Category: General

  • بی هویتی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————-
    گرچه  بی سامانی نماید کار ما سهلش مبین 
    کاندرین  کشور گدایی رشک سلطانی بود ……” حافظ “
    روز گذشته به دنبال  چیزی در ” گوگل ” فارسی میگشتم  گویا به دنبال شخصی ،  مانده بودم که این  چه ادبیات و چه زبانی است که رواج پیدا کرده است  ، یا محاوره ای یکسر یا مخلوطی با کلمات قلمبه سلمبه عربی چاشنی آن کرده بودند .
    از اینکه حضرت رهبری  قباله آن سر زمین را  به فرزندان ابو طالب داده و آنرا به آنها بخشیده حرفی نیست ، اما هنوز کور سویی در کنج دلهای  میدرخشد که شاید روزی ماهم توانستیم حد اقل ( اسپانیا ) شویم اگر چه هلند و نورژ  و غیره نشدیم حتی مراکش هم نشدیم ،  چگونه ممکن است یک زبان زنده دنیا را  که اقلا  ده تا دوازده قرن  مردم با آن سخن گفته  و نوشته اند و شعرا سروده اند و حرف زده اند  و فکر کرده اند  و دوست داشته اند ،  آنرا رها کرده وبه چند جلد آیات بی محتوا  پناه برد و آنها را جایگزین این زبان شکرین کرد ؟ .
    این مثال را شاید بارها آورده باشم که ” کار لیل ”  نویسنده بزرگ انگلیسی  در  یکی از کتابهایش  در باره شکسپیر و ضرورت  وجود آو  برای عظمت  و بقاء  انگلستان نوشته بود :
    اگر روزی امر بر این شود که  هندوستان  از انگلستان  جدا شود  یا شکسپیر !  ما ترجیح میدهیم  که شکسپیر را نگاه داریم و سر زمین هندوستان را  به هرکس که میخواهد بدهیم . 
    این سخن گزافی نیست ،  بنیاد و پایداری  و ملیت هر جامعه ای  همانا متفکرین  و فلاسفه  و نویسندگان  و شعرای  آن هستند  زبانیکه دارای شعرایی مانند سعدی  ، و فردوسی  و حافظ را داراست  وا فکار مولوی و خیام  بدان افزوده شده است  بیشتر ازهر ثروتی  و قدرتی  نگهدار  حیات اجتماعی و افتخار  زندگانی  آن ملت است .
    عده ای  همان زبان جاهلی بی محتوا را ماخذ قرار داده و نوشته و گفته اند که ما این هستیم ! غرب زده نیستیم ! وحال مالیخولیایی محاوره ای گریبانگیر عده ای را  گرفته  وآن ادبیات درخشان را  که برای ما مانده  با کلماتی انگلیسی و فرانسه و عربی مخلوط میکنند  و یا آنکه عده ای فاشسیزم بیکار مشغول بیرون آوردن کلمات بیگانه از این زبان میباشند و میل دارند به سبک و سیاق » بیحقی« بنویسند ویا حرف بزنند . خوب در واقع مانند این است که شخصی تشنه باشد و احتیاج به آب وبه کسی بگودید که ” خون من سخت غلیظ شده و شکم و دهانم خشک  آیا میشود از آن معجونی  که از دو عنصر اکسیژن و هیدروژن  تشکیل یافته قدری بمن بدهید ؟! ”  این نهایت سخیفی وبی شعوری  آن فرد را میرساند ما با کلمه ” آب ” که این روزها در سر زمین ما قحطی  آن بچشم میخورد  وز مین ها خشک  وتبدیل به خاک شده و قطره ای باران نیز نمیبارد  با آن کلمه رشد کرده ایم . زبان  فارسی در بعضی از این بازیچه های جدید تکنو لوژی بکلی  از بین رفته و” گوگل ” آنرا برای ما ترجمه میکند ؟! وبجایش خط وزبان مائوری های قدیمی وسرخ پوست بیشتر نمایان است !! .
    ما  کلمه ای داریم بنام ( سرا ) یعنی خانه و بقول امروزیها منزل ! سرای بکلی گم شده و مرد خانواده هنگامیکه میخواهد درباره خانواده اش حرف بزند همهرا یکجا جمع کرده ونبدیل به یک کلمه نموده وآن ( منزل ) است کلمه است بیگانه درعین حال همسر و فرزندان نیز در لابلای خشت و آجر و گچ گم میشوند !! .
    متاسفانه من دراین شهر همزبانی ندارم تنها گاهی با دوستی قدیمی چند کلمه فارسی با تلفن حرف میزنیم وبا بچه ها که به سختی زبان فارسی را میفهمند وگاهی میان آن میمانند  آنها هم کسی را ندارند  بیکسی بدجوری گریبانگیر یکا یک ما شده است ، میل ندارم وارد فرهنگ پر بار ایرانی بشوم که اگر مثلا یکی از فرزندان من همسر نوکر فلان لرد انگلیسی میشد همه اقوام ناگهان خود را با چسب های گوناگون بما می چسپانیدند ، حال در این حصر خانگی اختیاری کسی حوصله ندارد برای چند کلمه حرف زدن با قومی در سر زمین  مادری  باید  مقدار زیادی پول صر ف کرد و ایا من ارزش آنرا دارم ؟! نه ! به هیچ وجه ، من باعث آبروریزی فامیل هستم !! چرا که آواز را دوست داشتم موسیقی را دوست داشتم و رقص را و آزادی روح را بنا براین هیچکس ما را نمیشناسد !!! مانند همان مرحوم میرزاا آقاخان بمجرد آنکه از ترکیه اورا به ایران فرستادند به همراه  سه نفر از دوستانش و در تبریز به زندان افتاد تا محمد علیشاه برود  وخود چراغ را نگاه دارد تا جلادان سر آن سه نفر ببرند ، همه فا میل بکلی نام فامیلشان را عوض کردند و مایملک  او را نیز به یغما بردند و گفتند مارا بااین غریبه کاری نیست واین سلسله مراتب گویا در فامیل ما ارثی است !!! 
    چرا ؟  چرا باید مانند گوسفند بع بع کرد ودنباله روی دیگران شد ؟ چرا ؟ من نباید  در عقیده و تفکر و اندیشه آزاد باشم ؟ چرا ؟ .
    حال امروز این زبان مادری ماست که دچار بیماری وحشتناکی شده است من گاهی معنای بعضی از کلماترا نمیفهمم  کلماتی  که جاهلان دروازه قزوین و کوره های آجر پزی بکار میبردند حال از دولت سر انقلاب شکوهمند اسلامی هرکدام در امریکا یا سوئد یا لندن یا آلمان مشغول فرا گرفتن  علم خود فروشی میباشند ! ث
    بی چراغ  جام  در خلوت  نمی ارم نشست 
    زانکه  گنج اهل دل  باید که نورانی بود 
    همت عالی طلب  جام مرصع گو مباش 
    رند را  آب عنب  یاقوت ربانی بود …….” رند خراباتی   ، حافظ “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 07/06/2018 میلادی برابر با  17 خرداد ماه 1397 خورشیدی ؟!/
  • آن روزها رفتند

    آن زمان گذشت  وآن صفا ومهربانیها تمام شدند  ایمانها از بین رفتند وتمدنی بخاک فرو رفت ،آن زمان که بوی سیر داغ  از خانه همسایه به مشام تو مبخورد واو کاسه ای بزرگ به در خانه میاورد وبا فروتنی میگفت  :قابلی نداره تنها بوی  انرا دخترخانم احساس کرده گفتم یک قاشق هم برای ایشان تحفه بیاورم .

    آنها رفتند ونسل بعد از آنها هم در سرزمین اجدادی وهم در فرنگ گم شدند   نه کبگ شدند ونه کلاغ باقی ماندند .
    دیگر نباید انتظار هیچ مهربانی را داشت تنها باید مواظب باشی که کارد  را از پشت در قلب تو فرو نکنند ازجلو بهتر میتوانند ترا بکشند .
    با گفته هایشان  تفسیرهایشان تهمتهایشان وسر انجام  چیزی را از گوشه خانه ات به آهستگی زیر کلاهشان پنهان کنند وببرند 
    در طی این سی وسی وپنجسال وباضافه هفت سال در مرکز ادب وفرهنگ ودانشگاه  بی بی سکینه  همه را بیازمودم   زخود خوشترم نیامد .
    آن روزها خوب وروشن بقول مرحوم هایده رفتند  وسیاهی وتا ریکی بر روح همه جای گرفت اعم از خارجی دانشگاه دیده ودکترای ایرانی زبان فهمیده .
    گویی لحافی چل تکه را پشت ورو کردند ناگهان وصله ها  هویدا شد و جانوران هریک بسویی  گریختند  ودر سوراخهای مخفی خود مشغول توطئه ونقشه کشی بر آمدند .
    هنر مندان اصیل وخوب ما رخت بسرای باقی کشیدند ومطرب ها تا روز مرگشان  مضراب زدند وحیثیت هنر را بر باد دادند . 
    نه ،دیگر کسی نیست وتو در جزیره تنهاییت ،تنها بخودت بیاندیش وبه راهی که در پیش داری.
    دیگر ردباتلری نیست  ودیگراشلی وجود ندارد  تا عشق مسخره ترا نادیده بگیرد .
    همه رفتند .همه رفتند  وچه بسا تو آخرین فسیلی باشی از زمانه دور  وروزهای خوب خوشبختی  که خود برای خود میافریدی
    پشت پرده نقاشی شده شکیل وزیبا  جانورانی خفته بودند  وحشراتی گزند ه  جای گرفته بودند تو فقط پرده نقاشی را از چشم زیبا پرست خود میدیدی .
    واز دل صافی وساده ات 
    نه ! یگر منتظر 
     هیچ معجزه ای نیستم حتی خداهم به غار خود پناه برد تا  شرمندگی این آفرینش وتکامل را نبیند .پایان 
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا ”لب پرچین ”
  • ره آورد خدایان

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !
    ….وآن دم  نخستین  هسته ای بود که سیمرغ ، خداوند  با از آن برخاست  وباد می دمید وجان میداد .
    .باد میوزید  و میامیخت  و میپوست 
    باد، بین جنبشها  و مهر ها بود 
    وگیتی گلاویزی  وآمیزندگی  و» مهر نخستین بود « 
    آن دم ناچیز ، نسیمی شد که همیشه  میافزود ومیگشود 
    از آب  ، نسیم برخاست 
     آز آب  زمین رست 
     از زمین گیاه رویید واز گیاه جانور  زاده شد 
    و…. از جانوران  ، آتش نهفته  شد که مهر است 
    آب وزمین وگیاه  وجانور وانسان را به همدیگر  آمیخت وپیوست ……… از » یگانه سیمرغ « نوشته : پروفسور جمالی 
    ——
     با این تفاصیل  این گیاه وآب وزمین گاهی جانورانرا به همانگونه که بودند بحال خود رها کرد وسپس انسان برخاست  با مهر یزدان وسرشت پاک  وزیر نام مهر  برای همین هم است که نام های زنان زرتشی با مهر شروع میشود نام مادربزگ  من » مهر بانو بود « سپس عوض شد !
    میل دارم دفتر ی به  دست بگیرم وبروم پی سر شماری ایرانان واز آنها سئوال کنم که :
    شما ایرانی مسلمان هستید ؟ 
    یا یک مسلمان ساکن ایران ؟
    ویا یک ایرانی اصیل ؟ 
    پاسخم از همین حالا  معلوم است !
    ما مسلمانیم وخوب ایرانی هستیم وخوب  باید دید باد از کدام سو میوزد ؟ از قاره بزرگ آن سوی اقیانوسها ویا از جزیره شیطان !پایان 
    همان نیمه شب !!!
  • خرد ودانایی

    از ساعت سه بیدارم هوا دم دار وشرجی است  در جایی خواندم اگر بیدار شدید ودیگر خوابتان نبرد  به کارهایی که در طی روز انجام داده این بیاتدیشید !.

