Category: General

  • تیغه دوسر

    تو ابری ، آن ابر اندوهگینی
    که اشکی به رخساره کوه پاشی
    تو خورشید  بیمار پیش از غروبی
    که برخاطرم گرد اندوه پاشی
    اشکهایش مانند قطرات  باران که بر پشت یک شیشه مینشیند ، مانند مرواریدی که روی یک قاب نقاشی نقش بسته باشد چکه چکه فرو میریختند ، دلم میخواست لیوانی برمیداشتم وآن اشکهارا درونش جای میدادم ، مانند باران بهاری دانه دانه روی گونه هایش وروی سینه اش فرو میچکیدند .
    ادامه داد ، پس از انکه بمب خانه مارا ویران ساخت ، من تنها بیدار بودم وبیدار شدم همه خواب بودند وزیر آوار ماندند همه چیز در یک آن تکه تکه شده وبه هوا رفت ، من درگوشه ای کز کرده بودم ، احساس کردم که ناگهان با یک تکدان به قعر چاه فرو افتادم ، چشمانمرا بستم ، نه روی تلی از خاک افتاده بودم ، هیچکس دراطرافم نبود ، خیابان خلوت کوچه ها ساکت ومن روی کوهی از خاک وجنازه  وخاشاک وچوب وتخته افتاده بودم . آهسته برخاستم پیراهنم را تکان دادم به تل خاک نگاه کردم  نیروی امداد قراربود به زودی برسد ! دیدم چیزی زیر خاکها تکان میخورد  لبه کت پدرم را شناختم  ، آنرا با سختی بیرون کشیدم ، هرچه فریاد کردم کسی نبود ، تنها آوای مرگ بود وسکوت که بر آن کوچه سایه انداخته بود ، نه خبری از نیروی امداد بود ونه صدایی از کسی برمیخاست صدای چند آژیر آمبولانس که بسوی دیگری میرفتند کسی به کوچه خلوت ما نمی آمد  ، به هرزحمتی بود اورا از زیر تل خاکها بیرون کشیدم صورتش خون آلود  ، زخمی وگیچ ، مادر زیر خروارها خاک خفته بود وخواهران برادر کوچکم نیز همه آسوده بودند !! اورا به کناری بردم  رفتیم تا خودرا به خیابان  بزرگ رساندیم ، دریک جوی آب گل آلود  من صورتمرا شستم وبه پدر گفتم تو هم بشور دیدم در سکوت ایستاده دوباره اشاره کردم بنشین تا صورتت را بشویم وچهره زخمیترا پاک کنم ، تنها بمن نگاه میکرد ، او کرشده بود ، وزبانش نیز از کار افتاده بود ، کت وشلوار او بر تنش تکه تکه مانند عکسهایی که در نقاشی کتابها میبینم ، به هر زحمتی بود اورا نشاندم وبا یک دستمال صورتش را پاک کردم دستهای زخمی وخون آلودش را تا جاییکه محل داشت شستم  ، او نه صدای مرا میشنید ونه قدرت داشت حرف بزند ، ما دو نفر تنها میان خیابان ایستاده بودیم پیراهن من نیز پاره شده وروسریم گم شده بود ، درانتظا رکمکی بودم ، سکوت همه جارا فرا گرفته بود گویی دراین دنیا ما دونفر تنها باقیمانده یک تمدن هستیم شهر ها ویران کوچه ها ویران ساختمانهای همه روی هم تلمبار وبوی خاک  ، بوی لاشه  وبوی مرگ همه جارا فرا گرفته بود ، دست اورا گرفتم هنوز به سختی میتوانستم راه بروم ، میدانستم در سه کوچه آنطرفتر خانه خاله جانم هست خدا کند آنها سالم مانده باشند ، آهسته به کوچه آنها نزدیک شدیم ، همه چیز آرام بود ، نه بمب به آنجا ضربه ای نزده بود ، ما درکنار کارخانه زندگی میکردیم همان کارخانه ای که پدرم دربانش بود ، حال نه اثری از کارخانه بود ونه از خانه ونه از خیابان ، درب خانه را کوبیدم کسی جواب نداد دوباره سه باره با مشت ،فریاد کشیدم ، خبری نشد ، چند مرد سوار دوچرخه از کنارم عبورکردند وگفتند چادرت کو؟ زنیکه ؟ دوباره مشت بر درکوبیدم سر انجام چشمان خواب آلوده شوهر خاله امر را که بما زل زده بود جلویم نمودار شد ، با یک چراغ لامپای نفتی ! 
    خاله جان به زودی برخاست ، سفره صبحانه را چید وما بر سرسفره نشستیم شوهر خاله م مرتب سئوال میکرد ، اما پدرم ساکت بود ، او چیزی تمیشنید ، حرف هم نمیزد ، چشمانش به دنبال مادرم وبچه ها میگشت ، سپس با اشاره پرسید کجا هستند ومن با اشاره دست زمین را باو نشان د ادم ، زیر زمینند! 
    اشک چهره اش را پوشاند /
     نزدیکیهای ظهر بود خاله جان پرسید حالا کجا میخواهید بروید ؟ گفتم ما جایی نداریم ، هیچ جا ، گفت خوب ! منهم میبینی که نه جایی دارم ونه چیزی اینهم که ( اشاره به پدرم) دیگر نه زبان دارد ونه گوش ، باید اورا به یک مرکز درماندگان بسپاری وخودت هم پی کاری باشی !!
    گفتم اما پاهایش ، دستهایش واز همه مهمتر مغز او کار میکند کمی بما مهلت بدهید من حتی لباس برای عوض گردن ندارم همه  به زیر تلی از خاک رفته وفردا چرثقیلها همه را به دورن کامیونها میریزند وبه بیابان میبرند حتی جسد برادر وخواهرانم ومادرم را .
    گفت !
    این دیگر بما مربوط نمیشود میتوانی به کمیته امداد بروی واز آنها بخواهی …. حرفش را ناتمام گذاشت .گفتم  مثلا خواهر وخواهر زاده شما نیز بودند ، نه؟  بعد هم چه بگویم امثال من درحال حاضر دراین سر زمین فراوانند یا مرا ازپدرم جدا کرده ببازار برده فروشان مییبرند ویا هردورا سر به نیست میکنند .
    از آنها چه بخواهم ؟ چه بمن خواهند داد ، خواهند گفت :
    برو دختر پی کارت برو چادرت را پاینتر بکش ما که پولی نداریم تا به آنها بدهیم نا جسدهارا بما تحویل بدهند همان بهتر که در بیابان درون یک چاله آنهارا رویهم بریزند ، درحال حاضر پدرم زنده است یک چادر کهنه از او گرفتم ودست در دست پدرم انداختم وبیرون آمدیم . وبخانه یکدوست قدیمی مسیحی که اهل لهستان بود ، رفتیم ، باخود میگفتم ایکاش آنها هنوز درآنجا باشند وزنده ، وآنها با چه  لطف ومهربانی خالی از هرگونه ترحم مارا پذیرفتند واطاقی دراختیار ما گذاشتند ، پدرم ساکت بود تنها نگاه میکرد ، یک برگ کاغذ با یک مداد باو دادم وگفتم اگر کاری داشتی روی آن بنویس همه جای دستانش زخمی وپاره شده بود  چقدر قیافه اش رقت آور وترحم برانگیز شده ، آه پدر ، نگران مباش با تمام قدرتم ترا وخودمرا به مقصدی که نمیدانم کجاست خواهم رساند  واز این جهنم دور خواهیم شد .
    با کمک همان دوست مسیحی به سازمان صلیب سرخ رفتیم واز آنها کمک خواستیم وآنها مارا در میان بقیه مسیحیان راهی خارج کردند .
    پدرم همچنان درسکوت راه میرفت گاهی اگر چیزی میخواست روی یک برگ کاغذ مینوشت وبه دست من میداد ، …..بقیه دارد
    ثریا ایرانمنش .اسپانیا. 
    07/10/2016 میلادی/.
    ” از دفتر یادداشتهای گذشته “
  • کلئوپاترا

    من بخوبی میدانم که زندگانی نویسی کار بسیار مشگلی ست ، این را من بارها وبا رها درکتب مختلف خوانده ام ، چند روزی است بیاد تو هستم  ” بانوی زیبای مصری” کلئوپاترا ، شاید علت آن این باشد که اینجا هم برای خود اربابی دارند بسیار زیبا مجسمه ای که به دست بهترین مجسمه سازان ساخته شده ونماد بانوی مقدس ومادرمادران وارباب این شهر است ، شاید چهره او او نگاه مهربانش مرا بیاد کسی انداخت ، شاید بباید تو انداخت ، با اینهمه لبعتگان وملکه هایی که آمدند ورفتند هنوز نام تو چون خورشیدی برتارک تاریخ میدرخشد ومصر را با نام تو میشناسند ، زیبایی ، ثروت ، قدرت واز همه مهمتر دو مرد قدرتمند جهانرا را درمیان بازوانت داشتی ، بچه های آنها گم شدند ، وخود تو با نیش افعی از جهان رفتی به هنگام شکست .

