Category: General

  • نادان

    شخصی روی فیس بوک  پستی گذاشته بود و نوشته بود که :
    نادان را از هر طرف نوشتم نادان بود ! بسیار حرف بجا و درستی است ، نادانی ما را باین ورطه وحشتناک انداخت و تنها خدا میداند که چه عواقبی برایمان پیش بینی کرده اند ، همه آدمها رباط شده اند ، یک شکل گویی از روی آنها قالب برداشته اند وآن چیزی نیست که طبیعت و یا آفریدگار به وجود  آورده باشد . هرکسی میتواند یک آفریدگار باشد ،  امروز من نمیدانم چرا اینهمه کینه نسبت به ( آنها) دارم ؟ چیزی مرا عذاب میدهد  حسی که برایم آشناست  چیزی نیست که دگر گون شده باشد 
      من همیشه مهر میورزیدم  حال از چیزهایی که در دیروز آفریده شده تنها خدای کین و خشم است  که از من جدا نیستند  و آنچه را که امروز مینویسم اثری از مهربانی  و لطف و خوشی  در آن نیست ، چه شد ؟ چه بلا برسر من آمد ؟.
    چگونه یک انسان میتواند دچار تضاد شود ؟  و درعین حال چند خدا را بپرستد؟  هرچیزی که دراین جهان هست  یک آهنگ مخصوص خود را دارد  ، تنها میدانم نباید به بعضی ها وزن داد و یا زیان آنهارا سنگین برداشت ،  امر بر خودشان هم مشتبه میشود .
    هر حادثه ای  نوای نایی است که  از ژرفترین  و تاریکترین زوایای گذشته  نوایی سر میدهد هر نوایی را نباید بگوش دل سپرد ، 
    چرا که  خود شخص نیز هیچگاه زوایای تاریک خود را نمیشناسد.
    چه کسی در من میدمد؟ عشق ؟!یا بیهودگی ؟ و یا بیحوصله گی ویا بی تفاوتی که اصرار دارم  خود مرا بکار وادارم .
    سالها در زیرنوای نی و سیمهای لرزان  در اشتیاق یک عشق واقعی سوختم  نایی که از جدایی ها مینالید من نمیدانستم که این جدایی یعنی چی  چرا که هیچگاه از جایم تکان نخورده بودم  ، حتی اب را در لیوان به دستم میدادند . من نیز مشغول خواندن کتاب درون خویش بودم .
    گوشم برای شنیدن آهنگهای دیگران کر بود ؛، هرچه بود فریاد بود ، هرچه بود جنجال بود .هستیم آمیخته  ای از یک جدال درونی و بیرونی که هیچکدام با هم همخوانی نداشتند .
    روز ها رفت و من دل به آهنگی سپردم  و نشستم واژه ها را با آن آهنگ تنظیم کردم  شاعر نبودم و نیستم اما شاعران روح مرا قبضه کردند گاهی دست میبردم چیزی به هوا میفرستادم چند به به وچه چه  اما خودم راضی نبودم .
    امروز این سنگ خاراست که بر ما حکم میکند  هرکسی  نوایی میسرایند بی محتوا ، 
    فردا که به زیر سقف نیستی رفتیم بر جسد تکه تکه شده ما اشک خواهند ریخت  مرده پرستی کار ماست .
    ای کاش این احساسات را نداشتم و ای کاش بی تفاوت بر سر هر رهگذری میگذشتم وبرسر هر یتیمی بیهوده مینگریستم و میپنداشتم که گناه از خود اوست .ث
    شب تیره ، و ره دراز و من حیران 
    فانوس گرفته او به راه من 
    بر شعله بی شکیب  فانوسش 
    وحشت زده میدود نگاه من 
    بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند 
     در بستر سبزه های تر دامان 
    گویی که لبش به گردنم آویخت 
    الماس هزار  بوسه سوزان 
    بر ما چه گذشت ؟ کس  چه میداند 
    من او شدم … او خروش دریاها 
    من بوته وحشی نیازی گرم 
    او زمزه نسیم صحراها ………… از شعر ترس ” فروغ فرخزاد “
    ثریا / اسپانیا / دوشنبه 17 جولای 2017 میلادی .
  • سنگ درلقمه ما

    میزبانی که  زجان سیرکند مهمان را 
    چه ضرورست که  آراسته سازد خوان را 
    هرکه بی حد شود   از حد نکند پروایی 
    چه غم از محتسب شهر بود مستان را ……..”صائب تبریزی “
    ——–
     صبح خیلی زود بود که دیدم قلبم در سینه ام بد جوری به تلاتم افتاده است ، نفسم سخت بالا میامد ،  شب خیلی زود به رختخواب رفتم حسی نا پیدا مرا رنج میداد ، در چنین وضعی تنها بستنی های خنک به داد من میرسند ، این بار دیگر جعبه بستنی را بکل خالی کردم !.
    سر به قلعه حیوانات زدم ، دیدیم همچنان خر تو خر است و خبری از کسی که من به دنبالش میگردم نیست ، فعلا مرحومه بانو مریم که از اتوبوس راهیان  نور جان سالم به در برده و افتخاری برای زنان ایرانی الصل با خود آورده به ناچار دست به دامن افسونگری های پزشکی زده و تقاضا کرده که اورا راحت کنند چون میل نداشت بیشتر درد بکشد و رنج اطرافیان  را  بیشتر سازد روانش شاد. بهر روی او در کشوری متمدن بود نه در سر زمینی وحشی  و دزد  مانند سر زمین خودمان که تنها دموکراسی را مانند آب نمک در گلویشان غرغره میکنند بی آنکه بویی از آن برده باشند همه به دنبال + یک چیز + هستند !!
    میل ندارم دیگر به هیچ پزشکی رجوع کنم ، برایم همان اولین ها کافی بود ، تنها یکبار در درمانگاه دولتی نواری از قلبم گرفتند وگفتند حالت خوب است هیچ چیز غیر طبیعی درآن دیده نمیشود !!!
    بیاد روزی افتادم که با دخترم و نوه ام که تازه به راه افتاده بود پنجاه کیلومتر را پیمودیم تا به مطب دکتر قلب برسیم دکتری  را که پزشک بالینی معرفی کرده بود با بیمه خصوصی ! مدتها نشستیم یک پیرمرد  و پیر زن بیرون  آمدند و دکتر تا درب آخر آنها را بدرقه کرد و تعظیم و تکریم نمود ، سپس نوبت بما رسید ، وارد شدم نگاهی بمن انداخت وگفت : 
    شما مریض من نیستید ؟! 
    گفتم خیر ، اما دکتر من شما را معرفی کرده ، بی انکه بمن اجازه نشستن بدهد ، گفت فعلا که وقت ندارم شما را ببینم ، گفتم اما سکرتر شما بمن وقت داده ، گفت خیر دراینجا  نام شما نیست ، اهل کجایی ؟ امریکای جنوبی؟! 
    گفتم خیر جناب  دکتر ، اهل جایی هستم که ملکه شما تمام قد دربرابر شاه ما زانو زد و برادر ملکه شما چهار سال میهمان شاهنشاه ما بود درب را بهم کوبیدم و بیرون آمدم  و به گیشه سکرترش مراجعه کردم چک بیمه را دادم فورا به دنبالم دوید که خوب میتوانید وقت دیگری بگیرید ؟! گفتم متشکرم دکتر ترجیح میدهم بمیرم و دیگر روی شما را نبینم و بیرون آمدم تمام راه را در اتو مبیل میلرزیدم …..
    حال نیمه شب با این قلب بیمار داشتم باخودم میاندیشیدم این بیماری نیست این کمبودهاست دل من همیشه لبریز از عشق بوده و عشق تنها آبشاری بود ه که رگ و پی آنرا آبیاری میکرده  و از آن  روزی که  خورشید خانه مادر غربت و در کنار مصریان عرب شده بخاک رفت تا امروز دیگر در دل من کسی جای نگرفت  ،حال آن  بچه گنده میل دارد جای پای او بگذارد کسیکه مانند غولهای مدرن شده است تکان نمیتواند  بخورد چهل سال به همراه  بی بی از جیم والف وسپاه وبسیج وکسان دیگر پولهای کلان گرفتند به همراه  سگهایشان پار س کردند و ملتی را بخاک سیاه نشاندند ، فریب دادند و سر گرم کردند ، حال که ملت میخواهد برخیزد دوباره سگها به پارس کردن مشغول شدند  و کد خدا مرتب شو اجرا میکند وبی بی هر بار با یک لباس تازه جلوی دوربینها خودی مینماید وتوله ها او را جواهر قیمتی نام نهاده اند هیچکس نپرسید چهل سا ل شما چه کاری برای آن  ملت دربند و بدبخت و بچه هایشان انجام دادید تنها پیام پشت پیام . تا آن لچک بسر سر انجام  تکیه بر جای بزرگان بزند بی آنکه اسباب بزرگی را آماده  ساخته باشد  ، وچه بسا آماده کرده ، ما نمیدانیم ؟!. 
    قلب من بیمار است بیمار عشق ، بیمار خاک وطنم و بیمار اسارتها .بیمار دوروییها ، بیمار ننگها و نفرت از همه در حالیکه روزی در این سینه و دراین تکه خون عشق و ایثار جای داشت .
    حال مانند حیوانات تنها علف میخوردم و آب !.در طویله ام سرگردان و دور خودم میچرخم . یک زندگی بی ثمر البته شاید پر ثمر باشد اما با چه قیمتی ؟!.ث
    ———-=====—====
    کاش یکبار  بسر منزل ما می آمد 
    آنکه بر تربت ما ریخت گل و ریحان را 
     پیر را حرص دو بالا شود  از رفتن عمر 
    بیشتر گرم کند  جستن گوی چوگان را 
    بسکه درلقمه من  سنگ نهفته است  فلک 
    بی تامل  نگذارم   بجگر دندان را ……..پایان 
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین« / اسپانیا /17/07/2017 میلادی /.!
  • چالش !!!

    کاش ٍ چون نای شبان  میخواندم 
     بنوای دل دیوانه تو 
    خفته بر هودج مواج نسیم 
    میگذشتم ز در خانه تو 
    کاش چون پرتو خورشید بهار 
    سحر از پنجره میتابیدم 
     از پس پرده لرزان حریر 
    رنگ چشمان ترا میدیدم …….” فروغ فرخزاد .”
    درجه حرارت در این ساعت بیست وهشت درجه میباشد ! ( هشت وپانزده دقیقه صبح) ! اما بیرون و در بالکن نسیم خنکی میوزد امروز روز تعطیلی ماست و من نوه جان را که از انگلستان برای تعطیلات تابستان برگشته برای ناهار دعوت کرده ام اما واما درون آشپزخانه خودم هم مانند مرغان درو ن دیگ دارم میپزم!!!.
    واما این چالش ، من نمیدانم آنهایکه فیس بوک را بنا نهادند   هدفشان چه بود ؟ آیا  هدف از این بود که ما ازتجربه دیگران استفاده کنیم ؟ یا کتابی را  ، موزه ای را موسیقی را نقاشی را ویا داستانی تازه نوشته را  که تازه خوانده ایم به دیگران معرفی نماییم ؟ یا قطعه شعری و یا درددلی و اگر بیزنسی داریم در آن میان هم یک تبلیغی بکنیم ،
    اما واقعا صبح که من چشمم باین صفحه میافتد فورا آنرا میبندم  ، بانویی هفته پیش ( البته بانوی معمولی مانند این حقیر نبوده) تجربه ریاضیات داشته وجایزه ای گرفته بود نامش را قبلا شنیده بودم ، یکروز خبر دار شدیم که ایشان به بیماری وخیم سرطان مبتلا شده اند و فردا ناگهان اعلام شد که ایشان فوت کرده اند ……. حال بیا و ببین هر روز صفحه مملو از عرض تسلیتهایی است  از طرف اشخاصی که حتی ممکن است تا امروز نام او را هم نشنیده باشند ، هیچ سه روز است که صفحه ما شده محصول آگهی های تسلیتی !!تازه آن بزرگوارانی که با زندگی  ایشان  آشنا بوده اند حرفی ندارند بزند تسلیتی و اظهار همدردی کردند و رفتند اما  خیر این داستان تا ابد ادامه خواهد داشت .
    دیگر آنکه به تازگی مد شده که : من بیوگرافیم را به چالش میکشم ! و یا زندگیم را با عینک به چالش میکشم !!!!  سپس یک دیزل نفتی هشت چرخه درحالیکه بستنی میخورد ، مینویسد بلی من در فلان جا به دنیا آمده ام حالا در آلمان هستم  شش ما ه در آلمان شش ماه در ایران !! وبا نوه هایم خوشحالم  !
      بما چه مربوط است ؟  معلوم است که ازکدام قبیله ای  ! هان بما چه مربوط است وان پیر مرد هنوز تا هنوز است دست از سر این مرد بدخت فلک زده امیر خان برنداشته هرروز بنوعی دوباره شروع میکند  امروز نوشتم  :، وای ! دوباره ؟! 
    نه چیزی برای گفتن ویا نوشتن ندارند و یا آنکه همه شده اند نوکر اعلیحضرت رضا دوم  که اگر دری به تخته خورد و ایشان راهی دیار شهر ویران  شدند دست آنها را هم به جایی بند کنند .
    و من هنوز  ندانستم که این کلمه  » چالش «  را درکجا  باید استفاده کنم درحال حاضر مانند دستمال کاغذی بمصرف همه چیز میرسد .
    وای زندگی ، کجایی ؟ ای عشق این همه بهانه از توست ، و ما امروز برای دلخوشی بچه های دیگران را که مثلا نوه های ما هم هستند بر سینه میفشاریم که گاهی خوششان  نمی آید ا چرا که ز خون دیگری میباشند از مادر یا پدر دیگری که با ما نه همخونند ونه هم نژاد .
    واین بود  نتیجه یک انقلاب شکوهمند که انسانها را تبدیل به حیوان ساختند  در انقلابهای دیگر در سر زمینهای دیگر حد اقل انقلابی به ثمر میرسید انقلابیون  و آدمکشان توبه کرده بسوی مردم میرفتند حال در سر زمین بلا خیز ما هیچ کس نمیداند رویش را به کدام سو کند که بوی زندگی از انجا به مشام جانش برسد همه ترسیده اند.
    چقدر جای فروغ در زندگی ما خالیست ، چقدر جای شاعران دیگر  و جای نویسندگان بزرگمان در زندگی ما خالیست  داریم به ته دره سقوط میکنیم روی یک خاک سست ایستاده ایم و جایمان در ته  دره میباشد بی هیچ دست آویزی ویا دستگیره ای .ث
    کاش در بزم فروزنده تو   
    خنده جام شرابی بودم 
    کاش در نیمه شبی درد آلود
    سستی و مستی  خوابی بودم 
    کاش چو آیینه روشن میشد 
    دلم از نقش تو خنده تو 
    صبحگاهان به تنم میلغزید 
    گرمی دست نوازنده تو /……. از دفتر دیوار فروغ 
    ثریا/ اسپانیا / یکشنبه 16 ژولای 2017 میلادی / //
  • هیچکس ، جانا نمیسوزد چراغش

