Category: General

  • باغچه بان

    داشتم به دنبال کتابی میگشتم  ، تا سرم گرم شود ونفسم آرام بگیرد دراین هوای آتش زا ، نفس کشیدن برای من بسیار مشگل است چشمم به کتاب ( عزیزنسین) نویسنده ترک زبان افتاد با ترجمه جبار باغچه بان ، که انرا به پسرش هدیه داده بود وپسرس آنرا بمن هدیه داد!
    خانواده باغچه بان همسایه ودوست خوب ما بودند در خیابانی در ونک آن روزها ! ومن ساعتها میرفتم ومینشستم به پای پیانوی اولین وآواز شاگردانش ، چه خانواده مهربانی بودند وچقدر آقای باغچه بان بزرگوار بود باو گفتم یکی از بستگان من دو بچه عقب افتاده دارد ، بلا فاصله تلفن را برداشت  وبمدرسه تلفن کرد ونام  وفامیل آنهارا پرسید ودستور داد برایشان جای پیداکنند ، آقای باغچه بان بنیان گذار مدرسه معلولین بود وهمچنین اشخاص نابینا ، پسران رفتند به آن مدرسه بی آنکه جناب باغچه بان چشم داشتی ویا تقاضای پولی بکند آنها سالها درآن مدرسه درس خواندند ، زمانیکه سالها پیش به آن سر زمین فلک زده  رفتم دو نو جوان به دیدنم آمدند وهردو برایم گلدان بزرگی از گل آوردند گویی این پسران دیروزی نبودند مردانی با فرهنگ وبا سواد وهرکدام در رشته فنی وسیم کشی برای خود استادی شده بودند .
    آه ازنهادم برآمد .
    در طی این سالها من حتی یک کارت هم برای آنها نفرستادم وبکلی همه چیز را به دست فراموشی سپرده بودم ، حال این دو جوان به مرحوم باغچه بان میگفتنند ” پدرمان ” ومن چقدر از این بی حواسی خود دلم به درد آمد وچقدر گریستم .
    امروز دیگر آنها هم رفته اند ، کتاب درمیان دستهایم ورق میخورد ، عزیز نسین گویی درهمان ایران ما میزیست وهمان مشگلات خنده دار ! او هم به گمانم رفت .
    نه بهتر است درب گنجه هارا با چسپ ببندم ، تا همه درون آن محفوط بمانند ،  آن روزها چقدر مردم مهربان وبی توقع وغیر از عده معدود بیسوادی که امروز درپای منبر این ملاهای خل وضع مینشیند وبه چرندیات آنها گوش میدهند ، دنیای کوچک ما چقدر زیبا وبا صفا بود ، چه دوستان  خوبی داشتم ، امروز همه رفته اند ، دیگر کسی نمانده ، دزدآخر هم بدرک واصل شد . 
    هشدار ، ای کسی که جز ابلیس نیستی،
    خلق جهان  هنوز ندانند  که کیستی 
    هرچند تکیه بر جای  خدا زدی 
    در گوش خلق ، بانگ خوش آشنا زدی 
    یکشب ترا از خاک برون میکشم 
    با کمک عرش خدا ترا فرو میکشم 
    هشدار ای ابلیس ، یکتن هنوز در عرش خدا زنده مانده
    میلی بسوی مرگ وفنا  وبلا نداشت 
    پاکیزه تر  از اشک زلال  ستاره ها بود
    بر هیچ کسی جز خویش ستم روا نداشت 
    ائرا درون بستر  پاک خود خفته یافتی 
    با تیغ تیز ،  سینه گرمش را شکافتی 
    ثریا / اسپانیا /” لب پرچین ” 
    دوازدهم سپتامبر 2016 میلادی 
  • حضور اتفاقی

    فرود آی ، فرود بر ما ،  تو ای بیهمتا !
    شاعران ونویسندگان همیشه مشتاق طبیعتند  واز آنها الهام میگیرند ، تجازوات  بیهوده به شعرو وادب وتجاوزات بیهوده بیخردان عدم اعتماد بوجود میاورد ، هیچکس دل به هنر ودر گرو عشق به هنر نمیگذارد هنر برایش یک سرگرمی است وبس .
    گاهی بعضی ها  آنرا وسیله برای پیشبرد مقاصد خود  انتخاب میکنند ، بعضی ها هم یا کند ذهند ویا فراموش کار ، 
    امروز چیزی را به دقت ملاحظه کردم که شاید هیچکس پی به آن نکته نبرد ، میل ندارم توهین بکسی بکنم ویا کسی را تحقیر نمایم ، همیشه نوشته ام دنیا ی من دنیای حقیقت است ، وزمانیکه طبیعت مانند ایام جوانی به کمکم نمی آید از رخدادهای روزانه الهام میگیرم .
    امروز بر حسب اتفاق در ” گوگل” سر ی به مراسم خاکسپاری آن هنر مند بزرگ!! ونامی زدم ، مطابق معمول سیستر پوری خانم حضور داشتند وکمتر زنی دیده میشد چند پیر وپاتال از گذشته ها وچند جوان تازه کار شاید هم فریب خورده بک یک برگ کاغذ که گویاعکسی از ایشان بود به دنبال تابوت سربسته روان بودند روی تابوت یک پارچه بشکل ترمه اما نه  ترمه واقعی قدیمی  بلکه از نوع جدید انداخته بودند گاهی هم تکه فرشی ، آنچه مرا بیاد گفته های قدیم دیگران انداخت  آن پارچه ترمه بود ، که یک سر آن سه گوش وبشگل مثلث بود وسپس آنرا با یک تکه فرش کهنه عوض کردند تا اعتماد دیگران به قدمت واصالت این خانواده جلب شود .
     روزیکه مادرم با صورت خونین که با چنکهای خود آنرا خراش داده واشک ریزان وارد شد وگفت “
    آقای شهلایی برنج فروش بمن گفته  شنیده ام دخترت با یک مطرب یهودی بیرون میرود وای برهمه شما ، آن روز میخواستم تجارتخانه آقای شهلایی را که جلوی بازار قدیمی جای داشت ویران کنم ، کم کم این زمزمه دامن پیدا کرد ، کتکها خوردم ، سرزنشها دیدم اما دست برنداشتم وهنوز هم با آنکه همسایه دیوا به دیوارشان در آن شهر مذهبی سوگند یاد کرد که پدرش یهودی ونامش فلان  وبهمان حکیم بوده است ، باز هم باور نکردم ، تا آنکه امروز از امریکا تلفنی داشتم ، تسلیتی ؟! خنده ام گرفت ، گفتم چرا بمن تسلیت میگویی ؟ گفت میخواستم حالا که رفته بگویم هرچه درباره اش گفتند درست بوده است ………
    سرم را پایین انداختم  ولبانمرا آنچنان گزیدم که خونین شد ، وچطور من اینهمه سال نفهمیدم حتی دامادهای من فهمیدند ومن نفهمیدم که او ،،،، وزن را برای نمایش بالای سرش گذاشته یک عروسک حتی روزیکه یکی از نوارهای ویدیویش را برایم فرستتاد درانتهای آن خودش لخت بود بدون پیراهن وجوانی گردن گلفت دست برگردنش داشت واو نوشته بود که یکی از شاگردان من است !!! دیگر چیزی نمینویسم ، انسان همیشه فریب میخورد کدام انسان دراین جهان هست که فریب نخورده باشد ؟  آه …مادر ، شرمنده تو هستم وسر زمینم ، شرمنده تو نیز ، میباشم  انسان از طریق ظاهر میتواند بر دیگران اثر بگذارد واو ظاهررا خوب حفظ کرده بود دو عکس او درکنار یک لمرگینی قرمز رنگ در امریکا  که برایم فرستاده بود مرا بخنده وا داشت مانند یک بچه که اتومبیل بابایش را برداشته ودرکنارش عکس گرفته بود ، او محفل هم کیشان خودرا گرم میکرد ، وکسانی را در پشتوانه خود پنهان داشت ،  این دنیای ما ما فوق همه دنیاهای دیگر است  وکسانیکه دراین دنیا زندگی میکنند باید چنان درتکامل زیبایی خود بکوشند  درعین حال نگذارند اشخاص  خارج  از آن هیچگونه  اطلاعی داشته باشند . 
    بلی هرچه گفته بودند درست بود اما من باور نمیکردم !!! و این  از خریت خودمن بود .  و خریت شاخ ودم ندارد ./ثریا/شنبه/
  • رابطه ها و…

    آسمان گریه مستانه میکند بر سر خاک
    بینوا من ، که دراین  گریه من ، مستی نیست 
    همچو مه ، کاهش من  از غم بیفردایی است 
    همچو نی ، وحشتم از باد تهیدستی است ………” زنده نام ، نادر نادرپور”
    نادر نادر پور بحق یکی از بهترین وصاحب فهم وتحصیل کرده ترین شعرای دوران ما بود که دراوج عاج خود بی آنکه میل داشته باشد با هر بی سر وبی پایی رابطه داشته باشد تا ضابطه ها حفظ شوند ، درغربت ودرنهایت عسرت جان داد اما نامش همیشه برچهره  اربیات  پربار ایران مانند نور خورشید میدرخشد  ، مهم نیست اگر چند لات کلاه مخملی ویا چند آرشه کش بی ارزش ویا چند اذان گوی مسجد اورا نشناسند ،  او کلیدی بود برای باز کردن قفل درب بسته ادبیات تاریک ما ، نه مجیز گوی دربارشاهان شد ونه زیر عبای ملایی ویا یک باجگیر خودرا پنهان ساخت ، او راست ، مستقیم وصاف با غرور یک کبک خرامید وبه آهستگی از جلوی چشمان ما رفت .
    او نه با مافیای مواد مخدر واسلحه سر وکار داشت ونه با باجگیران شهرری ، مانند او زیاد بودند، (شادروان  شهناز ، مجد و فریدون حافظی) که بهترین  نوازندگان دوران ما بودند به همراه  شادروان همایون خرم ، اینها چند دسته بودند ، مطربان دوره گرد وکاباره چی ومزغون چی و هنرمندانی واقعی ، اگر نما دپرچم واقعی ایران باید یکی از آنهارا ، انتخاب کرد من اول شهنا ز وسپس همایون خرم را وفریدون حافظی را نماد سه رنگ پرچم ایران خواهم نامید که خون دلها خوردند ودم بر نیاوردند چون میل نداشتند با رباطه های خطرناک وارد ظابطه ها شوند ، مرحوم عباس شاپوری دست از هنرش کشید چرا که ناکهان همسرش را دیدوارد میدان شده وچهار نعل میتابد ولحظه ای از آن نی لبک معروف به وافور دست نمیکشد اورا طلاق گفت تا پی عیاشی وخوشگذرانی وچند صباحی شهرت برود ،  من تاکنون دراین پندار بودم که همه چیز را درباره (او) میدانم اما از رابطه هایش وایمانش  بیخبر بودم ، زاده قوم بنی اسراییل که بسود مسلمین گام برداشت .حال دیگر رفته رفته طرح مشخص خودرا از دست داده است  او در زمان ومکان حل شد مانند یک تکه برف زیر آفتاب سوزان ، روزی نیز این رژیم خونخوار جایش را به کسان دیگری خواهد داد ومعلوم  خواهد شدکه چه کسی خورشید تابان ادبیات ما بوده است  ، میگویم ما! من نخواهم بود  اما از ورای آسمان خواهم دید .
    رابطه ها خیلی مهم هستند بایددید بنای رابطه را با چه کسی برقرار میسازی تا درآتیه بتوانی از نردربان  شهرت  کاذب وثروت بالا بروی وبا کمک همانها بتوانی خودت را یک انسان ( شریف) جای بزنی  البته درسر زمین ما مرسوم بوده ومثلهای زیادهم دراین باره داریم به کور میگوییم چراغعلی وبه کچل میگوییم زلفعلی وهمچنان ادامه دارد ……
    یک روز دوستی بمن گفت ، راهرا عوضی طی کرده ای  وسپس داستانرا برایم کفت  ، من نمیدانستم ، وهیچوقت درهیچ جا باین نکته اشاره نکردم .که او که بود وچه بود وچه ها نکرد !
    آه امروز رنی جا آفتاده وفربه وصاحب نوه شد ام ، حسرتی برای ایام جوانی نمیخورم وندارم اگر دوباره به دنیا میامدم شاید باز همین راهرا میرفتم سرنوشت قبلا ترا هدایت میکند /
    پنجاه سال پیش اگر پسرکی میخواست دنیارا احاطه کند وبگیرد ، مهم نبود مانند بیماری سرخک که همه گیر وهمه را دچار میکرد اما امروز آن دوران گذشته است وتکنو لوژی تا قعر چشمان مارا نیز میبیند ومیشناسد لزومی ندارد که دست ومغز و احساس خود را  به درد آوریم ، اما عده ای همچنان طبق عادت ستایش وپرستش ومجیز گویی راهشانرا ادامه میدهند  وبه هرخاری بها .
    زمانی ویروس شهرت بجان عده ای افتاده بود وسر از پا ناشناخته دست به هرکاری میزدند تا معروف ونامی شوند اما امروز دیگر این رابطه ها بهم خورده وثباتی ندارد ، ث
    ابرگریان غروبم  که به خونابه اشک
    میکشم دردل خود  ، آتش اندوهی را 
    سینه تنگ من  از بار غم سنگین است 
    پاره ابرم که نهانی ساخته ام کوهی را 
    ” نادر پور ” 
    من دوستار  پرتو خورشید روشنم 
    چون سایه میدوم  همه دنبال آفتاب 
    دیریست  شرق مانده به تاریکی سیاه
    زین پس بسوی غرب  شتاب آورم  ، شتاب 
    مادر ، گذشتم ا زتو بگذر  زمن ، که من 
    بگریختم  زخویش وبمرد همه آرزو مرا 
    آن رهنورد  خانه بدوشم  که سرنوشت 
    در خوابگاه  گور کند جستجو مرا 
    —–
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین”
    11.09/2016 میلادی /.
  • شرافت!!

