Category: General

  • جناب مکدوننالد

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «. اسپانیا !
    گمان نکنم  امسال کریسمس جناب مکدونالد ،  بتواند درکنار همسر زیبا وفامیلش درکنار درخت کریسمس  آوازهای  دسته جمعی  را بخواند و هدایا را باز کند ! بهر روی آن ملا حسین  در پشت پرده بیکار نبود و دست دردست امامان همیشه در صحنه مسلمان  گذاشته و کارد را تیز کرد حال کی و چه موقع  وبه دست کی بر پشت  ویا سینه جناب توییتری خواهد نشست ، نمیدانم .
    نره خری از فرزندان حرام زاده های ژن خوب  افاقه فرموده اند » اگر کسی نمیتواند پولدار شود برود بمیرد  « آنهم کجا درپشت سر مافیای  ونزولا ! البته درآن دیار آشفته  همیشه عده ای حاکم وعده ای محکوم و برده وار به زندگیشان ادامه داده اند تو تازه سر از تخم بیرون آورده ای  و فهمیدی که خوب میشود با پا اندازی و قاچاق ( همه نوع)  پولدار شد ،  این تو هستی که باید بمیری  موجود زائد اجتماع ! 
    اروپا دست به حاتم بخشی زده وهشتاد میلیون  یورو به ایران  فلک زده کمک خواهد کرد اما این هشتاد میلیون  درهمان بانکهای خارج دربین حرام زاده های ژن شیطانی پخش میگرددد وبرای سازندگی ویا آب آشامیدنی ویا نان روزانه ملت دربند » ایران » هزینه نخواهد شد .
    عمو سام بزرگ وعمه  بی بی سکینه بهر روی  چشم طمع باین سر زمین داشته ودارند و دزد سوم نیز وارد شد وسر انجام  ملتی را از میان  برخواهند برداشت مگر امروز میتوان درمصر یک مصری اصیل یافت ؟ 
    مگر در سر زمینهای ویران شده به دست این آقایان  چیزی باقیمانده و  بهر روی این بذل وبخشش اروپای مهربان صرف تکمیل دود و دم حضرت رهبری و بیماری پروستات ایشان هم  میشود .
    هر چه امید بود از میان رفت و هرچه در ذهن داشتیم  پاک شد تنها دردها هرروز شکل محکم تری می یابند  و مانند یک غده درونمان را میجوند و میخورند تا  مرز مرگ و نیستی .
    ما نسیمی را دوست داشتیم  که نرم نرمک بر روح ما بدمد  نه طوفان  مرگ را  ، باد را میشود  رام کرد  اما طوفان رام شدنی نیست  و باخود هزاران نوع بیماری وکثافت را خواهد آورد وبر سر و روی ما پخش خواهد کرد ،  نماد نسیم فرح بخش  همان مرغان در قفس نشسته اند  که نه پری برای پرواز دارند ،  و نه جسمشان از یک نسیم فرح بخش خواهد لرزید ،  تنها میله های قفس  که نشان  تنگی فکر وفضای مسموم  را نشان میدهد  ، بر آنها  حاکم  ومعنای زندگی را بکلی از یاد خواهند برد ودیگر هیچگاه به فراسوی مرزهای ناشناخته سفر نخواهند کرد ..
    معنای زندگی بکلی عوض شد  معنایی که همیشه درمیان  مشت ها و سینه ها محفوظ بود حال  تنها در فکر قفس میگنجد .
    حال کلمات مقدس و آیات و تصاویر ذهنی که   بوجود آمده اند  .جانشین بادبان کشتی ازادی شدند  و امروز هر کسی بجای دریا نوردی در کنج خانه لب بر لب لوله افیون گذاشته است .
    دیگر نمی توان امیدوار بود .
    کتاب قطور  وبزرگ  با جلد بنفش وخطوط زیبا  نوشته  شادروان  شجاع الدین  شفا  زیر نا م » ایران واسپانیا « جلوی رویم نشسته درمیان بقیه کتابها ، اما دیگر حوصله ای نیست ، باندازه کافی  این رابطه ها را احساس  و لمس کردیم .
