Category: General

  • چهارم سپتامبر

    چهارم سپنامبر  / چهلمین سالگرد آوارگی من .
    ——————————————
    همنی امروز بود ، هوا هم به همین گونه ، نه سرد ونه چندان گرم ، چند چمدان بسته بندی شده حاوی لباسهایی که لازم داشتیم وچند جلد کتاب و صفحات موسیقی و نوارهای پر شده  همه محتوی چمدانها را تشکیل میدادند ،  ( بلی دیگر نوبت من است ) میل ندارم خورده شوم  خدایان هم پر از من دورند که به آنها توسل بکنم باید فرار کرد  ، از دست جانوران ، ومردم  نخستین کشف من بود تنها لندن را ترجیح دادم همه اروپا را گشته بودم منهای کشورهای اسکاندیناوی ، لندن نزدیکتر بود ، به کجا؟  به جایی که از هزاران سال پیش مردم و حیوانات در کنار هم با صلح و صفا زندگی کرده بودند ،  همه بهم نزدیک بودند  بی آنکه تلاشی برای شناسایی یکدیگر بکنند ،  چراکه پوستمان ، گوشتمان ،  همه از هم و درهم تنیده بود ،  تنها اندیشه هاگم شده بودند اندیشه ها فرار بودند با کمک شاعران متعهد و خوانندگان متعهد و جانوران متعهد اما هنوز زندگی ساکت بود و رودخانه آرام در بسترش میگشت  هیچکس در غم من نگریست ، هیچکس نگفت مرو ، بلکه خوشحال هم بودند روی یک زندگی عالی و ساخته شده مینشستند  تنها برای رعایت ادب بچه ها را مشایعت کردند ، مرد مست در گوشه ای افتاده بود و زاری میکرد اما زاریش محتوی نداشت ، چه بسا درته دل هم خوشحال بود که این سر خر کم میشود نق نق بچه ها کم میشود بساط را از زیر زمین بالا میاورم …..
    .
    پیانویم گوشه راهرو زیر یک پارچه سفید ، سری به سالن زدم نگاهی به تابلوهایم انداختم ؟ خوب ، بر میگردم و هرچه را لازم باشد میبرم فرشها را نه یکی دو عدد ، نوکر ارباب در انگلستان نشسته بود و داشت دستور میداد که انگلیسها چگونه زندگی میکنند !! درته دل خوشحال بود با یک لیوان ویسکی خالی میتوان از آن مرد امضاء گرفت ، زنک حالیش نیست تنها به کتابهایش چسپیده پسرش وکیل بود خودش اهل بخیه و محضر دار بود برادرش رییس اداره هشتم و ترتیب دهنده سازمان دانشجو.یان در لندن بود !! از پیش بو  هارا احساس کرده بودند ، اما من تنها احساسم بمن میگفت :

    زود باش عجله کن ، بچه هارا ببر خودت فرار کن با این مرد بی غیرت بیمار چه بسا در آینده مورد خشم و غضب همان مستخدمین خانه ات قرار بگیری.

    هنوز خبری از انقلاب نبود ، همه چیز آرام بود ، درفرودگاه هیترو مامور  دستش را بالابرد وسلام نظامی داد وگفت : ول کام مام ”  ویک مهر یکساله درون پاسپورتهایمان زد ، آه بچه ها را بمدرسه خصوصی میگذارید ، نه؟ بلی سر بلی نامشانرا نوشته ام اینهم مدرک آن .نو نو مام یو آر ول کام .

    باران شدیدی میبارسد هوا سرد بود با چهار بچه که بزرگترنی آنها چهارده سال داشت وکوچکترین آنها دوساله بود درانتظار تاکسی بودیم کسی به پیشواز ما نیامد ، با آنکه میدانستند ما میرویم ،  نزدیک غروب بود هوا تاریک تاکسی مارا به درب خانه آن آقایان رساند ، خانمش لباس پوشیده و آماده بیرون رفتن بود تنها دریک کلام با لهجه ترکی گفت : چه بیموگه آمدید ما بیرون میرویم  !!!

    عیبی ندارد کلید خانه مرا بدهید  بچه هارا با تاکسی بخانه بردم ، خانه سرد ، یخچال خالی و باران یکبند میبارید  ….اوه یادم رفت بگویم سیف وی تا نه شب باز است اگر غذا …..

    مرسی خانم عزیز خودم تا اینجا آمده ام بقیه راهرا هم میروم .
    ورفتم تا برای شام وبرای خوابیدن غذاوملافه تهیه کنم ………..

    آه ، خانه با اثاثیه بفروش رفت ; کتابهایم ؟ پیانویم ؟ گرامم؟ تابلوهایم ؟ لباسهایم؟  فرشهای ابریشمی که کادو عید برایم آورده بودند؟ هه هه هه هه ، این جوابم بود .
    خانه را توپ داغان نمیکرد .

    خوب امروز هر کسی سر شار از زندگی خویش است قایق خالی منهم درگوشه ای با یک طناب پوسیده  بسته است 
     هیچ همنوعی نداریم  
    آه …. تو یک بیگانه ای  واگر برخوردی باشد  تنها دشمنی  ، هیچ سخاوتی دراینها دیده نمیشود ، لندن به کمبریج واز کمبریج به قعر دنیا به شاخ افریقا ./
    امروز دوشنبه است / پدرم دوشنبه فوت کرد/من دوشنبه آواره شدم  از دوشنبه ها بیزارم .
    ثریا / اسپانیا / بازهم دوشنبه 4 سپتامبر 2017 میلادی…
  • دلنوشته !

    بزرگ کسی است  که میتواند به هر بزرگی آفرین بگوید ، 
    ما هنوز بزرگی نیافته ایم  تا زنده باشد و باو آفرین بگوییم ،  به شماره ها و لایکها و انگشتهایی که بما میرسانند آفرین میگوییم  و سپس بر گور خودمان بوسه میزنیم .
    امروز هر گروهی  چند ” حیوان : برای خود میسازد  و چند تن از خودیهایش را بزرگ میکند  و مشهور میسازد  و سپس آنهارا زنده بگور میکند .
    و باز بر گور آنها بوسه میزند و اشک تمساح میریزد .
    شهرت  بوسه هایی است که زنده به گوران بر خود میزنند ،  همه آنها در زندگیشان  تبدیل به خاک شده اند  البته آنها مشهورند و مشهور بوده اند  دست سازند  ساخته و پرداخته ساختمان سازها ! و شهرت سازان  . 
    شاید عده ای کور باشند ، اما ما کور نیستیم  واز درک بزرگی نیز عاجز نیستیم  ، 
    ما میل داشتیم  بذری باشیم در خاک خودمان  در خاک فرا موش شده که امروز روبه ویرانی میرود و آخرین نشان گذشته نیز کم کم بمدد تکنو لوژی نو پا فرو کش کرده به زیر خاک میرود دیگر اثری از تاریخ بر آن سر زمین و سر زمینهای دیگر باقی نخواهد ماند ، نه ! صدا نیز خاموش میشود ، تنها صوت کارخانه ها و صدای گوش خراش بلند گوها ست که مردم  را به بردگی دعوت میکند .
    خداوند ، چون باد بر ما وزید و رفت ،  در ا نتظار وزیدن دوباره او هستیم  اما زمانی او را خواهیم دید که در خاک خفته باشیم و یا خاکستر شده بر باد برویم  واو به شگفت آید و گاهی از  رنج بگرید و زمانی  به زیبایی بیش از حد  لبخند بزند  او برای ما حقیقتی بود که گم شد  حال ما در دلهایمان سرود حقیقت را میخوانیم و او را فریاد میزنیم .
    »آه … خداوندا ، سپاسگذارم که هنوز چشمانم میبیند و شعورم میرسد و میتوانم دوست بدارم بی آنکه دشمنی در حق کسی روا بدارم «.
    من برایت قربانی نمیکنم بجایش برایت درخت میکارم ، نهالی تازه در باغچه خانه ام کاشتم  تا تو را بیاد توفان  نیاندازم .
    من ترا درمیان سینه ام دارم ، و دیگر یجایی نظر نمیدوزم  ترا زندانی نکرده ام ، مجبور نیستم از دیوارهای طلایی بالا بروم تا ترا ببینم ویا روی زمین ولو شو م و ترا زیر زمین احساس کنم  ، تو مرا به حقیقت خویش بردی و اغوا کردی و من ترا همانند یک عشق در سینه دارم  ترا نفریفتم ، و برایت شاخ و برگ و درخت دروغ نکاشتم  ترا مانند یک آهوی تیز پا شکار نکردم  برایت خانه نساختم ، ترا آنقدر لطیف و زیبا و مانند حریر خیال در ذهنم دارم که محال است مانند موم در کف دستهایم آب شوی .
    دلم تنگ است ، دلم درپی ارزوهاست ، در کنار سفره نان و پنیز سماور جوشان و چارقد سفید مادر بزرگ .چایی دراستکانهای کمر باریک و حواس گم شده ام در کوچه و در خانه پسر همسایه .
    چرا گم شدم ؟ همه گم شدیم .
    خانه ام کجاست ؟ جایم کجاست ؟ عقلم از محاسبات روزانه  آسوده است من رفتم تا توشه هایی از فضیلت را برای این روزها بردارم اما دیگر فضیلت من به درد کسی نمیخورد ، قدیمی شده است ، بوی کهنگی میدهد ، مانند اشعار شاعران قرن هجدهم و فلاسفه قرن نوزدهم ، تنها گاهی ممکن است کلمه ای از آنرا بیرون بکشند . پایان . ثریا / دوشنبه 13 شهریور 1396 / اسپانیا /
  • بز دلان امروزی

