Category: General

  • نامه به ملکه

    درود بر شما  علیاحضرت ملکه  الیزابت دوم ! 
     با پوزش از اینکه  نمیتوانم با زبان رویالتی با شما سخن بگویم ویا بنویسم  قبلا عذر میخواهم ! 
    روز گذشته  ، نه چند روز پیش  آن  مرد وآن زن  ! اربابان  دنیای ورشکسته  آن سوی قاره ها  با شما ملاقاتی داشتند ، من با همه کودنی و دهاتی بودنم  رعایت خیلی از آداب و رسوم را میدانم وانجام میدهم ، اما آن زن ، مانند یک درخت خشک جلوی شما ایستاد حتی سرش راخم نکرد ، حال نه بعنوان ملکه بلکه بعنوان یک بانوی مسن ویک ملکه صاحب نام ، خوب مثلی ما داریم که میگوید هرچه درخت پر بار تر باشد سرش  پایین تر است ودرختان بی بار وبی توشه همچنان قد میکشند وبالا میروند وسپس ناگهان  تبر زن زمانه تبر خودرا بر پیکر آنها فرود  میاورد .
    من درمیان تمام ملکه های دنیا ، تنها بشما ارادت دارم ودوستتان دارم ، بخاطر صبر وحوصله وآرامش شما ، بخاطر آنکه روزی در جنگ جهانی دوم ( من هنوز به دنیا نیامده بودم عکسهای شمارا دیدم )  درپشت جیپ ها در میدان جنگ بودید ، بخاطر ایمان راستین شما وخلاصه بخاطر آن سنجاق سینه های زیبایی که همیشه بر سینه دارید ! 
    خوب معلوم است که متعلق به دولت میباشد ، شاید بعضی از آنها بخود شما تعلق داشته باشند ، من تنها یکبار شمارا ازنزدیک دیدم وآنقدر سرم پایین بود که نفهمیدم شما بمن دست دادید وفرمودید  ( هادو یو دو ؟ ) خیال کردید من یکی از کارمندان  آن موسسه ای هستم که شما باید افتتاح میکردید ؛ من هاج واج مانده بودم سیل خبرنگاران به درون ریخت ویکی از آنها فورا مرا بیرون فرستاد ، من نمیدانستم  از در پشت وارد شده بودم بخیال آنکه یک فروشگاه بزرگ است در حالیکه نمیدانم چی بود چون فورا مرا بیرون کردند! من چقدر خجالت کشیدم وتاسف خوردم ، سالهای خیلی دور شاید سالهای هشتاد بود .
    بگذریم از این بی اعتنایی واین بی ادبی این زوج مناسفم ، اینها تکلیفشان معلوم است شما با خیلی از این قماش  آدمها مجبور به ملاقات بودید با بانوی سرکوزی وسایرین که نامی نمیبرم وخوش ندارم نامشانرا بر زبان بیاورم همیشه خندان  وشادمان . 
    حال میگویند سلام روستایی بی طمع نیست ، شما تاج وتخت  اامپراطوی قدیمی را برای نوه هایتان  به ارث میگذارید  ایکاش آن سنجاق سینه که الماس کوه نور روی آن بود ومتعلق بخود ما بود آنرا بمن میدادید تا منم چیزی برای نوه هایم بگذارم  !!!!، من تنها یک کمد لباس ویک صندوق کیف وکفش ویک صندوق لوازم آرایش برایشان میگذارم جواهراتم را فروختم ونیمش را هم دزد برد ، تتمه اش را هم بین بچه ها قسمت کردم حال تنها یک انگشتری که با پول خودم واولین حقوقم از یک جواهر فروشی معروف خریدم بر انگشت دست راست من است قدمت آن ؟  بلی شاید به پنجاه واندی سال برسد !  اولین حقوقم یکصد وپنجاه تومان بود ومن این انگشتر را قسطی خریدم ! چقدر به آن افتخار میکنم . 
    بهر روی علیا حضرت مرا ببخشید ، امیدوارم عمرتان به یکصد سال برسد شما مادر بزرگ اروپا هستید و آن سر زمین ویران  شده ولبریز از مهاجر  تنها شما را دارد وبس .
     در خاتمه میخواهم تمنا کنم  به آن مردانیکه در زیر دست شما کار میکنند بفرمایید این زباله هایی را که درسر زمین من ( ایران) ریخته اند خودشان جمع کنند وبه سر زمینی دیگر صادر نمایند این مهمترین خواهش من است همان خانواده بزرگ هشتصد ساله وصاحبان بانکهای دنیا وبقیه …… ؟ با تقدیم بهترین وشایسته ترین احترامات .
    ثریا / مقیم یک دهکده در اسپانیای داغ وسوزان . 
    یکشنبه 15 ژوئیه 2018 میلادی  !.
  • فریب بزرگ

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« !
    اسپانیا 
    —————————–
    دیده دریا کنم وصبر به صحرا فکنم 
    وندرین  کار دل خویش به دریا فکنم 
    از دل تنگ گنهکار بر آرم آهی 
    کآتش اندر گنه آدم و هوا  فکنم 
    خورده ام تیر فلک باده تا سر مست 
    عقده دربند کمر تر کش جوزا فکنم ………حضرت حافظ شیرازی 
    چگونه با یک  داستنا ن مسخره  همه دنیا را فریب دادند این  زاهدان مسلمان واین گربه های مست باده خون ! دخترک در حال حاضر در کنار دلقک شیخ خراسان  درترکیه مشغول رقصیدن است وآن نمایش اعتراف  را برای فریب وسرگرم کردن مردم به روی آنتن ها فرستادند  ، مردم هم که تنها نوکر هشتک وکمپینگ هستند  شاید درته دل من این یقین بود که این نمایشنامه به دستور شیخنا  درست شده و تدوین گریده است .
    حضرت مولانا ویا حاج آقا ولایتی فرموده اند که : 
    ما میمانیم وبقیه ایرانیانرا بیرون میکنیم !!! گویا ارث پدر جاکش خودرا دارد نگاه میدارد مگر خود تو ایرانی  نیستی و در آنجا درس نخواندی ودر سازمان  کشتی رانی آریا  کارمند نبودی حال پزشک اطفال  در قامت وزرات خارجه آنهم آن جمهوری قاتل وآدمکش که درحال حاضر مقدار زیادی  آدمکش  را از سر تاسر دنیا وارد کرده برای نابود کردن هرکه نام ( ایران ) راببرد ! وتو؟…..مانند پا اندازها و واسطه ها میروی تا نیم دیگر دریا خزر را نیز به اربا ب پیش کش نمایی تا چند صباحی دیگر  مارها وکرکس هاارا در لانه نگاه دارد ؟!
    آن مملکت مال شما ، با آن دوست گرامی جناب دکتر که از قدیم القدما میبایست کلاه قرمساقی را بر سرش میگذاشت وهنوز هم کلاه بر بالای سرش آویزان است چرا که سه فاحشه درخانه دارد یار وغار همدوره حاج آغا ولایتی ! همان بهتر که شما بمانید  وخون بقیه را سر بکشید سر انجام روزی خاک خواهید شد وآنگاه ما بر خواهیم گشت وبر خاک شما ادرار خواهیم کرد وکارهای دیگری را .
    شب گذشت از شدت گرما نتوانستم چشم به روی هم بگذارم ، چند بار به زیردوش رفتم صدای آتش بازی بلند بود  ، بلی جشن قدیسه ” کارمن ” پاترون یا ارباب دریاهاست !
     اینها مرتب سر مردم را با جشن های مذهبی و ملی گرم میکنند تا ناگهان هوای » انقلاب » بسرشان نزند  وعمیقا با احزاب  دیگر موافق نیستند تنها یک حزب برایشان کافی است ، آنهم حزبی که دست کلیسا رویش میباشد  حزب پ. پ  .
    این مردان دین درهمه جای دنیا به  کار گلکاری وباغبانی مشغولند ودیگران به کار گل ونوکری ودادن صدقه !
    هنوز خواب چشمانمرا لبریز کرده  هوا دم دار ونمناک وشرجی است نفس کشیدن برایم مشگل است ،  به بالکن  میروم ، هوا راکد  است پرده هارا کشیده ام مانند موش کور درون سوراخ تا از تابش آفتاب  ، همان آفتابی که به دنبالش چهل سال پیش دویدم  ، .حال یگانه دشمن من است ، محفوظ بمانم  ،  پشه ها هم به تازگی مزید بر علت شده اند وآن داروها  وپشه کش ها هم کار گر نیستند تنها پشه  ها روی آنها مینشیند وانگشت خودرا درون بینی شان میکنند تا موقع حمله برسد  !! .
    واین است زندگی ما مردم دنیا در کنار گنده لاتها و چاقو کشان و عربده جویان و آدم کشان و پا اندازهای زمانه .ث 
    همه شب دراین امیدم ، که نسیم صبگاهی 
    به  پیام آشنایان بنوازد   آشنا را 
    دل  عالمی بسوزی  چو عذاز بر فروزی 
    تو از این چه سود داری  که نمیکنی مدارا ؟
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / 15  ژوئیه 2018 میلادی /……؟ 
  • دردها امروز من

    نه به کسی مربوط نیست

    بخودم مربوط است 
    روز گذشته  در برگه ای که  از بانک برایم رسیا  دیدم  هفتاد یوروی نا قابل برای تلفن برداشته شده 
    شاخ نه  توی سرم اسفناج سبز شد 
    من . تنها  با یک اینرنت فکسنی  که نفس نفس زنان بالا میاید وجان مرا میگیرد 
    با یک گوشی ویک تلفن 
    نه باخارج حرف میزنم  ونه با داخل 
    کار من تنها روی همان پیغام گیران است بین خودم وخانواده 
    هفتاد یورو ؟ از یک زن تنها  
    اوف حال با اینهمه اسفناج  تنها میتوانم با داغی مغزم  بورانی  درست کنم 
    هفته آینده  اولین نوه دختری من  دریکی از شهرهای  انگلستان  از دانشگاه  پایان تحصیلی میگیرد 
    من نمیتوانم برو م 
    این آرزوی من بود که در اولین مراسم  شرکت کنم 
    خوب باید برایش هدیه ای تهیه کنم 
    چطور است کتاب اشعار خیام را که به سه زبان  چاپ شده برایش بفرستم 
    او چیزی نخواهد فهمید  ونخواهد دانست که خیام کیست 
    روز گذشته عروس روسی با نوه ها وپسرم امدند  برای دیدارم از بلژیک برایم شکلات !!!!
    آورده بودند 
    نه مرسی 
    من شکلات برایم سم است 
    برایشان  لیموناد خانگی درست کرده بوم 
    نه !نه شکر دارد !
    هرکدام یک تابلت در دستشان بود  ومشغول بودند 
    من به تماشا نشستم 
    خو ب خربزه چی 
    نه شکر دارد 
    انگور چی نه شکر دارد
    عروس روسی گفت 
    فرداشب خواهرم با الیوشا از روسیه  برای دوهفته به 
    اینجا میایند 
    اوه 
    گود  سو هپی 
    بهترین دوست امریکایی ام  در بیمارستان بین مرگ  وزندگی است  
    یک کاسه بزرگ سالاد   بی اراده  آنرا نجویده قورت دادم 
    هفتاد یورو برای تلفن مرده 
    وتمام تابستان 
    در زیر کولر  با کتابهای کهنه 
    وشعار  مردان اپوزسیون 
    ثریا ی بیچاره در اسپانیای کهنه 
    یک روز شتبه 
  • مرگ یک سرزمین