    ومن اندیشه کردم  در حال اطوکشی گریستم ودرحال تماشای فیلم  دایی جان ناپلئون نیز گریستم 
    بیدار شدم وگوش سپردم به کنکاش  که هر روز وهر ساعت در انتظارش بوده وهستم  وآن گفتار نیک وآن خرد اندیشی  ناگهان در زیر یک دیس پلوی زعفرا زده از محصولات پر بار صدف گم میشد  هرچه باشد باید اول شکم سیر شود تا بعد بفکر اندیشه افتاد اندیشه فعلا در همان حول شکم وزیر آن مشغول است .
    از میرزا آقاخان کرمانی گفت  بیاد گفته ها واشعار مادرجانم افتادم که میگفت :ماه هیچوقت زیر ابر پنهان نمیماند  وما مرواریدهایی هستیم که درون لجن فرو رفته ایم سرانجام  روزی دایی مادرم وپسر عمویش سر بلند میکنند  ومن دراین نیمه شب دیدم شمع نیمه سوخته ای هستم بین دو مشعل بزرگ  یکی میرزا آقاخان کرمانی ودیگری میرزا رضای کرمانی  یکی دایی مادر بزرگ بود ودیگری پسر عمو ونامزد مادر بزرگ که به زور مسلمان شده بود وما همچنان در میان مسلمانان  قشری وتازه پا بعنوان نجس  راه میرفتیم وچه سر سختانه به این پشتوانه خانوادگی که مطرود جامعه خانواده ظل الله  ومومنین درگاه الهی  خودرا کنار کشیده وسعی داشتیم به همان اندیشه پاک وگفتار خوب ورفتار نیکمان پایبند باشیم وچه ضررها که ندیدیم وچه توهینها وتهمتها بر لباس زیبا وپاکیزه وسفید ما لکه نپاشید 
    حال نیمه شب  بمادر گفتم سر از خاک بردار وببین  البته آقاخان هنوز مطرود است اما میرزا رضا نیمی از کوچه های شهر کرمان را بنام او کردهاند  وما مروارید های ریز ودرشت هنوز  در لابلای زباله دست وپا میزنیم .
    نیمه شب است با قهوه ای  تلخ بقیه خواب را از چشمانم زودم وروی تابلت ویران شده مشغول نوشتنم .
    میترائیسم ما نصیب کلیسای رم شد خورشید ما نصیب سر زمینی دیگر وخرد ما پایمال  عده ای بیسواد ونادان واندیشه های پاک ما در دست فرستاده ها زیر ورو میشوند 
    من سر زمینم را باخود آورده ام خط وزبانم وهویت تاریخی اجدادم را  با بقیه کاری ندارم  خیلی راحت وروان مینویسم تا احمقها هم بتوانند بخوانند .
    قسمت اول فیلم دایی جان ناپلئون مرا بیاد خانه بزرک و(آقا) جان انداخت وترکه هایی که بر پیکر مش قاسم میخورد مرا بیاد ترکه های  نا برادریم می انداخت  عشق سعید به لیلی مرا بیاد آن عروسک چین ام انداخت که بچه ها از دستم قاپیدند وآنرا بر زمین کوبیدند هنوز دو شقه شدن  سر زیبای آن عروسک وچشمانش  که از حلقه بیرون زده بو وپیراهن پاره اش را از یاد نبردم  وفریاد آن زن لجاره کورد که میگفت جای تو در این خانه نیست  چرا رفتی وکنار  آقاجان نشستی ؟؟!!
    حال من شمع نیمه سوخته بین دومشعل بزرگ نشسته ام وبه آنها افتخار میکنم .
    روز ی در بازار  یکشنبه از یک دست فروش انگلیسی  گردنبدی خریدم  از من پرسید اهل کجایی ؟ گفتم چرا این سئوال را میکنی ؟
    گفت  چهره ات مرا بیاد میناتورهای  شرق میاندازد  
    گفتم از همان سرزمینم اما نه هند وپاکستان بلکه پارسی هستم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین” 

     میلادی
    06/06/2018 برابر با  شانزدهم  خردادماه ۱۳۹۷خورشیدی 
  • تخیلات قرن

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین !-
    —————————–
    راه چپ کرد  حریفانه  بهار از چمنم 
     غنچه ماندم من و هنگام شکفتن گذشت …..” طالب آملی “
    ستاره شناس  مشهور قرن گذشته  ” کامیل  فلاماریون  ”  کتابی دارد بنام » اورانی «  این جناب همه وقت خودرا صرف  ستاره شناسی  کرده است  هم دانشمند وهم قوه تخیل خوبی دارد  کمی هم در ریاضیات مطالعه کرده است  و من دیروز بر حسب اتفاق  آنرا یافتم و دارم میخواتم  چیزهایی که نوشته باترجمه صحیح و کامل  عوام فهم  ودر درسترس همه قرار دارد ،  این جناب  با روح لبریز از شوق و جذبه  خود برای  جلب توجه  مردم به آسمانها  واوضاع نا به سامان ستارگان  سفر کرده وتا افلاک رفته  و افسانه پردایهای  او غیر قابل تصور است  .
     بنا بر گفته ایشان  روح ما پس از مرگ  از ستاره ای به ستاره دیگری پرواز میکند  ولذت دوست داشتن  .دانستن را خواهد چشید  برای ما پروانه های کوچک متفکر که در ضعف و ناتوانی  و نادانی باقی مانده ایم   حس کنجکاوی را نیز از ما گرفته است  خوب ، زندگی  ابدی را  نمیشود بهتر از این به تصویر درآورد .
    حال کار امروز ما در سر تاسر مملکت ویران شده و ترسی که هر آن ممکن است جنگی دامنگیر شده و همه خاور میانه را بکام  آتش فرو برد ومن دراین فکرم که انسانها  چگونه دسته جمعی  از این ستاره به آن ستاره نقل مکان میکنند  در حالیکه درهمین حال حاضر  هر روز از این کیهان ،  به آن کیهان درحال سفرند !
    آنهاییکه مانند من  بینی شان نگرفته وبو هارا خوب احساس میکنند خود را بنوعی کرم وار به حاشیه جیم الف رساندند  وچنان آهسته گام برداشتند که نه سیخ بسوزد ونه کباب ورفتند تا مستمری های عقب افتاده را پس بگیرند ، عده ای در سوراخی نشستند با یک دوربین یک میکروفن حال یا بعنوان خبرنگار یا خبر چین ویا دلسوز »  برای حفظ منافع  مردم !!”
    راست و دورغ را سر هم کرده و نسخه ای پر محتوا برای ملت میپیچند ، تنها آنهاییکه در درون هستند و میدانند  و میتوانند شاید بنوعی جلوی این آتش را بگیرند .
    امروز یکنوع بد گمانی  به روحم رخنه کرده است  و مشکوک میشوم  که این مسافرین  راه صحرا  چگونه باخبر میشوند درآنسو حلوای روغن دار پخش میکنند  و ناگهان باین فکر افتادم که خوب منهم یک توبه نامه بنویسم و بروم بگویم …… بگویم چی ؟ هیچ ندارم بگویم ! نه در خارج گود نشستم و فرمان لنگش کن دادم ونه دست گدایی پیش  این وآن دراز کردم ، تنها غم بزرگتر ی بر دلم نشست و اینکه دیدم همه آنچه را که در جوانی بافته بودم رشته هایی از ابریشم خام بود که از هم گسیخت ، بیشتر توضیحی ندارم بدهم . تنها  گفتم ” بلی ! تو برنده شدی ! “.
    حال  اگر فرمایشات این جناب  فلا ماریون درست باشد  باید شبها روی بالکن بنشینم و ببینم  به کدام سیاره سفر میکنم واز این جا بجایی آیا شادم یا غمگین . دیگر دل از همه کندم .
    این عالم هستی  تنها یک بعد دارد آنهم خستگی شدید و یکنواختی ،  و هریک از آن ستاره ها  توده آتشی بیش نیستند  وهریک مانند یک گلوله از این سو به آن سو رفته وناگهان فرو میافتند و خاموش میشوند ، نام منهم یکی از انهاست که دراین گوشه خاموش شدم هیچ تخیلی وهیچ نوشته ا ی دیگر قدرت آنرا ندارد  تا آن اکسیژنی را که به آن محتاجم به ریه های خسته ام برساند  و ما فر زندان زمین  امروز مانند جسد های بیروحی درحال حرکت وجابجا شدنیم برای  آنکه کمی بیشتر بمانیم وکمی بیشتر بنوشیم وبخوریم ولذت ببریم ومتاسفانه من از این لذایذ بیزارم ،  وگمان هم نکنم  که درسیارات دیگر مانند زمین آب وآتشی یافت شود وانسانی همسان ما به زندگی گیاهی خود ادامه دهد  بهترین  دلیل همان آتش فشانها  ویرانیهای ناشناخته این زمین کروی شکل است هیچ سیاره ای درآسمان نایستاد تا به مادر طبیعت کمک کند ویا فرزندانش را نجات دهد ویک قدم دیگر که برداریم ودر لایتنیهای بگردش بپردازیم  با یک کره بسیار  بزرگی  روبرو خواهیم شد  که هزار تکه شده است  ویک قطعه آن هنوز در مدار مریخ  واقع شده  وهر آن ممکن است که آنرا از هم متلاشی سازد وما با چه شوقی آرزوی سفر به آسمانها و کرات دیگر را داریم !! بشر هرکجا و به هر نقطه عالم که برود اولین کار ی که میکند بنای یک معبد / یک مسجد / یک کلیسا / یک کنیسا ویک تخت رهبری است وبعد به مطالب دیگر  مثلا ” قانون اساسی ” میرسد  وسپس آتش افروزی وجنگ با ستارگان دیگر . بیهوده دل درکمند زلف این پتیاره نباید بست 
    ما کرمانیها  خیلی یه قالی کرمان خود مینازیدیم !!! و همیشه زنهایمان را به قالی کرمان تشبیه میکردیم که هرچه لگد بخورند پر بها تر میشوند البته درگذشته نه درحال حاضر در کنار انستیتوی های زیبایی .پایان 
     نه آن واخورده کالایم  که روزی بی بها افتم 
    همان خورشید  والایم ، اگرچه زیر پا افتم …….قالی کرمان !
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین « 05/06/2018 میلادی برابر با پانزدهم خردادماه 1397 خورشیدی و…..   !
  • نماند گل به جای.

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————
    چون کم نشود  سنگت  چون بد نشود رنگت 
    بازار  مرا دیدی ، بازار دگر رفتی  !
    چه حالی ، چه خیالی .چه خیال باطلی ! این مزغ طوفان بود او را پسر طوفان مینامیدند حال شاخه ای  خشک وبی اعتبار بیش نیست  با آنهمه مدالی که مانند فروشندگان دوره گرد بر سینه اش انداخته درکنار خودفروشان دیگر  مانند فاحشه های از کار افتاده با قد خمیده وسرطانی که کم کم او را میخورد ایستاده وعکس گرفته است ! 
    چه دنیای کثیف وفاسدی داریم وچه خوش خیالی ها  ، چه خیالی ؟ میدانم  وبخوبی میدانم که این نوشته های بی جان درحال حاضر در پرده نهان  و خوب میدانم که رقاصان حوض خودفروشان چگونه خوش رقصی خودرا به نژاد شتر سواران  وسوسمارخور ها نشان میدهند ! 
    چه اصراری بود دراین کار ؟ چه کسی ترا باین  کار مجبور کرد پیر مرد میخواستی برای روزهای آخر عمرت نام نیکی بگذاری یا حد اقل بی نام  ونشان گورت را گم کنی نه اینکه  مانند پا اندازهای شهر نو سر پیری هنوز درفکر دلالی باشی برای چی ؟ برای کی ؟ .
    حیف از آن شه زاده  زیبا که به همسری تو درآمد تو لیاقت همان فاحشه های دست هزارم هالیود را داشتی که باخرج دولت ایران آنهارا به ایران میفرستادی وبا صندوقهای پر از فرش وجواهر  برای یکشب بغل خوابی آنهارا برمیگرداندی ، بینی برجسته ات نشان از ستبر بودن وبزرگ بودن آن …… میداد وقد رشیدت که همه جا آنرا به نمایش میگذاشتی ، 
    قد رشیدم  ببینید / اسب سفیدم ببیند  / وهمه سوار آن اسب سفید شدند از زنهای شوهر دار تا زنان بیوه وپیرزنانی که دیگر خریداری درنمایشات نداشتند . 
    چه بیهوده ترا پسر طوفان خواندند  درحالیکه خسی بیش نبودی .
    نمیدانم نسبت شاید  به سوفالی در گینه ویا  درخاکهای عربستان  ویاشاید  به زنی خود فروش  در شهر بخارا برسد ! کسی نمیداند .
    تو آخرین امیدی بودی که گفتم بر خواهی خاست واز شاهی که ولینعمت وپدر زن  تو بود شفاعت خواهی کرد اما تو ؟ آنهم باین هیبت وحشتناک مانند همان ( دوریان گری ) که ناگهان تصویرش هویداشد  مانند یک گربه پیر از سوراخ بیرون جهیدی وبه دنیای املاک وخرید وفروش دلاروبساز بفروشها  اولتیماتوم دادی که این جمهوری خونخوار سر جایش خواهد ماند اگر چه زنان و دختران و پسران و مردان ما را تکه تکه کرده و بخورد ، اگر چه مردم برای سد جوع سگ وگربه را بکشند و بخورند برای تومهم نیست ؛، تو صبحانه ات را با هزاران قرص های گوناگون  همراه با قهوه و خاویار میخوری و شام  ناهارت از نوع بهترین  حیوانات  وماهی  ها شکاری است ، تو چه میدانی بر مردم ستمدیده وبخصوص بر هنرمندانی که موی خودرا درراه هنرشان  بخاطر مردم سپید کردند چه ها گذشت وچه میگذزد ، نه تو هوش وحواس درست وحسابی نداری شیمی درمانی آن تکه مغز ترا نیز خورده است .
    ایکاش میگذاشتی ما درهمان تصور خودمان باقی بمانیم حال امروز که باید خانه را تمیز کنم  کتابهای ترا نیزباید به زباله دانی بفرستم با نهایت تاسف وتاثر  درحالیکه عکس شاهدخت عزیزمان درکنار توست اما آنر ا زتو جدا خواهم ساخت تو با همان شهر بانوخو ش بودی نقشه تان نیز یکی بود اما دست قضا دیگری را بر تخت سلطانی نشاند !
    متاسفم ، برای خودم متاسفم ، برای سر زمینم میگریم ، که آشغالهایی نظیر شمارا پرورش داد مارهای زیر زمینی وعقرب های گزنده  ، چیز ها دیدم  تا امروز که در صدای تنهایی خویش پنهانم اما سکوت نکردم وبرای مردم گریستم برای آن مردان  بزرگ گریستم   برای مادران داغدار گریستم من بدیدار  او که عشق عالم بود میرفتم  رفتم تا اعماق چاه متروک .و سیاهی که ترا درته آن دیدم .
    امروز هیچ میل نداشتم از خواب بر خیزم میل داشتم بخوابم من که هر صبح ساعت شش بیدار وسر حال بودم امروز مانند یک پیر زن علیل .درمانده میل داشتم میان رختخوابم همچنا ن در خوابی عمیق فرو بروم و دیگر سر بر ندا رم تا چهره های منفوری مانند ترا ببینم .
    آن یکی نویسنده کتاب سه زن وآن زشت کلام وـآن دیگران که دربنگاه سخن پراکنی بی بی سکینه کار میکنند تکلیفشان روشن است مییفروشان  شهر نویی هستند اما ، تو مرغ طوفان !!! نمیدانم  ، ترسیدی ؟ تو که دیگر عمری نداری بهتر بود آن چهره منفور وزشت را پنهان میداشتی و میگذاشتی مردم درهمان خاطره روزهای جوانیت بمانند . اوف  که چه همه بیزارم از این جماعت .
    تو همان گدایی هستی که  در به در میروی  اما درخیال خود یک چکاوکی  ، تو همان سپوری  که ته یک پوسته خربزه مسموم را با دندانهای عاریه اش میلیسی  تو همان الاغی هستی که میپنداری  اسبی اصیل هستی . 
    ترا به چراگاه بردند  مانند گاوی که ناگهان سبزه دیده باشد به چرا مشغول شدی آنهم با آخرین دیناری که درزندگیت داشتی چرا آنرا برای ستمدیگان نفرستادی ؟ رفتی به مسجدی دوار از قبیله ات . برایت متاسفم نام ننگین تو درتاریخ آینده ثبت خواهد شد بعنوان یک خیانتکار .غاصب و دزد . مانند دهمه  اعضای اپوزیسیون زنجیر پاره کرده !!!1پایان 
    در کنار  باد خزانی که ناگه  وزد بر سال ها 
    دگرگون ساخت  آن لذت پذیزی ونجات گلستانرا 
    نماند  یک گل  بجای و یک شاخه بر سر زمینم 
    من همان سرو ایستاده بر زمینم  تاک  بستانرا 
    —-
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 04/06/ 2018 میلادی / برابر با 14 خردادماه 1397 خورشیدی / اسپانیا /….
  • اردشیرخان