    چند روز است که بیاد تو هستم واز تو میپرسم که چه معجونی به پیکر لطیفت میزدی وچه جادوی بکار میبردی که  ترا آنهمه آنرا سحر آمیز کرده بود ؟ وچه سر مه ای برچشمان زیبایت میکشیدی که دنیای آن زمانرا به تسخیر کشیدی .

    امروز کمتر کسی به زندگانی نویسی میپردازد همه چیز به زیر خطوط تکنو لوژی رفته وهمه عریان شده ایم ، بخصوص هنرمندان وقدرتمندان ، تحت تاثیر  افسانه ها وسنتهای معمولی  زندگی شخصیشان مورد بررسی قرار گرفته است . وبعضی از آنان مورد قضاوت قرار گرفته اندوزیر سئوال رفته اند ، راست ودروغ را بهم گره میزنند ، آنهم زمانی که دیگر دراین دنیا نیستند ، ویا ازگردونه زمان بیرون رانده شده اند ، به دنبال تفاله های گذشته اند ، تا آنهارا جمع کنند وازنو شکل بدهند  شاید خودرا بیابند

    یک زندگی نامه نویس زندگیش را با معیارهای  شناخته شده  میسنجد  واصالت آنرا تشخیص میدهد  وآنرا ثبت مینماید ، بعضی ها در سکوت مینشینند ،  انسان اگر شخصی را شناخت میل دارد به زندگی او نیز آشنا شود ، امروز من درچهره هیچکس ذره ای از وجود ترا نمیبینم ، هرکسی بنوعی زندگیت را به تصویر کشید ، اما راز ورمزهای زیادی نیز باقیمانده است . هرچند زمان ومکان تغییر پیدا کرده اند ، اما من هنو ز( همان زن) هستم که میل دارم زیبایی ، قدرت وثروت ترا دراختیار داشته باشم !! چرا ؟ نمیدانم  از افسانه ها بیزارم میل دارم داستانی نو شروع کنم ، امروز به مجسمه زیبای بانوی مقدس که اورا روی سر میبردند ودنیای اقتصاد به دنبالش روان بود چهره اورا دوست داشتنی یافتم گویی خودمرا درچشمان او دیدم ، شکل من بود ، منهم از زمره فرزندخوانده های اویم ، سر زمنیش مرا به فرزندی پذیرفته اما هنوز نگاه من بر پشت سراست ! .

    من باید اذعان کنم که این  برداشت غلط ونادرستی است ، دیگر من بر نخواهم گشت وگذشته مانند روح و پیکرتو  به زیر حاک فرو رفته است .
    تنها یک نقطه در ذهنم میگردد ، میچرخد ، وآشکارا نشان میدهد که دل درگروی کسی دارم ، شاید به همین دلیل به دنبال زیبایی وقدرت وجلال وجبروت تو هستم ! تا اورا بخرم !  با او بازی کنم مانند یک اسباب بازی وبعد اورا دوربیاندازم !زندگی من درمیان  اسطوره ها  وزیستن های قدیمی فرو رفته اما سعی دارم  آن شکل اساطیری را از خود برانم وبا اسب راهوار وپر قدرت روحم به جلو میتازم جلوتر ازهمه نا آمدگان !  تماس من با دنیای خارج به حد صفر رسیده است ، دیگر تعلق خاطری ندارم حتی تعلق خاطر به داستانها ی روانشنانسی واسطوره ای  ، تنها تو ، افکار مرا بخود مشغول ساخته ای ! .

    شبهای زیادی به سفرهای طولانی میروم وبر میگردم ، بعضی از صبگاهان میل ندارم بیدار شوم میل دارم خوابهایم ادامه پیدا کنند در سر زمین عشق ها ، هوسها ، شراب و آواز درکنار جویباری که زمزمه اش مرا به دوردستها میبرد ، در قله کوههای بلند و اسبهای زیبای  چموش که گردن به تسمه نمیدهند ، هنوز دنیای کودکی درمن گسترش دارد ، حال چند روزی است که بفکر تو وزیبایی تو افتاده ام واز خود میپرسم چه معجونی به غیر از شیر الاغ تو بر پیکرت میگذاردی تا پوستت به لطافت گلبرگهای بهاری بودند ، موهای سیاه وانبوه خودرا زیر کلاه گیسهای زیبای پنهان میکردی وچشمانت را با سرمه های جادویی مانند یک ماهی زیبا میکشیدی ، از سنگ لاجورد بجای سایه استفاده میکردی ، ودرمیان بستری از ابریشم وساتن وتور مردان قدرتمندی مانند سزار ومارک آنتونیورا به گریه وا میداشتی . امروز این قدرت درهیچ یک از ملکه های جهان وزنان این زمانه نیست ، جادوی تو قوی ترین  بود .
    امروز اینترنت من به کندی پیش میرود . جشن ها شروع شده ومن مانند همیشه از پشت شیشه انرا وخیل تماشا چیان را وتوریستهارا تماشا میکنم با انکه دعوتنامه هنم داشتم!! اما ترجیح میدهم در صندلی راحتی ام بنشینم وآنها را  تماشا کنم ، وسو پ عدس بخورم ! وبتو بیاندیشم .
    پایان .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا .
    07/10/2016 میلادی /.

  • شاعران وترانه گويان

    از من حكايتى نو 
    از حال گل تو بشنو 
    در نوبهار جانپرور 
    ميزد به گلستانى  
    پيوسته باغبانى 
    پيو ند گل به يكديگر 
    گل سرخ وسپيدي  ، زهمان گلها كه ديدى به خدا ” شهريار” گلها بود 
    زده پيوندى فرح زا ، به كلى سرخ و فريبا  كه به رنك وصفا چو “ديبا “بود 
    زمان  گذشت وكشت وافسانه ها آمدند ورفتند ى زمين لرزه اى پديد آمد ، شاعر سرود : 
    اى رهبر مسلمين ” خمينى” ياد أور نهضت حسينى 
    أصلت نسب محمدى داشت ، پيوند تو مهر احمدى داشت 
    اى دست خدا  كه بت شكستى ، بر مستد جد خود نشستى 
    وما فهميديم كه تخت وتاج خسروان ايرانى متعلق به جد ايشان بوده است وشهريار ما زوركى روى آن نشسته بود ،
    وغيره وذالك !!!!! 
    هر دو شعر از يك شاعر ويك سخن سالار است مداحى در با ر ه شهريار ما كه ميرفت تا ملكه اى را بسازد و مداحى درباره يك ويرانگر كه گفت ” اقتصاد ” مال خر است ، 
    كتابها با جلد زرين و چرم به چاپ رسيدند وبه زباله دانى شعراى مداحان   سرازير شدند ، 
    با اين كيفيت ما هيچگاه صاحب ” زمين ” خود نخواهيم شد وهمچنان آواره خواهيم ماند ، 
    نمونه اش را اين روزها زياد ميبينيم  عضو محكم وپا برجاى باد ، 
    پايان ، ثريا ، اسپانيا ، 
  • گناهکاران

