Category: General

  • حسرت وحیرت .

    در سر کار تو کردم  دل ودین با همه دانش 
    مرغ زیرک  بحقیقت منم  امروز و تودامی ………” سعدی”
    قلب یک هنر مند  ،هنگامی میدید  آرزوهایش ومیهنش  در پنجه نامردمیهاست  ودر دنیای دیگری لبریز از بیهوده گویی و خرافات  شکل میگیرد ، خاموش میشد وهیچگاه شکوفه نیمکرد ،  وخودرا از آن ورطه بیرون میکشید ،  ومیرفت ا برای بالابردن هنرش کوششهای دیگری انجام دهد ، 
    هنر بهترین نماد شکل انسانی است ، باهنر میشود دنیارا نیز بزیر پا کشید ،  نشستن درکنار ، قیصر پیر ودود دل را بطریقی به هوا دادن کاملا برضد رویه یک هنرمند است .
    ستاره اقبال او شگفته بود  ، در هر دوزمان ، درخششی مانند یک ستاره درآسمان که زود خاموش میشود ، سرمایه های احساسی وفکری وانبوه شاخص خواسته یک ملت این نبود ، 
    فئودودر گئورکی کتابی دارد بنام  ( خرده بورژواها) امروز خورده بورژواهای  جامعه ما با پولهای  بی حسابی  که به دامنشان  ریخته شده است  هرچند این پول ته سفره  بورژوازی های بزرگ است  آن شکل وملاحت  وصلابت  بی ارزش خودرا عیان ساخته اند واو درمیانشان غوطه میخورد .
    رومن رولان در کتب مشهورش ژان کریستف فریاد میزند : ای ایمان  …..”  ای دوشیزه پولادین ،  قلب پایمال گشته نژادهارا  با نیزه خود شخم بزن ” 
    وایمانی نیست درجهان عدالتی نیست  ، زور حق را به زیر پا میکشد  وچنین رویه ای  روح انسانهای اصیل  را برای همیشه زبون  ساخته ومیکشد ،  عده زیادی خودرا مانند من به دست سر نوشت سپرده اند ، قایقی روی آب هرکجا رودخانه ببرد میایستم ،  مبارزه کردن کار من نیست درهمین محدوه وچهار دیواری کچی که توانسته ام تا اینجا خودم را بکشم یک مبارزه بر علیه نادانیها وحقارت روح میباشد ،  هیچ خوشدلی در چیزی دیگری برایم موجود  نیست  ، مقاومت کرده ام  اما دیگر آب از سرم گذشته ، هیچ  سرخورده ای  نمیتواند به ایمان آویزان شود ، وهیچ بی ایمانی نمیتواند به ایمان  نداشته اش متکی باشد مگر تظاهر کند ،  ایمان هیچ وجه مشترکی با خوشبختیها ندارد من درهوای این همه هیاهو نفسم میگیرد ، درمقال اینهمه ریاکاریها حالت خفگی بمن دست میدهد ، نه ، آنروزها من کودکی بیش نبودم ودنیارا بشکل دیگری میدیدم ودردنهارا از ورای اشکهای شبانه ام میشد دید ، اما امروز پخته شدم ، پخته پخته ،  حال دارم  روی یک ریل داغ راه میروم بی هیچ دست آویزی ، اما تعادل خودرا ازدست ندادم ، دراین فکرم چگونه میتوان نقشی به چهره داد ونقابی زد که دیگرانرا فریب داد ، چشمان انسان   همه احوالات درونی را بر ملا میسازد مگر آنقدر ابروان پهن وپر باشند که چشمان زیر آن پنهان شوند وتو مجبور باشی با زور ذره بین  آن سفیدی وقساوت قلب را درآنها ببینی ، ومن بارها دیدم ، اما با قلب مهربان خود آنهارا درآمیختم تا قساوتشان کمتر شود .
    امروز درون قطاری نشسته ام که نمیدانم به کجا میرود ، تنها یک تونل تاریک را جلویم میبینم، با اینهمه به راهم ادامه میدهم وایکاش دراوان جوانی بازی گری را از شما یاران میاموختم ومیدانستم که با شگردی میتوان چهره عوض کرد ومحبوب شد .
    قطار تو هم فردا روان خواهدشد با دسته گلها وجمعیت بیکاران که برای همینکار در کوچه وپس کوچه ها نشسته اند تا ترا به خانه ابدیت بدرقه کنند ، آیا آنها از ایمان تو باخبر هستند؟ ! ایمانی نیست ،دادگستری نیست،  دادگری نیست  تنها قساوت  وبی مسئولیتی

    . پایان

    زنهار ، بهشت بود  ، دریفا ، بهشت بود 
    آن باغهای دلکش وآن چشمه سارها
    آن نغمه های دلکش ونوازشگر غروب
    وآن بامداد خرم  وآن سبزه زارها
    آن گوشه  باغ بزرگ  باغی که تا افق
    گستره بود  وجلوه بخورشید میفروخت 
     آنجا  که عطر  بوته عاشقان بی شکیب
    جان من  از نیاز هوس تو درشکنجه بود
    آنجا که دل نبود هراسان ز هیچکس
    آنجا که لب نداشت بجز نغمه هوس 
    آنجا که مرغ دل من بال میگشود 
    همچون پرندگان گریخته از قفس 
    و…… دیگر هیچ 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا  ” لب پرچین “
    09/09/ 2016 میلادی /.
  • خواب آشفته

    هستی چه باشد ؟ آشفته خوابی 
    نقش فریبی  ، موج سرابی 
    نخل محبت پژمرده شد ، کو 
    فیض نسیمی ،  اشک سحابی
    در بحر هستی ، ما چون حبابیم 
    جز یک نفس نیست ، عمر حبابی……” زنده نام  رهی معیری”
    شاید همان مرغک کور این جهان بودم ، که نقش ترا درخیال  وبا ذهن خود کشیدم ، خیلی کودک بودم ، چهارده سالگی  هنوز بچه است ، آنهم درآن دیار و زمستان تاریک وسرد زمانه .
    دیگر خودم نبودم ، همه توشدم ، حتی درآسمان میان ستارگان نقش ترا میدیدم ، کسی چه میداند شاید که من  همان مرغک کور جنگل بودم ؟! اما درقلبم همیشه بهار بود ، ودر بهاران زندگیم ترا بشکل یک بت ساختم ، درپنهانی میسوختم همچنان یک چوب تر در بطن خویش ودودم بچشم خودم رفت .
    سرم را به زیر بال خودم انداختم ورفتم ، بسوی سرنوشت ، درهرقدم جلویم  میاستادی ، گویی صاحب من بودی ، اما رفتم ، رفتم تا دور دستها ، وشبی که باد سم بر زمین میکوفت  وهزاران خروش از دریاها بلند میشد وسنگباره ها برسرم فرو ریخت ، ترا ازخواب بیدار کردم ، از لابلای تاریکی دود  تو لرزیدی ، گفتم نترس ، منم ،  بنیاد آشفتگی من ویران شده بود ازتو درخواست کمک کردم ، وتو بی اعتنا گذشتی ، تنها یکدم فشار انگشتانت را بر روی گردنم احساس کردم ، پرسیدی چرا رفتی ؟ درجوابت گفتم باید میرفتم .
    دیگر بسویت برنگشتم ؛ رفتم تا درسایه ها گم شوم ، وگم شدم ، ازدیده ات پنهان شدم ، اما دست گرم عشق درون سینه ام مچرخید تا انکه در سفر آخرم ترا دیدم ، وآخرین سفرم بود به آن دیار وهرچهرا که اندوخته بودم بتو دادم ، ( مدارک موجودند) ! وبرگشتم ، تو محتاج تراز من بودی، تو قمار میکردی روی هرچیزی بردو باخت انجام میدادی اما من آهسته آهسته در سایه  راه میرفتم ، ترا درون گنجه ام گذاشتم ، ودیگر هیچگاه درب گنجه را باز نکردم تا شب گذشته ، نگاهی به آخرین عکس تو انداختم که سالها بود درون یک قاب سیاه نشسته بود ، چرا که سالها بود تو برایم مرده بودی ، سایه تو بود که از دورادور میدیدم ،
    شب گذشته برای چند ساعتی گریستم ، اما دوباره برگشتم به زندگی عادی خویش ، همه آنهاییکه ترا بهمراه من میشناختند شب گذشته بمن تلفن کردند ، درانتظار فریاد من بودند ، اما برای یک مرده تنها یکبار باید گریست ، من گریه هایمرا سالهای قبل بر مزار تو کرده بودم آنچه از تو باقی مانده بود همان شکل منحوس آن وسیله بود که ترا مانند هیبت خود ساخت . 
    ترا بخشیدم ، الان لابد درسردخانه بیمارستان جای داری وشنبه ترا با تشریفات کامل درخور یک هنر مند ارزنده!!!مشایعت میکنند ودر کنار هنرمندان جای خواهی گرفت ، جایی که نمیدانم برایت والا باشد یا یک ” کالا” .
    شب پیش ترسیدم  دوقرص والیوم خوردم قلبم به طپش در آمد با لیوانی شیر گرم بخواب رفتم انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده  است  بهر روی از همین روزها میبایست میرفتی تنها کاری را که انجام دادم تمام رسانه های داخلی را از روی صفحه دستگاهم پاک کردم ، چون دیگر نه تو ونه ایرانی وجود ندارد ، ایران بمدد دوستانت  ایرانستان خواهد شد ومنهم کم کم باید چمدانم را بردارم وراهی شوم ، تو نماد ایران برای من بودی ،  حال دیگر هیچکدام وجود ندارید .
    شاهنشاه فقید در آخرین روز فرمود :
    نگذارید ایران ، ایرنستان شود ، او میدانست که چه نقشه شومی برای این سر زمین پر بار وپر نعمت کشیده اند ،  جناب ولایتعهد مشغول سرگرم کردن بچه ها درخارج بودند  ودیگران درحال رقص بابا کرم ونوشیدن ودکا وخوردن چلو کبای زیر پرچم شیر وخورشید ،  حال رفقا دهانشان کف میکند درحالیکه دارند کالاهای را تبلیغ میکنند درهمان حال هم بدشان نمیاید که کردتسان جدا شود ، آذربایجان جدا شود ، خوزستان با خلیج یکسره عربستان شوه جزایره سه گانه که بفروش رفت ،  شمال هم دردست رفقاست ، میماند صحرای برهوت  تهران ، قم کاشان وواتیکان اسلامی ،  ونامش خواهد شد ( ایرانستان) ! اما نام من همچنان منش خودرا حفظ خواهد کرد.
    سفرخوش ، نمیدانم همسرت چه کسی است ، باو تسلیت میگویم ، به مهین و فرامرز وسایر فامیل . پایان 
    آخرین چکامه . ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین ” / 08/09/2016 میلادی /. 
  • سفر بخیر

    سفر بخیر عزیزم ، 
    برای فرهنگ شریف که او هم به رفتگان پیوست .
    شب گذشته نا خود آگاه برایت پیام دادم  ، واز امروز تما م روز درب اطاق را بستم وتا صبح به ناله ساز تو گوش دادم ، امروز زیباترین عکسی را که برایم افرستاده بودی در قابی سیاه جلویم گذاشتم ، نه میل دارم اخباررا بخوانم ونه میل دارم بدانم چگونه ترا بدرقه میکنند ، دوستان از اطراف برایم پیام فرستادند که یار سفری بسلامت برای همیشه رفت ، خدا حافظ عزیزم .
    الان پیکر سردت  درحجم خود نمیدانم درکدام سوی جای دارد  وکدامین یار درکنارت ایستاده است .
    شب است ، دیدگانم را اشگ فرا گرفته  وشب چنان از تیرگی انباشته است که هیچ خورشید روشنی قادر نیست  آنرا روشن نماید 
    اکنون نمیداتم چگونه برخیزم وچرا برخیزم وبه کجا بروم ،  از این پس تصویرت را درکدامین چشمه باید جست ؟
    بارگران ایام شانه هایمرا خسته وفرسوده کرده بود  قامتم خم شد ،  اکنون درگوش من بخوان  که بکجا میروی؟ 
    من خوب میدانم دراوج کهنسالی  ، چشمانمان   تاریکتر شده اند ، اما چشم دل روشن بود وترا میپایید ، 
    دیگر امید روشنایی نیست .
    اما ، کسی هست پنهان  وپوشیده درسینه من ، که صبح وشب  مرا به زبان میخواند ، 
    سفر بخیر یار نوجوانی و همسفر کهنسالی من ، سفرت خوش . / ثریا ارانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین” 
    07/09/2016 میلادی .
  • آخر خط

