Category: General

  • امیران

    آنهاییکه خدایی بی نام دارند 
    هنوز خدایی برای خویش نیافریده اند 
    خدای من خدای خرد است 
    آنهایی که خدایی را نمی شناسند فورا او را گم میکنند .
    خدایشان یک گوهر گم شده است .
    خدای من در عشق  قالب شده است  
    و هیچگاه گم نمیشود 
     درطول زندگی  سه تا ( امیر را شناختم)  یکی هنگامیکه چهارده سال بیشتر نداشتم  او را جلوی درب مدرسه با یک گل سرخ ایستاده میدیدم پر ژیگول بود شیک پوش بود اما من زیاد از او خوشم نیامد ، یکی از دوسنانم او را دید وفورا رفت و همسرش شد و پس از مدتی طلاق گرفتند .
    امیر دوم امیر عباس مسعودی بود که خدایش رحمت کند هنوز انگشتر نامزدی او درون جعبه من جای دارد ، مردی تحصیل کرده آشنا به چند زبان زنده دنیا ازیک خانواده خوب  ومن کم کم خودم را آماده میکردم که خوب ، میتواند شوهر خوبی باشد که ناگهان رستم دستان با پاهای بلند و کشیده اش از راه رسید و گفت :
    منم رستم دستان ، و اهل کردستان !!!
    ترا باخود به عرش عالم خواهم برد به هرکجا که میلت بکشد و هر چه را  بخواهی ……هیچ چیز نخواستم غیر از رهایی و آزادی سی سال در خانه محبوس بودم در بین خدمه ها و خبرچینان. سی سال دچار بیماری اعصاب شدم تا دریک فرصت مناسب فرار کردم .
    امیر عباس دوم نفرینم کرد به قم رفت و سر مقبره خواهرش گریست و سپس برایم نوشت امیدوارم هیچگاه روی خوشبختی را نبینی انگشتر نیز نگاه دار …..اوه ، چقدر بنظرم کمی خاله زنک بود ….خندیدم و رفتم .
    و حال …. هر چیز کوچکی  برای جهانی بزرگست  برای پیدا کردن خدایم وقت تلف نکردم خودش آمد .
    امروز  سومین امیر بخانه من آمده است ، مقدمش را گرامی داشتم و مانند خدای گمشده او را دنبال میکنم بمن چه بگویند شیطان است .
    منکه نمیخواهم او را مرد زندگیم بسازم ، البته گاهی زیر و رو میشوم  باز برمیگردم به آوای دلم گوش فرا میدهم ، نغمه سرایی میکند .
     تنها برایش آرزوهای زیادی را از درگاه  آن خدای واقعی طلب کرده ام  آرزوی پیروزی  بگذار گمشدگان  با خود و خدایشان و افکارشان در زیر نور پروژکتورها فریاد بکشند و او را بدنام سازند من به آوای دلم گوش میدهم  چه بسا هر ستایشی کمی بوی خود ستایی را بدهد .  هرکسی باخبر است  که در کنج  دلش چه چیزهایی را ستودنی میداند . پایان 
    ثریا / اسپانیا / دوشنبه 2 اکتبر 2017 میلادی / 10 مهرماه 1396 خورشیدی 
    یک دل نوشته .
  • امروز ، روز دیگری است

    قبل از هر چیز زاد روز اولین پسرم را باو تبریک میگویم چندین سال پیش در چنین روزی   راس ساعت 12 شب پای بعرصه وجود گذاشت و بهانه ای بود برای زنده ماندن من .از او سپاسگذارم  ، دوست من ، رفیق من و پسرم .
    امروز  سالها از آن روزهای خوب گذشته و من دارم گریه میکنم ، برای آنچه را که از دست دادیم برای آینده او ، و آینده سرزمینم برای شاه مهربانم .
    امروز در یک یوتیوپ مسخره یک مردک مخنث با چند بچه ولگرد جلوی یک خرابه داشت میگفت ” 
    شاه مرد ما میخواستیم خودمان او را بکشیم و پولهای کارتل نفتی !!! را از او پس بگیریم  زهی خیال باطل ، امروز کجا هستی مردک ؟ بر خلاف ارزوهای پوچ شما نامردان  و نمک ناشناسان او شاهانه مرد و شاهانه بسوی آخرین خانه رفت .
    ما ملت راستین ایران زمین از ملت مصر و شادروان انور سادات که جانش را برای این مراسم داد و از بانوی بزرگوارش صمیمانه سپاسگذاریم .
    تاریخ در باره او قضاوت خودش را کرد امروز نه تنها من بلکه هزاران زن ومادر و پدر در سوگ او اشگ میریزند . 
    من به آهنگ دلم گوش میدهم ، تمام شب نخوابیدم ، نگران بودم ، نگران چی؟ سالگرد مرگ پدرم بود و میل نداشتم در چنین روز منحوسی بمیرد  ، ساعت چهار ونیم صبح از صدای زنگ کوچکی بخود آمدم ” او” بود  آه ، سر انجام آمدی ، حال برایم بگو ، بگو که نگرانیهای من بیمورد است  و چه زیبا همه چیز را بیان کرد .چه زیبا واژه ها را بکار میبرد ،  و چه زیبا به آنها آهنگ میداد .
    همه واژه های آهنگین او را  جویدم و قورت دادم  او معنایی شده و معمایی ،  و من از درد پژمردگی مینالم ، دلی دارم که در گوشه ای افناده  و بانگی دارم بیصدا  اما حواسم بر سر جاست  و در آن زمان که حواس بکار میافتد دل نیز آهنگش را مینوازد .
    سپس گریستم  امروز هرچه مبینم تراشه هایی از سنگ خارا  ویا خار درختان سمی  که به افکارم میلغزند  ، هرکس نوایی از نای خود بیرون میفرستد دچار سر گیجه شده ام  همه خود در تاریکیها نشسته اند و تنها زیر نور یک شمع بخیال  خود جهان را روشن مبینند 
    دارم گریه میکنم ، باید خوشحال باشم  ، اما نه ، فرزندانم را در بهترین مدارس گذاشتم بامید آنکه بر میگردیم و به کشورمان خدمت میکنیم ، اما امروز همه آنها بردگان دیگرانند تنها برای آنکه زنده بمانند ، آنها را از سیاست دور ساختم ، از همراهی با سایر هموطنان جدید دور ساختنم و چه کار خوبی کردم ،  آنها به راه خود رفتند ریشه را نبریدند  پر دلهره و نگرانی داشتند میترسیدند  از خیابانها سیاه و تاریک و هجوم این جمعیت وحشی و آدمخوار  میترسیدند که گم شوند و خودشانرا گم کنند ، اما خوشبختانه همچنان در یک خط مستقیم راهی شدند . و امروز در کنارم با صدای بلند آواز میخوانند  و فردا که به اسمان پرواز کنم  آواز آنها را  در آسمان نیز خواهم شنید  امروز ناله هایشان  عاشقانه  و مهربان است  و آتشی در مین بر میانگیزد  و چه بسا من دران آتش بسوزم  امروز به ماتم دیگری نشسته ام ، به ماتم شاه از دست رفته  شاید امروز همه بمن بخندند  فردا آنها در میابند که چرا  امروز گریستم .
    گفته های ” او”  چون شیر تازه در جویباری  سرازیر شد و کمی آرام گرفتم  برای رفع تشنگی ابدیت او کافی نیست مردان دیگری نیر باید باشند تا آن سر زمین را از دست جانوران ، خوکان و سگهای حسین و قنبر و علی کبرا و زهرا و صغرا وزینب  نجات دهند .
    ——————–
    بهر روی . پسر عزیزم تولدت مبارک ، مهم نیست چند ساله شدی مهم این است که چگونه میاندیشی . برایت آرزوی سلامتی و دلخوش توام با سعادت را آ در دل میپرورانم . .
    از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان 
    باشد که از میانه یکی کار گر شود 
    پایان
    ثریا ایرانمنش »لب پرچین« / اسپانیا /
    02/10/2017 میلادی برابر با 10 مهرماه 1396 خورشیدی . /
    ————————————————————–
  • عصر یکشنبه

    عصر یکشنبه ، بعد از ظهر روز عاشورا !!!!
    یک فایل صوتی  “پنهانی ” از مردان حسین و مداحان پخش شد که تا مدتی مات مانده و از خجالت نمیدانستم آنرا ببندم و یا باز بگذارم ببینم آخر آن چه خواهد شد ، مداحانی که جلوی هزاران نفر میایستند واز مشک پاره شده  و لب تشنه حسین میگویند  ومردم  احمقانه میگیرند ،  در خلوت خصوصی دوره هم جمع شده بود ویکی ازان حاجی آقا باصطلاح رییس بود وداشت  مزه پرانی میفرمود وتعریف میکرد از قم ومولاها و فحاشی و کلمات زشت و رکیک بقیه دست میزدند و میخندیدند ، حال کدام یک این سخنانرا ضبط گرده و به بیرون فرستاده اند هر که هست دم اش گرم میدانستیم که اینها چه جانورانی هستند و چه خونخوارانی ! اینها هما ن بچه های حرامزاده شهر نو میباشند ، بچه هایی که از نسل سفلیس و سوزاک به دنیا آمده اند حال پروار شده اند و همه چیزشانرا عریان در ملاء عام میگذارند و من بفکر زنان و دخترانی بودم که در زندانها گیر اینها میافتند این مردان غیر از پایین تنه و زور مشت و بازوان  کلفت چیزی در کله شان نیست همه مغز آنها درهمان حوالی پایین تنه شان میگردد ،
    در گذشته زمانیکه یک افسر راهنمایی کمی بی ادبی میکرد ، همه باهم میگفتند که : 
    معلوم است ااز کجا آمده از یتیم خانه و پرورشگاه یا از خانه ناپدری ، تازه بی ادبی آنها در حد خیلی خیلی پایین بود .
    حال من مانده ام که این حیوانات از کجا آمده اند ؟ از کدام مادر زاده شده اند و چه پدری بالای سر آنها بود و در کدلم  کوچه پس کوچه ها به مادرانشان تجاوز شده که اینگونه وحشی باز آمده اند و بلا فاصله  پس از ختم جلسه خصوصی روی صحنه رفتند و میکروفون را به دست گرفتند وبا چشمک زدن به یکدیگر میگفتند  که ” حال بده ” و روضه را شروع کردند !!! اوف حالم بهم خورد به راستی حالم بهم خورد 
    در این راهها همه باید یکر نگ باشند  هرکسی همراهی دارد  همرنگی دارد .
    مشگل است که من روزی بتوانم با چنین اشخاصی نه نام شخص نمیتوان روی آنها گذاشت نام حیوان هم نمیتوان گذاشت به حیوان توهین میشود ، باین موجودات عوضی  همراه شوم ، مرگ را ترجیح میدهم  .
    برای چه داریم خودمان را میکشیم ؟ برای اینها و یاآ ن فاحشه هایی که با اینها در زیر  چادر مثلا ” حال ” میدهند .
    نمونه باسواد آنها را در این دیار فرنگ داریم شیخ علیرضا نوری زاده بچه آخوند و سایرین که میل ندارم نامشان را ببرم .
    در آن زمانها که من گاهی مجبور بودم برای  دیدن همسرم به زندان قصر بروم تمام بدنم میلرزید ، نه از ترس بلکه از متلکها آن سربازان و پلیسها  ، اما امروز آن متلکها درمقابل این گفته نوازش است ، شعر است ، اوف ، حالم بد شد خیلی بد شد ..
    چه خوب است که دراین کنج زندانیم و مجبور نیستم با این کثافتها روبرو شوم  شهر بزرگ ؛ هرروز بزرگتر میشود برای چریدن این وحوش  راههای گذشته از شهر گم میشوند  و بیابانها کم کم در داخل شهر میافتند و ساکنین آن بیابانها همین جانورانند که شهر را بصورت کمر بندی دراختیار گرفته اند . 
    مرده شور خودتان ، ایمانتان ، مذهبتان را ببرند . بیزارم از شما . 
    حتی قدرتی مافوق قدرت رضا شاه هم قادر نخواهند بود این آشغالها را به سطل زباله بریزد . بگذار درون خودشان بپوسند ../ ثریا /اسپانیا ./////
    اول اکتبر 2017 میلادی /برابر با 8 مهرماه 1396 خورشیدی /
  • آرامش قبل از طوفان