    شب است ، وهیچکس راه صبح را نمیداند !
    خداییرا که در پستوی زمانه پنهان کرده بودم ، کم کم  راه فراررا درپیش گرفت ، او نیز خسته است ، شب همچو آبی بر این صبح تاریکم گذشت ، وصبح نیز مانند شب تاریک است ، میل ندارم سخن گوی دگران باشم ، آنقدر خوانده ام که حروف در مغزم سر به طغیان برداشته ومرا نیز خسته کرده است .
    گناه آن نیست که حوا سیب را خورد وبه آدم نیز تعرف کرد ، وبهشت برین را از دست داد ، بلکه  گناه از اولین مردی است که به دختری نا بالغ و کوچک تجاوز کرد درآن ساعت گناه رقم خورد اما گناهکار بخشیده شد واین تجاوز همچنان تا امروز ادامه دارد ، تا جاییکه حتی خدای خدایان  نیز از گناه زاده شد .
    در هر گامی که برداشتم  بوته ها سلام گفتند  وگلی شکفت ، اما بوی گل برایم حرام شد  دست به هیچ شاخه ای نزدم چرا که خار مغیلان دستهایم را میخراشیدند وبخون ریزی میانداختند ،  چقدر میبایست دستهای یک یک را کنار زد واز میان آنها گریخت  چون کولیان آواره  نوای غریبانه ساز کرد؟!
    کناهکار اما همچنان بر مسند قدرتش ایستاده وآنکه بیگناه بود بر چوبه اعدام تاب میخورد .
     چقدر بفکر کسی هستم که نمیدانم کیست ، اورا گویی از جهانی دگر میشناخته ام  در پیشانی صبح فرحبخش کوهستانهای دوردست  در میان ابرهای اندوهگین  او چون ریگی کوچک از مخزن کهسار سرازیر شد ، مانند اشکی که بر برگ یک درخت مینشیند کم کم بزرگ شد ، تا جاییکه همانند کوه سر بخورشید سایید ،  وچقدر برخاطرم گرد اندوه پاشید .
    خدای من از پستوی خانه بیرون جهید واین دودل را بهم دوخت ،  ویکی را رها کرد اما دیگری را رهایی نداد چرا که خود نیز شریک بود .
    چشمانم  لبریز از اشگ ندامت واز این تیغه سردی که بر سینه ام خورد ،دلم غرق خونابه شد .
    گناهکار همچنان بر مسند نشسته است وآنگه بیگناه است مجازات میشود .
    مانند دزدان امروز با چمدان وارد زندان میشوند با یک کیف خالی برمیگردند ، مارا فریب میدهند .
    وآنکه مرد ورفت ، آیا هم بالینش توانست سنگ قبری  با پول فروش فرشهای زیر پایش برای او بسازد؟ یا قبلا سنگ قبر آماده بوده است ؟
    بر رویش چه خواهند نوشت ؟ 
    آمدم ، خوب هم آمدم ، نوشیدم ، بوییدم ، خوردم ، ، دروغ گفتم  سخن راست را نمیدانستم چیست ، وبردم . نامی از تجاوز نیست ، نامی دیگر دارد ( استاد استادان ) !!!
    ثریا / اسپانیا/ چهارشنبه /
  • طلوع هر بامداد

    نیمه شب بود و غمی تاره نفس
    ره خوابم  رد وماندم  بیدار 
    ریخت از پرتو  لرزنده شمع 
     سایه دسته گلی بر دیوار
    همه گل بود ولی روح نداشت !!!
    بلی  گلستان لبریز از گلهای ساخته شده پلاستیکی ومصنوعی ، اما بیروح وبی خاصیت ، مارا سرگم وبه تماشای آنها مینشانند ،  ستاره ها کم کم درآسمان گم میشوند ، و دیگر آواز پرستویی بر روی شاخه درختی  بجای نخواهد ماند ،  دیگر صبح زود صفایی نخواهت داشت ، مردان دهکده  مردانیگیشانرا فروخته اند ، ویا درمعرض فروش گذارده اند ،  دیگر میدان رزمی برپانخواهد شد ، چرا که همه جا میدان رزم است  ودر پنهانی بزم .
    دنیای آرام ما  درسکوت میگذرد ، گویی مرده هایی هستیم که تنها راه میرویم ونیمه کاره نفس میکشیم ، شاهد مبارزه غولان درروی تپه ها وصخره هستیم ، اکثر این غولان مقوایی ویا گچی میباشند ، 
    هفته ها چشم به را ه، آمد ورفتی کوتاه ، یک گرد هم آیی چند ساعته ،  وباز باین هم راضی هستیم ، اگر جمع مارا پریشان نسازند .
    من شاهد هرروزی آنها ، که از دور میایند ، از دور میخندند واز دور میگریند ، دیگر کسی در بازوان دیگری نخواهد غنود چون همه بازوان خسته اند ، دیگر کسی سرشک اشتیاق نخواهد ریخت چرا که چشمه اشکها خشکیده است ،  باقی آنرا برای روزهای دیگری گذارده ایم .
    من ! سر شار اشتیاقم ،  شبهایم وخوابهایم نیمه کاره ، کابوسهایم نیز نیمه کاره ، شراب نیمه کاره را به روی زمین میپاشم چه بسا تشنه لبی را خوشنود نماید .
    به چراغهای لرزان خیابان خیره میشوم ، این روزها نورشان قوی تراست ( چرا که روزهای جشن وشادی) رقص وآواز برای ” بانوی مقدس ” برپاست ،  ودرآنسوی آبها عده ای سیه پوش شیون وگریه راهی دماغه مرگ میباشند برای کسی که نه میشناسند ونمیدانند کی وکجا وچگونه بوده است تنها برای یک ( افسانه) ویا یک قصه میگریند همچنانکه ما درکودکی برای دختر یتیم قصه هایمان  میگریستیم .
    قصه های عاشقانه به پایان رسیدند ، دیگر نمیتوان از عشق وآن زهر شیرین نامی برد ، باید از مرگ گفت ، ازنیستی واز ویرانیها چرا که از بدو تولد بما گفتند باید برای دنیای آینده آماده شویم ! بی آنتکه بدانیم دنیای آینده چه دنیایی است سر نخ راگرفتیم وتا اینجا رسیدیم ودیدیم  وارد  دنیا ی آهن وفولاد و باروت وخون شدیم ،رسیدیم به اخر دنیا ، دیگر دری باز نیست ،آسمان هم دیگر درهایش را بسته ونمی باران بر چمنزار خشک زمین نمیریزد ، کدام دنیا؟
    دنیا من عشق بود وناکامی عشق ، از هردو لذت میبردم وزنده میماندم امروز همه رفته اند دنیای من خالی خالی مانده بی هیچ آشنایی ، بی هیچ قومی وقبیله ای ، با بچه غولان امروز نمیتوان کلامی از عشق گفت ، باید از سرب وساچمه وقمه وخنجر سخن راند .
    چه غم دارم که این زهر  تب آلود 
    تنم را در جداییها می گدازد؟ 
    از آن شادم که درهنگام درد 
    غمی شیرین دلمرا  مینوازد ………”شادروان ف. مشیری”
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا .
    5 اکتبر 2016 میلادی /.
  • صدای پای خدا

    کار من این نیست شناسایی یک پرنده را 
    کار من این است که دروادی سر گردانی غوطه بخورم 
    کار من این نیست که بدانم گلهای شقایق چه افسونی دارند 
    کار من این است که درپشت صقحه دانایی بنشینم !
    دستهایم را دریک جویبار پاک بشویم ، وبه هنگام صبح 
    به همراه  خورشید متولد شوم .
    من اسمان وزمین وهوا را میشناسم بین دو احساس
    دیگر درپی حمل یک بار ( دانش) نیستم 
    واما کار من این نیست  تا برای او که نمیشناسم 
    بگریم وسینه بزنم 
    کار من این است که باربال پرستوها نامی بگذارم 
    وبرایشان دانه بریزم 
    کار من ان است که رد پای محبت را بگیرم وتا انتهای جهان بروم
    جهانی که نشناخته ام 
    جهانی دارم ، گرچه کوچک است اما در هیچ ذهنی گنجانده نمیشود
    دنیایی دارم ، گرچه خیلی ناچیز است ، اما بیگمان کنار پای خداست 
    من خدارا اینجا پنهان کرده ام .
    ثریا ایرانمنش 
    اسپانیا 
    سه شنبه 4 اکتبر 2016 آواراگی 
  • هوسهای بهاری

