Category: General

  • مرگ یک قاتل

    دو سروده از ”میم سحر” شاعر مقیم فرانسه خواندم ویک مطلب مفصل از یک نویستده دیگر در باره مرگ یک قاتل حرفه ای که کسب کارش مرگ بود آنهم از نوع زنجیره ای  کسب وکارش دزدی بود آنهم متعلق به یتیمان و بینوایان وبیکسان با آن چهره کریه و سیصد وسی و چهار هزار بدرقه کننده داشت !!!!! قیافه خانواده اش  هرکدام در کراهت نمادی هستند  حال عدهای که از نعمات  او بهره مند شده ند اورا امیر. کبیر میخوانند بیچاره امیر کبیر شاید پاکترین و بزرگترین انسانی بود که ما در تاریخ بیرحم خود داریم  حال این فسیل  کوسه را باو تشبیه کرده اند  زهی تاسف از این ملت بیشعور وخود پسند .
    تاریخ ما از این جنایکا ران بسیار داشته است  شوره زاری لبریز از خار مغیلان وسمی وکشنده که در لابلای آن شاید بتوان گفت چند گیاه دارویی دیده شده که آنها هم زیر پای قاطران  زمانه  له شده واز بین رفته اند .
    مردان وزنان ورویهمرفته  انسانهای شریفی داشتیم که سعی میکردند از خون نا پاک اجدایشان خودرا رها سازند ورها ساختند اما عده ای درهمان خون غرق شدند اینهمه شاعر  نکته گو ولطیفه پرداز تنها در فرهنگ ایرانی دیده میشود :
    اصل بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد  است 
    تربیت نا اهل را چون گردگان برگنبد است 
    دیگر امروز نمیتوان به هیچ کس اعتماد کرد مردان خوب وزنان استخواندار ما از بین رفتند نسلی پاکیزه طاهر ونسبتا با شعور بالا حال مشتی رجاله آدمکش قاتل بیرحم معتاد وحیواناتی که نمیدانی از کدام قبیله بر خاسته اند بر سر زمین پر برکت ما حاکمند  سر زمینها دیگری هم از نوع کوسه ما داشتتد اما  زمانی فرا رسید که احساس کردند باید در حفظ اراضی سر زمینشان بکوشند وجلو بروند اما ملت ما متشکل از اقوام وقبیله های مختلف تنها یک راه را میشناسد  بکش ویا کشته شو ، بخور ویا خورده شو ،  نه جانم عزیزم یک پاتصد سالی کار دارد تا این ایران ایران شود همان بهتر که ویران شود تا جایگاه مارها  وعقرب های جراروکوسه ها ومارمولک های ریش دار باشد . نه ! هنوز کار داریم حال مرتب عکس شاه بانو را به دست چاپ دهیم اورا  مادر ملت میخوانیم بی آنکه بدانیم نیمی از ویرانی ومرگ پادشاه ما به دست او واطرافیانش بود . او یک مدل ومانکن روز بود عقده های گلو گیرش سر باز کرده بود  شاه میمیرد پسر دایی بر جایش مینشیتد ومن همچنان جولان میدهم . شاه ما مرد بی پدر شدیم واو همچنان میتازد وهنوز مدل مجلات زرد وقرمزی است که باید در سلمانیها آنهارا دید ویا سر توالت متاسفم  حقیقت را باید گفت ونوشت من ترسی ندارم زندگیم تمام شده  متعلق به ان زمان وعاشق پادشاه مهربانم بوده وهستم زیر عکس او میخوابم او پدر ما بود وشه زاده واقعی ما شهناز است که اصالت شاهی او اصالت واقعی را دارامیباشد بقول ننه جانم این لباسهارا تن یک تکه هیزم  نیم سوز هم بکنند زیبا میشود اما هیزم تنها یک تکه چوب است به چوب خشک نمیتوان اعتماد داشت وتکیه کرد قبول کنید  که بدبختی امروز ما به دست این زن بود بیچاره ماری آنتوانت بد نام شد وسرش زیر گیوتین رفت . دنیا جای همین جانوران است . پایان غمنامه نیمه شب من . ثریا 
  • دو قطره ….آب!

    همه دعوا ها وبزن بزن ها وبکش بکش ها  سر دو قطره آب است ! دوقطره آبی که رفع تشنگی میکند و دو قطره آبی که زیر بیضه آقایا ن وتخمدان خانمها جمع شده واگر فرو نریزد تبدیل به عقده شده سر دیگری درمیاورند ، گناهش را من بگردن نمیگریم از روانپزشک بزرگ فروید بپرسید ، !
    بقول ما کرمونیها نامش ” خارمون” است !  عشق وآتش گرفتن درعشق نه درهلال ابروست ونه درغنچه لبان ونه صورت گلگون درآن غنچه است که پنهان است ! وپس از مدتی هم عشق تمام میشود تبدیل میشوی به یک مزاحم ، یک سرخر ، فرقی هم ندارد اما همه علمای اعلام آنرا نجس وحرام دانسته اند نتیجه اش چه شده همه دل درد دارند همه دلهایشان خالی است همه به دنبال دیگری میگردند وخودشان گم میشوند . 
    عشق مولانا را به شمس تبریز مثال میاورند که نه ، عشق روحانی هم میشود هه هه هه 
    سپس مثال میاورند که درنیشابور هنگامیکه عطار نیشابوری دردکان عطاریش شعر میگفت چشمش به جمال بی مثال  محمد بلخی ملقب به  مولانا میافتد وروبه پدرش کرده  ومیگوید :
    باشد که این طفل دردنیا آتش بپا کند !  خوب ، مگر عطار پیشگو بود او چیز دیگری درچشمان آن پسرک هشت ساله دید ، سپس میرسیم به عشق روحانی او وشمس تبریزی ، بیچاره شمس ،یک شاعر شوریده حال به دنبال یک ملهم یا الهام دهنده دربیابانهای راه میرفت  آن زمانها زنان در گونی ودرخانه ها پنهان بودند تنها زنان هرزه بیرون دیده میشدند زنام نجیب همیشه با مردی همراه بودند !!! شمس چشمش به مولانای جوان خوش وبرورو افتاد که سوار خر شده واز مکتب برمیگشت واین دو بهم رسیدند  محمد بلخی زن داشت وچهار فرزند دو پسر ودو دختر بزرگترین دختر او دوازده سال داشت ، این دو پس از آشنایی وگفتگو ها ! بخلوت میروند درس ومشق وکتاب ومعبد ومنبر را کنار گذاشته شب روز مینوشند ومیزنند ومیرقصند وپای میکوبند  تا اینکه پسران سرانجام عصاتبی شده تشری به پا پا میزنند که این چه وضعی است شما درپیش گرفته اید پا پا به ناچار دختر دوازده ساله اش را به عقد شمس تبریزی پیری که داشت رو بخاموشی میرفت ، میدهد وخود را کنار میکشد برادران بیشتر عصبی شده شمس بدبخت را درون چاهی انداخته اورا میکشند واشعارش را بنام پدر مهر میکنند ؛، 
    بروید ای حریفان بکشید یار مارا 
    ویا 
    آن مه میان ما نورمیداد کجا شد وعیره …. بقیه اش داستان است حال آقایان مولانا شناس باد به غب غب  انداخته ومیگوند بچه ! ترا چکار به کار بزرگان !! ما بهتراز تو میدانیم میبینی که مدال وانگشتر اورا دردست داریم ؛ بلی دکانی برای مفتخوران ودراویش !!
    اگر کسی درست به دیوان اشعار مولنا توجه کند میبیند که این اشعار تا چه حد با هم فرق دارند البته مثنوی او جداست ، وچند ین سال وچندین نفر نشستند تا این ارزن  درهم ریخته را پاک کنند ودیوانی کبیر بنام مولانا با تخلص شمس ببازار بدهند ونامشرا بگذراند عشق مولانان به شمس !!!تبریزی .
    خیر ، بنده باور نمیکنم اگر الان بود خوب میشد این قصه وافسانه را از هم باز کرد متاسفانه درآن زمان اکثریت مردم خوش باور وبیسواد واهل قران وکتاب دعا  ونهایت مثنوی  بودند نه اهل علم شعر هم گناه بود ا زدل ودلبر گفتن گناه بود از عشق گفتن گناه بود پس این عشق را خدایی کردند بیچاره پای خدرا باز دراینجا هم بمیان کشیدند !! وسرودند که من عاشق خدایم وعشق دلم خدایی است ، یعنی عاشق خودم هستم وبس . مانند سخن سالار این زمانه که شالی بر کمر میبستند به همراه پاپیون وخوب مبلغین زیادی هنم داشتند ، دیگران اما بگوشه ای خزیدند چون حتی فرزندانشان هم از آنها بریدند وگفتند مگر شاعری نان وآب میشود ؟ 
     هرچیزی شانس میخواهد یک جو شانس کافی است که از قعر چاه جمیل بیرون بیایی وبرتخت سلطنت بنشینی واگر عقلی درون کله ات باشد هردورا مخلوط کرده میشوی بی بی !! یا لرد ، یا …. دیگر نمیشود با بقیه شوخی کرد !
    بهر روی منظور این حقیر سر همان دوقطره آب است که نمیگذارند آنرا درون چاهکی خالی کنیم شب گذشته به اکثر ترانه های قدیمی وآوازها گوش دادم همه تنها غم بود وغم بود غم ودل درد ، نشانی از خوشحالی وشیدایی وشادابی دیده نمیشد حتی درروزهای جشن هم باز خوانندگان یک سرود میخواندند باز بر میگشتند بغم خود ، تا شاعران متعهد ونویسندگان چپ گرای وبزرگ ما ظاهر شدند سروده ها تبدیل شد به شعار و خوب این شد که امروز من بدبخت وبقیه بجای آنکه در روی زمین خود راحت بخوابیم باید روز تختخوابهای پرشده ازکاه وزباله غلط بزنیم واز دردکمر بنالیم وندانیم که فردایمان چگونه خواهد شد .
    روزگار پناهندگان دیگر از ما بدتر است در سرمای زیر صفر بدون بالا پوش در خانه های فلزی ! وآنهاییکه بیخانمان بودند وهستند ودرگوشه خیابان بجه هایشانرا به دنیا میاورند ، کسی هم جرئت حرف زدن ندارد : آنها کناهکارنند :  چون ملا ومولانا ویا عالم الهدی ویا زاییده در یک طویله نیستند تا افسانه ساز شوند .
    شب گذشته خوابهایم سنگین ووحشتناک بودند . امروز خودمرا باید بنوعی سرگرم کنم .
    هر صبح ، چون زبان تب آلود گلها ،
    طعم تلخ رویارا میچشم 
    تلخی آن دردرونم مینشیند 
    من همچو ماری بخود میپیچم 
    درحال پوست اداختنم  وتنیده  در پوس خالی خود
    از هوش میروم  وناگفته ها دردلم آماس میکنند.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
  • خدا حافظی

