Category: General

  • دنیای تاریک

    شو میهمانم  تا بسازم  ، از خوشه های پروین  شرابی
    بنشین به خوانم  تا بر آرم  از سفره قرص آفتابی 
    آن در که بستم من به هر عشق
    شاید که بگشایی توبر عشق دیگر
    در کار دل مشگل توان دید ، زیباتراز فتح بابی   ” سیمین “

     چشمانمرا که باز کردم واخباررا که دیدم اولین صفحه مربوط بود به نوشته ای در روزنامه مشهور (گاردین) متعلق به بی بی سکینه ، که نوشته بود :
    با آمدن دونالد ترامپ ، دنیا رو به تاریکی میرود ، صفحه را بستم و باخودم گفتم آیا دیگر از این تاریکتر هم هست ؟ لابد تارییکیها بعدی دارند حال ما دربعد دوم هستیم وسپس به بعد سوم ودست آخر خاکستری برباد خواهیم شد .
    نانها که روز به روز کوچکتر بد مزه تر میشوند وبرای آنکه مردم از کمبود آن نترسند در سه لابی زرورق میپیچند  کم کم نانهای گرد بزرگ  بشکل توب تنیس درآمده اند ونانهای بریده را هم نباید در زمره ( نان ) گذاشت ، سبزیجات را درون قابلمه میریزید لبریز پس از مدتی جوشیدن یک کاسه آب سبز تحویلت میدهند ، مرغ را درون ماهیتابه میاندازی  پس از مدتی ماهیتابه لبریزآب میشود ، میوه همه بوی گند کودهای شیمیایی مسموم را میدهد ، مهم نیست  ازکجا خریده ای همه ازیک انبار خالی میشوند .

    در جمهموری فدرال امریکا که از شاهنشاهی خسته شده بودند وبه جمهوری رای دادند گویا ریاست جمهوریی هم تبدیل به ریاست مشروطه شده جرج اول رفت پسرش بجای او نشست پسر اول رفت پسر دوم آمد بی عرضه بود کاری از پیش نبرد کلینتونها  آمدند اگر آنها هم پسری میداشتند صددرصد پسر به میدان می آمد خوب بانوی اول کاخ جلو آمد وحال [اف بی آی] هم از اینهمه بکش بکش ها خسته شد گفت سر نخرا میدهم دست رییس !! هرچه باشد او بهترترما میداند ! حال من نمیدانم چرا باید تغییر ریاست جمهوری امریکا روی همه دنیا تاثیر داشته باشد ؟ معلوم است غذایمان ، نانمان ، آبمان دست آنهاست همین جناب ترامپ صاحب یک کارخانه بزرگ ومعدن آب است !  
    دوباره خوابیدم ، درون یک هواپیمای بزرگ بودیم  ، ایستگاه به ایستگاه نگاه میداشت ، مردم پیاده میشدند ودرن یک کیسه رفته مانند توپ به خانه هایشان که یک اطاقک میان زمین وهوا آویزان بود میرفتند ، من مرتب میپرسیدم پس کی ما میرسیم ؟ اوف .
    چه خوب بیدار شدم ، پرده هارا کشیدم ، خانه تازه تمیز شده بوی گل ، تابش نور آفتاب وسپس سفره کوچک صبحانه ، باید همینرا هم قد ر دانست مهم نیست نان خشک را درون چای خیس میکنم بهتر از نانها بریده ویا گرد وقلمبه سفت است ویا آن نانهای هندی را که میتوان با پنیر خورد ! 
    آه ، سالهای سال است  که دلم برای یک لقمه نان وپنیر ویک چای خوب تنگ شده است . البته شاید تنها من این دلتنگی را داشته باشم اینجا بعضی از رفقا صبح خاویار با قهوه ونان برشته وکره میخورند ! بعضی ها از آن طرف آب نانهای مخصوص را دست دسته میخرند وفریز میکنند برای نوش جان کردن ، ما مجبوریم مانند خود این دهاتیها  همین کثافتهارا بخوریم ودم نزنیم ودر انتظار بعد سوم ئاریکی دنیا باشیم .
    آن روزها که برای تعطیلات به  این سر زمین وجزیره های اطرافش میرفتیم ابدا برایمان این چیزها مهم نبودند ، هتلهای پنج ستاره لوکس ، وآفتاب داغ وکوههای بلند  ما تنها فکرمان گردش بود گرفتن آفتاب وخرید وسپس دوباره برمیگشتیم به ( خانه ) خود ، تنها رنگ پوستمان قهوه ای شده بود وکلی سوغاتی برای دوستان در انبانمان داشتیم مشروبات عالی ، صابون ، ولباسهای شیک رومیزی های کار دست وشیرینی جات …..
    امروز همه اینها  به درون انبارها خزیده ، درعوض بازارهای دست دوم فروشی رونق یافته بمدد ( سرکار خانم بی بی ) .او کم کم از صخره ( جبل الاطارق) خودش را کشید جلو آهسته آهسته دریا را خشک کرد وخانه ساخت ومردمش ا بعنوان توریست باینسو فرستاد زیر دریاییاش سالهاست زیر آب ها ی مدیترانه خوابیده است کشتی هایش مرتب درحال رفت وآمد  میباشند ، کم کم یک شهر مرزی را نیز صاحب خواهد شد ودر اینسو  هنوز مردم سر گرم رقصیدن فلامینکو ودست وپای کوبیدن وخواندن آوازها ی دردآور قرون گذشته اند ، بزرگانشان اما با اربابشان در رفت وآمد وخرید فروش املاکند مهم نیست فعلا تمام معاملات املاک این سر زمین دردست بی بی است .
    بیاد دارم  ،  روزی که ما عازم این سر زمین شدیم از دشمنی درلباس دوست خداحافظی میکردیم  وگفتیم شما هم به آنجا بیایید ارزانی است وآفتاب داغ بر پیکرمان مینشیند ،  در جواب گفت :
    نوکر ، بهتر  است همیشه درکنار ارباب بماند !!! وماند ما خانه هایمانرا  از دست دادیم او وخانواده اش صاحب چندین خانه شدند آنهم در ر یچموند !!!.
     پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    اسپانیا . 16/11/2016 میلادی/.
  • برایم ننویس

    یاد تو همیشه دردل وجانم مانده ، 
    از خودم  میترسم ، از یاد تو میترسم 
    گاه به گاه صدای ترا مینشنوم
    نگاهت را میبینم 
    وخنده ات را که همیشه  با لبان نیمه باز
     دنیاو کائنات را به تمسخر میگرفتی 
    برایم ننویس 
    میترسم  از آنچه را که بنویسی ومن نتوانم بخوانم 
    از ” یادداشتها  اکتبر سال 89
    واین از دفترچه روزانه بود که  برای مادر مینوشتم ، یکشنبه گذشته درمیان این فیلمهای سوئدی نروژی کیلویی که این روزها  کانالهارا پر کرده است ، ناگهان چهره اورا دیدم با همان چشمان بگود نشسته فیروزه ای ، موهای طلایی که در پشت سرش بسته  بود وهمان خنده ، ناگهان  از جای برخاستم ، ممکن است در دنیا دو نفر دردو سر زمین مختلف واز دو نژاد مختلف اینهمه شبیه یکدیگر باشند ؟ .
    بی اختیار بسوی دستشویی رفتم وگریه را سر دادم . این آخرین چهره او بود که من دیده بودم حال درتصویرتلویزیون  جلوی چشمانم زنده شده بود .
    گاه گاهی دخترم میگوید :
    چرا از مادرجان وزیبایی او به ما چیزی نرسید ؟ سکوت میکنم ، گویا در این وسط باز من مقصرم ! حال امروز این چند برگ از آن سالها رو ی میزم نشسته است .
    آه مادرجان ، این عقاب نگون بخت  همه پر وبالش سوخت  ودر کویر بلا نشست  ترا راند همهرا راند تا چند جوجه را که بیدست وپا واز سرمای زمانه میلرزدند زیر بال خود گرم نگاه دارد ، حال درکنار کرکسان  که درانتظار لاشه ام نشسته اند بسر میبرم .
    بخود میلرزم  مانند ماه در زلال اب اما این آب هم گل آلود  است ، تنم از سر مای درون میلرزد  وبه جهنمی میاندیشم که درآن پر وبالم سوخت حال دراین فکرم که آن جهنم یک شعله اش به نسیم این بهشت میارزید .
    دیگر نه عقابم ، نه کبوتر ، یک پرنده بی نام ونشان  در شن های کنار ساحل  نگاه تشنه ام پی دیگری به دنبال کسی میگرددکه با من آشنا باشد ، دلم را تنها به نور ماه خوش کرده ام  که گاهی درغبار افق  او  نیز پنهان است .
    دیگر تو نیستی تا سرم را روی زانوانت بگذارم وبپرسم چرا؟ مرا از زادنم  چه سود ؟  نه توونه  هیچکس نیست  دیگر نمیتوان به آغوش کسی پناه برد  همه آغوشها ماتم زده اند  هیچ آغوشی پستانهایش پاک نیست ، چشمه نور نیست ، همه چیز آسیب پذیر شده است همه چیز یکبار مصرف دارد ، حتی عشق مصرفش تنهایکبار است ! 
    یاد تو با من است  ، وآن یاد را همچو جامی لبریز از آب خنک دریک تابستان داغ مینوشم  وچشمانم بر برکه های دور است . پایان 
    ثریا ایرنمنش ” لب پرچین “
    اسپانیا . 15/11/2016 میلادی /.
  • سرو آزاده

    شب گذشته ما ه به  اوج بزرگی خود رسیده بود وامشب هم  گویا این خونمایی ادامه دارد ومن با آن دوربین کوچک نتوانستم ماه به آن بزرگی ر درونش جای بدهم ! این بزرگی واقتدار با نم و  دما ی زیادی را به همراه  اورد ه بود نیم شب از  درد  دست طرف چپ بیدار شدم ، دردی که سابقه نداشت ،  بلند شدم وآهسته بخودم کفتم :
    نترس ، شاید نم هواست ویا شاید زیادی روی میل کاموا خم شده ای تازه مگر سکته کنی اتفاق مهمی نمیافتد ، نه چیزی از این دنیا کم میشود ونه کسی متوجه خواهد شد .مدتی روی کاناپه نشستم یک آب داغ نوشیدم ، ونشستم در انتظار ، درد تا پشتم ادامه داشت بافتنی را جمع کردم ودراز کشیدم , نه بهتر  است به تخنخواب خودم برگردم ودراین فکر بودم دردنیایی زندگی میکنیم که انسانها از هم گریزانند ،  عمرشان میگذرد نه   بخود میاندیشند ونه به دیگری  آنسان اصولا گریز پاست  یا همه چیز را قبول میکند و یا هیچ چیز را وباورنکرده چیزی را نمیپذیرید  یا همهرا دوست دارد !  یا هیچکس را  وهیچ چیز را ، همه مردند ،  یا باید همچو کودکی  ساده دل وخوش باور بود  ویا مانند فرتوتی شکاک زندگی کرد .
    برایمان بسیار تاسف بار است که اگر نتوانیم  این دونوع تفاوترا  در زندگی کنونی که هرروز بچشم میبینیم  درک کنیم  یا دودرک کاملا متفاوت .
    درک بعضی  از آدمها وروحشان  خیلی کم امکان پذیر است ،  کمتر نور زندگی را  در مسیر راهشان میبابند  وبعضی اوقات احتیاج به یک میکروسپ دارند تا همچنان که ماه را درآسمان بزرگتر میبینند  درمسیر راهشان نیز باید بیابند .
    بنا براین باید از دل خود مدد بگیریم .
     تابلتم  روشن کردم ، عجیب بود ، چند سایت آوازهای بختیاری درآن بود ، گل گیسو ، ونوای چوپان ، چهار عدد از آنها راگوش کردم ، احسا س نمودم  حالم بهتر است ، آوازهای اصیل جلوی چادرهای سیاه با گوسفندان ونی چوپان به همراه سازی کوچک رقص زنان با لباسهای رنگا رنگ  همه چشمانشان سبز بود  مردان با لباسای محلی میرقصیدند ، دردرا فراموش کردم برگشتم به زمان گذشته ، به زمانیکه پاهایمرا درا بسرد سر رودخانه میشستم ، به زمانیکه …….. بهتر است فراموش کنم ، ستاره  ای زده وبرق آن خاموش شد /
    انسان امروز سر گشته است ،  عمررا میگذراند  نه میاندیشذ  ونه فکر ثابتی دارد  برای او غیر ممکن است  که فقط به یک نفطه ویک شخص ویک ملیت ویک طبیعت متعلق باشد . سر گردان است .من آداب وعاداتی را که درزندگی  ساده این قشر از جامعه  حکمفرما است  ومنهم در میان آن  کشتزارها  وبه آن ها خو گرفته بودم  درمن یکنوع تقوی وپاکدامنی  خانوادگی  وحجب  وکم  رویی  شدید ذاتی   بودجود آورد ومرا از برخورد با دنیای خارج وسنگهایی که بسویم پرتا ب میشدند وحقیقت زندگی  وواقعی امروز دور نگاه داشت  برای همین مرتب تنه میخوردم ! واز خودم میپرسیدم این مردم چگونه اند ؟
    با  بیتی از شعر رهی این نوشترا خاتمه میدهم ومیروم بسراع چرندیات خود م .
    ای سرو پای دربند ، به آزادگی خویش مناز 
    آ زاده  منم که ازهمه جهان بریده ام 
    ———
    برایت نوشتم :
     در یک خط  آنچهرا که میخوستم بگویم 
    تو ننویس 
    من دراین ماتمکده  ، بی تو  وبا توهستم 
    تانبستان زیبایی بدون تو گذشت 
    اینک پاییز زیباتر فرا رسیده 
    من  پاییز را دوست میدارم ، لیک ، 
    قلبم شکسته ودرها بسته اند .
    پابان 
     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    14/11/2016میلادی /.
    اسپانیا .
  • گل یاس