    مجبور شدم این چند خط را اضافه کنم  ودیگر پرونده را ببندم  :
    استاد علی اکبر گلپایگانی فرموده اند  تار  شریف مانند پرچم ایران است ، باید به عرض عالی برسانم پرچم ایران مقام والایی دارد وکمتر کسی توانسته  زیر آن تاب بیاورد ایشان   مانند  پرچم ( جمهوری اسلامی) میباشند ، وخود شما ،
    2_  آقای نوربخش فرموده اند شریف بود شریف زیست وشریف مرد ” 
    البته برای جمهوری اسلامی او خیلی کارها انجام داد  تا شریف شود نام پر مسمایی هم دارد از شرافت او همین بس که ارث یک زن بیوه وفرزندانش  را بالا کشید وشاید بشما هم  چیزی داد .
    3- درمورد خانم ایشان باید بعرض برسانم که ایشان دومین همسر شریف بودند وباید بسیار به ایشان ارج گذاشت که توانستند آنهمه سال اورا تحمل کنند شاید بخاطر یک شهرت کاذب .
    3_ آن میراث دیگر برای من ارزشی ندارد ومیدانم دراین دنیا آنهاییکه بیشتر دزدند ، بیشتر آدم میکشند وبیشتر در کارهای خلاف دست دارند ارج وقرب بالاتری دارند اشخاصی مانند من وامثال من درگمنامی خواهیم رفت وچه بهتر  که با شهرت شما همراه نباشد .
    4- درجایی خواندم ایشان دردانشگاههای امریکا تدریس میکردند !!! تا آنجاییکه من اطلاع دارم ایشان محفل بزرگان وثروتمندان امریکای نشین را رونق میبخشیدند وچه بسا کنسرتی هم در دانشگاه یو سی ال  داده اند که آگهییهای آن رامن دارم .
    کنسرت ودرس دادن ایشان در آلمان ، یک چلو کبابی درشهر کلن بود .
    ودر شهر لندن برای کارهای دیگری آمده بودند درضمن چند نورچشمی هم از ساز ایشان بهره بردند .
    درخاتمه باید بنویسم من ایشانرا از سن چهارده سلگی خودم  میشناسم با خانواده شان آشنا هستم با پدرشان ومادرشان که هردو مرحوم شدند برادرانشان وبقیه فامیلشان ، البته هیچگاه شاهد شغل ایشان دراکسپرت واینپرت به همراه مرحوم صادق طباطبایی که پشتیبان اصلی ایشان بود من دیگر نبودم فقط خبر داشتم .
    در آخرین سطر مینویسم ما نامزد بودیم وقرار عروسی داشتیم اما ایشان از \ قوم / دیگری بودند ومن ایشانرا رها کردم وهمه این نوشته طبق مدرک وشواهد است . 
    فاصله سنی هم زیاد داشتیم ایشان اصولا از دختر بچه ها بیشتر خوششان میامد .
    بهر روی دیگر پشت مرده نمیتوان حرف زد وهرکسی از ظن خود یار ایشان است وباقی حکایت درجلدی جداگانه نوشته شده وبه امانت در صندوقی پنهان است . نه تنهاایشان بلکه دوست دیگری داشتم که او هم درهمین زمینه قسمت دیگری از اموال مارا برد وخورد حال نمیدانتم زنده است یا مرده بان نجیب النجبا !!!! واگر اینچنین فریاد میکشم بخاطر ظلمی است که به بچه هایم شد واطمینان من و امروز شرمندگی برایم مانده ونفرت آنها از این مرد .
    نه ، ایشان تنها نامشان شریف بود ؛ نه بیشتر / ثریا  / 
    شنبه دهم سپتامبر 2016 .پایان وختم پرونده .
  • فرزند خورشید

    نه ، هنوز نخوابیده ام ، برنج صاف کردم برای ناهار امروز ، برای تولد دخترم ، نه ، نخوابیدم ، چه کسی گفت :
    روحت به پاکی فرشتگان وقلبت به صافی وتمیزی برفهای بلندترین قله هاست ؟ او هم اکنون درخاک خوابیده است ، چه کسی گفت پروفایل تو مانند فرشته هاست ؟ او هم درخاک خوابیده است ،  آیا آنها میدانستند من فرزند خورشیدم ، دردامن عمه جانم زنی پاک نهاد وپاک دامن  وفرشته خو بزرگ شدم که یک دختر سیاه از بردگان آزاد شده را بفرزندی قبول کرد واورا وارث خود ساخت؟ وکمتراز خانم نمیشد به آن دختر گفت ؟!  در کنار پدری بزرگ شدم که سروکارش با موسیقی وشعر وادبیات بود ودرکنار مادری که خودخواه بود ودماغ بالا !! من فرشته خو وفرشته خصلت بزرگ شدم بی آنکه از دنیای بیرون خبری داشته باشم همه چیز بنظرم زیبا وتمیز ودوست داشتنی بود حتی دوستانم همیشه زیبا بودند واز خانوادهای خوب وتربیت شده ، مانند گیتی گل گلاب ،  دایه ام مرا خوب تربیت میکرد من جلو میرفتم واو  سایه به سایه دنبالم بود ومرا ” خانم کوچلو” مینامید ، نه ، دربین انسانهای خوبی رشد کردم وبزرگ شدم وبچه هایمرا نیز خوب تربیت کردم ، پسرم کتابش را بمن هدیه داد که همیشه درکنارش بودم ، من روی دوش لاتها واراذل واوباشها بالا نرفتم ، در کنار انسانها راه رفتم ودرسایه آنها بزرگ شدم .
    دارم میلرزم ، نمیدانم چرا ؟ شاید از بیخوابی باشد ؟! از ساعت سه بیدارم ، حال دارم قهوه مینوشم وسپس دوش بگیرم وخودم را بیارایم برای رفتن به تولد ! دخترم نیم قرن سن را پشت سر گذاشت اما من هنوز درمرز سی وشش سالگی قدم میزنم !!! نوه ام با کمک من وخاله اش پنهانی همه کارهارا انجام دادیم ، دخترم نیز فرشته خوست ، نوه ام  اما کمی این دنیا را بهتر از ما میشناسد وخوب حواسش جمع است .
    شاید عده ای مرا ساده به پندارند اما من تمام هوش وحواسم سرجاست تنها مهربانم میل ندارم به اجدام خیانت کنم ، حتی صورتم وترکیب آنرا بهم نزدم گذاشتم همانطور طبیعی بماند ، مانند زنان پارسی قدیم !!  کمتر با رنگ وروغن آنرا آرایش میدهم ، روزیکه  آن فسیل اینجا بود میخواست مثلا!! برای یک کنسرت !؟ به المان برود رنگ زرد او دل مرا به رقت آورا  باو یک شیشه کرم پودر مایع دادم وکمی سرخاب ویک ماتیک بدون رنگ وگفتم هنگامیکه  میروی روی سن از اینها استفاده کن واین دیگر سنت او شد حال به بعضی از عکسهایش که نگاه میکنم مبینم خوب  خبره  شده وازپس آرایش کردن بر آمده است ، دوبار صورت عمل کرد وچندبار لیپو سکشن یعنی چربیهای شکم را بیرون  ریخت سپس به سالن ورزش رفت تا اندامشرا بسازد وآنگاه وارد شهر شود ، فسیل به وطن باز گشت !  بدون زن وبدون شراب !!با دادن همه گونه تعهد .  حال امروز میرود تا دردل خاک خوراک مارها و موریانه ها شود .
    دلها اصلا نمیترسی از ته گور / دلها اصلا نمیترسی از ره دور؟
    دلا اصلا نمیترسی که روزی / شوی بنگاه مار ولانه مور؟ …….” بابا طاهر”
    نمیدانم چرا میلرزم؟ یاد آوری بعضی چیزها اعصاب مرا بکلی بهم ریخت ، حال دراین فکرم که فردا لانه چشمان او چون جایگاه تخم مارها  خشک میشود وکرمها درآن لانه میکنند، آن خنده های مصنوعی با دهان بسته  با آن طلسم  جاودانی کبریایی ،  باز میشوند تا مارها درآن آنجا نیز لانه کنند ، بر پنجه های باریک واستخوانیش هزاران موریانه حمله خواهند برد  وآن لبخند مصنوعی تبدیل به یک خنده وحشتناک خواهد شد ، آیا او اینهارا میدانست ؟ وباز به جنایتهایش ادامه میداد ؟ نه هیچکدام آ زان مردان قلدری که درآن سرزمین ویا درسایر جاهها به جنایت مشغولند بیاد این روزها نیستند ، ابدا به مغز تهی وخالیشان نیز خطور نمیکند که سرانجامشان کجاست ؟ آنها میل دارند نامشان جاودانه بماند !! ماتاهاری هم نامش جاودانه است ، هیتلر هم به همین گونه وآن مردانی که یک یک بچه های کوچک بیگناه را بجرم عقایدشا درکوره های آتش  میاندختند نیز نمیدانستند عاقبتشان چگونه است . 
    وآن مردان کثیفی که به دختر هشت ساله تجاوز میکنند نیز نمیدانند چه عواقبی درانتظارشان هست .نه نمیدانند خیال میکنند تا آخر عمر بر اسب مردا سوارند وخواهند تاخت . 
    ای کشته که را کشتی ، تا کشته شدی زار
    وآنکس که ترا کشت کشته شود خوار 
    پایان پرنویسهای امروز. ثریا/اسپانیا / شنبه .
  • اسکلت

    باید نام این نوشته را میگذاشتم

     “
     مردی درتاریکی “اما اسکلت  بیشتر برازنده توست  یک اسکلت  هزار چهره ،

    روز گذشته عکس ترا با همسر جوانت دیدیم ، نمیدانم کدام بخت برگشته خودش را قربانی کرده وبه همسری تو درآمده است ؟ هرکه هست باید جایزه وآن سکه هایی راکه از ریاست   جمهوری  جایزه گرفتی همهرا تقدیم او کنی  .
    میل دارم  قبل از آنکه که آن چند پاره استخوانرا درون خاک بگذارند  مقداری از حقایق را فاش کنم ،
     برایم هم ابدا مهم نیست وکم وبیش از اعتبار تو درمیان

