Category: General

  • چند کنم اندوه …..

    بر خاطر آزاده  ، غباری ز کسم نیست 
    سرو چمنم ، شکوه ای از خار و خسم نیست 
    از کوی تو ، بی ناله و فریاد گذشتم 
    چون قافله عمر  ، نوای جرسم نیست ………زنده نام : رهی معیری 
    ———
    خسته ام ، شدیدا هم خسته ام ، با آنکه روز گذشته روز نسبتا خوبی داشتم  ، اما خسته ام ، با آنکه تمام شب را خوب خوابیدم ، بازهم خسته ام !
    رو گذشته با بچه ها به یک رستوران محلی ماهی فروشی رفتیم ، ناهار بسیار عالی بود !!! تنها ماهی بود !! منهم میانه خوشی با ماهی ندارم ، باید میخوردم ، پیاده روها و خیابانها جای سوزن انداختن نبود ، رستورانها همه پر و مغازه های چینی و هندی مراکشی با البسه آشغال  و کفش پلاستیکی و کیفهای پلاستیکی ، برای  پارک کردن اتو مبیل راهی طولانی را طی کردیم ، بهر روی ساعت شش بعد از ظهر خسته و وامانده بخانه رسیدم و خودمرا روی کاناپه انداختم ……
    از اول ماه ژوییه تعطیلات تابستانی شروع میشود و همه این شهر خالی میشود و بجایش توریستهای اروپایی سرازیر خواهند شد با پیکر های سرخ شده ، شکمهای آویزان و پستانهای عریان ، خوشبختانه من از دریا خیلی دورم کوهستان هوای دگری دارد و سکوت بهترین است / چیز زیادی  ندارم بنویسم ( چون دیگر تعهدی ندارم ) ! تنها در خبرها خواندم که موسسه گالوپ  نوشته :
    ایرانیان عصبانی ترین آدمهای روی زمین هستند !!! وسلطان ابن عثمانی اردوغان صد درصد مسلمان چندین آتشه دستور داده که تئوری ( داروین  و تکامل بشر ) را از کتابهای درسی بردارند !! معلوم است که اینها خودشان هنوز مغز خر خورده اند و همچنان خر باقی مانده اند و برای خر کردن بقیه راهی جز این ندارند که درب کتابخانه را ببندند و معلومات عمومی را به زیر صفر برسانند تا بتوانند حاکم باشند .( مانند مجاهدین ) .
    هر چه طرفداران آنهارادیدم همه از اقشار پایین جامعه بودند مانند گذشته که به هنگام سر باز گیری همه بیچارگان ودرماندگان وبچه های کارگران و مستخدمین میبایست به سربازی بروند و اگر شانس آنرا داشتند که درسی بخوانند به رتبه های بالاتری برسند مثلا سروان شوند سرهنگ شوند در غیر انصورت گماشته خانمهای جناب سروان میشدند !!! بیشتر در مرکز پلیس راهنمایی بودند هرچه بیرحمتر و بیشعورتر  اما اشراف پسرانشان را  در کالج ها و مدارس مهم و بزرگ  دنیا میفرستادند  موقع برگشت جعفرخان از فر نگ برگشته میشدند وهمه چیز ایران  وایرانی  “آخ “بود یا برای همیشه همانجا میماندند ، حال فرقه نابکار مجاهدین هم لشگر خود را از بین همین طبقه انتخاب کرده بود کمتر آدمی از یک خانواده سر شناس وبزرگ وارد آین  دستگاه بودند بانو ملکه مریم قجر میل داشت نقش انیس الدوله را  بازی کند وآن مردک عوضی خودش را درقالب امام اول شیعیان میدید همراه با حرمسرایش هزاران زن ودختر جوان  در حرم ایشان همیشه آمده بخدمت بودند ، واگر کسی را لازم نداشتند و زیادی بود به درک واصل میکردند با قرص سیانور ویا خفه کردن به دست زینب کماندوهای عقده ای که شستشوی مغزی شده بودند .
    شب گذشته هنگامیکه سرم را روی بالش گذاشتم اولین کارم این بود که سپاسگذار پروردگار  باشم که بچه هایم  آنقدر بیشعور نبودند که خود را وارد این معرکه ها بکنند ، با بودن آن مرد نادان الکلی و معتاد و دیوانه با دو شخصیت متضاد بعید نبود که بچه ها هریک به گوشه ای فرار کنند خوشبختانه سر نخ همه به دست خودم بود زنجیر را درجایی شل میکردم ودرجایی میکشیدم مواظب دوستانشان بودم تمام مدت درمدرسه هایشان درگوشه ای میایستادم بی آنکه مرا ببینند تا همراهان وهمکلاسیان انهارا ببینم خوشبختانه  در بهترین  مدارس آنها را گذاشتم زیر نظر شریفترین آدمها . باید اول از پرودگار و سپس از خودم و آنها سپاسگذار باشم .
    شب گذشته ضجه و ناله زنی  که جسد برادرش را در کمپ لیبرتی میدید و کاری نمیتوانست بکند  مرا به گریه وا داشت  آنها آنسو بودند و مادران و پدران رنج دیده اینسو ، عجب آنکه لبه تیغ سیم های خار دار بسوی  کمپ کج شده بود ظاهرا  دشمن در درون بود نه در بیرون دران صحرا ی داغ وبی آب و علف و مرتب در نشستهای مختلف و دستورات مریم ماه تابان که الان بشکل و هیبت جادوگران افسانه ها درآمده است . 
    آن مردک هم غیب شد یا از ترس و یا کشته شد و یا رفت تا  در نقش امام زمان برگردد با ریش و محاسن سفید اگر چه مانند کوسه ها بی ریش بود تنها یک سبیل بعنوان “آنکه من مرد ” هستم گذاشته بود اما ….. بقیه اش بماند .
    او یک بیمار روانی بود و شاید هست همه رهبران امروز دچار روان پریشی هستند هوای داغ و طبیعت خشک و سرگردان همه را دچار دیوانگی محض کرده است .
    من کجا نشسته ام ؟ در کدام از مقطع زمان ، دخترم با همسرش میخواند با اتو مبیل به انگلستان بروند !!! منهم باید یک ماه دیگر بروم سفری  زورکی هیچ میل ندارم به  آن سر زمین برگردم بخصوص درحال حاضر اما بلیط را برایم فرستاده اند ایکاش میشد که نمیرفتم هیچ میل به سفر ندارم .
    سفر مرا به کجا میبرد ؟ درکنار مسعود اسدالهی که هنوز نیمه عقلی برایش مانده و هنوز آن احساسات گذشته را در درونش حفظ کرده است با او هر هفته همراهم ، هرچه باشد با هم بزرگ شدیم !
    نه امروز هیچ حوصله ندارم هوا گرم ، شرجی و من بی طاقت . پایان 
    افسرده ترم از نفس باد خزانی 
    کان نوگل  خندان نفسی همنفسم نیست 
    صیاد در پیش اید و پبگ اجل از پی
    آن صید  صعیفم  که ره پیش وپسم نیست 
    بیحاصلی .خواری من بین  که دراین باغ 
    چون خار  ، بدامان گلی دسترسم نیست ………..”رهی”
  • یز نچیدم آنقدر دامن …..

    آتش عشق آمد و آب وهوا بر خاک ریخت 
     پرتو یزدانی  آمد و دام اهریمن بسوخت ………..”رشید یاسمی”
    صفحه تابلت را باز کردم صورتش به صورتم چسپید ، گویی ا زدرون قاب  پلاستیکی بمن میگفت ” ازمن نمیتوانی بگریزی ” کتری را به برق زدم وناگهان برق خاموش شد .کلید اصلی  آنرا پیدا نمیکردم  ، ماشین مرتب نعره میکشید که برق نیست ، برق نیست ، چراغ قوه دستی امرا برداشتم کورما ل کورمال درتاریکی  جعبه کلیدهارا باز کردم تنها دوتا افتاده بودند ،  اما بازم برق نبود ، مدتی خیره به اطراف نگریستم به راهرو رفتم ، چراغ راهرو روشن بود ، همه جارا گشتم ، نه کلیدی نبود محبور شدم به خانه دخترکم  زنگ بزنم وماجرا را بگویم بلا فاصله همسرش آمد ، هردو بی چیزی میگشیتم ، نه کلیدی نبود ، خوب ! لباس بپوش برویم خانه ما تا فردا ، 
    مواد داخل یخچال را چه کنم فریزر  همه از بین خواهند رفت  ، یکبار دیگر سری به آن جعبه طولانی زدم….. یافتم ، یافتم ! گویی رمز وراز مرگ وزندگی را یافته بودم ، جعبه کوچکتری درون  جعبه بزرگ تعبیه شده بود که اول خیال میکردی کلید برق است اما نه دریچه ای باز شد وکلید پایین افتاده بود واین کلید اصلی بود آنرا بالا زدم ……آه بشر چه زود به همه چیز اخت میگیرد غیر از تاریکی ، خانه غرق نور شد داماد عزیزم را بوسیدم زرشکهارا باو دادم تا ببرد وبرگشتم ، نه کتری مشگلی نداشت مشگل از توستر بود که مرد ، برق این خانه خیلی زیاد است ومن ماهیانه مقداری باید  برای بالا بودن فاز برق بپردازم همیشه غذاهایم میسوزند !
    تابلت را باز کردم او همچنان پشت فرمان داشت فرمانروایی میکرد ، برایش نوشتم شخصی روی فیس بوک من اینهارا نوشته باید  جواب بدهی نه جواب مرا ، برای من مهم نیست ، من ترسی ندارم جواب بقیه دوستانم را که مرا از تعقیب تو و همراهی با تو بر حذر میداشتند حال این مدرک را جلوی چشمانم گرفته اند که خوب ! دیدی ؟! مانند همیشه بیجواب ماند خیال میکند اگر جواب  بدهد از ابهت او کم میشود . مهم نیست .
    چند روزی است سرم با سخنان آن دختران وزنان بدبختی که از آن بیقرارگاه وآن بیدادگاههای مجاهدین فرارکرده وبیرون شده ان ، گوش میدهم ، گاهی گریه ام میگیرد ، چه رمزی درکلام وگفته آن مردان وزنان گمراه بود که شمارا به قتلگاه برد ؟ بعضی ها دست جمعی .خانوادگی رفته بودند .
    برادر عمو و پسر عمو و خواهران خود را از دست داده بودند …..
    همه زنان جوان و زیبایی بودند اما امروز گمان نکنم ، چرا که این فیلم ها مربوط به سالهای گذشته بود و تلویزیونی در آلمان انرا پخش میکرد ( آوا ) آوا بنظرم آشناست ……. آه بلی فهمیدم ……
    من احتیاجی ندارم که آنچه را میبینم بخاطر بسپارم ویا گناهی را ببخشم ،  چون آنرا بارها وبارها دیده ام  و میبینم  و از دیده ها  آنهارا با شبنم خوشبینی میشویم وطاهر میکنم  هنوز گناهی از ؟ او ؟ ندیده ام  و آنچه را میبینم  مانند یک لیموی فشرده تا درون گلویم  فرو میبرم کمی تلخ و ترش و گاهی بی مره اند اما  خوب بازهم تماشا میکنم ، مخدری است قوی .
    روز گذشته هندوانه ای خریدم به رنگ زرد ، خرما خریدم همه ترشیده بودن ساخت وطن ( بم ) همه درون زباله اند  تنها پولهای زبان بسته را خرج میکنم وهرچه را میخرم باید به درون سطل زباله بریزم .
    و حال از فراسوی  مردمانی دارم گذر میکنم که اکثر آنها زمانیکه جذب این فرقه شدند جوان بودند وبی تجربه ، درست مانند همان زمانیکه من بی اراده جذب خانه دراویش شدم و دیدم که همه به کار گل مشغولند و حضرت پیر مراد درقصری  روی تشکچه مخمل خود لم داده و انگشتش را تا آرنج در بینی فراخ وگنده اش چپانده مشغول  ساختن قرص است وچه بسا مریدان آنها را مانند داروی حیات در گلویشان بیاندازند  از این رفتار چندشم شد ، چیز زیادی از دست نداده بودم مغزم هنوز کار میکرد تنها مقداری پول صرف رفت وآمد با هواپیما ومخارج سیگار وچای وقند وبرنج وشکر آقایان وگوشت بره برای آبگوشت !!!!
    کارآنهااین بود که جوانان خوش بر و رو را گرفته تربیت کرده و بجان مردم میانداختند این کرمها بعدها خود مار وسپس اژدها میشدند واگر اهل هنری هم بودندخوب در مقام ” سماع ”  آنرا خالی میکردند ودرخلوت به کار دیگر مشغول بودند ومن در یکی از نامه هایم نوشتم :
    مصحلت نیست کز پرده برون افتد راز
    ورنه درمحفل رندان خبری نیست  که نیست

    دراولین فرصت خوشبختانه بیمار شدم گلویم دردگرفت وفورا سوار هواپیما شدم وبخانه برگشتم ، ویک نامه مفصل برای پیرشان نوشتم هرچه را که میل داشتم  درآن گنجانیدم و راحت نشستم ، پیر تا بحال بر گرده همه سوار شده بود حال این کره بچه الاغ سواری نمیداد نه این اسب وحشی رام نمیشد  ، درجوابم با مهربانی نوشت : عزیزم ، تو خود یک فرشته ای برای تو و خانواده ات آرزوی سلامتی دارم ؟! اهه ، ( هنوز نامه را دارم ) !.

    این دوفرقه باهم یکی بودند چراکه آن خواننده معروف که جذب آن فرقه شده بود از طریق همین قوم وارد و چهار هزار پوند ناقابل دستمزد چند شب خواندنش را تقدیم آنها کرده بود …..
    .
    خوب ، زمانی که آفتاب  ،عقل بعضی هارا خشک میکند  ودر تابه های سود وزیان مانند تخمه آفتاب گردان بالا وپایین میشوند میسوزند و میسازند  و تنها خیال خنک شدن  درزیز یک درخت باصف آرام نشستن  بر افکار آنها سایه میاندازد تازه آن افکاررانیز باید روی کاغذ بنویسند و تقدیم رهبر نماینند که چرا به گل سرخ اندیشیده اند، هردو رمز و رازشان یکی بود ( یکی بنام پیر دیگری رهبر ) باید در آنها ذوب میشدی ، من در درون خودم قبلا ذوب شده بودم و سوزندگی ونوک تیز اندیشه ام مرتب مرا هشدار میداد من آهسته مانند یک شبنم خیالی از روی این گل ولای پریدم .

    نه ! هر دو فرقه یکی هستند وزیر نظر گروه ( فراماسونری ) مشغول کارند و پولهای باید برای آنها جمع شود آنها درپشت درهای بسته میان اشخاص انتخاب خودشان را میکنند ویا سر زمینها را مورد حمله قرار میدهند و شیاطین را خوب تربیت میکنند مانند سگهای دست آموز و آنها را بسوی کسانی میفرستند که مانند من  هنوز میاندیشند .

