Category: General

  • پرومته !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپایا !
    ………….
    ای انسان ،  تو خود  کمک خود باش ……… 
    به دنبال کتابی میگشتم  تا در تختخوابم بخوانم ، همه کتابها رویهم  تلمبارند ،  آه  یک عاشقانه !!! نه! عاشقانه ای در بین آنها نیست  غیراز اشعار  قدما و معاصروتاریخ  وخاطرات مردان بزرگ   ،  بتهوون به کمکم آمد برای چندمین بار دارم آنرا زیر روی میکنم ؟  به پشت جلد آن نگاه کردم امضا ء مترجم بود که با ” مهر و احترام تقدیم ” این حقیر شده بود  اکثر کتابهایم با این جملات محبت آمیز بمن هدیه شده اند حتی  از طرف  پسرم ، 
    کتاب را برداشتم هنوز جلد آن درست بود و هنوز اوراقش تمیز بودند آنرا با خود به تختخوابم بردم ،  ………رومن رولان اگر امروز زنده بود چه مینوشت  درباره این دنیای ننگین وکثیف ؟  مترجم با خانم : ماری رولان ” همسر رومن رولان نیز دوست شده بود و از او نیز نکته هایی درباره این کتاب  به دست آورده  بود .
    …… هوای  اطراف ما سنگین است  ، اروپای کهنسال  در محیطی  مسموم و فاسد  اعصاب خود را بی حس میکند  ، نوعی ماده پرستی  خالی از عظمت  بر افکار  فشار میاورد  واعمال دولتها  و افراد را دچار  اشکار و گرفتاری میکند “……..
     پنجره ها را بازکنیم  دنیا در تنگنای  خودخواهی ها  بخفقان آفتاده است  بگذارید هوایی تازه بخوریم  و هوای تازه ای را  باز گردانیم  در  نفس قهرمانان بزرگ ……رومن .
    تمام شب به همراه   آن موجود در خواب کلنجار میرفتم  وصبح دیدم نفسم سخت در سینه ام تنگی میکند ، هوای بدی است هم هوای بیرون وهم درون  ،  دیدم که زندگی 
    چقدر  برای کسیکه میل ندارد به  حقارت  روح تسلیم شود سخت و ناگوار است  ، نبرد من و نبرد انسانهایی مانند من همیشه بدون افتخار  است وکسی تاجی بر سرمان نمیگذارد  میدان این نبرد نیز در همین چهار دیواری  خاموشمان قرار دارد  ، دریک خاموشی ابدی و گسترده بر همه  چیز و همه جا ا .
    او ، در زیر فشار فقر واحتیاج  ، باغم های دردناک و بیماری  وحشت ناک خویش  با همه کوشش های کشنده  در کنار مردمی ابله  بزرگترین شاهکار عالم را در یک سرود مقدس وشادمانی بوجود آورد ( سنفنونی ) نهم را که آنرا هم کلیسا به یغما برد ودرآن  دستکاریهایی نیز انجام داد وخدارا از آسمان پایین آورد ودر لابلای ” نت ها” جای داد به همانگونه که خدارا درقالب مردی فلاکت باری بر صلیب کشید وبه نمایش گذاشت .
    او را نمیتوان قهرمان نامید  قهرمانان همیشه با زور  پیروز میشوند  او با قلب وروح خویش بر عالم پیروز گشت ( همان بتهوون ) !  که گفت :
     من برای  برتری و بزرگی  هیچ نشانی  غیراز خوبی نمیشناسم ! 
    دراو خصوصیات  انسانی  بزرگی وجود داشت  او خود انسان بزرگی بود وهمه را شاید ازهمین دید خودمینگریست  ، انسان بزرگ وجود ندارد ،  حتی هنر مند بزرگ هم وجود ندارد  آنهایی که ما میبینم بت هایی میان تهی  هستند ، انبوهی از آدمهای پست ومنفور  گرد هم جمع شده  وزمانه راتشکیل داده اند  ودرهمان حال  زمان را نابود میسازند .
    تمام شب با او همراه بود م همه جا رفتم  به هرخانه ای سر کشیدم  وشکنجه ستمکاران را بر مردم تهی دست  دیدم  رنج آن مردم را  درکام کشیدم  وخود گریستم  وبا ز از او نیرو گرفتم و برخاستم ، نیرویی عجیبی در این کتاب نهفته است ، دو مرد قدرتمند یکی الهام بخش ودیگری الهام گرفته ،  رومن رولان نیز مرد بزرگی بود  وبه اصرار ماکسیم گئورکی زندگی بتهون را نوشت ودر راستای همین زندگی او ” آن اثر فنا نا پذیر  ژان کریستف ” را نیز بوجود آورد .
    متاسفانه ” چپی های ما ”  خود فروخته ، بیسواد وبیشعور و دچار خود شیفتگی شدیدی شده بودند به همین جهت  هم آن حس ملی گرایی ووطن دوستی وآن حس انسانی درسینه  آنها تخم نگذاشت وریشه ندوانید آنها به دنبال همان جهانی بودند که امروز دولتمردان میل دارند آنرا یکی نمایند یک جهان واحد ، یک دین واحد ویک اربا ب واحد  ومشتی رعیت . 
    دیگر روحی مانند این موجودان حلول نخواهد کرد  این ارواح مقدس  وبزرگ   قدرتی بسیار نیرومند  و نیروبخش  داشتند ما نیازی به پرسش از آثارشان نداریم  با شنید آوازهایشان  چشم درچشم تاریخ میدوزم  وتاریخ حیات آنهارا میخوانیم  که بما میگویند :
    حاصل  و عظمت زندگی  و مخصوصا خوشبختی جز در رنجها و مشقتها نیست ! 
    امروز این حرفها واین گفته ها دربرابر هجوم این علفهای هرزه روی فضا ی مجازی ، نه تنها  تاثیری ندارد بلکه خنده آور است ، باید دوید وبه همراه  قافله شد مهم نیست این قافله به کجا میرود بسوی نیستی  یا ابدی دراه توشه بسیار است باید توشه هارا تلمبار کرد حتی به قیمت فروش روح و اصالت خویش .
    وآن ” پرومته ”  پیروز  پس از سالهای  مبارزه و تلاش فوق  بشری  برای  چیره شدن بر رنج مشقات  پس از کوششهای  بسیار  که بگفته خود او  برای دمیدن  روح و شهامت  در بشریت بود  ، به یکی از دوستانش که ” خدارا” به کمک میطلبید  گفت : 
    ای انسان ، تو خود کمک خویش با ش!   پایان 
    …………………………………………………
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 14/08/2018 میلادی /……
    ———————————————————————————————————————————————————-
    در افسانه های یونان قدیم ، » پرومته «  خدای آتش بود ،  که انسانرا خلق کرد  با آتشی که از آسمانها ربوده بود، باو جان داد و نخستین تمدن را به انسان آموخت ،
    منظور رومن رولان از پرومته همان ” لودیک وان بتهون ” است .ث
  • کاسپین

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا !
    آن کوهپایه ای  که خداوند شامگاهان  
    مشتی ستاره در متن آن  میکاشت 
    تا صبحدم  ، چراغ فراوان برکند 
    تنها ، در خاطر من پیداست 
    …………..
     نه ! جناب صدر اشتباه فرمودید آنجا که میسوخت وشعله هایش تا آسمان میرفت ، کربلا نبود ، آنجا سوریه و محل نگاهداری مواد منفجره  بود که ناگهان بهوا رفت ویکصد وچند نفر ار کشت ، کربلای آنها درامان است و حسن و حسینشان اگر هم آتش بگیرند روحشان تا قیامت  بر سر آنها حاکم است .
    و اما جناب روحانی ، شرم برتو باد ، رفتی و باقیمانده را نیر بخشیدی برای چند صباح دیگر که بر مسند بنشینی   البته تو خادم وکلید دار و پادوی ( همانها) هستی  هدف تو ویران کردن است نه اباد نمودن ، پنجاه درصد سهم ما از دریای: کاسپین « به یازده درصد رسید آن یازده درصد هم آلوده و بیماری زاست ننگ و نفرت بر شما باد ای زنا زاده های قوم بیابان گرد .
    این پناهندگانی که امروز روی دریاها سر گردانند و بعضی از آنها به تب زرد مبتلا  وآنها را زنده زنده به درون دریا میاندازند ویا قایقشان را واژ گون میکنند ، آنها نیز سر زمینی داشتند و چشم امیدی به ساخت خانه و لانه ناگهان  لاشخورها سر رسیدند و آنها از ترس فراری شدند و حال سرگردان روی قایق های بادی در آبهای جهان سرگردانند ومن آقای روحانی از درون خودم وخدایی که دردلم دارم میخواهم روزی تو و همه کسانت سر نوشتی بدتر از این آوارگان روی دریاها داشته باشی هم  تو وهم پالگیهایت  ، 
    دوباره به موزه تاریخ برگشتم ،  و دوباره خشم همه جانم را گرفت ، مگر چند بار به کنار “کاسپین ” سفر گرده بودم  دو یا سه باز وهر بار با تلخی  وچشم گریان برگشتم مشگلات ” خانوادگی ” بود ! حال یک پرده پر نقش نگار در پیش چشمانم گذاشته ام ، در ازدحام اینهمه تصاویر گوناگون  تنها  تزور و ریا  و دزدی و ویرانی را میبینم .
    بار دوباره به آیینه پناه میبرم ، بیهوده چشمانم اشک آلوده اند ، من احساس گریستن ندارم اشکها خودشان فرو میریزند  نمیدانم شاید دارم جوانیم را گم میکنم  وحال میروم تا به حریفانم بپیوندم  تا از حضور این نا مردان  درامان  باشم  در انزوای تنهاییم .
    حال باید طاق نصرتی  درتمام شهر ها آویخت با  نواری سیاه برا ی ساخت برای فروش رفتن ویا بخشیدن سر زمینمان   ، برای شکستمان  و برای مردن اندیشه هایمان  که دیگر قدرت گسترش ندارند .( رضا شاه ، برخیز ، ترکمن چای دیگری درراه هست ) اینها از قاجاریه نفرت بارترند و گرسنه تر  ، برخیز ، ای مرد بزرگ تاریخ ……
    وتو !!! ای مرد تیره بخت که خودرا از خاندان او میشناسی  حد اقل آبروی اورا حفظ کن ودست از خود فروشی بردار وبه مردم بپیوند ، 
    امروز صبح هنگامیکه تلویزیون را باز کردم مامورین شهرداری را دیدم که باشیلنگ مشغول شستن خونهای تصادفات جاده میباشند یکصد وپنجاه نفر تنها روز گذشته در تصادفها  جان داده اند و انفجارهای زیادی  با اختلافات خصوصی در شهر ها اایجاد شده است ..
    و خبرمهمتر اینکه ( بجای فرانسه که پنجاه درصد شرکت نفتی توتال را داشت  حال چین بزرگ (هشتاد درصد آنرا در اختیار گرفته است ) بلی چین و شوروی از دوستان و یاران میباشند سکه های طلا  و پولها بیشتر به آن سو فرستاده میشوند  وای کاش این دزدان وراهزان نیمه گرسنه و غارتگران بیرحم  حد اقل اجازه میدادند زنان ما مانند زنان آنها برقصند  وآن گونی سیاه را اسر بردارند  و دوباره آهنگی بر فراز آسمانها بر خیزد ، مبارک باد این شام شوم وآ ین  روز تاریک  تاریخی !!!و شما ؟ عاقبت شما را بچشم خواهم دید و سپس چشم از دنیا فرو خواهم بست ، ای نامردان وای بیخردان وای شیادان .
    ضحاک ماردوش خیز بر داشت  وکاوه ما نتوانست دربرابر او بایستد پرچم را فرو آورد ، کاوه ما تنها بود و پرچم او سوراخ ،  ضحاک شیهه کشید  و میترای ما خاموش در گوشه ای  افتاد  حا ل فریا د یاحق  ویا نا الحق  در برابر آن قدیسین واقعی قد بر افراشته اند  وما درنهان قدرتی داریم که هیچگاه از ترس آنرا عیان نمیسازیم .
    نگذارید رسوا شویم ای جوانان سر زمین ایران زمین ، مگذارید این پیران غار کعف بر شما غلبه  کنند فریب نخورید اگر چند قطره اب در رود خشکیده زاینده  رود به راه افتا د تنها برای فریب شماست چند ساعتی میرقصید با آوازخوانان دست آموز دوره گرد و سپس دوباره رودخانه راهش را کج میکند بسوی  شهرهای قوم بنی اسد . 
    و صحرای برهوت کربلا چون حسین جان تشنه است و هچگاه سیر آب نخواهد شد .ث
    ای ستاره ، ما سلام مان بهانه است 
    عشق مان دروغ  جاودانه است 
    در زمین ، زبان حق بریده اند 
    حق ، زبان تازیانه است 
    .آنکه با تو صادقانه درددل کند 
    های های گریه شبانه است …… زنده نام ” فریدون مشیری ” 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین »  اسپانیا / 1بعلاوه 12/ 08/ 2018 میلادی …..!
  • اندوه تنهایی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ———————————–
    دیگرم گرمی نمیبخشی 
    عشق ،  ای خورشید یخ بسته 
    سینه ام  صحرای نومیدی است 
    خسته ام ، از عشق هم خسته ….. زنده نام ” فروغ فرخزاد “
    نمیدانم ونخواهم دانست ، که سر انجام  زمین   وآنها که روی زمین رشد کرده اند  چه وقت و در چه هنگام  با گناهان خود  بدرود میگویند ؟!
     کفر ، واقعا کفر همه جا را فرا گرفته  و زیباترین کلمات امروز یک دروغ بزرگ ویک تعارف است قبل از آنکه کاردی درسینه ات فرو کنند ، اندیشه های گم میشوند  وبه فنا میروند ،  مانند یک آدم برفی زیر تابش آفتاب سوزان کم کم آب خواهی شد  ودراین اندوه بسر میبری و در این پرسش که:
    مگر چه کرده ام ؟
    چه گفته ام ؟
    ومانند درختی که میرود تا کم کم زیر باران نم کشیده و سپس نابود شود  در انتظار تبر زن خویشی ،  نه ! دیگر اشک هم به کمک  نخواهد آمد باندازه کافی شیشه های واستخرها را پر کرده ام ، حال باید بر غفلتهای خویش و بگریم  و اینکه کجا را خطا رفتم ؟ 
    دیگر آوای گرمی از هیچ سینه ای بر نمیخیزد ، هرچه هست فریاد است ، و دشنام ، شاید آخرین کسی باشم  از نسل های گذشته  حال وارد دنیایی ناشناخته شده ام نسلی را که نمیشناسم آدمهایی که همه برایم غریبه اند وهمه دریک کلام  خلاصه شده اند ، نقشی از ریا ! 
    امروز میل به گریستن دارم اما اشکهایم  همه خشک شده اند  از تابش آفتاب  ومن در آرزوی یک قطره باران نشسته ام ،  ببار ای نم نم باران ، زمین خشک را ترکن ، سرود زندگی سر کن !!! 
    کدام سرود ؟ ، کدام زمین  ، همه ا خشک است وعلف زاری بیش نیست تنها خزندگان خطرناک در روی زمین  آهسته میخزند تا سر فرصت ترا بگزند ،  دیگر حتی خیال هم به جایی نمیرود  ومیلی  ندارد و گردشی نمی کند  . 
    مادر میگفت ، نرو ، بمان ، در همین سر زمین خودت ، در غربت تو  خاک خواهی شد ، بمان درمیان کسان خودت ، در شادی این سر زمین بودی حال در زخمها و دردهایش نیز بمان و شریک شو ، اما او نمیدانست که من تنها نیستم ویک قافله را باید بکشم ودر جای امنی آنهارا جای بدهم تا از دسترس نامردان ودزدان شبانه درامان باشند ، مهم نیست من یک تنم آنها بیشتر !
    مادر را با اندوهش تنها گذاشتم ، او درخاک خودش ماند وهمانجا خاک شد ، 
    من در شبی تاریک و غیر حقیقی که هیچ چهل چراغی آنرا نمیتواند روشنی بخشد  در سکوت و تنهایی پنهان شدم .
    آه …. ای غم  سیاه ترا از ابر تاریک ، 
    امشب مرا گریستنی بی امان ببخش 
    و تو ای اشک مهربان 
    چشم مرا نکاهی چون کودکان بی درد ببخش
    سخت است ، خیلی هم سخت است ، درآیینه نگاه کردم واز او پرسیدم ، من چه شکلی هستم ؟
    در جوابم گفت :
    بشکل اندوه تلخ تنهایی و رنج ابدی ! و میدانی که هیچکس حوصله این تلخی را ندارد  ، کمی سرخاب برگونه هایت بگذار وسرمه ای برچشمانت بکش !!! 
    باید مردم را فریب داد ، مانند خودشان بود ، رنگ فریب ، 
    افسوس که من همچنان کودکی  تازه پا   باقی مانده ام تنها دستهایمرا به دیوار  میگیرم و تاتی تاتی میکنم  و بخیال خود یک دونده قهرمان هستم .
    حال کار من این است که هر صبح از  پنجره زندانم عکسی از آسمان بگیرم و به نمایش بگذارم ، خورشیدی که زیر غبار دود ها گم شده  ، خورشیدی که خود آتش افروخت ویا شاید دیگران بچه گرگهارا برای آتش افروزی به میان درختان فرستادند ؟.
    در هفته گذشته در نزدیکی ما آتشی بپا شد ، پس از تحقیقات زیاد معلوم شد که عده ای قاچاقچی مواد خود را آتش زده اند د رنتیجه آتش به سایر جاها نیز سرایت کرد وهمچنان پیش رفت تا نیمی از درختان و جنگل را سوزاند و خاکستر کرد وخاکستر آن بر زوی چهره ما نشست ، ناگهان یکشبه همه پیر شدیم ! 
    دیگر نمیتوان از قرص ماه وستاره ها گفت همه پنهان شده اند ، روی سر ما آسمانی دیگر است ما درطبقه زیرین جهان هستی قرار گرفته ایم وهمچنان باید درآتش بیخردی خود بسوزیم و دیگران در بالای سر ما نظاره گر  و خندانند ، و اما ….خدا درکجا پنهان شد ؟ پایان 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 12/ 08 / 2018 میلادی ………؟