    دیگر نمیتوان جلوی طوفان و سیل را گرفت هیچکدام مهار شدنی نیستند و کشتی آزادی درون اقیانوسها زیر غرش موشکها غرق شد بادبانش نیز گم شد . ث
    بهترین  هرچه بود و هست 
     بهترین  هر چه هست و بود 
    ای جدایی ،  تو برایم بهترین بهانه  گریستنی  
     بی تو من به اوج  حسرتی ناگفتنی  رسیده ام ……..؟
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین ن اسپانیا . 24/08/ 2018 میلادی / بر ابر با دوم شهریور ماه 1397  خورشیدی !
  • تکمله !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا!
    امروز میل دارم به عرض همه پااندازان ، بر اندازان وزیر اندازان و رو اندازان  عرض کنم که ، تا اآنجایکه تاریخ بما نشان داده است ، حکومت در سر زمین بلا خیز ایران  یا یک روزه بوده ، یا بیست ساله بوده ویا پنجاه ساله ویا یکصد ساله !   البته حکومت  برای مردم نبود مردم ابدا وجود خارجی نداشتند و ندارند حکومت را برایمان تعیین  میکردند واگر کسی دراین میان  میل داشت  خود کفا شده وواقعا به سرز مین خود  خدمت کند به همان تیر غیبی گرفتار میشود که مردان  ما و شاه ما گرفتار آمد ند ، 
    در حال حاضر عکسی دیدم از آن کریکت باز معروف که پس از یک سلسله دستکاری و صاف کاری روی صورتش  به همراه  همسر یهودی تبارش  که نقاب برچهره زده در راس قدرت پاکستان قرار گرفت ، خوب دیگر تکلیف ما معلوم است ، ما هم  طبق دستورات باید چیزی در حد همان افغانستان  و پاکستان و بنگلادش باشیم نه بیشتر  همه را برای مدتی میتوان فریب داد ، اما همه را برای همیشه نمیتوان فریفت .
    نهایت انکه اگر هم خبری  و شورشی در ایران شود یک آـخوند مکلا نظیر حاج سید میرزا ضیاء الحقی نصیب ما میشود . مردمی که سالهای درکشورهای اروپایی بودند  یا تحصیل کرده اند ویا بیزنس داشته اند حال در یک صف مقدم راهی مکه میشوند ، درون مغز را نمیتوان خالی کرد  از کودکی همه چیز درآنجا نشانده شده است .بعلاوه در کشورهای اروپایی دادن لقبها بسیار است ودرسر زمین های مسلمان  همان لقب » حاجی و یا حاجیه « کفایت میکند که او را انسان متشخصی بدانیم !! اگر چه دزد یا فاحشه بوده است .
    در خاطرات  باقر مستوفی میخواندم که نظرش را درباره مرحوم هویدا ابراز داشته بود :
    (( هویدا فردی بود  که مشگل بود  انسان نظر قطعی  اش را راجع باو  و مسایلی مربوط بود  درست بداند ،  البته تا اآنجایی که من احساس میکنم ، خوب بود  برای اینکه اگر  با من حرف میزد  نمی خواست  مرا برنجاند ، دوم برای اینکه میدانست اعلیحضرت  به موضوع پترو شیمی  علاقه دارند ،  سوم اینکه  برای خاطر  اینکه  از یک موضوعی مطمئن  نبود  بیخودی  ایراد نمی گرفت  چون اخلاق هویدا  این بود که  »اکر نمی دانی  ایراد نگیر » ! او بر خلاف آموزگار بود ))  وغیره ….. طبیعتا از نوشتار این آقا چندان خوشحال نیستم گویی دارد برای بچه ها قصه میگوید .
     با ذکر این گفته ها میخواهم بگویم که ما لیاقت آنرا نداریم که یک کشور درست وحسابی شویم همیشه هرجا که کم میاوریم فورا به مقبره گذشته گانمان  رجوع میکنیم وآنرا به رخ دنیا میکشیم !