     نمیدانم ، آخر خط کجاست ،
    در اینصورت بر سرعتم میافزودم ، تا به آنجا برسم 
    نمیدانم ، از کدام در باید بروم ؟
    از خانه حریفان ، تا بام افلاکی ، چقدر راه است؟
     درکجا جای خواهم گرفت ؟ درکدام ارک وکدام کاخ وکدام چپر؟
    من خود معمار سرنوشت خویش بودم 
    امروز تیشه را بزرمین گذاردم 
    نگاهم مشتاقانه به گذشته های دور دوخته شد
    به اوایی که از دوردستها مینشیدم 
    به نغمه سازی ، وآواز درختان وزمزمه باد
    جوانی چون باد بر کودکیم غلبه کرد  وبه جنگ برخاست 
    وامروز هردورا گم کرده ام 
    خط آخر کجاست ، وآخرین قطار درکدام ایستگاه میایستد؟
    آوایی از دور  حمله اش را بمن نزدیک میسازد
    چمدانی ندارم تا درونش را با تنهاییم پرکنم 
    در صبح کهنسالی ، در آسمان مغرب ، چشم براه کسی هستم 
    که قرار است باهم برویم 
    امروز جایی را که بتوان اباد بخوانم نیست 
    در جهنم  میان آتش که از هر سواحاطه شده است
    میسوزم 
    این سوزش عشق نیست ، این سوزش پیکرم میباشد
    من  گذشته وآینده را یکسر خالی دیده ام 
    امروز نشسنم وبه سازاو گوش فرادادم آخرین نغمه اوبود 
    ضرب نبود ، ساز نبود ، مویه بود ، ناله بود و ضجه بود  
    باو گفتم :
    ای آواره تر از من ، رو بکدام کعبه داری؟ 
    هرچند میدانم دیگر قدرت دیدار نداری 
    ای نقطه طلوع جوانیم وای پایان غروب زندگانیم 
    حماسه ها تمام شدند 
    از آشیانه سیمرغ دیگر خبری نیست 
    وآن سر زمین کودکی من وتو بر باد رفت 
    نه تو تهمتنی ونه من تهمینه 
    هردو در انتظار آخرین قطاریم 
    تو از انسو

    و من از اینسو

    درمیان راه دست یکدیگررا خواهیم گرفت 
    ودوباره زنده خواهیم شد 
    من مرده ام ، تو نیز مرده ای 
    تنها ما قاتلین روزوشبیم 
    کجایی ای دیار دوردست ؟ وتو کجایی ای یار دیرین 
    که تنم من با تن تو همره شوند ، بیاد گهواره دیرین 
    ——– ثریا / اسپانیا / 
    ” لب پرچین ” 
  • شاعر

    نامه شوقم که گردونم به دست باد داد
    لیک صدها یاوه  بر بال کبوترها نهاد
    زندگی سازی ندارد عزت ویرانگری
    زان سبب باشد  بهار خونینم ز باد
     “دکتر اسداله حبیب ، شاعر افغان “
    به شاعری که در”سایه” زیست !!!!
    روی سخنم باشما ست  شاعر !! ممکن است که این نوشته کمی طولانی  شود اما از نظر روشنگرایی شاید به دردعده ای از خدا بیخبر واز خود بیخبر ، بخورد وشاید  بکار آید .شاید هم مورد لطف دوستان شما قرار بگیرم و ناسزا ها  را بشنوم اما من همیشه به دنبال حقیقت بوده ام بی آنکه بخواهم دیگری را فریب بدهم واز فریب خوردن سخت آزرده میشوم . آنگاه افساررا پاره  میکنم ومیتازم برایم مهم نیست چه کسانی زیر پاهای اسب من کشته ویا زخمی میشوند ، چرا که خود زخمیم ، زخمی روزگار ، بخاطر آنکه شما در شکل وشمایل چخوف  ویا داستایوسکی خود نمایی کنید با پیراهن جین پاره  !ویا صدها هزار نفر بیگناه در زندانها کشته شوند تا جایی که در بهشت زهرا برای جنازه ها گودالی عمیق کنده بودند وجسدها را رویهم میریختند ( به گفته مسئول بهشت زهرا) واینها همان جوانانی بودند که فریب وعده های توخالی امثال شمارا خوردند.
    من شمارا از همان زمان که در کوچه شیروانی خیابان نادری مینشستید میشناختم ، دلیل این شناخت بخود من مربوط است وهمسر ارمنی شمارا نیز ،  آن روزها مد بود که ( طبقه باصطلاح روشنفکر ) با دختران ارمنی ازدواج میکردند ، دختران ایرانی لیاقت چنین شئوناتی  را نداشتند ویا اگر هم داشتند مرتب مورد سر زنش  شما روشنفکران قرار میگرفتند  ،همه همپالگی های شمارا میشناختم ،  چند جور روشنفکر داشتیم ، روشنفکران ( نفتی) روشنفکران استالینی وروشنفکران ماوئویستی   وچند جوجه هم درکنارشان  ورجه ورجه میکردند بخوبی نمیدانم جزو کدام از این گروه بودید  ، منهم دشمن همه شما !!.
     بنا براین کمتر دوروبر اشعار شما میگشتم وکمتر میخواندم اصولا چندان نظر خوشی نه به شما ونه  به أآن پیر تریاکی خراسانی اخوان ثالث نداشتم بیشتر |عماد خراسانی | را ستایش میکردم ، چهره عبوس شما ، با آن قیافه  وهیکل بزرگ وهیبتی که مانند شیر میگرفتید مرا به خنده وا میداشت ، چرا که خانواده شمارا نیز خوب میشناختم شوهر خاله شما از جاسوسان خبره انگلیسی درایران بود که او نیز دستی به شعر وشاعری داشت ودختر ایشان نیر برای همان دستگاه اسکاتلند یارد درازای هفته ا ی پانزده پوند کار میکرد تا ایرانیانی را که وارد میشدند شناسای کرده وبعرض برساند ! چند بار به لندن تشریف آوردید ومن بهمراه یکی از دوستان درمحفلی که شما دربالاترین نقطه اطاق نشسته بودید وارد شدم  حال به مقامات عالیه رسیده بودید به ریاست رادیو منصوب شده بودیدوتازه دست به تصفیه  زده عدهای بقول خودتان پیر وپاتال را بیرون انداختید ونوچه های تازه با سروده های نو!!! به رادیو  راه دادید یعنی آنچه را که مرحوم  “پیر نیا “ساخته بود شما بر باد دادید ، ( گلهای جاویدان ، کلهای رنگارنگ ؛ گلهای صحرایی و برگ سبز ) به آنها توهین میکردید ، فرهنگ شریف را نه نوازنده تار بلکه نوازنده گیتار میخواندید!!! که موجب خشم عده ای شد ، واکبر گلپایگانی را بی مصرف وبی معلومات واینکه او ابدا خواندن بلد نیست ودستگاههارا وارونه !!! میخواند اورا نیز به خواندن درکاباره فرستادید، دلکش بخانه اش رفت ،  همه رفتند همه شاعران خوب وخوانندگان خوب  ! البته چند نفری که قبلا در جاده شما پیاده روی کرده بوند نیز ماندند وبه مقامات عالی هنم رسیدند ! کاری به آنها نداریم . شما خودتان از موسیقی هیچ اطلاعی نداشتید تنها آمده بودیدکه بمدد اربابتان رادیو ایران را قبضه کنید وسپس به دست دوستان بدهید ، رهی معیری درسکوت خاموش شد ، نادر نادرپور بخیال خود میل داشت با شما درآمیزد که صدایش رو بخاموشی رفت ،.خودش راهی غربت شد .
    انقلاب شکوهمند شما پای گرفت و……  سپس کتاب اشعارتانرا بعنوان ” تاسیان ” که همان تازیان است ببازار دادید با جا بجا کردن اشعار گذشته دیگر چیزی درچنته نداشتید وخان مغول که برتخت نشسته بود شمارا ببازی نگرفت .
    حال دو جلد کتاب خاطرات خودرا بوسیله دوجوان نادان وبیخبر ببازار داده اید که همه توهین آمیز وجسارت به هنرمندان بزرگ وخوانندگان بی نظیر ایران است ، بار دوم که شمارا درلندن دیدم بخاطر پسرتان که سرطان  چشم داشت  آمده بودید ، دیگر ابدا میلی نداشتم درمحضر شما بنشینم ، از شما بیزار شده بودم ، حتی دیگر به ترانه هایتان ومثنوی هایتان گوش نمیدادم واما …واما ماجرای دختر خاله شما هم خیلی شنیدنی است که بماند .
    میل ندارم وارد زندگی خصوصیم بشوم ویا شمارا ودار به خواندن آن بکنم ، هرچه بوده گذشته وامروز  دیگر خیلی دیر است 
    بقول معروف هرکه دانست درنمانست  ، حال جوانان را دوباره فریب بدهید وبرایشان افسانه زال وورستم را بگویید درحالیکه سوگند میخورم حتی یکبار هم لای شاهنامه را باز نکرده اید . 
    امروز نمیدانم چرا چهره آن دختر خاله نازنین شما وچهره شما در نظرم جلوگر شد ومرا ودار به نوشتن کرد ؟! . اوبقول خودش به دوستیها هیچ اعتقادی نداشت برایش همه چیز ( پول) بود .  وبرای شمانمیدانم ، لابد قدرت مطلقه ؟! ویا شهرت تمام ناشدنی ، خوب خلایق هرچه لایق .
    ثریا / اسپانیا / یک روز غم انگیز تابستان /
    از یادداشتهای قدیم .
  • فحاشی وچارواداری