     
  • ما و پناهندگان

    ثریا / اسپانا / 
    ————-
    میهمان داریم ، خانم “آانگلا مرکل ” البته درخانه من نه ! در سنت روکای کادیس در یک قصر خنک وخوب  درکنار دریای آزاد ، میهمان دولت اسپانیا میباشند  هنگامیکه آن کت قرمر  با آستینها بلند وآن شلوار بلند را  بر تن ایشان دیدم ، گفتم ، ای داد وبیدار هنوز خبر نداردکه درچه جهنمی  ایستاده ، اما خوشبختانه راحت بود ،  چه صدای لطیفی داشت ، ناز بود چشمانش مانند یک بچه که به دنبال آشنایی میگردد این سو آن سو بود ، ما میبایست از سه مرحله  سه صدا بفهمیم که ایشان  چه گفتند ونخست وزیر ما چه قولی داد ؟ هنوز هم نمیدانیم  تنها میدانیم که باید نیمی از پناهندگان که روز اول دراینجا تقاضای پناهندگی گرده اند در همین سر زمین بمانند ، کجا ؟ معلوم نیست  ، با چه پولی ؟ آنهم معلوم نیست یا بنکاههای خیریه راه میافتند ویا از حقوق ما بپچارگان کمی بر میدارند تا به آنها برسد کمون اروپا تضمینی نداد که به اسپانیا میتواند کمک کند یانه
    کجا آنها را مسکن میدهند ، چه بسا  روزی  در هر خانه را بکوبند و بپرسند چند اطاق دارید  اگر بگوییم دو یا سه میگویند برای سرت زیاد است این خانواداه بتو میرسد !!! .
    خانمی از آتش سوزیهای  اسپانیا  ار خانم مرکل سئوال کرد !!! “باو چه ” ؟  درجواب گفت هوا گرم است ما هم درآلمان آتش سوزهای  بزرگی داشتیم  . خوب پس از چند سئول وجواب احمقانه خبرنگاران  ایشان رفتند ولاید اورا به جنوب میکشند تا تاریخ  سر زمینشانرا که اعراب ساخته اند نشان دهند گمان نکم او تا ب بیاورد وتا الحمرا یا گرانادا برود .
    بهر روی من عاشق صدای او شدم هیچ فکر نمیکردم زنی با اینهمه قدرت این صدای لطیف وآرام را داشته باشد .
     شب گذشته درجهنم بسر بروم  تما م شب از شدت گرما
    نتوانستم بخوابم هوا راکد بود  ، باز کجا میسوخت ؟ حال کولر آن اطاق را روشن کرده ام تا کمی هوای خنک باین سو برساند ومن چند  خط چرند بنویسم . با ز بروم روی کاناپه  مانند مگسی که امشی زده اند دمرو بیفتم .
    چشمم به گلهای مریم روی میز خانم مرکل  آفتاد این گل تنها در امرداد ماه شکوفه میکند و تنها منحصر به قدیسین است در ماه تولدم ،  عاشق این گل هستم اما متاسفانه وسیله ندارم تا به گل فروشی بروم تا دسته گلی برای خود بخرم وکمی انرژی بگیرم .
    بچه ها در سفرند ویکی هم که مانده مشغول  گرفتاری های خودش میباشد ، د رانتظار پایان این ماه وحشتناک هستم بینم آیا جان سالم بدر میبرم یانه ؟! .
    پایان 
     یک روز گرم و بیحوصله 
    11/ ا.وت 2018 میلادی /
  • بهلبد

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ——————————-
    شب گذشته جناب ” مهرداد پهلبد “همسر والاحضرت شمس پهلوی در سن 101 سالگی در جنوب کالیفرنیا جهان را بدرود گفت !
    حال بهترین وبا وفادارترین دوست محمد رضا شاه به کنار او رفت ، دیگر چندان تنها نخواهد ماند ، 
    مهر داد پهلبد ” مین باشیان ” با همسرش والاحضرت شمس پهلوی  در شروع ازدواج خود به دین مسیحیت پیوستند ،  والاحضرت شمس بنیان گذار سازمان شیر و خورشید سرخ ایران بود و آخرین پست مهرداد خان  ریاست عالیه وزارت فرهنگ وهنر ، مردی با ادب ، متدین ، و آداب دان و بسیار رقیق القلب و مهربان بود ، روانش شاد 
    امشب ، زمین ،  تمام گناهان خویش را 
    بدرود گفته است 
     زهد سپید برف 
    کفر زمینیان را در خود نهفته است 
    این سیمگون نقاب 
    بر چهره  سیاه طبیعت 
     زیباترین  دروغ جهان است !!
    ای پیر درخت ، باران  چه گریه ای است 
     گریه ای به وسعت اندوه آسمان 
     بر غفلت  زمین 
     گریه ای که صبح دروغین برف را 
     در شام نو جوانی  نا پایدار تو 
     تاریک میکند 
    ……………..
    حضرت رهبر مسلمین  جهان ومستعخرین  امت ها فرموده اند ” 
    هیچکس هیچ غلطی نمیتواند بکند ! 
    ” چرا که خود ایشان غلط فرموده اند ” 
    راست گفته ، او از راز و رمز طبیعت ما ایرانیان و چهرهای منفورمان باخبر است ، 
    بهر روی زمین دارد از هم میباشد ، بی آبی و خشکسالی همه دنیارا تهدید میکند  دیگر کسی بر سر نفت نخواهد جنگید بلکه بر سر هر قطره آب خون ها ریخته خواهد شد ، پشه های  نامریی که پیکر ما را تکه تکه کرده اند وحال تلویزیون و رادیو ها اخطار دادند  که شپش  ” تب کنگویی ” نیز وارد شده ویکی  شب گذشت جان خود را ازددست داده است . بی آبی آتش افروزی های عمدی ، و….هجوم پناهندگان درمیان  ( اوپن آرم  ،بازوان باز ) !!!باخود همه چیز هارا سوقات خواهند آورد .
    خوشا به سعادت  آنهاییکه راحت درون جت های خود وخانه های هوایی خویش بر روی کره زمین نشسته اند وبه ما  میخندند وهر آن کبریتی را بسویی میافکنند ویا سیلابی به راه میاندازند تا زمین نابود شود  ۀ بکلی نابود شود ، 
    آیات مسیح نیز دیگر کار گر ینست  ود او نیز مرده و حال باید درانتظار پیامبر جدیدی نشست که دوباره از خاک خدای یهوه برخواهد خاست  ما گنهکاران باید درآتش بیخردی وظلم دیگران بسوزیم  ، درحال حاضر اطراف ما شعله ها سر کشیده اند وگرما بیداد میکنند ، هم جنس بازان با پرواز باد کنکهای رنگین  جشن گرفته اند وزنانی که  میل ندارند فرزند زائدی باین دنیا بیاورند سر درگریبان و اندوه  خوش فرو برده اند چرا که سقط جنین قانونی نشد ! 
     دیگر نباید نه به اخبار گوش داد ونه شنید ونه دید ، باید درسکوت وتاریکی مانند موش کور ، کورمال کورمال به زندگی گیاهی خود ادامه دهیم وبه دروغها وفریادهایی که از جانب مشتی دیوانه با مشت های گره کرده بر میخیزد بنگریم وهر آن بترسیم که قربانی بعدی ما خواهیم بود ؟ .
    حال باید  درها را به درون  باز کرد و از درون  چیزهای گمشده را یافت و با یاد آنها دلخوش کرد ، ماتیکی خرید وبر لبان پژمرده رنگ مالید تا به دروغ بگویی که نوجوانم 
    نه ً  !  …دیگر نه به دیار دوردست میاندیشم ونه به فردای نیامده ، به همین ساعت که میتوانم خودم را خالی کنم میاندیشم ،  سر زمین کودکی من مرد ،  خورشید ان خاموش شد و در ظلمت و سیاهی و تباهی فرو رفت ، در این آفتاب داغ نیز نمیتوانم دوام بیاورم ، بهر کجا روم اسمان همین رنگ است ، غیر از جاهایی که ( جای ما نیست وجای از ما بهتران است ) ! !
    حال شب با چشمان گشادش جلوی من ایستاده  ومن از فرا سوی تاریکی آن  به قله های مه الودی مینگرم که کم کم به زمین فرو میروند و زمین صاف میشود ، یکنواخت ، تا طرحی نو براندازند  و دیگر من و ما نیستیم .ث
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا  / 10/ 08 /2018 میلادی  ! ….
    اشعار : نادر نادر پور از کتاب صبح دورغین .
  • امریکا ، امریکا

