Category: General

  • بفرمایید شام !

    بلی بفرمایید شام !
    برنامه ایست که تلویزیون  ” من وتو ” وابسته به بیبی سکینه وجیم الف راه اندازی شده ظاهرا بصورت مخالف ومتظاهر اما درواقع شرکای وابسته دارد ، بهر روی بگذریم از نمک پاشی های دوربینچی ایران  وفیلمبردار مزه پرانیها ، برایم شخصیت این اشخاص جالب است ، هرکدام بنوعی بعنوان  تحصیل یا زندگی به لندن وکانادا  رفته اند !  حال در شهرهای اطراف آنجا زندگی میکنند وهمه زن دارنادوشوهر دارند طبیعی است که مغازه داران وفروشندگان اجناس بنجل ایرانی آنهارا حمایت مالی میکنند وتبلیغ برای آنها میشود اینها بجای خود . اما شخصیت این  آدمها با آنکه سعی دارند بصورت واقعی جلوه کنند اما گاهی نخ پاره میشود وإن روی سکه دیده میشد تنها بفرمایید شامی را که من صدبار هم ببینم سیر نمیشوم برنامه ای بود که ” هوتن ” آن مرد جوان با استعداد که درهزار چهره ظاهر میشد بی آنکه بتوان تشخیص داد همه این شخصیتها یکی هستند ! خوب برنامه اش به مزاج آقایان خوش نیامد ، هوتن رفت به کجا ؟ معلوم نیست ! حال این نور چشمیها وعزیز دردانه های این نسل دارند نمایش میدهند ، نسل من که سوخت وگم شد وتمام شد ، نسل بعد از منهم مانند یک هیزم نیمه سوخته نیمی اینور ونیمی آن ور اما نسل جانوران آنچنان رو آمده نسل دایناسورها که باور کردنی نیست . درطی همین چند برنامه تنها توانستم یکنفر را ببینم که خودش بود آنهم مورد حسد وسوء ظن بقیه بود این بانوی زیبا یا دخترخانم  کارش مدلینگ  بود واگر مثلا گوته یا ویکتور هوگو  زنده بودند ومیخواستند درباره زیبای ایرانی چیزی بنویسند بطور قطع ویقین ایندختر الهام بخش آنها میشد ، قد بلند، لاغر ،  درچشمانش غمی نهفته بود نا گفتنی ، بینی زیبا دهانی شکیل ، وچشمانی بس اندوهگین موهای مشکی با پوست برنزه و، مرا بیاد چه کسی میانداخت ؟ ! سه سال است که به لندن آمده قبلا جای دیگری بوده که ، به احتمال زیاد دراین  سر زمین گاوبازی میزیسته چون غذایی که پخت وبه مذاق کسی خوش نیامد متعلق به همین سر زمین بود یکی از این شرکت کنند یک پسر تاتو زده لوس که بدن سازی هم میکرد نمیدانم به سرکچلش مینازید یا به بازوان کلفتش ظاهرا دارو سازی میخواند! بند داده بود باین  دختر نازنین (اول که جنش خورده شیشه داره  ! )بعد شرم زده شد ومعذرت خواهی کرد حال خوب  است که مشروب سرونمیشود والا یکدیگرا میکشتند ، یکی از اینها معلم بچه های کند ذهن وعقب افتاده بود که اظهار فضل او دانش او  مرا میکشت ، سومی دختر قمر خانم بود با پستانهای بزرگ باسن بزرگ وهمان هم برنده شد !  وآن دختر زیبا که نامش هم پگاه میباشدنفر سوم شد ! با چه سلیقه ای میزرا تزیین ساخته بود با ظرافتی غذا میخورد ومعلوم بود که نسلهای پیشین او واقعا اشرافزاده بودند لباسی راکه” تم “شام بود شاهزاده انتخاب کرده وخود یکی از زیباترین پرنسسهای ایرانی بود خیلی دوستش داشتم ایکاش در فیس بوک بودم ودنبالش میرفتم ، این شاخه گل زیبا میان این خارها چگونه دوام آورد وهرکسی قراربود قطعه ای بگوید او گفت من مانده ام  چرا یراانیان اینهمه از هم فرار میکنند ؟ او نمیدانست اگر جلوی دوربین نبود وبرنامه واقعا طبیعی بود همان پسرک لات اورا خورده بود ویا آن خانم معلم زشت وپیر که خودرا عالم علامه میدانست واظهار فضل او درهمه چیز وبه رخ کشیدن معلومات کتابیش مرانیز عصبی کرده بود ، اورا تکه تکه میکرد، 
    این برنامه را برای این تماشا میکنم تا خلق وخوی نسل جدید را بسنجم ، نه ! پاک نا امید شدم ، ایران رفت بسوی تجزیه وهمان قوم وقبیله های چادر نشین ، خانم معلم چراغ سه فتیله خوراکپزی ویک لامپارا را روی میزش به نمایش گذاشته بود تا بفرزندانش بکوید ” ما قبلا اینگونه زندگی میکردیم ! ولابد از سر دولت الهی علوی حال از سولرویا انرژی اتمی  استفاده میکنیم “!تنها چز مثبتی که دراین خانم دیده شد این بود که دخترش پیانو میزد وتوانست قطعه کوچکی از مرحوم جواد معروفی را بزند آنهم لابد به همت پدرش بود چون خانم درست مرا بیاد وجیهه میانداخت با همان لب ولوچه قهر آلود وهمان گنده گوییها .
    بهر روی روز گذشته تمام روز درتختخواب بودم نمیدانم مسموم شده ویا داشتم سرما میخوردم رمق نداشتم از جایم بلند شوم تمام روز خواب بودم ، وبرای همین هم کاهی این برنامه هارا میدیدم که بسیار متاسف شدم . نه! محال است این نسل بتواند ایرانی بسازد ، نسل بعد ازاین هم چاقله های کالی هستند که درخارج به دنیا آمده وابدا میل ندارند نامی از سر زمین ملاها ببرند .
    ایزد متعال ، پرودگار دانا وتوانا عقلی باین مردم بدهد ونگذارند که مافیای ( شیکاگو / شیلی. فرانسه / ان گلیس !/ آنهارا نابود سازند . از ما گذشت واین قصه های ناتمام هم روزی فنا میشوند اما دلم برای ایران میسوزد هرچه باشد خاک من است  ، آنها نمیدانند که که حکومت مافیای مواد مخدر دنیارا دردست گرفته است وباتکهای شانگهای وانگلیس وفرانسه وشیلی مشغول پولشویی میباشند وسه چهارم مردم دنیا گرسنه ، برهنه وبیخانمانند وآنها که باین  شهرها آمده اند پدرانشان دست درکارند ، نه ، نمیدانند ..پایان
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    27/10/2016 میلادی/.
    اسپانیا 
  • روزهای گذشته