    تا کی ببزم شوق غمت  جا کند کسی  
    خود را بجای باده  به مینا  کند کسی 
    ای شاخ گل ، به هرطرفی میل میکنی 
    ترسم دراز دستی بیجا کند  کسی 
    ——
    نامه ای داشتم  ، 
    یا بقول آن پیرمرد  در ایمیلی آمده بود که : 
    از چه مینالی و از حال کی ؟ همه چیز اینجا محفوظ است ، تو منال ، فریاد مکن .
    در جوابش نوشتم :
    حالم بهم میخورد زمانیکه فکر میکنم کسی دست بسوی حریم خصوصی من برده ،  گویی مرا دستمالی کرده است ، این یک تجاوز است  حتی دخترکم روز گذشته با دیدن نام ” او ” گفت : 
    این چه بلایی بود که بجان ما افتاد ؟ سرم را از شرم پایین انداختم ، اگر خودم یکه و یالقوز بودم مهم نبود اما خانواده گناهی ندارند ؟
    خانواده ؟ مگر آن دخترک بیگناه هفت ساله که به دوست پدرش اعتماد کرده  و برای دستشویی به مغازه او رفته بود گناهی داشت ؟ امروز این گناهکارند که زنده میمانند ، بیگناهان میروند /
    بیاد آن روزها افتادم که “استاد تار” اینجا بود و در لباس دوست فامیلی نوه هشت ساله مرا آنچنان شستشویی مغزی داده بود که ناگهان دخترک به درون ن اطاق دوید و گفت : 
    من با عمو فرهنگ به ایران میروم !! ناگهان کشیده ای محکم بگوش عمو نواختم و گفتم این آخرین بار باشد که دست بطرف ناموس خانواده من دراز میکنی ؟ درانتظار این خشونت نبود .
    اما  ، چشمان آتشبارم آنچنان او را سر جا میخکوب کرد که توان حرکت نداشت . او مرا در این پندار میداشت که من اسیر دست اوبم  واو سپر بلای زندگی من ،  سپر من خورشید است بیچاره تو که  همه عمرت در تاریکیها بودی و در روز روشن بر چشمانت عینک سیاه میزدی تا روح پلید ترا نتوانند بخوانند .
    اما امروز دارم به فردای تاریک پای میگذارم ،  فردایی که آفتاب غروب خواهد کرد و خورشید بر آن نخواهد تابید .
    فردایی تاریک که خورشید را هرگز نخواهد دید،  ما از اینی که دران هستیم  به آنی گه هنوز نیامده گام بر میداریم  اما از آن  اندیشه  که در مغزمان تابیده است تهی میباشد  به گمان آنکه خورشید هنوز رهنمای ماست  و در شعورمان تابان است  بسوی روشنایی که دیگر وجود ندارد دست دراز میکنیم .
    یک پای اندیشه من در دیروز است و ایکاش میشد  انرا قطع میکردم ، وبا آن سنگینی گذشته نمیتوانم  پای دیگرم را بسوی فردا بردارم ،  به همین  روی همچنان چشم بسته به همه اعتماد کرده ام  چون خود نقطه روشنی هستم  هیچگاه به شب نیاندیشیده ام .
    همه سوراخ ها را بسته ام اما حسابهایم هنوز بازند و در انتظار پسرکم هستم تاهمه را ببندد چون اینها بودند که مرا بسوی این چاله ها فرستا دند و خودشان بیرون آمدند . بخیال آنکه من سرگرم شوم ، درمیان ان حیوانات زهی تاسف .
    چگونه  میشود سرگرم شد تنها باید مطمئن باشی که ماری پای ترا نگزیده باشد و سمی وارد خون و اندیشه ات نشود ، اینهایی که اطرافم را گرفته اند همه بیگانه اند و من بخیال او که هم خاک من است و من دل در گروی آن خاک داشتم و آن آتشکده ها او را پذیرا شدم در حالیکه عقربی بود که آهسته آهسته در تاریکیها میرفت و زهر میریخت .
    از قدیمیها کسی باقی نمانده و آن چند قدیمی را که دارم همه پیر و بیحوصله و یا دچار بیماری قرن شده اند ، بیماری بیحوصله گی ناامیدی و زوال پیکر.
    پیر مردی مفنگی روی صفحه فیس بوک هر روز این بیچاره[ امیر فخر اور] را میاورد و سند رو میکند مثلا کارتهای شناسایی او را یا ویرای امریکایش را که خوب ، چی ؟ ناگهان او تمام قد روی صفحه میایستد و میگوید : 
    دوستان در فلان جا با من همراه شوید خیل دنبال کنندگان بسویش هجوم میاورند اما آن پیر مرد دست بردار نیست مثلا از حق و حقوق شاهنشاه دفاع میکند .
    در گوشه ای برایش نوشتم :
    ناپلئون چگونه تاج  شاهی بوربونها را از زمین برداشت وبر سرش نهاد ؟ او بچه انقلاب بود سپس کنسول شد و شعری از حافظ برایش ضمیمه کردم هرچند میدانم چندان و یا شاید اشتباه کرده باشم درحال حاضر دل به اشعار نمیسپارد او میتازد و به جلو میرود مانند یک آبشار وحشتناک ویران میکند  و هرچه خس و خاشاک است از جلوی پاهایش بر میدارد اه دلم خنک میشود اگر قبلا برای کسی کار میکرد حال هدف خود اوست ؛ برای خودش میجنگد وسیله را هدف ساخت .  . باز هر صفحه را باز میکنم آن بانو با چهره ای  که هزار کیلو لوازم آرایش بر آن نشسته و تمیز شده دارد بما میخندد.
    دلم برای شاه میسوزد چگونه اینهمه سال توانست تحمل کند ، مانند خود من انسان هنگامیکه یکی از اعضای پیکرش بیمار شود دیگر دنیا را نمیخواهد برایش همه چیز بی معنی است تنها وظیفه است که او را سر پا نگاه میدارد . 
    در جایی آخوندی  فرمایش فرموده بودند که ما برای آبادی ایران نیامدیم ، اگر اینطور بود شاه که بیشتر از ما ایران را اباد کرد ، ما برای بر قراری اسلام آمده ایم ! یعنی برقراری استعمار و دوباره نوکری کردن و گرسنه بودن و بیچاره بودن برای همین هم هست که هر کی هر کی شده و هرکسی تفنگی دردست دارد و نشانه میرود .ث
    ——========————————=========———-====
    نشگفت  غنچه که بباد فنا نرفت 
    در این چمن  چگونه دلی وا کند کسی 
    خوش گلشنی  است حیف  که گلچین روزگار 
     فرصت نمیدهد  که تماشا کند کسی ………….”ق. کاشی “
    پایان .
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین » . اسپانیا / 15/07/2017 میلادی /.
  • آتشی که شعله خواهد کشید

    اصل بد نیکو نگردد و انکه بنیادش بد است 
    تر بیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است 
    —————————————–
    چه خوب ما اینهمه شاعر وپند اندرزگو  اشعار ناب و یا بقول امروزی ها ” فاخر” داشتیم واین سر انجاممان شد .
    هنوز پیکرم میلرزذ ، چرا آنهمه مردم خطا  کار وبی شرمند ؟ چرا ؟  چرا ندارد این قانون طبیعت است بخور ، یا خورده شو،
    یا گرگ باش ویا نقش شیر را بازی کن مرتب عربده بکش و غرش کن .
    آهای دزدان ! این  صفحه تنها سرگرمی من دراین  زندان انفرادیم میباشد به همراه  کارت سبز بازنشستگی و حقوق بازنشستگی و خانه ای اجاره ای ، چیزی ندارم بشما بماسد ، یک گمشده د ر سراب ، یک  فراری از دست امثال شما ،  این راهم نمیتوانید بر من ببیند  شما که آنهارا مجانی میخوانید کپی هم بر میدارید و کسانی هستند میدانم بنام خودشان آنها را به دست چاپ میدهند چون درسرزمین بی قانونی زندگی میکنند در جنگل وحوش ، حال چرا مرا رنج میدهید ؟ .
    من همه حقیقتم را برداشتم  و بیرون آوردم تا دچار رنگ و ریا نشوم ،  نتوانستم به زبانی دیگر بنویسم چرا که گفته های من مانند سکه های از دور خارج شده بی ارزش بودند ، با زبان شیرین مادریم نوشتم ، گریه هایم را درون کلمات جای دادم ، غصه هایم را و رنجهایم را  ، اینرا نیز برمن نمیتوانید ببینید ؟ آی مرگ و نفرت بر شما باد .
    شما که همه خودرا  باطل کرده اید حتی نیمه  باطل هم ندارید  نه در رفتارتان و نه در اندیشه هایتان  و نه میدانید حقیقت چیست ؟ انرا به دور انداخته اید مواد را چسپیده اید ، سکس و مواد  دو نوع از شیرین ترین و کامیابترین  چیزها دردنیا ! زیان نمی فهمید  نشاط را و زیباییهارا باطل میکنید و خود دردوزخ خود میسوزید .
    روزگار ی با زبان شما حرف زدم حال به زبان خود سخن میگویم . میدانم برای پیشرفت و پیشرو بودن باید مردم را به دنبال خود کشید اما من از مردم بیزارم و بقول آن غول شاملو از همه نفرت دارم تنها حیوانات را دوست میدارم سگهایم را .
    دیگر میلی به جلو رفتن ندارم  هرچه و همه چیز را به اکراه میکشم امروز به دخترم گفتم باید زندگیم را مانند همین بازیجه ها دفترش را ببندم  ، زیاد مانده ام ، بیشترا ز حد یک انسان معمولی، شصت بهترین  بود وهفتا دآخرین . دیگر آنرا ادامه نخواهم داد  نه بخاطر شما ، خودم خسته ام روزی آخرین شعله را خواهم کشید مانند شمعی که درحال مردن است و آخرین پرتو خود را نثار میکند ، من نیز درصدد هستم فتیله را تا اخرین  حد بالا بکشم تا خانه پرنور شود و خودم کم کم  بی نور. عمرشما زیاد. ثریا / اسپانیا / 14 جولای 20117 میلادی .
  • پدیدهای نوین بنام :

    ” امیر عباس فخر آور “
    ———————–
    شیخ را پای به پیمان زده ام  ، ساقی کو 
    تا رساند لب  من با لب  پیمانه به هم ………” صغیر”
    گویی همه مردم با هم یک صدا دست به هم داده اند  تا این پدیده را رسوا کنند ، شاید تعداد بینندگان و خوانندگانشان  مانند مسعود صدر بالا رود ؟!.
    تازه به آن بیچاره هم انگ بسته اند که میلیونها میگیرد تا زیر بغل  جناب فخر آور را بگیرد ، گمان نکنم !