    ثریا / اسپا نیا / 
    از یادداشتهای روزانه 
    داشتم گوشواره ای که شکسته بود میچسپاندم ، چسپ همه انگشتانم را آآغشته کرد  دستمال کلینکس نیز به دستهایم چسپید ،  با آستون انهاراپااک کردم و….ناگهان بیاد ” او ” افتادم ، کسیکه این گوشواره ها را بمن هدیه داده بود !  اوف …. سالها میگذرد ،   برایش ایمیلی فرستادم ، منتظر نبودم جوابی دریافت کنم ، هرچه باشد خیلی زمان  از رفتن او میگذشت / جوابش آمد ؟
     – حالم خوب است ، از دفتر این وکیل به آن وکیل از دفتر این نوتاری به ان نوتاری واز ترجمه  به آن یکی میروم ، کار ثابتی ندارم ،  وکیل شدم ، اما اینجا توی سر سگ بزنی وکیل است آسانترین درس یکی طبابت ودیگری وکالت  ؛ چون تنها باید کتابهارا بخوانی وقوانین را ازحفظ کنی  و چند  تجربه انجام بدهی ، تنها یک سلمانی ارمنی دارم گا هی با او چند کلمه فارسی حرف میزنم .
    این آمریکا ، آن امریکایی نیست که تو دیدی ویا درفیلمهای گود ی گودی ، آنهارا تماشا کردی 
    این آمریکا آمریکای  :”هومر سیمسون ” است  تنها شکمش بزرگ است اما کله اش خالیست ، زنانشان همه همان  »مارج سیمسون” هستند که از میان موایشان پرنده پرواز میکند ، تنها دلخوشی آنها خرید است وشب در کنار همسرشان ویا رفیقشان بخوابند .
    آن خانواده نایس  ” اینگلزها ”  جایشانرا به خانواده سیمسونها دادند ،  مانند اینگلزها سه بچه دارند که هیچگاه بزرگ نمیشوند ،  ” بارت ” پسرشان نماد ادب و تربیت است ودر مواقع ضروری شلوارش را پایین میکشد و ماتحت خود را  بتو حواله میدهد ، اینجا باید پول داشت  و اسلحه ! مانند همه جا ، حداقل  دراروپا ی کهنه وقدیمی این بیرحمی هنوز راه نیافته وهنوز در فکر مردم میباشند .
    از ایرانیان پرسیده بودی ، معاشرتی ندارم با هیچکس   واگر گاهی یکی در دفترم بخاطر  مسائل اقامت حضور یابد به آنها میگویم ” هیسپانیک ” هستم از کلمبیا امده ام ،  
    در  سریال  “خانه کوچک ” آن سوپر مارکت را بیاد داری ؟ خانواده  اولسونها ؟ 
    آنها جایشانرا به مستر برنز داده اند ،  که صاحب تام الاختیار است  صاحب جان وما ل مردم ،  درون خانه اش همه چیز یافت میشود از موش تا موشک ،  یهودی تبار است  وعقده ای ، امریکا  ، یعنی خانواده سیمسونها ومستر برنز !!
    حال دنیا میخواهد از روی آن الگو بردارد  مستر برنز صاحب دنیاست  ارباب غذا ، آب ومواد سوختنی دارو   وتولیدات صنعتی ،  و غیره ، زمین در إتش بیخردی ها میسوزد ،  ماههاست که هنوز دود از ایالت کالیفرنیا بر میخیزد ومن درعجبم که مردم چگونه تنفس میکنند ؟.
    برایش نوشتم ، 
    منهم در امریکای کوچک زندگی میکنم  ، از امریکای بزرگ بخاطر اتومبیل فرار کر دم حال دراینجا باید هفته ها درانتظار باشم نا اتومبیلی پیدا شود تا مرا جا بجا کند ، تنها یک خط اتوبوس آنهم هر چهل .پنج دقیقه لک لک کنان از جلوی خانه ام میگذرد وآنقدر اطر اف دهکده وکوچه پس کوچه هار ا دور میزند که حال تهوع بمن دست میدهد ودروسط راه باید پیاده شوم وبالا بیاورم . 
    دراینجا هم هفته پیش نزدیک سه هزارو وهشتصد هکتار زمین وجنگل در والنسیای زیبا سوخت وچهل خانواده بی خاتمان شدند ، هنوز دود در حلقوم ماست این جنگ اقتصادی از جنگ اتمی خطرناکتر  است ، زمین دیگر جایی برای زندگی وزنده ماند ندارد  ، د رئسر زمین خودمان جناب وزیر فرموده اند :
    نا پنجاه سا دیگر ایران نه اب دارد ونه نفت !!! خوب بجایش سجاده دارد ومهر نماز ساخت چین وکفن و تابوت ، آبهای زیر زمینی را که فروختید ، نفتهاراهم به دوستانتان پیشکشی دادید گاز راهم که دارید میفروشید زنا ن ودختران  را نیز به معرض فروش گذارده اید ، شکم شما سیری ناپذیر  است ودست کمی از همان مستر برنز ندارید ! 
    هر چه باشد فرزندان اصیل قوم ابراهیم میباشید .
    – پرسیدم ایرانیان مشغول چه کاری هستند ؟ 
    کفت  سر یکدیگرر ا کلاه میگذارند ویا دست به کارهایی میزنند که از عهده من وتو بر نمی آید ، ما بد جوری تربیت شدیم ، بازی را بلد نبودیم با دست باز بازی کردیم ، 
    نوشتم : 
    مهم نیست من خوشحالم ، حد اقل میتوانم سرم را بلند کنم وتفی به روی آسمان  بیاندازم  ، تو چی ؟ 
    نوشت ؟ بی تفاوتم ، مردمی برایم وجود ندارند خودم هستم با درون خود ومانند تو با کتابهایم و ارامشی که د رسکوت خانه ام بر قرار است ، برون بمن مربوط نمیشود ، دستدار همیشگی تو ؟ فرزانه 
    خوشحال شدم ، با هر بدبختی بود  گوشواره ها را چسپاندم و آنها را در قوطی خودشان جای دادم هر چه باشد یادگار دوست است . 
    ثریا / اسپانیا / پنجشنبه  09  اوت 2018 میلادی /.
  • جن خوب !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا !
    ————–
     تاریخ یعنی زندگی یک انسان ،  درست به همانگونه که شکل گرفته ایم ، تاریخ یعنی سرنوشت انسانها ،  تاریخ هیچگاه بهترین  دوران را نشان نداده است  تنها به فاجعه ها  پیوسته ، حال در اینده تاریخ ایران  در زمان استیلای  ازاذل اوبا خیابانی و وبیابانی وگرسنگان دیروز  که امروز ” مارک ژن  خوب ” بر پیشانی خود زده اند ، چه قضاوتی خواهد کرد ؟ وفردا  آیندگان ما چه خواهند خواند ؟ وچه چیزی را فرا خواهند گرفت .
    گرما بیدا د میکند ،  پنکه کولر هم تنها سینه را مورد هدف قرار میدهد بنا براین شبها خواب حرام است ،  چشمم به عروسی یک آغازاده ازنوع » جن « خوب افتاد درونکور  ، بلی ؛ آقازاده  پسر خرازی !!! با میس مری ، با لباسهای دکلته ، زن ومرد باهم با مشزوبات فراوان و” اندی ” تعزیه گردان این شو وسیرک بود لباسهارا دیور تهیه کرده بود.؟!
    آقای داماد  معلوم بود باهزار من تراشیدن ابروان پاچه بزی وآن هیبت لاتی درکت وشلوار گران قیمت حکم نیمسوزی را داشت که ازاجاق بیرون آورده وبر او لباس پوشانده بودند وعروس=خانم مرا بیاد  آن سمبل » سکس « میانداخت با آن دهان گشاد  حتما از قدیمی ها هم درانجا حضور داشنتند مانند اقوام ما ؟ که برای عروسی دخترشان سفره  عقدی در پاریس پهن کردند که چشم فرانسه را خیره ساخت برای یک عروسی چند ماهه!!! 
    خوب شاد ترین لحظات زندگی ما درحال حاضر منحصر  باین شده که یک گرد هم آیی کوچک در یک رستوران داشته باشیم بعد همه باید به کار بردگی خویش بپردازند ،  برای ما ازاین اتفاقات مهم !!! خیلی کم روی میدهد ،  ما تنها با موجودیت خود  وبا اندیشه های خود میتوانیم زندگی را تحمل کنیم ،  خاطرات ما کم کم از ذهنمان محو خواهند شد ،  هیچ چیز به سختی روزهای دردناک  و آرزو های خفته  در دل انسان بیداد نمیکند ، پر حرارت بخر ج دادیم که سالم بمانیم ،  وحق را بگونه ای به حق دار بسپاریم ،  اما آیا خوشبختی ما این است ؟ .
    ملتی گرسنه وتشنه دست بگریبان با آتش وخون زندانها  لبریز از مردان وزنان تحصیل کرده وآقایان اموال انهارا ضبط کرده درخارج خودرا به نمایش میگذراند ومسخره دست کاریکاتوریستهای رسانه ها میشوند .
    چه امیدی باید داشته باشیم ،  پرسشی که میتواند  پیرامون آن ماهها  بدون یافتن یک جواب  فکر کرد ،  من کمتر به پیرامون مردم اطرافم مینگرم واگر چیزی را بشنوم ویا ببینم بی حوصله از کنارش میگذرم ؛ اما این یکی را نتوانستم در بی تفاوتی پنهان نمایم ، مرگ خوب است برای همسایه ! در ایران زنان و مردان باید جدا در اطاقهای پنهان در عروسیها برای خودشان برقصند ساز وآواز ممنوع است اما  آقازاده پاچه خوار در تورنتو هر غلطی که دلشان  میخواهد میکند !
     چرا فراموش کردیم که معلممان  بزرگ بشریت  چه ها کشف کردند  و چگونه تعلیم دادند ؟  برای هزاران سال  همه یک چیز را گفتند  ( ای انسان )  حال سقراط با سر کشیدن جام شوکران  بکلی انسانرا از میان برد  ومارا بین حیوانات خونخوار رها کرد ،  دیگر یک انسان بیدار و هوشیار  و روشنفکر واقعی  دانا و معلم  حقیقی بشریت بوجود نیامد   کسی برای عظمت سر زمینش  ذهن خود را پاک نکرد ،  یک قلب مومن دیگر یافت نشد  صبر ها تمام شدند  خوشبختی ها ابدا وجود نداشتند  وشناخت صبر دیگر غیر قابل تحمل شد ، عذاب ، سکوت  و همینطور هیاهوی بسیار برای هیچ .
    بگذارید این اشتیاق موقتی برای این جن ها بماند ،  با هدایای خوبی که دریافت داشته اند  آنها منشاء انسانی ندارند  آنها تنها ازخدا حرف میزنند بی آنکه به هویت واقعی او پی برده باشند ،  آنها چیزی غیر از سکه های درخشان جیبشان  نمی بینند  و هرروز آنها را میشمارند و برتعداد آنها میافزایند ، آنها دستهای  سوخته وزخمهای سینه هارا نه میشناسند ونه میبیند ،  ودیگر قدیسی در جهان وجود ندارد ،  از این روی ای مردان بی خرد  وگمراه ، عشق ، حتی در ناسازگاری ها نیز  ممکن است راه یابد ، قضاوت شما ، نفرت شما ،  همه چیز مانند یک گنداب عبور خواهد کرد ،  نه قضاوت شما برایمان مهم است ونه  کارهایتان ،  بلکه ما صبورانه  تنها به عشق میاندیشیم وآن صبر ابدی را که مارا به هدف نزدیکتر میسازد پیشه مینماییم ، عمر شما روبه فناست   ، باد آورده را باد خواهد برد یعنی طوفان درراه است .پایان 
    در سر زمین من 
    بعد از طلوع خون ، خبر از آفتاب نیست 
    مهتاب  سرخی از افق مشرق
    بر چهره های سوخته  می تابد
    از آفتاب گمشده تقلید میکند 
    اما ، هنوز  در پس آن قله سپید 
    خورشید  در شمایل  سیمرغ ، زنده است 
    یک روز ، ناگهان  می بینمش که پر میکشد تا  سایه فکند بر سرم ……..”نادر پور ” 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا 09/08/2018 میلادی برابر با 18 امرداد ماه 1397 خورشیدی !..
  • بارگاه شاه

