Category: General
-
تصاویر
این دو تصویر یکی نقاشی ودیگر عکس پروفایل من درتمام نوشته هایم میباشد بنا براین گذاردن عکس دیگری درکنار ” لب پرچین ” پیگرد قانونی دارد امیدوارم که دیگر شیر فهم شده باشید .ممکن است دیر وزود شود اما سوخت وسوزندارد چهارده سال من این ورق پاره را نگاه داشته ام حال دیگران مفت آنرا بنام خود ویا زیر نام من انتشار میدهند .در سر زمینی زندگی میکنم که قانون حاکم است . نه رابطه ها .با تقدیم احترم وپوزش از خوانندگان / ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا / فوریه 2017 میلادی /. -
نامه دوم
بقول آن پیرمرد :با درودی دوباره ، آری آنرا نوشته ام در قسمتهای دیگر ، تنها هستم ، اما نه آنچنان تنها که هیچ پرنده ای دراطرافم نباشد بمجرد آنکه صدایی بلند شود همگی بسویم پرواز میکنند ، چهار فرزندم غیر از یکی از انها که یکصد وپنجا ه کیلومتر با من فاصله دارد بقیه دراطراف دنیا هستند و خیلی کم آنهارا ونوه هارا میبینم همین هم برایم کافیست ، تنها میخوابم ؛ تنها صبحانه میخورم ، تنها ناهار میخورم وتنها شام وتنها بیمار میشوم وتنها خودم خوب میشوم بدون دخالت دست پزشک ، چون اعتقادی به پزشکان وداروهایشان ندارم .در این سر زمین دموکراسی هست ، اما اگر ” بگذارند ” آنقدر دزدیها ی بزرگ انجام شد که مردم به صدا درآمدند ودراین میان پسرکی با موهای افشان پیراهن اتو نکرده وآسیتنهایش را مانند خمیرگیر ها بالا زده درردیف دوم مجلس نشسته ومیخواهد مانند جیم الف برای ما واین سرزمین یک دولت مردمی بیاورد !!تمام اعضاءحزب او بیشتر از ده نفر نیستند همه هم بقول مادر مرحومم ” رشقال” خوب سیاست تنها جایی است که میتوان پولدارشدوطبیعی است که که چه دستهایی پشت سراو ایستاده اند دیگر صنعت مرده کشت وزرع ازبین رفته تنها بساز بفروشی ومعاملات اسلحه وخرید وفروش موادمخدر وو…در نهایت سیاست ، اگر فکر نویی به سرت هست میتوانی آنرا پیاده کنی بی آنکه آنرا از تو بدزدند !.خوشبختانه چندان میلی به پولدار شدن ندارم اگر راستش را بخواهی نمیدانم با آنها چکار باید بکنم رییس بانکم میگوید لازم نیست تو کاری بکنی آنها خودشان مشغول کار میشوند تو فقط امضا کن !! ومن برای امضای خود حرمت زیادی قائلم .هرماه حقوق باز نشستگیم بحسابم میرود وروز دوم ته جیبم خالیست همه را خرج میکنم ، شخص محترمی که میل ندارم نامش را ببرم وامروز دراین جهان نیست میگفت باید به پول احترام گذاشت وحرمت آنرا داشت اما من تنها به شعور انسانها وادب وتربیتشان احترام میگذارم پول برای من مانند چرک لباسهایم میباشد که درون ماشین لباسشویی آنرا تکه تکه میکنم ویا رنگی !!امروز پس از ده سال چراغ سقف اطاق من درست شد وحال میتواتم چراغ سقفی را نیز روشن کنم !!! ده سال به دنبال یک مردالکتریسته میگشتم ، مردم اینجا تنبلند ، حوصله کار ندارند پول بیکاری را میگرند در کافه ها مینشسند آبجو مینوشند سیگار میکشند دیسکوتک میروند جشن میگیرند ویا درکلیساها درخدمت جشنهای مذهبی هستند .نام کلیسا آمد من همیشه دوست دارم بروم درکلیسایی بنشینم که کسی در کنارم ودراطرافم نباشد بارها به کلیساهای متروک وخالی دهکده رفته ام تنها نه به خدایان طلایی گچی ومرمر نگاه کرده ام ونه از آنها طلب مغفرت ویا چیزی خواسته ام خدایم درکنارم جلویم ودر پشت سرم راه میرود اما هیچگاه نتوانسته ام وارد مسجدی بشوم وتنها بایستم همیشه ترسیده ام از ستونها بلند ، از راهروها واز سکوتی که آنجاست ، درکلیسا ها هم سکوت هست اما چیزی هست که مرا سرجایم مینشاند ومن ساعتها بی آنکه کسی مزاحمم باشد درخود فرو میروم ، هیچکس هم مزاحم من نمیشود . در اینجا دربالای کوه غارهایی را بصورت یک معبد ساخته اند ویک بانوی مقدس نیز آنجا گذاشته اند زمین ها همه خاکی دیوارها سوراخ من یبشتر باین غارها میروم شاید جزیی از طبیعت باشند شاید به دنبال ریشه اولیه بشر میروم سکوت ،آرامش با شمع هایی که درون شمعدانهای گچی میسوزند هیچ جلال وجبروتی ندارند ومن ساعتها تنها مینشینم وسپس اتوبوس را میگیرم وراهی خانه میشوم ویا گاهی در یک رستوران مینشینم کمی غذا با یک لیوان شراب مینوشم وبرمیگردم بخانه ، شاید همین خوشبختی باشد که کسی از من بازخواست نمیکند وتوضیح نمیخواهد وشاید زندگی همین باشد .ثبا سپاس ثریا ایرانمنش / اسپانیا / -
برنامه ساز
سلام دوست من !میدانی ساعت چند است ؟ اینجا نیمه شب است ، گرسنگی مرا بیدار کرد ، باز لیوانی قهوه ونشستن در پشت این دستگاه که بهترین دوست ویار ویاور منست ، میدانم که نوشته هایم را میخوانی ، شب گذشته برنامه ترا با خسرو دیدم ، دیگر ایشان شورش را درآورده ، روزی گمان میبردم جوانی است که میداند ومیتواند حال بنظرم رسید بچه لوسی است که اسباب بازی اورا از دستش گفته اند ، درسش را خوب یاد گرفته میل دارد جواب بدهد اما خوب درعین حال بفکر اسباب بازی خودش نیز میباشد ، با آن لفظ وبیان آن نظر خوبی را هم نسبت باو داشتم از دست دادم ، سرانجام رسیدم به همان جای اولم که ما ایرانیان تنها ویرانگری را دوست داریم حتی اگر این ویرانگری بقیمت جان وسرمایه خودمان تمام شود ، آنچه را که او بیان میکند همه را ما قبلاد درسانه ها میخوانیم نظریه پردازی نمیکنیم اما میدانیم که ما هیچگاه نخواهیم توانست یکی شویم مگر زمانیکه باید ویران کنیم آنگاه همه یک کلنگ به دست میگیریم ومیافتیم به دیوار اعتقادات وافکار بقیه ، میل ندارم نقش دایی جان ناپلئونرا بازی کنم اما فراموش مکن که انگلیس همیشه با روسیه همدست وهمنشین وهمکار بوده اند اما مادر بزرگ یا بی بی سکینه آرام آرام با پنبه سر میبرد ودرس هارا خوب میداند ، روزگاری درانگلستان معلم بما میگفت درفرانسه غذا بخورید ودرانگلستان بخوابید چرا که آنهمه امن ومطمئن بود ویا اینطور بما تفهیم کرده بودند اما امروز با آمدن شهردار مسلمان میدان ترافگار اسکوئر را خالی کرده اند تایک فیلم فروشی !! وخریدنی را به نمایش بگذارند وجناب کارگردان با ریش فکلی خود اسکاررا تحریم فرموده اند!! وحال بی بیسکینه وعمه جان دامنش را بازکرده ودارد اشکهایش را پاک میکند..مارک توداین را که میشناسی ؟ جمله ای دارد که :اگر به کلیسا اعتقاد داری ترا راه میدهند اما اگر بدانند فهمیده ای ترا بیرون میرانند ، واین را من بچشم دیده ام ، نباید بفهمی واگر میفهی بادی خودرابزنی به خریت ونادانی وآنچه را که فهمیده ای عیان نکنی در غیر اینصورت باید پنهان شوی از دیده ها بگریزی ، در گذشته اگر فراموش نکرده باشی به مجریان تلویزونها درس میدادند ومیگفتند که باید به بینندگان احترام گذاشت !! حال مجری خود یک پا فحاش است وبیندگان هم احترامی ندارند من از کامنتهایی که میگذارند میبینم تا چه حد بیشعورند ، حال نمیدانم آیا نو برای آنکه دوستی را حفظ کنی با این طرز فجیح و”آیننه” با او مینشینی وبرنامه اجرا میکنی وفریادهای اورا با یک کلام امرانه وخنده ازبین میبری؟ ویا ……نمیدانم بهر روی ایکاش خودت به تنهایی جلوی دوربین مینشستی وحرفت را میزدی .من قبل از آکه ترا یک آدم سیاسی بدانم ترا یک نویسنده ماهر میخوانم ، وبه نویسندگان ارج میگذارم حتی اگر چرند بنویسند بهر روی برده قلم هستم !ویرانگری پرخاش جویی فحاشی جزیی از فرهنگ ماست چندی پیش یکی از خوانندگان این صفحه با من سر دوستی باز کرد ودست آخر شد دشمن شماره یک من وویرانگر وعصیانگر یک آنارشسیت کامل ، نمیدانم آا از عوامل آنها بوده ومیباشد یا خود به تنهایی دست به ویرانگری میزند ، درحالیکه ما میتوانستم دوستان خوبی باشیم وکاری به عقاید یکدیگر نداشته باشیم من ابدا سیاسی نیستم وحالم هم از سیاست بهم میخورد چرا که دراولین پله زندگانیم سر راهم مردی قرار گرفت که مادر وخانواده اش دست پرورده همان مدارس پاتریس لومبا بودند وبه هنگام مرگ وکشته شدن پاتریس لومبا عزا گرفتند واشک میریختند وبه مرگ کندی خندیند زندگی اشتراکی خانوادگی تا جاییکه همسر من بمن ایراد میگرفت که آن دختر خدمتکاری را که دران اطاق خوابیده چرا نباید روی تختخواب ما بخوابد ؟؟ داستان بسیار طولانی ودردآور است اما تجربه های زیادی کسب کردم وامروز این تجربه ها از من یک انسان واقعی ساخته با هیچ پرخاشگری وویرانی موافق نیستم همه چیز را میتوان بصورت مسالمت آمیزی حل کردودرست نمود من اگر از کسی خوشم نیاید راحت باو تذکر میدهم واگر چیزی را دوست نداشته باشم هنرچقدر هم گرانبها وقیمتی باشد آنرا به دور میاندازم واین کارهارا کرده ام تا آزادی روح خودرا به دست آوردم .با سپاس از برنامه های خوب واطلاعات کافی وسپاس از مهر تو .ثریا ایرانمنش /” لب پرچین ” اسپانیا .16 فوریه 2017 /میلادی /. -
رفیق آیت الله
