Category: General

  • بهاران همیشه

    همیشه از بهار نفرت داشتم 
    فصل بیماری زا فصل مشکوک فصلیکه نمیدانی آنچه زیر پاهایت هست وروی آن راه میروی تازه متولد شده ویا دارد میمیرد فصل هجوم صفرا فصل هجوم بیماریها پنهان زمستان وفصل آلرژی . 
    هفت سین  مانندیک جسد روی میز ولو شده  ومن دچار آلرژیهای نوظهور بهاری بهاران ساخته شده برای جوانان  عاشق ومن عشقم را در بهار یافتم وامرو ز عکس اورا دیدم که در روزکارانی که من  نبودم  در کنار  بقیه موسیقدانان در کاباره ا مشغول  هنر نمایی بوده است  آخ که اعتیاد   چقدر بد ونفرت انگیز است انسان را به هر کاری وا میدارد بعد هم سر پیری خودش را به بارگاه خلیفه رساند ودر محفل او نشست وباهم حال کردند درواقع از اینجا رانده ودر  آنجا مانده  بیچاره مادرجانم راست  میگفت . 
      حالدیگر گذشته او  رفته من هم رفته ام ودر کنج خراب آباد دیگری بگمان خود زتدگی میکنم …  
    نمیدانم معنای زندگی چیست؟خیال است یا افسانه هرچه   هست من دراین افسانه ها گم شدم ودارم خو دم را از ورای یک شیشه میبینم . 
    روز اول عید دوست نازنینی دارم که سالهاست اینجا با خانواده اش زندگی میکند محال است نوروز را فراموش کند وزنگ ویا تلفنی نزند   تبریکی نگوید سیاستمداری بوده که از بد حادثه باینجا پرتاب شده  داشتم برنامه  جدید جناب فخر …. ا میدیدم باو گفتم  : قربان من انتخاب خودم را کرده ام  وباین جوان دلخوش ساخته ام خنده بلندی سر داد و سپس گفت یکروز سر فرصت درباره اینموضوع حرف خواهیم زد . 
     برگشم به چهره آن جوان نگاه کردم از پسرم نظرش را پرسیدم گفت :  
    به لبان نازک وقیطاتی  نمیتوان اعتماد کرد 
    ای وای …..
    باز هم اشتباه رفتم ؟ 
    گفتمش کشتی مرا بر گردنت خون منست 
    گفت:از جان بگذردآنکس ًکه مفتو ن منست
    گفتمتش عشق تو عالمکیر کرد افسانه ام 
    گفت  : این افسانه سازیها ز افسون منست 
    گفتمش  ای مرد رسم وقانون نکویان  چیست؟ 
     گفت :بیوفایی رسم من  بیداد قانون منست 
     ومن در انتظار قانون اساسی🐭🐭🐭🐭 و…..
    حال ما در انتظار نوزاد جدید الورود ایشانیم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین” اسپا نیا 
    23/03/2017 میلادی/.
  • شب سال نو

    سال نو مبارک !
    برای چه کسانی ؟ 
    پس از یکهفته خستگی شام در سکوت در میان چند خارجی که تنها وجه اشتراکمان زبان فارسی بود که آنهم سر میز غدغن شد !!! شب ما به پایان رسید  الان نیمه شب است من گلو درد وتب دارم  مانند همیشه باید خودم از خودم پذیرایی کنم  آن شب غمگین ترین شب زندگیم بود پسرک امریکا بود همسرش تنها با یک پیام عیدرا تبریک گفت هردو در یک قرارداد نا مریی تنها به دوست داشتن یکنفر اکتفا کرده ایم کاری به زندگی هم نداریم دو غریبه هستیم او از غرب من ازشرق .
    یک شام معمولی بود  تنها محتویاتش فرق کرده  بود من درسکوت باین غریبه ها مینگریستم اینهمه زحمت برای چند ساعت  روی مبل ولو شدم پر خسته بودم شاید آخرین عید ی باشد که من برایش آنهمه زحمت کشیدم دخترم راست گفت :
    ارزش ندارد سال آینده به یک رستوران میرویم مثلا ماهی میخوریم یا پاییلا  یا پیتزا از نظر او ارزشی ندارد سنت دو هزارو هفتصد ساله ما اما …..روز سنت جان روز پدر خیلی مهم است !!خیلی  …
    .
    روز قبل زمین خورده بودم یخچال جا نداشت شیشه آبجو غلط خورد وروی زمین ولو شد تخم مرغ از دستم افتاد روی زمین منهم روی آن لیز خوردم برای دخترک پیغام دادم که احتیاج به کمک دارم وایکاش این کاررا نمیکردم …..
    با عصبانیت امدو گفت امروز روز پدر است ومن وهمسرم قرار ناهار داریم این کثافتها را  ول کن  …. از نظر او کوکو سبزی وزرشک وته چین وسبزی پلو کثافت بودند چون همسر مامانیش غیر از شکنبه خوک وگلو وچشمان خوک وماهی چیز دیگری دوست ندارد .. 
    با احترام اورا روانه کردم تا بشوهرش ملحق شود وبروند رستوران شکمبه خوک بخورند حال
    شب عید با کلی افاده من مقصر وگناهکار به میز مملو از خوراکهای لذیذ مینگریستم کوکو سبزی گویی حرف میزد دیس لبریز از سبزی پلو و ظرف تهچین 
    اوه این ماست دارد ؟ من دوست ندارم واین ….خوب تورتیای وردورا یعنی کوکوی سبزی بد نیست  شام به پایان رسید دخترم چند بیسکویت بدون شکر به همراه چند دانه توت وکمی خامه فشاری آماده برای دسر آورد وجشن ما با سرور وشادمانی در سکوت به پایان رسید  شام رادر خانه دخترم صرف کردیم چون من جا نداشتم خانه ام همان قفس است که در آن زندانیم .
    انسان تنها در محدوده وطن وخاک خودش کامل است نه درمیان آدمکهای نوظهور ورباطها  …..
    بلی باندازه تاریخ من اشک ریختم . پایان 
    روز سوم فروردین ۱۳۹۶/ اسپانیا 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”/
  • دنیای وارونه ما

    این آخرین نوشته ای که دراین سال روی این صفحه میاورم ، نوروز درراه است وکارهای زیادی درپیش دارم !!
    حضرت سلطان قابوسن ابن سلاطان ابن سلاطین جناب اردوغان فرموده اند همه باید پنج بچه به دنیا بیاورند ( عمدتا پسر باشد بهتر است ) چون آینده اروپا دردست سلاطین عثمانی است !!!
    خوب مبارک است امیدووارم من درآن زمان نباشم ونخواهم بود درحال حاضر همه حکم رباط را پیدا کرده ایم بنوعی درخانه هایمان زندانی وبنحوی زیر ذره بین وچشم  برادر بزرگ وزیر نوعی کنترل شدید هستیم از گردش آشغالهای وجدا سازی آنها گرفته تا نانهایی را که میخریم ومیخوریم وهرروز محتویات آنها کمتر میشود وکوچکترمیشوند ودرونشان پوک درعوض سوسک ، عقرب ، کرم ، مورچه  وتخم  کرمها ومورچه ها غذای مارا تشکیل میدهند ، بیخود نیست سوسکها به حمام من پناه آوردند ، از ترس است عقرب سیاه جرار نیز از غذاهای دست آول است .
    مغز میممون وحال مغز انسانها …..
    زنانرا بکشید یا به دست مردان قبیله  یا درکوچه وخیابان ویا با ساطور واسید مگر آنهاییکه رباطند تنها آشپزخانه را میشناسند وتمیز کردن خانه وپذیرایی از ( آقا وسرور) وآوردن بچه آنهم پسر درغیر اینصورت دورشان بریزید اگر کمی فکر کردند ویا چیزی درمغزشان بود آنهارا تبدیل به رباط کنید البته اگر جوان بودند وزیبا پیرهارا به دست پزشکان خواهیم داد تا ترتیبشانرا بدهند با خوراندن قرصهای خواب  ونئشه آور ، زنان نباید فکر کنند آن کله کوچکشا تنها برای روییدن موهای بلند است نه بیشتر اگر زنی فکر کرد واندیشید ویرانش کنید به دست خود خاله خانباجی ها .
    این آخرین نشانه منست در سال 1395 شمس خانم و2017 میلادی ، بعد از آن نمیدانم چه خواهد شد بستگی به حال واحوال من ودنیا دارد ، از این دنیا بیزارم وبیزار م وبیزار روزی غضه میخوردم که از منظومه ام دور افتاده ام خوشبختانه دول بزرگ حاکمین ما برایمان منظوه هایی ساخته اند در بالای زمین احساست را بگذار روی زمین وخودت مانند یک پشه برو هوا درآنجا در یک منظومه جا خواهی گرفت .
    همه ما را تنها گذاشتند تکه تکه مان کردند مهاجرتها ، جنکها آنهم بیشتر از نوع ادیان بی مصرف ودروغین موسی خدا رادرآتش دید عیسی خدارا دردایره زمین دید ومحمد درکوه طور وهرکدام کتابی تقدیم داشتند وگفتتند سرتان را  از روی این .کتب برندارید هرسه هم یک حرف میزدند با زبانهای مختلف ….زنان باید پوشیده باشند ، زنان باید مطیع مردان باشند وزنان جایشان درگوشه مطبخ است ومردان به دنبال جنگ وشکار گناهکار اصلی زن بود ومرد بیگناه !! وکتب را مردان نوشتند خوب سعی کردند شعوررا هم از دیگران گرفته بجایش پهن بگذارند حال هرچند تحصیل کرده وهرچند دنیا دیده  درکنج مغزشان مارمولکی میخزید که باید ضد زن رفتار کرد .
    حال دادگها بجای رسیدگی به پرونده ها ی بزرگ وقوانین وقضاوتها دست بالا  نشسته اند تا ببینند من نام حسن آقارا با غین نوشتم یا باقاف تا مرا به دادگاه ببرند ، روزنامه نگاران ونویسندگان کتابهایشان خمیر شده وخودشان درزندانها ویا سیاهچالها جای گرفته ویا سکته میشوند !!
    برای چی بنویسم ؟ برای کی بنویسم ؟ تنها نشستم .بقول معروف چس ناله کردم چون میبایست مواظب باشم حرفی نزنم که به تریش لباده کسی بربخورد دیگر برایم مهم نیست حال یک رباطم بدون فکر بدون اینکه بدانم چکار میکنم یک مانکن ، مانند سایر مانکنها  که با لبان قلوه ای وگونه های برجسته وموهای بور از یک خمره درآمده اند وباید با( مستر) ویا ارباب  بخوابند همین نه بیشتر .
    بهر روی با شما دوستان وعزیزان تا سال آینده خدا حافظی میکنم اگر عمری بود باز به چس ناله هایم ادامه میدهم .درخاتمه با سپاس از همه مهرومهربانیهای شما سال نورا بشما تهنیت میگویم با بهترین  وصمیمانه ترین آرزوهایم . اگر آرزوی دردل مانده باشد .
    با تقدیم بهترین  وشایسته ترین احترامات . ثریا .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ” بلاگ لب پرچین ” 18 مارس 2017 میلادی ///.
  • بهار دلکش

