Category: General
-
حکومت لاتها
برای لذت بردن از شیرینی اندیشه ها و تجربیات و حتی خیالات باید پوسته تلخ و ترش آنرا زیر و رو کنیم ،تاریخ آن نیست که در کتابها خوانده ایم و یا برایمان گفته اند ، باید در متن تاریخ زندگی کرد باید آنرا ضبط کرد بی هیچ دستکاری ، باید آنرا احساس کرد و دید .انقلاب تاریخ نیست ، هیچکس تا بحال در باره انقلابها بعنوان تاریخ چیزی ننوشته و نگفته است گاهی انقلاب ها یک حماسه میشوند با کمی سود و زیان ، نه تاریخ .فکر هیچگاه بسوی انقلاب حرکت نمی کند بلکه به سراغ برد و باخت طرفین میرود گاهی انقلابها حماسه هم نیستند جابه جایی افراد است ، نه ! پندار غلطی است که بگویم تاریخ درباره انقلاب چیزی نوشته است ، تاریخ تنها یک زنجیر گلفت از زد و خورد ها و برد و باخت هاست.امروز مردان بزرگ و اندیشمند و توانا و میهن پرست جای خود را به لاتها و جاهل ها داده اند ، آنها هیچ اندیشه ای درسر ندارند آدمهای دورویی هستند مانند عروسکان سیرک و چقدر درد آور است که واقعیت را از دست بدهی و در پای ریا و دروغ بنشینی و آنرا ملکه ذهن خود بکنی . شیوه برد و باختها با بهره گیر ی از کشش آرمانها و یا نا امیدی اشخاص است و یا گاهی از سوی افرادی ناشناس در پشت پرده ناگهان همه چیز یک شبه بهم میریزد و آدمهای ناشناخته و نادان بر تو حاکم میشوند .برای بعضی ها هنوز حماسه کربلا شور انگیر است !! برای من افسانه است درسی جز شکست و نا امیدی برایمان به ارمغان نیاورد و آنهاییکه میل داشتند از این انقلاب بهره ببرند ( چپی ها) نا امید شدند امروز واقعیت غیر از خیانت و فساد و تبه کاری و دزدی چیزی روی صحنه زندگیها نیست و آرمانها و آرزوها گم شده اند واقعیت از دست رفته است .هر آرزویی یک رویاست که میتوان ـآنرا به واقعیت بدل کرد و ما امروز برای تعبیر رویاهای خود حتی اجازه نداریم آنها را بر زبان بیاوریم همه بخواب فرورفته اند کسی بیدار نیست و آنهایی که نیمه بیدارند از این رویا به آن رویا میروند و آنرا بنوعی تعبیر میکنند دوباره بخواب میروند تا رویای تازه ای را ببینند .وعده ای در بیداری خواب میبینند !امروز در سر زمین من ، مردمش را دو نیمه کرده اند آدمها از وسط اره شده اند از هر کسی یک نیمه باقی مانده ونیمه دیگرش را که بیشتر به قسمت بالاست به خاک سپرده است .حال هر نیمه اره شده و دو قسمت شده خو د را کامل میداند .همه ” من» شده اند نیم من وجود ندارد روزی روزگاری من وتو یکی بودیم وبا هم میزیستیم و شهرمان گورستانی نداشت اما : “تو” در گورستان خودت دفن شدی و من تنها در شهر نیمه ها نیمه های بریده شده با یک پا لی لی میکنم .هر آرزویی و هر اندیشه ای ای چون دیواری بود محکم و استوار و صاف حال آن ” تو ” زنده زنده بگور رفته ای و تنها نقشی بر دیوارهای شهر نشسته آن دیوارهای سفید و تمیز امروز با خطوط کج و معوج و رنگهای درهم و برهم بمن دهن کجی میکنند .من اصرار دارم خط و زبان و ادبیات و شعار را موسیقی را نگاه دارم تا امروز چندان بی نصیب نبوده ام اما متاسفانه چند بچه حزب الهی خط قرمز کشیده اند جلوی هنر های زیبای ما و کم کم چراغ را خاموش می.کنند و دوباره سیاهی و ظلمت بر سر تا سر اندیشه ها مینشیند باید رفت به صحرای کربلا که دیگر امروز وجود خارجی ندارد تنها یک تابلوی نقاشی هجو بر بعضی دیوارها کشیده شده ، نشست و زاری کرد .“من” نقشهای بیشماری بودم از ” تو.” که یک معشوق بی صورت بودی من میل نداشتم چون تو باشم حال همان خودم که بودم هستم جامی از اب گینه های دوران گذشته دیگر نیازی بتو نیست که باده ای سرخ در این جام رنگین بریزی عقل من هنوز کامل است به سود و زیان نمی چسپد و تو ! تو هم ، خالی از هرچه که بوده و هست تنها دل بسود ها بسته ای که درآ ب روانند و میروند و نمیمانند رفتی به دنبال گم نامان که ترا نمی شناختند از تو صورتکی زشت با کچ های ارزان قیمت ساختند وتو در همه ما گم شدی .روز گذشته فراموش کردم که تولد والاحضرت اشرف را نیز تبریک بگویم خواهر توام شاه را چه برنامه های وسیعی دردست داشت بیاد دارم سر پستی چندین یتیم خانه و مدارس حتی نماینده ایران در سامان ملل بود همه میگفتند اگر او مرد بود رضا شاه دیگری میشد ، و خواهر دیگر او شمس سازمان شیر و خورشید سرخ را حمایت میکرد برای کمک و همراهی به دیگران چیزی در حدود همان پیش آهنگی …..سپس ساحره آمد همه را یک شبه از دست آنها بیرون کشید و خود بر تخت نشست و در کانون پرورش کودکان ا و جوانان حزب توده به دنیا آمدند رشد کردند شعرای نو ساز ، قحبه های تازه روی به سیاست کرده ، و شد آنچه که باید بشود و امروز سر زمین من مردمانش نیمه آدمهایی هستند از وسط اره شده اند .پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 27/10/2017 میلادی برابر با :5 آبانماه 1396 خورشیدی ! -
ابری بر قله کوه
شمع ها میسوزند دوعدد یکی برای رضا شاه بزرگ و دیگری برای شاه جوان و تیره بخت خودمان .بیاد آن روزها افتادم آن روزها که با ” ثریا” خوشبخت بودید من ئازه به دبیرستان رفته بودم و بعد از ظهر ها دربیمارستان ” عیسی ابو حسین ” در بخش تزریقات کار میکردم ، ابری بودم بی چهره وبی گمان ، آن روزها این دو بیمارستان به همت دو برادر برای حمایت از مسلولین بنا شده بود شماره یک ودو یکی در راه آبعلی قرار داشت و دیگری در میدان فوزیه سابق ، هردو بنام بیمارستان حمایت مسلولین ثریا پهلوی نام گذاری شده بود ، تا آن روز که قرار بود شما به همراه ثریا برای افتتاح یبمارستان شماره 2 تشریف بیاورید ، بخش تزریقا ت در راهرو قرار داشت بنابراین من اولین کسی بودم که خودم را به دم در رساندم ساعت پنح بعد از ظهر بود همه دچار هیجان بودیم پرستاران دکترها حتی بیماران بستری روی بالکن ها ایستاده بودند اکثرا گلهایی دردست داشتند و شما تشریف فرما شدید ، آه چقدر آن زن زیبا بود مانند خورشید میدرخشید ساده ، بی پیرایه بدون هیچ رنگ و روغنی زیبایی و جوانیش کافی بود دیگر به رنگها احتیاج نداشت تنها لبا ن زیبایش را کمی صورتی کرده بود با یک لباس ساده آستین بلند ویک کلاه کوچک و یک سنجاق سینه همه زیور و پیکر او را تشکیل میدادند .هنگامیکه دست ما را فشردید همان نبود که غش کنم ، با یک یک ما دست دادید از بیمارستان و بخش های مختلف و اطاق عمل باز دید کردید در همه این احوال من در پشت سرتان بودم غرق در لذت ، چشمان ثریا بحدی زیبا بودند که نمیشد در آنها نگاه کرد موقع امضاء دفاتر ثریا سرش را بلند کرد و گفت :میل ندارم هیچ خیابانی ویا کوچه ای ویا میدانی ویا موسسه ای بنام من باشد و بهتر این است که این بیمارستان بنام خود موسس إن باشد من نقشی در بنای این بیمارستان نداشتم . دفنر را امضاء کردید دستهای مارا فشردید عده ای از بیماران هورا کشیدند عده ای گریستند و پرستاران از شوق اشک میریختند من محو زیبایی هردو شما شده بودم ؛ از آن تاریخ آن بیمارستان بنام ” عیسی ابوحسین ” نام گذاری شد .( بر خلاف دیگران که در تمام استانهای ایران پارکها ، بیمارستانها ، باشگاهها ، میدانها ، بنام دیگری بود )!!!از آن تاریخ من مجبور به ترک بیمارستان شدم چون بمن گفتند جوانی وممکن است تو هم بیمار شوی حقوق ماهیانه ام یکصد وپنجاه تومان بود روزها درمدرسه بودم و بعد ازظهرها کار میکردم ……..امروز نوه ام روزها دردانشگاه است و عصرها و گاهی صبح های زود کار میکند .ما کار کردن را دوست داشتیم حال امروز نقش شما را که آرزومند کشیدن آن هستم بر سینه ام نشانده ام هیچگاه این نقش پاک نخواهد شد .خود من یک کلامم بی معنا و نا گفته احساسی هستم که گاهی بدل به اندیشه میشود دلم میخواهد که در واژه ها گم شوم ودلم میخواهد گه این واژ ها را بگوش همه برسانم بد جوری مردم را شستشوی مغزی دادند وبر علیه شما بر انگیختند من با خانواده شما کار ندارم اما هیچگاه آن چهره مهربان و آن خوی وطن پرستی شما را فراموش نخواهم کرد . ثریا / اسپانیا / چهارم آبانماه 1396 خورشیدی26 اکتبر 2017 میلادی . -
چهارم آبان ماه
اعلیحضرت درمیان سالن باشکوهی که به منزله دفتر کار او ست ، ایستاده و منتظر بود ……..این سر آغاز نوشته مصاحبه با شما اعلیحضرت در کتاب مصاحبه با تاریخ اوریانا فالاچی میباشد ، زنی که بقول خودش برای مصاحبه های جنجالیش معروف شد و هر بار اول عاشق آن فرد میشد تا بتواند مصاحبه را شروع کند ، اما عاشق شما نشد کمی هم ترسید ، چیزهایی را هم نوشته بود بیشتر بو دار بودند لبریز از کنایه ها ، پس از رفتن شما و انقلاب مکروه و نکبت بار برای اولین بار این مصاحبه چاپ شد آنهم در کنار دیکتاتورهای ، چرا که عوام فریبی زیاد بود و خلقی ها ، مجاهدین ، توده ای ها میل داشتند از این مصاحبه به نفع خودشان استفاده کنند و هما ن ارتجاع سرخ و سیاه بهم گره خورد و امروز دیگر چیزی باقی نمانده تا بتوان به آن اندیشید و یا ارزش داد .لزومی نداشت که شما به تاریخ پاسخ دهید ، پس از شما تاریخ پایان گرفت دنیا بهم ریخت و خاور میانه یک پارچه آتش شد اما ضرری به آن : بانوی: شما نرسید تنها دو فرزند دلبند و نور چشمی شما را از دست داد تنها یکی را برگزید و به دنبال همان رفت کسیکه ذره ای از احساس شما و قدرت روحی شما را در وجودش نداشت کسیکه ابدا از سیاست بوی نبرده بود چرا که پدرو مربی نداشت وزیر دست یک مادر مشهور انسان نمیتواند سیاستمدار خوبی باشد ، اطرافش را مشتی لات ولوت و مفتخور گرفته بودند آن مردان خردمند و سیاستمدار یا از دنیا رفته و یا خود را کنار کشیده بودند بنا براین مشتی نو رسیده و نادان اطراف آن دو را گرفتند و تنها شدند مانند دو مدل مجله های زرد.