    در اندرون من خسته دل ندانم کیست 
    که من خموشم واو در فغان و درغوغاست ……..”حافظ” 
    از کمبود و فشار هوا بر تنفسم بیدار شدم ، مدتی روی تختخواب نشستم ، اسپری را مصرف کردم دلم بد جوری هوای قهوه را کرده بود ، آنرا درست کرم و بیاد آوردم درگذشته کسانی در اطراف دولت بودند که هنوز چای را در نعلبلکی هورت میکشیدند اما قهوه روزانه شان فراموش نمیشد ، بودن بی پدر و مادرانی در آن زمان که تخم  و ترکه شان نیز در این زمان دور  نگهبانان  تاج میچرخند!
    همیشه عده ای بی پدر و مادر و ناقص العقل و جانی دور بر عده ای بی پدر مادر جانی دیگر که حاکمند میچرخند  ، هنوز آن تاج از دست رفته و روی زمین افتاده  با شیشه های رنگی ، افتخاری برایشان دارد  وعده ای بی پدر و مادر را  زیر بال خود گرفته اند بز دلانی  که میترسند و تسلیم شده اند  و یا بکار گرفته شده اند  تصویرهای پایین تنه خود را نشان میدهند ورباین  طریق بما میفهمانند که آن حکومت و سگهایش  باقی میمانند .
    چرا مانند دیگران نمیروم در کنار اجاق آشپزی بایستم و غذاهای خوشمزه ، کیک های طعم دار، شیرینی ها ، مرباها، ترشی ها را درست کنم و بنشینم نوش جان کنم ؟و چرا آن سر زمین را ازیاد نمیبرم  چه چیزی درآن خاک آلوده و حقیر خوابیده که مرا  فریاد  میزند؟.
    افکار عمومی ومطبوعات  زیر نظرند  آنها تنها  درباغچه خود میچرند  با غرغره کردن اشعار والامنشانه ،  و مجیز گوییهای بی بها .
    در اینسو نیز عده ای از پیر و جوان  خرد و بزرگ مشغول نواله هستند  چیزهایی را که خود پخته اند میخورند وبه دهان ما هم میگذارند ، خود را مستقل میدانند ، نواله ها را از دست یکدیگر میگیرند و نشخوار میکنند  میان آن روشنفکران قدیمی و از کار افتاده  و اربابشان یک قرارداد ناگفته و پیمان و عهدی پنهانی بسته شده است  از آن نوع که بین حیوانات اهلی حکفرماست .
    همه گونه آزادی  در بردن و چاپیدن  و به کار گرفتن  دیگران در بسترهایشان دارند  ، دیگر به ان خو گرفته اند در پی براندازی دشمن نیستند  دشمن بهترین دوست آنهاست  آسوده خاطر قلاده بر گردن  دارند  و آن گروه بدبخت و کوچکی که در آن میان  دور خود میچرخد وزیر نیش  شرمساری هنوز آزار  میبیند  بیهوده  در انتظار نشسته اند  ، گردنها کلفت شده اند  هرچند پشم و پیلی هایشان ریخته باشد و دیگر کسی برایشان ارزشی قائل نیست جز سگهایشان که هنوز دور و اطرافشان به پارس کردن مشغولند و خوابیده واق میکنند .
    و آن گروه ، آن گروه سرگردان  آن گروه وامانده  هیچ سر مشقی برای جوانان  آینده ندارند  آنها نیز  هر کسی بیشتر بدهد  خود را باو میفروشند  به شیوه زنان خود فروش  اعیانی رفتار میکنند  با لباسهای گرانبها که سایرین باور کنند  به پاس  خدمت  مهربانی و خوبی ارباب  بزرگ آنها را  ” نشانده ” است و در روزگاران آینده در سر نوشتها نقشی خواند داشت .
    زندگی دو رنگ شده ، سرخ و سیاه  و اگر بخت برگردد  فورا به آستانه ( شاه) جوان سر خواهند سایید  و هر زمانی چنین بوده و همچنان خواهد ماند .
    برای اولین بار یکی از این سگهای دست نشانده نیش خود را به همراه شکل پایین تنه اش زیر عکس شاه جوان و بانویش بمن نشان داد ، فورا اور از میان صفحات راندم ، بیچاره دلم برایتان میسوزد  که چندان احمق باقی مانده اید  آنعا تنها به شما احتیاج دارند نه به امثال ما ، تنها شما را میتوانند برده خویش سازند نه ما را .
    من به حکم عشق به وطنم  و عشق به آخرین پادشاه ایران  چند سالی این اراذل را تحمل کردم . امروز دیگر نه میلی به مبارزه دارم و نه برایم مهم است که کی میاید و کی میرود ، همیشه عده ای بی پدر ومادر حرامزاده در اطراف یک قدرت بوده اند .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « / اسپانیا / 04/09/2017 میلادی / برابر با 13 شهریور 1396 شمسی …..
  • تجزیه ایران

    من چاقو کشان ارتجاع سیاه را ترجیح میدهم ،
     آنها مانند همان تیغ های  کاردشان  که ممکن است روزی در پهلوی منهم بنشیند ،  راست وبی غل وغشند ..
    نوای بلند تجزیه ایران از دهان گشاد مریم قجر که چه بسا پایین تنه اش نیز به همان گشادی باشد و صد ها مرد رای در خود جای دهد و آن پسرک ابله رضا پهلوی که حیف از نام پهلوی بر روی او مانده  ،  ایران آینده را بجای آنکه  “اقوام ملی “بخوانند آنها را : ملیتها : خواندند  یا چنان بی شعور و بیسوادند و یا  آنکه دارند به حریف کمک میکنند . در هر دو حال  آنها شایسته بخشش نیستند ، آنها خیانتکارند و من امید دارم روزی به سزای اعمالشان برسند .
    تمام شب دچار آشفتگی  و خوابهای   وحشتناک بودم ، این بچه سوسیالیستها تازه رشد کرده  تنها از اقتصاد حرف میزنند و مانند بوسه یهودا  بوسه بر چهره مردمان ایران  میزنند .
    تنها کسی که از روز اول به این بچه نیم پهلوی اعتقادی نداشت  من بودم  مرا چپی و ضد وطن خطاب کردند و حال بیایید تماشا کنید با کمال وقاحت میگوید :
    “من بعنوان یک شهروند در ایران آینده با هرچه اسلحه و بمب اتمی است مخالفم ،” 
    خوب بگذار شبها عربها و اقوام دیگر از سر تا سر و اطرافت وارد خانه  شوند و به همه تجاوز کنند ، تو آسوده بخواب ،  این کرایه نشینان حکومتی  که در انتظار  زیر و رو شدن خانه میباشند تا فورا خود را برسانند و قباله زمینها را دریافت کنند  و آن سر زمین تکه تکه شده  را به دست گرفته سرمایه گذاری کرده و از ایرانیان و وطن پرستان بهره کشی کنند  به هر قیمت شده طبقه طبقه بالا میروند تا به گلو بالیستها بپیوندند و در آخرین طبقه جای خوش کنند  بی آنکه بدانند تنها یک عمله بودند .
    امروز هرکه را که در اطرافم  میبینم بدون وطن هستند و کسانی به اراده  خود تن به بردگی سپرده اند  آنها حتی ( ارباب)  را نیز فریب میدهند  و درحال حاضر در فکر جمع کردن الودگیهای زیر پای ( اربابانشان) میباشند .
    مریم خانم قجر از میراث پدرش (کردستان بزرگ ) را به رسمیت میشناسد بذل و بخشش میکند : نه ما بمب اتم نخواهیم  داشت ما اسلحه نخواهیم داشت ، کردستان بزرگ دارد کم کم دین و آیین ایرانی را  با خود میبرد آنها اکثرا سنی و یا عمری هستند شیر پاک نخورده اند حال در کسوت زردشتی با زبان کردی دور دنیا میرقصند ، آن پسرک خواننده گیلک را باد کرده اند و دور دنیا برایش ارکستر و آهنگ مهیا ساخته تا با زبان گیلکی مردم را بخود جلب کند ، ترکها مشغول فرا گیری و درس دادن شاگردان خود به زبان خویشند هیچ کس مادر را نمی خواهد ، مادر وطن کهنه شده چند صد هزار سال از سن او میگذرد هزار ان بار مورد تجاوز قرار گرفته است حال مانند یک انسان فرتوت دارد تکه تکه اجزای بدن خود را از دست میدهد . ننگ و نفرت  بر شما بیگانه پرستان .
    خدا حافظ پرچم سه رنگ شاهنشاهی ، خدا نگهدار آخرین پادشاه بزرگ ایران و خدا حافظ میهن پر برکت من . حال بهتر است از پرچم قوس وقزح همجنس بازان بعنوان نماد ” ملی” استفاده کنید .
    —————————————————————————————————؟
    وتو ای خواننده بزرگ ، تو ای نوازنده بزرگ وتو ای ملت بزرگ شهید پرور  ایا میدانی که [حسین گل وگلاب[ سرود ملی ای ایران را در چه موقعیتی سرود و آنرا برای همیشه بر تارک سر زمین پدری ما گذارد؟ . 
    در موقعیتی که سربازان انگلیسی به صورت مردان ایرانی سیلی میزدند .
    ——————————————————————-
    وشما  ای آوارگان سر زمین های بیگانه چگونه بی تفاوت نشسته اید تا مادر وطن را ببینید که دارد از هم میدرد و خون میگرید برای فرزندان ناخلفی که در دامن خود پرورش داد .
    زبان شیرین ” فارسی ” کم کم بعنوان یک لهجه  در گوشه ای حواهد نشست ما حتی از تاجیکستان و ازبکستان نیز بیچاره تریم آنها توانستند پس از به دست اوردن آزاد ی  زبانشان را نیز دوباره زنده کنند ما همه چیز را فروختیم شاهنامه را ، حافظ را ، مولانارا ، خیام را سعدی خوش نشست چون شیخ بود .بند وامثال زیاد داشت  وتو ای تیر بخت خورده سیاه تریاکی که داری سر زمین جاوید را بردوش میکشی تو چرا بیصدا نشسته ای ، مواد که میرسد حد اقل از سر زمین  پدری و ابا ءاجدادیت دفاع کن وشما ای مصدق الهی ها که سر زمین پدری ما را باین روز کشاندید ، شما ای روشن فکران بیهود گو و بیهوده سرا ایا هیچگاه بفکر مادر  وطن و درد ها و زخمهای او بوده اید  ؟.
    من به ارتجاع سیاه وچاقو کشانش وسگهایش بیشتر احترام میگذارم تا آنهاییکه چهل سال درفکر پر کردن جیبهای خود وخیانت به مردم و میهن بودند .
    روانت آشفته مباد شاهنشاه ایران در کنار بهترین  کارها و ساخت و سازها و حمایت منافع ملی جانورانی را نیز در کنارت پرورش دادی یک اژدها را وارد حریم خود کردی یک جادو گر خود فروخته را .که امروز سر زمین ما را به دستور اربابانش به باد داد .
    گریه مکن من هم دیگر گریه نخواهم کرد ، اما هنوز مینویسم و رسوا میکنم . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « /اسپانیا / 03/09/2017 میلادی /..
  • ققنوس