    شبی را گذراندم ، با هزار اندیشه ناباور وباور .
    امروز صبح سکوتی  بر تمام شهر حکم فرماست تلویزیون را روشن کردم همه شهر بارسلونا وبطور  کلی کاتالونیا در دست پلیسهای وگارد سیویل بود ، نمیدانم چه خواهد شد ؟! بیاد پیراهن سیاهان دوران فاشیسزم ایتالیا افتادم ، چه همه کشته دادند سر انجام ایتالیا به یک شهر بی دروپیکر که تنها حمایتش از خرابه هاست ،  افتاد .
    گلوبولیستها بسرعت مشغول کارند و چه بسا الان دربین همین پسران و مردان و دختران وزنان جوان در کاتالونیا خود را درزمره موافقان جدایی طلبان جای داده و مشغول سخن رانی میباشند .
    آنها کارشان ویرانی است  و جدا کردن  سر زمینها و تکه تکه کردن ـآنها  خوش خوراکند  و شکمی سیری نا پذیر دارند ، تا دوباره شرکتهایشان مشغول آبادانی شوند و مانند سایر کشورهایی که ناگهان بی ریشه از زمین سبز شدند ، آباد شوند و درطول جنگهای مذهبی وسیاسی  مشغول ارسال فشنگها واسلحه ها باشند و دراین  میان دلالها نیز به نوایی برسند پول تریاکشان برسد و استکانی عرق !.
    با نگاهی به سر زمین یوگشلوی زمان گذشته که چه همه زیبایی داشت ومحل گشت و دپدار توریستها بود ، امروز نامش درخاطره ها  مدفون و چند کشور تکه تکه بوجود آمده است ، با نگاهی با سر زمین چک اسلاویا که آنرا دوپاره ساختند چک و اسلوانیا  دیگر چیزی از تاریخ آنها بیاد کسی نمانده است .
    ایران هم چند تکه خواهد شد تاریخ مدفون شده همین امروز درس تاریخ در مدارس ممنوع است تاریخ ایران از زمان صفویه وشاه اسمعیل صفوی شروع شده است اما کردستان بی هویت ناگهان دارای هویتی چندین  هزار ساله شد !!!! بیچاره مادرم همیشه میگفت این گشنه گداهای کرد و نان نخورده ……
    زمانیکه از فراسوی این آدمها میگدرم  و میبینم چگونه آفتاب عقلشان را در کاسه سرشان خشکانده  و دارند زندگی را تنها درتابه سود و زیان میسنجند بی آن که به اینده سر زمینها و فرزندانشان  بیاندیشند  ، دلم میسوزد  و در این فکرم که چگونه خیالی خنک بر آنها سایه افکنده  و دارند خود را به دست هیچ میسپارند ، آنگاه سوزندگی اندیشه هایم را در مغزم احساس میکنم  و یخ میبندم .
    آن قوم بنی یعقوب و بنی اسراییل صاحب دنیاست ، همان کاری را که با مردم فلسطین کرد ، زمینهایشانرا خرید خانه هایشانرا خرید  وآنها آواره صحرای سینا شدند حال در این شهر کشور کنار این سر زمین یعنی در( مراکش) مشغول خرید خانه میباشند و در جنوب این شهر نیز ، اما اینها حواسشان جمع است سخت به زمینهایشان چسپیده اند خودشان یک پا خریدارند .
    سکوتی تلخ امروز بر همه جا سایه افکنده ، من غمگین شمعی بیاد پدر روشن کردم و در قابلمه همیشگی مقداری سبزیجات برای خوراکم آماده ساختم چرا که از گوشت بیزارم و لاشه ها را میل ندارم به دندان بکشم آنهم لاشه  مرده را .چه میدانم گوشت کدام حیوان ویا کدام بیزبان است .
    روز گذشته  مقدار زیادی برنج را مجبور شدم درون کیسه زباله خالی کنم ، برنجهایی که سمی بودند و در بسته بندیهای شکیل و زیبا آنها را برای فروش در سوپرهای معمولی ارائه میداند کم کم مسموم میشدیم ، هرچه باشد باید جمعیت کم شود غذا نیست برنج های باسمتی درجعبه های شیک سفید رنگ محصول پاکستان با سمی بنام …… درونشان که در زمان کشت از فاضل آبهای خانه ها  و کارخانه ها  جاری میشد .  حال همین فاضل ابها به سوی سبزیجات و صیفی کاریها نیز روان است ، حال باید همه چیز را  پنهانی درخانه کاشت و روزی خواهد رسید که همین کار را نیز ممنوع خواهند کرد کاشتن پیاز وسیب زمینی وسایر صیفی جات درخانه ها نیز ممنوع میشود خانه ای وجود نخواهد داشت برایمان خانه هایی ساخته اند که جمعیتی باید دران زیست .
     امروز در این فکرم که دیگر بسوی وطنم نخواهم رفت چرا که دیگر وطنی باقی نخواهد ماند ،  و ابدا نمیدانم کجاست وطن من ، هیچکس دور من مرزی نکشیده اما خودم خودم را زندانی کرده ام قبل از آنکه بمن دستور بدهند که زندانی شوم  اما با مسیر افکارم به همه جای دنیا سفر میکنم  هر انسانی در درونش میاندیشد  و آوازهایی میسازد  من در خودم خاموش میشوم  و درآواز مرغان خوشخوان . پایان  
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  01.10/2017 میلادی / یک دل نوشته !
  • سلطنت ابلیس

    بمناسبت روز بزرگ داشت ” مولانا”
    ———————————-
    قرنهای متمادی است که میگو.یند  ابلیس ( یا همان شیطان)  با روح پلید و ناپاکش  با قدرت تمام  بر اریکه  فرمانروایی  تکیه زده و ارواح پاک  و خداوندگار مهربان  را از تخت به زیر کشیده  و خود بر اورنگ خدایی نشسته است .
    این اوست که فرمان میراند  هم اکنون او بکام دل رسیده است  و فرزندان آدم را آماج مکر و حیله های خود قرار داده و به زیر فرمان  خود برده است .
    در دین مسیح روایتی هست از سازش بین انسان و شیطان  وهم پیمانی بین این دو ( گوته )” فاوست “خود را بر همین روایت نوشت .
    شمعون کیمیاگر که در ” سامریا ”  میزیست از نوع همان انسانهایی بود که روح خود را به شیطان فروخته با جادو گری و کیمیا گری خلق را میفریفت . ؛ او دست به اعمال خارق العاده ای میزد  تا مثلا بر نیروی روح القدس  دست یابد !  البته بعدها با آمدن پطروس ( یا پیتر)  با کمک او توبه میکند و غیره و ذالک ….
    قصد ندارم از کتب مقدس نمونه آورده و یا روضه بخوانم  و یا یک سلسله  مطالب مذهبی  نا مربوط را بنویسم  این روایت را اینجا آوردم  تا بر ین باور باشیم  که قدرت شیطانی  قرنها بر دنیا حاکم بوده و هم اکنون بر تمام  کره زمین حکومت میکند   و هزاران  ( شمعون)  وجود دارند  که با قدرت جادو  و کیمیاگری  و ساختن انواع و اقسام فلزها نظیر طلا و نقره در کارخانه ها روح مردم را گرفته اند .
    امروز دیگر طلا مثقالی نیست بلکه کیلویی است و به صورت خشت های آجری جا بجا میشود  در بعضی از نوشته های مولانا جلاالدین ( درمثنوی ) از این  روایت ها بسیار رفته شده است .
    مسئله جدال بشر با یک نیروی  اهریمنی و شیطانی  همیشه مورد  توجه  قصه نویسان بوده است  البته حضرت مولانا از یک شیطان مسلمان نام برده  و قصه ای ساخته است !.
    امروز بوضوع شیطان را در اشکال و لباسهای گوناگون مبینیم که بر دنیا حکم میراند ،  در هر لباسی که باید با آن حاکم باشد  او در هر لباسی دیده میشود حتی در لباس فرمانده ارتش ! . 
    ارباب اقتصاد  ، ادبیات را رو به زوال فرستادند ، موسیقی  و آثار موسیقیدانان بزرگ  هم دریک بسته کوچک  باندازه یک قوطی کبریت  جمع آوری شده است  تالارهای بزرگ  و مشهور  و ساختمانهای قدیمی رو ویرانی و خالی از آنهمه های هوی میباشند .
    دیگر آوای دلنشینی از گلو و سینه  کسی بر نمیخیزد ، تنها کلاغهای شوم هستند که قار قار میکنند  ، قرن ، قرن شیطان است  و شیطان صفتی .
    آن نهالهای کوچکی که میرفتند  تا درختان قطور  و بزرگی شوند  از ریشه کنده شده و یا میشوند  شاخه زیتون و تاج آپولون  و افتخاراتش  که روزی  در روح مردم  می دمید  گم شد .
    آن نیروی آسمانی  که بر دلها  می نشست  از بین رفت ، امروز هزاران خدا  به دستور ابلیس  ساخته شده  و معبدهای  زیادی بر پا گردیده   ، معبدهایی که  برای جمع اوری پول و طلا  سر به اسمان کشیده اند .
    انسانها را قربانی میکنند  و به زنجیر میکشند  تا عقیده خود را بر آنها تحمیل نمایند ،   دانشمندان  بجای   آزمایشهای علمی  برای بقا وسلامتی بشر دست به ساختن  انسانهای مصنوعی  میزنند  از گاو و گوسفند و پرنده و چرنده  تا آنسان ،  ساختن بدل آنها  و چگونه میتوان  فهمید هنگامیکه در خیابان راه میروی  بدانی  آنکه از روبرو میاید  یک انسان واقعی است  یا بدل ان .
    امپراطوری سفید پوستان رو به فنا ست و بجایش نقابهای سیاه و ماسکهای سیاه و شمشیر و قمه و چاقو در هوا میچرخد و ناگهان سری به میان چمن ها ی پلاستیکی و مصنوعی میافند .
    حال در این میدان وحوش چگونه میتوان نشست و داستانی خلق کرد که بوی عشق و لطافت آنرا بدهد ؟! چگونه میتوان از نسیم گفت ؟ و چگونه میشود لطافت باران را مثال زد ؟  پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « /اسپانیا ./
    30/09/2017 میلادی / برابر با 8 مهرماه 1396 خورشیدی.
  • مسعود صدر