    ثریاایرانمنش » لب پرچین «
    یکشنبه 
    به به ، تنها تو یکی کم بودی ،
     ببخشید عالیحناب  سفیر ایا لات  متحده وعضو سابق دربار  ایران وداماد شاه وغیره ،   مطلب نگاشته شمارا که باخرج خودتان  به چاپ رسانده وارادت وسر سپردگی  خودرا مانند آن ” بانو” که به دام شاه انداختید به  جمهوری  غیر مستقیم اعلام داشتید  ، واقعا باورم نمیشد  ونشد وبر ین باور نشسنتم که شاه بیچاره محمد رضا شاه پهلوی هم مانند ما کرمونی ها  بد شانس به دنیا آمده است حتی نزدیکترین  دوستانش باو خیانت کردند  با آنکه از نعمتهای بیشمار او برخوردا ر بودند  واقعا دلم برای مظلومی او سوخت ، چه ساده دل بود آن مرد   وشما رجاله های  همیشه درصحنه  دائما به کج خیالی های اودامن زدید  واو گیچ وبیمار وتنها شما که جایتان امن است واملاک در امن وامان  دربهترین  نقطه دنیا درسوییس مانند آن پیر نویسنده جمال زاده در کنار دریاچه لمان می نشست وبه ایرانیان  فحاشی میکرد شما هم از جنس همان قوم  و قبیله هستید  ، سر پیری با چهره کریه چه اصراری بود پس از اینهمه سال این مطالب را به چاپ بسپارید وآن جناب میلانی سر سپرده درگاه بی  بی سکینه وسیا  با آنهمه  اهن وتلمپ وارث نوشتهارهای شما باشد و بمیل خودش  هرچه را که میخواهد سنگین وسبک کرده وببازار عرضه نماید . دلم برای آن چهل پوندی سوخت که برای خرید خاطرات شما پرداخت کردم وحال کتابتان را درگوشه ای انداختم و دییم از کوزه همان  برون تراود  که دراوست .
    بیچاره محمد رضا شا با چه افرادی سر وکار داشت   استادان تبلیغات  عوام فریبانه  بی محتوا  با سطح پایین شعور ومن بشما بعنوان بهترین  دوست ویار ویاور او مینگریستم  یا للعجب که او اژدهایی درآستین پرورده  بود مانند فردوست .و تاج رابی حرمت کرده بر سرآن زن گذاشت . 
    سر انجام روزی تاریخ بخود خواهد آمد وروزی  آفتاب بر تیره گیها پیروز خواهد شد وروسیاهی بر شما  هیزم های نیمه سوخته خواهد ماند .
    بابنویش  که اول به دیدار  آخوند خویی درعراق رفت وسپس به دیدار بنی صدر و من تنها من ، چه دلخوش بودم که شما حد اقل روزی به پا بر میخرید و از او  وپدرش وسلطنش دفاع میکنید در حالیکه شما هم دست کمی از آن زن نداشنید . متاسفم برایتان پیرمرد امیدوارم که گناهانتان بخشوده شود اما روح پاک محمد رضا شاه وپدرش رضا شاه تا ابد دردل هر ایرانی وطن دوست ووطن پرست باقی خواهد ماند ، نه در دستمال چرکین وطن فروشانی نظیر شما شهریا ر اردشیرخان زاهدی . ث
    پایان 
     ثریا / اسپانیا / 03 ژوئن 2018 میلادی برابر با 13 خردادماه 1397 خورشیدی . 
  • شبهای ایگوانا

    ثریاایرانمنش  » لب پرچین « !
    رو سپید آمدم  و از غیب شدم نامه سیاه 
    من روز به این  خانه آمدم و شب رفتم !
    این روزها  به یکباره  همه زیبایی ها نا پدید شدند  خوبی ها ،  نابود  ،  بجایش  زشتی ها و پلیدی ها  ریا و دروغ  .فرو مایگی ها  ظاهر گردیدند .
     حتی اصول فاسفه و ریاضیات  و تمام آن چیزهایی که  مردم  آنها را  مانند قضیه های ریاضی  غیر قابل  خدشه  میپنداشتند  دیگر درمیان نیست  همه چیز سست و مشکوک  و دیگر از آن درخشش خبری نیست  آلودگیها  ، پستی ها  وآن معتقدات  درخشان و استوار  امروز تبدیل به یک داستان مسخره  و مورد  استهزا  قرار گرفته اند ، کابوسی وحشتناک روی دنیا سایه انداخته  و تنها بخارات مسموم مغزهای  علیل و بیمار  با توسل به کتابهای دروغین   مردم را دچار سر گشتگی کزده اند  ، خوب بنابر این  باید به یک جایی متوسل شد  تا از شر این اوهام وخرافات  بیرون آمد ونجات یافت ، 
    دست به کتابی بردم  چشم بسته باز همان داستانهای ” آناتول فرانس که نیمی از برگهایش افتاده!! ویا گم شده بود زیر دستم جا بجا شد  مجموعه ای از داستانها و مقالات ونوشته های او .
    در داستانی خواندم که  کشیش بدبختی  را  بجرم اینکه معتقد بود  زمین نه گرد است  و نه بگرد  خود میچرخد  و نه به دور آفتاب  ، بجرم اینکه معتاد بود  و چون در این عقیده  خو د ثابت ماند  کلیسای کاتولیک  او را  منحرف تشخیص داده  و از در بیرون راند .
    همین کلیسای کاتولیک  قریب سه قرن   پیش  میخواست گالیله  را در آتش بسوزاند  بجرم آنکه  معتقد شده بود  زمین متحرک  است هم دورخود میچرخد وهم  دور خورشید  و سرانجام تا ازگناه خود  استغفار  و توبه نکرد او را رها نکردند  اما بهر روی او از مرگ نجات یافت .
    این خوابهای پریشان  و نارحتی و بیداری ای نیمه شب وعو عو  سگهایی که معلوم نیست چرا فریاد میکشند  مجالی برای خواب باقی نگذاشت ،  وتما م وقت در فکر مرگ آن زن با شهامت ” ویدا قهرمانی ” بودم که چگونه با ناصر شروع کرد وبا ناصر تمام شد !  .
    من عادت دارم درکنار خواندن کتابهایم یک دفترچه بگذارم واشعار  ونوشته هایی که بنظرم زیبا میایند درآن با ز نویسی کنم اما سر انجام میبینم که خط خودم را نمیتوانم بخوانم دفتر چه لبریز از شعر است اما آنقدر کج  ومعوج است که غین را از صاد تشخیص نمیدهم ! من دراین عقیده هستم هر چه را انسان نوشت و ثبت کرد متعلق به اوست  وهرچه را به حافظه سپرد  که کم کم زیر امواج نامریی و هجوم افکار نا مشخص  کمر نگ وکم رنگتر میشوند   وسپس نا پدید میگردند  از این رو به یادداشت کردنم ادامه میدم .
    نمیدانم کسی میدانست که » تالیران « آن مرد مرموز دوران لویی شانزدهم و مرد انقلاب وسپس مرد دوم سیاست  اول یک کشیش بود وپس از انقلاب فرانسه  نماینده  مجلس  وبعد درحکومت  دیراکتور و حکومت کنسولی ناپلئون  و دست آخر در  زمان سلطنت دوم بوربون ها  وزیر خارجه  وزبر دست ترین مرد سیاسی روز بود ؟ !
     وآخرین شغل او باز  دردامن دشمن دیرینه  جای گرفت  وسفیر انگلستان !!! درفرانسه شد  او یکی از قدرتمندترین سیاست مداران آن روزگار بود که ناپلئون به تمام نصایح او گوش میداد تا به جزیره سنت هلن تبعید شد !! او روش فکر ی خاصی داشت که  زیر دست انگلو ساکسونهای آن زمان رشد کرده بود  چه بسا اگراو نبود  آنهمه خون در فرانسه به هدر نمیرفت  وآنهمه حوادث ناگوار روی نمیداد  وچه بسا  آن مرد بزرگ ناپلئون در جایگاهش  مستقر میماند تا زمان مرگ
    ما هم در سر زمین خود نه یک تالیران بلکه هزاران تالیرانها داریم  که مردم را به بیراهه ها میکشند  صدها میرابو داریم که ضعف آنها برای جلب توجه مردم کارشانرا عقب میاندازد وانقلاب ما انقلاب کبیر فرانسه نبود بلکه شورشی بود برای جابجایی ونقشه ای که از سال 1919 برای تجزیه ایران کشیده بودند درضا شاه آن سر زمین را یک پارچه ساخت حال هر روز اورا قلدر نوکر هیتلر ویا نوکر انگلیس میدانند درحالیکه هردو از آن مرد بزرگ بیزار بودند وسر انجام او را به جزیره ای بد آب وهوا تبعید کردند .
    بلی ماهم میرابو داریم وهم تالیران اما دیگر ناپلئون نخواهیم  داشت  بلکه دوبار خان وخانبازی وامام شهر وشرع جایشانرا خواهند گرفت وهمه چیز برمیگردد به همان دوران گذشته درعوض پرنس عربستان هر روز شاهزاده  وشه دخت به دنیا معرفی میکند و پایش را درست جای پای شاهنشاه  محمد رضا شاه گذاشته است . زهی تاسف . زهی تاسف .
    وما هرروز شاهد رفتن یک یک آنهایی هستیم که روز ی و روزگاری با آنها خاطره داشتیم وزندگی کردیم دلم میخواهد از شاعران وترانه سرایان بپرسم به دنبال کدام آزادی بودید ؟ آنهمه غم وغصه در ترانه ها واشعارتان برای چی بود ؟ برای یک لقمه نان تردید آبگوشت درمحضر یک آخوند شپشو ؟ یا یک حلقه گل پلا ستیکی ؟ ویا اینکه کتهابهایتان  با جلد  زرکوب پشت ویترین ها خاک بخورند ؟! ویا درخارج به دنبال سراب گمشده بگردید ؟!.
    ما نویسندگان بزرگی داشتیم که همه را به حاشیه راندند مترجمین زبر دستی داشتیم معلمین سیاسی خوبی داشتیم  که امروز من دارم تغذیه میشوم وشما ؟ هنوز به دنبال کله پاچه وسیخ کباب برگ از این دکان به  آن مغازه میروید . ث
    پایان 
    حرف  آن راز  که بیگانه  صورت است هنوز 
    از لب جام  چکیده  است کلام   است اینجا ….. » اقبال لاهوری « 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / برکه های خشک شده ! 03/-6/2018 میلادی برابر با 13 خرداداماه 1397 خورشیدی !.
  • ویدا هم رفت