    تمام صفحات آن تابلت کوچک من با نام ایشان پرشده ، تنها نیمه شب دیدم که ایشان روی صفحه ظاهر شد با لباس زرد متاسفانه تابلت خاموش شد  چون  باطری نداشت و حال او را به آخور بسته ام تا شارژ شود ، نیمه شب بود احساس کردم صدای زنگ درخانه بلند شد ناگهان میان تختخواب نشستم ،  تنها کاریکه کردم مشغول تمیز کردن کشوی بالای سرم شدم و نمیدانم  چند ساعت از نیمه شب گذشته بود که با یک قرص بخواب رفتم !موقعیکه به رختتخواب  میروم  تابلت را در بغل میگیرم  تا باز پری کومو ببرایم بخواند  و من بخواب روم  گویا همجنان او روشن و دربغل  مانده بود . سر شب یک یوتیوب جدید دیدم تلویزیونی که تا بحال ندیده بودم بنام ” مردم” ویک شخص کت و کلفت و گنده ای نشسته بود و رفیقش را آورد تا پرده نمایی کند وزیر آن نوشت “
    فخر اور را  بهتر بشناسیم !!!دیگر نزدیک بود سرم را به دیوار بکوبم  ، چیز دیگری ندارید؟ بگویید ؟  مردکی عقب افتاده همان اسناد!! و عکسها را داشت رونمایی میکرد ؟! که چی ؟  من اگر جای آقای فخر آور بودم بابت بردن نامم مردم را جریمه میکردم و یا مجبور میکردم بمن مالیات بدهند !  حال تمام شب دراین فکر بودم ، اگر او مردی پیر و فسیل و از کار افتاده ویک زگیل بزرگ هم روی بینی اش بود آیا بازهم همه اورا بطریقی میکوبیدند  ؟ وزیر سئوال میبردند ؟ بطور قطع و یقین نه ! یکی از چیز هایی که باعث شده این آدمهای مضحکت دست به رسوایی ها و سند سازی و رونمایی از آن بکنند همان جوانی و جذابیت اوست ! همین ، مخصوصا  هنگامیکه لبخند میزند و لبانش را کج میکند (مانند من ) ! این جذابیت بیشتر میشود وچه بسا زنانی باشند  که  آه حسرت بکشند که ای کاش بیست ساله بودیم والان  در خانه او را میکوبیدیم و سر به زیر پایش میگذاردیم !!  شاید هم باشند من چیزی را که نمیدانم بر زبان نمیاورم ، این آرزو هم در دلم موج نمیزند !  چون میدانم مردان سیاسی و آنهاییکه دراین راه گام نهاده اند  ، هیچگاه دل به عشق و زیباییهای آن نخواهند سپرد ،  دو دندان فک پایین او  مانند شیر رشد کرده است و آنجاست که من خشونت و بیرحمی و چه بسا خیلی چیز ها را در او مبینیم ، بهر روی او هم انسان است ،  هنگامیکه کامنت ها را میخوانم صدها فحش و فحاش یکی دونفر بیشتر نیستند که درلباسها وشکلهای مختلفی ظاهر میشوند  اما تعداد آنهاییکه اورا ستایش میکنند و یا قربان صدقه اش میروند از هزاران بیشتر است و خود ش پی باین  جذابیت خود برده و میداند کجا باید اخم کند و کجا لبخندش را نثار شیفتگانش بنماید .

    مقصود از این همه ذکر مصیبت این بود که روز گذشته احساس کردم شخصی دست بردی به نوشته های من برده و روی صفحه مرا پرده کشیده پس از جستجوها در “کانادا” اورا یافتم در ایران میدانم که زیر پرده پنهان است وبا فیلتر شکن میخوانند اما در اروپا و امریکا و تا مرزهای چین و اسلوانی و هند حتی رفته است ، حال روی آن پرده کشیده اند .

    جناب رییس مرتب میگوید : غمنامه منویس کمی آنرا به لباس طنز بیارای ، اما هنگامیکه دل گرفته و غمگین است از کجا میتوانم مانند آن هنرپیشه روی سن مردم را بخندانم ؟ با این خیال گقتم منهم نام ایشان را بر سر درخانه خود بیاویزم شاید تعداد خوانندگان بیشتر شوند ، البته من  نه سندی رو میکنم و نه چیزی درباره ایشان میدانم و نه برایم مهم است که از کجا آمده اند وبه کجا میروند روز اول دردلم آرزو کردم ایکاش ما هم رییس جمهوری نظیر او داشتیم ! مگر ما چه چیزی از بقیه کمتر داریم ؟ دیدم خیلی چیز ها کم داریم از همه مهمتر نمک نشناسی  وقدر نشناسی وبی ادبی و پرویی و از همه مهمتر دزد ی، این اسنادی را که شب گذشته آن مرد عقب افتاده رو کرده بود من بارها وبارها دیده بودم .
    حال با پوزش از ایشان که بی اجازه نام پر افتخار او را روی این صفحه گذاشته ام  برای آنکه شاید خوانندگان بیشتر شوند و ریاست عالیه هم  دلش گرم شده  و از من نا امید نگردد !.
    و در این فکرم که ایشان آن لباس زرد را برای نشان دادن بیزاری خود پوشیده اند ، یا مانند من نشان اندوه و یا شاید نشان انتقام باشد ! خیلی دلم میخواهد هر چه زودتر تبلت پر شده و بروم او را ببینم .
    گوشی و یا موبایل که ندارم  ، اینستا گرام هم هک شده ، تنها من هستم فیس بوک  که او هم دچار دوار سر شده و آن  تابلت دچار  ویروس شده این بنده خدا هم که دارم مینویسم فس فس مانند پیر مردان  از کار افتاده که دچار آسم وتنگی نفس میباشند   ، دارد خودش را میکشاند تا ماه اگوست اورا به بیمارستان ببرم بلکه ویروسها را از پیکرش جدا سازند چون ماه اگوست من نیستم و همه راحت میشوند !!!ث
    دلم تنگه  ، خیلی هم تنگه ، بغضی راه گلویم را بسته ،
    ————————————————–
    دوستان  بهر من  از حالت مجنون گویید
    که خوش آید   خبر حال دو دیوانه  بهم

    در قیامت  برهش  باز فرو ریزم جان
    افتد آنجا  چو گذار من و جانانه بهم
    پایان .
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « / اسپانیا / 14/07/2017 میلادی /.

  • چتر فریب

    هله هشدار که درشهر دو سه طرارند 
    که به بتد بیر کله از سر مه بردارند

    دو سه رندند که هشیار دل وسر مستند 
    که زمین را بیکی عربده در چرخ  بر آرند ……..”شمس تبریزی”
    در غربت همه جا سایه فریب بر سرمان افتاده است و هر روز زیر چتر فریب دیگری میرویم  ، آرام ، آهسته ، حرف نزن همه چیز درست میشود همین فردا  زندگی خوب خواهد شد!!!!

    حال امروز من سر گردان در پیچیدن  به خود ، کلماتم را سر هم میکنم تا برای خود آسایشی بوجود آورم .
    کدام آسایش ؟ همه میتوانند پشت دوربینها بنشینند با ارایشی کاملا غلیظ و تازه  و مغزها را  گیج و پریشان سازند ،  و مرا با نفرت از خود برانند ،  دران حال است که چیزی درون قلبم تیر میکشد و سپس پاره میشود  و من  به پناه این کلمات میگریزم  تا مرا در خمره  تاریک خیال  خود  بیاندازند  و خاموشم کنند .
    آتشی در درونم شعله میکشد ، کجا بودیم ؟ کجا میرویم ؟  مرا همین کلمات مست میکنند  و من تخمیر میشوم  و آنگاه قطره قطره مانند اشگ در جامها ریخته میشوم ، میل ندارم به یک باره مرا سر بکشند و مرا و خودشانرا خاموش سازند .
    دوباره در تیره گیها  اشک میشوم ، خون میشوم و به مغزم خود غذا میرسانم .

    کسی مرا ندیده است  چرا که کورند  و کر  آنها همیشه در تاریکی ذهن مهوع خود  نشسته اند و ظاهرشان برق میزند مرا ندیده ان که چه روزها ی داغ تابستان و زمستان  از فراز هر کوچه و خبایانی گریان  گذشتم اما از پای نیفتادم .

    امروز لازم نیست که تو یک داستان بنویسی و قهرمانی در ذهن و خیالت بیافرینی باو جان بدهی  مردم را بخندانی و یا بگریانی و یا به تاسف فرو بری امروز تکنو لوژی مدرن همه چیز هارا عیان نشان میدهد  از هر صحنه میتوانی صدها داستان واقعی بنویسی اما کسی دیگر دل نمیسوزاند اشکی نمیریزد قلبها سوخته اند ، مغزها خشک شده اند  همه خود را به طریقی پنهان کرده اند تنها میتوان از سوراخ یک دوربین کوچک آنها را دید .

    من همیشه از درون تاریکی ها بشدت گریخته ام ، زمانی که آن موجود حقیر به ولینعمت خود فحاشی کرد ، دو چشم من به پهنای دریا فراخ شدند ، تو ؟ زیر عکس او نشسته ای ، با ملکه دست میدهی ؟ و حال فحاشی میکنی ؟ همه جیبهایترا پرکرده ای همه قبیله گرسنه  ات را سیر ساخته ای ؟ معلوم بود هر ماه باید پولی وجهی برای ” آن آخوند نجفی : درقم میفرستاد واو خبر حادثه را باو داده بود .

    ناگهان یک روز به هوای معالجه  وچک آپ پس از تصادفش  دست خواهر زاده اش را گرفت برادر زاده قبلا رفته بود و هرچه را که ذاشت دریک بانک درجزیره ای گذاشت و برگشت با مشتی آشغال که ا زمارکت شهر برای ما خریده بود.

    از آن  روز فهمیدم چیزی درحال  تغییر است خود او نیز تعییر کرده بود ، اورا بیرون کردند اورا محاکمه کردند وبه زندان وممنوع الحروجی او منتهی شد ، درآن موقع بهترین ساعتی بود که من میتوانستم درب آهنی  و خاکستری آن زندان را بشکنم و فرار کنم .
    چهل  سال است  که این فرار ادامه دارد پولهایش را نفهمیدم کجا گذاشت و چه کسانی برایش خوردند آنقدر در تاریکی و ظلمات فرو رفته بود که شب و روز خود را از هم تشخیص نمیداد  همیشه مست  و از خود بیخبر .

    حال ایا ای بیخبران ، شما مرا دیده اید ؟  دیده اید که چگونه  از بادها ، رانده شدم ؟  دیده اید که چگونه کوبش شلاق و تازیانه های رکیکی  را بر اندام و صورتم نشسته هنوز جای زخم آنها باقی است    آیا  صدای آنها را میشنوید؟ .
    اما من همیشه سر زمینم را درآغوشم  همه جا میبرم  و همیشه از او باردارم  و همیشه درحال درد فریاد میکشم.ث

    صورتی اند  ولی دشمن صورتهایند
    در جهانند ولی از دو جهان بیزارند

    خرقه پوشانه یکی با دیگری در جنگند
    لیک چو وا نگری  متفق ویک کارند

     همچو شیران بدرانند و بلب می خندند
    دشمن یکدگرند و بحقیقت یارند

    بکف ار خار  بگیرند زر سرخ شود
     روز گندم دورند  ار چه به شب جو کارند

    مردمی کن  برو از خدمتشان مردم شو
    زانکه این مردم  دیگر همه مردم خوارند
    پایان
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « . اسپانیا / 13/ 07 / 2017 میلادی /.

  • آشیانه رفته بباد

    فرخزاد مرحوم میخواند :
    پسرم بهانه مگیر  ، تو سراغ خانه مگیر 
    آشیانه رفته بباد ، پسرم بهانه مگیر…….
    ——- 
    آری پسرم ، بهانه مگیر ، خانه ویران شد و همه چیز بر باد رفت ،  امروز  دو طیف در اطرافت  میبنیی  که  دو نوعند ، یا پول بدهی و طرفدارشان باشی و یا پول بگیری برایشان دشمن بتراشی و پرداخت کننده نامعلوم است . در هر دو حال باز پول حرف اول را میزند . 
    دیگر رویای من وتو امام شد  زندگی متعلق بما نبود ،  هر کسی بر میداشت و میگذاشت  در بیداری من و در خوابهای طلایی تو  همه از هم میگرفتند  میربودند  و نام آنرا داد و ستد بازرگانی ،پارلمانی ، سیاسی میگذاشتند و هنوز هم این برنامه ادامه دارد در طیف بزرگتری .
    درعین حال تهمت ستمگری هم بهم میزدند و سگهایی که در اطرافشان جمع کرده اند حسابی ترا زخمی و چه بسا تکه تکه ات  بکنند  ، قانون  میسازند    در عین حال از هم میدزدند  سابقه مالکیت  و قدرت دارند  و زمانی این برنامه ها تمام شد رویاها خواهند آمد .
     قانون ها به سازمانها شکل میدهند  و آنهاییکه قدرت و مالکیت را  میپرستند شبها کمتر میخوابند ، خوشبختانه من تو خوابمان خوب است .
    حال چه کسی بیدار است ؟ تنها خدا !  خدا هیچگاه بفکر مالکیت  سر زمینها نبود  و هیچگاه هم مردم را به رویا ها فرو نبرد  اما مقتدران شبها که مردم در خوابند  آنها به سراغ رویاهای مشترکشان می روند به ظاهر دشمن و اما در باطن دوستند  و میل دارند ” ما” بشوند  با صدها هزار نور افکن  که همه جا را روشن میسازد  با صدها هزار چشمی  که آنها را پاس  میدارد .
    پسرم بهانه مگیر، دنیای من تو با همه فرق دارد دنیای ما یک دنیای دانشی و انسانی است  ما ” مردم” نخواهیم شد  تنها به آن سرودی که از ذهن روشنمان بلند میشود گوش فرا میدهیم .امروز خوشحالم ، میدانی چرا ، برای آنکه هر چه را که میاندیشیدم درست مو به مو واقعیت پیدا کرد پس ببین احساس من خوب کار میکند حواسش همه جا هست احتیاجی هم  به پلیس مخفی ندارد
    تو آرا م باش منهم آرامم . همین و امیدوارم بتوانم به زودی به آنسوی  پرواز کنم و در خلوت با هم گفتگو کنیم که مبادا دیوارها موش داشته باشند که دارند موشها هم گوش وهم دوربین دارند .
    هوا ناجوانمردانه وبی هیچ نسیمی داغ و سوزان است دیگر قدرت نشستن و عرق ریختن در این اطاق را ندارم . تا فردا .
    شبت بخیر 
    مادرت ثریا / اسگانیا / 12 ژولای 2017 میلادی .
  • روزهای خوب