    ثریا / اسپانیا / دلنوشته !
    ————————
    تمام شب نطق و بیان شما جناب | همایون| مرا بیدار نگاه داشت ،  گرچه من نطق های بیشماری  شبیه به آن را  با همان نتیجه گیری ها ی مبهم  شنیده  وتحمل کرده ام ، اما این بار برایم جالب بود ،  برای رفتن ” تور توریستی ” شما به قاهره !! وپس از آن بخوابی عمیق فرو رفتم ،  تا نا آرامیم کمتر شود .
    امروز دوباره آنرا بازدید کردم ، درست بود درلندن از چلو کبای تعریف کردید ودر قاهره نطق فرمودید ودر اتومبیلهای تشریفاتی با پرچم سه رنگ  به راه افتادید  به همراه   بانو که خود یک پا شریک شما بود . آبی بود که از سر چشمه داغ بر روی تنم فرو ریخت وپیکرم را سوزاند ،  نوشتم ” 
    شاها ، اززنده بودنت کم استفاده کردند حال ازمرده ات نیز استفاده میکنند مانند یک ماهی مرده روی قبر تو میافتند تا عکاسان از این همه وفاداری ومهر وآیین وسپاس عکسبرداری وفیلم گرفته در رسانه ها به سمع برسانند واحیانا پیر زنان قدیمی چند قطره اشک نیز نثار  آن بانو بکنند  ، نه به مرمر خط برداشته وشکسته مقبره شاه شاهان .
    پرچمی که رویش به دیوار است وگلهای پژ مرده که تنها سالی یکبار  برای  این نمایش عوض میشوند .
     .
    سخن رانی شما  احساس عمیقی از همبستگی آدمها  وقبول مسئولیت  در قبال ملت ایر ان  وارتش وافتخارات آن مارا سخت دلگرم ساخت ! در میان سیل قافله سالار مردی رادیدم با چتر سه رنگ نیمی از سینه اش  را با مدالهای افتخار ( نمیدانم درکدام جنگ ) تزیین کرده بود وبانوان هر چه جواهر داشتند  بخودشان اویختند وبا لباسهای آخرین مد  وهمه زیر چتر شما در یک صف منظم راه میرفتند تا  » بانو« از راه برسد ودست تفقدی بر سر آنها بکشد مانند آنکه سگهای ملوسش را نوازش میکند .
    ان رفت وآمد ها هیچ مسئولیتی را برای شما  ایجاد نمیکند تنها کیسه شما پر میشود  وهیچ احساس وطن دوستی  به همراهش  نیست مگر خود نمایی ها ! 
     نه  شاید شما بمن بخندید ومرا بعنوان یک فرد حسود که خود نتوانسته در گرد قمر شما فرود اید  بنامید ، من اگر میل داشته باشم خود به تنهایی خواهم رفت احتیاج به راهنما نخواهم داشت کسی مرزهارا بروی من نخواهد بست .
    وبه صداهای خوبی  که از آن بارگاه مقدس بگوش میرسد  ومیجوشد وشمارا ار آگاه میسازد و شما نمیشنوید  ، من با تمام قلبم آنهارا میشنوم واحساس میکنم  ،  تنها آرزویم این است که شما یکی از صفحات نوشته های او را بخوانید  این لحظه ممکن است برای شما مهم باشد  ممکن است آزادی  درونی خود را باز یابید ، پر شتاب میکنید . 
    آیا شما صدای زخمهارا  میشنوید ؟  آیا  شما قدرت دیدن  وشنیدن واقعیتهارا دارید ؟  هیچ چیز بجر کمبود طرفدار  وقیمت سکه ها  وجمع آوار ی یک لشکر   واز خود بیگانگی ها  وام ها ،  وتمام آنچه را که تا امروز به ظاهر حرمت نهاده اید برایتان مهم نیست .
    آن پیر وارسته به هنگام سخن رانی بارها صدایش قطع و وصل میشود و آگهی های  تجارتی پشت سرهم زیر او روانند تا مردم نتوانند به گفته  ها ی حکیمانه او گوش فرا دهند ، با اینهمه او صبر وتحمل زیادی  دارد و میکوشد تا راههارا باز کند  و اشکهایش را از چهره هزار  تکه اش پاک نماید  شما راه را بر او نیز تنگ کرده اید  چرا که ازنوع شما نیست  ، تاجر نیست ، نویسنده و فاضل و سیاستمداری استخواندا ر است .
    ملتی درآتش میسوزد در آتش بیخردی خود و دراین بحران شما بجای کمک به آنهاییکه درون زندانها میپوسند قافله سالار راه انداخته اید واز بارگاه آرام او یک مکان توریستی ساخته اید وآرامش اورا بهم زده اید هم شما وهم بانویش .
    اگر گوشهای خودرا به روی آنچه که من میگویم محتاطانه باز کنید میفهمید که چه  میگویم ، شما حق ندارید از شاه ما وآرمگه او بهر ه برداری  مالی بکنید آنهم باین صورت زشت و مسخره ! با چند نفر از لشگر شکست خورده تان ،   حال جسد اورا مصلوب نمائید وبر دیوار بیاوزید تا بیشتر حرمتان پر شود . پایان 
    ثریا / اسپانیا / 8 /اوت 2018 میلادی ….
  • خوشه های اشک

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا !
    ساعت چهار صبح است ، فشار ودمای گرما  و هوای راکد  راه نفسم را  گرفته ، بهترین  کار این است  که برخیزم و در سکوت  بنویسم ! 
    اشعار رودکی بیادم آمد ، اشعاری که با صدای گرم ودلنشین ” منوچهر انور ” دکلمه میشد و روی صفحات چهل وپنج دور گاهی سی وسه دور ببازار میامد  ، هیچگاه صاحب این صدارا ندیدم ونشناختم ، در هیچ  رسانه ای عکسی از او به چاپ نرسید وهیچکس ندانست چگونه آمد و چگونه زیست و چگونه رفت  در کنار آوای گرم او ” خانم پریدخت زنگنه ” جیغ میکشیدند یک ته صدای نیمه سوپرانویی داشتند و توانستند رو صحنه بیایند در هردو رژیم !
    بهر روی  آن روزهای خوب  که تازه داشت ادبیات  وموسیقی اصیل ما از زیر خروارها خاک بیرون میامد و جان میگرفت و در میان مردم رواج یافته بود مطربان از نوازندگان جدا بودند مطربان کافه نشین اجازه ورود به اداره فرهنگ و هنر را نداشتند ، تنها باید به هنر بیاندیشند .
    اداره فرهنگ وهنز صفحاتی چهل وپنج دور با صدای لطیف پروین سرلک حاوی اشعار بزرگانی مانند مولانا و عطار و حافظ  ودیگران را پرکرده بود  اما هنوز  دردسترس عموم ودربازار نبود من ده عدد از آنهارا به همت دوستی نازنین دریافت داشتم ، دوستی که میدانست من چگونه از آنها نگاهداری میکنم واینها تنها چیزهایی بودند که اول از همه در چمدان سفر  بی بازگشت  من جای گرفتند وهم اکنون در جعبه های بدون هوا محبوسند ، 
    صفحه سنفنوفی نهم بتوون ( کورال ) که در روزهای اول آشنای ! با همسرم برایم از وین آورد و سپس هم او روزی پاهایش را روی صفحات من گذاشت تا آنها را خورد کند  زیادی به موسیقی چسپیده بودم وکمتر به دنبال خورش قورمه سبزی و ابگوشت و ترید  آن با پیاز میرفتم !!! .
    تازه داشتیم هوایی میخوردیم ناگهان سرو کله ” ماهی سیاه کوچولو وغرب زدگی ” بچه ملاهای پنهان در سوراخ های موش ببازار امد  بازار سیاست گل کرد وروی صحنه خارهای مغیلان به رقص وپایکوبی مشغول شدند ! شاه ماهی بر تارک سر ما نشست وته مانده آنها یک دخترک تازه بنام گل نسترین  !!!که همه تختخوابهارا به لطف خود تزیین کرده بود ! 
    منوچهر انور ساکت شد شاعران توده به تبعیت از او  اشعار خودشانرا روی صفحات سی وسه دور پر کردند ( همه را دارم ) ! ونوار جای صفحه را گرفت وسپس سی دی ها امدند با آشغالهای وته مانده های لجن ها .
    من چمدان سفر را بسته بودم چند جلد کتاب ، چند صفحه ونوار مورد علاقه ام را برداشتم وبچه ها را نیز در آغوش کشیدم  و آن سرای بیکسی را ترک گفتم سرایی که مجبور بودم هر هفته از خانمهای خوانند ، نظیر میم ،  ، نون ،  بیتا وبینا ونا بینا و وخانمهای ناشناس وشناخته شده واقایان  مفتخور وغیره پذیرایی کنم ومنقل وتریاک وویسکی وترید آبگوشت وکباب برگ وخاویار روی میز اماده باشد ! دیگر فرصتی نداشتم به آنچه که میخواهم برسم   ، “ستار “تازه گل کرده بود ومن با صدای او میگریستم .
    حال در این نیمه شب اشعار رودکی و صدای گرم منوچهر انور  مرا از تختخوابم بیرون کشید :
    شاد زی ، با سیه چشمان شاد 
    که جهان نیست جز فسانه و باد
    ز آمده شادمان بباید بود 
    وز گذشته نیز نباید کرد یاد 
    زمانه  پندی  آزار وار داد مرا 
     زمانه را چو بنگری همه پند است 
    به نیک و بد دیگران  نباید خورد غم 
    ای بسا کسا که به روز تو آرزومند است 
    من این اشعار را از حافظه ام بیرون کشیدم شاید در بعضی جاها اشتباهی رخ داده باشد ویا شاید درست باشند .
    شب گذشته  به ” اپرای ژوکوند ”  ساخته ” بوچینلی ” اقتباس از داستانی غم انگیز نوشته ویکتور هوگو  با بازی درخشان هنرمندان اتریشی و صد الیته تنور مورد علاقه ام پلاسیدو دومینگو که در اپرای وین به همراه ارکستر سنفونیک و گروه  کر آن اپرا ضبط شده بود ، گوش فرا دادم  ، داستانی از یک عشق در  روزهای وحشتناک انزیکسیون  در شهر ونیز !  بارها وبارها این موسیقی را بجان دل شنیده و در پناهش  گریسته ام .
    و…. با خود گفتم  ، ما هم درحال حاضر در سر زمین خود درمیان یک دوران ” انزیکسیون ” وحشتناک بسر میبریم  آقایان هر غلطی که میل دارند میکنند اما موسیقی برای ما حرام است ، عشق گناه است ، ورابطه های کثیف پنهانی ( اگر دیده نشوند ) مباح است !!! دوران زندان های وحشتناک و شکنجه ها  بر قرار است و تجاوز به حریم خصوصی دیگران و تجاوز به زنان و پسران زیر سن و….دزدی های کلان .
    ای بسا کسا که به روز تو آرزومند است !
    آن روزهای خوب رفتند  خوشحالم که در دوران خوبی زیستم ، و کودکانم یاد/گارهای خوبی دارند و عقده ای بار نیامدند ، دخترانم یک پا مرد شدند وپسرانم مردانگی وشرف را یکجا در خود جمع کردند و هر بار از من تشکر میکنند که آنها را از آن دوزخ بیرون کشیدم ، در آن زمان هنوز درهای جهنم باز نشده بود اما بوی هیزم سوخته به مشام میرسید !
    اقایان  مطربان  خلوت نشین با گذاشتن یک کله گنجشک تریاک  سناتوری ! روی حقه وافور در میان هر نفس یک فحش و ناسزا نثار ” شاه ” میکردند سپس سرو کله  آنها درمیان مجاهدین ییدا شد ! سخت مومن شدند ، به کجا رسیدند ؟ در گورهای بی نام و نشان در غربت بخاک  سپرده شدند ! ونام کثیفشان از صفحه هنر ایران پاک شد .
    و زگذشته نیز نباید کرد یاد !  
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچنین « . اسپانیا / 08/08/ 2018 میلادی  برابر با 16 امرداد ماه 1397 خورشیدی ! 
    ( امروز روز 8  است ) !
  • زبان کلک