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !
    یک هفته از مرگ ناصر ملک مطیعی نگذشته  بود که امروز خبردار شدیم همبازی  او در فیلم چهارراه حوادث بانو ویدا قهرمانی نیز در سن هشتاد ودو سالگی جهانرا ترک گفت  زنی که درآن دوران اولین بوسه سینمایی را رواج داد و از مدرسه اخراج شد ، زنی که مشوق من بود و من نیز  بسوی سینما کشیده شدم و اولین فیلم سینمایی را با خانم ملکه رنجبر و مهین دیهیم و مرحوم قدچیان بنا م( تقدر چنین بود ) باز ی کردم  اما فیلم چندان  فروشی نکرد  منهم از مدرسه اخراج شدم وبه کلاس شبانه رفتم تا کلاس دهم ودرمدرسه دیگری نام نویسی کردم وتوانستم موفق به پیروزی بشوم ویک برگ دیپلم با معدل 13 بگیرم !!! اما چون پدر نداشتم ونا پدری .وهو ی مادر و سایر بلاهای آسمانی دامگیرم  شد بنا براین دیگرنتوانستم پای به آن دنیایی که دوست میداشتم بگذارم  وتنها نامم بر صفحه تاریک تقویم روزگار ودرلیست سیاه ثبت شد کتکهای مادر وفحاشی هوی او وکتکهای نا برادری وسر انجام فسخ  نامزدیم با مردیکه عاشق او بودم بهر روی زندگیم تباه گشت . ویدا  خانم شانس داشت پدرش افسر ارتش بود ومادرش بانویی روشنفکر وامروز خواندم که درسن هشتاد ودوسالگی رفت پیش ناصر خان تا چهارراه حادثه دیگری را باهم باز ی کنند وچه بسا خوشحالتر باشند . روانش شاد روحش قرین رحمت ونامش همیشه جاودان باد . 
    آخرین خبر امروز یا امشب !!! .و بیا د این شعر عبید زاکانی افتادم که  سرود “
     گه هیکل طاوسی وگاه مظهربوم 
    گه سخت دلی چون سنگ  وگه نرم چو موم 
     زین مذهب  تردید بجایی نرسی 
    یا زنگی زنگ باش ویا رومی روم 
    ومن در تردید باقی ماندم .ث
    پایان شبنامه  
    شنبه 02/ 06/ 2018 میلادی  برابر با 12 خردادماه 1397 خورشیدی .
  • ایران من ، ویران من ،

    گهی  همدم  تشنه کامان  راغ 
    گهی محرم  سینه چاکان باغ 
    ز موج سبک سیر من زاده ای 
     زمن زاده ای در من افتاده ای……..” اقبال لاهوری” 
    سخنانش را با اشعار اقبال لاهوری به اتمام  رساند در حالیکه میدانستم  اشکهایش را پنهان داشته  میکروفون را به دست گرفت وگفت ” 
    جان من ، جان شما ، ای جوانان  وطن ،  و اشکهای من نیز سرازیر شدند  و نفرتم از آن وطن فروشان و خود فروشانی که خودرا نوکر بیگانه دانسته وبا بر فراز  کردن پرچم یگانه درکنار پرچم ایران ، بیشتر شد  چرا که بقول آن راد مرد با یک کارمند درجه سوم و آ افتابه گیر توالت سازمانی سی آی ای ویا بی بی سکینه  ,  دمخورند !.
    امروز درخبر ها خواندم که در شهر » بایرن « یکی از شهرهای آلمان بر در هر اداره دولتی یک صلیب کوفته شد !  واین خود میرساند که کم کم وارد چه جهنمی میشویم وارد جهنم نژاد ونژاد پرستی و خون آبی وخون سفید !.
     روزی مجله های  از راه دور به دستم رسیده بود به همراه آن یگانه دوست که امروز در کنارم نیست  آنرا از پستخانه  گرفتم  او آنرا از دستم گرفت و ورق زد جز خطوط ناشناس چیزی درمیان آن ندید ، پرسید این چیست ؟
    گفتم  این تاریخ اولیه  بشر که درعصر ماموتها  وخرسهای بزرگ  زندگی میکردند  و من قسمتهایی  از آن را که  دراین مجله است  میخواتم ! .
    وراستی هم تخیلات من  در آن تاریخ  وتصوراتم  را به همین  نوشته ها تخصص داده بودم  که شکلهای قدیمی انسانهای اولیه را  وحیواناترا درکنار هم نشان میداد .
    آن دوست گرامی که سخت معتقد به دین مسیح بود  در حالیکه  دستهای لاغرش را جا بجا میکرد  با مهربانی و افتادگی کفت “
    عزیزم ،  معلوم میشود تو  اعتقادی  به ورود  دنیای  ملکوت خداوند نداری  اگر نه میرفتی کتب مقدس را میخواندی واین آشغالهارا دور میریختی،  این دنیا بیهوده دارد  زحمت درس  وبحث این مطالب را  که در آن دنیا به هیچ دردی نمیخورد  برای کشف آن میکوشد  من منتظر هستم  که خداوند  دریک ساعاتی  خیلی بهتر  از این کتابهای ناشناخته  کلیه معلومات بشر را بمن الهام نماید !!! من دنیای ابدی و ملکوتی خداوند رد درمیان کتب مقدس میبینم !! دیدم ای عجب که فرقی بین این جماعت وآن جماعت حاکم بر سر زمین من نیست !.
    این زن مومن  هیچ متوجه  این نکته نشده بود  که این پیش آمد خوبی نیست  چرا که اگر ما بر تمام  عالم نا مرئی  واسرار  جهان واقف شویم  دیگر مجهولی باقی نمیماند  وزندگی برایمان پر ملال  و خستگی آور میشود  تصورات او در جای دیگر سیر میکرد و در انتظارآن بود که منهم به دنیای پر رمز وراز آنها بپیوندم ..
    امروز  سر زمین من  ، ایران من در چهارراه حادثه خطرناکی قرار گرفته است وعده ای خود فروخته مانند زنان هرجایی خانه های عفاف خود را به هر قیمتی وبه هر شخصی وهر ایده وهر سازمانی میفروشند  و کره خاکی ما مانند یک جسد بیروح خشک  .لبر یز از شکاف  که به زودی از هم متلاشی خواهد شد دارد دور خودش میچرخد  و جاهایی در روی این کره خاکی وجود دارند که غیر قابل سکونت و تنها محل رفت و آمد وزندگی مارها و جانوران خطرناک میباشند .
    ایران سر زمین پر وسعتی است و صدها کشور چشم  باین لقمه بزرگ دوخته اند ایرانیانرا هم زود میشود خرید گرسنه که باشند فرزند خود را نیز میفروشند معتاد که باشند زن و همبستر خود را نیز میفروشند  حال نقشه بزرگی برای تکه تکه کردن آن در پیش روی دارند عربهای سوسمار خور دیروز امروز با زور طلاها ونفت بزرگان گرسنه را میخرند ، قرنهای متمادی بود که عربها چشم به فرهنگ ایران دوخته بودند حال با خرید خوزستان که انرا عربستان مینامند  واین لقب خوزستان از زمان  شاپور ساسانی روی آن استان بوده است و خرید آبهای شیرین و خرید دختران باکره ایرانی تنها به مدد چند آخوند شپشوی بیسواد که حاکم بر آن سر زمین میباشند دارند عرش را طی میکنند ، 
    راهی خطرناک پیش پای ما گذاشته اند : تجزیه ایران  یا برقراری  ابدی ملاهای شکم باره با تجاوز وکشتار وبردن مال مردم . راه دیگری وجود ندارد . 
    حال ای جوانا ن سر زمین ایران . جان من وجان شما واین بر شماست که بر خیزید فریب آن ژیگولو را که من چندین ساله !!! را نیز فریفت نخورید او نیز نوکر تجزیه طلبهاست وبانوی بزرگ سر زمین  همان شهر بانو نیز برایش سر زمین ملکه ماری آنتوانت  بیشتر لذت دارد تا کشوری  ویران با مردمی ویرانتر اما نامش را بر سر لوحه قرارداده برای فریبی دیگر . هوشیار باشید . همین بقول آن پیر بزرگوار ازما کذشت / جان من وجان شما .
    فردوسی  گفت “
    بسی رنج بردم دراین سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی /  
    او در فکر سی سکه محمود ترک غزنوی نبود او بفکر امروز ما بود که من د راین سوراخ بنشینم وبرای سر زمینم اشک بریزم واز شما جوانان بخواهم که  به پا خیزید درغرب خبری نیست .ث 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « شنبه 02/06/2018 میلادی برابر با دوازدهم خرداد ماه 1397 خورشیدی /..
  • عوام فریبی

    بعضی ازمردم   عادت ندارند فریب بخورند  خشم آنها به درجه بالا میرسد 

    عده ای میل ندارند حقایق را چنانچه هست  ببینند هر کسی از زاویه خاصی  به آنچه میگذرد مینگرد  از زاویه فکر خود واز مشاهده آنچه که دیده ودر غرضهای خصوصی آنرا میکارد  وسپس به قضای ووقایع مینگرد  گاهی هم با چشمی که دیگران دیده  میبیند 
    برای  دریافتنذ شکل یک جسم باید از زاویه های مختلفی آنرا بررسی کرد  وابعاد چند گانه اورا دید  تا به حقیقت  پی ببرد 
    یک اتومبیل زاویه های مختلفی دارد  از پهلو از بالا  ویا از زیر  هریک صورت خاصی بما نشان نیدهد  صورت واقعی را 
    قتل نفس  جنایت وحشیانه   وتجاوز  به هر شکلی وهر نوعی   به غیر از نفرت وبیزاری  چیزی  بما نمیدهد  یا دروغ  وعوامفریبی  وتقلب های  زشت  وزیان بخش  از طرف مسئولین بالا  تعدی به حقوق  اجتماع است  وبرای گمراهی  مردم بکار میرود   تفاوت فاحش  میان یک جنایتکار  وعوام فریب  این است که فریب خوردگان   برای این دسته از مجرمین دست میزنند وهورا میکشند 
     واورا هادی  ورهبر وخدمتکذار  خود میدانند   وجنایتکار را به دار میاویزند   درواقع فرقی باهم ندارند  
    یک سیاستمدار  حق ندارد   اشاعه فکری  باطل خود را وآن احساس غلط  را بمردم تلقین کند  او به جامعه مدیون است  اصول وجدان واخلاق وتربیت  وامانت باو  امر میکند  که آنچه  را که به صلاح جامعه هست  بگوید وبه آن عمل کند 
    در حال حاضر ما نمیدانیم اینهایی که حاکمند یا  ملت را دوست دارند ویا دشمنانی هستند برای بردن آخرین سکه  وعین این کفته ها  در باره روحانیون بخصوص وارباب قلم  ومباشرین  مطبوعات  وتمام کسانیکه   داعیه رهبری  مردم  را دارند  وارد است 
    ثریا /اسپاتیا / 
    نوشتاری  روی تابلت ویران  شده ام که توانستم خط زیبای فارسی را به آن اضافه کنم 
    اول ما ژوئن ۲۰۱۸میلادی
  • وسعت زادگاهم