    امروز برنامه ای دریکی کانالهای دیدم که بکلی آن یکذره امیدر را که هم  داشتم از دست دادم وباخود گفتم چه سود خواندن وعظ برای این …..
    اینها همینند ، گویش جدیدی برای فحش های خواهر مادری یافته اند که پر بی ا دبانه نباشد !!! تعجب نمیکنم که پسر دهاتی بجای آنهمه مهربانی  دهان کثیفش را باز کرد وهرچه لیاقت خودش وخانواده اش را داشت نثار من کرد ، او هم درهمان جامعه تربیت یافته وشکل گرفته حال اگر اورا به دانشگاه هاروادهم بفرستند همان کره خری  بیرون خواهد آمد که بود ، زن ودختر وپسر جوان تنها مزاحشان فحش است وبرایش گویش پیدا میکنند ، آفرین براین سنت پاک نهاد شما . دیگر حرفی ندارم بزنم  هرچه هست ظاهری است ، خوشبختانه من درزمان انقلاب درایران نبودم که امروز بدهکار شما باشم اطمینان دارم با اولین راهپیمایی درب خانهرا میبستم وراهی دیار غربت میشدم میدانستم فردا همان خدمتکاران ، باغبانان که آنهمه به آنها خیر رساندیم با تفتگ درب خانهرا خواهند شکست وهمه چیز را به یغما خواهند برد ، سه سال بود که من از ایران بیرون رفته بودم وبا هیچ ایرانی هم برخورد نداشتم ، تک وتنها تا اینکه سیل فراریها ودزدان سرازیر شد ، اینهارا بارها نوشته ام . چهل سال است که ازایران به دورم یعنی زمانیکه آن جوجه ژیگولو هنوز به دنیا نیامده بود من در خارج بودم وسوگند یاد کردم که باهیچ ایرانی تماس نگیرم اما ،،،، روزی ویلون مرحوم” خرم “مرا بگریه واداشت ، دیگر طاقتم طاق شد به نوارهای پر شده انقلابیون قلابی گوش فرا دادم وسپس همهرا به درون سطل آشغال ریختم ، ای داد وبیداد عماد رام چرا ؟ اوکه  وضعش خوب بود خانه ای بزرگ داشت بچه هایش دربهترین  وگرانترین مدارس امریکایی درس میخواندند ،  اویا فلان شاعر چرا ؟ او که شاه شاعراان بود ؟ ؟ خیر ! منافع بیشتر اقتضا میکرد ، خرس بزرگ در شمال ایران خوابیده بود  بهمراه نواده اش در اینسوی  دنیا وخوب آنهارا تغذیه میکرد ،  دوباره گوشهایم را بستم وچشمانرا وگوش به صدای غریبانه وآواز غربت دادم . تا اینکه این کامپیوتر جلویم نشست ، از سال دوهزار مشغول شدم اول ناشیانه واشعاری آبکی ویا از دیگران کم کم بزرگتر شدم !! اما هنوز کتاب میخواندم یا به زبان اصلی یا با ترجمه خوب .
    امروز سخت پشیمانم از اینکه دوباره رابطه پیدا کردم آنهم با کسانیکه ابدا نمیشناسم درپشت یک عکس پنهانند ، همه بجای قلم خنجر دردرست دارند  وامروز آخرین امیدمرا را نیز ازدست دادم جوانان در تلویزیون گرد هم جمع شده بجای یک برنامه علمی درباره گویش جدید ( فحاشی ) بحث میکنند . نباید هم انتظاری داشت ، یا فرزندان  همان قوم امامیانند ویا جنوب شهریان ویا دهاتیان تازه به نوا رسیده بی هیچ فرهنگ وادبی . 
    حا ل باز مینشینم بگوشه عزلت واخبار روزرا برای خودم تفسیر میکنم ویا شعر مینویسم ، گور پدر دنیا ومافیای آن .وایران دیگر برایم ایران نیست کشوری است درحد همان بنگلادش ویا کمتر . با تاثر زیاد آنرا بخاک سپردم .
    بیاد آنهمه نامردمی که من دیدم /دوباره سینه شد  از موج کینه لبریز،
    مگرمرده از گور برنمیدارد سر / بگوش میرسد  اکنون غریو رستا خیز /
    حضرت پاپ روز یکشنبه فتوادادند که جهنمی را که بشر در ذهن شما ساخته دروغ است وبهشت هم همچنین و داستان آدم وحوا افسانه ای بیش نیست ،  آنچه درکتب مقدس دراین باره نوشته شده است افسانه میباشد ،  علم همه چیز را زیر وروکرد ! حتی پاپ هم روی به علم آوردبقول آن پیر مرد خراسانی همان مذهب ( پاناسونیکی* یعنی علم بهتر است نه ثروت . پایان 
    سه شنبه ششم سپیتامبر 2016 میلادی . ” لب پرچین”…..ثریا /اسپانیا/
  • شرف ایرانی

    واقعا باید به این ملت شریف همیشه درهمه صحنه  هزاران آفرین گفت ، یک نخل طلا یا شیر نقره ای برایشان کافی نیست باید اسکاری از طلای ناب مخصوص این ملت نازنین بسازنند وداستانی جداگانه ودر طی مراسمی بسیار بزرگ به آنها بدهند ، اگر اسکار نشد بهر روی جایزه ای نظیر جوایز ” گویا” یا ” پرنسس آستوریا” ویا ” سروانتس ” اگر اینها هم نشد هیکل یک مناررا از طلا بسازند وبه یک یک بدهند .
    دزدی  درآن سر زمین یکنوع کار شریف است ، واگر دزدی نکنی بی عرضه ای کار به دزدیهای سیاسی واقتصای ندارم ، 
    دزدیهای شاعرانه !!! همه آثار شجریان را تکه تکه کرده زیر نام شرکتهای قلابی بمعرض تماشا گذارده اند ، همه آثار ایرج خواندده رانیز به همین نوغ ، وآثار شنیدنی  وفاخر هنر مند پر ارزش ما جناب شهناز همهرا تکه تکه میتوانی درهمه جا بشنوی بدون ” دخالت دست ” ! مهمتر از همه نوشتارهای بعضی از بیچارگانی نظیر این حقیر را که به ذکر مصیبتهایش پرداخته نیز با دستکاری ها به معرض تماشای عموم گذارده اند ! بی هیچ شرمی  ویا خجالتی ، من اگر بیتی از یک شاعری به ذهنم برسد تا سراینده آنرا نیبایم ونامش را درگوشه اشعار نیاورم محال است درست به دزدی بزنم ، شاید برای همین است که دراین گوشه خراب آباد در سکوت وتنهایی دارم روزهارا به شب میرساانم وشبهارا درانتظار طلوع صبح ! تا بحال ما توانسته ایم سه نفر را رد یابی کنیم که این نوشته های ناچیز را به یغما برده اند وبنام نامی خودشان دست به دست میگردد ! درایران حقوق کپی رایت ابدا معنا ندارد ، آنهاییکه هنوز دست به آثارشان برده نشده است در خارج آنرا به چاپ رسانده ویا با شرکی قرار داد میبندند که مسئول این کار است ، حال من نمیتوانم بخاطر چند خط که دزدی شده بسراغ وکیل وپلیس  مولتی پل بروم  چون برایم شرم آوراست که بگویم هموطنان  من توانسته اند آثار بی ارزش مرا نیز به یغماببرند . بنام خودشان انتشار بدهند ، چون این کار من نیست کار آن کمپانی است که اینهارا دریافت میکند واین اوست که پی گیری کرده است ! باید بنویسم بسیار متاسفم ، مجانی بخوانید ، اما دست به آنها نبرید ودستکاری نکنید وشعار هم ندهید .
    ایرانی دزد بار آمده است ، دروغگو بار آمده است از ازل وابد از کودکی باو یاد داده اند دروغ چیست ودزدی کار بدی نیست بخصوص اگر درسر زمین کفار باشد ، بزرگترنی دروغگویان عالم بر آن سر زمین حاکمند ، برایشان افسانه های دروغین میسازند ، غار حرا میسازند مردم هم گوسفند وار به دنبال این قصه ها میروند ، اگر قرار باشد که بگریند میگریند واگر قرا رباشد همه چیز را به تمسخر بگیرند ، میگیرند ، هیچ اصالتی در وجودشان نیست ، اصالت آنها درهمان جامه های مارکدار واتومبیلهایشان میباشد ا خیلی سالهای در کنار این  بظاهر اصیلان !!! زیستیم ودم نزدیم چشم ودهمانمانرا بستیم تا نه ببینیم ونه بشنویم ، درسکوت به تماشا ایستادیم پدر دزد ، پسر دزد ، دختر دزد ، نوه دزد وچنان بادی به غبعب میانداختند که گویی گنج حاتم طایی را از قعر قرون بیرون کشیده اند ، درحالیکه همه دزدبودند هستند وخواهند بود دورغ چرا ؟ نماز هم میخواندند روزه هم میگرفتند  قمارهم میکردند ومیکنند  مشروب هم مینوشیدند ومینوشند  !!  شاید درمیان اینهمه انسانهایی که دراطرافم ریخته بودند توانستم چند نفری را بیابم ودرکنارشان انسانیت را ازد دست ندهم که متاسفانه همه آنها بسرای باقی رخت بر بسته اند باهزاران رنج ودرد درون /
    ” رهی” میسرود 
    جلوه ها کردم ونشناخت مرا اهل دلی ، 
    منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید
    “نادر ناد رپور” میسوخت ومیسرود :
    رفتم ورفتم  دراین شهر شگفت انگیز،
    رفتم ورفتم دراین خیابانهای دراز 
    زیر آفتاب وعطش سوزان  درغبار سربی
    شامگاهان  درنجوای آرام ناودانها  ،
    وسر انجام به ( بن بست ) آخر رسیدم 
    یا مرحوم دشتی ویا فریدون مشیری ویا مرحوم تفضلی ( محمود) ویا مردانی که میل ندارم نامشان برده شوند وزنانی که امروز دیگر نیستند حضورشان برایم نعمت بزرگی بود ، در محضرشان کنار سفره کوچکشان درسها آموختم ، درس شرف وانسانیت ، درس شعور ، درس جرئت وشهامت . چه خوب شد که همه رفتند واین ملت دروغین را نه شناختند ونه دیدند . روانشان شاد.
    امروز تصویر ها  ، مانند درختان بدون بار وبرگ  از آدمیان  دراین آینه  بهمان روشنی دیروز دیده میشود  ، نقوش احوال درونی آنها  وعواطف واندیشه های بی پروا وبی محتوی  که طوطی وار الفاظ را بر زبان میاورند ومیروند درپی دامی دیگر . متاسفم 
    برای همه هنرمندان واقعی ، که خودرا نفروختند ، همه نویسندگان بزرگی که خودرا با سکه های ناچیزی حقیر نکردند احترام فراوان قائلم وسر تعظیم در مقابل عظمت روح آنها فرود میاورم  ،حال آن قلاش دو دوزه بگذار در جهان امروزه پر آوازه شود بهر روی آن مملکت ، ملکت ریش است وسبیل از بنا گوش در رفته !!!.
    بسیار متاسفم . ایران ایران ئخواهد شد تا آنکه انسانهای  پاکی برنخیزند .پایان 
    ثریا / اسپانیا / ” لب پرچین”
    06/09/ 2016 میلادی /.
  • چهارم سپتامبر !…