    روز گذشته  برای دومین بار نشستم وفیلم هوسهای بهاری خانم ( استون) را دیدم ونیمه کاره رهایش کردم  .
    برایم جالب نبود زنده اش را هرروز به چشم میبینم .
    شب گذشته در خواب یک کتاب نوشتم ، کتابی قطور ، هجوم الفاظ وکلمات در مغزم غوعا میکرد ، بیدارشدم 
    کجا بودم ؟ چه چیزی  درباره چی را نوشتم ؟ بیا دنمیاورم ، درون دفترچه نوشتم ، 
    بیاد  خانم ( استون) هنرپیشه از کار افتاده  ومیانسال که در شهر روم طعمه ژیگولوهای گرسنه  خیابان میشد که خودشانرا میفروختند ، آنهم با کمک یک ( کنتس) پاانداز ،  کنتس ها ودوشسها وکنت ها ودوکها و و و و .هم هنگامیکه پیر میشوند یا دلال محبتند ویا دلال کارهای دیگر این روش خوش هنوز هم همچنان ادامه دارد .
    خودرا جای آن خانم گذاشتم ، چکار میکردم با آنهمه پول وجواهرات وارثیه که از شوهر مرحومم بمن رسیده ؟
    هیچ ، برمیگشتم به سرزمینم ، یک مدرسه ، یک کودکستان  ، یک بیمارستان برای بچه های بی سر پرست میساختم ونام (استون) را روی آن میگذاشتم ،طبیعی است که همه مگسان گرد شیرییند وکسی بخود تو مهری ندارد حال چرا این پول صرف یک  هوسهای بیهوده شود ، دوستان خوبی داشت ، سرزمینی که اورا میخواست ، دور شهر رم آواره  ، یا اسب سواری میکردیاسلمانی میرفت یا لباس میخرید وشب با یک ژیگولو شام میخورد ویا به رختخواب میرفت .  
    نه ،من مانند او رفتار نمیکردم .
    به اغوش کسانی میرفتم که مرا میخواستند ، در شهر رم گم نمیشدم  نگاهم خیره به دنبال هرکسی نمیگشت ، وشبها سر ببالین تنهایی نمیگذاشتم واشک نمیریختم. وسیگار پشت سیگار دود نیمکردم ، نه محال بود من مانند او رفتار کنم .
    فیلم را نیمه کاره رها کردم .
    شب گذشته نیمه شب بیدار شدم ودراین فکر بود اگر روزی مردم و پای از این دنیا بیرون کشیدم ، نه واعظ ونه کشیش بر بالای سرم حاضر نکنند ، بیصدا مرا بسوزانند وخاکسترمرا درشراب حل کنند وبر بربالاترین نقطه این کوهستان ببرند وودرکنار بانوی برفها پراکنده سازند ، سالها پس ازاین اگر هنوز دنیایی وجود داشته باشد وزیر بمب های اتمی به دست بچه های لوس ویران نشود ، دران کوهستان تاکی خواهد رویید ، وانگورهای شیرینی ببار خواهد آمد  وشرابی ناب از آن انگور درصافی دلها خواهد نشست وآواز سر خواهد داد از لب ساقی :
    تا مرا از نیسیتان ببریده اند 
    از نفیرم مرد وزن نالیده اند
    ویا ناله  سر میدهم  :
    چهل سال درعین رنج ونیاز ،
    سر از بخشش مهر پیچیده ام 
     ورخ از بوسه  ماه گردانیده ام 
    به خوش باش ” حافظ” که جانانم تویی
    به هرجا که آزاده ای یافتم 
    به جامش ، اگر میتوانستم خودرا میافکندم 
     وگل بر میافشاندم 
    چهل سال  اگر گذراندم به هیچ 
    همبن بس  که در رهگذر وجود
    کسی را بجز خویش نگریاندم 
    شاخه های تاک هرکدام یک نای خواهند بود وآواز عشق سر خواهند داد . این را میدانم بخوبی میدانم .
    ——— 
    چند روزی ممکن است درخدمت نباشم ، درانتظار میهمان عزیزی هستم که امیدوام هرچه زودتر برسد چند روزی است که چشم انتظار او هستم .
    پایان 
    یکشنبه 25 سپتامبر 2016 میلادی / ثریا ایرانمنش . اسپانیا ” لب پرچین “.
  • برگ خزان

    دشت با اندوه تلخ خود ،
    تنها مانده است 
    وازانهمه سر سبزی وشور ونشاط 
    سنگلاخی سرد  بر جا مانده است 
    آسمان  از ابر غم  پوشیده است 
    چشمه سار لاله ها  خشکیده است 
    جای گندمهای سبز، جای دهقانان شاد
    خارهای جنگداز روییده است ………..” شادروان فریدون مشیری”
    آن روزیکه پسر داییم دوان دوان آمد بخانه ما وگفت ببین ( مرضیه) چه آهنگ قشنگی خوانده است ! بنام برگ خزان  گفتم بمن چه   او هنوز امیدوار بود که باهم ازدواج میکنیم ! ومن دخترک سر بهوای هفده ساله دل درگرو عشقی داشتم که یک کوره داغ  نامطبوع وبوی گند ریا درهوای آن موج میزد .
    رادیو مرتب این اهنگ را پخش میکرد ومن بی اعتنا به متن آن میگذشتم ، تازه پس از آهنگ اولی که مرضیه با یاحقی خوانده بود واین دومین آنها بود ، 
    روزگاران گذشت و گذشت ، من درجوال  یک کدوی کال وسپس در کیسه یک افعی هزار چهره وهزار سر محبوس شدم ودیگر فراموش کردم که انسانم ، شدم یک رباط !
    امروز آن آهنگ را زیر لب زمزمه کردم ودیدم ( همان برگ خزان )جداشده از شاخه در مسیر باد دارم حرکت میکنم ،  باد ؛ کدام باد  بادی گرما زا  بی آواز  بی آهنگ دلنشین ،  بادی  که مهربانیهارا با خود برد  وبادی که برخرمن ما پیچید وهرچهرا که کاشته وسپس درو کرده بودیم به دوردستها پرتاب کرد . دیگر هیچ بانگی از دل برنمیخیزد ، دیگر هیچ نوایی درکوچه وپس کوچه ها بر دیوارهای ساکت زجر کشیده از آفتاب نمینشیند . 
    اینک همه رفته اند ومن مانده ام در ظلمت تاریک واندیشه های گذشته ، خواب از من میگریزد  وهیچ یادی دربرابرم پایدار نیست  تنها با دل خویش خلوت میکنم .
    همان برگ خزان وپژمرده ز بیداد زمان در مسیر باد .ث
    تا شد از دست سر طره جانانه ما 
    در بر آرام نگیرد دل دیوانه ما 
    بام ودیوار براندازم وویرانه  شوم
    تا چو خورشید بتابی تو به ویرانه ما
    منم وگوشه کاشانه وهجر وشب تار 
    کاش چون شمعی بیایی تو بکاشانه ما 
    (همه بر باد شد از دست تو شد ای سیل عظیم )
    کشت ما ، خرمن ، کلبه ما ، خانه ما 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    23/09/2016 میلادی /.
  • نوکیسه ها

    من همیشه فکر میکردم چرا روی سایت “گویا “عکس آن زن فاحشه را که دارد گریه میکند ، گذاشته ، سالهاست که این عکس را که کاوه گلستان مرحوم گرفته  درگوشه سایت خود نمایی میکند !
    امروز چشمم به جمال و پوشش نوکیسه های ایرانی افتاد ، با آن پر وپاههای کت وکلفت دستان وانگشتانی که نشان اصالت خانودگیشان!! میباشد  وبا هزار نوع مانیکور هم عوض نمیشود ، تازه فهمیدم : که !!!من این حروف نوشتم که غیر نداند !!! 
    بلی اینها این دختران وپسرانی که کنار اتومبیلهایشان با لپ تاپ هایشان وگوشی های طلایشان با جین پاره وموهای افشان ولبان باد کرده سلفی عکس گرفته اند ودر معرض تماشای عموم گذارده اند ، تخم وتره همان زنان قلعه میباشند ویا آدمکشان حرفه ای اوین ویا قاچیچیان حرفه ای مواد مخدر وزن وقمارخانه دار وپا انداز  ، از نوع جدیدش !! 
    دیگر حرفی ندارم ، اصالت وجود چیزی است که هرکسی قادر نیست با هیچ مبلغی آنرا بخرد وعکس دیروزی که پسرم از دفتر کارش برایم فرستاد وگفت _” کمون اروپا” دستور داده دربعضی از جاها این جلیقه ولباس را بپوشیم !! نمیدانستم بخندم یا بگریم  ودیدم که علنا ورسما ، آدمکشان ، دزدان ، چماقداران به مردم عادی وشریف ونجیب اعلام جنگ داده اند یا این ، یا آن ، حد وسطی نیست ، یا باما ویا برما در یک کشوری که مثلا حکومت مذهبی حاکم است لباس دختران وزنانشا ن از فاحشه های کنار خیابان وقیحتر است البته درمیهمانیهای خصوصی!! ومردان وزنان اندیشمند را به بند وزندان میافکنند ویا میکشند ویا با اسید آنرا میسوزانند. 
    این است تاریخ فرهنگ یک ملتی چند هزار ساله که مشتی رجاله درحا ل حاضر مانند جانور روی آنرا پوشانده اند 
    بر میگردم به گذشته ، به نوع لباس پوشیدنهای خودمان با همه امکانات مالی محال بود ما اینچنین لباسی بپوشیم مگر در پلاژهای خصوصی واین حکوت آمد تا مارا ( آدم) کند ما خر بودیم وخرهم هستیم وتا آخر هم باین خریت خود ادمه میدهیم کار مال خر است باید از فکرت کمک بگیری دلت برای آن بچه های زیر جنگ وآواره ومهاجرینی که گروه گروه غرق میشوند ، نسوزد دم را غنمیت است ویسکی را با کوکا مخلوط کن یک برگ وعلف هم چاشنی آن از این دنیا برو بیرون ، بتو چه ، دولتها خودشان کارشانرا میکنند !!! خودشان مسئولند توچرا غصه میخوری؟
    ، یک نخ بسته اند بین دو قشر جامعه ارباب وبرده حد وسطی هم نیست ما فسیلان گذشته هم کم کم خودمان تبدیل به خاک میشویم وتنها ” هیچ” از ما باقی میماند ، دزدی علنی ، مال تو را میخورند با کمال وقاحت، میخواستی ندی !! خواهر توست ، دوست توست ، از کودکی باهم بوده اید ، دریک فرهنگ رشد کرده اید ، اما تو محکم سر جایت ایستاده ای وآنها با سیل همراه شده   وسرازیری میروند ، بکجا؟ به درون  لجن وخاک وخاشاکی که نامش را قبلا برایشان انتخاب کرده بودند !
    من قرار نبود بنویسم ، مشگل دارم با این دستگاه  دستی یا دستانی درونش مشغول کاوشند ، وقرار بود آخر هفته آنرا به دست (مهندس مخصوص ) بدهم ! اما امروز ودیروز  با اتفاقاتی که برایم افتاد نتوانستم خودمرا کنترل کنم واین دکمه ها با چه صبر وحوصله ای مرا تحمل میکنند واین صفحه کوچک !
    با پوزش تمام از (ارباب) که مقاله ها خصوصی شدند . تا هفته آینده .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” /اسپانیا /
    اول پاییز  وبرگ ریزان دوهزار وشانزده میلادی .
  • عماد خراسانی