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » !
    اسپانیا .
    ——————————-
    خواب ،  این هدیه بزرگ آسمانی  که چه سود ها و چقدر مهربان است  ، زمانیکه خیلی خسته وافسرده هستم  بخواب میروم  این خواب  بر عقل وشعور من چیره میشود  چشماتم را میبندم تا دیگر نه چیزی را ببینم نه بشنوم  به میان مرگ وزندگی  فرو میروم  ، زمانی چشمانم را میگشایم ، مدتی طول میکشد تا بدانم درکجا هستم   این چشمان که روزی  تا عمق درد هارا میدید امروز حتی قادر نیست کلمات را بخواند  ، چشمانی که در تاریکی  و خواب و مستی میدرخشیدند  وبا خود نور را حمل میکردند ، خال در زیر پلکهای سنگینم میل دارند که بسته باشند .؛ نه ! چندان میلی به دیدن این دنیای امروز ندارند .
    این قرن ، قرنی که ما در آن زندگی میکنیم ،  قرنی نفرین شده است  ، قرنی لعنت شده است  همه چیز را با قیر دروغ و ریا آمیخته اند  زنان و دختران  و پسران این قرن همه چیز ها را  با هوی و هوس  توام کرده  سپس آنرا یخ میزنند  ، همه چیز غیر قابل اندیشه وغیر قابل تفکر است  با هوشی نسبتا کم  کینه توزی ، بد دهنی  یکی از پدیده های دردناک این زمان است /
     سالهای پیش ، عاشقی دیرینه  که وکالت مرا نیز در ایران  برعهده داشت ، به دیدارم آمد  ، عاشق دوران جوانی شاید کودکی من  و…د راینجا عاشق دخترم شد  از بابت خوشبختی هایی که درآن زمان  بی نصیب مانده بود  و چیزی نصیبش نشده بود حال با تجدید خاطرات  ودرد و رنج گذشته  چهل ساله اورا باین جا  کشانده بود دخنتری که تازه بخانه بخت رفته بود ،  وسپس با نوه شش ساله من  همبازی شد و شبی درعین بی عقلی ومعلو م بود که خوب خودرا ساخته  بمن گفت : 
    بهر حال من باید تکه ای ازتو را ببرم  تو این بچه را بمن بده  من دیگر گرد هیچ زن ودختری نخواهم رفت !  نگاهی باو انداختم ، چیزی نمانده بود که سیلی محکمی به گوش او بزنم دخترک را بغل کردم ، وبی آنکه چیزی باو بگویم  رفتم  ، یک شب تابستان گرم وما میهمان دختر بزرگم بودیم ،  سپس باو گفتم همان اموالم را که بتو سپرده ام نوش جان کن وبهمراه آن مامورین که ترا همیشه درهمه جا تعقیب میکنند بخور اما دست از من وخانواده کوچک من بردار .
    او رفت ، دیگر هیچگاه اورا ندیدم تا خبر فوتش را به همراه یک فیلم که ازخودش تهیه کرده بود  دریکی از رسانه ها دیدم ، او نوازنده چیره دست بارگاه خلیفه بود !!! بسیارهم لوس تشریبف داشت .
    حال با هجوم این افکار ترجیح میدهم که بخوابم  ، خواب  درمان فراموشی است .
    شب گذشته با تبلیغی که درباره مصاحبه حضرت ولایتعهدی با  روزنامه کیهان که متعلق بخودشان میباشد  ، شنیده بودم سر انجام  خودمرا راضی کردم تا آنرا بشنوم ، به راستی شاهکاری از گفته ها و کلماتی که مانند یک شاگرد خوب درسخوان  به معلم خود پس میداد ، خانم مصاحبه کننده درباره گرانی ارز و دانش آموزانی که درخارج باید درس بخوانند سئوال کردند ، آنچنان قصه هزار ویکشب را سر هم نموده   که اصل موضوع فراموش شد حال من دراین خیال بودم که شاید ایشان یک بنیادی برای دانش آموختگان بیگناه بر پا ساخته ومیتوانند کمکی به انها بکنند ، غیر ایشان راه کربلارا در پیش گرفتند وهمراه قافله  سالارها آواز را سردادند ،  » شما  جاده را صاف کنید ، مجلسی را بر پا سازید وسازهارا آماده نمایید  وسپس من اگر !!! لازم شد بشما میپیوندم «  ،  شاهکاری از گفته وکلمات  ، نه ! من یکی نه فریب ترا میخورم ونه فریب ارتجاع را .
    برای سر زمینم که دارد میمیرد  درد میکشم بنا بر این ترجیح میدهم که بخوابم  ،  شاید درخواب  وباهمین چشمان لبریزاز  اشک  ناگهان خودرا در درگاه خانه ام یافتم  درکنار پیکر آفرینی  که او را هیچگاه ندیده ام .
    نمیگذارم  که  آن شب کوران  با آفتاب بزرگشان ! در روز روشن  دراز  با خود یک چراغ پر نور نیز بردارند  .  واز ته دل بخندد وهرکجا  کونه بینی » از نظر خودشان «  دیدن داورا بکوبانند ..
    نه ! دیگر نمیتوان گامی  برداشت وبه جلو رفت  من گام های خود را دوست میدارم  و میل ندارم که آنها را آلوده سازم  ، من یک رهرو تاریخم . همین و بس . پایان 
    از سر کوی تو  دگر بار  سفر میبندم 
     با فغان دل و با دیده تر میبندم 
    با دلی خسته و چشم نگرانی به قفا 
     چون نشد کام  روا ،  بار سفر میبندم 
    ———————————–
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 14/ 07/ 2018 میلادی /….؟
  • زیر پای ما شب است

    ثریا / اسپانیا/ » لب پرچین « !
    —————————–
     کجا میتوان با گام های استوار قدم برداشت ؟و درکجا میتوان سرنوشت ملتی را رقم زد؟ هنگامیکه مردان ما  مانند خاله زنکهای عهد شاه شهید  دورهم جمع میشوند ولباس ها ی چرک خود ودیگران  را درملاء عام میشویند .
    من کاری به خاندان پهلوی ندارم تنها برای آن دو نوجوان دلسوختم که ناکام از دنیا رفتند وچه خوب شد که رفتند ومانند بقیه معتاد وتریاکی نشدند!  حال چند روزی است که که جناب انصاری نامی که زمانی هم کتابی ببازار داده بود ، در پناه آن پسرک هزار لا وهزار پوست مینشیند ومانند معصومه خانم  ! اول با آیه های کتاب مدقس شروع میکند سپس چند تفسیر ودست آخر پته و پرده هارا بهم ریخته و راست ودروغ را بهم میبافد برای همه هم سند دارد ؟! .
    خوب در پناه اطاق تاریک جیم الف  ومصونیت  میتوان هر چه دل تنگت میخواهد بگو ، اما ، حرف من چیز دیگری است ! چرا باید این فرهنگ کثیف و تهوع آورا را به دنیا نشان بدهیم ؟  آیا میل نداریم که گامی حد اقل بسوی اینده برداریم ؟  همچنان میل  داریم در تاریکی ها دست وپا بزنیم ؟ یکی در گوشه ای نشسته نبش قبر میکند ، دیگری دارد چرندیات چند فسیل را بخورد مردم میدهد واین جوانک  پریشان مو  میخواهد فردای مارا بسازد !! ازهمین حالا معلوم است که آفتاب از کدام سو سر میزند ، 
    وآن پیرمرد ، چه چیزی ترا ودار کرده  تا بنشینی وافسانه ببافی ؟ هر چه بوده تمام شده ، گذشته دفتر پادشاهی بسته شد تاج وتخت به موزه ها رفت وتو همچنان نشسته ای مانند دختر بچه های قهر آلود لب ورچیده وآبروی آن خانواده را میبری ؟ من چندان علاقه ای به آنها ندارم اما حق دارم بپرسم که آیا واقعا این فرهنگ پر بار و غنی که دم از آن میزنند همین است؟ .
    ما فردا را در کدام شب تیره خواهیم دید ؟  ما باید همیشه در سایه راه برویم ،  آینده ما دردست این هاست  ! که میبینیم  بینش امروز ما  چگونه به فردای نسل ما  سایه میاندازد؟ 
    آه ؟؟؟ کجا رفتند آن مردان بزرگ که درونشان لبریز از درد بود وبرونشان خندان وهمیشه در حال پیشبرد وچراغی بودند برای روشنایی ما ! کجا شدند  آنها ؟ 
     ما با بودن امثال شما دیگر نیازی به چراغ نداریم ! درسایه شما راه میرویم ،  وآینده پربارخود را  میسازیم !  بلی زیر پای ما شب است وما روی یک شب تاریک گام بر میداریم . با این جانورانی که اطراف مارا گرفته اند ،  تنها اینها نیستند جناب فردوست  بهترین  دوست وهمکار وهم یار که نان خانواده شاه را خورد  وخنجر از پشت درقلب او فرو برد وسایر ین که خاطراتشان امروز در کتابهای قطور در قفسه این ویران خانه خوابیده است ،  چرا آن روز که شاه اشتباه میکرد باو هشدار ندادید . همه خود فروخته وهمه نوکر اجنبی ، مگر نه آتکه با پول وسرمایه ملت شماها درخارج درس خواندید اما خیانکار درآمدید ، برای چه هدفی ؟  ،  ازآن خاله زنک خانه عمه جان خواهر مجاهد شد تا آن پیر مرد  لب گور ! از خواننده تا نویسنده اوشاعر .
    زیر پای ما شب است  ودیگر میل نداریم پای خودرا بیشتر جلو بگذاریم  سپیده ای نخواهد دمید  تنها آفتاب سوزان  پوست وپیکر واستخوان مارا خواهد سوزاند ، واقعا تاسف آور است یک پیر مرد با این سن وسال بجای آنکه تجربیات خود وتاریخ را برای آیندگان بگذارد  نشسته مانند یک خدمتکار رانده شده از خانه ارباب شکایت میکند . زهی تاسف .
    ما روی تاریکی ها راه میرویم ..پایان
    ثریا / اسپانیا / 13 ژولای 2018 میلادی /.
  • قمار بازان

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    ——————————
    آتشی بود وفسرد 
     رشته ای بود و گسست 
    دل چو از بند تو رست 
    جام جادویی اندوه شکست 
    آمدم تا بتو آویزم 
    لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی 
    لیک دیدم که تو بر چهره امیدم 
     خنده مرگی …………
    زنده نام ” فروغ فرخزاد “
    جناب امپراطور بزرگ حضرت والا مقام  دانلد ترامپ فرموده اند : 
    هر وقت لازم شد  دولت ایران خودش با من تماس میگیرد !  ….وتو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل …. 
    بهر روی او مرد قمار است و میداند که کجا باید کاو بگذارد وکجا باید دستش را ببندد و کجا باید بلوف بزند تا حریف را سرکیسه کند ،  از خیلی زمانهای پیش  ایران سر زمین فلاکت بار ما همیشه مورد هجوم  اقوام بوده  این چهارراه بزرگ لبریز از حادثه واین راهروی طولانی بین شرق وغرب همیشه باید ویران بماند وسیخ داغ اسلام ناب محمدی وشیعه اثنا عشری ! نیز در همه جای او فرو رود .
    آنروزهای  اوایل  انقلاب  که ما در کمبریج بسر میبردیم ، ماخد  گفته و اطلاعات ما تنها مرحوم ” پیتر ایوری ” بود که استاد پسرم در دانشگاه بود وهفته ای یکبار بخانه ما میامد تا بقول خودش دلتنگی گه برای ایران !!! داشت با خوردن  سالاد الویه وغذای ایرانی وکمی ویسکی وخواند ن اشعار حافظ  ، ملال واندوه خود را بزداید ، !!
    شبی در میان میهمان ما خانمی . که همسر  انگلیسی داشت  با لباسی بسیار زننده که پایین آن تا نزدیکی رانش  باز بود واز پشت وسینه نیز تنها چند توار آنرا به پیکر بلورین خانم وصل کرده بود ، با لیوانی لبریز از ویسکی ویخ ، وهزاران عشوه  ،جلو آمد و پرسید :
    جناب ایوری ، شما خیال میکنید  عاقبت ایران چه خواهد شد ؟ 
    او نگاهی به سر تا پای آن خانم انداخت  ، مدتی مکث کرد ونگاهی به چشمان منتظر بقیه دوخت  وادامه داد :
    اگر ایران تجزیه نشود ! وخدا کند که نشود ! سر انجام مردی  از میان سپاه پاسداران برخواهد خاست وامور را دردست خواهد گرفت !! مرحوم  تقی خان تفضلی بود و چند میهمان دیگر !! 
    ( بعد ها پیتر ایوری شبی در منزل ما گفت : 
    وای از این خانم  ! اگر کسی اهلش باشد این خانم آتش بجانش میکشد !!! وتقی خان نگاهی بمن انداخت وگفت
     تو هم با آن لباسهای پوشید وآستین بلند ، وسکوت جلفی و زنندگی این خانم را بیشتر جلوه دادی !!!  درحالیکه من ابدا در این فکر نبودم  هرکسی مختار است هرنوع که میل دارد لباس ببوشد وحرف بزد واظهار عقیده بکند .  من هنوز هم پوشیده هستم میلی ندارم خودم را به معرض نمایش بگذارم !.
    برای من دیگر مهم نبود ، شاه من رفته بود وباین  ولایتعهد لاغر ومردنی او نیز اعتقادی نداشتم  دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود ، دیگر هیچگا ه دنبال اخبار را نگرفتم وهیچگتاه رونامه نخواندم وحتی به موسیقی ایرانی نیز گوش ندادم .
    باین  سر زمین که رسیدم  شهری پر عجایب بود همه اخبار الکعبه بودند وهمه ا زهمه چیز اطلاع داشتند غیر از من ، …….
    تا اینکه ” اورا ” دیدم  گفتم خودش است ؛ این همان مردی است که برخاسته ونجات دهنده میباشد  ، به دنبالش افتادم او را در هر صفحه و مطلبی دنبال کردم وسپس ….روزی دیدم که  …..نه ! او نیست . دوباره برگشتم به درون خودم ولانه خودم وخاطرات تلخ وشیرین .ونوشتم : 
    وه چه شیرین است  از تو ای بوسه  سوزنده مرگ 
     چشم پوشیدن 
    وچه شیرین است از تو بگسستن  وبا غیر تو پیوستن 
    در به روی غم دل بستن 
    که بهشت اینجا نیست 
    بخدا سایه ابر و لب گشت اینجا نیست 
    و…. تمام شد 
    حال شب گذشته دیدم به و به ، جناب : دانا » چه پر وبالی باز کرده وحال دارد با گلنگ وبیل زیر پای حضرت ولایتعهدی را خالی میکند ! من چندان رغبیتی به ایشان نداشته وندارم بخصوص از مادرشان که سخت بیزارم حودشان  هم شبیه آن پدر خوانده های بزرگ مافیا شده اند  علاقه ای ندارم ایشان جای پدرشانرا بگیرند ، بقول
    خودشان خون شاهی وپدری درایشان نیست  ، چه بهتر ! 
    نه !دیگر تمام شد  برگشتم به همان کنج محنت خود ، کنج تنهایی و گنج خاطرات که همه را درجاهای مختلف نوشته ام .
    بگذار » مش قاسم « یا مردی نظیر او حاکم باشد آن مردم لیاقتشان همین است وهنوز نمیتوانند  بدانند که آن مردان خائن نظیر جلال آل احمد وهمسر ش وآن شریعتی  چه بلای خانمانسوزی بر سر ما آوردند که امروز دختر سه ساله باید مورد تجتوز قرار بگیرد و پسران ردیف در کنار قاری معروف لواط الملک طوسی شلوار های خودرا پایین بکشند تا ایشان غذای باب میل خود را انتخاب کنند ، آن خائنین وطن را فروختند به هیچ ، ونام ننگینی از خود بجای گذاشتند .
    وشب گذشته باخبر شدم امیرانتظام جان به جان آفرین نسلیم کرد  اما تسلیم دژخیمان نشد ، کسی هم بیاد نمی  آورد که چه ها بر سر او رفت ، نه کسانی هم شاید ابدا اورا نشناسند ، او هم فریب خورد .
    بنا براین باید درانتظار حکومت یکصد ساله ملاهای عصر هجر باشیم وفراموش کنیم  که کی بودیم وکجا ایستاده بودیم  ، کتابخانه هارا بستند ، کتابهارا مانند زمان عمر سوزاندند ، همه چیز را ازما گرفتند موسیقی را ، هنر رقص را ، آواز ، را و ساز را و خود درخلوت به کارهای  خویش مشغولند ،  وایران  دیگر ایران نیست یک شهر مرده که روی مردمش  خاک پاشیده اد سر زمینی بی آب و,علف و هرروز این خشکی وبی آبی بیشتر میشود و انهاییکه میتوانند فرار میکنند ؟ بکجا؟ در غربت خبری نیست ، غیر از حسرت و تنهایی ونکبت 1 
    همه نمیتوانند نوه ونتیجه  واقا زاده باشند وژن های سفلیسی وسوزاکی را باخود حمل کنند  وبیماری روحشانرا در زیر خروارها پودر وسرخاب وکیف وکفش ولباسهای مزن های معروف که امروز برای آنها  تغییر جهت داده اند ، خودرا بفریبند ، نه ، کارهمه نیست . ث
    شادم که در شرار تو میسوزم 
     شادم که در خیال تو میگریم 
    شادم که بعد وصل تو با اینسان 
    در عشق بی زوال تو میگریم 
    شبها چو در کنار نخلستان 
    کارون  ز رنج  خود به خروش اید 
    فریاد های حسرت من گویی 
     از موجهای خسته  به گوش آید 
    من بالبان سرد نسیم صبح 
    سر میکنم ترانه ای برای تو 
    من آن ستاره ام که در غربت خود
    هرشب  درخشانم در آسمان سرای تو 
    پاین 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  / اسپانیا /13/ 07/ 2018 میلادی /….؟
  • جدال باخدایان