    پنه لوپه از جنگ برگشت ، نه شکست خورده بلکه سربلند وپیروز.
    روز گذشته چهارم سپتامبر درست 33 سال بود که با دست خالی به همراه بچه ها باین سرزمین آمدم ، تنها  وبی آنکه کسی را بشناسم ویا زبان آنهارا بلد باشم ،  درآن زمان روزهای جوانمرگی خودرا  بچشم میدیدم ، کسی نبود ، تنها شراب بود وسرگشتگی من ، چند ایرانی بیچاره که آنها هم از بد حادثه باینسوپناه آورده بودند  بامید آنکه سکوی پرتابی باشد برای آن سوی قاره !!
    نشستم به تماشای نور افق که حدود هفت سال از من دور شده بود وپیکرم  راکه زیر سرمای زمستان آن شهرک پر مدعای  انگلیسی بهمراه موریانه ها وموشها ومارمولکها که اطرافم را گرفته بودند ومشغول جویدن گوشت و نوشیدن خون وبریدن اندیشه هایم بودند ، به دست خورشید دادم .
    نشستم بخلوت شبانه خویش ، تنها ، درآن اولین شب شگفت انگیز با لیوانی کنیاک ارزان قیمت   بی اعتنا به وحشت  نظاره گان به تماشای ماه نشستم .
    دهکده کوچکی بود  با طیف های نیلی ونارنجی  وکبود وآبی آسمان ، خروس ها هرصبح  آواز خودرا سر میدادند ومرغان را هوایی میکردند ، کوچه ها هنوز خاکی بودند ، اثری از برجها وساختمانها نبود هرچه بود دریا بود افق نیلی رنگ  وجوی بزرگی که مرا بیاد زادگاهم میانداخت ،  روزهایم در کوچه های خالی وخاکی میگذشت ، بچه ها بمدرسه میرفتند ومن درانتظارشان بودم 
    در لابلای انبوه توده خار وسنگ گاهی ماری هم دیده میشد ، 
    به نقشه جغرافیا رجوع کردم بلکه این دهکده ونام آنرا بدانم ، اثری از آن نبود ، کم کم احساس کردم درمسیر باد ایستاده ام ،  کرم های کوچکی مانند  پشه های درخشان  با فسفر چشمانشان مرا میپاییدند ،  نه دیگر اندیشه فرار درسر م نبود ، دیگر جایی نبود .
    نترس ، بایست ، شمشیرت را غلاف مکن ، جنگ را ادامه بده ، زاد روز تولد دختر بزرگم فرا رسید ، در یک آپارتمان فقیر وکهنه با خودما ن جمع شدیم ، وبیاد م آمد چنین شبی بود که برای اولین بار با پدرش برای شام به یک رستوران گرانقیمت رفتیم و چنین روزی بود که او در میان بوستانی از گل وحریر و وساتن وخیل جمعیت پای به عرضه وجود گذاشت ، چشمانش غمگین بودند ، نورچراغها کم بود ، من درغروب سردی ایستاده بودم ، جرئت بیرون رفتن را نداشتم تا اینکه ، تا اینکه شبی درب را کوبیدند ، واو ، همسرم با چمدانی محتوی نوارهای کاست وکتابهای من به درون آمد …. آه …نه  دوباره نه ؟ …. نگاهی به اطراف انداخت وگفت : 
    دلت برای این کثافتخانه تنگ شده بود ؟ چیزی نداشتم باو بگویم ، هرچه بود گفته بودم ، واین سایه دراز تا روزی که جان به جان آفرین تسلیم کرد همچنان درکنارم ماند ، دیگر چیزی ندارم بنویسم /
    حال هفته آینده دوباره تولد دخترم میباشد که خود مادری دلیر شده است .ودخترش به دانشگاه میرود .
    اما جوانی من رفت ، درعوض خانه آنها رونق گرفت ، حال امروز در زیر آفتاب داغ نشسته ام بی آنکه میلی داشته باشم بیاد چهارم سپیتامبر بیفتم ، باغ قدیمی کودکیم خیلی دور است ،  وشهر شگفت آنگیز جوانیم نیز دورتر ،  اما قطار روزانه در حرکت است  ومن آواره  از یک دیار نا آشنا روزی باید در انتظار آن قطار درایستگاه بایستم .
    چهارم سپتامبر بود که از ایران بیرون آمدم وهفت سال بعد چهار سپتامبر بود که باین جا گریختم وآیا باز هم  باید در نتظار چهارم سپتامر دیگری باشم ؟ پایان 
    جامی  است که عقل آفرین میزندش 
    صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش 
    این گوزه گر دهر  ، چنینی جام لطیف 
    میسازد وباز بر زمین میزندش ………..” حگیم خیام نیشابوری”
    ثریا  ایرانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین “
  • فردی مرکوری

    امروز اگر ||فرخ بولسرا ||یا فردریک ویا فردی مرکوری زنده بود  جشن هفتاد سالگی خودرا برپا میداشت ، متاسفانه در سال 1991 به بیماری قرن که نامش “ایدز” میباشد جان سپرد درحالیکه  هنوز این مرض مهلک به اشکال مختلف حتی درشمایل انسانی هم دیده میشود ! ا یدز هایی بشکل انسان ! انگل اجتماع ، تنها زرنگیشان دزدی است وزیر نام دیگری خود گنده بینی.
    فردی مرکوری از پارسیان فراری وزرتشتینان ایرانی بود که به هندوستان فرار کردند واو در ” زنگبار” به دنیا آمد وتحصیلاتش را درانگلستان دررشته پزشکی ادامه میداد که جذب موسیقی شد ، ونام فردیک را که برخود گذاشته بود تبدیل به فردی وفامیلش را نیز از ستاره عطارد به وام گرفت ، او امروز اسطوره موسیقی پاپ دنیا ونامش همه جا برده میشود  وآهنگهایش هنوز ورد زبانهاست .
    در قالب او ودرخطوط چهره او  زیبایی خاصی بود که بعدها به تحلیل رفت ، او صورت مجسم یک انسان از ریشه بریده بود  غمی پنهانی در چهره اش دیده میشد وفریادش را بگوش عالمیان رساند که ما , میتوانیم ، من حقیقتا اودرا دوست داشتم وموزیکش را با جان ودل گوش میدادم ، او دست به آن فداکاری زد که خاصه همه هنرمندان است !! افییون وسایر ….
    با هرج و مرجی که دردنیا بود او نمیتوانست کنار بیاید صدای رسا وقوی او ، این گرگ بچه لاغر اندامرا به سالن های زیبایی اندام کشاند وقوی شد اما روحیه همچنان ضعیف وشکننده باقی ماند .
    این احساس من است  ، احساس انکار نفس ومبارزه با آن نیروی درونی وبهتر بگویم نوع شخصی او بود این تقدیر او وماموریت اودرجهان بود در پی یک استعداد خاص وپیوستگی ابدیش با مردم روزگار شاید این قانون سرنوشت  جبری وتغییر ناپذیر بود  او با خسارت دادن به آن پایان داد .
    شاید اگر به همان حرفه پزشکی ادامه داده  ویا در جنبه های دیگری که کمتر اورا آزار میداد به کاوش میپرداخت ، چه بسا امروز زنده بود .
    چهره آرام وصاف ودست نخورده او تبدیل به یک مرد خشن شد  ومفهوم انسانیت دربرابر خشونت وبربریت قرارگرفت .ذاتا نجیب بود  تناقص های زیاد دراو دیده میشد که آنها  را با دود مواد فراری میداد ، وریشخندی که به دنیا ی هموسکسوالیته امروز زد 
    شاید دروجود او نیز ایده هایی خوابیده بود اما دو چیز اورا آزار میداد ، او درزنگبار به دنیا آمده بود درجایی که خبری از اجداد او نبود ، خبری از میل به بودن یک انسان وارزش گذاشتن به آن نیز نبود راهی انگلستان شد با دست خالی …….
    امروز تولد هفتاد سالگی ” فردی مرکوری ” یا فرخ بولسرای واقعی است . روانش شاد وزادروزش مبارک /
    ———–
     درنظر بازی ما ، بیخبران حیرانند 
    من چنینیم که نمودم ،دگر ایشان دانند
    مفلسانیم وهوای می ومطرب داریم 
    آه اگر خرقه پشمینه به گرو نستانند
    لاف عشق وگله  ا زیار زهی لاف دروغ 
    عشقبازان  چنین مستحق  هجرانند 
    زاهد و ورندی حافظ نکند فهم چه سود 
    دیو بگریزد از آن قوم که قران خوانند 
    گر شوند آگه از اندیشه  ما مغبچگان 
    بعداز این خرقه صوفی بگرو نستانند ………(حافظ )
    پایان ” لب پرچین ”  ثریا / اسپایا .
    05/09/2016 میلادی /.
  • رطل گرانم ده….

    ای مگس ، عرسه سیمرغ نه جولانگه توست 
    عرض خود میبری وزحمت ما میداری ………حافظ…..
    فرهنگ یک ملت ، مجموعه ایست از “
    ذوق واندیشه  وتربیت وسر انجام تاریخ آن سرزمین ، تاریخ ما  باخون  های زیادی  آبیاری شده است  وعکس العمل  آدمها  وفرهنگ سنتی آنها یکسان نیست  ، شاید بقول آن ” دجاله”  پا برهنه های سرازیر شده  از کوهها  با هم دریک دجله درآمیخته اند  وحال درمیان این سیل وخون  اگر ما کمی استوار بوده ایم شاید بندش به ناف دیگری ویا جای دیگری متصل است /
    امروز همه میخواهند دیگرانرا بشکل خودشان بسازند ،  وکم کم هم خواهند ساخت !  جلوه های فرهنگی  وفکری وقلبی هرکسی بادیگری فرق دارد  ویکسان نیستند  اگر دراین میان یکی پیدا شد  که ده درصد با تو توافق پیدا کرد  وهمراه  بود  باید اورا دودستی چسپید .
    امروز همه جامعه ما مخلوط شده است با ازدواجهای زورکی یا مصلحتی  مانند آجیل مشگل گشا کمترمیتوان درونش یک کشمش تازه پیدا کرد  میان آینهمه درهم برهمی  باید با تلخی دهان وتلخی کام ساخت   وسرگردان بود  زمانیکه مرد صاحب سخنی را برای دفن بجایی میبرند اگر ملای ده اجازه ندهد  آن جسد سرگردان میماند ، امروز بر بهترین خوانندگان ، بهترین  نویسندگان واهل قلم وشاعرانی که در وصف وطن سرودند نه در باره بت که برتخت خدایی نشسته است ، نوک شمشیر وخنجر را فرو کرده اند . 
    اگر گاهی  آدمی سر راه من قرار گرفته  باخود گفته ام ” نه ! این یکی مانند دیگران نیست ، این باهمه فرق دارد ! چرا ؟ ذهن من اورا ساخته وسپس دیدم که سراز اطاق تاریک خراباتیان  درآورده ام .
    درگذشته ما مردان بزرگی داشتیم ،  که سعی درروشن نمودن ذهن وافکار دیگران داشتند وتلاش میکرد اما از آنجاییکه همیشه باید تو سری خور.بدبخت باشیم آنهارا به نابودی وبه نامردی از بین بردند . مرحوم باستانی پاریزی نرم نرم مینوشت وخروار خروار  برای همه میفرستاد او هم در روزهای آخر عمرش  بخلوت نشست با نا امیدی تمام .  ودید کوبیدن طبل با چکش آهنی  برای گوشهای کر ودیدگان کور بیفایده است .
    امیر کبیر را سر بریدند وشداد را بجای شه داد بر تخت وبارگاه نشاندند ،  هرچند شداد هم از بهشت خویش به دور ماند .
    بنا براین نوشتن من بیفایده است درباره تاریخ وفرهنگ وغیره آن سرزمین ، من با آنها غریبه هستم ، از روز ازل هم غریبه بودم  باید تنها از ” دل: بنویسم واز مرز آن گدر نکنم . 
    منکه دیگر آسمان آن سر زمینرا نخواهم دید ، منکه دیگر قطره آبی هم از ابهای آلوده اش نخواهم نوشید منکه هنوز در تخیلات وذهنم  زمزه آبشار ها از فرار کوهای وصخره ها سر بشورش بر میدارند  وچمن سبز نمداررا زیر پاهایم احساس میکنم  درحالیکه کف پاهایم  بر برکت  فرشهای ساخت چین  تاول زده است .
    نخستین باده  کاندر جام کردند 
    زچشم مست ساقی وام کردند
    چو با خود یافتند اهل طرب را
    شراب بیخودی  درجام کردند 
    به گیتی هرکجا درد دلی بود 
     بهم کردند وعشقش نام کردند 
    چو خود  کردند  راز خویش را فاش
    عراقی را چرا بد نام کردند ؟…………فخرالدین عراقی .
    به کجا میروی؟ نمیدانم ، همان دون کیشوتی هستم که با شمشیر چوبیم  به جنگ آسیابهای بادی میروم ویا درخوابهایم  غوطه میحورم بی هیچ غبطه ای. پایان
    ثریا / اسپانیا / 04/09/2016 میلادی/.
     توضیحات ” باید این را اضافه کنم که این صفحه  واین نوشته جات  متعلق به یک کمپانی وشخص دیگری است ومن تنها نویسنده این صفحه میباشم که نام وافکارمرا به گرو گذارده ام هرنوع بهره برداری از آن مجازات قانونی دارد  / با سپاس ثریا /
  • حرم سرای