    افسرده ترم از نفس با دخزانی 
    کان نوگل خندان نفسی همنفسم نیست
    صیاد ز پیش آید و گرگ اجل از پی
    آن صید ضعیفم که راه پیش وپسم نیست
    بیحاصلی وخواری من بین که دراین باغ 
    چون خار ، بدامان گلی  دردسترسم نیست ……….شادراوان ” رهی معیری”
    باز با گریه بیدار شدم ، دیر هم بیدار شدم ، اندوهی شدید در دلم راه پیدا کرده بود ، نمیدانم چها دیدم ، درخواب وکجا رفتم، هرچه بود اشکی بود که برچهره من نشست .
    نوشتن تنها  چیزی است که مرا آرام میسازد ، نه میلی به صبحانه دارم ونه میلی به غذا اما باید بجنبم چون نشستن ونگاه کردن یعنی مردن .
    حال وارد فصل دیگری میشویم   فصلی که درآن باغ و گل وپیوند عشق است  احساس من در بی تفاوتیاست  در لابلای پیچ پیچ خاطرات تلخ  که هنمیشه باد مخالف مرا باخود میبرد .
    چه مظلومانه وچه نجیبانه دهانم را میبستم ومانند یک فرمانبر مطیع هرکاری را انجام میدادم  برای صواب !!! 
    حال امروز حتی پرنده ای هم پشت پنجره اطاقم نمینشیند  تا آشوب زندگیم را ببیند  ، امروز هوا آفتابی است باآسمان ابری دیروز وفردا فرقی نخواهد  داشت دیگرگرمی نوری نیست گرمی نفسی نیست در رویاها دیگر اثری از تفکر ونجابت نیست واین فصل دیگری است وسال دیگری .
    نه بیاد پاییزم ونه زمستانی که مرا با خود به آسمان برد ونه بهاری دلکش که درراه است .
    بیاد این بودم که آن روز ها مادر همسرم با ما زندگی میکرد دریک آپارتمان در طبقه پنجم با پنجاه وهفت پله که میباییست هرروز آنهارا طی کنم برای خرید آذوقه وبردن پسرکم به کودکستان وبردن مادر شوهر  به دکتر وهر نیمه شب ساعت را کوک کنم که بیدار شوم تا  داروهایش بدهم جنینی درشکم داشتم وبالا پایین رفتن این پله هابرایم خیلی مشگل بود آما پیر زن بیمار را نمیتوانسم بحال خود رها کنم وظیفه انسانی من مرا وادار میکرد که از او مواظبت کنم دخترانش ، پسرانش ، نوهایش به دیدارش میامدند اما نه برای دیدن او  برای خوردن شام وپذیرایی گرم !!! همسر ؟ مست واز دنیا بیخبر تنها خرناسه میکشید .
    امروز ….نه بهتر  است ساکت بمانم ، بهتر است حرفی نزنم . اگر کاری انجام دادم بخاطر نفس عمل بود نه اینکه اجری بگیرم ، 
    تصویرها گرد مرا گرفته اند وبا آنها سال را نو میکنیم صدایی نیست تنها تصویر است .آنها دل به شب خوش کرده اند که از راه میرسند شام خوبی درانتظارشا ن میباشد وآن دیگری برنامه اش را طوری تنظیم کرده که همان روز به سفر برود ……..
    برایشان یک عید ویک جشن وجود دارد  نه بیشتر .
    در انتظار هیچکس نیستم …….
    دل خوش مشرب ما داشت  جوان عالم را 
    شد همان روزجهان پیر،  که ما پیر شدیم 
    تن بدادیم به آغوش زلیخای جهان 
    راضی از سلسله  زلف چو زنجیر شدیم 
    سالها گرد سر سرو  چو قمری گشتیم 
    تا سزاوار  بیک حلقه زنجیر شدیم …..صائب تبریزی 
    پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 18/03/2017 میلادی / اسپانیا .
  • قدرت پول .

    هیچگاه تا امروز وتا این اندازه به 
    قدرت پول فکر نکرده بودم .
    زمانی با چشم حقارت به لباسهای همسرم واطرافیانش  مینگریستم وبا خود میگفتم :

    تازه به دوران رسیده ها  شهرستانیهای نوکیسه حال به دوران مد وزیبایی شانل ودیور واوسن لورن  افتداده اند ! 
    هرچند امروز دوباره برگشته اند به همان  لباسهای محلی سربند ودستار ! آن زمان وآن زمانه ایجاب میکرد که با لباسهای مارک دار در میهمانیها حاضر شوند ومن با یک لباس ساده دوخت دستهای کوچک خودم وارد که میشدم مجلس روشن میشد ! همه ازجا برمیخاستند
    .
    باریک ، بلند وزیبا وپر غرور …….
    همان پرنده زیبای  دشتهای دور که چشمانش را خوب میکشید ومیدانست خطوط را چگونه ظریف ونا پیدا روی چشمانش بکشد وآنهارا براق وکشیده نشان دهد .

    امروز به قدرت پول پی بردم دیدم  در زمان میانسالی وافتادگی  تنها پول است که بفریاد تو میرسد دیگر از آن زیبایی خبری نیست دیگر از آن چشمان براق وبقول خیاطم امام جمعه کش نیز اثری نیست امروز همه چیز ازبین رفته وباید پول فراوانی خرج کنم تا لباسهایی مانند آن روز آن زنان تازه به دوران رسیده بپوشم تا هنگامیکه به آن مردک کار گر تلفن میکنم که چادرها پاره شده اند امروز وفردا نکند وبداند که در زیر سرم گنجی خفته است .

    هیچگاه تا امروز به قدرت پول پی نبرده بودم که میتوانستم  یک مستخدم شبانه روزی استخدام کنم وخودم درتختخوابم ولو بشوم ومجله های مدرا تماشا کنم وشکلات سویسی بخورم واو مشغول تمیز کردن حمام وخانه شود .

    نه دروغ چرا امروز نمیتوانم اینکاررا بکنم حقوق ماهیانه من تنها میتواند تا آخر ماه مرا بکشد ومقداری پس انداز کنم برای روزهای تولد ، کریسمس .وعید وغیره برای نوه های بی بخار وبی غیرتم که تنها برای گرفتن آنها میایند نه بیشتر .

    هیچگاه تا امروز به قدرت پول نیاندیشده بودم که میتوانست حتی گذشته های ننگین افرادرا بپوشاند وآنها  بر سر صدر بنشاند .نه ! امروز همه افراد مانند آرتیستهای ازکار افتاد ه سینما از جلوی چشمانم گذشتند :

    خانم مهندس با آن چهره کریه اما چون یک خانه بزرگ درشهر داشت جایش درآن بالای مجلس بود !
    آزیتا سالکی چون همسرش جناب سرهنگ بود وخانه ای در شهر داشت همه یادشان رفت که روزی بغل خوابشان بوده است /
     وجمال وجمیل وغیره امروز همه یادشان رفته که بیست وچهار ساعته در خدمت !! اعراب بودند وحال با پولهایشان مشغول ” بیزنس» هستند وهمه دست آنهارا میبوسند دستی که بارها بر جمال بی مثال تخم عرب نشست وبرخاست .

    امروز همه میل دارندبا انوشه خانم دوست باشند چون توانست بجای آنکه به کودکان محروم وبی پناه ایرانی وغیره کمک کند دومیلیون دلار داد وبه رویاهایش جامه عمل پوشید ورفت یک دور دورزمین زد وبرگشت به ماه هم نرسید تنها کمی اززمین دور شد .
    نه ! امروزز تنها یکی دو نفر از دوستان که از قدیم  قدیم مرا میشناختند وبخانه ام آمده بودند با من سلام گرمی دارند .
    خانم تیمسار هاش فوت کرده بود زن خوبی بود با هم دوره بازی داشتیم ! شصت سال بیشتر نداشت همسرش مرتب میگفت ” بلبل جان چمدانت را باز مکن اردیبهشت درتهران هستیم واین اردیبهشت بیست سال طول کشید زن بیچاره از فراق خانه ورومیزی فرانسویش دق کرد ومرد ! همسرش بلا فاصله زن بیوه پولداری را پیدا کرد وگرفت او ریاست اداره  هشتم ساواک را داشت ودرخارج مواظب دانشجویان بودار بود !! وبلا فاصله با جناب قربانی فر وقاشوقی عرب دست بکار حمل اسلحه بین جنگ ایران وعراق شدند بلبل جان مرده بود وآرزوی ایران ورومیزی فرانسویش بر دلشس ماند.

    روز گذشته در یوتیوپ داشتم ” اشک تاریح ” مسعود صدر را میخواندم ، باندازه همان تاریخ اشک ریختم وبه آن مرد احترام گذاشتم یک وطن پرست واقعی است اما درجایی همان پول حکم میکند که دست یک زن ….معلوم الحال را ببوسد چرا که پشت او به جاهای دیگری بند است وبنیادفرهنگی را بنا نهاده درحالیکه لعبت والا فلج وناقص وبیمار وتنها درکنج خانه اش افتاده است کسی نیست برود تا چهره زیبای اورا ببوسد لعبت والا هم مانند من میل داشت غرورش را حفظ کند شاعره ای بینظیر بود بی آنکه دم از منم منم در اشعارش بزند ویا اشعار سیاسی باب روز بسراید او وسیمین بهبهانی دویار جدا ناشدنی بودند .
    قدرت پول بینظیر است  خاکستر گرمی بر روی همه گذشته های ناپاک تو میریزد وتو که پول نداری آن خاکستر را بر سرت الک میکنند .اوهر بی سر وپایی بخودش اجازه میدهد تا بتو توهین کند . ین است قدرت پول .

    هنوز هم میل ندارم لباس مارکدار بپوشم وکفشهایم را از دیور بخرم هرچه را که داشتم درایران بخشیدم وخودم با یک جفت کفش دوخت ایران برگشتم برای همیشه دیگر کسی نمانده بود همه رفته بودند ویا زیر عبای خلیفه دعا میخواندند./.
    پایان یکروز سخت من
    ثریا / اسپانیا / 17 مارس 2017 میلادی /.

  • ما دراین بهار…..

    ما دراین بهار 
    اینسان بیقرار
    ودر آرزوی آنکه باز آید بهار !!!
    با توسرنوشت ، نمیتوان جنگید ،  ، روزی وروزگاری گمان میکردم که میتوان پنجه درپنجه سرنوشت انداخت واورا پیچانید وپشتش را بخاک مالید ،  امروزبر نا توانی و وبر نا آگاهی خود میگریم .
    از چه زمانی دور پنجره های ما ویا لکن های ما چادر برزنت بود که یاد بگیرم امروز چگونه با آنها وباد وباران دربیفتم؟
    تراسهای ما پهن بودند ، فصلهایمان قرار وآرام داشتند  وبه موقع میرسیدند ، امروز همه چیز جا بجا شده است فصل بهار تبدیل به فصل زمستان شد درحالیکه ما خودرا عریان کرده دل به آفتاب بهاری سپرده بودیم . همه چیز بهم خورد .
    حال دراین بهار ، لرزان وبیقرار وتنها بین این درد وفرومایگی  ودرماندگی  واین بازی مضحک سرنوشت .بیقرار راه میروم .
    انسان همیشه اسیر است بیخود به دنبال آزادی وآزادگی میدود انسان اسیر دست دیگران است وهمیشه به دیگری احتیاج دارد واین آن دیگری فرمانرواست ودستور میدهد وتو باید سر خم کنی .
    باد دوباره چادرهارا از جای کند ، باران شدید باریدن گرفت ودوباره مبلهای را رویهمه تلمیار کردم ورویش را پارچه پوشاندم دیگر امیدی به نور آفتاب و باد بهاری نیست این زمستان است که بیرحمانه یورش آورده حتی روز عید ما هم باید زیر بارش باران بگذرد وما از پشت شیشه های کدر انرا تماشا کنیم وبخود بگوییم که این برکت خداوندی است که دارد همه جارا ویران میکند!
    امروز باز میان وان حمام میهمانی دمرو افتاده بود ازکجا میایند برایم عجیب است هیچ سوراخی باز نیست حتی هوا کش را نیز بسته ام تنها سقف ودولامپ پرنور ، دوباره مجبور به مصرف اسپری های قوی شدم وحال درانتظارم که صح روشن شود وبتوانم وان  حمام را بشویم .
    این یکی را دیگر نداشتیم درشمال چرا ، اما من خیلی کم به شما ل میرفتم خیلی کم سر به ویلاها میزدم میگذاشتم دوستان بروند در آنجا چلو کباب وجوجه کباب بخورند وبا معشوقه هایشان خوش باشند ویلا برای من وبچه هایم ساخته نشده بود برای دیگران واز ما بهتران بود ، تا جاییکه صدای رییس “کامنیتی” درآمد وبمن زنگ زد گفتم بمن مربوط نیست کلید دست من نیست وخوشحالم که [فرهنگ] توانست آنجا بفروشد وآن دیگری را خودش دراختیا ربگیرد.
    حال درست دست سرنوشت مرا به کنار دریای کثیف وآلوده  مدیترانه پرتاب کرده که نه تنها دریارا نمبینم تنها مواد آلوده وکثافت آنرا بر درو دیوار باید تماشا کنم وزجر بکشم  روز گذشته بیاد خانم قشقایی افتادم که از آلمان به  ایران برگشت وگفت دراروپا ادم با نکبت زندگی میکند ، راست گفت حال نمیدانم درایران  انسانها چگونه زندگی میکنند دراین دنیا اگر پول فراوان داشتی خوب زندگی خواهی کرد فعلا همه بفکر پولدار شدن هستند ودزدیهای کلان نه آفتابه دزدی مانند بقیه ! هرچه دزدتر باشی احنرامت  بیشتر است ، هرچه پست تر باشی ترا بیشتر دوست خواهند داشت وهرچه بیشرم تر باشی عزیزتر خواهی بود ونخواهند گفت که ” بلی فلانی هنوز عقلش رشد نکرده ” .حال دراین سکوت ظلمت  سرای پر اندوه  نا امیدی نیز دامنم را گرفته است حال باید زیر رگبار سرزنشها  سرخ شوم ودهانم را ببندم چه غمگینانه  درخاموشی راه میرفتم درانتظار سپیده صبح بودم حال درتاریکی شب بدون هیچ چراغی باید راهم را بیابم ودر اخرین لحظه ها ودقایق عمرم  از درون سینه فریاد برآرم که”
    ای زندگی ننگ بر تو باد ، ای سرنوشت نفرین برتوباد  واز دریای سینه همه آرزوهارا بیرون بریزم وخودرا خالی کنم . روز گذشته از خود میپرسیدم :
    برای چه وچرا زنده ای ؟ امید به چه بسته ای ؟ وسپس بی اختیار جواب دادم ” آزادی سر زمینم اگر چه هیچگاه روی آنرا نبینم ” 
    پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 17/03/2017 میلادی / اسپانیا .
  • امیر فخر آور

