Category: General

  • فلاسه ودنیا ی دیوانه

    هیچ فیلسوفی نیامده تا برای بهتر کردن دنیا بکوشد ، همه برای تغییر دنیا آمده اند  تا جاییکه دنیای ما باین شکل فجیع درآمده است فلاسفه با عقل خود درگیرند ودنیارا درهمان چهار دیوار شعور خود میبیند ومیل دارند آنرا پیاده کنند وخاشاک را بر سر مردم بریزند  .
    جناب مارکس وانگلس آخرین وبهترین فیلسوفان ما مانند چپی های امروز اروپا وامریکا وخاور میانه روی انبوه ثروت نشسته بودند اما دلشان برای فقرا وبیچارگان میسوخت  ! تنها کاری که میکنند مینویسند ، بچاپ میرسانند ودنیا را متوجه افکار خودشان میکنند پیروان آنهارا بیشتر جوانان تهی مغز تشکیل میدهد .
    کمتر فیلسوفی را دیده ام که دنیا را بسوی نابودی نکشانده باشد چون خودش نابود شده است  ، من نویسندگان زیادی یا میشناسم وکتابهایشانرا خوانده ام هنوز  هرگا ه میل داشته باشم چیزی را ورق بزنم با زبسوی اندیشه های ” توماس مان “میروم ویا بسوی : گوته ” آنها هیچ ادعای پیامبری نکردند ، ریش بلند پیامبر گونه ای  هم بر محاسن خود نگذاشتند تا بشکل یک پیامبر واقعی دربیایند .
    روی تابلتهای من یا گوشیها هر روز برنامه های ناخواسته ای  قرار میگیرد امروز یک رادیو بنام : رادیو پیام :  میخواست با یک فیلسوف یا اهل قلم  ویا روانکار ویا هرچه میل داشته باشید نامش را بگذارید درباره مارکس سخن یراند فورا آنرا خاموش کردم  سالهای  سال شاید قبل ازآنکه کسانی امروز به دنیا آمده باشند من با جمال بیمثال این قلاسفه بزرگ اشنا شدم  احسا س بدی نسبت به انها داشتم وگمان میبردم برای ویرانی مغزهای ما به دنیا آمده اند با آتکه هنوز نوجوان بودم اما میترسیدم من مانند دیگران به آنها مانند خدایگان نمینگریستم بلکه بصورت دشمن آنهارا درمغزم تصویر کرده بودم ” گویا پرهم اشتباه نکردم” .
    امروز همان چپی ها وطرفداران این موجودات با انبو ه ثروتهای باد آورده جای کاپیتالستهارا گرفته اند ودموکراسی را درسته قورت داده و دارند دل برای بینوایان میسوزانند  با بنگاههای خیریه ای که در هر گوشه وکنار برای فرار از  مالیات باز میکنند ! مردم هم گوسفند وار سر به زیر انداخته بسوی چراگاه آنها میروند ، انتخابات آزاد !!! دموکراسی!!! ازادی !!! اینها تنها چند کلمه هستند ، همین ونه بیشتر .
    چه کسی آمد تا انسان بسازد ؟ یک انسان واقعی ؟  امروز عکسهایی از سیزده بدر درایران دیدم دلم آتنش گرفت . افتاده بودند بجان درختان وآنهارا تکه تکه کرده آتشی بر افروخته بودند آنهم میان جنگل تا گرم شوند اما ( ترادیشن) باید انجام میپذیرفت قابلمه سیخ وسه پایه ودیگ ودیگچه وچادر کبا ب وجوجه کبا ب وشیشلیک و شاخه های جوان درختان مانند جوانانیکه تازه بسن بلوغ رسیده بودند درآتش خود خواهی وخونمایی این ابلهان میسوختند ..
    جنگلهارا  بسوزانید ، زمینها را ویران کنید آبهارا خشک کرده یا بفروشید برای آنکه نفس کثیفتان ارضاء شود . 
    خریت شاخ ودم ندارد  
    !پایان 
    ثریا / سه شنبه چهارم آپریل 2017 دلنوشته امروز !!
  • خزان آرزوها

    بی تو  خاطرات لحظه هایم از من جدا شد
    بی تو اما  نوبهارانم همه فصلی رها شد 
    رفتم آخر از آشیان قمریان ویورش باد
    ازفراز  هر شاخه خشکی   تیری رهاشد
    آخرین برگی که براین دیوار بی بنیادبود
    با طلوع  شب زنده دارن مرکب باد صباشد
    سه شنبه 
    آن رخت وآن لباس را از پیکرم جدا ساختم ودیگر هیچگاه سر بسوی آن دیار ومردمش نخواهم داشت برایم ” بنگلادشی” جدید است که هیچگاه غیر از روی نقشه جغرافیا آنرا ندیده ام اگر چه زر وگوهر از پیکرشان ببارد ، دیگر میلی به دیدار آن چهره های منفور وفرم عوض کرده ندارم  ودیگر میلی به شعر وشراب وشور زندگی ندارم هرچه بود به دست باد سپردم ودیگر دردم نخواهد آمد .
    روز گذشته یک نوشتاری را خواندم به قلم مردی که سالها  اینجاست ومترجم وکارمند ” سفارت ” جمهوری است حال کتابی نوشته درباره انزیکسیون وهجوم ارباب دین در این سر زمین .خوب لطف کرده است فردا میشود محقق وتاریخ نگار ایرانی در دراین سر زمین پرشکوه !! 
    همه میدانند که دین با این سر زمین وسر زمینهای مشابه چه کرد وهنوز پس از قرنها کله هایشان مانند همان مناره های سه گوش عبادتگاهایشان سه گوش باقیمانده ، هنوز مردی از میان آنا ن برنخاسته که خودنمایی کند ، هنوز سر وانتس وگویا ودون کیشوت مظهر جلال وجبروتشان میباشد ، تنها یکبار ، یک کارگردان آنچنانی توانست یک اسکار ( بخرد) از نوع اسکارهای ایرانی وسپس سوار اتومبیل شد ودوان دوان بسوی دهکده شان رفت ودرگورستان دهکده  کنار مقبره والدینش نشست واسکاررا به آنها نشان داد !!! نهایت حماقت وبیشعوری یک انسان قرن بیستم بود .
    هنوز اگر در سر زمین دیگری بسر برند بین خودشانند ودرحد راننده یا خدمتکار اموراتشانرا میگذرانند ودلم برای آن ایرانیانی میسوزد که چگونه خودرا بالا کشیدند وتا مرز آسمانها رفتند وسپس مدفوع وافیون دین آنهارا پایین کشید و به دست مرگ سپرد 
    نه! دیگر با دیدن این چهره های منفور امروزی ابدا میلی ندارم به سرزمین با شکوهم!!! برگردم وایدا خیال ندارم خودمرا به نمایش بگذارم ویک وطن پرست بنامم وطن من درآتش بیخردی خود ما سوخت وخاکستر شد روی هیچ خاکستری سبزه ای نخواهد رویید .
    از دل هیچ سنگ خاره ای گلی زیبا بیرون نخواهد آمد .
    امروز نه من زبان آنهارا میفهمم ونه آنها زبان مرا همه چشم به بارگاه خلیفه دوخته اند وعده ای که خدای خودرا گم کرده اند هنوز اورا نیافته اند  تا بتوانند باو نامی داده ویا تکیه کنند بنا براین بخدای خلیفه خودرا بست زده اند ، اموراتشان میگذرد .
    آنها خدایشانرا همیشه میجویند  وهنوز نایافته گم میکنند همه چیز امروز عادی شده است  خدا وحقیقت نیز گم گشته  ودرهر تجربه  عادی تر  میشود  مردم هم عادت کرده اند بنی آدم  طفل  بنی عادت است .
    حال بگذارید  که این قوم بزرگ با افتاب بزرگشان  ودرروزگار جاویدان بزرگشان وگذشته روشنشان  گام بردارند بی چراغ وبی نشانه وبی همراه واز ته دل بخندند وهرکجا کوس رسوایی را  کوس کوته بیننی را بکوبند .
    امروز من درآفتاب  راه میروم ، آفتابی که هر روز داغ تر میشود وتیغه آن بر پیکر سرما زده ام فرو میرود تا استخوانهایمرا ازهم جدا سازد ، همه امروز درتاریکی راه میروند ، درسایه وبه دنبال فردایند فردایی که گم شده است  آنها هیچگاه فردا را در روشنایی امروز نمیبیند واین افتاب وتابش آن چشمان مارا برای دیدن فردا کور وناتوان میسازد .
    دیگر بفکر یکی شدن پرودگار با عشق در یک قطره نیستم اورا هم گم کرده ام  میلی به پیدا کردنش ندارم .
    شما ، بارها وبارها مرا  دیده اید که چگونه  از بادها ویادها رانده میشوم  صدای تازیانه هارا بر پیکرم شنیده اید اماهیچگاه آغوشی باز نکردید تا مرا درآن جای دهید وزخمهایم را مرهم بگذارید  ، نمک پاش را برداشتید وجراحتم را بیشتر ساختید  وسپس مرا از  یاد بردید، ویا از من ترسیدید ، بیچاره ها ……
    من عشق وخدارا دریک قطره جای دادم ونثار راه شما کردم حال امروز آن قطرات بر زمین ریخت ودستهای من تهی از همه کوزه های مهربانی ولطف است تنها نگاهی به نقاشیهای ورنگها میاندازم بی آنکه مفاهیم آنهارا درک کنم  وتنها شمار زیر یک نقاب بی چهره میبینم  اما پرده از روی من کشیدن اسان است مانند ابری که از روی خورشید کنار میرود .
    خدای من به فراسوی بینهایت اندیشه من سفر کرده است اما عشق را تبدیل به کینه نساختم آنرا درکنار همان
     که باو نام داده ام نهان ساختم .
    شما هردورا به لجن کشیدید هردورا به رختخواب کثیف خود کشیدید  وقوای آنهارا از بین بردید ودیگر هیچ شدید ، هیچ ، تنها یکقطره . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / 04/04/ 2017 میلادی / اسپانیا .
  • دخترم ، بهار

    بهارم دخترم ، ازخواب برخیز 
    شکر خندی بزن شوری برانگیز ………مشیری
    دیگر جای شکرخند وشور نیست ، جای پریدن از روی اتش است وتا میتوان باید گریست  وبه اسمان پناه برد 
    تا آنجاییکه خودرا از  نیستی برهانی 
    اماج تیر هدف گران قرار نگیری  سرانجام شاید درآسمان برتخت نشستی !! ودر کنار آفریده خود به تماشای کثافت زمین مشغول شدی 
    فعلا پرنده دربغل پدر بزرگ مشغول نوحه است ، وپدر بزرگ مرتب فریاد برمیدارد وبرای ازادی سر زمینش به دنبال رهبری میگردد ، نمیداند که آن شهزاده  تعهداتی دارد واگر روزی باین تعهدات پشت بکند چه بسا بچه ها وهمسرش نیز به دنبال برادر وخواهرش خواهند رفت . 
    همین بچه را که بزرگ کرده ای ،!  به دنبال سراب بفرست .
    دراین زمان باید زبان بکام کشید درعین حال باید از زمان قفل شده برون پرید ورفت داخل قلعه حیوانات نشست وبا آنها نشخوارکرد  اشعار قدیمی ونخ نما شده بچه کمونیستهای دنیای باتیستارا گوش کرد ویا نوشت  دیگر گسی به لب وتمنای فروغی ویا رهی ویا حافظ ویا خیام ویا عطار گوش نخواهد دا د . قفل بسته را باز کن وناگهان بیرون بیا ، شاید دنیا  را از دید دیگری دیدی ،
     ویا بی تفاوت نشستی وگفتی آهان واوهون .
    در فکر آفریدن مباش  دیگر بخود مبال ،  آنچه که نوشتی از گوهر وجودت مایه گذاشتی ورگهای خودرا گشودی  تا خون تو درهر چه که میافرینی روان شود  بگمان آتکه جانی تازه بیابی در پی روان وخرد ودانش بودی چیزی که دردکان نانوانی حتی بتو سوخته نانهارا هم نخواهند داد سخت این کلمات را درآغوش گرفتی  روان خودرا ، روح خودرا  با آنچه که نوشتی تقسیم کردی  ، برای کی ؟ برای چی وکجا ؟
    انهارا درکنار کتب مقدس بگذار تا خاک بخورند  شاید روزی کسی باین نیروی درونی تو پی برد  زمانی که تو نیستی که نه اشگ شادی را ونه گرد غم را برچهره خواننده ببینی  توخاک شده ای /
    سالهاست  که تنها جز چند کلمه خشک وخالی را از دهانها نشنیده ام همه ترسیده اند  همه خشک شده اند هیچگاه هیچ واژه ای با آهنگی زیبا به گوشم نخورد  درجهان هیچ کلمه ای نیست که تنها معنا داشته باشد  همیشه سرودی میشود وترا به شادی درمیاورد وگاهی زمین واسمانرا بهم پیوند میدهد .
    تو تنها بگرد معنا چرخیدی ، درحالیکه معنایی وجود ندارد  با آهنگی رقصیدی در حالیکه درنظرت یک سماع بود  نه رقص .
    حال واژ ها از معنا خالی شده اند تنها واژه  سیاست بیمعنی در هر دهانی جابجا میشود وناگهان مانند تفاله وزائدات معده برویت و پرتا ب میشوند  وتو چون چوب خشک برجا ایستاده ای .
    .
    عصا را بردار وبه آن چوب خشک تکیه کن فرقی با آدمهای امروز ندارد .
    چه بسا معجزه شد واین عصا ناگهان جان گرفت وتبدیل به یک مار ویا یک اژدها شد .
      .
    آه …. تامرا از از نیستان ببریده اند / از نفیرم مرد وزن نالیده اند !؟.
    نه ، هیچگاه نه مرد و نه زنی ونه انسانی از ناله هایت نگریسته .وننالیده است امروز باید درهر چهارراه با دیگران همراه شد وجیغی کشید وخودی نمایان ساخت تا بلکه از میان آنها مردی بیرون آید ودست ترا بگیرد وترا بسر” صدر “نشاند ، باید همرنگ شوی همشکل  همسو وروبرو هم بو وهم خو.
    خیابانها بسته اند چهارراه  همیشه با چراغ قرمز روشن میباشند  ، راههای گذشته بسته است وتو پشت چراغ قرمز ایستاده ای ومیبینی  که خیابانها بهم وصل میشوند  چهارراهها میدان میشوند ومیدانها بزرگ وبزرگتر میشوند جاده ها کش میایند  وخیابانهای  کمر بندی آنهارا از هم جدا میکند  تو هنوز سر چهارراه پشت چراغ قرمز ایستاده ای .در صف آخر /
    پایان دلنوشته امروز / دوشنبه 3 آپریل 2017 میلادی / ثریا .اسپانیا .
  • پرنده پا کوتاه