    با شعار  ” ما میتوانیم ” آمد وحال گریه کنان میگوید : 
    ما نمیتوانیم ونتوانستیم  خدا حافظ بر میگردم پیش مامان جونم تا بمن شغلی بدهد مثلا ریاست گروه یک موزیک راک یا غیره مامان وپاپاهم در انتظارند وهمه میدانیم بهتر است که ندانیم .
    ناگهان با دیدن یک رویا از خواب پریدم  نگرانی کم کم مرا از پای میاندازد  نگران آینده نا معلوم و هجوم آدمهای نا شناخته  وهرج ومرجی که همه جا را فرا گرفته موج بیکاری . درخواب  در قصر موناکو بودم وداشتم شامپاین مینوشیدم ( جاییکه امکان ندارد پا بگذارم حتی با دعوت رسمی ) ! اورا که مرده بود دیدم که درکنارم ایستاده پرسیدم حالا در پی کدام هستی  ؟ نام دختر بزرگم را برد  گفتم ، اما او شوهر دارد در جوابم گفت : با شوهرش حرف زدم !!!   
    چند هفته ایست که او دچار سر درد شدید است  حال بیداری نیمه شب من معلوم است . 
    برایم مهم نیست کی میرود وچه کسی میاید و نقشه بزرگ امریکا بهمراه  مادر خوانده برای سر زمینهایی نظیر کشورهای کوچک وبزرگ چه خواهد بود این سر زمینها همیشه باید تابع  اقمار  بزرگ باشند قانون اساسی آنها دستوری است  ما خیال میکنیم در دنیای متمدنی زندگی میکنیم  ،نه همان وضع اتسان اولیه ادامه دارد تنها زمان ومکان عوض میشود در  این سالهای گذشته  وبا بر تخت نشستن چند جانور. سفید وسیاه غیر از جنگ وآوارگی وبدبختی وکثافت چیزی نصیب مردم دنیانشده است  بجای دانش و پژوهش ایده و لوژیهای مسخره وبی پایه شعور مردم را گرفته وعقل آنهارا به زیر سئوال برده است من میل ندارم از شاه ایران یک قدیس بسازم اما پس از جنگ جهانی دوم  شاید دنیا بهترین دورانش راطی کرد با آمدن  افکار معرکه گیر بیکار ی نظیر مارکس وانگلس وسپس عزیزدردانه آنها لنین وضع دنیا بهم ریخت  خوب  برای این لا مذهب ها بهتر. است ادیان را قوی کنیم واز خاک چند هزار. ساله افسانه هارا بیرون بکشیم  آنهم جوابی نداد بشر هر روز رو به توحش میرود وغولهای ساخته شده دست بنگاههای بدن سازی با پرو تین های مصنوعی  هر روز تعدادشان بیشتر. میشود هیکلها بزرگ مغزها کوچک  دیگر هیچ اتسان بزرگی مانند بتهون بوجود نیامد دیگر هیچ نویستده ای مانند رومن رولن ویا ماکسیم گورکی زاده نشد آنها درهارا  شناختند وشکافتند امروز موسیقی همان تکرار ساخته های گذشته است نویسنده گانی  در زیر خماری مواد مخدر از عالم هپروت خطوط را ردیف میکنند و در سر زمین گل وبلبل  وخیام وشراب چراغهای هنر خاموش شد وادبیات به زباله دانی ریخته شد در حال حاضر بهترین افتخارشان جلال آغا ویا چند نویسنده تریاکی میباشد وبهترین شاعرمتفکرشان احمد خان شاملو است که رید به تمام شاعران ونویسندگان  مردان بزرگی مانند فریدون آدمیت و دکتر حمیدی شیرازی وعلی اکبر دهخدا و نادر نادر پور آنها  کهنه شدند باید شعر نو ونوشته نوباشاد یعنی حروف را پس وپیش کرد وبهترین خواننده درسکوت نشست نشمه های خود فروش ودست آورد پدرخواتده ها هنوز لاشه پیر خود را روی سن میکشند 
    مادونا اولین مربی زنان ودختران شد وبیتلها اولین مربی خوانندکان مرد حد اقل بیتلها چیز باارزشی ارائه دادند جان لنون سرور سرورانشد و همجنس بازی بهترین نوع زندگی نوین  ، 
    نه کاکا جان گریه مکن برو بسلامت نه تو پدر جد تو هم نمیتواند این بلبشوی را سرانجام دهد تا زمانیکه جکومت امنیتی بر سر کار آید وکوره های جدید آدمسوزی احیا شوند ، برو دست خدا بهمراهت  فلک چند روزی بتو وهمسرت که گویی از. بالای درختان نارگیل افریقا  پایین افتاده . حشمت وسالاری داد حال جایت را یک تاجر ماهر با بانوی … خواهد گرفت و…. خداوند به همه دنیا  رحم کند . آ….مین
    ثریا ایرانمنش /نیمه شب 
     پنجشنبه ۱۲ژانویه ۲۰۱۷ میلادی
  • جان جهان

    روزیکه کوسه از دنیا رفت  من روی گوگل پلاس نوشتم :
    خبرت هست که درمصر شکر ارزان شد ؟ / خبرت هست که دی گم شد وتابستان شد ؟
    بامید آنکه کسی بفهمد ، ه کسی نفهمید همه جنده جات و منحرفان جنسی که امروز جای جوانان پر بهای گذشته را پر کرده انده سیاه پوشان به دنبال جنازه کوسه روان شدند وهمه زبان به تسلیت گشودند حال آنهاییکه بقول خودشان انقلابشان دزدیده شده به دنبال یک انقلاب ” کره ای ” هستند . این کوسه موسیقی را حرام کرد ودنیای هنرا را بر باد داداین کوسه پدر تررویستها بود وپدرخوانده  وهمه هم میدانیم از کجا تغذیه میشد ؟ این پسر بچه رعییت که درباغها وکوچه پس کوچه های ده بهرمان میدوید وپسته جمع میکرد ناگهان شد یک کوسه بزرگ خونخوار وتازه من فهمیدم که مردم گوسه هارا بیشتراز ماهیان دوست میدارند ! آن ماهی طلایی ما چه خوشباورانه باین مردم تکیه داده بود به همسرش گفته بودند اگر اورا بکشی ما ترا خواهیم بخشید واموالترا پس خواهیم داد الله وعلم !!!ماهی طلایی ما که داشت جهانی زیبارابما نشان میداد درگوشه ای بیکس افتاد حتی یک پرنده بسوی او او نمیرو د همه میترسند اما کوسه با چه جلال وجبروتی تشییع شد با کمک مسعودان  حیف نام مسعود که برشما نهاده اند [مسعود سعد سلمان ] حال نامشرا روی خود فروشان گذاشته اند . من دیگر درباره او ودیگزان  نمینوسم تا باو وبقیه  بها داده باشم لعنت ابدی براو وخانواده اش باد .
    سازمانهای مخفی اطلاعایت امریکا از همین حالا هشدار داده اند که با آمدن جناب مک دونالد دنیا دچار هرج ومرج بیشتری خواهد شد وناسا بجای آنکه به مارس بپردازد به ماه میرود هرچه باشد آن ” کاکا ” مارس را بیشتر دوست داست وبه دستور او کاوشگران روی مارس به دنبال اب ودانه بودند ؟ مارس ستاره من است حال مک دونالد به ماه میپردازد !! ویک شب خواهیم دید که ماه  گم شده وفردا خورشیده هم مرده است .
    تاریکی بردنیا حاکم میشود وما میمانیم وجانوران خونخوار در پرتو شمع باید خودمانرا نجات دهیم . دریاها سر به طغیان برمیدارند و کوهها ریزش میکنند وآتش فشانهای خفته بیدار میشوند وخوب هرکه توانست خودشرا نجات میدهد اگر هم میلی باین دنیای نکبت نداشت مانند یک اسب اصیل روی پاهایش میاستد تا آتش اورا درمیان بگیرد .
    همه شماها کم وبیش به زندگی دختری از اورلئان ویا آنا دوارک ویا ژاندارک آشنایی کامل دارید وشرح خدمات وجنگهای اورا هم بخوبی میدانید فداکارهایش وروحیه دادن به سربازان نا امید  زنی دهاتی برخاست بجنگ رفت   وناج شاهی را پس گرفت  وبر سر پادشاه خود گذاشت کاهنان  وروحانیون  اهل “قم”  اروپا !!  گفتند جادوگر است اورا زنده زنده  درآتش سوزاندند پاداش خدمت او  سوختن در آتش بود .
    خیلی ها  این درسها را  فرا گرفته اند ، خدمت به دیگری  را از منوی روزانه شان حذ ف کرده اند اما عده ای مانند من از کره خری به الاغی رسیده ایم وهنوز درپی آن هستیم که به دیگران کمک کنیم . 
    من دراین غم میسوزم که چرا  از آتش دیرین وشعله های آن خبری نیست  وچرا دیگر شمع  فروزان آتش  را کسی روشن نمیسازد   وچرا من وما تنهاییم ؟  من هرکه هستم  وهرجه هستم  گویای  نسل خود وروزگارخویشم  نقد هستی ام  را برسر این قمار گذاشته ام  وراه بازگشنی هم ندارم  چرا که همه پلها  را درقفای خود ویران ساخته ام .دیگر پشت دری نمی ایستم ودست کمک بسوی کسی دراز نمیکنم چرا که ستاره من در آسمانها ی دوردست واز دیده ها پنهان است وبقول حافظ :
    به کوی میکده  هر سالکی که ره دانست 
    در دگر زدن اندیشه تبه دانست 
    بر آستانه میخانه  هرکه یافت رهی
    ز فیض جام می اسرار خانقه دانست 
    زمانه افسر رندی  نداد جز به کسی 
    که سر فرازی عالم دراین  کله دانست ……
    ……..
    حال ما کلاهمانرا از سر برداشته وآنرا  پس داده ایم واحتیاج به سر فرازی آنهم میان این جماعت نداریم . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” ب پرچین “
    اسپانیا /11/01/2017 میلادی /.
  • جادوگر پای چوبی