    به میمنت ومبارکی ، با دستور صریح رهبر عالیقدر  حرم سرا دوباره شکل میگیرد ومردان اجازه دارند  چند زن را بخانه ببرند  وباز اندرونی  وبیرونی.
    از سلطان صاحبقران  وارد  یک بوستان شدیم  گویی خوابی روشن دیدیم ودوباره برگشتیم به همان  جای اول  حال بجای سلطان صاحبقران  ، سلاطین چاه چمکران حاکمند  ودیگر میرزا رضاتی کرمانی هم پیدا نخواهد شد ، دیگر سید جمال اسد آبادی( انگلیسی ) هم دیگر زاده نخواهد شد ، دیگر میرزا آقان خان کرمانی نخواهد نوشت ، درعوض هر روز رساله پشت رساله ودستوروپشت دستور ، خدا برکت بدهد حیف جوانترنیستم والا چادرکمری را بسر میکشیدم وفورا خودمرا به دارخلافه میرساندم شاید مرا هم وارد حرم میکردند واز این تنهایی نجات یافته واین لب تاپ  بدبخت را هم آسوده میگذاشتم .
    حیف چند سالی دیر است  ، روی پلهای شصت وچندم هستم  از سی ببالا قبول نیست ، مگر آنکه باجی بدهی وپولی خرج کنی تا ترا به حرم راه بدهند با یک جهیزیه حسابی ، 
    من غیر از خودم وچند جلد کتاب وچند دفترچه  لبریز از چرندیات  چیزی ندارم ، بنا براین امید هم نیست که روزی وارد حتی بیرونی بشوم !!! /
    خوب این روز پر سعادت را به تما م زنان ودختران ترشیده وبیوه بدون شوهر که درمتروها داد میزنند وشوهر میخواهند تبریک میگویم ، شوهر بهترین موجود روی زمین است وشوهر داری وکنج مطبخ دیگ ساییدن ورخت شوری وتمیزی کون بچه ونگهداری از مادر شوهر وخواهر شور پیر  ثواب دارد  از همه کارهای بیهوده ای که این زنان کافر میکنند بهتر وارجهیت  دارد ، مگر شما بیکارید  مثلا مارگارت تاچر شوید ویا گلدا مایر ویا ایندیرا گاندی ، از آن کفار دیگر حرف نمیزنم چون کارشان به لجن کشیده ، نه بهتر  است به حرم بروید ودرحرم دایره بزنید ؛ سفره ابوالفضل پهن کنید  شبهای جمعه اگر حاج آقا هوس کرد دستی بسر شما کشید غسل را فراموش نکنید وصبح جمعه حتما به زیارت امام زاده ها بروید وبرای این نعمت خدا دادی شمع روشن کنید . برای ما هم دعا کنید که فرشته میکاییل یا جبرییل یا عزراییل از آسمان فرود آید ومارا باخود ببرد ما درآنجا برایتان دعا میخوانیم همه سوره هارااز حفظ بلدیم . مبارک است این پیوند ازلی وابدی وپر برکت . پایان 
    شنبه شب ، در حال بیخوابی وغیره …….3/9/2016//
  • نماز شام غریبانه

    نماز شام غریبانه چوگریه  آغازم 
     به مویه های غریبانه قصه پردازم ……..حافظ…
    این صدای یک زن مغرور ایرانی نیست بلکه مویه های است که برای از دست رفتن سر زمینش میکند ،
    سی وهشت سال تمام نشستند ، نوشتند ، یاد بود برپا کردند ، شعر خواندند ، حال کردند ، اما برج اجل همچنان بر سر جای خودش پا برجاست وماشین های آدمکشی همچنان مشغولند وبه دنبال تغذیه میچرخند .
    من ، نه صدای ایرانم ، نه صدای ملتی ،  من فریاد خودمرا دارم  فریادی که حقیقی است واز درون سینه ام برمیخیزد بی هیچ چشم داشتی ویا در نظر گرفتن منافع ، خورده  بورژواهای شهرستانی همچنام بمدد پروژه های ممالک بزرگ دارند رشد میکنند و حاشیه نشینان بر طولشان افزدوده میشود .
    فلان مردک دهاتی از گوشه دهات که برای گوسفندانش هی هی میکرد اکنون درون یک قصر باتغییر شکل وتغییر ماهیت بهمراه  چند ترانه آبکی واشعار خنک وبی نمک در سوز وگذار یک معشوق خیالی مشهور شده . سرمان باید گرم باشد ، نباید مردم را نومید کرد باید به آنها کمی هم آرامش داد حال بورژوای کلاسیک رو به فناست وفعل وانفعالاتی که صورت گرفته است بنفع همان دول است که خوب مینوشند وخوب میپوشند وکارخانهایشان همچنان درحال تولید تا مصرف است ، مهم نیست که چه چیزی را عرضه میکنند پادوهایشان خوب راهرا میدانند ، حال آلمان بزرگ چون با ترکیه درافتاد نسل کشی ارامنه را به رخ دنیا میکشد اما هیچکس نیست نسل کشی ملت ایران را ببیند ویا بفهمد ویا بشناسد چون ایرانیان  خود پرده دری را دوست میدارند خود خودشانرا خواهند کشت .
    درحال حاضر موقعیت آلمان  با توجه  به این پدیده های تازه  سخت پیچیده است  برای دیدن خودشان  نیزدچار مشگل شده اند با هجوم بی رویه پناهندگانیرا که دعوت کرده اند حال باید شکمها سیر شوند ، این گروه هرکدام ایده ولوژی خودرا دارند ، یا کمونیستند “هنوز” یا اوامانیسم ویا بی تفاوت در اردوگاهها با نان وسیب زمینی وآب فعلا زنده اند ، چند نفری هم کیف به دست تابلت به دست مثلا در لباس حمایت ازآنها یک خیابان را تا آخر طی میکنند ودوباره برمیگردند تا عکس وتفصیلاتشان روی رسانه ها جای بگیرد ونامی به یادگار بگذارند ، پناهندگان همچنان توهین میشنوند ، تحقیر میشوند وکسی هم نیست ، درحال حاضر مانند ماهی درون قوط کنسرو برای سرو بعدی در انبارها جای دارند .میل ندارم فاشیزم المانرا به میان بکشم ومیل ندارم مسری بودن این بیماری را به کشورهایی که درجنگ جهانی دوم متفق آلمان بوده اند مانند فرانکو وموسولینی بمیان بیاورم  ، هنوز آن دود از سر آنها بلندمیشود وهنوز ما با آنکه هویت وتابعیت واقعی خودرا ازدست داده ایم بازهم درمیان انها یک اجنبی وخارجی هستیم که داریم نان آنهارا میخوریم واز بهداشت مجانی آنها استفاده میکنیم ، درون مطب دکترها با تحقیر وتوهین روبرو هستیم همه جا نمیتوانیم صورتحساب آورده های خودرا به مردم این  سر زمین نشان بدهیم وبگوییم که ما ( نه باقایق  بلکه با هواپیمای بویینگ ) باین خراب شده آمدیم .
    یهودیان به راحتی زندگی میکنند ، عیسویان ازهر نوع آن مورد لطف ومهربانی میباشند ، ما ؟؟؟ گمان نکنم درون  همان زندان همیشگی که نامش یک آپارتمان است دورخودمان میچرخیم ودر رستورنها باید خیلی مودب وسانتیمنتال شراب را بنوشیم تا آنها متوجه شوند که ما ( تروریست ) نیستیم ، هنگامیکه از گذشته سخن میرانیم ” آهان ، شاه ، ثریا ؟ نه ؟  نه بیشتر چیزی نمیدانند ثریا هم برای عیاشیها وخرج کردن پولهای باد آورده اش در جنوب این کشور مشهورشد ، آها  ” فرح دیبا” هه هه تاجگذاری بسبک ناپلئون وژوزفین درمیان یک ملت بدبخت وفقیر !! نه نه ، فریادمیکشم ما ازشما ثروتمندتر وبا فرهنگ …. اینجا میمانم کدام فرهنگ ؟ اینها  چیزی وکسی را نمیشناسند ، کسی حافظ را به اسپانیایی ترجمه نکرد ، کسی برایشان ازخیام نگفت ، کسی نام شاعران بزرگ ، نقاشانرا برایشان نقل نکرد ، تنها فرش ، خاویار، نفت ، این سه عامل تجاری . 
    روز گذشته با خودم میکفتم اگر تا دم مرگ هم بروم محال است دست بسوی دکتری دراز کنم ، داروهایمرا هرماه دخترم از داروخانه محل میگیرد خوشبختانه چند ویتامین است وقرص فشار خون واسپری برای آسم نه بیشتر .با آنکه بیمه شخصی دارم اما هنوز مورد لطف دکترهای بیمه نیز قرار نگرفته ام !! مراکشیها ازما خوشبخترند ، چون همه زمینهایشانرا تمیز میکنند !!
    آن مسیحیت مهربان در این سر زمین بخاک سپرده شده است ، اگر وارد یک کلیسا بشوی هزاران چشم ناگهان بتو دوخته میشود واگر روی یک نیمکت شش نفره بنشینی هیچکس کنارت نخواهد نشست ، اگر چه ساعتها بایستند ، واین شانس بزرگ ماست که درجنوب هستیم در مرکز وکاتالونیا که ابدا پاسخ  سلامرا راهم نمیدهند ، مگر توریست باشی وکارت امریکن اکسپرس را رو کنی …..درغیر انصورت یا پناهنده سیاسی ویا دزد زمان شاه هستی نه بیشتر !!!!!.
    این صدای ایران است که نیمه جان فریاد میکشد ؛،نه صدای جمهوری اسلامی . 
    جمهوری اینجا جاه ومقامی دارد !!! هرچه باشد اینها هم انقلابیون درمیانشان بوده وشاعرانی که هنوز کمونیست ویا آنارشیزم هستند .  وهنوز میانشان تجارت رواج دارد  ، مجاهدین انبارهای خودرا دارند ، جمهوری هم انبارهای خود را اما با فرق بسیار. .پایان 
    ثریا / اسپانیا / ” لب پرچین” ..
    شنبه 03/09/ 2016 میلادی /.
    .
  • بانو

     آن روز که برایم نوشتی ” بانو” 
    نمیدانم درکدام خیابان قدم میزدی ؟ واز سر کدام کوچه گذشته بودی  وچند  پاریکنیگ را زیر پا گذاشته بودی ، 
    درمیان آن  دره سبز و پر آفتاب  که زیر پایت رودخانه   میغرید  وماه بر سرت  سایه  افکنده بود ،  تو در فکر یک جفت بودی ؟ یا درفکر یک بازی ؟ و اما فریادت   مانند مرغابی بود که جفت خودرا میجست .
    تو پرگشودی درزیر باران ،  وبسوی ابری  شتافتی که که در آسمان اندوهگین نشسته بود  ودر انتظار خورشید  قبل از غروب 
    تو برخاطرش گرد طلایی را افشاندی .
    پیشانی  کوهساران  صبح آن دره را به تماشا گذاردی ،  که تاجی از نجابت  وافتخار  ونور خورشید بر سر نهاده بود ،
    تو درون گهواره شاخساران  از مستی  هر نسیمی که پیچ وتابت میداد نشئه  میشدی .
    من ترا ازجهانی دیگر میشناختم  آنکه ترا درآغوش گرفته بود  آن دایه ازلی را  درآن تیره  شبها  که فردایی ندارد ، 
    تو فانوس عشق را به دست من دادی  وخود درسایه آن گم شدی ، در شک ودودلی باقی ماندم ، کتاب دل را بستم تا تو نتوانی همه را بخوانی .
    وخود را رها ساختم از این رهایی وندای دیگر از سویی آمد ” از این نیمه واز این  تیغ  خون جگر حذر کن ” .
    مهتاب رو بساحل مغرب میرفت ومن همچنان درمیان ابرهای اندوهم نشسته بودم با فانوسی که میرفت تا بخاموشی گراید 
    درخلوت من کسی نبود  ، قلب سیاه شب میطید ومن درانتظار  آن لحظه میعا دمینشستم .
    سایه های مشکوکی روی دیوار میلغزیدند ومن همچنان آرام  درسکوت  چون روحی بیصدا نشسته بودم ، فانوس هنوز دردستم بود  میل د اشتم برگردم  اما هنوز طاقت برگشت را نداشتم  ،  سر انجام کتاب را بستم ، فانوس را خاموش کردم .دوباره سوار بر ابرهایی اندوه شدم که در زیر روشنایی ماه درگردش بودند .
    حال امشب داشتم به آوازی گوش میدادم “که بارها آنرا شنیده بودم “
    » تو میری پشت علفها گم میشی ، من میمونم و گل اقاقیا« 
    ثریا . جمعه شب دوم سپتامبر 2016 میلادی .
  • " میترسم"

