Category: General

  • میم. جانان

    یک نامه سرگشاده به ، خانم میم جانه ، ح.
    دخترک نازنینم ، سالها میگذرد که از شما ها دور وبیخبرم ، تا به امروز هم هیچ سئوالی درباره شما مطرح نکرده ام ، اما امروز با شواهدی که دردست دارم وبرنامه های تهوع آوری از آن فرقه منفور دیدم وخواندم بیادم آمد که شما هم آنروزها بد جور در گیر این فرقه شدید تا جاییکه اتومبیل خودرا فروختید وپول آنرا به آن فرقه دادید ، خوشحالم که امروز  درخانه وبین فامیل نشسته اید ، تنها چیزی که مرا ودار باین نوشتن وسئوال  ویا فضولی کرد این است : 
    کساتیکه وارد این فرقه شدند ،  یا آنقدر بدبخت وبیسواد ومفلوک بودند ویا آنقدر شعور خودرا باخته ومفتتون یکنوع خود رای و خود بزرگ بینی واحیانا مطابق مد روز روشنفکرانه شدند  ویا براستی فریب دروغ را خوردند  ،  اما شما تحصیل کرده دانشگاه ، خانوداه مرفه ، قمار هفتگی خانواده برقرار ودرآمد سالیانه پدر همیشه محکم واستوار وفامیلی نه چندان گم شده ونه چندان مشهور از شهرستان به پایتخت مهاجرت کرده بودید ، سلسله شما تا پهنای جهان هم رفت ،  اگر مشگلی یا خبری ویا زد وبندی ویا زد وخوردی درآن فامیل میشد ، من وشما تنها کسانی بودیم که خودرا کنار میکشیدیم ، من فورا جا خالی کردم وبسوی غربت گریختم اما شما خودرا با تمام وجود تسلیم رهبر گروهک آشغال کردید، خوشبختانه فورا متوجه شدید وپس از چند سال زندانی وبه آغوش خانوداه برگشتید اما دیگر هویتی نداشتید ، نه کاری بشما داده میشد ونه  میتوانستید از کشور خارج شوید  چون مهر باطل بر پیشانی شما خورده بود وکارت زرد زندانی بودن را نیز بهمراه داشتید ونه همسری میتوانستید اختیار کنید .
    بیاد دارم در اوایل انقلاب که برای دیدار خانواده به آن دیار برگشتم شما بمن تلفن کردید وخیر مقدم گفتید ودر آخر اضافه فرمودید که :
    بروید بچه هارا بیاورید تا ایرانرا باهم بسازیم !!! ومن درجواب شما گفتم این ایران دیگر ساخته نخواهد شد نه به دست شما ونه به دست من ، وبرایتان دعا کردم در راهی که قدم گذارده اید پشیمان نشوید ، امروز نمیدانم از کاری که کرده اید پشیمانید یا نه چون نزدیک به سی سال است دیگر شمارا ندیدم ، من همان روزهای اول بو کشیدم وفهمیدم که این راهی که شما میروید به ترکستان است .
    امروز خوشحالم که درکمپ اشرف نیستید و وخوشحالم که مفتون جمال رهبر تان وبانوی اول نشده اید ، آن روزیکه من درخانقاه لندن نشسته بودم وبخیال خود در حال مدیتشن بودم ، مرحوم مرضیه خوانند بزرگ تشریف آوردند و یک چک چهل هزارپوند یرا که همین سازمان منفور باو پیش قسط داد بود تقدیم پیر مرادشان !!! کردند که او خود بنیان گذار فرقه ای نظیر همین فرقه شما بود .
    شعور را پاک سازی کنید  ، فکر نکنید ، احساس نداشته باشید بنشیند به تفکر وخود شکنی وخود زنی وخودرا در عشق مراد حل کنید !! من مرید کسی نشدم وازهمانجا راهمرا کشیدم وبرای همیشه آنجارا ترک گرفتم در حالیکه زیر لب زمزمه میکردم :
    بیا به میکده چهره ارغوانی کن 
    مرو به صومعه کانجا سیاهکارنند 
    سر زمین ما به دست دو قشر نابود شد یکی مجاهدین خلق ودیگری اسلام گرایان دروغین هردو یک راهرا میروند وهردو یک تفکر را دارند  هردو برادرند وهردو قدرت میخواهند برایشان مهم نیست که شما یا من بمیریم ویا در کمپ ها ویا میدانها مین گذاری شده تکه تکه شویم ، دستی که این دوفرقه را بر سر زمین ایران گمارد هدفش نابود کردن جوانان وآینده سر زمین وفرهنگ چندین هزار ساله مابود وهردو اولین گامرا بسوی زنان برداشته وآنهارا هدف قرار دادند ، لچک ومانتو ! .
    امروز من درسنین بالای  عمرم هستم وخوشحالم که فرزندانمرا ازهمه این راهها عبور دادم ونگذاشتم که جذب هیچ یک از این احزاب سیاسی شوند ، قلم وکتاب وکاغذ را در میان دستهایشان گذاشتم سرگرمیشان خواندن کتاب و دیدن فیلم های آرام است نه بیشتر واین  منم که گاهی پاهایمرا از گلیم خود دراز تر میکنم وفریاد میکشم ، چون صاحب آن سر زمینم ، صاحبا آن خاکم وشما مارا آواره  کردید وویران ساختید . 
    هنوز قمار هفتگی خانواده تان ادامه دارد وهنوز لباسهای دوخت مزون های گرانقیمت بر تن آنها  میدرخشد وهرکدام کمتر از پارچه ابریشم وزر دوزی نمیپوشند  ،  رفت وآمد بین کشورهای اروپایی وآن شیطان رجیم وکریم ادامه دارد ، خانه های لوکس ، زمین های مرغوب وکا لاهای  آنتیک  واتومبیلهای آخرین مدل ، شکار حیوانات جنگلی ، وبساط منقل وساز وآواز !!تنها شما با یک شلوار جین وچند تی شرت وپلیور با آنها در جدال بودید ، به درستی نمیدانم امروز کجا هستید ودرچه حالی ، دربین تمام اعضاء خانواده شما تنها عضوی را که محترم میشمردم شما بودید که متاسفانه راهتانرا گم کردید .  هرکجا هستید شاد باشید ومن برای  زنان ومردانی که جوانی وزیبایی احساسات فرزند همسر خودرا فدای دو انسان ستمکار ودیوانه وشهوت پرست کردند ، دل میسوزانم ، وامروز با دیدن  پیکرهای از رمق افتاده آنها اشک ریختم وبیاد شما افتادم .مر…… خانم .
    ثریا / 13 آگوست 2016 میلادی .
  • جوانان وآ ینده

    امروز  بر وباغ تو  بی برگ و با د است 
    چرا که  ” بوستان کهن ”  به زیر خاک است
     ” شعر وشاعری :  که روزی مژده وصل داشت
    اینک نفس پر.پر ایام  وروح نا پا ک است 
    بانگ “دلکش :” ناقوس شهر صدا  ونور
     در آسمان پاسداران صبح غروب کرد 
    و ” فروغ ” ما  که در نیمه راه مرد
     از موجهای تازه و خاکستر وحشت عبور کرد
    ——
     متنی را میخواندم در مورد سر گردانی ووشیدایی وگم شدن رویاهای جوانان سر زمین ایران گذشته وام القرارء نوین ، نه تحصیل، نا کار ، نه آینده ، نه شعر ، نه موسیقی ، نه سینما ، تنها بنیاد گرایی ، اسلام گرایی وجنگ وخون وحشت وسرانجام روی آوردن به الکل ومواد مخدر که به وفور از طریق سپاه علی اکبری به دست همه میرسد و عشقهای نا جور ونا پسند ویا دررویاهای  خود گم شده وکم کم نسل جوان هم نابود خواهد شد .
    جالبتر  آنکه این مجله یا سایتی  که این نوشته  ویا خبر را به چاپ رسانده اظهار داشته که ” ما تنها به چاپ این مطالب میپردازیم وغیره…..
     بیچاره ترسو ، تو بلند گوی آن رژیم درخارج میباشی معلوم است که باید بلرزی وبترسی بجای آنکه خوانندگانت را تشویق کنی که چاره ای بیاندیشند مینویسی  این گفته  در نگاه ما نیست ! .
    در نگاه همان روزی نامه یالثارات است ، بجای آنکه کمی بحال این گروه از بند گسسته ونا امید ورو بمرگ چاره ای بیاندیشی   تنها ” مبادرت به چاپ ” آن کرده ای.
     نام  وفامیل هایی که امروزه میبینم ، منتظرالمهدی ، امام زمانی ، درخط امامی ، وهزاران نام وفامیل از این قبیل که معلوم است همه نامها وفامیلها جعلی است . نه نامی از بابک است ونه نامی از کوروش ویا اسفندیار ویا تهمینه ویا ماندانا ، تاریخ به دست خود ما نابود میشود نه به دست دول برجسته وارباب شما ، تاریخ ما تنها هزار سال قدمت دارد نه بیشتر !! کشوری هستیم که از قعر خاک ناگهان مانند یک قارچ سبز شدیم ، آنهم با کمک شاعران ونویسندگان وارابابان  جراید  ” متعهد ” که با گذاشتن ته ریشی ویا پیراهن یقه بسته ویا شعری از هاتف خودرا روشنفکر نشان میدهند ، سینماها یکی یکی ویران میشوند اما بجایشان سینمای تازه ای ساخته نخواهد شد ، بلکه مسجد ومصلی برپا میگردد .  تالارهای سخنرانی وامید  بخش جوانان تبدیل شده به نوحه خوانی وگنده گوییهای مشتی احمق خریداری شده که همه هم یک نام دکترا قلابی را به دوش دارند ، تالار اپرا وموزیک ما شده جایگاه نگهداری مردگان معروف وتشییج جنازه آنها که اگر حرمت بر آنان گذارده شود درغیر اینصورت خار وخاشاک وعنکوبتهای زهر دار از در ودیوارش بالا وپایین میروند ، موسیقی ما تبدیل به نوحه  وروضه خوانی شده وجوانان ( رپ) میخوانند ! دلشان خوش است که مضرابی را بر سیمها ی ناکوک یک گیتار بکوبند ونثری بخوانند ، اما درپنهانی زنان ودختران شیفته ایران وشیفته فرهنگ سر زمینشان به آهستگی ساز را زیر چادر پنهان میکنند ونر نرمک مینوازند ومیخوانند . بهترین خواننده مارا بیمار ساختند ، وبجایش درویش کرد های های میکند !!! ونقاره میزند ،.
    اکثر اوقات من به صدای خوانندگان افغانی که درخارج هستند وناله وفریادشان برای هرات وبلخ تا آسانها میرود گوش میدهم وبا غم آنها غم خود را فراموش میکنم .
    امروز تنها چیزی که دراین دنیا بی ارزش مانده همان شعور انسانی است وبس ، قدیمی ها هم دست به عصا راه میروند ویا خبرنگار قوم میباشند که درجلد یک روزنامه نگار قدیمی فریاد میکشند ودهانشان کف میکند  لاکن  در پشت پرده گروه گروه را برای تعطیلات به مکه وکربلا میفرستند ویا حج عمره !! البته دیگر زیارت زینب درحال حاضر تمام شده است زیارت کربلا هم تنها تکه تکه شدند  با خمپارهای دشمنان نامریی است ، حج عمره وواجب هم که درحال حاضر نیمه بند است بس آیا بهتر نیست سری به بارگاه  بزرگ پیشواورهبر انقلاب بزنید ، از مغازه ها خرید کنید ، نذوراتتان را به صند وق آنها بدهید ؟ آنرا برای همین ساخته اند. کسی که برای ویرانی آمد .
    وانکه برای آبادانی آمده بود در گوری گمنام خفته است ، واین است  مکافات عمل که نباید از آن غافل شد .
    13/8/2016 میلادی /.
  • اطاق تنهایی