    هر نیمه شب با صدای قهقهه آن زن بیدار میشوم ، صورت گل انداخته اش با ناخنهای قرمزش وماتیک قرمزی که برلبانش مالیده با موهای انبوه رنگ شده  لنگان لنگان بسویم میاید ، همچنان میخندد ، سپس میگوید :
    دیدی چگونه ویرانت کردم با کمک همه همراهانم ؟ ومن درجوابش بلند بلند میگویم ” اما من غرق نشدم ، من غرق ناشدنیم ” 
    وبیاد کیسه  محتوی جادوگری او میافتم که زیر بالش همسرش وهمسر من گذاشته بود ، این را خدمتکار خانه پیدا کرد وگفت زیر بالش شوهر او هم دیده ام مادرش نیز جادوگر بود دختر یک باغبان که با جادوگری بغل ارباب خوابید وسپس همسرش شد .
    زندگی او بمن مربوط نمیشود اما هرنیمه شب مرا بیدار میکند .
    لنگان لنگان با آن پای چوبیش وسقزی که دردهان دارد ولبان سرخ شده اش .
    خوب : تو که هردورا داشتی وهردو را زیر پستانهای بزرگت گرفته بودی وشیر میداید یکی برایت پول میاورد ودیگر بتو حال میداد.
    چه کسی دراین دنیا حاضر بود ترا با آن پای چوبی ومنزجرکننده ات  بخانه ببرد غیراز این دو مرد شهرستانی که میل داشتند با شاهزاده ها وصلت کنند !!!
    بیاد برادران  کارامازوف میافتم ، 
    امروز سحر بود که از خواب بیدار شدم وچهره منحوسش را جلوی چشمانم دیدم ، فریاد کشیدم ، من غرق شدنی نیستم دیدیکه غرق نشدم ، مرا روی یک تخته چوب میان دریا رها ساختید بچه هارا به دندان گرفتم وبا دستهایم پارو زدم تا به ساحلی امن رسیدم حال دیگر چه میخواهی ؟ .
    بلند شدم ، حال تهوع داشتم ، کمی آب نوشیدم سپس رفتم تا قهوه ای درست کنم وبنوشم  ، سرم گیج میرفت ، چگونه میتوانم از شر آن روح منحوس خلاصی پیدا کنم ؟.
    کسی نمیداند که من چه اسراری در سینه دارم ، 
    ما ایرانیان کارمان همین است آنکه میسازد ویران میکنیم وآنکه ویران میکند ستایش میکنیم ، 
    آرامکاه رضا شاهرا ویران ساختند چون ایرانرا ساخت وزنان بیسواد وبیشعوررا از درون گونی بیرون کشید وبه دانشگاه فرستاد به خارج فرستاد ، برای آن روح ویرانگر وشیطانی آرامگاهی ساختند  طلایی ضد زلزله وضد بمب البته با کمک دوستانی که درکشورهای مذهبی نظیر ایتالیا واسپانیا دارندوفهمیدند که کاتدرالها جای پرستش خداوند نیست آرامکاه اربابان  دین است .آنها هم برای خود هزارن امام زاده قلابی ساختند ویک آرامگاه طلایی چون میدانند دورانشان سر آمده است .وباز زنها بود که النگوهای طبایشانرا دادند !!! ودوباره میلشان کشید به زیر چادر بروند !
    حال اگر جنگی در بگیرد وهمه چیز از بین برود اما ارواح پلید هنوز در آسمانها میچرخند وباغث عذاب روح دیگران میشوند .
    چگونه میتوان از شر ارواح پلید نجات یافت ؟ .
    آن زن همیشه بدنش بو میداد حتی عطری را که بخود میزد اورا بد بو تر میکرد اماد این بو برای دیگران شمیم بهشتی بود !!! او میدان سینه های بزرگش درون پستانبندش نیز کیسه ای دوخته بود ومن خیال میکردم چنان مومن است که دعا ویا قرانرا درآن جای داده است ، نه مقداری چیزهای کثیف ونوشته هغی نامریی وچندین دانه درون آن کیسه بود .
    ایکاش میشد از دست روح پلید او رهایی پیداکنم . خوابم را میشکند .اما من غرق شدنی نیستم ، نه غرق نخواهم شد ، او با طلسم جاودییش ومن با قدرت روحیم  با هم درجدال بودیم بظاهر مهربان درباطن دو دشمن خونی  .
    نه دیگر نمینویسم که من آن ابر اندوهگیم ، دیگر نخواهم نوشت که چشمانم لبریز از اشک است ، نه من آن موج سواری هستم که حتی بدون پارو میتوانم قایق شکسته را بساحل برسانم  ، من آن فانوسم  که دردل تیره شبها در بیخوابیها نیز نور پخش میکنم  من ازطلسم او رهایی یافتم  از تیغ سرد وجگر سوز او فرار کردم  حال درکنار گهواره کو.دکانم  درکنار شاخسار هستی  که هردم نسیمی فرح بخش  میوزد ودلمرا پیچ وتاب میدهد نشسته ام .
    نه من غرق شدنی نیستم /ث
    صدای زوزه سگی  از دوردستها بگوشم رسید 
     از پشت پنجره در قاب شیشه ای 
    بیرونرا نگاه کردم 
    دو چشم براق وسوزان  بر شیشه کبود پنجره 
    نشسته بود 
    آن چشمهارا میشناختم 
    در ب اطاقم باز شد  صدای لغزش پایی 
     وتارعنکبوتی  چون یک نخ بیصدا
    ومن میهمان شبانه را شناختم 
    پشتش خمیده بود 
    از هراس سرم را به زیر لحاف بردم
    این روح همیشگی  روحی شیطانی 
    که لباس قدیسین را پوشیده بود
     در روشنایی مهتاب ایستاده مرا مینگریست
    فریادم درگلو نشست 
    برخاستم 
    نیشخند اورا بادندانهای زرد دیدم 
    فریا کشیدم فریاد کشیدم 
    نه ، نه ، من غرق نخواهم شد 
    غرق نخواهم شد ………پایان
    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین”
    اسپانیا /10/01/2017 میلادی /. 
  • مریم خانم !

     خاک بسرم ، خیال کردم شما سالهاست که  به دنبال شاهزاداه وارباب وسردا روامام زمان خود رفته اید ، ببخشید من چون کمتر اخبار مربوط به ایرانرا میخوانم یعینی به دستم نمیرسد این است که پاک از مرحله به دورم وامروز اظهارات شمارا درباره آن کوسه بزرگ که سرانجام تسلیم مرگ شد مرا ودار باین نوشتار کرد .
    شما هنوز درفکر این هستید که تاج بر سر بگذارید بگمانم دیگر فسیل شده اید ولایتعهدی هم که از خود ندارید  شاید از دیگران باشد ، بئبختی ما ایرانیا این است کعه همیشه به دست فسیلان ماقبل تاریخ اداره شده است ، اگر آن نوجوان بر تخت نشست باز فسیلان وکفتارهای آزموده دست دشتهای دور اورا پرواز دادند ودوباره برگشتیم وخاکستر نشین شدیم حال اگر کشوری بنام ایران برجای ماند شما میخواهید ریاست جمهوری را داشته باشید با ارتش زوار دررفته وفسیلها ویا هنوز روی تخم های خود خوابیده اید تا نوزدادهای جدیدیرا بعنوان ارتش نوین  به دنیا عرضه فرمائید دراینراه تنها نیستید هنوز فسیلانی که یک پایشان لب گور و|پاپی دیگران دردامن شماست درکنارتان حضور دارند واگر ایران بدبخت فلک زده تکه تکه شد لابد کردستان یا آذربایجان بشما میرسد > هرچه باشد از ( قجراتیان )  هستید باید به ریشه خود برسید واز آنجا دوباره جان بگیرید . 
    نکته دوم ” اگر قرار باشد شما با لچک  برما وزنان ما حکومت کنید ، خوب اینهاهستند وحد اقل میگذارند بجای لچک سرخ وسبز وابی وسیاه یک شال شانل روی سرمان بیاندازیم !
    واگر قرار باشد لباس متحدالشکل بپوشیم ، خوب حالا هم پوشیده ایم منتها کمی بالای زانو هاست ومادرمان هنوز زیر عبای سیاه یا درگونی ها پنهانند .
    بیچاره ایران ، بدبخت ایران ، تنها یک ایران کامیاب شد آنهم با دزدی اموال من نامش ایران بود وفامیلش————————————————————————————————————————-کامیاب !-
    خوب هم ولایتی ما رفت با آئهمه کبکبه ودبدبه وثروت وزمین وباغ وصادرات واردات  الان درون یک تخته چو.بی با بک پرده سیاه درانتظار خاک است .
    شهوت بد چیزی است شهوت مال ، شهوت شهرت وشهوت چیزهای دیگر خداوند متعال این یکی را درکنار همه چیزها ازمن گرفته تنها یک تکه ولخته خون درون سینه ام گذاشته که آنهم برای دیگران میظپد نه بیشتر .
    حال یکی از مهرها بیرون شد به عمد یا غیر عمد سن وسالی داشت ماشاءاله خوش خوراک هم بود من هم ولایتیهای خودمرا خوب میشناسم .از هر  جهت خوشگذرانند . 
    برادر همسر ایشان محضر داشت ومن روزی برای دادن وکالت به شخصی که بهترا است نام انسان روی آن نگذارم به محضر ایشان رفتم ایشان از تنظیم وکالت نامه خودداری فرمودند خدا خیرشان بدهد هرچه باشد همولایتی بود ند. 
    بهر روی مریم خانم ، امیدوارم من دراین دنیا نباشم تا پیروزی شمارا ببینم برایم سخت سنگین است خیلی سنگین است ومیدانم هوا داران وطرفداران شما با پولهای شما درهمه جا مشغول جابچایی بعضی چیزها هستند ……. بهتر  است اینجارا درز بگیرم .
    اما هیچ میلی ندارم نه شما ونه سردارتان ونه هیچ یک از شما پایان بخاک سر زمین من برسد و آنگاه باور میکنم که سر زمینم دچار آفت شده است . وخواهد مرد .ث
    پایان /ثریا ایرانمنش / اسپانیا / نهم ژانویه 2017 میلادی .
  • از اکبرو تا آیت ال……

    ایوای ، اکبرو هم رفت ؟
    هرچه باشه هم ولایتی بود !! حال باید بره اون دنیا به بهشتی جواب پس بده .
    تازه دلخوش کرده بودیم بریم پیش اکبرو وبگوییم آقا حجت الله وآیت العضما وغیره وذالک ، اگر میشود لطف بفریمایید آن باغچه کوچک پسته ننه مارا بمابدهید اون باغ  ممر درآمد او بود ! بیچاره از غضه دقمرگ شد .
    بهر روی یک چرخ چهارچرخه دررفت حال دولت جمهوری روی سه پایه ایستاده مهم نیست ! رفقا !!! هوایش را دارند .
    میلی نداشتم وارد جو سیاست بشوم اما این یکی همولایتی بود وخوب هم هرکاری میلش کشید کرد بخصوص زمانیکه برادر محترمش ریاست قوه قضائیه ولایت را داشت هرچه وهرکه سر راهش بود از یبین برد .خوب دلخوشی از  قوم ” شیخی ها “نداشت منم ندارم ! اما هنوز چشمم به دنبال اون پسته های صورتی رنگ خوشه ای است که ننه جانم آنهارا  بو میداد وبه مغازه شیرینی فروشی فرد میفروخت !
    چه کسی فکر میکرد باینجا برسیم ؟ 
    در سفری که با چند نفر از دوستانمان به اروپا داشتیم  روزی میهمان آقای ” خزانه” که ریاست بیمارستان خزانه در جنوب شهررا داشت بودیم ،  بعد از ظهر مارا به مسجد شهر هامبورگ برد که ریاست وتولیت آنجارا بهشتی بر عهده داشت ، بدون چادر بدون حجاب با همان لباسهایی که پوشیده بودیم چند زن وچند مرد به مسجد رفتیم ! آقای بهشتی مردی خوش قیافه بلند بالابا عبا وعمامه سیاه حسابی چشم همه زنان را گرفته بود ومن باخودم فکر کردم حیف نیست تو با این رعنایی وزیبایی خودترا اسیر این لباس کرده ای ؟ 
    ما که نمی دانستیم، اما اقای خزانه میدانست !
    حال اکبرو ویا حجت الاسلام والمسلمین وآیت ونمونه ذات خداوند به سرای باقی شتافت  و درآنجا باید به رفیقش همه جزییاترا بگوید  که چرا هفتاد ودوتن ناگهان شوت شدند رو به هوا ؟ 
    سه روز عزای عمومی اعلام شد ه! 
    وجالب آنکه نام همه بچه هایش نیز از آنسوی آبهاست  ، هرچه باشد با کمک آنها توانست از گوشه زندان بیرون بیاید …. بما چه مربوط است .
    بیخوابی بسرم زد وبیاد آن ایام افتادم .
    حال باید دید سرنوشت این گاری شکسته با سه چرخ به کجا میرسد . البته بمن چیزی نخواهد رسید بمن هم مربوط نخواهد شد خوشبختانه پاسپورت مضاعف هم ندارم تنها یک شناسنامه ویک پاسپورت دارم تا بدانم هنوز انسانم وزنده ام .
    بلی ننه جان ، اکبرو هم رفت .ایست قلبی مد روز است همه قلبشان میایستد !!
    بیخوابی بسرم زد ، وبفکر این دنیا بودم که برای ما دارد تمام میشود وکودکان ونوه های ما هم مانند ما به دنیای آینده خو خواهند گرفت به همانگونه که دیگر دختری با عروسک بازی نمیکند وموبایل میخواهد وپسری با روروئک بازی نمیکند بازی های دیگری را میطلبد وما قدیمیها هنوز درخم کوچه پس کوچه های خاطراتمان گم شده ایم ، وارزوی قصه های مادر بزرگ را دردل میپرورانیم .ث
    ثریا ایرانمنش ” ب پرچین “
    09/01/2017 میلادی /.
    ساعت  04/12 دقیقه صبح !
  • سرمای زمستان

