Category: General

  • نغمه مستانه

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    ——————————
    امشب صنما  باز که افسانه شنیدیم 
    وصف لب تو از لب پیمتانه شنیدیم 
    پیمانه چو با یاد نگاه  تو گرفتیم 
    ازهر رگ دل نغمه مستانه شنیدیم 
    نه ! دیگر آوای گرمی از هیچ دلی بر نخواهد خاست ، و دیگر هیچ سازی به ناله زیروبم نخواهد خواند ودیگر هیچ سینه ای نغمه ای  بغیر غم نخواهد ساخت .
    سر تاسر هستی ما  تنها ، یک دم بود  وآن دم هم  پهن شد وبر باد رفت ،  ازآن  دم چیزی بجز  یادبود ها بجای نماند که آنها هم کم کم زیر خاکستر زمان مدفون میشوند /
    آن هستی  که همان یک دم  بود تا غروب نکشید وبر باد شد وشب تاریک چادرش را بر پهنه گیتی گسترد وآدمها ناگهان تبدیل به موجوداتی شدند صادراتی  که با زندگی گلاویز میشدند  وآن باد شبانگاهی وآن سوز سرد زمستانی  همچنان بر شدت خود میافزود  از آب تا باد و قحطی وخشکسالی  دیگر گیاهی اززمین نروئید  تنها جانوران رشد کردند همان کرمهای زیر خاک  ، تبدیل به مار شدند ، ونامش را گذاشتند تکامل ! 
    خداوند  مهر از ما روی برگرداند  وآن آتش مهربانی را که درسینه ها میجوشید  خاموش ساخت  وزمین  وگیاه در تاریکیها گم شدند وما کور مال کورمال  راه خودرا ادامه دادیم .
    خدای ما دمی بود که برباد شد ،  آب شد ،  سیلاب شد ودر پایان آن دریای فیروزه ای زیبا جایگاه دفن پناهندگان  قاچاقچیان فطری شدند . 
    خدای ملکوتی همچنان در برج عاج خویش به تماشا ایستاد  ودر پهنه گسترش دریا ها و وزمین   بخود آرای مشغول بود کلید همه درها در دست اوست !!! 
    خرد از میان مردم سر زمین ما رخت بر بست وجای خودرا به دهانهای گشاد وکلمات رکیک وکثیف داد ،  ومردم نیز عادت کردند آنهارا مزه مزه کردند چشیدند ، اوهم ! بد نیست ، 
    بهترین  وسرشناسترین  کارشناس امور روانکاوی ما سفره سکس را باز کرد وبا کمال روشنی همه چیز را عریان ساخت حتی پنهانی ترین زوایای بدن یک انسان را وارتباطات جسمی را مانند یک قصه شیرین بخورد مردم داد ، مردم سرشان با آب نباتی  که ایشان به دستشان داده بود  گرم لیسیدن آن شدند وخود ایشان دست دراز خودرا به جاهای دیگری نیز پهن کردند ، جاهایی که ما بیخبریم .  صدایی نوازش گر ، تریبونی بزرگتر از یک کشتی خانوادگی ورسانه های فراخ ،با پیروان فراوان .
    او از خدایان  بهشتی بوده وهست با دهانی گرم وشیرینی بیان وما ذلت زدگان در خاموشی اطاق خویش همچنان به آن مردم میاندیشیم که زیر آفتاب داغ وسوزان کویر با لب تشنه وپیکری سوخته وزخمی از شلاق بیگانگان  درخاکها غوطه میخورند ، ایشانرا چه دردی است ؟ در کنج کشتی تفریحی خویش بسلامتی خریت دیگران لیوانهارا با همپالگیهایشان بهم میکوبند  ونقشه دیگری را طرح میکنند  برای ملت نسخه میپیچند واین همان بیخردی است که انسانرا دونیمه کرد .
    حال من به دنبال نیمه خودم میگردم ، وبا کمال شرمندگی از پسرم پوزش میخواهم که به زور اورا از پدرش جدا کردم تا خود سرنوشت ساز او باشم ونشد آنچه که میبایست بشود ، حال شر منده وپشیمان در برابر او مینشینم واز خاطرات روزهای شیرینی که اورا درآغوش داشتم سخن میگویم . وبا این کار گویی خودرا تبرئه میکنم  وا در دوزخ حقیقتی که من برایش ساخته بودم ذوب شد ، باو ریا ودروغ را یاد ندادم  وباو نگفتم چگونه میتوان چنگ دراموال دیگران زد وبرد وخورد وسپس مرد ، باو گفتم مردانه گام بردار وا با قد بلند وکشیده اش مردانه وآهسته گام برداشت تا رهزنان شبانه بیدار نشوند وهمچنان مردانه  راه میرود وحقیقت خودرا نگاه داشته است . حال باید باو بگویم که حقیقت چیست وچگونه باید آنرا وارونه کرد مانند یک کاسه آب وبر روی دیگران پاشید . بکش تا زنده باشی  وهمین لپ کلام است . پایان 
    تا دیده به شمع رخ زیبای تو بستیم 
    آهنگ وفا  از پر پروانه شنیدیم 
    مشگل بود  از کوی تو آسوده گذشتن 
    ما این سخن  از ساقی میخانه شنیدیم ……” شهدی لنگرودی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 03/07/ 2018 میلادی/……
  • سلام رفیق !

    سلام رفیق! 
    نه ! هیچ عنوانی نمیتوانم بشمای ناشناس بدهم ، من  بر خلاف  افکار پلید شما  چندان بیکار وبیعار وهمچنین جوان نیستم ، باید هر صبح  تکه ای بنویسم وخوراکی را تامین کنم وبقیه کارها با خود منست !
    خانه را خودم تمیز میکنم 
    شیشه هارا خودم پاک میکنم 
    لباسهایم را خودم شستشو میدهم 
    اطو کشی  را خودم انجام میدهم 
    گاهی باید ا کارهای الکتریک وبنایی را نیز خودم انجام بدهم  !و دیگر رمقی برایم نمیاند .
    بشقاب غذای من از بشقاب میوه خوری شما کوچکتر است وقاشق وچنگال وکاردی که استفاده میکنم از آن وسیله میوه خوری شما کوچکتر است ، اهل شکمبارگی نیستم حسرت دنیا دین را نیز ندارم ، چه بسا هفته ها در خانه  میمانم که روی همچو شمارا نمبینم 1
    اوقات بیکاریم صرف کتاب خواندن است ویا نوشتن خاطرات .
    اگر از کسی تمجیدی میکنم بنظرم آن کار درست آمده وزحمات اورا حد اقل باید ارج نهاد .
    من از فرزندان قدیم هستم که خوب تربیت شده ام ، بلد نیستم بادست غذا بخورم وپشت بند آن یک آروق بزرگ بزنم ودستی به شکم خود بمالم  از سر سیری ، 
    به زبان خود شما براینان مینویسم وخوب میدانم کجا وچه کسی هستید / 
    تنها نمیدانم چرا ما ایرانیان باید همیشه جدا جدا پرواز کنیم وخودما همیشه جلو دار باشیم پرواز دسته جمعی را نمیدانیم چیست فرمانبر نیستیم فرمانده میباشیم ، 
    نمیدانم شما درکودکی در چه مدرسه ای بزرگ شده اید وزیر دست کدام پدر ومادر که این چنین  یاوه گوییهارا بسوی من پرتاب میکنید ، خوشبختانه من با یک نگاه سرسر ی به ایملیهام همه آنهارا دلیلت میکنم ویا درونم صندوق جانگ گذاشته ام بسرعت برق از میان میروند مگر  ایمیلی متعلق به دوستی باشد . 
    از فتوای نوشته  شما بوی گند بی مغزی را احساس کردم ، واحساس کردم اگر جواب ندهم باز چند ایمیل دیگر با کلمات زیباتری  برایم خواهد رسید  ، بقول حافظ ، 
    نه هرکه سر تراشید آیین قلندری داند  / قلندری حرمتی دارد شرفی دارد که بعضی ها از آن محرومند .
    سی وهشت سال است دراین دیار زندگی میکنم وهشت سال نیز در لندن بودم  بچه های دیروز خیابان این شهر هنوز  سینورا را  بیاد دارند که با عینک کول خود واتومبیل شیک خود برای خرید به تنها سوپر خارج شهر میرفت وهنوز سینورارا درآغوش میگیرند ومیبوسند .
    یادتان باشد ما اول باید تربیت و سپس حرمت به دیگرانرا سر چشمه زندگی خود قرار داد وبعد اظهار نظر ها ومثلا مبارزات خودرا آغاز کنیم  متاسفانه از کوزه همان برون ترواد که دراوست .
    اغراض شخصی شما بمن مربوط نیست من حق دارم حرف خودم را بزنم واحساسم را بیان دارم دربین شما کله پاچه خوران وحلیم صبحگاهی وزورخانه  دار ان بزرگ نشدم هرچند گاهی معرفت وکردار وبیان انها از بسیاری از تحصیل کرده های مدارس خارج شریف تر وبهتر باشد .
    متاسفانه سر زمین من  ، کشوری زن ستیز است با زن مشگل دارد  واولین فحاشی را که بسوی طرف مقابل میفرستد مادر ویا خواهر ویا دختر اوست کمتر از پدر استفاده میکنند ، برایتان سخت است زنی بلند شود ، خیلی سخت وناگوار است .نه؟ باید  حتما یک دم درجلویم سبز بود تا شما مرا قبول داشتید . زیاد ه نویسی نمیکنم چون حوصله ندارم  اینرا هم درجواب مهربانی واصالت شهرستانی شما ! نوشتم .
    عمرتان دراز.
    پایان / ثریا / اسپانیا / دوم ژولی 2018 میلادی .
  • ما وقانون اساسی