    دامن ما نبود  بی گهر  اشگ شبی
    چشم بد دور  که ما شرمنده احسان خودیم 
    لاله داغدلی  شمع شبستان وجود
    مشعل افروخته  از خیمه سوزان خودیم 
    هر که از حال من دلشده پرسید ، بگوی
    خوی گم کرده ای  بنشسته به هجران خودیم 
    هر چه کم داد بما  چرخ بجایش غم داد
    مات از طاقت  واز رنج فراوان خودیم 
    گنج عشقیم  وخراب دل ویرانه خویش
    بحر دردیم  که موج خود وطوفان خودیم 
    چهارشنبه ” لب پرچین “
  • او هم رفت

    قرار نبود بنویسم ، 
    قرار بود صبرکنم  .اما اشک امانرا بریده ودیدم تنها پناهگاه منست 
    تازه یکدیگر ا پیدا کرده بودیم ، وتازه با هم گفتگوها داشتیم وتازه فهمیدم سالهاست که درآن قاره دورافتاده هنوز مینویسد ومیخواند وترجمه میکند، سالها بود از او بیخبر بودم ، فراموشش کرده بودم هرچند استادم بود ، استاد ازلی عشق وسخن  شاید با فشار او بود که سر به آستان شعر وادبیات گذاشتم ، زمانیکه سخن رانی داشت ، اوف زنها چگونه خودرا برایش میاراستند واو چگونه بی اعتنا رد میشد ، سر من پایین بود ، میگفت آینقدر سرت را پایین نیانداز عاقب قوزی میشی  ومن سرخ میشدم ، میخواند : 
    هرکه دربزم سخن آید سخن دان میشود 
    چون به درمانگاه شد بیمار میشود
    وبوی ادوکلن گرانقیمت او مانند سایه اورا دنیال یکرد ونفس مرا وخود مرا زنده .
    تا قطب جنوب رفته بود شب وروز را دریک خط دیده بود وبا چه لذتی آنرا توصیف میکرد گویی به بهشت رفته بود ، 
    شبها باهم  گفتگو ها داشتیم از گذشته  واینکه همسرش چگونه فوت شد وبچه ها رفتند واوتنها ماند ، حال دراین فکر بودیم که چگونه میتوان یک قاره طولانی را طی کرد وبهم رسید ؟ 
    چند روزی بود او او بیخبر بودم جواب ایمیلهایمرا نمیداد ، تلفنش خاموش بود ، و……
    شب گذشته بانویی درجواب تلفتم به انگلیسی گفت :
    ایشان رفتند ، با سکته قلبی ، اگر پیامی دارید بخانوادشان بدهم ؟
    گوشی دردستم خشک شد ، خودم خشک شدم ، عکسی را که برایم فرستاده بود لاغر بنظر میرسید میدانستم ورزش وپیاده رویش را ترک نکرده ، یوگارا ترک نکرده میدانستم هنوز عشق به موسیقی وکتاب وشعر یکی از بهترین سر گرمیهای اوست .
    امروز رو بسوی کدام خداوند بکنم واز و بپرسم چرا؟ چرا ؟ چرا ؟……
    دیگر سئوال فایده ندارد ، زیاد سئواال مکن .
    کسی کو تیر جانان  را هدف کرده میخندد
    دلی کز تیغ  آن محبوب  سرخورد میگرید
    نه ، نخواهم گریست ، نه نخواهم گریست 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    چهارشنبه 21/09/2016 میلادی
  • ایران

    به درستی نمیدانم که این اشعار متعلق به چه کسی سراینده آن کیست؟! آنرا درون دفترچه ام یافتم ، وشاید دراین هفته ها این آخرین شعری باشد که مینویسم چرا که کامپیوتر احتیاج به تعمیرات ودستکاری های زیادی دارد وحسابهاییکه بسته شده ونیمه بسته وباز است . بنا براین گمان میکنم که تا یکی دوهفته همه شمارا راحت بگذارم ! 
    ایران 
    ایران  درون من سینه میکشد غریو 
    کای رهنور گمشده  آخر گریختی ؟
    وان میوه طلایی اندیشه های پاک 
    در رهگذر مردم بیگانه ریختی ؟
    آخر گریختی  واز من گسیختی ؟
    ———————————….؟
    ومن ، با نگاهی سرکش  لبریز از غروز 
    بی اعتنا فریاد  میزنم که 
    ای مادر بس است 
    آری گریختم  ، گسیختم 
    چون شاخه ای که بگسلد  از بند گاه خویش 
    من گریختم 
    چون شعله دمیده  ز پیوند گاه خویش ، گریختم
    یک عمر در کنار تو خون خورد م ودریغ
    روزم سیاه تر از شب بی ستاره بود
    من بی گناه تر زسحر زیستم  ولیک
    قلبم چو لخت شفق پاره پاره بود
    آری گریختم  ، اما مرا ببخش 
    زیرا که سر فراز تراز آفتاب
    هرگز سرم بسایه بیگانه خم نشد
    آری گریختم ، اما تو بامنی
    شبهای  تاریک  مرا ، تو صبح روشنی
    دور از تو هرگز خیال تو جانم مباد 
    هر جا سرود مهر  توپیوندجان من 
    وهمه جا بامنی
    گمان  نبرم که روزی سر به آستان توگذارم 

    روزیکه درتو خشم وعتاب نیست 
    شب تن سپرده درتابوت تاک خویش
    جز رقص صبح  وزمزمه آفنتاب نیست 
    چهل سال  درآیینه تنها خودرا دیدم 
    هراس تلخ من آهسته باورمیشد
    چهل سال  زمان  یک بستر تباهی 
    ومن چهل سال  به آهن سلام گفتم 
    بدرود مادر من .،بدورد تو نیز رفته ای 
    از یادها و باورها 
    ثریا ایرانمنش 
    آخرین چکامه / سه شنبه شب 
    بیستم سپتامبر 2016 میلادی .
  • نژاد پرستی

    امروز صحنه ای دید م دریکی از سایتها که واقعا گریه ام گرفت ، درایران کشور عزیزما  کارگران بدبخت افغانی وعرب وسایرین را درون یک قفس گذاشته  وچشمانشانرا بسته بودند بجرم واهی !
    ودر اینجا  “نادیه “من شوهر کرد ورفت شوهرش را هم آورد ، کار بدون مالیات ساعتی ده یورو اقامت دایم ومدارس مجانی برای بچه های فامیلش . واین فرق ماست ….
    یک خانه اجاره کرده اند ، فامیلی ،  نه کسی با آنها کار دارد ونه آنها باکسی با پیراهن بلند  ویک روسری البته نادیه دراینجا لباسهایش را درمیاورد وبا یک شورت کوتاه ویک تی شرت کار میکرد ومیگفت هوا گرم است !!
    حال دیگر تنها هفته ای دوبار  میتواند بمن سر بزند ، شوهرش هم دریک پارکینک مشغول کار سرایداری شد .
    من نمیدانم ، واقعا نمیدانم ، آیا تنها دراین منطقه این قانون است ودر شهرهای بزرگ مانند پایتخت کاررا برای خارجیان سخت میگیرند؟ در کاتالونیا میداتم خیلی نژاد پرستند حتی زبانشان هم کاتالان است اسپانیایئ حرف نمیزنند ، مغازه دارن تنها با توریستها پولدار خوب کار میکنند !  من کمتر در مادرید بوده ام ابدا شهررا دوست ندارم ،  گاهی از اینکه نق میزنم دچار شرم میشوم ، بین مردمی مهربان ، دکتر مهربان ، داروخانه مهربان ،  همه میدانند که من اکثرا با دخترانم برای خرید میروم به هرمغازه ای که سر میزنم احوال آنهارا میپرسند ، واگر آنها تنها بروند حال مرا جویا میشوند ، نه ، اینجا باهمه جا فرق دارد . سی سال است که همان سلمانی قدیمم را دارم با آنکه یکی از آنها بازنشسته شده اما هنوز خواهرش کار میکند ، بی هیچ افاده ای . مانند یک فامیل شده ایم .
    گاهی  انسان از نعماتی که دارد بیخبر است .
    امروز پس از خانه تمیزی وخستگی  روی یوتیوپ یک برنامه دیدم که تمام خستگیهای روحی وجسمی از تنم برون رفت ، ارکستر سنفونی شیکاگو با ششصد عضو سنفونی نهم بتهوون را پخش میکرد ، من رهبر را تا بحال ندیده بودم گویا ایتالیایی بود اما کارش  را عالی انجام داد، محال است در موومان چهارم اشک من سرازیر نشود ، سرود ستایش ، یک بوسه برای همه عالم واین  عالم دارد زیر پای نا کسان ونامردان وبیخردان نابود میشود .
    حرس وطمع و هوس همهرا از خوی انسانی وشرف آن بیرون رانده است .
    وآدمها مانند حیوان باید درون قفس باشند چرا که مانند (آنها) نیستند . پایان
    سه شنبه 0 2سپتامبر 2016 میلادی /اسپانیا/
  • اقلیتها