    بقول ننه جانم سرما نزاکت بر نمیدارد .
    رفتم درون گنجه ، چشمم افتاد به آن ژاکت پشمی دستباف از پشم مرینوس ،  به به ، بهتراز این نمیشود آنرا پوشیدم آستینهایش برایم بلند بودند وخوب دکمه هایش نیز ( مردانه ) از طرف چپ بسته میشد ، مهم نیست ، الان بخاری پوشیده ام ،دما ی هوا به ئه دزجه رسیده است ، کانال یکی از کولرها ها خراب است تنها با بخاری برقی باید اطاقهارا گرم کرد ، مهم نیست اینهم میگذرد ….
    فعلا این ژ اکت گویی مرا دربغل فشرده وگرم کرده است  .
    در آن  دره سبز  آفتابی ، 
    که سایه بردریاچه افتاده بود 
    من فریاد یک مرغابی را میشنیدم 
     که پر میگشاید بسوی من 
    در انتهای گلویش ، گلوی تشنه اش
    سردابی سیاه را دیدم 
    سرداب سیاه سینه پر کینه اش را
    دل را ، دل خفته را  صدا کرد م
    سرداب سینه او پرخون بود 
    ومیل داشت راهی به گنج بیابد 
     پس . سیل اشک را رها کردم
    ودل را صدا کردم ،دلی که داشت میمرد
    انرا به هزار حیله خام کردم 
     گاهی که سر ما تا این حد مرا آزار میدهد بفکر کسانی هستم که درخیابانها حتی بالا پوشی هم ندارند ، چرا بفکر آنها هستم ؟ چرا بی دردان  نیستم چرا به  بالاترها که  درکنار اتش شومینه با فندق های برشته وکنیاک گرم نشسته اند ؟  نمی اندیشم چزا ؟ راستی چرا ؟ …
    شومینه امرا باشمع های رنگی پر کرده م وزمانیکه انهارا روشن میکنم هزاران شعله بر طاق مینشیند . این روزها  دیگر میلی به شب ندارم ، از شب میترسم ، ازخوابدن وحشت دارم واز تختخوابم که روزی بمن آرامش میداد فراری هستم ، ث
    آسمان ، بستری افکنده بر خاکستر  ابر 
     آتش ماه دراین  بستر سرد افتاده است 
    دل خونین مرا بستر  غم خوابگه است 
    خال سرخی  است که برگونه زرد افتاده ست 
    ثریا ایرانمنش / یکشنبه 08/01/2015 میلادی 
  • حصار قرون

    زمانیکه برایم مینویسید “
    اول هفته شما بخیر دچار سر درگرمی میشوم برای من  آخر هفته است  آخرهفته ای پر سر وصدا گاهی غمگین زمانی شادی آفرین .
    این روزها هرگاه که از جلوی پست آفیس قدیمی رد میشوم دلم میگیرد  ، دلم برای صندوق پستی ام تنگ شده است ، هر دوروز یکبار سری به آن میزدم درونش لبریز از مجله ، کتاب وروزنامه بود ،  مجلات پرباری که  امروز صاحبان آنها از دنیا رفته اند و بجایش رنگین کمان نامه چا پ میشود ، نویسندگان بزرگی هرچند در سنین بالا بودند اما خوش مینوشتند ترا تا ابرها میبردند  حال بیشتر ناشران ، نویسندگان از دنیا رفته اند ودل ما به چند عکس فتو شاپ شد ه روی یک صفحه الکترونیکی با کلی تعارفات  خوش است  ! …
    آه از شعر من خوشش آمده ویا از شعر شاعری که برایش ناشناس است ، غمم این است که دیگر صاحبدلی نیست  واهل حالی نیست  ، درآن زمان نادر پور آخرین کتابش را بچاپ رساند ” زمین وزمان” فورا به دستم رسید آنرا مانند کتاب مقدس حفظ کردم  چون دیگر کسی به پای او نخواهد رسید  حال امروز همه چیز روی آب  است اظهار محبت ویا زهر عقده ها  بشیوه ” مجتهدانه”
    نا امیدی را بیشتر میکنند ، هرروز حلقه ها تنگتر میشوند خط ما کمر نگ تر شده گاهی باید با یک ذره بین بر پیشانی کلماترا یافت وتصحیح کرد ،  ” گوگل ” اما مرتب مشغول ترتیب دادن کلمات است  !!!!اما خطوط عربی پررنگتر ودرشت تر وسایر خطوط نیز ….
    شب گذشته شب بدی را داشتم ، قلبم داشت جابه جا میشد وبقول مرحوم فریدون مشیری از جایش کنده شده بجای دیگری میرفت ،  بیدار شدم دست بردم تا چراغ را روشن کنم نگهان کلید کنتر افتاد ، کورمال کور ما ل خودرا به اشپزخانه تاریک رساندم ودست بردم کبریتی را بیابم وشمعی روشن کردم بسوی جعبه کنتر برق رفتم ؛ ا.وف صدها کلید روببالا همه یکرنگ وسیاه سرانجام آخرین کلید را زدم …. ماشین پرستار من ونگهدارم ! مرتب فریاد میکشید برق نیست . خوب نیست که نیست با تو چکار کنم ،  برق روشن شد ماشین لعنتی خاموش .
    پتورا برداشتم وبطرف اطاق نشیمن همانجایی که هرشب میروم رفتم ونشستم به تماشا ی کارتن میکی ماوس جدید نه قدیم ولیوانی آب وبخواب رفتم ساعت حدود پنج صیح بود   .
    هیچکس خبر دار نشد خودم بودم وتاریکی 
    حال اینهارا برای چی مینویسم برای آن مینویسم که هرروز حصار زندگی ما تنگتر میشود هرروز تنها تر میشویم ومن هنوز درانتظار شهباز خود نشسته ام تا ار قله های بلند عشق پرواز کند ومرا باخود به دشتهای سر سبز وپر طراوت ببرد خسته ام از بوی گند پای خوک نمک سود شده وغذاهای فریزشده ومانده سر زمنیهای دیگر که باینجا فرستاده میشوند تا انبارهایشانرا خالی کنند ویا آنهارا ریسایکل کرده بشکل  دیگری بما بخورانند . 
    من بر آنم که هیچ نویسنده ای  جاودان نخواهد شد مگر آنکه نویسنده وشاعر نسل  وزمان خود باشد .امروز همه از دیروز حرف میزنند وحسرت دیروز را میخورند ودیروزیها حسرت پریروز را همه عمر ما به حسرت گذشته ها میگذرد بی آنکه بفهمیم درچه حالی هستیم وآینده چه خواهد شد ؟ 
    جهانی باقی خواهد ماند ونقشی از روزگار  ،ونوشتارها من امروز مانند دیگران میل ندارم خودرا نویسنده بدانم وبشیوه آنها بنویسم من زمان حال را نقاشی میکنم گذشته را باهمه کثافت آن به دور ریختم واز یاد آوریش حالم بهم میخورد انسانهای دیروزی همه فنا شده اند  من درزمان خود راه میروم در مکان امروز ودر همین حال زبان ومحتوای وشعر را ازیکدیگر جدا نمیدانم  وجدا نمیکنم  میل دارم هرچه را که احساس میکنم درهمین زمان بنویسم  درزبان رایج امروزی خود  نه دعوی آنرا دارم که شاعرم ونه نویسنده  من درروزگار نسلی پر آشوب زیستم نسلی بی درد وامروز تازه درد را احساس میکند مانند کسیکه تیری به پهلو یش خورده همچنان میدود هنوز داغ است پس از مدتی خون ریزی جای تیررا میبابد  امروز نسلی بوجود آمده که ناگهان میان خود وگذشته اش  فاصله ای  بزرگ احساس میکند  وامروز احساس میکند که که زندگیش  از گذشته جدا شده  وشیوه زیستنش دگر گون شده است  تغییر بزرگ در اجتماع ی ما روی داد نسلی که درپانزده سالگی همسر میگرفت ناگهان درسی سالگی هنوز مجرد بود حال دوباره برگشته  یا اورا برگرداده اند به همان زمان وهمان قرون وهمان حصار بی آنکه متوجه تغیر وتحول زندگی باشد تنها یک کپی برداری شده است  تنها یک پرانتز باز وبسته شد .
    مانند عکسهایی که مرتب از روی هم کپی میشوند ودر هوا به پرواز درمیایند .امروز دیگر کسی بفکر تحصیل وکسب درآمد از امکانات خود نیست یاچشم به دست پدر دوخته ویا گرسنه است ویا باید دردکانی شاگردی کند .
    امروز صحنه ای روی یکی از کانالهادیدم که نمیدانستم بخندم یا بگریم نسل جوان بین چهارده تا بیست در لباس سفید دریک کارخانه گوشت نمک سوده با یک لنگ بزرگ خوک داشت طرز بسته بند ی را فرا میگرفت ویا به خوک دانی رفته خوکهایی را که باید به قتلگاه بفرستد شناسایی کند درست مرا بیاد شاگردان ودانشجویان دانشکده پزشکی آن زمان انداخت ! 
    این یکی از نمونه ها ست  از این نمونه ها بسیار است چگونه خانه هارا تمیز کنیم ، چگونه هتل هارا وچگونه . رقص وآواز وآشپزی نیز یکی از دروسی است که لازمه  آن یاد گرفتن است !! ……
    هرچه هست نوعی بردگی مدرن است دیگر از درس ومدرسه خبری نیست چرا که میدانند از تحصیل علم بجایی نمیرسند بعلاوه خرج دانشگاه ومدرسه بقدری بالا رفته که بیشتر مردم قید درس خواندنرا زده اند  ودرخانه هایشان مشغول فرا گرفتن از حضرت استادی گوگل میباشند  دنیای تکنو لوژی وهوش های مصنوعی جای آدمهارا گرفته است به ناچار نوکر خوکها میشوند . پایان
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    08/01/2016 میلادی 
    اسپانیا 
    اضافه : ایکاش جناب حضرت واستادی » گوگل» دست از تصحیح کردن این خطوط میکشید !!!  
  • رنگین کمان

    ا

     چه عالمی داشت ، کف ها وشنهای ساحل   چه عالمی داشت امواج سهمگینی  که مارا به ساحل امن خودمان پرتاب میکرد  حال رو به مرداب میرویم ، دیگراز پارچه و پیراهن های نرم وحریر خبری نیست  از ان مخملمهای خوش رنگ  که خواب وبیداریش عوض میشد ،  اثری نیست ، روشنایی گم شد .
    امروز داشتم به ” آرم”  سر در اداره امنیت واطلاعات  ( ایران) نگاه میکرم  یک چشم در بین هشت مثلت  زاویه ها از هم  جدا در میان چشم کره زمین ویک خط صاف  رو به  پایین !  این علامت را درجاهای دیگری هم دیده بودم واخیرا بر پیشانیشان مهر میزنند شیطان پرستان .
    قوس وقزه ما  رنگین کمان ما ، رو بفناست  ، چه کسی مارا نجات خواهد دا د ؟ ما طفلان گرسنه وسرگردان را وماسه ی ریخته شده از سنگها وصخره های  سنگین  را ، چه کسی جا بجا خواهد کرد ؟  آنچهرا که بخیال خود ساخته بودیم ؟1.
    اسلامیون؟ شیطان پرستان ویا از سیاره دیگری موجودی نامریی حضور خواهد یافت با جلبکهای که از دهانش جاری است مانند هشت پا راه میرود ؟ چه کسی ناجی ما خواهد بود ؟ ناجی را که رومیان با کمک یهودیان بر صلیب کشیدندوحال تولدش را جشن میگیرند ومرگش  ، را چون مرده او دیگر خطری ندارد بصورت یک افسانه شیرین همه جا درحال حاضر دکان باز کرده است .
    اما درآتیه چی ؟ .