    بی تو امروز عذاب دیگری است 
    ای دوچشمت آفتاب  دیگری !
    ناگوار  این درد واین درماندگی 
    مضحک این بازی که نامش زندگی !
    ———-
    زمانی باین میاندیشم که مرگ بعضی ها  تاسفی ندارد  آنها احمق تراز آن هستند که خود و زندگیشان را نجات دهند .
    امروز بقدری از بی کفایتی وبی لیاقتی ” او” دچار شرم  و نفرت شده ام  که داستان زنا کردن او مردنش  را کم کم بفراموشی میسپارم  ، یک مرد ، یک شوهر  وقتی نتواند از عهده یک زندگی بر آید باید بمیرد .
    مرگ او چندان برمن گران نیامد . 
    مردان ده مردان بزرگی بودند ، مردانی استوار  همچنان قامتشان که مانند سروها بالا میرفت امروز مردان ده هم دچار سرگشتگی  و بیچاره گی شده اند . گاهی حقارت را میتوان به وضوح در چهره و بیان آنها دید .
    امروز در اطرافم صداهایی را که میشنوم و آدم های ناشناسی را که در پشت چهرهای مطبوعی پنهانند گفته هایشانرا میخوانم  میبینم دیگر کار ار کار گذشته و هیچ قدرتی نمیتواند این نسل  سرگردان و زنجیر گسیخته را  بفرمان خود آورد ، هرچه هست یک بازی است ، چند نفر گرد یک تخته نرد نشسته اتد و مرتب درحال تعویض جایشان میباشند مانند هنرپیشه های گریم شده روی سن پرده کشیده میشود و صحنه دیگری هویدا  میگردد  تا سر انجام آنچه را که مقصود کار گردان است بیان شود .
    زندگی کردن  در لجن زار کار آدمهای احمق است ،  دست آلودن  به گناه و فریب دادن دیگران  خطای ناهنجار ی است  که مرتکبین این خطا  در محاسبه و ارزیابی و استدالهای خود آنرا بنوعی عیان میسازند ، زیستن در عالم پلیدی  یعنی فدا کردن کل درراه یک ذره ویک جزء  ، بهمان شیوه ای که  بعضی ها تمام زمین و کهکشانرا قربانی یک موشک میکنند .
    یک ذره هر اندازه هم  جالب باشد و در لباسهای شیک و برازنده خود را به نمایش بگذارد هنوز یک ذره است و در کفه دیگر ترازوی عدالت جای دارد .
    در گذشته ما چه افکار بزرگی داشتیم و تا چه حد سطح توقعات ما بالا بود و امروز همه هستی ما در کنار ذره ها  دارد خاک میشود  و به هوا میرود مانند گردی و غباری روی آسمان تاریک .گم میشود .
    خورشید خانه بزرگ  ما سالهاست که مرده  و دیگر نمیتوان مانند او را یافت و جانشینی برایش پیدا کرد هر انسانی شبیه خودش میباشد  و جانشینی و مانند دیگری دعوی بزرگی کردن تنها یک حماقت است .هر منظومه  در نوع خود یک واحد است  منحصر بفرد  و تکرار ناشدنی  که تنها با پیروی تغییرات خورشید  میتواند به زندگی خود ادامه دهد .
    زندگی ها از خانه شروع میشوند و سپس اجتماع ، زمانیکه در خانه تنها یک  حیوانی زیبارا بسته باشی بخیال یک اسب اصیل نباید توقع  داشت که ساختمان و ساختار زندگی هم بشکبل یک استوانه محکم و استوار بالا میرود  یک دست هیچگاه به تنهایی صدا ندارد. 
    امروز من شکر گذار هستم که توانسته ام از همه آن گندابها و رودخانه های لبریز از لجن بگذرم و در آخرین دقایق نیز عبار ی را که از طریق بادهای سیاه بر پیکرم نشست بشویم ، اما متاسف میشوم هنگامیکه میبینم این فرهنگ بی بند وباری واین زبان عامیانه واین فحاشی ها وبی احترامی ها همچنان با شدت بیشتری ادامه دارد .
    خوب رحم و کمک ،  تا جایی قابل قبول و ستایش است  که مخل آجرای عدالت نشود .
    عدالت من شرف من است .
    من میل ندارم آن ” منش ” عالی که در سرشتم هست  و قابل تحسین انرا به دروغ  و ریا آلوده سازم ، بنا براین دور میشوم آنقدر دور تا آنکه مقابلم هست تبدیل به نقطه شود و سپس پاک میگردد از صفحه زندگیم .
    من هیچگاه زندگیم را باننگ الوده نساختم گذاشتم آن رودخانه پاک و دست نخورد همچنان روان شود و سرازیر گردد زمانی  میرسید که خشم همه وجودم را فرا میگرفت ، آنگا ه تنها بخودم پناه میبردم ، نه به دیگری .
    امروز هم میل ندارم فریب بخورم میلی هم ببازگشت ندارم ، دیگر چیزی نمانده که مرا به آن پایبند کند و یا دلخوش نماید در همین بیغوله در کنج همین انفرادی شاید خیلی خوشبخت ترباشم تا در کنار دیگران . انسانها یا دردشتهای وسیع به دنیا میاند یا درکوهستانها مرتفع ویا درخیابانهای پر جمعیت و هر کدام بنا بر همان  قانون محیطی که درآن زاده شده اند رشد میکنند  زندگی  انسانیکه دردشتها به دنیا آمده  عاری از هرگونه عظمت است  و فرومایه میماند مانند مار  یا یک خزنده  در زندگی رسوخ میکند .، مانند یک حشره  روی زمین مسطح راه میرود مرگ او  هم عاری از هرگونه  عظمت است .
    زمانی فرا میرسد که از خود میپرسم چگونه خداوند اینهمه بی لیاقتی  وفرومایگی را درانسانی به ودیعه میگذارد ؟ من بدبختانه یا خوشبختانه در بالاترین قلعه های یک ده به دنیا آمدم به هنگام وضع حمل مادر ترجیح داد به ده خودش برود همانجایی که ارباب بود میل نداشت درمیان شهری ها فرو مایه بماند و من همچنان قوی بار آمدم در کنار آن ابشارهای عظیم و پر قدرت که امروز همه نابود شده اند .
    قانون : لاوازیه میگوید : 
     هیچ چیز  در دنیا از بین نمیرود  وهیچ چیز بخود خود بوجود  نمی آید  همه چیز تنها تغییر شکل میدهد .
    حال بخودم میگویم عمودی ایستاده ای و قائم خواهی مرد  ، بنا براین مگذار حشرات ترا بگزند و یا اسیبی بتو برسانند همچنان پایدار و محکم عمود بر زمین باش و بدان که گام هایت قرنهاست در زمین فرو رفته اند مانند دو ستون بزرگ بتونی که هیچ قدرتی قادر نیست آنها را از پای بیافکند ، پس ، برگرد و خود را پیدا کن.ث
     کوه را نجوایمان بیدار کرد 
     هرچه گفتیم  ، او تکرار کرد ………”.همشهری نیستانی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش »لب پرچین « / اسپانیا / 12/07/2017 میلادی /.
  • یک روز از زندگی من !

    در آن روزگاران نمیدانم  نامش را نوجوانی بگذارم ، یا جوانی یا کودکی و یا میان سالی !! بهر روی همه چیز امروز تغییر ماهیت داده است مرد زن میشود زن مرد میشود پیر جوان میشود و جوان پیر .
    آه راستی یادم رفت بگویم ماه آینده وارد ( سی و پنج سالگی میشوم )!!!!!!! این از معجزات خداوندی است که من هنوز سی وپنج ساله ام و پسرم چهل و سه ساله !!! خوب اگر” تثلیث “را قبول دارید باید این را هم قبول کنید ؟!ویا اگر آیه انا انزلنارا  قبول دارید این گفته را هم قبول کنید !.
    در آن روزگاران برنامه های زیادی   غیراز میهمانی رفتن و میهمانی دادن و پیک نیکهای هفتگی و تعطیلات عید نوروز و تابستان کنار دریا برنامه های نمایشات و فیلمهای سینمایی وتلویزونی و رادیویی خوبی هم داشتیم چه ساخت ایران وچه ساخت خارج ، رادیو همیشه روشن بود از هفت صبح تا نیمه شب ، موسیقی کلاسیک ، موسیقی محلی ، موسیقی بازاری و غیره ، شوها  زیادی از همان تلویزیونها تازه رنگ شده به نمایش گذاشته میشد  فرانک سیناترا  با دین مارتین ، پری کومو تا وقتی که زنده بود بعد از مرگش هم نمایشات او ادامه داشت و خورشید درخشان و آفتابی دوریس دی با راک هادسن زوج زیبایی که همیشه با هم بودند ، در کنارش صفحات  سی و سه دور موسیقی کلاسیک و موسیقی اصیل ایرانی ، فرصت نبود تا تو بیاندیشی حتی بدبختی هایت را نیز فراموش میکردی ، پیانوی گوشه راهرو وغیره وذالک …..
    من لوسیل بال را خیلی دوست داشتم و هفته ای یکبار که برنامه او بود همه اهه واه میکردند اما من مینشستم به تماشای حماقتهای ساختگی او و میخندیدم ، او رفت “دالی پارتن ” پیر شد و آهنگهایش را دیگران خواندند و معروف شدند “فرانکی “رفت “دینو” رفت ، همه رفتند و دیگر جانشینی هم برای خودشان باقی نگذاشتند . 
    ناگهان بیمار ی سیاست دنیا را فرا گرفت و همه گیر شد و کم کم موسیقی به کناری رفت کسی حوصله نداشت که تکرارمکررات را بشنود چقدر سنفونی چهل موزارت ویا سنفونی نهم بتهوون ویا باخ شوپن هم که بیچاره درگوشه ای تنها برای زنان احساساتی آهنگهایش خوب بودند  رهبران هم کم کم یا پیر شدند ویا باز نشسته وخانه نشین .
    از فیلمها هم حرفی نیمزنم چرا که مرا دچار حال تهوع میکنند .
    حال و اما حا ل  ، شوهای دیگری روی صحنه آمده اند ، همه هرساعت به یکدیگر میگویند شوی فلانی را دیدی ؟ عجب حقه بازی است ! شوی فلانی را دیدی ؟ اوف چقدر حرف میزند . حال هرچه پیر وپاتال ته صندوقخانه بوده با دهان کج لکنت زبان مشغول اجرای شو های سیاسی و اظهار نظر هستند .
    ناگهان آرتیست اصلی هفت تیر به دست رسید ، به به مهم نیست که چه میگوید مهم این است که جوان است و زیبا و خوش گفتار وخوش بیان  حال هرروز همه به تماشا مینشیند  و سپس  اظهار نظرها شروع میشود ،  و هنگامی تو نظر اطرافیانت را میپرسی  > برو بابا ، این از خودشان است > 
    از کی ؟ و کجا ؟ اوف تو چقدر ساده ای ، از خود اونهاست ؟ 
    کی کجا ؟ 
    ای بابا تو هم خرفت شدی بابا این از همان طرف جیم الف آمده . 
    نه ، باور نمیکنم شما هرچه میخواهید بگویید 
    -بابا این یک شارلاتان است 
    نه  این یک قهرمان است 
    قهر و سوء تفاهمات  شروع میشود ، بخاطر هیچ و پوچ 
    بابا این  بقول شما این یک شو میباشد خوب من آرتیسته را دوست دارم و میل دارم که  شوی او را تماشا کنم .
    خوب ! آنقدر  تماشا کن و گوش بده تا جانت دربیاید /
    – میروم آن پیر مرد را تماشا میکنم ، چی میگوید ؟ برایش درودی  میفرستم صد بار نام مرا تکرار میکند انگار از این نام خوشش آمده !؟  همه  با هم در انتظار تعاونی هستند !   
    نه ، من بر میگردم همان شوی خودم را میبینم  به هیچکس هم مربوط نیست .
    رادیو را روشن میکنم روی موج موسیقی کلاسیک  و رادیوی کانال سوم است مرتب حرف میزنند گنگ و نیمساعت یک برنامه را که هزار بار تکرار کرده اند دوباره اجرا میکنند ، صدای طبلها ، سنج ها ، و ویلون آلتو ها که گویی دریک معبد نشسته ای و در انتظار ظهور خداوندی .
    نگاهی به  قفسه فیلمهایم میاندازم ، همه را بارها وبارها دیده ام ، بعضی ها را ا چند بار . خوب برنامه ای ضبط شده اپرا ! مگر چند اپرا ضبط شده چهار یا پنج تا آنهم از روی صحنه . ماریا کالاس نیست پلاسیدو دومینگو هم دیگر پیر شده بقیه هم به رحمت خدا رفته ویا خانه نشین شده اند ، سیاست ، سیاست بافی جا ی همه  را گرفته موسیقی  اشرافی شده در تالارهای مهم برای آدمهای مهم و گنده گنده سر تو را با اراجیف گرم میکنند ، خوب  با کامپیوتر  کاناستا بازی کنم  کامپیوتر  آنقدر خر است که من از او میبرم حوصله ام سر میرود . کاری نیست ، جایی نیست ، رفیقی نیست ، همدمی نیست ،  ، میل هم ندارم  در زمره زنان بازنشسته در کلاسهای نقاشی و یا ورزش و یوگا بروم ویا گل دوزی و بافتنی کنم همه این کارها را کرده ام . خوب میروم راه پیمایی ……بعد ؟ دیگر هیچ درانتظار تاریکی مینشینم تا شب شود و دوباره آن تکه فلز را به دست بگیرم یا آرتیست خوشگله را تماشا کنم ویا کاناستا بازی کنم خوب دراین وسط شعری هم روی آن میگذارم که بگویم هنوز زنده ام / ثریا .
    یک بعد از ظهر داغ تابستان / تیرماه 96/ ژولای 017/ اسپانیا /
  • مستی وراستی ؟