    نور خورشیدم  ز امداد خدایان فارغم
    نیستم آتش تا که هر خاری مرا رعنا کند ……
    من شعله ای درسینه دارم ، 
    در هر طپش قلبم  ، یک نیایش است 
    یک دعا  ، یک ستایش است 
    آرزو دارم که  روزی ترا ببینم 
    وبتو بگویم  ، تنها یکبار ،  ویک حرف 
    بتو بگویم :
    چیزی مرا آزار میدهد  
    ” میترسم “
    میترسم ، از مردن درتنهایی ، 
    روی یک تخت خالی 
    درمیان  لحاف و.بالش پوشالی 
    ” میترسم ” 
    میل ندارم بدینگونه بمیرم 
    میخواهم ، مانند یک سرو ایستاده 
    مانند یک صخره  سخت باشم 
    وایستاده بمیرم ،
    ” میترسم ” 
    …..
     ای شعر ، ترا تحقیر کردند ، مرا به تمسخر گرفتند 
    ومدعی هسستند که تو ناچیزی 
     ببین چگونه این نابخردان 
    آنچهرا که تو میسازی پاک میکنند 
    این انگلها  ویاوه سراها ، ترا ومرا تحقیر میکنند
    ای شعر ،
    دل تو به روی همه باز است 
    بر روی تمام شور بختان  وتیره روزان 
    تو همانند  یک روح مقدس
    درهمه جا هستی  ،
    وهمه کس ترا  همراهی میکند 
    حتی گرسنه ها وپا برهنه ها 
    وحاشیه نشینان !
    ——-
    گلهای رنگا رنگی پیرامون من شکفته اند 
    باآنکه هنوز پاییز نرسیده وزمستان دردوردستهاست
    گلهای زرد وسفید  در افق دور به همراه نور خورشید
    خودنمایی میکنند 
    دل من هنوز جوان است ،  شعله های آتش جوانی 
     درآن زبانه میکشد 
    اما موهایم سپید شده اند 
    برف زمستانی بر سرم نشسته 
    در زیر این اسمان روشن 
    و تابش نور خورشید 
    راه میروم ، ظاهرا  هیچ غمی ندارم 
    گرمای مطبوع خانه  واجاق روشن مطبخ
     برای من یک پناهگاه است 
     اما ، 
    اما میترسم 
    از سرمای بیرون  واز گرسنگی درون 
    میترسم ، با آتکه هنوز زمستان فرا نرسیده است 
    ——-
    از : دفتر یادداشتهای قدیمی !
    ثریا/ اسپانیا / جمعه دوم سپتامبر 2016 میلادی 
  • دشتهای فراخ

    دشتهایی چه فراخ ،کوههای چه بلند 
    من دراین آبادی پی چیزی میگردم ، پی نوری شاید ….سهراب سپهری
    من آن ابادی را سالهاست گم کرده ام ،  مانندتو سرگردان در دشت دیگرانم ، در قایق دیگران نشسته ام ، وبا باد دیگران همراهم ، دیگر متعلق بخودم نیستم ، متعلق به هیچکس نیستم ،  نمیدانم ( فریدون فرح اندوز ) گوینده برنامه خبر ورییس بخش برنامه دوم تلویزوین ایرانرا بخاطر داری ؟ شبهای ماه رمضان برایمان  ابیات خواجه عبداله انصاری را میخواند ، تنها همین  صدا واین ابیات بودند که مرا سر جایم میخکوب میکردند ، شب گذشته باز صدای اورا دریکی از برنامه های خارج از کشور شنیدم ، برنامه هایی که اهل قلم وادب بر پا میسازند شاید بتواندد دشتهایشانرا کوهها هایشران را ازدست دزدان وراهزنان نجات دهند ،  امشب من میخواهم اعترافی بتو بکنم ، اعتراف چندان خوب وجالبی نیست ، این اعتراف ممکن است فردا هزاران نفر را بر ضد من بشوراند ، اما برای من ابدا مهم نیست ، من دیگر وجود ندارم ، سایه ای هستم که درقفا راه میروم  .
    یک جامعه را یک ” زن” میسازد نه مرد ، آنها هستند که فرزندی به دنیامیاورند وتا چهار  یا پنج سالگی صاحب او هستد ، قبول کن که هنوز درته افکارآنها چیزی بنام گناه نشسته است ، وحقارت روح آنها را میخورد ، هنوز در انتهای افکارشان ایمانی نه چندان راستین نشسته است هنوز میترسند ، از ترس نماز میخوانند ، از ترس لباسهایشان پوشیده است وآنها هستند که یک جامعه را میسازند یا ویران میکنند ، آنها سازندگان مردان وزنان آتی ما میباشند  ، هنوز آن کوردلی در انتهای افکار آنها جاسازی شده است بگذر از اینکه چند شاعره خوب نظیر فروغ یا پروین اعتصامی یا سیمین بهبهانی داشتیم که مردانه قد علم کردند اما با یک یا دو گل بهار نیمشود وگلستانی بوجود نمیاید .زنان میتوانند ویرانگران خوبی باشند ومیتوانند پشتوانه محکمی هم  باشند .
    من سر زمینم را ، آب وخاکش را سبزه هایش را رودخانه های خشک شده اش را علفهایش را دوست میدارم ، منهای مردمان کوته فکر وکوته اندیش آنها ، اگر در میان ما مردی بلند شد پدر ی اورا ساخت نه مادر ، مادر همیشه از ترس آقا یا همسر یا شوهر تن به حقارت داده است ، “اینکاررا نکن پدرت عصبی میشود  ” نه باید بدی کاررا با دلیل وبرهان برای بچه بیاورد نه اینکه اورا مانند خود حقیر بسازد اگر کاری بد است در اصل بد است باید اصل را باو گفت ، بگذارد فرزندش دست به آتش بزند وتاول وسوزش آتش را احساس کند فرزندش دنیارا ببیند وخود درپشت سر او راه برود نه مانع او شود ، از( حرف مردم) بترسد مردم چه کسانی هستند زنانیکه که از صبح تا شب کارشان چرند بافی مانند همان بافتنی که دردست دارند  ولیچار گویی است که  مانند سقز درون دهانشان میچرخد ، خیر برای ساختن یک جامعه خوب اول باید زنهارا تربیت کرد  ، نه با چوب ونه با تشر و نه بااسید ونه با کمر بند وحمله به آنها  ، اگر پدری نا لایق بود ونتوانست آنطور که شایسته است فرزندش را تربیت کند وظیفه مادر است که با دانش بالا راهرا باو نشان بدهد ، نه با حقارت روح ویا قربانی نشان دادن خود .زنان بفرمان آقا بچه را به مکتب میگذارند ، به قیضیه میفرستند، به دانشگاه میفرستند بی آنکه خود کمترین قدرتی در سرنوشت آتی او داشته باشند ، 
    بلی عزیرم این زنانند که میتوانند یک جامه را بسازنند ویا ویران کنند چون بوجود آورنده مردانند .
    ایران ما زمانی ایران خواهد شد که زنان بزرگ شوند ، بالغ شوند ، با شهامت بلند شوند وبگویند ما حق داریم ، ما کشته خواهیم شد اما زیر بار زور نمیرویم ، حق گرفتنی است ، نه دادنی .من زنانی دیدم که انسانرا درسته میخوردند اما از تنها پسرک کوچکشان واهمه داشتند ! زنان بی دانش وبی فرهنگ جامعه را رو به انهدام میبرند برای همین هم هست که سرشانرا با اراجیف ملاهای روی منبر گرم میکنند  با چند تکه آشغال وچند دست لباس  بی ارزش ، برای همین است که جلوی تحصیل آنهارا میگیرند چون میدانند اگر زن بپا خیزد ، میتواند دنیارا به آتش بکشد ، این امر تنها مربوط به جامعه مردسالاری ایران زمین نیست ، اکثر جوامع زن را درپستو نگاه داشته اند بعنوان ماشین جوجه کشی آنهم از نوع نرینه آن، یا برای لذت بردن ، نه بیشتر /، 
    .  
    زنانی را که من ساخته ام مرد سالارنند مردانشان مانند یک دوست  درکنارشان راه میروند ، آنها هستند که تصمیم میگیرند آنهم درست ، نه از راه هوی وهوس ، از حرفهای خاله زنک بازی ودورویی ودروغگویی خودرا کنار کشیده اند ، آنها ویرانی مرا به دست همجنسانم دیدند وقدرت برخاستنم را نیز ، حال میدانند که چگونه رفتار کنند هم ظرافت زنانه را دارند وهم قدرت مردانه را / 
    امشب با صدای مهربان فریدون فرح اندوز ساعتها بیدار ماندم وبه سر زمینی فکر کردم که چه آسان آنرا از دست دادیم آنهم به دست خاله خانباجی های پایین شهر . به دست فاطمه کماندو ها ، به دست معشوقه ها ومترس ها ونشمه ها .  ومتاسفانه نیم بیشتر جامعه مارا زنان تشکیل داده اند .پایان
    نیمه شب جمعه !
    /02/09/2016 میلادی /.
    ” لب پرچین “
  • آفریدگاران سخن