    بزن از ساغر به روی ما شرابی 
    که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار ……”حافظ”
    در همه کتب  غزلیات حافط   درون ساغر گلاب ریخته اند ! همان ملاهای عهد بوق و حسابی غزلیات را زیر و روکرده اند حال امروز من آنرا در صفحه ادبیات ” فاخر”  گذاشتم و در انتظار ملا لغتی ها نشسته ام تا یک یک بمن بگویند که خانم شما اشتباه کرده اید در حالیکه آنها  دارند اشتباه میکنند ساغر متعلق به شراب است و گلاب پاش درونش گلاب  انگار درون آفتابه چای بنوشیم .
    بیچاره  امیرخان  همه مانند گرگهای گرسنه از سر بی برنامه گی  و بیکاری بر سر او  شوریده اند  شب گذشته در این فکر بودم اگر او روزی به مقام ریاست جمهوری ایران برسد این موجودات هرکدام به دنبال یک سوراخ موش میگردند  تا پنهان شوند ویا همه چاکر درگاه خواهند شد!
    این از خاصیت بشر است با نسیم میلرزد آدمهای مبتذل هم در دنیا فراوانند  بدبختی گناه کسانی است که  نمی دانند چگونه رفتار کنند یا گرایش به چپ دارند یا به راست یا به اندوه  این بشر نقص های زیادی دارد که خود در پی
     مداوای آن نیست  
    بدبخت بخواب رفته را بیدار نکردن بهتر است ، خوشبختانه من با دیگران به یک جوال نمیروم  من به همه چیز احترام میگذارم مگر برایم خیانت ثابت شود .
    روز گذشته مردی با یک گوشی بزرگ میکروفن انگار دریک استودیوی بزرگ چند هزار نفری دارد برنامه ضبط میکند شل وارفته او هم شروع به بدگویی از آن مرد مورد خشم گروهی  کرد  زیرش کامنت نوشتم تو کجا بودی؟ چقدر میگیری برای این برنامه های چندش آورت ؟ .
    بیکاری بد دردی است انسان مینشیند وسوزن جوال دوز یا بخودش فرو میکند یا به دیگران .
    من تنها دلم برای روح خودم میسوزد که زمانی میبینم دچار مشگل شده  در کنار این چرندیات من از روز اول با آن بانو سر خوشی نداشتم گویی زن پدرم بود و ثابت شد که احساس من چندان بیراهه نرفته است ، اول سیندرالا بود بعد پشت او به نسل سی ام محمد میرسید و کم کم از شاه میزد جلو ( که زده بود) و میرفت تا ریشه ا را دربین مافیای سر صخره  دریای مدیترانه  بیابد کاری ندارد اگر دختران منهم یکی از آنها روزی ملکه یک سر زمین میشد بطور حتم شجرنامه میرزا اقاخان کرمانی از قعر چاه برون میامد ویا  نسب من به ویکتوریا میرسید !  باید بدانیم که پادشاهان و ملکه ها و پرنسس هارا بنیادهای مد وزیبایی ومواد وکارخانه داران مانند مهره شطرنج میگذارند وبر میدارند و باید تا ابد نوکر آنها باشیم به هر طریق شده مماشات ویا حد واندازه خوراک وروزی وبطور خلاصه منافع  آنها را فراهم وحفظ  کنیم تا ناگهان یکی از عزیران ما  خودکشی نشود و یا خود ما خودکشی نشویم ! .
    خوب در نظر عامه اگر تو از شاه خوشت نیاید پس ” چپی” هستی ! شاه همیشه درطرف راست است و” راستی” حال اگر نظیر اقامحمد خان قاجار دوهزار چشم را هم برون آورد مهم نیست و اگر تخم و ترکه اش بخاطر لرزیدن آتچه درون شلوارشان هست نیمی از مملکت را به تاراج دادند آنهم مهم نیست القاب دریک طومار نوشته شده است واین القابند که کار میکنند .
    بهر روی در حال حاضر آن مرغ سکوت کرده و در پنهانی مشغول کار است روزی دوباره سر در میاورد او بیکار نخواهد نشست ..
    دران دنیا همه چیز زور است حتی عشق خاصه عشق که انسان را بنده میسازد موجب میشود  که لنسان به سرشت خودش نیز دروغ بگوید  مایه پستی میشود .
    او از گروه کسانی است  که بیصدا و گمنام  ناگهان روی صحنه ظاهر شد و تارهای  مراقبتی پنهانش  هوای او را دارند  و ممکن است روزی همان تارها نیز ناگهان بر روی اسمان آن سر زمینی  که میرود تا به یک صحرای جدید تبدیل شود ، پهن کنند .
    آبهای زیر زمین فروخته شد  شهرکها  وواحه ها آباد شدند سر زمین ما تبدیل شد به صحرای کویر حال ما دراینسو نشسته ایم وبر سر چند تار موی گلابتون بانوی شهرمان مرافعه داریم  و پسر مامانی کاکل بسر هم هر روز پهنا باز میکند ودر هیبت یکی از همان غولهای مافیای ناگهان سر به شورش بر میدارد ، کسی چه میداند .
    بهر روی بمن مربوط نمیشود از من گذشته چیزی دیگر تا پایان راه نمانده کم کم باید رفت و وای بر آیندگان و وای بر نا بینایان .
    جان غافل  را سفر در چار دیوار  تن است 
    پای خواب آلوده را منزل کنار دامن است 
    هر که ترک سر نکرد از زندگانی  بر نخورد 
    راحتی گر هست کفش تنگ از پا کندن است ……”صائب تبریزی”
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / » لب پرچین « / اسپانیا / 02/09/2017 میلادی /..
  • قربانیان

    عید قربان  
    ویا بقول عربها عید بره کشون !!! 
    ایکاش بجای آنهمه گوسفند بیزبان بجایش یک درخت میکاشتند !
    خوب آنوقت دیگر حاجی نمیشدند لقب حاجی ولقب آیت الف ….مانند لقب سر و کنت ارزش دارد ! فرزندان  آینده باید بگویند که من پسر و یا دختر فلان حاجی بوده ام ، حاجی یعنی پولدار و ثروتمند ! بخصوص اگر در بازار بزرگ یک حجره هم داشته باشند !…..
    هنوز مانند پلیسهای مخفی و یا مانند ستوان کلمبو دارم بو میکشم و جای انگشتها را پیدا میکنم درحال حاضر دو بادبزنم مفقود شده اند  نگران نیش آن پشه ها نیستم  سوسکها درون حمام بیشتر مرا میترسانند  بگذار آن ها هم در باغ بزرگ خیالی خود تخم ریزی کنند .
    دلم از [گروه اپوزسیون] بیرون بهم خورد  آنان که سرشان به تنشان میارزید  با نظری بهتر  و کمی چاشنی اسلامیزه  ویا شاید صوفیگری در گوشه ای دارند میپرسند که چرا ؟ و چگونه شد؟ …
    مادر بزرگ همچنان میتازد همچنان پسرک بینوایش را که خود کشی “شد” معتاد و دیوانه قلمداد میکند حال ما در انتظار طلوع خورشیدیم ؟ خوب اگر قرار باشد به زور مافیای پشت سرشان با جلال و جبروت وارد شوند ، خواهند شد و بما مربوط نخواهد بود  فعلا که دوران روشنفکری و اداهای من درآوردی و اشعار مستهجن  و مبهم بسر آمده است  ایمان شاعران سست شده  و درباره مردم نادان واین غولان نتراشیده چیزی ندارم بگویم ،  که همه سرشار از باد شکم میباشند .
    آه ، پسرکم روزی با چه امیدی به دنبال ایده آلیستهای خود و پدرت رفتی  به آن ایمان و اعتقاد داشتی  و چه مهربان بودی امروز خشم و کینه تو را میفهمم  پیشرفت این انسانهای محصول لابراتوار بی وقفه ادامه دارد  آنها به راه خودشان میروند و هرچه را که سر راهشان باشد ویران میسازند  خردمندی کلمه ای شد که در صندوقهای قدیمی مادر بزرگها پنهان میشود  و عصر طلایی به پایان رسید  روسیه مقدس پرچمدار  عقل و اندیشه  و آزاد اندیشی بوده و میباشد !!! 
    آن نابغه نو ظهور هم که در رآس کشور کاپیتالیست نشسته  تا کمر در مقابل سکه های طلایی خم میشود هرچه باشد تاجر است .
    بهر روی امیدی نیست  برای یک جمهوری آرمانی که آینده ایران در آن نهفته باشد خطر جدی تر از آن است که میپنداریم از همه بدتر بی آبی و خشک سالی آبهای زیر زمینی بفروش رفت دریاچه ها خشک شدند تنها منبع آب آن سر زمین همان دریاچه کوچک “کاسپین “بود که آن هم دارد بخار میشود در عوض مته های چرخدار در عمق آن به دنبال نفت میگردند .
    امروز که چشمانم را باز میکنم  خود را و مردم سر زمینم را شکست خورده تر از روزهای دیگر میبینم  بهر روی چهره جهان  عوض میشود  یکجا زمین لرزه در جایی دیگر سونامی و در آنسوی سر زمینها آن پسرک خپله دیوانه موشک بازی میکند واز ذوق دستهایش را بهم میزند و قهقهه سر میدهد .دیگر دردل آن مردم چیزی غیراز انبوه ماتم نیست  رنجش ها مانند لخته خون خشک شده روی پوست همه نشسته  کینه ها لخت شده اند  و آدمها در هیبت یک حیوان درنده در انتظار حمله میباشند  با آن چشمان دریده وآن پوزه های خون چکانشان  بچه های ما بزرگ شده اند ما پیر شدیم وکم کم باید چمدانها ابدی را بر بندیم ودر صف قطار بانتظار بایستیم . هرچند امروز صبح احسا س این را داشتم که پوست انداختم و پوست جدیدی روی بدنم کشیده شده و از نو در خود زنده شده ام اما این تنها یک خیال ویک فریب است .
    امروز من نه خانه دارم ، نه هویت دارم و نه نام  نه نشان  ، مانند رویا روی هوا راه میروم  در سالهای گذشته هم من یک زن بی نام و نشان بودم که زیر سایه یک موجود احمق میزیستم  که با تاخت دیوانه وار خود داشت همه جارا پر گرد وخاک میکرد و غبار آن بر تن من نیز نشست ، سالها طول کشید تا توانستم آن لباس چرک را بیرون بیاندازم و دوباره لباس قدیمی خود را به پوشم .چشمانم هنوز لبریز از گرد و غبار آن روزهای وحشتناک است  هرچند میل ندارم یادها را بیدا ر کنم اما هر شب آنها هستند که مرا بیدار میکنند .
    خوشبختانه سقوط نکردم و توانستم با همان نخ سست و کهنه خود مرا سر پا نگاه دارم آنهم دربرابر دیگران که مشغو.ل توطئه بودند  وبیرحمانه بمن میتاختند  آن نیروی باور نکردنی درمن زنده بود ورجوشید ورمرا بیدار ساخت  دیگر میل به یاد  آوری آن روزها ندارم .
    آن روزها همه درباری شده بودند امروز همه درگاهی ، من هیچکدام نبودم و نیستم و نخواهم شد .ث پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / » لب پرچین « / 1/09/2017 میلادی / برابر با 10 شهریور 1396 شمسی /…
    ————————————————————————————————
  • دلنوشته امروز

    خوب ، آخر باید چیزی بگویم ، 
    او احتیاجی به حرف زدن ندارد ،  هیچ اعتنایی به گفته های من هم نمیکند ، آن یکی  دخترک را محکم در آغوش گرفت و دخترک نیز که از سر زمین انقلاب زده شوراها آمده بود طعم تلخ مهاجرت را چشیده بود بی آنکه تن بخود فروشی دهد  با نجابت ذاتی خودش خود را حفظ کرده و در دفتری بعنوان مترجم کار میکرد ، از این بابت خیالم راحت بود ، محکم بود استخوان بندی درشتی داشت پیکرش میتوانست حسابی پسرک را در خود جای دهد  و جای داد و خانواده تشکیل شد . 
    همه چیز از من پنهان بود  و من لزومی نمیدیدم که در بین آنها دخالت کنم  دست به قلاب ماهگیری نزدم ودر پی شکار نرفتم تا چیزی را کشف کنم و بعنوان سند به آنها ارائه دهم ، عشق بود و سرنوشت آن  همان کافی بود  او توانست طعم  آنرا بخوبی هضم کند  و چیزهایی بودند که به هم پیوندشان میدادند …..
    اما این یکی ،  خطر در اطرافش کم نیست ،  همه چیز ها را  نمیتواند به تنهایی حمل کند  نیروی جوانی او دارد نابود میشود  واین تنهایی را با نبردی سخت  با محیطی تلخ تحمل میکند  این کار او بر خلاف طبیعت است  او به یک دستیار یک همراه یک مادر یک خواهر بزرگتر و یا یک همسر احتیاج دارد زمانی فرا میرسد که دیگر نمیتواند همه کارهای خودش به تنهایی انجام دهد ، مگر من توانستم ، کارهایی برایم ساخته نشده بود آشپزی ، زمین شویی ، لباسشویی اطو کشی ، اینها را من انجام نمیدادم حال باید انجام دهم  واو چگونه میتواند زخمهایش را مرهم بگذارد ، زمانی از او میپرسم درجوابم میگوید به همان گونه  که تا امروز انجام داده ام ، چه چیزی را به دست آورد ؟ یک تنهایی بزرگتر را .
    زنان بیشماری در گردش در انتظار عشق اویند ،  اما این سودا در سر او نیست  او درزمان کودکیش قفل شده با تماشای فیلمهای گذشته وخیابانهای خالی وکوچه ها تنگ  خالی از هیاهو وگریز از مردم .
    حال من واو  هردو باید با یک تنهایی که بر ما حاکم است دست و پنجه نرم کنیم ، خوشبختانه هردو اهل کتابیم و هردو میخوانیم ، شب گذشته تا ساعت یک داشتم کتاب میخواندم و تنها آرزویم این است که چشمانم ازدست نروند اگر چه باقی پیکرم که به درد کسی نخواهد خورد !.
    خوب ، شاید او میل ندارد در چنگ دیگری اسیر باشد ویا دیگری را اسیر خود سازد ، میل به آزادی و آزادخواهی دراو بیشتر شورش دارد ، تنها درمیان ما میتواند آرام باشد .
    او عشق را بارها امتحان کرد و سرخورده بازگشت ، او نتوانست در لحظاتی  از عشق  که آدمی آروزی ابدی بودن آنرا دارد بایستد  فورا عبور کرد .
    نمیدانم چرا امروز فکر او مرا رها نمیکند  این سفر سخت را باخود هموار میکنم تا چند روزی او را ببینم . زبان یکدیگر را بخوبی میفهمیم  او از پلیدی ها و ناپاکیها رد شده  دستهایش هیچ الوده نیستند خودش را نجات  داده است از دامن ناپدری وپندار افیونی او چشمداشتی به مال او نداشت او هم مالش را محکم به سینه اش چسپانید تا بموقع به حلقوم گرسنگان اطرافش بریزد .
    هردو پاک برون آمدیم با دستهای شسته و تمیز و روحی سرشار از عشق و ازادی .
    نه ، میل ندارم زنی دیگر او را ازمن بگیرد و بخود بچسپاند ، این یکی متعلق بمن بوده و هست و خواهد بود .پایان / ثریا / اسپانیا /پنجشنبه 31 آگوست 2017 میلادی ……
  • درکدامین جوی؟…..