اوریانا مینویسد ”او دستش را برای دست دادن بطرف من دراز کرد دستانش سرد و خشک بود و تعارفش برای اینکه بنشینم سرد تر و خشکتر و همه اینها بدون یک لبخند ویک کلمه حرف ، زمستان سردی بود ……..” اینهمه احترامی بود کهاین خبرنگار به مصاحبه گر میگذاشت “!!!او خسته بنظر میرسید و از خوشخدمتی های اطرافیانش دلخور بود …...امروز دیگر آن خانم خبر نگار ” چپی” در این دنیا نیست تا حقیقت را بگوید مدتی در نیویورک ساکن شد اول با مسلمانان بد بود و ناگهان تغیر عقیده داد و مسلمان شد آنهم دوآتشه و در منهتان دریک آپارتمان لوکس از دنیا رفت تنها چند کتاب از او باقی مانده حاوی مصاحبه هایش .عجب آنکه با بانوی شما مصاحبه ای انجام نداد البته بانو شان و منزلتشان بیشتر از آن بود که با اوریانا فالاچی مصاحبه کنند ایشان عاشق دوربین و در تلویزونها ظاهر میشدند تا جهره زیبایشان را همه ببینند و فراموش نکنند بانوی شاه باید همیشه مانند ستاره بر تارک دنیا بدرخشد و خود شاه فراموش شود .امروز زاد روز فرخنده شما ست ، اعلیحضرت واین موجود وفادار به شما و سرزمینش که امروز از دست رفته و دیگر چیزی از آن باقی نمانده ، خود را موظف میداند که این روز فرخنده را بشما تهنیت بگوید و در خلوت خانه اش شمعی روشن کند وبه میمنت این روز فرخنده یک تکه پنکیک با عسل نوش جان کند .آن روزها ، روزهای شادی آفرین جشن های تولد شما در ورزشگاه امجدیه و سپس استادیوم یکصد هزار نفری آریا مهر که برای المپیک سال بعد دستور ساخت آنرا داده بودید برای آخرین بار چهره شما را دیدم ، دردی درونی در آن چشمان و صورت دیده میشد و سپس آن عینک بزرگ سیاه آن چشمان غمگین را پوشید ، آن بچه حاجی که کنارم نشسته بود با لهجه دهاتیش گفت :ببن ننه …. چه آرایشی کرده است ؟ او آنقدر احمق بود که نمیدانست هرکس جلوی دوربین ظاهر شود باید کمی آرایش کند . او همان احمقی بود که زیر قاب حاوی تصویر بزرگ شما می نشست وبا خود کار طلایی پارکر نامه ها را امضاء میکرد و قراردادها را میبست و پولها را بخارج میفرستاد ، اما بشما فحاشی میکرد ! و آن روزها کار همه این بود گویا ” رفقا ” کم کم همه را خبر کرده بودند ، کنفدراسیون جوانان خارج نشین شکل گرفت همان جوانانی که شما آنها را برای تحصیل بخارج فرستادید تا برگردند به مملکتشان خدمت کنند ناگهان روی خود را بسوی قبله دیگری کردند ، بسوی قبله آن آخوند بیشعور و بیسواد که برای تحقیر کردن ما ایرانیان آنرا بما تحمیل کردند .با رفتن شما زندگی ما از میان رفت و ما هم رفتیم در گوشه زندان انفرادی غربت با سختی ها دست و پنجه نرم میکنیم و گرسنه ها و قحطی زدگان دیروز امروز در ویلاهای شما مشغول خوش گذرانی و عیش و عشرتند .حرمت ما در دنیا از بین رفت دیگر کسی ما را به پشیزی هم نمیخرد عشق حرام شد ، می حرام شد لباس حرام شد خنده بر لبان خشکید شلاق دژخیمان هر روز کلفت تر میشود و زندانها هرروز وسعتشان بیشتر مدارس را میسوزانند در عوض مکتب خانه باز میکنند تا به همراه درس فلسفه اسلامی درس سکس هم بدهند هم علمی وهم عملی .واین بود پایان تاریخ یک ملتی که شما آنها را از سوراخ موش بیرون اورده به دنیا بعنوان ملت نشان دادید در حالیکه آنها ملتی نبودند آنها قحبه های هرجایی بودند اعم از ارتشبد تا پایین ترین رده ها و آنهایی که انسان بودند جان به جان افرین تسیلم کردند .تولدتان مبارک شاه من . ثپایاندل عاشق به پیغامی بسازدبیاد نامه یا نامی بسازدمرا کیفیت چشم تو کافیستریاضت کش یه بادامی بسازد ……..” آملی”———ثریا ایرانمنش .»لب پرچین « / اسپانیا /26/10/2017 میلادی / برابر با ” چهارم آبانماه 1396خورشیدی … -
نا باوری ها
پیش تازان ،تسبیح گویی به مطلع آفتاب میرفتندو من ٌخاموش یی خویشبه خلوت ایوان چوبی بیگانه میشدم………؟” شاملو”——-امروز صبح در این فکر بودم که ، بقول خیام چرا آمدیم و چرا زیستیم و کجا میرویم وبا خود می اندیشیدم با درد که به دنیا نیامدیم درد را کس دیگری کشید کسی که نامش ” زن” بود.هر زنی زن نبود و نیست به همانگونه که هر مردی مرد نیست ، در میان حیوانات نیز این رسم موجود است واین ماده است که درد میکشد .اما نر ماده را از هم نمیدرد و پاره پاره نمی کند مگر از نوع و جنس دیگری باشد ، شاید این راز بقا وزندگی باشد نمیدانم کسی هم نیست بداند همه درمانده اند که این آمدن و رفتن بهر چیست ؟.با بررسی دقیق در اسطوره ها یک نا باروری همه را فرا میگیرد و آن اینکه ما نمیتوانیم باور کنیم که اسطوره هایمان غنی هستند یا ناقص برخاسته ار باورها هستند یا ناباوری ها ما خود نیاکانمان را باور نداریم ، و تنها درکودکی چند خطی از تاریخمان را خوانده ایم وبی اعتنا به آن گذشته نداریم آنها را افسانه پنداشته و ته مانده تحریف تاریخ میپنداشتیم .حال امروز دوره ای فرا رسیده که از شر عقرب به مار غاشیه باید پناه برد دوره ای فرا رسیده که تا مانده هایی را باید سر بکشیم تا مایه رستاخیز و افتخار ما گردد.تک تک واژه ها و تصاویر و عبارات همه ما را از واقعیتها دور ساخته اند .به همان گونه که میلاد مسیح در اواسط اکتبر بوده حال میان زمستان اتفاق میافند و به همان گونه که دو قمه کش و شمشیر زن در قرون و اعصار گذشته در بلاد دیگری برای حکومت یکدیگر را قلع و قمع کرده اند و امروز ما باید در عزای آنها بگرییم ؛ ایکاش ما را رها میکردند تا مانند حیوانات در جنگل ها بدویم و سرخوش باشیم مانند خرس شش ماه راحت بخوابیم مانند ماهی در دریا ها شنا کنیم .از اسلام قشری فرار کردیم به دنبالمان آمد آنهم با شدت بیشتری و در این میان مسیحیت هم ما را رها نمیسازد هر روز بسته ای برایم میرسد حاوی تسبیح و عکس و غیره که دعا را فراموش مکن و شصت یورو یا سی یورو هم بفرست !! تا ما راحت طلبان بخوریم و برای روح شما باد بیرون بفرستیم .حال چگونه صبح سر از خواب برداریم و باور کنیم که ( این منم) و یا ماییم با چنین افکار درهم و مغشوش مجربان و یا صاحبان تجربه هایمان همه مرده اند و باز ماندگان واقعیت را پنهان کرده اند برایمان تنها افسانه میخوانند و ما آن تجربه غنی و پر بار و ژرف را دور انداخته به قصه ها و افسانه ها دلخوش کرده ایم .در داستانهای قدیم ما آمده است که زال ( بمعنای سپید موی ) چون با موی بسیار سپید به دنیا آمد مادرش او را دور افکند او طفلش را بخاطر موهای سپیدش ناچیز و خوار میپندارد و از خود دور میسازد آنرا نقصی مهم در فرزندش میداند او را آزار میدهد .نه ! هیچگونه ضعفی را اجتماع نمی تواند بپذیرد علت طرد خیلی ها از زندگی بخاطر ضعف روحی و جسمی آنها بوده است شیر قدرت دارد و میتواند حتی یک فیل را اگر نتواند درست راه برود از هم پاره کند و آنرا بخورد .حال با این تحولات دینی و قدرت اسلحه هر انسانی با انسان دیگری درگیر میشود ،بخاطر هیچ بخاطر یک عقیده پوچ ,همه نمی توانند پهلوان باشند با جثه ای کوچک و ضعیف به دنیا می آیند اما شاید شعوری و مغزی بزرگ در وجود آنها نهاده باشد ، آنرا بچشم نمی بینند و چیزی که به چشم نخورد گم میشود .عیسی مسیح خود را پسر خداوند میدانست وجه بسا روزها در انتظار کمک آن پدر نادیده بود در حالیکه واقعیت غیر از آن است اما امروز کسی جرئت بیان آنرا ندارد .و آن امام های ساختگی اگر قدرت داشتند خودشان را نجات میدادند تا تشنه و گرسنه دریک بیابان بی آ ب و علف کشته نشوند امروز فرزندانشان از حماقتهای دیگران سوء استفاده کرده در بهشت ابدی زندگی میکنند و نادانان دریک جهنم یا آنهایکه شجاعت نداشتند و فرار را بر قرار ترجیح دادند .آنچه که امروز بر ما حاکم است تنها زور است ، زور و اگر نمی خواهی در گرسنگی بمیری اطاعت ما کن . پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا .25/10/2017 میلادی برابر با 3 ابانماه 1396 خورشیدی ! -
یکسال گذشت
یکسال از انتخابات پر سر و صدای حضرت عالیجناب دانالد ترامپ گذشت ، سرو صدا ها فرو کش کرد خوشحالی ها تمام شدند گفتگو ها بر سر ” معامله ها” ادامه دارد ، مردم نا امید در کوچه و خیابانها زده اند به سیم آخر کشت و کشتار بیشتر شد زندانها پر تر شدند شلاقهای برقی نیز اضافه شد و امیدها به نومیدی گرایید ، برای آنهایی که در متن صفحه شطرنج نشسته اند و سربازان را به میدان بازی میفرستند زندگی همچنان ادامه دارد .گفته ها و نوشته های منهم وزوز مگسی است که دره هوا میچرخد من اندازه خودم را نگاه داشته ام خط باریکی بین تاریکی و روشنایی .روز گذشته به تماشای فیلم ” بینگ در ” ویاهمان حضور نشستم با بازی خوب پیتر سلرز در سالهای آخری که در تهران بودم روزی عمو محمود یگ دفترچه ای نیمی سفید را بمن داد و گفت این را بخوان بینم چیزی میفهی نامش ” حضور” بود که او داشت به فارسی ترجمه میکرد کتاب همین فیلم بود ، نیمی از صفحات انرا سانسور کرده بودند و نیم دیگر را من نتوانستم بهم پیوند بدهم آنرا باو پس دادم .او گفت:اجازه چاپ این کتاب را بمن نداده اند تنها همین قسمت سانسور شده است که توهم جیزی نفهمیدی هیچکس نخواهد فهمید .روز گذشته فهمیدم ! بیچاره عمو ، نمیدانم سر انجام توانست آنرا به چاپ برساند یا نه چون هردو داشتیم اسباب کشی میکردیم بخارج او از دست همسرش و من از دست همسرم .هنوز خبری از انقلاب نبود و هنوز ما در بهشت میزیستیم و در باشگاه شاهنشاهی ناهار میخوردیم !شاید رنود بفهمند که من چه گفته ام .نوشتم که من اندازه خودم را دارم باندازه یک نوار باریک بین دو قطب ، تاب میخورم ایران مسلمان زده و اسلامی محال است برگردد به زمان جمشید مگر آنکه قوم ” بهاء اله ” آنها را دوباره فریب بدهند و از طریق ” کوروش شناسی ” آنها را به زیر پرچم خود بکشند .بنا براین کسی مرا نه اندازه خواهد گرفت و نه در بازیشان شرکت خواهم کرد میان خدا و حیوان میان بی خرد و خرد میان دریا و قطره راه میروم .