امیر جان !بگذار به همین گونه خطابت کنم ، میتوانم جای نقطه را عوض کنم وترا بمقام خانی برسانم ، اما جان چیز دیگریست .نتوانستم دسترسی به کتاب تو پیدا کنم دریک ده کوره بالای یک شهر غریب نشسته ام وتنها رابط من با دنیای خارج همین مجموعه ارتباط تلفنی وتابلیت ولب تاپی است ؛ از روی فیس بوک کتاب چشمان سبز را دانلود کردم موریانه ها حمله آوردندفیس بوکرا بستم توییتر را بستم هرچه سوراخ وسنبه در این ارتباطات بود بستم آوردن کتاب از امریکا مستلزم مخارج زیادی است غیرا از قیمت کتاب پول بسته بندی را هم خواهند گرفت میل ندارم کسی آدرس مرا بداند ، میدانی که این روزها چقدر با کسانی که قلم دردست دارند دشمند ؟ عواملشان دربه در درپی ویران کردن همین چند خطی است که من مینویسم آنهم تنها چسن ناله های خودم میباشد ابدا از سیاست خوشم نمی آید بیشتر اهل شعر وشاعری وآتچه تا بحال درون مغزم انباشته کرده ام ، مبباشم ، چد وقتی ترا گم کردم حال خوشحالم ک خودت بدیدارم آمدی گذشته از آن بر ای جناب مسعود صدر بسیار ارزش واهمیت قائلم وتنها برنامه ایرا که مبینم متعلق بایشان است ویک پیر مرد بانمک که گاهگاهی درخدمتیم را روی یوتیوپ میاورد از او خوشم میاید مرا بیاد معلمان قدیمی خودمان در دوران دبیرستان میاندازد .بهر روی امروز موفق شدم برنامه ترا از طریق کانال یوتیوپ روی تلویزویون بیاندازم وببینم وخوشحالم که محقق وتاریخ نگار سرانجام از خر خود پایین آمد وبا شما همراه شد ا. هیچکس را غیراز خودش دوست نمیدارد وروزی که به کتاب تو با نظری سطحی نگاه کرد بکلی برنامه اورا از روی جدولهایم پاک کردم .من برنامه ها را دست دوم وسوم میبینم بازهم راضیم وخوشحالم که تو هم راضی هستی .موفقیت وپیشرفت ترا آرزومندم وامدیوارم روزی به ارزویت برسی منهم به آروزیم برسم وترا درمقام اولین رییس جمهور آینده ایران پس از انقلاب ننگین ببینم .آنچهرا که باید بتوبگویم من از همان بدو شروع انقلاب احساس کردم که این برنامه از سوی دیگری چیده شده هنگامیکه همه چیز جیره بندی شد فهمید م پر بیراه فکر نکرده ام ، دیدم خیلی آرام مانند همان دن آرام بسوی دیکاتوری استالینی میرویم نتیجه اش این شد که همه آن ذره ایمانی را هم که دردل داشتند بکلی از دست دادند .خوشبختانه یا بدبختانه من آن سالها درایران نبودم وهنوزهم نیستم مانند یک راهبه دریک دیرکهنه بسر میبرم بدون ذکر ودعا وتسبیح ، من فرزند کویرم مانند کویر پر طاقت نه گرما ونه سرما نه آتش ونه دود مرا از پای نمیاندازد تنها چند سرفه میکنم ودوباره با یک تنفس عمیق همه زباله را بیرون میفرستم . از برنامه هایت برایم بفرست منهم مانند خسروخان ترا امیرجان خطاب میکنم نه بیشتر چون جان ارزش زیادتری دارد . احترام وسپاس مرا بپذیر . ثریا. فوریه 2017 میلادی /. -
زمان گذشته
در پاسخ نامه یک دوست نازنین .سپاسگذارم ، از اینکه مرا مورد مرحمت ولطف خود قرار دادی ، نه ! من درزمان خود قفل نشده ام ، من درهمان قرن نوزئدهم قفل شد ام بیرون هم نخواهم آمد از گذشت قرون بیزارم این دوقرن برای من جهنم بود ، تنها یکنفر را درتمام این دوران پیدا کردم که او هم دلش باز درقرن نوزدهم وقزن غولهای بزرگ میطپید ، من با احساسم زندگی میکنم واحساسم بمن هیچگاه دروغ نمیگوید از پیش حوادث را بمن یاد آوری مینماید .بیاد داری که درپشت کتابی که دوستی بمن هدیه داده بود نوشته بود : تقیم به کسیکه روحش مانند فرشتگان ووغیره …. هنوز آن کتاب رادارم اما آن آدم ده سال است که به زیر خاک رفته ومن حتی نشانی از گور اورا هم ندارم ، همه رفته اند من با این آدمها غریبه ام مخصوصا آنهاییکه بسرعت رنگ عوض میکنند ، یک چیز درهمسرم جالب بود خودش بود عرق میخورد پای شلاق وجریمه هم میایستاد نه نماز خواند ونه روزه گرفت اما احترام به ان مردمرا نیز از یاد نبرد ، امروز ما باید تسلیم دولتهایی شویم که هیچ بویی از سیاست نبرده اند تنها با چند روز آویزان شدند به قد وقواره یک سیاستمدار پیر خودرا سیاس میدانند خاله زنکها را همدور هم جمع کرده اند تا سر مردم را گرم کنند ، آلمانی با فرانسوی با سایر کشور ها برای من یکی هستند وباید تسلیم تقدیر شویم ظاهرا آمریکایها دچار یکنوع جنون شده اند وآن آزاد ساختن ملتهای گرفتارند درحالیکه خودشان باعث همه گرفتاریهای ما میباشند امروز همه دریک اطاق دربسته به همان شیوه که دریک سالن بزرگ همگانی مدعوین را بعنوان افراد مساوی به رقص دعوت میکنند در مجلس گروهی برای ما نقشه میکشند وسر گرم رقص با اسلحه میباشد واگر کسی در جنگ آنها شریک نشود مورد تمسخر وریشخند است بنا براین باید خودمانرا آماده یک جدال بزرگ سیاسی کنیم وآرزوهایمانرا نیز به دست باد دهیم چون ما ” رقص ” بلد نیستیم ودر گوشه ای باید بیکار بنشینیم ویا درسایه بمیریم .نه دوست عزیز ؛ من نه اعتماد به نفس خودرا از دست داده ام ونه دچار ضعف قوا ویا روحی شده ام ، اما منکر میکرب نمیتوانم بشوم میکر مانند موریانه در مغز وپیکر انسان وارد میشود واورا آزار میدهد تب یکی از نشانه های مبارزه با آن میکرب ناشناخته است .نه ! من امروز از کسی هیچ توقعی ندارم ، همه دچار ترس ووحشتند از حرف زدن میترسند بعلاوه چیزی ندارند برای گفتن نه کتاب جدیدی ببازار آمده ونه شاعر جدیدزاده شده ونه نقاشی تولد یافته همه چیز زیر یک سایه ترس وخیال از ترس ساخته ویا بوجود میاید ،قرن بیستم قرنی لبریز از فساد وکثافت بود ومینویسند که درهیچ قرن دیگری درهیچ قلمروی نه خیر ونه شر هر گز باندازه این قرن نخواهد توانست جلو بزند خیری که ندیدم با شر هم ساختیم .باور کن من هنوز درآرزوی این هستم که روزی به سر زمین رومانی ویا لهستان سفر کنم آرزوی دیدن این دو کشور در دلم موج میزند چرا که انسانهایی را که با آنها برخورد کردم وشناختم از نوع بهترین آنها بودند وهردو متعلق باین دوسر زمین .المان ابهت خودرا در خیال من از دست داد تنها نویسندگان وموسیقدانان زمان گذشته را درخیال میپرورانم وهنوز هرگاه دلتنگ باشم باز به کتابهای ” توماس مان” پناه میبرم رومن رولانرا به دروغ براو وصله چپی زدند او یک نویسنده بزرگ وعیر قابل بحث وگفتگوست ماکسیم گئورگی روس بود اما یک انسان شریف وبزرگ بود بیشتر این نویسندگان امریکای جنوبی که امروز مورد فخر خیلی از خوانندگان میباشند تحت تاثیر همین نویسندگان بودند حال آنهارا عقب زده خود با یک مدال برنزی در رخوت وخود نمایی کاذب فرو رفته اند .از پر نویسی ام پوزش میخواهم ، قرن شمارا قرن آینده را با دوربین از راه دور مینگرم بی آنکه پای درلجن زار آن بگذارم میل ندارم لباسهایم آلوده شوند .برایت طول عمر یکصد ساله آرزو دارمبا احترام ثریا .15 فوریه 2017 میلادی/. اسپانیا . -
دیگر خبر نیست
دیگر خبر نیستدیگر اثر نیستشمع بیهوده پر پرمیزند در زیرر بار اشک خویش
پروانه بیهوده میسوزد ، گرد یک شمع خیالی
——
کار ما تعطیل بردار نیست ، صد صفحه که بنویسم در وسط راه گم میشوند وریاست محترم تنها یک رسید برایمان میفرستد !!
خوب با این دنیای امنیتی نباید هم توقع داشت که این دستگاه روزی چند بار زیر ورومیشود ، با موریانه ها ، موشها وجانوران به کاوش بپردازند واگر چیزی باب دندانشان بود آنرا کپی کنند وبنام خودشان بفروشند .از روزیکه این دوربین لعنتی را بر بالای دیوار خانه ما نسب کرده اند ( ظاهرا برای حفظ جان ساکنین) در برق خانه اشکالاتی روی داده است بخصوص که برق خانه ما هم مانند خود ما فازش بالاست ! هرماه سی یوروباید برای این فاز بالا بیشتر بپردازیم ولامپهای محصول چین هم مرتب میسوزند ومارا درتاریکی میگذارند باید همیشه شمعی چراغ قوه ای جلوی دستمان باشد که اگر فاز بالا رفت وکلید پایین افتاد فورا آنرا سرجایش برگردانیم از همه بدتر این دستگاه نگهبانی که برق میرود مانند پیر زنان جیغ جیغو مرتب داد میزند که برق نیست لاین نیست خفه هم نمیشود تا برق برگردد ، پس از ماهها توانستم جناب اجل خان برقی را بیابیم واز ایشان وقت ملاقات بگیرم وایشان وعده دادند که امروز خواهند آمد اما نمیدانند چه ساعتی ! ما هم با هم سر درد وتبی که داشتیم مجبور شدیم روبدشامبر کذایی را بیرون بیاوریم وخودی بیاراییم تا ایشان سر برسند .
امروز همه چیز بخا طرحفظ جان ما امنیتی شده است حتی لای نانهارا باید گشت که ناگهان یک عقرب امنیتی پیدا نشود با اینهمه امنیت دراطراف جهان دارد بازبرادر آن رهبر کوتوله خبیث دیوانه که مرتب موشک بازی میدکند ناگهان درفرودگاه سکته میشود !! وجابجا میمیرد ؛ دنیای دیوانه دیوانه دیوانه ما .
حال من درانتظار کدام معجزه بنشینم ، آنهم با تنی تب دار؟ گاهی گمان میبرم که من آن نیستم که بودم اما زمانی فرا میرسد که خودم را میبابم واز آن ناله ها شرم میکنم ، این زندگی را خودم انتخاب کردم ” یک تنهایی ویک حلوت ” .گاهی سری به دیوان شاعران معاصر میزنم گویی دردهان همه تف انداخته اند ، همه آه وناله وفغانشان تا آسمان هفتم میرود ، میل دارند با چند خط درددل شاعرانه آنهارا بر تخت فرعونی بنشانند ومجسمه آنهارا همانند فردوسی کبیر بسازندو بر فراز تالار بی فرهنگ وبی اعتبار سر زمین ایران زمین مهد تمدن وظهور اندیشه ها!!! نصب کنند ، همه دل درد دارند وهمه از دست خالی مینالند تنها چند نفرشان خبره وزرنگ بودند رفتند زیر پرچم سرخها واشعاری سرودند که ملتی را ناگهان از زمین به آسمان پرتاب کرد وتمدنی بظاهر با شکوه اما خاکستر روی آتش را ناگهان بر باد داد حال کسانی روی کار آمده که نه آنها زبان مرا میفهمند ونه من زبان آنهارا ، کلماتی که بایدچند بار پرسید منظور ومقصود چیست ؟ ودراین فکرم که یکی از آن بزرگان دست بر کمر همت زده یک دیوان فرهنگی نو ین ، از قبیل فرهنگ دهخدا ویا عمید درست کند ومعانی این کلماترا بیان نماید تا من خر که دراین گوشه نشسته ونمیدانم آ نها چه میگویند وچه میخواهند دفتر لغات را باز کنم ومعنای آنرا بیابم /
در این زمانه معنی عشق را هم فهمیدم / معنی دوست داشتن را هم قهمیدم / معنای دوستی را هم فهمیدم /// درزمانه ما معنی دوستی دگرگون است / هر که این سودا در دلش بوده وهست مغبون است / // حال آیا اگر از این نو رسیدگان چشمانشان باین نوشته ها بیفتند چیزی خواهند فهمید ؟ چیزی درک خواهند کرد ؟ ببطور قطع ویقین نه !سرشان با همان اشغالهایی که به دستشان داده اند گرم است وهرسال هم مد ل آن عوض میشود یکنوع پز وخودنمایی نوین .