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    ————————–
    هم از آشتی  راندم سخن  وهم ز جنگ 
    سخن گفتم  از هر دری رنگ وارانگ
    در تاریخ » کرمان « خواندم که وسعت شهر کرمان باندازه تمام  انگلستان است ، یعنی یک استان باندازه یک کشور وسعت دارد اما مردمی بی حال ، معتاد ، تنبل ، وبی قید  و سخت  چسپیده به مذهب قومی ومذهب ریایی که این روزها بر آنها سایه انداخته است .
    هنوز علمای  اخلاق نتوانسته اند  برای تشخیص  بزرگی و شجاعت  و تهور یک انسان  حدودی معین کنند ، بطور کلی ما ایرانیان  مانند علف هرزه بار امده ایم همیشه پدر سایه سنگینش را  روی خانواده انداخته است واز ترس او باید زبان درکام میکشیدیم وهمیشه این پسر بود که قابل احترام و بزرگ زاده وددول طلا بود دختر را باید بگوشه ای پرتا ب کرد واگر زنی هم چند دختر پشت سر هم میاورد او را بخانه پدرش پس میفرستادند بی آنکه بدانند که جرم از طرف پدر وناتوانی ونارسایی آن تخمک  است که نمیتواند یک نرینه  بسازد ! 
    بنا براین همیشه هم این ملای ده یا ملای شهر بوده وظایف خانواده ارا روشن میساخته بنا براین دیگر جایی برای اینکه کسی فکر کند سر زمینش ، خاکش نابود میشود ، نبود .
     اراده همیشه تابع تمایلات است  وقوه مجریه  همان خط تمایالاتی است که در انسان قوی تر است و خود پسندی  که  نمیگذارد  شخص یا انسانی صادقانه  بتواند حرف خودرا بزند درحال حاضر هم تکلیف همه روشن است هرکس  جیم را باصدای بلند تکرار کرد جایش در زندان است و شلاق  .بنا براین خشک سالی  و بردن مخازن آبهای زیر زمینی که رگ حیاط آن استان بود امروز انرا به جایی رسانده که مردمش  ( بعضی ها ) علفهای خشک را بجای  گندم نان میپزند  ومیخورندودر استانهای جنوبی تر سگ و گربه را هم میخورند ودر بارگاه بالایی ها  آب اویان از پاریس یا دوبی میرسد وگوشتهای یخ زده مستقیم از پاریس ولندن وشهر های عربی به اشپزخانه رهبری سرازیز میشود  وته مانده اش نیز به دست ریاست جمهوری میرسد که آبگوشتی درست کند وافطاری بدهد !!!! صبحانه رهبر خاویار است .
    حال من برای کی گریه گنم وچرا مویه کنم برای آن سر زمین از دست رفته ومردمی که هر لحظه بشکلی بت عیار درمیایند شاعرانمان تنها خودرا درترازوی خودخواهی میسنجند و( چون درحال حاضر مانند زمان قاجار ؛ تنها شاعرانند که حق حرف زدن یا سرودن دارند ) نویسنده ای نیست اگر هم باشد نوشته هایش در پستوی خانه خاک میخورد ، چه بنویسد ؟ از تجاوزها ی گروهی ودست جمعی از مردانی که نمیدانی آیا ایرانی الصل میباشند یا تخم حرام از سر زمینهای دیگری ؟ مردانی ببزرگی یک غول  که انسانرا بیاد قصه های گالیور میاندازد ! از زنانی که تفنک به دست گرفته است  بجای آنکه گهواره کودکی را تکان بدهند قلبهارا نشانه میروند .
    شاعران یا باید درمدح رهبری شعری بسرایند وقصیده سرایی بکنند ویا درمدح مولایشان که کسی نمیشناسد اما هستند کسانی که خاک را خوب میشناسند اما خاموشند ! 
    تا آن حد به شعور وعقل این مردم توهین کرده وآنهارا گوش بفرمان ساخته اند که مانکنی را با نورهای طیفی وتکنو لوژی ناگهان به وسط جمعیت میفرستند که بلی امان زمان وارد شد!!!! 
    خوب ، تو نمیتوانی درگوش الاغ سوره یاسین بخوانی او تنها با سیخونگ و هین وچوش فرا گرفته که کم بخورد وبار زیاد ببرد .
    بعضی شبها از شدت گرما  بیدار یشوم وتا موقع چرت بعدی میل دارم بیاد گذشته های  خوش باشم ، نه ! هیچ چیز ی وجود نداشت تنها زمان کوتاهی که من اولین پسرم را به دنیا آوردم درحالیکه از پدرش جدا شده بودم واو تنها تکیه گاه ودیوار زندگی من بود ، بیست سا ل بیشتر نداشتم گردش بردن او ، او را دربغل گرفتن وبه دیگران نشان دادن بهتربین  لحظات زندگیم بود ، کار میکردم اورا وپرستارش را داشتم دیگر به چیزی  نمی اندیشیدم تنها غر غر مادر بود که برو با پدرش آشتی کن پسر پدر میخواهد !!! 
    نه آن پدر نبود مردی بود که زن را برای خدمتگاری میخواست با جهازش خوش بود وخوش میگذارنید وسپس رفت به دنبال زنهای دیگری ، من خود یک مرد بودم احتیاجی به یک موجود مضاعف نداشتم واین تنها نقطه زندگی من است که میتوانم بعضی از ساعات غم آنگیز به ان فکر کنم .
    روز گذشته داشتم اپرای »مادام باتر فلای « را که بی بی سکینه با دکور مقوایی ساخته بود وفیلم آنرا ببازار داده بود تماشا  میکردم آخرین چیزی که دستگیرم شد جنایت یک مرد خودخواه از سر زمین دلارهای  پشت سبز در برابر عشق واحساس یک بانوی نجیب ژاپونی بود ، بدترین نکته درست زمانی که زن داشت چاقو را به قلب خود فرو میبرد مرد بجای آنکه مانع اینکار شود خودش را کنار کشید تا خون  به شلوار سپید او نپاشد !!! 
    این قانو ن مردسالاری درهمه جای دنیا یکسان است وما زنها بیهوده  خودرا آزاده به حساب میاوریم حتی ملکه سرز مینی که آفتاب  هیچگاه درآن غروب نمیکند و مستعمراتش همه جا او   را حمایت میکنند باز زیر سایه مردان است واین مردان هستند که مومیایی او را نگاهداشته تا روز موعود واین مردان بودند که عروس زیبایش را به قربانگاه فرستادند .
    حال وسعت زادگاه  من باندازه تمام اروپا باشد چه فایده با مردان معتاد وبیمار روانی وکویری خشک وبی آب که مارهای غاشیه وعقربهای جرار حاکم آنند . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 01/06/2018 میلادی برابر با 11 خردادماه 1397 خورشیدی ! .
  • نیروی پندار

    ثریا » لب پرچین « 
    میل ندارم گریه کنم ، باندازه کافی گریسته ام  آنقدر که چشمانم را ازدست داده ام وحال پشت دو لنز خوابیده اند دیگر آن حالت خواب آلوده  وهم  آمیز وخماری را ندارند مادرم همیشه میگفت ” 
    آنقدر گریه بکن تا کور شوی ! 
    ومن کور شدم ، این کوری بسیار بجا بود  مجبور نبودم چیزهای منفور وکثیف را درست ببینم از پشت یک پرده تار آنهارا  میدیدم ، پزشکان سعی کردند  چشمانمرا بمن باز گردانند اما دیگر میلی به دیدن ندارم .
    در این فکرم  که  » او « با هوشی  کم واندیشه ای محدود  اما در هر حالی نظرش  مسلم بود چون اطرافیانش اورا پذیرفته بودند ، او یک مرد بود ومن یک زن زنی اغوا گر  زنی که میل داشتم مردان را به دور خود جمع کنم اما این من نبودم  بمن نسبت داده بودند،  او عقیده اش را مانند یک تیغه  بران وقاطع  بردیگران تحمیل میکرد  همان عقاید ی که از قبل واز نسلهای گذشته دراو ودر مغز او کار گذاشته بودند  واو درجا بجا کردن  آنها کوچکترین تلاشی نمیکرد ، سر هر موضوعیی رایی واظهار نظری داشت  مغز او لاک ومهر شده بود  واز خارج چیزی  بدان وارد نمیشد  ودر داخل مغز خود نیز هیچ حرکتی  نبود ،  آنچه از میراث پدرانش باو رسیده بود  همه چیز دراین مغز متحجر وجامد بود ، 
    اما من جلو میرفتم هر چه جلو تر میرفتم عقب تر میماندم .چون یک » زن « بودم !.
    امروز میل ندارم گریه کنم  اشکهایم بخودی خود میریزند  هر پنجشنبه دوبرنامه را میبینم وهر دوشنبه دوبرنامه را آنهم از طریق یو تیوپ چون سایت لایت ندارم واجازه گذاشتن آنرا نیز ندارم امروز سخت گریستم بی آتکه به هق هق بیفتم دو برنامه در باره ناصر ملک مطیعی ودیگری در باره متین فیلمی بنام پل که او بدون کلاه مخملیش  بازی میکرد .
    امروز خیلی گریستم بدون هیچ هق هقی وا ز خود میپرسم چرا ما مردم  اینهمه نادانیم وآنهایی که کمی فهم وشعور دارند خائن ؟!
    آن روزها از آن مردان بزرگ کم وبیش میشنیدم که  ( اینجا جای زندگی نیست ) خوب شما چرا فرار کردید چرا نایستید تا آنرا بسازید ؟ من زن بودم زن بودم ایجاد اشکال میکرد حال درپای صحبت چند آخوند زپرتی و دیوانه و تهی مغز باید نشست و گریست بحال آنچه را که از دست داده ایم ودیگر به دست آوردن آنها مشگل است .
    روزیکه ناپلئون بونا پارت هنوز بر تخت امپراطوری تکیه داشت  از سران قوم  دعوت بعمل آورد تا حل مشگلی را  با آنها درمیان گذاشته  واز میان بردارد  حضار به میل حقیقی خود اعتنایی نداشتند تنها به میل او بلی میگفتند  او سخت بر آشفت و گفت : 
     من شما را  باین  جا دعوت نکرده ام  که هرچه من میگویم  تصدیق کنید  ، بلکه برای این  گرد هم آمده ایم  که نظر ورای خود را  بگوییم  تا بتوانیم  آنهارا در برابر هم گذاشته  و بسنجیم   وهرکدام را که به نفع  مملکت و ملت بود  اختیار کنیم ، امروز از او یک چهره دیکتاتور ساخته اند .به همانگونه که از رضا شاه ساختند .
    نه ! میل ندارم گریه کنم اما اشکهایم خود بخود سرازیر میشوند ، نمیدانم چرا ؟! / پایان 
    ثریا . اسپانیا » لب پرچین « 31 ماه می 2018 میلادی /.
  • ملل ایرانی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    ————————-
    برفتند  تا روش  رزم دراین بزم کهن 
    دردمندان جهان  طرح نو انداختند 
     من از این  بیش ندانم  که کفن دزدی چند 
    بهر تقسیم  قبور  انجمنی سا خته اند …… “اقبال  لاهوری  شاعر پارسی سرای  پاکستان “
    هر روز میشنویم در مر کز  وسر زمین  جزیره شیطان ودر کنار بارگاه بی بی سکینه انجمن هایی بر پا  میشود واخیرا این انجمن  برای تقسیم ملل ایرانی درست شده است !! یعنی اینکه آذری جدا کرد جدا شمالی جدا  بلوچ و ترکمن وغیزه جدا جدا و بروند برای آنکه بزنند توی سر و کله  خود و میراث خواران شاهی نیز در گوشه ای غنوده اند وهر از گاهی آهی میکشند ودود انرا بیرون میفرستند تا مردم چندان نا امید نشوند .
    امروز  بطور تصادف  دیوان اشعار ( اقبال لاهوری ) شاعر پاکستانی  به دستم افتاد که میسراید :
    اگر چه زاده هندم فروغ چشم  من است 
    ز خاک پاک  خراسان و کابل و تبریز
    وآن نظر ستایش آمیزی که این شاعر  بزرگ پاکستانی  به سر زمین ما داشت  تنها از این بابت نیست که ایرانرا دوست میداشت بلکه  او از همه شاعران بزرگ  هندوستان  حساسیت و خوبی و ستایش خویش را تنها به ایران ابراز میداشت وامروز سر از خاک بردارد و ببیند که چه ایرانی ساخته ایم .
    درست مانند هندوستان که پاکستانرا از کنارش درآوردند وسپس بنگلادش را  ایران نیز سر زمین بزرگی است با اقوام مختلف وزبانهای گوناگون محال است یک پارچه بتوانند خودشانرا نجات  دهند  از همین الان خانم مسیح علیزاده بیشتر گفته هایش به زبان گیلکی است دیگری به زبان آذری وسومی به زبان کردی و از همه مهمتر رقص واواز نمایشات خودرا با لباسهای محلی دور دنیا به راه انداخته ان کردستان بزرگ ! خوب تکلیف بختیاری ها هم روشن است با لرها یکی میشوند !  وکرمان ؟ کویر تنها  که همه منابع آن را برده اند  بدون آب  ، بدون هیچ آهی برای خود تبدیل به یک بیابان میشود وسر دردامن برادر کوچکش یزد میگذارد یک کویر بزرگ برای شتر رانی وشتر   شتر فروشی وشتر چرانی  ، وعربستانی جدید در اهواز بوجود خواهد آمد !!!  هم اکنون زمزمه هایی برای جابجایی پایتخت درآن سر زمین محنت زده بر پاست / خوب ناصر خان رفت دیگر نباید تمام سال وهمه هم وغم خودرا برای عزاداری او بگذاریم سرمان گرم میشود وفردا ممکن است آن یکی آن کارگردان بیچاره که چایزه هم از فستیوال  کن  ، گرفت سر ش به آهستگی زیر آب برود وباز مردم درخیابانها برای عزا  داری جمع شوند وغافل از اینکه درخارج  دارند نقشه میکشند تا ایران  را یعنی  مادر مارا تکه تکه کنند آنهم به دست خودی های خود فروخته .
    آدم از بی بصری  بندگی آدم کرد 
     گوهری داشت  ولی نثار قباد و جم کرد 
    یعنی زخوی  غلامی ز سگان کمتر است
     من ندیدیم که سگی پیش سگی سر خم کرد 
     روز گذشته درد فروانی درچهره آن پیرمرد  مبارز در برنامه ” کنکاش : او دیدم دردی که هیچکس آنرا نخواهد  شناخت .
     اکثر ایرانیان در غربت بخاک سپرده شده اند ویا خاکستر آنها در آسمانها ویا در دریاها سر گردان است اما روح آنها چی ؟  اولین قربانی ما ( لیلای ) ایرانی دختر زیبای ایران بود ودومی قربانی برادر او که خاکسترش در بغل خواهر است هر چند مادرشان آن سر زمن را بیشتر از ایران دوست میداشت در حال حاضر هم چندان نگران  تکه تکه شدن ایران نیست کم کم باید چمدان سفر ابدی را ببندد برایش مهم نیست تنها در انتظار یک تشیح جنازه باشکوه با شرکت رفقای خارجی وداخلی میباشد همین نه بیشتر ! 
    او قولی را که به آن آخوند” خویی ” در کربلا داد بر سر قولش وفادار ماند وچهل سال مارا سرگرم نمایشات گوناگون کرد .بازمانده تاج وتخت ؟! کدام تاج وتخت ؟ آنها درموزه ها جای گرفتند مانند تاج وتخت ” رومانوفها ” .
    نوای من  به عجم  آتش کهن  افروخت 
    عرب  ز نغمه  شوقم هنوز بی خبر است 
    طبیعت حریص  وهوسباز بشر  لبریز از تمنا هاست   هر قدر تواناتر و سر شار  تر  از غریزه های  زندگی باشد  سر کش تر  وپر تمناتر میشود  تنها یک قوت  اخلاقی یک اجتماع سالم میتواند اورا مهار نماید  درمیان میلیونها انسان کمتر کسی پیدا میشود که خودرا محدود نماید  یا ضعف نفس خودرا  ویا قوت  روح ونیروی اخلاقی جامعه  باید اورا محدود سازد  وعجب هم این قدرت درسر زمین ما کار کرد از میان آن  ملالواط الملک طوسی واخیرا یکی دیگر که درنماز خانه مدرسه با دان مشروب به کودکان بیگناه به آنها تجاور میکرد !! او هم بخشوده خواهد شد تجاوز درآن سر زمین به ما وناموس وحیات یک بشر امری طبیعی است و پیش پا افتاده .
    هنر برای آن افریده شد که بش را از فساد نجات بخشد زمانیکه هنری درسر زمینی بمیرد فسا دوکثافت جای آنرا خواهد گرفت .  یک سر زمین زمانی به رشد عقلی کامل میرسد  و میتواند طالب آزادی باشد  که مردم آن  کاملا به رشد عقلی رسیده باشند  ملتی را به میل خود راه نبرند . ملت ما ، ملت  ایران درمیان گود زورخانه وفاحشه خانه ومردان قلدر کله پاچه خور وحلیم صبحانه خور گم شد دیگر کمتر میتوان دررگهای یک یک آنها خوی ایرانی یافت مگر همان ایلیاتیها که از این  تجزیه  بیشتر لذت میبرند ومیل دارند خودشان باشند وبا دیگری در نیامیزند . این سزا ی ملت ما نبود .
    بوعلی  اندر غبار  نافه گم 
    دست رومی  پرده مخمل گرفت 
    این فرو تر رفت  وتا گوهر رسید 
    او بگردابی  چو خس منزل گرفت 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرجین « 31/05/2018 میلادی  برابر با 10 خردادماه 1397 خورشیدی !
  • قیصر