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !
    ————————–
    ما در هر نظری متوجه میشویم  که از بین کلیه حیواناتی که درروی کره زمین  زندگی میکنند  طبیعت  نسبت به هیچ یک  به آنها  باندازه انسان بی رحمی نشان نداده است  واحتیاجات وآرزوهای بیشمار  را در ماهیت  او قرار نداده  ، دربقیه مخلوقات  این دو یکدیگررا خنثی میکنند ،  شیر یک حیوان  گوشتخوار ی است که اگر او را درنظر بگیریم  می بینیم  دارای احتیاجات زیادی است  اما وقتی  به ساختمان بدنی  واستخوان بندی   وخوی و خلقش  توجه کنیم  میبینم که نیروی زیادی در درون او خفته  سرعت عمل وشجاعت  واین  صفتها احتیاجات او را  جبران میکند .
    نقطه مقابلش  گوسفند و گاو  هیچ یک از این صفات را ندارند  درعوض اشتهای زیادی هم برای خوردن ندارند  غدای آنها علف وگیاه است  وآسان به دست میرسد  تنها درانسان است که اینهمه ضعف وناتوانی  واحتیاج زیاد  برای تهیه همه نوع چیزی لازم است ، غذا میخواهد ، لباس میخواهد  محل سکونت احتیاج دارد  ودر عین حال باید از خودش دربرابر حملات هم جنسان وسایر حیوانات  که براو وارد میشود از خود دفاع کند واین دفاع  احتیاج  به تجیهزات دارد  به تنهایی نمیتواندازخودش دفاع کند  .بنا براین لازم است که یک قدرت لایزال را بیافریند ودست به دامن او شود  برایش آسان  تر ودلپذیر تر است  صفات زیادی باو میدهد ، بخشنده است ، رحیم ومهربان است ، با گذشت است  واورا دربرابر هر حملاتی محافظت میکند  ، او این انسان درمانده  ازآن انرژی که درمیان جانش نشسته بیخبر است ،  خوب عدالتی در بین نیست  ، نه طبیعت بما تعهدی نداده که اجرای عدالت را نیز بر عهده میگیرد خود انسانها هستند که مجری میشوند ، اما آنرا به خدا نسبت میدهند ! بعنوان مثال  :
    احتکار میکنند ، مواد غذایی را درانبارها پنهان نگاه میدارند ، ملت گرسنه است  میگویند این قحطی را خدا آورده بواسطه آنکه تو گناه کاری !!!
    دستکاری در طبیعت میکنند  آبهارا میدزدند ، سپس میگویند  این کار خارجیان است که ابرهارا میدزدند ونمیگذارند باران بیاید !!! ابر از کدام جویبار سر چشمه بگیرند ؟ از زمین خشک و برهوت ؟  مردم هم گویی عقل ودین باخته تن باین  اراجیف وخرافات میدهند .
    کم کم داریم نزول میکنیم ، هر روز پایین تر میرویم ، پایین تر تا حتی از افغانستان  هند قدیم و بنگلادش نیز فراتر رویم ، این را بلی ، خارجیان میل داشتند که آن نگین درخشان خاور میانه وآن شاه وملکه و دربار برای دهان ما زیادی وباید چیزی درحد همان بنگلدش باشیم وبا قدرت : مذهب : آنرا بما به زور تنقیه کردند . سواد آموزی حرام است ، قلم ها را شکستند ، زبانهارا بستند ودهانهارا دوختند  ، حال سفره ای به بزرگی سفره دربار شاهان وامپراطوری بزرگ دولت فخیمه پهن شده وتریاکیها دور آن مشغول کشیدن  تریاک میباشند برایشان هیچ چیز دیگر مهم نیست حتی ناموس خانواده ! همه درخماری بسر میبرند .
    قرنها پیش که استعمار دولت فخیمه  میخواست چین را به نابودی بکشد تریاک را به میان آنها  برد  آنها نپذیرفتند  و مردان را بیرون راندند ؛ اما آنها کشتی خودرا  در جوار اقیانوس  نگاه داشتند ویکی یکی مردان وزنان وپسران جوانرا به آنجا بردند ولبشانرا با تریاک ومواد مخدر آلوده ساختند ، سالها چین تنها کارش شیره کشی بود وخماری سر انجام نسلی برخاست وچین امروز اقتصاد دنیارا دردست گرفته است .
    آیا آن روز فرا خواهد رسید که ما هم همتی بخرج دهیم ولب از لب وافور برداشته وبر لب معشوق تاریخ بگذاریم ودست به سازندگی بزنیم ؟ واین عمل بخارج نیز سرایت کرده وسفارت جمهوری جیم والف خود فروشنده تریاک است آنهم ازنوع شیمیایی آن نه اصل وبقول معروف سناتوری آن !!! 
    در آن زمان و رژیم گذشته هم من بیشتر زنان را میدیدم که درکنار مردان لب به لب  دو منقل  نشسته ودود را به حلقوم خود فرو میبرند برایم تعجب آور بود زن ! ؟ یک مادر؟ با این لباس ؟ از خواننده بزرگمان گرفته تا آن خواننده ریزه ومیزه کوچولو که هنوز هم دارد وزوز میکند ، ومن چقدر خوش شنس بودم که از بوی تریاکه فشارم پایین میافتد وحالت غش بمن دست میداد !  هنرمندان بزرگ وکوچک هم آلبته   تریاکی بودند !و در این میان عده ای نیز  سوار شده وترکه را برگرده آنها نشاندند واین شد که امروز  میبینیم .
    عکسی از آن شهباز و عقاب  و نویسنده کتاب قطور دیدیم که در گوشه ای افتاده وافور به دست دارد دودش زا به بسوی یک دخترک زیبا میفرستد  گویا درترکیه بوده  دیگر آنچه که درخیالم بود ناگهان فرو ریخت .
    حال جدال ما با خدایان گوناگون  به راه افتاده وهرکسی برای خود خدایی ساخته محور ومنبر ومحرابی وآنکه اصل بود گم شد ، فنا شد  خداوند از نظر روانکاوی همان ” پدر |”است که همه ما به آن احتیاج داریم ! همیشه پدر سالاری و مرد سالاری بوده وزن ستیزی و فحاشیها هم اول از مادر  وخواهر شروع میشود .
    پیرما گفت  خطا بر قلم صنع نرفت 
    آفرین بر نظر پاک و خطا پوشش باد 
    پایان 
     یک دلنوشته  در گرمای سی و هشت درجه ! و برای امتحان خط که ناگهان عوض شد وآن خط سیاه نکبت بجای این حروف زیبا نشست . 
    ثریا / اسپانیا/ 12 ژولای 2018 میلادی /..
  • نخست ، انسان !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————-
    و…. جمشید ، نخستین انسان  ما ، 
    که خدایان ، در توفان خشم  وررشک و حسد  مقدس خود  اوررا ، 
    از نخستین  انسان بودن هم  ، راندند !
    واین تازه ها که برما تاختند وتخم حرام ریختند وسر زمین  مارا ویران ساختند ، از ازل گفتند که  این سرزمین  را ما فتح کرده ایم ، ؛غنیمت  ماست  واگر روزی قرارباشد برویم  نه یک قطره آب باقی خواهیم گذاشت ونه  ذره ای خاک که درآن علفی بروید  ، اگر هم علفی رویید سمی خواهد بود !

    ما درخواب غفلت خود درپی  شیادان ودلقکهای روی صحنه  افتادیم ، خندیدیم وگریسیتیم  و فریاد شادی وبر آوردیم !

    شب گذشته در خبر ها خواندم که ! 
    سقف بازار بزرگ ارک کرمان که یکصد سال قدمت داشت  ناگهان فروریخت ! یهویی هم شد !!! مانند آن تانکر نفت که ناگهان به اتوبوسی حامل مسافرین خورد ! مهم نیست  تنها میل دارم بدانم که آیا » مش قاسم «  که اهل آن دیار است از خواب خوش مستی و سرداری ییدار شد تا ببیند چرا این سقف قدیمی ومحکم واستوار مانند مردمش سخت کوش وپر طاقت ناگهان فروریخت ؟ یا هنوز در بیراهه های »حله « دارد راه میرود ؟.

    ما که خود  خرد انسانی خود را فراموش کردیم ، واز یاد بردیم که  کی بودیم وچه داشتیم وحال کی هستیم ،  خدایان فرمایشی آمدند وآن خوی انسانی باقیمانده  را نیز از درون ما بیرون کشیدند !  وآن خرد و مهر ورزی که درما ریشه داشت بکلی خشک کردند ،  تنها بما وعده یک بهشت دروغین را دادند درحالیکه خود مشغول آذین بندی وآیینه کاریهای شهر » بغداد« هستند ومیخواهند دوباره دربار هارون الرشید وشبهای بغداد را زنده کنند ورقاصان برایشان در میانه برقصند وآنها جام می انگوری را  به حلقوم خود فرو ریخته واز غنیمتهایی را که از بهشت ایران زمین برده اند خرسند باشند !.

    زنان مارا ، دختران مارا  پسران مارا ، مردان آینده ونسل مارا بکلی از ریشه وبن سوزاندند وخشک کردند ، و ما فراموش کردیم که تنهاباید به ” انسان احترام گذاشت وسر سجده در مقابل او فرود آورد نه یک یاوه ویک دروغ ویک مسلک  بی پایه و اساس . 

    سر سختی من با این گروه همچنان ادامه دارد   واین اهریمنان همچنان مشغول کارند  وما درجمع اضداد  با مهر دورغین ، با عشقهای یکساعته  سر خوشیم .