    آفرین بر شما آقای صدر  با آن فحاشیهای چارواداری ، زیر آن لباس شیک و آخرین مدل و آن موهای سپید و ساعت گرانبها مغزی تهی خوابیده ، زبانی که که شایسته مردان پایین شهر میباشد ، من کاری ندارم طرف مقابل شما چه کسی بود اما این فحاشی  این فریاد ها و اینکه پدر و مادر شخصی را بشویید و در آفتاب  آن تلویزیوین بدبخت معلوم الحال  پهن کنید برای من یک شوک بود ، حد اقل من شما را از بقیه جا کرده بودم .
    بزرگ کسی است که میتواند به هر گونه بزرگی آفرین بگوید و تحمل انتقاد را داشته باشد و به گناهش اعتراف کند ، مگر آن چندر غازی که به حساب شما ریخته میشود چقدر است که شما آن دستمال ابریشمی را کنار نگذاشته اید ، با دوست ودشمن مصاحبه میکنید ، شاعرید ، ایرانتان برایتان مقدس است اما در ملاء عام  جلوی تلویزیون به یک مردی که با کمال ادب از شما سئوال کرده  فحاشی میکنید آنهم ازنوع چارواداری ، حالم را بهم زدید آقای صدر .
    ما به شما افرین نمیگوییم بکسی افرین میگوییم که بدون اسلحه پای به میدان گذاشت بی آنکه کسی از گذشته او باخبر باشد برایش داستا نها و افسانه ساختند او را تا حد یک لات آسمان جل پایین آوردند اما او زنده ماند نه  با کمک شما بلکه به همت خودش شما از او هم استفاده کردید زمانی گه  به مقدسات پوچ شما اهانت شد خود را یک قربانی  بحساب آوردید ، دیگر پشم و پیلی شما ریخته باید گفت ” پیر مرد برگرد بخانه ات  وبنشین تریاکت را بکش وزنان جوان را درآغوش بگیر تا بلکه جوانیت را دوباره به دست بیاوری .
    ما به شماره  آفرینهایی که باید باو گفته شود اضافه میکنیم  بر دستهایش بوسه میزنیم ؛ و اگر او را از میان بردند بر گورش بوسه خواهیم زد .
    من او را دوست دارم میدانید چرا ؟ نقشی از پدر جوانمرگ من در چهره اش نشسته بی آن چشمان سبز که تا اعماق وجود انسانرا میکاود و میتازد و جلو میرود .
    امروز زمانی است که هر گروهی  چند تن  از خودی هایشان   را بزرگ میساز ند و مشهور میکنند .  و سپس آنها را  زنده بگور میسازند ودست اخر بر گروش بوسه میزنند  و خود شهرت آن زنده بگور را میبرند  ، شما خود تبدیل به یک گور شده اید   وآنان ، آن جوانان پر شور و مبارز  دریک ساختار بزرگند  و شما و دوستانتان  کور و از درک آنها  و بزرگی آنها   غافلید . پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / جمعه  29 سپتامبر 2017 /
    برابر با 7 مهرماه 1396 خورشیدی 
  • شب های پر رنج

    نیست همدردی که بردارد ز دل بار کسی
    در جهان ، یارب  نیفتد  با کسی ، کار کسی
    هیچ بیداری نباشد  خفته ایش  اندر کمین 
     چونکه در خوابی  بترس از چشم بیدار کسی……….”قصاب کاشی”
    ———-
    آنروزگاران  هم بودند عطاران و قصابانی و اسیابانی   ، که اشعاری میسرودند و کمی از آنها محفوظ ماند ،  اگر لازم بود دستی بر آنها میبردند تا بمیل خود درآورند و در عزای روضه رضوان آنها را  ببازار بفرستند و اگر باب میلشان نبود آنها را به دست اتش میسپردند همچنانکه امروز دختران و پسران کوچک نابالغ را شستشوی مغزی میدهند که در آینده تنها آرزویشان این باشد که ” مدافع ” حرم باشند !!!!  کدام حرم ؟ حرمی که طلاها در آن انباشته شده است . 
    روزگار بدی است  ؛ بدتر از آنچه بتوان فکرش را کرد  ترس و خوف و وحشت  از هر سو انسانها را  احاطه کرده است و
    خدا را شکر  که زندگیم پر است  و دیگر جایی چندانی برای پذیرفتن دیگران ندارم  سهم همه را داده ام و کمی  نیز برای خودم  ذخیره  کرده ام  برای دل تنهای خودم .
    تنها نمیدانم دیگر چه کسی و در چه موقع سر راهم قرار خواهد گرفت  هر کس باشد او را همراهی خواهم کرد در هر شکل و شمایلی که باشد  شاید بچه یتیمی و یا شاید  زنی بیمار و تهی دست و یا شاید جوانی گمراه  و من میتوانم یک نیمه را به آنها بدهم .
    دیگر به سر زمین پهناوری که داشتم و خاک خوبم نمی اندیشم  امروز همه مردم و ساکنین آنجا درحال فروش هستند  خریدار کم است  بیشتر  آن فروشندگان خرده پا  و خرده فروش و دله دزد  که خرده خرده عرضه میکنند  و زیاده طلب ، نیازی به اندیشه های عاشقانه آنها ندارم  سودایی را هم در دل نمی پرورانم  ترجیح میدهم  که بیشتر بخوابم ،  دور نمیروم  خوابهایم سبک وبی ثباتند ،  پر به جاهای دور مرا نمیبرند ،  آنچنان این خوابها پرواز پذیرند که به اندک  وزشی  فورا گم میشوند .
     نه ، دیگر  زمان آن نیست که خود را به دست رویا بسپارم  و شکنجه ببینم آ ن روزهای شکنجه آور خوشبختانه گم شدند  هر چند هر روز باید در انتظار روزهای بد و بدتر بود  .
    امروز همه چیز دگر گون شده است  روزهایی بودند که برای نان خوردن  میبایست به دنبال  کار میرفتم  در جستجوی یک ار شرافتمندانه  ؛ هنوز دنیای را از بالا نمی دیم  همه نگاهم به روی زمین و به پاهای کوچکم بودند ،  ساده اندیش ، ساده دل  وپاک نهاد و زود باور ،  و همه اینها فورا از چشمانم بیرون میریختند .
    آنروزها کمتر کسی بفکر آزار ما بود  از خانه بیرون میرفتیم و مستقیم بخانه بر میگشتیم ، نه زندانی بود و نه شلاقی و نه اسیدی ونه امر به معروف و نهی از منکر اینها همه خلاصه شده بودند دریک دفترچه که در گوشه ای خاک میخورد .
    آن روزها نهایت یک مزاحمت از طرف پسری کلانتری محل ترا حمایت میکرد ، امروز خدا را شکر همه ” بادی گارد ” دارند ! آن روزها ظلم با ین شدت نبود مردم از چیزی مبهم ترس داشتند و خود را آرام نشان میدادند  هنوز عده ای در رکود فکری بسر میبردند  بدخواه و کینه توز بین آنها کم بود حتی آن لاتهای باج گیر سر کوچه نیز بقول خودشان معرفت داشتند و از زنها حمایت میکردند .
    امروز زن را بمثال یک کالای بی ارزش در یک گونی برای فروش و تصاحب به نمایش گذاشته اند و جالب آنکه هم جنسانمان نیز باین  آتش دامن میزنند و پا به پای برادران خشن خود تیغ به دست زنان را مجروح میسازند دختران را میربایند و برای ارباب میبرند  زنها همه راهبه شدها ند درمیان دیرهای متروکی که کسی از آنها خبر ندارد ، زنها تنها یک کالای لوکس به حساب میایند  نه بیشتر ارزشی ندارند.
    این  همجنسان شریف آماده همه گونه نبردی بر علیه دختران وزنان جوان میباشند همه تیغ و چاقو اسلحه با خود حمل میکنند  آن روزگاران ن درسینه زنان پا بسن گذاشته کمی رحم و مروت و انسانیت و ایمان وجود داشت  حتی در سینه بدترین آنها  دران روزها  از کنار آنها که میگذشتی عطر خوش بوی مادر را احساس میکردی  با اینهمه بخود اولین درسی که دادم این بود :
    ترسو مباش ، بز دل مباش ! .
    آن روزها گذشتند روزهای خوشی که ما خیال میکردم تلخ و ناگوارند و امروز دراین  جهنم سوزان با یاد آن زنان مهربانی  که چادرشان را باز میکردند و ما را در آغوش میکشیدند آه حسرت میکشیم  ، امروز چادرها مانند برزنت محکم ترا درمیان میگیرند و بجای عطر نوازش درون کیفشان چاقویی برای بریدن گلوی تو دارند .
    اشعارمان تنها برای آدمهای ناشناخته که نه از خون ما بودند و نه از قبیله ما . به یغما میرود  و بما میگویند تنها از طریق همین اجنبیها میتوانی بخدا برسی  ، بیچاره های مفلوک .
    خدا در دل سودا زدگان است . خدا در میان گلهای عشق پنهان  است .
    آه که چقدر ازا ین شبهای عاشورا بیزارم ، بیزارم 
    ————————————————-
    پدرم دریکی از همین شبها جان داد ، پدری جوان ، زیبا ، مهربان با خویی اشرافی و شاعرمنش و هنرمند تنها سی وشش سال از عمرش گذشته بود ، مادر خوشحال در خانه مرد دیگری و یا بی تفاوت  باین رفتن نگاه کرد و هیچ نگفت .
    متنفرم از این شبها ، شب گذشته برایش شمعی روشن کردم ایا او در جسمی دیگر باز گشته ؟ آیا او مرا میبند ؟ چقدر او را دوست داشتم . پایان 
    کعبه رفتن دل بدست  آوردن خلق است وبس
    سود مند است انکه  میگردد  خریدار کسی 
    هیچکس جانا  نمی سوزد چراغش تا به صبح 
    پر مخند  ای صبح  صادق  بر شب تار کسی
    ———
    ثریا ایرانمش » لب پرچین « اسپانیا ./
    29 /09/ 2017 میلادی 
    برابر با 7 مهرماه 1396 خورشیدی 
  • بوستان سحرگم شد

    صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد 
    یکبار تو بیدرد گریبان ندریدی
    چون بلبل  تصویر  بیک شاخ نشستی 
    ز افسردگی از شاخ به شاخی نپریدی
    پیوسته چراگاه تو از چون و چرا بود 
    از گلشن  بی چون و چرای  رنگ ندیدی………” باز هم ، صائب”
    ———
    بلی ، هرچه گفته درست گفته ،  چند روزی است یکی از جعبه های حافظه ام باز و بسته میشود ، بوی نمناک و گاهی بوی عطری کهنه از آن بر میخیزد ، در بهار من بیمار میشوم ، در تابستان میمیرم ، در پاییز جوانه میزنم و در زمستان میرویم . 
    در کنار این خاطره خاموش نشستم ، بوی بد ی میداد بوی نم و بوی خرید و فروش و تبادل عشق با سهام !  آنرا خالی کردم جعبه را با سر جایش گذاشتم و درب آنرا قفل کردم ، بکلی انرا از حافظه ام بیرون انداختم ،  و خاموش نشستم ،  سرود خاموشی همیشه در من است ، همیشه خاموشم  تنها نیمه شبان خوشه های انگوری از واژ ها و کلمات و گفته ها  در مغزم پیدا میشوند و مرا به  بیخوابی میکشاند  ، نه ! بخواب ، فردا به آن فکر خواهیم کرد . و فردا آن انگور یا تبدیل به سرکه ای ترش شد ه و یا شرابی با طعم شیرین و مرد افکن ! .
    شبها عیر از من وخدایم کسی نیست ، با او حرف میزنم  او که ناظر بر حقیقت است و از رسوایی ها بیزار و بکلی خود را از این بازار بیرون کشیده است .
    او که در رگهایم  چون رود میدود  و مرا گاهی بیاد آن رودخانه کنار البرز میاندازد ، فورا افکارم را بجای دیگر میفرستم ، البرزی دیگر نیست چه بسا زیر آنرا نیز خالی کرده برای برجهای  لوکس آینده آماده ساخته اند آن کوه تنها افتخار ما بود آن دیو سفید پای دربند .
    امروز خدایی هویدا شده است که به ساز نا هنجار بی ایمانان  میرقصد  من ابدا به آهنگ آن گوش نمیدهم  من خدایم را درون همان کشو ها دارم بوی عطر و بوی گل یاسمن و گل سرخ باغچه عمه جان را میدهد .
    امروز ما در آستانه  آمدن یک دنیای جدیدی هستیم بنا برین باید از اینهمه شورش و آنارشیزم بترسیم و یا خود را کنار بکشیم  امروز خدایی که بر اریکه خدایی تکیه زده از خودش نیز بیزار گشته است سعی دارد کرسی را ترک کند .
    روزی به رستم خود افتخار میکردیم که قدر و قواره خد ارا داشت  امروز این مردان بیقواره هستند که بر تن خدا لباس میپوشانند .
    آن روز پاییز بر خلاف میلم دریچه ای در صفحه زندگیم باز شد اول انرا بستم دوباره باز شد و آنقدر باز و بسته شد تا سر انجام سرم را بیرون کردم ببینم چه کسی پشت این دریچه بسته است ، و ناگهان بر خلاف میلم هیبتی را دیم پر بیقواره  اما پرتو نافذ چشمانش مرا سر جایم میخکوب کرد ، نشستم تا ببینم چه میگوید ، شاید خدایان  بمن رحم آورده اند واو یکی از آنهاست که به دیدن من آمده است .
    اوف ! پر ادعا داشت  و در زیر زیباییهای ساختگی  مهار شده  در همه حال زبانش به شیدایی و زیبایی میچرخید  ، میل نداشتم او را ببینم ، و دریچه را بستم  ، اما سایه او همچنان بر پشت شیشه ها نمایان بود .
    او در پی محاسبات بود همه عقل و شعورش دور همان حصار بلند مالی میگشت . خنده ام گرفت .
    او را حواله کردم بجایی دیگر ، چه بسا آدرس را یافته و باز در پشت پنجره نمایان شد با لباسهای شکیل و گران قیمت ! من عقلم از محاسبات سود و زیان به دور بود دنبال چیزی بودم که دیگر نمیتوان آنرا یافت ، مجانی نیست ، باید آنرا خرید با پول نقد یا حواله بانکی و یا شماره کارت اعتباری . .
    از آن پس هر چه میاندیشم  ، دیگر اندیشه هایم با  گذشته ترکیب نمیشوند ، گذشته گذشته است فردا نیامده امروز من چشمانم را دارم و حواسم را وهوش و گوشم را و پیکری که از سلامتی برخوردار است آنرا به دست هر زباله ای نمیسپارم و روحم که بی آلایش و پاک و دست نخورده باقی مانده  تنها گاهی مجبورم گرد آنرا بروبم .
    رسیدن به تجربه ها  باید با پاهای شوق و تیز رفت  و خار مغیلان را که هر ثانیه بر کف پاهایت فرو میروند برون کشد  باید مواظب بود تا غباری بر چشمان روشنت نپاشند  اشکهایم  میتوانند آن غبار را بشویند  واین فوران برایم تسکین پذیر است . ث
    چون صورت دیوار دراین خانه شدی محو
     دنباله یوسف چو زلیخا ندویدی
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « /اسپانیا ./
    28/09/2017 میلادی /..
  • خورشید گم شد