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین «!
    خسروا گوی فلک در خم چوگان تو با د
    ساحت کون ومکان  عرصه میدان تو باد 
    زلف خاتون  ظفر شیشه پرچم تست 
    دیده فتح ابد عاشق جولان تو با د
    نه به تنها حیوانات ونباتات وجماد 
    هر چه در عالم امرست بفرمان تو باد……….” حافظ”
    به هر زبانی که با مردم سخن بگویی  هیچکس نخواهد  توانست که بفهمد که تو چه میگویی !
    اگر چه با زبان خود مردم  سخن بگویی باز هم نخواهند فهمید 
    حال من به زبان ساده تری  حرف میزنم 
    آهای مردم ، بیدار شوید  تنها یکبار  چشمانتان را باز کنید ومنقلهارا رها کنید قلیانهارا کنار بگذارید واز جیره ومواجبتان صرف نظر کنید بخاط ر »خاک وطن « .
    من فریاد برمیدارم  میل دارم شما بفهمید  چرا هرکجاچیزی بر خلاف عقیده شماست  از روی آن میپرید ویا زبان به توهین باز میکنید ؟ دنبال چه هستید ؟ آن لچک بسر دهان گشاد؟ یا امام زمانش که بصورت نا مریی غایب شد ؟ تا کی خودرا به نفهمیدن میزنید  وچرا نمیگذارید تنها برای یک بار هم شده کسی حرفی را بزند  حتما باید با زور سر نیزه و تفنگ باشد ، شما که سینه زنان زیر رساله آن پیر مرد خرفت دهاتی رفتید تا عنوان ” آدمیت ” بگیرید وبدانید چگونه باید به خلا رفت وآفتابه را به کدام دست گرفت وبا کدام دست ماتحت مبارک را شست ، حال چرا میل ندارید یک امر واقعی را قبول کنید  پس شما هم نظیر همان آدمهایی هستید که حاکم بر شما هستند ،  خوب خلایق هرچه لایق !.
    برای پیشرفتن باید انسانهارا به دنبال خود کشید نه جیره خواران را  برای پیشرفت  نمیتوان خودرا جلوی مردم انداخت ،  کشیدن این جماعت  به جلو مانند کشیدن کوه سبلان است تا دریای کاسبین !.
    ما همیشه درانتظار معجزه آنهم از طرف یک کشور قوی بوده ایم ، سالهای سال حزب توده  وانشعابات آن مارا به بیراهه ها رساند بعد هم اقرار کرد فریب خورده است ، 
    سپس ملایان آمدند تا بقیه  را ببرند وتحویل اربابان بادهند امروز خوزستان تشنه است وبجای آبی گوارا به دهان آنها تیر شلیک میکنند ، کویر تشنه است ونان نیست ، خوب اینها بشما که اموال را دزدیده وبرده اید  ربطی ندار د با اربابان خود قسمت میکنند تا آخر عمری بتوانید زیر سایه اربابتان به آرامی لبی تر کنید .آن مردک لندوک تریاکی  که معرف وزارت  خارجه شماست ونام دکتری را بر خود میکشد  در گذشته در کشتیرانی آریا کارمند دون پایه بود !!!! شما لیاقت همین هارا دارید همین دزدها !.
    فایده  ندارد ، گاهی نا امید میشوم  ما هرچهرا که به جلو بکشیم  گویی با اکراه  میاندیشند وعقب عقب میروند  ویا درهمانجایی که ایستاده قدم میزند ومیماند  وچنگاللهایشان را به همان خاک آلوده فرو میبرد  تا ازجا نجبند مانند تاورایشها خوش خوراک ، خوش خواب وتنبل ومسلح !
    آزادی از شما خیلی دور است  دور ،  مگر خود بخواهید  وما ؟! آزادیخواهان پیشرفته هستیم و پیشتاز . سر انجام تا روزی که زنده هستم  این سنگهای غلطان والوده به سم را از جلوی پاهای او کنار میزنم  وهر چه فراتر اورا بجلو میکشم  هرچقدر سنگین تر شود برای من بهتر است  همانقدر باید توان بخرج بدهم  نفسم تنگ تر میشود اما مهم نیست  وسپس آن سنگهای غلطانرا به دره ها میفرستم . 
    بنا براین زنده باد  قانون اساسی نوین ورییس جمهور آینده ما .ث
    پایان 
    دوشنبه دوم ژولای 2018 میلادی / اسپانیا …..
  • خمار دوشینه

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————-
    دوشم به اهل بزم سر گفتگو نبود 
    من در خمار بودم و می در سبو نبود 
    پرسید در دل تو ندانم  چه آرزوست ؟
    غافل که در دلم بجز  او ،  آرزو نبود ……..آذر بیگدلی 
    همیشه شهرزاد برای امیر داستان میگفت  تا امیر را خواب  د ر رباید و از کشتن او تا فردا شب پرهیز کند ، حال کار من وامیر برعکس شده  او افسانه میگوید تا من بخواب خوش فرو روم ، گفته هایش شیرین وتمثیلاتش بسیار زیبا و آرزو آفرین است ،  در آنسوی  قاره میمونی  دارد ادای او را درمیاورد  وبا بد نام کردن وفحاشی  همه را بباد فحش وناسزا گرفته ( در بعضی جاها حق با اوست ) . حال رفته شاهدی برای خود آورده  ، این شاهد را کم .وبیش همه میشناسند جناب انصاری که اصل ونسب پرافتخار ایشان به خواجه ! عبداله انصاری  آن شافعی معروف میرسد ،  وپسر خانه شهربانو  و…ایشان دو کتاب در باره خاندان پهلوی نوشتند که من نیمه کاره آنهارا به کناری انداختم حال میهمان پر افتخار جناب ” دانا”  میباشند ، به روباه گفتند شاهدت کیست ؟ دمش را نشان داد .
    خوب اپوزیسیونی که شما باشید سر زمین ما فردا گل وبلبل خواهد شد اما بلبلان مرده وزیر درختان پژ مرده و ماهم سرمان با شما گرم است بیشتر از داستانهای تخیلی تلویزیونی  ویا فیلمهای سینمایی .
    من درد میکشم وبه گفتار سنجیده امیر گوش میدهم وبرایش از صمیم دل آرزوی پیروزی دارم حال هرچه ناسزا  میخواهید بمن بدهید من احساسم را جریحه دار نمیکنم او احساس من است .
    چهل  سال است سر ما با این افسانه ها گرم شده یا با کتابهای ونوشته های بی ماخذ با ماخذ ذشمنی  ملت ایران با شاه فقید دشمنی افعی است با یک پرنده روی درخت . 
    شب گذشته اورا بخوا ب دیدم ، داشت آش میفروخت ومن میگریستم  ، به همراهانم  میگفتم :
    او پادشاه ایران بود ، سلطانی بی رقیب ، حال دارد آش میفروشد ، در جایی دیگر به دنبال  سفره سفیدم بودم که برای آمدن او میز را آماده کنم !  من شیفته او بودم وهستم  با بقیه هم کاری  ندارم .
    من همان دانه ای هستم که دردل خاک وطن روییدم  ودر خاموشی  نشستم و در خاموشی فرو رفتم ، خداوندگار عشق  چون باد  بر من وزید  و مرا با دنیای بیرون پیوند داد ، من دوباره روییدم  وهمه به تماشای من نشستند  در شگفت ورشک  ، 
    حال با گذاشتن چند شاخه گل مصنوعی در گلدان روی میزم به آنها شکل واقعی میدهم واز آنها بوی و طراوت طلب میکنم ، در پنهانی سرود حقیقت  را میخوانم و میگریم . این سرود خاموش است وکمتر بگوش دیگران  میرسد  نمیتوانم با صدای بلند بخوانم  تا نغماترا بجان همه بیاویزم ،  ناگهان طوفان شوم و برخیزم  ،بر همه بپیچم ، دیر است ، خیلی دیر ، تنها به آرزویم واحساسم میاندیشم .
    بقول معروف دلی زیبا پرست دارم و زیبایی را در هرکجا و در هر شکلی باشد ستایش میکنم  ، وهمین زیبا پرستی مرا بخاک  نشاند  وبه هستی من آتش زد  حال با زیباییهای دروغغین  حقیقت را پنهان میدارم  همان زیبایی که بردلم آتش افروخت  حال حصار بلندی دور خانه ام کشیده ام  تا آنهمه افکارم فرو نریزند  ودر پس عقل بیخردم پنهان  یاشند .
    شب گذشته پس از سالهای به شهر ی که برای اولین بار پای به آنجا گذاشتیم برای یک تعطیلات وسی وهشت سال این تعطیلات !!! طول کشید ، شهرکی بود با خیابانها خاکی  وتنها یک کلیسا وچند بار ویک خیابان  صاف داشت  ، تنهایک وکیل  بود وتنها یک پاسگاه  پلیس مردمش مهربان بودند ،  شب گذشته وارد شهری شدم که دست کمی از پاریس نداشت ! چند سال بود به آنجا پای نگذاشته بودم ، آه آن پارچه فروشی  جایش را به رستوران داد وآن رستوران جایش را به هتل ، میدان وسیع با عطر یاس وفوارهای بلند  زنان ومردان قدیمی با لباسهای تمیزشان بر روی نیمکتها نشسته بودند ورستورانها لبریز از مردم خوش گذران بود که برای تعطیلات آمده بودند ،  شهری بود پر کرشمه وناز ،هنگامیکه اتومبیل ما به خیابان بی رمق و ساکت  برکه های خشک شده پیچید دیدم چقدر من وشهر عوض شد ایم وچه بی تفاوت شده م .چقدر خسته ام . احتیاج شدیدی بخواب داشتم  خوب  مرز بین مرگ وزندگی میدانی وسیع که درآنجا میتوان جولان داد وبه آرزوهایت جامه عمل پوشاند  یکسر بخواب رفتم . ث.الف.
    دو کشتی متساوی  اساس را دربحر 
    یکی رساند  بساحل  یکی بطوفان داد
    دو سالک  متشابه  سلوک  را درعشق 
    یکی نوید  به وصل ویکی به هجران داد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 02/07/ 2018 میلادی /…
  • برنده کیست ؟

    ثریا / اسپانیا  »لب پرچین « !
    ——————————–
    امروز روز سر نوشت  اسپانیا ست ، پنجره هارا که باز کردم تمام بالکن ها با پرچم اسپانیا  تزیین شده بود ، غیر از بالکن وپنجره من ! برای آنک پرچم ندارم پرچم ایران واسپانیا .وروسیه را برای نوه پسریم کادو بردم تا  ایران را بشناسد هم در اسپانیا به دنیا آمده وهم سر زمین مادریش را که خوب مادرش سه زبان  را نیز به زبان اسپانیایی اضافه کرده وبه آنها یاد داده است !.
    بنا براین باید بروم مغازه  چینی ویک پرچم بخرم اما…….هوا داغ است ! !
    درانتظار اهتزاز پرچم اازادی ایران هستم بر فراز گنبدهای کبود و قله مازندران ،  ومردی که از آن برخاسته  چه بسا این یکی با دلی  پرصفا  تن باین اب وآتش زده وچه بسا  زیر پرچم مریم بانوست  او به ارزش وخصوصیت  خود خوب واقف است  ما به سادگی اورا قضاوت میکنیم  چه بسا پسر مریم باشد همان مسیح موعود !!  چند سال است که خودرا خوب نگاه داشته است  وآن استعداد  طبیعی که خود بخود اورا بجلو میراند  او میل ندارد از دیگران تقلید کند  ابتکا رعمل بخرج داده است  او به پیروزی خود بسیار مطمئن است .
    وای به روز یکه یک فاطمه کماندوی دیگری وارد سر زمین ما شود وشلاق را به دست گرفته  این بار مردانرا اخته کند  باید از آن روز ها هم ترسید ! 
    حال امروز همه اسپانیایها دو رهم جمع میشوند تا باتفاق  آخرین شانس وبازی اسپانیا را باهم ببیند واگر یکی دچار هیجان زیادی شد دیگر ی هوای اورا داشته باشد !!!
    ومن ؟ 
    به راحتی مینشینم وکتابم را میخواتم ودرانتظار آنم که ببینم آیا خوزستان  آب شیرینی را خواهد نوشید یا همه جریان آب بسوی عراق سرازیر شده است ؟ .
    درانتظار آنم ببینم مردم خرمشهر زنده از زیر دست سربازان دفاع از حرم وناموس اسلام محمدی بیرون میایند ویا کشته خواهند شد ؟ 
    برای من بازی های فصلی وتجاری وسیاسی معنایی ندارد .
    در حال حاضر نخست وزیر وزیر امور خارجه کانادا  وبقیه آقایانی  که منافع خودرا در میان لنگ ” مریم ” خانم دیده اند دوراورا گرفته تند با یک ارتش پیر وناتوان واز کار افتاده وچه بسا جوانانیرا نیز ساخته وچه بسا ؟  ….! نه…. بهتر است فکر ش را نکنم .
    حال این فاطمه نباشد فاطمه دختر اکبرو   می آید بهر روی ما باید همیشه اسیر بیضه اسلام باشیم وبه آن آویزان وفرق ملیت ومدهب را نمیدانیم چیست در قانون اساسی گذشته ما هم  ذکر شد بود که پادشاه ویا رهبر  باید حتما شیعه اثنی عشری باشد  حال ممکن  است یک رهبر حشری بر سر زمین ما حکم شود ؟؟! درحال حاضر که هستند همه دست به اسلحه وآماده دخول !!!  نفرت بر شما ، ننگ بر شما ! شرمتتان باد . پایان 
    ثریا / اسپانیا / اول ژولای 2018 میلادی /
  • گلچین