    یاسها را به نخ میکشم با سوزن باریک
    ساعتی بعد  گل ها میدمند  بهم 
    وان گلوبند یاس را برگردنم  میپیچم 
    آن بوی خوش عطر یاس  با حریر سفیدش ، خیال آفرین است
    باد ایام دیرینه  که یاسها  رابر سر او میریختم 
    و او از بو وعطریاس بیزار بود 
    ——
    شبانه ، دربها بسته آیینه ها ایستاده ، چراغها همه روشن ، به آیننه مینگرم ، من کیستم ؟ 
    کجایم ؟ از خوابی هولناک بیدار شدم ، اینجا کجاست ؟ چرا اینهمه تنهایم ، بقیه کجایند ؟  از صدایی بیدار شده ام ، 
    آه مانند هرشب   سطلهای زباله ها راخالی میکنند چهار سطل بزرگ زباله  درآ نتهای خبایان  ، دراین ساعت شب خالی وضد عفونی میشوند خیابان باریک است  ، کمی روشنایی از چراغهای کم سو میدمد .
    مپیرم ناگهان از جا  ، این صدا ، این وحشت ،  این انفجار ، پرده هارا پس میزنم  درآسمان به دنبال ماه میگردم قراراست امشب ماه به بالاترین مرکز خود برسد ، همه جا ساکت است ، واین سکوت مرا بیاد سکوت گورستانها میاندازد .
    چهل سال  برگشتم  به زمان گذشته ، راهی سخت وناهموار بود اما نه جنگ بود ، نه آتش ونه روح شیطانی حاکم بر زمان ، برگشتم به سالهای دور ، آه ای دیرینه یار ، باز آمدی از رستاخیزت برخاستی  ای از یار ودیار کوچیده  بی نام ونشان  آرمیده ، آیا درست میبینم ؟ 
    این روح اوست ، یاخود اوست  که با قامت بلند ایستاده  جلوی درگاه ، برخاستم  تا بسوی او بروم دستم درهوا گم شد سینه ام بجای سینه او بر دیوار نشست ، نه ، تنها یک خیا ل بود وبس .
    چه رازی است نهفته در عطر گل یاس ؟ که مرا سوی باغ دیگری میبرد ؟  ذات خودت بود وتنهایی ، با خویش عشق ورزیدی  ، زیبا شدی ، وجهانی را مفتنون ساختی ، درخویش خزیدی وبی آنکه به جلوه هایت بیاندیشی .
    فضایت باز بود ، فراخ بود ، آمدی تا ناکجا آباد .
    بس کنم قصه که سبزای چمن  سرخ شد از گل
    حیف باشد  که بخون  سرخ شود ، دامن ” ایران” 
    پایان 
    یکشنبه /13/11/2016 میلادی/.
    ثریا ارنمنش ” لب پرچین”. اسپانیا .
  • دنياه آينده

    نا اميدى وعدم عشق به زنگى وآينده بيشتر انسانهارا در بر گرفته است ، عده اى دست بخود كشي ميزنند عده اى خورا به ده گروههاى تروريستى معرفى ميكنند تا  قهرمانانه جان بدهند
    در فروشگاها  ومرا كز خريد بجاى  غذا ونان ، تنها لباسهاى ريسايكل شده از زباله ها را ريخته اند ، تنها چيزى كه براى قشر متوسط وزير دست گذاشته اند خريد  است تنها تفرجگاهها وتفريحات گردش در فروشگاههاى زنجيره ايست ،هر روز بر تعداد  رباط  ها افزوده ميشود ، واين رباطها هستند كه در آينده بجاى ما فكرميكند ،احتياجى  به خوراك ندارند ، احتياجى به لباس ندارند بردگانى بيزبان و در بعضى مواقع سخنگو وگاهى در كنفرانسهاى بزرگ دستوراتى ميدهند ، 
    آنها ديگر نه به كرم شب ونه به ژل حمام ونه كاندوم احتياج ندارند ، عده زيادى ترسيده اتد ، ديگر كسى بفكر بچه دار شدن نيست ، كسى بفكر ازدواج در يك كليساى مجلل نيست ، كليسا ، كاتدرالها گورستان كشيشها وملاها ميباشند ، ديگر كسى به زيارت قبر مردگانش نميرود ، 
    شب گذشته در موصل  يك گور به درازى نهر كرج لبريز از سر هاى  بريده زن ومرد وبچه بود ، وچند ديوانه ريشو در كنارآن رو خانه انسانى ميخنديدتد ، از شاهكار خودشان به وجد آمده بودند ، كسى. يگر بفكر دانش وانديشه نيست ، حال ما كه رفتنى هستيم ، بچهايمان كه به نوجوانى ميرسند لباس بردگى.ر ا خواهند پوشيد با يك ” چيپس” زير پوستشان مانند سگهاى امروزى وگربه ها ، تا هميشه زير كنترل با شند چند بار سيفون را كشيدند ، چند بار غذا خوردند وبا  چه كسى در چه موردى  حرف زدند ،ادبيات ، هنرهاى زيبا جاى  خودش را به رقاصه. ها واوازخوانان ميدهد تا محفل بزرگان چندان يخ.زده نباشد ، ديگر كسى بفكر عطر گل باس نيست ،چون درخت ياس گم شده بجايش گلهاى كاغذى ومصنوعى خانه ها ويا بمعناى ديگرى زندانهارا تزيين ميكند ،
    پسران ودختران  ترسيده اند ،شبها با كابوس دست بگريباند ، نتيجه اينهمه زحمات و شب نخوابيها بباد رفت ، هرچهرا كه آموختند امروز بايد به چاه فاصل أب بريزند وسيفونرا بكشند ، پول كجاست ؟ آنهم در حد ثروت جناب دونالد ترامپ ! تا بتوانى به گروه ( گلو بآلييستها ) بپيوندى ، ارباب شوى ، روحت را از دست بدهى ، نيمى را دراويش  گرفتند ( بايد خودرا بشكنى  وروحت ا از بدن جدا كنى تا به او برسى ) او كيست ؟ او همان  جان  و آن انرژى منست كه مرا بحركت  وا داشته  ،نيم ديگر را تكنولوژى مدرن  از ما گرفت ، عشقها مجازى شدتد ، روابط سكسى مجازى شد ، بوسه ها مجازى شد آنهم بايد مخارجى را بپردازى !!
    حال  روز مادر  ، روز پدر ، روز كودك  ، روز معلم ، روز سفليس ، روز إيدز   روز فقرا ؟؟ فيرارا بايد كشت تنها مصرف  كننده ميباشند ميجوند وبه توالت ميروند ( سخنان بزرگان دولت فخيمه ) . 
    چند سال است كه در زندان انفرادى نشسته اى ؟. 
    نميدانم ! 
    به چه جرمي ؟ 
    بجرم انساندوستى  بجرم عشق
    پس محكوم بمرگى 
    پايان 
    ثريا ، اسپانيا ” لب پرچين ” 
    شنبه 
  • ته مانده سفره

    باز چیست دردلم کم 
    میکشد به جانب غم ؟
    آه ، بم ، حکایت بم 
    خیمه گاه دربدری
    سفرها همه خالی ، خالی از شعر وآواز ونغمه ها ، سفره  ها همه تهی ، تهی از عسل وپنیر وسر شیر ، صاحبدلی کجاست ؟
    دردی دوباره بر دلم نشسته ، میپیچد دراستخوانهایم ، دردی ناشناخته، صدایی درگوشم میخواند :
    دیگر بر خاطرت منشان  نشان گل سرخ وچمن سبز را 
    با هر بهار که میشکفد ، تو میروی روبه زمستانی دیگر 
    ومن سازگار با خویش چه صبورانه این راه را طی کردم وچه صبورانه باز به راه ادامه میدهم ، 
    دردی دوباره  دردلم نوایی ساز کرده ،کجا شدند یاران ؟ کجا رفتند همراهان ؟ 
    کجایم من ؟ کجا بیدار شده ام ، کابوس چه بود ؟ فراموشش کنم ، در کشاکش این مردم  بیخرد ، این خودکامان  نجات ازکه بخواهم  به کدام حرمت بایستم واز کدام بینوایی مهری طلب کنم ؟ 
    دغلبازان  ، خانه براندازان ،  به سود خویش کار میکنند ، ومن هنوز رفکر ان ذره خاکم که روزی پر غرور به دشت بی آب وصحرای برهوت مینگریست  بی آنکه بگرید .
    دسته دسته گروه حیله فروشان  با معامله های کلان  وکوچک  در پی بیعت با خدایند ،  دستهایت کوچکند ، پاهاین نیز کوچکند ، فریب خورده  به اول بار ، دیگر تا ابد این فریب با توست ، وحیله ها بادیگری.
    ای کودک نازنین دیروزی ،  برگ ونوایت موقوف شد  ، بگذار برایت اسبی بفرستم تا سواره بتوانی به راهت ادامه دهی ، پر پاهای کوچکت پینه بسته اند ودستهای کوچکت یخ کرده ونفسهای سرد بیشماری این یخ را چندان میکند . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    اسپانیا .
    12/11/2016 میلادی/.
  • راه طولانی

    و ….. داستان همچنان ادامه دارد !!! 