    امروز تولد نوزده سالگی ” گوگل ” میباشد 
    happy birthday Googol
    میزبانی  که ز جان سیر کند میهمان را 
    چه ضرورست که آراسته سازد خوان را 
    هر که بیحد شو از حد نکند پروایی
    چه غم از محتسب شهر بود مستان را ……..”.صائب تبریزی”
    —–
     آیا دیگر روزی خواهیم توان نوشت ” صائب تبریزی ” یا باید نوشت اهل فرقه آذربایجان جدا شده ! کردستان با  کمال وقاحت خورشید و پرچم ما را برد و خود را ایرانی الصل میداند چرا که به ( نون * میگوید نان !!!! روزنامه ها بی حوصله  وفسیلها دارند تاریخ کهنه را ورق میزنند ،  چند روزنامه ما به تعطیلی کشیده تنها یکی مانده  و شهرت صاحب قبلی را حفظ کرده است  با سابقه دیرین  و استقلال  خود!! تنها یک خبر میدهد ، نه بیشتر .
    اما مطبوعات دیگران  با سرمایه  های کلان همچنان مشغول بهم زدن آش میباشند  و ظاهرا استقلال خود را حفظ کرده اند اما همه از یک منبع آب میخورند ،  و دستور میگیرند ، بحثی نفرت انگیز را بمیان میکشند  تا مردم  سرشان گرم باشد و سپس  در یک سازش پشت پرده  یکی از صلح مینویسد دیگری  از هجوم  تسلیحات  و هوار  راه میاندازند  هیچ چیزی درباره جنایتها نخواهند نوشت ( تنها چند جنازه در فلان محل پیدا شد) مشغول بررسی میباشند ، فلانی از کوه پرت شد و خودکشی “شد”  .
    گذشته گذشته است  گاهی هم باید پنهان نگاهش داشت .
    نویسندگان ساده دل و ساده اندیش  گاهی چیرکی  زیر نام مستعار در گوشه ای میگذارند  تا روزیکه  افشا گری ها بر ملا شود .
    دزدان یکدیگر را لو میدهند ، و در پنهانی دست یکدیگر را میفشارند .
    باید به روی چشمان خود یک نوار پهن ویک چشم بند ببندیم  تا از دیدن  خیلی چیزها  درامان باشیم ، میل نداریم مانند  دیگران گول بخوریم  چه بسا  آنان نیز گول نخورده اند اما به ناچار  باید همدست  یکدیگر باشند ، این یک امر  ویک دستور بیرحمانه است ، با مردم نیکدل و نیک اندیش .
     یونجه در آخورشان ریخته اند  اگر از دستورات  سر باز زنند  پس از کجا بخورند ، کسانیکه دیگر در بهار جوانی نیستند  ، خسته اند ،  و آبشخوران  دیگر توسط یابوهای جوانتری اشغال شده است .
    این نوشته ها را  بارها نوشته ام  نمیشود پای را از گلیم خود دراز تر کرد  باید افساری بر گردن و پوزه بندی بر دهان  اندیشه های آزاد بست .
    کردستان دارد خود مختار میشود وخواهد شد ، تکلیف فرزندانی که پدرشان کرد است چه میشود آنها ایرانی بودند !! و هستند !نه کرد ، کرد یک قبیله است نه یک سرزمین پهناور ، ترک یک قبیله است . چطور دارید از بدن مادر جدا میشوید ؟ به کجا میروید ؟ برای کدام یونجه و کدام نشخوار ؟  خوب این برنامه ایست که برای ما چیده اند جناب ریاست جمهور منتخب کمی آب قند به گلیو خیلی ها ریخت  تا سرمان با گفته هایش گرم باشد و ساکت بنشینم و شورش نکنیم بگذاریم بزرگان کارشانرا بکنند و  برنامه اجرا میشود فردا نوبت آذربایجان است ، پس فردا نوبت خوزستان است و فرداهای بعد نوبت سیستان و بلوچستان است و دست آخر یک تکه بی آ ب وعلف و خشک به همراه  واتیکان مسلمین ورهبر مستعضفان  جهان اسلام دردست ملاها باقی میماند انبارشان پر است در خارج خانه دارند احتیاجی نیست در آن بیابان بی آب و علف بمانند  استانی  بنام ( ایرانستان ) !!! 
    حال جناب پیر خراسان  برایمان هنوز از ” کودتای بیست و هشتم مرداد یاد میکند و اشک میریزد ” ، خراسانی که دیکر دوقسمت شده و متعلق به یک ملای دیگر است میراث پدریش میباشد طلاها درجوار مرقد مبارک انباشته شده  است .
    در ان سوی آب  میرقصیم و میخندیم و گاهی اگر لازم شد اشکی هم از گونه آنهم دراثر افراط ار مشروبات و مواد بر دامن چین دارمان میریزیم و یادی آز آن [خدا بیامرز [میکنیم که چه آرزوها برای سر زمینش داشت .
    در عوض لبهایمان  باد کرده گونه هایمان فرو رفته انبوه موها رنگ شده و باسن های فربه و پستانهای مصنوعی و مردان غول پیکری که به زور پروتینهای مصنوعی برای خود بازو وسینه ساخته اند ، پریرویان در دامن اشفتگیهایشان غرق در لجن خوابیده   و به اسمان بی ستاره مینگرند .
    امروز هوا ابری و بسیار دلگیر است وکمی خنک شده میتوان شالی بر روی شانه انداخت وبه تماشای آسمان بدون خورشید رفت ، خورشید درحال حاضر مشغول فرو رفتن به درون “دستگاها ” میباشد و تنها نقشی از آن باقی مانده است .
    خورشید درحال مردن است و روزی تاریکی همه جهان را فرا خواهد گرفت همچنانکه بی آبی دامن خیلی از سر زمین ها را گرفته است . نور خورشید فروشی خواهد شد همچنانکه اب و هوا فروشی شده اند . 
    اما …..مد سازان کارشان تعطیل نمیشود برای مافیای خود و آن بالایها و کارگردانان اصلی  همچنان مد ارائه میدهند و میدوزند و میسازند و ویران میکنند .ث
    پایان 
    »لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
    27/09/2017 میلادی /…
  • کشو های بسته ……….

    تا جوان بودم ،  زلهستی غیر ناکامی  ندیدم 
    روز پیری ای عجب  جزبی  سرانجامی ندیدم 
    پختگی  گر پیشه کردم سوخنم  از پختگیها 
    و ر پی  خامان گرفتم خیری از خامی ندیدم ……….”پژمان”
    ———-
    زندگیم سر تاسر داستان بوده و هست و آن حافظه ای که صدها کشو دارد  سعی دارم بعضی از کشوها را برای همیشه قفل کرده و بسته نگاه دارم گاهی بعضی هارا باز میکنم بوی عطری دل انگیز میدهند و زمانی بوی کهنگی و پوسیدگی  ، و تنها یک کشو خالی مانده در انتظا پر شدن ! خیلی میل دارم بی پرده بنویسم ، اما هنوز عده ای زنده اد وهنوز هم  جیره خوار عده ای دیگر که خودشان نوکری سگهای دیگر را میکنند  و سگهایی که برای ارباب خدمت مینمایند و قلمرا دستوری میچرخانند ، شعر را دستوری میسرایند من برای خودم هستم ارباب خودم و نوکر خودم  افتخار دارم نه به زیر برق آن تاج رفتم تا جیره خوار باشم و نه به آن خانه های ” تیمی ” راه یافتم تا امروز به دستور آنها بنویسم و برایشان تعزیه بخوانم و سینه بزنم  ، بز دلانی که میترسند  تسلیم شده و یا بکار گرفته شده اند خود را فدایی مینامند ، و چه کسی میتواند دربرابر آن گروه و سگهایش و” ودلارها ” یش ایستادگی کند ؟ بیشتر افکار عمومی  و رسانه ها زیر  نظر آنها قرار دارند وبه نوعی افکار عمومی را منحرف میسازند  و با غرغره کردن اشعار والا منشانه  و مجیز گوییها  در علفزارشان میچرند .
    آن دسته  ….. خفته اند  یا به زنجیر  بسته شده اند  و برای نسلهای اینده  واق واق میکنند ،  درحال نواله  کردن خود را آزاد و مستقل مینمایند آنها نیز نواله خود را از دست بالاتری میگیرند و میخورند  میان آن روشنفکران از کار افتاده و پیر  وارباب امروزیشان  یک قرار داد نا گفته  از آن نوع که بر حیوانات اهلی  حکفرماست  بسته شده است ، همه گونه آزادی دارند  ،  دربردن ، چایدن  وبه کار گرفتن  دیگران  در بسترهایشان   به آن انس گرفته اند ، خو گرفته اند  دیگر  درپی راندن دشمن بر نمیایند  دشمن بهترین دوست  آنهاست  آسوده خاطر قلاده بر گردن دارند  و آن گروه بدبخت  و تیره روز که در آن میان به خدمتکاری و خشک مالی مشغولند کم کم میپوسند و از بین میروند .
    چه بسا سالهای زیر نیش شرمساری خود  آزار میبیند بیهوده خود را گردن کلفت میدانند  پشم و پیلی هایشان  ریخته  دیگر کسی برایشان ارجی قائل نیست .
    از آن گروه منفور نامبرده نامریی در اطراف من دراین شهر زیادند  و آن گروه ،  وآن دیگران   وامانده  هیچ سر مشقی برای جوانان وآینده ندارند  آنها نیز دست به سینه ایستاده اند هرکسی بیشتر بدهد  خودرا باو میفروشند  به شیوه همان زنان خود فروش  اعیانی رفتار میکنند ، باد به غب غب میاندازند ، ارباب آنها را نشانده است تا زمانیکه جوانند و کار امد دارند ، گروهی هم گرد ” شاه ” جوان را که کم کم   به سن  من میرسد گرفته به ستایش او میپردازند تا اگر بخت برگشت فورا دستمالها را بردارند .
    هر زمانی چنین بوده است 
    این دفتر چه های  من شروع خوبی دارند اما پایان خوشی ندارند همه برگ برگ شده و کلمات گم میشوند  درهم مغشوشند ” بسکه تند مینویسم ”  آه راستی تند نویسی را ازیاد  برده ام زمامی از این تند نویسی نان میخوردم ، اربابان همه مهربان بودند و مودب دور من میچرخیدند وگفته هایانرا بسرعت ادا میکردند گویی مخاطب روبروی آنها نشسته و من مجبور بودم کلماترا درهوا بقابم و گاهی لکه های چربی را از روی آنها پاک کنم مورد مواخذه قرار میگرفتم  اما سپس خوشحالی را درچشمان ارباب میدیدم میدانست که لباس تمیری به دست او داده ام وبی غرض آن لکه ها ی. چربی را  پاک کرده ام .
    امروز دیگر آن کار هم به درد نمیخورد سرعتی پر قدرت تر از دستان من آمده میکروفون و سپس کامپیوتر لیاس خوبی راهم میشود و تحویل میدهد لکه گیریش از من بهتر است .
    بهر روی در روزگار بازنشستگی  خوشحالم که هنوز کشو های حافظه ام لبریزند و هر گاه میل داشته باشم یکی را باز میکنم واقعیتها را ساز کرده روی این  دستگاه می اورم . پایان 
    ——–
     آبرو گر خواستم  شد حاصلم بی ابرویی 
     نام نیک  ار خواستم  جز ننگ و بدنامی ندیدم 
     درکتاب  عمر  و در آیینه  هستی دریغا 
     غیر نومیدی  نخواندم  غیر ناکامی ندیدم ………”پژمان بختیاری “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا ……
    26/09/2017 میلادی /..
  • جنگ بی زندگی ……