    نگاهی به بطری های کریستال حاوی مشروبات انداختم وگیلاسهای  شیکی که از روزگار کذشته هنوز برایم باقیمانده ، خوب ، چه عیبی دارد کیلاسی بریزم و بنوشم ، سیگار  فروشی هم نزدیک خانه است میروم یک بسته سیگار میگیرم و دروی بالکن مینشیم به می پرستی ! 
    اوف ؛ بیچاره ، همین یک ذره عقل را نیز ازدست میدهی ،چه چیزی عوض خواهد شد ؟  دیگر کسی نیست تا گیلاس کنیاک را میان دستهایش گرم کند وبا چشمانی که میخندید بتو نظر بدوزد و بگوید :
    واقعا شما در انتخاب ا اشیاء و دکوراسیون خانه بینظیرید ،  همه چیز سر جای خود قرارگرفته ، و از آن سوی آطاق آن گونه هایی که دارند ساز دهنی میزند و چشمانش از خشم خون گرفته باینسو میاید  و گیلاس  را از دست آن محترم مرد بگیرد و بگوید: این زن من است ، و گیلاس را بطرف باغچه حیاط پرتاب کند و آن مرد با شرف بطرف همسرش برود او را بردارد وبی  خداحافظی خانه را ترک کنم . و من لرزان و ناتوان سر جایم ایستاده ام ، میهمانها گرم صحبتند ، نوازندگان مینوازند ، خوانندگان میخوانند ، من خودم را به اطاق خوابم میرسانم و درب ار از درون قفل میکنم گریه را سر میدهم .
    امروز نیمی از آن گیلاسها را بخشیده ام نیمی را درون کارتن ها جای داده ام تنها یکی دوتای آنها ر ا برای دکوراسیون روی بوفه گذاشته ام خدا میداند چند سال است که آن برندی باز نشده ؟  چند سال است آن ویسکی درون شیشه دارد مرا مینگرد ، نه ، چیزی عوض نخواهد شد شاید برای ساعتی  گرم شوی موزیکی گوش دهی کمی اشک حسرت بریزی بعد دوباره بر میگردی به همین خانه باحالی خرابتر ویرانتر . دوباره سر ظهر مامور خواهد آمد با چشمانی باد گرده لپ های باد گرده هنوز میراث پدر را طلب میکند بی آنکه  بپرسد ، روزت را چگونه گذراندی ؟ نه ! او نمیداند درون من چه ها میگذرد ، من دانم و من ، بهتر   است ساکت بمانم .
    چرا به عقب بر میگردم ؟ در أن جنگل غیر از لحظاتی شیرین چیزی نبود ، خوب ، آن لحظات شیرین را نگاه داشته ام درحافظه دوم خودم و گاهی به آنها میاندیشم ، مانند یک آب خنک درگرمای داغ تابستان جرعه ای مینوشم و دوباره آنها را به جایشان بر میگردانم نمیگذارم کهنه شوند .
    به ” او ”  میاندیشم ، نویسنده بزرگی بود  دردانشگاه درس میداد  مترجم زبر دستی بود و شاعری بینهایت نازک اندیش ونازک دل   ، سخن ران زبر دستی بود ، از میهمانیهای پر زرق  بیزار و فراری بود ، گاهی سری بما میزد ، بیخبر و آهسته در گوشم میگفت ” درتالار سالن ادبیات سخن رانی داریم حتما شما هم بیایید ،  سر تا پایم به لرزه در میامد ، از زن برادر  امریکاییم خواهش میکردم توهم با من بیا به هوای شنیدن کنسرت ، بیچاره ، با من میامد بی انکه کلامی از سخنان اورا بفهمد .
    آستینهای  پیراهن سپیدش را که مانند برف سفید بودند تا نیمه  بالا میزد ، طول و عرض  سن را میپیمود و حرف میزد ، حرف نمیزد گویی صوتی دلپذیر از دوردستها بگوش میرسید ، چقدر میدانست ، همه ساکت و آرام نشسته باو گوش میدادند آدمهای پر نزاکت و مرتب و تحصیل کرده ای بودند . نگاهی به دستها پر توان وبا قدرت او میانداختم ، سپس کتابهایش را از روی میز بر میداشت ویکی  را صدا میکرد نامش را میپرسید و برایش امضاء میکرد وباومیداد….
    – استاد -چقدر باید بپردازم ؟ 
    خشم چشمانش را فرا میگرفت و میگفت این کلمه را درمورد من بکار نبرید من یک معلم هستم ، هیج ، همت عالیست . یک کادوست یک هدیه . نوبت من فرا رسید ، لرزان بسوی او رفتم سرش را بلند کرد نگاهی بمن انداخت تا مغز استخوانم لرزید مدتی قلم را میان انگشتانش چرخاند و سپس نوشت ” چه بنویسم ؟ از چی بنویسم ؟ آیا نوشتن من چیزی را عوض میکند؟ 
    و در پایان  نام و امضایش مینوشت ” با مهر فراوان و دوستی عمیق …… همین کافی بود  ، با دستی لرزان کتاب را میگرفتم و از پله ها لرزان پایین میامدم کتاب را پنها ن میکردم زیر خروارها کتابهایم تا دشمن نبیند . واو آن دشمن آن شیطان  کتابهایم  را ورق میزد و همه را برگ برگ  میدید  و آنچه را که “او” زیر آنها را خط کشیده بود پاره میکرد  …….وسپس فریا د میکشید : 
    خیال میکنی من خر هستم  و نمیدانم که شما شاعرانه باهم عشقبازی میکنید ؟؟!
    همان هم خوب بود ، به رختخواب کثیفی که تو هر شب میرفتی که نرفتم ، از کلفت خانه تا خواننده کاباره تا فاحشه ای رسمی که حال زیر نام یک همسر مهربان داشت کار سلمانی میکرد همه شهر او را میشناختند .
    : او ” در یک نصادف ساختگی جان داد و من آن سر زمین را ترک کردم . بهانه ای برای زندگی در آن  دیار نداشتم شیطانرا باهم  مایملکش باقی گذاشتم / چهارم سپتامبر آینده چهل سال میشود که آن سر زمین را ترک کرده ام و آواره سر زمینها هستم به دنبال او که روزی او را گم کردم . ثریا / اسپانیا / سه شنبه / 11 ژولای 2017 میلادی .
  • گلچین روزگار

    تا کی ببزم شوق غمت جا کند کسی
    خون را بجای  باده به مینا کند کسی 
    تا مرغ دل  پرید گرفتار دام شد
    صیاد کی  گذاشت که پرواز کند کسی ……….”ق. کاشی “
    ———
    تمام  بعد از ظهر دیروز را خواب بودم ، روی صندلی ، روی کاناپه ، دخترک نیز نشسته بود ساعت شش و نیم بعد از ظهر بود گویی از یک بیهوشی برخاسته ام ،  صدای زنگ  تلفن بلند شد ” از سر زمین دیگری بود”  صدابیش خسته ، بیمار گونه و به درستی شنیده نمیشد ، گفت :
    خیلی خسته ام ، خیلی ، میل دارم بجایی بروم که کسی را نبینم ، خوابهایم آشفته و درهم برهمند ، میل دارم به دیر تاریکی بروم ! باو گفتم دردیر تاریک هم باید کار کنی تا یک تکه نان جو با کاسه ای آب ویک جل برای خواب بتو بدهند ، باو گفتنم شمال اینجا خیلی زیباست دوستی دارم در شما ل بیا به شمال میرویم در آنجا شاید حالت بهتر شود ، سی وشش درجه حرارت برای او و خانه کوچکش زیاد بود …. با خود اندیشیدم که فردا نیز نظیر نادر نادر پور خواهد گفت :
    مادر ، از زادنم ترا چه سود ؟ 
     درپی خواب دیگری بودم ، میل به هیچ کاری نداشتم ، دستم بسوی هیچ چیزی نمیرفت کمی بستی از فریز بیرون آوردم و خوردم و دوباره به رختخواب رفتم تا الان که ساعت  هشت صبح است !!
    بدن خودش را ترمیم میکند ، احتیاج بود بی خوابی های  گذشته . هیچ فکر نکردم ، هیچ نیاندیشیدم و امروز صبح بیاد سروده شاعر ” هرجایی”  افتادم که در اول اولین چهل پاره اش نوشته بود :
    “جهانم زیباست ، خانه ام  زیباست ، جامه ام دیباست ، قفسم هم از طلاست ، باین  ارزد که دلم تنهاست ؟؟؟”
    فاجعه بزرگی بود ! نه؟ ….
    در آن زمان همه دلها بیقرار بودند همه چیز برایشان بود حوصله شان سر رفته بود همه گونه مواد اعلا در کنارشان مانند نقل درون نعلبکی های چینی ، منقلهای نقره و وافورهای  ناصرالدین شاهی ، مهمانیهای چند صد نفری ،  
    و حال » او » داشت برایم از خوابهایش میگفت  ، مرا دریک خانه بزرگ میان مردمی سر شناس میدید ، حتی هنرمندان به دورم جمع بودند !! 
    تقصیر من بود ، عکسی از یک هنر پیشه برایش فرستادم و نوشتم در آن زمان بیاد داری هنگامیکه موهایم را بالا میبردم این شکل بودم؟ 
    تقصیر من بود ، او میل ندارد مرا بی شکوه ببیند ، خبر ندارد که من شکوهم در همین تنهایی است به دور از آن آویزه ها .
    آن شاعر به مرادش رسید دلش گرم و گر گرفت ، آتش شد  و اولین هدیه ایرا که از قزلباشان دریافت کرد کشتن نوه اش بود و کشتن دامادش و به  زندان فرستادن بقیه  ، برای رهبر سروده ای ناب سرود و برای خراسان آنها را درون  قابهای خاتم جای داد و تقدیم حضور بزرگان کرد، امروز در سایه آن انقلاب شکوهمند همه جا ی دنیا خانه دارند ، و نامشان همه جا  برده میشود با احترامات فائقه چون میدانستند که کجا پایشان را بگذارند تا قفس طلایی را بشکنند و وارد معرکه شوند و دل تنهاییشان را پر کنند ، کتابها پشت کتابها به چاپ رسید با کاغذ اعلا و جلد های مزین شده و نام ایشان با طلا نوشته شد ! 
    قبل از آنکه شاه از ایران بروند ژنرال پنبه هایش بعنوان بیماری  فورا بساط را جمع کردند وبا ریش وسبیل  باین  سوی دنیا آمدند فورا نقدینه هارا صرف خرید املاک کردند و گفتند ما دران ن رژیم  منحوس کاره ای نبودیم !!!
    آخ . پسرم ، مادرت بی عرضه بود و راه خود فروشی را نمیدانست ،دلش درگرو شا ه و میهنش بود ، میل به خیانت نداشت در حالیکه خیانت اولین راه و اولین قدم موفقیت در زندگی است چرا باید ثبات داشت و دریک جا ماند؟  وبه یک سو نگریست ؟ 
    من بی شکوه شدم واو رنج میکشد واین  رنجها را در رویاهای و یا در خودش  بنوعی میل دارد سرنگون سازد ، نابود کند ، 
     من امروز روی یک صفحه چهره کودک زیبایی را دیدم که بدون کلیه و قلب که جسدش ا در کنار کوچه ای پیدا کرده بودند ، دختری هشت ساله بسیار زیبا با شمعی که در کنارش میسوخت ، 
    جناب شاعر ! و شاعران خود فروخته  ، نویسندگان مفنگی تریاکی ، جواب اینهمه جنایتها را چه کسی خواهد داد ؟ عده ای که به درک واصل شدید و باقیمانه با وقاحت تمام لقب استاد ی ودکتری را حمل میکنید و هنوز درصدد فریب مردم بخصوص جوانان هستید برایتان مهم نیست انبوه جنازه های کودکان خالی شده تنها پوست و استخوان ، برایتان  مهم نیست زنان و دختران ایرانی همه فاحشه شده اند و هر روز در شهر ها بر تعداد فاحشه خانه افزوده  میشود زیر نظر سپاه عظیم قزلباشان و اوباشان ، شما باید جواب این ملت را بدهید ، شما باید جواب جوان سرخورده و نا کام و نامراد مرا بدهید ! آنهمه تحصیلات ، فهم وشعور دریک پستو خود را پنهان کرده از ترس مسلمانان !!! روزها چشمانش را میبندد با عینک سیاه و تاریک به سر کارش میرود تا چشمش به دیدن آن سوسکهایی که ناگهان از گندابها بیرون ریختند  ،نیفتد و من در پستوی دیگر خود را پنهان کرده ام تا از شر پشه ها مزاحم و نیش عقرب ها درامان باشم ، حال باید در این سر زمین وزیر پرچم آنها ذوب شوم ، با آنها یکی شوم خط و زبان  خودم را فراموش کنم چون دیگر  هویت قبلی را ندارم !. هویتی ندارم .ث
    ای شاخ گل ، به هر طرفی میل میکنی 
    ترسم  دراز دستی  بیجا کند کسی 
    نشکفته غنچه  که بباد فنا نرفت 
    دراین چمن چگونه دلی واکند کسی 
    عمر عزیز خود را  منما صرف ناکسان 
    حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی ……….این  بیت را مرتب مادرم میخواند / حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی .ومن عمر عزیزم را خرج مطلاها کردم .،دیگر دیر است برای گریستن یا پشیمانیها .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش /» لب پرچین « /اسپانیا / 11/07/207 میلادی 
  • سیمرغ

