن بگیرم ؟ با چند رقم ؟ به آسمان مینگرم هنوز پله های زیادی مانده تا بخدا برسم . 
    به همین  مناسب یک قطعه کیک ویک استکان  قهوه به میمنت این روز تاریخی مینوشم ودوباره به تختخوابم برمیگردم . آن روزها رفته اند ، آن مردان مرده اند، عشاق همه به زیر خاک خوابیده اند، دوستان نیمی رخت از جهان بربسته اند ومن هنوزدر خیال آن  نیشی هستم که به قلبم خورد ، هرچهرا که بوده فراموش کرده ام ، همه گناهان گنه کارانرا بخشیده ام اما خودم را ، نه ! هنوز نبخشیده ام ؛ باید چندان بالا بروم تا به مقام خدایی برسم وخودرا ببخشم .
    زاد روز مبارک وفرخنده نوه عزیزم را تبریک میگویم او چهره وتجسم دوران جوانی من است ومن در سنین بالای عمر هنوز جوانم ، وجوانی میکنم ، از من مپرسید چند سال دارم این یک راز بین زنان است دوچیز را همیشه پنهان میدارند ، یکی چند سال داری ودیگری چه عطری مصرف میکنی ، راست را نخواهند گفت هر دو را دروغ میگویند ، یا خیلی بالا میروندویا خیلی پایین وبد بوترین وارزان ترین عطر را نیز نام میبرند .
    ساعت چهار پس از نیمه شب است وبین من شب این قرارداد بسته شده که هر نیمه شب بیدار شوم قهوه ای بنوشم ودوباره بخوابم کمی هم کلمات را روی این صفحه پخش کنم ، عده ای  خواهند خندید ، عده ای تاسف میخورند و عده ای عصبانی میشوند آنکه  شاد میشود برایم مهم است ، آنکه میخندد برایش ارج میگذارم   . 
    ثریا خانم تولدت مبارک !
    26 امرداد ماه 1395 خورشیدی .