    با خیال بی تو بودن ،  ظلمت تردید و وحشت 
    رهزن  راه امید  مشرق چشمان  ما شد …..
    ———————————-.
    بوی بدی از این اطراف به مشام  میرسد ،  بوی بد جنگ ،  بوی بد موشکها و باروتها و بمبها  ، گویی یک مسابقه کریکت است  این جنگاوران بر ضد چه کسی  برای جنگیدن براه افتاده اند؟  وبر ضد چه چیزی ؟  به کجا میخواهند بروند ؟  آیا شما میدانید ؟  اینهمه دوستان  ، من  از آن عده سئوال میکنم   که با آنها هستند  ؟  آنهاییکه سربازان تربیت شده به راهشان میبرند ،  کارگردان چه کسی است ؟  وتا چه حد نمایشنامه اش را میداند ؟  چه چیزی را به درستی میخواهید ؟  به چه چیزی اعتقاد دارید ؟  صدها بار متن این نمایشنامه را عوض کرده اید ،  بسود چه کسانی ؟ شما پرده ها را کشیده اید و ما نمیدانیم که در پس  پرده  چه کسانی به راه افتاده اند؟ فاشیزم سیاه ؟ یا سفید ؟ یا سرخ ؟  اما آنها به اراده شما  هستند  حق ندارند از سیمی که شما کشیده اید  عبور کنند ،  درهمان اطراف خودشان با ملت خودشان جنگ دارند،  خروس جنگیها شیپورهای جنگ را به دست گرفته اند  و  در آن میدمند ،
    مگر نه آنکه همه آن ارواح به چاه ویل سرازیر شدند ؟ چاه امپریالیسم ، کمونیسم  وغیره ؟  آنهارا دیگر باید درچاه فاضلها آبها که راه عبور آب صافی را گرفته اند ، یافت  ، خوب درحال حاضر دنیا  دو قسمت شده است  یکی بالا ، یکی پایین  مانند یک اله گلنگ  تنها جاها عوض میشوند  یکی بالاتر میرود و دیگری پایین تر  وما رشته های امیدمان دارد قطع میشود  تنها خیلی میل دارم بدانم شما به کجا میخواهید برسید؟ .
     حال امروز رسم دیگر بنا نهاده شده است ؛  توطئه های جدایی طلبی ، هر سر زمین دست یا پای خودرا باید قطع کند وبه دست سگهای هار بدهد تا به دندان  بکشند ، بیشتر این آشوبگری ها زیر سر ” خودیها” است  سر زمین ما  نمونه خوبی بود برای امتحان ،  نمره اش را عالی گرفت  حال دیگر با او کاری ندارند خودشان بجان یکدیگر افتاده اند  حال درفکر شکار دیگری و شکارگاه خصوص دیگری میباشند  و صیاد دیگری خواهد آمد .
    امروز ابر سیاه و مبهمی  در گوشه ای  از آسمان صاف  و آبی سر زمینها سایه افکنده  است خطر نزدیک است ،  دیگر با تجربه کافی وارد جنگ میشوند  میدان زد و بندها   ومردم به دنبال پناهگاهی  تازه میگردند  تا پنهان شوند .
    ملت مارا خوب شناخته اند ،  مانند یک پارچه کتان ارزان  زود ا زهم گسیخته  میشویم  ، زود  خرید و فروش میشویم  اعتیاد بهترین هدیه ای بود که بما دادند .
    روز گذشته داشتم فیلمی قدیم از ” مارلون براندو”  بنام  ” سایونارا  را میدیدم همه این فیلم را درزمان خودش دیده اند ، فیلمی بود که در اواخر جنگ جهانی دوم  و ویرانی ژاپن به دست امریکاییها و کشتار عظیم و غیره بود دراین  میان عشق آمد و کار خود را انجام داد و همه قوانین را بهم زد همه آن اسناد را به دور ریخت  و پاره کرد و برای همه آن چرندیات غزل حداحافظی را خواند .آن روزها هم امریکا گرسنه بود ودر پی غذا دور دنیا میگشت  بعلاوه میل داشت ابزار جنگی خود را امتحان کند و به دنیا قدرت خود را بنمایاند روسیه گرسنه تر و هنوز یخهای قطبی اب نشده بودند ……..
    امروز دیگر کاری از دست عشق هم  ساخته نیست غزل عشق را خوکها بکلی خواندند دیگر هیچ بلبلی بر شاخه شکوفه ها دربهار نخواهد نشست تا آواز سر دهد ، بهاری نیست ،  شکوفه ای نیست ، همه چیز درون انبارهای یخ زده قرار دارد .نه دیگر زمین کار آمد ندارد تنها برای پنهان کردن بمبها و مین ها و اسلحه ها و اگر جایی بود برای پنهان کردن جسدها بطور دست جمعی . همین . نه بیشتر . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا .
    25/09/2017 میلادی / ..
  • دیدم بخواب ……

    ان آخرین چکامه ای است که برای ” او ” مینویسم .
    ناگهان از خواب پریدم ، در کنارم ایستاده بود ، در دستش چیزی بود  و داشت با آن بازی میکرد ، میان تختخواب نشستم ” اوه ! اعلیحضرت ! ناگهان از جای برخاستم و پیکرم را پوشاندم ، نه کسی نبود ، هیچکس نیود  ، یک رویا بود  صدایی از بیرون  میامد   مانند شلیک یک توپ ؛ نگاهی به ساعت انداختم  دو ساعت و نیم از شب گذشته بود ، چی بود؟ چه رویایی دیدم ، باید بیاد بیاورم ؛ من خود درشک خود چندان زیادی ه روی نکرده بودم ،  و پر به خطان رفته بودم ، در حالیکه چشمانش را به دوردستها دوخته بود ، فرمود :
    “اگر پادشاه یونان به یونان برگشت ، این پسر هم به ایران بر میگردد! ایران من همان ایرانستان خواهد شد “
    و رفت تنها بوی او در اطاق ماند بویی غریب بویی نا آشنا بویی که دیگر بوی خود او نبود و بوی خاک ایران نبود ، او بخوبی میدانست که زندگی همه ما  از وسط واریز کرده است  و سراسر بدنه آن ساختمانی را که او ساخته بود  با به پایان بردن  زندگیش از   سرتاسر بدن آن ساختمان  در این چهل سال  جز ویرانه ای  باقی نمانده  و همه ثمره کار و کوشش و هوش او بر باد رفته بود ، او خوب میدانست .
    از اطاق خوابم بیرون پریدم ، دور خودم میچرخیدم ، به دنبال او بودم شاید برایمان از آن دنیا پیامی آورده بود ، اما رفته بود .هنوز خیلی حرفها بود که میخواستم باو بگویم اما میدانستم که بهتراز من فهمیده است .
    بیاد آخرین عکس او افتادم که بانویش با موهای افشان زیر یک لبخند شادی گویی نو عروسی از شب زفاف برخاسته با چند بچه کوچک و بزرگ در اطراف تخت او به دوربین مینگریستند ، آخرین عکس یک خانواده برباد رفته ، »بلی اعلیحضرت باید نشان داد که هنوز میتوانیم « واین درحالی بود که فرستاده او  در فرانسه به دنبال ( تور سیاه ) رفته بود .
    میان مرغ سقا  که جوجه هایش را خود میپروراند  و مرغ ” اوگون ” که جوجه هایش را میخورد این رحم بر آنها روا داشته شد که ناپدری جدیدی بخانه آنها نیامد .
    تنها به مالشان چسپیدند که از دستشان نرود  ،  و برای سرود خوانان کلیساها نذری فرستادند !  و جانوران  لانه کرده در سر زمین پدری ما مشغول نواله و بردن و چاپیدن و کشتن بودند ، او در زیر خروارها خاک رنجها را احساس کرده بود .
    آنها خوب میدانستند چگونه به حرکت خود ادامه دهند ،  مطبوعات تحت یک امکان قوی مالی روزی نبود که عکسی از آنها به چاپ نرساند واین درحالی بود که درسر زمینش مردم میان یکدیگر شیرینی قسمت میکردند وبر مرگ او پای کوبی ومیرقصیدند .
    لانه مشکوک آنارشیستها  و چپی ها  بانگ برداشته بودند  و آن پاکی و سروش ایزدی از میان آن سر زمین رخت بربسته بود .
    فعالیتهای اجتماعی در رکود رفت  آنها  دربرابر مخالفان ایستادند پشتشان گرم بود  و از نو دست به بیزنس های  برزگ زدند ، گارد قدیم کشته شده بود گاردهای جوانی همراه آنها شدند  تا درواترلو به صف مخا لفین آنها حمله کنند .
    و برای بانو تنها مصاحبت خودش باقی مانده بود  و دیگر هیچ .
    در این دم و در این زمان  روح های معمولی چیزی ندارند  که به زندگی دلبسته شان کند  همه چیز را از دست داده اند  میروند و میدانند که مقدس ترین کس آنها از میانشان رفته است   و در این لحظات هیچ چیز مقدس تر از یاد او برایشان نیست  دیگر نمیتوانند از نو زنده شوند و از نو زندگی کنند خاطرها جانشان را درهم میکوبد .
    و چه ماجرا ی شگفتی بر من گذشت  . الان دستهایم میلرزند ، و خودم را  دریک پوشش گرم بسته ام تا از سرمای درون  درامان باشم 
     مانند هرشب همه جا سکوت است و من تنها با دکمه های این دستگاه داریم  آنچه را که بر ما رفت و آنچه را که ماند برای خود تعریف میکنیم بی آنکه کسی بداند و یا  بشنود دیوانگان زبان یکدیگر را خوب میفهمند  و به زبان یکدیگر آشنا هستند  من واین دستگاه بسکه باهم زندگی کرده ایم رنگ یک دیگر را  گرفته ایم .
    اینکه آن بانو  روزی و روزگاری  نام و آوازه ای داشت  که اکنون درمیان شهرت های زود گذر محو گشته حتی عکسهای فتو شاپ شده قدیمی هم دیگر کار گر نیستند تنها برای عده ای که عاشق ستارگان سینما و افراد مشهورند جالب است ، هنوز نام همراه خود راحفظ کرده است  و در مخیله این جوانان آن ملکه پیر سبا ، شهبانوی نازنین است  ملکه جشنهای  مردما نی که ما نمیشناسیم  نام و خاطره آن مرد کم کم از ذهنها پاک میشود مگر آنهایی که در زیر فشار و درد غم و غصه جان میدهند و او را از قدیم دوست داشته اند برایش شمعی روشن میکنند .
    رویای من نا تمام ماند  نگاهی بر تابلوی حاوی پرچمها انداختم دیگر به چه درم میخورند ؟ تنها یک تابلو  تزیین شده اند وحال به دنبال جای پای او هستم .ث
    روانت شاد پادشاه من .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« /اسپانیا /
    24/و9/2017 میلادی  برابر با 2مهرماه 1396 شمسی .
  • سرود بیداد