    آه ، دوست نازنین من ، هنوز مرا ندیده ای ، توفانهای خشمگین مرا احساس نکرده ای  و نعره هایم را نشنیده ای .تو مرا ندیده ای که در پیچیدن  بخود مانند یک مار کبرا  درکلمات و رمز آنها گم شده و پوست میاندازم .
    نه ! نه فریب آن چشمان زیبایت را میخورم و نه فریب آن لبخندت را .و آنچه ر ا که در جام من ریخته ای من به دور ریختم آنرا ننوشیدم .میل ندارم دوباره درتاریکی راه بروم و درتاریکی گم شوم و درتاریکی به دنبال خودم بگردم . و یا نوری . پایان 
    سینه آتشگاه  آن  نار است  کز وی یک شرار 
    شامکاهی  لحظه ای  در وادی ایمن  بسوخت 
    تا چه خواهد کرد  با جان  و تن فرو گیرد مرا 
    شعله ای که امروز دین و دل به یک روزن بسوخت 
    ثریا / اسپانیا / 24/06/ 2017 میلادی / برابر با سوم تیرماه 1396 خورشیدی .
  • همیشه منتظرم

    آینده ما در انتظار ماست ،
     نه! 
    در انتظار دیگران و ساختن آنهاست ، من ساخته شدم ، نمیدانم از چه موادی ؟ اما سفت و سخت و محکمم ،  با انکه گذشته گلوی مرا میفشارد  تا بسر حد مرگ ، باز بغض را فرو میدهم .
    همان دوست  ، (ام آر آر)  نوشته بود دنیای مجازی بهتر از واقعیت است  ما بی آنکه  یکدیگر را ببینم ولمس کنیم همدیگرا دوست داریم ! چیزی از عکس او پیدا نبود اما از اشعارش توانستم بفهمم جوانی است از نوع جوانان جنگ دیده و رنج کشیده .
    راست میگوید ، همه دوستان مجازیم را دوست دارم و دلم برایشان تنگ میشود  و زمانی گمان میبرم که عاشق آنها هستم ، خیلی ساده ، دل من دریایی و بزرگ است همه را درون خودش جای میدهد  .
    حال کشتزار  در انتظار آنهاست  و من به گرد خرمن خود دارم پای میکوبم ، به دخترم گفتم  من با شما به دریا نخواهم آمد ساعت دوازده شب برایم سخت است ، مایو را باو دادم وحوله اش را برای دیگری گذاشتم ، باو گفتم برویم  بیرون هوای خانه دم دارد  برویم کفش بخریم ، درون گنجه چهار جفت کفش نپوسیده تابستانی وجود داشت ، 
    خوب برویم بیرون به ” مال ” چند تی شرت رنگ وارنگ خریدم آمدم درون گنجه دیدم هنوز    تی شرتهای قبلی تگ آنهارا هم نبریده ام هشت تی شرت و دامن و شلوار ، اوه  ، کمی نگران حال خودم شدم بیچاره دخترک مرا مینگریست و پرسید ایا میل داری فردا ناهار  بیرون بخوریم ؟ اوه ، بله ، بله حتما ،  مام قول میدهی  ،” یس ” اما حواسم به درون گنجه بود و به کفشهای نپوشیده و لباسهایی که فراموش کرده بودم بپوشم …….
    دوباره دارم شکل همان جنینی را پیدا میکنم ،  دوباره میل دارم زاده شوم از نو شروع کنم ، خط بطلان روی همه چیز بکشم  برگ برگ تاریخ را پاره کنم و دور بریزم   بی تاریخ تولد  بگذار باد  برگها را ببرد .
    ( نکند عاشق شده ای ) من دل هوسباز ترا میشناسم ، گیج هستی ،.
    نه ! من تنها در خانه عقیده خود زندانیم  و همیشه در انتظار آزادی  و نالیدن از غربت . اما در آن سرزمین نیز غریبم ، بارها این را نوشته ام کسی از خون من باقی نمانده  نیمی از آنها دور دنیا هستند ، نمیدانم اتریش ، امریکا ، سوییس ،  
    ایا آنها میدانم من هنوز هستم ؟ ایا مرا خواهند شناخت ، گمان نکنم ، و من در انتظار  آن ” کلمه ” شیرین هستم  آن کلمه ای که بمن بگوید : 
    هنوز دوستت دارم و بیادت هستم ؟! .
    حال با مردمی سر و کار دارم که نان و پنیر و چای را میچینند و عکس آنرا روی فضای مجازی میگذارند و برای ما آرزوی خوشبختی میکنند ،  آنها با تاریخ من بیگانه اند  و نمیدانند پیشرفت در تاریخ یعنی چی ،  نمیدانند در انتظار پایان گرفتن تاریخ یعنی چی ، آنها خوشحالند .
    همه امروز پهلوانند ، بزرگ ؛ با بازوهای فربه وخال کوبی شده  کسرشانشان میشود که بگویند :عشق :، آنها در انتظار  کشف  یک دشمن بزرگ هستند تا او را بز زمین  بکوبند  و ما هر کرمی را پهلوان مینامیم ،.
    همه قفلها در انتظار کلیدند  و ما همان قفل شدگانیم که دیگر هیچ کلیدی قادر بباز کردن روح ما نخواهد بود  .
    روشنفکران امروزی میل دارند همه را بیدار کنند و مردم برای همیشه بیدار بمانند و گوش بفرمان آنها و دزدان درا نتظار  آن نشسته اند  تا مردم بخواب عمیقی فرو روند  در انتظار خواب (یک ملت ) !
    همچنانکه دریک خواب خوش مستی  توانستند سراسر هستی یک ملت را بدزدند و غارت کنند .
    خوشحالم که من غارت چندانی نشدم ، هرچه بود خودم بخشیدم تا بزرگواریم را نشان دهم و آنها نگویند که غارتش کردیم ، نه این شانس را به آنها ندادم ، در جایی که دیدم باید سر خم کنم درب را بهم کوبیدم و بیرون آمدم ،  آری ما همیشه منتظریم  اما خودمان نمیدانیم در انتظار چه هستیم .
    جای پایی مانده و زخمی ، سبزه زار انرا ، به تن
    جمعه جانانهء گلگشت عیاران گذشت 
    پایان / ثریا / اسپانیا / لب پرچین / بعد از ظهر داغ تابستان /تیرماه 1396  و23 ژوئن 2017 میلادی .
  • نماز حسرت

    در هر آینه ای نمایان میشوم 
    با چشمانی شکوه بار 
    در فکر آنم که دیگر 
    مردی از خانه برون نیامد 
    تا بردارش زنند ، بجرم ” اناالحق” گویان 
    ———
    طبق عادت هر شب ، و طبق هجوم هوای داغ و گرفتن  نفس من  بی آنکه هیچ جنبنده ای بجنبد حتی صدای جیرجیرکی هم نمی آید دراین  نیمه شب  تاریک و داغ .
    دنیا سوت کو.راست با هجوم اینهمه جمعیت سوت و کور است ، جمعیت دنیا  رو به ازدیاد است اما تنها دهانهای باز و گرسنه روی زمین تف زده و داغ .
    مهم نیست میتوانند طبق قانون جنگل عمل کنند و یکدیگرا تکه تکه کرده بخورند ، درحال حاضر تکه تکه میشویم اما بعضی ها خوردنی نیستند ، گوشتشان مسموم و خونشان جامد است .
    روی  صفحه فیس بوک  شخص پرده برداری کرده از سه اراذل و اوباشی که درنقش مبارزه وارد گود شده اند ، یکی از آنها متاسفانه همان بود که همه مرا از پشتیبانی منع کردند اما گفتم مرغ یک پا دارد حال با دیدن عکسهای جور و اجور او در کنار عربها ، و سایرین دیگر شکی برایم نماند و آن عکسی را که بخورد جامعه بدبخت و تیره روزایرانیان داد و عده ای برایش دل سوزاندند تنها یک عکس مونتاژ شده بود او  پاهایش کوتاه دستهای کوتاه و مانند گور زادهاست .
    تو ، در نماز عشق چه خواندی 
    که سالهاست  ، بالای دار رفتی واین شحنه های پیر 
    از مرده ات هم هنوز پرهیز میکنند.
    این مرثیه را باید برای شاهی خواند که مانند من دلی پاک وبی کینه و صافی داشت او هم مانند من خیانت را نمی بخشید وخیاتنکار را  به سزای اعمالش میرساند اما من قدرتی ندارم در این حال خودم به سزای  اعمالم میرسم .
    انسانهای شریف کاری به سیاست ندارند تنها آنها که شهوت شهرت و نیاز مالی دارند بسوی این خزانه یا چاه میروند ، زمانی سیاست درسی داشت ،  
    زمانی خیلی دور که حس مردانگی در من داشت تقویت میشد و خودرا همپای یک مرد میدانستم و مانند مردان گام بر میداشتم ، این زنان بودند که مرا می ازرد ند حال گویا ضعیف شده ام و کم کم روحم را از دست داده ام دیگر آن قدرت بلند پروازی درمن  دیده نمیشود زندگی را رها کرده ام خودم را نیز رها کرده ام تنها امید کورسویی دردلم موج میزد که شاید : مردی از میان آن جانیان برخیزد و تنها رحم به کودکان و دختران جوان کند که سخت بی حرمت و بیچاره شده اند ، حال دیگر هیچ میلی به آنسو ندارم برایم دنیا یکرنگ شده رنگی خاکستری رو بمرگ، قدرت خدایی در من نیست  که ازدگرگون شدن  تصاویر و مفاهیم  در ذهن مردم  باخبر باشم  میل ندارم درشتی  کنم  یا خشم بگیرم  من به هر ذره ای پیکر میدهم و روحی  یا نیمی از روح خودم را  با ونقش میدهم در ذهنم اورا میسازم تصویری غیر قابل تصور  همان مفهوم نا مفهوم /
    و همیشه هم اشتباه میکنم  عجب آن است که از این اشتباهات  درس نمیگیرم دوباره اشتباه دیگری را مرتکب میشوم . واین صورتکها را جان میدهم از آنها خدا میسازم  و خود مینشینم به پرستش آنها  در حالیکه همه نقشی بر روی دیوارند  وبا یک جهش آب پاک میشوند .
    نه دیگر چیزی ندارم بنویسم لزومی هم ندارد بنویسم چرند نویسی راحت تراست مثلا اینکه “
    امشب شب سن خوان  است همان مردی که عیسی مسیح را غسل تعمید داد همه طبق یک سنت دیرینه به دریا میزنند، البته آنهاییکه به دریا نزدیکند ، اتش درست میکنند و از روی آن میپرند و آروز هایشان را روی یک کاغذ مینویسند ودرآتش میاندازند!! 
    منهم به دستور دخترم صاحب یک مایو و یک حوله  روی آن شدم  تا بسوی دریا بروم و پاهای ورم کرده ام را درون اب بگذارم و چشمانم را در آب فرو  برم تا کسی اشکهایم را نبیند و آرزوهایم را برخلاف بقیه درون آب رها کنم و به دریا بفرستم ، 
    آرزوهایم چی هستند؟ 
    برگردم وسی ساله شوم و دوباره این راه وحشتناک را طی کنم؟ 
    یا آنکه یکصد ساله شوم وبا نوح همنشین .
    روز گذشته بد جوری کسل بودم  انگار چیزی را ازدست داده بودم ( که ازدست دادم ) این خودخواهی های  منند که نمیگذارند گامی به جلو بردارم ، به کجا میخواهم برسم ، حسرتی ندارم سهم من از زندگی همین بود نه بیشتر .سهم خودرا برداشته ام دیگر کاری ندارم کسی هم میلیی ندارد مرا درگوشه ای بیابد  و یا مرا بجویند ، و یا مرا مزه مزه کنند ، تنها تکه ای از یک حقیقت گم شده هستم .و حال میبینم که تا چه حد گمشدن خود را دوست میدارم  و چقدر خوب است که مرا تنها در دو کلمه معنا میکنند .بگدار درگمان دیگران همان که میاندیشند باشم .
    امشب شخصی نمیدانم مرد است یا زن زیر نا  ام . آر . آر  قطعه شعری زیر نوشته هایم گذاشته بود ، جالب بود خیلی جالب بود و بسیار شور انگیز است تو از جانب آدمهایی که نمیشناسی مورد قدردانی و مهر قرار بگیری خیلی برایم جالب بود . پایان 
    ——-
    انبوه  کرکسان  مشغول تماشا ، 
    به همراه محتسب مست ،  و شحنه های معذور ، اما مامور بی وجدان ، بیشعور 
    راهی دیار بی کسی اند 
    و ما همچنان در سکوت خویش ، باقی خواهیم ماند .
    ثریا ایرانمنش / لب پرچین / اسپانیا / نیمه شب  23/ 06 /2017 میلادی و2 تیرماه 1396 خورشیدی .
  • زنده باد آزادی