    مردمیکه دربین آنها زندگی میکنی آگاهم ، تو در فریب دادن وزبان چرب ونرم وملاطفت وآرامشی که زاییده آن مواد مباشد به راحتی توانسته ای عده ای را دور خود جمع کنی .خوشبختانه چشمانت نیز هردو عمل شده اند کمتر میتوان درآنها چیزی را دید ویا خواندیکی از آنها مصنوعی است 
    نمیدانم آیا دوستان امریکاییت از مرگ تو باخبر شده اند یانه ، همان کسانییکه میل ندارم نامشانرا ببرم  وهمان کسیکه تو واو باهم شریکی حساب بانکی داشتید وروزیکه من بتو تلفن کردم وخواستم  اگر میشود مقداری از پولهای خودمرا برایم بفرستی ایشان از امریکا با من تماس گرفتند لحن صحبتشان بگونه ای بود که گویی تو داری بعنوان یک انسان خیر به یک خانواده  کمک مالی میکنی و زمانیکه من حقیقت را بایشان گفتم مدتی سکوت کردند ودر پایان گفتند “من پوزش میخواهم  ،اما،اما ….
    آیا خودتان  نمیتوانید به ایران بروی ؟ 
    در جواب گفتم خیر قربان اگر میتوانستم حتما این کاررا میکردم ، من بایشان اعتماد کامل دارم وآنچه را که بنام میراث همسرم برای بچه ها گذاشته شده طی یک وکالت تام بایشان داده ام وونام بردم ، مدتی او مکث کرد وگفت ، بهر روی من میتوانم سه هزار دلار برایتان بفرستم ! گفتم مهم نیست نفرستادید هم مهم نیست ، او آنچنان تحت تاثیر گفته های تو قرار گرفته بود که باورش نمیشد ومن یکی یکی را نام بردم .( همه مدارک ونام وکیل  نیز موجود است از همه آنها عکس برداشتم )
    دیگر هیچگاه با ایشان تماس نگرفتم وخبری هم ندارم چرا که میل نداشتم مزاحم ایشان واوقات گرانبهایشان که برای ریاست شهرداری شهری در قاره امریکا مبارزه میکردند ، بشوم .
    تو حتی از نام  مرده  همسر من نیز استفاده کردی واز من خواستی تا نمونه امضا وتاریخ مرگ اورا برایت بفرستم ، درانیجا سیلی محکمی بگونه ام خورد ، نه ! عزیزم از نام وشهرت واو دیگر نمیتوانی استفاده کنی ، آنچه اکنون دردست توست به نام من وبچه هایم میباشد ، یک خانه در محمود آباد ” خانه دریا” که آنرا ضراالجل فروختی ونیمی از پول آنرا نیز زیر میزی ونقد گرفتی تا درسند قید نشود ، ان دیگری  درآمل در یک مجموعه بنام سپید سرا ، وچهارده هزار متر زمین تقسیم شده با چاه آب  در کرج و پنجاه در صد سهم یک کارخانه تولیدی ،  ویک خانه نیز در خیابان ولیعصر در یکی از کوچه ها که بنا به وصیت همسرم تا آخرین فرد خاتواده برادرش میبایست درآن زندگی کنند که الان تنها چهار نفر باقی مانده اند ومن ابدا از ان نامی بیمان نیاورده ونخواهم آورد .
    اینهارا نه برای آنکه مرا فریب دادی ویا دیگران را مینویسم ، بلکه میل ندارم که خودت  را شخص خیری بمردم بشناسانی ومرا وخانواده امرا تحقیر کنی .
     گفته های زیادی دارم ، اما همهرا درون دفتچه ای با جلد قرمز نوشته ام ، اول به نوه هشت ساله من بند کردی ، وسپس به دختر کوچکم که همسر داشت ونزدیک بود کارشان به جاهای باریکی بکشد که من پا درمیانی کردم ، شما نسخه جوان معشوقه خودرا میخواستید آنهم نه برای همسری و زندگی خانوادگی بلکه برای آنکه بهر روی دراجتماع اسلامی لازم بود شما بعنوان یک مرد خانواده دار وفامیل دار خودرا بشناسانید ، بقیه دروغهای شمارا در ویکی پیدیا خواندم ، خوب این دروغ گویی کار همه ما ایرانیان است تنها به یک جمله اکتفا میکنم وـآن این است  درسن دوازده سالگی شما هنوز رادیو ایران آنچنان شکل نگرفته بود تاشمارا بعنوان نوازنده آن بپذیریند اولین کار شما از رادیو با مرحومه بانوروحبخش خاله جان بانو پوران بود وسپس خود بانو پوران ، کاری به موقعیت شما درامر موسیقی ندارم برایم مهم نیست بگذار مردم وخود شما درهمین عالم رویا سیر کنید ، آنچه امشب مرا بیخواب کرد گرمای شدید ، واینکه سر انجام با مال بچه های من چه کردید؟ آیا همه آنها تنها سه هزار دلار ارزش داشتند ؟ تصور نکنم آن خانه زیبایی که الان بسبک وسیاق تجار تازه به دوران رسیده ساخته اید با مبلمان طلایی وفرشهای گرانبها وتابلوها وبقول خودتان  آنتیک ها!!! بیشتر آنها از پول من وبچه هایم بود ، شرم دارم که بنویسم یک دوست پنجاه ساله ، یک عاشق دیوانه مرا بخاک سیاه نشاند . اینها باید درتاریخ بماند ، چهره شمارا در بیمارستان دیدم وحشت کردم همان ( تصویر دوریان گری ) اسکار وایلد بود ، خطوط گناه  با چند عمل جراحی چهره از بین نرفته بودند .  ورنگ رخسار خبر میدهد از سر ضمیر . البته درآن دیار دروغگویی ، دزدی ، مال دیگرانرا بردن وخوردن ، تهاجم ، وتجاوز ، وحتی قتل هم یک امر عادی وپیش پا افتاده ایست  ومن خداوند متعال را سپاسگذارم که تنها به بردن وخوردن مال من اکتفا فرمودیدودراین سه  موردسفری که باینجا داشتید مرا وبچه هایمرا با سولفات نکشتید تا مبادا مدعی بیدار شود ، با احترام با شما رفتار کردم وبا احتیاط چرا که میدانستم یک انسان عادی را درخانه پذیرایی نمیکنم ، کسیکه کوکایین را باتریاک مخلوط میکند ولحظه به لحظه آنرا بالا میکشد ، بوی گند خانه امرا فرا گرفته بود وپس از رفتن شما خانه را عوض کردم وشماره تلفنم را نیز وبکلی از دید شما غایب شدم .
    الان من زنی ثروتمندم ، چرا که ریشه درخاک دارم ودرختی شده ام با میوه های شیرین ولذتبخش ، واحترامیکه دراین شهر دارم بین مردم این سر زمین ….وشما ؟! تنها با قدرت وجنجال تبلیغاتی که آنهارا در اختیار داشتید وعوامل پشت پرده . دیگر عرضی ندارم وامیدوارم حد اقل خاک شمارا پذیرا باشد . با تقدیم احترام .
    یک دوست قدیمی که همه چیزش را درراه عشق به موسیقی از دست  داد !.واین سند میماند تا آخرین روزوروزگار ! وهمیشه دنیا روی یک پاشنه نمیچرخد این را بدانید ، حال روح سرگردانتان گرد شهرها میگردد تا آرامش بیابد ومیدانم هیچگاه به آرامش دست نخواهید یافت .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / شنبه  09/10/ 2016 میلادی  / ساعت 03 پس از نیمه شب .
    درخاتمه اضافه میکنم آنچهرا که شما از من بردید تنها کمکی بود که من به یک هنرمند پشت درخانه افتاده کردم ویک همشهری. شاید باشند کسانی دیگر نیسز به همین طریق قربانی شدند وشما با بستن دستمال گردن ابریشمی بسبک وسیاق اشراف فرانسوی  زنشتیهارا پنهان میداتشید !!!.
    پایان.
  • دره سبز بی آفتاب

    چه میشداگر گذارم به یک دره سبز بدون آفتاب میافتاد،؟ جهنم  را دارم میبینم ، یکسوی کشور آتش گرفته میسوزد ، در طرف دیگر قطاری سرنگون شده  درحال حاضر معلوم نیست چند نفر زخمی ومرده اند یک قطار کهنه متعلق به شهر پرتغال ، چه میشد اگر گذار منهم به یک دره سبز بدون آفتاب وخنک میافتاد ؛ از آفتاب داغ وبیحیای سر زمینم به گوشه ی خزیدم  که خنک بود ، اما فرشتگان جهنم با نیزه های دوشاخه شان دراطرافم میرقصیدند ، هیچ نمیدانستم این شهر زیبای سویل واین دهکده های کوچک خاکی واین تپه ها واین رودخانه روزی تبدیل به جهنم توریست خواهد شد ، بی هیچ ضابطه ای .
    چه میشد اگر گذارم  به آن دره سبز وبی آفتاب  که ماه بر پهنه آن پرتو افکنده بود میافتاد ، شاید آنجا توی دلها جای زهر، محبت بود ، شاید آنجا دلهایشان یکی بود ،  ومهتاب رو به ساحل اقیانوس میرفت  ، چه میشد ؟ شب تاریک میگذشت وصبح روشن فرا میرسید وگناهان ناکرده من بخشیده میشد وفرشته رحمت  دربرابرم ظاهر میشد ومرا بسوی بهشتی میبرد که تنها نامش را شنیدم درحال حاضر این فرشته ” زحمت” است که مرا آزار میدهد نه ” رحمت ” .
    حال از هر سو آفتاب داغ مرا احاطه کرده است ، ومن هر شب میهمان شبانه ام را مبینم با کاسه ای آز آب جوش که برسرم میریزد .
    داشتم یک برنامه کمدیرا تماشا میکردم که تفسیر گفته های ملاهارا درتلویزیون ایران بباد تمسخر گرفته بود ، واقعا حالم بهم خورد یعنی ملت ایران اینهمه سقوط کرده است ؟ که بنشیند پای صحبت یک ملای تازه به ( بیضه گم ) یا فیضیه قم رفته ساعتها وقت مردمرا بگیرد وراجع به موهای زائد پایین تنه حرف بزند وویا چگونه خودرا با دودستمال پاک کنید؟ اوف !! واقعا حال تهوع گرفتم ، وجالب آنکه اگر اینکاررا نکنید شیطان درآنجا لانه میکند  ویا خانه میسازد ویا بقول آن مردکمیک ویلا میسازد با استخر وجاکوزی !!! ویا اینکه حضرت خزر ارتش را نکهداری میکند ، حضرت نوع دریاداری ار بر عهده دارد وحضرت نمیدانم کدام نیروی هوایی را !!! از این بدتر نمیشد واقعا نمیشد ومردم احمق مینشیند پای صحبت این گری گوری ها ومیگویند ما نمیخواهیم پا جای مادونا بگذاریم !> میل داریم پا جای حضرت کبرا یا صغرا بگذاریم ؟ خاک عالم برسرتان ، خلایق هرچه لایق کی گفت بروید مادونا شوید چرا آن دختر ریاضی دان نمیشوید که مدال طلای ” پولیترز” را گرفت ؟ نمیدانم ، گرما کلافه ام کرده  وراه به جایی ندارم .
    هوای داغ ، از شکاف پنجره مانند موم سرازسیر است  ، شب گذشته نتوانستم بخوابم ، دستی روی شانه ام بود خودمرا تکان دادم روی شانه چپ خوابیدم دوباره دست روی شانه ام قرار گرفت ، هوا بشدت داغ بود ، کم کم خوابم برده بود ناگهان از افتادن چیزی از خواب پریدم ، چه خبر است ؟ همه چیز آرام بود ، حتی نسیمی هم نمیوزید ، همه چیز سر جای خودش بود ، ملافه امرا برداشتم

    وخودمرا به اطاق نشیمن رساندم چراغها را روشن کردم وتلویزیونرا هم ونشستم ، آب نوشیدم ، هوا تکان نمیخورد،هوا ایستاده بود ، این صدا ازکجا بود وچه چیزی افتاد ؟  امروز صبح همه بالکن وخانهرا چک کردم ، غیر از داغی هوا چیزی نبود .