    آیا غبار مرا دریا خواهد شست  ؟ دریا خواهد دانست که غم چه رنگی دارد ؟ آیا دوباره ستاره ها درمیان چشمانم خواهند نشست ؟  
    من به پارسایی خود خو گرفته ام ،  دیگر اسیر وسوسه آفتاب نمیشوم وفریب  خورشید دروغین را نخواهم خورد  ، رودخانه ام تهی وخالی شده  تنها ریگها وسنگ پاره ها بجای مانده اند ، خورده هوشیاری دارم وکمی جرئت ،  دیگر به شب نمیاندیشم  که درمن رسوب کند .

     نمیدانم گناه چیست وکفر گویی کدام است  آنکه به ته چاه امید بسته دیوانه ای بیش نیست ، نام کسی بر دلم نقش بسته که پاک شدنی نیست او خاتم وجودم را گران خرید وبقیه را پیش کش او خواهم نمود قبل از آنکه اسیر ستاره یک چشم شوم .
    در شهری ناشناخته گروهی گرد هم جمع شده اند با پولها وطلاهای  انباشته در زیر زمین وحال میل دارند همه کره زمین را وـآدمهارا بخود اختصاص بدهند ، رهبری کنند ، آنها اربا ب شوند بقیه رعیت  زیر یک دین ویک رهبری ویک نوع زندگی  ، آخ که چه غم انگیز است  تو به هر طرف که نگاه  کنی دیوارهای گوشتی را ببینی  ، ستارگان خاموش میشوند درختان خشک وزمین نابود شده روی یک سر زمین مصنوعی پلاستیکی با گلهای پلاستکی وآدمهای پلاستیکی ، قلبها  ومغز ها درون شیشه ها وویترین ها به نمایش گذاشته خواهند شد ، دیگر  آوازی برنخواهد خواست  سازها همه خاموش میشوند  .شعرها همه نابود میشوند  ، مغزهارا قبلا خواهند شست  با کمک نوکرانشان وشکنجه گرانشان اما من خود بخود مانند یک آهن سرخ اول آتش میگیرم وسپس ذوب میشوم  ابدا نقاب آنهارا برچهره نخواهم گذاشت .
    مرغابیان وحشی فریا دمیزنند  ،  پس کو آن ستاره ؟  ومن تنها بخودم مینگرم .
    دیوارهای سر زمین مرا شکافتند  اول آشنایی بود سپس دشمنی  امروز همه نقاب ترس بر چهره گذاشته اند  ودر سکوت مانند رباط راه میروند و….این اولین ازمایش بود !
     و…. من این حروف چنان نوشتم که غیر نداند / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تودانی ……حافظ .
    همه درانتظارند . پایان 
  • روزششم !

    داستانها در پیله تنیده  در میان نخ های ضخیم  هنوز بیدارند ، وهرسال نمایشاتی ترتیب میابد  امروز روز ششم  روز هدیه شاهان به نوزاد تازه تولد یافته وبه در متن ادیان گروهی روز نام گذاری اوست . بهر رو کاسبی رو به افزون وبالاست ….
    دراین روز کسی کیسه ای نان خشک یا غذا به درخانه دیگری که فقیر است نمیبرد این کار غیر قانونی است ! دراین روز کیک هایی بزرگ گرد که وسط آن یک ناج کاغذی گذاشته ات با مقدار زیادی کف بعنوان خامه خریداری شده وهرسال هم قیمت آن بالاتر میرود واگر امروز صبح کسی نتواند درخانه اش این کیک را با صبحانه وقهوه بخورد ….. نمیدانم گناه است یا غیر قانونی 
    وامروز عده ای هدیه به دست دوباره راه خانه هارا درپیش گرفته اند !وآنهاییکه کمی انسان ترند سر به پرورشگاهها ویا خانه سالمندان ویا بیمارستانها میزنند . عمرشان طولانی .
    ومن شب گذشته هرچه مرده بود به دیدارم آمد آنهم مرده های گرسنه وبیدرد و خود فروش ! نیمه شب احساس کردم تب دارم  آب مزه تلخی میداد  برخاستم ونشستم و بفکر کسی بودم که سالهاست از او بیخبرم لابد او هم مرده است . بی نهایت حسود بود ودروغگو  .
    امروز در این فکرم اگر این حسادت که مانند زهر افعی همه رگ وپی انسانرا مسموم میکند درجان ما نبود چقدر خوشبخت بودیم  حال همه در خیال خود به دیگری که وجود ندارد حسودی میکنیم  وهمه آنجهرا که دردل داریم درخلوت برزبان جاری میسازیم .
    ومن به حیرت از دل بی آرزوی خویشم ، هیچگاه نتوانستم به کسی حسادت بورزم در دلم همیشه این گل شگفته بود که اگر او بیشتر ازتو دارد لابد لیاقتش را دارد ودرحفظ نگهدارییش میکوشد . سپس آرام میشوم  .
    هیچگاه به مال ودارایی وزیبایی و توانایی کسی حسادت نکردم تنها اندوهی که دردلم بیدار میشد این بود که ایکاش منهم میتوانستم مانند او مثلا چیزی را کشف کنم ویا بسازم ویا تحصیلاتم بالاتر بود وبیشتر میدانستم .
    این شوق هم دردرلم گم شد  دیگر نهال تازه ای نرویید تا من به آبیاری آن بنشینم ، نه امیدی دارم ونه به امید دلبسته م ونه خیالی دارم روزهارا  به شب میرسانم وگذشته را ازصافی میگذرانم آشغالهایرا بیرون میریزم وخوبهایش را نگاه میدارم وآنهارا نسخوار میکنم ، آنگاه درته دلم یک شادی ، یک خوشحالی پدید میاید .
    در واقع انسانهای همسن وسال من مرده اند ، ما مرده هایی بیش نیستیم که تنها نفس میکشیم وخون دررگهایمان جریان دارد گاهی هم این خون یخ میبنند  وباید زیر تابش آفتاب سوزان وروزهای گرم  بر پاره سنگی بنشینیم تا یخ آن باز شود . 
    امید ؟ نه ، خیال ؟ نه  هیچکدام معجزه ؟ ابدا !  ما سایه های کهنه دیروز وپوسیده های امروز  تنها خودارا مانند یک صبح درخشان میاراییم یک  “صبح دروغین ” درونمان کوره داغ  حادثه ها که رویهم تلنمبار شده است آشوب  بپا میکنند ، ما همان قربانیان وغرق شدگانیم که از بیم مرگ ونیش عقرب به افعی پناه آورده ایم .
    نه ! دیگر بفکر افتاب داغ  وروزهای گرم ودلنشین نیستم ، بفکر پایان دنیا نشسته ام ، بفکر این پاره سنگی که از کوره مادر جدا شده ودر میان زمین وهوا معلق به دور خود میچرخد سرانجام مانند یک ستاره خاموش دیگر بگوشه ای میافتد وما چگونه بابازیچه های خود سرگرمیم ، با اداهای خود ، با دین ومبارزات خود بی آنکه اول بخود بپردازیم میخواهیم دیگری را بسازیم ، چگونه ؟ با چه معیار وملاتی ؟ .
    بهر روی امروز هیچ شاهی برای این نوزاد دیروز هدیه ای نخواهد آورد ، آن کیک گرد  سوراخ دارهنوز درون یخچال مانده ونمیدانم با آنهمه کف درون آن چکار کنم . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    06/01/2017 میلادی /.
    اسپانیا .
  • ما و…حسرت ها