    پرسیدی چه  کار میکردم ؟
    داشتم زندگی بتهوون را برای چندمین بار از کانال دوم تلویزیون تماشا میکردم  ، وغبطه میخوردم ، اشکال کار این برنامه گذاران این است که صدای اصلی را قطع نمیکنند تا صدای خودشانرا بگذارند کمتر کسی آلمانی میداند بهر روز دراین آش درهم وبرهم  دیدم همان بوده  چیزی اضافه نشده غیرا ازآتکه هنوز تختخوابی را که روزی روی  آن فوت کرده نگاهداشته اند ، هنوز ملافه اورا نگا ه داشته اند ، تصورش را بکن پس از نزدیک به دویست سال ، خانه اش را نوکیسه ها ویران نکرده اند ، میز او ، پیانوی او دستخط ها و نامه  هایش را که به معشوقه هایش ویا به دربار ویا به شخص ناپلئون نوشته و اورا تا سر حد یک قهرمان بالا برد وزمانیکه فهمید قهرمان او احساس خود بزرگ بینی در او رخنه کرده ومیخواهد ” جهگیر وجهانگشا ” شود آن سنفونی اورویک را که بنا م او برای او ساخته بود ازاو پس گرفت و به ژنرال  ژان باتیستت برنادوت ، اجداد همین پاشادهان سوئد داد .
    دراین فکر بودم که او چقدر به گوشهایش احتیاج داشت وطبیعت نا بخردانه  اولین چیزی را که از او گرفت ناشنیدن اصوات را وامروز دراین فکرم که طبیعت همیشه ظالم بوده است ، حتی در پرورش جانورانی که بوجود آورده کمی ازآن ظالمی ورذالت را درجان آنها به ودیعه گذاشته است .
    زمانیکه وارد سرازیری میشوی اول باید پاهایت را که با آنها قله هارا درمینوردی ، تقدیم کنی ، سپس چشمانت را که برای دیدن به آنها احتیاج داری وباید با یک شیشه مصنوعی آنهارا ودار کنی تا اشیاء را ببیند ، دندانهایت رکه احتیاج داری تا گوشت بعضی هارا بجوی از دست میدهی ودستهایت را ودست آخر یک بشکه مملو از چربی و کثافت باقی میماند  روی تختخوابی ولو !!!
    12 مارس 1832  رسیده بود  ، ” گوته”  درحالیکه  ملافه ای  روی زانوانش  انداخته  وسایبان سبز رنگی  دیدگانش را  پوشانده بود  به خواب مرگ فرو رفت ،  ترس وبیمی که معمولا  قبل از مرگ  بر انسان وارد میشود  رخت بربسته بود واودرنهایت آرامش بخواب ابدی فرو رفت ، دیگر رنج نمیکشید ،  باندازه کافی رنج کشیده بود  وهنگامیکه پرسید چه روزی است ؟  به او گفتند 22 ماه مارس  ، گوته درجواب گفت  حالا دیگر بهار آمده است  وشنا کردن  آسان است ودست خودرا به هوا بلند کرد گویی داشت مینوشت  علائمی را درهوا نقش میکرد  سپس دستش  به طرف سطر بعدی میرفت  بالا وپایین حرکت میکرد  چپ وراست  سطر به سطر چیز نوشت  کم کم بازویش خسته شد و وصعف برا و چیره گردید وسپس بخواب ابدی فرو رفت ، 
    از این جهت اینهارا نوشتم که هردو این مرد از بزرگان وسخت مورد علاقه من میباشند درحد خدایی به انها احترام میگذارم  ” گوته ” تا آخرین لحظه مرگ نوشت ،  (چرا من ننویسم ؟!)
     او فریاد میزد : 
    من به راستی برای نوشتن به دنیا آمده ام ، زمانیکه  افکارم بر صفحه کاغذ  نقش میبندد خودرا خوشبخترین انسان روی زمین میدانم .
    من از اول بتو گفتم که ادبیات وموسیقی آلمان واقعا پر ارزش وبا اهمیت است ، همه مردان بزرگ از المان برخاستند ، روزیکه ” رومن رولان” دچار خشم روحی ودیپرشن شدید شده بود باتفاق همسرش اول به دیدار ماکسیم گئورکی رفت وسپس به وین ودر مقابل مجمسه بتهون زانو زد وگریست از او تمنا کرد باو کمک کند تا بتواند چیزی ماندگار خلق کند و….
    ” ژان کریستف” حاصل این ناله هاست . او جان شیفته را نوشته بود زندگی بتهوون را نوشته بود اشعار زیادی را سروده بود اما شاهکار او که تقریبا برداشتی از زندگی خالق موسیقی عالم بتهون است شاهکار او بحساب میاید .
    امروز پر هوای دیروز بر سرم زده ، تمام تفریح من خواندن کتابهای برگ برگ شده وزرد شده  است  ،از تلویزون فراریم گاهی بعضی برنامه  هارا روی یوتیوپ میبینم ویا موزیک گوش میکنم ، امروز نمیدانم چرا دلم هوای آن روزهارا کرد ، نشستن وگوش دادن به سنفونیها ، واپراها ، و تری یوها و سازها وجنگ آنها بایکدیگر ، آه عزیزم همه چیز تمام شد وبرباد رفت شاید روزی در اواخر عمرم به وین کوچ کردم ودر کنار آنها جان دادم اینجا میل ندارم خاکسترم را به دریا بریزند دریایی که محل عبورمردگان وکشتیها ونفتکشها وجنازه هاست . پایان.
    ثریا / عصر روز پنجشنبه اول سپتامبر 2016 میلادی.” لب پرچین ” 
  • پشتوانه

    آن پیر شیرین زبان با آن لحجه زیبایش که برایمان اخباررا تفسیر میکرد ، روز گذشته خدا حافظی کرد بقول خودش فرش را از زیر پایش کشیدند چون ( پشتوانه مالی ) نداشت من اگر یک بقالی داشتم  ویا یک چلو کبابی ، ویا یا دکان میوه فروشی حتما اورا پشتیبای میکردم ، هر چند از این کارها بیزارم ، مثلا یک بوتیک  لباس داشتم وقبای وتنبان کهنه اجدادمرا میبردم چین ومیدادم آنهارا پشت رو میکردند ومارک بزرگی بر آنها میچسپانیدند وبعنوان مارگ ( مثلا پوچی توچی ) به مردم بدبخت عقده ای میفروختم ، شاید میشد اورا پشتبانی کرد ویا مثلا چند تکه از لوازم یدکی پیکان قدیم ویا پژو ویا رادیوی فاز دار وغیره را بهم میچسپانیدم ونامش را میگذاشتم کمپانی آلفا بیتا ، شاید هم میشد اورا نجات داد .
    هرچه فکر کردم دیدم این ملت نهایت بزرگواری وفرهنگشان همان شیوه وروش پاکستانی هندی بنگلادشی عربی است از آن تمدنی که حرف میزنند یک نمایش است ، تمد نشان خیلی که جلو برود میشوند کره شمالی ودر رهبر جذب میشوند ( انگاری که الان نشده اند)!
    متاسفم آدم بیعرضه ای هستم هرچهرا که داشتم دادم بمردم خوردند حال خودم برای رفتن بخانه یکدوست قدیمی باید اجازه بگیرم وقبلا وقت بگیرم میدانم درخانه نشسته وتلفنش روی پیغامگیر است ودارد سریال ترکی حرم سلطانرا میبند ، اما خوب نباید چرت بقیه را پاره کرد .
    روزی روزگاری هرکه میخواست چایی عصرانه اش را بنوشد  ( برویم خانه ثریا خانم ، کیکهای خانگی ، سماور هم میجوشد قهوه اعلا به واطاق با صفا موزیک خوب ، همسرش هم هست میشود غمزه ای امد و لیوانی ودکا اسمیرونف یا ویسکی دمپل گرفت وسر کشید ویا نشست تخته نرد بازی کرد ویا میز باری را گشود ، اما حالا؟ حوصله داری ؟ بنشیند برایت قصه حسین کرد بگوید ! ولش کن ، بیا بریم صفا کنیم !!.
     سالی بعدازانقلاب به ایران رفتم ، هوس کزدم بروم ( ونک) توت بخورم با دوستی همراه شدم ، ابدا خبری از درختان توت نبود ابدا از آن ده زیبا خبری نبود یک میدان که هنوز حمام عمومی مردانه با لنگهای آویزان دم در تبدیل به یک ویرانه  شده بود نامش را میدان ” سئول” گذاشته بودند ،ونام حمام هم از ونک به سئول تبدیل شده بود !! از دوستم پرسیدم  ، یعنی چی ؟ گفت :
    اوف احمق دهاتی ، پس اینهمه سال درفرنگ چه گهی خوردی ؟ نمیدونی سئول پایتخت کره است ؟ گفتم خوب ، به ما چه مربوطه ا گفت بهتر است ساکت باشی ، گفتم خوب نامش را میگذاشتند ( میدان توت ) بهتر بود ، حال توت نیست بجایش توپ است 
    دلم گرفت ، آن باغچه زیبایی که کشک بادمجانش معروف بود وخوانندگان محلی میخواندند ، آن درختان بزرگ توت وسط آن قریه ، حال راهمرا گم کرده بودم حتی خانه خودمانرا نیز نشناختم . 
    اماامروز میدانم سئول کجاست وجذب شدن در رهبری یعنی چه ، تا خر دردنیا هست چرا سواری نگیریم ؟ حرف بی حرف ، اعدام !! 
    حال بیچاره پیرمرد هر دوشنبه یا سه شنبه در انتظار برنامه اش مینشستم تا با گروه پنج باضافه یک خود برایمان قصه بگوید صورت مهربانی داشت مرا بیاد کسانی میانداخت که دیگر نیستند .
    روز گذشته از طرف ریاست بزرگ ومهم این نوشته های بی بو وبی خاصیت ، تشر  نامه ای داشتم ، چرا ایملها را جواب نمیدهی ؟ چرا به کامنت ها جواب نمیدهی ؟ ای داد وبی داد من اصلا یادم رفته بود !! پیری است هزار دردبی درمان ! ایملهارا  یک سره بی آنکه  بخوانم به دست دلیلت میدهم کامتهارا هم فراموش میکنم باز کنم ، همان حرفها همان تعارفات گاهی هم کمی فحشهای بامزه که لیاقت همان فامیل واصل ونصب  خودشانرا دارد ، نه از تعریفها بزرگ میشوم نه از فحاشیها کوچک . همانم که بودم وهستم وخواهم بود همان زن مهربانی که هرگاه دلش تنگ میشود جلوی آیینه میایستد وبا خود حرف میزند ، /   
    خودمانیم ، دنیای کثافتی داریم ، هرچه کمتر به آن فکر کنیم بهتر است .
    گفتم  که سرخ  ، رنگ دلبر زمانه ماست 
    هرچند  رنگ سبز دلم سخت میربود 
    سپیدی گم شد ورفت بسوی ماه 
    اما سرود تازه ای  رسید  بگوش 
    بالاتراز سیاهی  رنگی دیگر نیست !
    الهی شکر که این ماه طولانی اگوست به پایان رسید . پایان.
    ثریا / اسپانیا / اول سپتامبر 2016 میلادی /.                                               
  • دارم میگریم