    شاملو میگوید “

    خرد و خراب و خسته ، 
    جوانی  خود را پشت سر نهادم 
    با عصای پیران و وحشت  از فردا
    و نفرت از شما ! 
    ————-
    به راستی این گفته امروز بیانگر حال و احوال منست بدون عصای پیران ، وبی نفرت از دیگران ، هرچه بکنند وهر چه بگویند برایم بی تفاوت است . تنها مانند یک بچه که بازیچه اش شکسته دلم برای ( آن آیوفن ) ویران تنگ شده است ، توانستم آنچه را که روی آن بود روی آی پد بیاورم و دوباره با دیگران دیداری تازه کنم ، منهای اینستاگرام .
    دلم برای عکسهایم سوخت .
    تقریبا از فیس بوک هم خودرا کنار کشیدم چون در همه جا والاحضرت و پرنسس و کویین !! حال از فراسوی  سر مردمانی میگذرم  که آفتاب عمرشان رو به پایان است و مغزهایشان تهی و سوخته  و حال در انتظار روز موعود نشسته اند در انتظار یک خیال  .
    امروز سوزش زندگی را با تمام وجودم  در زیر خاکستر اندیشه هایم احساس کردم . من کسی نیستم که درسایه رویاها بنشینم وبا رویا و تصویر دلخوش کنم ، اهل عملم عملی درست هرچه بنظرم رسیده درست بوده و به آن عمل کرده ام هیچگاه هم پشیمان نشده ام .
    امروز نمیدانم کجا هستم و در چه مقطعی از زندگی ایستاده ام  آنها میل دارند مرا به کنجی بنشانند و استکانی آب در حلقومم فرو کنند ، من سر گشته وبی پناه نیستم احتیاجی به کسی هم ندارم  تنها نمیدانم وطنم کجا خواهد بود  و کجا خواهم مرد؟ .

    نه ، کسی نمیتواند دور من خط بکشد و بمن بگوید پایت را از این دایره بیرون مگذار مار ها ی خطرناکی در انتظار گزیدن تو اند  خود باید بروم و گزیده شوم یا سم را بیرون میکشم و یا خواهم مرد بنظر من شرف بیشتری دارد تا این که مانند کوران ترا باینسو و آن سو بکشند و شعورت را ببازی بگیرند  و پیکرت را خسته کنند .

    سالها میل داشتم در هر پیکری جلوه کنم  و هر چیزی را امتحان  کنم و هر شربتی را مزمزه و طعم آنرا بچشم ، امروز همه را چشیده ام هم تلخی آنها را دیده ام وهم شیرینی آنها را وهم بی مزه گی هایشانرا دیگر چیزی به مذاق من خوش آیند نیست  امروز دیگر کسی در پی آن نیست که مرا بیابد مرا یافته اند عریان بی هیچ پوششی آنها بخیال خود مرا ساده اندیش میپندارند اما من این لباس را پوشیده ام تا آنها را گمراه کنم .
    همیشه درکنجی نشسته و خاموشم در حالیکه نیمی از مردم درباره ام سخن گفته و یا میگویند ، امروز درمیان خیل جانوران  سه پا  که همه به مستیهای یک گیاه آلوده اند  من مانند یک مرغ بی بال و پر راه میروم چرا که جوانی را پشت سر نهاده ام جوانی برای آنها تا مرز سی سالگی و چهل سالگی است اما برای من تا زمانی که مغز کار میکند و چشم میبیند و دست و پاها حرکت میکنند انرژی جوانی جریان دارد ، ترجیح میدهم خاموش بمانم  هر انسانی نمیتواند ادعا کند که یک عقاب است ، عقاب بلند پرواز و دردور دستها بر قله گوهها مینشیند وبا چشمان تیز خود شکار را میبیند و ناگهان بر او حمله میبرد ، همه روبه صفت شده ان و مانند کلاغان گرسنه از کاسه پر از لجن روباه میخورند و مینوشند بی آنکه بدانند چه موجودیتی دارند .

    از “او” خوشم آمد برا ی آنکه مانند همان عقاب حمله را شروع کرد وآرام ننشست و هنوز هم آرام ننشسته او لاشه خور کاسه لیسان نیست وبا هیچ گیاهی نیز مست نمی کند  ، او را بارها وبارها آزمودم دنبالش رفتم تا ببینم اشتباه نمیکنم  ، زمانی فرا میرسید که ناامیدی همه وجودم را فرا میگرفت آیا اشتباه کرده ام ؟ سپس ناگهان با سیلی محکمی که بر گونه ام  میزد مرا بیدار میکرد ” هی ! من اینجا هستم ، در کنار تو ، در تختخواب تو ، در افکار تو ، سر ناهار باتو  نشسته ام ، صبحانه را با تو میخورم تو باید ساعتها را عوض کنی .

    و بدین  سان بود که امید را دوباره یافتم ، او جلو خواهد رفت هرچند نواهای گوناگونی  از زبان  هر ناکسی بسوی او و بگوش او برسد  او هر روز سرودی تازه دارد  و معنای دیگری و هر روز انسانی تازه در درونش  میاندیشد ، او همان ( سیمرغ )است .
    ——
    آنجا که  ستاره ای  نگاه مشتاق مرا انتظار میکشد
     در نیمه شبان عمر خویشتنم ، 
     سخنی بگو با من ، زود اشنای دیرینه ام .
    پایان
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « / اسپانیا / 10/07/2017 میلادی /.
    تیر ماه 1396.
  • شهربانوی بی تخت وتاج

    شهریاری گشت ویران ،  شهریاران را چه شد
    سرنگون  این تخت  غیرت  تاج داران را چه شد 
    صحن میدان وفا  خالیست از چوگان زنان 
    گوی عشق افتاد در میدان  سواران را چه شد ؟ ….. لاری 
    تنها شهریاران نیستند که از تاج و تخا میافتند هرکسی در زندگی خویش شهریاری ویا شهر بانویی است و وای به روزی که از تخت بیافتد و نداند کجا برود وچکار بکند .
    بیست واندی   سال اسیر دست  ارباب بودیم  و راه چاره نبود فرار پشت فرار . حال که رفته تحفه اش بجای مانده مانند پلیسهای وکمادوهای شهر  با همسر کمونیست خود ، چرا درفیس بوک تو اینها هستند ؟ بتو چه ؟ 
    تو چرا دنبال من امده های من ترا بلاک کرده ام .
    روز گذشته درخانه دخترم میگوید تلفن تو ویروس دارد نوه بیچاره ام آنرا میگیرد تا ویروس را پاک کند همه چیز را ازدست دادم همه شماره ها ، عکسها ، یوتیوپ همه چیز  دیگر بلاک شد با نام یک رباط برایم آنرا دوباره راه انداخت تنها بخاطر واتش آپ که بتوانند مرا کنترل کنند . امروز همه را پاک کردم  انرا بستم و درون کشو انداختم  دیگر کاری ندارم اگر خیلی دلم خواست باکسی حرف بزنم از تلفن خانه  استفاده  میکنم / طبیعی است که کیبوردها فارسی با ویروس همراهند و هرچه از ایران بیاید با ویروس همراه است باید شکر گذار باشم که با ایدز همراه نیستند .
    تمام شد . همه عکسهایی را که گرفته بودم حدود چه  عکس که در اوقات مخصوصی  آنها را از بچه ها و مناظر اطراف و سفر هایم گرفته بودم همه رفتند پاک شدند .
    من تنها هستم سر گرمی ندارم گذشته را از دست داده ام خاطره  های تلخ را از بین برده ام  تنها سرگرمی مرا هم اینها از دستم گرفتند . 
    پدرشان راست میگفت بعد از شصت سال زندگی فایده ندارد ، گویا من ده پانزده سالی بیشتر عمر کرده ام ، بهتر  نبود عکس مرا هم در یک قاب سیاه کنار چند گل مصنوعی پلاستیکی در طاقچه اطاقشان میگذاشتند؟  بهتر  نبود هم خیال آنها راحت بود هم من راحت بودم .شب گذشته از فشار گرما غش کردم و امروز بعد از ظهر نفسم بکلی بسته شده بود رفتم روی تختخوابم دراز کشیدم با لیوانی آب سرد وگفتم خدا حافظ زندگی با همه رنجها و دردها ترا ترک میکنم . اما بیدار شدم نه نمرده بودم .هنوز زنده ام  تمام روز بغض داشتم تنها برای عکسها حال رباط شدم .
    عکسهای قدیمی برایم دلپذیر نیستند و به صفحات آلبومها چسپیده اند اینها را از حالات مختلف تولدها وبچه ها ونوه هایم  گرفته بودم من نمیدانم چرا این زن اینهمه دیکتاتور است ؟ بتو چه که آیفون من ویروس دارد با تو که کاری ندارم . 
    چرا رهایم نمیکنید بحال خود ؟ برایم تعطیلات جور میکنید بیخبر از من !!  چرا  مانند یک بچه با من رفتار میکنید  ؟ تمام هفته ها تنها هستم واین تنها دلخوشی مرا ازمن گرفتید چرا که چند عکس  را پنهان کرده بودم ؟ یا چند مصاحبه را ؟ بشما ا چه مربوط است ؟! 
    .تمام شماره های تلفن من کنترل است !!! چرا ؟ مگر مامور پلیس این سر مینی/ یا همسرت بتو دستور داده ؟ عادت دیرینه جاسوس همسایه ها !؟.
    همین عکسهایی را که من از گوگل میگیرم  و روی این صفحه میگذارم حاوی ویروسند . آی پد هم لبریز از ویروس است  اما بیچاره کار میکند با کسی کاری ندارد همه حامل ویروسیم . 
    خود شما یک ویروسید ، من هنوز با این سن وسال کار میکنم  همسر تو نشسته  شب و روز با تلویزیون و کامپویوتر ور میرود ویا سفرهای طولانی را برنامه ریزی میکند ، تمام عمرش دراین بیغوله در گرما و سرما زیسته حال مانند بچه ها ،  اوف ! پشه مرا زد ، اوف گرمم شده باید برویم کجا؟ اسکاتلند ، جون نی نی جانش انجاست  آنهم یکماه آگوست . پولهای دخترم برایت خوب کرد  است باج یعنی همین تو بیکار بنشین او درگرما برود بردگی کند وتو برایش تعیین تکلیف کن و برای منهم برنامه بچین و کور خواندی ، این سر زمین نکبت متعلق بخودتان  مطمئن باش که من خاکسترم را هم دراینجا بجای نخواهم گذاشت ، هنوز مرا نشناخته ای و خوب خیالت راحت شد یکی از اسباب بازیهای مرا خراب کردی مانند بچه های تخس و حسود آن یکی هم رل دیکتاتور دلسوز را بازی میکند . 
    پژ مردم از درد و غم و رنج گشتم زار وخوار 
    عرضه گاه  حاجت  امیدواران را چه شد ؟ 
    ثریا / اسپانیا / بعد ازظهر یک روز داغ . غمگین و دلگیر از زندگی ومردم آن  / یکشنبه نهم ژولای 2017 ///
  • دلنوشته / یکشنبه

    دیکتاوری همه جا هست 
    حتی درخانه 
    حتی میان فامیل و حتی میان تختخوا بت 
    انسان همیشه اسیر است 
    —————
    آتشی بود و فسرد ، رشته ای بود وگسست 
    دل چو از بند تو رست 
    جام جادویی اندوه شکست 
    آمدم تا بتو آویزم 
    لیک دیدم که تو آ ن شاخه بی برگی 
     لیک دیدم که تو بر چهره امیدم 
    خنده مرگی 
    وه چه شیرین است  ، بر سرگور تو ای عشق نیاز آلود پای کوبیدن  ……..” فروغ فرخ زاد “
    دیگر هیچ 
    غمرا باخودم میبرم تا پنخهان دارم 
  • ویروس ها