    تار و پود هستیم بر باد رفت  اما نرفت 
    عاشقی ها از دلم ، دیوانگیها از سرم ………”رهی معیری”
     در نشستی که اعضا ئ شش بعلاوه یک ! خانواده با هم داشتند ، نتیجه گرفتند که خوب : 
    دیگر تنهایی برای مامان بس است ، یکی از ما باید اورا بخانه خود ببریم ، پر تنها نشسته ، وپر بیصدا ست ، به آنها مانند همیشه جواب منفی دادم ، من با سکوت خانه ام، با گلدانهایم ، با نیمه شبها وبیخوابیهایم ، با دردهایم ، وبا شمعهای نیمه سوخته واطاق تنهاییم انس والفتی دیرینه دارم ، از همه مهمتر هر هرهفته درانتظار جانورانی هستم ک بخانه من میاند مرا درآغوش میگیرند وذوق میکنند که قدشان از من بلند تراست !! وآهسته دوراز دید پاپا دست درون ظرف شکلات میبرند وچند تایی را در جیبشان پنهان میدارند ! یا آن که دست بکمر میزند ومیگوید ” 
    این کوسن ها جایشان اینجا نیست ، اینها را باید روی تختخوابت بگذاری!! تنها سه سال دارد !  ومن در شگفتم ، گذشته از اینها با انبوه کتابهایم چه میکنم ، با نخوابیدنها ونیمه شب نویسیهایم چگونه کنار بیایم ؟ 
    نه از لطف ومرحمت شما سپاسگذارم  اما شبها  همین شمع که جلویم پر میکشد ومیسوزد ومرا به عالم دیگری میبرد  با هما ن کوله بار اشکهای فرو خفته  در انتهای اطاقم  شبهای تابستانرا میشمارم تا پاییز دل انگیز فرا برسد . آنقدر مینشینم تا که خستگی بر من چیره شود  .آنقدر در پشت شیشه ها درانتظار دیداری میایستم تا  شمع غمی که دردلم روشن شده خاموش وتمام شود  ، نه زاری میکنم  ونه میگذارم اشکی از چشمانم جاری شود  هر شیشه وهر آیینه  نشان زندگی  بر باد رفته منست ،  چهره من وچهره آن شمع شبیه یکدیگر شده  هر دو غریبانه میسوزیم .
    من درون آیینه های جور واجور که گرد خانه بر دیوار چسپیده اند  سیمای دردآلود خودرا میبینم ومیشناسم  وبخوبی میبینم که چگونه در سراشیب زوالم ،  نه با شب جنگ وجدال دارم ونه با روز همدمم ، به شعله ای میاندیشم که هنوز در دلم نشسته ودارد کم کم رو بخاموشی میرود ومن با اصرا رمیخواهم آنرا روشن نگاه دارم ،  وهیچ فکر نمیکنم که یک شمع هر چقدر هم بزرگ وبلند باشد سر انجام خاموش میشود وتنها دود آن در اطاق میپیچد ، دراین پندارم که دلم منبع انرژی است ونمیگذارد شمع عشق خاموش شود .
    بخوبی میدانم که او دیگر نیست ومیدانم منهم دیگر نیستم ، دو جسم بیجان ، دو رباط ، دو عروسک که میل داشتیم یک بازی را ادامه دهیم ، من به دستهای خالی خویش میاندیشم ودر غربت اندوه ودر کویر تشنه غربت  وخانه ایکه برباد رفت ومن هنوز بر ویرانه هایش چشم دوخته ام باین  امید که معجزه روی دهد ، کدام معجزه ؟ معجزه در دست دیگران است ، سر زمینی که دیگر متعلق بتو نیست ، مردمش ترا نمیشناسند ، مردمی فریبکار ، دروغگو ، مکار ، حقه باز ، وقاتل ،  خانه ات نیز با بلدزر خراب شد وبجایش برجی برپا خاست ، فوارههای میدانها همه خاموش ودر سکوت فرو رفتند ، ومردانی با تیغ در سایه بانتظارت  درتاریکیها ایستاده اند ، وزنانیکه روزی برایت عزیز بودند امروز دشمن خونی تو شده اند ،  نه ، کویر گمشده  دیگر جایی برای روح آشفته ات ندارد ، وخاک از هر جوانه ای خالیست ، دیگر شاعر  شعری در وصف تو وگل زیبای گلدان اطا ق ودل دردمندش نمیسراید ، دیگر قمری آوازش را سر نمیدهد ، دیگر ساز ها خاموشند ، هر چه هست رنگ است ونیرنگ وسیاهی وتباهی . 
    در اطاق تنهاییم بکسی میاندیشم ، به رهگذری که باد آورا باخود برد .
    راستی ، من به که مانم ؟ 
    به آن سایه بیرنگ ؟  در نگه سنگ ؟
     یا به آن باد دلاآویز  که جان میسپرد  دردل تنگم 
    راستی من به که مانم؟
    بی تو ای عشق  بسوی که گریزم ؟
    با تو ای باد  بسوی که شتابم ؟
    نه امیدی،  نه سرابی ، نه درنگی ، نه شتابی
    نه سرودی ، نه نگاهی ،  نه سپیدی ، نه سیاهی 
    راستی من به که مانم ؟ 
    بخودم !
    ////////
    ثریا / اسپانیا / 13 /8/ 2016 میلادی .
  • بسته بر ستون

    یکی را عسس بر ستون بسته بود 
    همه شب پریشان ودلخسته بود ….”سعدی”
    ظاهرا به پایان دنیا نزدیک میشویم ، وعده ای هم مانند من به پایان عمر خویش  ، تا همین جا هم زیادی زیستم ، دردوروز گذشته شانزده هزار  هکتار زمین در اطراف من آتش گرفته بوده ونیمی هم در سرزمین پرتغال ،  زیستن درمیان آش وخون لطفی ندارد  روز گذشته مجبور شدم یک قابلمه مملو از خورش قورمه سبزی را به درونن سطل زباله بریزم ! از سر لطف سبزیجات خشک شده صادراتی !! تلخ مانند زهر مار ، هیچ چیز از این قوم وولایت وقیح بعید نیست ، که کسانی را هم درخارج دارند بکشند ، یا تیر غیب ویا باخوراکیهای صادراتی !! وامروز صبح مجبور شدم شیشه مربای انجیر را که لبریز از کپک بود به دنبال قورمه سبزیها بیرون بیاندازم !! مربا درون یخچال بود !  برایشان مهم نیست ، این قوم آدمخوارند وخونخوار به همانگونه که کله ودست وپاهای گوسفند بدبخت را به نیش میکشند ویا زیر دوری برنجشان میگذارند ، ویا بره های تودلی را درسته قورت میدهند ، به همان اندازه هم از کشتن لذت میبرند ، با خون زنده اند ، در خارج فروشگاه هایشان ( خودی ) غیرخودی است اگر ترا نشناسند ، برایشان مهم نیست آن علف سمی را بتو با قیمت سر سام آوری بفروشند . بنا بر این دیگر از خیر وهوس غذاهای ام القراء اسلامی گذشتم وعطایشان را  به لقایشا ن بخشیدم ، به همانگونه  که درروابط ورفت وآمد باز هم خودی وناخودی دارند در مواد غداییشان هم به همین گونه رفتار میکنند . 
     آتش سوزی های  عمدی ویا غیر عمد ! بی آبی ، کمبود مواد غذایی و سبزیجاتی که با فاضل آب رشد میکنند  ویا باکود های شیمیایی ، هربرگ جعفری باندازه یک گل صد پر است ، هندوانه ها همه یکدست ویکرنگ ، تخم مرغها درکارخانجات با نشاسته وسایر مواد درست شده وبسته بندی میشوند ، سیب زمینی هایی که باید از زمین برداشته شوند همه سمی ، گند مزاری هم دیگر نیست ، منهم دیگر نیستم تا شیوه غذا دادن ( آنهارا)  آن دیگران یک درصدی را ،به ما بردگان ببینم ویا بیازمایم .
    امروز احساس کردم ماننددهمان ” زامبیایی: که درفیلم مرحوم مایکل جاکسون دیده ام تکه تکه از وجود وپیکر ما جدا شده ومیافتدو ما هنوز به امیدی به راه خود ادامه میدهیم .
    خوب من خوب میدانم با نبودن من ، خدا هم زنده نخواهد ماند ،  حتی برای یک لحظه  اگر من نابود شوم  ، او نیز نابود خواهد شد  ، اورا من ساخته ام ، بامهر ، با عشق ،  او خدایی یکدست وپاک  وبا روح بزرگ است  من نتوانستم با مفهوم مذهبی غرب وشرق ، خدایی را بشناسم که غیر قابل تحمل باشد ، اما آنهایی که خدارا ساختند وبما نشان دادند چیزی وحشتناک وغیر قابل تحمل مانند همین کاندیدای ریاست جمهوری غرب !!!خدای من ریشه واصالتی دارد واندیشه هایش وسیع که آنهارا بصورت حقیقت درمیاورد  ، او آدم نمیکشد ، زهر هم داخل غذاها نمیریزد ، تا دیگرانرا بکشد ، او زمینی را که بما داده  تا پر بار وپربرکت سازیم آتش نمیزند ۀ او بچه های کوچک را ودار به خود فروشی وتجاوز به عنف نمیکند ،  نیروی او غیر قابل تصور است او در هیچ مواردی هیچ چیز را تفکیک نمیکند  ، آن روحی که بما عطا شده بعنوان نهاد پاک ونمایش اوست ،  حال این خدا ناگهان در کتب مقدس در داستان یوسف وبرداران بشکل طعنه آمیزی بیان میشود ، چیزی که تنها شاید در حکمت وشعار مشرق زمین باشد  آخ ، که چقدر به نیروی این کلمات احتیاج دارم ، وچقدر برای همدردی با من صبورند .
    بسا کس که از گردش آسمانها 
    در این خاکدان زاده ودر گذشته 
    ولی این نگون بخت  ، برجای مانده 
    چو سنگی  که سیلابش از سر گذشته 
    من همان بر ستون بسته روزگارم که به تماشای خلق ایستاده ام تا روزی که روحم بر فراز آسمانها به پرواز درآید .ث
    ثریا . اسپانیا /12/08/2016 میلادی / .
  • با توام ، پسرم