    در ایالت کالیفرنا پرچم سوزی کتک کاری و خشونت بر ضد ریاست جمهور جدید ،  وتقاضای جدایی آن ایالت به یک کشور مستقل آنها دست نشانه  قدرتهای بزرگند و ترامپ با چهره ای آشفته  با کلماتی نا مانوس آمد تا به آنها بگوید :
    این است جمهوری فدرال ونمونه شما ، سپس برگشت به درون خودش  اورا ریسیست، بچه نازی ، شیطان ، خواندند اما او میدانست چگونه وارد شود  آنهم با بودجه شخصی خودش نه با پول مردم دیوانه .
    حال رسانه ها مردم را تحریک میکنند  چندین وچند سال حکومتهای  حاکم بر امریکا غیر از آتش سوزی وجنگ کار دیگری نکردند در پناه تحریمها پنهانی اسلحه هارا میفرستادند ، جنکها باید ادمه دار میشد تا بورس وال استریت بالا رود ، کارتلهای نفتی ، مواد غذایی ، سوختی  ؛ آذوقه را دردست داشتند مردم را گرسنه میگذاشتند تا به خدمت درآیند فشارر ابر بعضی ها آنهارا به تیمارستانها کشاند ، سرکار علیه بانو وهمسرش کارشان نوکری همین کارتلها بود ودست نشانده آنها  ، روحی ، احساسی در وجود این موجودات نبود  آنها کارشانرا میکردند وهنوزهم میل دارند آن کار  دیگررا بکنند ،  بیایید  باهم دنیارا یکی کنیم ، دیگر سر مین وکشور وپادشاهی ورهبری وجود نخواهد داشت یک رهبر ، یک دین ویک دستور ویک ایمان حال هرچه میخواهد باشد کدام قوی نرند اسلام عزیز ؟ خوب مهم  نیست ، بهاییت ، عبی ندارد رویش مطالعه داریم میکنیم ، مسیحت که دارد جان آخررا میکند ،   برای ورود به جامعه بهایت باید اول جهود شوید  خیلی ها  خیلی از این سر دمداران یا یهودییند ویا با ازدواج با یهودیان راهرا برای  ( گلوبال ) ساختن هموار میکنند .  اشفتگی درجهان بی بند وباری و تجارت اسلحه مواد وسکس ، ملی گرایی را از بین برده اند . اگر کسی کمی به میهنش وسر زمین اجدادیش  بیاندیشد اودرا ناسیونا لیسم قشری یا فاشیست میخوانند . مرذم ذهنان را  به رسانه هایی دوخته  وفروخته اند به چیزیکه  که به آنها دیکته میشود  وآنها از روی آن میخوانند   ،  با آوردن گروه مهاجرین با مزد کم کارگران وکار کنان سر زمینها بیکار ماندند ، عده ای آدمهای تحصیل کرده دست به جا بجایی زدند ، مانند ایران که افغانهارا آورد با حد اقل مزذ وحد اکثر بار کشیدن ، نتیجه چه شد ، تجاوازت زیادتر شد بچه های چند ملیتی حرامزداه در شهر وکشورها تعداد شان افزونی یافت ،  درحال حاضر کشورهای اروپایی در میان سیل مهاجرین درمانده اند ، نمیدانند با آنها چه کار کنند ،  حال کمی باین مرد امان بدهید ، شاید او هم از خودشان شد ، شاید اورا خریدند ویا ئهدید کردند ویا کشتند از حالا شما خودتانرا به کشتن ندهید ودیگرانرا با چماق دموکراسی تکه پاره نکنید .
    نوشتم خیلی ها تا نیمه شب بلکه تا صبح بیدار ماندند تا ببینند که کدام یک از  کاندید ها برنده میشوند ، امروز روی یوتوپ خیلی از مردان بزرگ سالخورده ودنیا دیده وصاحب فرهنگ وسیاست را دیدم که مانند من فکر میکنند اورا قبول دارند من به افکار آنها آشنایی دارم واحترام میگذارم  وامیدوارم که دنیا روی آسایش ببیند ، درغیر اینصورت دیگر درخانه خودمان هم درامان نیستیم . از ما گفتن بود . پایان 
  • آبهای گلگون

    د رجستجوی دلم هستم ، در یک طارمی سیاه وگرفته 
    اوارا گم کرده ام ، 
    اورا به هر حیله فرا میخوانم
     در نقب  گلوی نقشه جهان 
    ویران شده است 
    گم شده است 
    دلهای سیاه ، چون قیر ذوب شد جاریند 
    دل من ، یک ماهی  در دریاچه ای از آبهای نیلگون
     وراه آن بسته است 
    به هیچ جا راه ندارد 

    خسته ام ، خسته ازانهمه  هیاهو وجنجال ، خسته ازاینهمه بگو ومگو ، دنیا از سالها پیش تبدیل به یک قمارخانه بزرگ شده همه دست دردست طلا ، واسکناسهای ارزی وتبدیل آن وخرید وفروش سهام ، حال رییس قمار خانه آمده ،  او یک قمار باز قهار است ، کازینوهایش باز به روی همه قمار بازان .

    اینهمه جنجال  برای چیست  ؟
    شب گذشته درحین نوشتن ناگهان صفحه وبلاگم تغییر شکل دارد وخطوطو مانند مورچه های سواری رویهم وبه دنباهل م راه افتادند 
    اگر مردی با این خطوط بنویس ، صدها بار خط را عوض کردم باز برگشت به همین صورت وکیفیت حال .
    ضد ویروسم بالا آمد ، دوهزار وچهار صد ویروس !!! برای چند کلمه .وچند خط سرگرمی من !
    نه میل ندارم تسلیم شوم ، با همین خط هم میشود نوشت ، مگر روزی دستوری برسد که من باید این لپ تاپرا کنار بگذارم ، کتابچه وقلم ومداد وخودکار هست ، برای دلم مینوسم ، نه برای کسی که بمن نمره بدهد ویا هورا بکشد ، من احتیاجی باین تعارف ها ندارم .
    خسته ام از این شب نخوابیها ، خسته ام از این بیداریها ، خسته ام از این مردم بی تفاوت ، خسته ام ، اما نه ا زدنیا وزیباییهاش امروز باید تمام روز درخانه باشم  مردیکه برای تعمیر چادرهای با لکن میاید همه را آماده کرده است وامروز میاید .بیرون افتابی درخشان تابیده آفتاب پاییزی . روز گذشته دخترم برایم ( انبه) فرستاد  از باغ پدر شوهرش چیده بود ، درانتظار خرمالوها هستم ! تا برسند ! هر چه باشد بچه ده میباشم وافتخار میکنم که این صفت پاکیزه آبهای سر زمینم را باخودم هنوز همراه دارم .
    ابر گریانم  که به خونابه اشک
     میکشم درددل خود  ، نقش آتش اندوهی را 
    سینه تنگ من ، هیهات  ،  از بار غمی سنگین است 
    پاره ابرم  که نهان ساخته کوهی را دردل خویش 
    پایان 
    جمعه / 11/11/2016 میلادی 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” . اسپانیا
  • ما وریاست جمهور

    تا به امروز هیچگاه بر  بر سر سیاست با کسی دعوا وبحث نکرده بودم ونخواهم کرد خوشبختانه شبها تلفنم را میبندم اما صبح گویی مسلسل شلیک میشود  یکی میگوید یکی جواب میدهد ، هنوز نه به بار است ونه به دار پیش بینیهای  لازم را میکنند ، یکی میگوید من چون نامم مسلمانی است میترسم بروم به آمریکا دیگری میگوید من رنگ پوستم قهوه ای است دیگر جایی درامریکا ندارم !  سومی فریاد برمیدارد که امریکا به چه فلاکتی افتاده که این جانور ریاست جمهور آن شده ، بابا کمی صبر کنید ، من درفکر نجات سر زمینم ودرفکر نجات زمین ومردمش نشسته ام  ،  ابن فرشته نیست شاید هم از جنس شیطان باشد اما باور کنید ان احزاب هستند که کار میکنند نه آراء ما نقشی ندارند ما تنها بع بع میکنیم ، معمولا هنگامیکه دو رقیب انتخابی یکی پیروز ودیگری میبازد وبهم دست میدهند وبا هم همکاری میکنند مانند جناب اوباما وبانو کلینتون اما دراینجا امروز وضع عوض شد خانم روی سن رفتند بهمراه قیافه محزون همسرشان وسخنرانی ها کردند اشکها ریختند  وسپس مردم به خیابانها آمده  وتظاهرات ادامه خواهد داشت درست مانند زمان انتخابا  ت ایران واحمد ی نژاد !!!! چه کسی اورا میشناخت ناگهان مانند یک ….از صندوق آراء بیرون زد  چه همه جوان کشته شدند ، حال چند هنر پیشه ومجری پیر واز کارافتاده که دیگر کاری درروی صحنه ها ندارنداعلام داشتند که بلی!! ما سر زمین پدریمانرا ترک میکنیم وبه کشورهای دیگری میرویم !!! هنگامیکه ان مادوناوبا آن وقاحت میاید  برای خانم کلینتون تبلیغی میکند حال آدم بهم میخورد سیاست کثیف هست وحال هر روز کثافت آن بیشتر میشود .
    زمانیکه جناب اوباما آمدند ما کلی خوشحال شدیم که خوب شاید رحمی به ایرانیان  ومردم آشفته وپریشانحال آن بکند آ ایشان توله سگشانرا گرفتند رفتند درباغ گلف بازی کردند ومرتب سر نخرا به اربابان حکومت ایران میدادند اینهمه کشته شدند اینهمه به دار آویخته شدند اینهمه درزندانها جان سپردند ویا هنوز درزندانها هستند  چرا صدا از کسی بلند نشد ؟ این یکی هم مانند بقیه رهبر بشکن زنان وخوشحال که دوست رفیقش برنده شد ! من چندان علاقه ای باین جانور جدید ندارم من به حزب اعتقاد داشتم ! الان دیگر ندارم . بیاد دارم زمانی قبل از انتخابات بوش دوم یکی از روزنامه نوشت :
    ما اگر یک حکومت شاهنشاهی داشتیم خرجمان کمتر بود  تا  کمپین انتخابانت که باید اینهمه خرج کنیم تازه کسی دیگراز صندوقها سر بیرون میکند ، مثلا چطور است ما ( جانجان کندی را ) بعنوان شاهزاده قبول کرده وارا برتخت بنشانیم البته این یک طنز بود دوهفته بعد طیاره پسر بدبخت دراقیانوس به همراه زنش منفجرشد !! اینرا نوشتم تا بگویم سیاست تاچه حد کثیف وبیرحم است .وبرای رسیدن به قدرت و سواری گرفتن از مردم تا کجاها میروند . من به خاک خودم فکر میکنم وبه مردمش وبه ذخیره های باقیمانده که شاید به دست این رجاله ها هپلی هپو نشود ، که بدرک بشود ، حال بین خانوداه ها ورفاقت ها خط افتاده یکی دفاع میکند دیگری حمله . مگر ما امریکایی هستیم ؟ بما چه مربوط است ؟ مگر اینهمه جنایت درکشور من رخ میدهد آخ از کسی بلندشد  کدام ستاره سینما گفت من میروم ؟ کدام نویسنده گفت من میروم ؟ همه در زندان خودشان باقیماندند ( البته آنان که توانا بودند رفتند وخوب هم رفتند یعین نیمی از ثروت رابرداشتند ورفتند) !!!.کدام رادیو ی  خارجی یاتلویزیون  دلش بحال مردم بدبخت ایران سوخت ؟ احمدی نژاد آمد بی آنکه کسی اورا بشناسد با لقب یک دکترای قلابی ، اورا تا عرش وتا مقام امام زمانی  بالا بردند میلیونها ثروت مملکت با دکلهای نفتی دود شد وبه هوا رفت ، چرا صدا از کسی بلند شند؟ کدام گوینده یا مجری آمد ویا میزگردی تشکیل شد تا مغز مردم را شسشو دهد ؟  امروز ترکیه ، قطر ، دوبی  وسر زمین  حجاز هرچه دارد از ایران دارد لبنانرا ایران ساخت  اما مردم خودش گرسنه درخیاباانها درون  سطلهای زباله به دنبال غذا میگردند حال چرا همه مدافع امریکا ومردمش شده اند ؟ ……
    کلید کاخ سفید زیر پا دری است قربان هر که زودتر دوید آنرا میدارد ووارد میشود . کاخ سفید کاخ رویاها نیست کما اینکه یکی از سر نشینان آـن پس از خاتمه خدم درکاخ اثاثیه کاخرا نیر باخود برده بود که مجبور شد بر گرداند  قبل از ریاست جمهور جناب اوباما . حال ایشان هم به خانه خود بر میگردند . وما چشم به اینده دوخته ایم ، مفهموم رییس یعنی اینکه کسی  است اگرهم از او خوشت نیاید  نباید نشان  دهی ، او بتو غذا میدهد ،  امکان زندگی کردن میدهد  وبتو حق زنده ماندنرا،  دنیای ما درون هما ن کیسه ایست که مانند حباب قبل از به دنیا آمدن درونش بودیم حال بیرون آمدیم دست وپا داریم ، اندیشه داریم اما همه اینها را باید درخدمت انسانهای دیگری بگذاریم تا بما قوت برسانند ، شعورمانرا به هیچ میگیرند ، رنگ پوستمان مهم است واندوخته  میران خدمتی که میتوانیم به آنها بکینم اگر زرنگ باشیم فورا به خدمت آنکه قدرت رسیده در خواهیم آمد واگر از کار افتاده باشیم بی فایده ایم وبی ثمر تنها نگاه میکنیم ، نگاه میکنیم ، حرفمانرا کسی گوش نخواهد کرد سیل براه افتاده ، تا کجاها پیش میرود نمیدانم وما همچنان تماشاچی هستیم وبقول آن مجری برنامه روزی درکنار رباطها باید به زندگی گیاهی خود ادامه دهیم با چیپسی که زیر پوستمان رفته تا کنترل شویم ، دیگر خودما ن وجود نخواهیم داشت ، ما ورباطها یکی میشویم تنها حرکت میکنیم بی هیچ احساسی تنها به وظیفه خودمان میپردازیم هر روز سیمهایی که به دور ما میکشند تنگتر میشود وما بیشتر درفشاریم بخصوص آدمهایی مانند من یک دنیارا دیده اند  ، خوانده اند  تجربه ها کسب کرده اند وامروز تنها شغلشان یک میل بافتنی است آنهم  درساعاتی که چشمانش تار نشده باشند ، وای به روزی که شنوایی وشعور واحساس خودرا ا زدست بدهیم آنگاه مانند یک کلم درون یک سپید باید خوراک کرکسان وپرندگان وحشی شویم . این سرنوشت ماست این آینده ماست درآنز مان پول هم ننمیتواند کاری برایمان بکند چون قدرت خرج کردن آنرا نداریم . دیکران درانتظار رفتن ماهستند تا آنرا بخود اختصاص دهند ،  در این طی این زمانها هیچگاه کسی پیدا نشد تا قساورت را از دل انسانی بزداید بلکه هر روز بیشتر شد .
    زمستان فرا میرسد ، آنکه ثروتمند است با پالتوی پوست واتومبیل گرم خود راهی قله های بند میشود تا اسکی بازی کند ودرکنار بخاری گرم مینشیند ومشروب گرانقیمتش رامینوشد وبا سگ گرانقیمت خود بازی میکندوآنکه فقیر است باید درکنجی زیر یک پتو با پوشیدن چندین دست لباس بنشیند وبا های دهاشن دستان یخ زده اش را گرم کند ،  سیاست اینهارا به آدمها میدهد یعنی اینکه برگرده دیگری سوار شو وبه جلو برو مهم نیست آنکه تو بر پشتش سواری جوان است ،  یاپیر، دانمشند است یا یک ابله .پایان
    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین “
    11/11/2016 میلادی /.
  • بتو که مرا نمیشناسي