    نه ! نمیدانیم  گوهر مهر چیست  ومهر همیشه آفریننده  عشق است ومهر هیچگاه توبه نخواهد پذیرفت . 
    روزگاری دراز  نشستم وبا زبان مردم حرف زدم ، کسی چیزی نفهمید ، حال میل دارم با زبان تیز وبرنده حود حرف بزنم  چه بفهمند ویا نفهمند ،  شاید عده ای باشند که میل ندارند بفهمند .

    چه کودکانه وساده لوحانه  هر پرنده ای را شهبازی پنداشتیم ،  سپس دیدیم که همه گفته انها مارا دچار شکم روه کرده است .
    هنوز هستند عده ای که آنهارا شهبازان  علم ومعرفت ودانش  میخوانند  ومارا بیماری  که به هرجا میرود لگه ای ازخود بجای میگذارد ! 

    آنها خواهند رفت اما آنچه باقی میگذارند تنها جای سم قاطرانشان میباشد  وما دیگر میل نداریم  ویا اگر بخواهیم با اکراه به جای پای آنها مینگریم  دیگر نمیدانیم آبادانی  چیست وساختن چگونه است ،  همانجایی که هستیم میمانیم  تا همه چیز ارام بگیرد  وما چشم به دنیا ی دیگری ،  به آنسوی اقیانوسها دوخته ایم  آنجا همه چیز هست ، آزادی هست ، پول فراوان هست ومی ومعشوق ! 
    حال اگر توانستیم راه فرار را درپیش بگیریم  میروم وناخن های خودرا محکم به دیوارهای  سست ویی اسا س وبی بنیاد آنها فرو میکنیم وفراموش کرده ایم  که آنها چگونه خودرا ساختند وما چگونه خودرا ویردن کردیم .

    ما دردرک آزادی وا مانده ایم  وخودرا میشکنیم برای هیچ  و میل داریم پیشتاز  و آزادیخواه  باشیم ! با کمک همان پا برهنگان که درسر زمین من صاحب پا پوش شدند وحال برای بقیه انسانها پاپوشهایی وحشتناک میسازند  وپاهای آنهارا به زنجیر میکشند .

    داستان ـآن دختر رقصنده متعلق به دوماه پیش بوده که ناگهان ـآنرا بیرون انداختند تا مردم سرشان گرم شود ! داستان آن مردکی که ادم کشت وحال درزئدان است واورا ” عقاب ” مینامند  متعلق به چند ماه پیش بود  حال قاتلین قهرمان میشوند وما امت همیشه درصحنه سر زمین امام زمان تنها میل داریم قهرمان سازی کنیم از هیچ  وپوچ از کاه ومدفوع قهرمان  میسازیم احتیاج داریم ، آنقدر بدبختیم که میل داریم حتی از یک جغد نیز یک عقاب بسازیم و آنرا خطای چشم بخوانیم . 
    بهر روی سر زمین من رو به ویرانی میرود ، دیگر در آن بازار بزرگ  جایی نیست تا تو آرام بنشینی وبرایت فالوده با گلاب و یخ بیاورند ، تنها محل عبور قاطران والاغها میباشد . 
    واین آخرین  بنای دوران کودکی و خاطرات گذشته نیز ویران شد . باید روزانه اندیشید و روزانه رفت و روزانه خورد چیزی را نباید تلمبار کرد . همه چیز فنا شدنی است .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 12/ 07/ 2018 میلادی /….؟
  • حلقه بر در مزن

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————
    اسپانیا .
    راه گریز را به هر سو بسته میبینم ،  و دلم بیقرار  تا بسویی بشتابم ،  و بیقرارم  ، واین بیقراری چشم بینا برای  جستن راه ندارد !
    زمان ما زمان تاریکی هاست ، زمان  ابرسیاه پوش بر هفت آسمان است ،  بیهوده میچرخیم و بیهوده میگردیم ، زمان مارا از همان دوران شاهنشاهی وقاجاریه پایه ریختند نه  ! جلوتر  صفویه ! 
    پیامبر و پیشوای ما “مجلسی “و یارانش بودند وزنان را آنگونه که خود میل داشتند  ساختند ، وزنان مردان آینده را ساختند بمیل کتاب وگفتار  ملایان روی منبر  وگرد ضریح اهنین !  ورساله ها !!!شادی برایمان حرام شد، وگریه وشیون آزاد و بیقراری  یکنوع شعف ! 
    واین پایه واساس دین وایمان ما شد  ودر زمان آریا مهر هم  فیلم های ” آبگوشتی وپیاز خوردن ” وننه وآبجی ها  شدت گرفت  فردین قهرمان شد  ، وکلاه مخملی ملک مطیعی  برای همه یکنوع  ابهت آ.ورد وکاردها سلاخی توی دلم را سوسن بود  که میخواند !
    حال عمه پوری  با موهای خضاب شده و چارقد  سیاهش  حضورش را درتمام این جاهل مسلکی ها اعلام میدارد ! اما دریغ از کمک به آن دخترک کوچک بیگناه  که بجرم رقصیدن مجازات شد !!!
    فرهنگ جاهلی  وبقول  بزرگترهای ” لمپنی ”  جای خود را  روز به روز  گشاد تر کرد تا رسید به قشر بالای  شهر وجا بجایها شروع شد ! من یکی عاشق رقص بودم وگام هارا خوب میشناختم وبا ریتم میرقصیدم  این رقص رقص سماع من بود که درمستی وبیقراری ومیان اشکهای سوزانم  در میانه آغاز میکردم ! چهره ها را میدیدم  برایم مهم نبود که چه درباره من میاندیشند ، رقص را در کلاس ” مادام کورنلی”  فرا گرفته بودم  فلامنکو را خوب میرقصیدم ،  و شبهای تابستان در هتل نادری من آخرین کسی بودم که از پیست رقص با ارکستر خارج میشدم  گاهی کفشهایم ر ا نیز در میاوردم وبا پای برهنه میرقصیدم ، تانگو ، مومبا ، سامبا ، پاسا دوبل ، ووالس ودر میهمانی  به تبعیت از بانو فروزان رقص بابا کرم را نیز فرا گرفته کمی قر هم چاشنی آن میکردم و میرقصیدم آنهم درمیان چهره ای منفور چادری وفناتیک  شهرستانیهای تازه به نوا رسیده !
    موسیقی  تا مغز استخوانم نفوذ دارد بدون موسیقی من خواهم مرد  اما دیگر کسی نیست تا برای او برقصم و جایی نیست تا برقصم آخرین رقص را درعروسی دخترم انجام دادم !!! با ابهت یک مادر ! نه یک ننه یا آبجی !  تا چشم آنهاییکه نمیتوانند  شادی را ببیند وبیافریند کور .
    حال به مقصدی کشیده شدم که خودم انتحاب کردم  درمیان سر زمینی که همه میرقصد ومن تماشا میکنم ، میلی ندارم با آنها همراه وهمرنگ شوم به دنبال ” خودیها” میگردم که همه گم شدند وبه زمین فرو رفتند وآنهاییکه جسارت وجرئت نداشتند سجاده شانرا پهن کردند بجای رقصیدن نماز خواندند !!! سجاده هم همسرشان وهم برادرشان وهم پدرشان شد ! 
    امروز در خودم نیر بیگانه ام  واین بیگانه مرا بهر سو میکشاند  اگر چه از رفتن اکراه داشته باشم ،  آتشی شده ام  که دودم تنهاا چشمان خودم را میسوزاند ،  و روشناییم  اطرافیانم را گرم نگاه میدارد  و آنها ااز چشم بیگانگان  محفوظ . 
    وتو ، تو ای بیگانه  ، که نیمه شبی در خانه دلم را کوبیدی وبی آنکه ترا دعوت کنم خود به درون  آمدی و نشستی و چه خوش نشستی ، شبها برایم افسانه میخواندی ، قصه میگفتی ومن سرا پا محو تو و گفته هایت بودم ،  عشق در من جوشید ، تو نقطه ضعف مرا یافتی  ، دانستی که عشق به خاک مرا بتو وصل میسازد نه وصال شبانه ونه دود افیون ،  مانند برفی روی شانه های خسته ام نشستی ،  سرما وجودم را فرا گرفت ،  مهم نیست ، روزی گرمای دستهای مهربانی را خواهم چشید ،  وآنکاه به چشمان تو خیره شدم ، اثری از زیبایی در آنها نبود تنها جنگلهای سر سبز وخرم شمال را بیادم میاورد ،  واین عشق گویا شد  ، حریق شد ،  سوخت  همه اوراق دفترم را و درد شد نشست بر سینه ام .
    از شهر تو کوچ کردم  و خود را بیرون راندم  وبه بیابان برهوت  ناکامی رسیدم  دربیابان  درمیان کوهها ودشتهای خشک وکویر بی آب سر گردان وتشنه  ، حلقه شدم تا دوباره بر درخانه ایمنی چفت شوم  وآرامش وسکون خودرا باز یابم ،  بانگ شدم ، خروش شدم ، فریاد شدم  واین بانگ تا آسمان تیره وتار  رفت وبگوش تو رسید ، میدانم آنرا شنیدی ، تو نیز ره گم کرده ای  وترا مانند یک عروسک خیمه شب بازی میچرخانند وخودت بیخبری ،  وسپس ترا خواهند کشت  ،  .من بیرون آز خانه برای مرگ تو خواهم گریست  چرا که دیگر کسی مرا بخانه خودم دعوت نخواهد کرد  اگر چه درآستانه ورد به آن  باشم ، درحال حاضر خانه من تبدیل به ویرانه شده که  جغد ها ولاشخورها درآنجا ساکنند و مارهای ییتون وافعی های زهر دار در گوشه وکار آن روانند و…….تو چرا ؟! .پایان
    میگریزم  ، میگریزم  از عزیران  میگریزم 
    داغ بر دل ، آه بر لب  اشک ریزان میگریزم 
    سیل بی تابم  رفیقان ، می شتابم سوی دریا 
    تند باد بی قرارم  که  در بیابان میگریزم 
    مرغ بال  آزرده ام  از تیر صیادان هراسان 
    کشتی بشکسته ام  از چشم طوفان میگریزم ………”مفتون “
    ——–
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 11/076/ 2018 میلادی /…..؟
  • جان سیمرغ