    ایکاش میشد ، آنروزها فراموش میشدتد ، ایکاش کابوس ها رو به اتمام میگذاشتند ، وایکاش هیچگاه نه رضا شاه ونه محمد رضا شاه بر سر زمین ایران حکومت نمیکردند ومیگذاشتند  که این ملت دست نشانده بی بی سکینه همچنان درجهل خودش باقی بماند شاید منهم روحیه بهتری  داشتم .شاید منهم الان زیر یک چادر عبایی داشتم روضه ابوالفضل را میخواندم وبه در ودیوار تسبیح آویزان میکردم !!!.
    هرسال چهارم آبان عده ای خوش خدمت جشنهایی برپا میکردند ونامشرا میگذاشتند جشن شاهنشاهی وتولد شاهنشاه ، چه بسا خود او میل چندانی باین امر نداشت ترجیح میدا د در اطاقش بنشیند وشطرنج بازی کند ،  هرسال زمستان ما روی برفها پاهایمانرا مکوبیدیم وبه تماشا ی او مینشستیم  در زیر برف  ، خوابیده دردل بدون هیچ حسرتی  درانتظار نمی باران بودیم ، سالهای آخر از فشار پولهای باد آورده نفت همگی دچار جنون شده بودند ، وزیر نفت برای همسرش انگشتر یک میلیونی میخرید ومجلات وروزنامه های دست نشانده آنرا بزرگ میکردند ، خبرنگاران خارجی بخصوص بی بی سکینه با وقاحت تمام از شاه میپرسید چرا خانه نخست وزیر شما از مال ما بزرگتر است واو درعین حالیکه عصبانیش را فرو میداد ومیگفت : من پادشاه یک مملکتم که شاهنشاهی دوهزار و وپانصد ساله دارد ، کاخ باکینهام شما چهار بار از کاخ من بزرگتنر است ، انگلیسی که تازه هشتصد سال است روی پاهایش ایستاده  وحال در ( شهرک استون هدج) با سنگهایی که یا تراش خورده ویا از اقیانوسهابیرون آمده برای خود تاریخ میسازد ! انگلیسی که همجنس بازی وتی شرت را به دنیا عرضه کرد  ،  وبزرگترین افتخارتش هانری هشتم است که سر زنانشرا میبرید تا زن دیگری بگیردوپاپ مقدس را کشت ویک دین من درآوردی برای خود ساخت شاه  وقبله عالم پدر کلیساهم هست یعنی هردورا درهم ادغام کرد برای قدرت بیشتر دنیارا یک لفقمه کرد تریاک را به سراسر دنیا فرستاد از چین وهند تا ایران مردم بیحال وبی رمق معتاد مالشانرا بدهند تا کویین بتواند کلکسیون تابلوها ی نفیس وجواهراتش را تکمیل کند وجاسوسانی را از میان مردم همان سر زمین بر میچید ومیدانست برای چندر قاز پول خودراکه هیچ مادرشا ن را نیز میفروشند به میان مردم فرستاد ، بزرگترنی وبهترین  منطقه تهرانرا غصب کرد تا سفارتش را وکلوبهایش را بسازد وسپس تابلوی بر بالای  کلوبها میزد ورو د، سگ وایرانی و سیاه پوست ممنوع  است !!! شاه وپدرش همه این کثافتهارا به دور ریختند وبه ایرانیان فهماندند که غرور  چیست ناگهان ـآن  پیر مرد دیوانه مصدق را علم کردند قرار داد نفت ما به پایان میرسید واو رفت آخرین قراردرا را گرفت …هورا نفت ما آزاد شد مصدق این کاررا کرد !!! تا الان هنوز عده ای دارند کون اورا میلسند که بلی ا.وبود غرور مارابما پس داد وعده ای عکس اورا روی میزشان گذاشته اند ، بلی شاه دیکتاتور بود برای خر باید سیخونک بکار برد تا خر راه بیافتدوالا سر جایش میماند وسرش توی کاهدان است ومدفوعش را بو میکشد . این ها انسان نیستند بویی از انسانیت نبرده اند  حد اقل هند توانست کمی خودرا جمع وجور کند ومسلمانانرا بیرون بریزد تا برای خودشان ( پاکستان وبنگلادش ) درست کنند چرا باید امپراطور تنها متعلق به شما بچه بازان باشد ؟ امروز عکس حضرت رهبر یکدست  را دیدم داشت دختر بچه ای را جلوی والدینیش میبوسید آنچنا ن لب تو لب دختر هشت ساله گذاشته بود واورا رها نمیکرد نه یکبار بلکه سه بار برای تبرک اینکاررا کرد امروز زندگی مردم شده سکس ، آشپزی ، خوردن ، ریدن ، سر تاسر دنیارا نیز مانند جانور فرا گرفته اند  ،کاندا یک یکپارچه متعلق به امت مظلوم شده وبچه هایشان برای تحصیل !!!!!آنجا میروند منچستر ،جایگاه اصلی آنهاست هندیهای جایشانرا به ایرایها دادند  ولندن هم بقول آن پیرمرد شده (قم )اروپا  آقایان هم روی کشتی هایشان وسط دریا با پسر بچه های زیر سن مشغول عشقبازیند واین کار اولیه آنها بود وتازگی ندارد اول  روی دریا دزدی میکردند وآدم میکشتند حال درخشکی این کاررا میکنند ، عربها هم که نوکر دست بسینه ارباب ارباب گویان به دنبالشان مشغول عیش با زنان فرنگی هستند حرمسراها  مشغول تولید ، مور وملخند دلشان به مد ولباس وانگشتر چند صد میلیونی خوش است ، پسران هم با اتومبیلهایشان عکس میاندازند وخوشحالند که پاپا از بدبختی رهایی یافته از حمالی یه به تجارت سکس وموادر مخدر سعود کرده وحال او با ماشین نازنازیش دارد دور شهرا بوق میزند.واین بود زندگی ما ، گذشت بر ما آنچه که بود وآنچه که نبود .
    من درکنار آیینه میگریم، 
    چشمانم بیرمق وایینه کدر است 
    از پشت اشکهایم  عکس اورا میبینم 
    در قاب کهنه ای به دیوار اطاقم آویزان است 
    من لبان سرد اورا میبوسم  ودر زیر گرد خاک آیینه ها
    بغض فرو بسته ام را پنهان میکنم وبه گلویم باز میگردانم 
    دیگر آیینه هم مرا تحمل نمیکند
    گوبی صدای پای مرک نزدیک است 
    .دارد پله هارا میشمارد 
    بوی خاک ، بوی نم ، بوی باران 
    همه اطاق را انباشته 
    دیگر گرسنه نیستم ، تشنه نیستم 
    نور دیدگانم کم شده 
    میل دارم اورا ا قاب بیرون بکشم
    دوباره زنده سازم 
    دوباره بازی همان میشود او در شطرنج زندگی ،
    مات شد .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    26/10/2016 میلادی /.
    اسپانیا /
  • چهارم آبان

    شاها ، تولدت مبارک 
    هنوز دارند برایت نوحه میخوانند ومینالند با همه رنج وبلایی که برسرشان آمد ، هنوز درانتظار فرصتند تا بر خاک تو مشت بکوبند .
    اما شگفتا  که همه خیابانها وکوچه ها وشهرها بوی ترا گرفته اند وهمه درختان در مقال تو سر فرود آورده اند .
    شهر ما در بیقواره گی و کوچه های دراز وساختمانهای سر بفلک کشیده ، همه کوچه ها خم درخم وپیچ درپیچ گم شده است   از زیر سایه روشن های  درختان  کنار جویبارها که ما درس میخواندیم صداهای ، نواهایی ترا میخوانند ،  آن آفتاب سوزان ودرخشان کم کم از شرم روی خودرا پوشانده است ، وعده ای بی سامان  ، گمشده  دریک غروب خزانی  درکنار غبار سرب درنجوای  آرام ترا میخوانند .
    کاج های عظیم وغول آسا کم کم فرود افتادند وبجایشان مناره سبز شد !  آن درختان  اقاقیا وآن  سروهای بزرگ که چتر خودرا زیر باران باز میکردندومارا پناه میداند ، همه با خاک یکسان شد ه وبجایش مناره سبزشد ! من امروز به در آخر رسیده ام اما از تو جدا نشدم وتا روزیکه بمیرم تو وپرچم سه رنگ شیر وخورشید همراه وهمگام منست .
    امروز همه درها به رویمان بسته است اما میدانم وبخوبی هم میدانم سر انجام دری هست که روزی به روی فرزندان ما باز شود  وکلید طلای شهررا درکف آنها بگذارد 
    من برنگشتم ، هنوز پشت همان درب بسته ایستاده ام بی انکه مشتی یا تلنگری بر درب آنها بکوبم ، سرنوشتمرا خودم انتخاب کردم. من قبل از تو رفتم وتنها آرزویم دیدار آرمگاه توست تا قلبمرا رابرایت هدیه بیاورم .
    تقدیرستمگر است وستمگران را بیشتر دوست دارد ، تو مهربان بودی ، تقدیر بر ضعفا وبیدست وپایان   رحم نخواهد کرد ، امروز غولان بی شاخ ودم زاده عرب ومغول وترک وافغا ن ودهاتیان تازه سر از تخم بیرون اورده ، به بچه های نورسی که باید آینده سر زمینشانرا بسازند نجاور میکنند واگر اعتراضی بکنند جایشان گوشه زندانهای متروک ویا طناب داراست ، هتل زیبای اوین با همان نام شد زندان ، حرامزاده هایی از گوشه وکنار شهر واز زیر زمین بیرون ریختند بی آنکه ابدا شباهتی با انسانهای گذشته داشته باشند ، امروز فرزندان آن سرزمین همه ناقص الخلقه اند از نظر فکری ورشد عقلی ، هیچ مربی وآموزگاری نیست تا به آنها علم بیاموزد ، علم درنظر  آنها همان کلمات نا مانوس زبان بیگانه وهمان افسانه ای بی سر وته میباشد . که درتمام چهار کتب آسمانی یکی است وکپیه برداری شده است . 
    این پیام منست برای تو ومیدانم که آنرا با گوشی نامریی خواهی شنید ، فرشتگان آسمان عشق ومهربانی برایت پیام مرا خواهند آورد با بوسه هایی که بر دستان پرمهر اما بی نمک تو میزنم .
    ملت تو ملتی قدر ناشناس ونمک نشناس وخیانتکار بودهنوز هم مانند جانوران درگوشه وکنار زیست میکنند وخاک آن پیر مردرا توتیا کرده برچشمانشان میمالند تا مبادا کوریشان ادامه دار شود .  چکنند ؟ قهرمانی ندارند ، با تو هم لج کرده بودند ،میبایست  دشمن نامریی همیشه دربرابرشان باشد وآنها قهرمانانه با آن دشمن خیالی مبارزه کنند !!! خودرا فروخته وسپس سرگشته وپشیمان برگشتند وگفتند :
    ما فریب خوردیم درشهر خبری نیست ! 
    من شاعر نیستم ، نویسنده هم نیستم ، آنچه را که دراین سالهای آوارگی ، درون این جعبه گذاشته ام نقش درونی خودم بوده است وتو میدانی که چه صافی وبی ریا وپاکم . تولدت مبارک پدر ایران.شاهنشاه ایران . اعلیحضرت محمد رضا شاه پهلوی .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    چهارم ابانماه 1395 شمسی برابر با 25 اکتبر 2016 میلادی/.
    اسپانیا .
  • فانوس سیاه