    دریای پیر  ، کف  به لب آورد  وناله کرد ،
    شب ناله را شنید  وبه بالین  او شتافت ………….
    ————
    تو نه این خطوط را میبینی ونه میشناسی ونه میتوانی بخوانی ، هیچگاه ودر هیچ یک از اوقات زندگیت ، حروفی که با آن زنده هستی همان فرمولهای عجیب وغریب است که همه اوقات ترا دربر گرفته اند ، با زمانند هر نیمه شب ، از فشار درد بیدار شدم باز همان قهوه داغ با کمی شیر سرد ، وهمان سکوت شبانه وچراغهای روشن .
    تو هیچگاه دردهای مرا ندیدی ، نه دردهای روحم را ونه جسمم را ، هفته ای یکبار تنها بخاطر انجام وظیفه باینجا میایی وچند دقیقه ای مینشینی ومیروی ، چند دقیقه  که بمن فرصت میدهد تا با نوه هایم بازی کنم ، آنها نیز نه زبان مرا میدانند ونه میخوانند با زبان مادریشان آشناترند ،  تو او را از سر زمینهای دوردست از قطبی ترین یخبندانها وکوههای سر بفک کشیده  آوردی ، او همانند یک سنگ مرمر صاف وسفید ، بمن گفتی اگر مرا دوست داری باید اورا قبول کنی ، ومن تن باین حکم دادم بی آنکه او مرا قبول داشته باشد ،او تنها یک گوساله جوان را که میدانست درآینده برایش یک کارخانه لبنیات میسازد در جوارش گرفت . ودیگر همه چیز فراموش شد ، من درسکوتم براه افتادم ، مشگلاتم را خودم با دستهای کوچکم  حل کردم ، بتو نگفتم که چقدر تنهایم وتا چه حد بتو احتیاج دارم ، بتو کفتم ابدا بکسی احتیاج ندارم تو مسئولیت  داری ، وخواهرانت نیر با تو یکصدا شدند همه به یکسو رفتید ، تنها کسی که شبها مرا رها نمیکند همان کابوسهای شبانه وهمان روح حبیثی است که ازآن فرار کردم ، هیچگاه نه مادرم را بخواب دیدم ونه پدر را ونه سر زمینم را  ، لاکن روح او هر شب سایه اش  را بر رویاهای من پخش کرد واز ترس بیدار میشدم و….میشوم .
    از ساعت سه بیدارم ، درد ،امانم را بریده ؛ یکهفته قبل از سفرتو به استرالیا ترا دیدم ودوهفته است که برگشتی تنها چند مکالمه کوتاه >>>> مامان میتینگ دارم !!!!
    باشه ، بعدا بتو زنگ خواهم زد ودیگر خبری از تو نشد ، این آخر هفته تنهای تنهایم ، خواهرانت با همسرانشان وبچه هایشان به سفر رفته اند ، من حتی قدرت این را ندارم تا پایین بروم / درد همه وجوم را ، همه استخوانهایم را ، همه پیکرم را درهم کوبیده اما من دربرابرش  ایستاده ام ، ضعف نشان نمیدهم ، مسکنی هم نمیخورم ، تسکین دهنده من روح منست ! .
    میل نداشتم اینها را بنویسم ، اما گاهی باید  از جبر زمانه گفت ؛ من همان زن وهمسر ومادر قدیمی هستم وقلبم  هم قدیمی است عشقم نیز قدیمی است ، من نتوانستم ویا نخواستم با فرمولهای جدید ناشناخته امروز گامی به جلو بردارم میدانستم درجلو خبری نیست غیر ا زآتش وجنگ ونابودی روح انسانها ، بنا براین سر جای خود محکم ایستادم وبه روزهایی فکر میکنم که چگونه ترا به دانشگاه فرستادم وچگونه از همه چیز خود گذشتم تا تو یکی بتوانی روی پاهای خوات بایستی ، وایستادی ، اما بجای من چهار نفر دیگررا حمایت کردی ومرا بکلی از حساب زندگیت بیرون راندی ، با چند تکه اسباب بازی که جلویم گذاشتی ، وظیفه ات را تمام کردی /
    آن روز که جلوی درب اطاق ایستادی وگفتی :
    اگر مردی وارد اینخانه شود من اورا خواهم گشت ! چه احساس غروری بمن دست داد ، پسرکم هنوز بالغ نشده احساس مردی میکند ،  هیچ میل نداشتم زیر سایه تو و یا دیگران زندگی کنم ، اگر چه کمبودهایی در زندگیم داشتم  اما هیچگاه بتو نگفتم وشکایتی نکردم ، این چند خط را هم نه بعنوان شکایت وگله بلکه بعنوان یک درد دل مینویسم ، از شما انسانهای امروزی هیچ توقعی نمیتوان داشت ، شما درخارج بفرم خارجیان وبا راه روش آنها بزرگ شده اید ،  تکنولوژی پیشرفته  که هر ثانیه بجلو میتازد حسابی مغز واعصاب شما را در برگرفته وهمه احساسات انسانی را درشما کشته است  ، تنها وجه اشتراکمان همان زبان مادری است ، نه بیشتر ، شما خانوداه تان یعنی همسر وفرزندان بر خلاف پدرت که فامیلش قبل از همسر وفرزندانش ودر رده اول قرار داشتند ، وما دررده سوم یا چهارم . شاید میل نداری راه پدرت را درپیش بگیری ، اما دراین میانه آنکه گم شد ؛ من بودم .مادرت .
    هیچ توقع وآرزویی مرا ودار به این نوشتار دراین نیمه شب نمیکند ، این یکی از صدا هزار دردهایی است که ما مادران برای شما فرزندانمان تحمل کرده ومیکنیم ، در ازای آن چیزی نمیخواهیم ، تنها یک ذره  محبت باندازه همان سگ چند صد هزار یورویی که برای همسرت کادو خریدی . امروز زندگی ما مادران وپدران گذشته  ارزشی ندارد ، خانه سالمندانرا برای همین ساخته اند ، برای نامهربانی فرزندان ، وزندگی ما ارزشش از آن سگ هم کمتر است . پیروز وموفق وسلامت باشی .ثریا 
    پنجشنبه 11/08/2016 میلادی / برابر با 21 امرداد ماه 1395 شمسی /
    ثریا / اسپانیا /.
  • کادوی تولد !

    این ابیات را از دیوان شمس تبریزی جدا  ساخته بعنوان کادو ی تولد بخودم ، هدیه دادم !!!
    ———
    میگفت ، چشم مستش با طره سیاهش 
    من دم دهم  فلانرا  ، تو درربا کلاهش
    یعقوب را گویم ، یوسف به قعر چاهست 
    چون بر سر چه آید ،  تو درفکن به چاهش 
    ابله چو اندر افتد ، گوید بیگناهم 
    بس نیست ای برادر ، آن ابلهی گناهش ؟
    ما شکل حاجیانیم  ، جاسوس رهزنانیم 
    حاجی چو  در ره آمد  ما خود زنیم راهش 
    ما شاخ ارغوانیم ، درآ ب مینمانیم 
    با نعل واژ گونه چون ماه وچون سپاهش 
    جان را نوازشی ده از زلف  دلنوازت 
    ای شمس  دین چوهستی ،  هم پشت وهم پناهش
    مستی ، فرود وخاموش  تا نکته ء برانی 
    ای رفته  لاابلای  درخون  بیگاهنش 
    از : دیوان کبیر شمس تبریزی 
    ———-
    من این حروف چنان نوشتم که غیر ندانست 
    تو هم ز روی کرات چنان بخوان که تو دانی …..” حافظ”
  • گفتار

    با درود فراوان ،
    درود بشما عزیزان وخوانندگان مهربان این صفحه ، با سپاس از لطف وبزرگی وهمزبانی وهمراهی شما باین  ناچیز استدعا دارم مرا از معاشرت وروابط دوستانه ، وهمکاری معاف فرمایید ، من درهمین یکی هم وا مانده ام ، تعهدی دارم باید به انجام برسانم  برایم هیچ منافع مادی در بر ندارد ، من وخانواده ام از جمله کسانی هستیم که با پای خود وبا اتومبیل خود وحساب بانکی خود از دیار وبلاد کفر  بریتانیای بزرگ با هواپیما وارد این سر زمین شدیدم ، آنقدر مصائب وبدبختیهارا  تحمل کردیم  هرچه را که اندوخته  بودیم از دست دادیم  ،تا سر انجام بعنوان شهر وند پذیر فته شدیم نه پناهنده سیاسی ونه پناهنده اجتماعی بلکه یک شهروند وترک تابعیت کرده وتنها یک پاسپورت داریم وتنها یک کارت شناسایی داریم .
     گمان نکنم یک بشر و یا یک انسان  بیشتر از یک کارت شناسایی احتیاج داشته باشد مگر آنکه مجبور به کارهای اجباری باشد  که از آنها نام نمیبرم ! ما  بیشتر ازآن احتیاج نداریم ، سخت کار کردیم وهنوز هم کار میکنیم  ، من بازنشسته دولتی هستم ، همسرم بیزنس داشت ومعالیات خودرا نیز تمام وکمال پرداخته ایم  هرسال هم برگه مالیاتی برای ما میرسد آنرا پر میکنیم وچه بسا که اداره مالیا مجبور میشود مقداری هم بما پس بدهد !!! میلی هم نداریم دور دنیا بگردیم تا جای بهتری را بیابیم واز آنجاهم کمکهای نقدی دیگری  دریافت کنیم ، احتیاجی نداریم ، بچه ها کار میکنند ،  ومن هرروز خستگی روحی وجسمی  وتحلیل رفتن قوای جسمانی آنهارا بچشم میبینم اما چاره نیست برای زنده ماندن باید جنگید  ،  ما ازجمله کسانی نیستیم که بتوانیم با کلاه برداری وحقه بازی دیگرانرا لخت کنیم ، خودمان لخت شدیم حتی لباسهای  تنمانرا  بهمراه پوستمان نیز ار پیکرمان جدا  ساختند  ، خودمن بازنشسته ام ، با هیچکس مراواده ندارم ، عضو. هیچ گروه ودسته ای نیستم ،  درهیچ جبهه ای نمیجنگم مگر درجبهه زبان وادبیات سر زمینم که میل دارم پایدار بماند  شاید باشند کسانی که مانند من نیز باین امر احترام میگذارند ، امیدی هم به بهبود حال مردم ایران سابق وسر زمین  پدریم ندارم ، امید برگشت هم در میان نیست . امیدوارم این توضیحات کافی باشد . با سپاس . ثریا / اسپانیا .
    ………………………………………
    چهارشنبه 10/08/2016میلادی برابر با بیستم امردادا ماه 1395 شمسی /.
  • کوچه های آشنا