    بیشه ها با برگهای  زردشان 
    عصرها  و، آفتاب سردشان 
    آسیاب بادی مطروک شهر 
     غده ای در مغز پیر شهر
    از یمن ان چشمان سر سبز
    جنگل بی انتها ی سبز سبز
    ————————
    بیست سال از مرگ آن دختر والهه جنگ ” دیان ” گذشت حالی فیلمها ی پی درپی و عشاق بی مصرف را برایش شکار کرده واورا بیحرمت میسازند /
    گوساله های شیری که همیشه از پستان مادر بزرگشان شیر مینوشند  وگاوهای پر شیری که نوک پشتان را بر دهان آنها میگذارند تا خفه شوند  اما باور ندارند که شاخ هایی روی پیشانی پسرانش سبز شده اند .
    بیست سال از مرگ او آن نو جوان تیره بخت گذشت .
    یاد بودها و خاطره ها هیچگاه ما را رها نمیسازند  و من در این فکرم که درحال حاضر در ردیف کدامین یک از این حیوانات قرار گرفته ام ؟ ماده گاوی نیستم ،  و بزغاله پیری هم نیستم  امروز دستهایی را میبینم که درون خاکهای ساحل به دنبال تخم لاک پشت میگردند تا قوت روزانه خود را  بسازند و دراینسو در میان خیل راهزنان  سالادی مخلوط با خاویار برای آن دزدان  سر گردنه سرو میشود با بستنی های  مخلوط با گرد طلا !!! بوی گند نفت همه جا را فرا گرفته است . مغزها خوابیده اند باید بخوابند هوشیاری و بیداری جرم است .
    در فکر مردی هستم که در گوشه از خاک غربت درون یک مسجد خوابیده  به دور از خاک خود خاکی که آنهمه  برایش جنگید و در خاک وطن آو بیگانگان با جلال و جبروت درون اطاقکهای طلایی کپیده اند . 
    این  دنیای ماست ، ملکه حرکت میکند اسب سوارش را از دست میدهد و شاه مات میشود . 
    نره گاوها  با شاخ های تیزشان در جلو حرکت میکنند و ماده هایشان با پستانهای پر شیر به دنبالشان راه میافتند تا دهانی دیگررا بیابند ، بی آنکه بگذارند نوشنده نوک پستانشان را گاز بگیرد .
    تو هم اگر دلت بخواهد میتوانی  مانند آن ماده گاو  یک راس الاغ برای خود خریداری کنی و درجمع گاوچرانان آواز های هردم بیل بخوانی ، اما تو اینچنین زاده نشدی .
    تو همان کاکلی آواز خوانی که بر برج خود نشسته ای و میخوانی آوازت تا دوردستها نمیروند تنها در حوالی خودت میگردند  از هیچ دانه ای مست نمیشوی وتو ای پرومته آسیایی  هرگز  از این حیث کمبودی نداشته ای  تنها با بوی پهن اسبها زیسته ای که امروز ار برکت بوی نفت و بنزین و دود اتومبیلهای حتی پهن هم گیر نمیآید . تمدنی پوسیده از هم پاشید و تو از زیر آوار آن بیرون جستی یک پوسیدگی وحشتناک ، مردمانت را دیدی که روی نعش آن تمدن میرقصند ونو گریستی ، احساس خفگی میکردی  با تنی سوراخ شده از رنجها و دردهای آن بورژوازی تازه به دوران رسیده فرار کردی و حال ناظر بچه های الاغ سواری که ادای آن تمدن را در میاورند  آن ذبلهای دهاتی  با چکمه ها و پوتین های چرمی ایتالیایی و شلوارهای چرمی که بر قد وقوارهشان ساخته  نشده وبر تنشان زار میزند.
    زیر دوش حمام   گفتم  خدا یکی است و دیگری ندارد و نخواهد داشت و بقیه همه افسانه و قصه و  دکان نانوایی است ، همین پر بی ایمان بودم و هستم به دنبال هیچ ایمانی کور کرانه نرفتم و هرجا که رفتم به بن بست برخورد کردم دکانی دیگر ا نوعی شیکتر و یا لجن تر.
    حال در من بیزاری چنان شدید شده است  که خود را به دست آب سپرده ام  دیگر میان آنچه کم یا زیاد تر است فرقی نمی بینم  تنها چند بچه خردسال در راس دولتها نشسته اند به قدمت خانوادگی همه چیز ارثی شده است ، هنرپیشگی  ،سیاست ، خوانندگی ، رقاصی  حتی بقالی همه ارثی میباشند بتو چه میراثی رسید ؟ چند جلد کتاب ، یک ساعت و چندین قطعه عکس درون یک چمدان کهنه که مامور کفن و دفن به در خانه دیوان سالار برایت آورد .
    با دلهره زیستی ، با دلهره سپر ساختگی خود را نشان داد سپری از برگهای خشک شده درون دفترت حمله ها را دفع کردی ، حال شبها دچار هذیانی و صبح انها را به این دستگاه تحویل میدهی تا دیگران از میان ماست ها مو بیرون بکشند .
    صلیب تنها برای ادمهای صالح نیست مسیح هم دونفر را باخود همراه داشت چه در زندگی و چه در مرگ ، تو میان بیگانگان زندگی میکنی آنها سعی دارند زبان ترا بفهمند اما نمیفهمند تو هم اصراری نداری  به انها ملحق شوی و یا مانند آنها شوی . خودت هستی با همه عوارضت .
    و من چقدر این خودم را دوست میدارم عاری از هرگونه آلودگیهای روحی و جسمی .ث
    ———–
    من ندیدم دو صنوبر  را باهم دشمن 
    من ندیدم  بیدی سایه اش را بفروشد به زمین 
    رایگان میریخت  ، نارون  شاخه های خود را به کلاغ 
    هرکجا برگی هست ، شور میشکفد ……..”سهراب سپهری “
    پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا /31/08/2017 میلادی /…
    اسپانیا /
  • هرکه شد همدم ما….

    سر آزاده ما  منت  افسر نکشد
    تن وارسته ما  حسرت زیور نکشد
    ما فقیران تهی دست ز خود بی خبریم 
    جز سوی حق دل ما  جانب دیگر نکشد 
    ما گداییم  ولی قصر غنا منزل ما 
    هرکه شد همدم ما  منت قیصر نکشد …….” بهار”
    نمیتوان آسوده خاطر نشست و تماشا کرد ، طبیعت از یکسو و غولان سر برآورده از غار حرا از یکسو ودیوانگان زنجیری در سوی دیگر مشغول ویران کردن زمین میباشند ، طبق یک برنامه چندی ساله زمین باید صاف و فلات شود و از نو بنای قصری جدید نهاده شود و طرحی نو براندازند ،  همه زیر یک پرچم وزیر یک مذهب وزیر یک دولت حاکم !! بالاترینها مینشینند و غلامان و کنیزان مشغول برده داری میشوند از همین حال مدهای ژنده وپاره پوره را در مغازهای اعیانی به تماشا  گذاشته اند قیمتهای سر سام آور  ژنده پوشی مد شده  و هرکه بیشتر پول داشته باشد میتواند به گروه کلاب بپیوندد بیخود نیست عده ای درراس دولتها ناگهان با پولهای فراوان گم میشوند تا به خدمت اهل  ” کلوب ” دربیاییند البته پس از استفاده مشروع ونامشروع جنازه های آنها درون چاههای فاضل آب شهر پیدا خواهد شد ، خودیهای با هم فامیلند !!!.
    فایده زندگی همین است کشتن ویا کشته شدن  در میدانهای گاو بازی همیشه گاو محکوم به مرگ است اگرچه گاوباز را کشته باشد .
    خوب خانم احمق ،  حدا اقل سعی کن  که نمایشی زیبا بر پاکنی  ودل وروده گاوهارا بیرون بریزی  ، نه تنها شاخ خودت را در شکم دیگران فرو کنی ،  ویا دراین فاحشه خانه دنیا  که کم کم ترکش میکنی  چیزهایی از خودت بیادگار گذاشته ای که شم وبوی ترا ندارند ، تو بینی ات مانند روباه تیز است بو های نا مطبوع را فورا احساس میکنی و میدانی که چگونه آتش را به دم روباه بسته و آنها را بسوی کشتزارهای مردم بیگناه  روانه میکنند تا همه چیز را به آتش بکشند همان خوکهای پاپیون زده مزرعه حیوانات .
    خواه  ناخواه زندگیت به مبارزه گذشت امروز دیگر قدرت آن روز هارا نداری و کم کم این صفحه را کوچکتر و کوچکتر خواهند کرد وتو باید مانند کوران بنشینی و به هیچ بنگری .
    حال میل دارم فریاد بکشم  ای دیوانه ها  من بالهایم را بهم میکوبم  وآنچه را که طی سالهای شاعران و نویسندگان به دروغ بخورد ما داده اند بیرون استفراغ میکنم مانند یک کاکلی دربالای برجها برایتان آواز میخوانم  و از آن دانه هایی که برایم درپایین برج میریزید فرار میکنم میدانم که هرچه نا امروز بوده همه دروغ و افسانه میباشد ، افسانه ای دیگر درراه است .
    شب گذشته  قصه  ” ترزه ” یک پهلوان نیم افسانه ای را میخواندم که با همسر دوم خود فدرا وصلت کرد اما فدرا دل به هیپولیت پسر جوان و پهلوان  خوش بر وروی  شوهرش بنام هیپولیت بست ، هیپولیت از این دلبستگی فرار کرد وزن پیش همسرش شکایت برد که پسر تو بمن چشم داشته و میخواسته مرا اغوا کند  بیچاره پسر به دست پدر کشته شد واین همان افسانه یوسف و ذلیخاست که قرنها درکتابهای مذهبی بخورد ما داده اند  همه افسانه ها بهم شباهت دارند ، حال باید در پی دانستن افسانهای جدیدی باشیم که در کتابخانه  های مخفی  دارند  رشد میکنند .
    مردم از این پی ریزی دنیای نوین بیخبرند ویا شاید آنرا باور ندارند اما ویرانی ساختمانها تاریخی به دست عوامل ناشناسی که ساخته دست خودشان میباشد  نشان میدهد که هدف چیست  ، همه آثار باستانی درسوریه با خاک یکسان شد عراق صاف شد خاور میانه بکلی تبدیل به یک صحرا خواهد شد وما؟…….دستورات برای ویرانی ساختمان های چند صد ساله اسپانیا صادر شده بود !
    هنوز مینشینم تا پیر مردی  مارا بخنداند  با قصه های بی مزه اش .
    دیوسی مرد ، یک جاسوس بالفطره ویک حیوان درنده که تنها بخود میاندیشید حال باید دید جایش در کجاست ؟ درجهنم دنیا عذاب های زیادی کشید و مزدش را دریافت کرد حال باید دید درآن دنیا اگر دنیای دیگری باشد با او چه خواهند کرد او نیز ” عاملی” بیش نبود . پایان 
    —————
    به هزار زبان  ولوله برخاسته 
    واین دنیای  دیگری است 
     ار اینسو به آنسو  میگذریم 
     وهمچنان گوشمان به اوازهای دوردست است 
     که کم کم نزدیک میشوند 
    خوشا آن دمی که من نباشم 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « /اسپانیا / 30/08/2017 میلادی /..
  • دلنوشته