    دوست عزیزم 
    چند روزیست که سخت دلم هوایت راکرده وبقول خودت دلتنگت شده م ، گاهی سر به دفتر تو میزنم اما سکوت هیچ  نیست چیز تازه ای نیست ، نمیدانم درکجا بسر میبری ودرچه حالی ، 
    شبها از هجوم خیال بخواب نمیروم زندگیم مانند پرده سینما از جلوی چشمانم میگذرد ، کجا بودم ، کجا ایستاده بودم وکجارا اشتباه کردم ؟  واین کار من است که هر نیمه شب قهوه ای داغ درست کنم وبسراغ این دستگاه بیایم ، تا نیمساعت پیش اینترنت نداشتم کلافه بودم ، همه چیز درمغزم میجوشید ، از کسانیکه درزندگیم بوده ورفتند عکسبرداری ذهنی میکردم مجموعا شاید دو یا سه نفررا توانستم بعنوان  یک وابسته انتخاب کنم  ، من ساده هستم واین سادگی را دوست دارم میل ندارم روحم آلوده شود ، دراین دنیا هرکسی به دیگری ظلم میکند  اگر ظلم نکند  احمق است وعقب میماند ،  آنهاییه که میگویند  خوبی گم نمیشود  دروغ میگویند ، من هرگز ادعا نکردم  که من بهتر از دیگرانم  ویا زنان بهتر از مردانند راستش را بخواهی دربین مردان بهتر میتوان دوست پیدا کرد ، دوست نه معشوق !
    خوب بودن یا بد بودن  ، مطرح نیست  زندگی ما در این دنیا ارتباطی باین موضوع ندارد  بلکه یک سلسله  زور وجبر هایی است که آسایش را ازما میگیرد واساس آن خشونت است ، خشونت .
     همیشه یکی هست تا دیگری را بخورد خوشبختانه من نه خوردم ونه گذاشتم مرا بخورند .
    من نگرانم ، شور وهیجان انتخابات خوابید اما من در ته دلم میدانم  که این یکی هم روی کار نخواهد ماند یا به دست ناشناسی کشته میشود یا طیاره اش سقوط میکند ویا سکته ( میشود ) ودردریا میافتد مانند آن تاجر معروف ( ماکسول ) صاحب کارخانه بزرگ قهوه سازی ” ماکسول ” با آمپول هوااورا  کشتند وبه دریا انداختند وگفتند درحین شنا سکته کرده است ، آن طرفیها جنگ میخواهند وسپس باید دنیای یگانه وواحد را درست کنند همه زیر یک چتر بروند وسپس بردگان نوین مشغول کار شوند ، این باید انجام پذیرد کی نمیدانم امیدوارم من درآن زما ن نباشم ،  آن یکی آن زن ، هم بیمار بود ودچار حو.اس پرتی بیشترا ازچند ماهی نمیتوانست دوام بیاورد تنها میامد تا بعنوان پشتیبان زنان وحق وحقوق آنا ن مدتی سر مارا گرم کند تا آقایان مجهز شوند . این عقیده من است 
    شاید بتوانی درکنار بزرگان بایستی وبا آنها زندکی کنی باید رحم ومروت را دردلت بکشی  درصورتیکه بخواهی بین انبوه انسانها زندگی کنی  که کمی با کلمه ازادی آشنایی دارند شاید بتوانی مدت کوتاهی بمانی  ول وای بحال روزت اگر مجبور باشی با آدمهایی همراه شوی که جز زور  چیزی نمیگویند  واز همه آزدی ها محرومت میکنند همچنانکه درحال حاضر تو محرومی .
    قانون مسخره ایست دنیا یکی شود همه بروند زیر یک چتر  مانند یک ساختمان دوطبقه  ، طبقه بالا وطبقه پایین . محرومین کارکنند ومسئولین بخورند وبکارهای دیگر مشغول باشند . درمقابل این قانون نوین تو باید وظیفه شناس باشی  باید هر حرکت تو زیر نظر باشد من الان خوشحالم وسعادتمند که کسی مرا هدایت نمیکند  سر انجام آن روز فرا خواهد رسید ، دیگر چراغ سبروچراغ قرمزی سر چهارراه ها نیست در یک خط کشی باید مستقیم راه بروی کم کم کلمه ازادی از ذهنت بیرون میرود وفراموش  میکنی وبچه هایت نیر به همین نحو زیر یک حباب به دنیا خواهند آمد ، دگر کسی نیست بتو تهمتی بزند وترا بدنام بخواند ویا ازتو بگریزد تا مبادا دامنش با نام تو آلوده شود ، همه ربات خواهیم بود و دیگر من آرزو نخواهم کرد که فردای من متعلق بتو باشد ویا برعکس  چیزی بنام امید وامیدواری نیز کم کم گم خواهد شد اما همچنان زورگویی ادامه خواهد یافت  وکلاهبرداری ادامه دار خواهد بود در شکل دیگری .
    امروز کشورها با هم تبانی کرده اند رفتار آنها بیشتر اربابانه است تا مهربانی وکمک رسانی ، اول دولت فخیمه بود وتو گمان میبردی که مردم امریکا مهربانترند اما آنها هم نوه نتیجه های همان اربابان واقوام هستند تنها سرود انسانیت را سر میدهند وقهقه های دروغین را وحال کم کم نگرانیها جای همه چیز را گرفته است ، آلودگی هوا همه را دچار مشگل تنفس کرده است وهیچکس نمیداند این ذرات مسموم از کجا بر سر مردم فرود میاید  بارانها وبر فهای غیر منتظره وسیللابها مشغول درو کردن مزارع ومواد غذاییند ، وفردا بما دستور میرسد که اگر گرسنه هستید خوب خوتانرا بخورید واگر تشنه شدید ادرارتان را ما خوب تصفیه میکنیم ومیتوانیم از مدفوع برایتان بیسکویت ویا کلوچه بسازیم .
    این روزها کمتر میخندم ، بیشتر گریه میکنم  با آنکه آگاهی فکریم زیا تر شده  وروشن نگریم بهتر اما باز دچار اندوه میشوم  .
    در انتظار هیچ خوشی نیستم  واگر گاهی به مرگ میاندیشم  برای فرار  از عذاب است  گاهی برای دلم مرثیه ای میخوانم  ویا نگیزه ای پیدا میکنم تا بنویسم .
    شنیده ام درآنسوی مرزها مقالاترا از روی سایت ها عکس گرفته ومیفروشند ، کار بدی نیست اگر نوشته ای بتواند راهی وآگاهی به دیگری برساند کار چندان زشتی نباید باشد ! 
    نوشته امرا با قطعه شعری از ” الکساندر پانا گولیس ” شاعر یونانی پابان میدهم :
    خداوندا، من درست متوجه منظورت نشدم 
    پس دوباره بمن بگو 
    ابا باید از خداوند  تشکر کرد یا اینکه اورا بخشید . پایان 
    ثریا ایرانمنش .” لب پرچین” 
    اسپانیا . 10/11/2016 میلادی/.
  • مصاحب