    داشتم کلید را درون قفل میگذاشتم صدای تلفن را میشنیدم دستهایم پر بودند و هنگامیکه رسیدم ، تلفن قطع شد . 
    خوب ! هرکه باشد دوباره زنگ میزند اما چراغ قرمز بمن ندا میداد پیامی دارم، گو.شی را برداشتم ، صدای او بود از لندن ، خبر رفتن خود را به امریکا میداد و میل داشت خدا حافظی کند  !میرفت ، ! کدام خدا حافظی ؟ من اینجا هستم  اما این صدا صدای همیشگی نبود ، صدایی از ابدیت میامد  این کلماتی که بی ریا درون گوش من میریختند چندان ساده نبودند ، میدانستم که آن بیماری لعنتی تا مغز استخوانش نفوذ کرده میدانستم که با کمک داورهای قوی دارد راه میرود ، اما چه راهی ، کدام زندگی ؟  هر سایه ای نوری دارد واگر این نور خاموش شود سایه اش را  من در سینه دارم صدایش را ضبط کردم ، نه ، این  قبول نیست ، این خداحافظی خوبی نبود  ، میدانم مرا دوست داری میدام همیشه درقلب تو جای دارم همچنانکه نو جایت را گشاد تر کرده ای ، پنجاه سال ! شوخی نیست ، پنجاه ستال عمر متوسط یک انسان است واین رابطه همیشه ادامه داشته حال کجا؟ با این سرعت ، میل دارم  این سفر را باهم برویم ، از تو چه پنهان منهم خسته ام .
    اشکهایم رها شدند گوشی را برداشتم وبه لندن زنگ زدم خودش گوشی را گرفت ، سعی داشتم بغضم را فرو دهم وهمان شور وشر را بپا  کنم اما او میدانست منهم میدانستم که این آخرین بار است که با یکدیگر حرف میزنیم داشت به امریکا به نزد تنها دخترش میرفت تا در آنجا آرامش پیدا کند .
    حال ایا خاموشیها هم سایه ای دارند ؟  همیشه ما درباره نور گفتگو کرده بودیم ،  چرا کم کم همه خاموش میشوند  ؟ 
    نه! دیگر به آن یکی زنگ نخواهم زد پر گلویم را بغض گرفته باشد روز دیگری …….
    او بر سرهمه ما سایه داشت  در نور کمرنگ خود میسوخت اما خاموش نمیشد  رحمت و محبت  او بی دریغ بود خنده را هیچگاه فراموش نمیکرد حتی به مرگ هم میخندید  واین گسترده سایه دارد میرود  ، به کجا ؟ 
    باو گفتم بامید برگشت تو و آمدن من به لندن این بار بیشتر میمانم ، جوابش لبریز از ضعف بود ، اری باید بیشتر بمانی !!!……
    فردا میهمان دارم ، بچه ها برای ناهار میایند ، تمام شب نخوابیدم  درد ها مرا رها نمیکنند  ، بیاد پشت زخمی ورانهای سوراخ شده زنی افتادم که زیر شلاق نا جوانمردان  چاک چاک شده بود ، خوب یا این ویا آن ، این سهم ما زنان است خدا هرچه باشد یک مرد گردن کلفت و قهار و جبار است زنان را خلق کرده اما برای بردگی و رنج ، و دردکشیدن حتی در بهترین  و زیباترین  لحظات زندگیشان درد را باید تحمل کنند ، حال این گسترده نور دارد کم کم خاموش میشود  و من هنگامیکه به سخنان خدایگونه او  گوش میدادم  نور در گوشم میچرخید  ، نه دیگر منتظر آن یکی نا گفته نخواهم بود .
    او همیشه به گفته هایش  زیبایی و هیبت میبخشید  و همیشه میخندید . سیمن تن ، سیمن بر وسیمین طلایی .در انتظار دیدن دوباره تو هستم ، مطمئن  هستم بر میگردی ، شادابتر و سرحال تر . ما همه جا باهم بودیم در این سفر آخر هم باید باهم برویم دست یکدیگرا خواهیم گرفت و از تپه های بهشت بالا میرویم در آنجا خدا زیبایی ها را  خواهیم دید ، نه فاحشه خانه ملایانرا . ونه خدای جبار آنها را .میل ندارم خاموش شوی  نه ، نه ، .ثریا /
    شنبه اول مهرماه 1396 خورشیدی / برابر با 23 سپتامبر 2017 میلادی 
    اسپانیا » لب پرچین « 
    ———————
  • طلوعی تازه

    دل نوشته روز جمعه !
    ———————-
    به تصاویر او نگاه میکنم ، چشمانش را میکاوم  هیچ خوش خدمتی  در آنها دیده نمیشود ،  عواطف خودم را باو قرض میدهم مگر نه اینکه برای  ایجاد یک رابطه باید نیمی از وجود خودت را به طرف مقابل بدهی؟  شاید برای این ” سالار ” تازه باشد که انسانی مانند مرا میبیند !کسانی خوش خدمنی میکنند  و یا احساس کنجکاوی  به آنها دست داده  به ماجرای زندگیش میپردازند وبخیال خود میخواهند او را رسوا کنند ،  ” معشوقه فراوان دارد !  همسر دارد  ” اینها بمن مربوط نمیشود  جسم او متعلق بخودش میباشد  من آن رهگذر تماشاچی هستم که باین مجسمه خدایان  دلباخته ام  هیچ خشونتی  در چهره اش نمیبینم  همچنان شلاق میزند و جلو میرود ، نگاهش گاهی محزون  و ضربه های دردناکی را بر اندیشه مینشاند .
    درد در آنها موج میزند ،  گاهی نیروهایی در مواقع خاصی بوجود میایند  تا دیوار های متبرک را  درهم فرو بریزند  ترک خوردگیها را  گشاد کنند ، هیچ جنبه ترحم آمیزی در چهره و یا اطرافش نمیبینم ، زخمهایش را پنهان میکند ،  این شخصیت افسار گسیخته  با ماهیچه های محکم  خود  دارد ازهمه سبقت میگیرد  تا بالای   سر آن گله برود و افسار بر دهانشان  ببند ، من حرکات او را دنبال میکنم  آیا  شکست خواهد خورد ؟  ما همه  سر انجام روزی  در پایان شکست خواهیم خورد .
    من خود را از گله دور نکاه داشته ام  خود را  بیرون کشیده ام  جدا راه میروم  در آنسوی مزرعه  ،علف خودم را نشخوار میکنم 
    در خاموشی به چهره  او در تصاویر گوناگون  مینگرم  ، همان مسیح موعود  در انتظار صلیب .
    دیگران با تمام نیرو سعی دارند کمان را رها کنند  وبر گردنش  بیاندازند ، این اسب پر انرژی  دارد  و مزاحم است د رجایی باید او را گیر انداخت  و سوارش شد .
    سواری نمیدهد ،  همچنان به تاخت و تاز مشغول است  این نرینه که هنوز  نتوانستم همه قامت او را ببینم  دربرابر  آن نرینه های  گنده  که بر گله ها حکم میرانند  یک احساس مبهم  رقابت درمیان انها  بر انگیخته  رام کسی نمیشود  ، برای من او فرا تر ازیک مرد  و یا یک انسان است  او ” میهن ” است  در میدان وسیع این علفزار  .
    آه چقدر خسته ام از این ماهیان لزج و مارهای آبی  که ناگهان از دست انسان لیز میخورند  آن اخته های  بی شمایل  سالهای پیش با تند خویی های  ذاتیشان  ،  این یک شعله برافروخته  مرزها را نمی شناسد  همچنان میرود و شیوه تهاجم آمیز او  کارگر افتاده و در صورت حرکت  بسو ی دشمن  میداند از کدام گوشه خیز بردارد .
    حال دشمن چه کسی است ؟ 
    من فریب نمیخورم  ، میروم  میگردم  ، رها میشوم ،  وبر میگردم و از نو شروع میکنم  آزمایش میکنم  خوب  او را زیرو رو کرده  جیبهایش را گشته ام  ، چیزی نیافته ام غیر از چند شاخه علف خشک ، نه چیز دیگری نیست .
     واین آغاز یک پایان است . ثریا /اسپانیا /
    » لب پرچین «.
    جمعه 22/09/2017 میلادی/ برابر با 31 شهریور ماه 1396 خورشیدی .
  • مادر بزرگ !