الان برای سرگرمی و تاریخ شناسی تنها ” پهلوی ها این بودند پهلوی ها آن کردند ” بسیار خوب عزتشان و روحشان شاد اما حالا چی ؟ما انسانها همه مانند آویزه ها میان اضداد تاب میخوریم و به هما ن اندازه که این آویزه ها دریک آن میگذرند ما هم با انها میرویم هیچگاه به شناخت خود و یافتن خود در درونمان توجهی نکرده ایم خود را به آزمایش نگذاشته ایم و نمیدانیم که این آزمون قمار بزرگی است یا باید برد و یا باخت . من عشق را یافته ام و خدا را درون شکاف آن ، هر دو باهم یگانه اند .وای به مردمانی که سرگردانند واین سرگردانی را درمیان سکه های طلا میجویند و وای به زنانی که سر گردانی خود را در کنار مردانی میجویند که دنیای آنها خالی و تهی از هر گونه زیبایی ها هست ..انسان بودن دنیای اسرار آمیز و ناشناخته ایست هرکسی نمیتواند باین دنیا راه پیدا کند از خود گذشتنها لازم دارد .من هیچگاه به دنبال آن خدایی نرفتم که درون کتب او را کم کم پیدا کنم به همانگونه که به دنبال عشق نرفتم که کم کم او را میان نامه های عاشقانه و یا کتب بازاری بیابم هردو دریک نقطه متمرکز بودند و من آهسته آهسته به دنبالش رفتم واو را یافتم .زمامی فرا رسید که شیطان نقش خدا را بازی کرد اما من نقش او را د رسینه ام حک کرده بودم و حال درجان من نقطه ایست پنهانی که کسی را به آن راه نیست .از مرحله دور شدم ، یکسال است که این جناب دارد بر سر معامله چانه میزند این چانه زدن نه برای مملکتش است بلکه برای دنیای ورشکسته خودش میباشد آمد ، پای بمیدان سیاست گذاشت تا بتواند قدرت مافیایی خود را حفظ کند دنیای قمار وزن و ملکه زیباییش را را نگاه دارد عروسکش نیز در کنارش راه میرفت بی بی سکینه اما از او زرنگتر بود او مسلمان است وبا او کار ندارد آن »جناب ابو مبارک ابن حسین ابو عمامه را « بهمراه همسرش که بهتر است نام دیگر بر آن بگذاریم « پذیرفت اما این یکی را نپذیرفت تا بحال توجه کرده اید هر ریاست جمهور اروپایی که بمقام ریاست میرسد فورا دست همسرش را میگیرد وبه دیدن بی بی میرود و در سر میز شام گیلاسها را بهم میکوبند ؟ حال زن مانکن لخت و عریان مجله های پورنو باشد یا یک گوریل ، مهم این است که بی بی باید او را بپذیرد واین یکی را نپذیرفت چون گویا بر سر معامله کمی با هم اختلاف دارند .حال زنان ما در زندانها و مردانمان با تحصیلات عالیه به عناوین مختلف بر چوبه دار آویزان و از همه مهمتر اشعار شعرای بزرگ را جمع اوری کرده اند که در آنها به کلمه ” شراب” و” می ” زیاد پرداخته اند باید تنها زیارت نامه عاشورا را بخوانند و حدیث کسا را و مناجات نامه ، دعای جوشن صغیر و کبیر ، سرشان گرم میشود ، شلاق برقی هم دردست مردان وزنان بسیج خود نمایی میکند . این است آن اسلام عزیز که برایش جنگیدید !!! خبری از انسان نیست و خبری از پندار و رفتار و کردار نیک هم نیست آنها بر لوحی در کوچه پس کوچه های شهرهای بزرگ در پستوها و موزه ها پنهانند . ویرانی ها باید شروع شود[ ارک بم[ اولین آنها بود تاریخ پنجهزار ساله ایرانیان ، اولین نقطه اش افتاد .ثپس روش برخاست و پیدا شد کششرهروان را لاجرم پندار شدچون کشش از حد و غایت درگذشتهم وسیله رفت و هم اغیار شدیک شرر از عین عشق دوش پیدا شدطای طریقت بسوخت و عقل نگونسار شد ………”عطار”پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین »/ اسپانیا .24/10/2017 میلادی /برابر با 2 آبانمان 1396 خورشیدی/2537جمشیدی / -
گمشدگان ساحل
ماه ، این افتاده آن شب از سریراین عجوزه منکسر ، در کویرچون غریق خسته ای ، در آبگیر ……..” منوچهر نیستانی “—-و من ! بر عرشه کشتی که افکارم ساخته اند بادبانها را بر آفراشته و راهی میشوم ، تا در دریای فراخناک به لانه خود برگردم ! فرا تر از ابرها بروم وبر فراز درختان بنشینم ، چه کودکانه میاندیشم .کودکی من روز ی تمام شد که با آن اتوبوس نکبت لکنتو در سن هشت سالگی بسوی پایتخت حرکت کردیم ، و دیگر هیچگاه پای به آن سر زمین مادری نگذاشتم ، در خاموشی غربت اولیه فرو رفتم در حالیکه همه جهان با من سخن میگفت ، جوانیم در آغوش عشقی بیحاصل جای گرفت و تمام شد بقیه هرچه بود روی یک صحنه نمایش راه میرفتم در بین تماشا چیان ، همه از من میگفتند !! و هرکسی هرچه میلش میکشید ، من مانند یک مرغ کرک خاموش مینشستم بمن چه که چه گفته اند ، من که نشنیدم خود گفته خود شنیده چون دلم نشنید بنا براین به گوشهایم چندان اعتمادی ندارم .آنقدر نجیب مادم که تا در همین اواخر یک پسر روستایی هم از دوردستها با زبانش مرا لیسید ، بقول خودش در نای بزرگش دمیدجانورانی سه پا ، با شاخ و نیش زهر آلوده سنفونی کیهانی را راهبری میکنند ، آنها جان داران را نیز بیجان میکنند پست تر از حیوانند .هر جانور ی در جای خود میجنبد و من خاموش نشستم و خواهم نشست در حالیکه کوهها بیابان شده اند درختان خاشاک و از زیر این خاشاک جانورانی سر برآورده اند که مانند شان را در هیچ جای عالم ندیده ام ؛ کرکسها ، لاشخورها و دایناسورها من به خاموشی همان مرغ کوه قاف در خلوت خویش خاموشم ، دیگر به آن ریشه فکر نخواهم کرد .تنها نگاه میکنم ، مینگرم ؛ گوشهایم غرق شنیدن آهنگها میشوند ، بوییدن را گم کرده ام همه گلها رنگ دارن بی بو وبی خاصیت حوا سم را به هیچ گفته ای نمیدهم ، تنها میشنوم خود این خاموشی لبریز از معنا و معماست .دیگر به شعورم و عقلم فرصت نمیدهم که در راهها به بن بست برسند من به عاقبت باز میگردم و آن راه رفته را دوباره طی نخواهم کرد برگشتن از گذشته برایم دوبار رنج دارد تا گام به جلو بردارم برای عقیده های عقب مانده ارزشی قائل نیستم آنها را نادیده میگیرم .من اشتباهات زیادی کرده ام خیلی از راهها را دوباره و سه باره رفته ام و به بن بستها رسیده ام اما باز برایم لذت بخش بوده هیچ بفکر بن بستها نبودم بخیال خود هر راهی را رفته ام دیگر به هیچ گفته ای گوش نخواهم داد ..خاموشی بهترین معمای زندگی است .در عشق هم باید خاموش بود حتی گفتگو در عشق ورزی ها همه چیز را بهم میریزد عشق هیچگاه سخن نمیگوید تنها حس میشود واین احساس را باید خوب نگاه داشت نگاه عاشق در تو تو گم میشود و دست او رها میگردد تنش در اغوش عشق لطف دیگری دارد قلب میلرزد و رگها از هم باز میشوند مانند نوشیدن یک لیوان آب خنک در یک تابستان داغ ..شب گذشته به تعداد رفتگان میاندیشیدم از شمارش بیرون بودند دوستانم ، اشنایانم ، فامیلم و کسانی که روزی با انها حشر و نشری داشتم و نامه پرانیها میکردیم بمن آرزوها میبخشیدند بخاطر آنها راه سفر را در پیش میگرفتم حال همه رفته اند …….امروز صبح نگاهی به کیسه نان مانده انداختم چند سال است که من صبح نان تازه با صبحانه نخورده ام صبحانه این مردم ترکیب شده از روغن زیتون کمی پوره گوجه فرنگی و سیر ، یک استکان بزرگ قهوه و یا نان با ژامبون و پنیر ! …..نانوایی های تنها خمیرهای آماده و یخ زده را درون فر میگذارند .چند سال است که معنای صبحانه ومزه آنرا نچشیده ام کنا ر سماور همراه با چای اعلای تازه دم و پنیر و خامه تازه ……خوب پن کیک بخور ، یا پاریج !!!!!!یا همان نان سیر وروغن زیتون برای سلامتی خوب است !!!!!!—از پس آن شیشه سبز کدرچشمان تو ،در انتظارم بودسبز در سبز ، آن افق ، آن بیشه هانقشی از یک بیشه در یک قابخون پاک رفتگان در رگهایتاز پی آن چشمان مشتاقیک حریق سرخ درباغ پیچیدباغ خشک بی آب دچار حریق شدبه همراه ( من خرمن سوخته )پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /23/ 10/ 2017 میلادی /…. -
نی ای تو که جمله ماییم
باید گم شد ، باید از دیده ها ناپدید گردید، نه دریا معنا میدهد نه هستی ، نه دیگر فریب آنرا میخورم که هنوز دریایی هست و ما رودخانه ها آرام آرام سوی آن روانیم تا با او یکی شویم ! دریای هستی گم شد باید باخودمان زنده باشیم نه بامید قطرها .ار این سوی آبها سرمان با کثافتکاری های کاتالونیا گرم است در سوی دیگر ” برجام” و آن بالاییها مشغول تدارکات وتجهیزات نابود کردن انسانها هستند .رو گذشته واقعا دیگر ترسیدم ، دو عکس از پلیس بریتانیا ادر لباس زنان گشتی و مجهز به اسلحه با چادر و برقع اما علامتهای سفید وسیاه پلیس را نیز روی لبه لباسهای منحوسان داشتند .انگلستان دارد به کجا میرود؟آه ، پروردگارا ، کشتی نوح هم که وارونه شد حال کشتی های جنگی روی آبها روانند ، دریا دیگر بما زندگی نمی بخشد بلکه نابود کننده زندگی ماست .امروز هرکسی قدرت آنرا ندارد تا برای خود یک کشتی خصوصی بسازد و روی آبهای جهان روان شود مگر در رویا .خداوند مهر و مهربانی مرد ، سیمرغ که نگاه دارنده آن مهر بود مرد، کوهها نابود شدند .روز گذشته کتابی را که سازمان جهانگردی ایران به چاپ رسانده با عکسهای دلپذیر از میراث برجای مانده !!! ایران سخنها گفته بود مربوط به کرمان را برداشتم . هرچه در آن نقشه و زوایای آن گشتم اثری از ده خودما ن ندیدم ، دهی که روزی پدر بزرگ مادریم صاحب آن بود و ما چقدر به آن مینازیدیم سرزمین آباء و اجدادی ما بود همه قریه های کوچک همه ده ها همه منابع طبیعی ( البته خالی) در آن کتاب بود غیر از آنچه که من به دنبالش میگشتم و شبهای تابستان را در آنجا میگذراندیم او ریشه خانوادگی ما بود همه غذای روزانه ما از آنجا میامد ، حا ل درختهای خشک آبهای جاری به یغما رفته و تنها کوههای سنگی بر جای مانده بود آنهم به کمک مردی لال و کر که گفته بود من اینجا را بعنوان کوه سنگی نگاه میدارم محل گردشگری !!!!! نه ابهای جاری که مادر هیجده دانگ آنرا داشت دیگر وجود داشتند و زمینهای زیر کشت خانواده پدر مادرم دیگر وجود نداشتند ، همه راهی شهر شده بودند ویا مرده بودند واین ده زیبا که همه کوهستان بود بحال خود رها کرده بودند ، تمام روز در یک بهت بودم دریک نا امیدی و دریک بی حسی بیمار شدم ، ریشه ام دیگر در جایی نبود گویی طبیعت اصولا با ریشه من مخالفت داشته و دارد . من همان یهودی سرگردانم که در آبهای جهان در حرکتم .