    دلم گرفته ، دلم سخت گرفته ، هوا ابری ، تاریک ، یک گفتگوی تلفنی  داشتم که تمام روزم را ویران ساخت ،بغض گلویم را میفشارد ، چرا نتوانستم با باد وطوفان همراهی کنم ، چرا دوست نداشتم مانند دیگران باین وآن بچسبم؟ چرا خودرا ازهمه  جدا ساختم ؟ کی بودم؟ از کجا آمده بودم ؟  فانوس  سیاه صبح ، در زیر این طاق ابری وتاریک  چگونه میتواند روزهای مرا شگفته سازد ؟ 
    مانند یک مرغ نیمه جان نفس میکشم ، برای کی وبرای چی ؟ برای این دنیا ، اوف حال تهوع گرفته ام . دلم پر است ، دیده ام از اشک خالی ، آقایی درباره ( پنی ساردینا مخلوط با کرم) نوشته بود  ، یادم آمد درانگلستان خانواده ای  از اهالی ساردنیا یک جعبه چوبی محتوی پنیر برای من هدیه آودردند وکلی داد سخن که این پنیر جزء بهترین وگرانترین پنیرهای دنیاست وبا کامپاری میخورند وبرای کریسمس سر سفزه بسیار عالی است  به همراه گوشت نمک سود خوک !! ، تشکر کردم پنیر را درون گنجه آشپزخانه گذاشتم ، نیمه شب دیدیم سر وصداهای از آشپزخانه برمیخیزد خودمرا به گنجه محتوی پنیر رساندم دیدم درون آن صدا وگویی هزاران جانور درونش ورجه ورجه میکنند تک وتوک ، جعبه ر ا درون دستشویی گذاشتم با کار همه مارک ونوار چسب وغیره را باز کردم ….وای روزگارتان برکام باد ، هزاران کرم از در ودیوار جعبه بالا میرفت ودرون پنیر نیز مملواز کرم بود فورا آنرا درون یک روزنامه پیچیدم ورفتم دو خیابان آنطرفتر آنرا دورن سطل زباله انداختم  بوی گند پنیر مانده وکپک همه خانه را گرفده بود .
    فردای  ان روز به آن دوستان زنگ زدم تا ماجرارا بگویم واعتراض کنم که چرا پنیر کرمو برای من آورده اید ، آنها در جوابم گفتند این خاصیت  اصلی این پنیراست که از دروئش کرم بیرون میزند مانند سیب ! خیلی هم طرفدار دارد  وگران قیمت است اگر آنرا دوست نداری ما دوباره آنرا پس میبریم ، گفتم : 
    نه خیلی هم دوست دارم بوی خوبی میداد ، ودردلم گفتم بیخود نیست که میگویند همه راهها به رم ختم میشود هنوز جنگ وقحطی فرا نرسیده که پروتیین برایمان آماده کرده اند !! وتازه فهمیدم پنیر آبی یا ” بلو چیز” را که من آنهمه دوست دارم با سیم وبرق آبی میکنند نه اینکه خود کپک بزند !!!
    امروز هوس پوره سیب زمینی کردم ، چهار عدد سیب زمینی بزرگ را دورن کمی آب درقابلمه روی اجاق گذاشتم ، گامیکه رفتم دیدم قابلمه لبریز از آب شده وچند تکه سیب زمین له شده درته قابلمه میچرخد ، حال مانده ام با اینهم آب سیب زمینی چکار باید بکنم؟ اگر رستوران دار بودم فورا آنرا باخامه مخلوط میکردم مانند سوپ مخصوص بخورد مشتریان میدادم !!!  تازه بازی را یاد گرفته ام ….اما کمی دیر است . 
    عشق را بگذار لای پنبه وبگذار درون الکل تا بماند فکر نان کن که خربزه آب است . 
    دلم گرفته  واز خود میرسم چه شد که آن شعله سوزان درمسیر باد خاموش شد ؟ دیگر نفسی نیست ، گرمایی وجودی نیست همه دچا ر یک بیهودگی ودیپرشن شده اند ، دنیا کثیف بوده شاید بدترازاینها بوده  همان دوران برد ه داری وتجارت برده اما ما نه میدیم ونه میشنیدم ما مجله های مدرا ورق میزدیم ولبداسهایمانرا بمد روز میدوختیم وبهم پز میدادیم ، پاتریس لومبارا را که کشتند وبجایش موسی چومبه را گذاشتند ، ازخود میپرسیدیم بما چه مربوط است ، درویتنام  جنگ بود ویتگنگها را  آتش میزدند بازهم میگفتیم بما چه مربوط است !!  برویم ایتالیا برای تعطیلات وبرویم فرانسه برای خرید وبرویم لندن برای تماشای موزه ها وکاخ آن پیر مومیایی ، حال دنیا مانند یک پالتوی کهنه چهل تکه پشت رو شده وهمه کثافت آن بیرون ریخته برده داری با سیستم نوین بر قرار است وغذای ما ؟ کرمهای درون پنیر ویا قارچهای سمی است . نه بیشتر  دلم سخت گرقته ایکاش میشد کاری بکنم .ث
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / دوشنبه /
  • ایران عزیز ما

    به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی
    به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی
    در اخبار میخواندم که به غیر از همسر جناب قالیباف شهردا رکه زمینهایی را به ثمن بخش شهرداری تهران باو فروخته پای جناب اجل پروفسور معروف آقای سمعیی هم بمیان  آمده است !!
    نباید زیاد تعجب  کرد ، این کار همه ما ایرانیان است  شهردارا سابق هم زمینها را بنام همسر وپسرانشان میفروختند سپس با سکته ناقص وحلوقم سرطان گرفته از دنیا رفتند ! البته منظور معاون آخرین شهردار تهران میباشد بیچاره مرحوم نیک پی اعدام شد ! جناب پروفسور سمیعی در ایران بسیار حرمت دارند ونور چشم ( آقا) میباشند چرا که آن یکی دسترا برایشان ساختند ووصل کردند وانگشتری هم بر آن نهادند که ما خیال کنیم دست واقعی است وهرسال هم برای جا آنداختن وروغنکاری به ام القراء تشریف فرما میشوند ودوست جناب استاد استادان که چندی پیش ریق رحمترا سر کشید بودند وکسی هم ندانست که درکجا مدفون شد تا قبر اورا خراب نکنند البته ایشان ( خودی بودند) از همان بدو ورد گفتند ونوشتند ما نوکریم در زمان قبل هم نوکر بودند بعد چاکر شدند وسرانجام  ارباب چه بسا زمینهای من بدبخت راهم به رایگان به جناب پروفسور داده اند وگفته اند” بگیر بخور که بی صاحب ومفت است ” .
    البته من چشم داشتی نه به آن زمینها ونه آن ویلاها ونه آن اثاثیه داشتم چیزی را که باد بیاورد باد هم باخود میبرد ، قمار بر سر زن ، قمار برسر ملک ، قمار برسر زمین ، وگرفتن باج انسانرا ثروتمند میکند ، من بازی را بلد نبودم همه عمرم  ازپشت میز قمار بازنده برخاستم چون دستم عریان بود دستمرا پنهان نمیکردم واگر احیانا دست خوبی داشتم رنگ رخسارم وطپش قلبم مرا لو میداد ورقبا میزدند ومیبردند .
    روز گذشته در خانه پسرم میهمان بودم برای اولین بار آشپزخانه اورا دیدم خوب ، خلایق هرچه لایق چیزی کم وکسر نداشت دوازده هزار یورو تمام شده بود ! سپس به سر زمینشان مرا برد زمینی دریک محوطه محدود واز پیش ساخته شده دربالای تپه ! وقراراست ساخته شود . مدتی با سگ کوچولویشان  بازی کردم با بچه ها بازی کردم باران شدیدی شروع شد ومن بخانه برگشتم  نگاهی به آشپزخانه ام انداختم ….وگقتم باز هم خلایق هرچه لایق .نه! حسادت نکردم ، منهم درزمان خودم هنگامیکه خانه ساختم شرکت” اسپید “یک آشپزخانه کامل با مبل وصندلی را کادو بما داد ! جناب مهندس کامکار صاحب آن بود که روانش شاد، زر دوز شاه (  ناصرعرب ) برای خانه یک لوستر کریستال چهل شاخه آورد ! ویگ سرویس ظرف دوازه نفره روزنتال !  خانه یکهزار متری ، با چهارصد متر زیر بنا ، شش اطاق خواب ، استخر ، باغچه های لبریز از گل رزوچمن سبز وزیر زمینی که پاتطوق قمار بازان وتریاکیها ولوطیها ومطربان شد ومن عطای آنرا به لقایش بخشیدم وبه یک خانه تاریک اجاره ای به لندن رفتم .هنوز خبری از شورشر انقلاب شکوهمند نبود وهنوز مردم در آرامش کامل بسر یبردند اما من وبچه هایم درآن اطاق سر د وتاریک لندن تنها میلرزیدیم وخانه چپاوول شد به دست فامیل گرسنه از شهر ستان گریخته . 
    حال امروز صبح سری به بالکن زدم تا ببینم بازان چه ویرانی ببار آورده است ! تعجب کردم حتی یک لکه آب هم دربالکن نبود وحوله های من همچنان خشک روی بند لباس نشسته بودند . خوب نام این را چه بگذارم ؟ ونام آن یکیرا چه بگذارم البته پسر بدبخت من کمرش خرد شده شبانه روز کار میکند وهفته ها درسفر ونطاقی ودرس و کنفرانس است پشت میزننشته تا برایش تحفه بیاورند واز مزایای قانونی استفاده کنند ، بچه هایم مانند خود من همه کارمندی زندگی میکنیم واگر چیزی داریم ار بابت همان نان حلال است .برایمان کفایت میکند ، نه حسرت اتومبیل آخرین مدل دارم ونه حسرت خانه وفرشهای گرانبها همه را بجا گذاشتم وحال تماشاچی آنهایی هستم که جا پای ما گذاشته اند وخودم ؟ مینشینم وبرای یک افسانه شعر میسرایم . چونکه دیگر کسی نمانده است همه رفته اند ، همه آنهاییکه میشناختم دوستان ، رفقا ، آشنایان یا پیر واز کارافتاه شده اند ویا رفته اند ویا دیگر حوصله ندارند .ومن همچنان این دکمه هارا زیر انگشانم میفشارم تا قدرتشان تمام شود وکنار آن یکی بنشیند. پایان /
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ صبح روز دوشنبه 24 اکتبر 2016 میلادی زنجیره ای!!!!!.
  • ادامه داستان / بیماری