    غرق در شگفتم  که به آنچه روزگاری کینه میورزیدم ،
    چگونه امروز به آنها مهر میورزم ؟……..ثریا
    روزگاری ، ” اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی “! در گوشه ای آرام نشسته بود  با فرزندانی که زیر پر وبال خود داشت آنها را به فرزندی قبول کرده بود ، زیاد هارت و پورت میکرد مانند سگ پیری که تنها جلوی خانه خود پارس میکند  ، قوایش رو به اتمام بود آنها را رها ساخت ” بروید پی کارتان در کشتزار خودتان بچرید اما یادتان نرود که مادر خوانده هنوز زنده است ،  آنچه را که از کشتزارتان به دست یباورید تا پایان قرون و اعصار باید به ما هدیه کنید  ! و  به دنبال جوانان زبده تری میگشت حال دیگر نمیتوانست آن ” اتحاد” را حفظ کرده وزیر نام آن بمانند ، شد همان [روسیه] با یک تزار ! تزاری که میدانست چگونه انسانها را مانند ماشین در کارواشهای شستشوی مغزی خوب بشوید و برده وار آنها را بکار بکشد  ، درعین حال در آنسوی دنیا مادر بزرگ مشغول طراحی وبرش و کوک زدن و وصله پینه کردن بود  تا آنها را به دست نوه های خود بدهد برای جهان نوین تا  پیراهنی جدید و شکیل و زیبا بدوزند ، جهان کهنه باید نو شود خرابه ها را دور بریزید ویران کنید تاریخ گذشته مصرفش تمام شده است .
    حال گروههای چپ همچنان زیر این نام بی اهمیت  سرگردان نمیدانند رو به کدام سو بکنند بی هدف  سر به شورش بر میدارند یا مرگ یا آزادی ، کدام آزادی ؟ بشر از ساعتی که پای باین  دنیا میگذارد و از بطن مادر بیرون میجهد دردست دیگران اسیر است تا به هنگام مرگ .
    امروز دیگر روی هوش و هوشمندی نباید حسابی باز کرد  آنها را در صندوقخانه داریم و زمانی که به آنها احتیاج نبود راهی بهشت میشوند  .
    امروز روی توانانی و قدرت بدنی باید حساب کرد  باید سینه ها را هدف قرار دهند  برای بقاء سرزمینی که نمیدانند کجاست .کدامین میهن ؟ ملیت از بین خواهد رفت اقوام گرد هم جمع میشوند و یکدیگ ررا تکه تکه میکنند بخاطر کمی بیشتر اب  آشامیدنی .
    رافت و دوستی و عشق فراموش میشوند  همه تک سلولی  در سلولهای انفرادی ، نه اعتصابها ، نه شورشها هیچکدام کاربرد ندارند .شورش برای چی ؟ شما که نمیتوانید و قادر نیستید تا مانند من بایستید ، قادر نیستید که گلوی مرا بگیرید پس باید کار کنید ،  کار برای زنده ماندن و نمردن خود .
    دیگر چیزی مقدس نخواهد بود  تقدیس کنندگان نقش خود را بازی کرده اند  کم کم باید بروند ، باید درگورستانهای  زندگان دفن شوند .
    افکاری وجود ندارد ، اندیشه ها بی خریدارند ،  گروهی در سلولهای  بیشکل وبی شمایل  در راه یک جهان فدا کاری میکنند و دوربینها همه جا مشغول عکسبرداری و یا ضبط صدها میباشند .
    وشما توده های بی شکل و شمایل  بیهوده  باین  مرام احمقانه چسپیده اید  باید خودرا وقف  امری بزرگتر نمایید  گفته هایتان دیگر خریداری ندارد ، 
    درهمان اطاقهای دربسته با خودتان حرف بزنید اما نه آنچنان که موشهای گوش دار و شاخ دار بشنوند .
    حال چگونه میتوان  افکار عمومی را  متوجه این جهنم اینده ساخت ، مطبوعات کم کم از روی گیشه ها محو میشوند رادیوها صدایشان خاموش میشود  تنها چند سگ درنده که تنها برای دریدن  و پاره کردن  افکار شکل گرفته  تربیت شده و آماده حمله میباشند آنها قادرند که همه افکار زیبا  را به صلیب بکشند همه ( صاحب) دارند  صاحبانشان ، گردانندگان صنایع سنگین ، کارخانه داران  و مد سازان عطر و لباس  و سرخاب  پود رو ماتیک ، و رنگ سازی مدرن ، و شرابسازیها  هستند ،عروسکها قالبی میشوند برای کار در خانه و یا در بستر!  نه بیشتر ، ایده ولوژ یهای مبهم را پراکنده میسازند  و دشمنان را نشانه میگیرند  بیرحمی در  حمله هایشان دیده میشود  ، اکثر سازندگان بساز و بفروش ، آرشیتکتها ، مهندسین ،  روی همه چیز سر پوش میگذارند و در خفا از معاملات پر سود خود بیشرمانه  سهم خود را بر میدارند .
    امروز دیگر خیلی کم از آن انتر ناسیونالیستهای   خیانت پیشه باقی مانده اند  آن کوسه های بجا مانده  بیشتر در کمیته های پنهانی دست مردم را میخوانند و چه بسا آنرا قطع نمایند .
    دیگر میهن پرستی در هیچ خونی نخواهد غلطید .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «. اسپانیا .
    22/09/ 2017 میلادی / برابر با 31 شهریور ماه 1396 خورشیدی/
  • کدام نسل؟

    سه گونه ایمان !
    متعلق به کدام ایمانیم وکدام نسل ؟ ! 
    آهان ! نسل کوروش ؟! در  اما درهمان زمانها هم یونانیان  آمدند واین چشم و ابروی پهن سیاه را برایمان کاشتند و رفتند ،همه چیز نابود شد ،  سپس مغولها ، ترکها ، افغانها ، ارامنه ! روسها ، همه بنوعی در لانه ما تخم ریختند ،  بنا براین دیگر ایمان به نسلی باقی نماند ، ما آریستوکراتی نداشتیم ، تنها نامش را به ارث برده بودیم زمین دارانی بویدم و کاسبانی که تجارت را خوب یاد گرفته بودند ، و در انتظار آن ارباب بزرگ بودند که نانی بر کف  بگذارد و راه ابریشم را برایشان باز کند حال ایمان بندی جدیدی بر دست و پاهایمان  بند انداخته بود ،  بنابر این یا به این ایمان و یا به آن انکه ابدا اطلاعی از آن دردست  نداشتیم وبه اسناد خارجیان استناد میکردیم .
     سواد ومعلومات  ما در همان حاشیه کتاب آسمانی و حافظی که سینه به سینه نقل میشد و سعدی ،  وئتجربیات پدرانمان که بیهوده بود .کم کم رشد پیدا کردیم دانستیم که درمیان حمله مغولان هم بودند کسانیکه دردهایشان را بصورت شعر بیان میداشتند ،  سپس خدایان گوناگونی ظاهر شدند ،  یکی با رها کردن دینش به خدای چپ دل سپرد .
    ایمانش با خدا بود اما خدایی را که ندیده بود ،  وهمان ایمان را ادامه داد  .
    دیگری بخودش ایمان داشت ،  واین ایمان  تازیانه هایی بود  که او را به کارهای بزرگ بر میانگیخت .
    آنکه بخودش ایمان داشت خود را یک غار تاریک میپنداشت  که نیاز  به ماجرا جویی دارد .
    گستاخانه خطر میکرد  دیو سپیدی در او خوابیده بود واو را به مبارزه میطلبید .
    حال امروز فرزندان کوروش کم کم بخود آمده اند و بخودشان ایمان پیدا کرده اند  این ایمان به آنها بال و پری داده تا در آسمانها پرواز کنند  ایکاش میدانستند که این ایمان سر چشمه اش مهر است و زیبایی و گستردگی بالها و نیرومندی دستهایشان و 
    افکارشان .
    ایمانی دیگر در کار نیست همه چیز عریان شده  اما هنوز عده ای از ترس به تمثالهای چسپیده اند ،  کمتر باهم مهربانند  کمتر بینشان جوانمردی پیدا میشود ، چرا که تنها مانند دیو یک چشم یکجا را میبینند  در حالیکه امروز وطن به جوانمردان  بیشتر نیاز دارد تا حاشیه نشینان با فرهنگ غربی .
     امروز فرهنگ ما طاق نصرتهایی است  که برای خدایان ساخته ایم  و برای  دیدن شکست  خودمان  هیچکدام هیچگاه به راستی از زیر این طاق نصرتها عبور نکرده ایم  ، شکست هایمان را فراموش کرده ایم 
    حال باید درانتظار بود ، در انتظار یک ناجی کسی که تنها بخودش ایمان دارد بدون شمشیر و بدون سپر و بدون اسلحه .ث
    ثریا / اسپانیا / پنجشنبه 21 سپتامبر 2017 میلادی .
    »لب پرچین« !
    ” تقدیم بتو که ایمانم را گرفتی و» خود بجایش نشستی ».
  • برزخ یا بهشت ؟

    کمتر کسی  ( سه کتاب / بهشت / برزخ و /دوزخ / دانته ایتالیایی را نخوانده است ، درحال حاضر در سر زمین مادری من ممنوع است و آنرا که من داشتم به دست آتش سپردند ، شاید اولین دوره  آن بود که به همت شادروان شجاع الدین شفا به چاپ رسیده بود  آشغالهای را برایم پست کردند و کتابهای نفیسم را یا پنهان ساختند و یا به دست آتش سپردند . پر غارتم کردند !.
    بهر روی در آن سه جلد کتاب کاملا دنیای امروز ما تصویر شده است ، 
    چه باید بکنیم ؟ ما که قهرمان نیستیم  باید نان خورد  ، نه تو و نه من  ،  تنها اگر ضرورتی ایجاب کرد باید بین مرگ و ایستادگی یکی را انتخاب نمود  ، چقدر حرف ؟ چقدر کشمکش ؟ دوزخ را ملایان و مردان خدا بما نشان دادند ، بهشت برای از ما بهتران است که تن به این چرندیات ندادند و تنها برای طبقه محکوم آنرا ساختند ، حال باید یا در دوزخ سوخت و یا در برزخ زیست .
    چه همه زد و خورد ، طبیعت  نیز بیاری آن مردان برخاسته و دارد همچنان میتازد و قربانی میگیرد ،  ما در کنار کلمات کشدار نشسته ایم و دموکراسی را غرغره میکنیم  به همراه  باتوم پلیسها و شیلنگ آب جوش و شلیک گاز های اشک آور .
    این کلمات و گفته های کشدار  و حرکات آن بزرگان  نه چندان هیجان انگیز  بلکه گا هی ترسناک  میشود و دیگر نمیتوانی  بین آنها تفاوتی بگذاری  ،  کدام پاکترند ؟  و کدام دلسوز ترند ؟ نزدیک به چهل سال از این آوارگیها گذشته  عادت کرده ایم  نانی میرسد  خوب یا ازادی  نسبی بنام جمهوری و یا دولت شاهی  به هر قیمت که شده  آنگاه بر مردم ستم دیده و رنج کشیده تغییر تازه  و اگر خوب جای بیفتد  خواهد گفت ” 
    ” دولت منم ”  یا یک سردار واین گروهها بیشمارند  و اربابان هرگاه میلشان بکشد نماینده ای  در راس میگذارند .
    امروز در خیابانهای شهر ” کاتالونیا  ” بین مردم وپلیس درگیری شدیدی آغاز شده این درگیری چند روزی  آرام  بود اما از شب گذشته به خشونت کشیده شده و دولت حاکم سخت به قانون اساسی استناد میکند  [که هیچ تکه ای از پیکر سر زمین نباید جدا و خود مختار شود ]، مدتها باسک این جنگ را ادامه داد  و کاری از پیش نبرد تنها عده ای از جوانان بیگناه قربانی شدند  و حال  کاتالونیا درست کپی برابر اصل ( جدایی کردستان از پیکر ایران) .
    و ما،  به کدام سر فرازی مینازیم ؟  به تاجی که بر زمین افتاده  و کسی جرئت  آنرا ندارد که خم شود و آنرا برسر بگذارد !  ویا به آن دست بزند  “سر زمین شاهان هیچگاه نخواد مرد ” ! شاهی دیگر هست که چندان میلی ندارد این تاج را بر سر بگذارد و اگر  آمد ، خشن تر خواهد بود  ” مرا که برجان وئمال وئروح شما  حکم میرانم  انتخاب کرده اید ، خوب ! خم شوید تا سوار شوم  وتاج شاهی را بر سر بگذارم .
    وما تا چه حد سر فراز خواهیم شد!
    پر پوستمان آغشته شده  به آتش غربت ،  شاید هم که برای همیشه ماندیم و از طرفداران دموکراسی ! شدیم ،  آن شادی حیوانی که روزهای گذشته آب از چک و چانه  خیلی ها فرو ریخت  موقتی است وددوباره همان آش وهمان کاسه خواهد بود   نه این ملت  هنوز  یاد نگرفته است  که آفتابه را زمین بگذارند  و خود و دستهایش را بشوید . .
     آب رفته را هیچگاه  نباید نوشید  آن سبو بشکست وآن  آب  صافی بریخت ،  دیگر نمیتوان  از نوع آن پرندگانی باشیم  که نوک اورا چرب کرده و حال  ناله سر دهیم ، شاید همان  مرغک وحشی باشیم  که پس از  غوطه خوردن  در دریاهای گوناگون  و جویبارهای لبریز از لجن  باز بالاتر بپریم .
    کسی چه میداند ؟  هر چه باشد  باین این نسل دوم چندان میانه ای ندارم  اعتقادی هم ندارم  بیشتر کاسبند تا  سیاستمدار .
    بهر روی ما در برزخ بین آتش و طوفان و سیل غلط میخوریم و تنها میتوانیم دستهایمان را از زیر خروارها کثافت بیرون بیاوریم و نشان دهیم که هنوز پاکیزه مانده اند . پایان 
    عمر آن بود که  در صحبت دلدار گذشت 
    حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت 
    آفتابی زد  و ویرانه  دل را روشن کرد
     لیک افسوس  که زود  از سر دیوار گذشت …..” عماد خراسانی “
    ——–ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا 
    21/09 /2017 میلادی /و
  • راهی به ابدیت