    بیهوده چرا جستجو کنم ، بجای پایی که نیست 
    بیهوده چرا بنگرم  ، که درآن سراکسی نیست ، 
    از همان شبهای بیخوابی ، شبهای هجوم خیال ، شبهای شرجی وگرم ،  وهمان تشنگی بی معنی ، به دنبال شهری روی نقشه اسپانیا درگوگل میگشتم ،  به به دیدم هزار  هراز آفرین که چه همه بنگاه معاملاتی و خرید وفروش املاک دراین سر زمین ایجاد شده با خرید یک ملک میتوانید اقامت بگیرید ، بعد؟ بعد باید چکار کنند ؟ آنها هم یک دکان دیگر بغل دست شما باز میکنند، مگر چقدر میشود از دریا وآب شور آن وپلاژ های شلوغ استفاده کرده وچقدر میتوان دور این  منطقه را با اتومبیل گردید ، آخ چه زیباست ، اما خانه من نیست .
    هجوم خیال ، افکاردردناک  مرا احاطه کرده است ، فکر کردم آن سی واندی سال را جز و عمرم به حساب نیاورم آن سالهای را درون یک کیسه کرده وآنرا به زباله  دانی بیاندازم ، وفراموش کنم ،  از سن بیست وچند سالگی تا سن چهل وچند سالگی  ، خوب تمام شد هرچه بود تمام شد ، حالا چی؟ 
    بر میگردم به کوچه های خاطره ها ، از خیابان ژاله تا انتهای خیابان نادری ، قنادی نادری ، پیراشکی خسروی ، هرروز بیاد ” او” این کوچه ها را طی میکردم اما او درمحفلی میان خوبان نشسته بود ، محفلی که جای من نبود ، من هنوز خیلی بچه بودم !!بیاد پالتو بارانی که از فروشگاه جنرال مد خریده بودم چقدر شیک بود بمن گفت اینرا بیانداز دور مرا به فروشگاه گیو برد وپارچه موهر برایم خرید تا پالتو بدوزم بارانی را ازمن گرفت وبرد ، برای کی؟  آنرا بکدام زن هدیه داد تا بگوید ان  را محصوص تو خریده ام!!
    اورا میدیدم ونمیدیدم ، گاهی مانند یک علف سر راهم سبز میشد وزمانی  گم میشد ، اما امشب چقدر دلم درهوای آن کوچه ها وخیابانها میطپد آن آفتاب داغ وبی حیا ، آن سایه لرزان درختان ، آن ناله آبهای گل آلود ی که در جویبار میرفتند ، باز امشب دلم دیوانگیش را اغاز کرد .
     چرا فراموش نمیکنم ؟ حال تنهای یک سنگ مغرور ساحل نشینم ! اموج را ازخود میرانم ،  خاموشم درسکوت پنهانم ،  اما مانند یک کلاف سر درگم هزاران پیچ وخم در ذهنم جای دارد .
    نه خشمگینم ، نه غمگین ،  سالها ست که خودم را از امواج دریا نیز دور نگاه داشته ام ، میلی ندارم که کف ها وبرگها به پر وپاهایم بپیچند ، به  دنبال صدف گمشده هم نیستم ،  مانند یک تکه سنگ درون جنکل ،  خالی ،  تنها بی آشنا ،  با زد وبندها وریا کاریها ودروغها در جدالم واینکه چرا فریب خوردم ؟وباز هم فریب میخورم ، چرا که درمکتب آنها درس نخوانده ام ، 
    ای فرشته  برهنه خیال من ، پر بار از تو ام ، آن سالهای گم شده اند آن مرد وآن مردان ارزش نداشتند که امروز درباره آنها بیاندیشم ، مطربانی دوره گرد ویا رهزنانی در کسوت تاجر ، فرقی با هم  ندارند ، بیهوده خواب شیرینت را آشفته مکن ، 
    بی تو ای عشق ، بسوی که گریزم ؟
    با تو ای یاد ،  بسوی که شتابم ؟
    وتو ای روسپی پست ،  که بردی از دلم دست
     چهره پنهان چرا کنم ؟  رخ به که نمایم ؟
    پایان .
    نیمه شب چهارشنبه  10/08/ 2016 میلادی /
    ثریا اسپانیا /.
  • تاریخ گم شده

    عاشقانه ، دل وجان  بر رخ دلدار دهید  
    بعد از آن  در گرو  می  سر ودستار دهید
    مست گردید از آن می که خمارش نبود 
    بعد از آن خرقه  وتسبیح  به زنار دهید ………”.شمس تبریزی”
    امروز مارا سفری بی ما افتاد ، اسپانیایی هایی که درسراسر جهان زندگی میکنند ، یا برای کار رفته اند ویا برای همیشه ، اما رابطه  آنها با سر زمینشان هنوز محکم واستوار است ، وهر بار دوربینها وخبرنگاران به سر زمینی میروند  آنهارا میابند وبا آنها مصاحبه دارند وگفتگو .
    امروز به سر زمین باستانی مصر رفته بودند ! باستانی که چه عرض کنم سر زمینی ویرانه ، با هوای آلوده الاغ واتومبیل وگاری ومردم وباربر درهم میلولیدند، پس از آن بسو ی اهرام ثلاثه رفتند ، نه خبری از آنهمه ابهت که ما درعکسها میبینم نبود ، هرچهرا که بود برده بودند حتی سنگهای چندین هزار ساله را وبجایش سنگهای سیمانی گذاشته بودند از همه مهمتر آن مجمسمه بزرگ که شیری با سر آدم روی دو گوی نشسته بود ،نامش را اگر درست بیادم مانده باشد  اسفنکس میگفتند ! بکلی ناپدید شده  ، وهیچکس نفهمیده بود !! خوب امروز یا درخانه مرد ثروتمندی کنار استخرش نشسته ویا دریک موزه جای دارد ، ویرانه های بنام اهرام ثلاثه  ویا پیرامید !! نشانی از آنهمه عظمت وجلال  فرعونی نبود ، هر چه بود خاک بود وخاشاک بود هوای داغ ،  درونش را که قرنها پیش اربابان خالی کرده بودند حتی استخوانهارا نیز به یغما بردند ، مردم مصر مانند ایرانیان خودمان سر به زیرو مفلوک بدبخت ، خبری از آنهمه  اشرافیت دوران ملک فارق ویا پس از آن دیگر نبود ، بعداز ملک فارق سه رییس جمهور مادام العمر !! بر تخت نشستند تنها یکی از آنها انسان بود که او به تیر مسلیمن جان برکف از جهان رفت نامش انور سادات بود ، قبل از آن ناصر وبعد ازاو مبارک وامروز ؟ نمیدانم ! برایم هم مهم نیست بدانم  نه خبری  از آن رود پر آب وابی نیل که دو شاخه میشد، نبود ، خبری از از سد سکندر نبود ، هر چه بود ویرانه بود ، مردم مانند ارواحی که از گور برخاسته بودند در میان گرد وخاک شهر قاهره راه میرفتند ، زنانی با حجاب وزنانی ودخترانی بی حجاب ودر بازار همچنان  لباسهای زیز زنانه بر تن مانکنها خود نمایی میکرد ، پیر مردان با کوله پشتی های قدیم هنوز دربازار باربری میکردند ، در آنسوی شهر مانند همه جا نوع دیگر زندگی ادامه داشت ، استخرها لبریز از آب آبی ، خانه ها با سنکهای گرانقیمت تزیین شده اما درهیچکدام از این دو سو خبری از چهره نفر تی تی ویا توتان خاتون نبود ، خبری از فرعون با آن ریش سه گوشش نبود ، نه گویی پای به شهر ری قدیم تهران وگارد ماشین دودی قدیمی پس از جنگ جهانی دوم گذاشته بودی! از هر سو یا صدای قرائت قران شنیده میشد یا اذان ویا آوازهای که تنها مردان میخواندند ، صدای ام کلثوم آنها نیز مانند بلبل شیرین ما قمرالملوک وزیری خاموش شده بود  رقاصه شهیر نادیه جمال که با زیبایی خیره کننده ورقص خود دنیارا به حیرت انداخته بود ، ومن به مردی میاندیشیدم که تنها وغریب درگوشه مسجدی  زیر خروارها خاک خوابیده اما روحش همچنان بر فراز سر زمینش در پرواز است  .
     اسپانیاییها  همچنان با لباسهای خودشان بدون هیچ حجابی ومردانشان با پیراهن ها ی آستین کوتاه راه میرفتند جهره بعضی ها غمگین بود واز دور برای مادر وخانواده سلام میفرستادند ، غربت غربت است فرقی ندارد تو کی باشی ودرکجا ؟ .
    حال آن آقایان که بفکر برپا کردن تاریخ کهن میباشند بگمانم که راهشانرا گم کرده اند ، اگر مصر به تاریخ خود برگشت ، اگر یونان به تاریخ خود برگشت وپارس هم به تاریخ خود برمیگردد ، ممکن است سر زمینی با قدرت شود ، اما نه روی قدرت فرهنگ وتاریخ وزبان خود بلکه روی بمبهای اتمی .ث
    ثریا / اسپانیا / 09/08/2016 میلادی /.
  • همرنگ روزگار.