    مقدمه :
    از صدای رعدوبرق وریزش باران بیدار شدم ، نگران مبل وصندلیهای بالکن بودم ، هرچند روی آنهارا پوشانده وچادرهارا کشیده ام اما از لابلای وگوشه ها چادر ها باز آب یا اگر بادی بوزد خاک  به درون میریزد ، مهم نیست فردا به آن فکر میکنم الان ساعت  1/58 دقیقه صبح است ، صدای رعد وبرق  که نه باران بلکه سیلاب از آسمان روان است . خواب رفته  پس بهتر است بخانه آن دو جوان بروم وباقی سرگذشت را بنویسم .ث
    ———–
    شبی مایکل  لرزان وتبدار بخانه آمد ، گفت گمان دارم که سرما خورده ام  وتب کردم  درجوابش گفتم :بسکه دراین هوای سرد خودترا میشویی ومرتب زیر دوش آبی  ، بشدت لاغر شده بود  ، دکتری را خبر کردم تا بر بالای سراو بیاید میلرزید دندانهایش رویهم میخورد ،  دکتر آمد واورا معاینه کرد سپس به بیمارستان خبر داد تا آمبولانسی برای بردن او بیاید .چی شده دکتر ؟ چه خبر است ؟ 
    – تو نمیدانستی که او بیمار است وچه بیماری گریبان اورا گرفته ؟ 
    -نه  ! میدانستم که قبلا مسلول بوده اما حال …..
    نگاه دکتر ترحم آمیز بود  وگفت :
    آرام باش  دخترم ، بیماری سل او مدتهاست که تمام شده  اما خونش آلوده است ، خون او سمی وآلوده است بهر روی ما منتظر چنین روزی بودیم  وامیدوارم  که ترا آلوده نکرده باشد ، نگاهی به تختخوابهای جداگانه انداخت وسپس ادامه داد که :
    هر چه زودتر تو هم به مطب بیا تا یک آزمایش از تو بعمل بیاوریم ،خیالت راحت باشد تنها یک آزامایش است ……
    ودکتر خبر نداشت که من جنینی درشکم دارم . هنوز به مایکل هم نگفته بودم .
    برای همین بود که مرتب خودرا میشد میخواست آلودگی را از جسم وروحش پاک کند ، برای همین بود که آنهمه وسواس داشت وهر روزوهرساعت خانه را تمیز میکرد ، او همه چیز را آلوده وکثیف میدید ، چرا که خون خودش آلوده به ناپاکیها بود .
    پس هردوی ما آلوده به سم شده ایم !.هم من وهم آن موجودی که هننوز به دنیا نیامده است ، موجودی که نمیدانستم اورا دوست خواهم داشت یانه ، موجودی که نمیدانستم نر است یا مادینه ، ونا خواسته درآنجا داشت به زندگی گیاهی خودش ادامه میدا دتا موقع رسیدن وافتادن از درخت ،  نه! او نخواهد رسید همچنان کال اورا از ریشه بیرون میکشم  ،هرچه هست باید نابود شود ، هردوی ما باید نابود شویم ، بزودی اورا به دست جلاد میسپارم وخودمرا ….
     دیگر نمیتوانم فریاد بکشم ” یا حضرت مسیح  باید از چگوارا طلب کمک  بکنم !!  مگر نه اینکه او مسیح تازه است ؟! سرم را میان دستهایم گذاشتم ، نه گریه نمیکردم خیلی کم اتفاق میافتاد که گریه بکنم ،بیاد پدرم افتادم ، که لال وکر از دنیا رفت ، ومادر وخواهرانم که زیر آوار دفن شدند برادر کوچکم ….. آه اگر این جنین پسر باشد  ، بی فایده است بیمار است آلوده است  چرا باید موجود علیل وبیماری  را به دنیا بیاورم وشاهد مرگش باشم ؟  تصمیمم را گرفتم .
    مایکل  دربیمارستان بستری شد هرروز باو سر میزدم گاهی که حالش کمی بهتر بود ومیتوانست حرف بزند میگفت :
    شاید تواولین وآخرین زنی باشی که بعد از مادرم ترا دوست داشتم ، تو باید خیلی مواظب خودت باشی ،
     هستم نگران مباش !!
    ادامه میداد :
    تو نمیدانی که دراین دنیا چه اتفاقاتی دارد میافتد ، وچه نیروهای نا مریی بر سرنوشت ما حاکمند وچه قدرتهای دیکتاتوری را بر سرما بیچارگان سوار میکنند ، ما بردگانی بیش نیستیم ،  همه برده ایم هرکدام در مراتبی ، تو خیلی مواظب خودت باش تو قوی هستی ، قدرت داری ، صدایش کم کم رو به ضعف میرفت وچشمانش بسته میشدتد .
    ———–
    هوا داشت گرم میشد  برفها کم کم آب میدند ، زمانیکه این برفها تکه تکه روی رودخانه ها روانند مرا بیاد بیمارستان وبیماری میاندازند ، گویی کثاف را باخود حمل میکنند ، او همیشه از بهار بیزار بود ومیگفت بهارفصل نا مطمئن وبیماری زاست ، حال زیر خروارها خاک خفته باید کاری میکردم وتصمیم آخررا گرفتم .
    چه کسی صدا زد سهراب ؟ کفشهایم کو  ، باید بروم ، 
    باید چمدانیرا که باندازه تنهای منست بردارم 
    باید بروم ورفتم ،بسوی بیمارستان وبه دکتر گفتم که میل دارم عمل شوم هرچه دردرونم هست بیرون بکشید همه
    را جنین را 
     وجایگاهش را …….
    وخودم آلوده به بیماری ، خون پاک اجدادم دیگر قدرت نداشتند آن آلودگی را از من بزدایند ، سم قوی تر بود .
    حال اینجا هستم ، بایک بیماری وآلودگی خونی هرچه را که داشتم بیرون ریختم تنها همین دفتر است که بتو میسپارم ، نگاهی به فنجان قهوه ای که برایش درست کرده بودم انداختم ، دست نخورده بود  ومانند یک روح از خانه خارج شد .
    میدانستم بکجا میرود ، اورا خوب میشناختم ، او کسی نبود تا بیمار وعلیل بماند وبا بیماری پنهان زندگی کند ، خون برای او اهمیت زیادی داشت  ،  همیشه بخون پاک خود واجداد ش مینازید ، حال با این آلودگی ؟! .
     هرسال  نزدیکهیا بهار به کنار دریا میرروم ودست گلی به آب میاندازم ، جنازه اش پیدا نشد اما میدانم درقعر اقیانوس است وروحش در آسمان بمن مینگرد .
    خدا حافظ دوست من . همیشه بیادت هستم ، هرچند همیشه از هم دور بودیم / پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    12/10/2016 میلادی /.
    اسپانیا .
    ساعت/2/26 دقیقه پس از نیمه شب ، ومن دارم گریه میکنم .
  • بخش نهم /داستان

    دیگر زمانی رسیده بود که میل داشتم همه چیز را فراموش کنم ، کجا خوانده بوم ؟ مردان با یکدیگر خوشحالترند ، مردان زن را برای دوست داشتن وعشق ورزیدن نمیخواهند ، از بدو تولد عاشق مادران میشوند  وتا آخر عمر به دنبال مادرند ،  عشق به آن معنا که ما زنان به آن میاندیشیم در مغز آنها  جایگزینی ندارد ،  یا آنقدر مقتدر وقوی هستند که میل دارند همه چیز در اختیارشان باشد ویا آنقدر ضعیفند که به زنی قوی تراز خود پناه میبرند ویا با مردی قوی هم پیمان میشوند ،  آتش داشت زیر خاکستر میرفت  وخود به خاکستر تبدیل شد  ،روزی میل داشتم دردریای چشمان او گم شوم  اما چشمانش  دیگر رمقی نداشتند  ومن بهترین وگرانبهاترین  سرمایه ام را که باعث مباهات من بود  دراین ماتمکده  با ین نیمه مرد  بیمار  تقدیم داشتم  حال دیگر فنا شده ام  از پشت پنجره به قندیلهای آویزان  یخ چشم انداختم  او مرا باینها باین قندیلهای  تشبیه کرده بود  که بایک گرما وتابش آفتاب  آب میشوند  وبر زمین میریزند وسپس به زمین فرود میروند و میشوند آبهای زیر زمینی.
    چند سال است آواره ام  ؟ چند سال است که دراین زندان بسر میبرم  زندانی که هیچ رنگ وبوی آشنایی ندارد .
     قلبم ساکت بود ، نه اشک ریختم  ونه طپش قلبمرا شنیدم  ، گویی مرده ای بیش نبودم  نه ! کینه ای نداشتم  او هم حق زندگی داشت وحق دوست داشتن  بهر گونه که میل دارد بیاندیشد .
    تو نه مرگی نه تلاش  / 
    حال آن مرد بر صلیب  سالها بود که ناپدید شده  وعمرش بپایان  رسیده بود  وناجی جدید ی پیدا شد ، این ناجی جسم داشت . روح داشت ومبارزه میکرد  وسر انجام کشته شد . اما روحش همچنان بر روی زمان حاکم بود .
    خداوند درآسمان  میرقصید و شیطان مشغول کامجویی بود ،  جهان به وسوسه وپریشانی افتداده بود – حال من تن تبدار این مرد حسته را باید نگاهدارم  نه میتواند پیکری را سیراب کند  ونه خودرا سر پا نگاهدارد .
    او دیگر آزاد وفارغ بنظر  میرسید  اعترافاتش را کرده بود واعتراف گیرنده زبانش مهر وموم بود  او با اعترافات خو د از اندوه ، عشق ، حسرت  مبارزه حتی احساس گناه نیز  راحت شده بود او گناهرا نمیشناخت گناه نیز مانند دین  باو به ارث رسیده بود  . دین ایمان وسنت . برلبانش زمزمه ای نشست وخاموش شد …….ادامه دارد .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    23/10/2016 میلادی /.
    اسپانیا.
  • سایه یک روح

    این روزها همه  لبیک گویانند  ومن به عشق لبیک میگویم ، به خود عشق . بمن گفتی که ” تو خود عشقی “
    —————-
    این منم که افکنده شور عشق را به دلها 
     این منم که افزوده شوق بوسه به لبها 
     پیشتر زمن ، تو خسته بودی وخاموش
    گردش بیهوده  بود ی در دل شبها 
    لبان خفته  شب را ، بوسه باران میکنم 
     برکشم ا زدل نغمه های  دلاویزی
    تا بیفرازیم  بباده  لذت مستی
    تا مهر کنم بر گناه  سکه پرهیزی ! 
    من راز دار این  فصل خزانم 
    بوسه میزنم بر بوسه گاه بهاری
    زاده انسانم  و نیز خدای عشق 
    بر سر این گله نهم پای پرتواتم 
    ثریا / یکشنبه 23 /10/2016 میلادی 
    تقدیم به یک لحظه خوب از یک روح نا توان .
  • و…. بقیه داستان /بخش هشتم