    از فغان وناله  کاری برنخاست 
    چون نبود آتش  شراری برنخاست 
    سست شد پای طلب  در کوه سخت 
    و.زین سنگی شکاری برنخاست ……..رشید یاسمی 
     سر زمین خود را میبینم ،  و بشریت را ،  این جهانی که در آن زندگی میکنیم  ، بلی این جهان واقعی است !  استثمار فردی و گروهی  بر آن حاکم است  کشتارهای پنهانی و اعیانی  و ظاهری ، پاهای من دیگر استوار  بر روی زمین نیستند ،  باید به دیواری تکیه دهم  – دیوارها همه از جنس کاغذ و مقوا  و مخلوطی از شیشه میباشند  ، کسانی را که روی آنها روزی حساب باز کرده بودم  حال میبینم که  قلاده بر گردن  در گرداگرد آن ساحره  میچرخند ، از خود رها شده اند  صائقه وار  درهم میغلطند  ناسزا گفتن  تقریبا  فرمان اصلی آنهاست .
    میبینم که بوی دنبه  غافلگیرشان کرده است  قادر  نیستند خود را رها سازند ،  د راین چندین سال کاری از دستشان بر نیامده  تنها  اقتصا د بود که بالا و پایین میشد و قطب زندگیشان   را تشکیل میداد  ، کوه هایی از  ثروتهای  بی فایده  ،  ویران کننده ،  درقاره های ورشکسته  و رویهم تلنبار شده  جزیره هایی که کم کم به زیر اب فرو میروند  جنگهایی که بزرگان  تدارک دیده اند ،  وآن  سرپوش خیالی و گول زنک ( سازمان بین الملل)  خلع سلاخ  همه بازی و در عوض  افزایش بی حساب  بودجه ها برای ابزار جنگی ،  ملتهایی که دیگر چیزی برایشان  نمانده و همه غارت شده اند .
    باید از میانشان چند تن را برگزید ، برای سر پرستی بردگان ، خوب میکشند .
    همه خون مردم بیگناه  در راه ویرانیها جاری میشود . همه چیز درحال حاضر  صرف ” زن” میشود یا رویت را بپوشان ویا چنان آرایش کن ،  و چقدر در سر زمین ما حرمت زن پایین آمده و چقدر بی ارزش شده است ، فاحشه خانه های شرعی  ، که برای بغل خوابی نیز ساعت تعیین میکنند و مدت ! زنان شانزده ساله تا پنجاه ساله !!!  ، فاحشه های خیابانی وزیر زمینی ، دختران نابالغ  برای فروش  و دیگر هیچ !از شصت ببالا لازم نیست زنده بماند  ،مصرف کننده است ، حق دیگران را  میبرد ، قاره بزرگ که روزی  سر زمین ازادی بود  ارزش های خود را از دست داده است  نیم بیشتر جهان در گرسنگی  بسر میبرند ،  اینها همه در اثر رشته  موهای بافته زنان میباشد !!رودخانه ها ، اقیانوسها طغیان کرده اند  فاشیزم ” اسلامی” جای فاشیزم پیراهن سیاهان دوچه را گرفته  و پاهایش را مانند  یک اختا پوس همه جا دراز کرده است ،  ظاهرا پشتیبان ( یک جهان ) است   رهبران و سوداگران  همچنان بر جای خود باقی مانده  و میراث خوب خانوادگی را به جانشینان خود اهدا میکنند .
    در حال حاضر چند تن مانند ما زنده مانده اند ؟
    خوب ! کار ما چیست ؟  چکنیم ؟  باید خورد وزنده ماند ما که قهرمان نیستیم  اما اگر  ضرورتی ایجاب کند  ناگهان یکشبه تبدیل به قهرمان ملی و یا ….. خواهیم شد . پایان 
    ——
    شد زدستم  کار وکاری  به نشد 
    پشت من بشکست و باری بر نخاست 
    از ازل  در لاله زار روزگار 
    چون دل من داغدداری برنخاست …….”ر. یاسمی”
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 20/09 /2017 میلادی /.و
  • دلتنگیها

    ما هنوز هما ن جنینی هستیم که در رحم مادر در انتظار بدنیا آمدنیم  ، و برگهای تاریخ بی به دنیا آمدن ما ورق میخورد !.
    پسرک پس از سالها بدبختی و خر کاری توانست یک خانه دو اطاق خوابه دریکی از کوچه های خوب لندن بخرد ! 
    ناگهان سرو کله رفقا پیدا شد ، من تازه برای دیدن او و خانه اش به لندن رفته بودم ، از اینجا چند تن از رفقا!!! که سالها از من بیخبر بودند  ناگهان سر تلفن هایشان باز شد ، اوه ، چه خوب حالا میتوانیم گاهی سری بتو بزنیم ! دلمان برایت تنگ شده بود !!!
    گفتم خیر من خیلی زود بر میگردم و پس از من یکی از اطاقها به اجاره میرود برای قسط خانه ، پسرک زیر بار قسط بانک و سایر مسائل داشت کمر خورد میکرد اما رفقا ول کن نبودند .
    ببین ، بیا خانه اترا بفروش با هم بیزنس کنیم !
    دیگری میکفت بیا انرا بمن اجاره بده !.
    ، 
    سومی وچهارمی …….واو آنقدر کم رو بود که نمیتوانست جلوی این حماقتها را بگیرد ، یکی رل مادر را برایش بازی میکرد ، دیگری برادر بزرگتر شده بود .
    سر انجام پسرک به بانک رفت و گفت خانه مرا به هرقیمتی که میل دارید بخرید  من میروم به همان اجاره نشینی .
    تازه آنرا مبلمان کرده بود ؛ همه مبلها ، پرده ها و اثاثیه را درون یک انبار گذاشت و رفت یک فلا ت اجاره کرد . رفقا گم شدند .
    تنها چند نفر ماندند که ! خوب !پولش را چکار کردی ، تمامش که نکردی ؟  از دوستان زن تا مرد ، سر انجام با عصبانیت گفت : 
    پولش را به ماتحت همه شما فرو کردم …….و رابطه ها قطع شد .
    امروز دلم برای آن خانه نمیسوزد  مهم نبود دلم برای آن اثاثیه میسوزد که همه در انبار گم و گور شدند و انبار دار مقداری را برای کرایه برداشت ، از هر گوشه ای از لندن چیزی را برای دکو.راسیون خریده بود .
    با چه سلیقه ای خانه را مبلمان کرده بود .
    حال تنهای  تنها بدون دوست هموطن ، تنها یکی را میشناسد آنهم آنقدر ثروتمند و دست ودلباز است که ابدا باین  چیزها نمی اندیشد پسر بسیار خوبی است و چند دوست انگلیسی .تنها دریک فلات دور خودش میگردد .و از رفقا و دوستان قدیمی !!! خبری نیست .
    این نشان فرهنگ پربار ماست ، نشان انسانهای زاده کوروش بزرگند !
    ما همه عقل خود را از دست داده ایم  هیچ اینده ای در انتظار ما نیست  ، با آنکه گذشته ما  گلوی ما را امروز تا سر حد مرگ میفشارد .
    دیگر کشتزار ما در انتظار هیچ بارانی نیست  خرمن خود را آتش زدیم و دور آن میرقصیم .
    و…. همیشه به زندگی پس از مرگ میاندیشیم .، در خانه عقاید منحرف خود زندانی هستیم  اما درعین حال در انتظار  ازادی  از غربت مینالیم و نمیدانیم که ” از ماست که بر ماست “. پایان 
    ثریا / اسپانیا / 19 سپتامبر 2017 میلادی /
  • قلمرو نا متناهی

    ……خاکستر ترا ، باد سحرگاهان 
    هرکجا برد 
    مردی ز خاک روئید
    در کوچه های شهر  و باغهای نیشابور
    مستان نیمه شب  ، ترنم 
    آوازهای  سرخ ترا باز ترجیح وار
    زمزمه کردند 
    نامت هنوز ورد زبانهاست ………..”شین .کد کنی”
    ———————–
    همچنان مانند هر نیمه شب  دیگر نمیتوان به غرش لالاییها گوش داد و بخواب رفت ، باید برخاست و فکری بر نا امنی ها کرد .
    این جهان بیکران  وبی شکل وبی محتوا وبی هویت چگونه مرا سر سختانه در خود نگاه داشته است ، بخیال خود چکاری انجام میدهم ؟ و برای چه کس یا کسانی ؟.
    هر روز حلقه محاصره برایمان تنگ تر میشود و هرروز شاهد گاز گر فتگی سگهای ولگردی هستیم که باج خور پادوهای ” مافیایی” میباشند باید به آنها احترام  گذاشت به چند شیشه رنگی که بر بالای فرق سرشان گذاشته اند باید خم شد و درور فرستاد .
    دیگر نمیتوانی در اندیشه کوهستانها و دریاها و جویبارها باشی آنها در ذهن تو گم شده اند ، بدجوری مغز را شستشو میدهند از هر طریقی که باشد ، رباطها به راه افتاده اند در شکل و شمایل انسانها و کلماترا بتو تلقین که نه تزریق میکنند .
    دیگر نمیتوانی در رویاها فرو روی رویاهایت گم شده اند زیر انبوه پهن قاطرهای چموش این زمانه .
    دیگر نمیتوانی راز دل را با کسی درمیان بگذاری چرا که رازی برایت نمانده همه چیز عیان است ، نیاز به پذیرفتن یکدیگر و نوازشها دیر زمانی است گم شده اند  از کجا آمده بودند ؟ و به کجا رفتند ؟ .
    دیگر نمیتوان به آواز زنجره های زیر پنجره خانه گوش داد ، سطلهای زباله نیمه شب خالی و تبدیل به پودر میشوند درجا !
    آه دیگر نمیتوان روی تختخوابت به راحتی دراز بکشی و نفس خود را  به دست باد بسپاری و  به مهتاب بنگری ، مهتاب پشت مسیلها پنهان است ، پشت جت ها و هواپیماها .
    پس باید یا از درد مرد  و یا در دست پزشک  ، باز از درد بمیرم بهتر است .منظور آن پزشکان حاذق روحی است عجله ای باین مردن ندارم  میدانم چیزی بجای اولش برنمیگردد  هرچه رفته رفته  کسی که مانند من راهی باین طولانی را پیموده  باز هم میتواند برود دیگر آن تب کوچک  در انتظارم نیست  میدانم به کجا منتهی میشود  همیشه باید در انتظار بود که طاس کجا مینشیند گاهی خیلی بد جایی مینشیند  بفکر کوچ به سر زمین دیگر نیستم همه جارا درنوردیدم  آرزو دارم چشمانم را ببندم و بعد باز کنم و بگویم ” آه ، چه خواب وحشتناکی بود ؛ چه کابوس ترسناکی ” باز در میان آن کشتزارها بدوم و به میان گلهای شقایق بیفتم و غلت بزنم !  آه… از این زندان ،  اما دیگر ان چاههای قدیم پر شده اند  تنها خطر این هست که گاهی آن خاطره ها گم شوند آنهم به کمک این یابوها و یا پارس سگها .
    روزگار طفره رفتن گذشته است  یا سود یا زیان ؟ !  و یا درمیان بحث های صد من یک دینار  توسل به کسی دیوانگی است ، آنکه از ازل میداند که باید دراینده چه شغلی برگزیند خود را آماده میسازد چرا که ار مادر و خانواده همه حس و حال آن شغل را دارند ، امروز دیگر ساختن معنایی ندارد ویران کردن مهم است  دریدن حجاب روح و ویران کردن من  وتوو جان ما در زیر آفتاب  سوزان .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » / اسپانیا / 10/09/2017 میلادی /و
    —————————
    سفر بخیر نازنیم پرواز خوبی داشته باشی و به سلامت به مقصد برسی زیبای من .