    روزهای سه شنبه من خانه تمیزی دارم وسرسام گرفتن از دست ” نادیه”  بهر روی او مشغول کار خودش است ومنهم مشغول کار خودم ، میگوید:
    سینورا من خانه اون خانم ارمنی نرفتم پول خوبی بمن میداد اما دوستش ندارم ، آخه من مسلمونم! بعد هم چه افاده ای ! 
    گفتم خوب ، هرکسی دین وایمان مخصوص خودش را دارد اما ….
    نگاهی بمیل بافتنی خودم که وسط زمین آسمان معلق بود انداختم ، ودیدم ، اهه ! چه راحت جایمان عوض شد ! حال آنها درخانه های بزرگ با اتومبیلهای اشرافی درخیابان کوچک این شهر رژه میروند وما یعنی (من) در یک آپارتمان تازه مثلا شیک هم هست  دارم دور خودم میچرخم وبافتنی میکنم  ، قهوه ترک نمیخورم ، فال هم نمیگرم ، بوی گند گوش خوک وپای خوک هم از خانه ام بلند نمیشود ، دوره قمار ( یواشکی) هم ندارم بساط ( منقل) هم ندارم …. خوب معلوم است زن که تنها میمانی !  
    هنگامیکه آنها باینجا آمدند ما دریک خانه بزرگ زندگی میکردیم ، خودشانرا بموش مردگی زدند که خوب درایران اسلامی مارا آزار میدهند ومیکشند ، فورا ویزای واقامت وسپس نبش خیابان یک مغازه بافتی وخیاطی  وصله پینه دوزی باز کردند . 
    چند نفرشان هم  مغازه عرق فروش وبار وکافه  چند تایی هم گاراژ تعمیرات ماشین !  یکی شان در کابارهای دراهواز رقاصه بود ، دیگری شوهرش در فرودگاه مهرآباد چمدانهارا روی ریل میگذاشت ، سومی رانندگی فلان تیمساررا بعهده داشت . مهم نیست کار عیب نیست اما نوکیسه گی وخود فروشی ودزدی است که مرا از آنها دور ساخت . جواهرانم دریک بعد ازظهر که من وبچه ها خانه نبودیم گم شد ، دزدی از بالکن وارد خانه شده بود وهمهرا برد، خانم وآقا قبل از همه خبردار شدند ، آمدند به تسلیت !! گفتم ابدا مهم نیست ، اگر آن دزد!!! من وبچهایمرا صدمه میزد بدتر بود ، عیبی ندارد تا حال مال من بود حال مال دیگری میشود ! وآنهارا ازخانه بیرون فرستادم میدانستم که دزداصلی آنها هستند چرا که فورا دخترش به ایران رفت با بینی عمل کرده بازگشت دراینجا نمیشد آنهمه زنجیر وانگشتر وگردنبد وگوشواره ها را فروخت .
    حال مانند موش سر قالب صابون پشت بی ام دبلیو مینشیند ودور شهر رانندگی میکند ! وافتخار دارد که سگ پلیس شهر با سگ او همخوابه شده است !!! وای کله ام دارد میترکد . 
    بوی پیه وعرق نادیه در خانه پیچیده منهم اسپری به دست دنبالش راه میروم خودش را جمع وجور میکند ببیند دوربینی  دردستم نیست !؟ 
    میگوید :
    سینورا عید “کوردرو” شوهرم یک گوسفند بزرگ آورد ودرخانه سرش را بریدیم ، حیف که شما گوشت نمیخورید والا نیم آنرا برایتان میاوردم ، 
    حالم بهم خورد ، نه ، مرسی نادیه من پول گوسفندرا به فقرا داده ام به گرسنه گان بهتراز این است که یک حیوانرا بی نفس کنم ،
    اوخ سینورا ، این سنت است ، شما باید گوشت بخورید ، 
    نه مرسی عزیزم من با سبزیجات راحتم من گوشتخواری نمیکنم ، نوشت جان خودت وخانواده ات .
    آه سینورا ، چقدر من شمارا دوست دارم ، بهترین های دنیا هستی ، اوف ، نادیه !! چلپ چلپ ماچ ومیرود .
    ومن مانده ام که دنیا ویا طبیعت چگونه بی صدا وآهسته جابجاییهارا انجام میدهد . همان چرخ گردون ، یکروز میروی بالا وسپس ناگهان فرود میایی ، مهم این است که اگر فرود آمدی نترسی ومحکم خودترا نگاه داری ، واگر آن بالا رفتی ناگهان هوایی نشوی چون چرخ دارد میگردد .
    تنم اینجاست مقیم ودلم آنجاست مقیم
    فلک اینجاست ولی آن کوکب سیار آنجاست
    من دراینجا همین صورت بیجانم وبس
    راحت جان وشفای دل بیمار آنجاست 
    آخر ای باد صبا  بویی اگر میاری
    سوی شیراز گذر کن  که مرا یار آنجاست 
    درددل پیش که کنم  غم دل با که بگویم
    روم آنجا  که مرا  محرم اسرار آنجاست …….سعدی 
    ثریا . اسپانیا . سه شنبه .
  • شکوه پیری

    شکوه پیری مرا نشاید ، مرا نزیبد 
    چرا که پنهان به حرف شیطان 
    سپرده ام دل   
     ، که نوجوانم ………نادر نادرپور 
    دوست عزیز 
    سپاسگذارم با نامه پرمهرتان مرادلداری دادید ، اما من آن پیر پانزده ساله نیستم ، در سن خودم ایستاده ام ، نه هوسی دارم نه میلی بکسی ، 
    من از اینکه تنها هستم رنج میبرم ، از اینکه زیبایی ا م رو به افول میرود رنج میبرم ، ما زنانی که درماه امرداد (شیر) به دنیا آمده ایم عاشق خود وزیبایی خویشیم ، مانند همان شیر در جنگل هنوز میل داریم  پادشاهی کنیم .
    دستهایم هنوز قادرند بنویسند ویاری برسانند ، چشمانم هنوز تاباناکند و پاهایم مرا بخوبی تا کیلو مترها میبرند ، تنها “آسم میراثی است “که مرا از پای درمیاورد واینکه اهل خانواده نگرانند که مبادا  هر حرکت من منجر شود به یک حمله دیگر .
    نه دوست مهربانم ، من به موهای سفیدم افتخار میکنم  که آنهارا در راه درستی سپید کردم ، خوشبختانه کمتر به چروکهای اطراف چشمانم مینگرم چون احتیاجی ندارم ،  اگر سوء تغذیه داشته باشم کمی باد میکنند ، وهر خطی که بر گونه ویا چهره ام میافند معرف همان دانشی است که در راه زندگیم داشته ام . نه هوسی دردلم هست ونه میلی ، ونه آرزویی ، هرچه را بخواهم دردسترسم هست 
     تنهایی است که مرا بجان آورده ، واینکه کلام من نمیتواند در مغز بعضی ها جایگزین شده وآنرا بفهمد  زندگی کردن میان مشتی خارجی آسان نیست ، اگر چه با زبان تو حرف بزنند اما افکارشان خارجی است افکارشان با همسرانشان یکی است ، از بوی نفس نوه هایم جان میگیرم عشق آنها بی پیرایه است ، همان چند خطی را که برایم نقاشی میکنند وبعنوان هدیه برایم »یاورند از گرانترین نقاشیهای دنیا برایم پر ارزش تراست ، ونوه ام  از راه دور هرشب دوقلب برایم میفرستد همان کافی است ، اینجا تنهایی است که ترا بجان میاورد ، من هنوز در میان مردمان  این سر زمین ذوب نشده ام وهنوز لباسهای خودمرا میپوشم ، میل ندارم پایهایمرا در کفشی بکنم که یا بزرگند ویا تنگ وکوچک ، کفشهای خودم را میخواهم با پاهای کوچک خودم .
    نه عزیزمهربان ، من از اینکه دوپله را یکی بکنم پروایی ندارم ، هنوز (نادیه ) چهل ساله نمیتواند تختخواب مرا بلند کند  مرا بکمک میطلبد !! قدرت جوانی درمن زنده است ، قلبم جوان ، روحم جوان وپیکرم نیز هنوز جوان است وپاهایم نیز قدرت دارند من به آن پیری که درسر زمینهای جنوب رواج دارد نگاه نمیکنم  به آن  پیری مینگرم که بر قله کوهستانهای پر برف با یک چوبدستی  قله هارا درمینوردد .عمرتان دراز ومهرتان پایدار .ثریا 
    “لب پرچین” سه شنبه 20/09/2016 میلادی 
  • چقدر سخته !