    در سکوت نشسته بودم وباو گوش میدادم ، حرف زدن بیفایده بود من درس سیاست نخوانده بودم از سیاست بیزار بودم ، دردرونم هزاران اما وافسوس بود ، او ادامه داد:
    روزیکه ترا دیدم  در تو چیزی شبیه  (او)  بچشمم خورد تو او بودی ، استقامت ، شهامت ، وبتو پناه آوردم  ، دیگر مرا ببخش ترا دوست میدارم  اما برایم از منطق حرف مزن  منطق به درد مرده ها  میخورد .
    دیگر چیزی نمانده بود که ندانم ، رابطه اش باآن  جنرال وسپس مرگ او آوارگی این  وبی هیچ هدفی راه میرفت  مانند یک مومیایی زندگی او مانند بند ناف با و وصل بود وسپس این بند بریده شده واین بچه روی زمین افتاده  است ، حال رفتن اورا به شهر نزدیک میفهمیدم هر بار میرفت خونش را آزمایش میکردند دوگاهی خون تازه باو میدادند  .
    دیگر انگیزه ای  برای ادامه دان با او نداشتم  همه چیز روشن شده بود واز ان شب بعد  جدا میخوابیدیم مانند دو دوست .
    وکاغذهایی را که قرار بود پر کنیم دست نخورده روی میز تلمبار شده بودند ، باید آنهارا درون بخاری دیواری میسوزاندم .
    بخش نهم –
    هر انسانی یا از طریق عشق ویا شرف با زندگی مرتبت میشود  ، دیگر چیزی برای من دراین سر زمین یخ نمانده بود . او گفت :
    من یهودی زاده شدم  بنا بر سنت ها  باید کاری را که دوست ندارم انجام دهم  تو هم باید کاری زا که دوست نداری انجام دهی  برخلاف ایده وعقیده ات همه میتوانند دروغ بگیوند  وهمه ممکنست دروغهارا باور کنند  اما چشمها نمیتوانند دروغگو باشند مردمک دیدگان ما زبان راستگویی دارد ، شانه های مرا محکم گرفت  وگفت من درحال حاضر تب دارم  میدانی ؟ تب دارم گرمای شدیدی از درونم شعله میکشد غیرا زآتش چیز دیگری درمن نیست آتش که بلغزد  شعله دیگری بر میانگیزد .
    من بیمارم ،  این غم سالهاست که درونم را میکاهد  مرا میگدازد  ، من بارها در پنهانی گریستم  تو یک تخته سنگی  ، یک تکه یخ  مانند همین یخهایی که به شیشه ها چسپیده مانند همان قندیلهای آویزان  تو تنها در انتظار یک الماسی تا ترا بتراشد ، دریای از غرور ، برای هیچ ، ساکت ، صبور وآرام ومن دردمیکشم  من درانتظار مرکم  این را بفهم .
    تو مانند یک گل لاله  که از زمین کنده شده دراین لجن زار  سر زمین یخبندان  نمیتوانی رشد کنی  تو هم خواهی مرد میدانی چرا ؟ لاله ها سرخند ؟ برای آنکه همه با خون آبیاری شده اند !.
    چه گوار نجات دهنده ما بود  ، مسیح آینده ما بود …وزیر لب زمزمه میکرد .وهذیان میگفت .
    دلم سخت به درد آمده بود ، دلم برایش میسوخت ، دستش را گرفتم  ، اما دستمرا کنار زد  ، طوفانی  شده بود که بر سنگلاخهای ناهموار سینه میسایید .
    چه گوار ؟! همان مردیکه کلاهی بره بر سر میگذاشت ویک سیگا برگ  دردهان داشت !
      نامش را شنیده بودم  عکسهای اورا بارها دیده بودم  اما درکتابها نامی ا زاو برده نشده بود ، بردن نام او گناه بشمار میرفت وحال این قربانی چندم است ؟ . …….اد امه دارد
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    یکشنبه 22./10 / 2016 میلادی /.
    اسپانیا.
  • ایران ویران ما

    شب گذشته از یک سایت چند فیلم پنهانی که از دختران وزنان ایرانی گرفته بودند تماشا میکردم وعجب آنکه این فیلمها درخوابگاه دانشگاهها ویا مدارس بود ! دحتران مانند مردان  گیلاس مشروب را بالا میانداختند ومزه دهان هم میگذاشتند دختری با شورت وسینه بند کوتاه داشت عربی میرقصید !  موزیک کثافت .وچند آوری پخش میشد  د رگوشه دیگری چند دختر چادری داشتند قلیان میکشیدند وبهم بوسه میدادند!! و بسیاری از این قبیل که دیگر حال تهوع گرفتم  وامروز صبح با حالی خراب بیدار شدم واز خود میپرسم که :
    چه دستی درکار ویران کردن این سر زمین است ؟ اینایند ماداران فردای جامعه از مردان  هیچ میگویم که دیگر مردی نمانده ، روزی ورزوگاری دل به زنان خوش کرده بودم که سر انجام این زنانند که برخواهند خواست ، بلی ، برمیخیزند اما چگونه ؟ یا این عکسها برای باجگیری گرفته شده ؟ یا اینکه خودشان از خودشان  گرفته ودر رسانه ها گذاشته اند ، تا بما بفهمانند که زرشک منی چند است !
    امید بریدم وخوشحال هستم که اکثر شعرا ونویسندگان ما از دنیا رفته اند وبقیه درسکوت به تماشای این جنکل نشسته اند جنگلی که واقعا ترسناک شده است ، زنان دیگر به راحتی آدم میکشند  وبه دار کشیده میشوند برابری مرد  را ثابت کرده اند ! مشروب را بالا میاندازند بیخیالش !!! فردا روچه دیدی وکی دیده وآن ملای بد هیبت درخراسان  که  مرکز فاحشه خانه عربهاست از برگذاری کنسرت جلو گیری میکند ، بلی عیب است از امام خجالت بکشید بگذارید ما کارمانرا بکنیم کارما پا اندازی است وهجوم عربها برای لذت بردن بظاهر زیارت اما درباطن برای کیف وعیش ولذتی که درسر زمین خودشان ممنوع است درخراسان رضوی اسان وفراوان است .
    حال بنشیند وروز کوروش را جشن بگیرید وروز رضا شاه را جشن بگیریو وآن یکی دهانش را پاره میکند وفریاد میکشد اما کارش چیز دیگری است ، ماهم بنا چارگاهی سری باین  دنیا ی پر هیاهو خالی از هر حاصلی میزنیم و برنامه های چرند گوش میدهیم . 
     گر عارف حق بینی …..کجایی شجریان ؟ همان بهتر که در سکون به تماشا بنشینی همان بهتر  که ارکستر مجلسی تعطیل شد همان بهتر که طالار رودکی مانند یک زن با به سن گذاشته درحرمت خود کوشید .
    بلی حضرت  امام همه آدم شدند واز خریت بیرون آمدند آسوده بخواب که سر زمین ویران هر روز ویران تر میشود آب هم تمام شده ، قحطی هم کم کم چهره وحشتناکش را به نمایش میگذارد پولها دربانکهای سوییس ولندن وامریکا خوابید ه ودیگران صاحب آنها هستند مردم گرسنه ، درخیابانها بیکار ، خوب کار میخواهی  ؟ یک سفار ش دارم !!! وآیا سلطان ابن سلطان ابن سلاطین خامنه پرودگار صحنه  از اینهمه کثافت باخبر است ؟ویا آنچنان در بحر حلاوت وکیفور ودر بحور اشعار رقصان دربارش محو است که ابدا نمیداند کجای دنیا نشسته است .
    حال دراین جنگل بر باد رفته من به دنبال کدام انسانم ؟  به دنبال کدام آبادی  وساختار ؟ …..کهن دیارا دل از تو کندم برای همیشه کندم .
    درخاتمه دل برای آنهایی میسوزانم که از صمیم قلب  دلبسته خاکشان وایمان دارند ودر خلوت  پنهانند. آهسته میروند وآهسته میایند  تا با دیو ها شاخ به شاخ نشوند . 
    هیچ ، است وتو درهیچ مپیچ . پایان 
    روز شنبه 22.10.2016میلادی زنجیره ای !!
  • ايران فاحشه


    روى يو تيوپها نگاه ميكردم در خوابگاه دختران  مشروب فراوان ، دخترى لخت  وعريان ، رقص ها چندش إور ، در خيابانها فاحشه هاى چادرى بين هفتاد تا يكصد ،  در خوابگاه مومنين !!!قليان غ وحشيش و بيشتر نمينويسم نه از پسران خود فروش ونه از زنان ودختران ، حال پيدا كنيد پرتغال فروش را در گذشته اگر دست ما به دست پسرى ميخورد خراب بوديم   اكر قبل از نامزدى  با پسرى بيرون ميرفتيم  ودر كوچه ها قدم ميزديم رسواى عالم  بوديم ،امروز بمدد حكومت علوى وآل شيعه ، ايران بخصوص تهرانرومشهد به يك فاحشه خانه  بزرگ تبديل شده است و پا اندازان  هم در بالاى  حكومت براى. بعضى ها چشمانشانرا بسته اند وبراى بعضى حكم صادر ميكنند تا در زندانها  باهم جور باشند دختر از خانه اش فرار كرده بخانه پدر بزرگش پنها بر ده. چونكه مادرش لخت  وعريان با زن ديگرى مشغول تماشا فيلمهاى پورنو وكارهاى ديگر ى بوده اند اين دختر دهساله  بوده است ،  از ويؤيدوهاى  پنهانى وغيره ديگر چيزى نمينويسم  كه حال تهوع گر فته ام همه هم زير نظر سپاه پاسداران  يا پااندازان است ، مومنين و چادرهاى هم زير لبخند غمزه أور رهبر با أن دندانهاى مامانى غش وريسه  ميروند  وزهرا را لبيك ميگويند ، ايران. سر زمين زنان پاك ومطهر در دست فاحشه ها وپااندازان وزمين خورها وقبر كن ها دارد نابود ميشود و  ديگر حرفى ندارم بزنم ، 
    در اين فكرم اينهمه نعمت در ايران ريخته اعم از دختر وزن وپسر خوشگل ، چرا بعضيها از راه دور عشقبازى الكترونيكى ميكنند ؟؟؟! جاى سئوال دارد . يا مامورند ، يا ووجوهاتى لازم دارند ويا به راستى بيمارند  . روزى تايلند فاحشه خانه دنيا بود با مواد مخدر حال ايران عزيزمان يك سر ويك گردن از تايلند هم بالاتر است ، در چنين مواقعى مردان وزنان واقعى ونجيب خودرا پنهان ميسازند وكمتر در أنظار جلو ه ميكنند ،  شب همگى خوش بانوان بورلى هيلز ايرانى موفق باشيد كه آينده خوبى در انتظارتان هست ،پايان 
    / جمعه 
  • مبان پرده ×