    خاکستر ترا ، باد سحرگاهان
    با خود برد 
    وبجای تو هیچ برگی از خاک 
    نرویید /
    در کوچه باغهای خاطره ها
    من به آن پرنده پا کوتاه 
    میاندیشم 
    که چگونه آوازهای خودرا سرداد
    بی هیچ ثمری.
    ————
    روزی پرنده ای  بسوی این دیار پرواز کرد با پاهای کوتاه ، آوازش دلنشین بود در منقارش برگ سبزی وما گمان بردیم که همان کبوتر صلح است ونماد آرامش  .
    مرغی بود بی پر وبال که با بال دیگران پرواز میکرد وآن برگ سبز تنها یک شاخه خشک وپوسیده بود که از درختی بر زمین  افتاده واو آنرا بعنوان شاخه بیدمشک بما هدیه میکرد .
    من محو کلام او شده بودم  وزیبایی گفتارش   که درگسترده نوشته هایش دیده میشد ، صورتگری بود که  خود بظاهر خوب گریم شده بود 
    باو نزدیک شدم ودستش را فشردم  وبا لبخندی باو گفتم :
    این کودکان آواره دشت  روزگاری در زهدان سنگها خفته بودند  ودرانتظار روزی بودند  که از زندان تاریک خود بدر ایند .
    وتو شاید بتوانی قابله خوبی برایشان باشی  ، برای یاری دادن  به زاده برخی از این پیکرها .
    من خسته ام ، سنگهایی را شکافته ام وحمل کردم  گاهی ناخواسته به آنها زخم زده ام خراششان داده ام  تا شاید رستمی دستان از میان این سنگها بیرون بکشم .
    اگنون گام هایم استوارانه تر  و آفتابم روشن تر است  وبرای گامهای بهتر   نیاز به یک چراغ داشتیم  وتو شمعی که میل داری افتابی درخشان شوی 
    آفتاب امروز و….فردا  .
    اما تو به فردا سایه انداختی ودیگر فردای وجود ندارد  ما برگشتیم به هما ن گذشته  ودرسایه همان مجسمه های گچی نشستیم حال بفردایی میاندیشم که هیچ روشنایی دران نمیبینم  ما نیاز به شعله داشتیم  که درافتاب بی رمق کنونی بر فروزد .
    چراغ فتیله اش را پایین کشید وشمع زیر هجوم شاهپرکها رو به زوال رفت .
    آفتابی درخشان بر پهنه این  شهر دامن افشانده  وهمه راههارا میتوان درروشنایی دید میتوان چشم هارا به دوردستها دوخت  که مانند اینجا روشند  میتوان از افتادن درگودالهای عمیق وچاله ها  پرهیز کرد  میتوان از راههای صاف وهموار عبور نمود .
    من با چشم افتاب جهانرا میبینم  نماد من خورشید است  من کهکشانرا نیز مانند روز میبینم  حال درزمان نشسته ام ودیگر به آینده نمیاندیشم 
    سراسر زمان برایم یکسان است  وهمه جا بیرنگ
    من عاقبت را مانند کف دستم میبینم .
    ——–
    گر هلاک من است عنوانش 
    سر نپیچم ز خط فرمانش 
    مرد میدان عشق دانی کیست ؟
    آنکه اندیشه نیست از جانش 
    کس بمیدان  عشق روی نکرد 
    که نکردند تیر بارانش ……..فروغی بسطامی 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش . » لب پرچین«  اسپانیا / 03/04/2017 میلادی /.
    تقدیم  : به نویسنده ” رفیق  آیت ……
  • ریسایکل


    تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی 
    دست تا چند در این خانه زنبور کنی 
    خلوت خاص تو بیرون زفلک خواهد بود
    خانه گل چه ضرورست که معمور کنی ؟ …….صائب تبریزی
    ابن برنامه ریسایکل یا جداسازی زباله ها هم برای ما نوعی بردگی مدرنیزه شده است با یک آشزخانه فکسنی چند سطل رنگی چند کیسه رنگی دورخودت بچینی که دیگر اقایان خیالشان راحت باشد ماشین زباله درجا شیشه هارا خورد وآرد میکند ماشین زباله درجا مواد زائدرا تبدیل به پودر میکند وماشین مقوا وروزنامه همه را خمیر خواهد کرد وسومی بقیه کثافت را تبدیل به قارچ میکند
    یعنی خاکی که دران قارچ میروید واین قارچ را ما دوباره خواهیم خورد یعنی اینکه  آتچه 
    را که دفع کرده ایم دوباره از راه دهان به معده میفرستیم و اخیرا کیسه زباله کرم رنگ مامانی ببازار امده برای غذاهای ” اورگانیک”!!! 
    باید به آن کسیکه اینگونه افکار وتبلیغاترا میسازد جایزه ای بالاتراز نوبل داد.
    در گذشته که من اولین شغلم را پس از گرفتن دیپلم شروع کردم دریک شرکت تبلیغاتی بود که برای شهرداری کار میکرد وطبیعی است که آن آدم گنده گنده ها درراس آن بودند که ما کارمندان حقیر آنهارا نمی دیدیم . دردفتر من روبرویم  مردی نشسته بود که قیافه اش دست کمی از عین اله خان نداشت ، یک کروات پهن با یقه ای که تا نزدیک چانه او آمده بود وبا کت وشلوار راه راه پشت یک میز بزرگ ومشغول نقاشی بود جواب سلام هیچکس را نمیداد ، جلوی من چهار دفتر بزرگ حسابداری بود که مبایست یکی را برای شهرداری ، یکی را برای اداره مالیات ، یکی را برای وزارت دارایی وسومین وآخرین که از همه مهمتر بود ودرکشوی میزم جای داشت با قفل وزنجیر متعلق به خود شرکت بود  ، طبیعی است که ارقام وجمع هریک با دیگری فرق داشت جناب ریاست حسابداری برگهای ماشین شده را جلویم میگذاشت ومن وارد دفتر میکردم .
     روزی از یکی از کارمندان پرسیدم این مردک چکار  میکند که اینهمه خودرا از شاه بالاتر میبیند ؟
    یکی از کارمندان گفت :
    او رییس تبلیغات این سازمان است کارش خیلی مهم است ! 
    ما هم مانند موش  درجلوی ایشان مینشستیم واو زیر چشمی مرا میپایید ، روزی بمن گفت :
    میل دارم یک عکس از شما نقاشی کنم  ، 
    پرسیدم چرا ؟ 
    گفت برای آنکه خیلی زیبایید ، ماهم سرخ وسفید شدیم وگفتیم باشه عکس را که بخودم میدهید ؟ 
    گفت بلی . 
    فردای آن روز مرا به  عکاساخانه نزدیک شرکت برد یک شاخه گل مصنوعی دردست من قرار داد وبه عکاس گفت عکس بگیر .
    ما نشستیم ونشستتیم وانتظار کشیدیم ، نه خبری از عکسها ونقاشی چهره زیبای من آن دختر گلفروش نشد که نشد باز خودش را گرفت .
    روزی پرسیدم جناب ، آن عکسها کجا رفتند ؟
    درجوابم گفت ، فیلم عکسها همه سیاه شدند این عکاس بلد نبود منهم دیگر مزاحم شما نشدم ، ماهم خر، باور کردیم .
    چند هفته بعد درخانه ولوله افتاد : همه ریختند سر من که فلان فلان شده میری عکسهای تبلیغاتی میگری میگذاری توی عرق فروشیها؟ 
    من؟ کی ؟ کجا ؟ برادر ناتنی من گوش مرا گرفت وبرد خیابان سر چشمه دریک اغذیه فروشی وآبجو فروشی دیدم بلی ، خودم هستم بجای گل یک لیوان آبجود دست من داده اند  ، آنروزها تبلیغات روی حلبی ها چاپ میشد ، با برادرم وارد اغذیه فروشی شدیم وخلاصه آن صفحه حلبی را به قیمتی چند خریدیم ومن بردم شرکت ومحکم کوبیدم روی میز جناب ریاست تبلیغات ….
    دومتر از جایش پرید ، سپس گفت این چه کاریست ؟ 
    گفتم این چه گندی است؟ شما را باید شلاق زد من شکایت میکتم  عکاس را به شهادت میبرم ، بیچاره خیلی جا خورد . 
    گفت ، آخر جناب رییس گفته اند چشمان این خانم خیلی خمار الوده ومست است از چهره  او برای تبلیغ آبجوی »شمس« یک تابلوی  نقاشی بکش .
    پس از آن ماجرا شرکت از ترس آبرو  ریزی دستور داد که 
    از تما م آبجو فروشیهای شهر آن تابلو جمع شود  اما از شهرستانها بیخبرم .
    وآن چشمان مست وخمار الوده امروز در خماری روزگاران لبریز از اشک است .
    ————–
    امروز سیزده بدراست  بهتر دیدم یک داستان بامزه از آن روزها وخلق وخوی وخصلت ایرانیان را بنویسم .
    روز ورزوگارن شاد وزندگیتان همیشه سر سبز باشد .با سپاس از مهر همه شما نازننیان بخصوص آن بانوی همشهریم که امروز بجای من درصحرا هزاران سبزه را گره میزند . شاد زی .وآن دوست اهل ایل قشقایی که با خانواده برای من درشهر شیراز سبزه گره میزند . لطف همه شما بمن جانی تازه میدهد ، دست یک یک شمارا میفشارم .
    رستم از سیلی تقدیر بخاک افتاد است 
    تا بکی تکیه بسر پنجه پر زور کنی ؟
    تا وقتیکه بتوانم ………ثریا / اسپانیا / روز 13 فروردین 1396 / برابربر با 02/04/2017 میلادی .
  • دلنوشته

    دلنوشتهای امروز  اول آپریل 
    حوصله نشستن پشت لپ تاپ را ندارم  حوصله هیچ چیزی را ندارم  روی تابلت با سختی وکمبود  آلفا مینویسم .
     چند شبی است که خواب فرهنگ را میبینم  مرتب برایم پارچه میخرد !!! پارچه  اگر نو باشد نشان نیرنگ وفریب بخصوص از طرف دوستان است  واو میدانست که دارد مرا فریب میدهد منهم میدانستم ً که دارم فریب میخورم اما در آن سر زمین  درمیان  آدمهای ناشناس که همه میخواستند وکیل من بشوند این تنها چهره آشنایی بود که توانستم بیابم  همه چیز هار باودادم در عین حال  گاهی در دلم یقینی حاصل میشد که او هیچگاه حیثیت  پنجاه ساله اش را در ازای این میراث شوم از دست نخواهد داد  ولکن فهمیدم تنها چیزیکه این روزها در میان  انسانها اهمیت چندانی ندارد همان حیثیت وابروست ….
    هوای شهر تهران بمن سازگار نبود هر هفته مجبور بودم از این خانه به آن خانه بروم  آشنایان وفامیل ودوستان !!!همه غریبه وچه بسا دشمن شده بودند آنچهرا که بدرد خور بود برده بودند این چند تکه را زورشان نرسید ببرند  گاهی فکر میکنم فرشته نجات بود  همه  سندها را به دست او سپردم با یک وکالتنامه که مو لای درز آن نمیرفت  وبرگشتم 
    وکیل اولی هنوز به دنبالم بود چشمش به دنبال ویلای کوچک بود که تقریبا به وسط شهر آمل رسیده بود همهرا دراذای  چند هزار دلار باو دادم ودیگر هیچگاه نپرسیم که خوب ، پول آن خانه بزرگ که فروختی ونیمی از انرا نقد گرفتی تا درسند نوشته  نشود چه شد ؟حساب ارزی من کجا رفت ؟ 
    نه ! باد آورده را باد میبرد  این بارها ثابت شده است  من از آتش عبور کرده بودم احتیاجی بمال  ومیراث شوم نداشتم 
    هنگامیکه با هم ازدواج کردیم من از یک تجربه خیلی سخت ودردناک بیرون آمده بودم  وهمسرم یک زن اتریشی داشت وگفت :
    دیوانه است !!!بخاطر تو اورا طلاق میدهم  چه سعادتمندانه وارد یک تونل تاریک شدم بی چراغ بی همراه بی توشه  همکار بودیم  او دوهزار تومان حقوق  داشت من هشتصد تومان  حقوقمان برای یک زندگی کافی بود اما او بیشتر میخواست  اطرافش را برادران وخواهران وبچه هایشا ن گرفته بودند پول دایی جان وعموجان است بتو چه …..من از کارم استعفا دادم ونشستم درخانه به میهمانداری یک قبیله گرسنه واو میرفت تا این قبیله را سیر کند که سیر شدنی هم نبودند 
    سال دوم بود که دیدم چه راه پر خطری را طی کرده ام وسال دوم بود که دیدم سخت معتاد است واین اعتیاد پول میخواست حال از هرکجا که باشد دیگر ذکر مصیبت کافی است فرهنگ هم معتاد بود از آن گذشته هیچگاه حرف نمیزد چرا که نمیتوانست راستگو باشد همیشه سکوت بود وچشمانش را هیچگاه بسوی مخاطب نمیدوخت  اصولا درۆغگویی یکی از ارکان اصلی وکلی ما ملت شریف آریایی است واگر دروغ نگویی ترا احمق الاغ  نفهم خطاب میکنند  به راستی ملت  شریفی
     هستیم وبه راستی نامهای با مسمایی روی اشخاص میگذارند  و دیگر هیچ همه چیز رفت اما من ماندم استوار. 
     ثریا .اول آپریل ۲۰۱۷ میلادی
  • سیزده بدر