    یکی را عسس بر ستون بسته بود 
     همه شب  پریشان وزار وخسته بود ……” سعدی”
    ونیز به زیر آب فرو میرود ، ایران  پنج قسمت خواهد شد و واجازه برگذاری  یادبود پوران فرخ را ندادند تنها درمسجد !!
    وچه بسا اجازه دفن اوراهم نداده باشند ، پهلوانان چرم پوشیده با هیکلهای باد کرده گرد گورها میچرخند …. 
    پوران کم کسی نبود بزرگتر از خواهرش فروغ بود هم از نظر علم ودانش وهم اینکه خواهر بزرگ بود ، زنی فرهیخته ، برای بقای فرهنگ ایران زحمت بسیار کشیده برای بچه ها کتابها نوشته وبرنامه های تلویزونی وکتابهایی ترجمه شده ، بیصدا رفت اما واما آن آکله که چادر بسرانداخت ودست هیولارا بوسید هنوز سرور سروران است همسر جلال آغا را میگویم !
    امروز صبح میل نداشتم از تخت بیرون بیایم ، چیزی مرا عذاب میدا د، چه چیزی ؟ اخبار شنیده شده بالا ؟ ونیز بمن مربوط نیست  ایران هم بمن مربوط نیست  روی فرش ایران گندم کاشته وسبز کرده وبه نمایش گذاشته اند ، فرش امروز ایران لیاقتش همین است که روی آن علف بکارند ، چه چیزی مرا رنج میداد ، ویا میدهد ؟ .
    روز گذشته با خستگی تمام خودمرا ببازار کشیدم تا کادو برای روز ( شاهان) نوه ها بخرم نیمی را  کریسمس داده بودم  وبه نیم دیگر گفتم  هدایای شما روز شاهان !! در کنار کیک روسکون ؟! 
    برای یکی ساعت خرید م دیگری اسباب بازی مورد علاقه اش را وسومی همانکه دوست داشت . یک چای دریکی از کافه ها نوشیدم بخانه برگشتم جعبه تخم مرغیرا که خریده بودم یکی شکسته بود آنرا پختم وخوردم بعنوان شام !! سفیده وزرده  یکرنگ بودند ساخت کارخانه چین یا اسراییل !! ویا ژاپن ؟ 
    به او زنگ زدم که روز شاهان بچه هارا بیاور تا هدایای آنهارا بدهم با تغیر وعصبانیت گفت چه کسی بتو گفته بود برایشان کادو بخری  تو که هدایای آنهارا دادی !! چرا اینهمه پولهایت را خرج میکنی ؟!!.
    هیچ نگفتم گوشی را قطع کردم وهدیه هارا به درون گنجینه انداختم  براری روزهای دگر ! چقدر این روزها ( این پول ) مهم است !! من پول را برای کی وکجا میخواهم ؟ هر صبح یک دانه موی سفیدم روی این تابلت مینشیند وبمن یاد آوری میکند که پاییز هم تمام شد وارد زمستان شدی وکم کم باید رخت سفر را آماده کنی  پول به چه دردمن میخورد زمانیکه نمیدانم با آن چه باید بکنم تنها شادیم خرید هدیه برای دیگران است ، درگذشته حتی فرش هم کادو دادم !!  فرشی که روی آن علف سبز نمیکردند ، حال دراین گوشه نشسته بقول رندی ” جیک جیک ” میکنم روزی این جیک جیک ها تبدیل به فریاد خواهند شد وسیلاب طغیان خواهد کرد .
    [ونیز ]به زیر آب رفته نیمی از آن ویران شده تاریخ باید ویران شود هنگامیکه میبینی در کشور عربی جشن های سالیانه سال نوی مسیحی را بر پا میدارند وفشفشه به هوا میفرستند باید بدانی که تنها یک جشن  ویک عید دردنیا باقی خواهد ماند ویک مذهب !!
    وروزیکه آن نمایش ویرانی برج های دوقلورا به دنیا نشان داند کسی نفهمید تنها یک فیلم تخیلی بوده است آن ساختمانها قبلا بیمه شده وسپس با دینامیت سیم کشی شده بودند وبه زمین فرو رفتند بقیه عروسکهایی بودند که از پنجره به پایین پرتا ب میکردند ، درعین حال اعلام جنگ اقتصادی بود و…کسی نفهمید چگونه یک طیاره زپرتی آن غولها را از پا میاندازد ودر پنتاگون  هم بجایی میخورد که پرونده های مخفی درآنجا زیر بتونها پنهان بودند ، نه کسی نفهمید ، همه سرشان به سریال فرندز گرم بود به “راس ” بدبخت که میخواست معلوماتش را نشان بدهد وومورد تمسخر دیگران قرار میگرفت واینجا بود که فهمیدیم فرش عقل وشعور از زیر پای مردم کشیده شده است .وامروزهم  با باسن بانوی مکرمه خانم “کیم قارداشیان ” !!!
    (ایران پنج تکه خواهد شد )، خوب تازه برمیگردد به دوران اولیه  خان خانی خود وملوک الطوایفی ،  برای چه غصه بخورم  هنگامیکه هیچ پیوند وپیوستگی بین ایرانیان نیست وتنها بخودشان میاندیشند وبه دمی که درآنند ، اقوامی مختلف با یک زبان مشترک ناقص دورهم گرده آمده اند وحال باید برگردند به اصل خود ! . بمن چه مربوط است ، یادگار من از ایران یک انگشتانه بود که آنهم ته نداشت ! سوراخ بود . 
    آن ساحل نشینان شا د وبی غم چه خبر از دلهای سوخته دارند ؟ 
    من دراین شهر تاریک  ویران شده  از فتنه روزگار  مانند همان مردی هستم که برستون بسته شده قدرت فریاد هم ندارم  از روز ازل مرا بر ستون بستند  نه از روزگار پیشین دلخوشی دارم ونه از امروز وفردایم نمیدانم چه خواهد شد .
    خسته ام ، خسته ، مانند سنگی که سیلاب از روی آن میگذرد تنها ذرات وجودم ساییده میشوند  وفریادم درگلو میماند ،  چرا که روزیکه میتوانستم ندانستم وامروز که میدانم نمیتوانم .پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    05/01/2017 میلادی/.
    اسپانیا 
  • اینجا سر زمین من است

    مویه کن سر زمین محبوب من 
    مویه کن 
    وبه تصویرت خوب بنگر ، 
    همه رفتند ، همه آنهایی را که میشناختم  همه آنهایی را که راه خانه شان را بلد بودم ، همه رفتند ، کوچه ها  نامشان عوض شد  خیابانها تبدیل  به شاهره های بزرگ شدند  شهری سرسام آور ، دیگر نمیتوان در پناه یک بالکن کوچک ایستاد ووبوسه ای رد وبدل کرد شحنه ها همه جا  را زیر نظر دارند دیگر نمیتوان گفت :
    برخیز ، تا ز میخانه نام ونشانی یابیم ، در میخانه ها بسته شده ، دلها نیز همه قفل شده اند آدمها دریکجا ایستاده اند مانند یک مجسمه گچی وترا مینگرند ، تو کیستی ؟ از کدام سر زمین آمده ای ؟ شایدهمان انسان نامریی آسمانی باشی که برای ویران کردن  روح ما آمده ای .
    خاطره هارا آب برد ، سیل آمد وشست وبرد وهمه چیز ویران شد .
    مویه کن سر زمین محبوب من ، حال درکنار هرکوچه وخیابانی درکنار درختان تازه کاشته شده بچه ای نوزادی وزنی آواره افتاده است ویا مردی شکنجه شده درحال موت .
     ومن ، بتو میاندیشم ، اگر میدانستم درآنسوی دنیا بین ما هیچ عقیده واختلاف خانوادگی!!  نیست بسرعت بسویت پرواز میکردم شاید درآن درمیان ابرها بهم میرسیدیم .بین ما دیگر هیچ دیواری نبود .
    حال تو پرواز کرده ای ، تو آخرین باز مانده آن روزگاران  گریخته از سرنوشت خود ، بر تخت زرین نشستی  تاج بخت را برسر نهادی  لبانت را رنگین ساختی  درچشم من غبار نشست  عبار شبهای دیوانگی  ودانه های شن  بجای خواب شیرین .
    من گریختم  از سر زمین خویش  وهمه چیز را پشت سر نهادم تنها ترا بجا گذاشتم  تا یاد گار گذشته ها باشی .
    امروز مرغی شکسته بال  شکسته پر  از بیم شب تاریک  باز بسوی تو پرواز میکنم  بخیال انکه آن نگاه ، آن آخرین نگاه در دوربین  را بسوی من فرستادی ، نگاهت آشنا بود هنوزنور زندگی درآن میدرخشید ، دیگر امروز یادی از تو نیست فراموش شدی تنها زمانی که من برنج را میشویم تا کته درست کنم بیاد تو میافتم .
    برادرت از شمال زنگ زد پرسید کجاست ؟
    گفتم درون آشپزخانه دارد غذا میپیزد ! 
    گفت چی؟ غذا میپیزد ؟ 
    گفتم آری !
    در جوابم گفت او درخانه باید لیوان آب را به دستش بدهند !
    گفتم من اینجا اورا خوب تربیت کردم …..
    گفت ، نه او تنها ترا خیلی د.وست میدارد تا برایت غذا میپزد وبه دهانت میگذارد !!
    این آخرین دیدار ما بود وگفته بودی که بهترین  ساعات زندگیترا بهترین تعطیلاتت را در اینجا گذراندی ، خوب خوشحالم که توانستم تا آخرین دقیقه با زبتو کمک کنم .
    حال نمیدانم کوچه میعاد گاه ما  به چه صورتی درآمده است ؟  آنجا آن کوچه وآن خیابان  رگی از خون من وتو بود  خنده هایمان طعم دیگری داشت  وبوسه هایمان با نفس گرم همراه بود وبوی باران درلابلای درختان  باغ اقا ملی حال دیگری داشت با دود جگرهای کبابی اش وساز پرویز وآواز ….. امشب شب مهتابه  ، عزیزم رو میخوام …. ومن چرت میزدم دلم میخواست بروم جایی بخوابم اهل شب زنده داری نبودم وروز چمنهای خاک آلود  روی یک گلیم پاره شمدی را برسرم میکشیدم ومیخوابیدم ونزدیک صبح هنوز صدای ساز تو بلند بود وآواز بانو ….. 
    تمام شدند ، همه چیز تمام شد حال تنها به تصویری مینگرم که بچه های گرسنه درون سطل زباله به دنبال غذایند ودکلهای نفتی ما در سر زمینهای دیگر مشغول حفاری …..
    آه ، ای یار دیرین ، آسمان ما دیگر ماه ندارد ، ستاره هم ندارد هرچه هست مصنوعی است  وباران بغض کرده درگوشه ای  ناودانها خشک  وکوچه گرم گفتگو با کرم شب تاب است . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    4/1/2017 میلادی/.
    اسپانیا .
    ا
  • پرکن پیاله را ……

    ” خصوصی”
    سخنی که باتو دارم ، به نسیم صبح گفتم 
    دگری نمیشناسم بتو آورد پیامی 
    پیری رسیده است ودرختان خمیده اند ، وپرندگان شاد به  ماتم نشسته اند ، شادی از جهان پر کشیده است  وویرانه ها به عزای عالم در حال ویرانیند .
    من درحیال تو ، به زندگیم  وبه پربها ترین تکه های جوانیم میاندیشم که به دست تو وبخاطر تو بر باد رفت ، بخاطر خودخواهیهای تو وبی  مسئولیتهایی که درقبال من داشتی .
    امروز همه صحنه  زندگی کودکیم جلوی چشمانم مانند یک فیلم درخشان وروشن ظاهر شد ، وبر این خیالم که مرا برای کدام قسمت از زندگیت میخواستی ؟  نه ، برای آنچه که رفته نمیگریم ، برای پدرمیگیرم که به دست تو نابود شد  تو درمیان بوته های هرزه باغ وزمین وطویله اسبها وقاطرها ودشت گوسفدانت ودرختان  پر میوه ات میچرخیدی ، ومن ؟ 
    من درگوشه اطاق با تب شدید روی یک تشک سفید دراز کشیده بودم بوی اتر  بوی تند الکل وبوی داروهای گوناگون به همراه اشکهای بی دریغ دایه ام نفسم را بند آورده بود ، دکتر پس از آنکه آمپول را بر رانم فرو کرد  گفت ، اگر میتوانید موهایشرا کوتاه کنید و با خنکی بخورانید بمانند آب هندوانه وآب انار ، تو درمیان حیاط داشتی فریاد میکشید ی  پسر خان شهر دوباره  درقمار باخته بود وباز آمده بود از تو پول قرض کند …. ومن به بالشم خیره شده بودم که دسته دسته موهایم روی آن ولو شده واز پوست سرم جدا شده بودند .
    درب اطاق بازشد ، عمه جانم با آن چادر نماز بوته دار وسفیدش با چارقد مثل برفش  با آن دوحلقه موی مشکی که دو طرف پیشانی اورا گرفته بود ، به درون آمد . من دستهای لاغر وزردم را بسوی او دراز کردم رمق نداشتم ودایه مرتب گریه میکرد ، عمه جان گفت  آن زن چرا اینهمه جیغ میکشد همه همسایه ها روی بامنند !
    مرا بوسید وبغل کرد وگفت اورا میبرم بخانه خودم  دایه راهم با خود بردیم …وتو نفهمیدی که من نیستم .
    در خانه عمه جان با آن حوض بزرگ و ماهیهای قرمز وزرد با گلهای لاله عباسی  درون باغچه وتالار بزرگ  وشیرینی های خوشمزه که برای من غدغن شده بود ، همسرش داشت کتاب میخواند ، مرا که دید برخاست وبوسید وبرایم تشک ولحافی پهن کرد تا دوباره با تب به درون آن بیفتم ، عمه جان داشت ( اسفرزه) را صاف میکرد با گل ختمی که بمن بخوراند میگفت خنک است وهمسرش میگفت اگر این یکیرا هم به دنبال ان دوزده تا نفرستد شاهکار کرده …
    کدام دوازه تا ؟  نه ، نمیدانستم که تو دوازده بچه را را به گور فرستادی یا با کمک دایه ها ویا بی مبا لاتی  خودت ، یکی درحوض آب خفه شد دیگری از پشت بام پرت شد وتو مرتب بفکر (ده ) بودی واجاره ها !
    وسپس مرا باخود به شهر غریبی بردی میان مردمی که ابدا نمیشناختم پدرم فریاد میکرد که اورا از ریشه جدا مکن  وتو گفتی …
    نه ، هیچ احساس گناهی ندارم چیزی از تو غیر از فریا د بخاطر ندارم   دیگر سبوی لذت ما تهی شده بود  ودیگر زمان خنده های مستی  گذشته بود  هرچه بود اندوه بود  عصه بود ورنج از لانه گریخته بودیم .
    کلاس نهم را تمام کردم با شوق وذوق آمدم که به کلاسهای تقویتی بروم ودرسم را ادامه دهم   گفتی دیگر دیناری بتو نخواهم داد درسخواندن بس است باید شوهر کنی یا حاجی شهلایی برنج فروش یا پسرش که تازه به دانشگاه رفته است !!! 
    رفتم دریک بیمارستان مشغول کار شدم در قسمت بخش تزریقات با حقوق یکصد وپنجاه تومان پولهایمرا جمع میکردم تا بتوانم دوباره دریک دبیرستان خوب نام نویسی کنم ….بقیه اش دیگر گفتنی نیست پدر آمد برای آخرین بار تنها یک روز توانستم اورا ببینم واو بخاک رفت ، تو شانه هایترا بالا انداختی > بدرک ، همه پولهایمرا برباد داد ، مرد که مرد …..
    بگذار تا چو ابر بگریم به سوگ خویش
     بگذار تا غبار غم را در روی هوا پخش گنم 
    بگذار این شبنم از گل فروچکیده 
     با حسرت به خورشید بنگرد 
    من سالهاست که مرده ام 
    اما برمرده خویش نمیگریم 
    بر تو تو نگر یستم . 
    اما واما نامترا نیز آلوده نساختم 
    تنها از خود میپرسم دلیل آمدن من باین دنیا چه بود؟…….
    پایان .
    از دفتر خاطرات  روزانه ” نامه دختری به مادرش ” ثریا 
  • بتو چه ، بمن چه !