    صحبت  از پژمردن یک برگ نیست 
     وای ! جنگل را بیابان میکنند ……….ف. مشیری
    ————
    همه” آی پاد “و گوشی هام لبریز از ویروسها شدند بمدد ورود دربازار پرافتخار ” فیس بوک .آن جناب دیگر که تنها گاهی عکسی برای دلخوشی درون آن میگذاشتم . حال تا جایی که توانستم مقدار کمی از ویروسها را از گوشی بیرون راندم و  د یگر کمتر پایم به بازار مکاره فیس بوک خواهد رسید بگذار رفقا دور خودشان بچرخند و قربان صدقه یکدیگر بروند ، 
    فیس بوک را باز گشایی کردم برای جمع کردن دوستان گرد هم ، نه تنها جمع نشدیم  بلکه دشمن هم شدیم بخاطر عقاید احمقانه و تعصب های بیجا .
    البته این جناب [پرچین] خود فیس بوک جداگانه دارد آهسته میرود و آهسته  میاید که مبادا خوکها شاخی باو بزنند ، ایملها را درکیسه ای جداگانه جمع کرده ام وبه یکبار همه را به دستگاه دیلیت میسپارم . معلوم  نیست از کجا میایند وچه کسی چه چیزی نوشته دوستان را میشناسم به آنها خصوصی پاسخ میدهم  بقیه را نمیشناسم چرا  که نه آنها زیان مرا میفهمند و نه من قدرت دارم به زیان آنها سخن بگویم ، 
    چیه چیزی را میخواهم بخود و دیگران ثابت کنم ، پینه های نقش بر پیشانی شیطان  پرستان را که مردم را فریب میدهند ؟ ویا چشمان رنگ شد و صورتک هایی که از فرط عمل و رنگ نمیتوان تشخیص دارد انسانند یا عروسک ، دیگر نه آنها زبان مرا میفهمند و نه من زبان آنها را ،  من همان لوح ساده ای هستم که نقش آقتاب بر سینه ام مینشیند و انعکاس پیدا میکند ،  همان خمیر شکل ناپذیرم  که میل ندارم مرا بشکنند و به شکل خود درآورند  ، و از من پیکری دیگر بسازند .
    من خود را رونمایی نمی کنم  تا به اندیشه های دیگران برسم . من حاوی یک شریعت دیگر نیستم  ویک نهاد دیگر نهاد من انسانی است و انسانیت قرنهاست که مرده حتی خاکستر آن هم بر جای نمانده است .
    میل ندارم باطل شوم ،  تا حقیقت ذات آنها امکان پیدایش بیابد 
    من خدایی نیستم  که از دگرگون  شدن  تصویرها ومفهوم  آن درذهن دیگران  برقصم ویا برنجم ویا هر مفهومی که میخواهند بمن بدهند .
    من همچنان همان خود تصویر و تصور ناپذیرم  .
    باین صورتکهایی  که خمیر میشوند و به اشکال دیگری در میایند  و همه نقشی تازه بر لوح ضمیرشان میکشند  هیچ شباهتی ندارم 
    من ! خودم هستم .
    من مینویسم تا فراموش نکنم که انسانم ، مینویسم تا مانند یک کدوی تنبل درگوشه ای ننشینم و خود را فریب بدهم  میل هم ندارم هر لحظه  در پیکر دیگری ویا در نقش دیگری خود نمایی کنم برای منافع ! .
    من ، عاشق عشقم ، خود عشقم ، چیزی است که سالهای زیادی است گم شده و دیگر پیدا کردن  آن جزو محالات است ، زمانی بمن میگویند ( عشقی) یعنی آدمی سطحی و دمدمی مراج ، و یا ترا عریان میکنند و در رختخواب پهن متعفن خود میخوابانند ، تنها مفهومی که از عشق میدانند همین است ، من از آن عشقی میگویم که به برگ گل سرخ دارم و به پیروزی انسان بر اهریمن .
    نه به نقشهایی که بر پیکرم کشیده اند .
    اهمیتی  نمیدهم  و نه دوست دارم هر آن در نقشی تازه روی سن خود نمایی کنم و پاچه خواری و یا باج خواهی و باج گیری .
    سخت کار کرده ام در زمانیکه همه همسالان من به عیش و نوش و خودنمایی مشغول بودن من ، کار میکردم ، نه روزم را میدیدم ونه شب را یک رباط بودم صبج زود به دنبال اتوبوسها میدویدم   و شب دوباره با همان اتوبوس بخانه بر میگشتم ، نگاه پر تنش مردانی که بر پیکرم مینشست و مرا طعمه میخواستند میدیدیم  و فرار میکردم ، تنها دوبار عاشق شدم ، یکبار در سن چهارده سالگی که تا سی سالگی طول کشید !!! ودومین بار درسن سی سالکی که درهمان ا سا ل اول بخاک رفت و من بر  مزا ر آن تا امروز میگریم ، گمشدن خود را دوست داشتم  و گمانهای بقیه را نیز میدیدم ،  مرا بو میکشیدند  میل داشتند مرا مزه و چاشنی عرق شبانه شان بکنند  و هر تکه  پیکرم را بجوند  اما من همیشه زیر یک ” اگر ” ویا “شاید ” میماندم .
    ممکن است تکه ای دورافتاده از یک حقیقت باشم  ، یک حقیقت پیش پا افتاده . خودم را در یک لامپ پنهان کردم ، امروز سخت غمگینم  ، بیشتر از آنچه که بتوان باور کرد ،
    غمگینم ، بچه ها یک یک به تعطیلات میروند و من تا ماه اینده باید صبر کنم و سپس میان تابستان داغ و سوزان به یک تعطیلات ناخواسته بروم ما همه تنها سفر میکنیم ، آنها با خانواده هایشان و من با سایه ام .
    روز گذشته بغض را در گلوی دختر بزرگ دیدم ، خانه بغل انها خالیست اما  بی نهایت بزرگ است  به خواهرش گفت بیا اینجا را  بگیر  یک طبقه برای شما ویک طبقه برای ماما ، کنار هم هستیم ،
    لپهای سرخ  داماد غرید و فکهایش مانند سگ بولداگ باد کرد ،» نه من از محل خودم بیرون نمیایم  تا در کنار خارجیان بنشینم !!! »
    و بدینسان  آنها سر زمینشان را حفظ کرده اند 
    ما تنها خانه های خود را به خارجیان اجاره میدهیم چون بیشتر پول میدهند  !!! و حال بکلی خانه بزرگ واصلی  را به آنها فروختیم .
     در خانه دخترم همه میهمان بودیم بیچاره سگ آنها که دچار بیماری  ( ایپیلاسیم ) میباشد خودش را پشت مبل پنهان کرد او را بیرون کشیدند مدتها او را نوازش دادند تا توانست از آن حالت غش بیرون بیاد و من چقدر گریستم . بیچاره سگ دارد پیر میشود چشمانش کم سو شده و کمتر میشنود   و گاهی د ر روز دو یا سه بار غش میکند ، گرما وحشتناک بود درون اطاق و بیرون اطاق فرقی نمیکرد  ، فقط میدانم ساعت هفت شب یکسره به رختخواب رفتم و بیهوش شدم نفهمیدم از گرما بود یا از درد و غصه هر چه بود خواب همیشه برای من یک مسکن  است .ث
    اشگ در چشمان و بغضم در گلو ست 
    وندرین  ایام ،  زهرم در پیاله  ،  زهر ماتم در سبوست 
    مرگ دل را از کجا  باور کنم ؟ ………”ف. مشیری”
    پایان .
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین » . اسپانیا . 09/07 /2017 میلادی /.
  • سا یه ها حرفی برای گفتن دارند

    تا کی اندیشه این عالم پر شور کنی 
    دست تا چند در ین لانه زنبور کنی 
    شب پی خواب  تو بس نیست که از بی خبری 
    روز نورانی  خود را شب دیجور کنی ………..” باز هم ، صائب !”
    کتاب اشعار را که باز میکنم صائب سر و کله اش پیدا میشود !
     هیچ! تنها هیچ ، میلی هم ندارم دست خود را تا انتهای بازو در این لانه های  جور و واجور زنبوران عسل فرود کنم ، میلی به چشیدن عسل آنها هم ندارم . این نورسته ها واین عروسکهای خیمه شب بازی نوادگان همان دیوانگان از بند گسیخته هستند ! دلم برای آن پسرک جوان ” اتریشی ” میسوزد که خود را تکه تکه میکند برای کی؟ و کجا ؟ تو در یک شهر متمدن بزرگ شده  و رشد کرده ای  ، بتو قول میدهم حتی ده روز نتوانی در آن سر زمین که حتی هوایش بوی آلودگی میدهد زنده گی کنی و یا زنده بمانی ،.
    بیهوده خود را تکه تکه میکنی  ، بیهوده خود را به هر آب و آتشی میزنی  و مبارز من الاهل میلطلبی کسی نیست ، درها بسته اند ، گوشها درونشان موم رفته و مغزها خشکیده اند ، چه برای دیوار حرف بزنی .چه برای این ملت . دو رور پیش واقعا دلم برایش سوخت همان نبود که جلوی دوربین بزند زیر گریه . 
    آنچه را که آموخته ای برای خود نگاه دارد و برای آیندگانی که اگر نسلی عوض شد و چیزی شکل گرفت ، به آن یکی جفت تو میاندیشیم ، میبینی مانند یک اسب چموش و سرکش همه جا میرود و همه را به چالش میکشد او دران سر زمین بزرگ و ساختار و رگ خواب دیگران در دست اوست و میداند کجا بایستد و کجا برخیزد ، کجا مانند یک کبوتر معصوم دلها را بر سر رحم آورد و در جایی مانند یک  گرگ نعره بکشد ، اما تو تنها یک راه را میدانی روزی یک خط ایستاده ای جلو رفتن تو به چاه ویل ختم میشود ، هرچند مطمئن نیستم که او هم بجایی برسد .
    آن سر زمین در انتظار باران است درعین حال به گرد خرمنی که ما انباشته ایم  آتش زده و پایکوبی میکند ، آنها نمیدانند این آتش از کجا بر افروخته و ما نگذاشتیم تا امروز خاموش شود  ، برایشان علفهای دیگری را اتش زدیم  اما عقل خویش را در انتظار  آمدن اندیشه های نیک نگاه داشتیم .
    سده های خاموش ماندند  و خشمگین نشستند  اما ما فرزندان خرد جنبیدیم  و زخم زمانه را از روی پیکرمان زدویدیم   و رگ تاریخ را دردست گرفتیم  بی آنکه به برگه ناقابل تاریخ تولدمان بیاندیشیم  به عقاید خود اندیشه کردیم  امروز دیگر در عقیده خود زندانی نیستیم  سفره را گشوده ایم  تنها در انتظار آزادی در غربت  گاهی مینالیم . 
    ما آتش ایزدی را در درونمان حبس کرده ایم ، پیکر من همیشه داغ است ،  و کلماتم در انتظار معنا  که هنوزبه معنای واقعی خود نرسیده اند  من آنهارا گران میفروشم ، خوشه خوشه با قیمتی سر سام آور  و میگذارم ذراتش را دیگران  بردارند شاید کمی بر شعورشان اضافه شود .
    استخوانهای اجداد من  در انتظار روز رستاخیز دوباره اند  و در انتظار نشان خویش  با آنکه نه ره رویم  و نه راهی در پیش داریم  و یا آنکه نقش پهلوان پنبه را بازی کنیم چرا که آنرا کسر شان خود میدانیم  اما در انتظار دشمن نشسته ایم . دیگر هر جانوری را وهر درنده ای را شیر نمی خوانیم .
    تو میل داری همه را در همه جا روشن نمایی ، بیدار کنی ، عده ا ی که ترا نمی فهمند  بتو فحاشی  میکنند  دزدان در انتظار  آنند که تو بخواب بروی و اموالت را به یغما ببرند ، به همانگونه که ملتی را بخواب فرود بردند با داروهای مسکن که نامش سکه بود .به همانگونه که مغز ها را شستشو دادند با کلمات فریبند ه، با دود افیون و عرق مجانی ، همه امروز در خماری خویش افتاده اند و چشم به دست سالاران دوخته اند تا سکه دیگری کف دست انها بگذارد ، 
    اما من هنوز بیدارم ، هیچ زخمی بر پیکرم ننشسته و هنوز همان رهرو  قدیم هستم میروم تا آتش یزادنی را دوباره روشن سازم بی هیچ فریاد و یا هیاهو .ث
    اگر از خوان قناعت  نظری  آب دهی 
    خاک عالم همه در کاسه  مغفور کنی 
    نقد حال  تو  شود  بیغمی  عالم  قدس
    چون غم رفته  و آینده  زدل  دور کنی 
    خوشه اش  روز جزا  تاج  سلیمان باشد 
     دانه ای را  که نثار قدم  مور کنی …….پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » / اسپانیا / 08/07/2017 میلادی /.
  • دلنوشته !