    میان پنجره ام  درقا ب ، نشسته صبح درخشانی 
    به شور وهلهله  رقص اب ،  به ساز کتری جوشانی 
    دو قطعه نان  ودوفنجان چای ، پنیر هم تواند بود
    به تندرستی  وشادی  شکر  خوشا بساط وخوشا خوانی
    تو ای مصاحب جنگ آموز  کنار سفره من بنشین 
    ببین صفاش که چندین است  اگر بهاش نه چندانی 
    توجنگ میطلبی ومن صلح  چو میزبان ومهر آیین 
    عبوس وتلخ  چنین منشین که ارجمندی ومیهمانی
    چگونه فهم کند نادان  کمال وحدت معنارا 
    در آن غزل که به هر دیوان  گرفته نامی وعنوانی 
    تو ای مصاحب  پند آموز  که رنگ کینه زدل شستی
    به شادی  دل هرا نسانی  بنوش چای وبخورنانی ……….شادروان سیمیمن بهبهانی
    امروز صبح با پیغامکها در بین بچه ها غوغا بود ، من تنها نوشتم ( هورا) علامت های تعجب ، عصبانیها و گفتگوها شروع شد اما من تن به هیچ یک از گفته های آنها نمیدهم ، دخترم سخت طرفدار آن بانوی معروف بود ومن دشمن سر سخت ، بمن چه! 
    تو زیره دوست نداری من درتمام غذاهایم زیره میریزم دلیل بر بد بودن زیره نیست دلیل به عقیده ونفس توست .
    خدا رحمت کند دوستانی داشتم  ، همیشه هرچهرا که پسرانشان میگفتند آنها نشخوار میکردند برای من ویا رادیوی بی بی سکینه ویا تلویزونهای ایرانی وهی حجت بود مو لای درزش نمیرفت  ، چون مثلا پسرش اینرا گفته من بیشعور نفهم نمیدانم ! ما هم کوتاه میامدیم استکان چای را برایشان میریختیم ومیگفتیم دم غنیمت است .
    اما امروز وضع فرق میکند ، من به کاووش پرداخته ام هرچیزی را که مینویسم مسئول آن هستم ، وتا چیزی برایم ثابت نشود محال است باور کنم ، می یکی از طرفداران سرسخت خانواده کلینتونها بودم کانال خبری سی ان ان دربست دراختیار آنها بود واخبار را خوب از صافی رد میکرد به آنها شکل میداد وآنهارا رنگ میزدو بیرون میفرستاد ، دوستانی دارم دررسانه ها درفرانسه ، درامریکا ، در کشور دولت فخیمه که حتی یکی از آنها مدتها در رادیوی بی بی سکینه کار میکرد واستعفا داد ورفت شاعر بود . دوستانی دارم که اخباررا خوب میخوانند وترجمه کرده برایم میفرستند، مردانی هم سیاست روزرا تفسیر میکنند با ایمل برایم میفرستند مجموع اینها مرا وادار میکند که به کاووش بیشتری بپردازم ، من چندان میلی به سر زمین امریکا ندارم برایم بهشت موعود نیست چندی رفتم ودیگر پایم را به آنجا نمیگذارم ، من سر زمین خودمرا به تمام دنیا ترجیح میدهم اگر همین الان درآن سر زمین خانه ای داشتم ودرآمدی بطور یقین بر میگشتم ودر کنار خاک خودم میزیستم گاهی به بچه هاسر میزدم آنها بزرگ شده اند صاحب افکار واعمال خودشانند من هیچ دخالتی درکار واندیشه آنها نداشته وندارم متاسفانه درآن سر زمین هرچه داشتم دود شد وبهوا رفت آنهم به دست کسانیکه دوستشان میداشتم حال دیگر ذکر مصیبت بس است اگر قرار باشد جایی را انتخاب کنم سر زمین خودم خاک خودم  میباشد درهیچ کجای دنیا انسانیکه از سر زمین مادریش جدا شده حرمت واعتباری ندارد حتی اگر ثروت قارونرا داشته باشد حرمت او وجود او بی ارزش است  من ابادی خودمانرا به شهر پاریس ترجیح میدهم ، آلوچه ترشهای وسیبهای پادرختی کال را به عالی ترین میوه های این سرزمینها ترجیح میدهم اگر گناه است این گناه را برمن ببخشایید . من زمانی وجودم ارزش پیدا میکند ومیفهم موجودیت دارم که درخانه خودم راه بروم درحاک خودم وحال نگران تجزیه آنم وجناب ترامپ شب گذشته درخواب  بمن امید داد که نگران هیچ نباشم . ثریا / چهارشنبه  نهم نوامبر 2016 میلادی . اسپانیا /
  • هور…..ا

    شب گذشته با غم  فراوان رفتم خوابیدم دوایالت دیگر مانده بود ، دیگر برایم مهم نبود ، من اگر میشل اوباما وارد کمپین  انتخابات میشد باو بیشتر رای میدادم اما حاضر نبودم یک زن نیمه دیوانه (و…..  بهتر است درز بگیرم ، ). هرچهرا که اف بی آی پنهان کرده بود سرانجام بوی گندش درآمد وهمه جار فرا گرفت .
    حال برای اولین باز کمی خوشحالم اگر این یکیرا نکشند  ویا باو دستور جنگ با روسیه را ندهند .
    شب گذشته پس از نوشیدن یک استکان قهوه ویک والیوم رفتم بخوابم ، نگران وضع دنیا هستم نگران آینده بچه هایمان هستم نگران فقر وبدبختی وگرسنگی دنیا هستم حد اقل این یکی چهل هزار نفر را بکار وادشت نه ترافیک زن و مواد مخدر بکند ویا دراثر( اور دز) دربیمارستان بیفتد ویا کارهای کثیفی که از بازگو کردنش دراینجا شرم دارم وبمنهم مربوط نمیشود . من نه امریکایی هستم نه پاسپورت امریکایی دارم حرفهایم هم با دلیل ومدرکند نه از روی شکم .
    بگذریم ، درخواب دونالد ترامپ را دیدم در یک خانه بزرگ  ،من بودم ودخترم ، میل داشت با دخترم عروسی کند باو گفتم دخترم همسر دارد ، کنارم نشست وگفت نگران هیچ چیز مباش همه چیز درست میشود ، ازخواب پریدم اسکای روشن شد وگفت که او در فلوریدا وکارولینای شمالی برنده شده دو ایالت مهم دیگر همه چیز برایم روشن بود پریدم دوش گرفتم ونگران دستکاریها ی ارا بودم اما ذهن این مرد تاحر پیشه روشن ترا زمن است . بهر روی سر زمین من نیست اما روی دنیا تاثیر گذار است . برای اولین بار دردلم احساس کردم که خوب ، گاهی میتوان به ارزوهای کوچکی هم رسید . سخنانش را در سخن رانیها تغییر میدادند مثلا گفته بود من اولین کاری که خواهم کرد این است که جلوی ورود قاچاچیان مکزیکی را خواهم گرفت گفته ها هزار نوع  تعبیرشد وتف را بانوی ک ئوی دهان مردم میانداخت  زنان شیفته وار که که بلی یک زن به کاخ سفید میرود  یک زن هم در اسراییل وهندوستان وآن کشور لعنتی بمقام نخست وزیری رسیدند چرا کسی احساس شعف نکرد ؟  ایندیرا گاندی زنی بینظیر ووطن پرست بود دولت فخیمه خاندان اورا ریشه کن کرد   … حال دیگر گذشته . تنها باید دعا کرد که آقایان پشت پرده هوس جنگ با روسیه به سرشان نزند و بگذارند دنیا نفس راحتی  بکشد حد اقل برای مدت کوتاهی اینها این روسا هم مانند همان صابونها وژلهایی هستند که ما میخریم با مارکهای محتلف اما در آخر پوست سرمان وبدنمان بخارش میافند وآلرژی زا میشود ، همه از یک کارخانه بیرون میزنند نامشان فرق دارد این آقایان پشت پرده هستند که میل دارند پولهایشان دست نخورد باقی بازی است این بانکهاهستند که پشتوانه این صابونها وژلها وبو وعطر وکف آن میباشند . واین وال استریت است که حاکم بر دنیاست . تنها دعایم این است که جنگ نشود واین یکیرا بعناوین مختلف سرش را زیر آب نکنند او با پولهای مردم امریکا کمپین انتخاباتی تشکیل نداد با سرمایه خودش راه افتاد ،شاید واقعا امریکارادوست داشته باشد .  من نمیتواتم با یکی یکی مردم بجنگم وبگویم که سر نخ کجاست . با سیاست و فوتبال ومذهب هم نمیتوان با مردم کلنجار رفت هرکسی سخت به عقیده خودش چسپیده اما من به دنیا فکر میکنم ، به آلودگی هوا ، به کثافت روی زمین ، به قدرت مافیایی که زنان ومردان جوان مارا دارد میکشد ، به سرمایه دارانی که انبار اسلحه  را باید خالی کنند ، امروز دردست هر بی سر وپایی یک تفنگ است . حال اگر عده ای به نمایشات تلویزیونی دلخوشند من کاری ندارم من از روی حقیقت حرف میزنم واحساسم بمن دروغ نمیگوید احساس من با آن خانم بیگانه بود ، تاریک بود نمیتوانستم حتی رویش را نگاه کنم ، اما با این یکی راحت بودم ودردلم آرزومیکردم برنده شود واما گاهی احساس انسان هم به ادم دروغ میگوید درزمان آن پرزیدنت بادام فروش هم من دعا کردم او برنده شود اما خاک ایران را هم  باخودش بباد داد هنوز هم  مانند روح سرگردان دوردنیا مشغول ویرانگری است مانند یک رباط ……. .پایان 
    ثریا ایرنمنش ” لب پرچین “
    09/11/2016 میلادی 
  • کوچه آه میکشد ،

    بطور قطع ویقین خیلی ها مانند من بیدارند ودرانتظار شمردن آراء درحالیکه کسی نمیداند رای آنها مهم نیست این الکتروها هستند که تعیین میکنند چه کسی بیاید وچه کسی برود مانند زمان جرج بوش دوم که ” ال گور ” بیشترین آراء را آورد اما جناب بوش پسر به کاخ سفید رفت چون دلش میخواست جنگ باز ی کند وعراق را وسوریه را باین صورت درآورد . سپس برای آنکه بمردم بگویند ما ملتی نجیب وپاک ودستخورده هستیم واز کارهای منحوسی که کرده ایم پشیمانیم این کا کا را به کاخ فرستادند اما این کا کا یک حسن داشت زنش تحصیلکرده ، فهمیده ومیدانست چه بگوید وکجا بایستد ، متاسفانه خانم ترامپ یک ( بیمبو ) میباشد اولا خارجی است د.وم حرف زدن بلد نیست .وغیره ! بنا براین نقش یک زن دراینجا  معلوم میشود بانوی شیطانه کلینتون از بچکی کارش همین  بوده ومیداند کجا باکی بنشیند وحال دردستور کار آنها جنگی دیگر است ، حد اقل کردستان بزرگ شکل میگیرد ( وجناب آقای روزنانه نگار خود فروخته وفرزند خلف بی بی سکینه در یکی از روزنامه های پر تیزاژ از همین حالا کردستان بزرگ را جدا ساخته ! چه عیب دارد کرمانشاه هم پایتخت میشود ، حال تکلیف من با بچه هایم چه میشود اگر ایران بودیم حتما آنها به کردستان بزرگ میرفتند ومن میبایست به بلوچستان وسیستان میرفتم وبرای دیدار آنها میبایست  ویزا بگیرم ویا فراموششان کنم !!! حال از همین امروز قیافه  طرفداران بانو کلینتون منجمله دختر خود بنده تماشایی است خوشحال ، بلی یک همجنس ما با واژن بودارش به کاخ سفید رفت ….هورا  بیچاره ترامپ باز باید به زمینهای گلفش برگردد ، او اقتصاد امریکارا بالا آورد دانشگاه ساخت  چندین برج وبارو درست کرد در شهر لا وکاس چند کازینو بنا کرد ، حال یا وزارتی را به دست میگیرد ویا برمیگرد به ساخت وساز خودش او سیاستمدار نبود ، درهیچ ارتشی خدمت نکرده بود ، درهیچ حزبی جایگزین نشده بود ودست سیاستمدارن رانخوانده بود خودش با پول خودش کمین انتخاباتی را به راه انداخت  افکارش مخصوص خودش بود  خانواده اش بسیار قدیمی وهمه رگ وریشه های آلمانی دارند ، 
    بهر روی از ما گذشت و دراینجا  بعنوان یک سیتی زن سر بار جامعه این کشور گدا وگرسنه وبیسواد هستیم وآنقدر بدبختیم که خودرا خوشبخترین آدمها میدانیم .
    واین نتیجه از هم جدا بودن وقوم قبیلهای ایرانیان است که سر زمینی به آن بزرگی را دو دستی تقدیم دیگران میکنند ، نوکران چرچیل امروز بر دنیا حاکمند  وبه ما فخر میفروشند با هزار وچهارصد سال تاریخ دروغین وما با تاریخ قدیمی خود هنوز درخم یک کوچه مشغول غرغره کردن اشعار   خیام وحافظ ومولانا هستیم  .بزرگترین تاریخدان ما دروغگوترین آنها از آب درآمد چرا  که میبایست ملت را سرگرم اراجیف خودش بکند هیچکس نپرسید هزینه سنگین این تلویزوین دوساعته ترا چه کسی میدهد؟  باآن هرپیس سیاه وآن دستهای درازش  که انسانرا بیاد عزراییل میاندازد . بهترین  نویسندگان ما درگوشه نشستند به تماشا ویا خاطره نویسی کردن ویا فحاشی ، بهترین هنرمندان ما  از صحنه بیرون شدند وبهترین شاعرانمان نوکر روسها وبی بی سکینه شدند ، ایران تجزیه میشود ، خوب بدرک بشود تازه هرکسی برمیگردد به قبیله خودش و ما؟ نه لیاقت آن شاهنشاه بزرگ را نداشتیم لیاقت ما همین است .خودفروشی  آسانتیرین  وبهترین کاریست که ایرانیان میتوانند انجام دهند ، درحال حاضر درخیابانها مردم از فرط گرسنگی بچه هایشانرا  بفروش میرسانند زنان شوهر دار درخانه های تیمی به خود فروشی مشغولند چون هم خودشان وهم شوهرانشان معتادند ، جوانان قلیان به دست تنباکو مخلوط با مواد حشیش وغیره از خود بیخود وبخود ارضایی پناه برده اند ، ایران تکه تکه شود ! خوب بشود ، به تدخم پسر بزرگم !!!!من اینجا راحتم ! اما نباید فراموش کنم اگر جنگی به پهنای جنگ جهانی دربگیرد جای ما درکمپهاست مانند جنگ جهانی دوم که همه سیتی زنها درکمپ ها  جان دادند ، چندان هم درامنیت بسر نمیبریم با یک پاسپورت ویک برگ کاغذ !  .با ازدواج های  اجباری یا دلخواسته !، نه همه جدا جدا نخود نخود هرکس رود خانه خود وما؟…… هنوز داریم تن بخود فروشی ها سیاسی میدهیم خانه مان گرم است ، جایمان امن است کارمان سکه است باقی بما مربوط نمیشود . گور پدر بقیه …….ث
    ——
    در سیاهی شب نومیدان ، یک چراغ  ساده نمیبینم 
    ماه ایستاده  با بامی ؟ نه ! شمع افتاده  نمبینم 
    دل گواهینانه ناکامان ، زخمگاه دشنه ی دشنامان 
    هیچ زین ورق خونین ، مهر نا نهاده نمیبینم 
    دلنوشته ای نیمه شب من همراه با بغض وگریه وناکامی ونخوابیدنها وبیرحمی زمانه ومردمش ومردم خودمان . ثریا/”لبپرچین”
  • اعلام میکنم!