    د رودامیر جان 
    امروز  پس از مدتها انتظار برنامه سه تفنگدار را دیدم برای جناب صد  ارزش بسیار قائل هستم در یک مورد دلم گرفت که بخودم مربوط است 
    این تنها راهی است که میتوانم بتو پیام برسانم 
    فیس بوک تلگرام اینستا گرام زیرنظر یک جوجه بسیجی است همینجا را هم دو ربین گذاشته که مجبورشدم اطلاع بدهم بنا براین تا باز کردن صفحه جدید به همین اکتفا میکنم 
    ریاست جمهور آینده درود مرا به جناب صدر برسان بخصوس زمانیکه با سلام نظامی احترام به شاهان پهلوی میگذارد
    موفقیت پیروزی ترا آرزومندم پایدار بمان 
    هفته آیتده پس از برگذاری عید برایت پیغام خواهم فرستاد
     یشا پیش نوروز جمظیدی وباستانی را بتو وخانواده تهنیت میگویم 
    سال آینده تو را باید عالیجناب خطاب کنم
    با مهر فراوان 
    ثریا 
  • آشنایان دیرین

    من هر هفته چهارشنبه ها بعضی
    از هفته ها روز پنجشنبه به برنامه مسعود اسدالهی درتلویزیون ایران فردا نگاه میکنم روی شیخ علی را میپوشانم تا آن لبخند ملیح مامانیش  را نبینم ، مسعود اسد الهی هم مانند من گرفتار بعضی از این بچه دهاتیهای تازه به دوران رسیده که با چند کتاب ترجمه شده ناقص وزیر چشمان نشر امنیتی خودرا صاحب کمال وجمال میدانند وبخود اجازه میدهند که دهان کثیفشانرا باز کنند وهر آنچه را که لایق خودشان وخانواده  شان میباشد نثار ما کنند ، آنها باهمان بزها والاغها وگوسفندان بزرگ شده انداصالتشان درهمان زمینه است نه بیشتر .
    او هم دل پری داشت پنجاه سال برای هنر مملکت رنج کشیده بود با آدمهای بزرگی نشست وبرخاست کرده بود یاد ها وخاطره ها داشت وامروز یک ویویو کلیپ از ژاله کاظمی  گوینده ودوبلوربی همتای ایران گذاشت که مرا به گریه واداشت ، در تمام تاریخ گویندگی ودوبلاژ ایران دیگرمانند ژاله کسی نخواهد آمد ، آدمها مخصوص تنها یکبار به دنیا میایند مانند ندارند .اشکم سرازیر شد ، ژاله شیرین بیان وزیبا ، هنگامیکه درکنارش دراطاق دوبله می نشستم  خجالت میکشیدم بمن میگفت دراین کار خجالت ندارد باید حرف بزنی خجالت مال آدمهای بی دست وپا وعقب افتاده است تو با این شرم وحضورو سرخ شدنت زیر دست وپا له خواهی شد .
    او به رادیو رفت با ایرج گرگین عروسی کرد بچه دار شد طلاق گرفت من بخانه شوهر رفته بودم پس ازمدتها اورا دیدم تازه از ایرج طلاق گرفته بود اورا بخانه بردم تا بشوهرم با افتخار معرفی کنم با هم به سینما رفتیم به فیلمی که اوبتارگی دوبله کرده بود هنگام برگشت همسر نازنین وبا شعور من گفت :
    من میل ندارم تو با زنان طلاق گرفته وهنرمند رفت وآمد داشته باشی ، !!!!
    ژاله به تلویزیون رفت بهترین  برنامه هارا باو دادند به دانشکده  علوم ارتباطات رفت ولیسانس خودرا گرفت همسرم اورا درتلویزون  دید وگفت آهای … این همان رفیقه توست برو اورا دعوت کن زهر خندی زدم وگفتم او هیچگاه تحت هیچ قیمیتی دعوت ترا قبول نخواهد کرد کلاس او خیلی بالاتر از تو وامثال توست ، نخواستم بگویم او مانند آن خواننده کاباره وخواهرش نیست !
    دیگر اورا ندیدم بخارج رفتم ژاله چندین برنامه خوب را در تلویزیون اجرا میکرد اما من خبر نداشتم تنها میشنیدم .
    زیباترین نجیبترین وبانو ترین گویندگان بود .سر انجام با بیماری سرطان خون از دنیا رفت تک وتنها دریک بیمارستان درشهر واشتنگتن تنها خانم هما سرشار کنارش بود.
    حال امروز مسعود اسدالهی مرا بگریه واداشت ومن دیدم از فشار تنهایی تا کجا سقوط کرده ام که دردنیای مجازی هم با چند الاغ باید سر وکله بزنم شعری از سیمین میگذارم زنک زیر آن کامنت میگذارد ،  آفرین زنده باد پروین اعتصامی !!!! پروین اعتصامی مورد علاقه خلیفه  است ! شاعره بزرگی بود کم به چپ متمایل بود اما نه زنی مبارز مانند سیمین وبی تا ب وبی پروا یا مانند فرواغ این بدبختها دارند بچاه ظلمت فرو میروندبه چاه  تعفن بیخبری وبدیختی وخودشان خبر ندارند پالتوی شیک ؛ چکمه وپوتین ، مارکدار وایستادن جلوی عکسهای سلفی بخودشان کلاس میدهند واعتبار ، نه تیره روزان بیچاره سر انجامتان همان ده کوره ایست که ازآنجا بیرون آمده اید ویا مرگ  در جنگهای قبیله ای ….
    امروز خیلی گریستم برای آنچه که بودیم وآنچه که  از دست دادیم وحال درمیان حیوانات زبان نفهم راه میرویم بی هدف ..پایان
    پایان / ثریا / اسپانیا /پنجشنبه .16مارس 017/
  • شمعی در میان برفها

    ف. عزیزم !
    چند روزی است که بتو خیلی فکر میکنم ، درمجموع زدنگیم وقتی که همه را زیر وبالا میکنم میبینم که بهترین  دوران زندگی من همان دوسالی بود که با تو بسر بردم از چهارده سالگی به شانزده سالگی رسیدم وتو رفته بودی  ، رفته بودی برای همیشه …….
    دوران کودکیم داشت به پایان میرسید وداشتم به دوران بلوغ نزدیک میشدم اما هنوز غنچه ای سر بسته بودم ، بیاد خانه زری جون افتادم اگر آن صبح زود مرا برای خوردن حلیم بخانه شان دعوت نمیکرد هیچگاه نه تو مرا میدیدی ونه من ترا وشاید زندگیم بکلی عوض شده بود .
    دفترچه هایمرا نیز باخودم زیر بغلم گرفته بودم تا مثلا درخانه زری درس حاضر کنم یک صبح جمعه بود ، خاله جانش مادر گلی کنار سماور نشسته بود اطاق گرم وکوزی پر از آدم های ناشناس تو درته اطاق روی یک تختخواب نشسته بودی و سازی دربغل داشتی ، نیم نگاهی بتو انداختم اما خوب پسران ماشاآ اله زیاد بودند برادران  زری پسر عموها دختر خاله ها ، پدرش دراطاق دیگری بود ومادرش به همان اطاق کوچک آمد وگفت :
    بچه ها ساکت ، حسین خانه تازه بخواب رفته خودش از اطاق بیرون رفت . حلیم وارد شد همه قاشق به دست دور لگن ومن ساکت گوشه ای ایستاده بودم زری بشقابی برایم پرکرد وگفت اگر دیر بجنبی کاسه حلیم را اینها بلعیده اند با خود جاش ، از خجالت سرخ شده بودم .
    مادر گلی چایی برایم ریخت ودرکناراو نشستم یعنی درواقع پشت سر او پنهان شدم از خجالت ، سپس به حیاط رفتم  گلی هم آمد پسران ودختران هم آمدند هوا دیگر داشت به ظهر نزدیک میشد آفتاب همه خانه را فرا گرفته بود ، دفترچه هایم را برداشتم وراهی خانه شدم وهمه چیز را فراموش کردم ، تنها میدانستم یکی از برادران زری مرا دوست میدارد ومیل دارد بخواستگاری بیاید ومن اجازه نمیدادم چون ……
    چون پدرم نازه فوت کرده بود ، ومادرم درخانه مرد دیگری بسر میبرد ومن خجالت میکشیدم بگویم به آنها گفتم درخانه داییم هستیم .موضوع خواستگاری منتفی شد .
    بخانه برگشتم در بالای یکی از دفترچه ها شعری دیدم با خطی بسیار زیبا ، بدین مضمون 
    ” امشب ترا بخوبی تشبیه بماه کردم 
    تو خوبتر زماهی ، من اشتباه کردم “
     شعر از کی بود از دکتر میمیندی نژاد ؟ یا از حافظ من تنها این دورا میشناختم ، میمندی نژاد همشهری ودبیر ما بود . بمن چه شاید کسی خواسته چیزی بنویسد ونمیدانسته که این دفتر متعلق بمن است .اما بعدها گفتی که تو آنرا نوشته بودی ……….
    دو روز بعد ترا با کت وشلوار کرم رنگ بهاری جلوی درمدرسه دیدم ، به روی خودم نیاوردم وفکر کردم برای دختر دیگری ایستاده ای ، اما به دنبالم آمدی  وآنقدر نزدیک شدی تا بوی نفس خوشبوی ترا احساس کردم تنم لرزید دست بردی وآرنج مرا گرفتی دختران پشت سرم متلک گویان میامدند ومن میلرزیدم . مرا تا خانه همراهی کردی وسپس قول گرفتی که شب جمعه به سینما برویم اولین فیلم فارسی که بانو دلکش در آن بازی میکرد نامش “مادر”  بود ومن چقدر درسینما گریه کردم ودستمال سفید وخوشبوی ترا خیس اشک کردم . 
    سینما رفتن ما ، توت فرنگی خوردن  با خامه وپشملبا وبستنی وپیراشکی در کافه نادری وخیابان استانبول ومغازه خسروی وبوتیک خوشبوی وخوش عطر توکالن که تو برایم یک روسری ابریشمی خریدی . لوزه عمل کردنم ، زخم معده که هرشب برای شام بیرون میرفتیم من بطری شیری هم با خود میاوردم وتو با اصرار تکه گوشتی سفارش میدادی ومیگفتی آنرا  زیر داندان بفشار وتفاله  اش را بیرون بفرست وبجای آب شیر میخوردم وتو مانند یک پدر مهربان مرا پرستاری میکردی  …آه….. نه محال است آن روزها را ا فراموش کنم وبمن گفتی که هرچهار شنبه از رادیو برنامه ات ساعت هشت پخش میشود ما رادیو نداشتیم اما بستنی فروش همسایه ما پنجره اش بخانه بی درو پیکر ما باز میشد هر چهار شنبه میرفتم روی پله ها مینشستم تا ساعت هشت شروع شود ومن زمزمه ساز ترا بشنوم وبیاد پدر اشک بریزم او هم ساز میزد وجه تشابهی باهم داشتید هر دو مهربان بودید وهردو ساز میزدید .
    بخاطر این عشق چه سر زنشها وچه کتکها خوردم وچه ضربه ها دیدم ، نه محال است بگذاریم تنخها پایت را از خانه بیرون بگذاری ، 
    دست به دامن دایه میشدم ، دایه جان میخواهی ترا به حضرت عبدالعظیم ببرم ؟  بیچاره راه میفتاد چند بچه خورده راهم میبایست باخودم ببرم  خودمرا تا داروخانه پدرت میرساندم وسراغ ترا میگرفتم ، نبودی ، درتهران برنامه داشتی ، تنها یکبار توانستم دوراز چشم دایه ترا جلوی درب داروخانه ببینم ، عوض شده بودی دیگر آن جوان سر به زیر ساده نبودی ، زنان ترا لوس کرده بودند بعلاوه من هنوز بچه بودم !!! یک بچه باید درس بخواند ، نامزدی ورابطه دوستی ما بهم خورده بود خندق بزرگی بین ما دهان باز کرده و پرکردنش محال بود .حال کینه در دل  داشتی .از همه مهمتر عزیز دردانه زنان وسالنهای بزرگ شده بودی دیگر یک بچه نمیتوانست ترا بخودش جلب کند با صورت بی ارایش وابروان پیوسته وجثه کوچک وروپوش ارمک مدرسه …….
    چند سال پیش که درخانه برادرت میهمان بودیم خواهرت تنها خواهر مهربانت نیز آمد با پسران بزرگش که هرکدام وکیلی قابل دکتری قابل شده بودند وتو رو بخواهرت کردی و گفتی :
    اورا میشناسی ِ  خواهرت با تعجب بمن نگاهی انداخت  وگفت :
    بنظرم اشناست وتو گفتی این همان دختر کوچولویی است  که تو بمن میگفتی دست باو بزنی میشکند این همان است !!!!
    آه ، زن مهربان ، هیچگاه نه تو ونه خواهر نازنینت نتوانستند بفهمند چقدر دست بمن زدند اما من نشکستم بلکه ملات بیشتری بر پیکرم چسپانیدم تا آهن شدم ؛ فولاد شدم ، آن روزها مانند یک عروسک ملوس تنها بقول یکی از همکارانم میگفت باید ترا درون یک ویترین جای داد وتماشا کرد دست بتو بزنند میشکنی …..
    نه نشسکستم ، میدانی چرا ؟ چون عشق تو حافظم بود ومرا مانند یک حباب احاطه کرده بود نمیگذاشت ترک بردارم ……
    امسال اولین سالی است که تو دراین دنیا نیستی ، سال گذشته درهمین  موقع فیلمی از خودت گرفتی وسال نورا تبریک گفتی میدانستی که آخرین باز است جلوی یک دوربین قرار میگیری وآخرین بار است که حرف میزنی بدجوری سوخته بودی وآخرین نگاهت آن نگاه آشنا که هیچکس معنای آنرا نفهمید ومن فهمیدم ….وفیلم بماند بیادگار فعلا از اشیای که نزد من داری ویا برایم فرستادی موزه درست کرده ام دلم بدجور هوایت را کرده ایکاش با تو میامدم وتا آخرین لحظه درکنارت میماندم ودراین  لعنت آبد ویران شده زیر باد وبوران وسرما یخ نمیبستم از درون یخ بسته ام ، یخ کرده ام …..چرا که حباب عشق من نیز شکست . آخرین پنجشنبه سال کهنه  است میروم تا برایت شمعی روشن کنم وهر دو بپای هم بگرییم .
     آخرین باری که با برادر بزرگت حرف میزدم گفت که : 
    ف /دردنیا هیچکس را بغیراز تو دوست نداشت ومیگفت بهترین تعطیلاتم را در پیش او وکنار اوگذراندم …. خندیدم  دریک زندان انفرادی با هوای داغ  سی درجه حرارات  …گاهی آشپزی میکرد خوراک لوبیا وقیمه درست میکرد گویی تازه یک مرد خانه شده بود ،  باهم ورق بازی میکردیم ، باهم شام وناهار بیرون میرفتیم دوستانم بدیدارش میامدند وبچه ها گرد اورا گرفته بودند او احساس پدری میکرد با نوه های من بازی میکرد تازه بچه شده بود عشق میکرد ومن شادی ونشاط را درچشمان بی رمقش میدیدم .پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 16/03/2017 میلادی/ اسپانیا . 
     .
  • من وتو !