    …… میوه کال خدا را  آز روز می جویدم در خواب
     آب بی فلسفه میخوردم ، توت بی دانش می چیدم 
    تا اناری ترکی بر میداشت  دست  فواره خواهش  میشد ………س. سپهری
    ———-
    حال دیگر راحت شدم ، و ازادانه میتوانم بنویسم ، هرچه را که میل دارم وبا هرکه دلم خواست به جوال میروم ، درکار من نه خدعه ونه نیرنگ است ونه پاچه خواری کسی را میکنم ، هستند کسانی که چیزی برای باختن ندارند تسلیم میشوند ، تسلیم جنک و تسلیم ننگ ، من دارم  ، خودم را دارم و میل هم ندارم که ” خود را ” از دست بدهم تا امروز به هر قیمیت شده آنرا نگاه داشته ام ، حال دیگر مجبور نیستم خود سانسوری کنم و یا در جاهایی عقب بنشینم که مبادا به تریش قبای کسی بربخورد ، بجنهم که بر بخورد برای من مهم نیست ، تا امروز چه کسی مراعات مرا کرد همه بخود اجازه دادن که بمن امر کنند ، فرمایش بفرمایند ، چون دستشان به جاهایی بند است ، خود فروشی این نیست که در کنار خیابان بایستی وتنت را بفروشی ویا درخانه های بدنام بکار بپردازی اگر آن کار را میکنی حتما شکمت گرسنه است ، خود فروشی آن است که تو خود ترا بفروشی روحت را بفروشی وتمام عمرت بخاطر دیگران خودت وروحت را زندانی بکنی که بتو بگویند ….چی بگویند؟
    من با ساعت امریکا بیدار میشدم ، با ساعت امریکا صبحانه میخوردم و گوش بفرمان امریکا بودم تا زنگ را بصدا دربیاورد حال دیگر ساعات خودم را دارم برنامه خودم را دارم و مجبور نیستم با بوی گند دیگری زندگیم را بسر بیاورم .
    روح زمین درمن گسترده است  من هیچ مرزی را نمیشناسم اگر میل داشته باشم به سرزمین  خودم میروم  وبرای آنکه بروم مجبور به اطاعت از دیگران نیستم  من خود یک شهبازم  در آسمانها  و نیاز به کسی ندارم میل  هم ندارم کسی برایم خانه بسازد  تا من بتوانم با پاهای او راه بروم ، گامها خودم استوارترند .
    دوست من ! 
    تو مرا ندیده ای، اما عکس مرا دیده ای ، تو مرا از لابلای این خطوط شناختی وعاشقم شدی بی آنکه  بدانی من چند ساله هستم ، منهم عاشق توشدم بی آنکه بدانم تو چند ساله هستی ، روزی دریک مقطعی بهم خواهیم رسید ، آنروز چندان دور نیست هردواسیر یک خاک هستیم  .نه توفانها ، نه تازیانه ها  ونه کینه ها  قدرت انرا نخواهند داشت که بر سینه من وتو بنشینند  وتو مجبور نیستی از فشار درد تیره وتر شوی  و  من مجبور نیستم نعره بکشم .
    من سکوت را گم کردم ، نه آنرا رها کردم  تا دردلهای دیگر بنشیند دلهایی که میترسند  واهمه دارند  جان من یک شاخه درخت تنومند است  بید لرزان نیستم  و چنار برگ ریز هم نیستم برای جستن پناهگاه هم خود را در انیار هیچ مرامی نمی گذارم  برای کسی جاسوسی نمی کنم  میگذارم پنجره ها باز باشند تا همه به درون  بیایند  و مرا عریان ببینند ، دیگر محال است دز فشار درد فریاد بکشم و محال است میل داشته باشم که زیر سایه کسی باشم تا مرا بخود راه دهد ، این منم که هرکس را خواستم بخانه ام فرا میخوانم واگر میل نداشتم  درب را خواهم بست .
    من به روزه داران ونماز گذران چه روی حسابگری باشد وچه  از صمیم قلب .
    احترام می گدارم ، به کشیش درون کلیسا و بردهایشان  احترام می گدار م و به آنکه سرش را به دیوارا ندبه میکوبد نیز احترام میگدازم ، من به انسان سلام  میگویم نه به حیوانات و یا طرز تفکرشان یا  خودشان هرچه میخواهند  باشند .
    من رقص را دوست دارم ، آواز  را دوست دارم و فریاد را نیز اگر برای فرا خواند ن عشق باشد دوست دارم .اما از ندبه و زاری و خدعه و فریب و نیرنگ بیزارم و انرا محکوم میکنم به فرزندانم نیز یاد داده ام تا جایی که ممکن است خودرا ازاین گونه آدمها کنار بکشند و فراموش نکنند که دردرونشان یک انسان بزرگ و والا جانی پرشور زندگی میکند .
    تو مرا ندیده ای که چگونه شبها بخود پیچیده ام  تا کلمات مه الود را از فراز مغزم بیرون بکشم آنها را پاک و مطهر کنم و برایت روی این صفحه بگذارم ، حال بعد از این آنها را با همان لباس چرکین  خودشان جلویتان میگذارم ، آیینه ای میشوم تا تصویر خود را خوب ببیند . و سر انجام به چکامه سرایان  پناه میبرم و دستی به کاسه آنها میزنم و لبی تر میکنم  تا مستی شراب را چندین برابر کنم  ، آنها را چکه چکه مینوشم  نوشیدن شراب چکه چکه مستی را صد برابر میکند  میل ندارم در تیره گیها و تاریکیها غرق شوم  میل دارم به مغز خودم خون برسانم نه به شکمم .
    دوست من ! از این پس آزادم تا برای تو ترانه بنویسم ، شعر بنویسم و ترا درقاب بگذارم و برایت نغمه های عشق و شادی بخواتم جلوی تصویرت برقصم ، عریان و لبه اندیشه هایم را با سوهان تیز تر کنم ، تو بمن نیرو میدهی ، من این سوزندگی را درزیر خاکستر زمان احساس میکنم  و از گرمان آ ن لذت میبرم  من وتو در سایه یک شبنم  بوسه بر لبان یکدیگر خواهیم نهاد وشنبنم اشک خود را بر صورت ما خواهد پاشید .ث
    —————
    من گدایی دیدم  در به در میرفت ، 
    و آواز  چکاوک میخواند 
     و سپوری دیدم  که به یک پوسته  خربزه میبرد نماز ! 
    بره ای دیدم  که بادبادک میخورد
    الاغی دیم  که یونجه را می فهمید 
    در چراگاه ” نصیحت:  گاوی دیدم  سیر که میچرید ……..س. سپهری 
    پایان / ثریا / اسپانا / » لب پرچین «22/06/2017میلادی .
  • اخبار روزانه!

    ارباب تکس کرد که یک کمپانی بزرگ از آنسوی خلیج میخواهد این شرکت مارا شریک شده وسرمایه گذاری کند وچند سایت وتلویزیون  فارسی زبان باز کنیم ، گفتم بنا براین  به مینمت ومبارکی اما من دیگر چیزی پست نخواهم کرد ،  هرچه را که نوشتم داخل صندوق امانت خودم میگذارم برای روزهای مبادا ، تکس کرد یعنی چی ؟ پول بیشتری میدهیم گفتم اگر هر صفحه را یکصد هزار پوند هم بدهید من نخواهم نوشت بروید جایی دیگر وکس دیگری زا پیدا کنید که آن زبانراهم بلد باشد من عربی نمیدانم ، تمام …..حال درانتظار جوابم .
    توانستم  با نوه عزیزم تماس بگیرم حالش چندان خوب نبود میگفت هتل ما کولر ندارد و چهار  نفر دریک اطاق میخوابیم نفسش بالا نمیامد  او هم مانند مادر بزرگش دچار اسم ونفس تنگی است ، گفتم آب زیا دبنوش وماست  بخورشیر وبستنی  راهم نخور بچه ام کسل بود. منهم کسل شدم . خوب باید بچه هارا برای آینده وسختیها ساخت نباید درآغوشمان نگاه داریم بچه ها متعلق بما نیستند !!
    خیلی کسل هستم ، امروز روز بدی را گذراندم  هم این خبر وهم آن خبر وهم سایر مسائل ، رفتم روی بالکن نشستم دیدم جناب ” داعش ” آنچنان پر وبالی بازکرده وبقیه گلهارا زیر خود له ولورده وخشک نموده گاهی هم سرش را بلند میکرد وبر بازوی من میکشید که یعنی من اینجا ریشه کرده ام دیگر نمیتوانی مرا بیرون کنی ….دلم گرفت دلم برای شمعدانیها وگلهای دیگرم سوخت  از لج باو آب ندادم اما خشک نمیشود خار بیابان است لعنتی .
    بهر روی عکس ایشانرا روی ایستا گذاشتم تا بقیه را خوشحال کنم آنها گلهای رز و اورتانسیا میگذارند من خار بیابان ، خوب خلایق هرچه لایق زمانه درحال حاضر بر پیکر ما ریده دیگر نباید حرفی بزنیم با هیچ ابی هم این کثافت پاک نخواهد شد .
    کجا بودم ، کجا رسیدم ، با کی بود م حال با خار مغیلان دمسازم . 
    اگر آن برنامه تمام شود آنگاه میتوانم شروع کنم به نوشتن رمان برای دلخوشی بعضی ها !!! پایان . تا بعد / ثریا .اسپانیا / 
  • گناه دوست داشتن

    امروز این تصویر با به همراه  یک قطعه کوچک از دیوان شرقی ” گوته” در یک جایی گذاشتم .
    از تصادف روزگار تولد یکی از صاحبان رسانه ای معروف  ای بود که من برایش پیام تبریک فرستاده بودم واو این نوشته وپیام مرا دیده بود وحال امروز داشت درباره اش سخن میراند سپس باو خبر دادند که پدر یکی از همکارانش فوت شده برنامهی را نیمه کاره رها کرد ورفت .
    در طی برنامه چند با ر مرا به گریه انداخت ، البته اورا از خیلی سالها میشناسم  مرحوم نادره افشاری بارها بمن پیشنهاد کرد که نوشته هایم را باو بسپارم تا برایم به دست ادیت وسپس چاپ بدهد ، آنروزها گفتم :
    نه ! عزیزم همان تو که کتاب چاپ کردی بس است من همان دوکلمه را هم که درپنهانی مینویسم  وخدا نکند نوک قلمم ( ببخشید ماووس ، ویا دکمه )به گوشه ای بربخورد فورا مورد سر زنش قرار میکیرم وهمه چیز بهم میریزد .
    حال امروز دیدم که این مرد نازنین  با بیماری شدیدش داشت همان گونه میاندیشید که من فکر میکردم ، او گفت ” 
    ما فراموش کرده ایم که بگوییم دوستت میداریم ، همیشه با هم رفتاری خصمانه داریم  ، همیشه از هم فراری هستیم ، واگر از لباس کسی خوشمان نیامد همه چیز او به نظر ما زشت و تهوع آور است ، و ادامه صحبتهای او باعث شد که مرا به گریه بیاندازد به تازگی خیلی زود گریه ام میگیرد ،  گویا ما مردم  که درخارج نشسته ویا زندگی میکنیم کم کم احوال و افکارمان نیز دچار سرگردانی میشود روحمان که بکلی از جانما ن پرواز کرده و فراموش کرده ایم مهربانی یعنی چی ، دوستی یعنی چی و عشق به همنوع یعنی چی  و بطور خلاصه کمک کردن یعنی چی  هرکدام درگوشه ای پنهان شده ایم مانند موش درون سوراخ ونامش را گذاشته ایم زندگی مثلا ! وحافظ منافع خودیم که مباد به آن آسیبی برسد !!!
    امروز دیگر برای من واو هر دو دیراست که من بخواهم تقاضای گذشته را بر زبان بیاورم درآن زمانی که من نشستم به نوشتن مردم هنوز حال وهوای کتاب خواندن را داشتند امروز  همه در یک دایره که نامش سیاست است چرخ میخورند ، آه با فلانی نرویم ممکن است خطراتی برایمان ایجاد شود ، همه درپی منافع میباشند منافع کجاست وطرف نامش چیست ؟! وهمسرش کیست ! 
    خودما نرا به شاه مرحوم میچسپانیم  ودیگری به مصدق وسومی به حزب توده چهارمی به قبیله مجاهد وبجان هم میافتیم تا یکدیگر تکه تکه کنیم وسپس راحت مانند دراکولا که خونی را نوشیده ومست شده تکیه به دیوار  ویرانه خویش میدهیم .
    هیچکس محکم سر جایش نه ایستاد ونه نشست .
    در حین برنامه یک مصاحبه از شاه پخش کرد واقعا حظ کردم چه اعتماد به نفسی وچه زیبا وچگونه تنها لباش حرکت میکردند با خبرنگار انگلیسی وامروز انگلستان را پیش بینی کرد اما هیچگاه بفکراو  خطور نمیکرد که سر زمین پدریش که آنهمه برایش زحمت کشیدند بجایی سقوط کند که زنی برای پس گرفتن اموالش خودشرا جلوی بانگ به آنتش بکشد ویا نماینده مجلس خودشان بگوید :
    اول انقلاب ده هزار زندانی داشتیم حال دویست هزار زندانی وهنوز داریم مجوز میگیرم که تعداد زندانهارا زیادتر کنیم  بی آنکه احساس کنیم آن زندانی وخانواه اش نان میخواهند لباس میخواهند مدرسه میخواهند ما اول انقلاب گفتیم زندانهارا به دانشگاه تبدیل میکنیم حال دانشگاه  را به زندان مبدل ساخته ایم >
    او یک نماینده مجلس اسلامی بود حال چه برسرش خواهدآمد خدا داند و یا مامور پلیسی که داشت حکم میکرد مردم را کتک نزنید اورا بسویی پرتاب کردند .
    ایا شاه امروز را حتی درمغزش پیش بینی کرده بود؟  او تنها میترسید که سر زمینش تجزیه شود وترس او بیمورد نبود . درآگهی ها یک قوطی آب میوه محصوص _ (یونیون گلف / عربستان ) نیز به تمایش گذاشته شد .
    دیگر ذکر مصیبت بس است .
    حالا آن پسرک دیوانه  برای سرگرم کردن مردم خودکاررا میان انگشتانش میچرخاند که چرا شاهزاده از بردن نام خلیج پارس خودداری کرده است ؟!.
    نمیدانم واقعا نمیدام  من هیچ عوض نشده ام ، تنها از خیانت ودورویی بیزارم ومتاسفانه هردوی انها همیشه سرراهم قرار دارند .و من نمیتوانم مدرس و یا معلم جامعه باشم ، همین قدر که بتوانم مغزم را بکار بیاندازم تا دچار روان پریشی نشوم خودش هنر بزرگی است .
     پایان .  دلنوشته امروز / ثریا . اسپانیا /
    ونوشته ام این بود “
    با اینکه دانش و خرد  سبب نمود و برترین   نیرو  برای آدمیان است ، اکنون تو باید به کمک جلوه های افسون و سحر  از اهریمن نیرو بگیری ” 
    دیوان شرقی ” گوته”////////
  • جمیله یکه سوار

    با دیدن این عکس ، کمی خنک شوید !
    با نوشته های من کمی گرم شوید ، جمیله یکه سوار منم ، من ، عاشق اسب و سوار منم  منم ،……. آه یادش بخیر پسر کوچولیم چقدر این آهنگ را دوست میداشت و بین آن صفحات یک رنگ ویک شکل میرفت آنرا پیدا میکرد و میگفت جمیله ، جمیله را بگذار روی گرا ما فون !! تنها سه سال داشت .( این آهنگ را خانم الهه دریک فیلم فارسی خوانده بودند ) یادشان گرامی ….
    بهر روی من امروز ناگهان این شعر بیادم آمد ، نیمه شب درو پنجره فیس بوک را بستم اما حسابم باز است بخاطر”بانو پرچین هم آنجا و در توییتر اما خودم آمدم برون در به تماشا ، در آنجا هم گروه و دسته بندی بند شاعران یکطرف ، بند نویسندگان یکطرف بند شاه پرستان یکطرف بند توده ایها  واز کار افنادگان مجاهدین که حال خودرا به سپاه وامنیتی فروخته اند یکطرف و مصدقیان با قهر مان ملیشان سویی دیگری و درعین  حال بازار تبلیغات داشت زیاد میشد ومشتریان درپشت صحنه   ردیف درانتظار ورود وهمه همبستگیهایی داشتند ارواح پدرشان ! .د رهر حال بوی تجزیه طلبی میامد ………
    تنها چند مرد قدیمی که از روی ایستا گرام مرا میشناختند وا زنوشته هایم اطراف مرا گرفته بودند بقیه هریک دریک گروه و تشکیلاتی . 
    عطای آن رشته را به لقایش بخشیدم اما همچنان حسابم باز است تا فکری بحالش بکنم .
    ———
    شب چو ما ه آسمان پر راز 
    گرد خود آهسته میپیچد حریر راز
    او چو مرغی خسته از پرواز 
    مینشیند بر درخت خشک پندارم 
    شاخه ها از شوق میلرزند 
    در رگ خاموششان آهسته میجوشد 
    خون  ، یادی دور 
    زندگی سر میکشد  چون لالهای وحشی 
    از شکاف گور 
    از زمین دست نسیمی سرد 
    برگهای خشک را با خشم  میروید 
    آه ….بر دیوار  سخت سینه ام 
    ناشناسی مشت میکوبد 
    ” باز کن دررا … این اوست ،
    ” باز کن در را ….اوست ،
    من بخود آهسته میگویم : 
    با زهم رویا ؟ 
    آنهم اینسان تیره و درهم 
    باید از داروی تلخ خواب 
    عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
    میفشارم پلکهای خسته ام را بر هم 
    لیک بر دیوار سخت سینه ام  با خشم 
    ناشناسی مشت میکوبد 
    باز کن ، این منم ، من 
    باز کن   این اوست ! اوست 
    دامن از آن سر زمین برچیده  
    با شکیبا  دشتها را درنوردیده 
    روزها در آتش خورشید رقصیده 
    نیمه شب  چون گلی خاموش  
    در بستری غلطیده  باز کن …. این اوست 
    اشک حسرت مینشیند  در نگاه من 
    رنگ ظلمت  میدود  در رنگ و آه من  
    و من با خشم میگویم : 
    با ز هم رویا  
    باید از داروی تلخ خواب 
    عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم 
    میفشارم پلکهای خسته ام را برهم  
    ———
    تقدیم به دوست از یاد  رفته  
    ثریا / اسپانیا / چهار شنبه 21 ژوئن 2017 میلادی .
  • تیشه بر هر ریشه