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    پیر میخانه  چه خوش گفت  بدردی کش خویش 
    که مگو حال دل  سوخته  با خامی چند ………..” حضرت حافظ شیرازی “
    روزهای شنبه و یکشنبه اگر بچه های خوبی باشیم و صبح زود از خواب برخیزیم میتوانیم  یک یا دو برنامه موسیقی ضبط شده ، باز بخش آنرا از کانال دوی تلویزیون ببینیم !
    امروزصبح متاسفانه من به آخر آن رسیدم ، قطعاتی از بتهون بود ویک پولکا از ” شوپن ”  جالبترین قسمت این برنامه  این بود که یک کشیش جوان  وقد بلند داشت ارکستر را رهبری میکرد !  بانوان نوازنده مطابق معمول نیمه تنه عریان و مردان با لباسهای فراک ! ار کستر به راحتی کار میکرد هم پیانو زبان ارکستر را میفهمید وهم ارکستر زبان دو نوازنده زیبای ویلون چلو و ویلون را ! 
    در نظر گرفتم یک آخوند  با عصا  را برای رهبری ارکستر برگزینند ،  آنچنان خنده ای مرا گرفت که تمام نشدنی  بود ! 
    آخوند حتی نمیداند ارکستر یعنی چی  و در خیال خود یک سینی رشته پلو با خرما .ویک بره تو دلی را مجسم میکند .   بیاد | شوپن |  افتادم وزندگی درد ناک و غم انگیز او ، هنگامیکه لهستان زیر چکمه  های سر بازان شوروی در آتش میسوخت تمام غم وهم او و روحش در لهستان بود واو در وین و فرانسه مشغول  ساختن آهنگ و کنسرت بود چند بار عزم جزم کرد که  همه چیز را رها کند وبه لهستان برگردد ودرجبهه همراه دیگران بجنگد پدرش که از این خصوصیات واحسا س پسرش با خبر بود برایش نوشت “
    همان جا  بمان ، لهستان نجات خواهد یافت با قدرت جوانان  ما  ، اما تو میتوانی لهستانرا به دنیا بشناسانی  با نبوغت وبا هنرت ، همانجا  جا بمان ……واو درغربتی غم انگیز میان نیمی از مردم که لهستانرا بباد تمسخر گرفته و درپشت سرش  راه میرفتند ومیگفتند :
    بدترین   کار خدا این بود که لهستان و لهستانیان  آفرید !!! همچنان بسوی هنرش گام بر میداشت .
    لهستان زنده ماند اما قیمت گزافی پرداخت وشوپن تا آخر عمر دیگر روی بستگانش را ندید وغم خاک وطن  او را حسابی از پای درآورد و بسوی گور فرستاد ، اما …و اما امروز من در زیر نواهای ملکوتی او اشک میریزم ودر این سوی قاره ها شوپن نامی گرامی و بزرگ دارد  ….ما چی ؟ ….
    آهان ، ما حدیث المتقین داریم ، ما آداب خلا رفتن را داریم ، ما  آداب و رسوم  نجا ست  وجنابت را داریم ، وما به آن دمی که مردان درجلویشان آویخته  وافتخار میکنند  میتوانیم قربانی دست عوام فریبان بشویم .
    هیچ کلامی وهیچ گفته ای برای ما ماخذ نیست ، غیر از عوامل وتفکرات  ناشی از بنگ  وتریاک خود ما و اینکه چگونه ” میتوان پولدار ” شد !  بعد چی ؟ هیچ پای منقل وتریاک و نوشیدن ودکا و ماست وخیار و دستی در پاچه معشوق ، همین ، نه بیشتر .
    دروغ یکی از ارکان واقعی وجزیی از خون ما شده است ، ریا کاری ومردم فریبی نیز به دنبالش میاید عده ای هم بی خیال ، وطن درآتش میسوزد ؟ کدام وطن ؟ وطن در جیب من ودر بانکهاست ! وطن در زیر بالش منست ! وطن درمیان پاچه زنان هرزه است ؟ کدام وطن ؟ .
    آنها ، آن مردان بظاهر مرد ، تنها کارشان ره زدن دیگران است  به هرچیز که خود انتخاب کرده اند  نامی میدهند  تا بتوانند بر آن چیره شوند ، گاهی هم نام ” خدا” را باو  میدهند ،  تا با ستایش دروغین  نام او  مردم را بفریبند ، و در نهان درپی  آن بروند که نامش هیچ است ،  ما در واقع خود را میستاییم  هر ستایشی بوی گند خود ستایی وخود فریبی را میدهد  آنچه را که ما ستایش میکنیم  برای ما ستوده  نیست  وهرکسی میداند که درکنج دلش  چه چیزی نهفته است .
    من آن خدایی را که کم کم  پذیرفته  وکم کم از دست بدهم هیچگاه دوست نداشته ام ، من عشقی را دوست دارم که کم کم آنرا پذیرفته و خیلی دیر آنرا از دست میدهم  من با آن عشق به زندگیم  معنا داده وآهسته آهسته گام بر میدارم  و بتدریج در آن غوطه میخورم  در من آن نقطه پنهان است  یا بکلی میبازم ویا بکلی میبرم  یا امپراطور ی یا هنیچ !  گاهی  با هیچ میتوان تاج امپراطریس را  نیز بر سر گذاشت با دست خود نه با دست دیگری .!!
    شب گذشته سر میز شام ، با تمام وجودم گفتم ” 
    بچه ها ، به راستی از یک یک شما سپاسگذارم که هریک پایه تخت شکسته مرا گرفتتید وبه ارشم راندید به راستی از شما ممنوم وخوشحال بخانه برگشتم ، خانه خالی اما روح من در تختخوابم درانتظارم بود. پایان 
    من اگر کامروا  گشتم و خوشدل چه عجب
     مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند 
    هاتف آنروز بمن مژده  این دولت داد 
    که بدان جور و جفا  صبر و ثباتم دادند …..” حافظ” 
    ——-
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 01/07/ 2018 میلادی /….
  • نکته ، نکته ، تکه ، تکه.

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین !
    —————————–
    امروز سی سال از  ازدواج دختربزرگم میگذرد  وامشب جشن سی سالگی ازدواج پر ثمر خودرا بر پا داشته ، وسی سال است که من در لباس یک بیوه تنها راه میروم و روز گذشته نوه ام که نمرات دانشگاهی را گرفت یک  ” آنر گرید ”  هم باو دادند  یعنی یک نمره افتخاری ! نه ! نه!  منتظر هیچ پاداشی نیستم  هیچ تاج مضاعفی را هم نمیخواهم بر تارک سرم بگذارم ، همین نگین های درخشان برایم کافی میباشند .
    فضول  را بردند جهنم ، گفت هیزمش تر است ، حال حکایت من است  درلابلای اخبار خواندم که یکی از بازیکان تیم ملی ” باصطلاح”  ایرانی  از تیم استعفا داده است وبه دنبال او دیگری هم رفته ،  نامش سردار آزمون میباشد واهل گنب کاوس   ، دلیلش را فحاشی وتوهین بخانواده اش ذکر کرده است ، این طفلک نمیداند که خوراک روزانه ایرانیان فحاشی است نشخوار آنها فحاشی است بدون فحاشی زندگی واموراتشان نمیگذرد  ،  در ایستاگرام او باو فحاشی کرده اند که تمام مدت  روی زمین بودی چرا گل نزدی ؟  دیگری هم تمام مدت نیمکت نشین بود ، گویا ایرانیان از فوت وفن ودسیسه های   بازی ها بیخبرند همین  که یک گل بزندد دنیارافتح کرده اند تازه اولین گل را هم خود مراکش بخودش زد اسپانیا هنم مردانگی بخرج داد .
    حال این جوان بیچار  که آنقدر مادرش را بباد فحش گرفته اند که پیر زن بیمار وبستری  شده است واو خودش را ببالین مادر کشاند وقید فوتبال راهم زد ، بعضی ها نمیتوانند در مزرعه خوکها بمانند درحالیکه اسب اصیلی هستند باید  دستور از خوکها بگیرند اصالتشان اجازه نمیدهد  حال خداوند به جوانی او رحم کند فردا اورا به هزار تهمت ناروا روانه  “ابد آباد ” نکنند .
    سیاست وفوتبال دو شغل بسیار کثیف  ونا امن میباشد ، ماریانا راخوی نخست وزیر سابق اسپانیا بکلی سیاست را بوسید ورفت درهمان حجره ومحضر خود  سند هارا مهر میکند برای همیشه از صحنه سیاست بیرون رفت چون نتوانست با این قشر هزار چهره در بیفتد ومن چقدر او را دوست داشتم وباو احترم میگذشتم .
    این دنیای ماست ، صبح که چشمانت را باز میکنی  سیلاب آتش از یک سو  ، دود و شعله های آتش از سوی دیگر و زلزله ویرانی در طرفی دیگر ، جهنم را به چشم میبینی  و دلت میخواهد بخوابی  فقط بخوابی .
    درخت زیبایی از نوع ” بنت کنسل » جلو ی خانه ما قد کشیده بود با گلهای زیبایش  روز گذشت دیدم جا تر است وبچه نیست  درخت را دزدیده و برده اند !!  سالهای پیش در خانه  یکی از محترمین !!!! هموطن میهمان بودیم  با غرور فراوان میگفت  ” 
    من این باغچه و باغ را ازگلهای دزدی خیابان درست کرده ام ! ما هم مانند یک گوسفند خندیدیم ! 
    این دنیای ماست  وآینده فرزندانمان که امروز با زجر وزحمت درس میخوانند وفردا باید پشت درهای بسته در انتظار کار بنشینند ویا برای کار فرمایان خارجی کار کنند . 
    اگر پدرشان چیزی برایشان گذاشت که از جد مبارکشان به او رسیده !!! بود شاید بتوانند راه پدررا ادامه دهند  درغیر اینصورت مانند دختران  وپسران من به شغل بردگی مادام العمر ادامه میدهند وآخر ماه هم جیبشان  خالیست ، خوب  خلایق هرچه لایق !  وقتیکه نخواهی خودرا بفروشی  ، زندگی همین است  چیز بیشتری بتو نمیدهند  ،پایان 
    ثریا  ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / آخرین شنبه از ماه ژوئن 2018 میلادی /.
  • سخنی که با تو دارم ……