    سیزده بدر هم آمد 
    ————–
    من هنوز میهمان دنیا هستم ، 
    درباغ ما بسته است  وقفسم هرروز تنگتر میشود
    من هنوز در سر زمین اندوه میهمانم 
    نه درباغ عرفانم ونه درایوان چراغ سبز
    ونه از پله های مذهب بالا  رفتم 
    در نقطه ای میان هوای خنک بنام “خرد” 
    ایستادم کمی تا شبهای خیس رفتم وبرگشتم 
    تارزن ومیخانه چی  درسکوت وتمنا ونماز ونیاز
    هیچکس صدای تنهایی مرا نشنید 
    ———ثریا 
    هر هفته باید درانتظار روزهای چهار شنبه باشم که گاهی به روز های شنبه ویکشنبه آینده هم کشیده میشود ، برنامه دلخواهم تنها دریک سایت است باید از روی چهره های منفور عبور کنم تا باو برسم به برنامه ” یکی بود یکی نبود . مسعود اسدالهی “
    هرچه باشد او از قدیمیهاست  بارها روی صحنه اورا دیده ام نمایشات وتاترها وسریالهایش روزی بخانه ما میامد وما چقدر ساده لوح بیخبر از آتش جهنمی که درپشت سرما روشن شده بود  مینشستیم پای تلویزونها !.
    امروز در برنامه او دیدم که خانه دایی جان ناپلئون یا خانه مسکونی ” اتحادیه” دچار ویرانی شده وانبوه سازان وشغالان نشسته اند تا بکلی منهدم شده بنام زمین آنرا بخرند وبرای عربها وتوریستهای ” حلال ” فاحشه خانه درست کنند ، پا اندازند مهم نیست ریش وعمامه دارند ایران را تبدیل به یک فاحشه خانه بزرگ کرده اند ، یک فاحشه خامه برای عربها که دیگر به تایلند ونپال نروند ..
    این کلمه ” حلال” گوشتهای بدن مراتکه تکه میکند حالمرا بهم میزند ، عقل کجا رفته ؟ درست مانند همین سر زمین تقویمشانرا لبریز از امام ها وامام زاده ها کرده اند وهنوز دارند کشیش میسازند در ونزوئلا ویا در پرتغال ویا درشهر های دیگر درجایی که محرومین بیشترند ، مدارس دینی سر هر کوچه ای باز شده است  اعتقاد واعتمادشان هنوز پا برجاست وهنوز جمعه ها گوشت نمیخورند واز فردا دسته های سینه زنی با طبل ودهل  مردان وبچه ها وشاید بعضی از زنان با چهره های پوشیده نماد ی که ” کوکلس کلانها ” بر چهره میکشیدند تا سیاهانرا با آتش بسوزانند ، در همه شهرها ودهات  اطراف راه میافتد بخصوص در دهات که تعداد بیسوادان بیشتر است وتعدا د جوانان کمتر .
    ایران هم کپی برابر با اصل همه روزهای تقویمرا تخصص داده به ائمه اطهار یا وفات یا تولد دیگر نام ونشانی از ملی گرایی نیست .
    امروز چهره احمد حاتمی را درنماز جمعه دیدم واقعا اگر قرار بود شیطانرا پیش روی خود مجسم کنم همانی بود که دیدم با آن چشمانی که خون جنایت از آنها میریزد مارمولکها عمامه بسر در اطرافش نشسته بودندجوان وپیر .
    دو شغل دراین دنیا برای تو ثروت ومال فراوان میاورد  یکی پا اندازی برای اطفای شهوات ودیگر قدرت کلام برای شستشوی مغزها ی جوان  این دو کار سازند وخوب هم دنیا را میسازند دنیایی که دارد پوست عوض میکند وما روی دم مار نشسته ایم بی آنکه آغوشمان به روی یکدیگر باز باشد تنها درصدد تخریب روح وجسم همدیگریم .
    این عقل وخرد ماست که باید دوست ودشمن را معین کند  ونشان بدهد  که چگونه  میتوان  از هر چیزی مواد خام ساخت  وآنرا تبدیل به چیزی کرد تا با قدرت آن بتوان چیزی را ساخت ویا ویران کرد .
    ما روی شب راه میرویم  زیر پاهای ما شب است  وزمانی که میخواهیم اولین گام را برداریم سپیده سر میزند  وپارا که کنار میکشیم خورشید میتابد وآفتاب بر میخیزد  وآن چشم شیطان بیدار میشود .
    ما باید درشب آهسته راه برویم وشب راز پوش ما باشد ، هنوز درتاریکیها ایستاده ایم وهنوز شب تولد فلان عرب شبی است که خداوند درانتظار  ما نشسته ودفترچه وقلم را نیز آماده ساخته تا ما آرزوهایانرا بگوییم او بنویسد وآنهارا بر آورده سازد !!! 
    حال چگونه میخواهی با تدبیر وعقل وخرد به جنگ تاریکیها بروی در حالیکه میدانی نیم بیشتر آنهاییکه با تو همراهند درکنار اژدها راه میروند واز هرم دهان او گرم میشوند وتو درسر مای سخت خویش همچنان فریاد میکشی بیصدا /
    سیزده برد شما شاد! به همراه آش رشته وباقلا پلو وگوشت بره وچای وباقلوا وسبزهای نو رسته که زیر پاهای شما لگد کوب میشوند .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین«  اسپانیا / 01/04/2017 میلادی / برابر با 12 فروردین 1396 شمسی .
  • حوای گنهکار

    ….. هیچ یادت هست ؟ 
    توی تاریکی شبهای بلندت 
    سیلی سرما با تاک چه کرد؟
    با سرو وسینه گلهای سپید 
    نیمه شب ، باد غضبناک چه کرد ؟هیچ یادت هست ؟
    حالیا معجزه باران را باور کن 
    وسخاوت را درچشم چمنزار ببین 
    ومحبت را درروح نسیم ……….” فریدون مشیری” شادروان 
    —–
     من معمولا آنچه را که میبینم ، بخاطر نمیسپارم ، نیاز ندارم  که گناهی را ببخشم  چون آنرا بارها دیده ام .
    آنچهرا که دیدم  از دیده ام  با اشکهاییم شسته میشوند 
    وگناه را هنوز فراموش نکرده ام .
    یک جمعه غروب بود که درکنج بیمارستانی تنها جان دادی ، آرزو داشتم مانند همه زنان خوشبخت یا بدبخت یا نیمه خوشبخت  که دم آخر کنار همسرشان مینشیند وهردو ا ز یکدیگر طلب بخشش میکنند ، کنارت بودم ودستهای لاغرو نحیف بدون خون ترا میگرفتم ومیگفتم که:
    با رفتن تو منهم زنده نخواهم ماند !!! اما برعکس من به لندن رفتم تا آن چند سکه باقیمانده را به ثمن بخش بفروشم ودرانتظار بمانم تا بمن خبر بدهند تو آخرین نفس را کشیدی .
    سخت است ، نه! چقدر سنگین دلم ،  حال هر جمعه هنگامیکه از فراسوی  مردمانی میگذرم  که آفتاب  عقل زندگی آنهارا روشن ساخته دردلم بتو لعنت میفرستم  که زندگی را درتابه سود وزیان  بالا وپایین میانداختی وسپس زندگی را سوزاندی ، 
    درست یک عصر جمعه بود ومن هر جمعه  در زیر لب وبنجوا لعنت  کوچکی برایت میفرستم بخششی وجود ندارد  بدترین دشمنانمرا بخشیدم اما ترا نه ، چرا که دلم برای آن عشق نازنین میسوزد که بپای توو سکه های بی ارزش تو انداختم .
    من بی تو ، همیشه بسوی وطنم میروم ووطنم را بی تو ترک کردم تا ازتو دورباشم ، هرچند امروز نمیدانم وطنم کجاست ؟!
    چون هیچکس نمیتواند دور من مرز بکشد  وهیچکس نمیتواند راه عبور مرا ببندد. 
    من در همه راههای بی شناخت  بی مرز  باران میشوم  وبر سر همه میبارم  من برای رفتن نیازی  به هیچکس ندارم .
    من همان ولگرد آسمانیم ابدا راه را پیاده طی نمیکنم راهی را که دیگری برایم بسازد  تا فقط راه بروم من پرواز میکنم .
    تو مرا نشناختی ، سرت گرم بود هرشب سرت با یک بطر ودکای ارزان قیمت گرم بود با چند پاچه ویک زبان دردکه عرق فروشی وبارها بتو تذکر دادم که درشان حضرت عالی نیست در یک دکه بایستید وخوراک لوبیای مانده را با عرق سر بکشید وسپس تلو تلو خوران خودرا بخانه برسانید درحالیکه چشمانت بسته بودند هیچکس را نمیدیدی تنها خیالات درسرت بزرگ وبزرگ میشدند ناگهان فریاد میکشیدی ، از من وحشت داشتی برای همین مرتب به نزد آدمهای گوناگون میرفتی که چشم به آن سکه ها داشتند اشک میریختی گریه میکردی واگر زن بودند سرت را میان دوپستان بزرگ آنها میگذاشتی  ، مادرت درکنارت اشک میریخت ومن با نفرت بتو نگاه میکردم .ترا با “او” با دیگری مقایسه میکردم چقدر حقیر بنظرم جلوه میکردی .
    امروز عصر جمعه غم انگیزی است میل ندارم وارد خصوصیات زندگیم بشوم غیراز درد مضاعف چیزی عادیم نمیکند تو مرا دیدی که میغرم  وسپس از چشمان خشمگینم اشک سرازیر میشد وتو نیز میگریستی ، زندگی ما یک تراژدی بود .
    بارها مرا دیده ای که چگونه  از بادها ترا نجات داده وکوبش تازیانه را بر اندامت دیده  وترا درآغوش همه جا میبردم  همیشه از تو باردار بودم ، وهمیشه یک بچه بزرگ نیز درکنارم بود وهمیشه مبایست ترا دوباره متولد میکردم .آه ای زندگی  ، ای عشق ،  ای آمیخته شده دریک قطره  ترا بشکل یک قطره آب فرو میریختم .
    امروز دوباره همان ذکر هفتگی را خواندم وبیادم آمد آخرین لحظه ایکه ترا داخل آمبولانس میکردند تا به بیمارستان ببرند فریاد کشید آن سکه هارا بفروشید ، آن فرشهارا بفروشید .همه فروخته شدند یکی برای خانه ابدیت ودیگری برای سنگی که روی آن بیهوده نشسته ویک جعبه چوبی چند استخوانرا نگاه داشته است . ما ماندیم وگرسنگیها ، ما ماندیم تنهایی ، ما ماندیم  درمیان اقوام دزدان دریایی ، وخاموشیهای گوناگونی  که درراه نجات خود وفرزندانم  میافتم  همهرا آزمودم  خاموشی را گم کردم وچراغ دل خودرا روشن ساختم  همه چیز به ارامی گذشت  ومن دراین ارامش داشتم کم کم خودرا خاموش میساختم تا چراغ خانه روشن باشد 
    زبانم که روزی پرده های قدرتمندی  را پاره میکرد اینک درکام خشکم جای گرفته بود  هستیم داشت از هم میدرید  با عقلم خلوت کردم  من واو بتنهایی راهی را یافتیم  اما اندیشه بدر را نیاموختم  امروز نیستی تا سر فرازی مرا ببینی ، نه لیاقتش را نداشتی !  نه …. بخششی درکار نیست ، الان که مشغول نوشتم دلم مانند یک تکه  سنگ مرمر درون سینه ام نشسته برای عشق میطپد نه برای تو .پایان
    تقدیم به : میم . میم. ح . /
    جمعه 31 مارس 2017  میلادی / 11 فروردین 1396 شمسی . اسپانیا .
    ——————————————————————ثریا .
    از دفتر خاطره ها 
  • آسمان امروز