زمانیکه امید را از تو بگیرند دیگر چیزی برایت نمی ماند همه زندگیشان را درراه خدایی دادند که بیشتر به شیطان شبیه بود تا یک خدای مهربان و عادل .گم شدن درمیان کلمات و اشعار و ایدئولوژیها و مکتبها و تغیر ها و حرکتها و جا بجاییها دیگر نمیتوان نام انسان بر خود بگذاریم ، حال آن ده سر سبز و خرم تبدیل به یک پارک سنگی شده بود با درختان خشک شده و جویبارهای بدون آب .یک آهنگ ، یک ملت را به حرکت وا میدارد به جنبش میاورد وبه بزرگترین اقدامات که فتح سر زمین است وا میدارد آهنگهارا ازما گرفتند صداها را نیز خاموش ساختند هیچ دیکتاتوری در طی زمان مانند این هیولهای بی پدر ومادر وحرام زاد این چنین با سر زمین ما نکردند که این بی پدرها کردند باز ماندگان قلعه شهر نو با تغییر نام و فامیل و منکر خانواده . ساکنین کوره پزخانه ها زورخانه ها و باز ماندگان کله پاچه خورها .. ….. ما تکه تکه زمین هارا از دست میدهیم و راهی فرنگ میشویم در فرنگ دلمان برای آن جویبار از دست رفته تنگ میشود .امروز مردم آن سر زمین پهناور آن دشت بزرگ در تاریکی مطلق فرو رفته اند زیر نظر بانوی تاج دارشان آنها دیگر انگیزه ای ندارند، جنبشی ندارند و حرکتی ندارند چرا که دیگر امیدی ندارند .ده ما بر باد شد ، خود ما نیز روی ابرها سواریم وزیر پایمان خالی ، هر رویدادی دریک اجتماع ، انگیزه ایست که زمان را از زندگی نوینی آبستن میکند حال دیگر کسی بفکر آن دهستان نیست او درزمان گم شد ، ما هم گم شدیم و زندگیمان گم شده همه مانند عروسکهای دست ساز کار خانه جات تولیدی تنها دور خود میچرخیم و قهوه آماده را د راستکانهای چینی به یکدیگر تعارف میکنیم آنچه که ما گم کردیم دیگر به دست نخواهد آمد ما کودکی و نوجوانی خود را گم کردیم درچنین سن بالای دیگر نمیتوان کودک شد .درک این گمشدگی در جهان همراه با ازدست دادن خود انسانهاست و ما غافلیم ما در جهان گم شدیم همه یک جهان میشویم اما آیا میتوان احساس و عواطف را نیز یکی کرد ؟ حتما ! با شستشوی مغزی که هم اکنون به راه افتاده با گذاردن چیپس زیر پوستمان ناسیونالیستی بقول آن مردک ریاست جمهور سه ده قبل لکه ننگی است بر دامن کشور ها ست !!!رویش نشد از همه کشور ها نام ببرد تنها از امریکا گفت و آن حسین سیاه زنگی هنوز از پشت پرده مشغول دستور دادن است .از خاک بر آمدیم بر خاک خواهیم شد !!!! کدام خاک ؟ بر اب خواهیم شد یا در کاسه توالتهای مدرن به همراه مواد ریسایکل شده فرو خواهیم رفت . پایانثریا ایرانمنش .»لب پرچین « اسپانیا .22.10/207 میلادی /….برابر با هیج تاریخی! -
بر عرشه رویا
زمانی که بر عرشه رویاهایم سوار بودمگویی مرده ای بیش نبودماز لذت تماشای جهانکه مرا تا اعماق خود میکشیدناگهان جدا شدماز تو و آفتاباز تو و گنج پنهانی که نهان در گرداب بود.زمانی برگشتممیان صبح و شب ،بخواب مرگ فرو رفته بودمچقدر زیبا شده بودممرا دیگر در هیچ سرایی قرار نیستدیاری دیگر نیستهوایی پاک نیست.آن شاهکارها معماری کهنه شدهدیگر رویایی بیش نیستندآنها تاریخ را انگار میکنندانکارشان برگشتنی نیست——بدا به حال توتو نیز ابری بودی در آسمان تاریک آمدی و گذشتیو دیگران بر جای ماندندبا خاطراتشانتو در ایستگاه امروز ایستاده ایآنها در قطار دیروز سوار بودندسر انجامباید از این دهلیز بگذرماز این غار سنگی که خود ساخته امنه ، به آفتاب هم نمیتوان سلام گفتآفتاب هم دروغی بیش نیستحال در انتظار انفجار یک بمب هستیمیا چند کشتار دیگرامروز نمیتوان از عشق سخن گفتحسرت باز کردن موهایم بر دلم ماندهحسرت دستهای پر نوازشی کهموهایم را به هر سو براند——پرده های تابستانی بکناری میروندو پرده های تاریکتربین من و آسمان فضایی ایجاد میکنندبین فراغت من و سرمای بیرونصندلی ها ی پلاستیکی کم کم باید جمع شوندومن پشت پنجره آرامش بخوابماز اتاق من تا دریا تنها یک زاویه مثلثی شکل استساختمانها ی بیقواره و هزاران چشمهای ناپیداکه مرا می پایند و قضاوت میکنندهزاران سر بی پیکرمن در انتظار خروس سحری دهکده هستماو آوازش را از آن سوی مرزها میفرستداز سرزمینمسر زمینی که دیگر هوایی نداردباید بفکر هوای تازه ای بود تا نفس کشید———ثریا /اسپانیا / »لب پرچین « /21/10/2017 میلادی . -
دوست خوبم
دوست خوبم .با خستگی همیشگی و از دست دادن جوانی و اندوه تنهایی بهتر دیدیم که به بستر بروم ، مدتی در بسترم غلطیدم هوا کمی رو بسردی میرفت ، و….بخواب رفتم .ناگهان پس از چند ساعت خواب آسوده بیدار شدم ، بنظرم آمد که خوابی خوش دیده بودم سعی داشتم آنرا بیاد بیاورم به نحو شایانی احساس میکردم خوب و آسوده ام همه درد ها را به زیر پا نهاده ام ، همچنان بر بسترم دراز کشیده و به آسودگی در فکر رویاهایم بودم ، از روی تابلتم ناگهان . صدایی برخاست .!میلیون میلیون میلیون گل رز ، دارم تا به پایت بریزم !!!! آه حالا بیادم آمد چه خوابی دیدم ، تابلت را باز کردم هم خواننده روسی وهم فرزانه وهم سایر خوانندگان آنرا خوانده بودند اما آن به دل من نشست که تو برایم پست کرده بودی .بی اختیار از تو سپاسگذاری کردم ، در این دنیای وحشتناک در کنار این مردم نادان و بیرحم این لطافت روح تو برایم بسیار پر ارزش بود آوایی بر لبانم نشست و آسودگی بر جانم نفوذ کرد نوایی شگفت انگیز . چرا حالا ؟ چرا پس از اینهمه مدت ؟ تو رفته اما خاطرت را فراموش نکرده ام برایم ارمغانی بودی ، با این احساس جان گرفته دیگر میلی بخواب نداشتم و رها شدم مدتها بود که دیگر بتو فکر نمیکردم ترا ازدست رفته پنداشته بودم حال با این آوایی که از دل یک عاشق برمیخاست تو خود را بمن رساندی چه بسیار شبهای دراز زمستانی در شامگاه سرد روی کاناپه نشسته و پتوی خود را روی پاهایم پیچیده بوم و به اندیشه هایم راه داهد بودم که جریان پیدا کنند به همه جا می رفتند اما آن برکه را فراموش نمیکردند همانجا توقف میکردند .عشق و پیروزی آن بر دلها قدرت خود را کم کم زیر پیروزی اقتصاد از دست داده است با سقوط من وتو در میان این سیلاب این من بودم که خفه نشدم همیشه درباره عشق وزندگی میاندیشیدم و خواب میدیدم به خداوند خشم میگرفتم او را ملامت میکردم که چرا همیشه دیر سهم مرا برایم میفرستد در بهترین و زیباترین رویاهایم دستهای پرشور ی را احساس میکردم که از جهانی دیگر سر خوش در نیروی جوانی خود را بسوی همه دلخوشیها میاندازد در یک زندگی دراز .این بار بیشتر از آن آهنگ لذت بردم و آنرا نگاه داشتم خیلی ها آنرا خوانده اند و خیلی ها روی آن آهنگ کلامی دیگر گذاشته اند از نوع نوستالوژی .از انجایی که دیگر چیزی برای شادمانی ما نیست باید چیز های خوب حتی عوامانه را به یکدیگر هدیه کنیم که در لحاظی حتی برای آنهاییکه پوستشان کلفت است آشکارا بدرخشد÷سفری دیگر بر آمده در رویایی گسیختهدر دل تاریکی شب میشنومنغمه های بی محتوی دیگران رامیل دارم بالهایم را بگشایماز آن حصاری که مرا دربر گرفتهبسوی آن کوههاپرواز کنمو پاهایم را درآن آن برکه بشویم—–با سپاس بسیار دوست خوبم /ثریا / اسپانیا / پنجشنبه 20 اکتبر 2017 میلادی /// -
عطار وفلسفه او
امروز در میان کتابهای بهم ریخته و بهم فشرده ام چشمم به دیوان شیخ فرید الدین عطار افتاد که خوشبختانه در سفر اخیرم توانستم آنرا درون کیفم جای بدهم بقیه نمیدانم کجا هستند .من در بین اشعار او حس وطن پرستی را بیشتر احساس کردم تا یکتا پرستی و غیره .، او از زال و گم شدن فرزندش بیشتر سخن گفته تا از ابراهیم و اسحق !باز کن چشم وببین کز پی نشانی درجهاننور با آب سیه از یک مکان آید پدیدعطار با این مرحله نخستین برخورد انسان را با اضداد درونیش در میابد و از بیخبری انسان از خدای درونش حکایت میکند هر ایرانی که با او آشنا بوده / بارها فلسفه و اشعار او را مرور کرده است .نقطه ایست در جانم هردو کوم گردویی / من بگرد آن نقطه دایما چو پرگارمبسکه همچو پرگاری گرد پا و سر بگشتم / چون نیافت آن نقطه محو کرد پندارمچون نماند پنداری من بماندم ، بی من / نیست آگهی زانکه ذزه ای ز عطارمجستجو ، مانند حرکت پیرامون گشتن پرگار به دور نقطه ای است که درمیان جان در تاریکی است و هیچکس به آن نمیرسد و همیشه انسان محو در همین پندارها ی پیرامون خویش است و زمانی که هیچ فکری نماند انسان دور خود میچرخد تا خود را بجوید تا آن “من” را بدا بحال کسی که بی ” خود و من” ” باشد واین همان حقیقتی است که انسان از آن بیخبر است .هر انسانی به هیچ سبب همچنان در جستجو ست ، نه بزای آنکه چیزی را در گذشته می دانسته و فراموش کرده است مسئله انسان مسئله معرفت او نیست که فراموش کر دن چند یا یک دانسته باشد بلکه مسئله انسان خودش و گم کردن خودش میباشد .ما امروز در جمع اضداد گم شده ایم ، از این خیابان به آن خیابان میرویم ، دنبال چیز هستیم که نمیدانیم چیست و نمیدانیم که خود ما هستیم که گم شده ایم یا ما را گم کرده اند ، ما در هر حالی که باشیم احساس میکنیم که آن حال اضداد را گم کرده ایمبسوی عارف میرویم ، بسوی ناصح میرویم ، بسوی جوکی ریاضت کش میرویم ، بسوی دین و مذهب میرویم بسوی نذورات میرویم بسوی کعبه میرویم .ای دل از دریا ، چرا تنها شدی / ازچنان دریا کسی تنها شود ؟هر که دور افتد ز جایی ، از طلب / میدود تا زودتر آنجا شود
ماهی از دریا چون به خشکی اوفتند / می تپد تا چون سوی دریا شودزندگی همیشه از نو زاده شدن است آنکه در انتظار روز رستاخیز نشسته مرده ای بیش نیست واین مردگانند که در انتظار آن روز نشسته اند تا دوباره زنده شوند .