    در آن باغی که گلچین باغبان است 
    فغان  بلبلان بر آسمان است 
    بود افسانه خواب خوش درآن ملک 
    که دزد اندر لباس پاسبان است 
    ز گرگان چند داری  چشم رحمت ؟
    فنای گله از خواب شبان است 
    ———– صابر همدانی 
    آن کلاغی که روزی چند بر بام ما نشست با تیر ما پرید و رفت . حال دنیای ما محدود شده به چند انسان  از دوران گذشته ، اگر آنها هم بروند ، خوب ما هم خواهیم رفت .  دیگر گفتن و نوشتن درباره این  آدمکشان حرفه ای کاری عبث است و من اگر تعهدی نداشتم  دیگر هیچگاه حتی کلام فارسی را نیز تکرار نمیکردم و درب این دستگاه را میبستم ویا به هما ن شررورهای مشتی احمق جواب میدادم .
    نه روح من ونه ارزشی که برای خودم قائلم بمن اجازه نمیدهد جواب خیلی از این حیوانات را بدهم بنا براین یک خط قرمز روی آنها  میکشم ومیدانم که آنها از ” قلم” وحشت دارند از دانش و خرد بیزارند همچنان به شستشوی مغزها مشغولند حال با هر وسیله ای که باشد برده پرورند وبرده میخواهند ارتش ولشکر لازم دارند تا به جنگ دیو سیاه نشسته درقلعه بروند ومن برده ولشکر کسی نخواهم بود .
    ازاد به دنیا امنده ام ، آزاد زیسته ام وازاد هم خواهم مرد فارغ ازهر سوزنی که در مغز من فرو میکنند حتی به دست طبیبان هم خودرا نخواهم داد ، مگر آنکه درکما فرو بروم ودر ظلمت وتاریکی بسر برم آنگاه دیگر من نیستم پیکری بی مصرف که تنها به دردتشریح میخورد .
    حیرانم که چگونه تکنو لوژی بیشرفته بجای آنکه مردم را روشنتر کند  همه نیرو و ابتکارش را درراه  ظلم و جنایت مصرف میکند  همه درحال حاضر اسیر شکم وزیر شکم میباشند برایشان دیگر مرد وزن فرقی ندارد آنچنان از خود بیخود و دچار شهوتند که حتی به مادر خود رحم نمیکنند .روان پریشی و بیماری بیشتر بین افراد رخنه کرده است هر کسی با یک دوربین ویک کامپیوتر جلوی رویش  یک رسانه ساخته و هرچه دل تنگش بخواهد میگوید و یا انجام میدهد ، من از ” خرد انسانی” میگویم درست مانند این است که در طویله ای فریاد بزنم که ” گاوها به موسیقی شوپن گوش ندهید  موزارت را بشنوید برای  شما و شیر شما بهتر است ” 
    در گذشته ظالم کمتر داشتیم بیسواد و بیشعور بودند اما ظالم نبودند حال نمیدانم این نسل بعد از ما و نسل جدید با چه موادی تغذیه میشوند  وزیر دست چه کسان رشد میکنند که اینچنین خونخوارند ، جلوی آفتاب را سد کرده اند مردم باید گله وار بسوی چراگاه آنها بروند در علفزار آنها بچرند ویدرتاریکی خود را پنهان کنند ، از ته دل خندیدن دیگر کاری مشگل است  اما گریستن آسان .
    نه دیگر برای جلو رفتن این نسل ونسلهای آینده  چراغی بنام چرغ راهنما لازم نیست آنها کور مادرزادند و در تاریکیها رشد کرده اند و راهشان را خوب میدانند  هر گام که بر میدارند گام بعدی را نیز میدانند به کجا ختم میشود  کمتر به یکدیگر میاندیشند  وآنقدر دم به دم تو میدهند یا تو جان  دهی و یا خودشان قالب تهی کنند .
    بیچارگان امروز که روی شب راه میروند  و آن چشم بیدارشان را کور کرده اند برای چی؟ یک اتومبیل ، یک پیراهن ؟ و یا یک لانه موش  یا یک تکه ماهی گندیده یخ زده ؟ که خودشان همان ماهی کر و کور دریا و گندیده اند  ، 
    فتیله هارا پایین بکشید ، کسی به چراغ احتیاج ندارد ، یکی دستش رو به اسمان است دیگر ی سر بسوی یک دیوار دارد و سومی سرش روی زمین است  به نظر من میتوان از آسمان ستاره چید وماه را دید ، دیوار را نیز میتوان ویران کرد آما آنکه روی زمین سر میگذارد  به قعر چاه فرو میرود و یا رفته  و آن چشم بیدارش برای ابد کور شده است .
    ——- 
    آتشی بود وفسرد ،  رشته ای بود وگسست ، 
    دل چو از بند  رهایی رست ، جام جاودیی نیز شکست 
    آمدم تا بتو آویزم  ، لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی 
    لیک دیدم که تو بر چهره امیدم 
    خنده مرگی 
    وه چه شیرین است  از تو بوسه سوزنده مرگ
    چشم پوشیدن 
    و چه شیرین است پای بر سر گور تو کوبیدن 
    در به روی تو بستم ، که جهنم آنجاست 
    بهشت آنجا نیست 
    سایه ابر و کشت و بهاران آنجا نیست 
    تو همان به که بیاندیشی  به خود 
     و نیاندیشی  بمن که من از تو و مکر تو بیزارم 
    پایان 
    ثریایرانمنش .» لب پرچین « / اسپانیا . 21 /06 /2017 میلادی /.
    ” پست شد “
  • سروش اسمانی

    گل زرد
    گل زرد همیشه نما د اندوه درونی من است .
    من هنوز یک کودکم ، یک دختر نازنین  وای خواب ،  ای هدیه سروش ، 
    آنگاه  که از شادی سودها  واز درد زیانهایم  خسته وافسرده میشوم  یک عقل چیرگی می خواهم  که از زرنگیهایش  مست است .میل ندارم خرفت وکند باشم ،  تو با دست لطف خویش  چشمان مرا  دزدیده وخواب رابرآنها چیزه کن 
    چشمانی که چون ماهی  کر ، دردریا  لرزش ابی را  در سدها  رنگ میبند ،  چشمانی که  چون رخش  رستم  یک موی  سیاه را درشب تاریک  نور میبیند .
    چشمانی که  درتاریکی خواب  ومستی با نور را توام میبیند 
     من با این چشمها  بود که ناگهان  خودرا درمیان دیدم  ، دریک کارگاه بافندگی از تارعنکوبتهای  زهر آلوده  وخود پیکر آفریدم .هنوز درخوابم . مرا بیدار کنید آی سروش یزدانی ، مرا که محو زیباییهای درونم  از پیکرهای گندیده  جداسازید .
    منکه درگسنرش کارگاه هستی  پرچم خرد افراشته بودم .
    صورتگری بمن نزدیک شد و دستم را فشرد  وبا لبخندی گفت : 
    من همانم که تابلو های رنگین میسازم  این پیکر لرزان  روزگاری در خانه سگهای درنده خفته بود .
    در انتظار روزی بود که مانند یک بچه مار از تخم بیرون اید وبیرون آمد ، آما زهراو  بمن کاری نشد ..
    من خود سنگتراش هستیم ، سنگهای سنگینی را تراش داده ام  من بودم و ناف  پیکر یک نوزاد  که از مادر بریدم 
    حال امروز آنها خون میمیکند ، طالب خونند .
    ای سروش ایزدی  ای بزرگ مهر بان  پیکر تنو مند سیمرغ  را بسوی من بفرست تا بالهایش را روی من  سایه اندازد و از دام کلاغان هرزه ومرغان شوم رهایی یابم . 
    من زاده کوهستانم ومادرم سنگتراش زاده میترا  او زاده شدن از سنک را ننک میدانست  اما سروش ایزدی پدرش بود .
    آه ای سیه دلان وکورهای مادر زاد ، بروید  درکنار درختان پوسیده تا ازآنها نیرو بگیرید وآنها از جوانی شما بهره برند . 
    من هنوز همان صورتگرم . 
    همیشه میتوانم یکی را پایمال کنم وزیر طاق شب بفرستم  وپای دیگرم را برای گام های بعدی بردارم  درلحظه های بسیار کوتاه .
    امروز کرمی را زیر پای خویش له کردم ودیگری هنوز بر صفحه مانند یک شاپرک سنجاق شده است . 
    وفردا روز دیگری است . پایان 
    ثریا . ایرانمنش » لب پرچین « / سه شنبه 20 /06/ 2017 میلادی / اسپانیا ، (تپه های هزار سوراخ ) .
  • خیانتکاران تاریخ

    یادداشتهای روزانه !
    —————-
     هرصبح که زیر دوش میروم گویی آب گرم و نیم گرم و گاهی سرد مغز مرا باز میکند و چیز هایی را بیادم میاورد  ،اولین چیزیکه مرا سخت آزار میدهد این موریانه های دم درازند که نمیدانم از کجا به درون  وان حمله میکنند همه جارا ضد عتفونی  کرده ام با الکل وکبریت آنهارا سوزانده ام همه حمام هر روز تمیز میشود اما هر صبح یکی از آنها درون وان بمن لبخند میزند ، خوب آنهارا به سپاه پاسداران تشبیه کرده ام وگاهی بخودم میگویم :
    زیاد سخت نگیر بیاد زندانیان باش که تنها پنج دوش برای صدها نفر است آنهم گاهی  آب گرم ندارد  بنا براین الکل را روی آن جانور خالی میکنم وسپس آب داغ را تا بدرک واصل شود با انکه همه سوراخها بسته است .
    امروز زیر دوش بیاد،” تیمسار فردوست “دوست جانجانی وهمیشه در رکاب شاه افتادم یکی از بزرگترین خیانتکاران که توانست زیر پای اورا خالی کند ، شاه دو خیانتکار را درکنارش داشت وبه هردوی آنها  اعتماد کرده بود یکی در چنگال انقلابیون افتاد دیگری ….. تاریخ بعد ها قضاوت خواهد کرد .
    ننگی از این بالاتر نیست که انسان با خیانت بمیرد و برایش لعنت بفرستند تا زنده است گمان میبرد همیشه براسب مراد سوار است من خیلی کم به اشخاص اعتماد میکنم آنها را صدها بار درکاسه های مختلف صاف کرده تا ماسه ها وشن های آنهارا از بین ببرم ویا بکلی آنهار از صافی رد کنم . 
    اما شاه ما دلسور و مهربان بود وهمین مهربانی اورا نجات داد تا مانند دیگران دردست انقلابیون هلاک نشود و بطرز شاهانه ای بخاک سپرده شود امروز از هر یکصد نفر نود هشت نفر باو وروحش درود میفرستند و هزاران لعنت به روح تیمسار  سپهبد فردوست .وچند تیمسار دیگر که مثلا سران بزرگ ارتش بزرگ ما وحافظ وطن بودند > خائنین بلفطره …….
    انسان هیچگاه نباید از مهر ورزی  توبه کند  این گوهر گرانیها دردل آدمی جای دارد  مهر ورزیدن نماد ضعف وبی قدرتی نیست همه میتوانند وحشی باشند آن خوی درندگی در همه پنهان  است همان اهریمن درونی که بعضی ها میل دارند اورا از روح انسانها بیرون بکشند که خود اهریمنانند .
    درجایی نوشته بودم که هر انسانی یک نیمه پنهان دارد  نمیتوانستم به زبانی دیگر توضح بدهم اما خیلی ها میتوانند آن نیمه شیطانی را زیر پوستشان پنهان کنند وبا آرایش وپیرایش خودر فرشته ای نجات بخش به نمایش بگذارند اما همیشه آن نیمه دیگر انسانرا دچار تشویش میکند بنابراین بهترین راه گریز ازآن نوشیدن الکل ویا کشیدن سیگار ومواد مخدر است ، آن نیمه برای مدتی گم میشود ویا برعکس بر نیمه واقعی چیره گشته ونفرت بار میگردد.
    انسانهایی هستند که دردوزخ  حقیقت گم شده میسوزند  و در زباله های به دنبال آن میگردند  زمانی انرا میابند که چیزی فرسوده وگندیده  وغیر قابل مصرف است .
    امروز ما ساده از روی خیلی مسائل رد میشویم و یا شانه بالا میاندازیم ،یا درانتظار فرصتی تا خودرا به نمایش بگذاریم  مرتب درحال نشخوار گذشته ها هستیم و در نگاه دیگران شهبازان  بلند پرواز جلوه میکنیم  بی آنکه معرفت آنرا داشته باشیم /
    درک ازادی برای  مردم  آن سر زمین بسیار دشوار است ، آزادی را با بی بند وباری اشتباه گرفته اند ، من اینجا آزادم ، درلیاس پوشیدن ، دررابطه هایم با مردم ، درنوشیدن ، در خوردن و در خوابیدن و حتی در نوشتن ، اما میدانم کجا باید بایستم درلباس کهنه خودم راحترم  و کسی بمن به صورت اهریمن نمینگرد با آنکه هیچ آرایشی ندارم وییرایش برتنم جلوه نمیکند ، امروز بیاد شاه گریستم ولعنت به روح آن خیانتکاران فرستادم که برای مقاصد خود وپیشرفتشان دست به چه جنایت بزرگی زدند همان کاری که یهودا با عیسای مسیح انجام داد، و خیال میکنند که گریخته اند ، سایه شیطان آنها را تعقیب میکند  ونسیم زندگیشان به یک طوفان مبدل خواهد شد. 
    حال امروز درتاریکیها دستم  را بسوی کسی دراز کرده ام که گمان میبرم درمقصد درانتظارم میباشد ، اماگاهی باو شک میبرم گاهی مانند یک بچه شیطان وگریز پا وزمانی مردی فهمیده و دانا ،  واین امر مانند برقی  میماند که در تاریکی  خفته باشد گاهی میدرخشد و زمانی خاموش میشود  گاهی حریق است و زمانی  سوز و د رد و گاهی ابی گوارا .
    چرا دراین  پندارم که او حلقه ایست  بر درب خانه ایمنی  و چرا ارامش و سکون ندارد  و چرا خود را محکم به در و دیوار میکوبد  بانگ میشود ، فریاد میشود  و گاهی نرم خو مهربان  و خبر به مشتاقان میدهد که به مقصد خواهیم رسید کاروان درراه هست .
    من نه بفکر خویشم ونه اندوه خویش در این داغی تابستان و نخوابید ن ها بفکر آن مادران و زنان بیگتاهی هستم که دربند اسیرند ، بفکر کودکانی هنستم که درخیابانها کنار سطل زباله افتاده اند ، بفکر دختران نا بالغی هستم که مردان وحشی گروهی به آنها تجاوز میکنند و فریاد رسی نیست ، کسی نیست ، هرچه هست پیام است وپیام وپیام .
    حال زمان تا بجایی کشیده شده که عده ای نام خدایشان را نیز گم کرده اند  ونمیتوانند با نام او چیزی را اغاز کنند  و آغازشان تاریکی هاست  .//////
    پایان  یادداشتهای امروز / سه شنبه 20 ژوئن 2017 میلادی / اسپانیا .
  • مغز بدون پوست