    نیست همدردی که بردارد زدردی بارکسی
    درجهان یارب نیفتد باکسی کار کسی
    هیچ بیدار ی نباشد خفته ایش اندر کمین 
    چونکه د رخوابی  بترس از چشم بیدار کسی……..قصاب کاشی 
    ——–
    کار من تنها گرفتن عکس از آسمانی است که زیر آن زندگی میکنم ، تنها همین آسمان برایم مانده وهر روز آنرا به معرض تماشا میگذارم ! 
    چه میخواهم بگویم ؟ آسمان من دلگیر است ؟ نه بسیار هم روشن است نامی ندارد ، هیچ ندارد  چرا آنکه نام ندارد هیچ ندارد 
    درآسمان من شخصی یا پیکری نیست  نه آغاز دارد ونه انجام  گاهی تاریکی  درمیان ان هست  وگاهی به دنبال خدایم میگردم چون خدا گویا ملک خصوصی بعضی از آدمها شده است  ونمیتوان خدارا تقسیم کرد  وبکلی ” آنرا داشت ” .
    واگر نتوان خدایی داشت از همه جا طرد میشوی وهمیشه آواره وبیکسی ،  باید با قافله خدایان همراه بود 
    خدا چیزیست که انسان  میل داشته بیش از هرچیزی داشته باشد  ومالکیت او همیشه مالکیت با خدا آغاز شده است .
    آنکه ” خدا” دارد همه چیز دارد خدا هم از او فرمان میبرد  وآنکه خدارا فرمانبر خویش ساخته است  میتواند بردنیا حاکم شود وفرمان براند .
    نمیدانم ، هرکسی میکوشد باندازه قدوقواره خویش خدایی داشته باشد ،
      وگاهی هم به همان اندازه اورا ازدست میدهد  ومیشود بی نام ونشان .
    خدایان چند گانه اند ، خدایان معابد ، امپراطوران ، وخیل صفی که به دنبال آنها روانند  ورهزنانی  که بانام خدا وبنام خدا  باشد میتواند فرمان بدهد .
    دریک سایت آشپزی  زنی که چهره اش معلوم نیست اما بازوان ودستهای لحت او هویداست دستور آشپزی میدهد ومیگوید ” بنام خالق رنکها  طعمها ومزه ها!!!! خدای او درهمان حول وحوش آشپزخانه میان ماهیتابه وقابلمه است .
    عده ای خدای بی نام دارند  ومن خدای خردرا دارم هنگامیکه مینویسم میگویم بنام ” خالق خرد واندیشه ” واینجاست که دیگر تنها میشوم من تنهنا نام حقیقت را میبرم من خرد واندیشه را بر هر چیزی محترم میشمارم ودرصدد این نیستم که مردمرا فریب بدهم .
    عده  زیادی باین خدا پشت کرده اند  وخدایی را یافته اند که تنها حکومت میکند  اما دراصل محکوم وتابع است  تابع آنهاییکه بنام او کار خودرا آغاز میکنند وبخیال خود او را وارد بازار ارز کرده میدانند که او درباطن شاهد است اورا پنهان درکیسه شان کرده اند ودراینجا خدا وحقیقت هردو گم میشوند  و آنها تجربه دارند  برایشان این امر عادیست  نام هایی دیگری باو میدهند  کفر ودروغ وریا نام تازه خدا میشود اهریمن وابلیس نام تازه اوست .
    امروز من درکنا رمردمی زندگی میکنم که همیشه میخندند ومیرقصند حتی درمعبد خدا  ونیاز یهمدیگر ندارند تا افسانه گویی باشند بی نیازی آنها وخنده ها ورقص آنها درمن  یک رشک ایجاد میکند  چرا نمیتوانم آنهارا بگریانم آنها حتی درسوگ مرده شان نیز نمیگریند شراب مینوشند لبخند میزنند ومیگویند ” او جای بهتری رفته است ” سیاه نمیپوشند روسری وتور سیاه بر سر نمیکنند آن دوران وحشتناک را تجربه کرده اند دیگر مایل نیستند به آن دوران سیاه برگردند . من به آنها غبطه میخورم در دموکراسی آبکیشان گم شده ام .پوسته از مغز جدا شده دیگر امکان اینکه پوست ومغز یکی شوند محال است ، محال . اما معنای تاریخ را رها نکرده م آنرا پیوسته زیر لب میخوانم .پایان / ثریا/ اسپانیا / جمعه 31مارس 2017 میلادی .
  • لولی مغموم

    منم ، میهمان هرشب ، همان لولی وش مغموم 
    منم ، سنگ تیپا خورده  رنجور
    منم دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور
    نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم 
    بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم ………” میم .الف . ثالث”
    به درستی نمیدانست که چند ساعت ویا چند روز ویا چند ساعت بیهوش درآن مکان افتاده است ، چشمان باد کرده ولبریز از خونش را باز کرد ، دست راستش پر سنگینی میکرد نمیتوانست آنرا حرکت بدهد ، برگشت ونکاهی بطرف راست انداخت ، دست اورا به دست دیگری زنجیر وقفل کرده بودند ، آن یکی هنوز بیهوش بود ، همه پیکرش زخمی وهمه جانش به آتش کشیده شده بود با سختی حرکتی بخود داد مجبور بود آن یکی را نیز با خود بکشد ، نگاهی به اطراف انداخت  هما نجا ، همان انفرادی بود ، 
    دریچه کوچک درب زندان باز شد سربازی خرناسه کشان سرش را از پشت میله ها به درون  کرد وآواز داد …..آهای ، مهندس ! چطوری ؟ 
    او جوابی نداد سعی کرد بغل دستی را بهوش بیاورد وبتواند بلند شود به دیواری تکیه  بدهد  ، هرچه اورا تکان داد فایده نداشت در زیر نور لامپ سقف که سو سو میزد چشمان باز اورا دید که بیحرکت به طاق دوخته شده بود ، او یک مرده بود .
    نه فریادی کشید نه سروصدایی بپا کرد  هیکل سنگین اورا بلند کرد وبه دیوار تکیه داد وخود درکنارش نشست ، نمیدانست صبح است یا شب ، برای او فرقی نداشت نه صبح ، نه ظهر ونه شب ، جای شلاقهای سیمی که حالا بصورت شکافهای موربی دهان باز کرده بودند میسوخت .
    در زندان باز شد ، هی ، مهندس ! بلند شو اقبالت بلنده ، زن خوشگلت اومده تورا ببینه ، بلن شو ودست اورا از دست مرده باز کرد واورا کشا ن کشان بسوی دفتر آورد ……
    روی صندلی نشسته بودم واز دیدن هیبت اینهمه آدمهای جور واجور وسر بازان ونیشخند کثیفشان بخود میلرزیدم ، هیچکس در اطاق نبود ، شاید بیشتر از چهار ساعت بود که من درانتظار اولین ملاقت بودم آنهم با پرتاب کردن خودم جلوی اتو مبیل جناب سرهنگ …. ریاست زندان ، خوب عیبی ندارد فعلا اعدامی نیست برو ببینش شاید فردا یا پس فردا اعدامش کنند ! 
    در اطاق باز شد ، چهار سر باز قویهکل جسدی را جلوی پای من انداختند چهره اش شناخته نمیشد پراز خاک ولباس راهر راه زندانی که برتنش کرده بودند با خون یکی شده بود ،  سرباز ی پشت میز نشست وگفت “
    بیا ، این همسرت وسپس رو باو کرد وگفت :
    مهندس ، حواست سرجاشه ، سرتو بالاکن ببین کی اومده ؟ نیمساعت بعد باید به حمام بروی ارباب اومده برادرت الان توی حمامه .
    چهره خاک آلود  با چشمانی دریده وسرخ پلکهایی که روزی میشد صدها بوسه بر آن زد الان زیر خون وخاک چیزی از آنها دیده نمیشد   دهانش گویی همین الان خاک خورده واز گور گریخته ، آه نه ، محال است ، نه ! صدای از آنسوی میز بلند شد :
    خوشگله خوب تماشاش کن ممکنه این آخرین دیدارتون باشه  ، او سرش را بسوی من برگرداند وگفت :
    چرا اومدی ؟ مبدا جلوی اینها گریه کنی ، برگرد برو برگرد برو ودوباره سرش روی زمین افتاد ، چهار سرباز اورا کشان کشان به حمام بردند  ارباب تازه از راه رسیده بود واین دو لقمه لذیذ را میخواست به زانو دربیاورد .
    او ریاست زندانرا داشت وریاست امنیت را همیشه شلوار نظامیش را درون چکمه هایش میکرد وشلاقی دردست داشت گویی همین الان میخواست به اسب سواری برود ، سبیلهای  سیاه وپرپشت او با چشمان شهوت ناک که درسته انسانرا میبلعید با موهای انبوه سیاه که زیر کلاه افسری پنهان کرده بود در حمام منتظر بود.
    حمام عبارت از زیر زمینی نمناک وتاریک بود که بردیوارها آن چندین قلاب وحلقه آویزان کرده بودند وزندانیانرا با دستبندهای قبانی به آنجا میبردند وبا شلاق سیمی بجان آنها میافتادند  سپس آب سرد بر روی زخمها میریختند ودوباره  مشغول شلاق زدن میشدند همه سربازان از آن بیرحمها ودوره دیده بودند تا جاییکه دیگر رییس میگفت بس است .
    در انتهای این زیر زمین ودر پناه تاریکی روی یک صندلی مینشت ومیز جلوی رویش مملو از کاغذ ودستورات بود اما آن روز برایش جلو کباب ، جوجه کباب ، ودکا وآبجو چیده بودند .
    خوب مهندس ، زن خوشگلت را دیدی ؟ چند روزه که غذا نخورید شما برادران رشید ؟ اگر سر عقل بیایید واین توبه نامهرا امضا  کنید واسامی یارانرا بدهید دستبنها باز میشوند ، باهم سر میز مینشینیم وبا هم عرق مینوشیم ….بو ی چلو کباب وارد بینی آندو شده بود یکی سرش را پایین انداخت وچشمانش را بست ودیگری حریصانه به دیس مملو از برنج مینگریست .
    خوب مهندس ، شنیدم که رن خوشگلتو  امروز دیدی ، خوب چیزیه ، نه؟  سربازان من همه قوی وصاحب اندامها بزرگی هستند …او فریاد کشید ، فریاد کشید اما سر بازی شلاق سیمی را بلند کرد ومحکم  بر چهره اش کوبید .هیچکدام از برادران حرفی برای گفتن نداشتند .
    رییس دستور داد “
    ببرید ببرید این دو خائنرا فردا حکم اعدام هردورا خواهم گرفت  به زنش هم خبر دهید به ننه اش وخواهرش …….واو دوباره به انفردای رفت با پیکری خونیین وزخمی .
    ————–
    امروز خاکستر او در گوشه ای ازیک گورستان گمنام درشهری غریب درون دیوار گذاشته شده است وچند ستاره نشان فرزندان ونوه او بر روی سنگ نصب شده است ، آنهمه سال فلج ودرمانده روی یک صندلی چرخدار نشستی بی هیچ منافعی رفقا به گوه خوردن افتادن وبا ملاهای رومی زنگی یکی شدند وبه مقامات عالیه رسیدند وتوبرای هدفی که معلوم نبود انتهایش کجاست جانت را ازدست دادی هم تو وهم برادرت ومرا هم به شاهراه بدبختی کشاندی  ، بگو برای کی؟  بگو برای چی؟  برای آن سبیلهای از بناگوش دررفته که درانتظار رسیدن سیب درخت ما بود ؟ وبگو برای کدام مردم اگر دلقک شده بودی امروز وضع ما بهتر بود اگر آرتیست روی صحنه میشدی امروز وضع ما خیلی خوب بود  آنهمه درس وآنهمه القاب مهندسی ذوب آهن  وساختمان ودکوراسیون آنهارا کجا توانستی بمصرف داخلی برسانی ؟ آنهمه کتاب و……….
    امروز نمیدانم باید ترا ببخشم ویا درمقام سئوال بر آیم ؟. 
    من امشب آمدستم که وام بگذارم 
    حسابترا کنار جام بگذرم 
    چه میگویی که بیگه آمد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
    فریبت میدهند  ، بر آسمان  این سرخی  بعد از سحرگه نیست 
    همهرنگ است ونیرنگ وفریب./پایان  
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا /31/03/2017 میلادی /.
  • دلنوشته ها