    بعد از این  با که حدیث دل دیوانه کنم ؟
    گمگشته دشت جنونم  به کجا خانه کنم 
    دل من ساغر خون اسست  به غم یار ودیار
    با کجا  زهر جگر سوز به پیمانه کنم 
    یک رگ زنده دراین شهر نجنبید که من 
    با صدای جهشش نعره مستانه کنم 
    نگه گرم کسم نیست  نوازشگر دل 
     آشنایی ز چه با مردم بیگانه کنم ؟…… شادروان خلیل الله خلیلی شاعر افغان 
    ——-
    سالها گذشته ودیگر این دردها کهنه شده اند امروز دیگر نمیدانی کیستی واز کجا آمده ای تنها یک دل آشوبی ویک حال تهوع بتو دست میدهد از یاد آوری آشناییهای زود گذر وحوادث تند مانند باد . 
    امروز نمیدانی کیستی وکجا نشسته ای  وفردا معلوم نیست ترا به کجا بفرستند ؟! امروز دنیای تفنگ به دستها وکشتن ها وجداییها وزندانی کردن مردم بدبختی که به دنبال حق خود رفته اند ، از یک سو آتش زبانه میکشد از سوی دیگرخونهاجاری است وسربازان مزدور وبیسواد وتهی مغزی که تفنگ را به دست آنها داده اند وتنها چیزی را که یاد گرفته این است که باید بکشد ، همین ، نه بیشتر او درون مغزش تنها یک نور سوسو میزند ” بکش مهم نیست خواهر توست یا پدرت باید اورا بکشی . ومرا بیاد فیلم ” کاندیای منچوری ” انداخت !.
    در کنار همه اینها به تماشای مناظر زیبایی مینشنی واز خود میپرسی آی این دنیای منست ؟ یا دنیای دیگران ! در انتظار کدام روز خوب نشسته ای ؟ باید سخت به لحظات چسپید وبا یاد آوری ونشخوار آنها خود را آرام ساخت گاهی از یاد آوری بعضی لحظات و آشناییها حال تهوع پیدا میکنم ، مرا با غریبه ها چکار ؟  من به دنبال چشمان اشنایی میگردم به دنبال یک گردش نرم ویک جنبش وحرکت گرم ! .
    جهان زیر رو شده باعث وبانی ویرانیها ناگهان غیب میشوند ! گم میشوند ودنیا وتمام صفحات روزی نامه ها ورسانه تنها به عکس یک خواننده اهل امریکای جنوبی میپردازند که عریان در وسط میدان بزرگ شهر نیویورک گوشی اش خاموش بود !! حادثه بزرگی بود ، خیلی بزرگتر از آتش سوزی وویرانی آن کلوب شبانه !  ویا مرگ هنرمند نازنینی  وعروسکی کمپانیهای فیلم برداری همه جارا پر کرده است حواسمان پرت میشود ، تنها شعله های آتش است که زبانه میکشند ومردم با بچه هایشان درحال فرارند وسربازان مشغول کتک زدن محکومبین هستند که معلوم نیست به چه جرمی دستهایشانرا بسته وآنهارا به زیر ضربه های پوتین های میخ دار خود له میکنند ! >
    بتو چه ، بمن چه ، به دیگران هم مربوط نیست ! 
    عکسیرا روی گوگل گذاشتم وزیرش نوشتم عکس سا ل! خبرنگار وعکاسی که داشتند فیلم میگرفتنند زار زار گریه میگریستند ، کودکان گرسنه با پاهای برهنه وبدون لباس میان برف وسرما درون سطل زباله به دنبال پس مانده های شب کریسمس بودند ، بتو چه ، بمن چه ، به دیگران چه مربوط است !!!
    خدمه کاخ کم کم باید اثاثیه را جمع کنند ومرخص شوند وخانهرا تمیز کنند برای مستاجر تازه وبانوی نازک اندام جدیدی . حال باید دید ارباب  چه نقشه ای درسرش دارد ؟ آن مردک دیوانه کوتوله مانند بچه ها ی تخس ولوس وننر در بالای کره نشسته موشک بازی میکند وناگهان نوک موشک را به آنسوی قاره زوم کرده ودکمه  را میفشارد وغش غش میخندد از بازیش ذوق زده شده است نوچه ها ونوکرانش نیز در زیر پایش خم وراست میشوند .
    بتو چه ، بمن چه ، به دیکران چه مربوط است ؟! این مشگل موش است نه مشگل فیل !!
    بر میگردم به همان دوران خوب وهمان شادمانی نوازندگان افغان  خوانندگان بدون چادر وبا ظاهری شیک ساز به دست برایمان آواز میخواندند وشاعرانشان اشعار زیبایی را میسرودند ما وافغانیها یکی شده بودیم شاعران مانویسندگان ما به آتجا میرفتند وآنها بخانه ما میامدند با هندیها دوست صمیمی بودیم با هم شام میخوردیم  در محضرشا ن میرقصیدیم ،  با عربها چندان میائه ای نداشتیم تنها بزرگتر ها به کربلا ومکه میرفتند ، بما چه ، بخودشان مربوط بود ما با ساز وآواز افغانیها وهندیها و تار مجد وشهناز وویلون خرم وسایرین عشق میکردیم فریدون مشیری برایمان شعر کوچه را میخواند ،  فخری نیکزاد با آن صورت زیبا وچشمان ولبان وبیان زیبایش اشعاررا دکلمه میکرد ، پروین سرلک از مولانا میخواند  ، ما در دیسکوتکها میرقصیدیم  چاچا ، رامبا ، سامبا ، تانگو ، پاسا دوبل ، بما چه ، بزرگترها بنشینندوبه آواز عبدالوها گوش بدهند واز صدای عود او لذت ببرند ، ما کارخودمانرا میکردیم آنها کار خودشانرا ، درانسوی شهر نیز مسجدی تازه باز شده بود که آخوندی مکلا داشت آهسته اهسته قران را تفسیر میکرد جوانان ناگهان از دیسوتکها بسوی آن مسجد وآن اخوند خوش سیما یورش بردند ، شعرا اشعارشان تغییر داده شد دیگر از نازک بدنی دلبر سخنی نبود  از چشمان فتان وابروان هلالی چیزی گفته نمیشد ، دیگر اندام زیبای وشب هجران وساغر وپیاله گم شدند  ، ناگهان همه چیز تغییر شکل دار سخن از یک امپراطور خون اشام بمیان  آمد ؟ سیاه روی ترین امپراطوری دنیا !!!ودیگر هیچ …… 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    3/1/2017 میلادی /.
    اسپانیا 
  • تقدیر چنین بود