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین« !
    گفتگو …..
    روی سخنم با توست رضا پهلوی ، حتی از بردن نام شاهزاده نیز اکراه دارم چرا که به شاهزادگان واقعی سر زمینهای دیگر که عشق به وطنشان سر خط زندگیشان هست  توهین میشود . 
    تو همچنان رضا پسر محمد رضا شاه و پسر فرح دیبا باقی بمان بیشتر از این برای سرت گشاد است .
    در همان زمان ها هم که دوستا ن  واطرافیانت  از دختر بازی ها وشب زنده داری ها وقمار بازی ها وغیره تو میگفتند من نیمه شک ونیمه باور به آنها مینگریستم ، تو هیچ احساسی نداری مانند مادر گرامیت که تنها به جواهرات وپالتوی های گرانقیمت خود عشق میورزد تا بحال کلامی ما از او نشینده ایم که بگوید ایران را دوست میدارم همیشه از گذشته میگوید ….. او عاشق فرانسه است وهمانجا هم دفن خواهد شد  درزمانی هم که  در ایران درنقش ملکه بازی میکرد باز رابطه اش  با احزاب چپ وسوسیالیست فرانسه قطع نشد ، تو زیر دست او تربیت شدی نه یک جنرال ارتش ایرانی ویا یک جانباخته مانند تیمسار رحیمی ، چشمانت لبریز از کینه وبغض است ، همه گنه کار نیستند  ، عده ای که توبا آنها درحال حاضر حشر ونشر داری گناهشان بیشتراز  ما پرندگان درقفس بوده وهست .
    علیرضا نوری زاده  با عکس پدر تو که آنرا درمیان شعله ای آتش میسوزاند روبه دوربین لبخند فاتحانه میزد وتو درست دست دردست او گذاشتی ، چه بسا از پدرت دلخوری داشتی او که همه چیز بتو مادرت داد بر سرمادرت تاج گذارد تا زهر درون غذایش نریزد  اما سر انجام اورا به سوی مرگ سوق داد وحال سالهاست  درنقش یک بیوه عاشق ودلباخته همسر از دست رفته هنوز با لب ولوچه آویرانش خود ش را بهر طرف میکشد .به همراه  بردگان درگاهش وجیره خورانش وطوطیان شکر شکن  رسانه ها !
    چهل سال تو مادرت مردم ایرانرا فریب دادید واین قابل بخشش نیست وحال در کنار وطن فروشان وتجزیه طلبان راه میروید ، مگر چقدر لازم دارید > سپاه که مرتب مخارج شمارا میپرداخت برای آنکه مارا دربیرون سرگرم نگاه دارید . پنج درصد قراردادهای نفتی به حساب مادرتان درخارج هنوز  بقوت خود باقی بود  زمنیهای زیادی در سر تاسر اروپا دارید ، بیزنس های بزرگ سر مایه گذاری ها در شراب و عطر و مدلینگ  اینها ازدید خیلی ها پنهان نمانده ونوکرانتان  که از بی حقوقی ومفتی کار کردن  خسته شده بودن  اخبار را در خفا پخش مینمودند  حال به صرافت فروش سر زمین  پدر ی ما افتاده اید ؟ 
    پسر نازنین من  ، از  چشمانت غیر از دو سنگ شیشه ای چیزی ندیدم احساس درآنها موج نمیزند شما هیچگاه به ایران بر نخواهید گشت ، هیچگاه وایرانرا به زودی فراموش خواهید کرد .اما ، 
    یک ننگ بر دامان پدر وپدر بزرگتان نهادید آنها ساختند شما ویران کردید.
    عجیب است که آلبوم من لبریز از عکسهای پدر وپدر بزرگ وخواهران وبرادر ناکام شماست اما هیچ عکسی از شما ومادر گرامیتان را درآن صفحات نگاه نداشته ام چرا که احساسم بمن میگوید نباید دروغ  را باور کنم . سرتان سلامت ، جام می را سر بکشید عمر ما تمام شد ما میرویم بچه های ما نیز شما وخانه پدری را فراموش خواهند کرد چرا که تنها دریک گوشه آنجا  دنیا آمده اند اما ما یک چیز را فراموش نمیکنیم وآن درد و رنج مردمی است که بیگناه یا کشته شدند یا درزندانها باقی ماندند ویا درگرسنگی بی آبی  وسپس قحطی جان میسپارند  وشما درسکوت  به تماشا ایستادید  بچه های کوچکی که د رزیز زله زله ها وطوفانها جان سپردند  برای شما مشتی زباله و زاید یبودند  بی خیال ! سر خم سلامت . پایان 
    گذشت عمر و نشد  شاد جان خسته دمی 
    غمی نرفته  زدل برون بردل نشسته غمی 
    ز سوز سینه ما ساز را حکایتهاست 
     به پرده ای که بر آرد نوای زیر وبمی 
    مگر فسرد  دلم  زندگی ز سر گیرد 
    کجاست  زنده دلان  همدم مسیح دمی 
    —–
    ثریا / اسپانیا / لب پرچین  29 ژوئ« 2018 میلادی /.
  • کدام پهلوی ؟

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    و….. آرام آرام نسیمی  را که دوست داشتد  میوزید
    نه باید که که ط.فتن  زا بود
     باید که مهار شده  باشد 
     وذنسیم  توفانیست رام شده  .
    ما مرغان درقفس اسیر  که  نه پری داریم ونه بالی برای پرواز  باید از چه حکایت بکنیم ؟ ……
     تابلت را که باز کردم اولین فریا دجناب فروهر را شنیدم که دستهایش را بلند کرده  وبه علیرضا حرام زاده فحاشی میکرد ، ای خائن ، ای وطن فروش چهل سال تو یارانت  ( خوب این را تاحدی درست میگوید ا) او ومسعود بهنود ومحمد امینی معروف به ممد لنین وآن چماقدار مخمل باف همه  محصولات کرم زده وصادارتی میباشند .
    تنها سئوالم این بود که  بپرسم  ، مرد محترم ! 
    تو ازکدام پهلوی حمایت میکنی ؟ خود او شریک دزد ورفیق قافله است  وچه بسا اگر دید آنهمه مردم هنوز سعادت را در زیر پر پرواز پهلوی ها میدانند  سر کار علیه دوشیزه ” نور”  را بعنوان ملکه هزارو یکشب به آنهاییکه  چسپیده به تاریخ کهنسال ومرده خود میبا شند  بر تخت مینشاند  و او را به جا نشینی خود بر میگزیند با یک تیر دو نشان زده است ! مگر تکیه کلام مادر بزرگمان این نبود که ” 
    نور بر تاریکی پیروز میشود ؟ خوب ! …. کمی دلخوشخنک بدهد تا به بقیه کار ها برسند  یعنی فروش سر زمین .
    هنوز دچار ضعف هستم وبه درستی نمیتوانم  کلماترا بیابم ، خط هم باندازه یک مورچه سواری  جلوی چشمانم قد میکشد .
     آنچه که گذشته ، گذشته وچه بسا ما آنقدر سختی و بدبختی دراین چهل سال  کشیدیم که حال آن زمانرا دوران بهشتی خود میدانیم ، ملت بدبختی هستیم  بهر روی  هرگاه کتاب مقدس حافظ را با ز میکنم  این  ابیات پدیدار میشوند ” 
    چهل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت ، 
    تقدیرما به دست می دوساله بود ؟
    ومن هنوز نتوانستم  برای خود توجیح کنم که منظور ازان می دوساله چیسنت ؟
    معانی  گذرا وگریزنده اند  نمیشود آنهارا گرفت  باید معنای محکمی در آنها یافت  معنایی که در پهنه قفس پنهان نباشند .
    امروز دیدم که در کلیسای بزرگ سنتا آپوستول اولین بنیان گذار کلیسای رومی درا ین سر زمین که اول سر اورا بریدند وسپس مجسمه اش را درون یک  کلیسای متروک جای دادند ومجسمه ها ساختند  وآنجارا به یک مکان مقدس تبدیل کردند که مراد دهنده هم بود و توریستهای زیادی را از اطراف دنیا بسوی خود کشید ومیکشد ، حال بینی ودستهای وپیکر مجسمه ها دراثر نم وباران وگرده زمان صدمه دیده  وچه گریان ونالالن مسئولان درخواست کمک داشتند ! و….. بدین  سان کلمات مقدس وتصاویر مقدس  بوجود آمدند .!
    پول حلال مشگلات است ، طرف تجاوز میکند  با وثیقه آزاد میشود تا دادگاه فرمایشی  بسته به شانس است یکی هم  هنوز نفس نکشیده بالای داراست چون وثیقه لازم را نداشته تا بپردازد 
    این عدالت  ماست واین قانون طبیعت که همه جا حکمفرماست .
    عده ای مانند من  درقفس خود  جای میگیرند  وبجای آنکه بادبان کشتی را برافرازند  دور قفس را میله میکشند  ونسیم را نیز زندانی میکنند  مانند مرغکی بی پر وبال تنها درقفس بال بال میزنند  اما هیچگاه  درمعرض توفانها  نمی ایستند  از باد وحشت دارند باد با خود همه چیز میاورد همه نوع خس وخاشاکی را .
    عده ای دریا نوردی را دوست دارند وراهزنی دریایی را  بنا براین بادبانهارا بالا میکشند  آنها  کلماترا در قفس زندانی میکنند  وتصاویر را نیز  طوفان گاهی تبدیل به یک سنگ شده  که ناگهان صورت خداوند را بخود میگیرد ( مانند سالهای 57)  . 
    توفان  گاهی کلماترا سر بسته واسراز امیز بسوی دیگری پرتا ب میکند  تا ازنگاه خیره خردمندان در آمان باشند و درحال حاضر جلوی طوفان ایستادن  بس خطرناک است 
    مرغان درقفس  مقدس اسیرند  واز هر نسیمی که میوزد  آنها با اشتیاق بال وپر میزنند  شاید در لانه باز شود  وپرهایشان گشوده  تا دوباره  بادشوند نسیم شوند  وطوفانبر ا کنند  وچه بسا قس ها را بشکنند .
    ودر خال حاضر من درانتظار آن می دوساله میباشم که دست تقدیر برایم پنهان نموده است ! .پایان 
    نبودی  آنکه  منت دلنواز میگفتم 
    چرا  ز ساده دلی  با تو راز میگفتم 
    همه حکایت ناز تو گفتی  زین پیش 
    کنون  بلای دل است آنکه  ناز میگفتم 
    هر آن سخن  که از او یاد بود شب وروز
    تمام میشد وهر بار  باز میگفتم 
    دلش  گر از سخن من گرفت بر حق بود 
    که دردهای دل جانگداز میگفتم ……..”. امیر خسرو دهلوی “
    —–
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 29/06/2018 میلادی ؟
  • سر زمین بردگان