ما که دور از اصل خویشیم باید خود را بیابیم ، نه آنکه منجمد و سخت و سرد و خشک بنشینم و فرمایش بفرماییم ما باید به دنبال خودمان باشیم و خودمان را از نو زنده کنیم .
ما که بودیم ؟ کجا بودیم و امروز کی هستیم ؟عشق بالای کفر و دین دیدم / بی نشان از شک و یقین دیدم
کفر و دین و شک و یقین گر هست / همه با عقل همنشین دیدم
چون گذشتم ز عشق و صد عالم / چون بگویم که کفر و دین دیدم
هر چه هستند ، بند راه وجودند / سد اسکندری من این دیدم
البته زمانی که در کمبریج بسر میبردم مرحوم تقی تفضلی عطار را تفسیر کرد و به دست چاپ داد البنه گویا ” منطق الطیر” عطار بود که بیشتر به مذاق آن ملای مکلا خوش آمده بود ..نفهمیدم آیا فروشی داشت یا در کتابخانه کینگ کالج کمبریج مدفون شد .
چندان در خور من نیست که درباره این بزرگ مرد والا منش سخن بگویم اما او را مبرا از هر وابستگی های ساختگی روز دیدم .پایان
ثریا / اسپانیا / جمعه 20 اگتبر 017 میلادی .. -
پیشروان درهم ریخته
آسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان آرامخوشه ما فرو ریخته در آبشاخه ها دست بر آورده به مهتاب ………”ف. مشیری”——-ای کاش چنین بود ، نیمه شب دردناک شب درهم و برهم و من بی خواب ، در تختخواب خود می غلطیدم و باین زمانه میاندیشیدم و باین سر زمین نکبت بار که خود را آماده ساخته تا لباسهای کهنه و نپوشیده اش را از درون صندوقها بیرون بکشد و سری درمیان سرهای که کم کم آنها نیز بر باد میروند ، بر کشد .خنده دار است این شهر واین مردم اگر صدایی از کنارشان بر نخیزد زنده نیستند اما این صدا را خودشان باید ایجاد کنند نه من مسافر خسته .برای پیشرفت وزنده بودن باید عده ای را به دور خود جمع کنی ، من تنهاییم را دوست دارم و اگر آنچنان ثروتمند بودم یکی از فازهای دریایی را میخریدم و در بالای آن سکونت میکردم تا تنها آسمان بالای سرم باشد و دستم به خورشید و ستارگان برسد و از پایین باین مورچه های جونده و رونده بنگرم .بی پیشرفت و دانش دیگران نمی توان جلو رفت ، و نمی توان خود را جلو کشید ، و کشیدن مردم هم کار آسانی نیست هرکس اندیشه خود را برتر والاتر می پندارد .امروز نمیتواتم دهانم را باز کنم و ایرادی بگیرم بمن خواهند خندید و خواهند گفت تو متعلق به همان سر زمینی هستی که چهل سال فاشیست اسلامی ترا در چنبره خود گرفته است و چه بسا عده ای از این گدا یان را نیز خریده باشد .من نمیتوانم عده ای را بجلو بکشم ، چون میل ندارند بیاندیشند ، شاید به اکراه بتو نگاهی بیاندازند آنگاه درهمان جایی که هستند میایستند و چنگالهایشان را در همانجایی که بودند فرو میکنند تکان خوردن برایشان سخت است .آنها درماندن و ایستادن درک آزادی میکنند ، همه مردم این زمانه به همین گونه اند ، خسته شده اندو ما از چه چیز سخن میرانیم ؟ آزادی خواهی وهم پیمانی ؟! درعین حال میل داریم پیشتاز و پیشرو هم باشیم .امروز همه بقول معروف وا داده اند ، مانند سنگهای غلطانی هستند که هرچه آنها را میکشیم سنگین تر میشوند ، و یه همان تزتیب از آزادیخواهی ما میکاهند .من در این گوشه در این زندان انفرادیم تنهای تنها هستم ، هفته ها بیرون نمیروم کاری به کسی ندارم ، اما ….بکارم کار دارند !و من دارم درد له شدن زیر پای این استرها را احساس میکنم بی آنکه بتوانم خود را حرکت بدهم چرا که تنهایم ویک دست صدا ندارد .حال عده ای با اشتیاق در انتظارند که تاریخ آنها را فرا بخواند ، آن قحبه های پیر که گذشته شان را شسته و پاکیزه نموده اند حال درپی بیدار قهرمانانی هستند که آنهارا از خواب چند هزار ساله شان بیدار نموده بر سطر نوشته هایشان بگذارند . روزی در ویرانی سر زمین من دست و نقشی مهم داشتند و امروز تاریخ ساز شده اند بهر روی همراهانشان را خوب انتخاب گرده اند .من آهسته آهسته راه میروم و در تاریکی مقصدم را میجویم و آنچنان می پندارم که گویی دوستی در تاریکی انتظارم را میکشد گویی بیگانه ای در آن سوی مقصد مرا فرا میخواند و من از رفتن اکراه دارم .شب گذشته حدود ساعت هشت زنگ در خانه بشدت به صدا درآمد منتظر هیچکس نبودم گوشی را برداشتم صدای پیر زنی که نمیدانم چه چیزی میگفت و یا چه چیزی را میخواست به درستی تشخیص ندادم اما سئوال بود جوابم نه بود گوشی را گذاشتم دوباره و سه باره . گوشهایم را گرفتم و به اطاق خوابم پناه بردم و تا این ساعت نمیدانم کی بود و چه میخواست .خودشان هر صدایی را بلند کنند مهم نیست شاید غلط زدن بی امان من روی تختخوابم و یا رفتن به حمام صبح زود ایشان را بیخواب کرده است بهر روی باید در صدد تحقیق بر آیم واین است زندگی ما .حال چگونه به نور مهتاب در برکه آبی بیاندیشم ؟و به نور خورشید درمیان لجنها و مدفوع آلوده که در اثر باران همه خیابانها را انباشته بوی گل را استشمام کنم ؟ … پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /20/10/2017 میلادی ……./. -
سکوت بلبلان فصل
سالهاست که منبع خبری من ( سایت گویا ) میباشد و سالهاست که در وسط یک صفحه یک میز فکسنی چوبی با دو چراغ حباب دار ویک آیینه فکسنی مجزا گذاشته شده وزیر آن مینویسد “اطاق ارایش فرح !!!من نمیدانم فلسفه آن چیست و اگر میل دارد که چیزی را از اذهان پاک نکند چرا از دفتر کار شاه عکسی نمیگذارد !!!!!وگمان نکنم اطاق آرایش ایشان باین فلاکتی و بیمقداری بود ….بگذریماین سایت ها دیگر حالم را بهم زده و مرا واقعا و ادار به بالا آوردن کرده است ، در یک وبلاگ دیگر مردی از جناب ” سروژ” آن ثروتمند مجارستانی الصل یهودی آنچنان قدر دانی کرده واو را بزرگ خطاب کرده است که واقعا من گاهی شک میکنم شاید در بعضی از جاها بعضی از وجوهات میرسد که این تبلیغات را به راه میاندازند .” سروژی “که بنیان گذار انقلابات رنگی است وبه قول خودش سرمایه اش را روی کشور ها [داو] میگذارد نه روی ژتون کازینوها .بهر روی نیمه شب دیشب از صدای باران بیدارشدم و آمدم نوشتم گویی همه چیز روبراه بود به هنگام نوشتن وارد دنیای بهتری میشوم سپس رفتم روی تابلتم خبرها را بخوانم در تلویزیون اندیشه آقای پرویز کاردان که برایش خیلی حرمت قائلم دومیهمان داشت یکی خسرو فروهر و دیگری دکتر منوچهر یزدی از ایران سخن گوی حزب ” پان ایر انیسم| ” نام این حزب چه خاطراتی را برای من زنده کرد ، چه دوران خوشی داشتیم در مدرسه ما هم برای خود حزبی را انتخاب کرده بودیم ، مصدقیها مدال مصدق را به سینه میزدند ، تود ایها دوکبوتر پلاستیکی با شاخه زیتون و پان ایرانیستها تنها پرچم ایران را بر سینه جای میدادند و چقدر زنگ تفریح این گروه ها بهم میریختند و کتکها نوش جان میکردیم .چه دوران خوشی بودحال تنها باید به تماشای میز ارایش فرح خانم بنشینم !چقدر خوشحال شدم از اینکه پرویز کاردان بر خلاف گفته های آن پیر مرد خسرو را دعوت کرد وا ز او بسیار تجلیل و نام برد و تلفن هایی که از ایران میشد تنها خواهش داشتند برنامه او را زود ترازساعت نیمه شب بگذارند .گمان کنم سوژه خوبی برای آن پیرمرد خراسانی درست شده تا دوباره در این هفته طی دو برنامه اش پر و پاچه همه را بگیرد خوشبختانه من برنامه هایش را بلاک کردم تنها من میتوانم از روی یوتیوپ ببینم نه بیشتر ! اینهم برای خود نعمتی است که تو مجبور نیستی قیافه های گمشده دیگران را در هیبت های تازه ببینی و آنچه را که در ذهنت بوده پاک کنی .روز بیست و ششم این ما ه زاد رود تولد شاهنشاه و روز بیست و نهم روز منشور حقوق بشر توسط کوروش میباشد و مردم همه گرد این دو جمع خواهند شد هرچند جناب ریاست جمهور در سازمان ملل با افتخار بگوید ما ملتی ” مذهبی ” هستیم آنهم درست در زمانیکه دنیا میرود تا مذهب را بگوشه اطاقکهای خلوت خود بفرستد با نام خدا سر زمین ما را نابود ساختید که نابود شوید ونام خدا را نیز از لوح سینه مردم پاک کردید .خدا یعنی وجدان و انسانیت که شما فاقد آن هستید .خدا همان دمی بود که آب شد ، باد شد ، گیاه شد ، جانور شد و در پایان انسان شد و در سینه انسانهای بزرگ به جایگاه خدایئ اش رسید و در گسترش طبیعت خود را آفرید و گیتی بوجود آمد و خدا در مقام والایی از همه این موجودات قرار گرفت ، شما او را از عرش به فرش کثیف مادیات کشاندید و آن انسانی که چکیده ذات خدا بود ، گم شد .حال باید به دنبال خویش آفرین باشیم ، خود را بیافرینیم دریک کسوت و شمایل واقعی انسانی گویا در آن سر زمین دیگر خدایی قادر نخواهد بود بر عرش کبریا بنشیند و بندگانش را راهنمایی کند بر روی آن خاک زهر آلوده و لبریز از خون و نادانی .پایانثریا / اسپانیا / پنجشنبه 19 آکتبر 20117 میلادی . -
حریم خصوصی !