    اولین شام تنهایی را با بی اشتهایی و وابسزدگی ودل زدگی خوردم ، آن تکه گوشت  نامرغوب  بهم فشرده ده به همراه  مقدار زیاد خردل !  شهامت آنرا نداشتم که آنرا بیرون بریزم ،  هرچند میدانم برای معده ام زیان دارد .
    زندگی بر گشت به روال همیشگی باضافه خستگی بچه ها برگشتند ( اسکول ) یعنی سر کارشان   ومن هنوز نیم دیگر این آپارتمان  را باید تمیز کنم  » آنتوان» از سر فخر گفت :
    انگلیس شمارا هم دیدیم ! حد اقل در اینجا میتوانی راه بروی !!! درآن اطاق کوچک لبریز از اثاثیه ……گفتم باغی بزرگی در بغل آن هست که حتی میتواتم بار بکیو درست کنم .. 
    درجوابم گفت :
    انگار به مکه رفته بودم !!!
     در دلم باو حق میدادم آن انگلیس مرده بود حال یک سر زمین هزار چهره و هزار مرام بران حاکم بود ،  تنها هنوز مطبوعات سر زمین فئودالها و بورژوازی کهنه  که  فرق بین یک انارشیزم ویک کمونیست ویک روشن فکر را نمیدانند مشغول پرواز دادن میهمانان  تازه وارد بودند با عبا وردا وخرجین سکه هایشان .
    او حق داشت هوای مطبوع و خالی از بوهای گند اغذیه ای گوناگون روی بالکن خانه ام را احساس میکرد وغروری داشت به سرزمینش مینازید ومیگفت ا”سپانیا  اس دیفرنته ”  بلی سر زمین او با همه جا فرق دارد حکومت دردست مردم است دولت اشتباهی در کنارشان راه میرود وقانون بشدت حاکم است قاتونی که از آن سوی دیوار روم دستور دارد .
    پر خسته ام  و پر افکارم دگر گون است ، حتی موج رایویی  که روی اف ام و موسیقی کلاسیک بود عوض شده …..چه کسی  ویا چه کسانی در اطاق من  ساکن بود ند ؟ همه سکوت کرده اند ! 
    اصراری ندارم از آنها باز جویی بعمل بیاورم اما این آخرین بار است که کلید خانه را به آنها میدهم تا باغچه ام را ابیاری کنند باغچه خشک شده بود و اگر این باران دور روزه نبود باید همه گلها وشاخه هارا بیرون میکشیدم معلوم بود کسی به باغچه توجهی نداشته است . 
    احساس میکنم بمن توهین شده است  احساس میکنم بمن بنوعی بی احترامی شده است چرا که اطاق خواب من برایم مقدس بود و پاک و عاری از هرگونه بوهای نامطبوع .
    اولین شام تنهاییمرا خوردم وفردا باید به بقیه خانه برسم از شدت خستگی روی کاناپه بخواب رفتم واز صدای زنگ در بیدار شدم وکتابهایم را برایم آورده بودندکتابهای سنگینی که درآنجا بجای گذاشته بودم حال چند صباحی چیزی برای تغذیه مغزم دارم .
    تا فردا ونوشتار بعدی .ثریا / سه شنبه  7شهریور 1396/.
  • خانه عروسک

    صحبت از پژمردن  یک برگ نیست 
    وای ، جنگل را بیابان میکنند ………ف. مشیری
    در گذشته های خیلی دور  نمایشنامه ای را روی یک صحنه تاتر دیدم بنام ” خانه عروسک” و باور نمیکردم که روزی  در اینسوی غرب درخانه عروسک به دست یک موریانه جان بدهم .
    امروز او را دیدم ، همان که پای مرا باندازه یک ستون قرمز رنگ و دردناک با نیش مسموم خودش به دردآورد باندازه یک عدس  قرمز بود باندازه یک ته سنجاق و سریع گذشت خودش را  بمن نشان داد و رفت ، محلولی قوی از شب پیش درست کرده بودم بجانش افتادم بجان همه خانه و همه سوراخ سنیه ها بجان همه مبل و صندلیها  اما او را نیافتم نه زنده اش را و نه مرده اش را چهارپایه قدیمی را با روکش آن به درون زباله دانی انداختم  هرچه قدیمی است باید دور ریخت باید نو شد و از نو ساخت حتی زندگی را حتی انسان  را .این نیاز است  برای پیشرفت کردن باید بجلو راند و زباله هارا به دور ریخت  آدمهای بی مصرف را نابود کرد جنابت بهترا از یک خلاء نامطبوع و تهوع آور است  ،» ماسون » سر عالم نشسته او را غمی نیست اگر پاهای من باین  روز افتادند و او را غمی نیست اگر ما درلانه عروسکها رویهم سواریم ،  صدها تن دیگر مانند من زندگی میکنند آنها به به بوی تهوع خود عادت کرده اند اما من هنوز درفکر بوییدن یک گل سرخ هستم .
    فرا تر برویم ، فراتر رفتن  از چی  از خود؟ واین خود کیست ؟  و آیا این منم کمتر از هیچ ؟ آه به دنبا ل چه جفنگیاتی هستم  حال تجربه های رنگ شده خود را در لابلای کاغذ پاره ها پنهان میکنم و با بپای امروزی ها راه میروم  هیچ خطری برای من ندارد خودم را محکم نگاه داشته ام وتا امروز خود من را از دست نداده ام  میلی ندارم بنایی را روی یک اینده نامعلوم بسازم آینده پر تاریک است  ساختمانهای بدون سقف و یا شیشه ای گویی ماهیانی درون یک آکواریوم در برابر چشمان آنها حرکت میکنیم میخوریم پس میدهیم ،  زمین به زودی کم خواهد آمد باید رفت زیر دریاها و یا روی درختان  ،  و من چه به اعتبار پاهای  محکم خود خود را قوی میپنداشتم  و حال با نیش یک جانور  پا هایم را نا هموار میبینم .
    هرشب  (او )را بخواب میبینم سر حال و خوشحال بدون آن زهری که مینوشید  وبه جنس آن کاری نداشت  همان میخوارگی سنگین باربران کشتی را تحمل میکرد و پس میداد چشمانش مرده بودند نگاهش یخ بسته بود گاهی از بخارات مستی  بهره می جست  و برایش لازم بود که بیاد نیاورد چه کرده  حال سرخوش و شادان در آن دنیا میرقصد .
    و خوب خانم خوب و مهربان و بزرگوار ! اگر تو هم چیزی برای عرضه کرده داری  روی کن . نالیدن فایده ای ندارد همه میتوانند بنالند وهمه میتوانند دیگرانرا بگریانند اما کار  تو گریاندن بقیه نیست  تنها باید بدانی که همه ما در عرصه شطرنج یا سربازیم یا ملکه و یا شاه گاهی اسب و زمانی یک برج بلند  ، گاهی میشویم دستهای زیبایی هستند پر قدرت که ما را و جایمانرا عوض میکنند باید نشان بدهی کدام یک هستی ، بنظر میاید که بهتر است اسب باشی ! باید بدانی ارزش همه مهره ها برابر نیستند  آن دست گاهی ترا مورد استفاده قرار میدهد و اگر لازم شد دستور میدهد ترا اخته کنند و یا برای خوراک بقیه جانوران بکشند .
    پر بیراه رفتم ، در انگلستان فیلمی قدیمی را تماشا میکردم بنام ” دارلینگ ” امروز در این فکر بودم که او شاید میدانست که درعرصه زندگی هیچکدام نخواهد شد بنا براین  ناجایی که توانست از زیبایی و رعنایی خود بهره برد و سپس در یک کاخ تنهایی نشست . شاید هم نقش کسی بود که امروز دراین دنیا نیست !.ث
    ———
    صحبت از پژمردن یک برگ نیست 
    فرض کن  مرگ قناری در قفس  هم مرگ نیست 
     فرض کن  یک شاخه  گل  هم در جهان هرگز نرست 
     فرض کن  جنگل  بیابان بود از روزنخست 
    در کویری سوت وکور 
    در میان مردمی  با اینهمه  مصیبتها صبور 
    صحبت از  مرگ محبت  ،مرگ عشق 
    گفتگو از مرگ انسانیت است ………..مشیری 
    پایان 
    » لب پرچین « . ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 29/08/ 2017 میلادی / …
    ———————————————————————-
  • بوی من نبود