    اینجانب اعلام میدارم که  مانند سالهای گذشته تنفر وانزجار خودمرا از دولت فخیمه انگلستان ابراز کنم .
    از سر زمینتان  متنفرم ، از اصول اخلاقی د.روغینتان متنفرم ،  از فیس وباد دروغین وادب دورغین واز دولت وملت شما متنفرم ، از اینکه سعی دارید تا سر زمین  مرا مانند گذشه تجزیه کرده وباز هپلی هپو کنید از شما بیزارم ، من سوگند به روح کوروش خورده ام که تا جان دربدن دارم نه لباسی از سر زمین ویا نخ شما بپوشم نه غذای شمارابخورم ونه با نوکران  جیره خواران شما همراه وهمرنگ باشم ،  از این جزیره متعفن که دنیارا بخاک وحون میکشد متنفرم تاریخ شما همه از پادشان تا ملکه ها خونخوار وخونریز بوده اند شما فرزندان دزدان دریایی وایکیگها اول روی دریاها  دست به چپاوول میزدید سپس به خشکی آمدید ، با تمام وجودم از شما نفرت دارم .
    از برنامه بی بی سکینه شما وآن نظریه پردازان وآن روزنامه نگاران وآن نوکرانتان بیزارم ، هیچگاه درهیچ زمانی از زندگیم باین اندازه  کینه ونفرت دردلم  نبوده است . برای همین هم از شهرک کثیف شما به این ده کوره پناه آوردم  حال مردان وزنان کثیف شما باینجا  با پولهای کثیفشان باینجا هم حمله ورشده  وهمان ادا واصولهای با پیراهنهای نایلونی وکفشهای پلاستکی صورتهای دفورمه شده ومیل دارند که این سر زمینرا نیز قورت بدهند اما ، کورخوانده اید ! اینها مانند ما نیستند خود فروش نیستند ، سر زمینشان را دوست دارند ، تریاکهای شمارا استعمال نمیکنند مواد مخدر شمارا به بینیشان نمیکشند ، شما بچه بازی ، کلوپهای خصوصی و همجنس بازی را دردنیا رواج دادید شما ادیانرا بمیل وخواسته خود تغییر شکل داده وبه خورد مردم دنیا دادید ومن سر زمینمرا دوست میدارم ، خاک وطنمرا دوست میدارم واز آنهاییکه خودرا بشما فروخته ویا نوکری شمارا میکنند بشدت بیزارم . هند توانست کمی خودش را بیرون بکشد  چین توانست روی پاهای خودش بایستد هرچند هنوز هنگ گونگ نیمی در دست شماست دراین امید هستم که ایرانیان نیز بیدار شده وخودرا از زیر یوغ شما بیرون بکشند برده داری را  شما رواج دادید . هنوز کشتیهای شما وزیر دریاییهایتان مشغول تجارت سکس ومواد  مخدر میباشد  ودست آخر جنگ  .من حتی دیگر فیلمهای شما وهنرپیشه های شمارا نیز تماشا نخواهم کرد ازشما بیزارم ، بیزار .مرگ برایم بهتر  است تا دست گدایی پیش شما دراز کنم .
    مرگ ونفرت برشما باد پاینده باد ایران .وپرچم سه رنگ شیر وخورشید آن . کشور مرا رها کنید ، مارا رها کنید ، دیگر چیزی باقی نمانده ، معادن را برده اید با کمک نوکران عرب خود ، خاک مارا توبره کرده اید ، آبهایمانرا آلوده  ساخته اید  هوایمانرا کثیف کرده اید ، جوانان خوب وتحصیل کرده مارا یا معتاد ساخته ویا برده اید به نوکری ، زنانمانرا به فحشا واداشته اید دختران خوب ونجیب مارادر برنامه های کثیف خود بصورت کالا درآورده اید  . ما مردان بزرگی درکوههای بلند بختیاری وکوهستانها ی سر بفلک کشیده کردستان داریم، مردانمان هنوز قدرت دارند جوانانمان سر به شورش برداشته اند همان اقوام دور از کوهها سرازیر شده اند ، نه باتنفگ وساچمه پودر خردل بلکه با مشتهای آهنین وفریادهای بلند . جانشان پرقدرت ونامشان بلند آوازه وقوت بازویشان تا ابد باقی . ایران ما چشم به آنها دوخته است . سه شنبه
    زنده باد مردان غیور ما .
  • من شمایم ، شما همه من

    من سازگار نیک وبدم  ، راضی بدانچه میرسدم 
    صد گونه  هست برگ ونوا ، در عین بینوایی دردلم
    بیگانه با وجود وعدم ، سر شار عشق زاده شدم 
    این عشق پیر کند سال ، تاراج پارسایی من است ………زنده یاد سیمین 
    آه… جوانا ، چقدر میترسی ، بیا عشقبازی کنیم ، یک ذره پوسته که ترا محافظت میکند روزی از بین میرود ، خدای اسپوتنیک در حال حاضر بر فراز سرماست ، خدا  یعنی اسپوتنیک ، یعنی همان لوله که ترا به کهکشان میبرد ، بیا تا زنده ایم عشق بورزیم !
    از” یک نوشته “
    بلی خدای عین هما ن لوله هایی که فضا نوردان را به فضا میبرد وسپس در سر زمین دیگر زنده یا مرده رها میسازد واگر زنده باشند میروند واز زمین وتنهای زمین میگویند ، ( آه زمین چقدر بنظر ما تنها بود) . آنها تنهایی خودرا با زمین احساس میکنند آنها نباید کوچکترین حرفی از آنچه در طی سفر برایشان اتفاق  افتاده حرفی بزنند تنها میگویند ” زیبا بود ، بسیار زیبا بود ، مردم خیلی زود فریب میخوردند حتی با چند شکلات ، شستشوی مغزی  آدمها از جراحی لوزه ها اسان تراست ، حال من چه بگویم به آنکه میفهمد وآنکه نمیفهمد ویا نمیخواهد بفهمد .
    بلی اسپونیکها روزی بر سرمان فرو میریزند ، حال دنیا درپی ساختن یک قهرمتان پوشالی است ، رسانه ها دستوری عمل میکنند  هیجانها زیاد شده !!! برای کی ؟ برای چی ؟ مگر آن یکی که وعده دگرگونی داد چه کار مهمی انجام داد؟ یکی آمد جنگی راه انداخت دیگری گفت بس است ، همین ، سطح زندگی درتمام دنیا بالا رفته اما حقوقها دست نخورده گاهی هم بعناوین مختلف آنرا کم میکنند ، درخانه ها  دیگر آ ن  بریز وبپاشها نیست ، تنها شکم سیر شود وشکم بچه هارا با قند ها ،شکلاتها، چیپسها وفست فود ها سیر میکنیم ، مهم نیست ، مهم این است که پرنس ما پرنس شما وپرنس دیگران درباغچه اش مواد غذایی ( اورگانیک) کاشته وپیش مرگ او همهرا امتحان میکند  سپس غذا را جلوی حضرت والا میگذارد ، حضرت والا کارشان خیلی زیاد است !! باید به جامعه اینپورت اکسپرت برسند !! این روزها همه گرفتارند ، همه کارشان زیاد است ؟! اما درآمد ؟ هیچ ! هیچ ! 
    یکصد وپنجا میلیون ، به به چه پولی میشود باید یک بلیط لاتاری خرید تا شاید خوابمان تعبیر شود !.
    دلم گرفته ،  مانند یک انبار سیاه پراز ذغال تاریک است ،
    گاهی بفریب ره بسوی چشم او میبرم 
    دل را به هزار حیله فریب میدهم 
    در چاه گلوی تشنه ام نقشه رودخانهرا جاری میسازم
    سرداب سیاه را از پیش چشمانم 
    از پیش دلم  ، دورمیسازم اورا صدا میکنم 
    دل من یک آبگیر نیلگون بود
    وتو ماهی این مرداب وسینه پرخون من
    من آن نقاب را برداشتم  که ره به سینه توداشت
    وناگهان  راه نهان هویداشد 
    تو پنداشتی من گنج قارون دارم 
    آنگاه سیل سرشکم جاری شد 
    هنوز درخلوت خانه ام بوی تو پیچیده 
    هنوز یاد شیرین آن روزها زیر پوستم میلغزد
    هنوز مانند یک ابر تاریک وپربار 
    بر دشت خشک وخالی میبارم 
    بدین امید که :
    ماهی نیلگون آبهای شیرین به آبگیر برگردد
    سه شنبه 08.11/2016 میلادی /اسپانیا /
    3ریا ارانمنش .
  • روز سرنوشت