    دلم گرفته ، 
    دلم گرفته ، 
    ایوانم پر نور  و آفتابی است 
    باد آنرا احاطه کرده است 
    در معرکه عشق  هیچ خبری نیست
     غیر از سپر انداختن 
     سرگشتگی من  همه ازاین عقل فضول من است 
     در این  صحرای بی انتها  راهروی نیست 
    همرهی نیست 
    همراهی نیست 
    دلم گرفته 
    به ایوان پر شده از آفتاب میروم 
     به رومیزی حقیری که روی میز حقیر تری پوشانده
    مینگرم 
    خود را نمیشکنم 
    میروم تا قلب جهانرا بشکنم
    اما ….
    دلم تنگ است 
    میلی هم به سفر ندارم 
    ثریا / اسپانیا / امروز  روز هفت است تاریخ همه هفت است 07.07.2017 عدد شانس !!!!
  • ننگین ترین قراردادها

    از برای کام دنیا  خویش را غمگین مکن 
    پشت و پا زن بر دو عالم  خویش را سنگین مکن 
    نخل نو خیز تو  بهر بوستان دیگر ست 
    ریشه محکم  در زمین  عاریت چندین مکن 
    چشم خواب آلوده را در گوشه نسیان گذار 
    راه دوری در پیش داری  بار خود سنگین مکن ……”صائب تبریزی”

    ———-
    و…. ناگهان سنگ غلطکی که ایستاده بود  سر سام  آورده به نشیب میتازد ، و نخستین چیزی را که زیر  میگیرد  وله  میکند،
    این خود ما هستیم  ، اما از این پس دیگر نیستیم  وزیر سنگها له شده ایم  تنها درد له شدن را احساس میکنیم .

    قرار دا د نفت و گاز با شرکتهای ( توتال و فرانسوی و چند شرکت چینی ، انگلیسی ؛ روی قرارداد ترکمن چای را سفید کرد ….
    حال ای طرفداران مصدق السلطنه وای نوکران رژیم وای جارو کشان حرم وای کلفتهای لچک بسر مجاهد  .وای خود فروختگان  توده و چپ  …..هورا بکشید آنهم با صدایی بلند که گوش دنیا کر شود  افتخار کنید که سر زمین پر ابهتتان به همراه دختران و زنانش به یغما رفت ..
    اما نمیدانم چرا آنهاییکه خودشان در اطراف دنیا میچرخند و میگردند و عیش میکنند ما بیچارگان از هم گسیخته را نیز مانند خود میپندارند و خیال میکنند هر صبح لباسی تازه میپوشیم با گیلاس از مخلوط کوکتل با عینکهای برند میرویم روی تخت کنار ساحل آرام لم میدهیم و از هوا برایمان سکه میریزد ؟.
    نه ! پول نفت و گاز  سر سفره ما که نیامد هیچ ، آنچه هم که اندوخته بودیم پرواز کرد و رفت .

    نه ، قربا ن ما مانند آنهاییکه در ایران به کار گل مشغولند ما هم کوله بار آجر های دیگران رابر دوش میکشیم ، پول نفت سر سفره ما نیامد بلکه به جیب زینب کماندوها و محافظین حرم رفت و میرود . دیگر قصه کوتاه تنها در عجبم که حضرت ولایتعهدی چرا لب از لب باز نکرد ؟ لابد وجهه ایشان اجازه نمیداد  وبی بی تنها امیدوار است که “نور” بر تاریکی پیروز شود . چرا باید خود را درگیر کنند ؟ زندگیشان مرفه  جایگاهشان محکم و ارباب هم دستور داده سر جایتان بنشیند حرف نزنید .و آنها خاموش نشستند تا قربانی دیگری را ندهند .

    دیگر دست از پیکار و جدال با این اهریمنان میکشم این راهم نوشتم نا در تاریخ ثبت شود .یک قرار داد ننگین دیگر بر سر زمین ایران تحمیل شد .

    مردان ما دیریست مرده اند ، قهرمانانمان رفته اند به زیر خروارها خاک ، امروز نوبت انسانهای  مقوایی و کاغذی است ، اینها هستند که تند پرواز میکنند  در کلماتی درون قفس  و تصاویر زندانی شده  ، توفان  گاهی تبدیل به سنگ  میشود   و زمانی فرا میرسد که نقش خدا براین سنگ حک شده  و دیگر کسی جلو دارش نیست طوفان بر میخیزد  از نگاه چشم چرانها و ذره بین جاسوسان رد میشود مانند یک عقاب شکاری بالهایش را میگشاید ، حال  این جوجه های در قفسهای مقدس خود اسیرند از هر نسیمی میلرزند . 
    کسی چه میدانست  اکثر پرندگان رنجور در قفسها میمیرند  هیچگاه کسی عقاب را شکار نکرده است  اگر چه برایش یک قفس زرین بسازند  او میخواهد پرواز کند و همچنان در اوج باشد میل ندارد بسته و پرستیده شود .
    دیگر برای ما و امثال ما راهها بسته شده اند  هرچند دل بیقرار باشد  تا بسوی آن سر زمین بشتابیم  این بیقراری تنها برای خودما رنج آفرین است  و در این  گوشه میبینم که چشمان بینای ما  راهی برای جستن ندارند .

    در تاریکی نمیتوان راه را درست رفت  ، یا باید خاکستر شوی و یا آتشی  که دود کنی و به چشم دیگران فرو بروی  و چشمان را بسوزانی  ، 
    در من تنها ” عشق ” خانه کرده است  هرچند در خاموشی نشسته باشد  او گاه گاهی مانند برقی جستن میکند و سپس دوباره خاموش مینشیند دران حال است که بیقراری گریبانم را میگیرد و زبانم گویا میشود و دستهایم پرکار  بغض فرو خفته در گلویم فریاد میشود  حریق میشود و سوز و درد میشود ، تنها خو دم میسوزم و بس نمیگذارم دامنه این  حریق به نزدیکانم برسد .
    پرسیدی چرا همیشه خودت هستی  وا ز خودت میگویی ، آیا قهرمانی نداری ؟  گفتم نه ! بزرگترین قهرمان زندگیم ، خودم هستم برای همین همیشه از خودم مینویسم میل ندارم به دیگران ارج بدهم و آنها را بزرگ کنم ، اگر پشه ای روی دستم بنشیند تنها جای او را کمی ماساژ میدهم با الکل پاک میکنم و تمام میشود . تو میدانی که من یک حلقه هستم  خود بر درخانه ایمنی آویزانم  و میگذارم دیگران در سکون و آرامش  بخوابند  ، این منم که محکم بر درب کوفته میشوم  و آنگاه فریاد میشوم  و بانگ گوش خراشم ، دیگران را  آنهایی که مشتاق خدایند  به در خانه خدا میرساند ، یعنی به قلب خودم .
    خودم همیشه مانند یک چکش درب کوب بیرون از خانه میمانم  چرا که کسی نیست تا مرا به درون خانه بخواند  من در آستانه درها ایستاده ام  میل ندارم بنویسم این آخرین نقطه  و نشان و پایان زندگانیم میباشد ، نه تازه راه افتاده ام  هنوز آغازم  حرکتم ، نه در سکون و سکوت بمیرم . پایان
    میچکد خون  از دم شمشیر  محشر انتقام
     پنجه  از خون  ضعیفان سرخ چون شاهین مکن

    هرچه پیشت  آورد  قسمت  بان خرسند باش
    از برای زیستن  اندازه ای تعیین مکن ……….” صائب”
    ————————
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « . اسپانیا / 07/07 2017 میلادی /.

                                                          ————-
  • روز بزرگداشت قلم !

    قلم ، قلم و کاغذ روزی ارزشی داشتند!
    امروز مانند همه چیز در دنیا بی اعتبار شدند  ، مانند عشق ، مانند دوستی ها ، مانند برابری ها وبرادری ها ! در ایران دو نفر بخاطر مجوز نگرفتن کتابهایشان و سانسور شدید همه کتب خود را در میدانی به آتش کشیدند ،  من برای دو چیز سخت دل میسوزانم یکی کتاب و دیگری درخت ، هردوهم از یک خانواده اند و هردو را مانند یک انسان میدانم و ارج میگذارم .
    روز گذشته در یکی از برنامه های یک سیرک بزرگ را تماشا کردم که درست در روز آزادی امریکا ( چهارم جولای ) منشور کوروش کبیر را که بشکل یک استوانه بود پرده بردار کردند در سانتا مونیکای لوس آنجلس ! و آقای ابی و سایرن برنامه اجرا کردند اما نمادی از هیچ پرچمی نبود غیر از چند نفر که دو تاسه پرچم کوچک را به دست گرفته و نشان میدادند، دلم گرفت احساس بدی داشتم  احساس کردم تا چه حد مارا احمق و دور از جان بقیه خر فرض کرده اند چند میلیون دلار از مردم بدبخت گرفته اند واین تنوره سوراخ سوراخ را روی یک سه پایه  چسپانیده اند چند زمستان که بران بگذرد تبدیل به یک تنوره واقعی خواهد شد پشت این بازی و نمایش ( نایاک و سایر عوامل جیم والف بودند بنام بنیاد فرهنگی ) سالهاست که نام بنیاد فرهنگی مو بر تن من راست میکند چرا که میدانم دردست چه کسانی است . جوانان  که چندان پایبندی باین فرهنگ ایرانی ندارند پیر وپاتالها هم دیگر حوصله ندارند میانه ساله ها هستند که هنوز امید بسته اند ، به چی؟ به گازهای فروش رفته ، به چاه های نفت بر باد رفته ؛ به زمین خشک و بایر و یا به 12 میلیون بیکار و سر گردان ؟ !
    درطی این سالها باندازه کافی سرمان گرم شد همه گونه شو و نمایشی دیدیم و دیگر بس است .
    شبها به صدای جادویی و آوازهای طلایی ” ویگن ” گوش میدهم با آهنگهای زیبایکه  خواند گویی با موسیقی نقاشی میکرد ، 
    فریدون فرخزاد اگر خود را وارد سیاست نمیرد شاید هنوز زنده بود خوب در بعضی  جاها حق داشت  عده ای را فاحشه مغزی بخواند اما این تنها منوط به ایرانیان نیست همه جا این فواحش وجود دارند ، دنیای سرمایه داری است .
    ویگن آرام آمد  ، ارام خواند و ارام رفت و احترام خود را نگاه داشت سالها یکه تاز همه مجالس در امریکا بود .
    سالی که انقلاب شد و گروه گروه مردم بخارج پناه آوردند من در انگلستان بودم دریکی از هتلهای به گمانم همان کانون معروف ! ایران او را دعوت کرد واو آمد پس از سالها با موهای سپید شده و خواند : 
    من همان آواز خوان مردم پاکم هنوز / گرچه مشهور جهان خوانی مرا خاکم هنوز / …….اشکهای من سرازیر شدند !!
    این اشعار و آهنگ متعلق به خود او بود فروتنی و صدای آرام و رفتار متینش باعث شد که تا روزیکه زنده بود بدرخشد هیچکس باو بی  احترامی نکرد  ( البته اینرا هم باید بعرض برسانم که ارامنه حق بزرگی به گردن ما ایرانیان دارند ) بهترین  آوازخوانان ، کارگردانان ، هنر پیشه ها ، حتی در زمینه باله ، رقص و اپرا از ارامنه بودند !!! ما ایرانیان چه کردیم همه ناگهان شور سیاسی ما را فرا گفت هریک یک سیاستمدار شدیم صدها کانال تلویزیون و رادیو باز شد و همه مانند سگ  هارپر و پاچه یکدیگر را  گرفتند هیچ کتابی چاپ نشد ، هیچ نوشته ای بوجود نیامد ، هیچ مجله ای شکل نگرفت و پایدار نماند ،  هرچه بود فحاشی و زمانیکه کیسه حالی میشد خود فروشی و سر تعظیم به مقام عالی رهبری ، مهم نبود که چند صد هزار کودک گرسنه در آنجا ویلان میگردند مهم نبود زنان را درون کیسه  کرد ه و سنگسار میکردند مهم نبود اگر مدارس  تبدیل به مسجد شدند اینها مهم نبود مهم این بود که کت و شلوار و کراوات ما  باید مانند شاه باشد وزنان هریک فرح باشند  و بچه هایشانرا به زور در مدارس گران قیمت بگذارند ، میز های قمار برپا شد کازینوها لبریز از ایرانیان شد [در این میان قلم گم شد ]، کتاب گم شد ، وعده ای نیز گم شدند و یا پنهان ماندند .
    نه ! محال است ایران ایران شود حال مرتب شیر و پلنگ و عقاب نشان دهید و منشور را بر کولتان گرفته  دور دنیا بچرخانید  و هنوز باور ندارید که چه فریب بزرگی خورده اید . 
    کوروش در تورات خدای یهودیان بعد از یهوه میباشد و همه ادیان در همان شهر اورشلیم شکل گرفته اند ورادیوی فارسی زبان اسراییل پس از پنجاه سال خاموش شد ، رادیوهای اینرنتیی هم یا مرتب مصاحبه داشتند و یا حرف از سیاست میزدند و کاسه گدایی به دست به دنبال آگهی های تجارتی و کمکهای انسانی !!!!بنا براین تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .
    حال باید روی یوتیوپها به دنبال گمشده ها بگردیم به دنبال آنهاییکه روزی با آنها زندگی کردیم عاشق شدیم گریه کردیم خندیدیم.
    هر روز احساس میکنم اطرافم خالی تر میشود  گویی در دنیا تنها مانده ام ، تنهای تنها . پایان 
    دلنوشته امروز / پنجشنبه ششم ژولای 2017 میلادی / ثریا / اسپانیا .
    و….روز قلم گرامی باد وقلم پایدار !