امروز عده ای روی کار آمده اند که حتی نمیدانند چگونه باید لباس پوشید ، مد سازان هم از این نو کیسه ها ونورسیده ها استفاده کرده لباسهای عجیب و غریبی را طرح کرده وبه نمایش میگذارند که نمیدانی تنکه است یا لباس شب ؟!موزیک که دیگر بیداد کرده است خانم ” بیانسه ” با شکم برآمده آبستن با پستانهاییکه هرکدام طعنه به یک طالبی زده روی سینه اش نشسته دراز به دراز روی صحنه مخوابد ویا روی دست دیگران میپرد وفریادمیکشد وجایزه میگیرد !! ولقب حوای جدید را نیز بر تاج سرشس مینشاند ، اوف …. حالم را بهم زدید.
هرسال درچنین ماهی جشن شروع جوایز مختلف است تا به مادر خوانده که اسکار است برسد مد سازان دست بکار میشوند وستارگان کج ومعوج با لباسهای مدل فلان جلوی دوربینها سبز میشوند با انبوهی از پودر ورنگ وغیره یکماه تمام سر مردم گرم است با جوایز از پیش خریده شده وسیاسی عبادی !!وکمتر بفکر نانی میافتند ه درون آرد آن شپش نشسته وزمین مرتب زیر رانشها تکان میخورد ، امنیت ملی ودنیایی برقرار است میرویم که همه یکی شویم ، یک واحد ، ودیگر سرودی نخوانیم که :
زهدان خاک تهی از هر جوانه ایست
ودنیا کویر بی نشانه ایست .
پایان
ثریا ایرانمنش .” لب پرچین ” .اسپانیا / 15/02/2017 میلادی /. -
گزارش صبح
دوستی نازنین برایم پیام فرستاده که تعطیلات نوروز را به فرانسه نزد او بروم ، هم خوشحالم وهم غمگین ، درحال حاضر تب وسرفه مرا رها نمیکند مانند پیاز خودمرا پیچیده ام ، همیشه از زمستان وآمدن فصل سر ما خوشحال بودم میدانستم زمستان فصل مشخصی است ودر|ن ابهامی وجود ندارد یک شکل ویک نواخت است ، اما از شما چه پنهان این زمستان بمن خیلی سخت گذشت ومیگذرد ، درحال حاضر آرامم وآرام اشک میریزم ، اشکهایم نه مانند قطرات الماس بلکه مانند سیل روانند واز خود میپرسم کجا را اشتباه کردم ، همهجا وهرجا پای گذاشتم اشتباه بود حتی درانتخاب دوست ویا عشق ، حال اشکهایم مانند دوجویبار بر گونه هایم روانند ودراین گمان بسر میبرم هنگامیکه عقل ومغز آدمی از پیکرش رخت میبنند وخاموش میشود خورشیدی است که از جهان ناپدید شده است پس از مرگ عقل وشعور دیگر نمیتوان پیکر یک انسانرا انسان دانست .حال باید کم کم دست وپاهایم ا جمع کنم وآماده سفر شوم ، هیچکس دردنیا نمیتواند از من بخواهد که از خداوند تواناتر باشم نه وجدان شخصی خودم ونه قانون ونه مهر ومحبت انسانی دیگر که درواقع دشمنی است در لباس دوست گرگی است درلباس میش من نمیتوانم از خداوند گار چیزی را طلب کنم که هیچ انسانی از خدا نخواسته ناگزیرم خودرا رها کنم به دست سیل وگرداب
من یک زن هستم ، اما بیشتر از یک زن از خودم واز قلبم واز مغزم واز جانم کار کشیده ام یک زن درهیچ کجای دنیا ودر هیچ موقعیت خودرا شادمان وخوشحال احساس نمیکند مگر درآغوش مردی که دوست دارد این آغوش وطن او وزندگی اوست ویکزن میتواند درکنار آن مرد خودرا قوی احساس کند ، متاسفانه من همیشه درکنارم مردان متزلز وضعیف جای داشتند وهمیشه من میبایست حامی ونگهدار آنها باشم .امروز خسته ام ، حال باید درباره این دعوت فکر کنم ، شاید رفتم ، وشاید هم ماندم ، درحال حاضر سردردشدید وتب مرا از کار باز داشته است .
امروز فیس بوک وتویتیر هرچهرا که داشتم بستم ، نه دیگر حوصه این بازیهارا ندارم همین که میتوانم روی این صفحه [ اگر بگذارند] خودمرا خالی کنم برایم کافیست ، سرگرمی دیگری ندارم ، مانند یک راهبه در یک دیر متروک پنهانم ودردرمیکشم بی آنکه بگذارم کسی بفهمد ویا کسی بداند . پایانبامید فردا وروزهای بهتر
ثریا ایرانمنش / روز سنت والانتین !!! 14 فوریه 2017 میلادی -
روز سنت والانتاین !
آه ، از این عشق حذر کن !لحظه ای چند براب نظر کنآب آیینه عشق ذران استتو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است !باش فردا ، که دلت با دگران است !!امروز را نیز “بازار ” به یغما برد عشق را نیز اقتصادی کرد ، روز گذشته خانمی یا دختر خانمی روی گوگل سروده بود :من همه پس انداز قلبم را بتو میسپارم / تا بیمه عمر تو آنرا نگاه دارد !!!!!سروده ای ازاین زیباتر لایق این بازار نیست .شب گذشته بسیار بد خوابیدم نفسم وقلبم هردو گرفته بودند ، بیدار هم نمیشدم تا یک تنفس عمیق بکشم ، تنها میدانم درخانه دوستی بودم واو میخواست عروسی کند اما ما من دچار تنگی نفس بودم واحتیاج به هوای آزاد داشتم ، بعد صحنه عوض شد درتختخوابم بودم دختر بچه ای درکنارم خوابیده بود خیلی کوچک مانند یک فرشته ومن داشتم ورا میبوسیدم وبا خود میگفتم که چقدر بجه هارا دوست میدارم ، ناگهان چیزی از زیر بالشم برداشت وغیب شد …..ومن آرام شدم ونفسم آرام شد .علتش هرچه میخواهد باشد اما زندگی انسان بسته به مویی است واین مو هم پاره شدنی است حال چرا دراین چند روزه عمر که پایانش نا پیداست بجای دشمنی وخصومت عشق ومهربانی را جایگزین نمیکنند اگر همه دلهایشان دل بو اینهمه جنایت روی کره خاک به وجود نمیامد .شب گذشته برای اولین بار دلم برای خودم سوخت ، دیدم چقدر تنها هستم ، نه یاری ونه یاوری نه دوستی ونه محرمی ، این تنهایی برازنده یک انسان نیست انسان اجتماعی بار آمده است واز تحمل خود تعجب کردم ،به مردان زندگیم میاندیشیدم به آنهاییکه مرا دوست داشتند وتا پای جانشان میرفتند من بی اعتنا بودم ، تنها دو مردرا انتخاب کردم یکی هنرمند دیگری تاجر واگر این تو باهم ازدواج کرده بودند شاید یک زوج خوبی را !!! تشکیل میدادند هیچکدام اهل زن وبچه وخانه .خانواده نبودند ، هردو معتاد ، هردو بیغیرت وهردوهرجایی .به آن آنترن جوانی” که دوران دکترای خودرا میگذراند ” فکر میکردم که دربیمارستان حمایت مسلولین همکارم بود وسخت عاشق من وتا مرز خود کشی هم رفت زیبا بود قد بلند بود اما من اورا دوست نداشتم عاشق همان مطرب بودم ، به جوان دیگری فکر کردم که با چه شوق وذوقی حلقه طلا وبرلیان ولباس نامزدی برایم خرید ومن فرار کردم . آیا نفرین آنها دامن مرا نگرفت ؟ امروز در کنج این ماتم سرا واین خانه سرد و یخ بسته که دیوارهایش فرو میریزد وکسی نیست تا به تعمیر وتکمیل آن بپردازد ، تنها نشسته ام بی آنکه بگریم ویا تاسفی بخورم چرا که خود کرده را تدبیر نیست .روز اول که دل من به تمنای تو پر زدچون کبوتر ، لب بام تو نشستمتو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم————یک پارچه خر بودم همین .روز مارکت عشاق برهمه مبارک !ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا / 14/02/2017 میلادی /.اشعار : از شادروان فریدون مشیری . -
بهترین دوران
دوران خوش ما همان زمان مدرسه بودبخصوص دوران دبستان که هنوز کودک بودیم ، وخیلی چیزهارا نمیدانستیم ، واز دنیا وآینده بیخبر .در دبستنی که من درس میخواندم خانه خانم مدیر وفامیلش با مدرسه یکجا بودند ، ومادر خانم مدیرمان معلم قران وشرعیات ما بود ! من درریاضی خیلی وضعم درام بود وهمیشه از انگشتانم کمک میگرفتم ارقام در مغزم سنگینی میکردند !! درعوض در ساعت قران وشرعیات شاگرد اول بودم !! دوساعت پشت سرهم خانم مدیر با کمر خمیده وچادر نماز سفیدش ودمپایی لخ لخ کنان از پله های زیر زمین که خانه آنها بود بالا میامد وسپس در انتهای حیاط وارد کلاس ما میشد ، زنی اخمو ، بد عنق ویک خال بزرگ روی چانه اش بود که چند موی سفید هم از آن آویزان بود ، خیلی از بچه ها دراین ساعت غیبت داشتند ناگهان دل درد میگرفتند ویا پدرشان مریض میشد ! اما من جایم میز اول بود وطبیعی است که کلاس را هم من میبایست اداره کنم چون قران را خوب میدانستم وشرعیاترا هم بالجبار تحمل میکردم .خانم مدیر از این بنده چندان راضی بودند که اگرهمه کلاس برعلیه من بلند میشدند همهرا یکجا درتنوز میانداخت ، وهمیشه میگفت از فلانی یعنی من یاد بگیرید ببیند چقدر مومن وموقر است ، خنده بچه ها کلاس را یک پارچه به آشوب میکشاند .روزی از خرازی فروشی جلوی مدرسه یک شیشه کوچک عطر خریدم آنقدر این شیشه زیبا بود که ابدا به بوی آن اهمیت نمیدادم وتصادفا بوی بدی هم نمیدا د هرگاه کمی آهسته به بناگوشم میزدم گویی دریک بوستان غرق گل دارم راه میروم وبویش بر جای میماند .روزی از روزها بخاطر معلم فارسی ودستور که مرد جذابی بود وهمه دختران درآن روز به حمام میرفتند وموهایشان را افشان میکردند ، منهم کمی از عطرم بخود زدم غافل از آنکه دوساعت بعد باید در کلاس قران وشرعیات حاضر باشیم ! وساعت موعود فرارسید خانم مدیر پیر لنگان لنگان وارد اطاق شد ، روی صندلی لهستانی پشت میزش نشست وقران را گشود عینک ذره بینی اش راروی بینی ا ش محکم کرد وسپس گفت امروز نوبت سوره بقره است وروبمن کرد وگفت شروع کن ، بخوان ، ناگهان بویی کشید وگفت بوف ، این بو چیه ؟ کسی جواب نداد ، پرسید کدام ازیک شما احمقها بخودتان این بو ی گند را زده اید ؟ همه انگشتان سبابه بسوی من نشانه رفت ، نگاهی بمن انداخت ، وسپس گفت :نه محال است ، محال ، شما ها عطر زده وبگردن این طفلک میاندازید ، بلند شدم وگفتم ببخشید خانم مدیر من تنها یک گنجه کوچک دارم واین عطر هم متعلق به ننه جانم بوده وبا یکی از لباسهای من مخلوط شده ببخشید ، او میدانست که دروغ میگویم بوی عطر فضارا انباشته کرده بود ، باز گفت ، فکر نکنم ، تو میخواهی فداکاری کنی ، حال بنشین وشروع کن …. آن روز دیدم قران بفریادم رسید .در دبیرستان از دو چیز منزجر بودم از زبان عربی ، وریاضی ، سر کلاس عربی نمیرفتم همیشه عایب بودم ویا اگر هم میرفتم مینشستم خودم را با چیزهای دیگری سر گرم میکردم ، خانم دکتر آهی دبیر درس عربی ما بود با آن چشمان زیبا ودرشتش نگاهی بمن میانداخت ودر چشمان من التماس را میخواند ، روزی از من دلیل این نفرت را پرسید ، گفتم خودم هم نمیدانم اما برایم سخت است که زبانی مجهول را تجزیه وترکیب کنم فعل وفاعل ومفعول را دربیاورم ، درجوابم گفت چرا با زبانهای دیگر مانند انگلیسی این مشگل را نداری ؟ ناگهان صورتم قرمز شد وفریاد زدم برای اینکه میخواهم از این سر زمین فرارکنم …واز کنارش فرار کردم ، موقع امتحانات رو بمن کرد وگفت :بخاطر آنکه رفوه نشوی یا تجدید ی نمره هنشت را بتو دادم ، آه چقدر ترا دوست میداشتم با آن چهره زیبا وآن موهای بلند مجعد وهیکل زیبایت ، خانم دکتر آهی .در کلاس خانه داری وادبیات فارسی دیگر شاد بودم ، همه اشعار پروین اعتصامی وسایرین را مانند آبخوردن حفظ میکردم وهمیشه نمره هایم بیست بودند .امروز دیدم نه جبر ، نه مثلثات ونه ریاضی ، نه منطق وهیت ونه ادبیات هیچکدام به درد من نخوردند ….ایکاش عربی را فرا گرفت بودم ؟؟!!چه میدانستم روزی باید زیر حکومت آنها ویا درکنار آنها بایستیم ؟!…پایان/ همان روز دوشنبه 13 فوریه . ثریا ایرانمنش / اسپانیا / -
آسمان
نغمه خاطر نواز مرغ شبکاروان ماه را همراه بودنیمه شبها ، آسمان را عالمی استآه اگر این آسمان بی ماه بوداز جهان آرزوها ، بوی جانبر فراز باغ دامن میکشیداز بهشت نسترن ها میگذشتبال خود برگونه من میکشید ……..”شادروان فریدون مشیری”نیمه شب من ماه نداشت ، تنها باران سیل آسا بود که میبارید ، دستمرا زیر سرم گذاشتم وزندگیرا از نو از سر خط مطالعه کردم دیدم خوشحالم که هیچگاه پستی ورزذالت درمن نبوده ، همیشه از عاقبت کار ترسیده ام واین ترس مرا وادار کرده بود که چندان نسبت بمردم واطرافیانم خبیث وبد کار نباشم ، باز آن زن پای چوبی با متلک هایش جلوی چشمانم جلوه گر شد ، هشت سال از گردن به پایین فلج شده بود اورا با سبد جا بجا میکردند ومن بیاد آن سینه های برجسته اش وآن موهای افشان بورش وآن لبانش که غنچه میکرد با ماتیک قرمز وآن ناخن های بلند قرمز که گویی خون از آنها میچکید وزبانش همچنان میچرخید آنهم تنها با من ، چه بسا بمن به چشم هوو مینگریست .من آموزگاری را دوست میداشتم اما میبایست یک دوره آموزشی دیگر میددیم ویا یک پارتی بزرگ در وزارت فرهنگ میداشتم تا مرا به دهکده ها وشهرهای دور بفرستد وسپس درپایتخت به شغل شریف آموزگاری بپردازم برای من شریفترین شغل همین معلمی بود میتوانستم کودکان را با گذشته پر افتخار میهنمان آشنا سازم حرکت ستارگان واسرار گیتی را به آنها بفهمانم دوست داشتم تخته را پاک کنم وشب به هنگام برگشتن بخانه نگاهی به انگشتهای جوهری ولباسهای کچی خود بیاندازم وافتخار کنم که معلم خوبی هستم .اما نشد ، مانند همه راههای زندگی این راه هم به رویم بسته شد ، تصمیم گرفتم خودم به دهات اطراف بروم درمیان کوچه های خاکی ودیوارهای گلی وبه همراه فرزندانی که میخواستم به آنها آموزش بدهم به کلاس بروم وظهر با آنها نان وپنیرم را قسمت کنمحال هرروز پس از نوشیدن یک فنجان قهوه تلخ کتابی به دست میگیرم وروی کاناپه دراز میکشم کوششم این است که جلوی خوابمرا بگیرم چرا که شبها بیدارم ، اما ترحیچ میدهم معنی لغاترا بدانم امروز دیگر درکنارم انسانی نیست تا بتوانم از ورای پیکر او جسم وروح آنرا بخوانم مرزهای زندگیم بسته شده اند طبیعت کار خودرا بنحو دلپذیری انجام میدهد .روزی فکر میکردم نباید بین آدمها فرق گذاشت ، آدمهایی که دردشتها زاده میشوند وانسانهایی که درکوهستانها متولد میشوند اما امروز برایم ثابت شد که تفاوت فاحشی بین این آدمها وجود دارد ، آدمها ی زاده دشتها همه خمار آلود ، رویا پرور وخیالیند اما مردان وزنان کوه نشین مانند همان تخته سنگها غیر قابل نرمش میباشند ، بر این باورم که مردی که زاده کوهستان باشد میتواند مرا بشناسد اما دیگر برای این شناخت دیر شده کوهها همه منابع ومخزن مواد سمی شده اند ومردانشان نیز آلوده اند هیچ هدفی درزندگی ندارند همچنان مانند جویبارهای باریک کج وراست میشوند وسر به هردامنی میگذارند از گلی بویی استشمام میکنند وسپس از خاطرشان محو میشود ، همچنانکه امروز همه چیز از ذهم مردم سر زمین من محو شده تنها یک دوره را بخاطر دارند دوران طلاعی عصر ” پهلوی” را ، حال میل دارند جهانی یکسان برایمان بسازند واستدلاشان این است که همه انسانها شبیه یکدیگرند وانسان یک فرد بین الملی است ،[ شبیه بلی ، اما مساوی نه ]!.کره زمین مانند اجزاء دیگر کائنات داری گرده های گوناگونی میباشد وخداوند شان هرانسانی را بنا به مقتضیات محیط زندگیشان میافریند درست مانند کسیکه یک اتومبیل میسازد یکیرا برای جاده ها های صاف هموار ودیگری را برای دشتهای پر خطر وبیابانها لبریز از شن تفاوت انسانها نیز به همین گونه است انچه که امروز من از کسی میخواهم وتمنا میکنم نمیتوانم از کس دیگری آنرا طلب کنم .شاید روزی فرا برسد که انسانها باهم مساوی شوند اما هرگز شبیه یکدیگر نخواهند شد معیار زندگی انسانها معیار عدالت ومیزان دارایی ها وثروت هیچگاه در همه جا یکسان نخواهد شد ؛ شاید تنها یک عشق پر قدرت بتواند دونفر تنها بهم نزدیک کند آنهم نزدیک نه شبیه …..پایانثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” اسپانیا . 13/02/ 2017 میبادی /… -
بازهم نیمه شب
تازه باور کرده بودم درجهانم هست یاریبا زچرخم داده بعد عمری روزگاری روزگاریشب گذشته کشو هایم را مرتب میکردم بسته ها ی هدایایی را که خریده بودم به زیر تختخواب اندختم درون یک پارچه سیاه !زیر دوش آب احساس میکردم که وجودم لبریز از میکرب است مرتب خودرا میشستم انگار کسی بمن تجاوز کرده بود .ونیمه شب امشب بیاد آن روز گرم بهاری بودم که زیر درختان نارون وصنوبر وکنار میز نشسته بودم وگیلاس شرابم را میان دستهایم میچرخاندم ودر دل خوشحال بودم که هیچیک از اطرافیانم از غوغای درون من آگاه نیستند وناگهان حمله گربه های سیاه وسپس آن کیسه ها سیاه زباله که بر درختان آویزان شدند ولیوان شراب از دستم افتاد وشکست ….دانستم که باید درانتظار حادثه ای شوم باشم .باران یکنفس دربیرون غوغا میکند وگویا چند روزی دیگر ادامه دارد شب گذشته صدای دنبک از بیرون میامد ومن در این فکر بودم که چه کسی ضرب گرفته وآیا پوست ضرب او باد نکرده چون هوای مرطوب چندان با پوست بعضی از سازها سازگار نیست واین ضرب ادامه داشت تا هنگامیکه باران شدت گرفت .من خرافاتی نیستم اما بعضی نشانه هارا احساس میکنمموبایلم دچار همان ویروس شده آنرا خاموش کردم تا سر فرصت بدهم آنرا تمیز کنند احتیاجی به آن ندارم احتیج به هیچ چیز ندارم ً.تنها در دل این شب در زیر باران شدید به مردمی میاندیشم که زیر باران وسرما خانه ندارند وبه مردمی میاندیشم که خانه دارتد اما در هوای خانه بجای روح مهربانی وعشق روح شیطان حاکم است .احساس شدید ضعف دارم دلم میخواهد یک قهوه داغ بنوشم اما هوای سرد اجازه نمیدهد تا بستر گرمم را رها کنمودر این فکرم چرا انسانها خوی انسانی خود را به ناگهان از دست داده اند وهمه تبدیل به حیواناتی شده اند خونخوار گویی در میان گرگها زندگی میکنی دیگر کسی نمانده انسانهای خوب رفتند بعضی ها با میل خودشان وبعضیها با ضربه وفرمان طبیعت از آنهاییکه که از قبل میشناختم تنها چند نفر به تعداد انگشتهایم هنوز باقیمانده اند چه بسا آنها هم گاهی مجبور میشوند همرنگ جامعه شوند ، در این فکرم چرا نمیتوانم خود را عوض کنم ومانند دیگران قسی القلب ویا حد اقل نسبت به همنوعانم بی تفاوت بمانم حال شخص دیگری هرشب وارد این دنیای ناشناخته مجازی من میشود شخصی که اول گمان بردم نویسنده است بعد فهمیدم خیر از ما بعنوان قلم ویا خودکار استفاده میکند دیکتاتوری یعنی این یعنی همه باید. بفرمان یک دیکتاتور باشند حتی به خانواده هایشان رحم نکنند. .مهم نیست خوشحالم دیگر چیزی به پایان راه نمانده وبه زودی به مقصد خواهم رسید دیگر هیچ چیزوهیچ کس در این دنیا برایم مهم نیست تنها شب هارا میشنارم وروزهارا طی میکنم تا به شب برسم شب وتاریکی همه را زیر خود پنهان میکند هم رنجها را وهم جنایتها راباران آنچنان شدت گرفته که ترسناک شده وفردا باید شاهد ویران شدن پلها وجاده ها باشیم وویران شدن دنیا . پایاننیمه شب دوشنبه سیزدهم فوریه ۲۰۱۷میلادی -
علم پدر !