    بلی ، دارم میگریم ، سخت هم میگریم ، اشعاری را یافتم ، دختری ده تا دوازده ساله ، کور ، با خط سیرلیک در شهر برلین داشت اشعاری را که خود سروده بود میخواند ، ومن همچنان بپایش اشک میریختم ،  نه ، اشعار عاشقانه نبودند ، درد مردمی بود که در سر زمین پدریش بغض اورا گشود ه بود وفریاد میکشید ،  این فریاد بصورت کلماتی از آن چشمان کوچک بی نور بر روی دفترچه ای با حروف  سربی میریخت ، او میدانست که ” مرد خانه شب باید با شرم و خجالت ودست خالی وارد شود وسرش را ازخجالت بین همسر وفرزندان گرسنه اش پایین بیاندازد ، او میدانست حقارت کودکی با کفش پاره درمدرسه تا چه حد دردآور است ، او میدانست که مادرش وخواهرانش وسایر مردمی نظیر او دردرا داغ داغ در فنجانهای آهنی مینوشند ، او میدانست که کسی بفریادش نخواهد رسید او ، آن دختر کوچک ، نمیدانم آیا میتوانم  نامشرا بنویسم ویا کسی خواهد توانست اورا پیدا کند ؟ او میدانست که دولتها بفکر او وامثال او نیستند ،او میدانست که بیشتر مردان وزنان جوان  با تحصیلات عالیه بیکارند  وعده ای به نان شب محتاج ، ودر آنسوی شهر خروارها غذای پس مانده مو منین ومردان خدارا به درون سطل زباله خالی میکنند که مبادا فقیری نانش را با آن  تر کند.فقرا جزء گناهکارانند !!! اینرا درتمام کتابهای اسمانی نوشته اند !>
     تنها منافع برایشان مهم است ومیدانست که همه دنیا برای منافع میجنگد  ، او میدانست کودکان امروز اولین قربانیانند .
    روز گذشته در سبد خرید یک یورویافتم همانجا آنرا رها کرده ورفته بودند، مردی جوان ، به همراه  سگ زیبایش درگوشه ای نشسته بود ویک ظرف پلاستیکی جلویش بود مرد جذاب بود ، زیبا بود ، هیکلی بسیار ورزیده داشت اما ، یک پا نداشت ، دخترم ومن ایستادیم دخترم گفت این یورو را روی ظرف او میگذارم متعلق بما نیست ! آه دختر معصوم وبیچاره من ، تو هنوز نفهمیده ای که دنیا چه خبر است ، من چیزی برایت نمیگویم ومیگذارم تا دررویاهایت سیر کنی ، اینجا نقشی از بدبختیهای جوامع را نشان نمیدهند ، اینجا کانالهای زنان لوکس را نشان میدهند ، رقص واواز و کمی هم سیاست چاشنی آن میکنند که نشان بدهند چندان از مردم عادی وعامی دور نیستند ، اینجا هم بیسوادی غوغا میکند ، تنها لودگی ودلقک بازی وفیلمهای منزجر کننده میگذارند ، سیستم نوین اجازه نمیدهد که حتی همدردی بین مردم ایجاد شود ؛ تواز بدبختیهای که برسر مردم سر زمینمان  آمد بیخبری ، تو نمیدانی که چرا من  شبها دور خانه راه میروم ، تو نمیدانی چرابیشتر روزهارا میخوابم تا چشمم به آفتاب نیفتد ا زنور خورشید هم بیزار شده ام ،  دارم گریه میکنم . 
    نه میل ندارم به هیچ کجا بروم ، میل ندارم هیچکس را ببینم ، میل ندارم وارد مغازه های لوکس بشوم ، میل دارم بخوابم ، تنها بخوابم ، اشتها هم ندارم اکثرا غذاهایمرا نیمه کاره میگذارم ، نه میل ندارم  به هیچ چیز .
    من این شکسته بال  تر از مرغ شب ،  از بیم خود شب  بسوی آفتاب  پرواز میکنم ، آفتاب نیز پیکرم را سوزانده است ، 
    ای آنکه خورشید درنگاه تو نشسته  پرواز را به نام چه کسی آغاز میکنی ؟  هر شب چشمانمراکه غبار  شب ودانه های شن  پر میکند ،  وبجای خواب فراموش شده مینشینم تا بیاد آنچه که رفته بیاندیشم ، من خاک خودرا پشت سر نهادم  ویاد گذشته را نیز ، اما مرغ روحم  ، گریخته  به آنسوی ومن زیر پنجه عقاب سرنوشتم ، با این خطوط کج ومنحنی بالا وپایین میروم ، آسمان آتجا ماه ندارد ، ستاره هم ندارد ، باران بغض کرده وابرهای دود آلود به همراه مردان خاکستری وسیاه پوش خنجر به دست  ناودانهارا نیز سوراخ میکنند تا مبادا قطره ابی درآنجا باشد وبکام آنها نریخته  ، دیگر درکوچه ها نمیتوان ایستاد وگرم گفتگو شد ، درد چون پیچکی بر پیکرم مینشیند بی آتکه بتوانم کاری انجام دهم . هنوز دارم گریه میکنم ، 
    وتوای یار ، ای یگانه  ترین یار ، یکبار بیا ومرا پیداکن ، یکبار نام مرا صدا کن ، از پشت شیشه های کدر وخاک گرفته مرا ، ها کن .
    بگذار کمی درد را فراموش کنم ، یا پنهانش نمایم تا تو نبینی .
    پایان 
    ثریا /اسپانیا / بعد از ظهر چهار شنبه
  • نه زمین ونه زمانه

    آه ، طفلک معصوم تو چقدر باین زمانه بدبینی ، عینکت را  بشور ، شیشه های دود گرفته اش را پاک کن آنوقت خورشید (همچنان داغ بر پیکرت میدرخشد ).
    شب پیش دوستی زنگ زد ومژده داد که کتاب دخترش ، خاطراتش ، با نشر پنگوئن به بازار آمد ، خوشحال شدم پنگوئن ناشر معتبری است ، او نوشته هایش را درغربت به زبان انگلیسی نوشت وخود شهرتی دارد روی صحنه ، من نوشته هایم درون محسبند وهیچ شهرتی ندارم ، غیر از دیوانگیها ،  شعر من ، نوشته من ،  که با سرشت ازلی  زمانه گره خورده دراین بازار خریداری ندارد  ونمیتوان  مطمئن بود که باقی میماند ، امروز دیگران دارند ازآن تغذیه خوبی میکنند ، ومن درخلوت خود با دنیا سر جنگ دارم .
    اندوه ، عشق ؛ نفرت  درهمنشینی با تنهایی وتراوشاتی از مخزن جادویی حافظه ام ، درکدام زمین فرو میرود ؟  ودرکجا فرو میچکد  
    تنها یک تضادم بین دو عصر ، دو دوره ، کسی دراین جا نمیتواند معنای ( زمانه را) را بفهمد چون زمان برای اینها بی ارزش است ، درجایی زندگی میکنم که زندگیشان روزانه است وفردا برایشان مهم نیست دیروز هم گذشته  هنگامیکه سیل کتابهای بیرون ریخته شده را درکنار خیابان میبینم ، روی زمین مینشینم  وگویی بر سر جنازه فرزندانی که زیر آوار رفته اند ، میگریم ، بعضی هارا برمیدارم وبخانه میاورم جلد آنهارا پاک میکنم  گویی اشکی را ازچهره ای میشویم وبه تماشایشان مینشینم ، زنانی که در عصر وزمانه خود تاثیر گذار بودند ، پیشر و بودند ، برای این مردم  مهم نیست ، اما فلان  خوانند دوره گرد امریکای  لاتین اگر بمیرد  سه روز عزاداری میکنند !!!
    تاریخ برایشان یک افسانه است ، درون خاکها وقله ها آنهم برای تماشا وبه نمایش گذاردن توریستهای لش وبی اهمیت درجه سوم وچهارم ، توریست های درجه اول درون قایقهای حصوصیشان مشغول نوشیدن شامپاین صورتی با خاویار ایران  در میان خیل فاحشه ای عروسکی که مانند کالا خودرا عرضه میدارند  ومانند ملخ دور وبرت در پروازند ، ، ودر جایی دیگر تجددومدرنیزه شدن جامعه است ، دیگر کسی میلی با مفهوم یا مفاهیم یک شعر ویا نوشته ندارد ، در سر زمین وزادگاه مادری که همه چیز غیر قانونی وغیر قابل مصرف است تنها باید به گلدسته ها تکیه داد ووبا اذان بسوی قبله دزدان وقاتلان نماز گذارد ، نه بیشتر ، حال من درنیمه  راه عمرم  میل دارم از جوامع وشعر وتاریخ بشریت بنویسم ،  ویا حیات آدمی را مجسم کنم  ویا آرمانها واندیشه هایمرا به نمایش بگذارم ؟، خیر قربان ، جریان سیاسی است وسیل سرازیر شده است از سیاست بنویس !! اگر شهره عام وخاصی از سگ وگربه ات بنویس ویا در لباس طنز ودلقک بازی حرفت را بزن مهم نیست کسی میفهمد یانه .
    امروز دراین شطرنج  زمانه  وبازیهای گوناگونش  جواب دادن مشگل است  باید حریف بازی زمانه را یافت  وبازیهای کودکانه سیاسی را با دولتمردان  وسیاستمدارن قلابی  تقسیم نمود درمقابل تاثیر آنی  وفوری  وموضع گرفتن در مقابل حرف  وسپس راهی دیارعدم شدن  این روزها اکثرا ایرانیان یک شاهنامه در خانه هایشان دارند اما مطمئنم هیچکدام  لای آنرا باز نکرده است مانند دوران گذشته که درکتابخانه ها کتاب قطور ( سرمایه) مارکس قرار داشت ، اما  در بیست وپنج سال پیش دختر من که حتی زبان فارسی را نمیتوانست  بخواند ، صفحا ت پاره شده وتکه تکه شده شاهنامه را از دستفروشیها وانتیک فروشیهای شهر بوستون خرید وقاب کرد وبه دیوارخانه اش آویخت ، ویک تکه فرش کهنه ایرانی را نیز خرید وبه زیر تختخوابش انداخت  ، بطور غریزی ریشه اورا میکشاند ومن ؟  .
    دستی به جام باده ودستی به زلف یار  ، این آوازرا تکرار میکنم  تا ماه نو  سروده خودرا به اوازدر آورم  ، از ژرفنای دل فریاد میکشم  فریادی که هرگز بگوش مطرب وساقی نمیرشد  چرا که تنها آنها نقوشی هستند بر صفحات یک کتاب  ومن نیز مانند آنها نقشی میشوم  درنگاه دیگران  ، تکیه دادم به درختی  که هر آن ممکن است خم شود ودر این غروب زندگی  دارم درچمنزار عمرم چرا میکنم  داس درو گر را میبینم که چگونه عمر را بی مهابا درو میکند .پایان
    ثریا/ اسپانیا / ” لب پرچین ” /.
    31/ 8/ 2016 میلادی .
    ساعت /07 وبیست  دقیقه صبح  روز چهارشنبه .
    .
  • رنگ عشق

    رنگ عشق  را وحشت  وخشم گرفته ،
    عشق رنگ فراموشی دارد ………لویی سرنوادا 
    بیاد لورکا بودم ، روز گذشه نیمی از شهر سیویل در نزدیکی گوادالاکویر سوخت ، دود آن هنوز در سینه من جای دارد ، هوا دم دارد امسال گویی دایره وار این سرزمین سوخته ومیسوزد  ، بی آبی کمبود باران ، وهجوم دزدان دریایی ! وزمینی ،
     نمیدانم چرا بیاد ” گارسیا لورکا ” افتادم ، او اهل گرانادا بود در زمان او آتش سوزی ها کم بودند ، اگر چه جنگها بودند ، او درکنار ( معبود ) خویش با عشقی گناه آلودی در خلوت میریست  برای  لوپه دووگا شاعر اهل شیلی شعر میسرود ، یک ترجمه آنرا درایران  داشتم که شخصی ناشناس بنام  ی. ح .بریری !!! ترجمه کرده بود وترجمه ای هم از احمد شامو بود که به دردخودش میخورد !
    امروز دفترچه اورا باز کردم ، دفترچه ای که برگ برگ شده است  نمیدانم شاید آتش سوزی شهر سیول مرا بیاد اوانداخت ؟ ! 
    وقتی که ماه بیرون میاید 
    صدای ناقوس ها خاموش میشود
    وگذرگاههای  بی نفوذ  ، نمایان میگردند 
    زمانیکه ماه بیرون میاید ، در یا را زمین درخود فرو میکشد 
    وقلب همچنان جزیره ای  لایتناهی  ، آنرا احساس میکند 
    زیر نور مهتاب  ، هیچکس پرتغال  نمیخورد 
    انسان باید  به میوه های سرد ویخ زده  دندان بزند 
    وقتی که ماه بیرون میاید  ، با یکصد چهره یکسان 
    سکه های نقره ای  درجیب مینالند ……
     اگر او امروز زنده بود چه برداشتی از این زندگی داشت وچگونه میسرود وزندگی را از چه نگاهی میدید ؟ او دریگ گور دسته جمعی خفته با گروهی دیگر تیر باران شد ( دارش نزدند) !  زیبا بود ، پر غرور بود چشمانش معصوم وبیگناه بودند  ،وبه زادگاهش مینازید ودوست همراه وهمگام نقاش معروف  ” سالوادور دالی بود ” 
    اسب سیاه کوچک ، 
    سردار مرده خودرا بکجا میبری ؟ 
    ثریا . اسپانیا / یک بعد از ظهر داغ ودم کرده درشهری بنام غربت  !!!