ما کشورهای درحال رشد و یا درحال فرو پاشی و یا درحال ویرانی ، کمتر بخودمان ، افکارمان و رفتارمان میاندیشیم باورهای خود را چه درست و یا غلط موید قرار داده باید آنها را به دیگری نیز تحمیل کنیم ، زندان را ما ساخته ایم که مردمان را سالها درون آن نگهداری کنیم یا بپوسند و روحا نابود شوند ، و خود زندانبانیم ، اگر آزادانه هم راه برویم باز خود را در زندان احساس میکنیم در حالیکه کاری نکرده ایم تنها پای بند عقاید خودیم و میل داریم عقیده خود را نگاه داشته از آن پیروی کنیم ، اینهمه محفلها ، مجالس و حبسها و بگیر و ببند ها تنها برای همین است که دیگران هم باید مانند ما بیاندیشند .در آن زمان که یک دختر بچه کوچک بودم برای یافتن خود و پیدا کردن خودم بواسطه غرق شدن درا فکار دیگران دچار دگرگونیها میشدم ، زمانی فرا میرسید که میل داشتم نا پدید شوم ، گم شوم و سپس نامم را در لیست گمشدگان بگذارند ، خسته بودم از تجاوز و دستمالی پسران کوچه در راه مدرسه و یا با دوچرخه مرا به داخلی جوبی هول دادن یا در خانه که مجبور بودم هزاران جواب به سئوالهای احمقانه دهم ، بنا چار چادر برسر میکردم و به مدرسه میرفتم تا از تجاوز دیگران درامان باشم اما با دوچرخه سوار چشمان مرا میدید و دورم میچرخید تا آنکه سر انجام به داخل جوی میافتادم ، به ناچار بعضی از روزها از نوکر خانه کمک میگرفنم تا مرا بمدرسه برساند.این تجاوزها به حریم خصوصی ما همیشه ادامه داشته است خود را قهرمان می پنداشتیم از اینکه توانسته ایم دیگری را در جوی آب انداخته و بخندیم ، زنان کوچه با چادر نمازهایشان با بچه های بغلشان دور هم در کنار کوچه مینشستند و تخمه می شکستند و در انتظار رفت و آمد کسی بودند که مانند آنها نبود ، این زنان مربی مردان و زنانی آینده ما بودند بنا براین نباید امروز از اینکه می بینیم همه درحال فحاشی به یکدیگر و یا تجاوز به حریم خصوصی دیگری هستند تعجب کنیم ، مگر ما چند باسواد و یا با معلومات داشتیم و آنکه کمی بیشتر میدانست ویا چند صباحی را در فرنگ گذرانده بود بجای آنکه نتیجه بررسی و دانش خود را به بقیه تفهیم و یا ارائه دهد از همه دوری میکرد و در یک برج عاج مینشست . پیروی و کپی برداری ما از کشورهایی نظیر چین سرخ آن روزها و روسیه آنروزها و مکزیک و ایتالیا ی فاشیست برایمان یک رویا بود ویک هدف .من هنوز اشعار آن شاعران چپی و سرگردان را که کتابهایشان برگ برگ شده اند و به ناچار درون یک کیسه پلاستیکی آنها نگاهداری کرده ام در گوشه ای برای تاریخ آینده نگاه داشته ام گاهی نگاهی به آنها میافکنم عده ای مرده اند و چند نفری که زنده مانده اند در گنج خانه سالمندان بو گرفته و هنوز در انتظار ” گودو” نشسته ان و بخیال خود نسلی بودند سازنده .در آن زمان منهم مانند خیلی از زنان و دختران از زمان خود جلو تر میرفتم اما مرا جن زده ویا دیوانه خطاب میکردند ! واز صمیم قلب میل داشتم که گم شوم و بجایی بروم که روی کسی را نبینم .اما به دامان این خود باختگان پناه نبردم ، بخودم پناه بردم .کم کم آن مردم به کمبود ها عادت کردند و کم کم یادشان رفت که باید شعور و مغزشان را بکار بگیرند و از آن استفاده کنند و من هنوز هم نفهمیده ام چرا ما مردم اینهمه کوشش بخرج میدهیم تا دیگران را مخدوش کنیم .دنیا دارد رو به سرازیری میرود از طبیعت آن گرفته تا انسانها و آن چند نفری که باقی مانده اند بجای آنکه دست یکدیگر را بگیرند تا در بخار حجیم لجن گم نشوند بر عکس یکدیگر را بطرف چاهکها ی متعفن هول میدهند.چرا سعی نمی کنیم آن نیمه خالی وجودمان را با آن نیمه حقیقتی که در وجودمان هست پر کنیم ؟ همیشه به ان نیمه باطل آویزانیم و آن نیمه باطل ماست که همیشه حاکم بر افکار و شعور ما میباشد .روز گذشته مجبور شدم برای اولین بار خودم را وارد دنیایی بکنم که بمن ارتباطی نداشت اما در این فکر بودم که آیا آن شخص در آن سن بالا نمیتواند با زبان دیگری سخن بگوید؟ و ذهن ها را بانشاط نماید او حقیقت را پنهان میکند و به سود آن نیمه از کار افتاده و نا جورش پناه برده از آن بهره مند میشود برا ی او یعنی عمق والایی و دانش در حالیکه از نظر من یک بلاهت بلکه یک خیانت است .او و امثال او دریک دوزخ حقیقی میسوزند و مشغول جمع آوری خاکروبه هایی هستند که از دستشان دور افتاده و چه بسا گندیده است ؛ همان شعور باطن آنها ، جدال با اهریمن درونی کار بسیار مشکلی است خود من از اینکه به کسی کمی کینه دارم مرتب خود را سر زنش میکنم اما این کینه برای خود من نیست برای از دست دادن سر زمینم و بیرون راندن نسل جوان و از بین رفتن آنچه که رشتیم و پنبه شد. کسی که در خارج بزرگ شود عمق وطن پرستی را نمیداند همه حواس او به همان جایی است که رشد کرده حال یا در خود سر زمین زیر دست معلمین و راهبه های خارجی و یا در خارج ، خودش را از دیگران جدا ساخته خوب او توانست به آرزوهایش جامه عمل بپوشاند اما به چه قیمتی ؟ به قیمت فروش دختران و پسران ما در کشور های عربی و فساد بالا در متن جامعه و کثافتی که در آن غوطه میخورند و آنرا دنیا میپندارند.من هم در دوران دانش آموزی عضو انجمن شیر و خورشید سرخ بودم ، من هم پیش آهنگی کردم اما آنچه را که من آموختم با این آموخته ها فرق دارد من یک انسان ساخته شدم .پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا .19/10/2017 میلادی … -
پیرمرد خراسانی
این یک نامه سر گشاده است و میدانم که همه ـآنرا خواهند خواند/امروز از سر عصبانیت خندیدم نه از شدت شوق و لذت .من میل ندارم مانند شما کلمات را در زرورق بپیچم و تحویل دیگران بدهم و در لفافه فحاشی کنم ، بهر روی نان خور شما از جایی است و ابخشورتان از جایی دیگر .امروز احساس کردم اطاقم و دستهایم بو گرفته است و دلم برای آن شاگردان و نوباوگانی سوخت که روزی زیردست شما تربیت شده لابد امروز آنها هم قمه کش و صلواتی شده اند .یک برنامه چهل وپنج دقیقه ای شما سر تا سر فحاشی باین و آن است نتیجه چه میخواهید بگیرد ، واین کلمات مستهجن را درباره دیگران بکار بردن چه لذتی بشما میدهد اگر حسابهای خصوصی با اشخاصی دارید حد اقل لباسهای چرکتان را جلوی ما نشویید بشما چه مربوط است اگر آن مرد جوان بقول شما دون ژوان جرجیو ارمنی دوست دارد تاریخ را باز گو کند لابد فرهنگش را دارد ، بشما چه مربوط است اگر فخر آور میل دارد بعضی مطالب را بیان نماید ، بشما چه مربوط است گر صدر برنامه اش میگیرد یا نمیگیرد ، شما چکاره اید ؟ شاید دمکنی و یا صدا خفه کن هستید !بارها سعی کردم با مهربانی برایتان ایملیی بفرستم و مشگلات واقعی را بیان کنم و شما را ودار سارم تا کمی هم باین مشگلات بپردازید اما شما کار خودتاترا ادامه میدهید ” طنزی درقالب کثافت “.گاهی برای شهر بانو تره هم خورد نمیکنید زمانی بایشان تبریک میگویید زمانی رضا شاه دوم را به سخره میگرید وغیره ، نمیدانم این مرحوم محمد مصدق چه چیز بوداری برای شما به ارث گذاشت که هنوز بوی آنرا به مشام جانتان میکشید>او در حد همان کیانوری ها و امثالهم میباشد نه بیشتر یک نوکر بی بی سکینه غلام دست به سینه و شما پادوهای او در کنج مطبخ آش را بهم میزنید و شوربا میپزید .با این فرهنگ میخواهید ملت را نجات دهید؟ با این کلمات میخواهید ملتی را سر پا نگاه دارید ؟.متاسفم ، خیلی متاسفم بعضی ها خوب پیر نمی شوند بو میگیرند و حال آدم را بهم میزنند .چرا دیگران نباید حرفشان بزنند ؟ چه چیزی از شما کم میشود ؟ مامورند ومعذور ؟ بشما چه مربوط است شاید خود شما هم یکی از آن صدا خفه کن ها باشید ؟بهر روی دولت جمهوری اسلامی امروز وبقول شما ایران سابق سازمان امنیتش بسیار قوی و هشیار است پول فراوانی هم خرج میکند .هی کژ میروی مژ میروی همه را بباد تمسخر میگیرید ؟ آه از این مردم .شما مانند خیابانی باریک هستید که کوچه ها و خیابانها را قطع میکند عبور را ناممکن میسازد ، با رانندن از یک خیابان به خیابان دیگر و درب هر خانه را کوبیدن ثمری ندارد تنها کم کم بینندگان خود را از دست خواهید داد و مشتی بیچاره پیر مرد و پیر زن مشتاق روی شما خواهند بود .متاسفم ، خراسان ، دکتر منوچهر اقبال را به مردم ایران هدیه کرد ، خراسان اعلم را داشت ، خراسان عماد خراسانی را داشتو خراسان امروز علم الهدی را دارد و شما را….پایان روزگارتان بر وفق مراد بادثریا ایرانمنش / اسپانیا /18 اکتبر 2017 میلادی ….. -
جامعه از هم گسیخته
من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانممن این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانمگهی گرید گریبانم گهی سازد پریشانممن این خوش خوی بد خو را نمی دانم نمی دانم …… مولانانه ، نمی دانم ،زیر پای ما شب است و بالای سرمان نیز شبی تاریکتر ، از نیمه شب رعد و برق وآ سمان گرفت برق ها رفتند ومن کورمال کورمال به دنبال شمعی میگشتم تا آنرا روشن کنمراست در تختخوابم خوابیدم بودم و به سقف تاریک مینگریستم و غرش آسمان و چند قطره باران که کام خشک زمین را آبیاری میکرد ، گوش فرا میدادم بدون برق آ تلفن هم نیست ، آب هم نیست بقیه که جای خود را دارند .سرانجام امروز صبح توانستم تابلت را با زکنم ……اوفدیگر خسته ام بهتر است حرفش را نزنم . هرکجا پای میگذاری زیر پاهایت لجن است ، پای را که از لجن بیرون میکشیم آفتاب نیز میرود . و آن چشم حقیقت بینمان روشن میشود که :چه ملتی بودیم ، چه کردیم و چه ها نکردیم و چه میکنیم و چه خواهیم کرد ؟!.خوب پای در کجا بگذارم و چشم را به کدام نقطه بدوزم ؟ این چشمانند که گام بر میدارند و شعور را بررسی میکنند چشمی که در هنگام پایمان را در جایی میگذاریم بما میگوید غلط است .روز گذشته عکسی برایم فرستادند که جمعیتی غول مانند جلوی آرچ ” ماربل آرچ ” دمرو شده نماز میخواندند در حالیکه پرچم های سرخ و سیاه و سبز بر درختان گره خورده بود .بیاد روزی افتادم که در کمبریج ، داشتم یک آگهی چریکی مرگ بر شاه را میخواندم و درتعجب بود م که خانمی مسن بمن نزدیک شد و گفت :اگر در سر زمین خودت مشگل داری شهر ما را کثیف نکنید !!! باو جواب دادم ، تنها دارم میخواتم …..واین کار من نیست !این همان سر زمین است امروز غولهار ا از شیشه بیرون آورده و قادر نیست آنرا به درون شیشه برگرداند و همه جا رخنه کرده اند حتی درمدارس این شهر کوچک واین دهکده .دختر زیبایی را بسر حد مرگ مجروح کرده بودند چرا که جوان بود و زیبا .به پلیسها حمله میشود با شیشه چشمان یک پلیس را از کاسه بیرون کشیدند ،کجا میتوان گریخت؟ حال آفتاب سر زمین ها غروب کرده است ، تاریکی همه جارا فرا گرفته و جامعه ای که همیشه یکجا بایستد نه چشمانش خواهد دید ونه پاهایش قدرت حرکت خواهند داشت .این روزها همیشه پایمان روی شب استوار است نه د ر روز و زیر پرتو درخشان خورشید .گامهای ما در چه زمانی به حرکت در خواهند آمد ؟ برای زندگی دو گام بیشتر نداریم یا در روشنایی و یا در تاریکی باید از روی شبها گذشت باید به روز رسید …اما با کدام انسان میتوان همراه بود ؟ با این موجودات بو گرفته و از کار افتاده یا نو جوانان غرق در فساد.! پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا .