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” .اسپانیا !
    مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست 
    که به پیمانه کشی شهره شدم  روز الست 
    من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق 
    چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست………..:”حضرت حافظ”
    در دوران های گذشته و زمان تحصیل ما  بخصوص در کلاسهای ابندایی در کتب ما بیشترین اشعار  شعرای زمانه به چاپ میرسید وما میبایست آنهارا از حفظ میکردیم وبه خانم ویا آقای معلم پس میدایم .آ ز اشعار رودکی تا موش وگربه عبید ذاکانی  ، همه آنها بر ذهن ما نشست  ، ذهن ما پاک وخالی از هر شبه وشبه وکینه ای بود ، با آن اشعار بزرگ شدیم ود ردبیرستان نیز ادبیات  مارا شادروان دکتر خانلری اداره میکردند واستادی  دیگر که امروز نامش متاسفانه از ذهنم فرار کرده است !  همه اینها  بر زندگی ما تاثیر گذار بود وهمه آنهاییکه درآن زمان فارغ التحصیل شدند انسانهای کاملی بودند بدون هیچ عقده وهیچ نا آرامی درونی وخشونت ! .
    اولین خشونت و بیدادگری را در اجتماع اطرافمان و حتی درخانه خودمان دیدیم ! اما پناه به معرفت درونی خویش بردیم و گذشت و گذشت !
    چند روز پیش کامنتی برای جناب روانکاو و روانشناس یگانه .معروف ایرانی که دست در همه بیزنسها دارند و روانشاسی بالینی هم یکی از کارهای ایشان است ، گذاشتم ونوشتم :
    «این چه کار ی است که شما خصوصی ترین  گفته های بیمارانتان را آنهم با کلمات شنیع ووقیح روی یوتیوپ میگذارید وبرای دیگران میفرستید آیا منظوری دارید ؟ منظور شما هدف گرفتن افکار وشیوه زندگی جوانان ماست ؟ که همه مدت به پایین تنه خویش بیاندیشند  و فراموش کنند که صاحب چه دنیای خوبی بوده اند ؟  وچگونه باید آینده خودرا بسازند ؟ «….تمام شد 
    شب گذشته کامنتی روی گوشیم دیدم که لرزه بر اندامم انداخت !!!! باور کنید از ترس نمیدانستم درون کدام سوراخ پنهان شوم تا مانند شادروان فریدون فرخزاد تکه تکه نشوم !!!  روی کامنت  نوشته بود که چهار ساعت وچند دقیقه و نمیدانم چند ثاثیه  دیگر جواب خود را دریافت خواهید کرد ؟! ای داد و بی داد   دست درون  آتش بردم حال باید منتظر مامورین : ساواما : ویا : سیا : ویا  دیگران باشم ؟!  زن ، بتو چه ، مردم  خوششان میاید کاری  غیر از بازی  با پایین تنه و دیدن فیلمها پورنو و غیره ندارند حوصله این اشعار قدیمی ها و فسیلها را ندارند  زمان عوض شده  باید با زمان جلو رفت باید دوجنسه بود ویا …….. مگر تو پای منابر این ملاهای نمی نشینی   و گفته های گهر بار آنها را  بگوش نمیگیری  ؟ مگر نمیدانی که اصول و فلسفه  زندگی ما با شریعت گره خورده و شریعت هم با  آلات جنسی و آداب آن بهم پیوسته اند ؟!  بهر روی  شعری از رودکی در خاطرم نشست که متاسفانه از ترس !!! آنرا نیز فراموش کردم .
    تمام شب  هم از فشار گرما وهم از ترس!!!! بیخواب شدم و در انتظار جواب نشستم که هنوز جوابی نرسیده  است .
    اگر برای فلان  پیر مرد یا فلان بانو  که نشسته و گفتاری را بما حواله میدهد کامنتی بگذاریم باز صد ها نفر بر میخیزند ای که نا دان ،  ای زنا زاده وای فلان فلان شده ….
     هیچ آنرا هم به جای خود گذاشتیم و اگر خیلی از یک گفتا ریا برنامه خوشمان آمد تنها  انگشتی روی صفحه فشار میدهیم که بابا ماه هم دیدیم و شنیدیم .
    نه ! امیدم از این ملت برید ، ملتی که به سادگی امت شد ه و سپس کم کم خادم خواهد شد دیگر برای من غیر از همان قفسه کتابهایم که رویهم چیده شده یادگاری باقی نمانده است حتی آنقدر دراطاقم جای نیست که بتوانم قفسه دیگری را کنار آن بگذارم و کتابهارا مرتب  درون آن بچینم مقداری ازآنها درون چمدانها وکشوها وقوطیهای پلاستیکی  در امانند !! بلی ، من همان خری هستم که مرحوم امام  فرمودند بارم تنها کتاب است و فایده ای برای آن سر زمین همیشه پارس ندارم ،  عمرم هم دیگر کفاف نخواهد کرد که یکبار دیگر سری به آتشکده ها بزنم وخاک وتربت اجدادم را ببوسم  ، خودم نیز خاکستر خواهم شد ، مانند همان  شاخه های بلند نارون و سرو که در این چند روزه در شعله های آتش سوختند ویکی یکی بر زمین افتادند تا چوبهایشان به مصرف داخلی !!! بزرگان برسد استخوانها ی من پودر خواهد شد تا برچهره  بیگانگان و خود فروشان بنشیند  این نوشته ها ، این گفته ها واین  اشعار به درد امروزی ها نمیخورد   باید تنها از قسمت پایین بدن حرکت کرد و جلو رفت !.. ث
    کمر کوه کمست  از کمر مور ،  اینجا 
    نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا /07/08/2018 میلادی برابر با 16 امرداد ماه 1397 خورشیدی !…
    اضافه : مجسمه برنزی سرباز مصری با دوشمع کوچک  جلویم نشسته ، نگاهی به آن دوختم وگفتم :
    مواظب آن امانت بزرگ ما باشید ، سربازان  عزیز و بزرگوار ، همت شما از همت مردانش که آنهمه برایشان زحمت کشید ، بیشتر است .ثریا 
  • فریدون .

    ثریا / اسپانیا !
    فریدون مهربان است 
    عزیز کودکان است 
    به شوخی میزند حرف 
    چقدر خوش زبان است !
    حدود  یک ربع قرن از مرگ نا جوانمردانه فریدون فرخ زاد به دست قاتلین بیرحم او میگذرد ، کسانیکه در لباس دوست یخانه اش رفتنند سر سفره محقر او نشستند ، نان و نمگ او را خوردند ، سپس وضو. گرفتند د وبا شنیع تری و وحشیانه ترین  نوعی که در میان آنها معمول است ، کارد را تادسته درقلب ا و فرو بردند ، باین هم اکتفا نکردند تمام اعضا و جوارح بدن او را تکه تکه نموده و آلت تناسلی او را در دهانش نهادند 
    دستهای خونین خودرا شستند واز درخانه بیرون رفتند تنها شاهد این جنایت فجیع سگ کوچک او بود ، وهفته ها درخانه بو گرفت تا پلیس آمد واورا درون یک کیسه گذارد و در گوری  محقر دفن کرد  و امروز به همت یاران قدیم او و دوستدارانش آرامگاهی درخور او ساختند  شد  زیارتگاه عموم جوانان  وهمه طرفداران او  حتی آنهایکه  بعد از انقلاب ننگین  به دنیا آمدند.
    نیست یاری  تا بگویم  راز خویش 
    ناله پنهان کرده ام  در ساز خویش 
    چنگ اندوهم ، خدا را زخمه ای 
    زخمه ای تا برکشم  آواز خویش 
    بر لبانم قفل خاموشی زدم 
    با کلید آشنا بازش کنید 
    کودک دل رنجه دست جفا 
     با سر انگشت وفا نازش کنید ………:”فروخ فرخزاد “
     این خانواده  بخصوص این خواهر و برادر که بسیار به هم نزدیک بودند  قرنها از زمان خود جلو افتاده  و متاسفانه د ر تار و پود  قیود وحشتناک اجتماعی، مذهبی ، بیشعوری ،  و ندانم کاری های  اجتماع مثلا پیشرفته  جان دادند ، آنهم جان شیرینی که میتوانست برای همه عمر چراغ راه جوانان باشد ، فروغ را فاحشه خواندند واز دیدار تنها فرزندش محروم ساختند و فریدون را هزار ننگ بر او بستند چرا که خوب آواز میخواند ، خوب میرقصید و خوب تربیت شده بود و خوب درس خوانده بود شاعری بود که د رآلمان اشعار او ترجمه وبهترین  جوائز را دریافت داشت تحصیل کرده حقوق سیاسی بود ، فروغ میتازید و جلو میرفت تا اینکه دست اجل او را نگاه داشت و برد در یک سرمای سخت زمستان واو دستهایش را در باغچه گورستان بخاک سپرد تا دوباره سبز شوند . 
    و….فریدون از پا نایستاد مانند یک اسب  راهوار میتاخت به هرچه که صد راهش بود وبه هر فریب و نیرنگی و به هر نکته ای  که اجتماع را از پیشرفت باز میداشت ،  میتاخت نه ! دولتهای دیگر میل ندارند ایران سربلند باشد باید چیزی در حدود پاکستان ویا افغانستان ومحل داد وستد و پولشویی ار بابان باشد واحیا نا پا اندازی برای برای دنیا و فروش دختران  و پسر ان جوان را که  سر رشته را دردست دارد    .
    فریدون رفت ، فروغ رفت ، اما سایرین با ریش وعینک سیاه و تغییر چهره  وتسیبح به دست باقی  ماندند تا بقیه شعور ایرانی را نیز بگیرند تا جائیکه که توانستند جوانانرا کشتند ونسل را نابود ساختند و آنهایکه دیگر پیر شده چاره ای جز خود فروشی نداشتند وخود را به  حکومت جیم والف فروختند ونوکر شدند از هنر مندان بداهه نواز تا شعرا و نویسندگان !  برا ی رهبر بزرگ و امام همیشه د ر صحنه اشعاری در وزن های مختلف سرودند ، خوب صله خود را نیز دریافت داشتند ، پا اندازهای کهنه کار سجاده هارا باز کردند وبا پولهایی که آن جماعت در اختیار آنها گذارده بود دور دنیا به راه افتادند تا افراد را شناسایی کرده به دست دژخیمان بسپبارند  ، فاحشه های کرایه ای هفتگی و ماهیانه و روزانه و ساعتی ناگهان مومن دوآتشه شدند و به زیارت اما هشتم رفتند  و سجاده ریا  را در غرب باز کردند حقوق بازنشستگی آنها چند برابر شد !!! امثال فریدون و دیگران قیمه قیمه شدند و نامشان از یادها رفت ، در حالیکه  خون بیگناه خود نویسنده بزرگی است و ناگهان بر روی آسمان نام او را مینویسد  و قاتلین و جنایتکاران دیگر دستان به اسمان نمیرسد . 
    آه ، میبینی ؟ 
    که چگونه پوست من میدرد از هم ؟
    گه چگونه شیر در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من 
    مایه میبندد؟
    که چگونه  خون 
    رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من 
    میکند آغاز ؟ 
    من تو هستم 
    تو ، و کسیکه دوست میدارد ……فروغ 
     فریدون رفت ، آن عزیز کودکان که درزمان جنگ به عراق سفر میکرد تا کودکان راه بهشت را که به جهنم منتهی میشد نجات بدهد اما او را از میان برداشتند و حال اگر جنگی دیگر در گیر شود برای ثابت  ماندن  این قوم وحشی ، دیگر ( فریدونی نیست ) ( قبادی نیست )  ( رستمی نیست ) همه رفته اند ، دیگر کسی بر جای نماند غیر از نسل معلول و سوزاکی این قبیله تازه . پایان 
    دلنوشته امروز من / ثریا / اسپانیا / » لب پرچین « دوشنبه  06 اوت 2018 میلادی !…
    تقدیم به ” فریدون فرخ زاد  و یارانش  و فروغ که همیشه کتب او  سجاده من بوده است .
    ———————————————————————————-
  • سفر درشب