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————–
    تا که خفتیم ، همه بیدار شدند 
    تا که مردیم همگی یار شدند 
    قدر شیشه بدانید که هست 
    نه درآن لحظه که افتاد و شکست ؟
    این چند خط را پسرم برایم فرستاد ودنبال گوینده وشاعر آن میگشت که متاسفانه منهم با همان نیمه معلوماتم نتوانستم باو پاسخی بدهم  و درواقع نمیدانم  این اشعار از چه کسی است .
    امروز  به برنامه » کنکاش »  اقای رییسی گوش میدادم ودیدیم که ضمن ابزاز همدردی برای مرگ ناصر ویاد واره ای از او ودر عین تحسین  شخصیت واو درباره قیصر نیز گفته هایی داشت که پر بیراه نبود ونقش کلیدی  محسن چریک وده نمکی را برای کنار گذاشتن این غولهای سینمای گذشته را نیز برایمان تشریح کرد ، ما ایرانیان همیشه در یک فضای سنتی وقیصری زندگی میکنیم چه درگذشته ، چه درحال  که دوران  آنارشیزم است وچه درآینده چرا که که هنوز نتوانسته ایم خودرا از چنگال خویش برهانیم .
     او معتقد بود که با ساختن فیلم قیصر اولین کلید آنارشیزم وچاقو کشی وناموس پرستی وخفه کردن زنان  زده شد .
    شب گذشت داشتم زندگی > آناتول فرانس > نویسنده بزرگ فرانسوی را میخواندم  ناگهان فضای داستان  عوض شد برگشتم  برگهای کتاب  را یک بیک چستجو کردم  ودیدیم از صفحه 271 تا صفحه 391  افتاده است ! مانند برگهای خزان !واین کتاب درسال 1342  به چاپ رسیده بود  مترجم ونویسنده آن نیز شخصیتی بزرگ وستودنی بود .
    بر گشتم به هما ن دوران  وبه همان  زمان  مثلا آزادی اندیشه وآزادی زن وآزادی موسیقی وغیره ! دیدم  نه ! چندان هم آزاد نبودیم همه دربند ونخ وریسمان سنتها دست وپایمان بسته بود تنها دو روز نامه داشتیم وچند رنگین نامه برای زنها که مد وارایش ومعرفی مشاهیر ، تنها  برنامه رادیو خوب بود  آنهم گاهی نه همه وقت ! دیدم هنوز باید از کنار خواهر شوهر چادری رد شد بی آنکه دست تو به چادر نماز او بخورد وا و را نجس کند ! وچه زود هم عوض شدند  پیراهن های دکولته ویقه با ز واستکان ودکارا کنار گذاشتند وبه زیر چادر مشکی رفتند مکه رفتند کربلا رفتند و غیره وبا خانواده های مجتهدان پیوند بستند پیوندی نه چندان درست وحسابی پیوند حاجی بازاری با پس مانده قاجاریه ونوه فلان ملای ده کاشان ! یک آش شلم شورا و در این میان من با کتابهایم سر گردان آنهارا به درون  اطاق خوابم حمل کردم  ودرهمانجا میخواندم واین آخرین ها مجله تماشا بود  / هفته نامه جمعه بود ! ومجله دانشمند درهمین حدود معلومات ما رشد میکرد اما جامعه سنتی سخت جلوی همه را گرفته بود .
    بهر روی  این خواب پریشان  وناراحت  دیگر مجالی برایم باقی نگذاشت  حال اکتفا میکنم باین ابیات که هنوز تا هنوز است گوینده آن نامعلوم است یکی میگوید متعلق به عطار است دیگری میگوید متعلق به مثنوی کبیر و مولاناست ! تا شما چه بگویی ؟!.
    در کنار دجله  سلطان بایزید 
    بود تنها فارغ از خیل مرید 
    ناگه آوازی زبام کبریا 
    خورد بر گوشش که ای شیخ ریا 
    میل آن داری  که بنمایم بخلق 
    آنچه داری درمیان کهنه دلق 
     تا خلایق قصد  آزارت کنند
    تیر باران بر سر بازارت کنند
    در جوابش گفت  میخواهی تو هم 
     شمه ای از رحمتت سازم رقم ؟
    تا که مردم  حق پرستی کم کنند 
    از نماز و روزه و حج رم کنند 
    بازش امد  کردگار  اندر سخن 
     نی زما و نی زتو  رو دم مزن !
    ——-
     بنابراین تا بازار ریا وفریب رونق دارد انسان از راستی ها بیزار  و فرار میکند دروغ ها رنگین کمانند راستی وحقیقت  تنها مانند یک آسمان صاف بی لکه میباشد .ونهایت سخن دراین جاست  که آیا  این افراد  عجیب وغریب که از طبقات گوناگون  اجتماع سر درآورده  ومیخواهند به قدرت برسند  آیا داری افکار سیاسی خاصی میباشند یا هر دم بیل ؟! 
    متاسفم همان هردم بیل بهترین  صفتی است که باین آقایان وبعضا بانوان چادری و محجبه میتوان داد . پایان 
    ثریا ارانمنش » لب پرچین « 30/05/2018 میلادی  برابر با 9 خردادماه 1397 خورشیدی !/.
  • برتولد برشت

    ترجمه از یک مجله قدیمی آلمانی ، که :
    توصیفی از این نمایشنامه نویس آلمانی  کرده همچنان  که درباره بودلر ،  کافکا ،  داستایوسکی ، پل گوگن ، و دهها هنر مند  قدیمی دیگر را که بخاطر ندارم .
    —————————————————————————————————————————————–
    او ، 
    به هیچ شیوه ای  تن در نمیداد ،  هیچ اندیشه ای را  از پیش  مسلم نمیدانست ،  آدمهارا مطالعه میکرد ،  وچیزهایی در آنها میافت  که دیگران نیافته بودند  انسان برایش مقوله ای بود  در خور بازرسی دائم ،  هیچ نظر و پاسخی آماده  برای قضایا  نداشت .
    نبوغ فکر ی او چنین تفسیر میشد :
    آنچه که از دیگران اقتباس  شده است  ، نه آموختنی  است ونه  یاد دادنی  ، آنچه  به عمیقترین  خصوصیت  شخص تعلق دارد  عادات  را شکافتن  ودر قالب  عادی ترین  حوادث  شگفتی هارا  نمایاندن ،  اما  نه برای اینکه  ناظرین حیران  و مسحور  شوند ، بلکه  برای اینکه تغییر پذیرند .
    در کارهای خود  داوری  سختگیر بود  ، شعر او  مانند  نقشی بود  که بر مرمر کنده باشند ،  خواننده را به تعمق  وا ندیشه میکشانید ،  انسانرا را در فاصله ای  قرار میداد که ابعاد  او را بهتر  بتوان دید ، 
    دور از محفظه قرارش میداد  تا بهتر شناخته شود  وهاله ی رویایی وپندار حائل  واقعیت  ابعاد  قرار نگرفته  و ما را نفریبد .
    نخستین شعر های   عصیانی خود را همراه  گیتار  میخواند  از منجلابی  که اشعارش میافرید  لذت میبرد  و بسختی  احساس تنهایی میکرد  نیروی  غریزی  را با هم آغوشی  دختران و ستایش مرگ  درهم میامیخت .
    فریاد تحقیر جامعه  را دراطراف  خود بر میانگیخت  اما این خداوند مستی وعیاشی  که لذات زندگی را را با آزمندی  مینوشت ، چون  سگ بی پناهی  در جنگلی  دور افتاده  جان میدهد .
     سینه سیاه زمین را میبوسد  وبا طبیعت  بیجان در میامیزد  .
    بر شت هر گز  نتوانست خوبی فرشته سان و دروغین  بشر را بپذیرد  ، حتی  شریفترین  آنها سهمی  از ضعف و  .بدی  ها را دارند ….. ترجمه دکتر میم . جلالی .
    ————————–
    دنبال مجهول 
    روح مضطرب من نگران است ومیگردد ، جستجو میکند ، میخواهد  ، چه میخواهد ؟  اگر میدانست چه میخواهد  آینقدر نگران نبود ، پی یک مجهول میگردد ، تشنه است  اما یک تشنگی مبهم  تشنه نامعلوم  تشنه مجهول  تشنه سراب  تشنه آبی که بر سطح  کره خاکی نیست .
    هنگامیکه انسان جوان است  هنوز نمیداند  که  این مجهول نیست  ، حیال میکند  یک مجهولی وجود دارد که روح اورا سیراب میکند  اما چنین  چیزی وجود ندارد  اشعار   حساس ، وموسیقی های خیال پرور  وافسانه های زیبا را تنها همین تشنگیها به دنیا داده است .پایان 
    ثریا/ اسپانیا / سه شنبه 28 ماه می 2018 میلادی /
  • خطر رسانه ها