    در این سرزمین بخصوص در شبهای داغ تابستان ،
    باید یک ساعات بخصوصی را به خواب اختصاص داد درغیر این صورت نمیتوان  تمام شب یک سره خوابید ! 
    از سروصدای چادر بالکن  بیدارشدم و سپس آژیر یک خانه به صدا درآمد و هوا هم ایستاده برگی تکان نمیخورد ،  آی پد راروشن کردم پیر خراسانی آمده بود اما این بار خیلی سعی داشت که به بینندگانش بپردازد وکامنهای آنها  تا به به شاه عباس سوم بند کند ویا به برنامه های صدر و درعین حال طلب همراهی و همکاری هم میکرد ، عباس پهلوان ، شهرام همایون وایشان سه تفنگدار  دراه خدمت به میهن عزیز و در کنارشان توده ای های سابق و مجاهدین توبه کرده همه در لباس فیلسوف و نظریه پرداز ، باطری  تما م شد از خواب هم خبری نبود ، برخاستم مطابق معمول قهوه را ساختم و نشستم به تماشای برنامه های تلویزیون موزیکی که از نایت کلابها پخش میشد ! به اشعار آنها گوش میدادم ، چه بی محتوا وچه آبکی است / من آن نیستم که بودم الان تو بگو من کی هستم ؟ و چرندیاتی در همین راستا و بیاد شاعران خودمان افتادم غیر از توده ای ها و خود فروختگان  ، بیاد سیمین افتادم دست آخر با بیماری  سرطان از دنیا رفت امروزکمتر کسی از او یاد میکند ، لعبت والا علیل وفلج درگوشه یک خانه کنسل هاووس درلندن  دارد به زندگی گیاهی خودش ادامه میدهد  و خوشبختانه شاعران دیگر هم از دنیا رفتند اما بعضی ها نامشان همچنان باقی مانده آنهاییکه مانند احمد شاملو لات و قلچماق و فحاش بددهن بودن هر روز نامی از او برده میشود ، اما کمتر کسی بیاد میاورد که نیما یوشیج بنیان گذار شعر نو کی بود و چگونه زیست ،  حافظ ومولانا وسعدی هم دیکر اشعارشان از شدت تکرار نخ نما شده است و دیدم در این دنیای ما تنها قشری که هیچگاه از زندکی خوب  بهره نبرده و نخواهند برد همین جامعه “ادبیات “ماست اگر مالی و منالی از فامیل داشته باشی تا مدتی میتوانی جلو گری کنی درغیر ان صورت بسته به باد است که از کدام سو میوزد  ، امروز دوباره صادق هدایت و گفته هایش بیانگر همه نوشته ها میباشند  آنهم تنها چند خط از علوی خانم ویا کاکو چون کاملا با فرهنگ موجود حاضر درایران وفق دارد .
    نه ، دراین سی وهشت سال نه تنها شاعری ، نویسنده ای ، ادیبی  ، به دنیا نیامد بلکه آنهایی هم بودند به زیر خروارها خاک فرو رفتند ویا  همه یک پارچه سیاستمدار شدند حتی اشعارشان نیز سیاسی شد نوشته ها سیاسی شدند ( این بیماری یقه خود مرا نیز گرفت که فورا رهایش کردم ) از ساعت دو بیدار شدم هوا ایستاده  بادی نمیوزد ، صدای چادر کمتر شده وآژیر هم خاموش شد سکوت همه جارا فرا گرفته اما خواب هم از سرمن رفته وباید تا صبح بیدار بمانم وبیاندیشم  که زندگیم پر بود یا خالی  ، درست رفتم یا کج ، شخصی زیر شعرمن کامنتی گذاشته بود که ” وقتی را برای خندیدن بگذار ” نوشتم همه وقتم برای خندیدن  به روزگار میگذرد چون توقعی از زندگی و مردم حال آن ندارم گذشت آن زمانیکه نازم خریداری داشت و نامم بر سر زبانها بود رسوای عالمی شده بودم  دراه عاشقی ! ، حال دیگر کسی بیاد نمیاورد چهره ام چگونه بوده است .
    روز گذشته درون کیفم اولین  عکسی را که پس از ازدواج گرفته بودم  به همراه جناب همسر به دخترم نشان دادم  آنرا قابید ” اوه ماما ، دو آرتیست زیبا ، مارچلو ماسترویانی و الیزابت تیلور!!!! خنده ام گرفت ، باخود گفتم او مارچلو را ازکجا میشناسد عکس را گرفت تا ببرد اسکن کند وبه دوستانش نشان بده وهمان نسخه اصل را که زرد شده بود برایم پس بیاورد . او به زیبایی خیلی اهمیت میدهد مانند مادرش تنها دنبال زیبایی ها رفتم میدانستم که زشتی ها را با پول میتوان پنهان کرد من از این معامله بیزار بودم ، نه ، پشیمان نیستم ، دوران خوب و طلایی داشتم حال هم دوران بازنشستگی را به همراه میوه های باغ می گذرانم بی انکه مزاحمتی برای آنها فراهم کنم در سکوت راه میروم و در سکوت درد میکشم و در سکوت میگریم برای خاک محبوب واز دست رفته خودم و دیگر آن خانه و آن خاک به درد من نخواهد خورد خروارها بیماری و کثافت زیر آن مدفون است برای اباد کردنش سالهای زیادی لازم میباشد که من فرصت آنرا ندارم قبل از هرچیز باید بمردم سواد آموخت  مهم نیست که از دانشگاه چه مدرکی دارند سوادی که مد  نظر منست آن شعور باطن میباشد که در همه گم شده یکنوع خود نمایی و سرانجام خود فریبی گریبان گیر همه شده است همه آلوده به به این  مواد خطرناک که خوشبختانه من به هیچ یک ارادتی  ندارم تنها همین واژه ها هستند که ساعات مرا پر میکنند و بس نه میلی  به مراوده دارم ونه معاشرت گروهی تازه به نوا رسید از راه آمده اند همه اطمینان وعزت نفسشان و قدرتشان به ارقام بانکی و اتومبیلهای آخرین مدل و ساعت های گرانبهایشان   میباشد اگر آنها را از دست بدهند هیچ هستند خالی یک  بادکنک روی هوا ،  حال صد ها خانه داشته باشند ویا هزاران دست لباس و کشتی و جت و غیره ، تازه میشوند مرحوم عدنان قاشقی قاچاقچی نه بیشتر .
    نه هیچ میل ندارم خودم را تا این حد خار و حقیر کنم من راحتم با خودم وبا مردم و اگر چیزی بر خلاف میلم باشدویا دروغی با تمام قدرتم با آن مبارزه میکنم و میجنگم /
    روز گذشته سخنان و اولتیماتوم حضرت ولایتعهدی را با ملاهای حاکم بر سر زمینم شنیدم ، جالب بود برای اولین بار ایشان از خواب برخاسته اند و ریش مبارک را تراشیده ادوکلن زده با صدایی رسا و بلند فرمودند من نمیتوانم تحمل کنم !!! چهل سال شما دیدید که چگونه با زنان و دختران  آن سرزمین رفتار کرده اند آنها را در کنج زندانها با دسته جارو وزمین شور از هم پاره میکردند و میکشتند و اهسته بخاک میسپردند یا دراسید حل میکردند و شما خبر نداشتید ، مردان جوان را از میان رختخوابهایشان بیرون میکشیدند وآنهارا به بیدادگاهها میبردندوخدا عالم است چه بلاها بر سرانها میاوردند ، شما بیخبربودید ، علیاحضرت مادر تنها با لباسهای زر دوزی شده کنار سایر ملکه های شمال وجنوب وشرق وغرب راه میرفتند درحالیکه مردان بی وجدان درخوابگاه دختران به انها تجاوز کرده سپس از پنجره آنها را به وسط میدان پرتا ب میکردند و نامش را میگذاشتند خود کشی نیمی از این زنان و دختران از ترس با آن جانوران  همکاری و همراهی مینمودند زینب کماندوها با چادرهای مشکی با تیغ و چاقو به دختران بیگناه حمله میبردند عقده های دوران بدبختی شان را خالی میکردند ، شما کجا بودید . حال با کمک جنا ب مکین ویا مجاهدین میخواهید ایران را ازاد کنید؟ خیر ایران از درون خود خواهد جوشید مردم خود خواهند غرید مانند هما ن شیر جوان .جنگلهای سرسبز سر انجام مردی پیدا خواهد شد که جا پای پدر بزرگ شما بگذارد .گمان نکنم غیر ازچند تن جیره خور درگاه شما کسی بخواهدشما را بر تخت بنشاند تخت به موزه نقل مکان کرده است دیگر دوران شاهی گذشته و آخرین پادشاه خوب ونازنین ما به دست همقطارانیکه  که بانو دور خود جمع کرده بودنداز پای درافتاد بعد ازاو دیگر تف به دنیا.
    حال باید بفکر یک رییس جمهور بود .این عقیده من است . صلاح مملکت خویش خسروان دانند و…بس و پایان 
    ثریا ایرانمنش  از » لب پرچین « نیمه  شب سه شنبه 20/ 06/ 2017 میلادی .اسپانیا /.
  • ایکاش میبودی

    عموی عزیزم ! 
    این نامه برای  توست ، چرا که امروز دریکی از این چرند نامه های دیدم کتابهای هایت به چاپ چندم رسیده اما خیلی کم از تو سخنی به میان آمده است  ،  امروز آرزو کردم ایکاش زنده بودی وبمن کمک میکردی ومرا از این پریشانی رها میساختی ، خود تو سالها دور دنیا را گشتی سرانجام طاقت نیاوردی ودر ایران دل  به مرگ سپردی  ، حال امروز من احوال ترا میفهمم وحال ترا درک میکنم ، در بین دوستان و فامیل و وابستگان انسان عالم دیگری دارد تا دربین غریبه ها که ترا نه میشناسند ونه دردهایت را احساس میکنند ، نمیدانم آیا کسی باقیمانده ؟ گمان نکنم ، تا مادرجان زنده بود من خبر داشتم واز زمانیکه او رفته من دیگر دردنیارا به روی خود بسته ام ، گاهی به کرمی یا گنجشگی دل میسپارم بامید آنکه شاید جای ترا بگیرد اما آنها هیچگاه باندازه تو نه  آب زندان را نوشیده اند  و نه خاک زمین را بوسیدند تو هیچ بلند پروازی نداشتی ، در گوشه اطاقت تنها دل باین خوش کرده بودی /که بنویسی ، ترجمه کنی و نانی بخوری با چند دوست وهمپالگی خودت . 
    من نتوانستم در غربت کسی را بیابم تا با گام های او قدم بردارم همه عقب عقب میرفتند گویی از جلو رفتن وحشت داشتند ، همه از یکدیگر رو پنهان میکردند و همه دچار  نوعی بیماری شده بودند ، گویی طاعون به یکباره باین ملت حمله کرد از خرد و درشت و ریز را باهم مخلوط نمود  ، هجویاتی درخارج بچشم میبینم که شرم میکنم نام انسان برآنها بگذارم وچه از داخل ، 
    من آزادم ، آزاد  ، آزاد ازهفت دنیا ، پای بر سر دنیا گذاشته ام هرچه را که آن مرحوم به ارث گذاشته بود با اجازه  از فرزندانم همه را بخشیدم ، خواهرکم زیر زلزله بم کشته شد با همه خانواده اش بنا براین برای بقیه از طریق دوستی مطمئن پول فرستادذم میدانی دویست دلار !!! پولی بود ، و میدانم که به دست آدم درستی افتاده ، به یک خانواده بی سرپرست نیمی از پولم را بخشیدم و بقیه را به دست مردی دادم که هم دوستش داشتم وهم فقیر بود  یعنی دچار فقر شده بود تازه از امریکا برگشته ودربدر به دنبال خودش بود ،  من آن میراث شوم را که از جاهای نامربوط بما رسیده بود نمیخواستم میدانستم که برجان وتن من نخواهد چسپید از همه آنها گذشتم ، تازه شدم مانند تو یک لا قبا خودم بودم و کتابهایم و نوشته هایم و اشعارم و زندگیم که حتی از یک گنجشک هم کمتر غذا میخورم واز یک کبوتر کمتر پرواز میکنم ،  حال امروز دلم برایت تنگ شده بود ، اگر تو بودی میتوانستم با تو حرف بزنم میدانی که دیگر برگشتن من امکان پذیر نیست درهمین بیغوله خواهم پوسید  ، گاهی دستی به اب میرسانم بلکه بتوانم شعوری را بیدار کنم اما بی فایده است گویی مشت بر سنگ میکوبم  خانمی نوشته بود دو قطره اب بهم میامیزند وتشکیل رودخانه میدهند اما دو سنگ هیچگاه باهم یکی نمیشوند ومن با سنگها وکلوخها وآجرهای مصنوعی روبرو.طرف هستم نه با یک دریای  مواج وخروشان و یا یک آبشار بلند طغیان گر ، نه همه ترجیح میدهند از همان شیر آبی که برایشان تعیین شده نم نم بنوشند ومیترسند تمام شود ، همه همسن وسالهای تو یا پیر وپاتال شده اند ویا مرده اند وهمسن وسالهای من با کمک جراحان دوباره ازنو گل کرده اند اما من میل ندارم دست به ترکیب خودم بزنم خودم را با همین  وضع اشفته دوست میدارم خیلی هم دوست میدارم ، درخیابانهای شهرکی که درآن زندکی میکنم مانند یک روح راه میروم کسی مرا احساس نمیکند مرا نمیبیند ضرورتی هم ندارد که همه بهم برخورد کنیم وراه یکدیگرا ببریم از این خیابان به آن خیابان میروم از ان کوچه باریک به سر تپه میرسم  بی آنکه پیچ بخورم ویا راه را دوباره  طی کینم از راه دیگری بر میگردم ، در این راهها همیشه باید به یکسو رفت وراههای یکراسته ویک سو  همه به یک سوپر بزرگ منتهی میشوند  وراههای دیگر که همه دم از آزادی برگزیده میزنند . 
    درشهر هر روز ساختمانی تازه وراههای تازه ای میسازند  شهر هرروز زیبا تر اما غم انگیز تر میشود  چون تنها رباطها درآنجا حرکت میکنند  هیچ امکان تماشایی برای ما باقی نمانده  زندگیمان دوقسمت شده دیگر مانند سابق نمیتوان  به تالار رودکی رفت و نشست به یک موسیقی دلپذیر گوش داد حال باید به هیاهوی  بسیاربرای موجودیت آنسانهایی که ناگهان مانند قارچ از زمین سبز شدند گوش فراداد و سرسام گرفت . روزی  روزگاری همه انسانها یکدیگرا میشناختند و به انسانیت احترام میگذاشتند امروز نام ” الاغ ” یا سم قتال و یا هر چیز دیگری که از آن بدتر نباشد ترا هدف تیر قرار میدهد وهمه هم اهل همان _ شهرند .. 
    بس امروز دلتنگم   و چقدر به بودنت احتیاج داشتم . افسوس باید خودم از خودم حمایت کنم و از خود بپرسم که خوب سر کار خانم بانوی شریف تکلیفت را روشن کن آنسوی دنیا خبری نیست وهمه اینها سرگرمی وبهانه است سعی کن دراینسو دنیا از هما ن آب خنک درون یخچال خودت بنوشی وکاری به دیگران نداشته باشی آنها مرده اند مردگانی که راه مروند همین وبس .پایان//////
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا / دوشنبه /ماه ژوئن 17/
  • جهنم