    ثریا ایرانمنش »لب پرچین« .اسپانیا !
    ————————————
    همچو شهاب  می گذرم در زلال شب….
    از دشتهای خالی و خاموش 
    از پیچ و تاب گردنه ها 
     قعر دره ها 
    نور چراغها 
    چون خوشه های آتش 
    در بوته های دود 
    راهی میان ظلمت شب باز میکند 
    همراه من، ستاره غمگین و خسته ای
    در دوردستها 
    پروا ز میکند ………… » فریدون مشیری « 
    بلی ، درست  میبینید ، ساعت  دوی بامداد است و من هر شب راس ساعت یک تا دو باید بیدار شوم تا رستوران آنسوی خیابانها صندلیهایش را روی اسفالت بکشد کرکره های آهنی را پایین بیاورد و کارکنانش موتورهایشانرا روشن کنند و بروند ، من بیدار میمانم و دیگر خواب از چشمانم میگریزد ! وزیر هجوم افکار گذشته ناگهان دفن میشوم .
    متن  : تابلت :  را به ارامگاه محمد رضا شاه اختصاص داده ام ، وباو میگویم که :
    این خانه آخرت  درخور تو نبود  ، ما مردم  قدر ناشناس وبی عاطفه وباری به هر جهت هر ساعت دنبال روی کسی میشویم و میرویم تا سرمان به دیوار بخورد بر میگردیم و به پشت مینگریم تازه میفهمیم که کجا بودیم ، کجا رفتیم ، چه ها کردیم و حال کجائیم ؟ نه این آرامگاه حقیر لبریز از سنگهای سیاه وسپید با آن سنگ مرمر ترک خورده و گلهای پژمرده  لایق تو و زحمات تو نبود .
    آن نواده هندی زاده  که از بطن یک فاحشه  هندی ویک مردانگلیسی به دنیا آمد و پرورش یافت و باخود بدبختی ها و نکبت و سیه روزی را آورد باید صاحب آن آرمگاه باشد چرا که با تو فرق داشت و میتوانست مردم را تحمیق کند بعلاوه از زمانهای خیلی دور  دولت فخیمه با تو  و پدرت سر سازگاری نداشتند آنها همین  حکومت نکبت وبی حرمت با مردان  ریشو و شپشو و مردان خود فروش را میخواستند هرچه باشد نیمی از آن سر زمین متعلق به آنها و نیم دیگرش متعلق به روسیه میباشد ما بیهوده خیال میکردیم » ملتی زنده و آزاده « میباشم نه ما مستعمره های بدبختی هستیم که د ر حال غر ق شدن میان منجلابها   و کثافت و آلودگیها میباشیم برای نجات خود به هرشاخه خشکیده ای نیر متوسل میشویم بهر درخت بی ریشه و مصنوعی که خود را ارایش میدهد .
    چه بر سر ما آمد ؟ شاعرانمان  مرتب زجه میزدند ، ترانه هایمان غرق اندوه وغم بود ،  نویسنده ها سر درگربیان با سیگار آلوده به حشیش در هپروت داشتند برایمان بهشت می افریدند دسته دسته هریک بسوی باغی که درونش مارها وافعی ها خفته بودند هجوم بردیم  ، 
    بازار نبض زندگی را دردست داشت و آن پورژواهای تازه از شهرستان به پایتخت آمده تنها لباسهایشانرا عوض کردند بی  آنکه به درون خویش و مغز شان چیزی اضافه نمایند .
    آنها نیز همین دولت را میخواستند وهمین حکومت را دولت که چه عرض کنم حاکمینی از دیار غریب که کم کم وارد جامعه ما شدند امروز با نگاهی به هیبت وشکل آن مردان وزنان  میفهمیم که اصل آن از جای دیگری است حرام زاده های سر زمینهای دیگرند  که به زور لباس و ماتیک خود را مانند طاووس علین به نمایش میگذارند آنها هیچ اصالتی ندارند ، اصالتشان دروغین است . 
    آنها سر زمین مرا  اشغال  کردند ؛ خانه مرا ویران ساختند و هستی مرا به  یغما بردند  ، حال من در کنار عکس آرامگاه حقیر او  مینشینم ومیگویم :
    گویا سرنوشت با من وتو سر ستیز داشت وبقول بعضی ها دستهایمان بی نمک بود ، هرچه را تو و من ساختیم از بین بردند چه خانه ترا و چه آلونک مرا ، تو درجای شاهی میساختی و من در کسوت یک بانوی خانه دار،  حسادت ها وتنگ نظری ها  مرا درو کردند وهریک را بسوی پرتاب نمودند وخود بر خرمراد سوار شدند بخیال آنکه این خر روزی برایشان یابو ویا اسبی اصیل خواهد شد . نه ! چشمان باران زده زیادی در پشت سر این اراذل اوباش میباشد .
     وقاحت و پررویی آنها برای من قابل تصور نیست وآن علفهای هرزه ای را که به بیرون صادر کرده اند از خودشان حرامزاده  ترند.
    حال در این شورش بی دلیل عده ای فد ا و فنا میشود و پشت پرده جناب مکدونالد دارد سر قیمت چانه میزند وآن کلید دار حرم میداند که پشتش به کوهی از آهن است  ، مردم دارند فریب میخورند ، این حکومت مبتذل وآشغال اگر چه برای ملت ایران ذلت و خواری  بدخبتی وگرسنگی آورد اما برای دنیا بهترین حکومت بود و توانست همه را آباد کند و باج خود را مرتب به اربابانش بدهد .
    دیگر  فرقی ندارد چه کسی خواهد آمد  و چه کسی خواهد رفت ، سر زمین من مانند  زنی پاکیزه بود  که ناگهان مورد تجاوز گروهی  اجانب قرار گرفت و دیگر پاک کردن آلودگیها از دامن پر مهر او کاری بس دشوار است . 
    خوب این شورش یا انقلاب اگر نان ما را برید و تبدیل به سنگ کرد در عوض آب بسیاری به جویبار خشکیده آدمهایی روان ساخت که حتی خواب آنرا نمی دیدند  روزی یک لباس نو بپوشند ، حال در خارج میان رفت  و امدها ، میان داد وستدها  آنچنان غرق شده اند که فراموش کرده اند از کجا برخاستند ، دگر بقول معروف خدارا نیز بنده نیستند و همین ها سعی دارند که این حکومت جبار باقی بماند اگر چه بظاهر خود را دشمن میپندارند اما همه » فرستاده اند «  و دستشان دریک کاسه میباشد ..ث
    ————–
    نور غریب ماه 
    نرم و سبک  به خلوت  آغوش دره ها 
    تن میکند رها 
    بازوی لخت گردنه ، پیچیده کامجو 
    بر دور سینه هوس انگیز  تپه ها 
    با د از شکاف دامنه فریاد میزند …….
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 06/ 08/ 2018 میلادی برابر با 5 امرداد ماه 1397 خورشیدی !!
  • میان دو پرده

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین !”
     میان دو پرده ،  
     یک پرده زنی  تنها ،  کارهایش را کرده بقول معروف آردش را بیخته والکش را آویخته حال  یا مشغول گلدوزی ویا نقاشی ویاچرند نویسی میباشد ، 
    آنسوی پرده ، زنی تنها ، مستخدم  او به مرخصی رفته واو باید  خاکها وآشغالهایی را که او زیر فرشها  ها پنهان کرده بیرون بیاورد وخانه را ازنو تمیز کند ، خوشا بحال آن زن مستخدم با هزار نوع سوغاتی به وطنش برگشت ، به نزد فامیلش وچقدر خوشحال بود ! 
    حال پاک تنها شدم ، تنهای تنها ، بچه ها هم به مرخصی ویا برا ی کارهای خود رفته اند ، گرما ودرجه حرارت ؟ آها 43 درجه درحال حاضر ، !مهم نیست من بچه  کوچه های داغ کویر هستم ! 
    “ای پد ” من درحال  ترکیدن وسوختن میباشد هر آن در انتظار آنم که میان دستهایم منفجر شود ، چقدر با هم انس داشتیم همه جا با من بود شبها روزها درسفر وحضر ، ، آن یکی  تازه  که ابدا مارک آنرا نیز نمیدانم خیلی دنگ وفنگ دارد  مانند کنتسی  روی زانوانم مینشید ومن نمیدانم کجا را باید فشار بدهم تا فریادش به آسمان نرود  روی گوشیم  بکلی کیبورد فارسی رفته ، بنا براین دیگر نمیتوانم عرض ادب واردات به بزرگان بکنم !!! ودر کنارش چند متلک آبدار هم تحویل بگیرم . 
    عرق از سر تا سر پیکرم  جاری است کولر برای خود ش فس فس میکند  خانه بهم ریخته درانتظار هیچ کمکی  نیستم ، کمد بمبوی اطاق خواب پسرم که چهارده ساله بود امروز دیدم پودر شده است وآن زن روی آنرا با نایلون پوشانده بود پودرهای بمبورا که جمع میکردم نمیدانم چرا بیاد نان های صبحانه وآن  ذراتی  که درون قوطیها برای صبحانه ما درفروشگاهها  میفروشند ، افتادم ، خوب میتوانم آنرا به یک فروشکاه تحویل بدهم تا پودر کند وبا آرد مخلوط کرده یک صبحانه جدید ببازار بفرستد ، این کمد را پسرم بعنوان یادبود  دوران کودکیش بمن داد تا نگاهدارم  هنوزآیینه اش وکمد بالای سرش دست نخورده باقی مانده این یکی در بالکن تبدیل  به پودر شده است ، زمانیکه داشتم آنرا تمیز میکردم درب و تخته های او افتا د، هر آن منتظر بودم ماری ، عقربی ، عنکبوتی ویا مارمولکی از آن برون بجهد ، اما نه ! خوشبختانه تنها پودرهای بمبوی نم کشیده بود که از نم مانند مقوا در آب حل شده بود ! 
     نه !  دراین دنیا تو تنها میایی  وتنها میروی  چند روزی چند نفری گرد تو جمع میشوند وسپس آنها نیز میروند ، تو تنها میمانی  ، باید بنوعی خودت را سر گرم کنی  وشعور .ومغز واحساس خود را  تقویت نمایی تا ترا مانند یک تکه گوشت گندیده به درون  خانه سالمندان نفرستند وفراموشت کنند ، نه ، من خیال ندارم آن راه را بروم مگر جبر طبیعت باشد ، مگر طبیعت باز من سر ناسازگاری را بردارد  ، درحال حاضر سخت مواظب خودم هستم  ، کم غذا میخورم ، ورزش میکنم ، وخوب میخوابم  ، موزیک گوش میدهم ، فیلم تماشا میکنم وبه کارهای دستی میپردازم  چون بیکار نمیتواتم بنشینم وگاهی  گوش وچشم شمارا نیز آزار میدهم ،| خوب بمن چه که تو چکار میکنی  ،|
     اما همه روزی باین  زمان میرسند ، زمانی که نه نوه ها حوصله دارند ونه بچه ها وقت وحوصله ، همه سرشان بکار خودشان  گرم است به ان اسباب بازی که دردستشان هست .
    روز گذشته ناهار میهمان دخترم بودیم  ، چند خاطره برای نوه ام تعریف کردم او نویسنده خوبی شده باو گفتم بنویس ، تا میتوانی بتویس ، هرجه که برایت جالب است ، بعد از ناهار همه اسباب بازیهایشانرا به دست گرفنند وبعضی ها به تماشا ی سریال صد هزار باره دیده شده ( فرند ) نشستند ، منهم خوابیدم  ، راحت ! بعد هم بلند شدم وخدا حافظی کردم وبخانه برگشتم ، این نهایت  یک گرد همآیی وجمع شدن فامیلی است !!!!! خوب مامان دیگر پیر شده ! حوصله ما جوانان را ندارد !! نه ،  خیر ، کور خواندید هنوز صد ها هزار آرزو دردلم موج میزند که شما ازآنها بیخبرید ،  آرزوهای تازه نه کهنه  برای آنچه که گذشته ورفته دیگر غصه نیمخورم ، همه را به دست خاک فراموشی سپرده ام .
    از ترکش جوزا  به حکم  آسمان ،  تیری  فرو افتاد 
     تیری که چون بشکست  ، نیمش  بر بهاران خورد 
    من درمیان این دو فصل  نیمه جان زاده شدم ……..نادر نادر پور 
    ————————————–
    جوزا » ماه خرداد است “
    حافظ میگوید “
    جوزا سحر نهاد حمایل برابرم 
    یعنی غلام شاهم و سوگند میخورم 
    پایان 
    ثریا . اسپانیا / یکشنبه داغ پنجم ماه اوت 2018 میلادی   برابر با 14 امرداد ماه 1397 
  • به تو !

    ثریا / اسپانیا  / » لب پرچین «!
    برای ک. ج. پ.
    ای مهربان دور !
    امروز  بر حسب تصادف روی یوتیوب آن  آهنگی را که برایم فرستاده بودی برای چند مین بار گوش دادم ، هم اصل آن وهم کیه آنرا ، همان که » دسته دسته گل رز«  بردامنم افشاندی  تا بگویی عاشقت منم !
    ناگهان یک صبح به درکوفت و کسی گفت سلام ،
    وبی تعارف ، گفت ترا دوست میدارم 
    نه باورم نشد ، هنوز هم باور ندارم ، عشق ودوستی این روزها وزنی دارند به قیمت چندین هزارا دلار که هرروز هم بالاتر میرود .
    بهر روی  من چنان مانند شمع واژگون بودم  که خبر از خویش نداشتم .
     تو مرا بلند کردی وبرایت نوشتم ، میدانم آنهارا میخوانی ومیدانم چه بسا  از هرکدام هم کپی برداری ، پر دویدی با سرعت و من جلویت را گرفتم با متانت و رفتم .
    ای مهربان راه دور 
    اکنون هردو در دو سوی  جهان ایستاده ایم ، نمیدانم به آرزویت رسیدی وبه سر زمین رویاهایت سفر کردی ویا همچنان درکنج خانه نشستی با آن دستگاه تا عماق دنیا رفتی وامروز … نمیدانم درکدام جبهه خواهی جنگید ، امروز که سر زمین آباء واجدادی تو ومن بر لب پرتگاه ونیستی قرار دارد ، آیا باز درهمان  مجمع ( شهداء) خواهی ماند ویا با ملت ایران همراه  خواهی شد ؟ /

    چه بسا شاهین بخت بر شانه ات نشست وناگهان دستی ترا بیرون کشید وگفت این است مرد امروز ما وتو نباید سیمرغ را فراموش کنی ! 
    من چون سایه درکنارت بودم ،  واینک  گمان نبرم که  نام تو ، نامه و ، پیک تو ، پیغام تو بمن برسد .
    ای کاش آن سیاهی شب از روی تو برمیخاست  ومن یکسر به ویرانی  وبیکرانی تو پرتاب میشدم .
    با مهر فراوان وسپاس از لحظات خوبی که د رمدت کوتاهی بمن دادی . ثریا 
    اسپانیا / شنبه چهار اوت 2018 میلادی .امردادماه 1397 خوشیدی !
  • سکوت .