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————-
    سر بسویی میکشد مارا  درین ره  ، پا بسویی
     عقل آخر بین  ، بسویی  بی پیراگیها بسویی
    مرغ سرگردانم و بازیچه  طوفان هستی 
    هردمم ساحل بسویی میکشد  دریا بسویی
    به سبک  معلمین گذشته  که میگفتند  » کلمات  لغات عرب  بر سه گونه است  :
    اسم /  فعل وحرف !
    حال امروز   بسیاری از روزی نامه ها  بمدد تکنو لوژی کاهش یافته است  ودر عوض  دوربینی وبلند گویی  وارگانهای خصوصی و حزبی و نمایندگی ا زطرف  بزرگان بسوی مردم بیچاره و زیرستم سر زمین ما  سرازس میشود  آنها در بیرون آش میخورند و قاشق خود را درون  ظرف بقبه میگذارند تا خیس بخورد .
    اگر من میدانستم علت اینهمه ستم به همنوع و سیخونک فرو کردن به پیکر دیگری چه ثمری را ببار میاورد  ؟ خیلی خوب میشد !× البته امروز بازار خرید وفروش برده رواج کامل دارد  این ارگانهای تازه شکل گرفته با کلمات و گفته های خود بیشتر از روزی نامه ها  وموثر تر از آنها درافکار عموم مینشیند وعده ای معلوم الحال ازاین موضوع, استفاده کرده و در عین آنکه مثلا برنامه( مبارزه ) خودرا در راه استقلال میهنشان صرف میکنند اما درواقع هرکدام یک سوزن جوالدوز برداشته به یکدیگر فرو میکنند .
    اگر من میدانستم علت دشمنی آن » پیر « با مثلا آن فرهنگی اهل وین ویا آن جوانی که دارد دست تنها بایک  دوربین مبارزه میکند  چیست ! خیلی خوب بود حد اقل مرا نیز دراین دشمنی ها شریک  میدانستند . 
    آن روزنامه نگار که امروز صاحب دم ودستگاهی در شهر لندن نشسته وخودرا واقعا سرور انسانهای  فرهنگی میداند وسابقه  درخشانش بر همه روشن است ، تکلیف  ما با او کاملا باز واو را از زندگی روزانه خود رانده ایم حتی صفحات  آنرا باز نمیکنیم او خودش را به معرض فروش گذاشته هرکس بیشتر بدهد روی به آن سوی قبله مینماید اما این یکی در کسوت « پیر « آمده واوائل من سخت به سخنان وگفته های او گوش میدادم اما امروز تنها درین گمانم که یکی از ملاهای مکلای خارج نشین است وهنوز بای بسم الله را باز نکرده ودرودی نگفته لبه تیز کارد خود را بطرف  آن یکی وآین یکی  وآن شاعر پرتاب میکند وسپس مینشیند نوشته ها ی طرفدانرانش را میخواند ، من اویل گمان میبردم  مردی است معلم ودانشمند وحال برای روزهای پیری وسرگرمی دارد در گوشه ای نان خودش را میخورد اما شب گذشته که از  فشار گرما وتشنگی ودمای هوای اطاق بیدار شدم ونشستم به تماشای برنامه او ونیمه کاره   تابلت را خاموش کردم  دیدم نه ! یکی از همان مامورین سر سپرده مانند بچه خوشگله لندن نشین است درحالیکه من با تمام وجودم از برنامه روزهای دوشنبه اشکها ولبخندها لذت میبرم ادب و به نزاکت وگفتار  آن مرد شاعر نیز حرمت میگذارم بخاطر سن بالایش ومتانتش وادبش که کمتر درمیان ما ایرانیان دیده میشود ، گویی این یکی إآمده همه  آردهای بیخته را خمیر کند وشکلی بدهد به همان شکلی که ( آنها)میخواهند .
    دیگر کم کم دارد حالم گرفته میشود  .
    روزی از یک خانم ارمنی  پرسیدم که چرا شما نمیتوانید سر زمین خودتان را  پس گرفته وبسازید  ؟ درجوابم گفت : 
    برای آنکه همه میخواهند رهبر شوند . سر انجام آنها توانستند سر زمینشانرا  پس گرفته و امروز ارمنستان جدا شده از ایران واز روسیه  سابق برای خود سر زمینی است که توریستهای فراوانی را بخود جلب کرده است اما ماهنوز نشسته ایم  وسوزن به پیکر دیگری فرو میبریم مگر چقدر قیمت دارید ؟! 
    مطبوعات ورسانه ها  بدون شک  تواناترین  ارکان یک حکومت را تشکیل میدهند  و میتوانند واقعا یک دموکراسی را پیاده کنند ،  ویکی از موثرترین  عوامل هدایت افکار  وزنده کردن شعور دیگران است ، حال ما این همه دستگاهها را دراختیار گرفته برای هوسهای دیگران کار میکنیم ودم از میهن پرستی میزنیم  وعجب آنکه  در مترقی ترین  آنها  افکارشان  خیلی پایین تراز سطح سیاست جوانان داخل کشور میباشد .
    چرا ما نباید با یک مرام  ویک مقصد منظم  بتوانیم  پارلمانی را بوجود بیاوریم  و مجلس وعظ وروضه خوانی را برچینیم  ویا  خودرا درمیان گود زورخانه قهرمان نبینیم  وحق حیات به دیگران بدهیم وحق اندیشه را ؟!.
     .
    امروز دیگر نکاه من به آنها نگاه به یک فاضل ودانشممد نیست نگاهی است به سفیه های رنگ وا رنگ  ویا رنگ کارهایی   که هر رنگی را باو دستور بدهند بر دیوار ذهن دیگران میمالد 
    دیگر قریحه وذات و خوش گویی ولذت  مبارزه در سخنان این جماعت دیده نمیشود  ، هرچه هست نوشته هایی است که برایشان تهیه کرده و روی مونیتور آنها گذارده اند وآنها طوطی وار میخوانند وازهمه بدتر  با نشان دادن کشتارها  و جرم ها و کتک زدن ها  در تشویق دیگران میکوشند  و آن جوان نادانی که در پای تلویزیون در گوشه اطاقش نشسته به تویی که گمان میبرد مردی صلاح جو میباشی گوش میسپارد و مببیند  چگونه گرد نفاق  را پراکنده وبر درو دیوارها میپاشی و  هر دقیقه  تو رنگ عوض کرده ای از این شاخه به آن شاخه میپری ، ا و سر انجام ناکام دست از مبارزه خود میکشد .
    هر روز من شاهد این نفرت پراکنی ها  درمان این قوم هستم  عده ای خود قروخته  یا در زیر سم اسبهای اعراب ویا درخدمت بی بی سکینه از این جماعت وحشی که بر سر زمین ما حکومت میکنند و سواد آنرا ندارند تا نام خود را بنویسند حمایت  وبردگی  خود را به ثبوت میرسانند وابراز  میدارند . 
    بلی درکنج خارج نشستن وپول  مفت گرفتن وته دیگ زعفرانی خوردن  را باچلو مرغ لذتی دیگر دارد ، نه درمیان گودال ونه خارج از معرکه . وامروز همین شما ها عامل  جهل ونادانی بیشتر مردم ایران شده اید وایکاش آنهارا بحال خود رها میساختید . 
    وما در میان دو سنگ آسیا گیرکرده ایم یا تملق  ، یا منفی بافی  که هر دوی آنها برای جامعه مضرترین  واز سهم مهلک کشنده تر میباشد  ومردم روزهایشان را به غلفت  ونادانی ویا غروز وبی اعتنایی ویا اعتیاد وفساد میگذرانند وعشرتکه های  بزرگی در گوشه وکنار شهرها زیر نظر همان واعظین که جلوه گر منبر میباشند ، شکل میگیرد وشما با گفتارهای سخیف ولب ولوچه های ماتیک مالیده خود منفی بافی را  هر روز تشویق میکنید  وراه مبارزه را میبندید چرا که آن دولت با پول توانسته برده های زیادی را خریداری کند حال یا با سم مارا خواهند کشت ویا به کمک شما با زهری که بر شعور وایمان ومغز ما میریزید .پایان 
    هم از آشتی راندیم وهم زجنگ 
    سخن گفتنم  از هر دوی رنگ وارنگ 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 29/05/2018 میلادی / برابر با 8 خردادماه 1397 خورشیدی /..
  • ناصرخان !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————-
    ای دل  طریق رندی  از محتسب بیاموز 
    مست است  و در حق او  کس این گمان ندارد
    احوال گنج قارون  کایام داد بر باد 
    در گوش دل فرو خوان  تا زر نهان ندارد 
    گر خود رقیب شمع است اسرار  از او بپوشان 
    کان شوخ سر بریده  بند بند زبان ندارد ………» حافظ«
    گذاشتم همه بنویسند همه بخوانند و همه بگریند  وسپس من مانند همان نان سوخته ته دیگ  بالا آمدم تا بنویسم که ……
    تنها ترا کنار نگذاشتند  چهل سال تمام  ، هفتاد میلیون ایرانی را کنار گذاشتند ، آنهم آدم های بی سر وپای و گرسنه و گدایان شهر که ناگهان به سفره ای پر برکت رسیدند حتی نمیدانستند چنگال را به کدام دست بگیرند  ، حتی سواد خواندن ونوشتن نداشتند مشتی عمله  بچه باغبان وبچه حرامزاده که هیچ کاری از آنها ساخته نبود و تنها در» حوزه « باز بود تا بروند  آیت الهی بشوند ! وشدند !
    گذاشتم هیجانها  و شورشها فرو کش کند بعد بنویسیم که در آن خانه در انتهای آن کوچه خیابان شیراز درونک ما همسایه بودیم ، من از دوران نوجوانی با فیلم چهارراه حوادث  مانند هر دختر جوانی عاشق تو شدم . اما این عشق از همان مرحله نگهداری عکسهایت بیشتر جلو نرفت . 
    تااینکه شنیدم با خواهر زاده مرحوم حجازی  ازدواج کرده ای ، بسیار بجا بود  مهین بانو به تمام معنا بانوی شایسته واهل معرفت بود …… سالها گذشت ومن با همسرم درکوی شما هم خانه شدیم  وکم کمک رفت وآمد ما شروع شد رفت وآمد زنانه ، عباس شباویز درکوچه پایین تر مینشست  وخانی فیلم بردار درانتهای کوچه دیگر ! 
    هنگامیکه بخانه شمامیامدم با دیدن  تو بی اختیار سرخ میشدم ویک سلام زیر زبانی ورد میشدم اما درچشمانت شرح اشنایی را میدیدم لابد از خودت میپرسیدی ” قبلا این زن را کجا دیده ام ؟ 
    روزی که قرار بود  فیلم قیصر را در سینمای نیاگارا برای اهل فضل وسانسورچیان نشان بدهند تو ومهین بانو ومن و….. که دوست وخریدار فیلمهایت بود در کنار هم جای گرفتیم وزمانیکه  چاقو رابر پشت سرت گذاشتند وتو قهرمانانه بر زمین افتادی مهین بانو اشکهایش فرو ریخت وچشمانش را بست واین آخرین دیدار ما بود ، چرا که کم کم من داشتم بسوی غرب میرفتم از انقلاب درونی وخانوادگی !! هنوز خبری نبود هنوز بویی از آتش زدن لاستیکها نبود و هنوز شعله ای بر نخاسته بود که من رفتم برای همیشه .
    وسالهای بعد که برای کارهای شخصی به ایران برگشتم  یک روز تمام دور ( ونک ) وده آنجا طواف کردم تا شاید آشنایی را ببینم ، حتی آن خانم سلمانی در بالاخانه ده ونک نیز نبود آن رستوران با باغ با صفایش و کشک بادمجان معروفش نیز دیگر نبود هرچه بود خاک بود ، زباله بود وبوی تعفن ، یک روز تمام به یک یک خانه هایی که آن روزها میرفتم ودوره داشتیم سر زدم ، گویی به شهر ارواح پای گذاشته بودم ، تنها گاراژ خانه تو باز بود با شیرینهایی که جلوی پیشخوان چیده بودی ، دیگر از آن چهره زیبا وآن چهره سینمایی خبری نبود ، مردی پژ مرده کمی فربه وعصبی با چشمان فرو افتاده  ، بی آنکه اشنایی بدهم  گذشتم وگریستم . بر حال خودمان ودانستم که به زودی تو هم به دنبال مهین خواهی رفت .
    در شهر ی ویران شده ، سر زمینی ناشناس ومردمی که ابدا آنهارا نمیشناختم تنها جایی را که احساس امنیت میکردم خانه ( پسر معینی کرمانشاهی ) بود که نسبتی با همسرم داشت ، در آنجا شعر تازه معینی را که درقاب خاتم بر روی بخاری خودنمایی میکرد  کپی کردم ( خویش ، خویش , ) وتو چگونه با لذتی تمام آنرا میخواندی گویی از دل تو برخاسته بود /
    برده دارن روزگار چوپ حراجم زدند
    اولین دستی  بر آمد من خریدم خویش را 
    اما او چندان مانند نو بکنار زده نشد توانت  چند کتاب را نیز به چاپ برساند وحلقه گلی بر گردنش بیاویزنند  او به کمبریج به نزد ما آمد وچند کتابش را نیز امضا کرد وبمن یا بما داد!  ما با خانواده او  خیلی بهم نزدیک بودیم در پیک نیک ها ، در سفر ها  در رستورانها ،  او راضی بود از زندگیش راضی بود مانند تو فرسوده نشد نا امید نشد وعمری طولانی هم داشت .وایکاش تو نیز خاطرات خودرا نوشته باشی !؟.
    خوب ، حال دیگر راحت واسوده دربستر ابدیت بخواب  تو برخواهی گشت این قانو ن طبیعت است هیچ چیز از هیچ زاده نخواهد شد وهیچ چیز نیز نابود نمیگردد شاید تغیر شکل بدهد ، شاید تو روزی در کسوت جوانی زیباتر ورعنا تر با زگشتی و شاید روزی دوباره ایران ما مانند یک نگین درخشان درخاور میانه باز درخشید وچشمهارا کور کرد . آنگاه من خواهم آمد وبر سنگ مزار یک یک شما بوسه خواهم زد بر تربت پاک  و خالی از هر الودگی تو . روانت شاد .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 28/05/2018 میلادی برابر با 7 خرداد ماه 1397 خورشیدی / اسپانیا .
  • سلسله داران !