    چقدر سخته که دیگر حوصله نداری تا به طاق اسمان شعر بنگری
     چقدر سخته که دیگر کسی نیست تا با او از دردهایت بگویی 
    چقدر سخته که شبها چند بار باید کلید هارا کنترل کنی دربها واز هر صدایی  از جا بجهی 
     چقدر سخته که که مبینی دیگر بتو احتیاج ندارند 
    تو بنشین ماما ، 
    چقدر بنشینم تا فانوس زرد آسمان زیر این طاق کبود نمایان شود
    چه شد که جسمم را به راحتی بکناری گذاشتم وروحم را از نور ارغوانی صبح لبریز ساختم 
    چقدر سخته که باید درانتظار بمانی 
    همین دیروز بود که فیلم آوای موسیقی را دیدم آن دخترک زیبا وملوس شب پیش در سن هفتاد ودوسالگی مرد ، به همین راحتی ، یک خبر کوتاه .آن دختر چشم سبز زیبا که نقش دختر بزرگتر را بازی میکرد .
    ای شعله های  شفق نسوزانید شاه بال پر مرا 
    بگذارید پرواز کنم .
    در این کویر بلا کش  و ازگرد ا گرد کرکسها ، 
    چقدر سخته ، تنها بودن وتنها نشستن وتنها اندیشیدن ومیل بافتنی را باللا پایین بردن ، 
    چقدر سخته که هوش و حافظه تو بسرعت کار کنند اما پاهایت ترا حمل نمیکنند 
    دلم پر است ، دلم خیلی هم پر است ، بیست وهفت سال تنها در انتظار ” گودو” !
    دیده ام از اشک خالیست اما دلم پر است 
    چه آفتی است غمکین بودن  وناتوان دربرابر گریستن 
    من سردم است ، در انتظار دستانی  گرم نشسته ام وشانه ای که سرم را روی آن تکیه بدهم 
    وبگویم :
    چقدر دنیای امروز دردآور وکثیف است ، دنیا بیمارستان  نه تیمارستانی بزرگ است که دیوانگان درآن میلولند 
    هرکسی بکار خویش سرگرم است وتو تماشاچی .
    دلم پراست ، هوای گریه دارم اما نمیتوانم ونمیخواهم بگریم ، گریه مال کودکان وناتوانان است .
    برخیز ! 
    کجا برخیزم 
    همه آنهاییکه مرا دوست داشتند  من آنهارا میخواستم رفتند مرا تنها گذاشتند 
    دربین آدمهای نا شناسی که نه زبانمرا میفهمند ونه کلامم را 
    آه مامان ، گوشت را چگونه بنویسم ؟ قهوهرا چگونه تلفظ کنم ؟ اه ماما چرا اینهمه غمگیمی ؟ 
    بیا بخانه ما ، با ما باش !! 
    اوه ، نه عزیزانم سرتان سلامت وخانه تان پر برکت  یا سگهایتان من آلرژی دارم !!! ، درزندان انفرادی میتوانم برخیزم وفریاد بکشم 
    وبنویسم که ” چقدر خسته ام ، خسته .
    دیگر نه شعر ، نه موسیقی ؛ نه کتاب  هیچکدام مرا شاد نمیکنند ، بیهوده راه میروم ، بیهوده  میخورم وبیهوده میخوابم .
    قانون زندگی است ، باید به قوانین احترام گذاشت . 
    برخیز شب دارد تمام میشود . 
    هنوز همسایه ها بیدارند تا نیمه شب بیدارند ، سازهایشان کوک وشکمهایشان لبریز از گوشت خوک خشک شده وشراب ارزان .
    آنطر ف شهر هم بیدارند روی قایقها جشن برپاست آوازه خوانان میخوانند وبطریها شامپاین بسرعت باز میشوند عده ای پاهای خسته شانرا با شامپاین میشویند ! صدای جرینگ جرینک حلقه هاطلا والنگوهایشان بگوش میرسد .
    وتو ؟ کی هستی ، غریبه ، چهره ات نا آشناست ، آیا ترا جایی دیده ام ؟ 
    شب خوش . ثریا . 
  • می ومطرب

    هرکجا دیده  امید گشودیم  به صدق
    بیشتراز همه  آنجا هدف  تیر بلاشدیم
    داشتم به گفته  خواننده قدیمی آقای گلپایگانی میاندیشیدم که فرموده بودند :
    تار فرهنگ شریف پرچم ایران است ! 
    خیر قربان ممکن است پرچم جمهوری اسلامی باشد ، نه پرچم ایران واگر هم این پرچم را قبول کنیم هنوز آقای حسین علیزده هستند که عمرشان دراز وجناب هوشنگ ظریف .
    مرحوم شریف بداهه نواز بود ، یعتی محفلی ومنتقلی ! 
    من چندان با دستگااهای موسیقی آشنا نیستم تنها شوررا میشناسم آنهم چون زیا دبه ” شور فکرت امیروف” گوش داده بودم که او هم بر مبنای دستگاه شور ما آنرا ساخت  مانند یک سنفونی .
    تار آقای شریف مانند این میمانست که قرار بود دروصف پاییز چیزی بنویسیم ناگهان به فصل بهار میرفتیم واز بوی خوش سنبل میگفتیم ودرهمین حال به کوههای پر برف ویخبندان زمستانی سری میزدیم ووبرمیگشتیم به تابستانی داغ وطولانی وسپس دوباره به نوشتن ادامه میدادیم دروصف پاییز ! 
    یعنی ایشان از شو ر به نوا وسپس به سلمک وسپس به مویه وسپس به حجاز وسپس به دستگاه همایون میرفتند ودوباره برمیگشتند سر خانه اول وشوررا ادامه میدادند دستگاه شور همیشه مورد علاقه ایشان بود کمتر شاگردی را به جامعه تحویل دادند چون ( درحال وهوای) خودشان بودند . گاهی هم سر رشته از دستشان خارج میشدوخارج مینواختند واینرا من بارها در کنسرتها ویا ساز ایشان شنیده بودم ، بدبختانه یا خوشبختانه گوش موسیقی من تیز است !
    ایکاش اهل موسیقی بودم وبیشتر میتوانستم آنرا توجیه کنم . اما اهل فن میدانند ، نوازش دادن روح برای لحظه ای وهمراهی آوازی را که ناگهان خارج میشدند وخوانند باید مدتها معطل میماند تا ایشان برمیگشتند سر خط اول ، نمیشود  برآن نام هنر واقعی گذاشت ، ایشان زمزمه وار مانند یک جویبار ارواح را نوازش میدادند ، همین . هنر اصلی باتکینک بالا ومحکم نزد شادروان جلیل شهناز بود ، ایشان تاررا بخودی خود وبیشتر نزد دوستانشان که اهل” شادمانی “بودند فرا گرفتند . بقیه اش نادرست است . هوش سر شار وحافظه ای قوی داشتند ومیتوانستند فوری همه چیز را ضبط کنند ، خوش برخورد شیرین بیان شیرین زبان  درعین حال ( دروغ) که شایسته یک هنرمند نیست حرف اول را درزندگی ایشان میزد . دیگر داستانرا تمام کنیم . حال رفته اند وروزگار وآینده خبر میدهد از سروری وسرداری .پایان
    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین” / دوشنبه .
  • فصل پاییز