    یاری از ناکسان امید مدار  /ای که با خوی زشت ، یار نه ای 
    سگدلان لقمه خوار یکدیگرند /  خون خوری ، گر از آن شمار نه ای 
    روزگارت ، بجان شود دشمن  / ای که همرنگ روزگار نه ای 
    تا چو گل  شیوه ات  کم آزارای است / ایمن از رنج  نیش خار ، نه ای ……زنده نام ” رهی”
    —-
     امروز  ” ناگهان  بیاد ” حبیب خان قشقایی ” افتادم  ، نمیدانم چرا ناگهان آن چهره مظلوم وبی زبان روی صندلی چرخدار در کنارم نشست  با « چشمانی که هزاران راز ناگفتنی درآن بود اما زبان نداشت که بگوید .
    همسرش ، اوف  ،آیتی بود ، زنی بلند بالا  ، واهل جدال وبحث وخود گنده بینی ، سالها درآلمان زندگی میکردند ، پس از اعدام خسرو خان ، برادر به ایران برگشت ودر همان فرودگاه سکته کرد ، اورا به بیمارستان بردند ، اما دیگر همه جای او از کار افتاده بود تکه گوشتی که تنها نفس میکشید ،  خانم میدانست اگر درآلمان بماند وروزی خدای ناکرده بلایی بر سر حبیب جانش بیاید ، فامیل ناگهان به روی املاک حمله میبرند ومانند من  اورا لخت وعریان میسازند ، دست پیر مرد را گرفت وبا همه مبلهای لوکس وآنتیکها روانه ایران شد ، یک آپارتمان در بهترین  محله شهر خرید ، وآنرا بسبک اشراف تزیین نمود وهمه آنتیکهارا دور خودش چید اما ، اطاق کوچکی به حبیب اختصاص داد با سطلی که از طریق سند ادارا اورا درون سطل خالی میکردند ، همه را بخانه دعوت میکرد تا ببیند که چگونه ا زحبیبش پرستاری میکند ، برایش بهترین کیک هارا میخرید ، سماور همیشه جوش بود ویک ماساژور هم هر هفته میامد تا پیکر نحیف واز کار آفتاده اورا ماساژ بدهد ، خودش قبلا درحزب توده کیا وبیایی داشت وزیر نظر بانو : شین خواهر مهنس , شین  همه دروس انقلابی را فرا گرفته بود بنا براین ایران ، در”انیران ! “درامان بود! باضافه اینکه به همه نشان میداد که تمام  هستی وزندگیم  را فدای حبیب کرده ام .!
    یک روز  مطابق همیشه مرا به چایی بعد از ظهر دعوت کرد ، موقعی بود که من دیگر خسته شده بودم وهرچهرا که بود به دست دیگری داده ومیل داشتم فورا برگردم ، هیچ علاقه ای برای ماندن بین آن مردم دورو نداشتم ، چای را برایم ریخت قطعه کیکی هم برید ودرون بشقاب جلویم گذاشت وسپس روی به حبیب کرد وگفت :
    حبیب جان ؛ آن شعر معروف نظامی را بخوان که خر ، همیشه خر است اگر چه زین وپالان او ابریشم ونقره باشد !!! من به روی خودم نیاوردم ، چای را مینوشیدم نگاهی به چشمان حیبیب خان انداختم ، غم عالم ودرعین حال تمسخر وتحیر را درآن چشمان اشک آلوددیدم ، خنده ای کردم وگفتم : 
    عجب کیکی خوشمزه ای ، دست پخت خود شماست ، شما باید آشپز خوبی باشید وخوب میتوانید همه چیز را بهم مخلوط کنید ، خدا حافظی کردم واز خانه شان بیرون آمدم درحالیکه میدانستم آن چشمان سخن گو والتماس آمیز هزارا ن راز دارد ومیل دارد حرف بزند اما نمیتواند ، او تنها نفس میکشید ، 
    ایران خانم برایش پیژامه کریستین دیور وملافه های  ابریشمی میخرید وقبلا آنهارا به همه نشان میداد اما صدای فریادش هر شب که آن پیر مرد فلج بیچاره را میخواست به رختخواب ببرد در ساختمان میپیچد ، اتومبیلی خریده  بود وهر صبح برای خرید میرفت وحبیب تنها درخانه چشمانش را به دیوار میدوخت ، نه رادیو ، نه تلویزیون ونه اخبار ، آخر او چیزی نمیشنید .
    نمیدانم حتما تا امروز از این جهان رفته و از دست آن زن خوب  وفرمانبر پارسا !!! نجات پیدا کرده است .
    روانش شادوروحش قرین رحمت باد .
    حال آن دزدی که اموال مرا دزدید با ایران خانم کنار هم خوشند . پایان 
    دوشنبه / ثریا / اسپانیا / 
  • دختری از شیراز

    امروز با درد بسیار درون تختخوابم افتاده بودم وصفحات را ورق میزدم روی صفحه یوتیوپ چشمم به فیلمی افتا دباور نکردنی !!  فیلم ” دختری از شیراز ” با شرکت فرح عافیت پور خواننده سوپرانو وخانم پرخیده وسیروس جراح زاده ،   بسختی میشد صورتهارا  تشخیص داد آنرا روی صفحه تلویزون آنداختم بازهم تاریک بود ، مرحوم مهدی خالدی با ویلن جاویش وآهنگهای متن آنرا اجرا میکرد وخوانندگان یکی بانو فرح بود ودیگری بانو شهین خواننده ! من چند سالم بود که این فیلم را دیدم ؟ درست چهارده ساله ! وتازه عاشق شده بودم عاشق پسر دایی سیروس !!!  سیروی مرا دوست داشت ! ما من دیگری را ! چقدر بازی ها مصنوعی بودند ، دیالوگها بیشتر کتابی بودند آنچه حیرت انگیر تر از هم بنظرم آمد نوشتار وتیتر فیلم بود که با ذکر بانو فرح ، بانو پرخیده ؛ آقای سیروس وبانو مهین وغیره همه را با این عنوان نوشته بودند ، چقدر سناریو انسانی بود ،  البته محصول دیانا فیلم وکارگردان  همیشگی  فیلمها ساموئل خاچکیان بود ، وهمه کارهای فنی را نیزا ارامنه انجام داده بودند غیر از صدا بردای وفیلمبرداری !
    چقدر تهران آن روزها پاک وتمیز بود ، چقدر ما شاد بودیم ، چقدر آزاد بودیم ، تاکسی ها همه فوردهای قدیمی ویا مسکووای روسی بودند ، سیروس سخت به جامعه بدبین بود ، چپی بود با دوست نازنین وهمپالگهی همیشگیش هوشنگ لطیف پور !! هوشنگ از جمله   واعظانی بود  که روی منبر وعظ کرده  وچون بخلوت میروند  آن کار دیگر میکنند ! آه ، این شاید اولین یا دومین فیلم فارسی بود که من میدیدم ، آن روزها سیروس چقدر بنظرم جذاب میامد ، اهل مازندران بود  ، دفترچه خاطرات نوجوانی من در دست آنها گم شد دوستم گلی آنرا نگاه میداشت ، گلی هم بجرگه چپی ها پیوست ، تنها من بودم که خودمرا کنار کشیدم وسرم را با رویاهای عاشقانه گرم میکردم ، پسری که نمیدانست چقدر اورا دوست میدارم ، وندانست که پنجاه سال عشق اورا درزوایای قلبم پنهان کردم وشبها در خلوت گریستم ، بخاطر همین عشق بسیاری از خواستگاران خوب خودرا رد کردم جادوگر خانه با سقز میان دهانش مرتب سخن پراکنی ومتلک میگفت ، اما من گوشم باین حرفها بدهکار نبود ، روی اسب آرزوها سوار بودم ودر آسمانها پرواز میکردم ،چه کتکها نخوردم ، چه زخمها به دلم ننشت  که هنوز جای آن میسوزد ، چه اشکها که نریختم ، امروز سیروس زیر خروارها خاک خوابیده وهمسرش را عشق قدیمی من به همسری گرفته است !!! دوستان یکی یکی بخاک رفتند ، اما لعنتشان باقی ماند جادوگر  درآخرین سفری که به ایران داشتم روی پاهایم افتاده بود واشک میریخت که مرا ببخش ، سرش گیج میرفت وشبی سرش در کاسه توالت گیر کرده بود ! چه بخششی ؟ هنگامیکه شمشیر را برمیدارید و زخمرا برسینه ویا پشت میزنید وخون جاری میسازید آیا بفکر آخرین روزهای خود نیر هستید؟ نه هنوز جای خنجر دردلم مانده وبخششی درمیان نیست ، خدای من غیر از خدای بقیه است ، او مهربان ، بخشنده ، ونیازمند هیچ نذوراتی نیست او نگهبان من بوده وهست وخواهد بود .
    امروز سه روز است که از درد کمر نمیتوانم حرکت کنم ، دیسک لعنتی دوباره  بار مرا به رختخواب میاندازد ، هیچ دارویی هم ندارد کمی ورزش وسپس نشستن روی مبل با چند کوسن وتماشای خونهای بیگناهی که از شیشه تلویزیون جاری است ، سرم را باهمین فیلم تکه تکه  گرم خواهم کرد بیاد روزهای آفتابی وروشن ، ، باهمان فیلم تاریک با صداهای بریده برده وباریهای مصنوعی سیروس ودیگران ! غیر از مرحوم پرخیده که هنر پیشه تاتر هم بود وبانو فرح عافیت پور که برای اولین بار از برلین به ایران آمده بود ، بازی بقیه بسیار مصنوعی است ، خوب! تازه فیلم وفیلمسازی در سر زمین ما شکل گرفته بود سیروس هم هنر پیشه نبود بلکه کارش دوبلوری بود تنها یکی دوفیلم بازی کرد نه چهراش فتو ژنیک بود ونه بازیش  درخشان میل داشت اسرار درونش را روی پرده سینما باشعارهای تو خالی بیان کند وبیرون بریزد ، این با هنر پیشگی تفاوت بسیار داشت . وساموئل خاچیکیان را  ” آلفرد هیچگاک ” ایرانی لقب داده بودند ! .
    چه روزهای خوب وآفتابی بود ند، قنادی دیانا ، بستنی دیانا ، سینما دیانا درخیابان شاهرضا ، استودیوی دیانا فیم ، وصفای درختان خیابان پهلوی وشاهرضا ، وخرید لباسهای شیک فرنگی از بوتیک ( لانکوم) در لاله زارنو  وملافه های عالی از فرنگ رسیده مغازه پیرایش در لاله زار که من هنوز ملافه های جهیزیه ام را که از همان مغازه پیرایش خریده بودم  بعنوان یادگارنگاه داشته ام . بستنی خوردن در کافه نادری ، وقدم زدن درخیابان وکوچه هال خلوت برای گرفتن یک بوسه پنهانی ! حال امروز سرمان با سیاست بافیهای دیگران وچند خط شعر وآهنگ از یک برنامه روی یوتیوپ گرم میکنیم ، دیگر از موسیقی اصیل وصدای جادوی فرح عافیت پور خبری نیست کسی هم جای اورا نگرفت ، دیگر خبری از منیر وکیلی نیست ، خبری از ارکسترهای بزرگ که تازه به رهبری موسیقدانان بزرگ غرب شکل گرفته بود ، نیست ودیگر نوای از ساز ( عشاق) یا شور واصفهان آن معشوق بگوش نمیرسد ، همه چیز به زیر خاک فرو رفت تاریخ ایران از  صفویه شروع شد !!! ودانشجویان دلشان خوش است که روی آن شالهای مسخره رنگ وارنگ کلاه فارغ التحصیلی را  باد ست گرفته اند !!!  تا باد آنرا نبرد …پایان/
    ثریا / اسپانیا /
    08/08/2016 میلادی /.
  • بچه های پرنده