    ثریا  اسپانیا » لب پرچین «!
    گفتم ، خوب ! چه عیب دارد  بعداز بر چیدن نظام نکبت ومنفور سلسله  » شاه عباس  فخر آور روی کار بیاید ؟ ” حد اقل نشان میدهد که سلامت است  ما هرچه پادشاه داشتیم ویا رهبر همه یاسوزاکی بودند ؛ یا بواسیری ویا بیمار کلیوی و پروستات  همه را بقول معروف با دوشاخ زیر گلویشان نگاه داشته بودند  ، ـتنها یک پادشاه سلامت  و ورزش کار  داشتیم یک پدر وپسر که آنهارا با خلخالی  و خمینی ورهبری بیمار تریاکی عوض کردیم ، حال من میل دارم از فردا برای پادشاهی سر زمین ایران برای سلسله فخر آور تبلیغات کنم !
    گفت  ” عجب احمقی هستی ، باز از آن کارهای عجیب وغریب ورویاهای  احمقانه ات میخواهی خودت را مضحکه دست این وآن کنی !
    گفتم ، کدام این وآن ؟ تو بر گرد نگاهی به تاریخ بیانداز پس از سامانیان  غزنویان تاختند بردند وخوردند ، آیا سلسله ای بجای گذاشتند ؟ ترکان عثمانی، سلوکیان یونانی ودست آخر سر سلسله دروایش ابو قندی صفوفیه که این تحفه ها را برای ما بجای گذاشتند ، درویشی ، بیحالی ، تریاک کشی بنگ وحشیش وخشتک مالی دروغ ریا دزدی بی ناموسی بقول مش قاسم خدا بیامرز ایران را تبدیل به یک زندان بزرگ ساختند ، من همان اوایل انقلاب که درلندن بودم وگفتند همه چیز جیره بندی شده وباید دفترچه بسیج داشته باشید وبا کوپن  برا ی مواد غذایی توی صف بایسیتد بیاد دوران بدبختی استالین افتادم وگفتم ، که رفتیم دردست روسها وتمام شد جناب توده ای نفتی  که به همراه  همسر توده ای اش وپسران توده ای اش   درحالی که فین فین میکرد گفت :
    چه میگویی خانم ، ما تازه آزاد شدیم !!! 
    خندیدم وگفتم روی فرا خواهد رسید که یک چمدان پول به دکان نانوایی ببرید برای خرید یک نان سوخته سنگگ ، 
    بهر روی با آن توده های نفتی سخت مرافعه مان شد وکتابهایش را باو پس دادم درحالیکه حاشیه نویسی مفصلی هم در زوایای آن گرده بودم یعنی هرچه فحش دلم خواست داده بودم .
    خام اشراف زاده ای با کادیلاک سپیدشان با لباسهای ابریشمی ساخت مزون های معروف   بافتنی به دست آمدند وگفتند “
    تو سخت دراشتباهی   همه چیز عوض شده درحالیکه عکس بزرگ خمینی را در اطاق بزرگ یعنی تالار نشیمن خود نصب کرده بودند وزیر آن یک پیانوی بزرگی خود نمایی میکرد !!!
    گفتم مرغ یک پا دارد هرچه شما بگویید  بیهوده است من شاه را دوست دارم وشما احمق ها او را بیرون کردید نا بیشتر به نان خشک برسید من سیرم احتیاجی ندارم خودم را به معرض فروش بگذارم / وشد آنچه که باید بشود .
    حال میل دارم آخرین سکه ای را که برایم باقی مانده درراهی خرج کنم که دوست دارم  میل دارم که ( سلسله فخر آور ) روی کار آید واز هیچ کاری هم فرو گذار ی نمیکنم هرکس هم بمن فحاشی کرد جوابش را با فحاشی خواهم داد این بار این منم که فریاد میکشم ونمیگذارم شما تصمیم بگیرید .
    با نگاهی به تاریخ ایران  تنها یکبار از روی حقیقت بیاندازید  غیر از امیر کبیر ما چه کسانی راداشتیم تا به آنها بنازیم ؟!  وحال این مردک لندوک بیمار با کیسه ادرار ومدفوع وعصا با مشتی دیوانه که اطرافش  را گرفته اند حاکم بر سرنوشت ملتی  شده اند که لیاقتش این نبود .
     مردک آخوند مکلا میگوید امریکا را  یک خراسانی کشف کرد آنهم درصدا وسیمای بزرگ جمهوری ، دیگری با حضرت امام زمان نان ترید وآبگوشت خورده  چون اطراف حرم رهبر را خوب جارو میکند . آخر تا کی میخواهید همچنان کره خر باقی بمانید  والاغ از دنیا بروید ؟ 
    چند تا فسیل ماقبل تاریخ هم در بیرون دارند سرتانرا گرم میکنند با تاریخ سازی  ، بلند شوید بیدار شوید .
    مرحوم دکتر  شهریار عدل  محقق عالی مقام ایرانی  مقیم پاریس  یک مقاله دریکی از روز نامه ها  نوشته بود  تحت عنوان  ( سلسله  عباس میرزا )  گمان کنم دوتای آنها به همان بیماری بواسیر وپروستات از دنیا رفته اند وحال سومی را میخواهیم بر تخت بنشانیم حد اقل کمی روحیه پیدا کنیم چقدر رهبر پیر و وامانده وازکار افتاده ببینیم ؟
    البته خودایشان چندان اطلاعی  از این تبلیغات حقیر ندارند ودرجایی گفته بودند پس از آزادی ایران من سیاست را میبوسم وکنار میگذارم میروم تا کتابهایم را بنویسم اما مگر ما میگذاریم پس اینهمه مبارزه وبرپا  ساختن کنگره ونوشتن قانونی اساسی  وسخن رانیهای  پی درپی بدون وجود شخص شما برای ما  لطفی دارد ؟! خیر قربان مرغ بریان یک پا دارد  پای دیگرش را گرگها خورده اند . .
    نه ، میل ندارم بشما لقب شاه عباس سوم را بدهم  بلکه اولین سلطان امیر عباس  بهتر است  بنابر این زنده باد سلسله فخر آوران .
    اضافات : اگر هم ملت میل داشتند شمارا به ریاست جمهوری برگزینند  عیبی ندارد رییس جمهور مادام العمر فرقی با شاهان مشروطه ندارد !.مانند همه کشورهای امریکا لاتین مانند کوبا ، مانند ونزوئلا ! سرتان سلامت . با تقدیم بهترین  آرزوها ! ثریا / اسپانیا / 
    پایان 
  • دیوانه

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    ——————————-
    کسانی در دنیا هستند  که درهر چیزی  جنبه های بد وزشت را پیدا کرده  ،  جز شر و زشتی  چیزدیگری نمی بینند ،  دسته ای در مشاهدات خود  خوبیها وزیباییها را  میجویند  ومردمانی که از بیخردی  برخوردارند  جنبه های مضحک وتمسخر آمیز  قضایارا بیرون کشیده  وبر آن میخندند  در حالیکه بهتر آن است که بر زشتیها وپلیدی ها ی خود  لبخند بزنند ، خیلی ار انسانها ازا ین موهبت خالی میباشند   که بتوانند  درست همه چیز را ببیند .
    عده ای کمی هوش  و کمی اندیشه دارند  اما در هر موضوعی نظرشانرا قطعی میدانند  وچون تیغی برنده آنرا برگلوی دیگران فشار میدهند  درهر موضوعی رای خودرا ابراز میدارند  و درآن هیچ جای شک و شکایتی هم باقی نمیگذارند  گویی که همه مغز  وشعور او دریک محدوده لاک ومهر شده ودیگر باز نمیشود ..
     گاهی انسانها در مواردی اشتباه میکنند واگر باین اشتباه ود واقف شده واظهار پشیمانی کنند بیشتر مورد محبت قرار میگیرند تا اینکه بکلی خودرا به بیراهه بزنند  ، انسان هر چقدر هم  دانا وبا شعور باشد  گاهی اگر کاری کرده که برخلاف ایده وعقیده جامعه بوده  بعد از تذکر دادن باو کمی شرمنده میشود اما عده ای آنچنان به عقاید پوسیده خود دو دستی چسپیده اند  که باید از صدها کوه و کمر و گدار عبور کرد تا به مغز علیل آنها گفت که :
    راهت را اشتباه میروی ویا رفته ای .
    هیچ انسانی تا آن درجه به مرحله کمال نمی رسد که اشتباهات خو را بپذیرد  ومرا بیاد این بیت از  شعر صئب تبریزی میاندازد که “
    مالش صیقل نشد آیینه  را نقص جمال 
    پشت پا  هر کس خورد  درکار خود بینا شود 
     این دنیای  هستی واین زندگی  مطابق  آنچه که تا امروز  عالمان بما آموخته اند  یک بعد خسته کننده  ومتحد الشکل است ، طبیعت بیرحمانه بر تو میتازد ترا کسل وخسته میسازد  آنهم زمانی که دیگر فرا میرسد که خودرا شناخته ای ومیل داری راهی را برگزینی که آرزویش را داشته ای  ، طبیعت با شنکش تیز خود سر راه تو می ایستد  آنچهرا که از روز ازل با درد وخستگی بتو داد پس میخواهد باید یک بیک را تحویل دهی گویی امانتی در نزد تو بوده وحال باید آنهارا تحویل دهی چیز هایی را که یک  عمرباتو بودند وتو با آنها بسر برده ای ، جوانی / شادابی/ وطبیعت به ویرانی خود مشغول میشود  اول آنرا که ا زهمه زیباتر وبیشتر به آن احتیاج داری از تو میگیرد ” چشمانت را ” 
    حال باید با کمک دو نعلبکی بزرگ آنهارا بیارایی / سپس دندانهایت  را  بجای آنها باید دندان گاو یا گوسفند بکاری  / موهای افشان وپریشانت را تحویل زمین دهی  / بجای آن باید کلاه گیس بر سر بگذاری / وکم کم وارد پیکر تو میشود از معده شروع میکند تا به انتهای روده بزرگ برسد ، دربعضی ها این شانس  وجود دارد که اول مغز وشعور آنها را میگیرد اما فاجعه زمانی اتفاق میافتد  که مغز تو مدام درحال کار وفعالیت  است و قلبت جوان و می طپد وتو ؟!
    شب گذشته داشتم  داستانی از ” گی دو مو پاسان ” نویسنده فرانسوی میخواندم   بنام ” دیوانه ” مردی که عاشق اشیاء عتیقه بود وهمه زندگیش را درراه جمع آوری اشیائ عتیقه صرف کرده بود آخرین آنها میزتحریری بود  شاید متعلق به سیصد سال قبل با کنده کاریهای زیبا وشکلیل  ، آنرا درگوشه اطاقش جای داد  اما هربار بلند میشد ودستی بر روی میز میکشید وکشوهارا باز و بسته میکرد در بین این باز وبسته کردن کشو ها چشمش به یک کشوی مخفی افتا د ، با هر سختی بود آنرا باز کرد درون آن رایحه عطری عجیب  به مشام میخورد وپاکتی را یافت که درونش چند تار موی بلند وطلایی بشکل یک گلاله ابریشمی با نخی بسته شده بود دستی بر آن موهها کشید وآنهارا بویید واز آن تاریخ عاشق صاحب آن موها شد ، عاشق زنی که دیگر دراین دنیا نبود هرشب موها را به درون رختخواب میبرد ومانند یک عاشق دلسوخته آنهارا میبوسید ومیبوید ودر خیال زنی را مجسم میکردبا بالای  بلندی که بر او ظاهر میشد همه زندگی او دراین عشق بیهوده گذشت وکارش به جنون ودیوانگی  کشید شغل خودرا از دست داد وسرانجام راهی تیمارستان شد درتمام مدت با آن زن نامریی گفتگو میکرد و گیسوی پریشانرا که حال دیگر خاک آلوده  وکثیف شده بودند میبوسید واشک می ریخت .
    امروز صبح هنگامیکه سر از بستر برداشتم ناگهان گفتم ….. مرا در آغوش بگیر ، بتو سخت محتاجم ، چشمانم را که گشودم کتاب درمیان دستهایم بود ومن با چه کسی حرف میزدم ؟! خوب ….. یک دیوانه با چه کسی حرف میزند ؟ خودم خوب میدانستم .پایان 
    آتش عشق آمد  و آب و هوا  بر خاک ریخت 
    پرتو یزدانی  آمد ،  دام اهریمن بسوخت
    سینه آتشگاه  آن نار است کز وی یک شرار
    شامگاهی  لحظه ای  در وادی ایمن بسوخت ………رشید یاسمی 
    ——ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 27/05/208 میلادی برابر با 6 خردادماه 1397 خورشیدی !