18/10/2017 میلادی /.
———————–
عکس متعلق به بازار گنجعلی خان “کرمان” است . -
رفتی
کدام آسیا به نوبت گشت ؟و کدام آسیا بی نوبت ؟وتو بی نوبت رفتیدر آن صبح زمستانی غم انگیز!در گردابی آتش زااز شدت درد فرو ریختیاشکهایت راغروب سردی بود کتاب چشمان بی فروغتدر دریایی از اشک باز بودندو ما آنها را نمی دیدیمدیگری میدرخشید با لبخدشبامید تخت طاووس—————–کوروش را تو به اذهان وارد ساختی ، حال سیل طوفان زده این گمشدگان در ریگزارها آنچنان بسوی او میتازند که ترا که زنده کننده نام او بودی ، از یاد برده اند.درون این توده ماتم زده میان آنهمه آدمها که شکل آدم هارا داشتند آنقدر گفته اند که فروغ صداقت تو از اذهان پاک شد /من از چهره غم دار تو توده ای را جمع آوری کردم و شکل دادم و در سینه ام نشاندم و مطمئن هستم روزی درختی تازه خواهد رویید .آن ساحره مقدس ، برای آنکه به زن بودنش افتخار کند خود ا از مردان آنچنانی جدا نساخته و مانند آنها گام بر میدارد و دستوری در مراسم ها حضور میبابد .چه روزهای غمناکی به من تحمیل شد بی تو امروز باید حافظ منافع تو باشم درمیان خیل این جانوران که گرد گرگ جمع شده و بع بع میکنند .من در این امیدم که هر رویداد بزرگی که میگذرد ، یادش هرچند نا پیدا باشد زنده میماند و هرچه زباله های بینش است از غربال یاد ها میگذرد ،آیینه روزگاری رویداد بزرگی برای انسانها بود اول از آهن و سپس آب گینه ساخته شد و نیاکان ما که تو آنهمه به آنها دلبستگی داشتی فلزات آبگینه شده را گوهر معدن میخواندند و با هم یکی میشمردند تو همان آیینه مقدسی .کم کم زنگار از روی تو پاک خواهد شد .امروز دشمنان دیرین تو نیز به طرفداری از تو برخاسته اند همان جل پلاسهای مست نیمه شب .در فاحشه خانه های لوکس با اشعار لوکس شان و گفته های آنچنانی ، آنها نیز گفتند که ” پشیمانیم مگر آن خود فروختگان تریاکی.هر کسی خود را در آیینه ای میبیند اما آیینه زمان چیز دیگری است .من مجبورم گاهی با احمق هایی در بعضی از این رابطه های مجازی در بیفتم آن ساحره بد جوری همه را شستشوی مغزی داده است ،با نمایش لباسهایش ، تاج و نیم ناجش با عکسهای آنچنانی امروز دیگر هشتاد ساله شده و من بامید تکه تکه شدن پیکر اویم در انتظار عذاب ابدی اویم ، پدر مرا ببخش من کینه توز نیستم حتی دشمنانم را نیز بخشیده ام اما این یکی کینه اش مانند یک خون دلمه شده درون سینه ام نشسته حتی بی تفاوت نمیتوانم باشم خیانت او را در آن جزیره بچشم دیدم اگر دیگران ندیدند ویا میل ندارند دیده را باز گو کنند اما من دیدم .و ساحره دیگری در آن سوی شهر گویا باهم دست بهم داده اند مانند تو همکار در قلعه !یکی این سوی شهر دیگرید آن سوی شهراو و آن دیگری به وظیفه شان خوب عمل کرد ند هم مردم را سرگرم ساختند هم ترا و نقش ترا از اذهان پاک نمودند .و مردم نادان و ابله آنچنان سرگرم شدند که هم ترا از یاد بردند وهم طوفان سهمگینی که سر زمین ما را درنوردید.روانت شاد پدرپایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /17/10/2017 میلادی / برابر با 29 مهرماه 1396 خورشیدی ….. -
ما غربت نشینان
میل دارم هسته ای در خاک خاموشی باشم ، و عشق چون باد بر من بوزد و مرا به انسانهای دیگر پیوند دهدتا زمانیکه از خاک میروییمدرختی دیگر باشیم و دنیا به شگفت آیداما وای از این هموطنانما دردهای خود را داریم ، زنجهایمان را داریم و صبورانه آنها را بردوش میکشیم بی آنکه خود را به دیگری تفویض کرده باشیمشاید تنها خانواده ای هستیم که با دست رنج خودمان زندگی کرده ایم ، وای وای ازهمنوعانمانمن میل دارم سرود حقیقت را بخوانم با آواز بلندتا دیگران را بیاد آن طوفان بیاندازماما متاسفانه فرهنگ ما طاق نصرت هایی است که برای شکستن خودمان ساخته ایمو هیچگاه نتوانسته ایم درستی از زیر این طاقها عبور کنیمتا حد اقل شکست ها را فراموش کنیمو… ای وای از این هموطنان که دشمن چنین نباشد که اینهاهستند .رهروان حقیقت همه در راهها ، جون گمشده ای در بیابانندمناظره هایشان و گفته هایشان ریگ سوخته و ملال آوراستچاره ای جز آن ندارند که پرخاشجو باشندهر ازگاهی هر کسی مشتی گرد در فضا میپاشد و هر کسی در درونش خود را فراموش میکندبه تماشای بیابانها مینشیندای وای از این هموطنان که دشمن چنین نباشد .پایان /دوشنبه 16 اکتبر 2017 میلادی / اسپانیاثریا ایرانمنش » لب پرچین « /. -
عروسک ژاپنی
خیال ندارم دیگر وارد هیچ بحث سیاسی شوم . بطور کلی گور پدر دنیا و بقیه ، مهم خانواده خودم میباشند .این شروع یک نوشتار است ، دنیا و گذشته ما رو به اتمام و دنیای جدید غیر قابل هضم و چه بسا تحمل است .، مشتی دیوانه افتاده اند بجان یکدیگر و مشغول پاره کردن هم میباشند در این میان چهره های منفور بشکل حضرت مریم درآمده اند گناهانشان همه پاک شده و در حوض کوثر غسل کرده اند .پر بی اعتماد شده ام هرچه صدا ها رسمی تر باشند اعتماد من کمتر میشود گمان میبردم چیزهایی بما بستگی خواهند داشت اما نه! ما در خارج از مرزهای این زمان زندگی میکنیم ، ما را تحریک میکنند تا بما مثلا لطف کرده باشند اما چیزهایی در درون ماست که بما کمال میبخشد باید آنرا حس کرد ، مانند عشق و شروع بخواندن کرد فلسفه برای آزاد اندیشان خوب است و کسی که افکارش درگیر هزاران مسائل میباشد کمتر دل به آن میبندد اصلا فلسفه چیست افکاری قدیم از بن و بیخ دور دستها عقاید قدما ، گاهی هم عده ای نقب میزنند و از راه شاعران به افکار ما حمله مینمایند ، درحال حاضر تنها من بخودم احتیاج دارم باید باشم تا دیگران هم باشند من به راه خودم میروم بازگشت به درون نمیتوانم بگویم راهی درست است یا غلط اما بهتر ار کنار دیگران بودن است تمام آنها را که باید بدانم دانستم چه مذهبی وچه تاریخی، تاریخ را جلوی ما گذاشتند که فریبی بیش نود تاریخی ساخته و پرداخته بزرگترها برای تحقیر ما و نشاندن ما سر جای خودمان ،حال آینده درباره این موجودات چه برنامه ای دارد ؟ خوشا بحال آنان که از بیخبرانند .داستانی خواندم بنام ” عبور از راه عشق” یک داستان کوتاه اما بسیار شاعرانه و زیبا بود تما م شب با آن سرگرم بودم نویسنده آنچنان اجزائ پیکر محبوب را توجیه و تشریح کرده است که من او را در کنارم احساس میکردم ، مردی میانه سال که پای از مرز چهل بیرون گذاشته بود در زیر شکوفه های گیلاس در ژاپن عاشق دختری بیست و دوساله میشود واین عشق چه آتشی در دل ان مرد روشن میسازد ، هیچکدام زبان یکدیگر را نمیدانستند اما بهم نزدیک شدند آنقدر نزدیک شدندتا با هم یکی شدند ، پنهان بین خود حلقه هایی را رد و بدل کردند و پنهانی به همسری یکدیگر درآمدند نه از واعظ خبر ی بود ونه از کشیش ونه از مرد روحانی بودایی خود آنها یکدیگرا برای هم عقد کردند بهمراه یک حلقه کوچک وبارها در انتظار خنجر عقاید پوسیده حاکم بر روح و سرزمینشان نشستند .آنها باهم تا پای جانشان ایستاده بودند بی هیچ خوفی و یا دلواپسی .به راستی شاهکاری از عشق و دلدادگی است ، …….پیکرش چنان لطیف و سپید بود که اگر او را پشت یک پنجره میگذاشتی در زمستانی سرد بخیال برفهای کوهستان بودی ، پستانهای او بحدی کوچک بودند که نمیشد به آنها دست زد و پیکرش باندازه یک متر نه بیشتر در میان بازوان من غرق میشد آتش میگرفتیم هردو میسوختیم هنگامیکه در کنارم بخواب میرفت او را مینگریستم سپیدی پیکر او که مانند شکوفه های گیلاس بودند در کنار پیکر نحیف و کدر من مانند شب و روز بودند ، او درمیان بازوانم گم میشد و من در او غرق میشدم ساعتها باهم درروی ابرها میگشتیم غرق لذت و سپس ناگهان به نکبت زمین باز میگشتیم . واین گردش در طول شب بارها ادامه داشت او غذایش را در آشپزخانه میخورد نه در کنار من و هنوز خمیده راه میرفت ، دست او را گرفتم و راه بردم وـآن کفشهای چوپی سنتی را از پاهایش بیرون کشیدم و باو لباسی از حریر پوشاندم و در کنار خودم او را نشاندم ، آن پری کوچک را اما او مجبور بود برای بیرون رفتن همان پارچه های رنگی را بخود بپیچد وهمان بالشتک را بر پشت خود ببندد سنت ها !!! لعنت بر همه سنت ها ما هردو تدریس میکردیم هریک به زبان خود بی آنکه زبان یکدیگر را بفهمیم پیکان عشق همه چیز را بازگو میکرد و دستهایمان که لبریز از عشق و پاکی بودند ……….ما ارواح این دنیا همه چیز را فراموش کرده ایم حتی عشقهایمان ثانیه ای و یا دقیقه ای شده و یا باید آنرا خرید همه شاعران و نویسندگان دربرابر این دنیای پر رمز و راز شانه بالا انداختند و سرشانر ا در گنداب سیاست بردند که بوی تعفن ـآن هه جا را پر کرده است .امروز همه چیز در نظر من یک نمایش غم انگیز است یک خود فروشی حتی تاریخ را نیز به نمایش گذاشته و برای فروش آن نرخ تعیین کرده اند چقدر ما سقوط کرده ایم و قادر نیستیم خودمان را یا تمام و کمال در رویدادها غرق کنیم و یا در راه ساختاری مشارکت نماییم ما لرزش زمین را احساس میکنیم ما در رنج قربانیان سهیم هستیم در فقرو گرسنگی آنها ولی نه در این رنج بردن ها و نه در میان پرچم های رنگ و وارنگ و آن پرچم خرچنگ نشان جمهوریخواهان و نه در هیجانات عمومی واقعیتی را نمی بینی تنها به درون تاریخ سفر میکنیم و زمین ها را میشورانیم تا تکه استخوانی بیابیم برای فروش دیگر جمهوری ، پادشاهی جمهوری فدراال همه برای من یکسانند چون دیگر انسانی وجود ندارد .پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا /16/10/2017 میلادی /. -