میل دارم بدانم که نویسندگان قرون گذشته که کتابهایشان سر تاسر دنیا به زبانهای مختلف انتشار میافت ، آیا آنها هم هدف تیر باج گیران ودشمنان بودند ؟ تا آنجاییکه بیاد دارم تنها یک نویسنده بنام ” شارژوف پل ورژه ” نویسنده اواخر قرن نوزدهم فرانسه یک کتاب داشت بنام مرید ، که یکی از شاگردان ومریدانش پس از خواندن آن کتاب خودکشی کرد ! وحال مادراو برای بازخواست نویسنده را به دادگاه میکشید ، ویا نویسنده مادام بواری گوستاو فلاور برای نوشتن آن داستان بی اهمیت به دادگاه رفت اما امروز ما دادگاه بزرگتری داریم ، نه یکی بلکه صد ها ازاین دادگاهها وبه همراهش باج گیران حرفه ای .یکی از خصوصیات جناب پل ورژه این بود که مانند من ابدا به حوادث خارج اعتنایی نداشت هرگز روزنامه ای نمیخواند ، وهرگز گوش به اخبار که دیگران آنهارا منتشر میکردند اعنایی نمیکرد ، تنها امروز بر این عقیده ام تنها کسانیکه برای پرورش روح انسانها جان درکف گذاشته اند بیشتر از همه هدف تیر غیب دیگران قرار میگیرند مگر آنکه با آنها کنار بیایی وقلم را بمزد بزنی اشعارت را دروصف آنها بسرایی وچرندیات از این قبیل .من هیچ علاقه ای به اخبار روز ندارم ، هیچ روزنامه ای نمیخوانم ، به هیچ رادیویی غیرا رادیو اف ام وموسیقی کلاسیک گوش نمیدهم ، اخیرا روی یوتیوپ کارتن ” مستر بین ” را بصورت دائم میبینم ، شاید نقش زندگی خودم باشد ، او هم مردی تنها ، ساده دل بهمراه یک خرس کوچک بنام تدی که همدم وهمخواب ومونس اوست وکارهای احمقانه ای که بطور اتفاقی وشانسی از خطر بیرون میجهد .من دراین گوشه به راحتی داشتم مینوشتم خاطرات وخطرات را گاهی هم سوزنی به جوالدوز دیگران میزدم بی آنکه نامی ببرم این تنها سرگرمی من بود وزمانی که حوصله داشتم کتابهای قدیمیرا ورق میزدم وچیزکی میخواندم وابد امایل نبودم درمحیط اطرافم غرق شوم ویا بدانم درآن محیط چه میگذرد بمن مربوط نبود ونیست ونخواهد بود ، تنها چیزی که زیاد به آن دلبستگی داشتم.دارم همین کتا ب ودفترچه وقلم وسپس بعضی از آنهارا بصورت فشرده روی این صفحه میگذاشتم تا رندانی که درسراسر دنیا مرا میشناند بدانند که هنوز زنده ام وهنوز هشیارم وهنوز ضربات تیغ آنها را درسینه دارم واز بیم عقرب به مار غاشیه پناه آوردم تا اینکه روزی این آرامش من بهم خورد ، دیگر لزومی ندارد درباره اش بنویسم واحساسی را که داشتم وسین وجین کردنن ایشان وبودجه مالی من وخیلی چیزها ….وسپس تعداد دوستانم درامریکا ؟ منهم نام آنهاییرا که مرده بودند برایش نوشتم !حواسم جمع بود ، بازی را ادمه میدهیم تا هرکجا که تو میخواهی خواهیم رفت ، خدمتکار نسبتا جوانی داشتم وعکسهای اورا برای آن جوان میفرستادم البته نه صورت وقیافه ، من کجا ، توکجا ، بیچاره هنوز خیلی بچه ای هنوز شیردور دهانت چسپیده حال این بازی نبود بلکه ایشان مامور معذور بودند وآن دولت از این ماموران زیاد دارد وباید همه را وهمه جارا زیر نظر بگیرد حتی نفس کشیدنها را .امروز ایمیلی برایم آمد که چیزی روی صفحه مونیتور کامپیوترت خواهد نشست آنرا فشار بده یک شمار ویک کد بتو خواهد داد کد را برای ما بفرست .نشستم به تماشا ، مدتی طول کشید صفحه تاریک شد وسپس تنها یک فلش را دیدم که روی صفحه میچرخد بعضی جاها مکث میکرد بعضی نقطه ها دوباره میرفت وبرمیگشت حدود یکساعتی این برنامه ادامه داشت وسپس برایم نوشتند که خوشبختانه ویروسی پیدا نکردیم غیر از چند ویروس نا چیز اما آدرس آن فرستنده را یافتیم ….هورا !!!!!! وبمن تاکید شد که دیگر با ایمیل سابق نامه نگار ی نکنم !! واگر کاری داشتم با ایمیل چدیدم عمل کنم و…… خوب حالا با آنهمه اطلاعات ناقص میخواهی چکار کنی ؟ به کجا رسیدی ؟ ……تمام .ثریا ایرانمنش / اسپانیا / زنده باد اسپانیا / 12 فوریه 2017 / -
دلنوشته امروز
درود بردوستان وپشت به دشمنان !بین دو بریک یا دوخستگی از تمیز کردن خانه فکر کردم کمی خستگی را ازتن بیرون کنم !روز گذشته بچه ها ونوه هایم اینجا بودند ! باعث رونق وخوشحالی من بود با آنکه غمی سنگین روی دلم بود ، نوه پنج ساله ام که بتازگی به کلاس کاراته رفته ، مشتهایش را گره کرد وآمد جلویم ایستاد ، منهم مشهایهمرا گره کردم وپاهایم را حاضر ، با یک مشت روی زمین افتاد ! میل نداشت که باین شکست اعتراف کند ، برخاست کمی بمن نگاه کرد مشتهایم هنوز گره بودند ،ر فت روی پرده توری پنجره ام تف انداخت !! من چیزی نگفتم اما پدرش سخت عصبی شد دست بالابرد ، تا اورا تنبیه کند باو گفتم نه ، صبرکن ، چیز مهمی نیست پرده را خواهم شست اما هرکسی شکست خودرا بنوعی ابراز میدارد ، او نه گریست ونه شکایت برد از اینکه زمین افتاده بخیال خود د اشت با من مبارزه میکرد ، خوب مشتهایم هنوز قوی وماهیچه هایم محکم .پدرش با عصیانیت اورا برداشت وبا سایر برادرهایش از خانه بیرون رفتند ، نیمساعت بعد به موبالیم زنگ میزند که :آ ی ا م ساری !!!گفتم ساری فور وات ؟گفت آ ی واز وری رودگفتم تو همیشه این بودی خوشحالم که گریه نکردی وخودترا لوس نکردی دانستم که نوه من هستی اما بعد از این به شکست خودت اعتراف کن !دوباره گفت ” آی لاو یو اندآی آم ساری ، تلفن را قطع کردم .تا همینجا که فهمید برایم کافی بود .او از خون دگری است ونوع دیگری تربیت میشود برای آینده ،به پسرم گفتم نگران مباش برای دنیای فردا این بهترین است .حد داقل رو راست وراحت از روبرو با تو میجگند واگر هم شکست خورد شانه اش را بالا میاندازد ومیرود تا جایی دیگر خودش را خالی کند ، هستند بسیاری که از روبرو با دو دوست ویگانه اند اما مشتهایشان گره شده درپشت تا بر گردن وسینه تو بکوبند .بلی از روزیکه نادیه خانم بخانه شوهر رفته کار تمیز کردن خانه بگردن خودم افتاده است دیگر رغبت ندارم کس دیگری را بخانه بیاورم ، قبلا یکی از زنان امریکای جنوبی بود که مرتب کشوهایم را زیرورو میکرد ! این یکی اهل مراکش بود ، اسپانیاییها درخانه خودشان خدمت میکنند اما درخانه یک غریبه مانند من نه مگر آلمانی ، انگلیسی ویا روسی باشد وپول فراوانی به آنها بدهند بنا براین دور آنهارا خط کشیده ام ، هفته ای یکبار بهر روی خانهرا زیرورو میکنم وخوب تمیز میکنم وشب راحت درون تختخواب خوشبویم میغلطم ودیگر هیچ ……ستاره گم شد وخورشید سر زدپرستویی ببام خانه پر زددرآن صبحم صفای آرزوییشب اندیشه را رنگ سحر زدپرستو باشم واز دام این خاکگشایم پر ، بسوی بام افلاکزچشم انداز بی پایان گردوندرآویزم بدنیای طربناک ………..” شادروان فریدون مشیری “پایان / ثریا ایرانمنش / یکشنبه 12 فوریه 2017 میلادی /. -
ناله شوم کلاغ
کجاست آنکه سر از خانه برون آردکجاسه آن که براه من فکند ه دامیجهان زخننده قارقار شوم او تهیچه حاجت است به نور آشیانه زاغیروز گذشته یکی از افراد “تیم” که مرا حمایت میکند باینجا آمد ونگاهی به آنچه که درون کامپیوتر بود انداخت وگفت بهترراست لپ تاپ را باخود ببری تا آنها بتوانند [اسکن [کنند ، خوشبختانه آسیبی بتو نرسیده تنها کپی برمیدارد وآن سه حرف کذایی را روی نام من دید اما کمرنگ شده بود ، هرکه هست نمیداند که اینجا ما ولاقل من همیشه بر طبق قانون راه رفته ام وهمه مرا میشناسند وحمایتم میکنند خوشبختانه ضد ویروس قوی ومحکمی دارم که او هم جلوگیری میکند ، بدبخت دزد ، چرا مانند راهزنان نیمه شب در تاریکی چهار دست وپا از دیوار بالا میروی ؟ هر چند ازمردم آن سر زمین بیشتر از این نباید انتظار داشت .من سوگند وفاداری به قوانین این سر زمین خورده ام حتی پسرم برای سربازی رفت وگمان نکنم درهیچکجای دنیا پسرانی که خانواده شان صاحب یک شناسنامه خارجی شده اند به سوگند خود وفادار بوده ویا پسرانشان به سربازی بروند آنهم درست درآخرین سالی که سربازی داشت لغو میشد .روزی که سوگند یاد کردم تنها یک چیز از من خواستند وآن وفاداری به سر زمینشان بنا برای دیگر برگشت من به زادگاهم امکان پذیر نیست مگر آنکه مانند یک توریست بروم .وآنچه را که دراینجا میاورم تنها دردهایی است که بر روی دلم سنگینی میکنند ، مرا آشفته میسازند ، ودراین باورم که شاید روزی انسانی مانند من آنهارا دید وخواند و ودانست که انسان بودن چه معنا ومفهومی دارد ؟ امروز همه بنای زندگیشان روی دروغ وفریب بنا شده است وخوشحالند که از زمین بلند شده اندودرهوا مانند زنگین کمان میچرخند اما رنگین کمان هم موقتی است وبه هنگام بارش باران وبرف گم میشود .سخن از وفا داری گفتم ، وفا داری چیزی است که ما ایرانیان ابدا آنرا نمیشناسیم اگر نسبت به یکدیگر وفادار بودیم میتوانستیم زمین وآسمان را تسخیر کینم ؛ آنها سوگند خوردنشان نیز دروغ وریا کاری است .من زنی تنها بیش از هر زن دیگری دراین دنیا بار هر مشگل ی را با مبارزه وآشکارا تحمل کرده ومیکنم تحمل گرسنگی ، تشنگی ، سرما ، فقر وتبعید برای من کار ساده ایست بی انکه ناله ای سر داده ویا سر بدهم بی آنکه مژه ای برهم بزنم من میتوانم دستها وبازوهای وحتی پیکر خودرا درآتش بسوزانم اما تنها یک چیز برایم مقدس است آنهم سوگند وفاداری ، بیوفایی وریا ودروغ تنها چیزهایی هستند که من نمیتوانم تحمل کنم چون آنرا بیعدالتی میدانم خیانت هم به همانگونه وفاداری نان وقوتی است که زندگی ما خانواده کوچک را دراین سر زمین بخود وابسته کرده است ما حتی به زمین وآسمان وبه خون خود وفاداریم وآنکه مرا میفریبد عاقبت سختی در پیش خواهد داشت از طریق یک صائقه که مانند تخته سنگها اورا خورد خواهد کرد هرچند قدرت داشته باشد ومن اینهارا با چشم دیده ام .میل به تکرار آنچه که گذشته ندارم ومیلی به خود نمایی نیز ندارم تنها میدانم که انسانها از اسب آداب دانی وشرف را آموختند وتنها انسانهاییکه با اسب زندگی میکردند خصوصیت یک شوالیه را داشتند اصیل وبزرگ منش بودند ، این انسان حقیر امروزی از زمانیکه خودرا ازاسب کنار کشید به صورت موجودی پست وپیش پا افتاده درآمد وبرای بقاء خود از هیچ جنایتی رویگردان نشد .شرافت درمن زنده است ووفاداری وعشق به انسانیت واینها امروز گم شده اند در زیر خروارها خواسته ها وامیال شیطانی بنا براین برای آنکه موجودیت خودرا ثابت کنند دست به هر جنایتی میزنند بی آنکه به عاقبت خویش بیاندیشند .من ثریا اسفندیاری همسر دوم شاه را برای آن محترم داشتم که زنی بود از ایل وتبار اسب ها وبا اسب بزرگ شده بود اصالت او سر جایش بودهرچند نیمی از خون او از زنی بی ریشه بود ، او اکثر ساعات بیکاری خودرا با اسب ها میگذراند ووبا اسب میتاخت وروزیکه از آنها از اصالت خود دور شد ، نابود گردید مانند یک پروانه ناچیز در میان زمین وهوا معلق ماند.وسپس ازمیان رفت ، من اصالت خودم را نگاه داشته ام هرچند درروی زمین خالی راه میروم وگاهی مجبور میشوم روزها ی متوالی درخانه بمانم چرا که همراه وهمدلی در کنار خود نمیبینم . ترجیح میدهم در کنار دیوار سفید خالی بایستم تا آنکه با ریاکاری برخورد کنم …پایان.ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” . اسپانیا . 12/02/2017 میلادی /. -
اینجا وآنجا وهرجا .