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————-
    صدبار  بدی کردی و دیدی ثمرش را 
    نیکی چه بدی داشت که یکبار نکردی ؟!
    واین بیت همیشه ورد  زبان  او بود آن مادر همیشه در صحنه پیدا و پنهان ، حافظ را از حفظ میخواند و گاهی قطره ای اشک نیز  نثار او میکرد ، روزی ازاو پرسیدم :
    اینهمه غم تو برای چیست  چی کم داری ؟ گذشته ها ،  گذشته حال تو هستی بزرگ ما !! نگاهی  تمسخر آلود برویم میانداخت ومیگفت : 
    بیشتر از عاقبت تو میترسم   ، درغربتی  و درغریبی چه خواهی کرد ؟ 
    باو میگفتم غربت نیست اینجا ، اینجا همه سر زمین ماست  !
    میگفت  : نه غربت جایی است که تو از همخون وخاک خود دور باشی من در اینجا  ودربین شما ها غریبم ! وچشمانش را رویهم میگذاشت ولبش را به نی قلیان میسایید وقطره اشکی روی گونه های چون برف و خون او میریخت ، 
    به هیچکس اعتماد نمیکرد ، دید وسیعی داشت و مردم را با یک نظر خوب میشناخت ،  
    حال امروز بیادش هستم ، اگر امروز زنده بود واین مردم را میدید چه ها میگفت ؟  او معنای جان را میفهمید  مانند من زود فریب نمیخورد و ساده دل نبود ، تا آنتهای عمر خود بادبان کشتی خود را به دست داشت  و زمانی بادبان  را فرو کشید که باز بسوی غربت باز گشت ودرغربت جان باخت .
    او نشانی از سیمرغ داشت  گاه آرام میامد و مینشست و زمانی به دوردستها پرواز میکرد  وگاه توفنده وتند میشد وفریاد میکشید  وآن آتش نهفته دردل را بیرون میریخت ، سپس با ناتوانی  مانند یک دریانورد پیر که از کشتی رانی خود خسته شده باشد  آرام درگوشه ای مینشست .
    بقول خودش تا سه کلاس در خانه زیر نظر معلم سر خانه درس خوانده بود وحساب هارا با آن کلمات قدیمی انجام میداد  کلماتی که امروز منسوخ وگم شده اند  وتنها متعلق به بازاریان و کسانی بود که میل داشتند  جمع ارقام  آنها نا پیدا باشد !  روزنامه را  تنها میتوانست تیتر آنهارا  بخواند  و عاشق » صمد آقا « بود !
    او اعتقاد داشت که من باید با هم خون خود ازدواج میکردم ! پسر دائییم را برایم درنظر گرفته بود ، پسری که تا آخر عمر با آنکه درامریکا تحصیل کرد باز لحجه خودرا ازدست نداد ومن از لحجه وزن داییم بیزار بود م ! او   باز برگشت بسوی وطنش ! به همراه همسر امریکاییش ! 
    امروز اگر بود  به راستی میمرد  وچقدر امروز آغوش او جایش برایم خالیست   تا به آنجا پناه ببرم وبگریم وبگویم  که : باز فریبم دادند !
    واو بگوید  ، تو هم مانند پدرت هستی  ، یک ترکه نازک وخشک وبی مغز وبی قدرت ! 
    حال آهسته اهسته  قایق خود را در یک رودخانه پر از لای میرانم   ومیدانم که دیگر هرگز  به دریا ی فراخ وگسترده نخواهم رسید  ودر همین خیزابها ی مرطوب و  منفور خواهم مرد .
    او از دگرگونی ها باخبر بود  باد را ازپیش حدث میزد ووطوفان را  میشناخت  علیرغم همه زیبایی های که داشت  در زندگیش شکستها خورده بود اما با ز کمر راست میکرد  ونوازشهای بی امانش را نثار فرزندان دیگری که از خون او نبودند ، میکرد  .
    حال امروز من با هر نسیمی بر خود میلرزم  و هر بادی را که بر میخزد نسیم بهشت میپندارم ونرم نرمک  آنرا به ریه هایم میفرستم ،  بادهای که طوفانند اما به ظاهر مهار شده اند  ، به ظاهر نسیمی دلپذیرند .
    چرا که من معنای  آنهارا نمیدانم  آنها گریزنده وگریزانند  ونمیتوان آنهارا گرفت ونگاه داشت  آنها معنا ندارند ،  معنای آنها همیشه هما ن( قفس ) است  که پرندگان را درونش حبس نمایند و شادی را از آنها دریغ بدارند  آنهاغیرا قفس چیز دیگری را  نشناخته اند و نمی شناسند .
    امروز هر کسی بجای آنکه در دریای آزاد خود یک قایق را براند باید برای خود یک قفس بسازد  و کلمات مقدس را بجای اشعار دلپذیر برآن نقش نماید ،  در بیشتر سر زمین ها ابنیه و ساختمانهای عهد روم و یونان و گوتیگ را ویران میکنند و بجایش  بناهای پر زرق وبرق عربی را مینشانند .
    نه نباید با انهاییکه معنای زندگی را نمیدانند سخن گفت  آنها مانند جن گیران ومار گیران قدیمی  با قفس هایشان به دنبالت هستند  قفس هایشان مقدس است !!
    من درپی مرغ افسانه ای  یعنی همان سیمرغ بودم ، که بال پروازش را بر روی سر زمین من بگشاید و قفسها را درهم بکوبد  وعجب آنکه گویا بخواب خوش مستی فرو رفته بودم  کلاغی را سیمرغ پنداشتم، که درمیان کلمات زیبا  خود را زندانی کرده بود ! .
    مرغی  که تنها بال  سیمرغ را وام گرفته وآنرا بردم خود بسته بود ،  اکنون در قفس زرین کلمات  از نگاه  و چشمان خیره  پرستندگانش   آزرده میشود ! 
    او چگونه بازی را ادامه داد ه وخواهد داد ؟  و امروز مرغکان بی پر وبالی که تنها برای لحظه ای بال گشودند درون قفسها محبوسند  واز هر نسیمی بر خود میلرزند  واشتیاق باز گشت  درآنها زبانه میکشد  پرهایشان یکی یکی میریزد  تا دوباره باد شوند ، طوفان شوند  وبر تابند  و….
    چه بسا روزی قفس هارا نیز بشکنند .
    پایان 
    گهی بر دامن گل  گاه در پای گیاه افتم 
    نسیم ناتوانم  تا کجا خیزم و در گناه افتم 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 10/ 07/ 2018 میلادی /…..؟
  • فسیلهای تاریخ

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    ——————————
    این دختر به بیست سال حبس محکوم شد ، برای  آنکه میل نداشت زیر حجاب عمه اختر عمه زری وام کلثوم  بروم ، ودختری دیگر را به چند سال حبس محکوم کردند برای آنکه در ایستاگرام رقصیده!!! 
    وشما آقایان ، بانوان مبارز درخارج ، هنوز نشسته اید  با شکم ها بر آمده و” نشست ” میگذارید ومیل دارید از تاریخ گذر کنید !! شما فسیلهای توده و فسیلهای خائن  به وطن ! بلی درغرب خبری نبود و بهشت موعود شما هم یک جهنمی بیش نبود !
    آنها آمدند وبا نام واحدی که به خدا دادند سر زمین مارا زیر وزبر کردند بردند ، خوردند ،  غرورمان را پایمال کردند و دونسل سوخت و نسل سوم ؟  حال نسلی دیگر از بردن نام خدا وحشت دارد ! 
    امروز به خدا چهره های گوناگونی میدهد  مانند خود من ! 
    نمیدانم چرا امروز بیاد  جناب مهندسین ” شین ” افتادم  که یکی از آنها نصیب من شد حال باید چیزهایی را پنهان نگاه دارم وآنهاییکه چندان بی ضررند عریان سازم ! 
    مادرشان با شکم پروسه بچه دیگر   از راههای دور ناگهان به خراسان رسید و مستقیم ریاست پرورشگاه مشهد را به دست گرفت ! مرحوم تیمورتاش فریا د برمیداشت که این زن یک جاسوسه ای بیش نیست ، اما مرحوم رضا شاه  میگفت نه! تو اشتباه میکنی !  درنتیجه تمام آن بچه های پروروشگاهی تبدیل شدن با جوانان مبارز حزب توده ! وسپس به تهران آمد وکلاس زبان باز کرد وجوانانرا گرد خود جمع میکرد برایشان قصه میگفت وآنها را برای یک بهشت خیالی  آماده میساخت ، یکی از پسران رهبری حزب جوانانرا بعهده گرفت ، یکی از دختران رهبری حزب زنان زحمتکش !! را وسومین دخترشان با یک مرد ثروتمند امریکایی عروسی کرد واز ایران رفت برای همیشه وچهارمی مشغول تهیه کتاب بود !! مادر دیگر پیر شده بود ودیگر قدرت حرف زدن از او صلب شده بود ، پسران به زندان رفتند خودش ودخترش نیز چند ماهی میهمان هتل آقایان بودند وسپس با سوگند وفاداری بیرون شدند .

    خدا درخانه ما گم شد  یک تجربه شد یک تجربه تلخ وستمگر  وبیگانه باما ، حال دیگر اجازه نداشتم نام هیچ پیامبری را ببرم ، امل بودم در یک خانه مذهبی که حتی رادیو درآنجا حرام بود داشتم میپلکیدم ، حال از ترس سینه زنی ها و شبهای تاریک عزاها وقمه زنی ها  به آنجا پناه برده بودم ، اماهمچنان از ” خدا” میترسیدم !

    حال یاین آقایان فسیلها ، هما ن دست پرورده های آن بانوی سر زمین قطبی و یخهای شمال روسیه  با یک گونی تجربه !!! مرتب نشست تشکیل مید هند  بی آنکه فکر کنند دیگر آفتاب عمرشان  رو بخاموشی و پایشان لب گور است  ، و فراموش کرده ند که درزمان حیات شاه مرحوم میخواستند ولیعهدرا بدزدند حال امروز اگر شهربانو سر کیسه را برایشان شل کند قربانی او خواهند شد !

    من تجربه هایم را درگوشه ای پنهان ساخته ام   دیگر آن تجربه ها برای من وچه بسا دیگران عادی شده است ،  حال همه بر ضد خدا برخاسته اند  وآنرا انکار میکنند  باو نام های تازه ای میدهند  دروغ وفریب  ، نام تازه حقیقت میشود  / وهریمن وابلیس  نام تازه خدا .

    بازی و تصادف و ماده و احساس  و احتمال و شاید  همه جای حقیقت را گرفته اند  .

    امروز ” خدای” که ما درسینه داشتیم  به صورت دیگری برایمان   عیان شده  با پیکری دیگر ،  وبی نام  بی صورت   ،  حتی نمیتوانیم اورا نقاشی کنیم  برای این آقایان ، بردن نام خدا شرم آور است ! شاید هم نفی او بهتر باشد  منافع آنها در زمینی  است  که در آن روییده اند .
    ——————-


    چقدر آن روزها بیچاره بودم وبی دست وپا و چقدر آن روزها تنها بودم و چقدر اعتماد به نفس خود را ازدست داده بودم ، چرا که هفت زبان بلد نبودم ، ونمیتوانستم جاسوسه باشم ، نمیتوانستم  هرچه را که میگویند انجام دهم  اندیشه وگفتارم خاموش شده بود ، مشتی آدمهای جورواجور اعم از هنرپیشه / شاعر / نقاش / مترجم / نویسنده / وچند بچه سیم کش وکارگر برای خالی نبودن  محضر حضرات ، دورهم جمع میشدند ودکا مینوشیدند و برای سرنوشت ما نقشه میکشیدند ،  آه / چه زن زیبایی داری ؟ دستهای کثیفشان بر صورتم جاری میشد وفرا ر میکردم به اطاق خوابم پناه میبردم ودرب را از درون  قفل میکردم وتمام شب تا طلوع آفتاب میلرزیدم ا آنها میرفتند وصبح اطاق زیبایی را که لبریز از گل وسبزه  و مبلهای زیبا کرده بودم  بوی مدفوع میدا دبوی سیگارهای ارزان قیمت و بوی گند مشروب وکله پاچه ، میباست فورا لباس میپوشیدم وبه سر کارم میرفتم در آنجا نیز مورد باز و خواست بودم ( آیا باهمسرتان همکاری دارید ؟ ! ) نه ، سوگند میخورم ، نه  وتمام مدت زیر نظر بودم تا هردورا گرفتند وبه زندانهای طویل المدت واعدام ویا حبس ابد محکوم کردند .  مرا هم از کارم اخراج نمودند ! در زمان شلاق زدن  آنها من میبایست حاضر وناظر میبودم ، برای خاک بر چشمان ودهان آنها پاشیدن من باید حاضر میبودم وتماشاچی  مادرش یکسو ، خواهرش یکسو همسر برادر یکسو ومن یک سو وزیر نگاه کثیف سربازان امنیتی !!! آن دوران سختی بود برای یک دختر نوزده ساله ! از ترس روضه خوانیها مادر وسینه زنی وغش کردن او به این جهنم پناه بردم واین جهنم سوزنده تر بود ، حد  اقل با من کاری نداشتند .
    امروز همه به زیر خاک رفته اند ومن مانده ام با یک بار انبوه خاطرات وگفته ها ی ناگفتنی .  واین فسیلهای دست پرورده آن بانوی  محترم !!! . پایان
    ثریا ایرانمشن » لب پرچین « / اسپانیا /09/ 07/ 2018 میلادی /…..
  • سالگرد استقلال