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« !
    سر زمین ما درحال حاضر دستخوش یکنوع اغتشاش است ورهبری این شورش را نیز نمیدانیم  چه کسانی بعهده دارند ” اگر
    هم بدانیم بما مربوط نمیشود درکار بزرگان دخالت کنیم ” !!! 
    در گفتار ها و بزن و بگیر ها و دعواهای میان ارباب جماعت فضای مجازی  ، شنیدم ” ابی” ابن الوقت  در شهر سنت پیترز بورگ کنسرتی گذاشت که بلیط های  آن کمترین قیمتش شان از سیصد دلار شروع میشود !!!  آنهم در سرزمین روسیه که برای  ابادانی خود وبقای خویش توانسته بود برنامه جام جهانی را بخانه خویش بیاورد  گذشت هاز اینکه سر زمین ما را هم  چپاول میکند!
    از اینکه جناب ابی حرص و طمع  خودرا هیچگاه  پنهان نداشته و ندارند شکی نیست ، من هیچگاه نه صدای اورا دوست داشتم ونه فهمیدم چه میخواند ، گویی بحر طویلی بسبک آخوند ها در فضای ایجاد شده ارائه میدهد  شاید هم برای همین باشد که مورد قبول اهل روحانیت است !!! 
    تا آنجاییکه من میدانم  مردم کشورهای پیشرفته ویا درحال رشد در این گونه مواقع برای  هموطنان خود  کنسرتهای مجانی  بپا میکنند آنهم درفضای آزاد ، اما ایشان گویا تالاری را اجاره کرده وخوب دیگر بما مربوط نمیشود به همراه نوچه خود آنهم برای ملتی که به نان شب محتاج است  دوگانگی را به حد اعلا رسانده یعنی اگر پول داری وپانصد دلار بدهی میتوانی از عرعر من لذت ببری رقص وغیره هم درکار نیست ! وچه بسا بودند کسانیک که خودی بودند وباین کنسرت منحوس رفتند وکسانی آنرا محکوم کردند.
    چگونه میتوانی این پول را  از همو طنان خود بگیری ویا بدزدی  ؟  هیچ چیز در دنیا باندازه عشق به وطن ارزش ندارد اما شما جهان وطنید هرکجا آب و ابادی باشد شما سفره تانرا پهن میکنید .
     هیچی چیز اندازه عشق بوطن دردل لانه نمیکند  اگر دل بیمار شما آنرا از خود راند باید وطنی دیگر اختیار کند ،.
    متاسفانه درسر زمین ما بما درس وطن پرستی را ندادند تنها درس قبیله پرستی  را خواندیم  یا از قبیله السلام بودیم ویا از قبیله قجر ویا از قبیله کرد وترک .   هر گونه رابطه طبیعی بین ما  بصورت زشت ووحشتانکی در میاید   تنها نگاهی به این  فسیلان نشسته  در غرب و خفته بیاندازید  هنوز بر پر قبای آن مرد دیوانه چسپیده اند چرا اگر اورا رها کنند  مانند یک دیوار ویران میشوند ودرهم فرو میریزند ، چیزی ندارند ارائه بدهند معلوماتشان همه درون کتابهاست  ، نمیدانم آیا ما فرزندان آن سر زمین استحقاق خوشبختی ا نداشتیم ؟  و یا ارزش آنرا ؟ .
    تنها با قضاوتهای  خود یکدیگر را قطعه قطعه میکنیم  وخیلی ظالمانه  و مطمئن دیگری را  متهم میسازیم یک خارجی در کنار ما بیشتر ارج وقرب دارد تا یک هموطن .
    من بقدری درد کشیده ام که دیگر میلی ندارم به پشت سرم نگاه کنم  ویا به عقب برگردم  یا مادر ستمگر داشتیم یا پدر سختگیر ویا معشوق آدمکش  نه احتیاجی نبود ما تربیت شویم  ، همین علف خودرو بار آمدن بهتر است .
    بهر روی در انتظار فردایم ! 
    ثریا / اسپانیا / 28 /06 /2018 میلادی !
  • مردان له شده !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین”
    ———————— 
    دیر زمانی است که  در سرزمین ما هرکه  ” کارو بارش خوب باشد ” الزاما آنسان خوب وشریفی است ! شرافت جای خودرا به بیشرمی وبی شرافتی وبی نزاکتی داده است ،دیر زمانی است  که پیشرو بودن  برایشان یک امر حیاتی است  و بیشرمی  در وجودشان چنان ریشه دوانیده که  جزیی از جان  آنها  شده است ؛  وبرای پیشرفت ورسیدن به مقصد ا زهیچ گناه وآلودگی  خودرا کنارانمیکشند .  کشیدن آنها  بسوی  پیشرفت و کمک به دیگران  مانند  کشیدن کوه بر آسمان است .
    گاهی فکر میکنم که من متعلق باین زمان وقرن نیستم  دو سه قرن یا زود به دنیا آمدم یا دیر وآنکه با من  جفت وهمراه بود واز ما زاده شد نیز در این تنگنا چنان گرفتار است که نه راه پس دارد ونه راه پیش  ، وبگفته او شاید ما از یک سیاره دور افتاده باشیم که غریب  وار در آسمان سر زمین  گل وبلبل و خیام وحافظ  یکشب سرگردان وسپس فرود افتادیم ! 
    به هرچه میاندیشیم  باید آنرا به اکراه از خود دورسازیم  اما آنچه را که انتخاب کرده ایم ومیل نداریم با ما باشد  درهمانجا میایستد وچنگهایش را  در پیکر ما فرو میکند .
    سالهای زیادی را گذرانده ام اما تنها صفحه مغز من مرتب یک ترانه را تکرار میکند ودست برداشتنی هم نیست  به هر سو رو میکنم ودست به هرچه میزنم باز آن خاطرات  لعنتی چند سال زندگی بیهوده در بی خیالی جلویم سبز میشود حال تهوع میگیرم،  هیچ یاد بودی را نگاه نداشتم تا مرا بیاد آن روزها بیاندازد . اما بی فایده است 
    در میان  درک زندگی و خود آزاری  ، درک  آزادیخواهی و درک پیشتازی  ، نه هیچکدام را نمیخواهم  خودم را فریب نمیدهم  دیگران را نیز نمیفریبم گاهی آرزو میکنم ایکاش میشدیکبار تنها یکبار سفری به آن کوهستانهای بلند میکردم وسرم را میان برفها میبردم ویا زیر آبشارهای جاری از کوهها دهانمرا باز میکردم تا آنقدر آب درگلویم بریزد ومرا خفه سازد .
    درآن همان زمان  هم که درناز و نعمت درآن سرزمین میزیستم گویی روی یک طبل تو خالی ایستاده ام وهر آن پاهایم فرومیروند هیچ احساسی نداشتم ، نه آ هیچ چیز را متعلق بخودم نمیدانستم ، تنها مسواک وحوله حمامم متلق بمن بود ..
    حال امروز میان این مردم له شده وفرسوده مانند میوه های گندید بو گرفته  .ه مانند یک سنگ علطک  هرچه به آنها احترام میگذاریم ومیل داریم آنهار بکشیم بسوی آزادی سنگین تر میشوند  وهمانقدر نیز از میل ما به آزادیخواهی میکاهند  ونفس مارا میگیرند بما حال خفگی دست میدهد  فضا برایمان تنگتر میشود وسر انجام نیرویمان به پایان میرسد وخودرا از همه جدا میسازیم .
    زنان زیادی مانند من در گوشه و کنار جهان  زنده وزندگی میکنند و میلی به خودنمایی و خود فروشی ندارند  خمیره آنها از جنس بلور ویا سنگهای قیمتی است  با اشتیاق در انتظار گذر زمانند  کسی آنها را به تاریخ فرا نمیخواند  آنها هیچگاه پای به صحنه نمیگذارند  تا دچار رنج خاک گذشته شوند  واین تنها گزینش ماست .
    امروز به کدام از این مردان له شده میتوان گفت  پهلوان ؟ به میراث خوار که میل دار سر زمین را تکه یکه بفروشد  یا به آن پادوی  همیشه در صحنه که بازهم بیشتر میخواهد ؟!
    ما در این راه تنهاییم وتنها خواهیم رفت  تنها نیاز به تاریخ داریم  واسطوره هایش نه آن  تاریخ تحریف شده آقایان  بلکه آن تاریخی که درمدارس خواندیم وسپس  آنرا دنبال کردیم ،  وچه بسا مجبور باشیم قهرمانانی را از خواب چندین هزار ساله بیدار کنیم وآرامش آنها  را بر هم بزنیم  اگرچه برضد خود ما بجنگند .  چرا که آنها نیز چهره اهریمن را درما میبینند  ما که هیچگاه خود را نشناختیم .ث. الف. 
    ——–
    من ابلیس را  نزد کاووس دیدم 
    که مستانه برخاست با ارغنونش 
    چنان  رقص  رقصان به میدان در آمد 
    که پا کوفت  بر سایه سرنگونش 
    چنان کاخ شاهی  پر از بانک او شد 
    که در لرزه افتاد   سقف و ستونش 
    سرود  نخستین آن ارغنون زن 
     طنینی خوش انداخت  در خاطر من :
    ” که مازندران  شهر ما یاد باد ” 
    همیشه بر بومش  آباد باد 
    گلستان او ، در زمستان گل آرد 
    بیابان او ، سوسن و سنبل  آرد ……. شاد روان نادر نادر پور 
    پایان
    پر 
    ثریا ایرانمنش “
    » لب پرچین « / اسپانیا / 27/ 06/ 2017 میلادی /…
  • غروب تابستان

    ثریا / ” لب پرچین « 
    غروب تابستانی ، کنار میوه های گندیده و برگهای ریخته بر زمین درختان خشک و باغچه بی آب و گل ،  ودلتنگی ها ، وغروب غربت  ابدی ! چه میتوان کرد ؟ نه همدلی نه همزبانی ونه هم فکری ، دراین موقع شاعر به دفتر شعرش پناه میبرد ، موزیسین  به سازش و نقا ش در رنگها غرق میشود ومن بسوی تو میایم ، تو که حاوی همه دردهای وگفته  خوشی ها وناخوشیهای منی .
    سرم فعلا گرم است تابلت جدیدم بلاک شد با هما ن قدیمی ویا گوشی هر طور باشد با  آن طبقه که انتخاب کرده ام تماسم بر قرار است ،  از همه جالبتر پررویی ووقاحت علیرضا نوری زاده که با چه زشتی ومظلومیتی وچه گشاده دستی دروغهایش را پر وبال میدهد و روی کثافتهایش را با خاک میپوشاند و چقدر طرفدار دارد  معلوم است که طرفدارنش از چه قماشی هستند ! از نوع مسی  و همسرش .
    وخبر دیگر امضاء جمعی از زنان معلوم الحال در خارج که برای زنان درون کشور دلسوزی میکنند و امضا و بیانیه  جمع کرده تا هم به دکانشان ابهتی بدهند  وهم شاید جیره ای دریافت کردند  برای ورود زنان به استادیومهای ورزشی !!!  خانم فائقه خانم آتشین وآن خانم معلوم الحال وکیل وآن نوبل بر قلابی وچند تن دیگر که بهترست نامشان بماند  با آن قیافه های مغشوش  وهزار تکه شده وای ، وای ، چه بدبختیم ما زنان ایرانی ……
    سپس با آن پسرک جسور  امید دانا که حسابی همه را عریان کرده در آفتاب خشک میکند و سر انجام به  [او ] که  امید  بسته ام وبرایش آرزوی پیروزی دارم در کنفرانس گذر از … وقانونی اساسی خود میپردازد ، صدایش آهسته بگوش میرسد فیملبرداران آنسوی سالن ایستاده اند   آخرین سخنران خود اوست ، به دستهایش نگاه میکنم که چگونه میز را چسپیده  و پاهایش  و میدانم که هنوز اعتماد به نفس خود را تکمیل نکرده است ، کسانکه دراین کارها خبره اند  خیلی راحت پشت میکروفون  میایستند اما او آنچنان میز را گرفته که گویی ممکن است هر آن یکی از پایه های آن در برود ، صدا خیلی کم است بسختی میتوان فهمید چه میگوید دیگران هم به همین گونه . 
    حد اقل دوربینهارا برد به درون  و کارهایش را نشان دان  اما آن وزق باد کرده که ساالهاست پشت یک رسانه پر برکت نشسته  دارد بقول معروف قورباغه کشی میکند  ، از نشستی که در واشنگتن داشتند حرف میزند  وا ز دوستان عزیز ش !! که همه وطن فروش وشارلاتان تا جاییکه به کورش بدبخت هم رحم نکرده اند واورا جانی خطاب میکنند  آنچنان شیرین ودلربا وغمزه آور نقل وبیان میکند گویی دارد قصه شیرینی را برای بچه ای که میخواهد بخوابد  تعریف میکند، اینها دریک نشست میل دارند  با کمک حضرت ولایتعهدی تکه تکه سر زمین را بفروش برسانند خریدار  زیاد است ، دیگر قومی باقی نمانده  استانها کم وبیش خالی شده اند یا از فرط بی آبی یا بیکار ی وگرسنگی مردم آواره شهرهای دیگر شده اند  بنا براین فروش یک استان حق ایشان است ایشان وارثند !!! وآنهاییکه باو پیوند خورده اند  ریزه خوار وجیره خوار اویند در پشت مبلهایشان درتاریکی مانند موش  بر سر کیسه خرمان نشسته اند  وفریاد بر میدارند ” 
    بدر ک که ایران هزار تکه شود من هرکجا شاهم برود به دنبالش خواهم رفت  از قیافه مردک معلوم است که  ” چکاره ” مبباشد ! .نفرتم میگیرد  ازاین مادر وپسر وازاینکه چهل سال تنها مردم را سر کیسه کردند وخوردند ودرکنار مافیا رقصیدند .وحال در فکر فروش ایران هستند وتقسیم کردن آن بین رفقای قدیمی !!!.
    حالم را بهم میزنند  بیچاره محمد رضا شاه چه میدانست که ماری را در کنارش پرورش میدهد واین مار روزی او را خواهد خورد تا خودش زنده  بماند .
    دلم سخت گرفت خیلی هم گرفت چقدر این مردم  بخصوص دیروزی ها کثیفند نجاست  از سر روی آنها میبارد همه تریاکی برای یک مثقال تریاک وچند جیره گرد حتی فرزندانشانرا نیز بکشتن میدهند و ننگ ونفرین بر شما باد . 
    من تا جان دربدن وعقل در سر وشعوری درباطن دارم مینویسم حد اقل اینکه زبان سر زمینم را نگاه میدارم به هیچ قومی دلبستگی ندارم تنها یک وطن دارم . وطنی که هنوز نمرده زخمی است  ، بیمار است اما هنوز زنده است و امیدم  به جوانان درون  آن سر زمین است .  پایان 
    ثریا / 26 ژوئن 2018 میلادی / اسپانیا 
  • خوشا بحال …..