    واین برایم فصل دیگری است 
    فصل انتظار ، فصل زیبایی ، فصل مرگ درختان ،
    در هوای پیچیده این فصل،
    پی دیدارم، و مخالف باد درحرکت
    بادی که باشتاب میوزد ومیکشد ومیبرد برگهای زرد درختانرا
    چشمم به هیچ راهی نیست 
    درانتظارهیچکس نیستم 
     با آفتاب خدا حافظی میکنم  
    دیگر گرمی اورا نخواهم داشت 
    رویای اخگری که تا سحر مرا میسوازنید
    این فصل برایم فصل دیگری است 
    نه سرمایش را ونه گرمایش را
    احساس نمیکنم 
    بیاد آن خورشیدم  ، با رنگهای الوانش 
    که جای خودر به طوفان داد 
    ورنگی از خون ساخت 
    دردیده من تیری نشسته
    درسینه ام تیری نشسته 
    تنم اما سالم است 
    پیکرم نیز 
    از افق به افق دیگری میروم
    با تنهایی خود 
    با آوازی که به مرثیه ختم میشود 
    خاموشم وساکت 
    ساکن یک صندلی خالی 
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / ” لب پرچین”
  • مرثیه

    دلم سخت گرفته ، 
    ایوانی نیست که به آنجا بروم وسرمرا به دیوار تکیه بدهم 
    همه جا آتش است وخون وجنگ ، بهتر  دیدم پناه به شعر ببرم ، بهترین است گناه کمتری هم دارد !
    به جستجوی تو ،
    به هردرگه وکوی  نظر میکنم
    در آستانه خشک شدن درختان 
    وبالا آمدن آب دریاها 
    به جستجوی تو 
    در مسیر باد حرکت میکنم 
    در چهار فصل زندگیم 
    در چهار چوب قاب شکسته یک پنجره 
    با شیشه های کدر
    که آسمانرا از من جدا میکند 
    درانتظار تصویر تو ، باین  قاب خالی 
    مینگرم 
    ودرانتظار خطوط بهم ریخته چهره تو  
    این دفتر را ورق میزنم ، ورق میزنم 
    تا کی ورق خواهد خورد ؟ نمیدانم !
    در یک جریان باد ، عشق را پذیرفتم که 
    خواهر مرگ است 
    جاودانگیش را ورازش را باتو درمیان گذاشتم
    نامت سپیده دمی بود بر آسمان خیال من 
    بر پیشانی این روزگار ملال آور و…غمگین
    راز هستی را باتودرمیان گذاشتم و
    وهمچنان ادامه دارد ، تا بینهایت 
    تا سپیده دم قیامت 
    تا روزیکه مهر ابدی بر پیشانی خاک بنشیند
    من همچنان این دفتر را دوره میکنم 
    دوره میکنم ، دوره میکنم .
    دفتر عشق را ….
    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین ” / اسپانیا 
    19/09/2016 میلادی 
  • مولانا وزندگی او

    نی مست شرابیم وکبابیم وربابیم 
    پروای  نی وخانه خمار نداریم 
    ما مست الستیم  بیک جرعه  چو منصور
    اندیشه  فتوای   سر دار نداریم 
    ما طوطی فقریم  وشکر خورده مصریم 
    چون زاغ سیه  میل به مردار نداریم 
    دریاب دل خسته شمس الحق تبریز
    ما خود بجر  این شیوه گفتار  نداریم ………”از دیوان بزرگ شمس تبریزی”
    ——
    میخواهند فیلمی از زندگی مولانا جلال الدن بلخی  ( مولوی) بسازندند آنهم با « جوان خوش بر ورو با چشمان آبی موهای بودروخوش خوراک !.( آقای لئوناردو دی کاپری )!
    خیلی میل دارم ببینم چه نمایشنامه ای درباره او مینویسند ، ورابطه اورا با شمس تبریز چگونه تفسیر میکنند ، روایت ها زیاد است .جلاالدین  محمد  مشهور به مولوی  یا مولانا  رومی پسر محمد بن حسین  خطیبی  ملقب به بهاء  ولد در ششم ربیع الاول سال 603 هجری  قمری  در شهر ” بلخ”  به دنیا آمد  پدرش بعلت دشمنی  امام فخر رازی  ورنجش شدید او از سلطان  محمد خوارزمشاه  در حدود 610  بقصد حج  وزیارت  از بلخ مهاجرت کرد  درنیشابور مشهد  وی با فریدالدین  عطار بزرگترین  شاعر وصوفی زمانه  خراسان آن زمان  ملاقات کرد  درآن زمان جلاالدین  کوچک بود  وشیخ عطار  کتاب اسرارنامه  خودرا باو هدیه داد وبه پدرش گفت :
    زود باشد که این پسرتو آتش  در سوختگان عالم  زند !/ بهاالدین پس از اندک زمانی با شیخ سهروردی آشنا شد ودر مکتب او نشست تا از فیض معلومات او بهره ببرد  ، داستان این سفر طولانی است به همین اکتفا میکنم که آنها به قونیه رفتند وپدر بر منبر نشست وپس از مرگش پسر او  محمد جلال الدین بجای پدر نشست و مدرس شد ودرهمانجا فوت شد وترکها صاحب او شدند ونام اورا ( ماولانا)  گذارند ،  مقام  مقبره او جایگاه زیارت صوفیان ودراویش وجهانگردان شد سماع او رقص ترکی شد حال بین افغانستان ، ترکیه قراردای امضائ شده ایران دراین  میان سهمی ندارد !!! .
    داستان آشنایی او با شمس روایتهای زیادی دارد درجایی میگویند بر حسب اتفاق با هم اشنا شدند وآنچنان  مولانا شیفته واله شمس شد که درس و منبر ومحضر رارها کرد وبا او به مقام نشست ، تا جاییکه دختر کوچک خودرا باوداد با تفاوت سنی زیاد وپسران مولانا  ازاین امر بخشم آمدند وشبانه شمس را کشتند ودرچاهی انداختند ، مولانا سخت اندوهکین شد وفریاد برداشت که :
    بروید ای حریفان بکشید یار مارا 
    بمن آورید یکدم صنم گریز پارا
    وآو انچنان شیفته شمس شد که بیست وپنجهراز بیت اشعار خودرا با تخلص شمس به طبع رساند …
    واما … عده ای براین عقیده اند که  همه این اشعار متعلق به شمس تبریزی بوده است غیراز مثنوی ها واشعار دیگری که ابدا شباهتی باین ابیات ندارند  وپس از کشته شدن شمس تبریزی  این اشعاررا دوستان ویاران  مولانا باو منتصب دادند .
    شاید هم اینطور باشد . بهر روی افسانه ها زیادند اشعاری بس والاواشعاری بس ناقص وبی تناسب در دیوان او دیده میشود .
    موسیا ، آداب دان دیگرند 
    سوخته جان  وروانان دیگرند 
    عاشقانا  هرنفس سوز یدنست 
    پرده ویران خراج وعشرتست
    داستانی بس طولانی است وبقول خود او :
    وقت تنگست  وفراخی این کلام 
    تنگ میاید بر او عمر حرام 
    با ردگر آن دلبر عیار مرا یافت 
    سر مست همی تاخت  ببازار مرا یافت 
    پنهان شدم آن نرگس مخمور مرا دید
    بگریختم  از خانه  خمار مرا یافت 
    ای مژده که آن غمزه از مرا یافت 
    وی بخت  که ان طره طرار مرا یافت 
    از خون من آثار  بهر راه چکیده است 
    اندر پی من  بود  وبه آثار مرا یافت 
    ……….
    این حقیر سرا پا تقصیر تنها میل دارد بداند  چه داستانی سر هم میکنند واز زندگی مولانا فیلم میسازند ، درخانه چهار دیوان از او دارم باضافه مثنوی ونای نی این خلاصه نوشته از روی بهترین  وکاملترین آنهاست که به همت مرحوم رضا قلی خان هدایت تنظیم وتصحیح شده است . از مرحوم فروزانفر ، واز شادوران جعفرمحجوب  ویک خلاصه اشعار آن که همیشه درکیف من جای داردباندازه یک کیف کوچک است که مرحوم آقای گرگانی از روی تصحح کامل مرحوم بدیع الزمان فرزوانفر آنرا دردسترس گذاشته اند . 
    نه مستم من نه هوشیارم  نه خوابم  نه بیدارم 
    نه بایارم  نه بی یارم نه  غمگینم نه دلشادم 
    چومن خورشید تابانم چرا درابر پنهانم
    چه بد کردم نمیدانم  سزای بند وزندانم 
    درخاتمه امید آنرا دارم که به اصل زندگی این شاعر بزرگوار  صدمه ای نزنند  حرمت اووزندگیش را داشته وخدای ناکرده از و یک …… نسازند !
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین” 
    19/9/2016 میلادی/.