    دلنوشته امروز !
    پرتغال یکهفته است که دارد میسوزد امروز تنها دود و خاکستر آسمان را فرا گرفته  مردم خانه برباد داده درختان خاکستر شده 
    هوای آنجا وهرم گرمای آنجا باینسو نیز سرایت کرده است ، ومدرسه  بچه هارا درهوای چهل وچهار درجه گرما به گراناد برده است !!! نوه منهم در میان آنهاست  .
    کلیسا تنها دعا  میخواتد، اخبار  دارد برنامه پخش میکند وجناب استادی فرمایش میفرمایند این از هوای وتنش گرمایی جهانی است همان هوایی که آقای ترامپ  خودرا ازآن جدا کرد ؟ گوز به شقیقه چه ارتباط دارد ؟  چه بسا خودتان آتش را به پا ساخته اید هرچه باشد شما وپرتغال همه دست نشانه اربابان  چپی هستید شب گذشته خوشحال بودیدکه سرانجام حزب سوسیالیت برنده شناخته شد حال بروید ببیند چه تاجی بر سرتان خواهد گذاشت ، یک انقلاب فرهنگی نوین ویک جوانک بی تجربه حال میخواهد این سیاسیت نم کشیده وزوار دررفته وویران اسپانیارا به دست بگیرد بی هیچ فرهنگی وسوادی  تنها دلخوشیتان این است که خوب کلیسا کمتر  رویمان فشار میاورد  ، نه قربان دین حتی دررختخواب شما نیز وارد شده است » بوی آتش وبوی خاکستر همه مشام مرا پرکرده ، کولر راوشن کردم وخودم به اطاق دیگر آمدم «  وامیدوارم مانند دفعه قبل آنرا روی هوای گرم تگذاشته باشم ؟ چون عینک نداشتم همه حواس من به گرمای آنسوی شهر است واینکه این بچه هارا دراین گرمای شدید به کجا میبرند وبرای چه منظوری بهر روی دراین سفرها همیشه مقداری منافع هست ، در غیر اینصورت گرانادا دراین حال وهوا ونزدیک مرز پرتغال چه میتواند به بچه ها بدهد مشتی بچه بیگناه  راهی شهر نور شده اند !!!! 
    بلی تا میتوانید آب بنوشید ودرون لیوان اب خود لیمو بیاندازید و از خانه بیرون نروید چشم بسته غیب میگویند ، نگرانی من بیشتر ازآن است که بشود فکرش را  کرد ، این سفر درچنین هوایی چه لزومی داشت ؟ چند بچه راه افتاده اند ؟ ازکدام کلاس وازکدام گروه ؟ کسی نیست جواب مرا بدهد  واتس آپ بلاک شده مسنجر فامیلی موت شده تلفن نمیتوانم بکنم چون بچه ها سر کار هستند  ، بردگی نوین خارجیان تمام تابستانرا کار میکنند خودشان به تعطیلات میروند !!! تعطیلات خارجیان نیمه های شهریور است !! 
    نه گرما  پاک مرا کلافه کرده است با یک رکابی و شلوار کوتاه نشسته ام مغزم صوت میکشد چه دنیای کثافتی برای ما درست کردید؟ چه بیماری داشتید ؟ روز گذشته شخصی دریک منبع نوشته بود همه ثروت انگلستان در ددست یک دهم مردم میباشد بقیه گرسنه انذ ! چشم بسته غیب میگوید ، مسلمانان خوشبختانه هر تابستان با روبنده ها وچاد رهای عبایی همه بوتیکهارا خالی میکنند روز گذشته دریک فیلم دیدم زنی در یک رستوران نشسته دارد ماکارونی میخورد  چنگال را با ماکارونی درون روبنده  انداخت مقدار از آن آویزان بود زن با دستمال مجبور شد آن نیمه را از روی روبنده اش پاک کند یک کمدی بود  گویا این فیلم را بیخبر ازاو گرفته بودند حالم بهم خورد این چه وضعی است برای چی راهی انگلستان میشوید دوبی که نزدیکتر است برای خرید …..
    نه بهتراست حرفی نزنم سرم داغ شده مغزم داغ شده چشمانم از بیخوابی ورم کرده و گرما دارد مرا میکشد هیچ سالی در چنین فصلی اینجا نبودم اما امسال حوصله نداشتم  گذاشتم تنها در موقع تولدم یک سفر دوهفته ای بروم آنهم یک کادو بود در غیر اینصورت میلی ندارم آن سیاه پوشان و ریش داران را زیارت کنم در این پستوی خودم راحت ترم .
    بیاد دارم شبی در منزل یکی از ثروتمندان ساکن این دیار میهمان بودم خیلی ها از ایران آمده بودند با موههای بور والماسهای درخشان تکیلا وخاویار ونان سنگگ وغیره وشراب ودکای فراوان ، من درگوشه ا درتاریکی نشسته بودم وتماشاچی بودم یکی مست بود میخواند دیگری داشت  از سیاست حرف میزد سومی داشت  تلویزیونی را که به پهنای تختخواب من روی دیوار نصب بود روشن کرده واخبار صدای امریکارا تماشا میکرد روی میز انواع غذاهای سرد وگرم چیده شده بود .من دراخر شب ناگهان پرسیدم ؟
    چه کسی بسویی شهر میرود ؟ تا مراهم به درب خانه ام برساند؟  همه گفتند من ، حتی صاحبخانه بیچاره گفت خودم ! یک خانواده که از ایران آمده بودند گفتند ما به آنسوی شهر میرویم وشمارا میبریم .
    کاری ندارم که از باغ  بزرگ وبی سر وته در میان فواره های فراوان .درختان سر بفلک کشیده چگونه وارد چه اتومبیلی شدم چهار بانو بودند ویک مرد رانند ، 
    مرا به درب خانه رساندند گفتم سپاسگذارم همینجا پیاده میشوم ، خانمی گفت که نه ما شمارا بخانه میرسانیم . گفتم نه زحمت نکشید واز این سربالایی سخت است بالا بیایید ، ناگهان یکی از آنها پرسید ” وای ! شما اینجا زندگی میکنید / نمیترسید ؟ پرسیدم از چی بترسم ؟ ار دیوارها ویا ازدرختان ویا  از تپه ها ؟ اینها ترس ندارند آدمها بیشتر ترس دارند وخدا حافظی کردم وراه تپه را درپیش گرفتم ، لابد باخودشان میگویند  ” بیچاره زن ، لابد خیلی فقیر است که اینجا را انتخاب کرده است ، اینجا که جای آدم نیست ! 
    اما اینجا تنها جایی است که انسانها زندگی میکنند بی خبر از  انچه که درشهرهای بزرگ میگذرد ! تازه خبر ندارند که خانه هم اجاره ای است من دیگر خیال ندارم دراین سر زمین خانه ای بخرم همان اولی کافی بود . 
    نه ، نمیدانم وطنم کجاست . و نمیدانم آخرین خانه ام کجاست ؟ هیچکس نمیداند . و متاسفم برای آنها واقعا متاسفم .معنای زندگی را در مستیها یافته اند و من در میان اوراق کتابهایم ./  ثریا / اسپانیا / دوشنبه / 19 ژؤوئن 2017 میلادی/.
  • ارنست جوان

    سالها پیش کتابی خواندم بنام ” اهمیت ارنست بودن ” شاید هنوز در لابلای  کتب بهم  ریخته ام  آنرا داشته باشم .
    و زمانی نوشته هایم را اختصاص دادم به جناب ” ارنستو چه گوارا”  نه بخاطر خودم چون هیچ علاقه ای به آن ایده ولوژی نداشتم ومیدانستم که عاقبت چه خواهد بود و شد آنچه نباید بشود اما این ارنست برای من کلی خواننده آورد و فهمیدم تا چه حد بدبخت دردنیا وجود دارد وتا چه حد مردم چشم امید به بعضی از آدمها دوخته بودند و سرانجام آنها همان خوکهایی بودند که در قلعه حیوانات از آنها بارها وبارها یاد شده است ، زیادی بودن خواننده برایم من مهم نیست ( برای ارباب ) است ! .
    بهر روی امروز مطابق هر یکشنبه درانتظار بودم و با اشفتگی تمام در گرمای بیست وهشت درجه  با چشمان پف کرده از نخوابیدنها  قهوه ام را درست کردم و نشستم به تماشای برنامه تو که از طریق دست دوم بمن میرسد ! چه افتخار آمیز ، چه برازنده و معلوم بود که یقه پیراهن نرا سخت عذاب میداد ، درعین حال از حاضر جوابی تو  متحیر ماندم، سئوالی که آخرین بانوی ساکن امریکا از توکرد همان سئوالی است که من میخواهم بپرسم .
    چرا تا بحال جناب ولایتعهدی چنان درگیر مصاحبه و مراوده با مردم نبودند و امروز و قردا میکردند ؟ من هیچ علاقه ای به ایشان و آمدن ایشان و دوباره دیدن شهربانوی عزیز ندارم یکبار کافی بود شاه مارا به ورطه  نابودی کشاندند چهل سال درسکوت و ارامش مردم را ببازی  گرفتند با خاطره نویسی ها و عکسها و تصاویر و مصاحبه ها حتی با دشمنان خود فروخته ایران این مبارزه نبود یک بیزنس بود . یک تبلیغات بود . 
      با امدن تو همه امیدم را بتو بستم  یک رییس جمهور آینده ایران ، فهمیده ، باشعور ، با استعداد و عاشق وطنش و سر زمینش ، یک نویسنده ؛ یک شاعر ویک مرد با جرئت حال امروز نا امید شدم میدانی چرا ؟ هنگامیکه اظهار داشتی   باعث ملاقات مکین و والاگهر تو بودی >
    حال دارم گریه میکنم ، ناکهان احساس کردم نکند نقش توهمان  نقش ارنست باشد که شاه را به پادشاهی برساند وخود جانش را به طریقی از دست بدهد ؟!. 
    من نمیتوانم مانند جناب صدر  خود را فدایی بنامم چرا که نیستم  شاهنشاه را از صمیم قلب دوست داشتم میدانستم برای وطن دارد جان میدهد او همان خدایی بود که باو پیوسته بودم ناگهان شیطان درکنارش قرار گرفت  و همه چیز عوض شد  خدایی که او را  در خود زندانی کرده بودم حال روح او را در تو میدیدم  در زندان تاریک و انفرادی خود  و خودی را  که خودم زندانی کرده بودم  حال دیوار ها را از هم شکافته و داشتم  بسوی روشناییها میرفتم  و ترا تا مرز خدایی رساندم و خود شدم یک بنده که ترا دنبال میکند بامید آنکه این مردم بیشعور را با روش خود از خواب خوش مستی بیدار کنی  ، میل نداشتم هر روز لباسهای ترا درمقابل دیگران بشویم مخالفت با تو زیاد بود حتی بین اعضا ء خانواده ام . اگر فیس بوک را را دوباره بکار انداختم بخاطر تو بود وبقیه  رسانه ها را حال این خدا کم کم دارد درسایه  دیگری پنهان میشود مشگل بتواتم سایه اورا ببینم حال دراین  گمانم که باز باخته ام  و برای فرو بردن خشم خود تنها راهی را که یافتم اشکهایم بودند .
    تو مارا با حقیقت اغوا کردی تو نه آن “مار”  بهشت بودی و نه حوای عشوه گر تو خود انسان بودی همان ” هیومن ”  و حقیقت برای من روشن بود  نه خود را به دست فریب ندادم  و دروغی در تو تو ندیدم  دروع ها همیشه زایده خیالند  .
    تو همان خدای دشتهای خیال من بودی   که مانند یک آهوی تیز پا  دردشت میدوید میل نداشتم شکار شوی  چرا که خود خدا بودی  نه شکار چی  حال دیدم امروز در نقش یک قربانی نشسته ای ، در نقش یک عمو زنجیر باف  حال ترا چگونه بر گردنم بیاویزم  و برایت در خیال خانه بسارم  تو آنرا طعمه حریق خواهی کرد . من به خدای افسانه ها ابدا اعتقادی  ندارم   حقیقت برای من خداست خدایی که چون  رود ارنگ از البرز  اسطوره ای  شتابان سرازیر دشتها ی تشنه شد  و دررگهای  نازک  وتتگ  مارخورده ها  روان گردید ، 
    من خدایی را میخواستم  که اورا ببینم ودر زیباییش غرق شوم  وببویم  بوی گل سرخ سر زمینم را از او بمشام جان برسانم نه عطر ننگین مغازه ی کثیف شهر فرانسه را یا بورلی هیلز را من تیزی دندانهای ترا بر گوشت و پوست پیکرم احساس میکردم  و میدانستم که خون تازه ای در رگهای ما جریان خواهد یافت .
    گیج مانده ام ، در آستانه آمدن زمان ایستاده ام  دیگر هیچگاه به دنبال خدای دیگری نخواهم رفت خدایی که از خدا بودنش اکراه دارد وبا نشستن با بندگانش نیز برایش بی ارزش است حال با کمک تو و روی دوش تو و دیگران دارد نردبان را طی میکند .نه من اورا نمی خواهم . او نماد تجارت و نماد سکه های بی ارزشی است که من دور ریخته ام .ث
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 19/06/2017 میلادی /.
    »این نوشته را به جناب امیر عباس فخر آور تقدیم میدارم .«
  • دنیای مجازی