    سر آن ندارم که بنالم ، نالیدن افتخنتار نیست ، نالیدن ضعف است .
     پوران فرخ زاد بیصدا وآرام به دنبال خواهرش رفت بدون هیچ سخن رانی ویا گرامیداشتی ، او صاحب نوشته های زیادی بود اما با روسری دو زانو خدمت رهبر نرفت مانند آن آکله سیمین  دانشور پرنده پرشکوه توده ایهای وهمسر دیوانه اش جلال آغا !! 
    فروغ وپوران وفریدون همه از میان مردم برخاستند وبا مردم بودند با مردم عادی ، نه بالا نشینان ونه غار نشیننان ، فقط مردم عادی ! 
    تقدیر ستمگر است ، یا آنهاییکه سرنوشت را میسازند دستی هم در تقدیر دارند  ، آن بالا بالاها کسی نیست که بنشیند وبه  فرد فرد ما  جانوران بنگرد وقلم به دست گرفته سیاه را سفید وسفیدرا سیاه کند وترازوی عدالترا میزان سازد ، نه کسی نیست هرچه هست درهمین زمین وامانده ومتعفن خودمان است با دربارها ی بو گرفته وحیوانات فسیل ماقبل تاریخ که هنوز بر کالسکه زرین سوراند وبردگان  درراهشان قربانی میشوند اما دستهای بالاتری هم هست که این عروسکانرا مانند عروسکهای خیمه شب بازی میچرخانند ، روی آنهارا کسی نمیبیند وکسی نمیشناسد . 
    بنا براین آنچه را که میخوانید نه دفاعیه است ونه نقشی از انتقام دارد تنها واقعیت امر است باید حیوان وار زیست و حیوان وار خورد وشکم هارا باد کرد مانند بادکنک روی هوا به پرواز درآمد .
    تقدیرچینین بود که ما دراین خاکدانی جای بگیریم درسوراخی که میپنداریم درامانیم امروز هیچ چهره ایرا نخواهی دید که به رویت لبخندی از مهر ومهربانی بزند بلکه همه صورتها پوشیده تنها دوچشم رذل ترا مینگرد ومیپاید با آن تکه آهنی که آتش زا است وهرآن ممکن است ترا مانند فشفشه  به هوا بفرستد .
    دیگر کسی نمانده تا از او بگویم همه رفتنتد سال گذشته سال الک کردن واز سوراخ بیرون بردن قدیمیان بود  وامروز با عقیم کردن زنان بعنوان هجوم جمعیت وجنگهایی که در حاشیه دارند شکل میگیرند  » با مردان کاری ندارن به اسپرم انها احتیاج هست « !!! جمعیت دنیاباید تنها پانصد میلیون نفر باشد !!! آنها هم بردگان آن اربابانی هستند که باز ما آنهارا نه میبینیم ونه میشناسیم .
    بنا براین نوشتن ، وافسانه سرایی بیهوده است ، شاعران درسکوت ، نویسندگان درزندانها و انسانهای شریف و دانا در خلوت خوددچار نسیانند .
    ماهم مشغول ذکر مصیبت نویسی هستیم برای بچه رباطهای آینده !!! تا بدانند دنیای ما چگونه بود وچگونه گذشت .
    دنیایی که هرروز جایی بعلتی منفجر میشود وصدها نفر تکه تکه  شده درمیان لخته های خون  جلوی چشمانت گذاشته میشوند ، دنیایی که هرروز وساعت جایی آتش میگیرد ویا حمله مسلحانه میشود ووباز جنازه ها مانند فندق سوخته جلوی رویت میشنینند  به همراه صبحانه یا ناهار ویا شام که لذت ببری و گلهای را تنها برای جنازه ها پرورش میدهند نه زینت اطاق محقر تو ….
    روز کریسمس به دخترم گفتم ناهار درخانه تو میخوریم  اما من غذای را خواهم آورد خانه تو بزرگتر است وجای همه میشود ! پسرم گفت ، من ئخواهم آمد ، من ازآن  مردک بیزارم ! بنا براین پنج نفر از متن بیرون شدند . 
    اقای خانه مشغول پختن میگوهای یخ زده خلیج فارس و پختن ماهیهیا یخزده اسرالیا و سوپ بود !! روی میز چورسیو ، کالباس ! پنیر ، انواع واقسام گوشتهای خشک شده ونمک سود دیده میشد . 
    غذای من اما با قابلمه روی میز جای گرفت !! بیف استرو گونوف بود با سیب زمینی خلال برشته وخامه وناهار دختربزرگم  جوجه بود با سیب زمینی شیرین ، اما باید اول آن میگوهای یخ زده را با پنیرها سرازیر شکم میکردیم بعد به غذای دوم میرسیدیم …. یعنی اینکه قانون ما این است .واین قانون سال نوی مسیحی که متعلق به ماست نه به شما !! 
    میز شکل نفرت آوری داشت . نه جای من نیست ، بلند شدم ورفتم روی کاناپه نشستم بعنوان اینکه پاهایم درد میکنند و یک قهوه نوشیدم چند میگو را که بمن تعارف شده بود درون  دستمال پنهان ساختم وساعت شماری میکردم تا از آن خانه غریبه بیرون بروم 
    ناهار دوم خانه دختر دیگرم بود ، گرم پر احساس با لازانیا وپیتزای وسالاد های خوشمزه ودسری که خودش پخته بود باز جای هفت نفر خالی بود !!! 
    وسال نوبین خواب وبیداری وتماشای داد وفریاد هیاهوی رنگها گذشت . 
    حال درانتظار روز ششم هستیم تا هدایا را تقدیم کنیم ، کریسمس درون پاکتها یک پنجاه یورویی برای بچه ها بود بزرگترها همسرانشان برایشان کادو خریدند …..
    ودو بزرگتر بودند که هیچ  کادویی دریافت نکردند ……چون هیچکدام همسر نداشتند  وتنها بودند .
    حال روز شماری میکنیم که روکش سیاه کاخ سفید برداشته شود ، بامید آنکه شاید ، بلی ، شاید دنیا کمی روی آرامش ببیند اگر آن آن جانور بزرگ دستش را از درون کاسه احزاب بیرون بکشد  ودچار نسیان فکری شده ودیگر میل نداشته باشد روی کشورها قمار کند . پایان
    ثریا ایرانمنش : لب پرچین “
    2/1/2017 میلادید /.
    اسپانیا .
  • زمانه تهی

    شروع سال 2017 میلادی 
    خانه خالی، اطاق خالی .صحنه خالی ، دلم خالی چشمانم خالی ، زبانم نیز خالی از گفتار است .
    همه چیز تمام شد ، شور وشر ورفت وآمد وپوشیدن ونوشیدن جای خودرا به یک سکوت داد سکوتی که همیشه براین خانه حاکم است  امروز حتی به تماشای ارکستر سالیانه  که از وین پخش میشد ننشستم چرا که رهبر همیشگی نبود جوانکی بود که تاره داشت چوب را امتحان میکرد ، نه میلی ندارم همان ارکستر مهاجر  ” آندره ریوو” را بیشتر دوست میدارم اگر چه چندین سا ل ویا چند هفته از روی آن گذشته باشد .
    نگاهی به لباسهای شب کریسمس دختران وپسران  مقیم ایران وخارج انداختم کاسه از آش داغ تر یک افسانه شیرین ! با لباسهای سرخ ولبان باد کرده چشمان سیاه شده بینی ها  همه یک شکل !! به رقص وپایکوبی مشغول بودندودرآنسو آخوندکی داشت یک روایت مسخره رااز زایمان  مریم ویا آن یکی تعریف میگرد که مرغ پخته زیر زرشک پلو خنده اش میگرفت .!
    خداوند دراین سال نو یک عقل وشعوری باین مردان وسران دولت اسلامی بدهند وپهن های مغزشانرا پاک کرده بجایش  شعور بنشانند اگر بدانند که شعور چیست وشله زرد نیست .
    هنوز مینویسم  چرا ؟ نمیدانم ! برای کی وچه نسلی ؟ آنرا هم نمیدانم برای ضبط درکدام تاریخ ؟ آنرا هم نمیدانم ، من از حمامهای عمومی زنانه کتیرا وسدر وواجبی وخزینه به وان وجاکوزی وژله وماساژ  : اسپا: و حمام بخار رسیده ام از بازی با ریگها و یکقول دو قول تا بازیهای اینرنتی  راه آمده ام سالهایی طولانی بودند وهمهرا خط به خط بیاد دارم از لهجه های محلی که همهرا میتوانستم تقلید کنم که متاسفانه امروز همه دارند از بین میروند . به سهم خود خدمتی دارم میکنم به کدام نسل؟  از اتشکده های بزرگ دشتهای سوزان تا یخبندان رسیده ام ، زمانی حالتهای  روحیم فرق میکرده است  زمانی زبانم به گذشته برمیگشت واشعار قدمارا چاشنی این نوشتارها میکردم . حال از چه بنویسم ، تنها دلخوشیم این موجودات کوچک وبیگناهی هستند که برایم افسانه میخوانند .
     شب گذشته نوه ام کنار من بود چون میل نداشت به پارتی بزرگترها برود داشت با لپ تابش مینوشت ناگهان برگشت وگفت :
    میل دارم آنقدر پولدار شوم تا برای تو یک » منشن « یا قصر بزرگ بخرم با یک جت  شخصی واتومبیل بزرگ وبا راننده برایت یک آشپز استخدام کنم وچند حدمتکار واگر آنقدر پول داشتم  [ایران را ] برایت میخرم !!! اشک درچشمانم نشست این  پسر تنها چند کلمه فارسی یاد گرفته اما دردرا درصورت من دید واحساس کرد وفهمید که ما چقدر بیگانه شده ایم وبخیال خود میل داشت مرا با ( چیز ها ) سر گرم کند . 
    وامروز صبح کوچکترین آنها مانند یک گل آفناب گردان خندان درب را باز کرد وبسویم دوید . همین ها کافیست من همه هدیه هایمرا گرفتم .  حال چگونه آنهارا درقالب زبان وشعر بیاورم نمیدانم .
    دیگر از نوشته های شاعران ونویسندگان قرن گذشته فرسنگها دور شده ام من درحیات  وزندگی نویسندگیم بجایی نخواهم رسید چرا که در بد موقعیتی زندگی میکنم در میان نسلی نابود  وگم شده  میل داشتم با نسل خودم همراه باشم ، تنها یکنفر باقیست او هم از من دور است پسرم که درزمان خودش وزندگی گذشته قفل شده است تمام این مدت نشستیم وفیلمهای قدیمی گذشته را تماشا کردیم او تحصیلاتش را درادبیات فارسی باتمام رساند بخیال خود میل داشت به کشورش خدمت کند حال بیگانه با دنیا ی امروز ، سرگشته وتنها مانند یک رباط صبح بر میخیزد دوش میگیرد لباس میپوشد وبا آن قطار لق لقو به سر کارش میرود وشب ساعت شش بعد از ظهر برمیگردد، خسته وکوفته روز گذشته باو گفتم خوشحالم که تو زن نداری ودردی بر درهایت اضافه نکردی در جوابم گفت : زندگی مشترک توو بابارا دیدم برایم وبرای هنفت پشتم کافی است زندگی مشترک یعنی مرگ من الان راحت ترم …….
    صدای پایت درگوشم نشسته ونزدیک است 
    سنگ فرشهای خیابان انعکاس صدای پایترا را دارند 
    باد نفس ترا با خود برد وبوی ترا 
    حال درمیان تختخواب بدون  ملافه ات 
    بوی بنفشه هنای بیابان را احساس میکنم 
    نه ، امروز بغضم را فرو دادم ودر کنار آیینه 
    نننشستم ، تا بگریم 
    از پشت اشکهایم تنها رفتن ترا دیدم 
    با قدمهای کشیده وبلند همچنان یک سرو سهی 
    نور گرم نگاهت هنوز در آیینه اطاق نشسته است 
    ومن به آن مینگرم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  ” لبپرچین “
    1/1/2017 میلادی/.
    اسپانیا 
  • آخرین ترانه

    این آخرین ترانه منست 
    این آخرژن نشانه منست
    سال کهنه مسیحی  رو به پایان است سالی چندان خوش ودلپذیر نبود  حمله ها   هراسها جنگها آتش سوزیها  واز همه مهمتر مردن یک یک سلیبریتها یعنی مشاهیر وستارگان  گویی سال مشغول  خانه تکانی است وباید هرچه از دیروزی هارا الک کند وبیرون بریزد   کاخ سفید هم خانه تکانی مزکند تا مستاجر جدید بیاید اما انکه  هنوز در رختخواب ساتن سیاه غلط میزند میل دارد که جبران مهربانی اربابان  وپاداش مهربانی آنها رابه  کند در حال حاضر شاخهایی را که از اجداد جنگلیش به ارث بر ده تیز کرده ر و به خرس قطبی سفید  وخدا بخیر بگذراند ً
    ماهم تنها در کنج لانه بو گرفته خود نشسته ایم به تماشا وبرای آنکه از این هیاهو بسیار دورباشیم به فیلمهای قدیمی پناه میبریم  وبقول شاعر 
    در برویم بسته ام از این واز آن خسته ام 
    نوشتن روی این تابلت کمی مشگل است و اگر عمری باقیماند  وزنده ماندم بر میگردم به اطاق با همان لپ تاپ 😃روز وروزگاران خوش وسال نو برایتان شادمانی به ارمغان بیاورد 
    ثریا ایرانمنش  لب پرچین سال ۲۰۱۶ میلادی
  • حافظ

    دیده دریا کنم وصبر  به صحرا فکنم  
    وند ر این کار دل خویش به  دریا فکنم 

    خورده ام تیر فلک باده بده تا سر مست 
    عقده د.ر  بند کمر ترکش  جوزا فکنم

    مایه خوشدلی آنجاست  که دلدارآنجاست 
    میکنم جهد که خودرا مگر آنجا  فکنم 

    حافظا تکیه بر ایام چو سهو است وخطا 
    من چرا عشرت امروز به فردا فکنم