    البته این کتاب خاطرات رجال عصر پهلوی در ایران  به چاپ رسیده طبیعی است که انشا ونوشته های آن هم چگونه تعبیر و تغییر یافته اند  گاهی حوصله آدم سر میرود وباخود میگوید این است  آن رجل ؟ در حالیکه نوشتار در زیر نظر وزارتخانه های امنیتی هزار بار تغییر داده شده است ، من کتابی را که  ایران بعدا ز شورش به زیر چاپ برده نه خریده ام ونه میخوانم این را هم بمن کادو داده اند گاهی نظری  را درگوشه ای میبایم ومینویسم .
     بهر روی ما هیچگاه اسپانیا نخواهیم شد ! حتی یونان هم نخواهیم شد ! یونان مرکز قدرت فلسفه ، شعر و ادبیات و حکمت امروز به چه روزی افتاده است اما او هیچگاه بنه به ارسطویش نازیده ونه به هومر افسامه ای  بلکه اسکندر را کبیر خوانده است !!! 
    حال مدتی است که دیگر خبری ازآنهمه سرو صدای براندازی نیست  معلوم شد که همه ماستهایشانرا که دوغی بی مزه بوده درون کیسه کرده اند  وباز بر میگردیم  به ” کنکاش ” تاریخ ” .
    باز تاریخ را از نو دوره میکنیم  وفریاد بر میداریم که زمان ، زمان موسی چومبه هاست !
    هجوم مردان افریقا شب گذشته به شهر سئوتا در مر کز جنوب این کشور  و زخمهایی که برداشته اند  از سیم های خاردار گذشته اند تا به اروپا برسند ؟! وپرچم اسپانیارا بغل گرفته اند  غافل از اینکه دوباره آنهارا بجای اولشان بر میگردانند ، اینجا بوی کباب شنیده میشود اما درواقع خر داغ میکنند  ؛ غذای کافی برای خوردن خودشان ندارند نان هارا با هزارا مواد مخلوط میکنند باد میکنند میوه ها همه هورمونی و تخم مرغهای ساخت چین در عوض چینی ها  سر تا سر خیابانهای شهر را گرفته اند وهرروز طول مغزه هایشان بزرگتر میشود ، همه چیز درانها یافت میشود  از صلیب تا مجسمه مریم وتربت خراسان !!! بما گفته بودند دنیا سر انجام به دست اجوج ماجوجها وچشم کوچک ها خواهد افتاد به چشمان جناب پوتین نگاه کنید ! وبه چشمان کوچک چینی ها . 
    ایرانیان با آن چشمان زیبا و شهلا و دید باز  پاک باخته شدند به ملا های فیضیه ساخت انگلستان ، چشمان زیبا بودند اما دید و وسعت دیدار را نداشتند . ث
    من آن کودک نوپایم که آزاد و سرخوش 
     سوار بر اسب چموش  خیال 
     چهل سال در ین کوچه پس کوچه های غربت 
     چریده ام 
    من از سیمای وحشتناک  وبیرحم وبی روحی 
    که در درون بطری پنهان بود و روحش زیر دست شیطان 
    بیرون خزیدم 
     همه  جهانرا گردیدم 
    همه افسانه هارا خواندم 
    و چهل سال  در عین نیاز 
     سر انجام با شیطان پیوندی ابدی بستم 
    و از رخ او بوسه بر گرفتم 
    پایان 
    نوشته ” ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 23/08 / 2018 میلادی .!؟…
  • گنج درون

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ———————————–
    مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو 
     یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو 
     گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید
     گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو ……”شمس الدین محمد خواجه حافظ شیرازی “
    در این خیال بودم که گنجی  در درونم دارم  و ماری  روی آن خفته  ، ومن آن گنج را نشناختم ،  کم کم درگوشه تاریک دلم پنهان شد  و کم کم آنرا دور انداختم  دیگر برایم مهم نیست اگر دزدان شبانه  از قیمت آن باخبر شده و آنرا بربایند ، از  گوشه دل من بیرون شد .
    واین گنج را نگهبان  شبانه درست  نگهبانی نکرد  تا ازمن دزدیده شد ،  من از قیمت آن بی خبر بودم  و کوشیدم آنرا درجایی دوراز دسترس پنهان نگاه دارم  اما درتاریکی ها  دزدان شبانه و روزانه به هر جا سر کشیدند آنرا یافتند و بردند .