    ای آدمها که در زیر کولر خنک نشسته اید
    یکی داردردریای آتش میسوزد !!!!
    —–
    کولر را دراطاق دیگر روشن میکنم وخودم به اطاق دیگر میپرم تا دوباره دچار عطسه و آلرژی نشوم کولر که چه عرض کنم هوای کثبف وداغ بیرون را به همراه  منبعی آب گندیده درون لوله ها به درون اطاق میفرستد تازه این از نوع خوب و ساخت دنیای تکنو لوژیسیتهای آنسوی قاره است ، 
    روز گذشته دیدم ” آی پد ” بیچاره هم دیگر به سختی از جایش بلند میشود  با تنبلی و کسالت  حتی آن ورقهای بازی ” کاناستا” را سخت بهم میریزد ! گویا عکسهای رنگ ووارنگ آن بانو اورا هم  دچار سر گیجه و خستگی کرده است در همین بین چشمم افتاد به تبلیغ آی پدر 10 / به وبه  چه دنیایی ، برای پسرم تکس کردم که قیمتش چنده ، نوشت پانصد یورو ، گفتم خریدم ، خریدم ، بخر و من به لندن خواهم آمد وپولش را برایت خواهم آورد هرچند یک سفر زورکی است اما من هرسال تولدهایم را در کنار او میگذرانم  و امیدوارم انرا بحساب کادوی تولدم نگذارد !!!؟ بخصوص در این سال که درست “چهل” ساله ” میشوم !!!!
    سپس با خودم فکر کردم میخواهی چکار کنی ؟ آن پیرمردان و پیرزنان از کار افتاده که هنوز در زمان خودشان قفل شده اند و هنوز دارند فحاشی میکنند را ببینی ؟ یا آن دخترکان لوس لب باد گرده با چشمان مصنوعی وکلاهکهای عجیب وغریب ؟ ویا دلت برایت عکس ” بانو” تنگ شده هرچه را عوض کنی او حضورش را اعلام میدارد حال زیر هر عنوانی که باشد .
    از روزی که والاحضرت ولایتعهدی به نزد آن پیرمرد حریص پولکی و هرجایی مستر مکین رفته ، بلبل باغ ما خاموش نشسته است  ، نمیدانم چرا ؟ .
    منهم میخواهم مانند ان برادر بزرگ مصطفی بزرگ نیا  اعلام کنم که ” 
    از جان خود گذشتیم با خون خود نوشتیم یا مرگ یا امیر !!!!  با امیرالمومنین عوضی نگیرید ؛ ها ! این یکی امیر دیگری است .
    رفتم روی فبس بوک ، دیدیم به وبه عکسهای آلبوم مرا یکی یکی بالا آورده و میپرسد چرا اینها رابه اشتراک نمیگذاری ؟ بتو چه ؟ توبه چه حقی به انبار من دستبرد زدی ؟ دیدم به همان حقی که زمانی  دارم برای یکی کامنت میگذارم فورا خاموش میشود ویا کامنتم گم  میشود به همان حقی که رییس سایبری ایرانی الصل واز گروه مجتهدین است .
    روزی پسرکم بمن گفت در کمپانی  ما بمن پیشنهاد شده که به لندن بروم وسر پرستی فیس بوکرا بگیرم قبول نکردم حالم بهم میخورد ، حال امروز فهمیدم که او چه میگوید  او نمیتواند مانند دزدان شبانه وارد انبارهای مردم شود وهمه چیز را زیر ورو کند ببیند آیا توهینی به جمال بی مثال مثلا استاد ابو الابکر امیر المومنین حسین ابوعمامه شده یانه !! نه این کار نه از او بر میاید نه از من ! 
    من د ر مقام سئوال هستم و اعتراض  میکنم از چیزی هم واهمه ندارم هر چه را دوست نداشته باشم میریزم بیرون هر چقدر ارزش داشته باشد ویا به ضرر من تمام شود .
    روز گذشته نقش عزراییل را باری کردم ، نشسته بودم ساکت وآرام داشتم بازی میکردم ، ناگهان بیاد طروف بستنی خوری  افتادم گفتم ببینم درون گنجه آنها را کجا جا بجا کرده ام  درب اولین گنجه را که باز کردم ناگهان یک جا تخم مرغی شیک وکار دست افتاد و شکست چهار عدد بودند آنها را زمانی که فرهنگ شریف اینجا بود با هم خریدیم تا او بتواند هر صبح تخم مرغ نیم پز را درون  آن بگذارد و بخورد من  آنها را بعنوان یادگار نگاه داشته بودم ….
    آه زن ، تو بیکار بودی> از جایت برخاستی و رفتی زدی یکی را نابود کردی و برگشتی ؟ 
    “کولر از کار ایستاد دیگر صدایش نمی اید “عرق از هفتا د وهفت بند من جاریست  حتی دوش آب سرد هم تنها توانست کمی از تلاطم قلبم را کمتر کند  . بنا براین نوشتن دراین  اطاق که عرق روی چشمانم را گرفته کاری بیهوده است . 
    تا فردا / با سوزه ای بهتر .
     وروز وروزگار شما خوش 
    ثریا / اسپانیا / 18//06/2017 میلادی /
  • آلبوم ××

    آرزو دارم که یک شخص خیری پیدا میشد ، پیک البوم کامل از عکسهای شهربانوی را ار  بد تولد تا زمان مرگ چاپ میکرد ودردرسترس عموم میگذاشت تا هوا داران وهواخواهانش  هرروز آنرا به دست بگیرندوبه لباسهایی که در مزن های مختلف با قیمت گزافی دوخته وبرتن ایشان نشسته ، ببیندد وآه بکشند وما  را از شر این عکسها رهایی میدادند که دچار آلرژی روحی وجسمی شده ایم .
    مگر درسال چند بار عکس ملکه الیزابت روی صفحه های عموم چاپ میشود ؟ 
    در سال چند بار عکس ملکه سوفیا اسپانیا روی صفحات عمومی  میاید 
    در سال چند بارعکس ملکه هلند / دانمارک سوئد / وسا یرکشورها روی صفحات مجلات مد وزیبایی و قیس بوک ایسنتاگرام توئیتر و غیره میاید ؟ 
    اما ما ، هر صبح که یک صفحه را باز میکنیم یا برای تفرج وگردش ویا برای خواندن  اخبار روی اولین عکسی که  چشمان مارا پر میکند این بانو میباشد لابد بقول مروف ( آزانس تبلیغاتی ) خوبی دارند .
    وحتما از صاحبان مد ومدسازان پورسانازی میگیرند .در غیر اینصورت ، بابا مرلین مونرو اینهمه عکس به دست چاپ نداد …
    خسته شدم واقعا امروز چیزی نبود که تابلتم  را ازپنجره بیرون بیاندازم .
    جناب ولایتعهدی رفته اند روی یک نمیکت درحضور جناب مک کین نشسته اند  حالا بیا وببین چه غوغایی برپا شده مک کین کسی است هرکس باو پول بدهد میرود مثل مجاهدین مثل ملاها چرا پیش من نمیاید بپرسد دردتو چیست ؟ 
    خوب حال چه تاج دیگری میخواهید بر سر دنیا بگذارید ؟ تمام شد رفت آتکه میبایست میبود دربین ما نیست واما شماها از برکت  او خوب بردید وخوب خوردید . دیگر کافی است تا دهانم را باز کنم وبقیه اش را بگویم . بس است دیگر بس است …..چقدر مردمرا فریب میدهید چهل سال سرمردم  را گرم کردید اینهمه مردم بدبخت درفقر وبیچارگی وفحشا وجنک وگرسنگی وتشنگی جان دادند .وشما گذاشتید ملاها ببرند وشما ته کاسه را بلیسید فرقی با ان دللالهای  دزد نفت ندارید . 
    بس است . دیگر بس است تحمیق کردن  بس است بگذارید مردم نفس بکشند مانند بختک روی آنها افتاده اید ونمیگذارید نفس بکشند  ویا خودشان تصمیمی بگیرند
     .
    آه حال میرویم ، نه نمیرویم \حال  میگوییم نه نمیگوییم . بس است بس است آن کسانیکه باید جواب ملت را بدهند شما هستید نه ملاها آنها تکلیفشان روشن است دزد را میشود شناخت اما آنکه درلباس دوستی بخانه تو حمله کرد وهمه چیز را به یغما برد اورا باید محکوم کرد .  ما نه شاه میخواهیم ونه ولایتعهدی ونه شهربانو را ما ریاست جمهوری خودمانرا میابیم . همین و تمام 
    ثریا / اسپانیا / 17 ژوئن 2017 میلادی /……
  • نمازعشق

    تو، در نماز عشق چه خواندی ؟ 
    که سالهاست ،
    بالای دار رفتی  واین شحنه های پیر 
     از مرده ات نیز هنوز ، میترسند 
    پرهیز میکنند ……….کد کنی 
    شب گذشته از فشار گرما روی کاناپه اطاق نشیمن بخواب رفتم ، میان خواب و بیداری ، دستی به شانه ام خورد ، چشمانم را باز کردم ” او” بود ، ترسیدم ، بلند شدم  ، او اینجا چکار میکرد ؛ همچنان با آن لبخند کج و تمسخر آلودش ،  نشستم ، ایستاده بود ، و دستهایش مانند همیشه زیر بغل .
    بمن گفت :
    چگونه بمن اعتماد کردی ؟ ومرا بخانه ات فرا خواندی؟ 
    گفتم : 
    من اعتمادی بتو ندارم ، حتی به چشمانم نیز اعتماد ندارم تنها به دکترم  این حس اعتماد درمن میجوشد که به زور میل دارد من زنده بمانم ، نمیدانم برای چی ؟ نه ابدا بتو اعتماد ندارم اگر ترا بخانه ام خواندم مطمئن باش همه دربها قفلند وتو راهی بجاایی نخواهی برد ، تو اگر هم از آنها باشی برای من با آنهاییکه جداگانه در خارج راه میروند یکی هستید فرقی ندارید من همه عمرم را به  ریسک کردن گذرانده ام وهنوز هم این حس درمن هست ، من چیزی ندارم که ببازم ، تنها خودم را را دارم آنرا هم درکفه ترازوی عدالت گذارده ام ، نه خود را به مال و منال فروختم و نه بوی گند نفت از من بلند میشود و نه بوی کثیف ریا ، مانند 
    شکوفه های بهاری  خوش عطر و خوشبویم ، تنها ترا راه دادم تا ببینم کجا میروی ؟  درها همه بسته اند راهها همه مسدودند حتی راه قلبم و راه دیدگانم . نه ابدا بتو اعتمادی ندارم ، آن جوانان بدبختی را که از سرز مینها  روی صفحه ات بالا میکشی واز خانه ومکان وشهر آنها میپرسی وآنها هم اگر مانند خودت رند باشند راه راعوضی بتو نشان میدهند واگر ابله و ساده باشند وفریب گفته های تو لبخندت و چشمک زدنت وجا بجا شدنت را خورده اند خوب سزایشان را هم خواهند دید. 
    من گاهی بوجود خودم هم شک میکنم ؛ دستی به سر تاپای  خود میکشم ببینم وجود دارم یانه ، موجودیتم را درچشمان دیگران میبینم .
    هنوز آن یکی مانند قیر به صفحاتم چسپیده درانتطار کدام معجزه نشسته ؟ ترا هم به صفحه دیگر سنجاق میکنم مانند دو پروانه !
    تا حدودی توانسته ای مردم را سرگرم کنی  خواننده خوبی هستی آوازت گیراست صدایت آرام ودلپذیر است  وما خودرا به دست رویاها سپرده ایم  آوای تو برای بعضی از گوشها سنگین است  وآنها درون گوشهایشان را موم میگذارند تا صدای ترا نشنوند  سپس یا نعره ها و طعنه ها  و غرشها  صدایشان را بلند میکنند و مشتی لجن بصورت تو میپاشند من مانند یک دیوار محکم جلوی تو میایستم نمی گذارم لکه ای بر صورت یا پیکر تو بنشیند  ، من سالهاست که غرشم را فراموش کرده ام  و خاموشی گزیده ام  هیچگاه هم مردم را به دنبال  کلمات درشت  و خشمناک دعوت نکرده ام تا آنهارا به  چراگاه بفرستم  تا حدی مردم را بفریاد وا داشته ام  اما خودم خاموش نشسته ام .
    گوش من دیگر برای شنیدن هر چرندی  کر شده است  خود رهروی هستم خسته ومیروم تا درخاموشی گم شوم .
    او همچنان ایستاد ه بود ومرا مینگریست .
     بخیال خود داشت قدرت بیرونی را آرام میساخت  وخودش راحت وساکت بود  و من در آن ارامش گاهی غرق میشدم  نه ! ا از او  نترسیدم و نخواهم ترسید  چرا که گفته ها ی من فتنه برنمی انگیزند تنها کلامم  گره های هر قدرتی را از هم میدرند وپاره میکنند  این کلمات درسینه من زندانی هستند باید آنهارا اآزاد کنم  درغیر این صورت درسینه ام به جدال بر میخیزند ومن دچار بیماری روحی خواهم شد وهستی ام از هم خواهد درید .
    صدای تو ، گاهی خوش خراش میشود  ومن مجبور میشوم همه درها را ببندم  وپرده هارا بکشم  اما میدانم تو درجایی نشسته ای وخاموش بمن  مینگری ، مانند آن یکی او هم درتاریکیها مانند دزدان شبانه درگوشه ای آرام نشسته است .
    من با شعورم خلوت کرده ام عقلم را را گاهی بکار میبرم وگاهی از دست او رها شده  وبه احساسم پناه میبرم باو دستور میدهم که به جولان بپردازد  وآگاه من واو به تنهایی درمورد تو نصمیم میگیریم .
    نه ! بتو اعتمادی ندارم اما چندان هم دلم راضی نمیشود ناگهان ترا خاموش کنم مانند یک رادیو میگذارم راهت را بروی هیچ منبعی تا به امروز از تو حمایت نکرده است بلکه اکثر درها به رویت بسته شده هنمه ترسیده اند ، او دیگر از کجا پیدایش شد؟ 
    منافع آنها ممکن است درخطر بیفتد ، باید زد واین موجودرا کشت ، اما من منافعی ندارم من هستم واندیشه هایم درهرکجای دنیا که باشم میاندیشم ومینویسم حتی درمغزم یک کتاب بزرگ را ورق میزنم با زهم مینویسم  سپس در یک فرصت آنهارا نظم میدهم تو نمیتوانی آنهارا از من بگیری نه تو ونه هیچ قدرتی .
    بلند  شدم روی کاناپه نشستم ، هوا به شدت داغ بود عرق از همه پیکرم جاری بود کو لر را هم نمیتوانستم روشن کنم شب قبل  مرا دچار آلرژی شدیدی کرده بود وتا صبح عطسه میکردم من به آتش جهنم عادت کرده ام ومیدانم جهنم کجاست وتو دردوزخ نشستی  بد تر  از جهنم است .
    ———————-
    نام ترا به رمز میبرند 
     رندان  سینه چاک  نیشابور
    در لحظه های مستی ، مستی و راستی ، آهسته زیر لب  تکرار میکنند 
     وقتی تو ،  روی چوبه دار  خموش و مات 
    بودی 
     ما آسوده  گرگان  تماشا چی 
    با شحنه های  مامور  ، مامور بی غرور 
    همچنان ساکت نشستیم 
    گفتیم : ما ندیدیم ……….
    ( اشاره به او که گفت من خود خدایم/ حلاج)
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  .» لب پرچین « / اسپانیا / 17/06/ 2017 میلادی /.
  • حضور بی حضور