    شاید روحی چون شمایل مقدسان بعضی از شبها  برای لالایی گفتن میاید؟! 
    ای باد خنک دره های سر سبز  ، مرا دریابید 
    ای روح باغ خیال من  ، بیهوده طرح قامت بلندت را درهوا مریز
    آخر تو با من از همه آشنا تری  ، بامن حرف بزن ، 
    مرا به دشتهای سر سبز ، کنار گلهای لاله وریحان عطر شقایق ببر
    دراین صحرای داغ همچنان میسوزم ومیدانم که 
    این همان جهمنم است .ث
    ثریا/ اسپانیا/ جمعه /
  • حسرت وحیرت .

    در سر کار تو کردم  دل ودین با همه دانش 
    مرغ زیرک  بحقیقت منم  امروز و تودامی ………” سعدی”
    قلب یک هنر مند  ،هنگامی میدید  آرزوهایش ومیهنش  در پنجه نامردمیهاست  ودر دنیای دیگری لبریز از بیهوده گویی و خرافات  شکل میگیرد ، خاموش میشد وهیچگاه شکوفه نیمکرد ،  وخودرا از آن ورطه بیرون میکشید ،  ومیرفت ا برای بالابردن هنرش کوششهای دیگری انجام دهد ، 
    هنر بهترین نماد شکل انسانی است ، باهنر میشود دنیارا نیز بزیر پا کشید ،  نشستن درکنار ، قیصر پیر ودود دل را بطریقی به هوا دادن کاملا برضد رویه یک هنرمند است .
    ستاره اقبال او شگفته بود  ، در هر دوزمان ، درخششی مانند یک ستاره درآسمان که زود خاموش میشود ، سرمایه های احساسی وفکری وانبوه شاخص خواسته یک ملت این نبود ، 
    فئودودر گئورکی کتابی دارد بنام  ( خرده بورژواها) امروز خورده بورژواهای  جامعه ما با پولهای  بی حسابی  که به دامنشان  ریخته شده است  هرچند این پول ته سفره  بورژوازی های بزرگ است  آن شکل وملاحت  وصلابت  بی ارزش خودرا عیان ساخته اند واو درمیانشان غوطه میخورد .
    رومن رولان در کتب مشهورش ژان کریستف فریاد میزند : ای ایمان  …..”  ای دوشیزه پولادین ،  قلب پایمال گشته نژادهارا  با نیزه خود شخم بزن ” 
    وایمانی نیست درجهان عدالتی نیست  ، زور حق را به زیر پا میکشد  وچنین رویه ای  روح انسانهای اصیل  را برای همیشه زبون  ساخته ومیکشد ،  عده زیادی خودرا مانند من به دست سر نوشت سپرده اند ، قایقی روی آب هرکجا رودخانه ببرد میایستم ،  مبارزه کردن کار من نیست درهمین محدوه وچهار دیواری کچی که توانسته ام تا اینجا خودم را بکشم یک مبارزه بر علیه نادانیها وحقارت روح میباشد ،  هیچ خوشدلی در چیزی دیگری برایم موجود  نیست  ، مقاومت کرده ام  اما دیگر آب از سرم گذشته ، هیچ  سرخورده ای  نمیتواند به ایمان آویزان شود ، وهیچ بی ایمانی نمیتواند به ایمان  نداشته اش متکی باشد مگر تظاهر کند ،  ایمان هیچ وجه مشترکی با خوشبختیها ندارد من درهوای این همه هیاهو نفسم میگیرد ، درمقال اینهمه ریاکاریها حالت خفگی بمن دست میدهد ، نه ، آنروزها من کودکی بیش نبودم ودنیارا بشکل دیگری میدیدم ودردنهارا از ورای اشکهای شبانه ام میشد دید ، اما امروز پخته شدم ، پخته پخته ،  حال دارم  روی یک ریل داغ راه میروم بی هیچ دست آویزی ، اما تعادل خودرا ازدست ندادم ، دراین فکرم چگونه میتوان نقشی به چهره داد ونقابی زد که دیگرانرا فریب داد ، چشمان انسان   همه احوالات درونی را بر ملا میسازد مگر آنقدر ابروان پهن وپر باشند که چشمان زیر آن پنهان شوند وتو مجبور باشی با زور ذره بین  آن سفیدی وقساوت قلب را درآنها ببینی ، ومن بارها دیدم ، اما با قلب مهربان خود آنهارا درآمیختم تا قساوتشان کمتر شود .
    امروز درون قطاری نشسته ام که نمیدانم به کجا میرود ، تنها یک تونل تاریک را جلویم میبینم، با اینهمه به راهم ادامه میدهم وایکاش دراوان جوانی بازی گری را از شما یاران میاموختم ومیدانستم که با شگردی میتوان چهره عوض کرد ومحبوب شد .
    قطار تو هم فردا روان خواهدشد با دسته گلها وجمعیت بیکاران که برای همینکار در کوچه وپس کوچه ها نشسته اند تا ترا به خانه ابدیت بدرقه کنند ، آیا آنها از ایمان تو باخبر هستند؟ ! ایمانی نیست ،دادگستری نیست،  دادگری نیست  تنها قساوت  وبی مسئولیتی

    . پایان

    زنهار ، بهشت بود  ، دریفا ، بهشت بود 
    آن باغهای دلکش وآن چشمه سارها
    آن نغمه های دلکش ونوازشگر غروب
    وآن بامداد خرم  وآن سبزه زارها
    آن گوشه  باغ بزرگ  باغی که تا افق
    گستره بود  وجلوه بخورشید میفروخت 
     آنجا  که عطر  بوته عاشقان بی شکیب
    جان من  از نیاز هوس تو درشکنجه بود
    آنجا که دل نبود هراسان ز هیچکس
    آنجا که لب نداشت بجز نغمه هوس 
    آنجا که مرغ دل من بال میگشود 
    همچون پرندگان گریخته از قفس 
    و…… دیگر هیچ 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا  ” لب پرچین “
    09/09/ 2016 میلادی /.
  • خواب آشفته

    هستی چه باشد ؟ آشفته خوابی 
    نقش فریبی  ، موج سرابی 
    نخل محبت پژمرده شد ، کو 
    فیض نسیمی ،  اشک سحابی
    در بحر هستی ، ما چون حبابیم 
    جز یک نفس نیست ، عمر حبابی……” زنده نام  رهی معیری”
    شاید همان مرغک کور این جهان بودم ، که نقش ترا درخیال  وبا ذهن خود کشیدم ، خیلی کودک بودم ، چهارده سالگی  هنوز بچه است ، آنهم درآن دیار و زمستان تاریک وسرد زمانه .
    دیگر خودم نبودم ، همه توشدم ، حتی درآسمان میان ستارگان نقش ترا میدیدم ، کسی چه میداند شاید که من  همان مرغک کور جنگل بودم ؟! اما درقلبم همیشه بهار بود ، ودر بهاران زندگیم ترا بشکل یک بت ساختم ، درپنهانی میسوختم همچنان یک چوب تر در بطن خویش ودودم بچشم خودم رفت .
    سرم را به زیر بال خودم انداختم ورفتم ، بسوی سرنوشت ، درهرقدم جلویم  میاستادی ، گویی صاحب من بودی ، اما رفتم ، رفتم تا دور دستها ، وشبی که باد سم بر زمین میکوفت  وهزاران خروش از دریاها بلند میشد وسنگباره ها برسرم فرو ریخت ، ترا ازخواب بیدار کردم ، از لابلای تاریکی دود  تو لرزیدی ، گفتم نترس ، منم ،  بنیاد آشفتگی من ویران شده بود ازتو درخواست کمک کردم ، وتو بی اعتنا گذشتی ، تنها یکدم فشار انگشتانت را بر روی گردنم احساس کردم ، پرسیدی چرا رفتی ؟ درجوابت گفتم باید میرفتم .
    دیگر بسویت برنگشتم ؛ رفتم تا درسایه ها گم شوم ، وگم شدم ، ازدیده ات پنهان شدم ، اما دست گرم عشق درون سینه ام مچرخید تا انکه در سفر آخرم ترا دیدم ، وآخرین سفرم بود به آن دیار وهرچهرا که اندوخته بودم بتو دادم ، ( مدارک موجودند) ! وبرگشتم ، تو محتاج تراز من بودی، تو قمار میکردی روی هرچیزی بردو باخت انجام میدادی اما من آهسته آهسته در سایه  راه میرفتم ، ترا درون گنجه ام گذاشتم ، ودیگر هیچگاه درب گنجه را باز نکردم تا شب گذشته ، نگاهی به آخرین عکس تو انداختم که سالها بود درون یک قاب سیاه نشسته بود ، چرا که سالها بود تو برایم مرده بودی ، سایه تو بود که از دورادور میدیدم ،
    شب گذشته برای چند ساعتی گریستم ، اما دوباره برگشتم به زندگی عادی خویش ، همه آنهاییکه ترا بهمراه من میشناختند شب گذشته بمن تلفن کردند ، درانتظار فریاد من بودند ، اما برای یک مرده تنها یکبار باید گریست ، من گریه هایمرا سالهای قبل بر مزار تو کرده بودم آنچه از تو باقی مانده بود همان شکل منحوس آن وسیله بود که ترا مانند هیبت خود ساخت . 
    ترا بخشیدم ، الان لابد درسردخانه بیمارستان جای داری وشنبه ترا با تشریفات کامل درخور یک هنر مند ارزنده!!!مشایعت میکنند ودر کنار هنرمندان جای خواهی گرفت ، جایی که نمیدانم برایت والا باشد یا یک ” کالا” .
    شب پیش ترسیدم  دوقرص والیوم خوردم قلبم به طپش در آمد با لیوانی شیر گرم بخواب رفتم انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده  است  بهر روی از همین روزها میبایست میرفتی تنها کاری را که انجام دادم تمام رسانه های داخلی را از روی صفحه دستگاهم پاک کردم ، چون دیگر نه تو ونه ایرانی وجود ندارد ، ایران بمدد دوستانت  ایرانستان خواهد شد ومنهم کم کم باید چمدانم را بردارم وراهی شوم ، تو نماد ایران برای من بودی ،  حال دیگر هیچکدام وجود ندارید .
    شاهنشاه فقید در آخرین روز فرمود :
    نگذارید ایران ، ایرنستان شود ، او میدانست که چه نقشه شومی برای این سر زمین پر بار وپر نعمت کشیده اند ،  جناب ولایتعهد مشغول سرگرم کردن بچه ها درخارج بودند  ودیگران درحال رقص بابا کرم ونوشیدن ودکا وخوردن چلو کبای زیر پرچم شیر وخورشید ،  حال رفقا دهانشان کف میکند درحالیکه دارند کالاهای را تبلیغ میکنند درهمان حال هم بدشان نمیاید که کردتسان جدا شود ، آذربایجان جدا شود ، خوزستان با خلیج یکسره عربستان شوه جزایره سه گانه که بفروش رفت ،  شمال هم دردست رفقاست ، میماند صحرای برهوت  تهران ، قم کاشان وواتیکان اسلامی ،  ونامش خواهد شد ( ایرانستان) ! اما نام من همچنان منش خودرا حفظ خواهد کرد.
    سفرخوش ، نمیدانم همسرت چه کسی است ، باو تسلیت میگویم ، به مهین و فرامرز وسایر فامیل . پایان 
    آخرین چکامه . ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین ” / 08/09/2016 میلادی /. 
  • سفر بخیر