    گنج دل من دروجود او نگنجید  ، کوچک وبی بها بود  وتنها در دوردستها  در آسمانهای دور  که تهی وبی انتها بودند  جایی را یافتم  تا پنهانش کنم .
    آسمان و زمین و آبها و دشتها و همه اجزای و ارکان طبیعت بامن سر نا سازگاری دارند مرا از چه گلی ساختند  با کدام خاک .کدام آب وچه دستی بمن شکل دادکه اینگونه بی گنه  و ساده دل رشد کردم ؟ 
    امروز درب قلبم را بستم و کلید آنرا به دور انداختم  دیگر میدانم آن گنج برایم ارزش ندارد   حتی اگر درب سینه ام را بامشت بکوبند آنرا باز نخواهم کرد .
    خانه ام را درمیان جنگل وانبوه  حیوانات بجای گذاشتم وخودرا باین خراب آباد رساندم تا ذراتم را از دست ندهم  امروز هم خانه بزرگم از دست رفت وهم آن خانهایکه باخون دل ساخته ودیوارهای آنرا با آتش دل وهوای نفس وخون خود آبیاری کرده  بودم . همه از دست رفتند ، من ماندم  و تنهایی ، من ماندم و بیگانگی .
     هر چیزی در جهان سرود ویژه خود را دارد  وهر سرودی از دل نایی بلند میشود  آن نای گلو ی انسان است  که از ژرف ترین اعماقش آواز به همانند فرشتان بر میخیزد  نوایی که تنها به ” مادر” تعلق دارد ،  نباید پرسید این چه کسی است که د رمن میدمد نای دل است  که مینوازد  و میگذارد که  نوازنده او باشد ،  نوازنده ، اما فراموش میکند که ساز او کهنه وشکسته شده است و دیگر آوایی از آن بر نمیخیزد و اگر هم صدایی بلند کند غیر از یک ناله شبگیر نیست .
    امروز آهنگ دلم را گم کرده ام ، تمام شب دور خانه راه رفتم  تشنه بودم دهانم خشک بود  در این فکر بودم که ایکاش میشد فهمید گناه من چه بوده است ؟ به چه جرمی باید مکافات شویم؟ بجرم پاکی دست وصافی دل ؟! .
    دیگر سابقه ای نیست  و کاشتی   نیست  و زمانی باقی نمانده است . 
    حال از خود میپرسم  ایا این  همان  است که دیروز دردرگاهش نفسهایش را میبوییدم  وامروز بینی امرا آزار میدهد ؟  این همان افریده دستان پر رنج من است ؟  پس چه شد آن مهر یزدانی ؟! 
    حال باید صدای دهل هارا خاموش کنم که از هرسو بلند شده اند وصدایشان تهدید آمیز است مهم نیست اگر خودشان حشیش مصرف کنند ویا دراگ ویا با پولهای رشوه ودزدی  بکار گل مشغول باشند ( منظ.ور گلی است که برشاخه نشسته  نه آن  گل ولای ) ! .
    وفردا  با خیال  خویش به فضای لایتناهی  سفر کنم  ، پرواز کنم  و آواز دلنشین  وسرود خوش فرشتگان را  از آنجا بشنوم . آه دخترک احمق من چندان که فکر میکردم زرنگ وباهوش نبودی تنها فریاد میکشیدی واین از ضعف شدید تو بود. ث
    نه ! جناب حافظ دیگر سابقه ای نیست تا من  امیدوار باشم .
    آتش  زهد وریا  خرمن  دین  خواهد سوخت 
    حافظ  این خرقه پشمینه  بینداز و برو 
    پایان 
    …………….
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 22/ 08 / 2018 میلادی .؟!
  • بال خونین

    ثریا/»لب چین  « / اسپانیا !
    زخم کاری بود ، در آن ساعت درد را حساس نکردم ، مجبور بودم محکم بایستم ،  اما دیگر در این گسیخته باغ ، قناری  من آوازی نخواهد خواند ،  ودیگر شور وافسونگری نوبهاران وجود نخواهد داشت . 