    نه! تو مرا بیدار نکردی ، هوای داغ  و گرمای شدید مرا بیدار کرد ، تلفن را روشن کردم  باز ترا دیدم ، به اطاق دیگری رفتم تا ببینم امشب در باره چه چیزی خواهی گفت ،  روی تلفن نمی شد ترا دید ، باید  ترا روی صفحه تلویزیون میفرستادم ، خواب دیگر رفته بود ساعت   سه و نیم پس از نیمه شب بود . 
    آه ، راجع به تحریم ها !  تحریم های جمهوری اسلامی ؟! از آن سو حضرت ولایتعهدی بسوی سران بزرگ رفته وطرح خودش را داده و در إنسوی دنیا مادر ملت کلئوپاترا  دست درست مافیا دارد راه میرود ، ملت زیر فشار کمر خم کرده اند گرسنگی بیداد میکند ، فشار زور بر همه قشر مردم از حد تصور گذشته و اینجاست که میخواهم فریاد بکشم . 
    برای من مهم نیست من جای خودم را دارم در گرمای شدید تابستان و سرمای وحشتناک زمستان ، اما دلم آنجاست  میان مردمی که دارند کم کم خودرا رها میکنند  ، رها شده اند بسوی نیستی و نابودی ، خیلی کم رویشان باین سو  وامیدواری دارند  دگر کسی مقاومتی بخرج نمیدهد  همه نیروی آنها را  را اسلام عزیز گرفته است ، شب گذشته درمرکز دراویش حدود چند صد نفر را با ریش وپشم وموهای بافته دیدم که هرکدام مزقونی دردست وداشتند مولا مولاحیدر حیدر  میکردند ،ویا دور خودشان میچرخیدند وبقول خودشان سماع میکردند همه نئشه واز خود بیخود ! مردم هنوز باین  طناب پوسیده چسپیده اند میترسند  جدایی از دین آنهارا دچار وحشت میکند آنها خدارا نمیبیند  ، شبهی از او در تصوراتشان نشسته تو چگونه میخواهی با آن چند برگی که دردست داری بدون هیچ سلاحی به جنگ این خرافات بروی ؟  روزی تو جای کسی را خواهی گرفت  و آن  روز من دراستراحت کامل بسر میبرم  تصور نمیکنم برای مردن من چندان زود باشد  فکر میکنم هرآنچه که از دستم بر میامده برای  روشن شدن ذهن این کودنها بکار برده ام اما نه ، درست مشت بر در سنگی کوبیده ام ، دست خودم درد گرفته است  آنچه را که باید بفهمم تا بحال فهمیده ام ، مثلا فهمیدم که تو ، 
    چپ دست هستی ! وآدمهای چپ دست انسانهای با شعور وبا انرژی وبقول خودتان “جنیس “میباشند پسر کوچک منهم مانند تو  چپ دست است او هم دیوارها ومرزها راشکست و خودش را به چایی رساند که میخواست اما او پشت به سر زمینش دارد دیگر آنجا را نمی شناسد مردم آنجا برایش غریبه هایی بیش نیستند . حق هم دارد آنچه که من واو درطی این سالهای از انهمه  مردم بی ثبات دم دمی مزاج وباری به هرجهت دیده ایم بکلی خودرا کنار کشیده ایم . 
    گمان نکنم تو احتیاجی بمن وامثال من داشته باشی ما تنها میتوانیم د  حد یک مراقب سرکوچه  بایستیم ومواظب باشیم که کسی بتو 
    صدمه ای وارد نسازد  ،  و ترا رو به جلو فشار دهیم ، برو تا آنجاییکه میتوانی برو اما نه بااین بچه هایی که دور خود جمع کرده ای خیال میکنی جوانان نورسیده که بتو نزدیک شده اند بتو وفادار میمانند آنها مانند یک کش زود در میروند  درجاییکه که باید بایستند فرار میکنند وصحنه را خالی کرده ترا تنها میکذارند ، مگر آنکه پشت تو به جای محکمی بند باشد ویا آنکه …….
    من میتوانم ترا به ملتی هدیه بدهم مانندیک گل سرخ  ، یک گل سرخ پر برگ وپر عطر ودیگر به سمبل نمی اندیشم  تو یک امتیاز بزرگ داری که دیگران  از آن محرومند ، جسارت وپشت کار ، گاهی هم مرا به خنده وا میداری  ومن هیچوقت نفهمیده ام  چرا  آنطور میخندم  شاید بخاطر  آن است که خیلی زیاد گریسته ام  فقط آنهایی که زیاد گریه کرده اند قدر خنده هارا میدانند  وارزش زیباییها ی زندگی را درک کنند ، تو تقزیبا نیم بیشتر اوقات مرا گرفته ای و مرا بخود مشغول ساخته ای بی اختیار به دشمنان تو حمله میکنم وبی اختیار میل دارم سپری به دست بگیرم واز تو حمایت کنم ونگذارم بتو صدمه ای وارد شود اینجا نمیتواتم این کاررا بکنم ، ازمن خواهند پرسید چرا ؟ توکیستی ؟ واو کیست ؟ . 
    من شهروند این سر زمین نیستم من قسمتی از این خاک شده ام ، یکی از آنها شده ام اما نه بشکل آنها همانطور بشکل خودم باقی مانده ام ، دراینجا هفته ها وماهها باید بگذرد تا تو بتوانی مانند یک نوزاد  لبخندی برلبانت بنشیند اینجا زندگی سخت است برای امثال من که با روحی بزرگ زندگی میکنند ، اینها نیز درچهار چوب همان مذهب وخرافات  گرفتارند ، جهل سال دیکاتوری نظامی ومذهبی دیگر رمقی برایشان باقی نگذاشته تنها جوانانشان سر به عصیان برداشته اند اما همه آنهاییکه در چهار چوب اعمال حرم کار میکنند باید طبق سنتها رفتار کنند ما دراینجا  مانند بابادکهای کاغذی روی هواییم چون نه ایمان آنهارا داریم ونه مسلمانیم ما یگانه پرستیم ایزد را  توانا ودانا میدانیم و خرد انسانی را این  همان باری است که من زا دوران بچگی موظف بوده ام که بردوش خود حمل کنم ، راستش را بخواهی من هنوز نه آن برگه قانون اساسی ترا خوانده ام ونه از مفاد آن آگاهی  دارم تنهامیدانم درمیان ملت ما قانون یک چیز مسخره است چیزی که تنها روی کاغذ آمده وباید در گاو صندوقهای آهنی پنهان شود برای روزهای مبادا .
    نظر من این است که دین حقه بزرگ وعظیمی است  که بخاطر آرام ساختن مردم بوجود آورده اند  یکنوع شیره چسپنده که بر مغز و شعور آنها مالیده شده و زدودنی هم نیست  هرکه را میبینی یا از ایمان  و دین و سپس عشق حرف میزند  کشیشها ازعشثق میکویند درحالیکه ابدا آنرا نمیشناسند  آگهی های تبلیغاتی  و دست اندر کاران  سیاسی  و بالاخره آنهاییکه   حقیقتا عشق میکنند !  من از این کلمه کذایی متنفرم  بهر زبانی ودرهر جایی که استفاده میشود ، راه رفتن را دوست دارم  رفیقم را دوست دارم ترا نیز دوست دارم  آزادی را خیلی دوست دارم  یعنی چه ؟ سعی میکنم  این کلمه دوست داشتن را هر گز از کار نیاندازم ودر مواقعی آنرا ابدا بکار نمیبرم  ، میدانی ؟ من با قلب وروح خود یگانه هستم  واین آنها هستند که مرا به تلاطم وا میدارند  واین همان  عشق است من واقعا نمیدانم که ترا چگونه دوست میدارم مانند پسرم ویا برادرم ویا دوستم نه بیشتر  به تو به صورت عشق نمینگرم  بتو میاندیشم وامید آنرا دارم که زندگی را خوب طی کنی، همین  نیمه شب که داشتم برنامه ترا میدیم وبه همراه  قهوه درست کردن از درگاه ایزد متعال خواستام بتو کمک کند وتو به ارزویت  برسی درجاییکه بدانم تو خود یک حقیقتی  نه یک آرتیست روی صحنه .
    من آتچه را که تور در کتابت نوشته ای بصورت زنده دیده ام خود یک تاریخم ، وآنچه را که میخواهی انجام دهی تنها تماشا میکنم واگر بتوانم کمکی از دستم بر اید بتو کمک کنم درهمین راه نه بیشتر ، من به فرزندان آینده ان سر زمین میاندیشم ، به کودکانی که محصول ازدواجهای نامناسب یا از تجاوز   بوجود آمده اند ناخواسته  امروز در خیابانها  ویلانند بی صاحب ، گرسنه .وتنها .وکسی نیست از آنها حمایت کند فعلا سگها .گربه ها اهمیت بیشتری دارند وبرای فروش دربازارهای بزرگ تربیت میشوند بعنوان ( حمایت از حیوانات ) این یک بیزنس بزرگ است مانند حمایت از سرطان ، سرطان بیماری نیست یک بیزنس است ، چه کسی بفکر فردای آن بچه های کوچه ویا آن پیر مردان  وپیر زنان از کار افتاده گوشه خیابان است  ؟ یا آن روستا ییان بدبختی که با بی آبی وکمبود مواد عذایی دست بگیرباند اما دستهای ملاها تا آرنج در دیس پلو خورش  با بره تود لی درون  سینی های بزرگ نقره  فرو رفته است !  ایران امروز درست مانند قصه های جن و پری و دیو  در کوه سبلان محبوس است .
    من به انها بیشتر میاندیشم نا قانون اساسی درقانون اساسی  تو گفته شده است که آیا صاحبان معادن که باعث کشتار آنهمه مردم بدبخت ومردان  معدن شدند چه عد التی درباره آنها اجرا میشود ؟ نه !  وخانواده های بی سر پرست آنها چگونه باید زندگیشانرا بگذرانند ؟  نه!  آیا عدالتی وجود دارد ؟ نه !  آیا در آن قانون اساسی گفته شده است اگر بانکداران وسرمایه داران بزرگ اموال ما بیچارگان را بالا کشیدندو فرار را بر قرار ترجیح دادند چگونه باید   با انها رفتار کرد ؟ نه !قانون سدی است برای بیچارگان ونا دانان   ، نه بیشتر .پیروز باشی . 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 16/ 06/ 2017 میلادی /. 
  • دلنوشته

    عمر در بیحاصلی شد جمع  وچون خرمن بسوخت 
    بر نچیدم  آنقدر  دامن  که  تا دامن بسوخت
    پیرهن  چون شمع تر کردم  ز بیم  سوختن 
     آتش پنهان نخست   آن روی پیراهن را بسوخت 
    —- 
    هیچ معلوم نشد چه کسانی در برج زنده ماندند و چه کسانی زندگی میکردند و چه دستی آنرا به آتش کشید ، هنوز از تماشای آن فارغ نشده بودیم که در سر زمین خودمان ساختمانها به آتش کشیده شد و چندی  نگذشته بود باز سیل تیر باران در رستورانهای فلان کشور مردم را بخاک و خون کشید ( آتش به اختیار) یعنی همین هرج ومرج  و دیوانگی .
    محال است من روزی صفحه ای را باز کنم وعکس کلئوپاترای قرن بیستم رانبینم درحالات مختلف ، میدانی  گاهی دیگر خسته میشوم  حالم  بهم میخورد ، بمن چه که دست تو دردست مافیا ی قدرت ومد و لباس و تجارت شراب و زمین و خانه سازی است ، بمن مربوط نیست که تو چگونه تا بحال زیستی ، بمن هیچی مربوط نمیشود  آنچه بمن مربوط  است اسراری است که تودرسینه داری ودرکنار شاه بودی ومیدانستی او بیمار است وچه کردی ؟  با زهم مانکنی بودی  برای خود نمایی امروز روزگار توست ، صدها هزار بار عکسهایت را منتشر وتکثیر میکنند ، آرتیستی که بجا نمانده  مردم باید سرشان گرم باشد مدلها هم پیر شده اند ویا دیگر حوصله شان سر رفته الان این تویی که باعث سرگرمی همه شده ای با حالات مختلف  نمیدانم چه کسی این عکسهارا درهمه جا تکثیر میکند من راستی حالم بهم خورد آنهم دراین زمانه .
    اشنایی یک ویویو کلیپ توام با شعر وموزیک برای من فرستاد مرا به گریه واداشت آنرا روی فیس بوکم گذاشتم  تا همه ببینند وتو هنوز دست درست  دیگران ویا تنها مرتب عکسهارا منتشر میکنی ، مردم باید بنوعی سرشان گرم شود واز اینهمه  اشوبی که دردنیا به پا شده بیخبر بمانند ، کسی درمقام سئوال بر نیاید ونپرسد که چه شد ؟ چگونه تو چهل سال د راوج زیستی ومن وامثال من چهل سال رنج بردیم وزحمت کشیدیم تا فرزندانمان را برای وطن آماده  سازیم نمیدانستیم که طعمه خواهند بود . آنهم طعمه تو وامثال تو .
    در روزنامه خواندم درسال گذشته هفت درصد به میلونرهای آلمان اضافه شده است ، تنها درآلمان  درجاهای دیگر کاری ندارم .
    این پولهای زحمت کشی وبهره کشی از گرده ماست فلان فوتبالیست یازده سال است که برگه مالیاتش را تمدید وتجدید نکرده است یعنی مالیات نداده اما برای چندر قاز من باید هرسال کلی برگه وکاغذ پرکنم  وبنویسم باورکنید که قاچاق اسلحه نمیکنم ، بانکدار نیستم ، قاچاق مواد نمیکنم ، خانه ام محل فاحشه ها نیست وکازینو ندارم وقمار باز نیستم وقا چاق زن ودختر هم نمیکنم ، ویسکی نمینوشم سیگار نمیکشم واز خانه بیرون نمیروم مبادا مجبور باشم پولم را خرج کنم ، بلی باید هر سال این برگه لعنتی را پرکنم وبفرستم .
    امروز شاهد حمل طلاهایی بودیم که مثلا زیر لوای مذهب  از کاتدرالها به میان مردم برده  میشد همه قشری  به دنبال این طبق طلا بودند وآن دایره گردی که دروسط آن است یک آیینه ! مراسم نماز اجرا شد وپرستاران ، شهسواران ، ارتش ، ودست اندر کارن این بیزنس بزرگ که سالهاست بر گرده مردم سوارند  همه بودند به همراه بانوانشان وجواهراتشان وتورهای بالای سرشان .
    این مردم سواد ندارند سوادشان درحد هما ن معلمی است و خواندن و  نوشتن و چند کتابی که برایشان باقیمانده ، خیال ندارند شعورشانرا بالا ببرند ” گوگل هست ”  ! رقص و آواز برایشان کافی است ودرچنین روزی جلوی مجسمه ها و طلاها میرقصند ومرا بیاد ایام رهبری نرون و یا فرعون میاندازند ، نه انسانها فرقی نکرده اند  همان بوده که هستند  تنها زمان ومکان عوض شده ، حال بجای کلئوپاترا تو راه میروی ، و بجای همسر نرون  خانم زهرا خانم . 
    میدانی خسته ام ، از اینهمه خود فریبی خسته ام میل ندارم زندگی را ادامه بدهم اما باید تا به آخر بروم  چاره نیست من حق ندارم زندگی را از خودم بگیرم .
    هوا بسیار گرم است ومن جوش آورده ام . همین 
    سوخته خرمن بسی  چون من دراین  دشتند جمع 
    لیک هریک  را درون  از خویش دل بر من بسوخت 
    لاله را  این داغ  درد  الوده  نیز بر دل بهر چیست 
    گرنه او را دل  ز درد سنبل و سوسن بسوخت …….رشید یاسمی 
    پایان / ثریا / پنجشنبه 15 ژوئن 2017 میلادی /.و