    این دوش آبگرم خاصیتهای زیادی دارد !
    ضمن آنکه ترا پاک ومطهر ! میسازد  با ریختن آب گرم بر روی مغز تک تک سلولها جان میگیرند ، رشد میکنند وبه همهراه موهایت  به مغز  وسینه تو آویزان میشوند ، خاطرات ! بد یا خوب ، خاطره است . نمیدانم چرا امروز بیاد خانم مهندس ” سین: درشهر کمبریج افتادم لابد الان درخاک پوسیده  ،آن روزها پیر بود ، شاید نام شخصی با نام پسر او یکی بود که در سایت تلویزونی دیدم بهر روی  خاطرات مانند همان دوش آب بر سرورویم پرید ، ای داد وبیداد چقدر این دست شکسته من بی نمک بود ویا شعورم از حالا کمتر بود ببخشید عقلم رشد نکرده بود به پندار بعضی از دوستان !!!
    اولین سالی بود که با چند بچه کوچک وارد آن شهر شدم تک وتنها ،  قبلا برایشان مدرسه ومدرسه شبانه روزی را رزرو کرده بودم ، روزی درخیابان خانمی مسن مانند پیر زنان انگلیسی جلوی مرا گرفت وگفت :
    شما ایرانی هستید؟ 
    آه خداوندا فرشته ای ازآسمان رسید ، گفتم بلی ، گفت من خانم مهندس فلانی همسایه شما هستم  پسر کوچولوی شمارا گاهی با دوچرخه جلوی درخانه تان میبینم حدس زدم باید  ایرانی باشید ( قبلا لابد پسرک بدبخت مرا حسابی بازجویی کرده بود ) اگر گاهی کاری داشتید دربانک ویا درجاهای دیگر من هستم شوهرم درایران است استاد دانشگاه ودارای کلی ثروت وملک وغیره میباشد پسر خاله ام شاعر معروف توده ایست وپدرم دکتر فلان بوده در سفارت ایران عمویم سفیر ایران در اتریش بوده !! همه افعال گذشته بود ، بگذریم اورا بخانه بردم برایش چای ایرانی درست کردم وحسابی سر حال شدم شاید مادر خوبی برای من ومادر بزرگ خوبتری برای بچه ها باشد این کار خداست که این زن مهربانرا جلوی پای من قرار داد !!! برو زن بیچاره این جاسوس بود کارش جاسوسی وخبرچینی برای پلیس شهر بود هفته ای پانزده پوند خودش میگرفت هفته ای چهل پوند هم دو پسرش ، خانه ای بزرگ در کنار خانه ماداشت مرتب درحال باغبانی بود همسرش یک زن درایران داشت ویکی درامریکا ومثلا خانم نمیدانست ….
    روزی سر زده بخانه شان رفتم پسر بزرگش که نام قهرمان شاهنامه راداشت مانند چوب خشک نشسته بود بدون هیچ ادب وسلامی ؛ خانم فرمودند که پسرمن از ایرانیها متنفر … است فارسی هم بلد نیست با یک زن انگلیسی که درچایخانه پیشخدمت بوده عتروسی کرده است هیچکدام از چهار پسر من فارسی رانمیدانند واز ایرانیان بیزارند ؟! 
    ای داد وبیداد چه خوب نامهاهمه از شاهنامه برگرفته حال همه بیزار از سر زمین مادری خوب پولش بد نیست هرماه میرسد خودش بد است .
    همسرش از سفر آمد ! مردی لاغر اندام  با یک بینی عقابی اما بسیار مودب ومهربان مارا دعوت کرد تا با ایشان آشنا شویم معلوم شد ایشان هم مانند من کله اش غیر از کتاب جای دیگری کار نمیکند بنا براین با من مهربان بود ، چشمان خانم از غضب سرخ شدند. نه نترس شوهرم چند ماه دیگر برمیگردد من زیبا پسندم آدمهای زشترا دوست ندارم . هسمرم آمد روابط گرم وصمیمانه شد اما من خارج از گود بودم ، هنوز خبری از شورش وانقلابی نبود تنها چند تظاهرات بود وهنوز شاه ایران در پایتخت بود .
    روزی به همسرش گفتم من میل ندارم بچه هایم زبان فارسی را فراموش کنند چطور است شما کمک کنید من یک مدرسه اینجا باز کنم ، درجوابم گفت :
     نه خرج زیاد است دولت هم کمکی نمیکند .
    دست به دامن مرحوم  “پیتر ایوری “شدم خدایش رحمت کند که هنوز کتابها وکارتی گه روی گلها برایم فرستاده بود در گنجینه ام محفوظ است ، کلید کتابخانه دانشگاه را  بمن داد وگفت برو درقسمت شرقی وخاور میانه  هرچه میخواهی بردار ومرا به یک مدرسه معرفی کرد تا روزهای شنبه کلاسی را اجاره کنیم به مبلغ پنجا ه سنت ! دو معلم زن هم پیدا کردم وبا کمک همان جناب استاد دانشگاه مدرسه را براه انداختیم اولین کاری که کردم پرچم شیر وخورشید را بر بالای تخته سیاه نصب کردم وکتابها همان کتب قدیمی بودند چند بچه که مادر وپدرشان هنوز نترسیده بودند به کلاس آمدند من برایشان نوشابه وخوراکی مجانی میبردم چند ماهی از این برنامه نگذشته بود که از سفارت ایران نامه رسید فورا مدرسه را ببندید وپرچمرا بردارید معلمان غیبشان زد شاگردان فراری شدند من ماندم کتابهای پیتر ایوری که هرهفته بخاطر سالاد الویه من ودو انگشت ویسکی بخانه ما میامد وبقول خودش به ایران میامد حافط میخواند سعد ی را تفسیر میکردپسرم شاگرد او بود .
    انقلاب   صاحبخانه شد ، شاه رفت ومن گریستم وگریستم .
    آن خانم را به جمع فامیل فراری از ایران معرفی کردم  همه باهم دوست شدند رفت وآمد ودوره داشتند …. بابا این یکی را  ول کن سرش توی کتاب است وموسیقی چه میداند دنیا بکجا میرود .بساط ساز وضرب ودکای اسمیرونوف ورقص کمر وجوجه کباب ورشته پلو وعرقکشی از سیبهای درخت خانه ما وترشیها از باغچه خانه ما ،  برقرار شد .پرده هارا کشیدم ودرکنج خلوت نشستم .
    دنیا هرجا برود من عوض شدنی نبیستم .ثریا اسپانیا / پنجشنبه 03 مارس 2017 میلادی /.
  • رنگهای بلدرچین

    من این پرنده را خوب میشناسم 
    وصدایش را شنیده ام ،
    حال به آن عادت کرده ام  رنگ دیگری را نمیتوانم بخود بگیرم ، سعی دارم از خط سیاست بیرون روم وبه همان خواندن اخبار نم کشیده از هزار صافی رده شده اکتفا کنم ، اما گاهی دلم فریاد برمیدارد که :
    چگونه میتوانی آن دشتهای سر سبز ، آن خاطرات شیراز وآن خانه های مخروبه پایین شهررا فراموش کنی ؟ چگونه میتوانی مارمولک های  کوچک وسبزی که بر دیوار کاهگلی همسایه بالا میرفتند از یاد ببری ؟ چگونه خانه ابراهیم وسکینه خانم را وآن کوچه بدبو وگلی وتنگ را از یاد میبری ؟  چگونه آن لاتی که هرصبح جلوی درب حمام میایستاد ورستم محل بود تا ترا میدید شال قرمزش را از گردنش باز میکرد ومیگفت :
    لام ععلیکم بانو !!! وتو ترسان ولرزان از آن کوچه میگذشتی وتا سر خیابان میدودی  یک تاکسی بگیری وخودترا بخانه مادر برسانی ؟ آنجا امن تر بود .
    چگونه سپور محله را که هر صبح با شیلنگ گلهای حیابان وکوچه هارا میشست  وبه هنگامیکه تو داشتی با پاشنه ای صناری ا ازکنارش میگذشتی  آب را متوقف میکرد وسلام میداد ومی ایستاد آهی میکشید ، تو لبخند زنان مانند یک پروانه بسوی محله دیگری پرواز میکردی ؟ 
    چگونه میتوانی آقای بسکی دبیر جبر و مثلثات را فراموش کنی با آن سالک روی گونه اش وسر بی مویش با اینهمه همیشه لبخندی برلب داشت ودختران میگفتند مرد جذابی است !!
    چگونه سر درس کلاس شیمی را فراموش میکنی ؟ دبیر شیمی از تو پرسید موهایت را با چی رنگ میکنی؟ سرخ شدی ، نشستی ، خندیدی وسپس دوباره بلند شدی بین پنجاه چشم که  به انبوه موهای سرخ شرابی تو مینگریستند فورمول آنرا دادی !!! 
    نه! نمیشود اینهارا فراموش کرد درآن زمان مردان مرد بودند وزنان زن وانسانیت هنوز نمرده بود ومادر با چادری که بسبک زنان زرتشتی بر سرش انداخته روی جانماز مسلمانان نماز میگذارد ،  کاتولیکتر از پاپ شده بود .
    زندگی رسم خوش آیندی دارد  وبال وپری که نامش خاطرات است  حال دراین گوشه ده کوره نشسته ای تا مثلا زن نان فروش بتو بگوید صبح بخیر سینیورا هوا عالیست هیچ کجا خورشید این چنین نمیدرخشد !! حتی در قلعه حیوانات .
    اشکهایمرا سرازیر میکنم برای هیچ میگذارم که به راهشان ادامه دهند ، خوب میدانند چرا  فرو میریزند جایشان درچشمان من تنگ است .
    نه سهراب خوب گفته بود  که زندگی چیزی نیست تا سر طاقچه عادت  از یاد من وتو برود .حال دارم تتمه جانی را که در پیکرم مانده مانند یک سکه بی ارزش برای “شاید” آزادی سر زمینم فدا میکنم .
    روسها رفتند تا برگردند وبرگشتند خوشا بحال نوکرانشان . 
    دولت فخیمه از اروپا خارج شد رسما ومن دلهره که بچه هایمرا خواهم دیدیانه ….. ای بابا دوسال کار دارد دولت بی بی سکینه میل دارد همه دنیارا با کمک همسرش ویا هوویش کاترین کبیر ببلعد او دلش برای دل زجر کشیده امثال تو نمیسوزد برایش مهم است که :
    [ درکلاب[  بسته باشد ومحکم وصندوقها پر ولبریز ارثیه برای آیندگان وبازمازندگان قبیله وایکینکها ……
    زندگی جذبه دستی است که میچیند :
    زندگی نوبر انجیر سیاه  ، دردهان گس تابستان است ،
    زندگی ، بعد درخت است بجشم حشره ……….” سهراب سپهری”
    پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .اسپانیا .30/03/2016 میلادی /.
  • فروغ

    این عکس را درجایی یافتم فروغ سر سفره هفت سین با عکس برادرش فریدون ودوپسرش  ! آیا خود اوست ؟ شاید درجوانیش باشد .
    من خودم شاعر نیستم  ، اما درلابلای کتب شاعران واشعارشان گم شده ام  وآنهارا میستایم چرا که با زبان فاخر فارسی سخن گفته اند  باهمه اندوهی که داشته اند .
    من نویسنده نیستم  ، اما درلابلای  کتابها وافسانه ها گمشده ام  عده ای را خوانده ام وچند تایی را نیمه کاره رها کرده ام وچیزهایی بیادگار گذاشته ام .
     فروغ  درجایی گفته که : 
    شاعر بودن یعنی انسان بودن ،
     وکمتر شاعری را من شناختم که اول انسان باشد سپس شاعر ، او میسراید :
    من !
    پری کوچک غمگینی را میشناسم
    که دراقیانوسی مسکن دارد 
    ودلش را  دریک نیلبک  چوبین مینوازد
    آرام، آرام ، 
    پری کوچک غمگینی  که از یک بوسه  میمیرد 
    وسحرگاه از یک بوسه  بدنیا خواهد آمد 
    واین پری کوچک غمگین کسی غیراز خود او نبود این خانواده همه رنج کشیدند ومتاسفانه نسلی هم از آنها باقی نماند .
    با همه آنچه که درباره اش گفتددونوشتند او توانست نامش را بر بالاترین نقطه زمان ثبت کند امروز چاب کتابهایش از مرز هزار گذشته درحالیکه درگذشته بیشتراز سی جلد چاپ نمیشد احمد خان شاملو جلو دار بود وهمه آنهاییکه درباره اش پس از مرگ او نوشتند وسرودند قلمرا با احتیاط بکار بردند او زنی نبود که راحت وارد بستری شود او عشق را میخواست وبقول خودش درعقش آرامشی جستجو میکرد  او خوب میدانست که درعرصه  انسانیت “کسی” شدن جگر شیر میخواهد .
    برادرش با آنهمه تحصیلات وشعور واشعار ونوشته ها وترجمه ها آنطور بوضع فجیعی بقتل رسید دراینجاست که من گمان میبرم که فرهنگ وادبیات ما دارد رو به نابودی میرود  اگر اصرار دارم بنویسم زبان فارسی را دوست دارم وبه آن احترام میگذارم درغیر اینصورت کتاب اشعار اسپانیایی یا انگلیسی را جلویم میگذاشتم وبرای خوش آیند بعضی ها از انها بهره میبردم زبان من زبان غنی حافظ / مولانا.وفروغ وپروین وسیمین است رنج درهمه ابیات واشعار آنها دیده میشود بخاطر حملات گوناگونی که درطول تاریخ برما وارد شده وامروز بکلی خودرا باخته ایم روزیکه ما کوروش داشتیم  وفرهنگی وآدابی  کشورهای اسکاندیناوی یکدیگر را میخوردندودو شاخ بعنوان نمونه برسرشان میگذاشتند وامروز آن شاخرا نگاهداشته اند بعنوان تاریخشان ! 
    ویا دراین سر زمین تنها دزدان دریایی بودند که از طریق راهزنی درآبها وامروز درخشکی  زندگیرا میگذرانده وهنوز هم همان رویه را دارند کمی متمدن تر !! ما تنها درفکر نابودی خود ونابودی دیگران وویرانی سرزمینمان هستیم .
    امروز گویی تمام وحشت تاریخ  واضطراب  در عصر ما جاری شده است  شاعران قرن ششم وهفتم  پر ثمرترین  قرون ادبیات ما میباشند  خیام فرق ذنوب را از زهره تشخیص میداد  وفرق قضیه حمار  را با طالس میدانست  علم طب ، علم نجوم  وریاضی از سر زمین ما برخاست کشورهای نو پا که تنها چند صد سال تاریخ دارند بر سرما تاجند غیر از  وسیله آدمکشی چه چیزی را به دنیا هدیه داده اند ؟
    شاعر امروز ، انسان امروز است حال اگر درمیان چرخ ودنده های ماشینهای غول پیکر گیر کرده ایم واین اسباب بازی نوظهور از نان شب برایمان واجبتر شده است باید بیدار شویم مغزمانرا بکار بیاندازیم تا  برده نشویم انسان امروز شیشه مرگ خودرا بر سنگ کوبیده وغولی ازمیان آن بیرون آمده  بنام صنعت وتکنیک  ، انسان امروز گرفتار است واسیر  ودراین میان هیچ هنرمندی زاده نشد باز باید برگردیم کتب قدیمیرا دوره کنیم واز سر حسرت آهی بکشیم 
    درعشق تو ، من توام ، تو من باش  / یک پیرهن ، گو دو تن باش / ……. عبداله انصاری 
    وفروغ میسراید :
    ای به زیر پوستم  پنهان شده 
    همچو خون در پوستم  جوشان شده 
    این دگر من نیستم ، من نیستم 
    حیف از آن عمری که با من زیستم 
    من تو هستم ، وکسی که دوست میدارد 
    وکسیکه در درون خود  ، ناگهان پیوند گنگی باز میابد
    با هزاران چیز غربتبار نا معلوم 
    وتمام شهوت تند زمین هستم 
    که تمام آبهارا میکشد ، درخویش
    تا تمام دشتهارا بارور سازد .
    من پشیمان نیستم ، 
    قلب من گویی درآنسوی زمان جاریست 
    زندگی را قلب من،  تکرار خواهد کرد ،
    وگل قاصد که بر دریاچه های باد میراند ،
    او مرا تکرار خواهد کرد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا /29/03/2017 میلادی /.
  • چه کشم اندوه را ……