    سالگرد  جشن استقال   امریکا بود ، 
    به همتاره  مادر شوهر دخترم  عازم ” مکلوپ امریکاییها شدیم ”  جناب سیر به همراه  کنسول  امریکا هم از مادرید تشریف آورده بودند ، من با همان لباس تابستانی   خود بودم دامنی سپید وبلوزی سبز !  وارد شدیم ، سی وپنج یورو هم پرداخت کردیم برای ناهار و ورودی ! در بالکن بزرگ  آنجا میزهای چند نفری چیده بودند ، همه بسوی  مادر شوهر دخترم هجوم آوردند  هر چه باشد زنی ثروتمند بلند بالا و روزی یکی از زیباترین زنان بوده است ! من درکنارش ایستاده بودم کسی بمن توجهی نداشت لباسها همه باید به رنگ پرچم امریکا بود حتی گوشوارهای پلاستیکی زنان نیز  پرچم امریکا بود ، آن بانو مرا به سایرین معرفی کرد ،  اوهم ! همین روی بالکن رفتم جناب سفیر درگوشه ای نشسته بودند وسیگار میکشیدند دمن ایشانرا نمیشناختم  اولین گیلاس  شرابی که روی میز بود بلند کردم  ولاجرعه سر کشیدم ، خانمی نسسبتا مسن به کنارم آمد ونشست وپرسید : 
    شما هم  بریج بازی میکنید ؟ 
    گفتم خیر خانم  ! 
    آه شما دخترتان باید خیلی زیبا بوده باشد که عروس فلانی شده ! 
    گفتم بلی خانم ، هم بسیار زیبا وهم از یک خانواده نوبل و بزرگ برخاسته که درسر زمین ما ودرگذشته شهرتی داشتند ،  من از امروزیها نیستم ، دشمن شما هم نیستم  چهل واندی سال است که بیرون از آن سر زمینم ….دیدم لیوانم  پرا زاشراب شد  آنرا لاجرعه سر کشیدم ، جناب سفیر د ستور داد بطر ی را کنار دستم بگذارند ! نفهمیدم ناهار چی بود وچه گذشت ، تنها میدانم پس از ناهار  رو به همان دوست کردم وگفتم  اگر به امریکا رفتی  اشعار املی دیکنسون  را برای من بیاور ! ناگهان خانمی که معلوم بود از یهودیان مهاجر امریکایی است   با صدای بلند گفت : 
    ببینید ، ببییند این خانم امیلی مار ا میشناسد > املی دیکنسون را عجیب است ، نه ؟ 
    پرسیدم کجایش عجیب است ؟ 
    آن خانم گفت : 
    شما زبانتان مذهبتان همه چیز تان با ما فرق دارد 
    گفتم اما ما زبان شمارا بهترا از خود شما فرا گرفته ایم بعلاوه من مذهبی ندارم ،  دیدم دوباره لیوانم پرا ز شراب شد آنرا لاجرعه سرکشیدم وبه آن دوست مهربابن گفتم : من میروم ، تاکسی میگیرم میروم  او گفت نه ، اما زیادی مست بود ، من تنها اشکهایم سرازیر بودند  همه   دروی یک نیمکت نشستند تا نمایش مریلین مونرو والویس  را تماشا کنند !
    حالم داشت بهم میخورد  خودم را فورا بیرون  انداختم ودرکوچه پس کوچه ها میدویدم تا به وسط خیابان رسیدم ویک تاکسی یافتم وخودم را بخانه رساندم ، اشکهایم فرو میریخت   ، چرا ؟ 
    چون لباسم پرچم امریکا نبود  ، چون زبانم با آنها فرق  داشت وچون یک مهاجر بودم ! جالب آن است که آ نها خودرا صاحبخانه میپنداشتند .
    فرای آن روز  به آن دوست تلفن کردم وگفتم : تمنا درم مرا دیگر باین  کلوپها واین میهمانیها نبر.
    گفت ، چرا رفتی  ، همه  پرسیدند چی شده ؟ 
    گفتم هیچ ، تنها یک خانم ر و بروی من شسته بود واصرار داشت برخیزد ومرتب میگفت میل ندارم اینجا بنشینم که همشهریان  این خانم بما فحاشی میکنند بنا براین من جا را به ایشان  دادم ورفتم ، رفتم که رفتم . وباخود گفتم  که این زنان امریکایی  زیادی  لوس بار آمده اند ؛ همه چیز را برای آنها مهیا کرده اند حال این ته مانده ها وپیر  پاتلهای لب گور در اینجا نیز خودرا ارباب میپندارند اما جواب من به آنها تنها یک تودهنی بود وبس  و…. شاید سفیر محترم اینر ا احساس کرده بود که مرتب برایم شراب سفارش میداد . پایان 
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه 7 ژولای 2018 میلادی /..
  • مش قاسم !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————–
    و……. دیگر خانه ندارم ، خدایان قدرت  مرا از بهشتی که  با خرد و هوش و سینه  دردآلودم ساخته بودم ، بیرون راندند ، 
    امروز اجاره نشین سر زمین ” خون و شراب  و سکس ”   هستم  نه خون و شراب و عشق !  اما هیچگاه  از آن مهری که به انسانها و جهان وآ فرینده او دردلم بود  توبه نکردم ،  و از اینکه داشتم هنر بهشت آفرین را به دیگران میاموختم ، نیز توبه نکردم  وهیچگاه از خدایان  قدرت  نترسیدم .
    برای آنکه سر کشی هایم را سرکوب کنند ، کمر خم نکردم  چرا که یک انسان از مهر ورزی و عشق به دیگران  نمیتواند توبه کند  واین سرسختی من درگوهر وجود هر یک از ایرانیان واقعی  و در خونشان یافت میشود .
    امروز شاهد جشنی هستم که همه آنرا میشناسند جشن ” سنت فرمین ” جشنی  همراه خون وشراب وسکس وگاوهای وحشی ، وچه عوایدی حاصل میشود برای  دست اندر کاران  این دستمال فروشان سرخ وکفشها وسایر زینت آلاتی که به سینه خود نقش کرده اند ، زنان روی سینه هایشان دستی گذاشته اند بعنوان  ” نه”  به اینجا نمیتوان دست  زد ! 
    وخدایان قدرت در این بهشت  وآن بهشتی که  را ه انداخته اند و همو سکوئلهال با ازادی کامل در خابانها سیرکی به راه انداخته اند  در واقع انسان را به دونیمه شقه کردند ! واز کامروایی ها وکینه ها وخود زنی ها  لذت بردند ، این خدایان قدرت  که مردان خدا شان در سوراخهای پنهانی به پسران ودختران  زیر سن تجاوز میکنند وخودشان اهریمن وار بر دنیا حاکمند یکی در آن سوی صخره دیگری دراین سوی کوهها بلند و مامورینشان  به واسطه گری مشغولند از قرن هیجدهم تا بحال .در کار این خون وسکس  اشتغال دارند .  بزرگترین قمار باز دنیا پیروزمندانه  مانند یک بچه لوس و ننر حاکم بزرگترین و قدرتمندترین  سر زمینهاست ! .
    نه ! این دنیای من وما نیست ، شاید تنها خانواده ا باشیم که بر پیکرمان  نقشی خالکوبی نشده وه نوز حرمت خانواده را  داریم .!
    حال امروز انسان به دونیمه شده است  انگاری اورا ازوسط اره کرده اند  جمع اضداد ونغمه های نا موزون  ودیگر کسی به مهر ومهر آفرینی نمی اندیشد  دیگر کسی بتو نمی اندیشد  که در وجودت گوهر عشق را پنهان داشتی .
    امروز مانند یک تخته سنگ سنگین  از بالا به پایین غلطیدم ، دیدیم دیگر آن نیستم که بودم ، کی هستم ؟ کجایم ؟  ودیدم دارم زیر انبوه این جماعت له میشوم ، سرسام گرفتم  از شب گذشته هر چه فیلم روی پرده تلویزیون بود همه مربوط میشد به مردان آنچنانی و زنانی که نمیدانستند بین مردانگی وزنا نگی ، کدام یک را انتخاب کنند ! 
    جدال بااین مرم سخت و گاهی سهمگین است  دیگر قهرمانی زاده نخواهد شد چرا که خانواده ها را متلاشی کردند برای حفظ وازدیاد جمعیت ، دهانی دیگر لازم نیست ، کمبود مواد غذایی همه جا به چشم میخورد واخیرا از پوسته ها ی درختان برایمان نان تولید میکنند با اندکی آرد !  و….
     در سر زمین من ؟  دیگر پهلوانی و قهرمانی نخواهد بود  به حق وحقوق آنها پایان داده شد وآنها جدال خودرا در ورق پاره های تاریخ پنهان داشتند .
    حال ما دیگر باید درانتظار ” مش قاسم ” باشیم  تا منقل را رها کند واز جای بجنبد  نوکرانش جاده را برایش صاف کرده اند  یا او ویا مریم لچکی .
    دیگر بمن مربوط نمیشود  من بین بهشت گمشده وجهنم  ودریک دوزخی که ” دانته” آنرا آفرید دارم دست وپا میزنم وفریادم درگلو میشکند که :
    نه ! این دنیا ی من نیست ، من این اهریمنانرا نمیشناسم  نیار به همراه دارم  وحال چگونه بروم بر سر تربت حافظ وبگویم بر خیز ! یا بسوی آن مرادم ” مولانا ” بروم وبگویم :
    عاشقان مستند وما دیوانه ایم 
    عارفان شمعند وما پروانه ایم 
    چون ندارم با خلایق الفتی 
    خلق پندارند دکه ما دیوانه ایم 
    ومن هرشب اهریمن را بخواب دیدم ودر خواب باو عشق ورزیدم  اما در بیداری او را از خود راندم  و دیدم  که امروز ” حتی خود را نمیشناسم ” ! 
    در پی آن مرغ جادویی  که نامش سیمرغ بود روان گشتم اما کلاغی بی پرو بال بیش نبود ، نه معنارا میدانست ونه کلا م را  ونه وزش باد  اعتقاد را  ونه جان را که از معنا لبریز بود  وهمه جا زندگی میبخشید  ومهر میورزید و عشق میداد  وناکام بر میگشت .
    نه هیچکس نتوانست بمن برسد  و مرا بگیرد ، تنها درحال دویدنم ، بکجا؟ 
    خودم هم نمیدانم ! 
    پایان 
    ثریا ایرانمشن » لب پرچین « / اسپانیا / 08/07/ 2017 میلادی  /…..؟
  • شارلاتان نیزم

    همه گفتند : 
    او یک شارلاتان است ، 
    من گفتم نه !
     همه گفتند او فرستاده است 
    من گفتم نه 
     چه فحاشی وتهمت ها و بد و بیراهها که نشنیدم 
    حال فهمیدم که حق با بزرگتران است ومن سخت دراشتباه بودم .
    آرم کنگره ارسالی  که ریاست آنرا خود ایشان دارند  وصاحب قانون اساسی میباشند !! با ارم سپاه یکی است تنها چند خطوط ونوشته آن فرق دارد .
    این بسیجی  خوش سر وزبان اگر روی صحنه تماشا خانه میرفت ، شاید بیشتر  وجهه کسب میکرد .
    فریب دادن  ملتی رنج کشیده وجوانانی امید وار یا نا امید کاری بس نا پسند وگناهی نا بخشودنی  است 
    وما خمارن شبانه چه دلخوش بودیم وچه آرزوها دردل میپروراندیم  اگر حضرت ولایتعهدی میل برگشت نداشته باشند این یکی هست !!! 
     چگونه مانند یک رهزن ره افکار مارا ربود ، با کمک همسرش که گویا ایشان نیمه تحصیلای در بعضی از دانشکده ها ایران وسپس لوس آنجلس داشته ودارند ومرتب مصاحبه پشت مصاحبه آنهم با آدمهای معلوم الحال  ، ایشان سر انجام به کنگره راه یافتند بعنوان کمکی وتنظیم اوراق وبه دردانشگاه نیز کمک همسر بودند ، 
    حال یکه تاز میدان سیاست شده اند وهمهرا پس زده اند همه ” قلی ” هستند وایشان مولی !!! 
    چه خواب آلوده ناگهان ازخواب پریدیم  .
    حال باید دست روی سینه م بگذارم واز تمام کسانیکه بن هشدار داده بودن پوزش بخواهم  ودیگر نامی از ایشان نخواهم برد وچیزی درباره ایشان نخواهم نوشت ، تنها دلم برای آن ملت رنج دیده ، زنان دربند کشیده وجوانان آرزومند میسوزد که دل به این هنرپیشه روی صحنه سپردند . 
    همین ؛ دیگر چیزی ندارم بنویسم ودیگر چیزی درباره سیاست آن سرزمین ومردم خواب رفته وفسیلهای ما قبل تاریخ نخواهم نوشت ، باندازه یکمتر از آن خاک متعق بمن است آنرا هم بخشیدم . سر خم سلامت  من که پا ک باخته ام این یکمتر خاک هم روی آن . پایان 
    ثریا / اسپانیا  » لب پرچین «  نیمه شب هفتم جولای 2017 وشانانزدهم تیر ماه 1397  خورشیدی / شب همگی خوش 
  • دنیای کثیف مجازی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    اسپانیا 
    آه ….که چه دنیای کثیفی است این دنیای مجازی ، کثیف تر از دنیای که درآن زیست میکنیم یا جان میکنیم ،  دنیایی پر مکر وفریب  و دزوغ . 
    شب گذشته به دنبال چیزی میگشتم در ” گوگل ”  دیدم حتی در ویکی پدیای فارسی هم دست برده اند  اما انگلیسی را نوانسته اند برحسب مراد خودشان تزیین وگل کاری نمایند /
    میدانید ! گاهی انسان حال تهوع میگیرد ازاینهمه ریا ومکر ودروغ پشت پا ندازی  امریکا یک جهنم است درون جهنمی بزرگتر  ، اروپا باز هنوز اصالت خود را حفظ کرده است .
    کتاب زندگی » ژر ژ ساند « نویسنده بزرگ فرانسوی را میخواندم ، در آن زمان هم  عطر تریاک وکوکو ومشروب فراوان بوده ودربین هنرمندان  اشتهای  شهوترانی  نیز وجود داشته اما ” پنهانی |” حال پس از قرنها انسان دیگر نمیتواند آنهارا گناهکار بنامد بلکه از اینکه دربعضی از مسائل ذهنی را روشن ساخته اند وفکری تازه به دنیا داده اند انسان باید قدر شناس باشد ، زندگی خصوصی هرکسی به خودش مربوط است تا جاییکه زندگی دیکران را متحول نکند و دخالتهای بیجا نکند و جهنمی دیگر نسازد .
    کسانیکه  روحی لطیف و احسلتی  ظریف داشته باشند  زندگیشان در این دنیا  یک جهنم است  درعالم رویا  و در درون جانشان  نغمه هایی را میشنوند  که انسانهای عادی  از آن محرومند ،  مانند هنرمندان بزرگ  دنیا حال این دنیای مجازی آن ذره احساسی را هم که ما در درونمان نگاه داشته ایم دارد ا بین میبرد  و نمیگذارد که آن احساسات مانند قطره ای باران  سبک ودرد آلوده  به ارامی  با خواننده یا شنونده پیوندی ایجاد کند  ، آنها همه چیز را درخود حل کرده اند  واز میان برده اند .
    القاب  دکتر و پروفسور واستاد که دیگر نخ نما شده است وانسان گیج میشود که این زباله ها از کدام دانشگاه  مدرکی گرفته اند وچرا ما آنهارا نمبینیم ؟ .
    موسیقی های گذشته را تکه تکه کرده اند  وخورده خورده بما میفروشند ، مانند کرم های زیبایی و شامپوها  وسایر چیزهای زنانه ! ومردانه !!
    نه نخواهند گذاشت ما با زندگی خود کنار بیاییم .
    شب گذشته ناگهان تابلت من روشن شد  با آنکه آنرا قفل کرده بودم حال صدا هم به آن اضافه شده بود ! ساعت دونیم پس از نیمه شب  بود وکاری از پیش نمیبردم ا آنرا خاموش کنم نزدیک بود آنرا از پنجره بمیان خیابان پرتاب  کنم تا اتومبیل از روی آن بگذرد وصدایش را خفه سازد ،  سر انجام آنرا زیر تشک گذاشتم وخودم روی آن خوابیدم بدرک پانصد پوند به هوا رفت !  ( شاید هم آنقدر رو داشته باشد که باز به صدا درآید )!! 
    هر صبح که مشغول نوشتن هستم  از اطراف این دستگاه مرتب شعار ها چراغ میزنند  ، در پست الکترونیکی نامه های جدید دارید !! در فلان  جا یوتیوپ آنرا گفته و آن موسیقی را که نفهمیده برای خود ذخیره کرده ای حال دوباره سر بر آورده  تمام هوش وحواس من به طرف این چراغهای راهنمایی میرود ! 
    باید  بنویسم ، این یک وظیفه است نه هوس و نه خودنمایی  ..
    من نمیتوانم از طریق » نت« کرم بفروشم ویا تبلیغ برای آش رشته در قوطیها بکنم ، این کارها مخصوص  اشخاصی است که در بازار یابی خبره اند ، من خریدارم نه فروشنده !
    وشما ای مردان  که باید گفت زنانیکه لباس مردانه پوشیده اید  همه چیز برای ما عریان شد وفهمیدیم که ازکجا می آیید وبه کجا میخواهید بروید  هریک  میاید ودست دیگری را رو میکند ، من در گوشه دلم بیاد آن مادر بیمارم که درمیان دستهای کثیف شما دارد جان میسپارد وجوانان ومردان از خود بیخبر که مغز و روحشانرا  درگرو سخن پراکنی های شما گذاشته اند  روی جسد آن به رقص مشغولند یکی بامید مریم لچک دیگری بامید شهنشه وسومی بامید …… هیچ درهیچ !  به هیچ مپیچ ! پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 07/ 07/ 2018 میلادی /….
  • خالی بند