در اینجا ، از میان توده تاریکیدستی به حریم من خزیددستی نا محرم وآلودهبه درون لانه من خزیدوبه خیال خود لرزه براندامم فکندنه ، بنیاد آشیانه او ویران گردیداز لابلای توده تاریکیها ، دستی آلودهبه حریم مقدس من خزید وشرار او اکنونشعله میکشدنه درجان من بلکه درجان خود اوآن حروف کثیف را وهمه صفحات آنرا به دست دست پلیس میسپارم همه کپی برداری شدند حتی آن دوربین مخفی کثیف که از این صفحات عکس گرفته بود ، حال همه چیز دراختیار پلیس گذاشته میشود .این روزها سخت گرفته ام ، خسته ام ، بچه ها نیر خسته اند هرروز یکصد وپنجا ه کیلومتررا باید رانندگی کنند تا به کارشان برسند وسپس برگردندخرید خانه وآذوقه وناهار وشام وبچه داری ، نه همه خارج نشینان خوش نشینان نیستند تنها دزدان ، قاتلان ، آدمکشان ، وخود فروشانند که راحت نشسته اند ومفت می دزدند ومفت میخورند وتنها کارشان بازی با سکس است .حال چی گیرت آمد ؟ بدبخت فلک زده ؟ همه آنچهرا که عکس برداری کردی وبرده ای باید درخلوت پنهان کنی ویا به دست اربابت بدهی ،درتمام روز که بچه ها اینجا بودند ، همانطور ساکت پشت میز نشسته بودم وبه آتها میگریستم برلبانم اثری از لبخند نبود خیلی غمگین بوده وهستم خودشان از خوداشان پذیرایی کردند وخودشان ظروف را شستند ورفتند دوباره تنها شدم ودوباره به درون لحاف گرم خود خواهم خزید ودرباره پدرم ومادرم خواهم اندیشید وتاسف خواهم خورد .ما پاکیره به دنیا آمدیم پاکیزه زیستیم وپاکیزه خواهیم رفت وای بحال شما بیچارگان وتیره بختان امروز دیگر من درمیان کسانی که موهبت یک انسان واقعی را داشته باشند وهمچون خود من باشند ندارم غیراز بچه هایم ، پسرها به کاراته میروند ودخترها جنگجو بار آمده اند امروز جراحاتم دهان باز گرده اند واشگ میریزم برای مرهم گذاشتن روی زخمهایم ، من یک زن مدرن بودم وهستم من اهل جنگلهای بیرحم افریقا نیستم که به جادو.گران وزبان حیوانات اعتقاد داشته باشم بنا براین زبان این حیوانات تازه را نیز نمیفهمم ، من تنها به اسبها اعتماد دارم که آنهارا نیز گم کرده ام حال اگر کسی میل دارد با کثافت زندگی کند و ودرون آن فرو رود مانند خوکها ومامورین کشتارگاهها بینی خودرا درون هرچیزی میکنند وانرا زیرو روی مینمایند وبرای سرگرمی وتفنن از آن ها عکس میگیرند ، اما اینجا ، این صفحات پاکیزه ومقدسند اینها خاطرات یک عمر مبارزه و جدال با زندگی است نه من از آنهایی نیستم که فساد ونعفن را زیر رو کنم ، ساکت مینشینم ونگاه میکنم وبرای دفاع خودم پلیس را دراختیار دارم .وامروز همهرا کپی برداری کرده وپرینت کردم تا دوشنبه برای آنها بفرستم با عکس ومشخصات وآدرس خانه وتلفن . همهرا دارم .بدبخت ، میتوانی آنهارا بخوانی ویا تکه ای را برای خودت نگاه داری اما تو آنقدر ارزش نداری که همراه وهمگام من شوی وعکس مرا ونوشته های مرا بنام خودت بچاپ برسانی مگر اینکه مامور کشتارگاه خوکها باشی .دیگر میل ندارم به دیوراهای خانه ام بی حرمتی شود این صفحه حکم دیورا خانه مرا دارد . متاسفانه طبیعت به زن امکان روبروشدن ومبارزه با مردرا نمیدهد و به هنگام ضرورت باید بنوعی دیگر مبارزه را شروع کند پس لازم است که دست به اسلحه خودم ببرم ..پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 11/02/2016 میلادی /.اسپانیا . -
جمعه سیاه
قلم دردست من بیگانه میلرزدنمیدانم چه باید گفتنمیدانم چه باید کرد ؟یاداوری گذشته ها دردی مضاعف است ، برایم نوشتی ” مگر چکار کرده ام ” هیچ یک تربیت شده دست جماعتی که هنوز میل دارند بر خر مراد سوار شده تا خر زیر پایشان بمیرد ، دستبرد به نوشته های من ، به عکسهای من وگذاشتن وچسپاندن چند چسب نامریی ،روزی که آمدی گمان برده تکه سنگی که از صخرها سر زمینم جدا شده حال درپی خودش نشسته عکس آن زنی که پشت کارگاه قاللی بافی بود وآن دهکده آن رودخانه وآن کوههای بلند مرا به دوران کودکیم باز گرداند گویی این سالها از روی من نگذشته باز گشتم به همان دوران بیخبری وبیقراری و……اما نه تو آن سنگ جدا شده از صخره ها نبودی ، کلوخی بودی که بادست ترا شکل داده وسر راه من قرار گرفتی وبا ند ک قطره اشگ من از هم وار رفتی تکه تکه شدی ، تو نتوانستی مانند همان آبهای خروشان ورودخانه هایی که این روزها خشک میشوند باقی بمانی ، مانند یک جویبار حقیر درکنار هر سبزه ای ایستاده وسر برهر دامنی گذاشتی وپنداشتی که زندگی این است ومن سیلابی بودم وحشتناک که اگر به رویت سرازیر میشدم همه هستی ترا یکسره نابود میساختم .تو وچند ین نفر دیگررا خوب تربیت کرده اند تا دربیرون مارا سرگرم کنید یکی با نفرت از رژیم دیگری با اظهار عشق سومی با تهدید ویا کشتن من نترسیدم ونخواهم ترسید امروز سی وهشت سال است که سرزمینم را ازدست داده ام وچهل سال است که مانند کولیهای سرگردانم وآرام ندارم ، خانه کودکیم گم شد .نه دیگر میلی دارم زیر آن آسمان برگردم ونه دیگر میل ندارم ترجمان زنجهایم باشم ونه دیگر حوصله ای ندارم که ستاره عشهای دروغین باشم ، نه آرزویی به دل دارم ونه رشکی و نه اشکی .من وتو هیچگاه ” ما ” نخواهیم شد کسی از کودکی بما یاد نداده ست که زنجیر اتحاد واتفاق یعنی چی همیشه انتخاب شده ایم حتی برای پدر مادرهایمان ، قبیله هایی از اقوام مختلف دورهم جمع شده وخودرا یک فردویگانه وتافته جدا بافته مینامیم درحالیکه اینگونه نیست همان قبیله قبیله بهتر است هر کس به چاد رخود پناه برده وتفنگی آماده درکنارش تا گرگهای گرسنه را از بین ببرد .دیگر نه عطر گل یاس ونه عطر درخت سنجد مرا به هوس نمیاندازد ، چشمانرا رویهم میگذارم تا جهان را یکسره فراموش کنمدیگر مرا از آتس سوزان عشق فرهاد مترسان من دیگر پر نخواهم شد یکسره خالی شدم خودرا حسابی تکان دادم تا همه گرد وغبار های دیروز را از پیکرم بتکانم وشهامت این را دارم که بگویم همین کنج خلوت وقناعت برایم کافی است میل ندارم درآغوش ماتمها بمیرم .پایانثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” اسپانیا / 10/02/ 2017 میلادی /. -
دلنوشته ها
ک. عزیزمامروز نمیدانم چرا ناگهان بیاد تو افتادم ، بیاد آن آخرین روز که ترا درلندن دیدم وبمن سفارش کردی که به همسرم بگویم هرچه درایران دارد به خارج بیاورد به زودی [انقالب بزرگ ]درایران بوقوع خواهد پیوست ، ومن آن روز بتو خندیدم ، بی آنکه بدانم بو به بینی همسرم وهمپالگیهایش رسیده وژنرال پنبه که دردستگاه قدرتی داشت قبلا باو اخطار کرده ودوستانش درلندن نیز مانند موش دزد درانتظارش بودند که بار خودرا بسته بسوی آنها پرواز کند ، دوستان خوبی داشت بطری بطری ودکارا درگلویش خالی میکردند وبعنوان بیزنس از او امضاء میگرفتند برایش شرکت باز کردند ومن؟ آه من در آن روزها در کنار بچه ها در گوشه ای خزیده بودم واز تلویزیون کوچک سیاه وسفید داشتم اخبار بی بی سکینه که با شدت وحرارت مردم را حمایت میکرد دنبال میکردم ، شورش شروع شده بود ، ناگهان دوستان درلندن همه عکس آقارا که درماه دیده بودند بزرگ کرده بر دیوار اطاقشان جای عکس پدر بزرگشان میخ کردند !! همه از اصالت او واز فهم وشعور او اینکه چقدر دانش بالایی دارد حرف میزدند وخانمها با بلوزهای مارک شانل و دیور درحالیکه داشتند کیک مربایی را درون فر جای میدادند ومستحدمین بیچاره ایکه ازایران آورده بودند شعار میدادند وشب در سالن بزرگ خود بساط قمار وتریاک وعرق برگذار میشد وخوانندگان دعوت میشدند همان خوانندگان کاباره ها وبرای آقایان میخواندند وبانوان داشتند جواهرات وپالتوهای پوست خودرا به رخ هم میکشیدند.من درگوشه کمبریج داشتم گریه میکردم وزیر بار شعار دوستان وآشنایان که نیمی توده ای بودند ونیم دیگر مجاهد شدندودرصف مجاهدین پیاده روی میکردند ( درخارج) شاهد بر سر کردن روسری یا توسری وچادر وجمهوری اسلامی نه کمتر ونه نبیشتر بودم .فهمیدم خانه ام ، سرزمینم ویران شد وار بین خواهد رفت ومن دیگر نه روی مادر راخواهم دیدونه روی فامیل را ونه دیگر میتوانم به آن اطاق بزرگ رو به آفتاب برگردم ودرهمین کنج برای همیشه محبوس خواهم شد .