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین« !
    بر در میخاته رفتن کار یک رنگان بود 
     خود فروشان را بکوی میفروشان راه نیست 
    هر چه هست از قامت  ناز ساز بی اندام ماست 
     ورنه تشریف تو بر بالای  کس کوتاه نیست 
    بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است 
    ورنه لطف شیخ و زاهد  گاه  هست وگاه نیست 
     خوشا بحال بیدردان  و خوشا بحال خود فروشان  و خوشا بحال عقل پیمودگان  که در هر راهی  بن بستی را میگشایند و میروند و تنها فکرشان شکم است وزیر آن !
    من به عقب بر میگردم  دوباره باز میگردم گویی باید عقب عقب راه بروم  وسپس آن راه رفته را دوباره بپیمایم ، معلم روزگار تنبیهی از این شدیدتر برایم در نظرنگرفته است . 
     برگشتن از عقب برایم بیشتر رنج  آور است  تا دو گام به جلو بردارم زمانیکه  گامهایم را به پشت بر میدارم  همیشه نادیده و راه رفتن و دویدنم را کسی نمی بیند ، 
    چند بار باید یک راه را پیمود ؟ بارها وبارها پیموده ام  از این بن بستها خسته ام  ازاین  کوچه های خاموش و مردم بیهوش  ومن چگونه با لذتی بیهوده  کاری را آغاز کردم که سر انجام نداشت .
    نه بفکر عذاب الهی نیستم  این منم که باید او را از فراز آسمانها پایین بکشم وبه شلاق  ببندم دستهایش را زنجیر کنم وپاهایش را نیز در آهن ذوب بگذارم  .
    بعضی  از شبها هنگام رفتن به رختخوابم  با صدای بلند یگویم “
    بنام او که  جآن داد وجان میگیرد واو که شعور داد وعقل را گرفت ،  هر دو را نمیشود یکجا داشت  بفکر هیچ عذابی هم نیستم  نهایت آنکه سر انجام خواهم مرد ومانند یک تکه هیزم خشک مرا درتنور  مردگان تبدیل به خاکسترم میکنند واین خاکستر ها روز ی دوباره برای معماری وکچ کاریهای بکار میرود .
    امروز خاموشم  واین خاموشی معمای بزرگ من است  معمای بی پاسخ وبی جواب  تنها  جواب آنرا درگامهای پر سر وصدای خود میشنوم ، کسی را از آن خبر نیست .
    نمیدانم روز گذشته چه نوشتم  از یک تب چند روزه برخاسته بودم  ، پیکرم عرق کرده بود  بفکر بوسه ای بودم که روز بر گلهای باغچه ام میزدم حال باید پرندگان مرده را از درون خاک خشک شده جمع کنم .
    نگاهم  در هیچ چیز ثابت نمیماند  تنها گوشهایم را به آهنگهای دلپذیر سپرده ام ،  روز گذشته از گفتاری سخت  دلم گره خورد  منکه با هرکلامی  شرابی میشوم ومست میکنم مست میشوم ، روز گذشته  زهر شدم وبر دلهای نشستم حواسم پی آن گفته ها بود  و پرده ناکامی که بین من و دنیا کشیده شده است  ، آه …..که شما از عشق سخن میگویید آیا انرا میشناسید ؟ یا تنها درارقام بانکی تان وکارتهای  پلاستیکی آنرا احساس میکنید ؟  .
    حواسم  در یک خاموشی مطلق  دور خود میچرخید  وبفکر آنهایی بودم که روزی برایم از عشق میگفتند  وهمیشه دور بودند ، همیشه عاشقان دور ویا معشوق بودند  هیچگاه به هم نمیرسیدیم  تا یکی یکی رفتند به دنیا ی  دیگری  و یا راهشان را کج کردند !   و منکه معشوق بودم  در سکوت و خاموشی نشستم  واین تنها نیرویی بود  مرا زنده نگاه میداشت ، نیروی عشق ، قدرت دوست داشتن  وقدرت پر ستیدن ،  حال در سکوتم و خاموش و درباره بی ارزش بودن ، پست وزشت بودن  ،  این قدرت خاموش میاندیشم  ، امروز دریک گودال بی تفاوتی فرو رفته ام . واین آخرین نفرینی است که دامن مرا گرفت 
    همان اشک حسرت ! .   پایان 
    ثریا ایارنمنش ” لب پرچین ” / اسپانیا / 26/06/ 2018 میلادی  /….؟
  • گریستم !..

    ثریا  اسپانیا / گ لب پرچین «
    —————————–
    امروز صبح مصاحبه ای را که چندی پیش  حضرت ولایتعهدی با تلویزیون  صدای امریکا وخط قر مز آن انجام داده بودند  با دقت تمام گوش دادم ، اولین باز بود که تمام مطالب را یک بیک در ذهن خود تجزیه وتحیلیل میکردم و دست آخر  گفتم ، هزار آفرین ، عالی بود خوب   سر جویبار را  به سوراخ  موریانه  ها  بر گردانده وآب را جاری ساختی ،  اما کو رو ؟   باز هم نشستی تازه وگفتمانی تازه اما بیمزه  گویا  کنسرتی هم بود که آن خواننده همیشه فداکار به خاندان پهلوی نیز درآن شرکت کرده بود .
    این اولین باز نیست که خوانندگان وشاعران ما به ولینعمت خود خیانت میکنند  وآخرین باز هم نخواهد بود ، بانو الهه مرحوم میخواند ” 
    خوشا ، خوشا ؛ ؛ شهریا رما 
    خوشا خوشا  شادی روزگار ما 
    اما سر از فرقه مجاهدین درآورد و پسرانش نیز . 
    صفحه  خبرهای گویا هم نیمی از سفیدی صفحاترا به عکسهای  تکراری گذشته میدهد ، عکسی دیدم از بانو ی اول ایران وبانوی اول امریکا در اولین سفر ایشان به امریکا ! در زمان کندی ، سادگی وبرازندگی  وزیبایی ژاکلین حسابی  آنهمه جواهر وتاج و پوست را تحت الشعاع قرار داده بود ، چه لزومی داشت  برای شام یا اپرا یک تاج نیمنری وآنهمه جواهر بخود بیاویزید مانند درخت کریسمس ؟ یک نیمتاج کوچک بعنوان ملکه کافی بود وچند رشته مروارید ، خوب لابد آنهارا همانجا به امانت میگذارد برای چنین  روزهایی ! کسی چه میداند ما سلطان برونور را  مسخره میکردیم .
    درهمان ناریخ در هشت کانال سر تاسری  تلویزیون  امریکا برنامه زیر عنوان (  زمانی که دنیا میرود تا قهرمانان را فراموش کند ، ایران میرود تا قهرمانی بساز د،  با تیتر بزرگ فرح ) !.
     دوستانی داشتم که دانشجو بودند ومرتب عکسهارا برایم میفرستادند، فرح در کیش با بیکنی ، فرح در آبها با لباس غواصی ، فرح درشکار گاه ، فرح روی موتور ، فرح روی اسب ، فرح در پیست اسکی ! فرح روی دوچرخه وفرح درعالیترین وشیک ترین مدلهای لباس اختصاصی وجواهرات  مخصوص و …. با خود گفتم قهرمانی یعنی این ، بخور .
    ما همه دراین راه بی تجربه بودیم وراه خود نمایی وخود فروشی را  نیز نمیدانستیم  .بنا براین از خواب که برخاستم چشمانم لبر یز از اشک و گریان بودم .همین ، نه بیشتر . عمرشما ای خبازان و خمیر گیران و نانواهای تازه کار درازباد ،   از ما گذشت .
     ثریا / اسپانیا / همان روز  همان جا ! 
  • دروغ بزرگ !