    کم کم پرده ها بالا میروند  وخایین  رسوا 
    از خواننده تا نوازنده وآن مزودران فرستاده از جبهه های بسیج 
    وسپاه 
    وشما ای جوانان ایران  
    شما ای مردان وزنان فهمیده 
    فریب نخورید 
    مزدوران در پی جوانی وجرئت و شجاعت شما هستند 
    تمام آنهاییکه درخارج نشسته ونسخه برای شما مینویسند 
    همه بفکر خودشان وبفکر موقعیت خودشان میباشند 
    مواظب فریب این مزودران باشید  بقول آن مرد بزرگ 
    از مریم لچک گرفته تا آخرین سالن دربسته 
    همه باهم  دستشان درون یک کاسه ومشتشان بر پیشانی ملت ایران است 
    مرزها های ایران  درخطر است 
    زبان فارسی در خطر است 
    از همه مهمتر جوانی وآینده شما درخطر است 
    سخن رانیها وبلبل زبانیهای این فریبکاران را نخوری 
    الهه خواننده خواننده  خائن بود حال پسرش جای اورا گرفته 
    مرضیه خائن بود 
    گوگو ش خائن است 
    داریوش خائن است 
    علیرضا نوری زاده شهرام آهی وسیاه کلام  همه خائنند ومردان بزرگ واندیشمند ما درسکوت باین بازار شام مینگرند 
    زهی تاسف 
    زهی تاثر 
    وزهی درد  که برجانم نشست 
    پرونده ها رو شدند 
    درهای بسته باز شدند 
    بلبل هزار دستان  کم کم سکوت خواهد کرد 
    تنها امید ما  قبل از رفتن به سرای باقی  به شما جوانان است 
    آهای جوان بختیاری   بلوچ ترک  اصفهانی یزدی کاشانی کرمانی شیرازی مازندرانی   بر خیزید 
    باور ندارید که بهترین بدیهه نواز شما که امروز درخاک خفته یک پا خائن بود جاسوس بود وامنیتی بود 
    پایان 
    جمعه  ششم جولای  دوهزارو نوزده میلادی 
    بامید پیروزی ایران وحفظ اراضی آن 
    ثریا 
  • پس، زنده باد

    ثریا ایرانمنش »لب پرچین « !
    پس ، زنده باد ثریا خانم ،  نه اشتباه نکنید ، من نیستم ،  “بانو ثریا سانتا ماریا ” برای رهبری حزب  کنسرواتیو یا هما ن . پ پ  بر گزیده شد واگر درآینده انتخاباتی صورت بگیرد وآن حزب برنده شود خانم ثریا خانم نخست وزیر اسپانیا خواهند شد .
    زنده باد ، دراین سر زمین بیشتر کارها دردست زنان است ، وزیر دفاع یک بانوی تحصیل کرده است ، دراین سر زمین زنان بیشتر کار میکنند وکمتر حرف میزنند تا مردان فسیل ،! 
    ثریا خانم سانتا ماریا زنی شیرین و کمی کوتاه قداست اول سکرتر جناب راخوی بود بعد شد سخنگو وبعداز رفتن  جناب ماریان  راخوی  همه گمان میبردند ثریا خانم هم خواهد رفت اما نه! ماند تا حزبشان را نگاه دارد  ، خوب خلایق هرچه لایق  ممکن است دراین سر زمین چیزهای بدی هم باشد اما یک چیز بیشتر بچشم میخورد نقش زنان در سرنوشت خاتواده ها وسر زمنیشان  این حق را خودشان به دست آوردند کسی در سینی طلا به آنها پیشکش نکرد ودولت امریکا یا انگلستان نقشی درسرنوشت آنها ندارند مردمانی بسیار مغرور با همه کم وکاستی ها  اما بجلو میرانند . 
    زنان ما ؟  درکنج حرم ، زیر حرواری آرایش  ونمونه والای آنها نوه خمینی است با کیف شصت هزار دلاریش وبنز کوپه درخیابانهای غرب جولان میرهد ، نه شرقی ، نه غربی !!! 
    حال زنان ما باید  یا بدنبال پناهگاهی باشند  برای دوست داشته شدن ، ویا آرامکاهی برای مردن  ! /
     روزی این دریای مدیترانه  آبی ترین  وصاف ترین  ویک رنگ ترین  دریاهای دنیا بود ،  وامروز ؟ جایگاه جنازه های پناهندگان .
    مهاجرت ما باین سر زمین  از بسیار ی جهات  با شکستهای وحشتاناکی  مواجه شد  از همه مهمتر من سلامتی خود را ازدست دادم ودچار آسم شدید شدم  ودرجایی خوانده بودم که زندگی در اطراف دریای مدیترانه بیماری زا وغیر قابل سکونت است .
    در پاییز وزمستان  بر اثر بارانهای  سیل آسا  دیوارهای نازک  باد کرده وکپک میزنند  تنها وسیله گرم  شدن همان کرسی های قدیمی برای خودشان ویک شومینه برای دیگران ! واخیرا یک ایر کاندیشنر گرم وسرد کنند ه که هم گرمایش کشنده است وهم سرمایش ،  حال من دربالاترین طبقه  چگونه میتوانم شومینه ام را روشن کنم ؟ تنها از آن بعنوان دکور استفاده کرده ام  وبرای گرم شدن از هما ن بخاری ها برقی وتابسنانها ازپنکه ها !  شاید درپایتخت نوع دگر باشد اما هوای پایتخت دست کمی از هوای تهران خودمان ندارد نفس کشیدن برای من سخت است حد اقل هر صبح روی بالکن خانه میروم وهوای مطبوعی را که از بین کوهها ودریا بر فراز آسمان است به درون ریه هایم میفرستم درهمین حال  بیاد هوای داغ خوزستان وطوفان بی امان بلوچستان وکویر میباشم ، خودم فرزند کویرم  همچنان پرطاقت وتشنه کام ! .
    شب گذشت ساعت از نه گذشته بود که زنگ درخانه من بصدا درآمد ، هرچه پرسیدم چه کسی است ؟ کسی جواب نداد مجبور شدم به مرکز اطلاع بدهم که کسی را بفرستیند تا حول وحوالی خانه مرا گشتی بزند وبییند چه کسی است معمولا کسی بدون وقت قبلی بخانه من نمی آید  ، نگاهی به بالکن همسایه ام کردم چراغهایش خاموش بودند ، با هم قرار گذاشته ایم که اگر اتفاقی برایمان افناد دیوار آشپرخانه را که خیلی هم نازک  است با مشت بکوبیم ! من اورا نیز مجهز به همین ” تکمه قرمز” کردم وچقدر سپاسگدارم شد .
    تابستان فرا رسیده ، توریستها ی زیادی در شهر  روانند ودزدان وگرسنگان  نیز در پی دزدی ، تابستانها برایمان خیلی سخت میگذرد  معمولا من سه ماه تابستانرا درلندن میگذراندم اما امسال بواسطه درمان میبایست دراین آتش سوزان بمانم .
    بیاد آخرین سفرم به امریکا بودم ، در یک صف طولانی ناگهان زنی با یک  تیغه بلند  بطرف من آمد واطراف  مرا خوب وارسی کرد ، سپس  پرسید ، 
    چرا به امریکا میروید ؟ 
    برای دیدن دخترم 
    چقدر میمانی ؟ 
    سه ماه بلیطم رفت و برگشت است با امریکن ایرلاین 
    چمدانت را چه کسی بسته ؟
    خودم ؟ 
    چه چیزی دردرون آن داری ؟ 
    لباسها .کفشها وچند تکه دوزی کار دست برای سوقات ؛ نه مواد غدذایی دارم ونه مواد آرایشی !!
    چیزی نمانده بود از صف برون برو.م .بگویم که  عطای این  سفر را به لقای شما بخشیدم 
    در گمرک امریکا بهتر بامن برخورد شد وعجب آنکه درون پاسپورتم مهر ی زدند برا ی اقامت دائم  ، واین یک  بهانه بود ! میدانستم راس سه ماه به درخانه خواهند آمد ومن وخانواده را دیپورت خواهند کرد   ،من خیال نداشتم بمانم همان سه ماه هم برایم عذاب آور بود ، 
    بچه ها به سر کارشان  میرفتند ومن درخانه به تماشای تلویزونهای گوناگون بودم واز پنجره به بیرون نگاه میکردم تا ساعت هفت بعد از ظهر تنها روزهای یکشنبه وقت داشتیم که به جاهای دیدنی برویم ، من اتومبیل نداشتم میبایست از ترن استفاده کنم که بیزار بودم از هجوم مردم و ترن های شلوغ و گم شدن درشهر بوستون ! 
    آه ، کی میشود برگردم به میان تختخواب خودم در کنار همان دریای آلوده وهمان مردم مهربان اگر چه دروغین باشد . 
    روز گذشته  ” او ” از نیویورک تلفن کرد با دوربین  اطراف  دفترش را نشانم داد  رستورانی که درآن غذا میخورد وسوپری که خرید میکند ، نه ! برگرد ماندن درآنجا بیفایده است  برگرد درعین حال مواظب خودت باش ، وتمام شب نگران حال ان بچه بزرگ بودم .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 06/07/2018 میلادی /….
  • از زمانیکه …