    معلمولا درنمایشاها  میان پرده میگذارند اما من نتوانستم نام دیگری برای این ” میانه” پیاد کنم ، دفترچه را ورق میزنم  بعضی جاها ناخوانا وبعضی جا ها خط خوردگی وبسیاری از اسراررا دچار سانسور میکنم ، بمن مربط نیست چگونه عشقبازی میکردند ویا چه غذاهایی میخوردند ، بسیاری را کنار گذاشته ام ، اصل داستان غم انگیز وبه یک تراژدی ختم میشود مانند همه داستهایی که دختران یا پسران خود سرانه به دنبال سرنوشتی میروند که نامعلوم است ،  شناخت چندانی از آن منطقه ندارم ونمیتوانم درنظر  بگیرم که چگونه میان آنهمه برف وسرما ویخبندان این زن دوام آورد ، بکلی حساب زندگی از دستم بیرون شده  امروز نگاهی از پشت پنجره به بیرون انداختم هوا نیمه ابری وغمگین پاییزی بدون درخت وبرگهای زرد اینجا هرچه هست دنیای مصرف است از همه جای دنیای  مواد انباری وآشفالهای خودرا باینسو روانه میکنند ، باز اینها با همان آش وآبگوشت پر چرب خود ونان وپنیر وشرابشان خوشند ، روز گذشته موزیک همسایه طبقه زیر تا عرش میرفت وساختمان تکان میخورد اما کسی نبود باو اعتراض کند دچار سر گیجه وگوش درد شدم حال تهوع بمن دست داد اما اینجا همه باهم دوست وفامیلند ! من غریبه ای بیش نیستم که دارم از هوای آنها استفاده میکنم وبارها باید به آنها حالی کنم رفیوجی نیستم وبا بارکو یا قایق بادی نیامدم ، تمام هفته درخانه میمانم حتی نمیدانم خیابانها به چه صورت درآمده اند پرده هارا کشیده ام  /
    از این همه تنهایی بستوه  آمدم سخت پشیمانم وآن ـسونیر یخبندان است ، سر زمین خودمرا جانوارن ودرندگان وگزندنگان صاحب شده اند ، حتی دیگر تکه زمینی ندارم تا روی آن بنشینم قبرهارا ویران میکنند ومرده را بیرون میکشند ومیسوزانند کسی جوابگو نیست .
    نه  ! آن خاک دیگر متعلق بمن نیست آواره ای هستم گرد جهان همان ستاره ای هستم سرگردان درآسمان تا کی وچه روزی درکجا ناگهان سقوط کنم .
    امروز دلم گرفته ، سخت هم گرفته دیگر کسی از گذشته من باقی نمانده همه رفتند ، همه رفتند تنها دشمنان زنده اند ، چند دوست که گاهی خبری از هم میگیریم در حد یک وظیفه . دلم برای یک هیاهو ومیهمانی دور یک میز تنگ شده اما دیگر از این خبر ها نیست اگرروز بمناسبتی  دور هم جمع شویم همه دست به جیب برده وموبایلهایشانرا درمیاورند مشغول چت کردن میشوند باید تنها درخواب عشق به نوه هارا ببینم ودرخواب آنهارا درآغوش بکشم ، نه این زندگی چندان خوش آیند من نیست هیچی چیز عوض نشده میلی هم ندارم چیزی را عوض کنم . سکون .ساکت . بیحر کت نگاهی که به هیچ جا دوخت نشده ونمیشود درانتظار هیچکس نیستم وهیچ معجزه ای هرچه باشد باید این نوشته هارا به پایان برسانم  واو دیگر نیست تا دوباره زندگیش را دریک تکرار تهوع آور ببیند. پایان /ثریا  ایرانمنش / اسپانیا . چمعه 21 اکتبر 2016 دربدری.
  • ویرانی آرامگاهها ×

    آرامگاه رضاشاه کبیر بنیان گذار ایران نوین قبل از ویرانی آ
  • قربانگاه

    آرامگاه ویران کننده ایران وبنیان  کن اصالت ایران وغرور ایرانی ” خمینی”
    ودر حال حاضر بیشتر مقبره وآرامگاههارا ویران ساخته اند تاریخ باید از بدو وود  ایشان شروع شود تاریخ دوهزار وپانصد ساله وغیره  به زیر آب فرو حواهد رفت تنها بریتانیای کبیر صاحب تاریخ است و پادوهایشان .  واین است سرنوشت ملتی که روزی به سر فرازی خویش میبالید وامروز ؟  دیگر هیچ  ثریا /
  • رضا شاه

    ارامگاه رضا شاه بعد از ویرانی 
  • ادامه داستان /چگوارا

    پس از چند روز دوباره میشل پیدایش شد  رنگش بشدت زرد  وهمه شهامت خودرا از دست داده بود  سرش را بر پاهایم گذاشت وگریست “
    آه… دردل گفتم  ؛ نه ! تو نمیتوانی خورشید زندگی من باشی تو تنها یک سایه از یک انسانی  تو نمیدانی که من قلبی زود شکن دارم که درزیر این فولاد سخت پنهان داشته ام  ومیبینی که قلبم چکونه میطپد ، 
    اورا از جای بلند کردم  هردو میگیریستم ، هردو بدبخت بودیم ، حقیقت عریان شده و لخت جلوی ما ایستاده بود  مانند یک حیوان زنده  . نه حقیقت را نمیتوان  کیلویی خرید  ویا تکه تکه  وزن کرد واندازه گرفت ، .
    برف سفید وسنگینی بارید ه بود  وهمه جار سفید کرده گویی ملافه ای سفید برروی جنازه ای  کشیده اندۀ طبیعت نیز داشت میمیرد اما درزیر همان برفها بهترین وزیباترین وشکننده ترین گلها بودجود میامدند .
    ما نمیتوانستیم خودرا فریب دهیم ،  عشقی درمیان نبود ، هردو خسته وازده ، نه هیچی چیز نبود  یک حادثه بود دوستاره دریک شب بهم برخوردند یکی شکست ونابود شد دیگری هنوز سوسو میزند این مرد روحا وهم جسما ضعیف است ، بیمار است حال من میان این سیلاب افتاده ام  دیگر قدرت مبارزه ندارم ، چند سال از جنگ گذشته ؟ نمیدانم حساب آن روزها از دستم برون است
    روباو کردم وگفتم :
    تو چرا سعی داری خود ومرا فریب بدهی ؟ او آرام بود ،  سرد وخشک  روی لبه تختواب نشست ،  با همان صدای پر طنیین وخشک که اولین بار درآن مرکز پناهندگان شنیده بودم  گویی داشتم اشتباه میکردم اما ….پرسیدم  ، آیا زنی در زندگیت هست وتو مسئولیت آنرا بعهده داری؟  آیا درگیر عشقی ؟….. دست روی دهانم گذاشت  ، بطوریکه نزدیک بود خفه شوم وگفت :
    بلی ! عشقی داشتم ، که امروز درگورستان خوابیده است ، همان مرد ، میفهمی ؟  یک مرد ، من عاشق او بودم ، او مرا حمایت میکرد با کمک او من به ارتش ملحق شدم وبا کمک او من به درجه ستوانی رسیدم  او فارغ التحصیل دانشکه افسری بود مرا هم باخود کشید زندگی خوبی داشتیم  زنمرا بخاطر مادرم گرفتم  تا او خوشحال شود زنم از عشق ما باخبر بود دیگر هیچگاه وقت خودرا صرف دیگری نکردم ، او ومن هرد دور فدایی “چه ” بودیم  تو “چه “را نمیشناسی ، نه نمیشناسی  چشمانش درحالیکه لبریز از خون بودند  گفت :
    تو چه گوارا میشناسی؟ گمان نکنم ، او مسیح ما بود ، نجات دهنده ما بود  اما اورا کشتند ، تا دیکاتوری را جایگرین او نمایند ،  منافع میبایست حفظ میشد نه ! تو اورا نه دیده ونه میشناسی تواز جایی آمده ای  که تنها یکبار جنگ را دید ه اما ما واجدادم قرنها درحال مبارزه بودیم  درمیان همین برفها وسرما به دنبال ریشه های هویچ وسیب زمینی میگشتیم ویا گربه ارا سر میبردیم ا بخوریم  وسیر شویم ، توخانم ناز نازی از این مبارزات بیخبری ، امروز همه به دروغ دستهای مارا میفشارند حتی دوستمانمان بما دروغ میگویند  آمد ن من  وپیوستن بتو  یک دورغ است ، گاهی لازم است که این دروغ در پرده بماند  شهرتهای دروغین  که دراین زمان مد شده است  ، هیاهو برای هیچ وویرانی وپوچی ……
    با خود فکر کردم  همان مردی که یک کلاه بره برسر داشت ویک سیگار بلند برگ اما او کجا سر زمین یخبندان کجا ؟  رمز وراز او چه بود که تا اینسوی دنیا نفوذ کرده بود ؟…..ادامه دارد  
    ثریا ایرانمنش .” لب پرچین”
    21/10/2016 میلادی /.
    اسپانیا /
  • میان پرده وبقیه داستان