تلویزیون را خاموش کردم ، مانند پیر زنان شالی روی شانه ام انداختم ونشستم بافتنی بافتم ، بافتم ، خیاطی کردم نمیدانم چرا ؟بهار فرار رسید ، عید نوروز آمد در سکوت بی سبزه بی سنجد بی سنبل در سرمای کشنده .بهار رفت تابستان فراررسید برای آنکه کمی آفناب به استخوانهای یخ زده مان بخورد باید به محلی گرم برای تعطیلات میرفتیم وتنها جاییکه بما اجازه ورود میدادند سر زمین کهنسال اسپانیا بود که جزایرش را تبدیل کرده بود به مکانهای توریستی وما درگرمای چهل درجه لذت میبردیم !!!ناگهان سر وکله فراریان پیدا شد همانهاییکه درراه پیماییها شرکت کرده بودند وضد روسری وتو سری بودند حال به دنبال سوراخ موشی میگشتند تاخودرا پنهان کنند جزایر اسپانیا وترکیه جای خوبی بود .دیگر از تو بیخبر بودم تنها هنگامیکه همسرم فوت کرد برای چند روز به ایران برگشتم با ترس ولزر تولد دختر کوچک تو بود با همسر مهربانت ومیخواستید به امریکا برگردید .آخرین بار بود که تو وهمسر ودخترترا دیدم .حال نمیدانم برادر کوچلوی من درکجای این دنیا هستی شنیدم خانه اترا فروختی تو تنها کسی بودی که درمیان آن جمع مرا دوست میداشتی وتحسین میکردی وهمیشه میگفتی که از تو خوشم میاید که از زمان خودت جلوتری ، حا ل دیگر زمانی نمانده تا من جلو بروم ، باید باز درگوشه ای پنهان باشم چون دیگر خبری از آنهمه زیباییها نیست هرچه هست فریب است وریا ودروغ .همین چندی پیش مردی مانند تو سخن رانی میکرد وخودرا دانشجو مینامید وغیره او ترا بیاد من آورد با خودم گفتم برای ریاست جمهوری آینده بد نیست خطاب خوبی است وخوب تربیت شده است .اما فریبکاری بیش نبود .حال این روزها جشن دارند جشن کشتن وبردن اموال مردم وویرانی سر زمین من ، جشن تعویض کردن پرچمی که من زیر آن بزرگ شده وسرود ای ایرانرا میخواندم ، فردا برای این جشن همه به پیاده روی دعوت شده اند لابد برای یک آبگوشت ویا خورش قیمه وسبزی ویک پاکت نوشیدنی !! کسی دیگر حوصله ندارد همه مرده اند مردگانی که راه میروند وزندگانی که از ناچاری روی به اعتیاد آورده ودرگورها میخوابند ، سر زمین من وتو ویرانشد نیمی از این ویرانی تقصیرتو ودوستانت بوده وهست ، وپسران ژنرال پنبه خودشانرا به سپاه چسپاندند تا مبادا خانواده شریفشان چشم زخمی ببینند وبتوانند اموال بیشتر ی را بخارج بیاورند .تو که چیزی کم نداشتی تحصیلات عالیه ، استاد دانشگاه صاحب یک زن خوب وبچه ، کافی نبود تو هم مانند مامان جان بیشتر میخواستی؟ بازهم میخواستی ؟ امروز کجایی ؟ درکدام گوشه دنیا ؟ همشیره کوچکه که تو اورا بباد تمسخر میگرفتی امروز صاحب آلاف واولوف شده زمین ، خانه اتومبیل وپول فراوان چون همسرش همپالگی جناب ولایتی الله است ودخترش را نیز به یک تازه به دوران رسیده بازاری شوهر داد با پولهای شرکت من . …….ودیگر هیچ .درخاتمه مرگ پرچم شیر وخورشید وویرانی ایران را به ایران دوستان واقعی تسلیت میگویم .پایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / نهم فوریه 2017 میلادی /// -
خانه کوچک ما
به هیچ یار مده دل وبه هیچ دیارکه بروبهر فراخ است وآدمی بسیارچند روزیست که این بیت برسر زبانم نشسته ، علت آـن هرچه باشد نقشی از زندگی خودمرا دارد ، نه اندوهی دارم ونه خوشحالی بی تفاوت باین آ مد ورفتهاوباین زد وخوردها وباین هیاهو مینگرم نمیدانم زندگی من یک شکست بزرگ بود ویا یک زندگی درست علتش هرچه باشد معلول آن علت خودم هستم ، من مانند اسبان وحشی گردن به زنجیر نداده ونمیدهم ودهان بند هم نمیبندم زیر غلاده وزنجیر هم نمیروم چرا که خودم هستم ومانند یک درخت ، نه از درون کرم خوردگی وپوسیدگی دارم ونه درظاهر با طبیعت همگامم وهمراه تنها میدانم از روزیکه این جهان بوجود آمده البته برای ما انسانها ، هیچ انسانی زندگی را پیروزمندانه ترک نکرده است همه از پای درآمده اند واز این پس نیز از پای درخواهند آمد بنا براین همه سر انجام شکست خواهیم خورد این نصیب ماست نصیب ما مردم دنیا که شکست بخوریم واز یک شکست به دیوار شکست دیگری بر بخوریم .تنها آدمهای وحشی میتوانند خودرا روی آب نگاه دارند آنهم تا زمانی که پولهایشان برایشان تولید مثل کنند .نمیدانم من شکست خورده هستم یانه ؟ هر چه هست از هیاهو به دورم وخودرا دوراز آتش نگاه داشته ام تا دامن مرا نگیرد آتش سیاست وآتش هوسها وبراین امر واقفم که تنها آدمهای احمق زندگی را درانتظار خبرهای خوش میگذرانند خبر یعنی فاجعه خبرهای طبیعی آنهایی هستند که همه وحشتناکند .من امروز از نظر دشمن میلیاردر هستم واین را بفال نیک میگیرم چرا که میدانم هنوز از قالب خود بیرون نیامده ام سعی کرده ام یا حقیقترا بگویم ویا خاموش بمانم امروز چیزی برای گفتن ندارم چون دراطرافم نه کسی هست ونه چیز قابل توجهی تنها یک انتظار ! .میدانم که سرنوشت هر انسانی غیر از عوامل طبیعی به دست خودش میباشد اگر من امروز دراین خانه کوچک وبیدفاع که حتی اجازه ندارم رادیوی خودرا از یک ولومی بالاتر ببرم ، زندگی میکنم خودم خواسته ام ، مقداری بیفکری وسر به هوایی مقداری بیحوصله گی وسپس نفرت از آنچه که برمن رفته واز یادآوری آنها بیزارم هیچگاه بیزاری خودرا از مادر پنهان نساخته ام چون بنای زندگی مرا او گذاشت بخاطر هوسهایش اگر زنده بود امروز از او میپرسیدم چه عاملی باعث شد تو با مردی ازدواج کنی که حکم پسر ترا داشت یعنی با بیست سال فاصله سنی ؟ وچرا از خانه این شوهر بخانه آن یکی رفتی ؟ تو یک زن مالک بودی زمین داشتی آب داشتی مزرعه داشتی خانواده ای بزرگ داشتی تنها بخاطر چشم وابروی پدر من همهرا فدا کردی وتازه چیزی هم گیرت نیامد چون او زن داشت وبچه وترا بخاطر مالت میخواست تنها دراین میان مرا به دنیا آوردی وچون پسر نبودم مرا به دایه ام بخشیدی تا مرا بزرگ کند !! کمی که توانستم راه بروم بخانه مرد دیگری رفتی با آن فضاحت وسرانجام چی شد؟! دریک حرمسرا بی آنکه کسی توجهی بتو بکند ویا بمن که هنوز سه سال بیشتر نداشتم .باقی بماند .نه هیچگاه این را پنهان نمیکنم ومن چقدر دلم میخواست زندگی آرامی میداشتم اما درمیان هیاهو گم شدم درمیان کسانی که مرد را خدای مطلق میدانستند وزن فرمانبر او اما من برخلاف جهت آب حرکت کردم امروز نمینشینم فکر کنم چرا که فکر ناقل میکرب بینظمی افکار وبی انظباتی است من هنوز همه چیز را پاکیزه میخواهم واز بی نظمی وشلختگی بیزارم وبوهای بد مرا آزار میدهدمن دراین شهر بقول ساکنان امریکتی جنوبی ( گرینکا ) وبقول خودشان ( استراخرا ) هستم یعنی بیگانه ، واین مجازات سنگینی است که انسان همیشه بیگانه بماند امروز هر کلمه ای را که مردم شهر وبچها برزبان میرانند برای گوشهایم سنگین وبیگانه است بی رنگ وبی بو ، این گلمات وگفته ها مانند زبان من به زیبایی رنگین کمان نیستند که هفت رنگرا درخود جای داده باشند کلماتی خالی از هر احساس هیچ چیز بر دلم نمینشیند وبه همین خاطر کمتر ازخانه بیرون میروم وهنگامیکه به فروشگاهی میروم تا مایحتاج خودرا بخرم مانند کسانی که زبان ندارند ولا ل هستند حرکت میکنم من تنها به زبان معطر ورنگین سر زمینم میاندیشم که آنهم بمدد انقلابیون وآمدن مردم جاهل وبیسواد کم کم رنگ وبوی زیبای خودرا از دست داده وتبدیل به یک زبان نامفهوم شده است /خانه ام کوچک وسرد است اما برایم کافی است ، دیگر بفکر هیچ آغوش گرمی نیستم ، از مدار بیرون شده ام حال سرگردان دورخود میگردم وخود شده ام یک مدار با ستاره های کوچکی که دراطرافم بوجود آمده اند زیر نور آسمانی آنها منهم میدرخشم از آنها که امروز خورشید شده اند نوری را به عاریت میگرم اما نه خرافات این سر زمین را که دست کمی از خرافات خودما ندارد فرا گرفته ام ونه در جشنها وبزن بکوبها یشان شرکت میکنم ، میدانم همه خسته اند منهم خسته ام ، من نتوانستم زندگیم را بشیوه اجدادو نیاکانم ادامه دهم بنا براین محکوم به بیگانه بودن در سر زمینهای دیگری هستم . پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا / 09/02/2017 میلادی /. -
..و….فریبی دیگر !