    من به میهمانی دنیا رفتم ،
    اما چه دنیای ما کوچک شده تنها  مرز میان دونقطه  در یک اطاق کوچک  ، 
     من به میهانی دنیا رفتم  به دشت بی ستاره و به خیابانهای پر ازدهام
    من بباغ سبز بی کسی رفتم  بجایی که خبر از آواز بلبلان نبود 
    تنها آوای جغد ها و پرپر زدن پرندگان  و فرار آنها از دست روبهان 
    من پای به ایوان چراغانی شهر نگذاشتم 
    پلهای روشن را از دوردستها میدیدم 
    درهوای خنگ صبحگاهی و روز بلند بی حالی 
    من بدیدار هیچکس نرفتم  تا طعم لذت دیدار را بچشم 
    در کنار تنهایی پر صدای خویش 
    افتادم .
    ———-
    بخانه برگشتم ، خانه بوی کسی دیگری را میداد ، بوی من درخانه نبود ، بوی من گم شده بود ،  بوهای بدی بود ، توالتها همه کثیف و رویه تختخوابم سر و ته بود معلوم بود کسی از روی بی حوصله گی آنرا پهن کرده است ، بوی بدی به مشامم میخورد ، میدانستم بچه ها برای شنا در استخر خواهند آمد ، اما نمیدانستم که به تختخوابم نیز دستی میرسانند ، دوستان  نوه ام از انگلستان  آمده  بودند حال اینجا خنک تر بود .
    تمام روز م را صرف بیرون راند ن بوهای ناشناس کردم به دنبال خودم بودم وبه دنبال تنهایی خودم و بوی خودم که گم شده بود .
    نوشته بودم که آنچه را میبینیم بیاد نمی سپارم  نیازی ندارم  اما باید میدانستم در نبود من چه اتفاقاتی افتاده ، ظرف قهوه ام  خالی بود و بقیه معلوم بود که قاشق نمداری درمیان آن فرو رفته بود همه را بیرون ریختم ،  در انتظار یک باد خنک  و خیالی خنک تر نشستم  و لبه تیز اندیشه هایم را بسوی یک یک فرستادم  سوزندگی افکارم  در زیر خاکستر خیال  همه چیز را عیان ساخت  گرمای دلپذیر خودم را از دست داده بودم 
    حال در سایه من کسی دیگر زندگی کرده بود  و رویاهایم را که در هوا معلق بودند به بیرون فرستاده تا بر برگهای تازه خشک شده بنشینند .
    هوم ، سوییت هوم ، نمیدانم خانه ام کجاست ؟ دردل فرزندانم و یا یارانم و یا دوستانم و یا روی زمین خشک و خالی  بین مرزها که هرروز تنگتر میشوند  اما کسی نمیتواند  راه عبور مرا ببندد به هرکجا که میل دارم سفر میکنم . 
    هرکسی بوی خودش را دارد وبه آن بو عادت میکند حال باید چند روزی دور خودم بگردم و هوا را با عطر شانل نوزده که مانند اسپری به هوا میفرستم اشباح سازم  تا دوباره خودم جا بیفتم .
    سیمرغ هم خاموش شد  در من هم خاموشی گرفت ،  او هم مانند هر جانداری میجنگید  وآهنگ جنبش خود را  با پای کوی پرد عقاب سپید  و ستاره های آبی  میخواند .
    حال خاموشی گرفته  و آواز سیمرغ من نیز در خاموش دارد میمیرد  و من دیگر نمیتوانم او را بشنوم  حال دوبار ه خاموش خواهم نشست و خاموش بی تفاوت به چهره مردگانی که در گورها خفته اند اما چهرهایشان همچنان روی پرده سینما میدرخشد نگاه میکنم و باز بر میگردم به دنیای  تاریک وبی چراغ خودم ، در انتظار رویش دوباره خود هستم هر گیاهی در خاموشی  میروید و من دوباره خواهم رویید و برگهای تازه و سر سبزی را روی شاخه هایم خواهم نشاند . من در خویش مردم و دوباره زنده شدم .
    باغها  با برگهای  زردشان 
    عصرها  و افتاب  سردشان 
    در خیابانها ظهر ها ، بر سنگفرش 
    گاری نفنی  ، طنینش تا به عرش …..میم ، نیستانی 
    پایان 
    » لب پرچین « / اسپانیا / ثریا ایرانمنش / 28/07/2017 میلادی /./
    توضیح ، عکس بالا را از دوربین خودم گرفتم !!!!
  • یک روز داغ تابستان

    یک روز  ساکت  تابستان  ، 
    زیر باران  باد سوزان ،  
    غربتی دیگر را با هرچه بود
    با هرکه بود 
    بجای گذارم.
    ———–
    باز آمدم ، خسته و درمانده با دردهایی که  لازمه سن  است رفتم به آنجا بمیرم  باز در خودم زنده شدم و بازگشتم بخانه ، خانه نیست خانه من در دل فرزندانم میباشد ، دلم برای تو تنگ شده بود برای تو صفحه کوچک  که مرا تسلی میدهی /
    بمن ظاهرا باید خیلی خوش میگذشت ، اما چیزی  در درونم فریاد میکشید ، شیپورها آماده نواختند و باید چمدان خالی را این بار بست  هوسم بود که یک اسباب بازی نو بخرم  و آنرا خریدم و در کنار بقیه گذاشتم تا چرندیات   وزد و خوردها و بی بند و باریها و درعین حال توقف حرکت به جلو و اندیشه های نو، را ببینم  ، همه باید زائل شوند  با یک بشقاب واجبی ، در همان کنج  اندیشه های کهنه باید ماند و حرف نزد باید برگشت به قرون گذشته  “باید که باید “دستورات کم کم به اجرا گذارده خواهند شد  تا زمانی که تو وبا همه نوشته ها و کتب جمع آوری شده ات را به اتش بکشند همچنان که بناهای تاریخی را ویران میکنند زمین باید صاف شود انگلهایی نظیر ترا باید با موچین و ذره بین برداشت و دور ریخت .
    از اینکه نتوانستم با پاهای خودم حرکت کنم رنج بیشماری را متحمل شدم مانند یک کیسه زباله در گوشه ای بیفتی تا ترا جا بجا کنند  نه ، هیچ میل ندارم هنوز میتوانم راه بروم و هنوز میتوانم بیاندیشم و هنوز میتواتم فریاد بکشم .
    آه ، ای خواب ، ای سروش ابدی و شادمانی ،  ای هدیه بیکران طبیعت  تو تنها چیزی هستی که مرا در خود جای میدهی و از سایر این انگل ها دور میکنی ، زمانی کوچکترین حرکتی مرا به شادی و خوشی بر میانگیخت وتا آسمانها پرواز میکردم حال هیچ جیز بمن مزه نمیدهد  تنها به ارواح گذشته گان میاندیشم وبه تماشا بازی و آوازان رفتگان مشغول میشوم ،  از دیدار خیلی چیز ها افسرده شده  و آنچیرگی عقل را از دست دادم  از زرنگیها  و ادمهای خرفتی که میپندارند تو نیز مانند آنهایی ، اینجاست که رنج میکشم . 
    زمانی زندگی سخت دردناک میشود که قضاوت جای خود را به فضاحت میدهد  و چشمان طبیعت به روی همه بسته میشود آدمها جایشان عوض میشود ، نسلی پدید میاید که تو آنها را نمیشناسی همراهی کردن همدردی کردن با آنها بیفایده است باید متانند یک مجسمه بایستی ودمانند یک کره خر سر تکان دهی .
    حال بجای عدالت  ظلم میکنند و نامش را میگذارند قضاوت  و میاموزند که چگونه باید این عمل را فرا گرفت  و نامش را مهر کرد وبر سینه ها نشاند .
    آری ، دلم تنها برای تو تنگ شده بود که در سکوت به تشعشعات ذهنی من گوش فرا میدهی ، 
    چه خوب است که دیگر پاهایم  برای رفتن  به چراگاه آنها یاری نمیکنند  آنها خود را جمع کرده اند  تنها بتو میاندیشم ای واژه  تا دم به دم ترا شکل بدهم .
    بگذار نو رسیدگان  با آفتاب بزرگ شوند  و در روز بلند  چاویدشان و روشناییهایشان با چراغهای مصنوعی مغزهای مصنوعی شعور مصنوعی  با خرد از بین رفته و گم شده  با یکدیگر گام بردارند .یک ارتش بزرگ در گهواره خوابیده است .ث
    پایان 
    » لب پرچین « / اسپانیا / ثریا ایرانمنش / 27/08/ 2017میلادی /.
  • ❤️❤️❤️❤️روز تولد من

    فرزندانم
    عزیزانم 
    نور دیدگان من 
    با این ودیویی که درست کردید وبمن دا دید 
    همه خوشبختیهای گم شده ام را به پایم ریختید 
    وبیادم آوردید که مادری خوشبخت  ومادر بزرگی  خوشبخترم 
    عزیزانم 
    از یک یک شما ها سپاسگذارم ومیدانم که ماهها وقت گذاشتید 
    دور از چشمان کور من واین ویدیورا د رست کردید 
    از همه شما ها  دخترانم وپسرانم ودامادهایم  نو ه هایم از صمیم قلب 
    سپاسکذارم 
    از تو نو ه خوشگل من که از طریق  گوگل کلمات فارسی را پیدا کردی
    از. شما  نوه های عزیزم وتو سگ کوچولو مافین همهرا بر سینه میفشارم 
    بوسه هایم را نثار یک یک شما میکنم ودانستم که بی مزد وبی منت نبود
    هر خدمتی که کردم
     هفدهم آگوست  دوهزارو نهصد و هفده میلادی 
    برابر با بیست وششم امرداد ماه یکهزاو سیصد ونود وپنج ایرانی 
    با عشق  /ثریا 

    سپاسگذارم

  • تولد

    تولد من
    فردا ر وز تولد من است 
    پر خسته ام رنج راه ورنج نتوانستن حرکت  نکردن وهنوز گیجم
    کجایم ؟خوشا بحال  آنان که به راحتی میگریند  زیرا سر انجام دلداری خواهند یافت 
    ومن همهرا از دست داده ویا میدهم 
    در هوای دلپذیر  گرم وروشنایی ومن  غمگینم 
    خانه پر  از گل است   و دل من پراز درد
    اه ما شکست خوردگانیم ودرکنار آهنگهای زیبای شما دل به 
    فصلها خوش کرده ایم 
    تنها جایم عوض شد همین  آسمان همان آسمان  است ومردم همان مردمان 
    ملتی از بیداد رنج میکشد ومن سرود نو میدی را برایشان میخوانم
    پسرم  
    احتیج بمن نداری من میتوانم باز هم تنها بمانم 
    خودت تنها بوده ای با مشگلات ونبردهای فراوان 
    اما من چندان تنها نبودم شما ها را روی شانه ام داشتم
    همه ما منزوی شده ایم ودیگر خبری از آن جشنها وسرودها نخواهد بود 
    درانتظار دیگری هستم که ازشمال باینسو را افتاده است
    در حال حاضر همه ما مهره های شطرنجیم وچه کسانی با این مهر ها 
    یعنی با ما بازی میکنند ؟ 
    پر خسته ام وپر خواب آلود 
    او هم خسته است 
    وخوب فردا ناهاری میخوریم وآخرین تولد بر گذار خواهد شد 
    در جایی باید توقف کنم وتمامش کنم
    پایان 
    ای نوشته را  روی تابلتم نوشتم 
    ثریا 
    ایرانمنش /لندن /۱۶آگوست ۲۰۱۷ میلادی