    صبح زود که بیدار شدم ، مانند اشخاصی که دچار هنگ اور باشند ، سرم بشدت گیج رفت چشمانم باز نمیشد ند ، توان آنکه از روی تختخواب بلند شوم نداشتم ،  هرچه فکر کردم شب گذشته وروزگذشته چه خورده بودم ، چیز بدی نبود غیر از کمی شبر گرم ، وشاید  باید سر ما بخورم ؛ بهر طریقی بود خودم را به اطاق کشاندم تلو نلو خوران ، آبی به صورتم زدم قرصم را خوردم کمی آب سرد با یک آب نبات روی ربانم گذاشتم وسرم را تکیه داذم بمبل ، هرچه میخواهد بشود ،  شب گذشته همه مردگان بخوابم آمده بودند !! همه آنهاییکه رفئه بودند !! حال برگشته هریک با دیگری در جدال بود ، موهایمرا سیاه کرده بودم وخیلی کوتاه ! هنامیکه بلند شدم تا به دستشوی بروم دیدم نمیتوانم سرم بد جوری گیج میرود وچشمانم باز نمیشوند نور چشمانم را  را میازرد ، مدتی طول کیشد تا توانستم بخودم بیایم ، هنوز خوب نشده ام اما شاید نوشتن کمی مرا تسکین  بدهد ودراین فکر بودم  که ” مردن درتنهایی وجدال با مرگ چقدر دردناک وسخت است ” . بناچار باید این داستانرا تمام کنم اگر چه در حال مرگ باشم . قول داده ام .ثریا 
    ———————————————————————————————————————
    دفترچه را گشودم ، هنوز صفحات زیاذی بودند که میبایست آنهارا میخوانم وسپس مینوشتم ، بعضی جاها خط خورده بودند بعضی صفحات عکسهایی نقاشی شده بود ، هرچه بود این امانت را میبایست گرامی بدارم .
    ادامه بخش هشتم ، وسواس.
    چند روزی از او بیخبر بودم  گاهی میترسیدم که مبادا مسموم شده  ویا درجایی افتاده است ،  بعد از ظهر یک روز سرد پیدایش شد  معلوم بود برای آزمایش خون  به شهر نزدیک  رفته بود ، بمن نگفت ، اما از بوی تنش  میفهمیدم ،  مرا بوسید وگفت “
    در فکر این هستم که یک خانه خوب  اجاره میکنیم  ، با اثاثیه شیک ویک عروسی بزرگ با حضور دوستان وآشنایان بر پا خواهیم کرد هیچکدام از ما کسان نزدیکمان درکنارمان نیستند  ، پرسیدم :
    خوب زیر کدام مذهب ؟  باید عروسی کنیم  ، دریک محضر هم خوب است .
    من به اولگا ماجرارا کفته بودم  واو سخت خوشحال شد وگفت هر کمکی که میتواند  درقبال ما انجام دو نوجوان انجام خواهد داد  ، مبایست ورقه های زیادیرا پر میکردم ، سوگند میخوردم که هبچگاه دیگر به سر زمینم بر نخواهم گشت  ، من اهل فنلاندم وبرای رفتن به سر زمین ماد ریم باید ویزا میگرفتم  .
    میشل با اصرار میگفت که به یک ( کنسیه) برویم  درآنجا نیز باید اوراق زیادی را پر میکردیم  ؛ درحال حاضر همه این  اوراق روی میزم خالی افتاده اند ومن درمیان شک وتردید دست وپا میزدم .
    او زیاد خودرا میشست  ساعتها زیر دوش آب میماند وبا آب جوش پیکرش را میشست ویا به استخرها ی آب گرم میرفت  ، زمستان فرا رسیده بود  برف همه جارا  پوشانده  وشیشه ها یخ بسته بودند بخاری اطاق من چندان قدرت نداشت تا این یخ بستگی وسرمارا از بین ببرد  به ناچار بخ زیرپتوهای پشمی که پوست گوزن ها وپشم آنها درست شده بود پناه میبردم ، وباو میگفتم امیدوارم بهار به زودی فرا برسد ، ما دربهار عروسی خواهیم کرد ، او زمزمه میکرد ، بهار ، بهار من از بهار متنفرم ، بیزارم ، بهار بیماری میاورد ، بهار فصل ناشناخته ومشکوکی است ، نه بهار نه من دربهار خواهم مرد ، باو گفتم :
    انسانهای ضعیف وبیمار دربهارمیمیرند انسانهای پر قدرت وسخت درزمستان جان میسپارند  او فریاد میکشید :
    از بهار بیزارم ، میفهمی بیزارم واز خانه برون میرفت .
    زمان جنک بین ما فرا رسیده بود جنگ بین واقعیت وهوس یا احتیاج دراین زمان همه واقعیتها گم میشوند  ودروغ جانشین آن میشود ، دشمن روبرویم بود ، مبارزه با زشتی ها ، اوه ، میبایست خودرا آماده میساختم …..ادامه دارد
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    20/10/2016میلادی /.
    اسپانیا 
  • بخش هشتم . هراس

    میشل بخانه من نقل مکان کرد ،  تا پیش از آن شب  کذایی تا آن تاریخ نه به تختخواب من  ونه به دیوارهای  خانه ام بی حرمتی نشده بود  حال چیزی درمن عوض شده واحساس بدی داشتم  ، او مرتب ملافه هارا عوض میکرد  ، ومرتب خودرا شستشو میداد از این وسواس او خسته شده بودم  هرصبح زود به سر کارم  میرفتم وشب با کیسه های خرید  برمیگشتم ومیدیدم هرگوشه خانه برق میزند وهمه چیز جابجا شده میل نداشتم اورا بیازارم  چند روزی میرفت وگم میشد ودوباره برمیگشت ممیگفت به شهر نزدیک به دیدار دوستی رفته ام  میدانستم به نزد پزشک خود هم سرزده  هرروز رو به تحلیل میرفت  کمتر افکارم دوروبر خیانت او ویا زنان صرف میکردم  آرام بودم طبیعت به زن امکان روبروشدن با مرد ومبارزه را با او کمتر داده است   من به حقیقت وعدالت سخت معتقد بودم  ( حالا دیگر نیستم )  برای ازدواج با او عجله ای نشان نمیدادم  فرقی نمیکرد  او درکنارم هست اما اعتقادات من درپنهانی ترین زوایای ذهنم مرا از این پیوند باز میداشت  زندگی درلنجزار گناه  ،کار آدمهای احمق است  ، زندگی من آلوده شده بود حتی ازدواج هم نمیتوانست با آب پاک وغسل این گناهرا بشوید وپاک نماید . 
    من هنوز در اعماق رویاهایم به سر زمینیم میاندیشیدم ، به کوچه هایی که بمدرسه میرفتم وخانه ما درهمان نزدیکی ها بود  سپس به دنیا آمدن خواهران وبرادر کوچکم و جابجایی ما به بالاترین طبقات یک ساختمان مدرن ، درواقع روی هوا میزیستیم دیگر آن زمین متعلق بما نبود حا لاویران شده است ، گاهی دلم هوای آن جویباری که از کنار کوچه ما میگشت  وزنان درکنارش لباس میشستند  وبعدها راه آن آب پرخروش را بستند ، در مزارع وباغهای به گردش میرفتم ذهنم لبریز از گذشته ها بود ، حال دراین سرمای وحشتناک  واین هوای تاریک با دستکش وجوراب پشمی ولباس نشسته ام ودارم مینویسم ،  او اصرار داشت که به یک کنیسا برویم ومطابق آداب ورسوم او عروسی کنیم ، من اعتقادی نه به کنسیا ونه به کلیسا نداشتم ، دریک دفتر ومحضر هم میشد این کاررا قانونی کرد ،  اما درون من چیزی فریاد میزد ، نباید کل زندگی را فدای جزء آن بکنم  یک ذره هرچقدر هم ناچیز باشد باز یک ذره است  من میخواستم این ذره را تبدیل به کل زندگیم بکنم  اما او بهوا میرفت  ودرخلاء گم میشد  یک عروسک  با پوست بیرنگ وگاهی صورتی  با موهای حنایی ، نه او نمتویانست همه زندگی مرا دربر بگیرد  دراین دنیا ترحم تا جایی قابل قبول است  که مانع  اجرای تشکل و قانون زندگی  نشود .
    بعضی از روزها اورا در گورستان شهر  پیدا میکردم  ساعتها درمقابل یک گور میاستاد بی آتکه حرکتی بکند  این گور  متعلق به مردی بود که گمان نمیبردم از بستگان او باشد ، شاید یکی از دوستانش بود که درجنگ کشته شده بد یا دریک نبرد تن به تن !  ناگهان برمیگشت  مرا درآغوش میگرفت ومیگفت “
    تو به راستی دارای یک منش عالی هستی ومن ترا تحسین میکنم  باداشتن چنین شهامت وشخصیتی ، درهوای سرد وبین بخاری که از دهانش بیرون یامد ولبانش رویهم جابجا میشدند وگاهی به کبودی میزدند این احساسات احمقانه به دل من نمینشت  .
    پول من کفایت زندگی ما دونفرار نمیکرد  ، باو چیزی نمیگفتم اما هرروز ویا روزی دوبار شستشو  درحمام وساعتها زیر دوش ومصرف آب گرم  مرا دچار غم مینمود ویا گاهی با شرابهای ارزان  وتفاله  که باخودش بخانه میاورد  درحالیکه تلو تلو میخورد  اصرار داشت بمن هم بنوشاند ، آخ که تا چه حد بنظرم این موجود مبتذل  میرسید ، دیگر نه جسما ونه روحا برای من چیزی نبود ، نه هیچ چیز نبود ……. ادامه دارد 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    19/10/2016 میلادی/.
    اسپانیا 
  • بخش هشتم /درون خانه