رشته مروارید شب از هم گسستبه همراه صدها مروارید درشتدر زیر پنجه های دیو شبهر مهره اش پروانه شدوبا ل کشیددنیا پر از ترانه شدومن خاموش نشستم—تمام شب خواب اورا میدیدم ، به دنبالم بود با آن لبخند کذایی تمسخر آلود وآن چشمانی گه کمتر به تو نگاه میکند ، بهمراهش روان شدم بی اختیار به دنبالش میرفتم ، درپشت شیشه یک پنجره ناگهان سایه مادرم نمودار شد ، با همان چادر سیاه به انتهای کوچه تاریک نگاه کردم هیچکس نیود باو گفتم برو ازاینجا برو واو درسکوت نگاهم میکرد برگشتم ودیدم بدری خانم روی دامنش نشسته وگاهی هم بلند مشود ومیرقصد ……فرا رکردم اما هما جا درتعقیبم بود دیگر چیزی بخاطر ندارم وامروز فهمیدم که روح مادربه نجات من برخاسته ومیگوید :هی ، زن احمق ، به کجا میروی؟ مگر قرار نبود پایت را ازاین لنجنزار بیرون بکشی ؟ کجا میروی وبدری نماد ریا ومکر ودروغ بود .در حین صبحانه خوردن با خود میگفتم :فرض ، فرض محال ؛ همه چیز درست شد تو آزادانه به آن سرزمین برگشتی ، به کجا خواهی رفت ؟ کدام درب خانه به رویت باز خواهدشد ؟ خیال میکنی در زادگاهت همه با دسته گل درانتظارت ایستاده اند؟ یادت رفته زن عمویت گوشی را رویت قطع کرد یادت رفته متلکهای فامیل که حال خارج نشینین شده ای همانجا بمان اینجا جای تو نیست ، نحیبه را فراموش کردی ؟ فرهنگ را فراموش کردی ؟ که مال ترا ماان یک لیوان آب سر کشیدند یکی مرد ودیگری مردار است ؟ دلت برای کدام خاک تنگ شده خاکی لبریزاز مردارها وهوای آلوده سمی ؟ بقول همان ژنرال پنبه خاک ودرخت وآب همه جا هست تنها مهر وآغوش فامیل است که ترا گرم میکند ونو درامانی کوهستانها هم یا زیر غبار گم شده اند ویا ویران شده بجایش کوههای مصنوعی ساخته اند ، آب هم نیست ، هرچه زودتر خودترا از این بند رها کن وآن پنجره نکبت را هم ببند تا دیگر مجبور به جواب نباشی ببین بچه هایت از او عاقلترند هیچکدام وارد این دنیای مجازی نشده اند رفتند دیندن خبری نیست برگشتند وهمه را بستند .نه دلم تنگ نشده ومیلی هم به مباره علیه هر رژیمی که روی کار است ویا میاید ندارم ، روان شاد شاهنشاه ایکاش اول بفکر دانش وسواد آموزی این مردم میشد تا ملت به دنبال صمد بهرنگی چریک وجلال آل احمد توده ای وحصرت والامقام هوشنگ ابتهاج وارباب بزرگشان کسرایی نروند ، مردم بیسواد درکنار چریندیات شاملو نشستند وحال این مجسمه تازه ساز با زبانی دیگری جلو آمده تا پایه هارا محکم کند ولیستی از مخالفین را به دست جلادان بدهد .تا دیر نشده خودرا کنار بکش آن مردم دیگر نیستند وآن سرزمین نکبت وننگ بر آن حاکم است .که کند آنچه تو کردی به ضعف همت ورای / زگنج خانه برون آمده خیمه برخراب زده ؟وبقول مرحوم صادق هدایت همینجا درزمستانها مانند فلان حلاجها بلرز ودرتابستانها مانند یک مارمورلک آفتاب زده از گرما فرارکن وبگوشه ای بگریز اما داخل این مردم وملت نشو ، دوستی هارا دیدی؟ فامیل را دیدی؟ با آنهمه محبتی که به آنها کردی سفره باز درخانه باز حال قدح آبگوشت را از روی میزغذا وا زجلویت برمیدارند ومیگویند بقیه اش برای شب چون ومیهمان داریم !!حتی حرمت ترا ندارند تا تو غذایت را تمام کنی . نه ! عزیرم برگرد برگرد به کنج خلوت خودت ومانند راهبه های قدیم نه (جدیدها که از پناهندگان حامله شده اند ، ) ! مانند یک جوکی ریاضت کش بنشین وبه همین چندر قاز بساز اینها که میبنی فریاد کرده ومشتهارا به هوا میفرستند برای چیز دیگری است که تو طالب آن نیستی ، درهمین کنج بنشین وهمان کتب عهد عتیق را مطالعه کن ودرهمان قرن غولها یا قرن نوزدهم قفل بشو واگر کسی پرسید چرا گریه میکنی؟بگو چرا گریه میکنم ؟ اگر انگیزه ای برای گریه کردن نداشته باشم پس دیگر هیچکس دردنیا نباید گریه کند ، چه کسی موجب خوشحالی تو خواهد شد حتی خدا ترا به تمسخر گرفته است وهیچگاه دوران رنج تو پایان نخواهد یافت بطور اعم رنج بشر چرا که خود با دست خود رنجهارا فراهم میکند ، اسلحه میسازد برای کشتن دیگری ، تو دیگر نمیتوانی با سرنوشت مبارز کنی سرنوشت از تو قوی تر است به هرشکل وکیفتی دربرابر حریف مغلوب خواهی شد ودرضمن همان نبرد سرانجامم برزمین خواهی خورد خداوند دروجود تو نشسته است نباید با او سر ستیز برداری چرا که باخودت میجنگی نه با یک دشمن ……پایانثریا ایرانمنش . ” لب پرچین” .اسپانیا . 08/02/2017 میلادی /.باید اضافه کنم دستبرد درتاریخ ایران روزهای تولد ماهم بهم خورده درواقع دیروز نوزدهم بود اما تاریخ فرنگی درست است . -
فریب بزرگ
مسافر ، دری را که بسوی نور ماه ، روشن بودکوبید ، وگفت “آیا کسی درخانه هست ؟هیچکس جوابی ندادوهیچکس پایین نیامدوهیچکس از کنار آن دریچه پربرگ حم نشد ………..” والتر دولامر” از قطعه شنوندگانهمه مارا فریب دادند ، نویسندگان ، شاعران ، روزنامه نکاران وحتی مترجمین خواستهای خودرا درلابلای نوشته ها گذارند همه آرزوهایشانرا ، درآن روزها کمتر کسی اصل کتابها یا رومانهارا میخواند ، بیشتر به قصه ها ی جن وپری ومظفرخان وقیس ورامین ولیلی ومجنون ودروغ های تاریخی دلخوش بودندوآنهایی هم که بخارج رفتند وزبانی فرا گرفتند دربرگشت آتچنان غروری وبادی در آستین خود انداختند که حتی جرئت سلام کردن را نیز گرفتند .بهترین ومعتبر ترین روزنامه نگار دوران رضا شاه کبیر ( محمد مسعود) که آنهمه توده ای ها پیزی لای پالانش میگذاشتند کتابی نوشت بنام : (گلهایی که درجهنم میرویند ) درست کپیه جالبی از داستان ( گیرنده شناخته نشد ) ازکریستین والتر امریکایی بود ، تنها نامهارا ایرانی کردو محله هارااز امریکا وآلمان دوران جنگ جهانی ویورش هیتلر به ایران آورد !!. آن روزها هنوز پای امریکاییها چندان به ایران باز نشده بود وهنوز اصل چهار نیامده بود وهنوز چاپخانه درست وحسابی نداشتیم تنها رابطه ها ودوستیها ومحفلهای شبانه بودند که کار میکردند ناگهان شاعری از خاک برمیخاست نویسنده ای ظهور میکرد !! وما فرزندان کوچک آن سرزمین زیر فریب این فرشتگان جهنم مشغول رویا پروری بودیم مانند حباب که تنها درافکار خودش غرق میشود دیگر جرئت اینکه کمی جلو تر برویم نداشتیم بنا براین یک لات بزرگ مانند “احمد شاملو “شد قهرمان !!! وفروغ که زنانه شعر میسرود وتازه مانند یک بچه نوپای داشت چهار دست وپا راه میرفت ناگهان سر به نیست شد وحال مرده او عزیز است وهمه اورا ستایش میکنند نام آو همه جا هست برای چند شعری که از اشعار خارجی ترجمه کرد البته من اورا دوست میدارم وباو احترام میگذارم پیشرو زنان بود دیگردوران پروین اعتصامی با اشعار قوی او بسر آوه بود مردم به دنبال چیز نویی میگشتند بهر روی ما فریبخوردگان هنوز هم داریم فریب میخوریم ویا فریب میدهیم .خیلی میل داشتم رومانی مینوشتم اما نوشتن رومان هم حوصله میخواهد وهم دیگر کسی نیست تا آنرا به چاپ برساند چرا که درهیچ محفلی پای نمیگذارم وبه هیچ حزب ودسته ای خودرا نمیفروشم واز هیجکس بخاطر چند خط چرند واراجیف سکه ای دریافت نمیکنم ، رابطه ها باید قوی باشند ومن رابطه و رشته هارا قطع کرده ام حاضر نیستم زیر بار فریب دیگری بروم همین تک نویسی برایم کافی است بگذار بهره اش را دیگران ببرند .از این روزها لابد خبرنگاران وخبرگان حامل خبرهای بزرگی برای ما خواهند بود ، خواهند نوشت ویا سرود ویا گفت ” ببخشید حامل خبری بدی هستم جنگ شروع شده ! آنهم جنگ جهانی سوم ، حنگ اتمی جنگ ادیان مانند جنگهای صلیبی ، جنگهای منطقه وخیابانی ودراین میان ما فرزندانمان را بقربانگاه خواهیم برد تا با خون آنها قیمت برجها بالاتر بروند ، درجنگها حقیقت وسخن راست بکلی از بین خواهد رفت ودروغ جانشین آن میشود عدالت فراموش میشود وجای خودرا به زور وقدرت میدهد همانکه امروز در سر زمین خودمان شاهد آن هستیم دختران باکره پنهان میشوند وفاحشه ها جای آنهارا میگرند همانگونه که امروز میبینیم همه چی تغییر شکل میدهد تنها معلولان وپیرزنان وپیرمردان وحیواناتند که درگوشه ای مخفی شده وآماده رفتن به سلاخ خانه ها میباشند . جنگ یعنی انحطاط دنیا وویرانی طبیعت یعنی مدارا با زشتی ها وبدی ها واز بین بردن زیباییها وخوبیها .امروز مردانی که بر ما حکومتدمیکنند همه زاییده دشتهای خالی و عاری از هرگونه عظمت میباشند ، با سستی وفرومایگی زندگی یک خزنده تیر بخت ، یک حشره مزرعه وکرم های مانده درسطح آبهای راکد به زندگی خود سر وسامان میدهند سپس هم مانند یک حشره بیجان درگوشه ای میافتند زیر پای اسبهای پرقدرت مردان کوهستان .خوشحالم که زاده کوهستانهاهستم وروح کوه را درپیکرم دارم وانرژی آوای نامریی مردانی که با صخرهای بلند ستیز کردند اما خم نشدند ، شکستند ، اما خم نشدند . وآن شاعرانی که درسرودهای خود نوشتند از پای افتادم اما خم نشدم ! چندی بعد جلوی پای یک بچه ملا خم شدند تا چند سکه بی ارزش صله ویا پاداش بگیرند …..پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین” . اسپانیا / 07/02ی/2017 میلادی برابر با هیجدهم بهمن ماه 1395 شمسی .سالروز تولد پسرم. این نوشته را باو تقدیم میکنم هرچند نمیتواند آنرا بخواند وکلمات آنرا درک کند اما من میدانم .ثریا