    عکس ترا بر بالای تختخوابم نصب کرده ام بی حضور ” شهربانو”  امید از همه آنها بریده ام ، گمان نکنم که توفیقی داشته باشند  تا سر زمینت را نجات دهند ، هردو مامورند ومعذور آن یکی را هم گم کردند که دیگر کسی نباشد مدعی تاج وتخت تو باشد ، تنها چند ژنرال پیر وپاتال  وچند شاعر وچند نویسنده که هنوز نفس میکشند با بردن نام تودستشانرا به علامت احترام بالا  میبرند نسلی دراین میان گم شد ونسلی که آمده تخم وتره همان دایناسورها میباشد .

    شبها بتو شب بخیر میگویم وگاهی با تو حرف میزنم ومیبینم چقدر مانند من بدشانس بودی وچقدر دستهایت بی نمک . آنهاییکه از تو یاد میکنند واقعا ترا دوست داشتند اما یک دایناسور قدیمی مانند افعی پیر عکس آن پیر مرد را نیز درکنارش گذاشته ومردم را بسوی صحرای کربلا میبرد برایشان قصه حسین کرد میگوید  تا بتواند جیره تریاکش را بگیرد . 
    نه !کسی پیدا نشد تا ترا بیاد بیاورد اگر هم یادی از نو کردند برای آنکه دراین گمان  بودند که شاید روزی نذری از کاسه برایشان بفرستند ، هرکاری را که تو نیمه کاره رها کردی آنها ساختند بنام خودشان وهرچه را ساخته بودی ویران کردندخوشبختانه من هنوز فیلمی از دوران گذشته  وآن زمان که تازه انقلاب سپید روی داده بود وسپاهیان بهداشت ودانش دور ده کوره ها بمردم درس میدادند ، دراختیار دارم این فیلم شاید نایاب باشد سازنده آن به تیر غیب گرفتار شد دریک انفجار .
    دانشگاهی که تو بنیاد نهادی شد مرکز آموزش خلقها ومجاهدین وکسانیکه از آنسوی اقیانوسها بقول خودت برایشان دیکته میشد جوانان فریب خورده امروز پیرمردان وپیرزنان از کار افتاده ای شده اند که حتی برای نوکری وخدمتگاری هم
    آنها را اجیر نمیکنند درعوض یک ( فاحشه ) تمام عیار بر تخت نشسته ودرانتظار است تا رل لوکرس بورژیارا بازی کند . 
    شهربانو پیر واز کار افتاده وبیمار گاهی نقی میزند مصاحبه ای میکند پیامی میفرستد که هنوز” من هستم “

    هنگامیکه رادیوها وتلویزونهای خریداری شده بتو فحاشی میکردندوترا دیکتاتور ودزد وزن باز  مینامیدند لب از لبی باز نشد نه شهربانو ونه شازده پسر هیچ اعتراضی نکردند چرا که مبادا حقوقشان قطع شود آنها مانند من نیستند که به پیغامی بسازند وبه لقمه نانی  ولیوان آبی وبی نیاز ازهرچه دراین دنیای فانی است نه ! آنها حتی بخاکشان نیز نمی اندیشند ….
    . .
    هنگامیکه شروع کردم که درباره تو بنویسم گویا کامپیوتر هم با دنیای دیگران هم آواز بود جلویم را گرفت آنرا درون[دراف]جای دادم هنوز هم دچار مشگلاتم .

    متاسفانه خیلی دیر بفکر تو وپدرت وکارهایتان آفتادند حال دیگر برای آنکه مردی مانند پدرت رضا خان برخیزد نه حالی مانده ونه کسی دیگر بفکر آن است خرس سفید که مدتها  درانتظار افتادن سیب بود سیب رسیده را درسته قورت داد وحال امروز باز ماندگان آن زمان درمیان کرمها وباکتریها وویروسها ی ناشناخته دارند وول میخورند وهنوز نوکران دست به سینه شاعران متعهد دست از کارشان بر نداشتند وعده ای را علم کرده اند تا ایران را ( ایرانستان) کنند همان که تو پیش بینی کرده بودی .

    گاهی آرزو میکنم ایکاش ” ثریا” برایت پسری میاورد تا تو مجبور نباشی دزد را بخانه ببری که ترا وسر زمنیت را به نابودی بکشد وخود راحت بر مبل ابریشمی اش لم بدهد وسیگار بکشد وهرسال نمایشی برپانماید . اکر دنیا هم بهم بریزد من اورا مسئول مرگ تو وویرانی ایران سرزمینم میدانم مگر آنهاییکه جیره خور اویند ویا ترس وواهمه دارند ، من چیزی ندارم ببازم مانند تو همه چیز را گذاشتم وتن فرسوده امرا برداشتم حال درکنج این دهکده مرده وزنده من فرقی ندارد .

    تازه بیادشان افناده که پدرت وتو چه ها کردید وهنوز عده ای نکبت فسیل عکس آن پیر مرد نوکر انگلوساکسونهارا روی میزشان میکذارند تا اعتباری به هیکل نحیف وزارشان بدهند .
    درآن زمان مشتی شاعر بدبخت تریاکی وموادی وهرویینی چرسی وبنگی در دنیای خودشان از تو غولی ساختند وبه مغز جوانان حمله کردند حال آنها رفته اند ویا درنکبت زندگی میکنند . ومن…….در اندوهم غرق ودیگر حوصله زندگی را ندارم .روانت شاد، نامت جاودان وهمیشه در دل ما نشسته ای . ثریا .
    دلنوشته ای روزگارمن .سه شنبه 

  • دنیای متلاشی

    به دل جشن وعروسی وعده کردم 
    ندانستم که ماتم دارم امشب ……..شهریار
    خیال کردم که باد وطوفان تنها همین حیطه وهمین جارا فرا گرفته اما گویا دنیا  رو به دیوانگی میرود وهوایش نیز با خود او دچار سرسام شده در امریکا برف وبوران ویخبندان ودر گرانادا  نیز برف وشهرکهای نزدیک ما که خیلی کم درزمستان روی برف وبارانرا میدیند وهمیشه مانند خوزستان هوایشا ن داغ بود حال زیر برف وبوران فرو رفته اند .
    چهارشنبه سوری ما با روشن کردن چند شمع بپایان رسید ! درایران هم که چهار شنبه سوری زیر چشمان ماورین امنیتی شکل میگرفت هنوز نمیدانتم آیا آن سر زمین یکی از اقمار شوری است ویا نوکر فراموشخانه !!! این فراموش خانه روزی توانست یا خواست دست دین را از سیاست کوتاه کند کلیسارا بسویی راند حال درسر زمین بدبخت وفلاکت بار ما مشتی ملای بیسواد وبیشعور واحمق را حاکم کرده است ، در روزی که  روز جناب انینشتن وروز عدد پی بود یعنی M – 3/14
    درایران فریاد  بر میداشتند که حاکم جبار حکم داده که چهارشنبه متعلق به مجوسان است . 
    بهر روی دنیا ی خر تو خری است متاسفانه ماهم حضور داریم (علی معلم )شاعر نویسنده مترجم فیلم ساز وبرنامه ساز ایرانی  بیصدا درگذشت تنها یک عکس ویک خبر اما یکزن کمونیست آواره بنام ویدا حاجبی همه صفحات رسانه را پرکرده بود که درسن ننه بزرگ من در یکی از شهرهای اروپای جان دا د ….وهنوز این خبر ادامه دارد  اما ازروی علی معلم گذشتند تصادفا در شروع انقلاب شعری از اورا یکی ا زخوانندگان خوانده بود که من روی نوار دارم .
    روز گذشته به داخل گنجه ام سر زدم دیدم بد آرشیوی از گذشته ها درست نکرده ام حیف که بچه هایم چندان رغبتی ندارند نه به گذشته شان فکر میکنند ونه به سر زمین زادگاهشان آنقدر خوبی از این ملت باشرف دیدند که ترجیح میدهند هرچه بیشتر فاصله بگیرند بنا براین با فرهنگ غرب بیشتر آشنا  هستند تا سر زمین مادریشان .
    زمانی یک هموطن  را میبنند مانند جن وبسم اله فرار میکنند چون هم درانگلستان وهم دراین  ویرانه سرا هموطنان مهریان!! ودلسوز!! ونجیب خودرا دیدند امدن خوردند وریختند وپاشیدند وچرند گفتند ….ورفتند وتمام شد .
    تنها من هنوز دودستی باین رشته پوسیده چسپیده ام چرا؟ نمیدانم علتش برای خودم من نیز نامعلوم است ..درگذشته هنگامیکه صدای پری کومو را از رادیو میشنینم تمام رگ وریشه ام بصدا درمیامدند چون درهوای خودم تنفس میکردم دراین ده نم دار حتی موسیقی ان  روزها طعم بوی دیگری دارد بوی بی تفاوتی ، آن روزها اگر رقصی از یک رقاصه فلامنکو میدیدم تمام شب درخواب آنرا نشخوار میکردم امروز حتی میل ندارم آنرا ببینم  آن روزها دوعروسک بزرگ فلامنکو با لباسهای تور وابریشمی درگوشه میهمانخانه ام خودنمایی مکیردندانهارا موقع آمدن به دزدان بخشیدم وامروز دیگر اثری ازآن عروسکها دربازا ردیده نمیشود  واگر هم پیدا شود بسیار گران است .
    ـآن روزها از آمدن به اسپانیا گریزان بودم شهری بود ناشناخته با مردانی که دستار بسر بسته شال بر کمر وخنجری درمیان شالشان پنهان بود اما امروز مجبورم در کنار نواده های همان خنجر به دستان زندگی کنم وشبها از هر صدایی از جایم دومتر بپرم . 
    ابدا با خارجیان کاری ندارند برعکس ما که اول خارجی برایمان مهم است  بعد هموطن اینها از دایره خودشان بیرون نمیایند با آنکه  ما با آنها پیوندخانوادگی داریم اما هنوز غریبه ایم خانه شان بوی خودشانرا میدهد بوی همان پاچه خوک .
    ما درآن آب وهوا داشتیم ارزوی خارج را درسر مپیروراندیم ، روزی یکی از دختران اقوام گفت “
    ما درخوشی ایران بوده ایم در بدبختی وذلت آن هم باید شریک باشیم فرار فایده ندارد ….. 
    البته او هم جایش گرم بود وهم پشتش به ملاهای اهل قم نمازاورزوه را دوست داشت قمارراهم درکنارش دوست داشت اما من نمیتوانستم احساس چند گانگی بکنم من روی یک خط مستقیم راه میرفتم  از کج ومعوج شدن بیزار بودم میپنداشتم خط مستقیم مرا زودتر به مقصد میرساند مقصد کجا بود ؟ منظور چی بود؟ به کجا رسیدم ؟ به پشت دیوار نا امیدی وبی اعتمادی وبی تفاووتی .
    حال امروز باید بروم روی بالکن وکثافتهارا بشویم تمیز کنم روکش مبلهارا که خیس آب شده اند  درون ماشین بشویم وچشم به اسمان بدوزم که ایا هوا آفتابی خواهد شد یا زیر ابری سنگین دوباره بی رمق خواهم افتاد وهر صبح بااحتیاط واردحمام شوم تا بببینم میهمان جدیدی از نوع سوسکها مارمولکها وعنکبوتها  نیامده ومن میتوانم با دل راحت دوشی بگیرم ؟ …
    سلامت را نمیخواهند پاسخ دهند 
    هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها درگریبان  ، دستهایمان پنهان ، نفسها ابری ، دلها خسته وغمگین ………الف . ثالث
    پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 15/03/2017 میلادی /.اسپانیا .
  • ریشخند طبیعت