    سفر بخیر عزیزم ، 
    برای فرهنگ شریف که او هم به رفتگان پیوست .
    شب گذشته نا خود آگاه برایت پیام دادم  ، واز امروز تما م روز درب اطاق را بستم وتا صبح به ناله ساز تو گوش دادم ، امروز زیباترین عکسی را که برایم افرستاده بودی در قابی سیاه جلویم گذاشتم ، نه میل دارم اخباررا بخوانم ونه میل دارم بدانم چگونه ترا بدرقه میکنند ، دوستان از اطراف برایم پیام فرستادند که یار سفری بسلامت برای همیشه رفت ، خدا حافظ عزیزم .
    الان پیکر سردت  درحجم خود نمیدانم درکدام سوی جای دارد  وکدامین یار درکنارت ایستاده است .
    شب است ، دیدگانم را اشگ فرا گرفته  وشب چنان از تیرگی انباشته است که هیچ خورشید روشنی قادر نیست  آنرا روشن نماید 
    اکنون نمیداتم چگونه برخیزم وچرا برخیزم وبه کجا بروم ،  از این پس تصویرت را درکدامین چشمه باید جست ؟
    بارگران ایام شانه هایمرا خسته وفرسوده کرده بود  قامتم خم شد ،  اکنون درگوش من بخوان  که بکجا میروی؟ 
    من خوب میدانم دراوج کهنسالی  ، چشمانمان   تاریکتر شده اند ، اما چشم دل روشن بود وترا میپایید ، 
    دیگر امید روشنایی نیست .
    اما ، کسی هست پنهان  وپوشیده درسینه من ، که صبح وشب  مرا به زبان میخواند ، 
    سفر بخیر یار نوجوانی و همسفر کهنسالی من ، سفرت خوش . / ثریا ارانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین” 
    07/09/2016 میلادی .
  • آخر خط

     نمیدانم ، آخر خط کجاست ،
    در اینصورت بر سرعتم میافزودم ، تا به آنجا برسم 
    نمیدانم ، از کدام در باید بروم ؟
    از خانه حریفان ، تا بام افلاکی ، چقدر راه است؟
     درکجا جای خواهم گرفت ؟ درکدام ارک وکدام کاخ وکدام چپر؟
    من خود معمار سرنوشت خویش بودم 
    امروز تیشه را بزرمین گذاردم 
    نگاهم مشتاقانه به گذشته های دور دوخته شد
    به اوایی که از دوردستها مینشیدم 
    به نغمه سازی ، وآواز درختان وزمزمه باد
    جوانی چون باد بر کودکیم غلبه کرد  وبه جنگ برخاست 
    وامروز هردورا گم کرده ام 
    خط آخر کجاست ، وآخرین قطار درکدام ایستگاه میایستد؟
    آوایی از دور  حمله اش را بمن نزدیک میسازد
    چمدانی ندارم تا درونش را با تنهاییم پرکنم 
    در صبح کهنسالی ، در آسمان مغرب ، چشم براه کسی هستم 
    که قرار است باهم برویم 
    امروز جایی را که بتوان اباد بخوانم نیست 
    در جهنم  میان آتش که از هر سواحاطه شده است
    میسوزم 
    این سوزش عشق نیست ، این سوزش پیکرم میباشد
    من  گذشته وآینده را یکسر خالی دیده ام 
    امروز نشسنم وبه سازاو گوش فرادادم آخرین نغمه اوبود 
    ضرب نبود ، ساز نبود ، مویه بود ، ناله بود و ضجه بود  
    باو گفتم :
    ای آواره تر از من ، رو بکدام کعبه داری؟ 
    هرچند میدانم دیگر قدرت دیدار نداری 
    ای نقطه طلوع جوانیم وای پایان غروب زندگانیم 
    حماسه ها تمام شدند 
    از آشیانه سیمرغ دیگر خبری نیست 
    وآن سر زمین کودکی من وتو بر باد رفت 
    نه تو تهمتنی ونه من تهمینه 
    هردو در انتظار آخرین قطاریم 
    تو از انسو

    و من از اینسو

    درمیان راه دست یکدیگررا خواهیم گرفت 
    ودوباره زنده خواهیم شد 
    من مرده ام ، تو نیز مرده ای 
    تنها ما قاتلین روزوشبیم 
    کجایی ای دیار دوردست ؟ وتو کجایی ای یار دیرین 
    که تنم من با تن تو همره شوند ، بیاد گهواره دیرین 
    ——– ثریا / اسپانیا / 
    ” لب پرچین ” 
  • شاعر

    نامه شوقم که گردونم به دست باد داد
    لیک صدها یاوه  بر بال کبوترها نهاد
    زندگی سازی ندارد عزت ویرانگری
    زان سبب باشد  بهار خونینم ز باد
     “دکتر اسداله حبیب ، شاعر افغان “
    به شاعری که در”سایه” زیست !!!!
    روی سخنم باشما ست  شاعر !! ممکن است که این نوشته کمی طولانی  شود اما از نظر روشنگرایی شاید به دردعده ای از خدا بیخبر واز خود بیخبر ، بخورد وشاید  بکار آید .شاید هم مورد لطف دوستان شما قرار بگیرم و ناسزا ها  را بشنوم اما من همیشه به دنبال حقیقت بوده ام بی آنکه بخواهم دیگری را فریب بدهم واز فریب خوردن سخت آزرده میشوم . آنگاه افساررا پاره  میکنم ومیتازم برایم مهم نیست چه کسانی زیر پاهای اسب من کشته ویا زخمی میشوند ، چرا که خود زخمیم ، زخمی روزگار ، بخاطر آنکه شما در شکل وشمایل چخوف  ویا داستایوسکی خود نمایی کنید با پیراهن جین پاره  !ویا صدها هزار نفر بیگناه در زندانها کشته شوند تا جایی که در بهشت زهرا برای جنازه ها گودالی عمیق کنده بودند وجسدها را رویهم میریختند ( به گفته مسئول بهشت زهرا) واینها همان جوانانی بودند که فریب وعده های توخالی امثال شمارا خوردند.
    من شمارا از همان زمان که در کوچه شیروانی خیابان نادری مینشستید میشناختم ، دلیل این شناخت بخود من مربوط است وهمسر ارمنی شمارا نیز ،  آن روزها مد بود که ( طبقه باصطلاح روشنفکر ) با دختران ارمنی ازدواج میکردند ، دختران ایرانی لیاقت چنین شئوناتی  را نداشتند ویا اگر هم داشتند مرتب مورد سر زنش  شما روشنفکران قرار میگرفتند  ،همه همپالگی های شمارا میشناختم ،  چند جور روشنفکر داشتیم ، روشنفکران ( نفتی) روشنفکران استالینی وروشنفکران ماوئویستی   وچند جوجه هم درکنارشان  ورجه ورجه میکردند بخوبی نمیدانم جزو کدام از این گروه بودید  ، منهم دشمن همه شما !!.
     بنا براین کمتر دوروبر اشعار شما میگشتم وکمتر میخواندم اصولا چندان نظر خوشی نه به شما ونه  به أآن پیر تریاکی خراسانی اخوان ثالث نداشتم بیشتر |عماد خراسانی | را ستایش میکردم ، چهره عبوس شما ، با آن قیافه  وهیکل بزرگ وهیبتی که مانند شیر میگرفتید مرا به خنده وا میداشت ، چرا که خانواده شمارا نیز خوب میشناختم شوهر خاله شما از جاسوسان خبره انگلیسی درایران بود که او نیز دستی به شعر وشاعری داشت ودختر ایشان نیر برای همان دستگاه اسکاتلند یارد درازای هفته ا ی پانزده پوند کار میکرد تا ایرانیانی را که وارد میشدند شناسای کرده وبعرض برساند ! چند بار به لندن تشریف آوردید ومن بهمراه یکی از دوستان درمحفلی که شما دربالاترین نقطه اطاق نشسته بودید وارد شدم  حال به مقامات عالیه رسیده بودید به ریاست رادیو منصوب شده بودیدوتازه دست به تصفیه  زده عدهای بقول خودتان پیر وپاتال را بیرون انداختید ونوچه های تازه با سروده های نو!!! به رادیو  راه دادید یعنی آنچه را که مرحوم  “پیر نیا “ساخته بود شما بر باد دادید ، ( گلهای جاویدان ، کلهای رنگارنگ ؛ گلهای صحرایی و برگ سبز ) به آنها توهین میکردید ، فرهنگ شریف را نه نوازنده تار بلکه نوازنده گیتار میخواندید!!! که موجب خشم عده ای شد ، واکبر گلپایگانی را بی مصرف وبی معلومات واینکه او ابدا خواندن بلد نیست ودستگاههارا وارونه !!! میخواند اورا نیز به خواندن درکاباره فرستادید، دلکش بخانه اش رفت ،  همه رفتند همه شاعران خوب وخوانندگان خوب  ! البته چند نفری که قبلا در جاده شما پیاده روی کرده بوند نیز ماندند وبه مقامات عالی هنم رسیدند ! کاری به آنها نداریم . شما خودتان از موسیقی هیچ اطلاعی نداشتید تنها آمده بودیدکه بمدد اربابتان رادیو ایران را قبضه کنید وسپس به دست دوستان بدهید ، رهی معیری درسکوت خاموش شد ، نادر نادرپور بخیال خود میل داشت با شما درآمیزد که صدایش رو بخاموشی رفت ،.خودش راهی غربت شد .
    انقلاب شکوهمند شما پای گرفت و……  سپس کتاب اشعارتانرا بعنوان ” تاسیان ” که همان تازیان است ببازار دادید با جا بجا کردن اشعار گذشته دیگر چیزی درچنته نداشتید وخان مغول که برتخت نشسته بود شمارا ببازی نگرفت .
    حال دو جلد کتاب خاطرات خودرا بوسیله دوجوان نادان وبیخبر ببازار داده اید که همه توهین آمیز وجسارت به هنرمندان بزرگ وخوانندگان بی نظیر ایران است ، بار دوم که شمارا درلندن دیدم بخاطر پسرتان که سرطان  چشم داشت  آمده بودید ، دیگر ابدا میلی نداشتم درمحضر شما بنشینم ، از شما بیزار شده بودم ، حتی دیگر به ترانه هایتان ومثنوی هایتان گوش نمیدادم واما …واما ماجرای دختر خاله شما هم خیلی شنیدنی است که بماند .
    میل ندارم وارد زندگی خصوصیم بشوم ویا شمارا ودار به خواندن آن بکنم ، هرچه بوده گذشته وامروز  دیگر خیلی دیر است 
    بقول معروف هرکه دانست درنمانست  ، حال جوانان را دوباره فریب بدهید وبرایشان افسانه زال وورستم را بگویید درحالیکه سوگند میخورم حتی یکبار هم لای شاهنامه را باز نکرده اید . 
    امروز نمیدانم چرا چهره آن دختر خاله نازنین شما وچهره شما در نظرم جلوگر شد ومرا ودار به نوشتن کرد ؟! . اوبقول خودش به دوستیها هیچ اعتقادی نداشت برایش همه چیز ( پول) بود .  وبرای شمانمیدانم ، لابد قدرت مطلقه ؟! ویا شهرت تمام ناشدنی ، خوب خلایق هرچه لایق .
    ثریا / اسپانیا / یک روز غم انگیز تابستان /
    از یادداشتهای قدیم .
  • فحاشی وچارواداری