    این نوشته برای توست ، پسرم ، نازنینم .
    ————————————
    من با نام تو خودرا میابم ، نامی که هزاران انسان دیگر به دنبالش هستند تا آنرا از تو بخرند! گویی ملک تجارتی خوبی است !
    من تنها سخن باتو میگویم  وکلید خانه امرا به دست تو داده ام تا غمها وشادیهارا با هم قسمت کنیم گویی ما دونفر از دیگران جدا هستیم .
    این سیاه مشق های کهنه ونو متعلق بخود توست  با آنها هرکاری میل داری بکن ، چهارده سال برای آنکه مغزم وشعورم را ازدست ندهم نشستم ونوشتم هنوز نمیدانم با دفترچه های پرشده چکار باید بکنم تاریخ یک زندگی است نه ! تاریخ یک همشهری ویا یک همزبان است .
    غیر ازآن چیزی ندارم برایت بگذارم ، آن چند سکه را هم اگر به طلافروشی ببری تنها انرا وزن میکند اواز تاریخ آن سکه ها بیخبر است از تاریخ یک سر زمین که رو به نابودی رفت او ئاج را نخواهد دید ونقشه رانیز نخواهد دید او آنرا باترازوی مثقالی وزن میکند یعنی تاریخ را وزن میکند .وپولش را بتو میدهد .
    من هیچگاه از احمد شاملو خوشم نیامده است اما گاهی کلماتی از اشعار او بر زبانم مینشیند  طرفداران زیاد ی دارد بارها هم سعی کردم اورا بشناسم اما تنها یکبار اوراباتفاق همسرش درخانه اش دیدم چندان به دلم نچسپید شاید کمی هم منزجرم کرد بنا براین هیچگاه به دنبال او نرفتم من شاعر نیستم از شعر وشاعری چیزی نمیدانم گاهی مرثیه گوی دل ساده وبی پیرایه خویشم .
    امروز اولین صفحه ای را  که باز کردم تا مطابق معمول شعری برای آن انجمن بفرستم مطلبی دیدم سخت یکه خوردم ، چندی پیش یک کامنت برای مرد محترمی که باو اعتقاد دارم واورا میستایم زیر برنامه اش اظهار نظری کردم وامروز …. خنده دار است که امروز آن کامنت میان صفحات اشعار انجمن شعر وموسیقی باصطلاح “فاخر”  ایرانی بود !!! با عکس ریاست جمهور آینده منتخب من ! ونمیدانستم که همه کانالها بهم ارتباط دارند وبازیگوشی آنهارا امروز فهمیدیم ! .
    یکی دیگر را نیز زیر نظر داشتم اما این نطاق خوبی است میداند ومیداند که میداند حیلی مهم است .بهر روی نیمه شب گذشته باز بیخوابی برسرم زد وبلندشدم بیاد تو بیاد زایشگاه بیاد پدرت بیاد آن  ایام خوش جوانی چیزکی روی صفحه انداختم   در واقع انداختم  نه! ننوشتم  دردلم چیزی نبود خاموش بودم همه جا سکوت ، تنها من بیدار بیاد آنشب افتادم دریغم آمد که آنرا بیادگار ننویسم تا روزگاری “خرکند خنده ” .
    آن فرو ریخته  گلهای  پریشان درباد 
    کز می جام شهادت همه مدهوشانند
    نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد 
    تا نگویند که از یاد فراموشانند 
    گرچه زین زهر سمومی که گذشت بر باغ 
    سرخ گلهایی بهاری همه بیهوشانند
    باز درمقدم خونین تو ،  ای روح بهار
     بیشه در بیشه ، درختان همه ، آغوشانند ………..”شین کدکنی”
    بهار !! بهار برای من غم انگیز ترین فصلهاست دریک روز بهاری که به درک واصل شدم ودریک روز بهاری بود که خلاص شدم . از این که  ترا باخود کشیدم امروز سخت پشیمانم  خیلی سخت واین اولین بار است که من این اعتراف را میکنم ، بارها وبارها هم مادرجانم وهم پدر تو بمن هشدار دادند اما گوش نکردم میل داشتم جای بسیار گرم وخوبی ویک اینده درخشان برای تو بسازم وحالا ؟ تازه میبینم چقدر پشیمانم وپشیمانی که سودی ندارد تو باید مرا ببخشی ، از صمصم دلداز تو طلب بخشش دارم .
    شاید آینده بمن بگوید که نه ویا بلی ،  
    بهر روی این همه متعلق بخود توست هر تصمیمی درباره آن بگیری برایم قابل احترام است . میبوسمت 
    ثریا / اسپانیا / 29 مارس 2017 میلادی .
  • تصویر یک رویا

    خیلی سعی کردم که از جای برنخیزم،
    خیلی سعی کردم تا خواب را بچشمانم برگردانم ، اما نشد . بیاد شبی افتادم که او متولد شده بود ، مانند یک بره زیبا دربغلم جای داشت ، خوشبخت بودم خوشبخترین زن عالم پسری بوزن چهار کیلو هفتصد وپنجاه گرم !! من  با آن جثه کوچک وعروسکی ! 
    نه نتوانستم بخوابم ، پدرش با چند نفر از رفقا !! بدیدارش آمده بودند وپدر با افتخار میگفت :
    اولین رییس جمهور ایران پای به عرصه وجود گذاشت !!! 
    ——————————————————-
    آه ، نه ! اورا دیگر به دنبال خودتان نکشید او متعلق بمن است ، تنها بمن ، پوزخندی برلبان پدرش نشست حال میتوانست انتقام بگیرد ! 
    گفت تنها تا دوسال میتواند با تو باشد سپس زیر دست مادرم تربیت خواهد شد !! دردلم گفتم همانطور که ترا وبرادروخواهرایت را تربیت کرد و به زندان فرستاد !
    تا آن ساعت خوشبخترین زن جهان بودم حال احساس میکردم بدبخترین آنها میباشم . 
    تصور کنید یک تبعه خارجی  در کشوری زندگی کند وخودرا صاحب جان ومال مردم بداند او خیلی به دانش خود وخانواده اش مینازید دانش وسیعی داشت  واز خیلی موارد شک ویقین با اطلاع میشد ، غم را درچهره ام دید با اینهمه به صحبتش ادامه داد :
    میل ندارم مانند مادرجانت سر سجاده بایستد وامل بار بیاید او باید ترقی کند وتو قادر نخواهی بود اورا نگاهداری .
    تصمیم گرفتم بخوابم ، خوابیدم ، فردا روز دیگری است 
    اماهر روز که میگذشت ذهن من لبریز از اشوب میشد وقلبم دچار طپش احتیاجی باو نداشتم  ما ازهم جدا شده بودیم احتیاجی به نفقه وغیره هم نداشتم  خودم میتوانستم اورا بزرگ کنم ، اا نه برای ریاست جمهوری من عاشق شاه خودمان  وسر زمینم 
    بودم و……..خوشبخت  .
    پزشک روانکاو در رادیو میگفت :
    اگر بیست ویکسالتان بود چه کاری میل داشتید بکنید ؟ واگر دوران مدرسه بودید چه آرزویی داشتید میل داشتید درآینده چکاره بشوید اینهارا روی یک کاغذ بنویسید با کودک درونتان آشتی کنید !!!
    کودک درون من یک زن بزرگ بود  درسن بیست ویکسالگی مادر بودم وهنگامیکه درمدرسه درس میخواندم میل داشتم هنر پیشه تاتر شوم ، یایک رقاصه بالرین ویا یک موسیقی دان ! هرسه برای یک زن گناه بود .کودک درون من مرده بود خودم بجایش نفس میکشیدم .
    زمانیکه تو درمیان مردمی زندگی میکنی که کوس  دینداری  مینواختند  وسنگ تبلیغات دینرا به سینه میزدند ویا مردانی که سر بسوی آبهای دن آرام داشتند اما هردو دریک عقیده ثابت بودند  من بوضوع   اعمالشان  رااحساس میکردم  من که  به راحتی میتوانستم حتی روح اشیاء را درک کنم حال چگونه میتوانستم به آن آرزوها جامه عمل بپوشانم ؟.
    امروز او بهترین مونس ویار وغمخوار منست عاشق سر زمین وعاشق خط زبان مادری است تا جایی که حتی رشته تحصیلی خودرا نیز درهمین رابطه تعیین کرد ! اما تمایلی به سیاست نداشت وندارد تنها  جوانیش را گم کرد . 
    نمیدانم تنها زمانی باین فکر میافتم  که دربین حیواناتی که روی  کره زمین زندگی میکنند طبیعت نسبت به هیچ یک  به اندازه آدم  بی رحمی نشان نداده واحتیاجات وامیال بیشمار در ماهیت او بکار نبرده  است ، دربقیه مخلوقات  دو عامل یکدیگرا جبران میکنند اگر شیر را که حیوانی درنده وگوشتخوار است در نظر بگیریم  میبینم دارای احتیاجات زیادی است  اما هنگامیکه به ساختمان بدنی  وخوی وخصلت وخلق او توجه کنیم میبینم که دارای نیروی زیای است سرعت عمل وشجاعت او جبران همه نواقص را میکند نقطه مقابلش گاو است  که دارای هیچ یک از این صفات نیست واشتهای زیادی هم به گوشتخواری ندارد  اما انسان همیشه محتاج است احتیاجی که باضعف  قوا همراه میباشد محتاج همه چیز است اعم از غذا پوشاک لباس ومحل سکونت  وباید دربرابر همه حوادث وجراحاتی که بر او وارد میشود از خود دفاع کند شاید برای همین امر است که عده ای بی آنکه بدانند خودرا به دامن عوامل دیگری مانند دین ویا سیاست میاندازند شاید برایشان قوانین خدا آسانتر باشد ودلپذیر تر روحشانرا آبیاری میکند  اما برای بعضی ها مشگلات عقلانی ” مانند من که خواب را از چشمانم بریده ام تا خاطره یکشب را بنویسم “!!!!
    پیر ما گفت : خطا بر قلم صنع نرفت  / آفرین بر نظر پاک و خطا پوشش باد ……»حافظ«
    روزگاری سخت درپی عدالت طبیعت بودم اما امروز میبینم که طبیعت خود بیرحم تراست وعدالتی ندارد 
    ———–
    بهمراه افتاب وآتش 
    دیگر  گرمی ونور نیست 
    همه جا خاک سرد 
    که باید کاوید 
    درون خاک سرد ، به دنبال شعله ای 
    نشسته ام ، تنها یک شعله 
    این فصل دیگری است  سرمایش 
    از درون میتازد
    درک صحیح ورویای زیبایی  را
    در وجودم 
    پیچیده تر میکند 
    یاد آن پاییز بخیر که اورا بزادم
    درمیان توفان رنگها 
    اورا برشانه گذاشتم 
    اورا حمل کردم 
    تا به سرای بیکسی برسانم 
    موقرانه راه میرود
    بی آنکه باغ را ببیند 
    آنرا حس میکند 
    در طرح پیچیده نای مخالفین
    یاس او موقرانه  نه با شتاب 
    احساس میشود 
    نفس او بر شیشه مینشیند 
    ومن دردلم غوغا برپاست
    ثریا / اسپانیا / نیمه شب چهارشنبه 29 مارس 2017 میلادی .
  • خدا ومفهوم آن