    صبح است ، میگشایم چشم 
     برآفتاب تکراری
    گفتی بیاد داری مهتاب جوانی را
    گفتم آری ، آری آری .
    فردا صبح راس ساعت هشت صبح سرنوشت جهان معلوم خواهد شد ، یا بانوی زورمند وبیروح وخود شیفته کلید کاخ سفیدرا دردست میگیرد وهمسر فرسوده وبیمارش را دوباره به کاخ بر میگرداند ویا آن تاجرموفق که میل دارد خودی بنمایاند اگر هم موفق شود در نیمه راه دندانهایش کنده  خواهند شد ودوباره یکی دیگر بر اسب وسواره خواهد آمد . اسلحه ها درانبارها باد کرده اند ، تعداد جمعیت روی  زمین افزون است ( بقول اقایان )!! مصرف کنندگان بقول پرنس بزرگ فرزند بیبی دل باید بروند ! کارشان مصرف است !! ( نیست خودشان هر روز خشت بالا میبرند ) ؟ آری ما مصرف کنندگان بیهوده روی زمین مانند کرم درهم میلولیم وسهم آنهارا میخوریم ، عمرها طولانی شده باید بهداشت را برداشت ، مناره ها هرروز بلند تر میشوندوما سرمان را بالا میبریم  تا نوک مناره هارا ببینیم در حالیکه زیر آن مناره خانه های امن ساخته شده با تمام تجهیزات واگر جنگی درگیرد  گرد آن بر پیکر عزیزان ننشیند ، مهم نیست ما بردگان از بین برویم بخصوص امثال این حقیر که کار ش را  کرده وباید برود تنها کارش این است که غر بزندوانتقاد کند !  مزد زحماتش را گرفده یا نگرفته مشگل خودش میباشد ، سهم مارا داده ، حال دیگر به دردنمیخورد جانورانشان روی زمین با تجاوزها برده های آینده را میسازند ورباطها درخدمتند خودشان مانند کرم زیر زمین تولید مثل میکنند برای دنیای نوین !! وبهشت جدید  با آخرین تکنو لوژ یها و اگر کسی مانند من ترسو بود باید به فضا برود پولهایش را میکیرند واورا شوت میکنند به آسمان تا درفضا دریک خانه شیک بنشیند البته خاکسترش .
    برای تظاهرات واینکه چه هدفی دارند گوسفندان تربیت شده ای درآغلهایشان دارند پرچم به دست به خیابانها میریزند ، ناله میکنند گریه میکنند میرقصند آواز میخوانند ودوباره به آغلشهان برمیگردند .
    امروز در برنامه های صبگاهی نگاهی به لاک پشتها میکردم با چه تاملی وآهسته تخم هایشانرا زیر خاک پنهان مینمودند تا از دست مهاجمین درامان بماند اما کروکدیل که چشمانش را بسته  وخودش را بخواب زده بود  آهسته خزید وتخمهارا نوش جان کرد لاک پست به دریا رفته بود .
    این حکایت زندگی ماست ،  سرمان با واتس آپ ، وتوییتر وجی پلاس گرم است با نقاشیهای زیبا وعکسهایی که فراموش نکنیم روزی دنیایی داشتیم که بهشت بود ، حال ما میرویم اما فرزندانمان را نمیتوانیم با خودمان ببریم به دریا وکروکودیلها آنهارا خواهند بلعید  با ( اتم) واگر چیزی بماند وروحی روی زمین بمان آنرا نیز از بین خواهند برد ، امروز تعداد نفسها یمان را نیز میشمارند ومیدانند چند بار به توالت میرویم ، وچه چیزی را میخوریم ، غذاهای پس مانده فضا نوردان را درون پاکتها خشک کرده درقفسهه ها چیده اند ، هیچ غذایی تازه نیست وهیچ مزرعه ای بار نمیدهد و از هیچ زمینی گندم نمیروید هرچه هست انباری ، با داروهاونگهدارنده های  سمی ، ویا ساخته شده در لابراتورها (ژنتیکی) !  .
    در زمانهای خیلی پیش روزی در یکی از روزنامه ها خواندم که یک پرنسس آلمانی افاقه فرموده بودند که :
    خداوند ما سفید پوستانرا مانند فرشتگان خلق کرده تابر سیاه پوستان پادشاهی کنیم !! واین امر تا به امروز ادامه دارد آیا شما هیچ پرنسس اروپایی را سیاه پوست دیده اید یا با پوست زرد ویا قرمز ؟  برده هایشان هم باخودشان شاه بازی میکنند واگر زیاد جلو بروند مانند پادشاهان ما به اسمان میروند وجایگزینشان مارها ، عقربها ، کروکودیلها و زالوها میشوند .
    فردا روز سرنوشت دنیاست ، اقتصاد امریکا ویران است باید جنگی در بگیرد ومنابع آنسوی دنیا دوباره سرازیر ایسنوی دنیا شود تا باز ماتکنها برقصند و ملکه ها لباسهای ابریشمی بپوشند وشاهان مشغول آن کار دیگر شوند حال درروز کشتیهایشان وزیر دریاییهایشان مشغولند .
    با نوشتن من چیزی عوض نخواهد شد ، چیزی تغییر نخواهد کرد ، نگرانیم بیشتر میشود دیگران راحتند به خود فریبی مشغولند ، با نماز وروزه شان ویا بچه بازیشان ویا روضه هایشان ویا غذاهای نذری . آنها ابدا به دلشان بد نمیاورند که فردا چه خواهد شد؟.
    پایان
    فردا روز دیگری است .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ” لب یپرچین “
    08/11/2016 میلادی /.
  • آفتاب نیمرئوز

    باد صبح از بستر نرم چمن برخاست
    کوه پیشانی به تاج آفتاب آراست 
    جیوه آب روان درجوی میلغزید
    پلک من چون پره های بینی  غنچه
    از هجوم بوی تازه  میلرزید :
    روزهای متمادی در پشت این دربسته ایستاده بودم ومیل نداشتم آنرا باز کنم ، میترسیدم که اگر آرا بازنمایم هرآنچهرا که درافکارم هست هویداشود ، بارها از پشت این دربسته گذشتم بی اعتنا  اما وسوسه ها رهایم نمیکرد باید روزی این درب را میگشودم وبا حقیقت روبرو میشدم .
    شب گذشته دریک بیخوابی ، دریک غم نهانی ، کلید درون قفل انداختم، مدتها مردد بودم که آیا باز کنم یا نه ومبادا آنچهرا که احساس میکنم درون این درب بسته ببینم . 
    جرئت میخواست ، شاید زخمی میشدم ، شاید دستی قلبمرا از سینه بیرون میکشید ومرا درجا میکشت ، مهم نبود باید باین کنجکاوی وباین وسوسه پایان میدادم و….. کلید را چرخاندم ، درب به آهستگی باز شد ، کمی کهنه بود ، اول تاریکی وسپس ناگهان   آنچهرا که میپنداشتم جلوی رویم دیدم .
    نه شوکه شدم ونه ترسیدم ونه گریستم ، ایستادم به تماشای آن مجسمه سنگی  ، مخلوطی از گچ وسنگ ،  بدون هیچ عطری ، تنها عطر تردد تنها عطر عادت بود  عطر خاکهای گذشته بود که چهرا اورا پوشانده ومخفی ساخته بود .خم شدم ، دستمالی را که روی زمین افتاده بود برداشتم وچهره آن مجسمه را پاک کردم ، شاید ، شاید چیزی درصورتش ببینم که مرا پشیمان سازد ، اما نه تنها یک تکه سنگ بود ، نه تاجی بر فرق او میدرخشید ونه امواجی دراطراف او میلغزید  ، ساکت دربرابرش ایستادم ، خواستم تا اندام اورا ببینم  وآخرین نگاهمرا به پیکر او بیاندازم  شانه هایش فرو افتاده بودند  هیچ اشگی درچشمانش دیده نمیشد ، اورا برگرداندم چشمانش بسته بودند ، درسکوت وخاموشی ایستاده بود ، در میان دستهایش چیزی پنهان بود که نمیشد انرا دید ، دیگر مهم نبود ، آنچهرا که نمیخواستم ببینم دیدم ، نه گریستم ونه به او تنه زدم ، ملافه سپیدی بر رویش کشیدم ودوباره درب را بستم  بگذار درپشت آن در هنوز امیدی باشد .
    همچنان باش ، که باشی ، با من یا بی من ، ترا همچو جامی تهی در میان این اطاق پنهان دارم بی آنکه کسی بداند ، دیگر چشمانمرا به برکه های پر آب  دوردست نخواهم دوخت ، وتنها همه شب درسکوت  درکمین بادهای سمی ویا رهگذران  بیداد گر وبی اعتنا همچنان بیدار خواهم ماند .
    تو چون من نیستی ،  دیگر میلی ندارم از تو پر شوم  ویا درآتش سخن هایت بسوزم  ترا با همه توهم پشت آن درب پنهان کردم تا همه گمان برند که گنجی دارم ، نه رنجی .
    خوشبختانه من خیلی کم عاشق شده ام تنها یکبار درهمه عمرم عاشق شدم وتا چند سال پیش که آمد وعشق را باو پس دادم از نگاهداریش خسته شده بودم . بقیه را تنها دوست میداشتم خیانتی دربین نبود اگر میگفتم دوست دارم  ، راست میگفتم وویا تنفرم را ابراز میداشتم ، بازیگری نبودم که روی صحنه بگریم وبگریانم ، گاهی آنها مرا از آتش سخنانشان لبریز میساختند ، اما ریگی بود که به کوهی میخورد .  حال دیگر به آن  در بسته  هم نمی اندیشم ، تمام شب پرونده را میخواندم خط به خط ، کلمه به کلمه ، ومیسنجیدم ، چه شد ؟ ای کبوتر من ، که ناگهان از لانه پرواز کردی وبسوی افقی نامعلوم رفتی ؟ درکجا چه دانه ای وچه سفره ای برایت گسترده بودند ؟ .
     فانوس زرد صبح 
    در زیر طاق مرمری آسمان  شکفت 
    اما کسی ندانست که شب بر من چگونه گذشت ؟ چون مرغ نیمه جان  نفسی بر میکشیدم وفنجانی قهوه نوشیدم وخوابیدم………
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “.
    اسپانیا .
    07/11/106 میلادی /.
  • رنگ بى رنگى

    جاده مرا به كجا ميبرد ؟
    انتهايش تاريكى است ،
    آسمان تاريك است 
    جاده تاريك است و ،چراغهاى ارتباط همه خاموشند،
    سكوت مرگبارى همه جارا فراگرفته است ، نميترسم ، نه نميترسم هيچ اتومبيلى از جاده عبور نميكند ،  بيشترچراغهارا روشن گذاشتم چرا ؟ دليلش را نميدانم ، درانتظار صدايى هستم ، حتى پرواز يك پرنده ، نه همه جا خاموشى است سكوت گورستان حاكم است ،
    نگاهى به دستهام كه روى ملافه سپيد افتاده اند مي اندازم ، حالا ميدانم ،چه تضادى است ، مشگل اساسى 
    رنگ پوست من است ، پوستى به رنگ ساقه هاى گندم ، هيچگاه به آن فكر نكرده بودم ، آن زنى كه در اتوبوس شهرى لندن كنار من ننشست وگفت :
    شهر پراز ايندين شده !!!من منظور اورا درست نفهميدم ، من هندى نيستم ، پاكستانى هم نيستم ، من ايرانيم چگونه به آنها بگويم ؟ آهان ،پس تروريستى ! اينجا چكار دارى ؟ چرا بر نميگردى به سر زمينت ؟ بما مربوط نيست تو در سر زمينت مشگل دارى ، ما خسته شديم از دست شما مهاجرين ،  در امريكا ، در شهر  ماساچوست شهرى كه ايرلنديهاى ناز نازى آنرا بسبك سرزمينشان ساخته ونامش را  نيو اينگلند گذاشته بودند ، ترجيح  ميدادم تمام روز درخانه بمانم ، از هل دادن در اتوبوسهاى شهرى ، پا گذاشتن روى پاهايم ،خشونت فروشتدگان ، نگاه فروشند گان وزير چشمى مرا پاييدن ، آهان ، نكند چيزى را بلند كند ؟! 
    روزى فهميدم كه همه اعتبار و احترامى را كه قبلا داشيم از دست داده ام ، برگشتم ، ميروم افريقا !! در كنار آنها ، شايد آنها هم مرا. قبول نداشته باشند ،زن سفيد به رنگ ما نيست ، خوب ميتوانستم خودمرا رنگ كنم !!!!مانند همه كه هر روز به رنگى در ميايند ، 
    حال در اين سكوت ، درميان مردمى كه همه همرنگ منند ، برنزه ، وخيال ميكنند از خودشانم ،اما چشمانم مرا لو ميدهند با عينك دودى روى آنها را ميپوشانم ، اما. لباسهايم  ؟ نه ! اين يكى را نميتوانم تغيير بدهم ، تا بحال يك دفعه هم نشده تا يك لباس با طرح گلدار  قرمزي سبز وزرد بپوشم ويا لباس فلامينكو ودر جشنهايشان شركت كنم ، جاده مرا بكجا ميبرد؟ متاسفانه اين رنگ پوست برنزه را به ارث داده ام وخوب جوانان چندان خوششان نمي آيد ،  باز نگاهى به دستهاى باريكم
    مياندازم ، نه ، من همين رنگ را دوست ميدارم  مهم نيست ديگران خوششان بيايد يا نه ؟  
    جاده مرا بكجا ميكشاند ؟ انتهايش تاريكى است ،
    ،مرا دريابيد  اى فرشتگان عالم بالا ، مرا دريابيد ،  
    دركجاى اين عالم ميتوان زيست بى آنكه به مو و رنگ پوست وتخم چشم تو كارى داشته باشند ؟ در كجاى اين عالم خود ترا  وجود ترا لمس خواهند كرد؟ انديشه ترا ارج ميگذارند  . 
    مرا دريابيد اى ارواح پاك گذشتگانم كه ميراث دار شما تنها منم ، ثريا ايرانمش.
    نيمه شب دوشنبه هفتم اكتبر٢٠١٦ ميلادى .
  • تند وآتشین !