    امروز برنامه ای دریکی کانالهای دیدم که بکلی آن یکذره امیدر را که هم  داشتم از دست دادم وباخود گفتم چه سود خواندن وعظ برای این …..
    اینها همینند ، گویش جدیدی برای فحش های خواهر مادری یافته اند که پر بی ا دبانه نباشد !!! تعجب نمیکنم که پسر دهاتی بجای آنهمه مهربانی  دهان کثیفش را باز کرد وهرچه لیاقت خودش وخانواده اش را داشت نثار من کرد ، او هم درهمان جامعه تربیت یافته وشکل گرفته حال اگر اورا به دانشگاه هاروادهم بفرستند همان کره خری  بیرون خواهد آمد که بود ، زن ودختر وپسر جوان تنها مزاحشان فحش است وبرایش گویش پیدا میکنند ، آفرین براین سنت پاک نهاد شما . دیگر حرفی ندارم بزنم  هرچه هست ظاهری است ، خوشبختانه من درزمان انقلاب درایران نبودم که امروز بدهکار شما باشم اطمینان دارم با اولین راهپیمایی درب خانهرا میبستم وراهی دیار غربت میشدم میدانستم فردا همان خدمتکاران ، باغبانان که آنهمه به آنها خیر رساندیم با تفتگ درب خانهرا خواهند شکست وهمه چیز را به یغما خواهند برد ، سه سال بود که من از ایران بیرون رفته بودم وبا هیچ ایرانی هم برخورد نداشتم ، تک وتنها تا اینکه سیل فراریها ودزدان سرازیر شد ، اینهارا بارها نوشته ام . چهل سال است که ازایران به دورم یعنی زمانیکه آن جوجه ژیگولو هنوز به دنیا نیامده بود من در خارج بودم وسوگند یاد کردم که باهیچ ایرانی تماس نگیرم اما ،،،، روزی ویلون مرحوم” خرم “مرا بگریه واداشت ، دیگر طاقتم طاق شد به نوارهای پر شده انقلابیون قلابی گوش فرا دادم وسپس همهرا به درون سطل آشغال ریختم ، ای داد وبیداد عماد رام چرا ؟ اوکه  وضعش خوب بود خانه ای بزرگ داشت بچه هایش دربهترین  وگرانترین مدارس امریکایی درس میخواندند ،  اویا فلان شاعر چرا ؟ او که شاه شاعراان بود ؟ ؟ خیر ! منافع بیشتر اقتضا میکرد ، خرس بزرگ در شمال ایران خوابیده بود  بهمراه نواده اش در اینسوی  دنیا وخوب آنهارا تغذیه میکرد ،  دوباره گوشهایم را بستم وچشمانرا وگوش به صدای غریبانه وآواز غربت دادم . تا اینکه این کامپیوتر جلویم نشست ، از سال دوهزار مشغول شدم اول ناشیانه واشعاری آبکی ویا از دیگران کم کم بزرگتر شدم !! اما هنوز کتاب میخواندم یا به زبان اصلی یا با ترجمه خوب .
    امروز سخت پشیمانم از اینکه دوباره رابطه پیدا کردم آنهم با کسانیکه ابدا نمیشناسم درپشت یک عکس پنهانند ، همه بجای قلم خنجر دردرست دارند  وامروز آخرین امیدمرا را نیز ازدست دادم جوانان در تلویزیون گرد هم جمع شده بجای یک برنامه علمی درباره گویش جدید ( فحاشی ) بحث میکنند . نباید هم انتظاری داشت ، یا فرزندان  همان قوم امامیانند ویا جنوب شهریان ویا دهاتیان تازه به نوا رسیده بی هیچ فرهنگ وادبی . 
    حا ل باز مینشینم بگوشه عزلت واخبار روزرا برای خودم تفسیر میکنم ویا شعر مینویسم ، گور پدر دنیا ومافیای آن .وایران دیگر برایم ایران نیست کشوری است درحد همان بنگلادش ویا کمتر . با تاثر زیاد آنرا بخاک سپردم .
    بیاد آنهمه نامردمی که من دیدم /دوباره سینه شد  از موج کینه لبریز،
    مگرمرده از گور برنمیدارد سر / بگوش میرسد  اکنون غریو رستا خیز /
    حضرت پاپ روز یکشنبه فتوادادند که جهنمی را که بشر در ذهن شما ساخته دروغ است وبهشت هم همچنین و داستان آدم وحوا افسانه ای بیش نیست ،  آنچه درکتب مقدس دراین باره نوشته شده است افسانه میباشد ،  علم همه چیز را زیر وروکرد ! حتی پاپ هم روی به علم آوردبقول آن پیر مرد خراسانی همان مذهب ( پاناسونیکی* یعنی علم بهتر است نه ثروت . پایان 
    سه شنبه ششم سپیتامبر 2016 میلادی . ” لب پرچین”…..ثریا /اسپانیا/
  • شرف ایرانی

    واقعا باید به این ملت شریف همیشه درهمه صحنه  هزاران آفرین گفت ، یک نخل طلا یا شیر نقره ای برایشان کافی نیست باید اسکاری از طلای ناب مخصوص این ملت نازنین بسازنند وداستانی جداگانه ودر طی مراسمی بسیار بزرگ به آنها بدهند ، اگر اسکار نشد بهر روی جایزه ای نظیر جوایز ” گویا” یا ” پرنسس آستوریا” ویا ” سروانتس ” اگر اینها هم نشد هیکل یک مناررا از طلا بسازند وبه یک یک بدهند .
    دزدی  درآن سر زمین یکنوع کار شریف است ، واگر دزدی نکنی بی عرضه ای کار به دزدیهای سیاسی واقتصای ندارم ، 
    دزدیهای شاعرانه !!! همه آثار شجریان را تکه تکه کرده زیر نام شرکتهای قلابی بمعرض تماشا گذارده اند ، همه آثار ایرج خواندده رانیز به همین نوغ ، وآثار شنیدنی  وفاخر هنر مند پر ارزش ما جناب شهناز همهرا تکه تکه میتوانی درهمه جا بشنوی بدون ” دخالت دست ” ! مهمتر از همه نوشتارهای بعضی از بیچارگانی نظیر این حقیر را که به ذکر مصیبتهایش پرداخته نیز با دستکاری ها به معرض تماشای عموم گذارده اند ! بی هیچ شرمی  ویا خجالتی ، من اگر بیتی از یک شاعری به ذهنم برسد تا سراینده آنرا نیبایم ونامش را درگوشه اشعار نیاورم محال است درست به دزدی بزنم ، شاید برای همین است که دراین گوشه خراب آباد در سکوت وتنهایی دارم روزهارا به شب میرساانم وشبهارا درانتظار طلوع صبح ! تا بحال ما توانسته ایم سه نفر را رد یابی کنیم که این نوشته های ناچیز را به یغما برده اند وبنام نامی خودشان دست به دست میگردد ! درایران حقوق کپی رایت ابدا معنا ندارد ، آنهاییکه هنوز دست به آثارشان برده نشده است در خارج آنرا به چاپ رسانده ویا با شرکی قرار داد میبندند که مسئول این کار است ، حال من نمیتوانم بخاطر چند خط که دزدی شده بسراغ وکیل وپلیس  مولتی پل بروم  چون برایم شرم آوراست که بگویم هموطنان  من توانسته اند آثار بی ارزش مرا نیز به یغماببرند . بنام خودشان انتشار بدهند ، چون این کار من نیست کار آن کمپانی است که اینهارا دریافت میکند واین اوست که پی گیری کرده است ! باید بنویسم بسیار متاسفم ، مجانی بخوانید ، اما دست به آنها نبرید ودستکاری نکنید وشعار هم ندهید .
    ایرانی دزد بار آمده است ، دروغگو بار آمده است از ازل وابد از کودکی باو یاد داده اند دروغ چیست ودزدی کار بدی نیست بخصوص اگر درسر زمین کفار باشد ، بزرگترنی دروغگویان عالم بر آن سر زمین حاکمند ، برایشان افسانه های دروغین میسازند ، غار حرا میسازند مردم هم گوسفند وار به دنبال این قصه ها میروند ، اگر قرار باشد که بگریند میگریند واگر قرا رباشد همه چیز را به تمسخر بگیرند ، میگیرند ، هیچ اصالتی در وجودشان نیست ، اصالت آنها درهمان جامه های مارکدار واتومبیلهایشان میباشد ا خیلی سالهای در کنار این  بظاهر اصیلان !!! زیستیم ودم نزدیم چشم ودهمانمانرا بستیم تا نه ببینیم ونه بشنویم ، درسکوت به تماشا ایستادیم پدر دزد ، پسر دزد ، دختر دزد ، نوه دزد وچنان بادی به غبعب میانداختند که گویی گنج حاتم طایی را از قعر قرون بیرون کشیده اند ، درحالیکه همه دزدبودند هستند وخواهند بود دورغ چرا ؟ نماز هم میخواندند روزه هم میگرفتند  قمارهم میکردند ومیکنند  مشروب هم مینوشیدند ومینوشند  !!  شاید درمیان اینهمه انسانهایی که دراطرافم ریخته بودند توانستم چند نفری را بیابم ودرکنارشان انسانیت را ازد دست ندهم که متاسفانه همه آنها بسرای باقی رخت بر بسته اند باهزاران رنج ودرد درون /
    ” رهی” میسرود 
    جلوه ها کردم ونشناخت مرا اهل دلی ، 
    منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید
    “نادر ناد رپور” میسوخت ومیسرود :
    رفتم ورفتم  دراین شهر شگفت انگیز،
    رفتم ورفتم دراین خیابانهای دراز 
    زیر آفتاب وعطش سوزان  درغبار سربی
    شامگاهان  درنجوای آرام ناودانها  ،
    وسر انجام به ( بن بست ) آخر رسیدم 
    یا مرحوم دشتی ویا فریدون مشیری ویا مرحوم تفضلی ( محمود) ویا مردانی که میل ندارم نامشان برده شوند وزنانی که امروز دیگر نیستند حضورشان برایم نعمت بزرگی بود ، در محضرشان کنار سفره کوچکشان درسها آموختم ، درس شرف وانسانیت ، درس شعور ، درس جرئت وشهامت . چه خوب شد که همه رفتند واین ملت دروغین را نه شناختند ونه دیدند . روانشان شاد.
    امروز تصویر ها  ، مانند درختان بدون بار وبرگ  از آدمیان  دراین آینه  بهمان روشنی دیروز دیده میشود  ، نقوش احوال درونی آنها  وعواطف واندیشه های بی پروا وبی محتوی  که طوطی وار الفاظ را بر زبان میاورند ومیروند درپی دامی دیگر . متاسفم 
    برای همه هنرمندان واقعی ، که خودرا نفروختند ، همه نویسندگان بزرگی که خودرا با سکه های ناچیزی حقیر نکردند احترام فراوان قائلم وسر تعظیم در مقابل عظمت روح آنها فرود میاورم  ،حال آن قلاش دو دوزه بگذار در جهان امروزه پر آوازه شود بهر روی آن مملکت ، ملکت ریش است وسبیل از بنا گوش در رفته !!!.
    بسیار متاسفم . ایران ایران ئخواهد شد تا آنکه انسانهای  پاکی برنخیزند .پایان 
    ثریا / اسپانیا / ” لب پرچین”
    06/09/ 2016 میلادی /.
  • چهارم سپتامبر !…