    ……. واین گنجها  که آن هیچ را همه چیز میسازند ،
    از کجا سرقت شده اند ؟
    آنجا که لاشخوو پرنده ای را میگیرد ،
    وجگرش را میشکافد  .خون را میمکد ،
    ودرآنهنگام ،  لاشخور ضیافت بپا میکند 
    در اشیانه   کوچکی میان بیشه ها 
    بچه های پرنده زاری میکنند 
    ومادرشانرا  میجویند 
    که هرگز باز نخواهد گشت 
    ” شاندرو پتوفی ” شاعر مجار
    وآن لاشخور با خون به دنیا میاد ، در تمام مدت شکل گرفتنش خونی را مکیده ونوشیده وسپس شیره  جانی را نیز میمکد ومادر را  فرسوده ساخته ، پرواز میکند به آسمانهای دور تا دوباره پرنده کوچکی را شکار کند وخون اورا بنوشد ،
    مرد ، خون مینوشد ، تنها با خون زنده است  وبه هنگامیکه تو رنج میکشی  ودرد میبری ومیل داری دراین مبارزه شکست نخوری  وعقب نمانی  ، او درسایه برای خود آسایشگاهی ساخته است  وبرایت پیامبران کذاب میافریند ، ومیگوید بایست ، 
    با نیزنگ وفریب ، وسرشتی اهریمنی ،  زندگی بی آمید هزاران امثال ترا  به زیر آفتاب داغ میکشد  تا از تشنگی وگرسنگی هلاک شوید .
    مرد در فکر نوشیددن ولذت بردن از خون دختران نابالغ وباکره است ،  در میان قوانینی که زن باید در ماهی آسایش داشته باشد مرد تنشنه خون است وآنرا مینوشد ، امروز دیگر در فکر نوجوانی تازه بالغ نیست بلکه به دنبال کودکی است که تازه به همهراه خون بیرون آمده ، یک تکه گوشت تازه وخوردنی ، اگر بتواند آنرا خام نیز خواهد خورد >
    سپس ترا به سر زمین موعود ، دعوت میکند ، آنجاست ! قبله آمال آنجاست ! برو بجلو برو  خواهی رسید ،   وتو میروی بامید آنکه از میان بیشه زارها دستی دراز شود وترا کمک نماید ، اما درپشت بیشه زارها هزاران گرگ خونخوار وشغال درانتظارت ایستاده و بوی ترا  به مشام میکشند ، سر هر تکه پیکر تو، با هم سر بشورش بر میدارند وتو تنها یک لاشه در جاده افتاده ای .
    آه ، ای  گلهای کاکتوس روییده درزباله های بهم پیچیده ، در من عشقی شعله میکشد ، یک شعله اسمانی ،  که با هر دم زن خون را درگهایم بجوش میاورد ،  من برای خوشبخت بودن زاده شدم ، مرا پری آسمانها نام گذاشته اند ،| یک زن |،  میل دارم آرزوهایم را برایتان بازگو کنم ، اما زبان شما تیز وزبان من کند ونا فرمان است .
    این ماه که نامش ” امرداد ماه ” میباشد ما مردان بزرگی را ازدست دادیم ، مردانیکه به عشق بیشتر مینازیند تا خون ، واین ماه شوم ، ماه زاد روز منهم مباشد !!! .
    خوب ، برویم ای فرزندان وطن ، ( کدام وطن ) ؟
    روز افتخار فرا رسیده است ! ( کدام افتخار )؟
    در برابرما  قساوت وجباریست ! پرچمی از خون بالا  ببرید وآنرا بیافرازید !!!بر نوک یک درخته کهنسال که از درون پوسیده است . ث 
    پایان 
    ثریا . اسپانیا/.07/08/ 2016 میلادی !
    6/7/8/ !!!
  • دولت آن مست !

    ای خوشا دولت آن مست که درپای حریف 
    سر ودستار نداند که کدام اندازد ……….حافظ
    این اولین نکته ای بود که ” مرغ طوفان”  از صدای یک رادیو در لندن خواند بگمان آنکه دارد با انسانها سخن میگوید !
    خواهشمندم اجازه دهید  که دراین مسیر زندگینامه  اندکی  پیشتر روم وبجای حرف زدن از دیگران  از خودم سخن برانم ، از  من نرنجید ،  اصولا من کمتر جرئت میکنم که از خودم بگویم ، اما امروز حادثه ای مجبورم کرد که فریا دبرآرم ،  که پس اوکجاست ؟ او که گفت من راه حقیقتم وبه دنبال من بیا ، چه چیز تازه ای دارم بگویم غیراز لرزش دستها وانگشتانم وپیکرم ، درحقیقت آنچه امروز من دارم وبه آن میبالم وتوان وداناییم را حفظ کرده ام باید مرهون ” آرتور شوپنهاور” باشم ،  او مرا برای امروز آماده ساخت ، بارها در راه های  خردکننده  وکمر شکن  باید اعتراف کنم که به کمکم آمد ، اگر تاامروز میتوانم بخود ببالم وبیرق را برافرازم ، مرهون او هستم .
    اودربد بینی کامل ، فلسفه ماوارئ الطبیه زا   پذیرفته بود  وجنبه های بسیاری را با شوق بی باکانه خویش  درک کرده بود  او اراده را برهر چیزی مقدم میشمرد ، وآن غریزه نهانی را واراده را ،  چنین فرمانبرداری  وارداه را نه از راه شرارت وآدمکشی وفحاشی وتنگی وبد آخلاقی  بلکه همه چیز را یک اتفاق میپنداشت که باید پذیرفت .
    من خیلی کوشش کردم که به سر حد کمال برسم ، متاسفانه اگر آن قوه غیر  طبیعی زودتر ار من ظهورمیکرد این اندیشه را به دور میانداختم وهمان دزد وشریک  قافله میشدم ، ، اما بخیال آنکه باید کوشش کنم تا سر حد کمال  وسپس به حقیت دست یابم ، تنها یک درون گرایی مضحک بود ، حقیقتی وجود نداشت  ووجود ندارد وهچیگاه هم بوجود نخواهد آمد  بقول پیر ومرشدم وخدایگانم حافظ :
    پشمینه پوش  تند خود  از عشق نشنیده است بو،
    از مستیاش رمزی بگو  تا ترک هشیاری کند 
    چون من گدای  بی نشان  مشگل بود یاری چنان 
    سلطان کجا  عیش نهان با رند بازاری کند ؟ 
    ومن همه عواطف واحساس وانسانیتم را یکجا درون یک جعبه مخملی  همه جا با خود حمل میکردم بامید آنکه دیگران  نیز  ازعطروبوی او لذت ببرند درحایکه بوی پهن گاو واسب والاغ به مشامشان بیشتر نزدیک بود و آنهارا نئشه میکرد .
    در نتیجه به لقب بزرگی مفتخر شدم ( او موزه ای است ) بدرد کار ما نمیخورد .
    کار شان چی بود ؟ ریا ، دروغ ، دزدی، بیناموسی ، فحاشی ، خود فروشی تا جاییکه ادبیاتشان تا حد یک مدفوع انسانی نیز نزول کرد وبا کلماتی که درکوچه های شهرنو فرا گرفته بودند حال در کسوت روزنامه نگار آنرا بسوی مردم پرتا پ میکردند .
    دهانشان کثیف ، وحرمت قلم را از بنیاد ویران کردند وهمین وظیفه شان بود /
    مردکی علیل ، چلاق ، بیمار مدهوش داورهای بی حس کننده بر روی صندلی مینشیند وچاکران درخمت اویند !  خود او نیز برده ای بیش نیست ، یک پینو کیوی  نه بیشتر ،وما طوطیان شکر شکن ، در اطرا ف دنیا باید شاهد وناظر قیمه قیمه شدن روح وجسم اطرافیانمان باشیم .
    حال امروز جناب ” آرتور شوپنهاور” سر از گور بیرون بیاورد ونتیجه افکارش را چه درسر زمین خودش وچه درتمام جهان ببیند . ث
    ثریا /اسپانیا/.
    شنبه 
  • مرغ طوفان

    شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
    پیش عشاق تو  شبها  به غرامت برخاست 
    ——— “حافظ”
    این روزها سالگرد مرگ جانخراش  وقتل| دکتر شاپور| بختیار آخرین نخست وزیر ایران سابق ! است ، اورا مرغ طوفان لقب دادند  
    اما ، این مرغ طوفان نیز بسیار دست به عصا ومیخواست از طریق دموکراسی وسخن وشعر وادب با این لامروت ها واراذل واوباش حرف بزند ، با کسانیکه غیر از خون وکارد سلاخی چیز دیگری را نمیشناختند ودیگ کله پاچه وقیمه پلو حلیم !ونشمه های خیابانی کوچه پیس کوچه زادگاهاشان ( قلعه شهر نو) وعده ای هم واردتی بودند !
    آنها خون میخواستند ، همین تشنه خون بودند ، وهستند ، مرغ طوفان دو اشتباه بزرگ کرد ئشان داد که میترسد ! اول آنکه دستور انحلال ساواک را داد که بجایش این قسابخانه امنیتی بنا شد وسپس اجازه ورود آن ملای بیشرم و بیسواد را با قوم وقبیله اش داد که به هنگام ورود وفتح کبیر ! گفت ( هیچ) !.
    این ” هیچ” او نشان آن بود که دیگر چیزی از آنچه ساخته شده بود برجای نخوداهد ماند وایران مانند یک گلابی شیرین دردستهای او قبییله اش میماند ،  که نماند ! نوادگان ونوچه های پدر خواند ه ، مارکسیستی درانتظا رهمان سیب رسیده بودند که بردرخت بود وخودش به میان دامن آنها میافتا دو…افتاد .
    اورفت وآوازش را از دوردستها سر داد درحالیکه این آخرین آواز نیز خاموش میشد ، تقدیر ستمگر است ،  وبر ضعیفان  وبیدست وپایان  رحم نخواهد کرد ، دفاع یک پدر ویا مادر از فرزندان ناقص الخلقه  خویش درمقابل ترکتازی  ” تقدیر” سودی نخواهد داشت .
    او رفت آنهم بطرز فجیعی ، با کارد نان بری آشپزخانه ! وسپس بر ترین نمونهایش را امروز بسر دار میبینیم ، او مرغ طوفان بود اما بقیه مرغ کور شب یک جنگل . که بهمراه باد ” اربابان” حرکت میکردند ومیکنند ،  وما فرزندان آن سر زمین  هر شب  برروی تشک خود بال وپرمان میریزد  وتنها بخواب مرگ احتیاج داریم . ث
    روانش شاد .
    شنبه / 06/08/ 2016 میلادی
    ثریا / اسپانیا / .
  • راز ورمزی