  • ما واین جهان باقی

    ماه ، این افتاده  آن شب از سریر
    این عجوزه  منکسر ، این در کویر
    چون  غریق خسته ای در آبگیر………..”.نیستانی “
     در  زمینه مهتابی  رود رنج ، هیچ همیشگی  موجود است ، همه هیچ است  هیچ، در هیچ  و همه چیز هیچ و آنچه نیست که به زحمتش بیارزد و یا جذبه ای داشته باشد .  
    هفتاد
    ——
    به نحوی نا پیدا  فرسایش  این سالهای دراز کار بی امان ، تنهایی بی پایان ،  همه بر چهره ام نشسته و نقشی گذاشته  شادی و خوشبختی از چهره ام گریخته  باید از پله ها بالا بروم  زندگیم بی آنکه توجه کنم گذشته است ،  عصیانی مبهم در سردارم  همه این زندگی از دست رفته  این زندگی تهی از عشق  بی عمل ، بی تجمل  بی شادی  اما پرتوان و نیرومند است با فکر کردن میتوانم  رنجها را بزدایم  و همه آنچه را که نداشتم توانسته بودم خود را اسیر و بهره مند نشان دهم نه ! دیگر فکر کردن به آن دیر است ، خیلی دیر .
    دنیا همین است که هست  و من همینم که هستم دنیا باید مرا تحمل کند  ، من که حوب تحملش کردم .
    حتی این پسر گرامی  ، این گرامی ترین  پندار  و گنج من  مانند بقیه  چیزها تنها در پندارند  ای دو  چشم فروزان من وای روشناییهای  دو چشمم  بی شما هنوز هم میتوانم  بدوم ،  هرچند دیگر به آن شکل و شمایلی که شما تصویر مرا نقش کرده اید نیستم 
    بعضی  از آدمها در محافلی باندازه کافی نمک پرورده پیدا کرده اند  که مطمئن باشند  بموقع به فریاد آنها خواهند رسید  من این کار را نکردم  ازآن محافل بالا نیز بیزار بودم  غیر از خدعه و نیرنگ و ریا چیزی ندیدم مردانشان مرا میخوردند و زنانشان مرا تکه تکه میکردند .
    امروز من همانم ، تنها پیراهنم عوض شده و کفشهایم را به دنبال خود میکشم  و از ایستادن و انتظار کشیدن خسته میشوم .
    پسر عزیزم ، من بر شانه های تو سنگینی میکنم ؟  چرا ، خودم میبینم  ، می فهمم ، حاشا مکن،  تو مرا خیلی دوست میداری  اما نیاز به ازادی خودت و آن سنگ مرمر بیشتر داری  نیازی است طبیعی  و مشروع  خدا کند که دردسرت ندهد .
    همیشه انسان اشتباه میکند  بخصوص زمانیکه  بی تجربه باشد  تو میتوانی دست به هرتجربه ای بزنی  خوب ترا بالا آوردم  و ساختم  سعی کن هر تجربه را بدون حضور تماشاچی انجام دهی . 
    من بیشتر به درست کاری قلب تو اعتماد دارم  تا به درست کاری هوش تو  از همه گذشته  من همین را خوش تر دارم  تو آتشین مزاج  و یگ پارچه ای  گاهی هم بی ملاحظه  سعی نکن ساخته ها را ویران کنی  ، قلب من آسان  ویران میشود ملاتش فرو ریخته تنها مانند گلبرگی در نسیم باد میلرزد .
     .
    ببخشید همیشه کمی تند میروم  دلم میخواست مرد بودم  هرچند احتیاجی  نمی بینم  من به سهم خودم  در مبارزه  این گله  ها گام برداشته ام  اما  از خفقانی که دچارش بودم  و یا هستم  بیزارم  واین سرنوشت  ما زنها ست  که در سردابه ای خود مان بجنگیم  نه در هوای آزاد  ، خوب  روزی ثروتمند بودم ،  حال بی چیزم  جوانی سر شار از خوشی را پشت سر داشته ام  حال ورشکسته  از آن محیط گریخته ام  با این همه هیچگاه  ضعفی نشان ندادم  هیچکس ندانست مبارزات من چگونه بودند  سی و پنج سال  از زندگی خودم صرف این مبارزه شد مبارزه ایکه   تن به تن و هرروزه  با آدمها  نو و تازه آمده  ، صد ها بار در آستانه مرگ قرار گرفتم  ایستادگی  کردم  تا لب پرتگاه نیستی رفتم اما دستی مرا برگرداند ، حال تو آمده ای تا مرا سر زنش کنی ؟  من از یک گهواره  ای برخاستم با پوستی نرم  و دست نخورده  با نا زها و نوازشها  و زپر پرستشها  درزمان افتادگی سر فرود نیاوردم  هیچ سازش پستی را نپذیرفتم   و در پی آن نبودم که با عشوه های  زنانه ام  با دلرباییها  برای خود  چاره جویی کنم  و یا تن به یک زناشویی سود جویانه بدهم .
    از این مبارزه هرروزه خسته ام  او را خواستم با تمام وجودم اما هنگامی عشق در دلم مرد هیچ قباله عقدی نتوانست  برای همیشه مرا پای بند کند .
    امروز سالهای گذشته و من از پله های هفتاد بالا میروم دیگر به پشت سر نمینگرم ، به کسی یا چیزی احتیاج ندارم دیگر آن ماهی  کوچک دریا نیستم که در رودخانه   شنا میکرد و  کوسه گردش میچرخید در شکم کوسه زنده ماندم کوسه مرد و من در کنار جسدش باقی ماندم .
    پایان 
    » لب پرچین « / اسپانیا / ثریا ایرانمنش / 08/08 /2017 میلادی /.. 
  • اخته شدگان

    در برنامه ای هفتگی که روی تابلت من میاید  امروز با چهره  گربه های پرواری آشنا شدم که در کسوت کارمند درکارگاه .یا خانه سفید مشغول کارند ؟  و یا آن کار دیگر ، مردانمان را انقلاب و سپس جنگ اخته کرد و امروز   ماده گربه های پروار  دارند بو میکشند خود بینانی که تنها لاف میزنند  خندیدیم چرا که مجری برنامه میگفت اینها احتیاج دارند  ورزش بکنند نگاهی به هیکلهای آنها مرا به خنده واداشت .
    خوب ، چراگاه  ما ویران گشته اما مزرعه آنها لبریز از علف است خوب میچرند  و گاهی نر گوساله هایی آنها را حمایت میکنند  آنها نیز درجستجوی ماده گوساله های میباشند  بی آتکه ارجی به انها بدهند  و خدا میداند که امروز تعداد اینها کم نیستند  بیش از اندازه میباشند تا جاییکه مجری برنامه ” نگاه ” هم  میگفت دیگر در انتظار کاوه ای نیستیم باید ” گرد افرینی” بر خیزد ،درمیان اینها تنها من یک زن را دیدم او هم متاسفانه دربی بی سکینه مشغول کار است .
    در سر زمین  از دست رفته تازه واردین که ادای بورژوازی را درمیاورند با شلوارها پاچه تنگ و اتو مبیلهای آخرین مدل ولبان باد کرده صورتکی لبریز از رنگهای گوناگون مشغول  چرا هستند تا فردا چه پیش آید  آنها باید  دچار پندارهای بس گرانی باشند  تا تصور کنند  که زیر رو شدن  یک تمدن ویک دنیای کهنه ایشا نرا درگوشه ای دنج قرار خواهد داد  و یا فراموش خواهد کرد ،  آنان درحال حاضر سر میز قمار قمارخانه های زیر زمینی و خانه های عفاف زیر زمینی مشغول عیشند و شلاق تنها به صورت یک پرستار وظیفه شناس میخورد ،  چه کسی در انتظار آن است که طوفان شروع شود   تا آنها شن بازی خود را  به پایان برسانند . 
     و چه کسی حاضر است بقایا ی آن شن ها را بروبد  درحال حاضر از یک چند روزی که باقیمانده  لذت میبریم  برایمان کافی است  آنها زندگی را نیز فریب میدهند .
    حدا قل گستاخ باشید و شهامت ( آن یکی) را فرا بگیرید  فردا من دیگر مرده ام  و فرداهای دیگری نخواهم بود  همین امروز از دیدار او دلشادم  و  خوشحال  و همین را نیز چاشنی زندگی ام کرده ام  آنها میکوشند تا با  توجیه ایده و لوزیکی خود  هرچه باشد راهی برای فرار از بن بستها پیدا کنند  آه…. این یکی مارا میفربید ؟ چرا باید شما را بفریبد  ؟ شما فریب خورده هستید مغز شما لبریز از آشغالهای روزانه است که بخوردتان میدهند ادعای روشنفکری میکنید  و در زمان عمل از میدان میگریزید   نیاز به گریستن پیدا میکنید  برای خود دلیل و برهان دارید  حال ماده گوساله ها را به جلو رانده اید .
    من کسانی را که فرار میکنند تحقیر میکنم ،  » هر آنچه میخواهی باش ،  هرچه میخواهی بگو  و دلت اگر خواست  فرار کن  ولی بگو من فرار میکنم « .
    حال در انتظار کدام معجزه هستیم ؟  هرجایی که میل داریم حرفی بزنیم  زبان کسانی برای لیسیدن  خون ما  میخارد  نیک خواهان بشر !  به تردستی  بازیچه های مرگ را در اختیار آنها میگذارند  ، آنها مانند سگ بو میکشند و میدانند که آنها ، خریداران در شور وشوق  میسوزند .
    گله نیرومند سگان  بی بی سکینه  وابسته به ان سازمانهای مرموز  و اسرار آمیز  در همه جا حامی آنها میباشند .
    امروز حالم دگرگون است ، خیلی هم دگر گون است . گرما ودمای هوا حسابی مرا از کوره بدر برده است . تا بعد 
    از سری یادداشتهای روزانه 
    » لب پرچین « اسپانیا / ثریا ایرانمنش / بعد ازظهر دوشنبه 7 آگوست 2017 میلادی .
  • ادامه آن قصه

    “.روسیه اول سر زمینم را برد و سپس دست به کشتزارم زد وبهترین  هارا برد “
    آه… سخت ترین و بهترین  زنان میتوانند ،  اهانت های نهفته  را ببخشند ، اما هرگز  از یادشان نخواهد رفت .
    عشق دچار پارگی شد  تارهای از هم تنید  دیگر امکان  ترمیم آن وجود نداشت .او بیشتر دلبسته  منافع قبیله  خود و دارای همان  روحیه  وهمان خست گراییها وا نگیزه های مسخره زندگی بود  ، آیا فریب نخورده بودم ؟  خودم را فریب نداده بودم ؟  او حیله گر بود  قضاوت او هیچگاه از روی رئوفت  نبود  به گمانی شدید به همراه  اطرافیان  مقداری  از کارهای او جنبه تقلیدی داشت  مانند یک بچه  نارسیده و نا کامل .
    به رغم حرفهای گنده گنده  ( اکثرا خاموش بود)  اما فرمانبر  اطرافیانش بود  و من باخود میاندیشیدم مرا باین  اشخاص با این پک وپوزه هایشان  چکار ؟
    او یک بچه گنده بود که  میل داشت  برایش دل بسوزانند  او را نوازش کنند عیب های او را نادیده بگیرند  او وجود » زن«  را نمیدید  اورا احساس نمیکرد  تنها دوسینه سفت و محکم  و رانهای او را میجست .
     اوتنها یک تصویر زیبا را میخواست که بر دیوار اطاقش  بیاویزد  و مردانگی  خود را ازاین  طریق  نشان دیگران دهد  او زن را نمی دید زنی که اراده  داشت / اندیشه داشت /  آخ  ایا او میتوانست  مطمئن باشد  که بتواند چنینی زنی را  با بار اضافی وارد حریمش  بکند ؟ .
    من یک زندگی داشتم  نه چندان وسیع  از ان سر سری گذشتم  آنها نگذاشتند که من با گامهای خود  با اراده خودم  راه بروم  آنها مرا کشان کشان  رو ی خاک و خاشاک خودشان میبردند  .
    در کودکی یاد گرفته بودم  که به مردم  کمک کنم  حال دیگران  این از من گرفته بودند به قیمت کمک کردن به خودشان /
    آیا میتوان  زندگی د.رونی  خود را  فهماند  بسکه واژ ه ها  تیره و منهدم شده اند . 
    پسرم / پسر خودم / 
    برای اینده او  مجبور به یک ازدواج تحمیلی و نا خوش آیند شده بودم  و به دخترم گفتم بخاطر تو  تن به تحمل این جهنم داده ام  اما میدانستم که آن جهنم  کانون پرورش  خوبی برای بچه ها بخصوص دختران نیست ،  پسر از جهنم فرار کرد  و من تنها ماندم .
    او به پدر بیشتر احتیاج داشت  حال  پدر برایش یافته بودم  تنها یک باد ، یک خار ویک نیشتر  نه بیشتر .
     آیا بهتر نبود  زنی شوهر دار بودم  با چهار یا پنج مترس  تا یک زن تنها  با یک بچه بدون پدر ؟  پدری که روحش هنوز درخیال جنگل بود .
    امان این بورژوازی  نوین 
    امروز احساس میکنم دچار یکنوع دگر گونی شده ام  غم غریبی که در درون من  سر برآورده  میل دارم  آنرا سرکوب کنم اما بیفایده است  تلاشی برای دنبال کردن داستانها ندارم همه را همه  از بیش میدانند و  با قهرمانان آنها زیسته اند  به سفرها رفته اند.
    انرژی مثبت !!! بعله ! جمله بسیار زیبا یی است باید همیشه  انرژی مثبت داشت  و به دیگران نیز تزریق نمود  حتی هنگامیکه اسمان دود گرفته و ابری و داغ است ، سوختگی همه وجودت را گرفته  صدها هزار هکتار زمین و درخت در آتش میسوزند باید گفت ” به به ، عجب آسمان آبی و زیبایی و عجب هوای دلکشی  هنگامیکه بجای پرندگان خوش الحا ن گروه گروه هلیکوپتر ها ی کمکی  حامل آب وکف در آسمان میچرخند  که روی درختان شعله ور وبی زبان  آنها را فرو میریزند تا آتش را خاموش کنند  چگو.نه باید به این خود فریبی  و مردم فریبی ادامه دهم ؟ . بقیه دارد 
    آز یادداشتهای روزانه 
    » لب پرچین « / اسپانیا / ثریا ایرانمنش / 07/ 08 2017 میلادی /…
  • زندگی درونی