    هوا داشت سرد میشد ، کم کم بخانه من نزدیکتر میشدیم دستمرا به زیر بازویش انداختم میلرزید ،  باو گفتم :
    مایکل ( میشل) کرانتیشفت ! هر انسانی  که روزی باین  دنیا پای میکذارد  ، ییاید برای فرجام کار خود خوب بیاندیشد  ودرراهی که شایسته  آن است گام بردارد  باید به یک نبرد واقعی دست بزند  هیچ انسانی پیروزمندانه  زندگی را ترک نکرده است  همه بنوعی  از پای درمیایند  یا مغلوب بیماریها ویا پیری ویا درجنگها جان میسپارند  این سرنوشت ماست  ، سهم ما انسانها وجانداران است  از شکستی به شکست دیگری روی میاوریم  وسرانجام تکیه به یک دیوار ترک خورده میدهیم  یعنی شکستی دیگر ، آدمی  باز هم دست به نبرد میزند گاهی بخیال خود پیروز شده است اما پیروزی او بمانند یک جرقه ، مانند یک ستاره  درآسمان ناگهان روشن وسپس خاموش میشوئد ، این پیروزی ادامه دار نخواهد بود ، زندگی یعنی جدال ، یعنی جنک ودرمیان این جنک وجدال لحظاتی  چند میتوانی کام تشنه اترا با آبی خنک لذت ببخشی ودوباره به نبرد ادامه دهی تا از پای بیفتی دشمن های تو نامریی هستند وناشناس ، هیچکس بتو رحم نخواهد کرد ، هیچ خدایی درهیچ یک از آسمانها تنها بتو فکر نمیکند این نیروی خود توست که ترا به حرکت وا میدارد وزمانی فرا میرسد که این نیرو به تحلیل میرود ، باید آنرا تقویت کنی ، ذهنترا روشنایی ببخشی کورکورانه به دنبال واهیات نروی ، همه چیز دراین دنیا ساختگی ودروغ است ، تنها خود توهستی که موجویت داری ، بایدبدانی  که شکست وناکامی قسمتی  از زندگی ماست مانند روزوشب .
        آدمی میداند که از پیش شکست خورده است  اما درآرامش به جدال خود ادامه میدهد نابودی وشکست ابدی ، نمیدانم درآن ساعت که این  سخنانرا بر زبان میاوردم خودم را درآیینه ذهنم میدیدم واویک دیوارترک خورده بود ! دراین دنیا تنها  ادمهای احمق  زندگی را بخیال خود خوب میگذرانند  ودرانتظار خبرهای خوش دیگری مینشینند  خبرهای طبیعی همیشه بد وخطرناک است .او سکوت کرده بود ، لرزش پیکر اورا زیر دستم احساس میکردم ، گرسنه بودم ، هم خودم وهم شکمم ومن تشنه تر،  فکر میکردم انگیزه زنده ماندن ما  دراین دنیا تنها توقع ماست ما به آن نیاز داریم  وبرای این نیاز یک موتور لازم است  ” عشق”  یکزن آنهم در موقعیت من  درهیچ جای دنیا  هیچ جایی را بهتر از آغوش مردی  که دوست میدارد پیدا نخواهد گرد  ودرهیچ مکانی  آنقدر شادی وامنیت احساس نمیکند  ، آیا اورا دوست داشتم ؟  یا ترحم ویا تنهایی من بود  که مرا بسوی او بسوی این جوان بی رمق میکشید ؟ 
    خوب ، خودم قوی هستم  وصاحب اختیار احساسات وعوالم خودم واو خواهم بود .
    در خانه بخاری را روشن کردم نوری از بیرون به درون  اطاق میتابید لزومی نداشت که چراغی روشن کنم کیفم را بر زمین انداختم وبی اختیار اورا درآغوش کشیدم  ودیگر همه چیز را به دست فراموشی سپردم  تا آسمانها رفتم  درب بهشت باز شد  با یک سوزش کوتاه وسپس همه چیز  آرام پیشرفت  رودخانه عشق طغیان کرده بود ومن دراین  فکر بودم که اگر روزی سر زمینم آزاد شود ، با او برمیگردم ! روزیکه کشورهای غربی وایلات متحده  از دادن اسلحه  به دیوانگان حاکم بر سر زمین مادریم  دست بردارند  ویا شاید همین جا ماندگار شدیم  یا به ایرلند رفتیم  ویا روسیه !  به هرحال خانه  ای خواهم داشت وخورشیدی که برتاریکیهای  زندگیم  میتابد  دیگر تنها نخواهم بود  درکسوت یک زن پیشرو وقهرمان  که همه سنتهارا شکسته به پیش میتازم  من یک زن هستم با تمام نیازهای  زنانگی.
    هر موجود زنده ای نیاز به تولید دارد  باید دست به آخرین نبرد زندگیم میزدم  وآخرین سر مایه ای که دراختیار داشتم  یعنی بکارتمرا  مانند یک سکه بی ارزش  درراه این جنگ به دور انداختم . حال میدانم که شکست خورده ام  ودست به یک نبرد بی فرجام زده ام  اما در آرامش بکار خود ادامه میدهم ،و میشل مانند صوفیان بزرگ راهی پیدا کرده بود که خودرا فنا کند  آنهم در راه موجودی مانند من …… ادامه دارد .
    ثریا ایرانمنش .”لب پرچین”
    18/10/2016 میلادی/.
    اسپانیا 
  • دروازه شمیران

    روز گذشته که مصاحبه آذر نفیسی را دیدم وبرایش نامه نوشتم ، تمام روز بیاد آن دوران بودم بیاد آن باغ بزرگ بی در وپیکر با خیابانهای بلند شنی وشمشادها وآن حوض ترسناک و ساختمانهای اطراف آن ، خود خانم فخرالدوله  ( مادر مرحوم علی امینی) در شاه نشین که پله میخورد میرفت بالا مینشست و بقیه اطاقها به اجاره بود نمیدانم چند خانوار درآن خانه میزیستند چهار درب بزرگ داشت که هریک به خیابان دیگری باز میشد ، درختان بلند صنوبر هوای پاکیزه وصاف ، من تنها سه ماه درآن خانه بودم بخاطر بیماری حصبه از کرمان که آمدیم به همراه نزهت  خانم در همان خانه دواطاق هم اجاره کردیم که تنها نباشیم مادر تنها باین علت آمده بود که همسرش را پیداکند ، شنیده بود وکیل مجلس شده حال دربدر به دنبالش بود تا اورا یافت اما …. یک حرمسرا با چند زن جورواجور یکی از اصفهان یکی از مشهد یکی از کردستان یکی از کرمان با مشتی بچه خورده نوه وغیره هنامیکه برای اولین بار به آن خانه پای گذاشتم فرار کردم دلم برای خانه خانم فخرالدوله تنگ شده بود  میخواستم به کرمان برگردم  بخانه عمه جانم بروم پیش پدرم باشم از آنخانه وآن آدمها بیزار بودم نفرت داشتم فریاد میکشیدم ، بیفایده بود هرازگاهی خودمرا بخانه بزرگ میرساندنم نزهت خانم با دوستانش به ( گاردن پارتی) رفته بودند !  دیگر لزومی نداشت من آنجا بمانم حالم خوب شده بود ، روبروی خانه  درآنسوی خیابان خاکی  یک آپارتمان بزرگ بود که یک خانواده درآن زندگی میکردند یکی از روزها که داشتم برمیگشتم زنی فرنگی جلو آمد ودستمرا گرفت وپرسید ” حالت خوب شده ؟ ترسیدم فرار کرد دردستش چند شیرینی وچند شکلات بود ، فورا خودمرا به فاطمه رساندم وگفتم این خانم فرنگی میخواست مرا بدزد ، او جلو آمد وگفت نه ! دختر خوشگل من هرروز ترا از پشت پنجره تماشا میکردم اسم من ( هلن ) است وهمسرم مهندس ( ر) برایت شکلات آورده ام گفتم من شنیده ام که یهودیان به بچه ها شکلات میدهند تا آنها بیهوش شوند وآنهارا بدزدند وببرند بسوزانند واز آنها صابون درست کنند ، آن زن زیبای مهربان غش عش  خندید وگفت نه ! من اهل لهستان هستم وشوهردارم با مادرشوهرم درآنسوی خیابان زندگی میکنیم گاهی از اوقا ت ترا میدیدم وبه مهندس میگفتم بیا تماشا کن عروسک باین خوشگلی تا بحال دیده بودی! وبا فاطمه مارا بخانهاش برد چه خانه زیبایی چقدر خوشبو ومعطر ……ایکاش بر میگشتم به کرمان نزد عمه جانم ویا پیش پدرم ابدا این شهر واین مردم واین خانه هارا دوست نداشتم تنها باغ خانم فخرالدوله  بودم که مرا بیاد باغهای خودمان وخانه میانداخت تا اینکه روزی یک اتومبیل کوچک جلوی خانه توقف کرد ومرا که فریاد میکشیدم سوار کرد وبخانه آن مرد اجنبی به آن جهنم برددیگر هیچگاه نتوانستم تا روزیکه ازدواج کردم از آن خانه بیرون بیایم همیشه مواظبم بودند ، مادرم سرگرم لباس وخیاطی ومیهمانی دادن ومیهمانی رفتن بود اوف اینهفته  جناب آقای بهمنیار میاید ته دیگهای مرا خیلی دوست دارد باید یک باقلای پلوی خوب برایش بپزم آهای علامعلی بدو….امروز آقای کوفت زهر مار میاید باید ناهار درست کنیم بقیه زنان یکی طلاق گرفته درخانه دیگری با تنها پسرس زندگی میکرد ، یکی به کرمان برگشت سومی که اهل کردستان بود سفلیس دادشت ومرتب میبایست به زیر برق وآمپول شیر برود مشتی بچه دماغی دور خانه وگرد من میچرخیدند کوچه باریک خانه بدون درخت تنها یک درخت خرمالو ویک حوض کوچک دروسط آن جای داشت دختران اقاجان ( همان مردتازه ) یکی خیاطی میکرد یکی مشغول تهیه جهاز بود پسران به مدرسه میرفتند ، من اینجا میان این غریبه ها  چکار داشتم ومادرم سر زنده وخوشحال که میتواند موهای طلاییش را جلوی آفتااب شانه بزند وصورت گل انداخته اش را به دیگران نشان بدهد وهمه زیبایی اورا ببینند وحسرت بخورند . روزی خبر دار شدم که تنها حامی من عمه جانم نیز فوت کرد بفاصله سه روز همسرش نیز فوت کرد وحال آن دخترکه به فرزندی قبول کرده بود صاحبخانه شده امیدم از آنجا هم بریده شد ، پدرم بخانه همسر اولش برگشت که دختر امام جمعه بود ……ومن چقدر تنها بودم ……. ثریا 
    نیمه شب سه شنبه 18 اکتبر 2016 میلادی در یک غربت سوم .
    شکایتی ندارم اما حکایت زیاد دارم ، اگر مادر بفکرم بود ومرا نیز به خارج میفرستاد شاید منهم امروز مانند آذربودم ……اما مادر نه گاردن پارتی میرفت ونه دوستان سطح بالایی داشت همینکه زن آن مردک بود برایش کافی بود ………ث