    فوئر باخ  میگوید :
    خدا نامی است  که انسان  برای بالاترین قدرت وبالاترین  ذات وبالاترین  درجه حس وبرترین درجه فکری قائل شده است .
     این تعریف  را ماتریلیستها  وفلاسفه قرن نوزدهم  بیان کرده ومیکنند  اگر واقعا بخواهیم مفهوم خدایی را که مورد پرستش وقبول عامه است  بیان کنیم آنگاه باید  به تمام دنیا سفر کینم وباهمه مردم وانسانهای مختلف  به صحبت بنشینیم تا تعریف جامعی از آن به دست بیاوریم /
    من خدایمرا در درون قلبم کاشته ام  وباعشق آنرا آبیاری میکنم  وهنگامیکه کسیرا بنام خدا مینامم  با تمام وجودم باو ایمان واعتقاد دارم  خیلی کمتر موردی پیش میاید تا من لقب خدایی را به کسی بدهم مگر آنکه قلبم مرا راهنمایی کند ، من هیچگاه دستمرا بطرف آسمان بلند نکرده ام وهیچگاه آوازهای بیمعنی برای پرستش خدای نادیده نخوانده ام چرا که او در جایی نشسته که خودمیداند چه میخواهم درانتظار هیچ پاداش خوبی نیستم درعین حال هم نمیترسم بخاطر اعمال زشتم مرا تنبیه کرده به کوره آتش بیاندازد این کار طبیعت است اگر از یک مومن باخدا که شب وروزش به دعا میگذرد بپرسید  خدای تو کجاست  محل او درخارج است یا ا درهمه جا  جواب صریحیی نخواهید شنید ویا حداقل خواهند گفت همه جاهست ویا آنکه میگوید  از اول وجوددنداشتم وخدا مرا آفرید وهیچگاه هم عوض نخواهم شد مگر آنکه تغییر شکل بدهم .”تناسخ” 
    اگر بخواهم وارد این بحث شوم اوقات زیادی را میگیرد ، انسانهارا انساهایی  که بنظرم شریف ، سلامت و سالم وباخرد میباشند درنظر من یک خدا هستند حتی فرزند شریف وبا شعور من خدای من است من جادو گر نیستم تا بتوانم خدایانرا شکل بدهم واز آنها  مجسمه بسازم وسپس به ستایش بنشینم یعنی خودمرا ستایش میکنم به قوای  مافوق طبیعت هم هیچ اعتقادی ندارم هر انسانی میتواند با کمال رشد کند ویا بصورت یک زباله درگوشه ای بیفتد  عقل کجا رفته ؟ شعئر در کجا پنهان است ؟ .
    خدایانرا اختراع کرده اند  وکمی بیشتر که جلوتر برویم  در زمان » ایختاتون  حدود 1300 سال قبل از میلاد مسیح «  گویا خدا آفریده شد  حال درهفت روز یا هفت سال یا هفتاد سال زمین وآسمانرابرای این بشر دوپا خلق کرد تا مانند جانوران بهم بپیچند ویکدیگر را تکه تکه کنند بنام همان خدای ساخته شده  اینهارا دیگر باید درکتب مذهبی یافت هر انسانی هنگامیکه به تکامل کامل دست یافت خود خداست .
    همین منظومه شمسی  در حدود چهار تا ششهزار میلیون سال  قیل از میلاد بوجود آمده است  وپس از یکصد میلیون سال  زمین  از آن بصورت  کره مذابی  جدا شد  وروبه سرد شدن گذاشت  خاک ، آب ، خشکی ودریا ها بوجود آمدند ودر اثر تکامل  شیمیای مواد حیاطی ساده  مانند اسیدها  ایجاد شدند  وحدود هزار میلیون  سال قبل  اولین موجود زنده  بصورت  بسیار ابتدایی  شبیه یک ویروس  یا باکتری  ایجاد شد  وسرانجام حیوانات مهره دار  ونوع انسانی پدیدی آمد .
    با این تفاصیل حال شما پیدا کنید پرتغال فروش را یعنی کسانی که خدا را در معرض فروش گذاشته اند . وارد بحث فیزیکی .عالم ملکوت نخواهم شد که از حوصله خواننده وخود من خارج است غرض از منظور مقصود است هنگامیکه به کسی میگویم ترا مانند خدا دنبال میکنم  نه اینکه بسوی او نماز بگذارم تنها اورا دنبال میکنم تا ببینم آن هدف وآرزویی که دردلم نطفه بسته به نوزادی که درانتظارش هستم میرسد یا نه ؟ میل ندارم بگویم اشتباه میکنم شاید اشتباه بکنم  دراین چند ماه بسیار  جنگیده ام  با خودم وحتی با دوستان خوبم چرا که دردلم بود که او پیروز میشود وخواهدشد چه من باشم یا نباشم حال اگر باو صفت خدایی داده ام نه برای پرستش اوست بلکه برای تحقق آرزویم میباشد . 
    وتنها یک نفر از این آرزو با خبر است .ث
    این فصل دیگری است 
    بی آنکه  دیده ببیند 
    باغ را
     احساس میتوان کرد
    در طرح پیچ پیچ نی مخالف سرای باد
    یاس موقرانه برگی را بی شتاب
    بر گرد او مینشاند
     این برگ بر خاک مینشیند
    بر شیشه پنجره 
    و….آشوب جنگل است 
    سه شنبه 28 مارس 2017  .
    تقدیم به ریاست جمهور آینده ایران .
  • دلنوشته ها

    روزگار تلخ و تاریکی است ، 
    من سعی دارم در میان اینهمه تاریکیها کمی نور بیابم وزیر آن پیکر سردم را گرم کنم ، این نور از هیچ کجا نمیتابد  تنها گاهی به چهره پر شور آن جوان مینگرم جوانی که عده ای اورا قبول ندارند وبا زبان آلوده وکثیفشان از همان فحشهای چارواداری میدهند ، عده ای اورا شارلاتان میخوانند ومن هنوز دودستی باو چسپیده ام امید دارم که روزی پرچم آزادی سر زمینیم را به دست او ببینم  که پیروزمندانه وارد میشود .
    امروز دل به دریا زدم از تلفن خانه به موبایل [جناب صدر] تلفن کردم : اورا حمایت کنید باو اعتماد داشته باشید باو میدان دهید بیچاره گفت هفده ساعت از وقتم را باو اختصاص داده ام ، گفتم او میتواند رهبر خوبی باشد درجوابم گفت کسان دیگری هم هستند گفتم نه ، خود شما؟  گفت نه؟ گفتم پس او خندید شب بود دربسترش دراز کشیده بود میدانستم که از پر گوییها بیزاراست واز الطاف وتعارفات من کم کردم وبر مبلغ افزودم . 
    روزی سر راحت بر زمین میگذارم که آزادی سر زمینم ازادی بردگان را  ببینم وآن خاک را  خالی از هر موریانه وجانوری این جانوران بهرروی روزی فسیل خواهندشد وخواهند مرد ایکاش هرچه زودتر. 
    مردی علیل که اورا به دستکاه وصل کرده اند دارد حکمرانی   میکند ، چه کسی اورا نکاه داشته؟ دولت فخیمه به همراه  همسرش کاترین کبیر ،
    آخ  این کاترین زندگی مرا هم برد نوه هایم هرکدام یک مارشال برای آن سر زمینند نه برای خدمت درناو دریایی ایران !
    امروز آنها هیچ چیز از سر زمین پدریشان نمیدانند و نمیتوانند بفهمند ویا بدانند  که زرتشت در دین خود بقول معروف سنگ تمام گذاشت  وبر روی کلیه  مسائل ومشگلات  فکری بشر انگشت نها د ویکا یک را بنحوی با مفهوم خدا بستگی داد ، آنها چیزی از یستا ی نمیدانند  فروهر ار نمیشناسند  زنان پاک نها د برای آنها معنا ندارد  مردان پاک را ایمان درست نمیشناسند آنها با تابلتهای دور ریخته پدرشان ومادرشان بیشتر آشنایی دارند .
    “آه …. این سر زمین را میستایم ، آن اسمانرا میستایم  آنچه خوب  درمیان  آنهاست  می ستایم آنچه برازنده  ستایش وشایسته  نیایش  وآتچه  را که درخور پرستش است میستاسم .”
    “روان های  جانوران سودمند را میستایم  همچنین روان های مردان وزنان پارسا را درهرجایی که تولد یافته اند ووجدان نیکشان از پیروزی بر خوردار باشد با برخوردار  خواهد بود  ویا برخوردار خواهد شد میستایم .”
    واین است عدالت ، این است ستایش تنها یک مورد خارج از محدوه این ستایشها بوده که نامش ” آنگرا آمینو ” ویا اهریمن است  نمادش خبث وکینه است ، امروزاین اهریمنانند که بر سر زمین اجدادیم حکومت میکنند وما قادر نیستیم آنهارا بیرون برانیم  چرا که مانند جادو گرانند .
    ما ابدا گناه ویا احساس گناهرا نمیشناسیم هر دردی که میکشیم همان احساس گناهی است که ناخواسته بر وجودمان سایه انداخته وخود فراموشش کرده ایم بعمد یا غیر عمد .
    پنج نوه من ، باعث افتخار سر زمین مادری وپدریشان خواهند بود ( امریکا – روسیه ) وواقعا از دو فرزند دیگرم متشکرم که مرا رنج ندادند ونوه هایی از نژاذ ژرمن ویا دزدان دریایی برایم بجای نگذاشتند . هردو بی فرزند ماندند وبا خواهر زاده وبرادرزاده هایشان سرگرم شدند .
    وتو؟ مادر بزرگ قرن درچه حالی ؟ 
    من؟ هنوز هوس عشق دردلم میلغزد !!! عشق به انسانها ، عشق به درستی ، عشق به نور خورشید وعشق به سر زمینم .ث
    ثریا/ اسپانیا / 28 مارس 2017 میلادی.
  • خداوندگار عالم !