    خصوصی
    ———-
    بانوی سین .الف. نون / کالیفرنیا 
    با درود فراوان ، از اینکه اینهمه مرا مورد اعتماد واطمینان خود قرارداه واسرار خودرا برایم نوشته ومرا مورد لطف بیکران خود قرار داه اید  ، بی اندازه خودرا شرمنده ودرعین حال سپاسگذارمیباشم /
    هفته ها روی آن فکر کردم ؛ ، شبهای زیاد دربازه اش اندیشیدم و برای اولین بار باید بگویم که نتوانستم راهی برای ان پیدا کنم نه روانکاو هستم ، نه دکتر ونه مدد کار اجتماعی  چرا که  اگر یکی از اینها بودم با کمال  میل وشهامت به شما کمک میکردم ، اما اینجا باید برای هرکاری یک تیتر ولیسانس  داشت حتی برای خدمتکاری !! راز شما نزد من محفوظ میماند  وشما میتوانید برای من باز هم بنویسید هرچهرا که دل تنگتان میخواهد ، ومن با کمال میل به شما کمک میکنم ، اما این حادثه شما که برای اولین بار درتاریخ زندگی من با آن برخورد کرده باشم شاید طبیعی باشد ، شاید درفیلمها هم دیده باشم ، اما خودمن کمی کهنه پرستم وسنت هارا دوست میدارم وپایبند خیلی از مسایل میباشم ، از این جهت جواب شمارا روی صفحه مینویسم چرا که  در ایمیل جای کافی ندارم  ومیل هم ندارم  زیاد بنویسم ، میتوانم داستانی از ان خلق کنم بی آنکه نامی از شما ویا دیگران ببرم ، هر چند خود شما برایتان اهمیتی ندارد.
    من تنها یک انسان معمولی هستم که زیاد خوانده ام واندکی در حافظه ام جای داده ام ، واکثرا ازحافظه ام کمک میگیرم ، دسترسی من به کتب جدید وقدیم وحتی اخبار ،  تنها روی یک تابلت ویک یوتیوپ است من  کمتر باهمشهریان عزیز  رابطه دارم  با آنها احساس غریبی میکنم ، بهر روی با کسب اجازه ازشما بانوی نازنین اگر میل داشتید داستانش را خواهم نوشت مشروط براینکه اجازه کتبی بمن بدهید ، میل ندارم دچار درسر های این روزها شوم ، دنیا باندازه کافی دردسر دارد بعلاوه کار شما دراین دنیا میان اینهمه جنایت ، یک کار جدیدی نیست .
    شاید هم مانند شما باشند  کسانیکه اینهمه دچار عذاب وجدان نشده وخودرا رها کرده اند ، سعادت شماوفرزندان گرامیتانرا از پرودرگار دانا وتوانا خواستارم ، بامید روزهای بهتر ، درخاتمه اضافه میکنم ، هرکاری که شمارا راضی وخوشبخت میکند  انرا انجام دهیاد منوط بر اینکه آسیبی به دیگران نرسانید ، اگر درحال حاضر خوشبختید ، همه چیر را فراموش کنید .این نظر من است ، من کمال عشق هشتم وعشق برایم مفهموم زیبا وشیرینی دارد خدای من هم عشق است .با احترامات فراوان .ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 
    جمعه پنجم آگوست 2016 میلادی / اسپانیا 
  • خشت زیر سر و پای……..

    امروز از آسمان تنها آتش میبارد ، جزایر قناری هچنان میسوزد ، وشعله  ها تا آن تا آسمان میروند درختان ونخلها  یکی یکی بر زمین میافتند وذغال میشوند ، شمارا چه غم ! محفلتان گرم ومنقلتان پرآتش وجیبهایتان داغ !
    قطعه شعری از شاعر بزرگ وگرامی که کمتر نامی از او برده میشود انتخاب کرده برای امروز در ضمن دیدم که یک ( ثریا ایرانمنش) هم در واشتنگتن دی سی مینویسند ، بنا براین باید . اسپانیارا نیز به دنبال نامم ضمیمه کنم تااگر روزی من  مرتکب خلافی شدم ایشان دچار آتش بیاران معرکه نشوند .
    امشب از باده  وتریا ک وحشیش / پدر خویش درآوردم باز
    مست و دیوانه واشفته ومنگ / رو ی به صحرای عدم کردم باز 
    هر طرف مینگرم جلوه کند / نقشهای عجیبی درنظرم 
    گوییا  با مدد باده وبنگ / داده صیاد ازل بال وپرم 
    شب مهتاب خیال انگیزی است  / شده ام پادشه شهر خیال 
    مینهم  بر سر هفت اختر  پای /  میبرم  دست درآغوش  هلال
    محو وتاریک بچشمم آید  / ماه  با اینهمه زیبایها
    باز پیموده دل خونشده ام  / منزل آخر شیداییها 
    آه از زلزله عشق که هیچ /  نشود  ساز دگر ویرانیش
    گر چشد عاشق مسکین صد نوش / بس بود  در رگ جانش  یک نیش 
     از شعر بلند عذاب  : 
    زنده یاد عماد خراسانی 
    منعم مکن ای محتسب شهر ز مستی / مستی ره عشق است  مگر عشق گناه اشت ؟
    بلی درمذهب  امروز  دنیا عشق بزرگترین گناه است ، 
    کشتن وسوزاندن آدمها گناه نیست ، شرب حرام است ، زنا حلال ، دزدی حلال ، ومن مست از باده حلال !!!
    آتش در دردلم  به سردی گراییده ، دیگر درپی هیچ عشقی نیستم ،  خاموش پشت شیشه  کدر پنجره مینشینم وبه رختخوابم میاندیشم که شب مرا درآغوش میکشد وبه بالشهای کوچکم که نفسم را بمن پس میدهند .
    دیگر در پشت هیچ پنجره ای بانتظار نخواهم نشست  ؛هر روز شیشه هارا کدر تر خواهم کرد  وآنانکه درآیینه من بودند تبدیل به سنگهای وماسه های خورده شده در زیر پاهایم ، ریخته اند ، در سراشیب زوالم ،  واندام پر رمزو راز خویش را خوب میشناسم ،  اندامم هنوز واژ گون نشده  وهنوز ار شبنم صبگاهی آشفته میشوم دیگر شعله ای دردلم بر نمیخیزد ، تنها به دردهای روزگار واین حیواناتی که نام انسان برخود نهاده اند مینگرم که آیا به سرنوشت خویش درآخر عمر فکر کرده اند، من اگر تنها یکشب برجای خدا مینشستم ، هر چه را که بوی دین ویا بوی ریا وخود فروشی داشت  از میان برمیداشتم ، وبجای آنها همان مردان قلندر  را مینشاندم وهمان زنان دلربارا .بجای آنها عشق را کتاب میکردم . 
     طبیعت انتقام خواهد گرفت ، من بارها وبارها شاهد انتقام او بوده ام ، نه ! دیگر راهم را کج کرده ام ، بسوی آنکه وآنچه را که یافته ام ، کسی را ازآن باخبر نیست .  امشب ماه در اوج است وامشب همه چراغهارا خاموش خواهند نمود و شمع روشن خواهند کرد و به ستایش ماه خواهند نشست ، امشب شب عشاق است وجنبش عشق.ث
    جمعه /05/08/ 2016 میلادی
    ثریا / اسپانیا /.
  • نزول بشقاب پرنده

    بیادم آمد که شب گذشته یکی از علمای اعلام وصاحب نام وتفکر در بالای منبر فرمودند :
    حضرت امام زمان  ظهورشان به زودی است ، اما ایشان نه با الاغ ، نه اسب کهر وشمشیر . بلکه با یک بشقاب پرنده ! ظهور خواهند فرمود !
    زیر دوش آب سرد ناگهان خنده ام گرفت : 
    مجسم کردم بشقاب پرنده ای در وسط بیابان برهوت نزدیک بهشت زهرا برزمین بنشیند وناگهان حضرت امام غایب ص علیه والسلم مرحوم مسعود رجوی از آن بیرون بیاید ومریم ماه تابان نیز در جلوی پایش زانو بزند ، 
    نه ! این شاید کمی بچگانه باشد ، 
    شاید یکی از آن امامان درون ام آی 6 ویا مرقدی در حیفا  ویا سیدی نظیر شیخ اسد آبادی ویا ….ممکن است یکی ازآن هشت پاها که در کارتون سیمسونها نشان میدهند با اسکورت وارد شوند ، حتما هم رنگش سبز خواهد بود !
    خداوندا ، پروردگاارا به درگاهت التماس میکنم یک عقل باین جماعت ویک خروار پول هم بمن بده تا با یک طیاره شخصی بروم خودمرا به تخت جمشید ببندم مانند ژااندارک وزنده زنده مرا بسوزانند ! 
    کار دیگری از دست من پا شکسته  بر نمیاید .
    تمام 
    همان روز پنجشنبه 
  • حیات قهرمانان

    و…. حال بیاییم کمی هم  راجع به لغت ” آینده” حرف بزنیم !!
    آیا بهتر نبود تیتر این نوشتاررا  میگذاشتم ا” اساطیر مدفون شده ” ؟ 
    کدام آینده؟  آینده ای زیر نظر دوربینها وپلیسهای امنیتی ؟ آینده ایکه مانند خانواده  :آدام: فامیلی باید درقرون وخاک مدفون شویم ؟ وآینده ایکه کتاب ( هری پاتر ) از کتاب های قدیسین بیشتر مشتری دارد ومردم برای خرید آن صفهای طولانی بسته اند ، بنوعی باید  سر جوانانرا گرم کرد ومغزها را  شستشو داد تا ناگهان خودرا درجلد یک قهرمان قمه به دست ویا مسلسل وارد دنیای کثیف ! ماشده همه را ازدم تیغ بگذرانند ویک دنیای خوب برای اربابان فراهم نمایند ، عده ای بیخودی زنده اند وبیهوده راه میروند باید جمعیت را کم کرد واز میان آنا نکسانی را که به درد میخورند انتخاب نمود .
    من نمیدانم این چاقو به دستان وآدمکشان که اکثراهم جوانند چرا ناگهان بمیان مردمی که گرداگرد دلقکها وهنرپیشه ها جمع شده اند  نمیروند؟ چرا بمیان مردمی که دراستادیومها به تماشای فوتبال نشسته اند ویا به تماشا تنیس سرشان را به چپ وراست میگردانند ویا به میان مسابقات اسب دوانی  نمیروند ؟ چرا درخیابانها به مردم بدبخت بیگناه حمله  ورمیشوند؟  وهزاران چرای دیگر .

    در چابهار وبلوچستان زلزه که ویرانی ببار آورد بولدزرها هم بکار گرفته شدند وخانه های باقیمانده را به تلی از خاک تبدیل کردند ، هرچه باشد چهار بهار ( یک بندر) است  مردم زیر چرخهای  آهنین این دستاورد قرن له شده ویا با شلیک تیر پلیس به آن دنیا رفتنه اند ، طناب های دار برقرار است وهمچنان مردم میان زمین آسمان تاب میخورند نه زنده ، وجالب آنست که حکومت میخواهد برای خود حقوق بشری جداگانه بسازد .