    پنه لوپه از جنگ برگشت ، نه شکست خورده بلکه سربلند وپیروز.
    روز گذشته چهارم سپتامبر درست 33 سال بود که با دست خالی به همراه بچه ها باین سرزمین آمدم ، تنها  وبی آنکه کسی را بشناسم ویا زبان آنهارا بلد باشم ،  درآن زمان روزهای جوانمرگی خودرا  بچشم میدیدم ، کسی نبود ، تنها شراب بود وسرگشتگی من ، چند ایرانی بیچاره که آنها هم از بد حادثه باینسوپناه آورده بودند  بامید آنکه سکوی پرتابی باشد برای آن سوی قاره !!
    نشستم به تماشای نور افق که حدود هفت سال از من دور شده بود وپیکرم  راکه زیر سرمای زمستان آن شهرک پر مدعای  انگلیسی بهمراه موریانه ها وموشها ومارمولکها که اطرافم را گرفته بودند ومشغول جویدن گوشت و نوشیدن خون وبریدن اندیشه هایم بودند ، به دست خورشید دادم .
    نشستم بخلوت شبانه خویش ، تنها ، درآن اولین شب شگفت انگیز با لیوانی کنیاک ارزان قیمت   بی اعتنا به وحشت  نظاره گان به تماشای ماه نشستم .
    دهکده کوچکی بود  با طیف های نیلی ونارنجی  وکبود وآبی آسمان ، خروس ها هرصبح  آواز خودرا سر میدادند ومرغان را هوایی میکردند ، کوچه ها هنوز خاکی بودند ، اثری از برجها وساختمانها نبود هرچه بود دریا بود افق نیلی رنگ  وجوی بزرگی که مرا بیاد زادگاهم میانداخت ،  روزهایم در کوچه های خالی وخاکی میگذشت ، بچه ها بمدرسه میرفتند ومن درانتظارشان بودم 
    در لابلای انبوه توده خار وسنگ گاهی ماری هم دیده میشد ، 
    به نقشه جغرافیا رجوع کردم بلکه این دهکده ونام آنرا بدانم ، اثری از آن نبود ، کم کم احساس کردم درمسیر باد ایستاده ام ،  کرم های کوچکی مانند  پشه های درخشان  با فسفر چشمانشان مرا میپاییدند ،  نه دیگر اندیشه فرار درسر م نبود ، دیگر جایی نبود .
    نترس ، بایست ، شمشیرت را غلاف مکن ، جنگ را ادامه بده ، زاد روز تولد دختر بزرگم فرا رسید ، در یک آپارتمان فقیر وکهنه با خودما ن جمع شدیم ، وبیاد م آمد چنین شبی بود که برای اولین بار با پدرش برای شام به یک رستوران گرانقیمت رفتیم و چنین روزی بود که او در میان بوستانی از گل وحریر و وساتن وخیل جمعیت پای به عرضه وجود گذاشت ، چشمانش غمگین بودند ، نورچراغها کم بود ، من درغروب سردی ایستاده بودم ، جرئت بیرون رفتن را نداشتم تا اینکه ، تا اینکه شبی درب را کوبیدند ، واو ، همسرم با چمدانی محتوی نوارهای کاست وکتابهای من به درون آمد …. آه …نه  دوباره نه ؟ …. نگاهی به اطراف انداخت وگفت : 
    دلت برای این کثافتخانه تنگ شده بود ؟ چیزی نداشتم باو بگویم ، هرچه بود گفته بودم ، واین سایه دراز تا روزی که جان به جان آفرین تسلیم کرد همچنان درکنارم ماند ، دیگر چیزی ندارم بنویسم /
    حال هفته آینده دوباره تولد دخترم میباشد که خود مادری دلیر شده است .ودخترش به دانشگاه میرود .
    اما جوانی من رفت ، درعوض خانه آنها رونق گرفت ، حال امروز در زیر آفتاب داغ نشسته ام بی آنکه میلی داشته باشم بیاد چهارم سپیتامبر بیفتم ، باغ قدیمی کودکیم خیلی دور است ،  وشهر شگفت آنگیز جوانیم نیز دورتر ،  اما قطار روزانه در حرکت است  ومن آواره  از یک دیار نا آشنا روزی باید در انتظار آن قطار درایستگاه بایستم .
    چهارم سپتامبر بود که از ایران بیرون آمدم وهفت سال بعد چهار سپتامبر بود که باین جا گریختم وآیا باز هم  باید در نتظار چهارم سپتامر دیگری باشم ؟ پایان 
    جامی  است که عقل آفرین میزندش 
    صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش 
    این گوزه گر دهر  ، چنینی جام لطیف 
    میسازد وباز بر زمین میزندش ………..” حگیم خیام نیشابوری”
    ثریا  ایرانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین “
  • فردی مرکوری

    امروز اگر ||فرخ بولسرا ||یا فردریک ویا فردی مرکوری زنده بود  جشن هفتاد سالگی خودرا برپا میداشت ، متاسفانه در سال 1991 به بیماری قرن که نامش “ایدز” میباشد جان سپرد درحالیکه  هنوز این مرض مهلک به اشکال مختلف حتی درشمایل انسانی هم دیده میشود ! ا یدز هایی بشکل انسان ! انگل اجتماع ، تنها زرنگیشان دزدی است وزیر نام دیگری خود گنده بینی.
    فردی مرکوری از پارسیان فراری وزرتشتینان ایرانی بود که به هندوستان فرار کردند واو در ” زنگبار” به دنیا آمد وتحصیلاتش را درانگلستان دررشته پزشکی ادامه میداد که جذب موسیقی شد ، ونام فردیک را که برخود گذاشته بود تبدیل به فردی وفامیلش را نیز از ستاره عطارد به وام گرفت ، او امروز اسطوره موسیقی پاپ دنیا ونامش همه جا برده میشود  وآهنگهایش هنوز ورد زبانهاست .
    در قالب او ودرخطوط چهره او  زیبایی خاصی بود که بعدها به تحلیل رفت ، او صورت مجسم یک انسان از ریشه بریده بود  غمی پنهانی در چهره اش دیده میشد وفریادش را بگوش عالمیان رساند که ما , میتوانیم ، من حقیقتا اودرا دوست داشتم وموزیکش را با جان ودل گوش میدادم ، او دست به آن فداکاری زد که خاصه همه هنرمندان است !! افییون وسایر ….
    با هرج و مرجی که دردنیا بود او نمیتوانست کنار بیاید صدای رسا وقوی او ، این گرگ بچه لاغر اندامرا به سالن های زیبایی اندام کشاند وقوی شد اما روحیه همچنان ضعیف وشکننده باقی ماند .
    این احساس من است  ، احساس انکار نفس ومبارزه با آن نیروی درونی وبهتر بگویم نوع شخصی او بود این تقدیر او وماموریت اودرجهان بود در پی یک استعداد خاص وپیوستگی ابدیش با مردم روزگار شاید این قانون سرنوشت  جبری وتغییر ناپذیر بود  او با خسارت دادن به آن پایان داد .
    شاید اگر به همان حرفه پزشکی ادامه داده  ویا در جنبه های دیگری که کمتر اورا آزار میداد به کاوش میپرداخت ، چه بسا امروز زنده بود .
    چهره آرام وصاف ودست نخورده او تبدیل به یک مرد خشن شد  ومفهوم انسانیت دربرابر خشونت وبربریت قرارگرفت .ذاتا نجیب بود  تناقص های زیاد دراو دیده میشد که آنها  را با دود مواد فراری میداد ، وریشخندی که به دنیا ی هموسکسوالیته امروز زد 
    شاید دروجود او نیز ایده هایی خوابیده بود اما دو چیز اورا آزار میداد ، او درزنگبار به دنیا آمده بود درجایی که خبری از اجداد او نبود ، خبری از میل به بودن یک انسان وارزش گذاشتن به آن نیز نبود راهی انگلستان شد با دست خالی …….
    امروز تولد هفتاد سالگی ” فردی مرکوری ” یا فرخ بولسرای واقعی است . روانش شاد وزادروزش مبارک /
    ———–
     درنظر بازی ما ، بیخبران حیرانند 
    من چنینیم که نمودم ،دگر ایشان دانند
    مفلسانیم وهوای می ومطرب داریم 
    آه اگر خرقه پشمینه به گرو نستانند
    لاف عشق وگله  ا زیار زهی لاف دروغ 
    عشقبازان  چنین مستحق  هجرانند 
    زاهد و ورندی حافظ نکند فهم چه سود 
    دیو بگریزد از آن قوم که قران خوانند 
    گر شوند آگه از اندیشه  ما مغبچگان 
    بعداز این خرقه صوفی بگرو نستانند ………(حافظ )
    پایان ” لب پرچین ”  ثریا / اسپایا .
    05/09/2016 میلادی /.
  • رطل گرانم ده….

    ای مگس ، عرسه سیمرغ نه جولانگه توست 
    عرض خود میبری وزحمت ما میداری ………حافظ…..
    فرهنگ یک ملت ، مجموعه ایست از “
    ذوق واندیشه  وتربیت وسر انجام تاریخ آن سرزمین ، تاریخ ما  باخون  های زیادی  آبیاری شده است  وعکس العمل  آدمها  وفرهنگ سنتی آنها یکسان نیست  ، شاید بقول آن ” دجاله”  پا برهنه های سرازیر شده  از کوهها  با هم دریک دجله درآمیخته اند  وحال درمیان این سیل وخون  اگر ما کمی استوار بوده ایم شاید بندش به ناف دیگری ویا جای دیگری متصل است /
    امروز همه میخواهند دیگرانرا بشکل خودشان بسازند ،  وکم کم هم خواهند ساخت !  جلوه های فرهنگی  وفکری وقلبی هرکسی بادیگری فرق دارد  ویکسان نیستند  اگر دراین میان یکی پیدا شد  که ده درصد با تو توافق پیدا کرد  وهمراه  بود  باید اورا دودستی چسپید .
    امروز همه جامعه ما مخلوط شده است با ازدواجهای زورکی یا مصلحتی  مانند آجیل مشگل گشا کمترمیتوان درونش یک کشمش تازه پیدا کرد  میان آینهمه درهم برهمی  باید با تلخی دهان وتلخی کام ساخت   وسرگردان بود  زمانیکه مرد صاحب سخنی را برای دفن بجایی میبرند اگر ملای ده اجازه ندهد  آن جسد سرگردان میماند ، امروز بر بهترین خوانندگان ، بهترین  نویسندگان واهل قلم وشاعرانی که در وصف وطن سرودند نه در باره بت که برتخت خدایی نشسته است ، نوک شمشیر وخنجر را فرو کرده اند . 
    اگر گاهی  آدمی سر راه من قرار گرفته  باخود گفته ام ” نه ! این یکی مانند دیگران نیست ، این باهمه فرق دارد ! چرا ؟ ذهن من اورا ساخته وسپس دیدم که سراز اطاق تاریک خراباتیان  درآورده ام .
    درگذشته ما مردان بزرگی داشتیم ،  که سعی درروشن نمودن ذهن وافکار دیگران داشتند وتلاش میکرد اما از آنجاییکه همیشه باید تو سری خور.بدبخت باشیم آنهارا به نابودی وبه نامردی از بین بردند . مرحوم باستانی پاریزی نرم نرم مینوشت وخروار خروار  برای همه میفرستاد او هم در روزهای آخر عمرش  بخلوت نشست با نا امیدی تمام .  ودید کوبیدن طبل با چکش آهنی  برای گوشهای کر ودیدگان کور بیفایده است .
    امیر کبیر را سر بریدند وشداد را بجای شه داد بر تخت وبارگاه نشاندند ،  هرچند شداد هم از بهشت خویش به دور ماند .
    بنا براین نوشتن من بیفایده است درباره تاریخ وفرهنگ وغیره آن سرزمین ، من با آنها غریبه هستم ، از روز ازل هم غریبه بودم  باید تنها از ” دل: بنویسم واز مرز آن گدر نکنم . 
    منکه دیگر آسمان آن سر زمینرا نخواهم دید ، منکه دیگر قطره آبی هم از ابهای آلوده اش نخواهم نوشید منکه هنوز در تخیلات وذهنم  زمزه آبشار ها از فرار کوهای وصخره ها سر بشورش بر میدارند  وچمن سبز نمداررا زیر پاهایم احساس میکنم  درحالیکه کف پاهایم  بر برکت  فرشهای ساخت چین  تاول زده است .
    نخستین باده  کاندر جام کردند 
    زچشم مست ساقی وام کردند
    چو با خود یافتند اهل طرب را
    شراب بیخودی  درجام کردند 
    به گیتی هرکجا درد دلی بود 
     بهم کردند وعشقش نام کردند 
    چو خود  کردند  راز خویش را فاش
    عراقی را چرا بد نام کردند ؟…………فخرالدین عراقی .
    به کجا میروی؟ نمیدانم ، همان دون کیشوتی هستم که با شمشیر چوبیم  به جنگ آسیابهای بادی میروم ویا درخوابهایم  غوطه میحورم بی هیچ غبطه ای. پایان
    ثریا / اسپانیا / 04/09/2016 میلادی/.
     توضیحات ” باید این را اضافه کنم که این صفحه  واین نوشته جات  متعلق به یک کمپانی وشخص دیگری است ومن تنها نویسنده این صفحه میباشم که نام وافکارمرا به گرو گذارده ام هرنوع بهره برداری از آن مجازات قانونی دارد  / با سپاس ثریا /
  • حرم سرای