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا !
    —————————————
    دلا شبها نمی نالی به زاری ،
    سر راحت به بالین میگذاری !
    تو صاحب درد بودی  ، ناله سر کن 
    خبر از درد بی دردی نداری ،
    بنال ایدل که رنجت شادمانی است 
     بمیر ایدل ، که مرگت زندگانی است
    مباد آندم که چنگ نغمه سازت 
    ز دردی بر نیانگیزد نوایی 
    مباد آندم که عود وتار و پودت 
    نسوزد در هوای آشنایی ……….» فریدون مشیری «
    تشنه ام ،  تشنه خاک ،  و آب  ، توبه خود را نمیشکنم ،  و پرهیز خود را  ، نه ، میایستم  در مقابل  جام های شکسته و نشسته در خون .
    روزی میخواستم  که در وزش باد گرم  عشق  در برابر هر نوازش  کز دستهای یخ بسته و مرده  بر پشتم مینشست ، عشق را برگونه هاییم نقش بندم وگونه هایم را سرخ نگاه دارم .
    روزی میخواستم ،  که در میان هرجام چشمان درخشان ترا ببینم  که لبریز از ستاره مهر است ،
    وآن جام لبریز از عشق را با دودست قوی سر کشم ، اما افسوس ، تکیه بر کاهی داده بودم که در پندارم کوهی بود !چشمان تو بسته به روی زیبایی ها بودند .
    این تشنگی و گرسنگی من همچنان ادامه داشت و دارد  نه چندان که با حرص دندان بر هر گوشت مرده ای فرو برد ،  او میل دارد که در میان  نان گرم تازه در کنار فنجانی چای  درمرز درون من تحلیل رود .
    امروز خسته ام ،  و گرسنه ، گرسنه از چیز هایی که از آنها محرومم بحکم  دستور ” طبیب ” و تشنه از آنچه که نامش را می ارغوان نام نهاده اند  که درمیان آن چشمان پرستاره ترا میدیدم . 
    امروز در میان لیوان قهوه بیرنگ  من  ، ماه میشکند ؛  وتبدیل به امواجی سیاه میشود  ونانم آنچنان خشک است که گویی سنگ دردهان میگدارم .
    و… من در کنار سفره  رنگین این سر زمین وآن سر زمین  تنها یک میهمان  شبانه هستم که باید بروم .
    روزی در میان برف های سنگین کوهستانها  شب را که به رنگ نیل بود به صبح گره میزدم  وطعم آسمان را  میچشیدم  بوی درختان نارون وسپیدار وکاج  عطر عفاف  تازه عروسان را داشت  ومن در تصور حجله بخت  با نسیم همراه  میشدم ونفس تازه میکردم .
    آن روز ها  شقایق برایم معنی دیگری داشت  شقایق دختری بود عاشق ، و خورشید باو تجاوز میکرد  من لذت مکیدن  سرخی شقایق را در درون افتاب داغ شهر شیراز  درکام تشنه ام احساس میکردم .
    من آفتاب جوانی را میشناختم  وساقه های جوان  ستبر درختان را که پای بر لب جویبارها گذارده بودند .
    هر آنکسی که بودم ، خودم بودم ، نه ابلیس ونه خدا ،  و نماینده او ، دیوانه جمال وزیبایی بودم  ودلداده روشنایی ها  .
    حال ماه گم شده ، ستارگان   مرده اند ، وشقایق درون خاک پوسیده ومن به یک خانه تاریک و متروک مینگرم که آخرین پناهگاه من است . ث
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا  04/ 05/ 2018 میلادی برابر با 13 امرداد ماه 1397 خورشیدی 
    از ” نوشته های روزانه ” !
  • دلمردگی !

    نه ، نه ، اینبار گفته های حضرت شاه عباس کبیر  از کلاس ما بالاتر بو د! 
    بلی این بارایشان به زبان انگلیسی سخن میفرمودند آنهم  انگلیسی که گویی ا زناف تکزاس  بیرون آمئه ، نه ! درکلاس ما نبود  بنا براین نیمه کاره  از ایشان خدا حافظی کردیم تا باجوانان  ومردم سراسر جهان گفتگو کنند !!!
    روزیکه خمینی آمد اولین حرفش این بود :
    تبلیغ کنید ، تبلیغات خوب است مردم را به دور شما جمع میکند وبرای  مثال گفت :
    مرغ برای یک تخم مرغ دنیارا  از سرو صدا پر میکند بسکه قد قد میکند وغاز بیچاره میرود درگوشه تخی چند برابر تخم مرغ میگذارد کسی به آن نگاه هم نمیکند ، چرا که غاز بیصداست !
    حال من امروز بفکر پسرانم افتادم ودخترانم که انگلیسی را درحد یک دیپلمات  با لحجه صحیح و درست حرف میزنند وهیچگاه هم آنرا به معرض نمایش نگذاشته اند ، پسرم  روی سن  برای آنچه که سا خته ویا درحال ساختن آن است با اسکریم های بزرگ برای صدهنا هزار نفر سخن میراند با یک تی شرت یک شلوار برمودا  بی هیچ ادا واصولی ، بچه هایش را وادار  کرده که چند زبانرا بخوانند ، روسی ، آلمانی ، فرانسه وخوب زبان انگلیسی  واسپانیایی هم زبان اصلی آنها میباشد .
    داماد عزیزم هنگام گرد هم آیی فامیلی دستور میدهد که باید تنها به زبان من  ا(سپانیایی ) حرف بزنید  » هرچه باشد صاحبخانه است «!چون من آنقدر گشاد بودم که حتی چند کلمه انگلیسی یا فرانسه راهم فرا نگرفتم ، 
    بنا براین تنها کسیکه جرئت ندارد بگوید چرا به زبان اصلی من )(فارسی ) حرف نمیزنید د ؟! منم ! در گوشه ای ساکت مینشینم ودیگر گوش نمیدهم که چه میکویند مانند یک میهمان غذایم را میخورم  واز سر میز بلند میشوم میروم به دنبال کتابی یا مجله ای ، واگر احیا کاری داشته بام با زبان فارسی بابچه  ها حرف میزنم  خوشبختانه همه آنها فارسی را ازمن بهتر میدانند  اما خواندن ونوشتن  زبان مرا نمیدانند .تنها یکی از آنها  رشته تحصیلی خودررا به زبان فارسی اختصاص داد !
    حال چند روز دیگر تولد من ونوه ام دریک روز است ! بنا براین مانده ایم که چگونه آنرا برگذار کنیم  ، من از فرصت استفاده میکم ومیگویم با هرکدام جدا جدا ناهار یا شام میخورم !!! بمن چه مربوط است .
    این از نتیجه ازدواج های هجرت است ! وحیر ت انگیز ، هنگامیکه مثلا خانواده  داماد اسپانیایی باربکیو دارند همه را دعوت میکنند ، اما همه ناگهان به یکسو میروند ، بنا براین خواهش کرده ام مرا دعوت نکنید چون از باربکیو بی نهایت بیزارم . 
    تنها به یک خانه میروم خانه دخترم که سعی دارد با بچه  هایش فارسی حرف بزند وبه آنها فارسی یاد بدهد وآنها بمن  پس میدهد ، با بقیه بیرون غذا میخورم در سکوت مانند یک غریبه ! به تماشای مردم مینشینم ، حرفی ندارم با آنها بزنم سه پسر شیطان ویا سنگ مرمر اهل کوهستان سیبریه !!!
     اگر نمیدانستید وتا بحال متوجه نشده اید ، بدانید وآگاه باشید من امریکا ، روسیه ، ایران واسپانیارا سر یک میز جمع کرده ام !! مرافعه ای هم بین آنها پیش نیامده است هرکس به راه خود میرود .شاید حرمت مرا دارند کسی چه میداند  هرکدام سرشان درون بشقابهایشان میباشد ، مشروب هم نداریم غیرا ز یکی دو شیشه   ابجو یا یک بطر  شراب همین نه بیشتر حق سیگار کشیدن را هم ندارند مگر درفضای باز .من دیکتاتور نیستم ، اما باید این جماعت را نگاه دارم چون ، چون نوه هایم دردست آنهاست . پایان 
    ثریا / اسپانیا / لب پرچین / جمعه سوم اوت 2018 میلادی .
  • قدرتمندان سیاسی !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا !
    ————————————
    ا چشمان نابینا  وناشناس ،
    تصویرم در آیینه  شکل دیگری دارد 
     روزی مویی به رنگ شب داشت 
    امروز  به رنگ صبح صادق است 
    و در پشت نگاه   وزمزمه های دروغین شما 
     شب من جریان دارد 
    در مسیر زمزمه های مهر آلودم  و گوش حیات من 
    من میان این کلمات زندانیم 
    مهم نیست در ذهن بی تفاوت شما چگونه 
     خواهد نشست 
    از صبح نو جوانی تا شب  تاریک کهنسالی 
     نوشتم ، نوشتم ، سرودم  .وخواهم سرود
    ———-
     و.. توا ی مرد بزرگ ، مرز پر گهر  را ساختی  و نواده های بی تفاوت تو آنرا ویران ساختند ، حال به دنبال روح بزرگ تو آمده اند ، برخیز ، و آنها را یاری کن .
    نواده های تو دست دردست : علی اصغرو علی اکبر ولب تشنه حسین ودست بریده ابوالفضل « آن خانه ای راکه تو ساختی و سقفی محکم بر آن نهادی تا جوجه هایت در زیر سقف درامان  بمانند وآن خانه را برای تو نگاه دارند ، شب خوابیدند وصبح کاذب از درون ماه بر آنها تابید !! موی ریشی در لابلای کتب ونقش شیطان درماه !! 
    یک دروغ بزرگ ، با نام ابوبکر آمدند ، سوختند، ویران کردند وبردند  وهنوز در پای لاشه مادر ما نشسته اند تا حرمت وناموس اورا نیز از بین ببرند .ما جزیی از یک کشور افریقایی تبار شویم ، که از شبه جزیره  غنا سر بر آورده ایم !! .
    مردم  در خیابانها  کلمات را بهم دوختند  چسپانیدند  وبهم دیکته کردند و مرا و  روح ترا برای همیشه فراری دادند .
    من ، هنوز میان دو کلمه  ، دمی به آسودگی  فرو نبرده ام  ،
    از یکی  رانده ، وبه دیگری  کشانده نشدم  ، خاموشیم  از یک لرزش  واز یک کشش دروغین پریشان میشد . 
    درگذشته همه جوارح واعضاء بدن من باهم کار میکردند  اما امروز یکی یکی و تنها میروند  با هم مهر میورزند  با هم روانند  باهم میاندیشنند ومن تنها با مغزم  میاندیشم .
    قدرتمندان سیاسی ودینی  وفکری  وتهی مغزان  چه بسا بارها لبانم را دوختند ،  وچه بسا میل داشتند تا زبانمرا از حلوقمم بیرون بکشند  دهانم بسته بود و در پس پرده داغ هجرت وهجران نهان شدم .
    آنها شعله ها کشیدند تا بسوازندم  اما من خاموش بودم  وپیکر من  هریک به تنهایی سخن میگفت و لرزه بر تن آنها میانداخت . لرزه ای شهوت آلود!
    امروز مردان و زنان جوان  برخاسته اند  برای خاموش کردن آنها دیگر دیر است ، هیچ تدبیری وهیچ اسلحه ای کارگر نیست ، خشم » یک ملت آزادیخواه « را نمیشود با آب پاشهای اسید دار خاموش کرد بازهم آنها غرش میکنند تا عرش را به فرش برسانند و ببیند که دیگر ( خدایی نیست وپیامبری نیست وهرچه هست دردل وجان آنهاست ) .
    این عقل ماست  که باید بیافریند  ومرز دوستی ودشمنی را معین سازد  حال این گوی واین میدان .
    خاک را از نو خمیر کنید  واز نو خانه بسازید خانه ای که نه تیفوس ونه ایدز درآن راهی نباشد ، منقل هارا به دور بریزد افکارتان را به دست لوله های مواد مخدر ندهید 
    ،خانه ما ، زمین ما ، وخدای  ما بزرگترین  است ،  سیمرغ اندیشه هارا رها کنید بسوی قله های آزادی ، نباید به آسانی آنرا از دست داد ، نباید یک لحاف چهل تکه دوخت ورفت زیر آن پنهان شد ، روانداز ی از حریر محصول چالوس وپنبه هایی از کویر میتواند بستری شکیل و زیبا بیافریند و شما در آن به آرامی وآسایش بخوابید .
    امروز صبح روی گوشی ام سرو کله حضرت عباس شاه پیدا شد هنوز فرصت نکرده ام تا بروم از مکالمات دلپذیر ایشان بهره ببرم ، هنر پیشه ماهری بود وهست ونبض مردم را دردست دارد بخصو ص نبض جوانان را .
    شب گذشت توانستم از گرمای چهل .وهشت درجه جان سالم بد ربرم وهم اکنون  در زیر آن گرما که تا روز یکشنبه ادامه دارد همه درها بسته ، پرده ها کشیده مانند موش کور دراین اطاق تاریک با کلمات سرو کله میزنم ، من میان روز وشب آویخته ام  ساعت  ضربه هایش نزدیک است  حواس من هنوز محکم وپا برجاست . 
    بسوی ازادی ، ای ملت شریف ” ایران” نه ناشریف وهرجایی ویران .ث
    ———————————————————————
    اکنون ، دراین دیار مسیحایی ، بر آستان غربت خود 
    ایستاده ام ، 
    شب بر فراز برج کلیسا ها 
    تک تک  ، ستارگان را مصلوب کرده است 
    اما ، فروغی از افق مغرب 
     بر آسمان یخ زده میتابد 
    وز دور ، خاور را تهدید میکند 
    دانم که این طلوع شفق ما نند 
    از آفتاب گمشده  من نیست ،
    من شاهد  بر آمدن آفتاب شب 
    در سر زمین دیگرم و آفاق دیگر ……نادرپور ” صبح دروغین “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 03/08/2018 میلادی  برابر با 11 /5/ 1397 خورشیدی ؟!.
  • مزرعه سبز !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« /اسپانیا .
    ———————————
    غزل حافظ را میبندم ،
    از پس پرده اشک 
    خیره در مزرعه خشک فلک مینگرم 
    میبینم 
    در دل شعله و دود 
     میشود  ” خوشه پروین ” خاموش 
     پیش خود میگویم :
    عهد خود رایی و خود کامی است 
     عصر خون آشامی است 
    که درخشنده ترا ز خوشه های  پروین سپهر
    خوشه  اشک یتیمان  » ایرانی « است ………..»فریدون مشیری ، شادروان «
    توضیح آنکه من بجای » کودکان ویتنام  « ایرانی«  را گذاشتم ، دیگر فرقی نخواهد داشت .
    دیگر فرقی ندارد کودک ویتنامی باشد یا ایرانی و یا هندی  مهم آن است که شکم کارخانه داران سیر باشد و پوششان کافی ، هوا  داغ است ، مهم نیست ! سرد است مهم نیست ، نان نیست ، کوکی ساخته از مدفوع درسوپرمارکتهای زنجیره ای فراوان  است ( ما هیچ چیز ی را دور میریزیم  ، حتی مدفوع   را ) .
    خوب !   ماندن و ادامه دادن باین  زندگی ننگین ،  تا کجا باید پیش رفت ؟  اکنون به هر درحتی که مینگرم  برگهایش ریخته  نه با نسیم چرا که دیگر نسیمی نمیوزد باد » سام « بر میخیزد ،  وبه هر برگی  که مینگرم درون گل خفته است .
    تمام شب از شدت گرما دور اطاقها  روان بودم ، دچار دوار سر گشته وبه دنبال جای خنکی میگشتم ، نه پنکه های قلابی ونه آن کولر که باد های سمی را به درون  میفرستد کاری از پیش نمیبرد، به هوا احتیاج داشتم ، یک هوای پاک کوهستانی !!! 
    امروز از خود میپرسم که آیا این زندگی به اینهمه مرارت میارزد ؟  مانند آیینه ای که جیوه هایش ریخته  عکس جوانی خود را در آن میبینی و شبها با جدالهای گذشته دست و پنجه نرم میکنی  ،  چشمانت دیگر پیر شده اند ، مانند شب کوران راهرا نمیتوانی بیابی ،  آن نقش زیبایی که بر روی لبانت بود از میان رفت  و اکنون تو  جدال تو  وریه هایت با نفسهای مسموم و بخار آلوده این شهر است ، شهری بی ترحم  که اگر سقف بر سرم فرود آید کسی در را نخواهد کوبید !!!
    بنای غمگپنی که ده سال است دراینجا زنده بگورم ، آهای مردان وزنانی که ساختم  ، کجائید؟ یکی از نیویورک جوابم رامیدهد دیگری از مرز فرانسه وسومی در انتهای جاده شمالی کشور ، » میتینگ  داریم «  این ماه بدترین ماه   و کار من است « ! خوب ، چه میخواهی ؟ آب که داری ، کولر داری ، پنکه داری ، یخچال هم داری ، بقیه را خودت بساز و برو خدارا شکر کن که دچار آتش سوزی ها نیستی ! . بلی همیشه آن خدای ساختگی و نادیده را شکرگزار هستم !!!
    شب گذشته  نشستم به یک  ” دی. وی .دی ” که تازه برایم رسیده بود  » اپرای  اتللو«   درنیویورک اجرا شده بود با شرکت تنور بزرگ اسپانیا پلاسیدو دومینگو تماشا کردم ، نیمه های آن دیکر حوصله ام سر رفت ،  اوتللو  آن پیر مرد دردمند وگریه دار نبود بلکه قلندری بود که میبایست میجنگید  اما تخم حسادت چنان دردلش ریشه دوانید که چشمان اورا کور کرد ، یاگو که امثال او را همه هرروز در کنارمان داریم شادمانه  میزیست و| دزد  مونا | آآنقدر چاق وبا غب غب بزرگ وبد هیکل بود که هیچ لباسی نمیتوانست آن همه چربی وگوشت را بپوشاند صدایش نیز چندان   قوی و زیبا  نبود .
    آن اوتللویی که من در تالار رودکی خودمان دیدم و آخرین اپرایی بود که در آن سر زمین دیدم  کاری از خوانندگان و هنر مندان   آلمانی فرانسوی و اتریشی بود اشک همه را درآورد .
    آن فیلمی که برای  اولین بار  ” سرگی باندارچوگ ” کارگردان وهنرپیشه روسی ساخت دزدمونا بحدی ظریف وزیبا بود  گویی یک خیال است که بر تو میتابد ، حال آنچه که در نمایشنامه شکسپیر  درباره زیبایی وظرافت دزد مونا خوانده بودم با این زنی که بشکل و هیبت قمر خانم بو با انبوه گیسوان قلابی ، هیچ تشابهی نداشت و نتوانست مرا سر جایم بنشاند ، موزیک بد نبود و اتللو دیگر پیر شده بود صدایش به سختی بالا میامد .
    بهر روی از” فرستنده “آآن سپاسگذارم که هرچه از دوست رسد نیکوست . 
    وتو ، ای آفتاب خشمگین  ، روشنایت برایم لذتی ندارد 
    تو که همه جا را به ویرانه تبدیل ساختی 
     نه به نور و روشنایی که روزی من تشنه آن بودم 
    درب را به روی شب بگشا  شاید که فرجام من باشد 
    بعد از چنان طلوع دروغینی  شام بهترین  است 
    و صبحی اگر بماند 
    به شب نیز بگو ، بیدار باش .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 02/ 08/ 2018 میلادی برابر با 11 امرداد ماه 1307 خورشیدی ؟!…..
  • خانه کوچک