    ما بکجا میرویم ؟  جای مرحوم فروید خالی تا نتیجه روانکاوی وروانشناس ودرمان روح را ببیند ؟ 
    تمام شب برای پیدا کردن گوشه ای خنک دورخانه میگشتم ، نشستم به تماشای تلویزیون واز سر خواب گذشتم ، اولین چیزیکه بچشمم خورد شعله های آتشی بود که از درختان بلند وزیبای جزایر قناری بلند میشد !!! سپس سقوط یک هواپیما  .دست آخر حمله یک دیوانه!! با چاقو در یکی خیابانهای لندن ، وسر انجام دولت جدید یک ژیگولو با لبخندی که بیشتر به خنده یک رباط میماند جلوی چشمانم حضور پیدا کردند، دیگر علنی بما میگویند : آش همین است وکاسه هم همین  ، نمیخواهی برو بمیر .
    ستاره های پلاستیکی مجهر به دوربینها دور آسمان میچرخند !! برای امنیت وحفظ جان آدمها!!!! دوربین سر چهاررا ها وهر گوشه وکنار رفت وآمدها را کنترل میکنند وصدا هارا نیز ضبط مینمایند ، 
    پول داری ؟ بیا جلو  ، نداری  مرگ درانتظارت هست ، مانند حقوق بشر حکومت اسلامی اگر پول نداری پس جایت بالای دار است.
    اگر پول داری بقید ضمانت آزادی حال اگر هزارنفررا نیر کشته ویا مبتلا به ایدز کرده باشی ! 
    وسر انجام درکشور قدیم وجایگاه مولانا ! خانواده ای درازای یک بز ! بلی یک بز ! دختر شش ساله خودرا به ملای ده که هفتاد سال داشت ” هدیه” کردند!!
    حال کدام آینده ؟ به کجا میتوان رفت ؟ نه اخبارارا نخواهم دید ، نه اخبارار نخواهم خواند ، نه عکسی از جایی نخواهم گرفت ، نه میروم درون اطاقم ودرب را از درون قفل میکنم ومانند یک گاو، سبزه های خورده را از درون معده ام بالا میاورم نشخوار میکنم ودوباره فرو میدهم ، نه نشخوار هم فاید ندارد ، باید آنهارا بالا بیاورم .

    نفس دوران ما  وآگاهی ما به جامعه  با امروز فرق داشت ، جنبه های انحصاری آن کمتر بود ، ویا حد اقل با نوع دیگری به تعریف کشیده میشد ، روح معنا داشت ویا به آن معنا داده بودند ، حال امروز این ماده این لغت  به چنان حرف طعنه آمیز ومسحره ای مبدل شده است که اگر اآن حرف بزنی بتو خواهند خندید حس همدردی از بین رفت  نگاهی به چهره آدمهای امروز میاندازم  ، همه بشکل کوسه ها ریش دار ویا غولهای قصه میمانند ، مذهب  هم بکلی جایش را به یکنوع آنارشیزم داد وبیچاره پاپ فرانسیسکو با آن لبخند شیرین ومهربانش نیز راهی بجای نمیبرد ، خدایان اول دریاها واقیانوسهارا درونوردیند  سپس به کرات دیگر سفر کردند ، اثری ازآن خدای نادیده  بچشم ندیدند ، ازآن  مرد مظلومی که بر صلیب خود جان داد نیز اثری نبود ، خدارا در زور شمشیر وطلا یافتند ،  امت آن پیامبر صحرانشین میتواند خوب بکشد وخوب شمشیر به دست بگیرد بیرحم است ، حسی ندارد ، برایش غنیمت مهم است بنا براین باید رفت وآنهارا تغذیه کرد واز |انها استفاده نمود ، .دیگر امیدی نیست که مانند گذشته تمدن ایلام ویا آشور تمام میشود وجایش را سر زمینی دیگر میگیرد ، نه چنین خبری نیست ، همه چیز مانند کره گرد خواهد شد . وآنهایی که سرشان گیج میرود پایین میافتند وجان میدهند .هرچند عده زیادی هم عقیده شان بر این است که زمین صاف ومسطح میباشد !! بهر روی اگر نتوانی با آنها بیامیزی از سفره بیرون میروی یا مانند حیوان باید به زیر بار بروی ویا برایشان  خدمت های ارزنده انجام دهی ، جاسوسی کنی ، خود فروشی کنی ، واگر جوان وزیبا ورعنا هستی با آنها بیامیزی !!! نه ، دنیای خوب وشیرین وآینده دلپذیر ما تمام شد حال باید درانتظار آن موجوی باشیم که نامش ” اجل ” است یا درخانه ویا درخیابان ویا درحمام ویا در یک کنسرت ویا دریک فروشگاه عمومی . پایان غصه نامه امروز. .
    04//82016 میلادی /.

  • عشق وجنگ

    آه ، پرنس دندان شیری من ، مرا درآغوش بکش ، مرا دوست داشته باش ، اما چرا لباسهایت را درنیاوردی  ، چرا نمیگذاری چراغ ویا شمعی روشن کنم ، 
    – عجله دارم باید به هنگ برگردم ، 
    اما، صدایت چقدر  صاف شده ، 
    – مهم نیست  ، بیا برویم ،  چهل وهشت ساعت ، بی آنکه لب به غذ ابزنند ویا از اطاق بیرون بیایند ، بهم مانند مار پیچیدند ، نیمه شب بود که زن دید  ژنرال از تخت به زیر افتاده ، ترسید ، چراغ را زوشن کرد ……
    وای خدای بزرگ ، توکیستی |؟  اینجا چکار میکنی ،  این لباسهای تو نیستند ، حتی زیر پیراهن اورا پوشیده ای ، 
    جوان راه فرار را پیش گرفت اما در وسط راه ژنرال یقه اورا گرفت وبرگرداند /
    زن ، زانو زد “
    – بخدا  نفهمید م که شما نیستید ، او حتی پاگونهایش شبیه مال  شمابود  وشمیشر شمارا نیز با خود داشت ،  آه ژنرال عزیر وبزرگوار مرا ببخشید ویا باهمان شمشیر گردن مرا بزنید ،  درعین حال باید بگویم ساعات خوبی را با او گذرانم ارزش مردن دارد ، 
    ژنرال گفت لابد اورا درحمام شیر وعسل هم خواباندی ، درجام های لبه طلایی باو شامپاین هم دادی >
    – نه سوگند میخورم حتی یک قطره آب هم ننوشیدیم ببیند دهانم خشک وچقدر زجر میکشم .
    شمیشیر ژنرال در کنار پهلویش تا ب میخودر اما تنها یک دکور بود ، شرابه های طلایی ومدالهای رنگ وارنگ بر سینه اش خودنمایی میکردند . رنگ زن به سفیدی زده بود ودر انتظار عقوبت بود ، 
    -آه ژنرال عزیز مرا با اینحال اینجا نگذارید  ، مرا بکشید ، من با شما پیوند زناشویی داشتم حال این پیمان خود بخود شکسته وویران شده است ، دیگر من آن نیستم که بودم ، 
    ژنرال در جواب گفت این هیچ  تغییری در اصل موضوع نخواهد کرد ؛ او فردا اعدام میشود وشما ؟ …..آه زن ، چه بگویم که شما حتی فرق یک ژنرال با یک سرباز شاشو را هم نفهمیدید !! در گناه خود عوطه بخورید تا دم مرگ .واز در خانه بیرون رفت 
    زن تنها ماند ، چقدر شب پیش خوشبخت بود ، ژنرال اخلاقش فرق کرده بود ، باو خوب رسید ، 
    آه حال باید کاری بکنم وبا خود فکر میکرد :
    هیچ انسانی  مانند خرس  که خروج از قفس باغ وحش برایش مقدور نیست  ، نمیتواند از حصار زندگی فرار کند ،  هر حادثه ای که برای کسی اتفاق بیفتد دیگران با آن بیگانه اند ، حتی آن مرد شب گذشته که درتاریکی آنهمه اورا از عالم زمین به اسمانها برد فردا تیر باران میشود .
    خوب ، مسیر من مشخص است ، من سایه آن مرد بودم ، حال دیگر هیچم ، هیچ ، باید آخرین قدم را بردارم ، اگرکمی مکث کنم ممکن است پشیمان شوم . 
    ودرب پنجره را باز کرد وسوی بالکن رفت . پایان 
    داستانی کوتاه از :
    دست نوشته های دیروز .
    چهارشنبه شب 
  • اطلاعیه !

    بدینوسیله به عرض دوستان !! ویاران مهربان! وهمزبان  که مرا قرین لطف ومهربانی خود کرده بودند ! میرسانم از این پس  | نه فیس بوک دارم ، نه تلگرام دارم ونه اینستاگرام ونه هیچکدام از این شب پره های دزد ! تنهاهمین صفحه است  آنهم تعهد دارم .ومطمئن هستم که شبگردان  هرشب خط به خط آنرا میخوانند  وبرایش تفسیر مینویسند ، ویا خواهند گفت ” بیچاره زن ” !!!
    بقول حافظ :
    ببال وپر مرواز ره که تیر پرتابی 
    هوا گرفت زمانی ولی بخاک نشست 
    زبان  کلک تو حافظ چه شکر گوید 
    که گفته سخنت میببرند دست به دست 
    ریاست امور امنیتی جمهوری اسلامی تنها یک کار باید بکند وآنهم درتمام کشورها یک دادگستری باز کند وهمه را به دادسراا احضار کرده وسپس به تیر غیب آنرا به مرگ بنشاند .مطمئن هستم باندازه کافی جاسوس ویا جاسوسه درتمام کشورها دارد زیر عنوانهای مختلف ! آنهم بمن مربوط نمیشود ، نه عضو اپوزیسونی هستم ونه عضو شورایی ، خانه ای داشتم ویران شد پدری داشتم درغربت جان داد دیگر بیاد آوردنش درد مضاعف است  روزنامه نگار هم نیستم ، نویسنده هم نیستم ، شاعر هم نیستم ، خودمم..
    امروز هر عبا به دوشی ، نعلین وردا وخرقه پوشی ، بر مسند دولت سوار است وگروه آدمکشان اطرافش را گرفته اند  جناب عبا به دوشی که قبلا سوار الاغ میشد حال لامبر گینی زرد دارد  وردایش نیز به رنگ اتومبیلش میباشد عبایش نیز کار دست بنگاه (گوچی) یا بنگاه ( دیور)  ویا ورساچی میباشد ، نعلین هایش هم کار دست وچرم اعلای ایتالیایی .
    اینها ابدا بما مربوط نمیشود ما گندم نخورده از بهشت رانده شدیم لطفا دور ما یکیرا ( خط) بکشید وماموران ریز ودرشت خودرا به سراغ ما نفرستید ما ازشما نیستسم ونخواهیم  بود ، کاری هم با شما نداریم ، ابدا شمارا نمیشناسیم ، من میل نداشتم که درباره این موضوع چیزی دراین صفحه  بنویسم چون ارزشی نداشت من حرمت نوشتن خودرا حفظ میکنم  اما امروز حلول بیشمار ویروسها  مرا مجبور کرد که هرچه مربوط به آن سر زمین است از روی صفحات خود پاک کنم .  بجایش موسیقی میگذارم وشعر میگذارم . درتمام عمرم این اولین بار است که پس از جنگ ویتنام و بازی ویتگونگ وکامبوج من اینهمه   رذالت وآدمکشی را میبینم ویا میخوانم . بد رود با سر زمین مادری وپدری درود برخاک مقدس غربت . ثریا /.