    نام خودرا با تو میگویم 
    کلید قلبمرا درمیان دستهایت میگذارم 
    نان ترس ونکبت را با تو تقسیم میکنم 
    به گناهان ناکرده 
    بکنارم بنشین 
    بگذار سر برزانوانت بگذارم 
    ——
    به ! به ! دیگر هوا از این دلپذیر تر برای شب چهار شنبه سوری وشکفتن گل در  بهارن نیست !!! نه نیست .نه ! نیست …
    با دوباران وطوفان وصدای وحستناک آن تمام شب تختخواب واطاق مرا لرزناد وهر آن گمتم میکردم به همراه باد مانند آن افسانه به اسمان خواهم رفت ، ودر میاتن گلستانی از گل وسنبل وچهار حیوان خوش قلب ومهربان خواهم نشست واز دست جادوگر شب نجات خواهم یافت ، اما نه جادوگر در هیبت یک سوسک سیاه وحشتناک میان اطاق حمامم نسته بود وبمن زل میزد ! نمیدانم چه اسپری وکدام تمیز کن را ا برداشتم وبجانش افتادم خواب آلود بودم طوفان دربیرون بیداد میکرد ” هنوز هم میکند ”  ودستمالهایی را به زیر در فرو بردم که بیرون نیاید حمام دراطاق خواب من است ودربالای سرخودمان  سر خودما ن…..بعله ! 
    خواب که نبود چرت بود ، درد بود دلم شور صندلیهای سفید وتازه امرا میزد که حال دربالکن به چه شکلی درآمده اند باد همه چیز را بهم میریخت میشکست ، لحاف را برسرم کشیدم وبه یک آواز جاز گوش دادم آوازهای قدیم جاز  شاید کمی آرام بگیرم ، 
    امروز صبح با دستگش وبیل وجارو وکلی اسلحه به درون حمام رفتم ! خیر از جناب سوسک حبری نبود ، ای داد بیدا کجا پنهان شده ؟ همه حوله هار همه لوازمرا تکان دادم وشستم ضد عفونی کردم  دلم بهم میخورد از اینکه فکر میکردم سوسک روی حوله های تاشده ام راه رفته  حال کجاست ؟ 
    روی جعبه پودر لباسشویی زیر دستشویی افتاده بود وپاهایش روبه هوا …. براوو اسپری کار اورا ساحته بود . بهر روی همه چیز را ازنو شستم وتکان دادم نگاهی به شیشه های براق شده وپاک شده خود انداختم باران برایم دوباره آنها میشست صندلیها خیس وهمه چیز درهوا معلق فورا به درون  آمدم وتازه دیدم تمام شب دریخجال باز بوده !!!!
    خوب ، بقول بعضی ها ، بانو! خیال میکنی دراین ویرانه سرا غیر از سوسک ومار وعقرب چه کسی به دیدارت خواهد آمد اینها غذاهای آینده تو میباشند باید آنهارا بخوری حال اول با آنها آشنا میشوی اما عجب بزرگ وسیاه بود این روح کدام پلید بود که نیمه شب اینجا ظهور کرده بود ؟ از خیر آتش بازی وچهار شنبه سوری گذشتم آجیل هار را درون چهار کیسه کردم تا بچه ها ببرند وخودم نشستم به تماشای ویرانی باد وباران وچون درطبقه بالا هستم بیشتر مورد حمله این عوامل زیبای طبیعت قرار میگیرم از آفتب خبری نیست اما درسیاهی وتاریکی میتوان زیر باران عشقبازی کرد وبا باد همراه شد وبه اسمان رفت …..
    خیال نکن یک شه زاده با اسب سپیدش ویا یک بانوی نیمتاجدار با کالسکه زرینش به میهمانی تو خواهد آمد! خیر مونس تو تنها سوسکها هستند که نیمه شب مانند دزدان وارد حمام میشوند ازکدام سوراخ ؟ نمیدانم 
    .
    امروز صبح بی اراداه تکه ای پنیر بی نمک را روی نان گذاشتم بی اراده چای را نوشیدم بی اراده راه رفتم وتنها از خود میپرسیدم که ” بجرم کدام گناه ناکرده جایم دراین زندان است ؟ …..گریه مکن که سرنوشت گر ترا از من جدا کرد ….هیچ تنها جدا کرد .
    به جستجوی هیچکس ودر هیچ درگاهی 
    نمیروم ونمیگردم 
    در معبر باد وطوفان میگریم 
    در چهار چوب شکسته پنجره ها ودرهای آهنی 
    آسمان من همیسه ابری بوده است
    ودیگر هیچ 
    پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 14/03/2017 میادی وآخرین سه شنبه سال 1395 .اسپانیا /
  • بازهم درغربت !

    نفس باد صبا مشک فشان خواهدشد 
    عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
    —–
    کدام نفس باد صبا وکدام عالم پیر ؟  
    از دوردستها آوایی برمیخیزد که بر بندید محملها ! نوایی بر میخیزد که دیگر وقت رفتن است ! به کجا ، به خاک متعفن غربت ؟
    در حالیکه دزدان درخانه ام نشسته اند ودارند مال ومنال وخاک مرا میبرند ؟ نه باید اول آنهارا بیرون کنم درست نیست که بادزدان همدست شوم  اگر عده ای شدند بمن مربوط نیست واگر عده ای بی تفاووت واز ترس پنهان شدندبمن مربوط نیست ، خانه مال منست آنجا به دنیا آمدم بچه هایم را آنجا به دنیا آآوردم حال بگذارم دزدان راحت بنشیند وبخورند وبنوشند وبر گرده مردم نادان سوار شوند ؛ مردم  یا نادانند یا ترسو دین تنها هیمن امکانرا بتو میدهد یا باید بترسی یا شعورت را گم کنی .
    اما سرنوشت چیز دیگری مینویسد وحرف دیگری میزند خیلی ها رفتند تا درخاک مادری جان بسپارند برگشتند ودرغربت جان سپردند آنهم نه بخاک بلکه به خاکستر .
    خوب اینهم یکنوع زندگی است اگر ترا خاکستر کردند آنرا به چاه مستراح میریزند وسیفونرا میکشند بهتر است که درکنار دزدان وآدمکشان که بوی خون همه پیکر وجوارح ودستهایشانرا فرا گرفته بنشینی وتماشاچی باشی ویا نوکر آنها وبرده آنها …….
    جان مبارزه که درتن تو نمانده امیدی هم به دیگران نیست [باری به هرجهت فعلا ببینم چه میشود ]را پیشه کرده اند ولقمه را دودستی درگلویشان میچپانند .
    نه ، بهتر است بنشینم وتن به سرنوشت بسپارم .
    هفت سین نخودی را گذاشتم بدون پرچم ملی !! درحال حاضر سر پرچم مرافعه است یکی آنرا منصوب به علی میداند دیگری به حسین وسومی با کوروش …..از خیر پرچم باید گذشت حافظ آنجا نشسته وبرایم افسانه میخواند او خواهد گفت که چه خواهدشد 
    خوشبختانه باد  وطوفان آن ( داعش ) را باخود برد تنها یک شاخه هنوز درزمین بود آنرا نیز بریدم ورویش شاخه های خشک بقیه درختانرا ریختم تا فرداشب زیر آن کبریت بکشم وبسوزانم .
    وبخوانم :
    بسوزان ، بسوزان ، شعزهایم را بسوزان …..
    بامید هیچ نفس باد صبایی هم نخواهم نشست تنها بامید نفس خودم میباشم . 
    نهایت آنکه  از دهات دوردست  بوی گندی بمشامم برسد ومن خیال کنم بوی مشک وعبیر است ….اوف حالم بهم میخورد .
    چرا اینگونه شد ؟ اگر دروطن خودمان بودیم امروز سرنوشت دختران وپسران من چگونه بود ؟ حتما آنها هم یک اتومبیل زیر پایشان داشتند تا به دختر عموها ودختر عمه ها پز بدهند وپسرها دوره قمار وتریاک داشتند وبه شکار میرفتند !! ا بخارج میامدند تا لباس بخرند وشیک جلوه کنند مهم نبود درون مغزشان چی انباشته است .
    روز گذشته با دخترم سر فرش نخ نما شده ام حرف میزدیم گفت :
    نا شکری مکن خیلی ها روی زمین زندگی میکنند !!! آنهمه فرشی را که من جمع کرده بودم برای جهاز آنها چه شد ؟ امروز کدام نی نی طلایی روی آنها راه میرود ؟ 
    خوب ! قیمت آزادی بسیار بسیار گران است حال برای بدست آوردنش هرچه را که داشتی دادی بلکه بیشتر اما خودترا نگاه داشتی وهمین بهترین  است . هر روزتان نوروز ونوروزتان پیروز .
    پایان دلنوشته امروز . دوشنبه 13 مارس 2017 میلادی.
  • داعشی !