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« !
    05/07/2018 میلادی 
    از زمانیکه | دوربین ها وارد  سیاست شدند ، سیاستمداران همه در  جلد یک هنر پیشه فرو رفتند ، 
    از زمانیکه  دوربینها ها قاتلین ومتجاوزین را  نشان میدهند ، آنها تبدیل به یک قهرمان شدند !
    از زمانیکه  صندلیهای سنتی ومبلهای قدیم جای خودرا به نیمکتهای پرشده از پشم شیشه وکاه شد  ، دیگر کسی  نتوانست آرام بنشیند ،
    از زمانیکه غذای ” گورمه ” ببازار آمد ، دیگر کسی  نتوانست غذا بخورد 
    واز زمانیکه پلاستیکها جلد همه  چیز را گرفتند مواد غذایی تبدیل شد به چند بسته پلاستیک تو درتو 
    واز زمانیکه برده داری  مدرن بصورت ” ریسایکل ” مد شد در گوشه آشپزخانه ها چهار تا شش سطل زباله نشسته است 
    و….دیگر گندمی از خاک نروئید، ودیگر درختان بادام شکوفه ندادندودیگر هیچ مرغی برای گذاشتن یک تخم فریادش  را به آسمانها نکشید ! 
    تخم مرغهای مصنوعی ساخت چین واسرائیل  تاسقف چده شد !
    از زمانیکه حقوق ودستمزد یک کار گر تمیز کن از حقوق من بیشتر است  ، آیا امیدواری یک هنر نیست ؟ !
    از زمانیکه  همه چیز تغییر شکل داد  دیگر امید ونشاط  از زندگیها نقش بربست واز زمانیکه هنزمندان بزرگ ونورچشمی ما خودرا درمعرض فروش گذاشتند وپس از مرگشان پسرانشان دنباله روی آنها شدند ، دیگر ترانه ها ی انان وآوای خوش آنا تبدیل به زوزه گرگ شد و معنای خود را از دست دادند . 
    حال باید درساعاتی معین خوش بود  ودلیلی هم نیست برای آنکه تو خوشحال نباشی ، همه چیز  هست ، آب ، ماهی ، گوشت ، نان ، وآفتاب پربرکت وسوزان ، چرا خوشحالی را به دور میریزی؟! 
    حال روز گذشته به یک بازار سنتی بزرگ نگاه میکردم گویی شهر ارواح بود  بازاری بی مشتری همه بسوی سوپرها روانند ، دربهای بزرگ کلیساها بسته شد وزنی غمگین میگفت : دیگر کسی برای ویزیت سینیور نمی آید تنها برای تماشای توریستها  ساعاتی باز میکنیم  !  درعوض پرچم قوس وقزه “گی ها ” در پایتخت به اهتزار درآمد وهمه چیز با هم مخلوط شد ، شراب وسکس .
    وپس فردا شراب وشاخ گاو ! 
    امروز من دراین گوشه مانند یک زاهد خود بین نشسته ام  ومیپرسم چرا مثلا دکتر هلاکویی با این وقاحت  گفته های مردرم بیمارش را روی پرده میریزد؟ او بهترین  راه را یافته است ، خود فروشی وبرکت از خود فروشان ، 
    دیگر بوی صابون وعطرهای قدیم به مشام نمیخورند همه چیز گم شد ویا دنیا ی من تمام شد ، باید دربرزخ راه بروم ، بهشت گمشده را فراموش کنم ونزدیک جهنم در میان کوچه های برزخ گم شوم . 
     به او گفتم :
    تو آدم بزرگ  ولایقی هستی ،  حتما میتوانی کارت راازپیش ببری ،  کاری کن که دیگر افکار  تیره وتار  وسرفه های خفه کننده  وکشنده  در اطاقهای منزلم  بسراغ من نیایند ،  مرا راحت بگذارند  فکری بمن القا کن که انسان عاقلی شوم  واگر میتوانی کاری بکن که  من بسیاری از وقایع گذشته را فراموش کنم  وآنهارا از خاطرم محو سازم ،  برای آینده کاری از دستم ساخته نیست غیر از نوشتن  وخلاصه اگر کاری بکنی که من کمی جوانتر بشوم  بسیار خوب خواهد بود ، !!!  واگر راهی میتوانی بیابی که من هنوز به دنیا  نیامده باشم  از تو بیشتر ممنون میشوم ، اینهارا به تصویر روی دیوار اطاقم میگفتم ، او که در عرش ملکوت نشسته واین ملت درانتظار اویند ! 
    شب گذشته خودرا به دست موسیقی سپردم واز این دنیا بیرون شدم  موسیقی زمانی  اثر سحر آمیز  خودرا آغاز میکند  که دیگر امیدی نداریم وموسیقی  با زبان گذشته  با ما سخن میگوید .
    زمانی فرا میرسد که انسان در سکوت وتنهایی خود  به سر حد جنون میافتد  وبه نواحی وحدود خطرناکی میرسد  میان عقل ودیوانگی  فاصله چندانی نیست  وبدون تردید در مورد اشخاصی ساده دل نظیر من باید آنرا کسالت وبیماری نام نهاد .
    بهر روی در انتظار حادثه دیگری هستم ، خوشبختی هیچگاه درب هیچ خانه ای را نمی کوبد مگر تو به دنبالش بروی اما درمیان راه سدی وجود دارد نامش را هرچه میخواهی بگذار .پایان 
    معرفت نیست  دراین  معرفت آموختگان 
    ای خوشا دولت  دیدار دل افروختگان 
    دلم از صحبت این چرب زبانان گرفت 
    بعد ازین دست من ودامن  لب دوختگان 
    عاقبت بر سر بازار فریبم بفروخت 
    نا جونمردی  آین  عاقبت اندوختگان 
    شرمشان باد ز هنگامه  رسوایی خویش 
    این متاع شرف از وسوسه بفروختگان 
    خوش بخندید رفیقان  که دراین صبح مراد 
    کهنه شد قصه ما تابسحر سوختگان ……” شادروان فریدون توللی “
  • ایران گرایی

    ثریا /اسپانیا /» لب پرچین « !
    این توضیحاترا  در اینجا برای دوستانی میاورم  که کمتر به منابع وماخذ مراجعه میکنند وصرفا کلام امیران رسانه ها برایشان حجت است وکامل ،  نمیدانم آیا آنها میتوانند درک کند که ماهی از دریا بیرون افتاده روی ساحل  وشنهای داغ چگونه جان میکند ودر آرزوی قطره ای آب خنک وگواراست ومیل دارد که به دریا برگردد؟ نه! گمان نکنم ، 
    بعد از ظهر یک تابستان داغ است  و همه جا  پرتو خورشید میتابد  هیچ درختی نیست تا به زیر آن پناه ببری ، سرزمین خشک  وتنها یک دریای مرده درکنارش میباشد ، سرزمینی  نظیر ایتالیا بدبخت وکسی که خود بدبخت باشد نمیتواند به دیگران خوشبختی بدهد ،  این شهر کوچک وبی درخت   گاهی مرا دچار تاثرات عمیقی میکند  واگر درجایی درختی و باغچه ای یا جنگلی یافت شود آن بزرگان آتش به دم گرگها بسته آنهارا روانه جنگلها میکنند تا همه خاکستر شده و بجایش کازینوها وبرجها وهتلها بنشیند !گاهی در  اوج شادی ناگهان فرو میریزم  وآن غم واندوه دیرینه باز بردلم مینشنید ،  در برخورد با خوشبختی های دورغین !  که هنوز  آغاز نشده پایان میپذیرد  وهمه چیز تهی وخالی از هر بنیادی است.
    صدای محمد رضا شاه درگوشم مینشیند ”  کورش ، شاه  شاها ن ، مرد بزرگ سر زمین پهناور ایران ، آسوده بخواب  ، مابیداریم ! وچگونه خواب او به پریشانی ملتش کشیده شد هنوز نیمه بیدار بود که رفت ،  پریشان و مضطرب و نگران مردانی بود که گما ن میبرد باو وفادارند   هرچند تنها چند نفر باو وفادار ماندند وبا خود او هم رفتند ،  وطن پرستی ومیهن دوستی درخور هر کسی نیست  درفهم هر پسر بچه یا دختر بچه ویا زنان ومردان بیدرد نمیگنجد ،  به همان گونه  که خوشبختی برای مردمان  سختگیر آفریده نشده است .
    خیلی سعی دارم که براین اندوه غالب آیم  با وجود دردهای جانگدازی که روحم را میازارد  وغم وغصه  های  وگاهی بیاد نوشته ای میافتم که نمیدانم متعلق به کیست ؟ » زندگی  خواب وخیالی  بیش نیست  رویاهای من کوتاه بودند  اما زیبا «.
    دراین دیار کسی نیست ، کسی بتو واندیشه تو کاری ندارد ،  کسی نمیداند که تو جان خودرا در دوستهای دروغین  ودر کنار آنهاییکه برای دزدی و آدم ربایی وجاسوسی زندگی میکردند  چگونه فدا کردی >  
    چه روزهای ملال انگیری  که با یاس ونا میدی  دست بگریبان بوده وهستم  به درستی نمیدانم که آیا من اشتباه میکنم  ویا نه ، باید فکر آن سر زمین را ازسر بیرون کنم  میدانم هیچگاه برنخواهم برگشت وهیچگاه دیگر آب آن سر زمین را نخواهم نوشید ونانش را نخواهم بوسید ، 
    حال در بین ایران گرایان خودسر ، و ایران دوستان به روز رسیده ووطن پرستان واقعی در مانده وحیرانم  ، خوب بمن چه مربوط خواهد بود   که اگر آن وطن قطعه قطعه بفروش برسد دربین یک مثلث شوم ،   حال باید به انجیل ومسلک این قوم  احترام بگذارم  وکاملا خاطر آنهارا آسوده کنم که از طرف من هیچ خطری متوجه آنها  نخواهد شد  ، تنها یک چیز در وجودم  غلط میزند وآن عشق است عشق که از مواهب خداوندی است  ودرعین حال باید به خوشبختی دیگران نیز بیاندیشم  تنها بخودم مربوط نمیشود ، 
    ما مردمان بیچاره ای هستیم  که باین دنیای دون  پرواز کرده ایم  آن بوسه های آسمانی دیگر گم شدند  حال درروی زمین نیز آشیانه ما نیز گم شده است  با اصرا رمیل داریم کانون خانوادگی را حفظ کنم . ومشعل فروزان خودرا بر فروزیم ! دیگر نمیدانم  » دوست داشتن « یعنی چی  وگل سنبل چه رنگ و بویی دارد  ، ما دربیابان برهوت سر گردانیم بی هیچ آینده ای ، گذشته برایمان یک خاطره است وآینده بی نهایت اما نا معلوم ونا مفهوم .
    اگر شما قدرت مبارزه را دارید بر خیزید وخاک وطن را حفظ کنید واگر مانند جناب  روانکاو  معروف دکتر “ه” نسخه برای مردان وزنان وسپس برای ایران میچینید از ان نوشتار صرفنظرکنید . با سپاس 
    ثریا / اسپانیا / » لب پرچین « 4 ژولای 2018 میلادی . 
  • قحبه پیر

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————–
    با انکه درحریم تو بیگانه ام هنوز 
    مانند حلقه بر در آن خانه ام هنوز 
    اخباررا که میبینم و درانتظار آن هستم که شاید چیزکی هم از ما بگویند، از آن پسرک تشنه خوزستانی با پاهای برهنه در زیر آفتاب  بی رحم پنجاه درجه ، اما نه! سکوت !
    اخباررا که گوش میدهم درانتظار آن هستم که درمیان هیاهوی زنان ومردان گوینده وصاحب کمال وفضل ! چیزی هم از آن زنان دردمند سر زمین من بگویند ! نه ! هیچ خبری نیست .
    از فلان بچه خرس درون سطل زباله فیلم برداری میکنند واز آن دزدی که به مغازه کوچکی رفته ودارد پولهای صندوق را میدزدد  آنهم زیر نگاه دوربینهای مدار بسته ! اما  از سر زمین من و کشتن مردان و جوانان وزنان دربند و اسیر خبری نیست ! 
    خواهید پرسید چرا؟
     برای آنکه پدرخوانده های سیاسی آنها در دوران بازنشستگی با گرفتن هزاران دلار پول نقد در آن سیرک بزرگ ” پاریس” گفتگو وسخن رانی کرده واین گروه کثیف را بعنوان یک آلتر ناتیو تازه به دنیا معرفی مینمایند !!! آن قحبه پیر و همراهانش میدانند دست به کدام شلوار ببرند و بیضه چه کسی را بگیرند ! 
    از آ ن آخوند مرده که یک لگن سفید  شاش بچه بر سر  گذاشه میگویند ، اما …. محال است از ار زنان وآدمکشان  سر زمین من حرفی ویا کلامی به میان آورند واین مردم ؟ .مردمان دگر؟  خیر ! باید برخاست وقد راست کرد وفریاد کشید وصدای خودرا به جهانیان رسانید هرچند جهانیان نیز دیواری گوشتی به رهبری آن قحبه پیر  ساخته اند صدای درون را خاموش کرده و زاری و ضجه خودشانرا بگوش جهان میرسانند . 
    آه  ، ! چه  مردم مهربانی هستند ، چقدر شادند ، واگر صدا نکننند خواهند مرد با صدا زنده اند ، برای پناهندگان  پتوی های قرمز و تختخواب آماده میسازند  ( البته با پولهای کمکی ) وهمه جا آنرا به رخ میکشند ، اما ، محال است  سخنی درباره آن زن پیر بدبختی که درون سطل زباله به دنبال غذاست حرفی بیمان آورند ! صلاح نیست ، به اینها مربوط نمیشود ، راه هایشان  یکی است و تبلیغاتشان باهم  دستشان درون یک کاسه است ، چرا بیهوده این سود هارا فدای چند انسان بی ارزش بکنند که جرئت وجسارت آدمکشی و دزدی و چپاوول را نداشته وندارند ؟! .
    این دزدان دریایی که قرنها روی آبهای اقیانوسها به دزدی مشغول بودند وهمراه وهم پیمان هم داشتند ، حال درخشکی مشغول همان کارند! وسر ما با فوتبال و تعطیلات خانواده  ها  و تماشای دریای آلوده بخون و جسد با کوسه های ریش دار گرم است .  ث
    بگذشت  شب ز نیمه  و من با خیال تو 
    مینا صفت  بگوشه میخانه  ام هنوز 
    چون گوهری  که بر سر انگشتری نهند 
     آی آشنا بچشم تو بیگانه ام هنوز 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 04/07/2017 میلادی /….
    عکس تزئینی واز زنان سبیلوی دوران قاجاریه است !!!