    ثرسا / اسپانیا  ـ لب پرچین « !
    خصوص است ! 
    من این حروف نوشتم که غیر نداند ، و تنها تو خواهی دانست و تو میخوانی  ،  آن زندگی که ترا احاطه کرده است  با همان شکلی آنرا نگاه کن  که درمیانش غوطه میخوری ، نه از پشت عینکهای ذره بینی ونه از پشت شیشه های سیاه ،  بزرگترین هدف یک انسان رسیدن به مقصود است حال مقصود کجا و منظور چیست این دیگر بخود شخص ارتباط دارد ،  بنظر من بزرگترین هنر امروز ما  خدمت  به این اجتماع درهم تنیده  و کلاف  سر درگم است ،  بررسی و قضاوت آن با ما نیست  جنبه های خوش گذارنی و تفریحی ووقت تلف کردن  وبیرون شدن از واقعیات  و همیشه درخواب بودن  تنها در سراشیب یک زندگی فرسود ه ممکن است اتفاق بیفتد ،  ما هنوز بیداریم وافکارمان روشن ومن خوشحال ترم که حتی نیمه شب  با کلمات  مبارزه میکنم تا بخواب روم .
    آن راهی را که تو می پیمایی و یا پیموده ای ما سالهاست یکی یکی  از آن جاده خطرناک آن پلهای  سرنگون وحشتناک با احتیاط گذر کردیم   و من هرکجا که دست تقدیر مرا راند  رفتم  بی هیچ دلهره و ترسی  اما روح من همیشه لبریز از امید و سر شار از زندگی بود ” وهست ”  من روزهای خوشبختی را نیز پیش بینی میکنم  چرا نباید آن روزهارا دید؟  .ویا انرا  شناخت ؟  چه اهمیت دارد  اگر من نبینم  دیگران خواهند دید  و از نعمات آن برخوردار  خواهند شد .
    مئها بود که میدیدم رشته ها یکی یک نخ نما شده وپاره میشوند  ، درآنسوی آبها زنی ویا زنانی هستند که پذیرای تو باشند بمن احتیاجی نداری یا بما ،  من رنجی نمیبرم  زمانی رنجم افزون میشود که طرف مقابل من بخیال خود مرا فریب داده است من فریب نمیخورم ، مگر خودم میل داشته باشم با فریب دهنده ام همراه باشم آنگاه یک خود آزاری وخود فریبی را  نخ میکنم وبر گردنم میاویزم ، من دستها را بخوبی از پشت میخوانم  قمار بازم ورق ها را بخوبی میشناسم  کسی نمیتواند مرا فریب بدهد زمانی رنج میبرم که درمقابل این فریب باید سکوت کنم وآنرا بپذیرم بر خلاف میل قلبی خودم .
    گاهی از شبها از فرط سرفه ونفس تنگی درحال خفگی هستم بلند میشوم  کمی آب مینوشم کمی نفس عمیق میکشم کمی عطر بخود میزنم وبا بوی خوش عطر مورد علاقه ام که دیگر دربازارها یافت نیمشود بخواب میروم ویا دررویای آن .
    امروز متاسفم ما در سلطه سر زمینی هستیم  که از ما گرسنه تر بودند وپر خورتر یعنی روسیه وتنبل تر همیشه میل دارند بخوابند ما هم همسایه دیوار  به دیوار  آنها هسیتیم  کمال همنشین درما اثر کرد و امروز شاهد نسلی هستیم که از آن نظام بیرون  آمده است . بنا براین چندان دلبستگی ندارم که گامی بسوی آن سرزمین بردارم ودرهمین ده کوره جایم خوش است اما کسانی هستند که تنها برای ( خانه وتماشای ویترین های مزین ) آن واستخر پر آب  آبی وصندلیهای لوکس میایند من متاسفانه محروم هستم بالا کشیدن آنهمه اثاثیه از این سر بالایی کار هر کسی نیست  اتومبیلها هم جایی برای پارک کردن ندارند  ، استخر هم درپایین متعلق به همه اهل مجتمع میباشد  و باید کارت مخصوص  را نشان بدهی که ساکن همین آپارتمانی ، باغی دراینجا  نیست درختی نیست  گلی در باغچه ها نیست  آبی در رودخانه ها نیست  این جا پاریس نیست لندن ونیویورک هم نیست ، یک ده  تازه در بالاترین نقطه و رو برویت یک تپه واطرافت مغازه های بقالی قصابی ورستورانهای  ارزان قیمت وماهی فروشی  است  دهی محلی با ساکنین محلی خود ،  لطفی ندارد  دریا را هم نمیتوان دید تنها یک نقطه  آبی  کوچک  در دور دستها دیده میشود  اما صافی هوا ولطافت ـآن درتمام این شهر بی نظیر است . همه هوا نمیخواهند  جنگلهایی بزرگ ودریا ومغازه های  شیک را  بیشتر دوست دارند .ومن مانند زاهدی  گوشه نشین در میان کتابهای کهنه ام غلط میخورم  تفنن ومشغولیتی ندارم میلی هم ندارم که برای خود سرگرمی بیابم  دچار سوء ظن سیاسی هم نیستم از چپ وراست  مورد مطالعه قرار میگیرم اولین جاسوس من موبایلم  میباشد  که شبها دور نوشته ها وعکسها همه را بر رسی میکند جاسوس خوبی است وخوب کارش را انجام میدهد !!! بهر روی داستان به پایان رسید وگمان نکنم دیگر بتو انیم مانند گذشه توافقی باهم داشته باشیم ودوستان خوبی برای یکدیگر ؛ من از فریب بیزارم  آن روزها اگر فریب میخوردم هنوز کودکی ناتوان وبی تجربه ای بیش نبودم اما امروز دنیارا مانند کف دستم میشناسم و آشخاص را از چشمانشا ن و گفته هایشان . 
    بیشتر مزاحم نمیشوم امید است که این نوشته را خوب بخوانی وخوب حقیقت را از لابلای آن کشف کنی ، دراین شهر خبری نیست غیر از یک ارامش درونی وهمین برای من کافی است . پیروز وموفق باشی 
    اضافه ” ایمیل تو   آدرسش عوضی بود ، و روی پیامگیر ها هم نمیشد  این همه درد دل را  ، نوشت سخت بود از این وسیله استفاده کردم ! 
     با مهر 
    دوستدار تو / ثریا 
    25 ژوئن 2018 میلادی / اسپانیا / برکه های  خشک شده !!!
    نسخه  آنرا در روی گوگل پلاس میتوانی  ببینی .!!
  • درودی دوباره !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «!
    —————————
    نمار شام غریبانه  چو گریه آغازم 
    بمویهای غریبانه قصه پردازم 
    بیاد یارو و دیار  آنچنان بگریم زار 
    که از جهان ره و رسم سفر براندازم …..” خواجه شمس الدین حافظ شیرازی “
    بلی ! قرار بود ده روز تعطیلی داشته باشم  تا پذیرای مسافری باشم که درراه بود  ، متاسفانه  نشد ونیامد ! منهم تعطیلاتمرا پس دادم !!! و گذاشتم برای دوران سختری .
    در طی این چند روز که من تبد ار بودم  اتفاقات زیادی بوقوع پیوست  بیشتر آنهارا درون دفترچه ای یادداشت کرده ام  ویا در جعبه حافظه ام ،  دلم آگهی میداد که مسافر نخواهد آمد و …. نیامد   گویا انرژی منفی بعضی ها قوی تر از من وسرنوشت من است واین را من بارها امتحان کرده ام . بهر روی خیری  درآن بود .
     دوشب گذشته  تبدار وعرق ریزان درون تختخوابم غلطیدم روز گذشته بلند شدم تا سری به بالکن وآن باغچه مرده بزنم دیدم باز دو جوجه کبوتر  تازه سر از تخم بیرون آمده ومرده روی برگهای خشک شده افتاده اند ، هرطور بود آنها را جمع کردم واز خود میپرسیدم که این کبوتران با من چه کار دارند ، من نه حرم میباشم نه میدان بزرگ سنت مارکو ، یک باغچه دراز با خاکی مسموم حاصل زباله ها که درون کیسه ها میکنند  وبعنوان  خاک باغچه میفروشند دیگر هیچ گلی بعمل نخواهد آمد همچنانکه دیگر ساقه های گندم را نخواهیم دید . بجایش خمیر های یخ زده از چین  وارد میشود وشکم مارا انباشته میسازد !
    اسپانیا  درحال حاضر درگیر این پناهندگان رانده شده از سواحل ایتالیا میباشد وکشتی پشت کشتی حامل این سیاهان  اهل اتیوپیا ویا افریقا که هرکدام موبایلی یا  تابلتی  هم در دست دارند وارد سواحل اینجا میشوند ! خوب طبیعی است باخو د بیمار یهایی راهم میاورند وطبیعی است است که شکم آنها باید سیر شود !! اما ؟! …..
     شنیندیم مثلثی شکل گرفته که راس آن جناب علیرضا خان نوری زاده میباشد ودرپی نشستهای محتلف وقو م سازی وجدایی طلبی وبطور خلاصه تجزیه ایران است ودربین آنها پسر خوانند ه محبوی من مرحوم الهه نیز در نشستها یک ضلعی را تشکیل میده تا مربع شوند یا مکعب بهر روی این مثلث شوم ضلع هایش بیک اندازه نیستند محال است بتوان دربین این قوم  دونفر را یافت که باهم یگانه باشند ویا سه نفر که متساوی الساقین باشند !!! این مثلث زوار دررفته وکج وکوله حال مشغول نشستهای گوناگون میباشد امریکا  مشگل است اروپا راحت تراست نشست پشت نشست !!! گاهی آرزو میکنم ایکاش بجای آن سربازان جان برکف داده در روی پشت بام علوی این حرام زاده هارا تیر باران میکردند این اهل روزی نامه و رسانه وغیره که هرچه بر سر ما میاید از زیر لحاف کثیف آنهاست ویا دهان بدبو ودندانهای کرم خورده شان  بهر روی دیگر برایم مهم نیست . نه آبدا مهم نیست چون اگر هم تجریه نشود دیگر ایران آن ایرانی نیست که مرحوم رضا شاه بنیان نهاد چیزی زوار دررفته ویران و                                             کثیف با میکربهای کشنده  مانند پس مانده قاجاریه با فاحشه خانه هایی که زیر دست امامان جمعه و مرید هایشان شکل گرفته وخیلی مسائل دیگر  دیگر آن خانه ، خانه نیست لانه هم نیست حال بگذار این مثللات درهم پیچیده که هیچگاه یک خط عمود بر آنا ن نمینشیند در هم بلولند و گلویشانرا پاره کنند وبه دهانشان کف بیاورند و یا عشوه های  خرکی برای بیوه زنان پا بسن گذاشته !…..
    زندگی ” فردریک شوپن ”  ترجمه تقی تفضلی را میخواندم درمیان این کتاب بیشتر ر.وح تقی خان را میدیم تا روح شوپن یا ژرژ ساند را ودراین فکر بودم که چگونه  آن همه موسیقدانان چهان در آن ایام ا  و قرون گذشته توانستند یکدیگر را بیابند  وبهم کمک کنند ، وچرا از قرن پانزده دیگر نقاشی بوجود نیامد ؟ چرا موسیقی دانی برنخاست ! 
    همان بهتر نان سیاست بیشتر مزه دارد تا اینکه مثلا مانند شوپن سل بگیری ودرکنج بیمارستانی از دنیا بروی !.
    بهر روز ساعت  از چهار صبح گذشته وگرما وشرجی هوا  مرا بیدار کرده ودراین فکرم که چرا انسانها نا پدید شدند وامروز من کجا هستم و درمیان چه کسانی زندگی میکنم  ؟ اینهمه احساسات  ووابستگی فامیلی را تنها درمیان خودمان میبینم  ، پسرم درحال سفر به خاور دور بود  از فرودگاه پاریس  بمن زنگ زد حالت چطوره میخواهی برگردم ؟  گفتم ، نه عزیزم حالم خوب خوب است وفردا بر میخیزم  چون میل ندارم درتختخواب بیماری جان بدهم  بقول آن مثل نخ نما شده  ” درختان ایستاده میمیرند ” 
    من از دیار حبیم نه بلاد غریب 
    مهیمنا  به رفیقان خود رسان بازم 
    بجز باد شمالم  نمی شناسد کس 
     عزیز من که بجز باد نیست دمسازم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 25/ 06/ 2018 میلادی / برابر با پنمج تیرماه 1397 خورشیدی !…
  • تعطیلات

    ده روز مرخصی  و درطی آن دعا میکنم که پروردگار دانا وتوانا این قوم وحشی را هرچه زودتر از سر زمین من بیرون نماید .
    وای برما ، که غریبه شده هموطن ما/
    وهمان یزدان توانا عقلی وشعوری هم به آن اپوزسیون دروغین بدهد . همین 
    تا بعد همگی شمارا به یزدان پاک واهورا مزدا میسپاارم
     ثریا/ اسپانیا / لب چرچین !!! 
    23/06/2018 میلادی  برابر با 3 تیرماه ÷1397 خورشیدی .
    ————————————————————————————————————————————
  • راهی در آفتاب