    تخم گل میکاری وخار میروید زخاک !-
    ———————————–
    چندی قبل گلدانی  خریدم بگمان اینکه  برگ شیویدی است سبز وخرم آنرا درون باغچه کاشتم رشد کرد بزرگ شد ریشه دوانید روزی نگاه کردم دیدم تنها بوته خاری است که رنگ عوض کرده از همان خارهای بیابان نوک تیز  وریشه دوانیده تا انتهای باغچه ودورهمه گلها پیچیده بعضی ها  را خشک کرده واز بین برده است .گل نازی داشتم که به هنگام گل  دادن مانند یک خورشید درخشان جلوه گری میکرد سالی یکبار گل میداد ، هربهار  وحال دوسال بود که بکلی خشک شده واز بین رفته بود ریشه آن خار تا انتهای باغچه را گرفته بود . روز گذشته فکر بکری بسرم زد ! نه ، نمیتوانستم اورا ازریشه بیرون بکشم درعمق زمین وباغچه  ریشه دوانیده بود روی ریشه های نمک  پاشیدم وقیچی را به دست گرفته از زیر ساقهایش را بریدم وانرا هول دادم روی لبه بالکن ودرانتظار باد نشستم .امشب بادی شدید وزیدن  گرفت با چوب جارو آنرا هول دادم تا پایین بیفتد  وباد آنرا باخود ببرد اما نمیدانم هنوز آویزان است ویا به بالکن طبقه زیر افتاده  ویا بادآنرا برده وتکه تکه کرده است ، نام اورا ( داعش ) گذاشته بودم همچنان با خارهای برنده ومانند بعضی از ” آدمها” ریشه دوانیده وریشها هی اصلی .گلهای زیبا واصیل مانند شب بو  ولاله وسنبل وویاس ا خفه کرده بود ….
    خوب ماهم جزیی از طبیعت هستیم واگر بتوانیم جایی خودمانرا بچسپانیم وریشه کنیم مشگل میتوان ریشه را از بیخ وبن کند مانند آنهاییکه سر زمینهارا غصب کردند وریشه دوانیدند دیگر امکان  ندارد بتوان ریشه انهارا از بن برید ویا سوزان مگر آنکه سر زمینرا یکپارچه آتش زد وزمینی صاف به دست آورد آنرا ضد عفونی کرد ودوباره از نو گل لاله وسنبل کاشت ولاله زاری درست کرد که درآن بلبلان آواز بخوانند . 
    دودستم همه زخمی شده است خارها بدجوری آنهارا زخمی کردند با پوشیدن دستکش باز هم نوک تیز آنها  به گوشت وپوست دستهایم صدمه زد .
    حال درانتظار فردا هستم تا بینم چه کسی درب خانه را میکوبد وبمن میگوید که باد سبزه هارا برد ویا پایین انداخت منهم با تعجب میگویم ! 
    اوه ! راستی ؟ چه حیف . تمام شب درانتظار باد بودم تا وزید بادی شدید وناگهانی واورا از روی بالکن جدا کرد اوف !!!!! چقدر خوشحالم داعش را  از بین بردم حال فردا تمام ریشه های اورا آتش میزنم شب چهارشنبه سوری است !!!!.
    از ساعت یک پس از نیمه شب بیدارم  والان ساعت چهار صبح است  خارها بد جوری دستانمرا زخمی کرده اند اما خوب از شر آنهمه سبزه بی خاصیت  وخارمغیلان نجات پیدا کردم گاهی گلوله های کوچکی به ان آویزان میشد مانند اسفند اما خوب خار بود خار تکلیفش روشن است گل که نمیدهد خاری دیگر تولید میکند . هنگامیکه بالکن . خالی رادیدم نفسی به راحتی کشیدم ، ریشه او به همه جا خزیده  نعنا هار از بین بر گل نازمرا خشک کرد وداشت همچنان پیشروی میکرد بسوی گلهای دیگر  ریشه اش هنوز درخاک مانده  اما آنرا خواهم سوزاند . نمیگذارم همه جارا دراختیار بگیرد . . 
    گفتم بخود که مهتاب شاید بشب نباشد 
    آویختم بهر کوی  فانوس جستجورا 
    دیدم که درسکوت ظلمت  سرای اندوه 
    بگرفته نا امیدی دامان آرزو را
    من غمگین ونومید  اینجا خاموش ماندم
    تا که سپیده بگرفت  شام سیاه مورا 
    در اخرین  دقایق ای موج صبح آرزومند
    از شط سینه برگیر کشتی آرزو را 
    من از شر داعش خودم رهایی یافتم وامیدوارم دنیا نیز مانند من دست بکار شده وریشه این حرام زاده تازه  سراز تخم بیرون آمده را از بیخ وبن بیرون بکشد وبسوزاند ، بامید آن روی شاید طوفان گاهی بد نباشد .پایان.
    ثریا ایرانمنش ” لب یپرچین” اسپانیا .13/03/2017 میلادی/.
  • نوروز×

    به نوروز دگر هنگام دیدار 
    به آیین دگر آیی پدیدار 
    نه!  دراین سر زمین ودراین گوشه ده نمیتوان ” آیین برگزاری کرد حتی بصورت مینیاتور !! البته ایرانیان عزیز  با بلیط دوسره بین تهران  واینجا درکنار دریا هتلی را اجاره کرده اند وچهل یورو هم فروش بلیط است آخر شب هم کتک وکتکاری وپلیس وباز آبروریزی .
    ما درخانه خودمان هفت سین میناتورمان را چیدیم!! یک عدد سیب بزرگ باندازه طالبی واکس زده براق نشست درون یک بشقاب چند عدد سنجد فریزشده سالهای قبل وچند دانه نقل فریز ده متعلق به سالهای قبل ! سماق فریز شده متعلق به سالهای قبل ! وسمنوی دست پخت اینجانبه که شبیه همه چیز هست غیر از سمنو ویک ظرف کوچک برای سبزه چند عدد سکه امروز ودیروز وفردا !!! وکمی سرکه درون یک گیلاس به رنگ شراب ویک عدد سیر  نایلونی شده با پاپیون !! وجند شمع خوب چه میشود کرد میز کوچک است منهم نمیتوانم وسط اطاق سفره پهن کنم  تازه برای کی ؟ 
    روز گذشته به دخترم گفتم کمی سبزی بخر برای سبزی پلو کم کم آنهارا پاک کنم  دیدم از در آمد با یک درخت پلاسیده پرسیدم این چیه ؟ گفت اسفناج !!!!  گفتم جعفری وتره وسیلندرو کو دست برد ته کیسه دو عدد چوب دراز درآورد گفت این تره !! چند برگ پلاسیده هم درآورد  وگفت این جعفری واین شنبلیه !!! گفتم تنها سوپ میتوان با آنها درست کرد .نعنا ها پلاسیده مخلوط با علف آنهارا به درون باغچه پرتا ب کردم شاید پرندگان بخورند ، خوب  ….این یکی نشد باید دوباره خودم بروم اگر چیزی دربساط سبزی فروشها بود بخرم  سالهال قبل سفارش میدادم اما امسال حوصله نداشتم بچه ها هم از عید تنها سبزی پلو ماهی و کوکو وزرشگ پلو وفسنجانرا میشناسند  بقیه …..! دراین فکر بودم که خوب دخترجان تو نمبینی سبزیجات پلاسیده از درون یخچال را بتو میدهد بگو نمیخواهم  آنهمه پول را بباد دادی امروز باید همهرا بیرون بریزم  ، اوه بهتر است حرف نزنم …..
    نه نمیتوان از این ” گوه ها” اینجا خورد عید برای ما نیست دختران آنقدر گوشتهای خوک وچورسیو آشغالهای را خریده اند که بکلی یادشان رفته ما چی غذا میخوردیم آن یکی هم  آمد با کلی افاده گویی که بدیدار لله سابقش آمده درگوشه ای نشست وسپس گفت خوب من برای عید گل میاورم وشیرینی خدا حافظ ……..انگشت به دهان ومبهوت ماندم ……اما شام شب عیدا باید روبراه باشد وهمه برای خوردن خواهند آمد حال اگر من از زیر آجر هم شده باید سبزیجات را پیداکنم نه انهاییکه با هورمونها بزرگ شده اند بلکه سبزی درست واگر نشد بدرک …..
    چه اصراری هست من آیین نوروزی را برپاکنم خودمرا مسخره کرد ام یا نوروز را  زمانی عید را میتوان عید وشادی آور نامید که همگی دست به دست هم بدهند یکی شیرینی درست کند دیگری سبزیجاترا پاک کند سومی بنش را را بپزد خیر از این حرفها اینچا خبری نیست  پسرک که درسفر است  و نه بهتر است حرفی نزنم که اشکم سرازیر میشود …….منهم نمیتوانم مانند جناب فرهنگ شریف پشت یک پانصد تومانی را امضا کنم وبه دوستان بدهم که از من ومراسم عید نوروز فیلم تهیه کنند وبماند یادگار !!! .حالم بهم خورد .
    شب گذشته نیمه شب بیاد ” میم ” میم ” اف ” افتادم درهمین  حدود وهمین روزها بود که از دنیا رفت روی مبل نشسته بود با گیلاس شرابش ورفت !  خوب روانش شاد که مرا بیاد خودش انداخت تا شمعی برایش زوشن کنم درحال حاضر کار من شده شمع روشن کردن برای رفتگان ویا شمعی خاموش درگوشه شومینه !!!! 
    دردی که من از گردش ایام کشیدم  کم بود که باز از تو نوگل خندان بکشم . 
    کدام  نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد ؟ کدام مشک وعبیر اینها تنها نامشان باقیمانده کدام گل سوری  ؟سالهاست بوی یاس از یادم رفته وآنچه که بو میکشم تنها بوی داروی ضد عفونی ا میدهد ، سالهاس که گل بیدمشک را ندیده ام ، وسالهاست که روح  انسانی را نیز احساس نکرده ام هرچه هست بازار است وبازار واست بازار  حتی داروهای مورد نیاز بیماران نیز  ببازار رفته باید دید کدام دارو مصرفش بیشتر است روی آن سرمایه گذاری کرد ، ” سرمایه گذاری ” نه برای درمان بیماران بلی قرص فشار خون تا ابد ادامه دارد ، دکتر من بمن میگفت من نمیتوانم نام دارورا بنویسم من آنچه دران بکار رفته مینویسم این کار لابراتورهاست که کدام را ببازار بفرستند وداروخانه کدام را بهتر بتوانند بخرند !! یعنی هیچ ، یعنی کشک  بیمار  وبیماری  را رها کن برو بمیر .
    حال دراین بلبشوی زمانه من میل دارم آیین ملی خودرا پاس بدارم …. آهای زکی . 
    دلم بد جوری گرفته  خیلی بد جور ، در ایام گذشته اگر گاهی دچار دلتنگی میشدم کیلاسی ویسکی یا کنیاک مینوشیدم به یک موسیقی خوب گوش میدادم حال دیگر موسیقی خوبی هم نیست هرچه هست تکرار گذشته ها  ، اینجا که باخ خدای موسیقیشان میباشد ودر سایر جاها هم موزارت وسنفنوی چهل که آنهم دیگر نخ نما شده هنوز با ز شبها مینشینم وبه صدای آرام وگرم ودلنشین ” پری کوکو” پوش میدهم  آنرا هم قلابی کرده اند یک آهنگ از او میکذارند زیرش شخص دیگری میخواند زیر نام وعکس او 
    یعنی چیزی دیگر برای ما انسانها باقی نگذاشته اند تا دلمان را خوش کنیم بهترین نمایش یا تاتر پیدا شدن گورهای دسته جمعی ، بهترین آواز صدای بمب های گوناگون در مجامع پر رفت وآمد وبهترین رقص  ، رقص آدمهای بالای دار . بوی گند همه جارا اشباح کرده آبها آلوده وبیماری زا تازه مکتشفان وعالمان علم !!! یکصد وهشتاد نوع میکرب کشنده را کشف کده اند که تنها با آنتی بیوتیک بر طرف میشود اما دیگر لابراتورها آنتی بیوتیک نمیسازند ( صرف نمیکند ) !! دارویی است که تنها سه روز یا یک هفته مصرف دارد کسی روی آنتی بیوتیک سر مایه گذاری نمیکند اول مانند شکر آنرا دربازارها ممنوع میکنند که آقای نخورید زیادی روی در آنتی بیوتیک فلان وبهمان دارد وسپس معلوم میشود  که ” صرف ندارد” حال این میکربها این ویروس ها ناشی از مردگان کنار خیابانها ویا درجبهه ها وارد خون وریه ومعده وروده انساهای سالم شده  همهرا بسوی مرگ میکشاند اما …… (آن بالاییها ) خاطرشان جمع است میکرب به آنها حمله نمیکند  .خودشان ویروسند …… اوف از نوروز به کجا رسیدم …….پایان 
    ثریا ایرانمنش .” لب پرچین ” اسپانیا . 12/03/2017 میلادی /.
  • هیچ یادت هست ؟