    ” آدم وحوا در بهشت  درحال چیدن میوه ممنوعه ” !
    —————————————————
    قرار نبود بنویسم آما نامه ای آمد که برخیز ! برخاستم در اطاق داغ همسان یک سونا کولر درآنسوی دیگر کار میکند و کمی  بادش را بمن میفرستد  مستقیم نمیتوانم زیر کولر بنشینم ،
      فریبم میدهند ، این جانوران کوچک مرا فریب میدهند بخیال  آنکه سنی از من گذشته دیگر شعور را هم گم کرده ام  . من فریب آنهارا نخواهم خورد همچنانکه فریب بزرگترانشان را نخوردم ، تنها سکوت کردم تا بازی را ادامه دادند  سپس دستهایشان رو شد ، دست من پنهان بود ، پشت سرم پنهانش کرده بودم 
    من از درهای بسته  و پنجره های کدر و پرده های افتاده وحشت میکنم  ، باید نفس بکشم  باید آزاد باشم  آزادانه راه بروم  در لباس پوشیدنم   در گفتارم  در عشق ورزیدم  ، من بخاطر عشق بگونه ای  فدا کاری میکنم  ، اما اگر  مرا در قفس بکنند  زنجیر  را پاره میکنم  و فرار بر قرار ترجیح میدهم   من نمیتوانم زندانی  تجهیزات و تجملات باشم .
    ——–
    من مایل نیستم در مجالس ترحیم  شما حاضر باشم ،  و چادر بپوشم  یا سر سفره های مسخره  بنشیتم  بی آنکه بدانم چرا ؟  دنیا ی من دنیایی باز و لبریز از آفتاب و روشنایی است اگر مرا مجبور کنید خواهم مرد ،  تنها راه من به سفره خالی و رختخوابم منتهی میشود  ،نشست ،  برخاست  با زنانی که بیهوده اصرار دارند  نقش  بانوان متشخص را  بازی کنند مرا عصبی میسازد .
    تشخص سالها بود که درآن سر زمین مرده بود  هم اکنون این تازه وارد ین باید خیلی چیزها  را بدانند وبا خیلی از چیزها اشنا شوند .
    ” اوه کمی او را  بباد  تمسخر میگیریم  سپس باو یاد میدهیم  اشنایان شهرستانی ،  آشنایان شهری  وظائف خویشاوندی  دید وباز دیدها میهمانیهایشان  نشان یک سلسله  بیکاری  و در معاشرتهایشان  ” که زن باید کد بانو ” باشد  اگر چه  از فشار  درد و خستگی نالان بگوشه ای بیفتد . اما مدام باید سر فراز باشد  که خورش جا افتاده واین افتخار بزرگی است  برای این بردگان بی زبان  یک زندگی مکانیکی  در پندارهای  عقب مانده  و فرو مایگی شان  ، آه  همچو سنگی بودم  که مرا درون دیوارها با ساروج و آهک  کار گذاشته باشند  عشق گم شد  ، نابود شد ،  سروری و اقایی جای آنرا گرفت  آن انرژی پنهانی  در من هرگز  خاموش نمیشد  بر خلاف جهت آب حرکت میکردم  نه ، بمیل آنها ، بمیل خودم  تنها مدتی دچار  ضعف  اعصاب شدم . بقیه دارد
    از” دفتر یادداشتهای روزانه ( که خط خودم را نمیتوانم بخوانم ) ….
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  06/ 08 2017 میلادی .
  • یک چکامه

    ساعت دو ی پس از ینمه شب بود که با اخطار ( او) بیدار شدم ، حوصله نداشتم اما میدانم در خواب داشتم فریاد میکشیدم با چه کسی مرافعه داشتم ؟ کلمات اقتدار و ایستادگی را مرتب زیر لب تکرار میکردم ، سعی کردم بخوابم اما نشد ، باید بیدار میشدم هجوم کلمات و گفته ها و شنیده ها داشت مغزم را منفجر میکرد ، آه….حال با این پک پوزه های اینها چه باید کرد ؟  اگر آن چند دست لباس و الندگ و دولنگ  وآ ن اندوخته را را از آنها بگیرند هیچ هستند ، هیچ ، ” انقلاب ” فواید زیادی دارد در آن زمان که شعرای متعهد مشتهایشان را گره میکردند و فریاد میزدند و در شبهای شعر انستیتوی گوته با کلمات غلیظ عربی و دعای ربانی اشعارشان را شروع میکردند  از همه شعر های آنها  خون بیرون میریخت ، به اشعار فروغ و سهراب سپهری اعتنایی نداشتند ، آنها زیادی احساساتی و مردمی بودند باید خون از هر کلمه میریخت و هنوز این خون ادامه دارد وعده ای از جریان وفوران  بودن همین خونها به مراد خود رسیده اند وبر کرسی و عرش اعلا تکیه داده اند و دیگر خدا را بنده نیستند ، آه در کسوت یک زن اشرافی رفتن چه لذتی دارد !! آنهم بدون سابقه و پشتوانه فامیلی یا خانوادگی ، علفهای خودرویی که ناگهان در کنار درختان قوی و ریشه دار سبز شدن و حال مشغول جویدن ریشه ها هستند 
    اما من نشان دادم ، یک زن ایرانی یعنی چی ، نشان دادم  مادر یعنی چی و نشان دادم هنگامیکه از بالا به قعر دره نداری و فقر میافتی ایستادگی یعنی چی  نباید  خود و یا فرزندانم را به راههایی نابکاری بفرستم و آنها را مجبور کنم تا برایم پول بیاورند به آنها امکان دادم تا راه خودشان را بروند امروز افتخار میکنم که مرا بهترین مادر شوهر و بهترین  مادر زن و بهترین مادر بزرگ مینامند سیراب میشوم تشنه نیستم گرسنه هم نیستم  هنگامیکه فرود افتادم دانستم که باید از ماهیچه های ورزیده خود استفاده کنم ، کفشهای تی تیش مامانی را به کنار انداختم وبا پوتینهای کت و کلفت به راه افتادم ، بی انکه دستم را بسوی کسی دراز کنم ، در سر راهم خار مغیلان بودند که دامن مرا میگرفتند ، آوه از پک و پوزه های این مردم تازه به نوا رسیده چگونه خود را خلاص کنم ؟! احتیاجی نمی دیدم تا هر احمقی را بعنوان همسر و یا همراه در کنارم بگیرم ، اشتباهات زیادی  کردم اما این اشتباهات به کسی آزاری نرساند پر دل رحم بودم دانش درونیم و آن انرژی بی حسابی که در درونم شعله میکشید مرا به راه انداخت  باید با  این نودولتان که خر را داده و بجایش یابو گرفته اند بنوعی کنار میامدم هنوز نمیدانستم که ” پول و دارایی ” رکن اساسی یک انسان و چه بسا انسانیت !! را  تشکیل میدهد اگر چه یک یابو باشد این پولها غنیمتهایی بودند که از راههای نامربوط به دست آورده و حال نیمی از آنرا بباد داده اما هنوز در کسوت اشراف زاده ها قدم بر میداشتند مردم فریب میخوردند من در سکوت راه میرفتم نه زیر سایه کسی زیر حرارت جرئت خودم ، تنها یک فکر داشتم باید بنوعی زندگی را تامین کرد و آز آن پسر مردی ساخت و از آن دختر زنی با کمال و آراسته  حال با نگاهی تازه دروغ بزرگ زندگی را میدیدم  و درباره اخلاق انسانی !! که دیگران قضاوت میکردند میخندیدم  ، زن بودم وزن بودنم مصیبت بزرگی بود ، آنهم زنی جوان ، چه خوب شد که پا به سن گذاشتم .
    ایستادم بی آنکه بگذارم پاهایم جلوی کسی به لرزه دربیایند  ، خوب خورده بودم و خوب چریده بودم در کودکی  و سپس نو جوانی بدی داشتم اما خودم را رهاندم  مانند یک سیلاب همه چیز را در هم شکستم و به جلو راندم و نشان دادم که یک زن از لحاظ  نیروهای درونی  بسی غنی تر است  و اگر به دامی در افتاد است که مرد بر سر راهش  نهاده اسیر است نباید از مقاومت چشم بپوشد باید مبارزه کند و من این کار را کردم .
    روز گذشته در بین کتابهایم کتابی یافتم که مادر شوهر دخترم بعنوان هدیه تولدم بمن داده بود ، کتابی که در سال 1948 چاپ شده بود حاوی اشعار بزرگان قدیم با زبان فاخر انگلیسی  که من کمتر با ان آشنایی دارم تنها سه نفر را توانستم بشناسم امیلی دیکنسون ، و رودیارد کییلینگ وعجب آنکه دستخط جرج واشنگتن که اصل آن دریکی از دانشکده های  آکسفورد  محفوظ است نیز در این کتاب بچشم میخورد ، آن دوست نازنین گفت ” 
    این کتاب متعلق به مادرم میباشد و هیچکس غیر از تو لیاقت داشتن ـآنرا ندارد ، حال در این فکر بودم آنرا به نوه ام هدیه بدهم  او نیز مانند من مینویسد و خوشحال است در شهر ی زندگی میکند که جایگاه نویسندگان بزرگ است خوب مینویسد گاهی اشعاری هم میسراید عکاس خوبی است و نقاشی بی نظیر درمیان لباسهای گنده و ارزان  مانند الماسی میدرخشد اهمیتی به سر وضع خود نمیدهد میداند که زیبایی درونی و بیرونی او مانند خورشید همه جا را روشن میسازد  خوشحال شدم که دیدم اولین هدیه من که یک دفتر خاطرات روزانه بود کار خود را کرد و از سن هفت سالگی نوشت تا الان . 
    تولد او و تولد من در یک روز است و من این کتاب را باو خواهم داد و راهی سفر خواهم شد ، ریاست عالیه بمن سه هفته تعطیلی داده است !! البته پیشنهاد کرده که میتوانم از طریق آی پاد هم  برایش چیزکی بفرستم اما …من درتعطیلی هستم .همه شمارا به خدای خودم میسپارم خدایی مهربان عاری از هرگونه مکر و ریا و فریب است و خدایی آزاده  کار من این است  که نگذارم زبان فارسی تبدیل به زبان عربی شود ما هم مانند مصریان  هویت خود را ازدست بدهیم تا آنجا که میتوانم مینویسم اگر چه چرند باشد . پایان 
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 31/07/2017 میلادی /…
    ———————————————————————–
    این نوشته را به دوستی هدیه میدهم که مرتب به همسرش میگوید ” من میل ندارم مانند “ثریا “شوم ، باید بنویسم ” ثریا شدن کار هر کسی نیست خیل جرئت و شهامت و دلیری و از خود گذشتگی میخواهد که درشما آنها را نمی بینم . عمرتان دراز …….ثریا