    به میمنت ومبارکی ، با دستور صریح رهبر عالیقدر  حرم سرا دوباره شکل میگیرد ومردان اجازه دارند  چند زن را بخانه ببرند  وباز اندرونی  وبیرونی.
    از سلطان صاحبقران  وارد  یک بوستان شدیم  گویی خوابی روشن دیدیم ودوباره برگشتیم به همان  جای اول  حال بجای سلطان صاحبقران  ، سلاطین چاه چمکران حاکمند  ودیگر میرزا رضاتی کرمانی هم پیدا نخواهد شد ، دیگر سید جمال اسد آبادی( انگلیسی ) هم دیگر زاده نخواهد شد ، دیگر میرزا آقان خان کرمانی نخواهد نوشت ، درعوض هر روز رساله پشت رساله ودستوروپشت دستور ، خدا برکت بدهد حیف جوانترنیستم والا چادرکمری را بسر میکشیدم وفورا خودمرا به دارخلافه میرساندم شاید مرا هم وارد حرم میکردند واز این تنهایی نجات یافته واین لب تاپ  بدبخت را هم آسوده میگذاشتم .
    حیف چند سالی دیر است  ، روی پلهای شصت وچندم هستم  از سی ببالا قبول نیست ، مگر آنکه باجی بدهی وپولی خرج کنی تا ترا به حرم راه بدهند با یک جهیزیه حسابی ، 
    من غیر از خودم وچند جلد کتاب وچند دفترچه  لبریز از چرندیات  چیزی ندارم ، بنا براین امید هم نیست که روزی وارد حتی بیرونی بشوم !!! /
    خوب این روز پر سعادت را به تما م زنان ودختران ترشیده وبیوه بدون شوهر که درمتروها داد میزنند وشوهر میخواهند تبریک میگویم ، شوهر بهترین موجود روی زمین است وشوهر داری وکنج مطبخ دیگ ساییدن ورخت شوری وتمیزی کون بچه ونگهداری از مادر شوهر وخواهر شور پیر  ثواب دارد  از همه کارهای بیهوده ای که این زنان کافر میکنند بهتر وارجهیت  دارد ، مگر شما بیکارید  مثلا مارگارت تاچر شوید ویا گلدا مایر ویا ایندیرا گاندی ، از آن کفار دیگر حرف نمیزنم چون کارشان به لجن کشیده ، نه بهتر  است به حرم بروید ودرحرم دایره بزنید ؛ سفره ابوالفضل پهن کنید  شبهای جمعه اگر حاج آقا هوس کرد دستی بسر شما کشید غسل را فراموش نکنید وصبح جمعه حتما به زیارت امام زاده ها بروید وبرای این نعمت خدا دادی شمع روشن کنید . برای ما هم دعا کنید که فرشته میکاییل یا جبرییل یا عزراییل از آسمان فرود آید ومارا باخود ببرد ما درآنجا برایتان دعا میخوانیم همه سوره هارااز حفظ بلدیم . مبارک است این پیوند ازلی وابدی وپر برکت . پایان 
    شنبه شب ، در حال بیخوابی وغیره …….3/9/2016//
  • نماز شام غریبانه

    نماز شام غریبانه چوگریه  آغازم 
     به مویه های غریبانه قصه پردازم ……..حافظ…
    این صدای یک زن مغرور ایرانی نیست بلکه مویه های است که برای از دست رفتن سر زمینش میکند ،
    سی وهشت سال تمام نشستند ، نوشتند ، یاد بود برپا کردند ، شعر خواندند ، حال کردند ، اما برج اجل همچنان بر سر جای خودش پا برجاست وماشین های آدمکشی همچنان مشغولند وبه دنبال تغذیه میچرخند .
    من ، نه صدای ایرانم ، نه صدای ملتی ،  من فریاد خودمرا دارم  فریادی که حقیقی است واز درون سینه ام برمیخیزد بی هیچ چشم داشتی ویا در نظر گرفتن منافع ، خورده  بورژواهای شهرستانی همچنام بمدد پروژه های ممالک بزرگ دارند رشد میکنند و حاشیه نشینان بر طولشان افزدوده میشود .
    فلان مردک دهاتی از گوشه دهات که برای گوسفندانش هی هی میکرد اکنون درون یک قصر باتغییر شکل وتغییر ماهیت بهمراه  چند ترانه آبکی واشعار خنک وبی نمک در سوز وگذار یک معشوق خیالی مشهور شده . سرمان باید گرم باشد ، نباید مردم را نومید کرد باید به آنها کمی هم آرامش داد حال بورژوای کلاسیک رو به فناست وفعل وانفعالاتی که صورت گرفته است بنفع همان دول است که خوب مینوشند وخوب میپوشند وکارخانهایشان همچنان درحال تولید تا مصرف است ، مهم نیست که چه چیزی را عرضه میکنند پادوهایشان خوب راهرا میدانند ، حال آلمان بزرگ چون با ترکیه درافتاد نسل کشی ارامنه را به رخ دنیا میکشد اما هیچکس نیست نسل کشی ملت ایران را ببیند ویا بفهمد ویا بشناسد چون ایرانیان  خود پرده دری را دوست میدارند خود خودشانرا خواهند کشت .
    درحال حاضر موقعیت آلمان  با توجه  به این پدیده های تازه  سخت پیچیده است  برای دیدن خودشان  نیزدچار مشگل شده اند با هجوم بی رویه پناهندگانیرا که دعوت کرده اند حال باید شکمها سیر شوند ، این گروه هرکدام ایده ولوژی خودرا دارند ، یا کمونیستند “هنوز” یا اوامانیسم ویا بی تفاوت در اردوگاهها با نان وسیب زمینی وآب فعلا زنده اند ، چند نفری هم کیف به دست تابلت به دست مثلا در لباس حمایت ازآنها یک خیابان را تا آخر طی میکنند ودوباره برمیگردند تا عکس وتفصیلاتشان روی رسانه ها جای بگیرد ونامی به یادگار بگذارند ، پناهندگان همچنان توهین میشنوند ، تحقیر میشوند وکسی هم نیست ، درحال حاضر مانند ماهی درون قوط کنسرو برای سرو بعدی در انبارها جای دارند .میل ندارم فاشیزم المانرا به میان بکشم ومیل ندارم مسری بودن این بیماری را به کشورهایی که درجنگ جهانی دوم متفق آلمان بوده اند مانند فرانکو وموسولینی بمیان بیاورم  ، هنوز آن دود از سر آنها بلندمیشود وهنوز ما با آنکه هویت وتابعیت واقعی خودرا ازدست داده ایم بازهم درمیان انها یک اجنبی وخارجی هستیم که داریم نان آنهارا میخوریم واز بهداشت مجانی آنها استفاده میکنیم ، درون مطب دکترها با تحقیر وتوهین روبرو هستیم همه جا نمیتوانیم صورتحساب آورده های خودرا به مردم این  سر زمین نشان بدهیم وبگوییم که ما ( نه باقایق  بلکه با هواپیمای بویینگ ) باین خراب شده آمدیم .
    یهودیان به راحتی زندگی میکنند ، عیسویان ازهر نوع آن مورد لطف ومهربانی میباشند ، ما ؟؟؟ گمان نکنم درون  همان زندان همیشگی که نامش یک آپارتمان است دورخودمان میچرخیم ودر رستورنها باید خیلی مودب وسانتیمنتال شراب را بنوشیم تا آنها متوجه شوند که ما ( تروریست ) نیستیم ، هنگامیکه از گذشته سخن میرانیم ” آهان ، شاه ، ثریا ؟ نه ؟  نه بیشتر چیزی نمیدانند ثریا هم برای عیاشیها وخرج کردن پولهای باد آورده اش در جنوب این کشور مشهورشد ، آها  ” فرح دیبا” هه هه تاجگذاری بسبک ناپلئون وژوزفین درمیان یک ملت بدبخت وفقیر !! نه نه ، فریادمیکشم ما ازشما ثروتمندتر وبا فرهنگ …. اینجا میمانم کدام فرهنگ ؟ اینها  چیزی وکسی را نمیشناسند ، کسی حافظ را به اسپانیایی ترجمه نکرد ، کسی برایشان ازخیام نگفت ، کسی نام شاعران بزرگ ، نقاشانرا برایشان نقل نکرد ، تنها فرش ، خاویار، نفت ، این سه عامل تجاری . 
    روز گذشته با خودم میکفتم اگر تا دم مرگ هم بروم محال است دست بسوی دکتری دراز کنم ، داروهایمرا هرماه دخترم از داروخانه محل میگیرد خوشبختانه چند ویتامین است وقرص فشار خون واسپری برای آسم نه بیشتر .با آنکه بیمه شخصی دارم اما هنوز مورد لطف دکترهای بیمه نیز قرار نگرفته ام !! مراکشیها ازما خوشبخترند ، چون همه زمینهایشانرا تمیز میکنند !!
    آن مسیحیت مهربان در این سر زمین بخاک سپرده شده است ، اگر وارد یک کلیسا بشوی هزاران چشم ناگهان بتو دوخته میشود واگر روی یک نیمکت شش نفره بنشینی هیچکس کنارت نخواهد نشست ، اگر چه ساعتها بایستند ، واین شانس بزرگ ماست که درجنوب هستیم در مرکز وکاتالونیا که ابدا پاسخ  سلامرا راهم نمیدهند ، مگر توریست باشی وکارت امریکن اکسپرس را رو کنی …..درغیر انصورت یا پناهنده سیاسی ویا دزد زمان شاه هستی نه بیشتر !!!!!.
    این صدای ایران است که نیمه جان فریاد میکشد ؛،نه صدای جمهوری اسلامی . 
    جمهوری اینجا جاه ومقامی دارد !!! هرچه باشد اینها هم انقلابیون درمیانشان بوده وشاعرانی که هنوز کمونیست ویا آنارشیزم هستند .  وهنوز میانشان تجارت رواج دارد  ، مجاهدین انبارهای خودرا دارند ، جمهوری هم انبارهای خود را اما با فرق بسیار. .پایان 
    ثریا / اسپانیا / ” لب پرچین” ..
    شنبه 03/09/ 2016 میلادی /.
    .
  • بانو

     آن روز که برایم نوشتی ” بانو” 
    نمیدانم درکدام خیابان قدم میزدی ؟ واز سر کدام کوچه گذشته بودی  وچند  پاریکنیگ را زیر پا گذاشته بودی ، 
    درمیان آن  دره سبز و پر آفتاب  که زیر پایت رودخانه   میغرید  وماه بر سرت  سایه  افکنده بود ،  تو در فکر یک جفت بودی ؟ یا درفکر یک بازی ؟ و اما فریادت   مانند مرغابی بود که جفت خودرا میجست .
    تو پرگشودی درزیر باران ،  وبسوی ابری  شتافتی که که در آسمان اندوهگین نشسته بود  ودر انتظار خورشید  قبل از غروب 
    تو برخاطرش گرد طلایی را افشاندی .
    پیشانی  کوهساران  صبح آن دره را به تماشا گذاردی ،  که تاجی از نجابت  وافتخار  ونور خورشید بر سر نهاده بود ،
    تو درون گهواره شاخساران  از مستی  هر نسیمی که پیچ وتابت میداد نشئه  میشدی .
    من ترا ازجهانی دیگر میشناختم  آنکه ترا درآغوش گرفته بود  آن دایه ازلی را  درآن تیره  شبها  که فردایی ندارد ، 
    تو فانوس عشق را به دست من دادی  وخود درسایه آن گم شدی ، در شک ودودلی باقی ماندم ، کتاب دل را بستم تا تو نتوانی همه را بخوانی .
    وخود را رها ساختم از این رهایی وندای دیگر از سویی آمد ” از این نیمه واز این  تیغ  خون جگر حذر کن ” .
    مهتاب رو بساحل مغرب میرفت ومن همچنان درمیان ابرهای اندوهم نشسته بودم با فانوسی که میرفت تا بخاموشی گراید 
    درخلوت من کسی نبود  ، قلب سیاه شب میطید ومن درانتظار  آن لحظه میعا دمینشستم .
    سایه های مشکوکی روی دیوار میلغزیدند ومن همچنان آرام  درسکوت  چون روحی بیصدا نشسته بودم ، فانوس هنوز دردستم بود  میل د اشتم برگردم  اما هنوز طاقت برگشت را نداشتم  ،  سر انجام کتاب را بستم ، فانوس را خاموش کردم .دوباره سوار بر ابرهایی اندوه شدم که در زیر روشنایی ماه درگردش بودند .
    حال امشب داشتم به آوازی گوش میدادم “که بارها آنرا شنیده بودم “
    » تو میری پشت علفها گم میشی ، من میمونم و گل اقاقیا« 
    ثریا . جمعه شب دوم سپتامبر 2016 میلادی .