    ثریا /اسپانیا » لب پرچین «!
    یادداشت روزانه !
    ————————
    آمزیکا از خانواده  کوچک شرو,ع  کرد تا به خانه بزرگ رسید ،  وما از خانه بزرگ شروع کردیم تا به الونک رسیدیم ، حتما همسن وسال های من آن سریال معروف » خانه کوچک«  را بیاد دارند که از روی یادداشتهای ” لورا اینگلز”  کپیه ونوشته وفیلم برداری شد وسالها مونس روزها وشبهای ما بود .
    و… آن روزها هتگامیکه  نخسیتن گام ها ومشتها وفریادها  زمین وزمان ایران را  به لزره درآورده بود ، من دریک لانه کوچک  درخارج نشسته بودم واشک میریختم میدانستم که این مشتها بی نتیجه  واز روی نا آگاهی  است ،  دیدم که  حتی فرهیختگان   سعدی وحافظ وخیام  وفردوسی نیز  تن به تن آیین  پس گرایانه دادند  همه ، حتی آن بزرگان به پیشواز  آیین تیره اندیشی رفتند که بزرگان ما مانند صادق هدایت و ایرج میرزا ودهخد و آن کرمانی بزرگوار که سرش را برای اندیشه هایش داد  بارها وبارها آنهارا از این راه پر خطر بر حذر داشته بودند.
    طالب اوف ،  آخوند زاده و میرزا آقاخان کرمانی  ومیرزا جهانگیر  شیرازی  این ایین را دشمن پیشرفت وفرهنگ ونادانی ها میپنداشتند وبارها وبارها سخن ها گفتند  ، اما مشتها گره بر آسمان معلوم نبود  که چه میخواهند ، البته  درمیانشان عده ای هم زرنگ بودند وتوانستند از این عربده کشی ها برای خود هم قیافه وهم قافیه بسازند در حال حاضر هم با زندگی در خارج خو گرفته ودیگر نامی از زادگاهشان نمیبرند مگر آنکه در میان جمع و  برای خود نمایی باشد .
    باغچه من مرد ، امروز تنها چهار گلدان را به زور نگاه داشته ام ، شیلنگ را جمع کردم وآبپاشی باندازه یک کتری کوچک ویک شیشه پلاستیکی کوکا کولا تنها وسیله  آبیاری من هستند که مرا هنوز به باغچه وخاک آن و.صل میکنند سعی دارم این چند گلدان نمیرند وزنده بمانند حتی کاکتوسهایم نیز از فرط تابش آفتاب وبی آبی سوختند  باید خیلی مواظب » آب« باشیم !!! مهم نیست توریستها روی هزار بار دوش بگیرند و صدها هزار میل مکعب آب را به چاه ها سرازیر کنند دوباره بسوی خودما بر میگردد با تصفیه بسیار قوی !!! گنهکار اصلی تنها باغچه من بود با گلهای شب بو وشمعدانی ولاله ونرگس وسنبل !!! 
    روزی صد ها هزار دختر جوان در پناهگاهها ویا درزندانها  زیر شکنجه هستند ، ویا میمیرند  ، تنها یک  نفر شهره افاق میشود ( آن فرانک ) هر سال برایش جشن میگیرند ونام او بر همه جا ثبت است وآیا واقعا وجود داشته یانه ؟ خدا میداند  .
    اما لورا اینگلز وجود داشته وکتابش هنوز هست  وامریکای  بزرگ مرهون همان دستهای کوچک وهمان مهربانی خانواده  ها  وهمان مهربانی های بی شائبه همشهری ها میباشد ..وما؟ 
    “مگر دختر یا پسر هوتول خان رشتی هستی  ویا بابا ننه ات فلان مرحوم حاجی بازاری بوده ویا فلان منبر روی دیرین که اینهمه افاده داری ؟ “
    ————————————————————————————————————————————-
    همه زندگی ما به بت پرستی گذشت و میگذرد و یا به اتکاع  قبور مردگانمان . پایان 
     یک بعد از ظهر داغ  تابستان / اول آگوست 2018 . برابر با 10 امرداد ماه 97 / ثریا /
  • کهن دیارا

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا
    اول آگوست 2018 میلادی 
    از امروز این سر زمین تعطیل میشود تا سپتامبر همه بسوی تعطیلات میروند !!! تنها کاریابان وخارجیانند که بجای  خودشان تنها میتوانند جواب بدهند ،  من مانند یک بچه خوب در کنار داروهایم به تماشای آتش ها ، شعله هایی که از هر سو زبانه میکشد واعتصاب کامل تاکسی ها وفرود اجبار  هوا پیما ها وسر انجام سرنوشت سرزمینم ، در نا امیدی کامل !   به تماشا نشسته ام  !
    تنها شاهکار  زنده نام ابدی نادر نادر پور را از دفتر صبح در.وغین او جدا کرده و در اینجا میاورم ، هر چند آن هنرپیشه وخوانند خیانتکار نیز بصورت ترانه آنرا خواند  ، اما از بزرگی وعظمت این  اشعار چیزی کم نشد بلکه بر وجه آ نیز افزوده شد .
    کهن دیارا ، دیار یارا ، دل از تو کندم ، ولی ندانم 
    که گر گریزم  ، کجا گریزم  وگر بمانم  ، کجا بمانم ؟
    نه پای رفتن  ، نه تاب ماندن  ، چگونه گویم  درخت خشکم 
    عجب نباشد ، اگر تبر زن ،  طمع ببندد   در استخوانم 
    درین جهنم ، گل بهشتی  چگونه روید  ، چگونه بوید ؟ 
    من ای بهاران  ، ز ابر نیسان  چه بهره گیرم  که خود خزانم 
    به حکم یزدان ، شکوه پیری  ، مرا نشاید  ، مرا نزیبد  
    ————————————————-
    چرا که پنهان  ، به حرف شیطان ، سپرده ام دل که نوجوانم !
    صدای حق را ،  سکوت باطل  در آن دل شب  ، چنان فرو کشت 
    که تا قیامت  درین مصیبت  ، گلو فشارد  غم نهانم 
    کبوتران را ، به گاه رفتن  ، سر نشستن  ، به بام من نیست 
    که تا پیامی  ، به خط جانان ،  ز پای آنان ، فرو ستانم 
    سفینه دل  ، نشسته در گل  ، چراغ ساحل  نمی درخشد 
    دراین سیاهی ،  سپیده ای کو ؟  که چشم حیرت  دراو نشانم ؟ 
    الا خدایا ،  گره گشایا ،  به چاره جویی مرا مدد کن 
    بود که برخود ، دری گشایم  ، غم درون را ، برون کشانم 
    چنان سرا پا  ، شب سیه را به چنگ و دندان  ، درآورم پوست 
    که صبح عریان ، به خون نشیند  ، بر آستانم ، بر آستانم 
    کهن دیارا ، دیار یارا  ، به عزم رفتن  دل از تو کندم 
    ولی جر اینجا ، وطن گزیدن ، نمی توانم ، نمی توانم 
    نادر نادر پور  سروده شده در آدینه  19 آبانماه 1357 خورشیدی  » تهران « 
    خوب ! دیگر حرفی نیست ، هرچه بود گفته شد ، نوشته شد وصفحه شد و….
     به پایان آمد این دفتر  ، حکایت همچنان باقی 
    به صد دفتر نشاید گفت حسب حال مشتاقی 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 01/ 08 / 2018 میلادی .