    تازه از زیردوش برگشته بودم تلفن زنگ زد گمان بردم از لندن است ، اما شماره اول کد فرانسه بود ! منتظر همه کس بودم غیراز ” او”  پس از چاق سلامتی ، گفت طرف ! خیلی تند رفتی ! 
    گفتم کجا ؟ 
    گفت درهمین مقاله آخری ! 
    گفتم کدام یک  ؟ گفت ” همانکه درباره ویرانی وخرابی زنان ومردان نوشته ی ، یادت رفته درزمان گذشته ودر رژیم قبلی هم داشتیم ؟ 
    گفتم آره ، اما در ملاءعام وباین واضحی نبود . گفت :
    چون دران زمان هم ا ین تکنیک جدیدنبود  ، یادت رفته آن همکارمان که به ساواک رفت تا پول بیشتری به دست بیاورد برادرش قاچاقچی بود وخودش …. بعله !
    گفتم آخر او پدرش تیمسار بود !
    گفت ، فلانی چی که درکلاسمان بعنوان شاگرد مدرسه میامد اما درواقع دختران خوشگل را گول میزد ومیبرد برای عربهای کویتی ویا آنهارا به کویت صادر میکرد ؟! بعد م با قمارخانه دار عروسی کرد وپول روی همه کثافتهای اورا پوشاند ومردم یادشان رفت که یک فاحشه رسمی بوده است .
    گفتم آخرا و پدرش سروان بود !
    گفت آن خانم هنرمند که دایم چرت میزد وبا کلاس بود و…..
    کفتم آخه او عمویش تیمسار بود !
    گفت آن یکی چی ، که سر دسته همه بود وآخر توبه کرد ونماز خوان شد .
    گفتم آخه او هم برادرش ارتشی بود !
    بعد من گفتم تو بیادت میاید آن خانمی که درانگلستان همسر انگلیسی داشت ؟
    گفت ، اوه ، که شهره خاص وعام بود 
    گفتم همسرش سرهنگ بود 
    کلی حرف زدیم از گذشته ها ، نگران پول تلفنش بودم ، گفت نگران مباش از این کارتهای تلفنی خریدم ! توهم بخر بیشتر باهم حرف بزنیم .
    گفت حال چکار میکنیِ ؟ 
    گفتم دورخودم میگردم ، توچه چکار میکنی ؟
    گفت منم دور شوهرم میگردم وقتی هم که حوصله مان سر میرود باهم دعوا میکینم بعد میرویم فروشگاه بزرگ ( کاغفور ) هم خرید میکنیم هم شرابی مینوشیم وبر میگردیم ، گفتم اتفاقا شعبه فروشگا شما اینجا هم هست اما نام ان  ( کاره فور) میباشد !! گفت خوب هر کشوری به زبان خودش آنرا تلفظ میکند ، 
    سپس ادامه داد ، 
    سخت نگیر این داستانهادرهمه سر زمینها هست کمتر وبیشتر ،هرچه بگیرو ببند بیشتر باشد این کثافتکاریها بیشتر است ، درحال حاضر دنیا هست ومافیا . از قدیم هم گفته اند دنیاو مافیها !!با تمام  اینها ، خوشحال شدم که باتوحرف زدم ، بوس، بوس ،
    چه حیف ، چه چیزهایی یادش بود ومن فراموش کرده بودم ، همیشه تا بوده همین بوده وهست وحواهدبود شکل آن عوض میشود .وجای آدمها .
    بقول مادر مرحومان فلان دادن  بزرگان ومردن بیچارگان بیصداست .
    ثریا / یکشنبه / 
  • ما، وانتخابات !

    روز گذشته با دخترم بر سر مناظره انتخاباتی امریکا کارمان به بحث های جدی رسید ، او امریکایی است ! شوهرش امریکایی است وهمه از بانو هیلری حمایت میکنند ، کسیکه زیر دست جناب ” برنی سندرز” بزرگ شده وحامی منافع ثروتمندان است ، اما من حامی همان مرد پوپولیزم هستم ، اصلا من چکاره ام؟ .
    نیمه شب از صدای فریاد خودم بیدار شدم گمان کنم که همسایه دیوار به دیوار منهم بیدار شد ! فریادم خیلی بلند بود ! چه خوابی دیده بودم ؟ بیاد ندارم ، بهر روی  این روزها درمیان وحشت وترس بسر میبریم وخوابهای شبانه مانیز همه کابوسهای وحشتناکی میباشند ، صبح مطابق عادت هرروز قهوه ام را جلوی تلویزیون گذاشتم وبه تماشای اخبار نشستم ، ناگهان دو مرد قوی هیکل را دیدم که جناب دونالد ترامپ را به پشت صحنه میبرند ! آهان ، چی شد ؟ مردی درمیان تماشاچیان با تفنگ میخواست دونالد بیچاره را ناکام به آن دنیا بفرستد ، نمایش بحدی ساختگی بود که مرا بیاد کودتای نافرجام ترکیه  وجناب اردوغان انداتخت !! هر بچه نادانی میداند که بعضی نمایشات روی صحنه بطور  واضحی مصنوعی بنظر میرسند ، بهر روی این دو عروسک پیر ووامانده هر دو شکست خورده میل دارند امریکای واخورده را دوباره به زمان عظمت وبزرگی ژنرال آیزن هاور برسانند ویا حد اقل به زمان نمایشات خوب کندی وبانو ی زیبای آن .
    چیزیکه بطور قطع ویقین ابدی باقی میماند این است که :
    در دنیا دوقشر زندگی میکنند حاکم ومحکوم ، عده ای هم به طرفداری از محکومین اما درواقع با پول حاکمین چند نمایشنامه سر میکنند تا تماشاچیانرا سر گرم کنند ، امروز در یکی از سایتها که به اشتراک گذاشته شده بود مطلب جالبی از آقایی بنام ” مارک ماردل ” خواندم ، اصل موضوع را کمی روشن کرده بود البته نه همه حقاقیق را بلکه مانند یک قاب شیرینی که روی آن یک پرده توری کشیده باشند ، کسی این روزها جرئت ندارد نفس بکشد  ، حتی اگر چشمانت چپ است وناخود آگاه به کسی افتاد سر وکارت با جریمه است ،  اما خوب حقایقی نیر درآن نهفته بود ، محال است جناب” سندرز” بگذارد یک مرد شناخته !   وبی سیاست   وتاجر پیشه بیاید وجلوی منافع کارخانجات فولادسازی و پارچه بافی را بگیرد ، شاید هم از خودشان میباشد عروسکی را روی صحنه آورده اند ؟ کسی چه میداند ؟ دراین میان ، بلی دراین میان ، ما ، قشر متوسط ،  ما کارمندان ، کارگران بدبخت روز مزد هستیم که نه آینده داریم ونه بازنشستگی ونه بیمه های اجتماعی ونه کسی از ما حمایت میکند ، تا جاییکه حتی حقوق های عقب افتاده مارا نیز نمیپردازند وآنچنان آنرا کش میدهند وبه دادگاه میبرند تا ازخیر آن بگدری وفراموش کنی ، آنهاییکه زرنگ ترند از مال ارباب برای روزهای مبادا میدزند نوکری را خوب  میدانند ، پادویی را بلدند ،  آنهاییکه بلد نیستند ویا مانند ما بیعرضه هستند ومردمرا با یک چشم میبیند به همان طریق وروال پیشین نانرا به درونن آب میبرند آنرا خیس میکنند ومیخورند ، لباسهایشان از الیاف مصنوعی ، نانشان از مقوا وروزنامه ، آبشان از فاضل آبهای تصفیه شده وخانه شان مانند لانه گنجشگ در قفسهای بهم چسپیده ، ما سه زن هستیم ؛ مردانمان رفته اند هر سه زن بجای آنکه همسری بنام شوهر داشته باشیم بچه های بزرگ وترسویی را به فرزندی قبول کرده ایم ، آنهارا بزرگ کردیم ، رنجها بردیم ، سختیها کشیدیم ، هیچیکس درهیچ نقطه ای از تاریخ دنیا نامی از ما سه زن نخواهد برد چرا که نه سیاسی بودیم ونه زاده اشراف ونه زاده متولیان بانکها ومعابد که همه بهم راه دارند .
    حال ما سه زن باید با این خروسان جنگی دربیفتیم وزن چهارم را حمایت کنیم تا او هم روی پاهایش بایستد ، وهرکدام  اهل یک سرز مین هستیم تنها گروه خونمان یکی است . بایدنگران آینده فرزندانمان باشیم  نگذاریم اننهارا به کارخانجات اسلحه سازی وریسندگی بفرستند ، باید از آنها انسان بسازیم نگذاریم قربانی مردان وزنان هوس باز شوند ، کار مشگلی است ، من انجامش  دادم بقیه بعهده خودشان من تنها یک دیوار محکم هستم که بمن تکیه داده اند . گاهی عرض اندامی میکنم ، دوباره خفه میشوم خانه ام همین یک اطاق است واین تابلت که همه دنیارا از درون آن میبینم گاهی اعتراضی میکنم اما بیفایده است سیل جاری شده وبسوی  همه هجوم میاورد هرچه تخته سنگ باشد میشوید از بین میبرد ، درختانرا از ریشه بیرون میکشد بجایش نهال سمی میکارد ، نهال کوکایین ، وخشحاش ، نهال گل لاله وحشی قرمز ، دشتهاغرقه بخونند ، وآدمها مانند مهره های شطرنج یکی یکی روی صحنه میافتند ویا از صحنه خارج میشوند ، اسب وحشی وبی بی در کنار سربازانش صحنه را دراختیار دارند وما خیال میکنیم از هم جدایند ، خیر قربان .همه یکی هستند ودستاشان درون یک کاسه . وآیا ما خدایی درگوشه وکنار این دنیا داریم ؟ گمان نکنم خدا در ” وال استریت” آرام گرفته است . ث
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “.
    اسپانیا .06/11/2016 میلادی /.