ادامه دهندگان جنگ
بهترین کار این است که تلویزیون را خاموش کنی و بنشینی به آوای موسیقی هرچند قدیمی باشد گوش فرا دهی ، همه جا آتش سوزی و ادامه دهندگان جنگها آتش را به دم روباهان میبندند و به کشتزارها میفرستند ، امروز نزدیک بود منهم در یک آنش سوزی از پا بیفتم ! درحال حاضر پیشانی و سینه ام دچار سوزش آنهم از روغن داغ شده است ، روغنی مخلوط با آب برای صرفه جویی نیمی از بطری آب است مانند شیر که نیمی از قوطیهایی که ما نمیدانیم درونشان چه رنگ میباشد آب است ،هیچکس هم هیچ احساس مسئولیتی درقبال اینهمه آتش سوزی ندارد خوب ! کمبود باران ، داغی هوا ، چه کسی دامن باین آتش ها میزند ، آقایان باد در غبغب میاندازند جند کلمه را از حفظ گرده پشت تریبونها بگوش مردم فرو میکنند گوسفندان بع بع میکنند و گاوها سم بر زمین میکوبند . بچه های دهاتی دیروز امروز سیاستمدار شده اند ، فاشیزم اسلامی بهترین اسلحه برای نابودی شهرها و انسانهاست چون میدانند این جماعت رحم در دلشان نیست .قایق پشت قایق پناهنده وارد این سر زمین میشوند و آتش پشت آتش همه استانها را فرا گرفته است ، مردم مهربانی هستند تابع دستورات آن بنگاه بزرگ صلیب سرخ باید به همنوع کمک کرد اگر چه خود در آتش بیخردی خود بسوزی .نه دیگر نمیتوان به آزادی بشر ، به ازادی ملتها ، آزادی دریاها رشد اجتماعی یا حقوق حقه بشر و یا کشورها ی کوچک .بزرگ اعتماد داشت در عمق قلب یک یک روسای آنها یک شیطان خفته است .ترجمه ریاست جمهور مرا متوجه ساخت که ایشان در خدمت هیچ ایده آلی نیستند غیر از سر زمین خودشان و فرمانروایی حال یا از روی آگاهی و یا از روی نیاز بشری تنها بسود کشورهای مورد علاقه ایشان تمام شد ، بحرانها بجای خود باقیست و هنوز نمیدانی که در کدام جبهه باید بایستی ، درحال حاضر باید کوتاه ترین راه را برای ادامه نابودی این “زمین” کهنه بکار برد ؛ هرچه مردم کند ذهن تر و احمق تر باشند بهتر ، باید اعتراف کنم که یکنوع نا امیدی سرتا سر وجود مرا و بقیه خانواده را گرفته استما در گمان آن بودیم که کوتاه ترین راه برای آزادی بین جدا سازی حکومت از مذهب و پایداری فرهنگ ما ایجاد شود بحرانها حل شوند آه …. هفته ها بلکه ماه ها و چه بسا سلها لازم است تا شما جناب ریاست جمهور و همکارانتان که نیمی دشمن شمایند با بحرانها روبرو شوید .شما از خیلی چیزها گویا بیخبرید تنها انتخاب شده اید تصمیماتی بگیرید و سپس آنها آنرا خنثی سازند .اروپا هنوز رهبری جهان سوم را دردست دارد و حاضر نیست دست از آن بکشد و به جنگ آواران در اردوگاهها مدتهاست که درصدد آن هستند که جنگهای داخلی و یاخارجی خیابانی و بیابانی را ادامه دهند مهم نیست چه کسی با کی میجنگد باید جنگ کرد کارخانه ها باید بکار خود مشغول باشند در غیر این صورت پیچ و مهره هایشان زنگ میزند ! به حد سر سام آوری اتومبیلها ی رنگ ووارنگ در همه جاده ها مشغول کشتارند ،جمعیت باید کم شود ، در بسیاری از اوقات کثافتکاریها پنهان میمانند مانند حضرت جناب جفرسون کلینتون !جناب حضر ت امام ابوالحسین ابو عمامه دهانشان را را شسته اند ، پاکیزه و پاکند و در پایان این درد نامه بنویسم که دموکراتها بیرحمترین انسانهای روی زمین هستند حتی به پدر خود و پسر خود رحم نمیکنند . همینپایانثریا / اسپانیا / همان روز یکشنبه 15 اکتبر 2017 میلادی …….. -
مام وطن !
چشم دلجویی ، دلم از مردم عالم نداشتداغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشتبلبل این گلستان صد آشیان را کهنه کردآن گل خود رو وفایش عمر یک شبنم نداشت ……”.کلیم کاشانی “————–همه حواسم ، بر ضد گمانم بر میخیزد ، نگاهم درون هرچیزی عمیق است کمتر امکان دارد غرق تماشای چیزی شوم ،آه ازاین مردم ظاهر بین و خشت مال ، آنچنان روی خود را زیاد کرده اند که دریکی از ایلات آلمان فدرال فرموده اند که درتقویم سالیانه عید قربان وعید فطر را نیز جزیی از روزهای تعطیلی نامگذاری کنید !!! و آن گرسنگانی که بر مسند فرمایش نشسته اند در جواب گفته اند ، بلی ، عیبی ندارد ما این همبستگی را دنبال خواهیم کرد ! این همبستگی همان وجه ناقابلی است که هرماهه به حساب آقایان گرسنه سوسیس خور و پوره سیب زمین خور ، ریخته میشود .در این سوی زمان هم آه و ناله خایه مالان مادر ایران بلند است که پیر زن هشتاد ساله را با جلال و جبروت وارد خاک ایران کنند و حتی اگر یک روز هم شده او سلطنت کند آنها هم جیره خورند واجبی کشیده و نمیدانند که همه آتشها زیر سر اوست و آن هسته خرما ..با سپاه سازش دارند ، همیاری میکنند ” مردم را ما سرگرم میکنیم نگران نباشید و آنهایی را هم که عصیان میکنند و سر بر میدارند سگهای درنده و وحشی داریم که بجانشان بیاندازیم دندانهایشان تیز است و خوب پاره میکنند و از هم میدرند ، نه ! جای نگرانی نیست “..و ما در این سوی زمان در حسرت بوییدن یک شاخه گل نسترن نشسته ایم .نیمه شب ناگهان ، گویی کسی در گوشم فریاد کشید ، بلند شو ، ساعت چهار و بیست دقیقه شب بود نگران به اطرافم نگاه کردم چه کسی بود مرا بیدار کرد ؟آه ، آن دخترک چشم سبز و لاغر روبرویم ایستاده بود !-پدرم از بی غذایی وبی دارویی در یک بیمارستان دولتی مرد و جسدش را هم نمیدانم چکار کردند– مادرم مورد تجاوز قرار میگرفت جلوی چشمان من وسپس بخودم تجاوز میکردند جلوی مادرم !تو برای چه کسی دل میسوزانی ؟گوشهایم صدا میکردند ، وز وز میکردند .هیچ عزیزم بیماری ملی گرایی مرا هم در برگرفته است ، تو حق داری نباید برای آن مردم دل سوزاند ، تنها نگاهی به مردم دنیا میاندازم که چشم به واشنگتن دوخته اند ، عده ای منافع خود را در خطر میبیند وعده ای دنبال منافع خودشان هستند ، هیچکس از دل حساس و رنج دیده تو باخبر نیست ، جنگ یعنی همین ، یعنی بتو و مادرت جلوی چشمان هردو تجاوز شود و شما دهانتان دوخته و نتوانید فریاد بکشید چرا که فریاد رسی نیست .در سر زمینی که هنر مند و کار گردانش را میکشند با آمپول زهر آنهم در کشوری دیگر ، بهترین خواننده و نوازندگانش را در خانه محبوس میکنند و پسران و دختران حرامزاده قلعه حال جای از ما بهتران را گرفته اند ، جنون تکنو لوژی همه را فرا گیر کرده است ، شهوت و جنون بغل خوابی تا مرز اشعارشان رسیده و در نوشته هایشان تنها ازیک موضوع سخن میرانند این بیماری درگذشته نیز وجود داشت همه اشعار ما در باره همین پیکر زیبا وا ندام زیبا و در آغوش گرفت و بوسیدن لبها ون وشیدن قدح بود تنها چند نفری پیدا شدند که از روی آثار و نوشته های ” چپی ها” که دیگر پر وبالشان ریخته بود چند خط را سرهم بندی کردند ،.بگذار همانطور که میخواند باشند ، اگر جنگی در بگیرد باز این نسلها باقی خواهند ماند ، نه ، عزیزم من جنون صلح طلبی ندارم بگذار جنگ شود منهم درون جنگ خواهم بود ، زندگی یعنی جنگ دیگر هیچ .بیدار شدم ، مدتی دور خودم چرخیدم اعصابم بکلی درهم ریخته بود ، سالها بود که دیگر ( به آن چشمان سبز)نمی اندیشیدم فراموشم شده بود ، حال نیمه شب مرا بیدار کرده و ملامتم میکند .سهم ما شکست خوردگان چیست ؟ ایمان ما خیلی ناچیز و کمرنگ است و از هر طرف با بی اعتقادی روبرو هستیم ، سهم ما همان نقش و وظیفه شکست خوردگان است عزیزم ، تنها یک پادوی وظیفه شناس .من باید عازم راهی باشم که در پیش دارم فراموش نمیکنم که سالها از روی من رد شده و گذشته حال نقش یک مادر بزرگ را دارم و کم کم ممکن است مزاحمت فراهم کنم گاهی فراموش میکنم که نباید نقش یک قهرمان را بازی کرد ، قهرمانی وجود ندارد قهرمانان امروز ما ” هاری پاتر و دوستانش میباشند ” ما هرگز نباید به آنچه که بودیم باز گردیم و به پشت سر نگاه کنیم و آب رفته را بنوشیم .واین موجودات واین فسیلها که از زمان گذشته باقی مانده اند و نقش خود را هنوز پایان یافته نمی پذیرند باید قبول کنند که آنها نیز با من همراه هستند اگر چه هزاران فدایی و قراول داشته باشند .حق با توست ، دیگر به هیچ چیز غیر از خودم نخواهم اندیشید مانند همان افعی پیر که حتی به پسر ناکامش تهمت زد تا مجبورش نکنند جوابگویی عدالت و قانون و مردم باشد ، بلی عزیزم تنها بخودم خواهم اندیشید نه بیشتر و بتو که هنوز در من زنده ای وآن چشمان بیگناه را از یاد نبرده ام با آن موهای مشکی براق که در اطراف صورتت ریخته بودند ، تو یک تابلوی نقاشی بودی که به دست هنرمند روزگار شکل گرفته بود ، با کاردک ترا سوراخ سوراخ کردند و تصویرت را مخدوش نمودند حال از زیر صدها رنگ بیرون آمده ای و مرا ملامت میکنی .پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا .15/10/2017 میلادی /…