    هیچ یادت هست 
    توی تاریکی شبهای بلند 
    سیلی سرما با تاک چه کرد ؟
    با سرو سینه گلهای سپید 
    نیمه شب ، باد غضبناک چه کرد 
    هیچ یادت هست ؟ ……ف. مشیری 
    امروز دریک سایت خواندم که قبر ترا هم ویران کردند وآن مجسمه گچی را که همسرت برایت سفارش داده بود وابدا شکل تو نبود ویران ساخته واز جا کنده اند!!!
    خانم رضوانی ، رضوان خانم  ویا خانم رضایی ….؟هیج کجا نام تو رویش نیست ! نمیدانم شاید صیغه کرده بودی بهر روی دست به دامان ” مقامات” شده  این روزها درآن دیار مردگان گذشته هم آزاد نیستند اگر بتوانند آنان را  از گور بیرون میاورند وآتش میزنند از گذشته نباید چیزی باشد همچناکه ارباب بزرگشا نوبنیان گذار سنت آنها  ، شیخ صفی اردبیلی کرد . 
    اما هوش وگوش ایرانیها هنوز باز است ممکن است ترا ازخودشان ندانند چون تو روبه رقیب کردی وپشت یه آنها کاری که اکثرا میکنند هنرکجا دیوار بلندتر باشد زیر سایه ان مینشینند .
    بهر روی متاسفم برایت خیلی متاسفم همان بهتر که با مواد خودرا فراموش میکردی وهمه هوش وحواست را به همان سیمها میدادی .
    شیک میپوشیدی  دستمال ابریشمی برگردن میبستی وپوشت میگذاشتی کاری که نمیبایست میکردی میبایست رشقال راه میرفتی اما خوب !! زمانه بتو این اجازه را داده بود که هرچه دلت میخواهد بپو.شی ، راستی آن پوست مار دومتری را که بتو  دادم وقرار بود با کت جیرت آنرا تزیین کنی کجا رفت ؟ او هم به دنبال بقیه رقت ؟ آنتیکهایت کجا رفتند ؟ تابلوهایت ؟ منوچهر خان که رفته بود هوشنگ نازنین  که رفته بود تنها فرامرزو همسرش باقی مانده بودند آن بانوی زیبایی را که به بی بی سکینه میگفت آی زکی بخانه آورده بودی تا آخر عمر با تو باشد صبر وتحمل زیادی داشت من دوهفته نتوانستم ترا تحمل کنم از ریخت وپاش وسیگارهای بد بود وسایر چیزها باید زن فدا کاری باشد بهر روی باید از او شاکر باشیم که تا آخر عمر ترا نگاه داشت حتما کس وکار یهم دارد .
    بهر روی با دیدن آرامکاه ویران شده ات دلم گرفت البنه مجسمه گچی بود وارزشی نداشت اما خوب همسرت دلش میخواست کاری برایت انجام دهد .
    نمیدانم آن یکی همسر اولت درامریکا  درچه وضع وحالی است  ؟ ایا بیتفاوت از کنار مرگ تو گشذت ؟ با دکتر الف وآقای دل… چکار کردی ؟ آیا هنوز با تو دوست بودند خبری که نشد تسلیتی که ندادند تنها آقای مشیری تاریخدان گویا خاطرات خوبی از تو داشت وچند کلمه ای درباره ات گفت . خوب سپتامبر میشود یکسال نمیدانم من هستم تا برایت سال بگیرم وشمعی روشن کنم امسال سر سفره هفت سین شمعی خاموش بیادت خواهم گذاشت هر چه باشد  دندان شیری مرا تو کشیدی .بهر روی متاسفم . پایان 
    ثیا / اسپانیا / 11. مارس 2017 میلادی.  
  • زخمه ها

     روز گذشته دوباره صفحه را پرکرده بود .
    ابوعطا ، به همراه فخری نیکزاد زمانی نیز عاشق اوبود اما فخری اعتنایی به این نوع هنرمندان نداشت او سر وکارش جایی بالاتر بود .او نیاز داشت برای الهام گرفتن وضربه زدن به سیمها یک ملهم داشته باشد  . اکثرا عاشق زنان شوهر دار میشد برایش مشگلی ایجاد نمیکردند !!؟  وآنهارا بمن میگفت شاید حسودی کنم ا ما دیگر گذشته بود جان من محکم شده ودیگر هیچ طوفانی نمیتوانست مرا تکان بدهد .
    بهر روی ابوعطا ، شور ، سه گاه ومخالف سه گاه انها دستگاههای بودند که او شروع میکرد اما راهرا ادامه نمیداد برای خود سبکی انتخاب کرده بود با آن پنج سیم بازی میکرد گاهی مینالید وزمانی عشق را به اسمان میفرستاد  گاهی سیم بالارا ببازی میگرفت وزمانی کوک را عوض میکرد واز سیم ریز کمک میگرفت بستگی به احوال روزانه او داشت سرش بود  ودرون خودش . 
    قبلا نوشتم که او بیست ساله بود ومن چهارده ساله ! کلاس دوم راهنمایی واو درکلاس یازده مدرسه دارالفنون درس میخواهد در خانه دوستی اورا دیدم واو به دنبالم آمد مدرسه ام رایافت وهرغروب جلوی درمدرسه درانتظارم بود تا اینکه سرانجام مرا به دام کشید .
    دامی که تا امروز از آن رهایی نیافتم .
    روز گذشته پر بیادش بود  گریستم خیلی تنها شده بودم ، وچرا اورا ازخود راندم ؟ چرا با او نرفتم ودرکنارش نماندم ؟ باهم جان میدادیم مگر میل نداشت که مرا هم باخود ببرد ؟ عکس اورا بیرون آوردم همچنان درقاب سیاه نشسته بود وگذاشتم روبرویم وخوابیدم .
    دوستان خوبی داشت تا اینکه روزی مردی بلند قد با بینی دراز وابروان پهن ولاغر بعنوان ریاست کل دارویی کشور رابمن معرفی کرد اورییس اداره تریاک بود ، آن مرد مرا نگرفت ، نه تنها نگرفت بلک بیزارم کرد حسی دردرونم میگفت بین شمارا را جدایی خواهد افکند مانند یک زن حسود بود با آنکه زن وبچه داشت اما  با زمعشوقه ای رانیز یدک میکشید وسرانجام  هم زنرا طلاق داد با همان معشوقه ازدواج کرد ، درهمه جا وهمه میهمانیها اورا بر صدر میشناندند  تریاک دست او بود !  واین جوان عاشق پیشه وموسیقیدانرا نیز به دامان تریاک کشاند او وآن خواننده لب باریک ” مریم جان”  که امروز زیر خاک خوابیده است .
    من فراری از این برنامه ها خودرا پنهان کردم ، دست او دیکر بمن نمیرسید همه جا مرا باخود میبرد واز هرفرصتی یک عکس از من میگرفت میگون ، فشم ، خانه بانو مرضیه همه جا به دنبالش بودم یا خواب یا بیدار ، تا اینکه آن جناب دکتر ریاست امور خیریه وپخش تریاک اورا بخود اختصاص داد مرا باید رها میکرد .
    خوب بیکاری ؟ بیا امروز دراداره برق اندیکاتور نویسی کن من با تیسمسار آجودانی حرف زدم ! واو مانند یک گوسفند به اداره برق میرفت ، نه جای او آنجا نبود با مرحوم حسین گل نراقی سر یک میز مینشستند .
    روزی از روزها ” آقاجان ” فرمودند بروم قبض برق را بپردازم ومن رفتم ، بی آنکه بدانم او آنجاست پول را به گیشه دادم ورسید گرفتم وبرگشتم دراطاقم بودم که دیدم مرا پای تلفن میخواهند ، ” او” بود .آه … نه ! 
    گلویم  دردمیکرد  باید به دکتر بروم .
    – عیبی ندارد فردا ترا به دکتر گلو نشان میدهم ، باید لوزهایمرا عمل میکردم 
    عیبی ندارد ترا به بیمارستان میبرم ودرکنارم نشست تا عمل تمام شد برایم بستنی خرید ومرا بحانه رساند
    سر دردشدید داشتم مرا به خانه عمویش که دکتر بود برد عمویش گفت هیچ نیست تنها اعصاب است .
    مادرفشار میاورد  که اورا رها کن  اهالی خانه برضد او شوریدند ؛ واه واه یک مطرب  شایدهم یهودی باشد !!! کتکها شروع شد درخانه بسته شد ومدرسه رفتن من فقط با نوکر خانه بود . اورا میدیم از دور ومیگریستم . برایم نامه مینوشت نامه ها سانسور میشد گاهی آهسته بدر خانه میرفتم اورا که درآنسوی خیابان ایستاده بود میدیدم ومیگریستم وبرمیگشتم .
    تنها دنیای زیبای من زمانی بود که درکنار پنجره بستنی فروشی همسایه مان مینشستم و به برنامه رادیو  گوش میدادم درخانه ما رادیو نبود حرام بود  ! 
    او با خانم روحبخش ساز میزد وکمی هم تکنوازی داشت   روزهای چهارشنبه روزخوشبختی من بود  ، ( چقدر زندگی ما شبیه زندگی آن زن ناشناس ” استوان تسوایک ” بود !!! 
    راهم را کج کردم ورفتم بسوی سرنوشت او هم پله هارا یکی یک بالا رفت تارسید به خدمت ملکه مادر ودربار شاهی !!! دیگر بین ما یک خندق بزرگ دهان بازکرده بود ، هرگاه به ساز او گوش که از رادیو ویا تلویزیون پخش میشد گوش میدادم میدانستم عاشق است چون مضرابش روی سیمها میرقصید وهرکاه غصه دار بود میفهمیدم به دستگاه شور پناه میبرد دستگاهی که مورد علاقه خودش بود . وگم شد اا غم او دردل من باقی ماند.
    تا پس از انقلاب وآمدن حکومت جدید بر روی کار فهمیدم درامریکاست وسپس اورا درتهران دیدم  ” داستانی است طولانی که شاید دوستان خودش بهتر از من بدانند که درامریکا چه باو گذشت “،
     دراین دیدار دیگر هیچکدام نوجوان نبودیم هردوو تجربه های سختی را پشت سر گذاشته بودیم ومن میل داشتم از آن میراث ” شوم ” رهایی پیداکنم  بکمکم آمد مانند یک فرشته همهرا به دست او سپردم وخودم راهی غربت همیشگی شدم بارها آمد وآمد وآمد وآخرین روز با اصرار میخواست مرا باخود ببرد باو گفتم ، که نه !  نه ، من اینجا ریشه ای سست دوانیده ام هرچند ممکن است خاکش مرا نپذیرد اما باید بمانم ودراین فکر بودم که سرنوشت چگونه دست خودرا درون کاسه میکند وهمه چیز را بمیل خودش تغییر میدهد .
    خوب درحکومت تازه روی کار آمده مجبور بود بخدمت آنها دربیاید ، ودرآمد ……..کار خوبی کرد اندیشه اش را  خوب بکار انداخت توانست آن آشغالهارا بفروشد هم به زندگی خودش سر وسامانی بدهد وهم کمی برای من بفرستد و و و …این پاداش سرنوشت وانتقام اوست .
    دنیا وآخرت را  بنگاهی  فروختم  
     سودا چنین خوشست که یکجا کند کسی 
    خوش گلشنی  است  حیف که گلچین روزگار 
    فرصت نمیدهد  که تماشا کند کسی /
    حال دراین فکرم آیا هیچگاه همسر مرحوم من فکر میکرد روزی آنهمه زمین وویلا وشرکت به دست رقیب عشقی اوبیفتد؟ ! وافتاد!
    پایان /
    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” اسپانیا / 11/03/2017 میلادی . 
  • خیال کن