    در فاحشه خانه های سر زمین خون وشراب ویا گاو ونیزه بجای زنان معمولی وعادی از عر وسکهای مصنوعی از جنس ” سیلیکون ” که انعطاف پذیرند استفاده  میشود  در هر شکل وشمایلی وهر ملیتی …..وساعتی هشتاد یورو !
    خوب ، زنان درامانند ! وحال بزرگترین وقدیمیترین شغل دنیا به عروسکهای مصنوعی واگذار شد وکم کم زنان نیز تبدیل به همان عروسکها شده یا درخانه باید از مرد پدیرایی کنند ویا درمراکز اجتماعی ! زن یعنی موجودی که تنها باید درخدمت مرد باشد تا مرد بتواندبکارهای دیگر اجتماعیش برسد حال اکر این موجود نه آب ونه غذا ونه لباس میخواهد زهی سعادت تکلیف جواهرات وتولید  عطر وپودر وماتیک وسرخاب و مد سازان چه میشود ؟ لابد برای آن هم فکر ی کرده اند .
    این روزها دراین سر زمین عزاداری برای یک موجود نا شناخته وشناخته  برپاست ویک هفته تمام باید زیر صدای طبلها وصف عزاداران وآوازاهای رعشه آور نشست وتماشا کرد  بیچاره حضرت عیسی  او خود الان دربهشت است او خود مفهوم بهشت  ودوزخ وملائکه  را مانند ” زرتشت پیر” قبول کرد  گفتار نیک ، کردا رنیک وپندار نیک همه  مسلما مورد قبول او واقع شده بود  معهذا  تفسیری که از آن درمسیحیت شد ، به طرز عجیبی  غیر عادی  بود وبرای بشریت بسیار گران تمام شد .
    اعتقاد به شیطان  از جنبه محرک او به گناه  بیشتر بود  وبنظر میرسید که شیطان  اول از همه مسئول کارهای  بد وکلیه بلاهای آسمانی است ! ” مارا از وسوسه ها دور نگاهدار “
    در انجیل در باره یکی از معجزات حضرت عیسی چنین آمده است ” باب 77″ :
    چون وارد  کفر ناحوم شدند !  بی تامل  روز سبت  روز یکشنبه  درآمد وبه تعلیم دادن مشغول شد  ، به قسمی  که از تعلیم  وی حیران شدند  زیرا که ایشان را  مقتدرانه  تعلیم میداد نه مانند  کاتبان  ،  ودر کنیسه شخصی بود که روح  پلیدی داشت  ناگهان  صدا برداد وگفت :
    ای عیسی  ناصری  مارا باتو چه کار ؟  آیا برای هلاک ما آمده ای  ترا میشناسم که کیستی ای قدیس خدا  وعیسی بر او نهیب زد که خاموش شو واز جلد شیطان درای و………
    خوب پس میشود گاهی انسانها به جلد شیطان بروند وکارهایشانرا روبراه کنند !
    کلیسا نیز مانند سایر اماکن  علیه کلیه امیال انسانی بسختی میجنگد  وهر گز هم نمیپرسد  چگونه میشود  زیبایی را  صورت روحانی بخشید  وبه هوسها  صورت الوهیت دارد  درهمه زمانه همه قدرت کلیسا در راه بر هم کو.بیدن  امیال شهوانی  واندوختن مال وانتقام جویی میگذرد   اعمال کلیسا  دروواقع  دشمنی با زندگی است وبطور کلی این موضوع درباره کلیسا صدق نمیکند درتمام  مراکز مذهبی همین روش ورویه ادامه دارد وبدبخترین ملت دنیا آن است که بوروکراسی  مذهبی یعنی قدرت دین حاکم بر سرنوشت یک ملت شود  بنا بر این از ان ملت غیرار کینه ودشمنی وآدمکشی ودزدی  وسرکوبی خوبیها وشادمانیها چیزی عاید مردم زیر دست نخواهد شد .
    سرکوبی حس انتقام  جویی است ملت ما همیشه میل دارد انتقام بگیرد از خانه وخانواده شروع شده تا سطح مملکت عده ای میروند ونوادههای عده ای بدبخت وفلاکت زده بر سریر قدرت مینشینند ومیل به انتقام جویی دارند .
    من نمیدانم محمد رضا شاه از چه دید ونطری باین  ملت مینگریست که آنهمه به آن تکیه داده وبرایش نگران بود ومیل داشت که انرا دردورازه طلای تمدن بزرگ ببرد ؟ درحالیکه  این ملت نیمی از آن بی تفاووت ، نیمی درگیر جدال با شیطان وخود پرستی  نیمی خریداری شده ونیمی تنها  بفکر منافع خود بود.
    سپس دین الهی بر آن ملت قدر ناشناس ظاهر شد !.
    در این دین  اسلامی  خدا  تمایز وتکاملش بحد اعلا میرسد  خالق جهان وهستی  است  عادل است ، راه ورسم اخلاقی  برای بشر را نیز  توسط پیامبرش تعیین نموده  که موبمو باید اجرا شود   حتی اجرای آن  به همه اقوا م وملل دنیا نیز  باید تحمیل شود .
    سوره قل یا ایهاالکافرون  متضمن این گفتار است :
    به کافران بگو  که آنچه شما میپرستید  من نمیپرستم  وآنچه من میپرستم شما نمیپرستید دین شما برای خودتان ودین من برای خودم ….
    ولکن امروز دین مرا باید بپرستید وآن لا اکراه فی الدین قدتبین الرشد را فراموش کنید …..
    اسپینوزا  در کتاب خود درباره ماهیت خدا چنین میگوید”
    من ماهیت  وخواص خدارا  بیان کردم  ونوشتم که او الزاما وجود دارد وخدای واحد است  وبه ضرورت  ماهیت خود عمل میکند   واما درمورد پرستش خدا چنین بیان میکند :
    از طرف دیگر تمام  خرافاتی که من بررسی کردم از یک چیز ناشی میشود  ” مردم اصولا تصور میکنند  که تمام اجزاء طبیعت  مانندد خودشان  برای  رسیدن به هدفی عمل میکنند  واینرا قطعی میدانند  که خداوند  همه چیز را برای هدفی خاص ساخته  وبرای آنکه این انسان دوپا  از آنها استفاده کرده واورا بپرستد ( صفحه 77  اسپینوزا وخدا )!
    واز این موضوع قوم شریعه ویا اقوام خاصی بنام داراویش استفاده کرده دکان ومنبر جداگانه ای برای خود تشکیل داده اند . یعنی آنکه خداوند متعال همه این کره جهانرا خلق کرده وبشما انسان ها گفته تنها بنشینید ومرا بپرستید کارتان بکار بزرگتران نباشد !!!
    البته اینجانبه با همه کم سوادی وبیشعوری خود میلی به ارباب  وعقاید این قوم شریفه  ندارم آنها دوچیز میخواهند مال ترا وروحت را  واین اقوام درهمه ادیان  زیر نامهای مختلفی وجود دارند .
    از کجا به کجا رسیدم وگاهی آرزو میکنم ایکاش میگذاشتند بشر با شعور وافکار وسر مایه خودش رشد کند تنها معلمینی وفلاسفه ای  نه چندان قشری  برای آموزش افکار وشعور او لازم بودند نه بیشتر وعجب آنکه هرچه این جهانرا سر بالا طی میکنی وبه قطب میرسی میبینی ادیان درآنجابیشتر رشد کرده اند آیا مردم سر زمینهای شمالی از تاریکی میرسیدند ؟…….نا تمام
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا / 28/03/2017 میلادی /.
    ———–منابع وماخذ “
    کتاب مقدس : عهد عتیق سفر پیدایش  باب دوم وسوم 
    اسپینوزا وخدا  عصر روشنگری قرن هیچدهم 
  • سر درگریبان

    به راستی امسال بنفشه ها سر در گریبان بودند 
    وبه راستی افسرده ودلگیر وغمگین .
    آنها نیز از هوای من تنفس میکنند وبا من زنده هستند وبا من خواهند مرد /
    در تمام این مدت  مانند یک انسان نیمه بیهوش به دیگران مینگریستم ، همهرا میدیدم هیچکس مرا نمیدید ، گویی از ورای یک ابر سیاه  چشم به عالم دوخته بودم .
    هیچ چیز برایم مهم نبود وهنوز هم نیست تنها خواب بودم ودررویاها یم که بیشتر به کابوس های وحشتناک شبیه بودن غرق شدم.میل نداشتم چشم به روز به دوزم ویا صبح را ببینم 
    بلند شو ، بلند شو ، هنوز زود است تن بمرگ دهی ، تنها آنهارا ازد ست دادی برایت مهم است ؟ 
    نه ! ابدا برایم مهم نیست .تنها آمده ام وتنها خواهم رفت اما میل دارم با پاهای خودم بروم نه با دستهای کثیف وآلوده دیگران .
    احساس میکردم دریک مکعب گیر کرده ام  یک چهار دیواری  یک گردش بطور مکعب  دریک زندان همه چیز بهم شباهت داشتند  بوی گند زباله ها ، بوی گند ریسایکلها  از عطرها تا پوشاک  بوی کند ماهیان  هورمونی  بوی گند پیاز  که هیچگاه گندیده نمیشدند  بوی سیر داغ خانه همسایه همه بو های خوب را تحت الشعاع قرارداده بودند /
    به شیشه عطر خودم پناه بردم همه را روی پیکرم خالی کردم ، نه بی فایده بود آنها هم قلابیند وگلهای زیبای باغچه بدون بو! بدون هیچ عطری 
    زمین گرد وکروی است  نه مکعب با دیوارهای بلند اما آنرا برایمان صاف کرده اند  با دیوارهای سیمانی وآدمهای قانونی …..
    همه دچار بیماری گردش درفضای مجازیند ومن درسکوت روی صندلی نشسته باین هیاهوی بسیار برای هیچ مینگرم .
    همه بیمارند وخود نمیدانند  همه دچار ( معروفیت لایک) شده اند یک صفحه روی فیس بوک یکی در جایی دیگر وسومی درفضای دیگر وچهارمی ….اوف حالم بهم خورد ومرتب هم تکرار میکنند که این دستگاهها از حضور جاسوسان سی آی آی ویا سایر جاسوسان بدورند !!! خود جاسوس خودشانند  . 
    در خانه مسعود “ق” بودیم درساری خانه ای بزرگ مانند یک قصر ، یک پیانوی بزرگ درهال ورودی قرار داشت ، در باغ بزرگ زمین تنیس استخر وچهار حمام آب گرم تنظیم شده اطاق نهارخوری چیده وخانم داشت با کمک مستخدم ناهاررا درون اسانسور مخصوص میگذاشت  تا به به اطاق ناهار خوری برسد ، رفقا دراطاق بزرگ نشیمن جمع شده بودند ، از هر طبقه ای از خانمهای کوچه تا تیمسارها وحاجیان وعکس رهبر آیت …بر دیوار میخکوب وداشت همهرا مینگریست ، دو منقل بزرگ آتش وچند میز برای بازی ….
    تریاک را از کجا خریدی ؟ 
    از همانجای همیشگی همان پسرک پشت سفارت برایم آورد 
    چند ؟ 
    لولی هزار پوند !!
    نه ! تریاکش بد نیست البته سناتوری نیست اما خوب است ، بنشین ……
    “من درفکر شهریه ترم آینده بچه ها بودم “
    ….
    بابا تو هم مثل من میرفتی یک زن پولدار میگرفتی که الان …….
    بقیه اش را درچشمان پر غضب او دیدم وناگهان فریاد کشیدم…..
    از خواب پریدیم کجا هستم ؟ 
    اوف چه خوب تمام شد آن دوران 
    اما من تمام نشدم ونخواهم شد 
    پایان دلنوشته امروز / ثریا / اسپانیا 27 مارس 2017 میلادی .
  • شاخه شکسته

    همه چز به آرامی پیش میرود ، 
    گویی زندگی دارد کمرنگ ترین نمونه هایش را به نمایش میگذارد ، زندگی رو به عقب کرده  ، مردم عقب تر میروند ، میدانند دیگر درجلو خبری نیست همه چیز درتاریکی فرو رفته دورخود میچرخند ومیگردند اگر احوالی برایشان پیش آمد چند انفجار هم برای سرگرمی خود ودیگران ایجاد میکنند  کشته میشوند میخواهند قهرمانانه بمیرند و…. ، بی حرمتد میمیرند .
    به زبانی دیگر ، همه چیز مانند سابق پیش میرود واگر درجایی علفی صلح آمیز سر برآورد از بیخ وبن آنرا میکنند دور میاندازند چکمه های مامورین امنیتی برای پایمال کردن آن آماده است .
    آه ! صلح ! با کلماتی مسیحا وار همچنانکه در ایام کریسمس آنرا با آواز میخوانند ، مسیح وار ، اما چشمها بسوی نقطه ای دیگر .درمحلی دیگر متمرکز شده است سرنوشت بشر رسیدن به نقطه ایست که از میان خروارها خاک وخاشاک برخاسته وراه نفس را گرفته است .
    همه میدانیم با شروع یک عجزه مخوف ترین ووحشتناکترین مصیبتی را که بشر تا امروز احساس کرده است در انتظارش میباشد 
    امروز ما در ترسناکترین ، خونین ترین وبیرحمترین  وتلخ ترین ایام دورانمان بسر میبریم  وهمه اینرا میدانند اما هرکسی بنوعی آنرا در ظاهر کتمان میسازد ، امروز کشتارها دسته جمعی شده است گمانها وبا امیدها فرق کرده اند  وهمه دریک اردوگاهی بسر میبریم که اقلیتی نیست اما عمومی هم نیست  وعده ای هنوز به پیروزی خویش امیدوارند ، کدام پیروزی؟ بر کدام ملت ودرکدام گوشه دنیا ؟.
    هیچکس بجز عده معدودی متعصب ونا خوش ایند یا جانیان فاسد اصرار براین جنگ وکشتار ندارند بهره میبرند واین نشان میدهد که ما انسانها تا حد بی تفاوت وتنبل شده ایم  درجایی درعمق وجودمان جنک را تایید میکنیم اما اکثریت ترسو وافکارشان را بسوی دیگری پرتاب میکنند اینکه بنشینی ونوشتار دیگرانرا جلوی رویت بگذاری وکتابی بنویسی دردی از جامعه دوا نمیکند انسانهایی که درمیان انواع رنجها بوده اند  عده ای ممکن است از من برتر باشند  اما دریک موضوع تجربه من به موارد گذشته بیشتر میچربد  من سالهای پیش  با ناسیونایستها ، کومنیستها ،  رویهم رفته هر ایسمی !! برخورد داشته ام وتنها نجربه کسب کرده ام  نه زیر سلطه شرق رفتم ونه غرب  تنها تجربه اندوختم .
    امروز نمیتوانم برای دوستان بنویسم  ویا گفته های شمارا درک کنم  خشم شما به نوشتارهای من گاهی تا  حد معینی بالا میرود وسپس دوباره آرام میگیرید  سعی دارید مردم را گناهکار جلوه دهید درحالیکه خود یکی از هما ن مردم هستید با قوانین وقالبی که از آن ساخته شده اید  شما پادشاه را بیرون  راندید ویک جمهوری من درآوردی را جایگزین آن ساختید واین جمهوری کم کم تبدیل شد به هما ن یکه تاریها ویگانه پرستی ها  وامروز در وضع فلاکت باری اسیرید  وبخود امتیاز میدهید که بردیگران سرید .
    نه ، من بیطرف ماندم اما از عقیده خود هیچگاه عدول نکردم وپایین نیامدم وهنوز هم بر سر عقیده خود پا برجا هستم .
    عید با بی حرمتی ولوس درمیان سیل وباران باد وبرف گذشت برای من گذشت وهمان یکهفته کافی بود امروز اولین روزیست  که توانسته ام پشت میزم بنشینم وبنویسم  اکثر روزهایم درتختخواب میگذشت بین خواب وبیهوشی .چیزهایی روی کاغذ نوشته ام اما نمیتوانم آنهارا بخوانم . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” / اسپانیا / 27/03/2017 میلادی/.