    ثریا / اسپانیا / لب پرچین ! 
    ———————–
    در پست قبلی فراموش کردم که تاریخ را بگذارم  فعلا  رونوشت که برابر اصل است تاریخ دار  شد .
    رفتم خوابیدم  ، یعنی بیهوش شدم ، با صدای زنگ تلفن بیدار شدم  ، پسرکم بود تازه برگشته بود و دوباره میبایست میرفت ! تنها دوساعت وقت داشت تا مرا ببیند ! خوب تا آن روز بیدار میمانم .
    در خبر ها  انتقاد های زیادی از بازیکنان ایرانی  شده بود و من این را احساس کرده بودم اما خودشان نوشتند که ” با پیروزی شکست را پذیرفتند !!! از آنجاییکه در جمهوری خونین  همه چیز وارونه است شکست هم با پیروزی توام میشود و یا نامش عوض میشود درحال حاضر 3 پوئن دیگر دارند نا بتوانند به بازی خود ادامه دهند .
    در مصاحبه ای از والاگهر حضرت ولایتعهدی خواندم که ایشان سخت نیاز به همکاری خارج نشینان و خارجیان دارند تا با یک انقلاب  نرم وارد شوند ! بد نیست  اگر راه هموار وآفتابی باشد  وچشم کور بقیه در نور آفتاب  راه خود را بیابد  شاید بتوان گفت  که راهی پر خطر اما افتخار آمیزاست ، و” الحمداله از برکت وجود  شهر بانوی عزیز  دوستان بیشمارند !) !درحال حاضر مدعیان امپراطوری بر آن سر زمین  بسیارند  از مش قاسم زید ابادی کرفته تا گروههایی که میل دارند خان وخان بازی وسردار وسپه داررا دوباره بر قرا ر سازند ودشمنان بگوش نشسته اند تا سهم خود را بگیرند .
    خوب میتوان همه  قساوت ها وکشتن ها وقتل های بیمورد  را نادیده گرفت و روی خاکی که زیر آن بجای آب خون روان است راه رفت ، اما به چه قیمتی ؟  میتوان از افتادن به گودالها  وچاله ها  پرهیز کرد ، اما چگونه ؟  شاید در گوشه ای راهی  هموار  باشد وبتوان خرک خودرا لنگان لنکان به مقصد برد اما با دانش وفرهنگ  ناتوان واین نسل نادان چه خواهند  کرد ؟ نسلی که هنوز در کنار منبر آخوندها مینشیند وسینه میزند وبرای حدیث های بی وسر ته احترام قادر  است وزن کشی  وتجاوز  را لازم الاجرا میداند ، چگونه باید برخورد کرد ؟ .با قدرت سپاه ؟!!! .
    آفتاب همچنان با شدت  بر دشتهای سوزان و تشنه آن سرزمین میتابد  کهکشان ها گم شده اند دیگر نمیتوان در آسمان ستاره ها را یافت ،  نه گذشته ونه آینده ، دریک سراب  وز مان یکسان وعده ای هنوز در آن نوستالوژی خود درخواب عمیق فرو رفته اند تا امام زمان از سوی غرب وحشی سوار بر اسب سپید با برگ آزادی بسوی آنها بیاید .
    من مانند همیشه نهایت وغایت کارهارا  مانند کف دستم میبینم  ودر زیر این آفتاب هیچگاه  یک دموکراسی بدون خون ریزی شکل نخواهد گرفت ، مردم همه عاصی ، نیمی معتاد ، عده ای سخت به عمامه چسپیده اند ،  وما در میان خارجیان راه میرویم وآن پهنه دشنت خشک را  دراندیشه خود مانند گذشته ویا امروز سر زمینهای دیگر میبینیم .
    ومن همان ولگرد آسمان های بیگانه ام ونیازی ندارم کسی برایم جاده بسازد تا من روی آن راه بروم وبرسم به هیچ ،  من راه خودم را میزوم  هرچند از فشار درد بخود بپیچم هرکاه میل داشته باشم به آن دیار سفر میکنم نه مرزی میشناسم ونه گمرکی ونه ماموری را . روز تان خوش و کامتان شیرین باد /ث.الف .
    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « / همان روز ، همان جا ! 
  • جمع اضداد

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین ” !
    —————————-
    بیا به نیک و بد روزگار  خنده زنیم 
    به نقشبندی  نا پایدار  خنده زنیم 
    بکار بسته  که آخر  چو غنچه باز شود 
    بیا  چو بلبل  امیدوار   خنده زنیم …..
    ( این لوگو ” را تنها برای خودم گذاشتم ، منکه حق ندارم بپرسم رای من کجاست؟ وسر زمینم چه شد ؟ و کدام دستی دموکراسی را بما هدیه !! میدهد  ؟ که دستهای خودمان بسته است )!!
    تمام  روز دریک گیجی نا پایدار   بسر میبردم ،  فیلمی را گذاشتم و نشستم به تماشای آن ،  نه ! محال است من بنشینم وزیر آن پرچم  دروغین  خود را  به در و دیوار بکوبم و ببینم کدام یک پیروز میشوند ، ممکن است قلبم از کار بایستد ،  روی صفحه گوگل به دنبال  چیزی میگشتم  دیدم در گوشه  آن ،  دوتیم مساویند صفر به صفر  ویک خط سبز مرتب در حال رفت و آمد است ، خوب این کمتر آزار میرساند  ، در دقیقه پنجاه وهشتم بود که فریاد  مردم از کوچه وخیابان بلند شد واتومبیل ها بوق زدند  ، اسپانیا گویا یک گل به دروازه شوت کرده بود !  دلم درون سینه ام میطپید  ، بهر روی  صفحه را باز کردم  نمیدانستم سفیدها ایرانید یا سرخ ها ! اما از قیافه سرخ ها فهمیدم که خودشانند و در جایگاه زنان با موهای آشفته و یا بسته وبا صورتکهای رنگ شده به سبز وسفید وقرمز  نشسته بودند ، ومردی  تسبیح به دست با شال کذایی دور گردنش داشت دعا میخواند ، و قیافه مردان وزنان توی هم بود ، دیگر وقتی نماده بود  ویک گل راهم داور  قبول نکرد بازیشان بیشتر به یک زد وخورد شبیه بود ایرانیان پشت پا میزدند  و درنتیجه سه کارت زرد هدیه گرفتند  ، باری به نفع  اسپانیا تمام شد ودیدگان من لبریز ازاشک  ، بین دو احساس شناور بودم غوطه میخوردم  ، پس این زنان چگونه وارد استادیوم ورزشی شده اند وآنهم بدون حجاب ؟ خوب شاید از کشورهای دیگری آمده بودند ویا شاید ” خودی ” بودند وچرا زنان ما درایران حتی حق ندارند  بازی را از تلویزیون تماشا کنند؟ ! چرا بی بی نخودی با مقنعه سیاهش انرا حرام اعلام کرده است !!!.
    همچنان که روح ملت را گرفتند ، روحی که با موسیقی زنده بود وزندگی میکرد  ، نقاشی حرام ، مجسمه سازی حرام همه چیز حرام است تجاوز به حریم خصوصی وبه زنان و دختران و پسران  زیر سن حلال است !.
    نه ! هیچ احساس خوشی نداشتم  اگر پرچم ایران بود  شاید اشک میریختم ، اما بمن چه مربوط است ! دو تیم دارند برای اربابشان بازی میکنند !
    بیاد آن روزهای و موسیقی  اصیل ایرانی که داشت  جای خود را باز میکرد ، افتادم ، بیاد گویندگی فخری نیکزاد با آن لبان شهوت آلودش وآن چشمانی که مانند دو جام شراب لبریز از خواب بودند و دل  شاعر کوچه را پاره پاره کرده بودند ، و چه زیبا آن اشعار را دکلمه میکرد ، بیاد حنجره طلایی هایده و شجریان بودم  بیاد صدای ملکوتی پریسا بودم  بیاد تار شهناز و سنتور پایور و ضرب تهرانی و ویلون یاحقی و شاد روان خرم ،  همه رفته اند از فشار نا امیدی ، روحشان مرده بود تنها چند تن زنده اند  آنهم در کنج عزلت و تنهایی .
     نه ، من فریب نمی خورم ، من غصه میخورم  واین  غصه مرا تا این ساعت که چهار صبح است بیدار نگاه داشته  بیاد کتابهای گذشته وچاپ و خط  زیبای آنها میافتم و امروز حتی خط تغییر شکل داده با آن ” عین   “زشت که مانند دهان قورباغه میماند ، با جوهر سیاه همه چیز رنگ عوض کرده و جناب رهبری  در نطق خویش افاضه میفرمایند  که مرحوم مصدق به امریکا پناه برد ! کودتا به دست امریکا شکل گرفت و حال ما خوشحالیم که آن علف هرزه ای را که زیر نام الله  در زمین کاشتیم امروز  تبدیل به یک درخت شده است و دشمن هیچ کاری نمیتواند بکند !!! . 
    درختی که از درون کرم گذاشته و دارد میپوسد وتو با رنگ و لعاب میل داری آنرا جلا بدهی ! البته دشمن تو امریکاست نه دولت فخیمه که زیر عبای توست ونه روسیه شوری که اجازه داد آن خودی ها وارد بهشت شوند و خوش بگذرانند و فوتبال را از نزدیک بهتر تماشا کنند !!.
    صدای مرغا ن دریایی وقار قار کلاغها  وآمدن مامورین شهرداری بر ای بردن زباله ها آن یک ذره خوابی را که در چشم داشتم از من ربود ، باید کاری میکردم  و نوشتن بهترین کاریست که مرا تسکین میدهد اگر چه چشمانم لبریز از اشک باشند و روی دکمه ها را بپوشانند . ث. الف .
    مگذار  که چو آتش خاموش  بمیرم 
    وز خاطره ها گشته فراموش بمیرم 
    مگذار چو آتشکده پارس  خدا را 
    یک سینه شرر باشم و خاموش بمیرم 
    چون  کوزه می در بغلم  گیر که خواهم 
    با غلغله خون گریم و با جوش بمیرم ……….” شهر آشوب “
    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین / اسپانیا . 21/06/2018 میلادی برابر با 31 خردادماه 1397 خورشیدی !
  • مدالیون

    ثریا  اسپانیا / دلنوشته  روی ” لب پرچین «!!
    —————————————–
    اینجانب افتخار دارد که بنویسد در بیست واندی سال  صاحب این مدال شد !!! آنهم در ازای بخشیدن یک پالتوی پوست مینک پنچهزار پوندی !!! دیگر به درد من درگرمای  سی وچهل درجه نمیخورد ، دیگر پولی دربساط نبود که آنرا به سردخانه  فروشگان بزرگ  (هارو.دز)  بسپارم برای نگاهداری چه بهتر در راه یک امر خیز !!! آنرا ببخشم وراحت بخشیدم  ، مانند همه جیزهای دیگر را که میبایست پس میدادم ، 
    امروز  این مدال را درانتهای کشو یافتم ، آخ آن روزها  تا چه اندازه بمن وبه قبیله ام احساس  همدردی وهمکاری باین انجمن های خیریه دست داده بود ، نمیدانستیم که این انجمن ها سرشان به کجا وصل است  ، با همت یک بانو ی انگلیسی که همسایه ما بود ناگهان قبیله راه افتاد ، بدویم ، دویدیم ، کارهای مجانی دیلماج مجانی  راننده مجانی  بهر روی هرکدام دریکی از این رشته ها کار میکردیم و سپس آخرین کار من این بود  که نامه ها ودعوتنامه هارا به درون یک پاکت بگذارم وتمبر بچسپانم وبه دست پست بدهم واما ، درمتینگها ومراسم خصوصی جایی برای ما نبود تنها   چند تن  از اعضاء که ما نمیشناختیم و ناگهان  سر وکله شان پیدا شد و وچند روزنامه نگار وبانوی موسس  در راس آنها جای داشتند اما درپارتیهایی که میبایست بلیط بخریم  همیشه دعوت داشتیم .وخبر هارا درروزنامه شهری میخواندیم !!!
    تا اینکه روزی یک بانویی یک فقره چک  به مبلغ نود هزار ” پزوتاس” داد که برای کمک به این انجمن بدهیم من کمی مشکوک شدم ….. خوب دیگر فهمیدم  . خلاص .
    حال اگر آن پالتو  بود  حداقل  میتوانستم یک پتوی خوب  با استر ابریشمی  درست کنم  برای روزهای سرد زمستانی  حتی عکس آنرا هم ندارم  ، چه حیف !!  
    کاپی را که دخترم برای دویدن گرفت واول شد هنوز گوشه کتابخانه اش خاک میخورد ! چقدر گل آفتابگردان فروخیتم مانند گداها با یک قوطی سر بسته حلبی جلوی مردم را میگرفتیم  تا قوطی پر میشد آنرا به بنگاه ! خیریه میفرستادیم حال چند مغازه  دست دوم فروشی در تمام شهر های اطراف باز کرده اند ولباسهای دست دوم را گاهی بطور بسته بندی بفروش میرسانند ومقداری از آنها به ایران میرود !  با مشتری های جدید ! .
    روز گذشته دیدم خانه های چوبی وچادر های زلزله زدگان سر پل ذهاب دچار آتش سوزی شده اند  ،  آخ …. اگر آن پالتو بود ! چند لباس ویا کت برای چند خانوار میشد . واقعا گاهی  احساس میکنم گویا ما مغز خر خورده ایم اینهمه از این قوم انگولو ساکسونها فریب خوردیم بدبخت شدیم باز  هم فریب میخوریم وتا آخرعمرمان فریب خواهیم خورد .
    شمارا به یزدان پاک و سیمرغ میسپارم 
     پایان / ثریا / اسپانیا همان روز همان ساعت و.همانجا !!!.