    ا

    خیال کن یه آهو یه صحرارو دویده 
    زیر تابش آفتاب به یک سایه رسیده ……..
    اینهارا برایش مخواندم ومیدانستم با خواننده  کاباره واین اشعار سرو سری دارد میدانستم خوب به لب هم تریاک ودود میفرستند .
    امروز پسرم عکس خانه  را که به ثمن بخس فروخته بودم برایم فرستاد در مارکت به سیصد وهشتاد هزار دلار رسیده بود !!
    بفروشید هرچه هست بفروشید ، دم مرگ بود اما هنوز چشمانش به دنبال آن تکه فرش آشغال وآن خانه نم دار بدون افتاب بود چشمانش به دنبال آن چند سکه بود همهرا فروختم هرچه راکه باقی گذاشته بود فروختم حتی پول برای غذای برای ما نگذاشت اتومبیل را بفروش ، چشم ، خانه را بفروش چشم ، داشت جان میداد اما چشمان بی رمقش هنوز به دنبال مالش بود .
    نمیتوانم به پسرم بگویم که او در حز ب نازی عضو بود واوراه شکنجه را خوب میدانست وآن صلیب شکسته بر بازویش نشان عضویت او در همان میدان بود ، او سالها درمعادن  ذغال سنگ آلمان نازی کار کرده بود عذایش تنها سیب زمینی وگربه مرده بود حال تازه به نوا رسیده بود ومیل نداشت که پولش بما برسد  .
    نه نمیتوانم اینها را برا هیچ یک از بچه ها بگویم درون گلویم آنها نگاه داشته ام جلوی اشکهایمرا نیز گرفته ام درتمامی عمرم جانوری مانند او ندیدم .
    حتی یک حیوان بیمار را اگر پرستاری کنی سرانجام سرش را بلند میکند وبا چشمانش از تو تشکر میکند اما در چشمان او دوشیشه مرده بودند ، 
    دنبال من نمی آمد دنبال مالش بود ، کدام مال ؟ هرچه را بود که بین آن زن پا چوبی وعروسش وپسرودخترش تقسیم کردی بو گند او خوب مشام ترا نوازش میداد تو از بوی عطرهای گرا ن قیمت بیزار بود  یبوی ادار ترا سرحال میاورد .
    سالها بی آنکه بگذارم بچه ها بفهمند در کنج کارخانهه ای دوزندگی برای هیچ خیاطی کردم تا بتوانم غذای روزانه آنهارا تامین کنم  روزی مردی با یک قیچی به درخانه آمد تا برق را قطع من ، گفتم صبر کن الان به ادراه برق میروم وپول را میدهم دو کاسه بزرگ نقره وقلمکار هدیه مادرم بود آنهارا بفروش رساندم وسوگند یاد کردم که دزدی نیشت وفورا به اداه برق رفتم پول را پرداختم ودست خالی برگشتم باز سیب زمینی بود ونا ن نه بیشتر بچه ها از مدرسه بر میگشتند غذا میخواستند  . 
    من بودم ودختر کوچکم وپسرم کوچکم دریک آپارتمان محقر خانه را فروخیتم تا اقساط بانک را بدهیم وسنگی روی قبر او بگذاریم امروز با تمام وجودم فریاد کشیدم که روحت تا آخرین پایان زمان درآتش بسوزد وسرگردان بمانی تو حتی به بچه های خودت رحم نگردی بدبخت گرسنه .
    نه نمیابیست از یک حیوان بی احساس از یک گرک درنده درانتظار ترحمی باشم او خودش بود وخودش وبقیه جاهایش وادای مردان اشراف را درآوردن اینجا خودرا به گدایی میزد وبه دروهمسایه مانند خاله زنکها دردددل میکرد ومیگریست ودرایران مانند شاهزداگان قاجاریه راه میرفت من نبودم من درکنارش نبودم معشوق درکنارش بود ،  
    نه ، نارحت نیستم من علاقه ای به خانه های او نداشتم پولی بود که از راه نا مناسب ودزدی باو میرسید ومن عادت نداشتم پول دزدی را بخورم من همه عمرم کار کرده بودم میدانستم که کسی نیست تا ازمن حمایت کند باید خودم را میکشیدم .واین موجود تنها بخاطر یک هوس ویک مبارزه که بگوید من میتوانم مرا به زیر سم خود کشید آنقدر زجر داد که هیچ شکنجه گری درتمام زندانهای دنیا نتوانستند اینهمه روحی کسی را زجر بدهند او خود این درس را خوانده بود .
    امروز دلم گرفته خیلی هم گرفته بی تفاوت دورخانه میگردم  برایم هیچ جیز مهم نیست نه خانه ، نه لباس ، نه سفر ، نه حتی عشق  تنها میل دارم بمیرم تا ازانهمه رنج که مرا درهم کوبیده آزاد شوم ….نه دچار دیپرشن روحی نشده ام این دنیا متعلق بمن نبوده ونیست ونخواهدبود  من یک عضو زائد به ننیا وبه زمین چسپیده ام دنیای من جایی دگر است . پایان 
    غم نوشته ها /ثریا / اسپانیا / 
  • حکم غیابی

    دل بیدار من بر مردم خوابیده میگرید 
    بلی، فهمیده بر احوال نا فهمیده میگیرید 
    ز چشم خویشتن آموختم  آیین همدردی را 
    که هرعضوی به درد آید  بحالش دیده میگیرد
    ” هادی رنجی” 
    البته از شعرای قدیم وندیم بوده است واگر امروز بود چشمان را میبست تا چیزی نبیند ودرون گوشهایش پنبه یا موم  میکرد تا چیزی نشود ویا عینک سیاهی میزد تا کسی بی دردی وبی احساسی را درچشمانش نبیند . این حرفها ما ل گذشته بودند نه امروز که پدر فرزندرا میکشد ومادر خودرا آتش میزند تا از گرسنگی ورنج  خلاص شوند . نه این ها همه همان اشعار زیر کرسی وشب دراز یلدا میباشند .
    در یکی از خبرها خواند م که برای چند نفر نویسنده وکاریکاتوریست وسرکار علیه علیا مخدره بانو فائقه آتشین دادگاه حکم غیابی صادر کرده وآنهارا بهر روی به هزار عیب وفسا دمتهم کرده است بگمانم جیره نرسید ودستگاه خانم فائقه چندان باز دهی نداشت که نیمی را به آن سوی آبها بفرستد هر چه درمیاورد باید خرج اتینا خودش بکند وآن لاشه کهنه وفربه  شصت وپنج سالگی را باینسو آن سو بکشد مانند سلفس بانو مادونا .
    نمیدانستم بخندم یا گریه کنم ؟ نه هیچی رفتم آرد را ریختم درون ماهیتابه سمنو درست کنم !! با عسل یا شیره نیشکر  اما دیدم روی شیشه عسل عکس بانوی مقدس با بچه اش دیده میشود خوب ، بد نیست شاید سمنوی قلابی من درست از آب دربیاید !
    خوب درآنسوی آبها هم روی همه چیز یا نام پیامبر است ویا نام ائمه اطهار کارکردش خوب است وماخیال میکنیم  که آنها دست مبارکشانرا روی این محصول گذاشته اند تا برکت به آن بدهند ! 
    برکت از همه چیز رفته ، آبها مسموم غذاها مسموم معلوم نیست چه کثافتی را درسوپرها بسته بندی میکنند وبخورد ما میدهند یکروز زرد چوبه معجزه میکند روز دیگر سم است ! یکروز شکر خوب است روز دیگر سم است ، یک روز کره خوب است روز دیگر بیماری زا ست بستگی داردچه مدت درانبار ها مانده باشد وموشها وجانوران چقدر فضله روی آن گذاشته باشند اما دربسته بندی های شیک در فروشگاهها چیده میشود وسپس ما ببخشید گلاب برویتان مرتب اسهال داریم مهم نیست چی خورده ایم حتی آب خالی هم شکم روه میدهد !!
    ای خوشا ان دکانهای بقالی قدیم [نسیه نمیدهیم حتی بشما ] خوشا آن بوی خوش آب نبا ت وبوی خوش حلوا وبوی خوش نبات کاسه وبوی خوش زیره وزعفران حال زعفران بوی دارو میدهد وزیره را باید مانند داروهای گرانقیمت از بعضی مغازه ها خرید .
    در میان این همه بدبختی وهیاهو حکم غیابی هم میاید اما نه برای ما بیچارگان درون خون خفته برای خودشان !
    آفتاب گرم ودلپذیر ی همه شهررا فرا گرفته ده روز دیگر  تا سال نو مانده وهرسال دراین گمانیم که شاید سال نو بهتر باشد که نخواهد بود وهمیشه افسوس گذشته بر دلمان نشسته وغم دیرین وروزهایی که دلمانرا فریب میدادیم تا از دردها فرار کنیم نالیدن مهجوران سوز دگری دارد  همیشه درد ورنج با ما همراه بود اما با پرویی تمام لحظاترا شکار میکردیم ودر آن لحظات همه رنجها گم میشدند ، برای مدتی فراموش میشدند، امروز دیگر کسی نیست در یک دالان تاریک ودراز وبی انتها راه میروی بی آنکه بدانی انتهای آن بکجا میرسد از روی زمین دانه های افتاه را برمیداری وبرای آنکه زنده بمانی میخوری عده ای برای خوردن زنده اند وعده ای میخورند تا زنده بمانند  دیگر نه افسون عشقی ونه سوز نای ونه زخمه سازی برای شنیدن چند دیمبلو ودمبلول از خوانند های دوره گرد باید پول ماهیانه بپردازی خوب از خیرش میگذری اگر بحث جالبی بود اگر گفتاری قابل شنیدن بود ار موسیقی اصیل وتازه ا ی بود ، باز ممکن بود  که بگویی صرف دارداما مشتسی پیر وپاتال در گوشه لوس آنجلس یا تورنتو ویا اروپای مرکزی نشسته اندوبا چرندیات گویندگان حال میکنند وجناب استاد خیاط هم میبرد وکوک میزند میاندازد جلوی دیگران تا بدوزند .
    باز میروم سراغ رادیو قدیمی اف ام هر چند موسیقی اش نیمه کاره ونصفه ودقیقه ای باشد اما همان چند دقیقه که مرا بخواب خوش فرو میبرد بسیار خوب است . 
    ما گداییم ولی قصر غنا منزل ماست 
    هرکه شد همدم ما  منت قیصر نکشد 
    تا روزی دیگر بهاران برایتان شادی آفرین باد 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .10/03/1017 میلادی / اسپانیا . 
  • مادام کاملیا !

    امروز  نشستم به تماشای اپرای ” لا تراویتا”  اثر “جوزپه وردی “که بر اساس داستان مادام کاملیا یعنی خانم مارگریت گوتیه  بقلم الکساندر دومای پسر در فرانسه نوشته شده بود . باین جهت باو مادام کاملیا میگفتند که عاشق گل کاملیا بود وهمیشه یک گل از نوع تازه آن به سینه اش میزد ویک دسته گل به دست میگرفت ودر انظار عمومی ظاهر میشد . به همین جهات باو لقت مادام کاملیا دادند.
    داستانی که همه کم وبیش میدانند ، رفتم روی ” گوگل ” ببینم در چه تاریخی وردی آنرا ساخته است !! آنقدر مزخرف نوشته بود که پشیمان شدم نامی از مارگریت گوتیه نبود تنها به همان نام یک زن هرجایی مادام کاملیا اشاره شده بود !
     خیر قربان آن زن تنها معشوقه یک کنت ثروتمند بود که برایش خانه ای تهیه  کرده بود با یک کالسکه وهرماهه پولی باو میداد وبعضی شبها از درمخفی وارد اطاق خواب مارگریت میشد ، مارگریت اجازه داشت درخانه اش پارتی های بزرگ برپا کند با کالسه اش در شانزلیزه گردش برود وبساط قمار با دوستانش داشته باشد حال دراین میان به جوانی بنام آرماند دل باخت وچون سل داشت کم کم از دنیا  رفت آنچه دراین کتاب وفیلم بیشتر جلب توجه میکند شرافت انسانی این  زن است که از خیلی بانوان نیکنام بیشتر میباشد .او از عشق خود دست کشید در فقر وینوایی دریک اطاق جان داد وآرماند روز آخر متوجه شد که پای پدرش درمیان بوده که بین آنها جدایی بیاندازد .
    این داستانرا ” ژوزپه وردی ” با موزیک بسیار زیبا روی صحنه آورد که امروز در تمام تالارهای دنیا به نمایش درمیاید وهمه تماشاچیان محال است اشگی نریزند ، همه هنرمندان بنام دراپرا این نقش را بازی کردند ماریا کالاس وآخرین آنها آنجیلنا گیورگیو  سوپرانوی اهل رومانی که بسیار زیبا درخشید واین فیلم از سالن بزرگ اپرا درکاونت گاردن ضبط شده است . 
    همه اینهارا نوشتم تا برگردم به ویکی پدیای مسلمانی در گوگل اگر عربی نباشد فارسی آن بدرد عمه
    جانش میخورد با اطلاعات ناقص وگمراه کننده ، دلم برای کتاب قطور معلومات عمومی  ام سوخت که بخاطر آنکه جا نداشتم آنرا بهمراه مجلات دور ریختم خوشبختانه افسانه های اپرا را دارم وداستانهارا میدانم وخوانده ام وحافظه ام نیز بکمکم میاید اما متاسفم برای جوانان امروزی .
    گفته اند چهار شنبه سوری یک امر خرافی است ( نه اینکه خودشان کم خرافات بخورد مردم داده اند ) بعلاوه چرا مال ملت را حرام کنیم …..بهتر  است حرفی نزنم آنهاییکه باید کار خودشانرا میکنند ماهم از روی شمع میپریم آجیل مانرا نیز آماده کرده ایم بکوری چشم قاتلان فرهنگ سر زمینمان ..
    خلاصه آنکه به ویکی پدیای گوگل چندان اعتماد نمیشود کرد .ثریا / اسپانیا /