    زخم کاردی بود که تا دسته در سینه ام فرو رفت ، 
    و دیگر خانه   آباد بر باد رفت و لانه به ویرانی کشیده شد ،  دیگر محال است آن دوران شادی برگردد ، لانه ام متروک ، و خانه ام تاریک شد ،  دیگر میلی ندارم آن دستهای طلایی را بگیرم  چتر وحشت بر سرم گشوده شد  و هر چه بود ، دود بود آب و خا ک و خاکستر  که میپنداشتم  آتشی گرم بر ای شبهای زمستانم هست .
    اندوه بزرگی بر دلم نشسته  دیگر نه ستاره گان مرا فرا خواهند خواند  ونه دیگر چشمان من فروغ دارند تا آنها را ببینند ،  تنها دمی در میان آب گل آلود و امواج درد  خواهد بود بی هیچ درخششی .
    نامت ، نامی شوم وبی ستاره است ، ستاره ای تنها در گوشه افق  در تاریکی مطلق در انتظار هیچ خوشبختی  منشین که هرچه برایت میرسد آوای شوم مرغ شبانه است . 
    ساقه های سبزی را که میپنداشتی  درختان باغ زندگیت  میباشند ،  درجنبش باد  سم زمانه تبدیل به برگهای خشکیده شدند  ، باورت نبود؟  یا در خواب بودی ؟  این آن رنگ سپیدی که تو د ر مخیله ات داشتی نیست ، سیاهی است ، نکبت است و چهره ای پریده ، 
    چه میشود کرد ؟ آن شقایق سرخ  که داشت میشکفت ناگهان تبدیل به یک گل خرزهره شد ،  چیزی میان تاریکی ونور  چیزی میان سرخی خون  و کبودی  شب ،  چیری میان دود  و آسمان مه گرفته .
    بخواب ،  ای ستاره غریب  شبهای غربت ، بخواب ، 
     خواب فراموشی میاورد ، 
    از کسی سخن مگوی  واز زمین مپرس که چرا بجای گل سرخ ،  قارچ سمی میروید ، این زمین خونین را صدها هزار شداد با خون خود آبیاری کرده است .
    دیگر نعره مزن ،  سیلی دردناکی بود که بر گونه ام خورد  و از زوال چهره پژ مرده  آن نازنین گلی که بی پناه بود دانستم که  در جهنمی از جهان جدا داریم زندگی میکنیم .
    حال مانند وزش یک  باد ملایم بر دشت خالی میگذرم  بی هیچ اندیشه ای  وهمان شرم  جاودانه  که همیشه با من بود مرا دوباره به زیر چتر خود کشید  حال دریک کوچه تاریک ما چشم به دیوار  دوخته ایم  وبا نگاهی بیگانه بهم مینگریم  وهر روز دورتر میشویم ، دور ، دور دورتر تا از نظرها محو شویم  .چه صبورانه من این راه را طی کردم .
    حال این نوگل شیدا ، 
     در کدام  سینه پر مهر بجویمت ؟
    ای جان غم گرفته  در کجا میتوانم با تو بایستم  ودرکنار کدام لبخند وکدام شب روشن ؟ 
    زخم کاری بود ، خیلی هم کاری بود ، وچه اصراری هست تا این زخم عمیق را به نمایش بگذاری ؟  بگذار درخاموشی عمیق خود بمیریم  ، تو که جلوه پروین بودی وستاره آسمان تاریک ما . 
    امروز خاموش شدی وجلوی پاهایم مانند یک تکه ذغال  فرو افتادی تماشایت کردم وبی هیچ احساسی گذشتم . 
    رفتم  ، تا دورترین دشتها ی بی پناهی رفتم ، تا مرهمی برای زخم خودم بیابم .  پایان 
     ثریا /اسپانیا / نیمه شب 22/ 08 / 2018 میلادی ؟!…. ساعت ؟ 04/ 07 دقیقه صبح !
  • قصه من وبالی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا !
    سر انجام من وبالی  با هم ازدواج کردیم ، آنهم چه موقع؟ موقعی که دررختخواب گرم سر گرم عشقبازی بودیم حلقه هارا رد وبدل کردیم وخودما ن سند ازدواجمانرا نوشتیم وحالا باید آنرا نزد یک وکیل وسپس جناب کاردینا ل ” بروگنی « ببریم تا آنرا تقدیس کند ویکبار دیگر آب توبه بر سر من بریزد این سومین بار است که مرا میشوید ! واین سومین بار است که من ازدواج میکنم وفردا آنرا فسخ مینمایم ،  اما این یکی را نه ،  تنها سی وچهار سال دارد ومن ؟ پنجاه ودوسال ! مهم نیست ! لاغر است اندامی کشیده دارد و بدتر از اینها همه اینکه من هنوز باکره هستم ،  عشقبازی ما تنها درحد همان  بوسه وکنار بود تا ازداجمان تقدیس شود !! 
    باو گفتم ،  در لحظه اخر  رازی را برایت فاش میکنم ، اما هنوز مردد هستم  درحقیقت گناهی متوجه هیچکدام از ما نیست ، تنها  ناگهان هوس کردیم یکدیگر را ببوسیم وسپس ببلعیم ، وآن اتفاق افتاد چقدر خوشحال بود  باکره ای را متصرف شده است ! من چندان چشم وگوش بسته نیستم ؛  تنها اندوه بزرگم این است که از بالی که آنهمه اورا دوست میدارم نمیتوانم فرزندی داشته باشم ، دیر است ! 
    حال از چشمان خشمگین کاردینال میترسم ، باید اول برای اعتراف بروم وسپس آهسته آهسته بگویم که میل داریم ازدواج کنیم وناگهان بگویم کرده ایم !!! 
    بالی اهل مجارستان است ، زبان  انگلیسی  ، فرانسه و ایتالیایی  و اسپانیایی حتی پرتغالی را خوب میداند ، خوشا به حالش  دراول کار ندانستیم که چه مصییتی بر سر ما خواهد آمد حال تازه فهمیدم که بالی یهودی است واین کار را بدتر میکند ، بنا براین بهتر است به هما ن عقدی که بین خودمان رد وبدل شد ور.وی یک دفتر هردو امضاء  کردیم وحلقه های  که بهم دادیم  خلاصه اش کنیم  ونهایت آنکه آنرا نشان یک محضر دار بدهیم تا تایید کند ! در غیر اینصورت وای چه مصیبتها که بر سر ما خواهد  بارید من یک کاتولیک متعصب او یک یهودی سر گردان ، در حالیکه ریشه هردو  ما یکی است ، عیسی مسیح هم یک یهودی بود  ، مگر نه ؟  به راستی بالی شبیه عیسی مسیح میباشد همچنان لاغر تکیده استخوانی تنها یک صلیب کم دارد  مهم نیست من سر انجام او را هم بر صلیب میکشم این چهارمین ازدواج من است که به صبح نرسیده نیمه شب از هم جدا شدیم اما این یکی را دیگررا باید نگاه دارم سنم بالا رفته ! سخت خوشحالم حلقه  طلایی و دردستم برق میزند  دیگر محال است آنرا بیرون بیاورم ، حال موضوع بکارت من درپیش است چگونه باو بگویم من بچه دارهستم واین پرده بکارت  قلابی بود  ! او به هوای همین بکارت بسوی من آمد  تر س از بیماریخای گوناگون ووسواس بسیارش  اورا بسوی من کشاند  وچون مطمئن شد که باکره هستم از ذوق همان ساعت حلقه رابه زور دردست من نشاند .وهمان شب پرده را ازهم درید !
    خوب میگذارم اوضاع به همین احوال بماند ، بمن گقت برای ماه عسل به هرکجا که میل داری میرویم ،  به کجا ؟  میرویم به واتیکان !!! یا ااورشلیم  ! جای دیگری نیست ما هردو سخت به اعتقادات  خود پایبندیم شبها او با شب کلاه میخوابد ومن قبل از خواب زانو ویزنم وتسبیح میاندازم !!  هفته ای یکبار برای اعتراف نزد کاردینال میروم  حال حتما برسرم فریاد خواهد کشید واین بار دیگر مرا درون حوض  خفه خواهد کرد کرد  خبر بدی را باید باو بدهم  ومشتهای گره کرده اورا ازحالا جلوی چشمانم مجسم میکنم . وفریادش را  اما او نمیفهمد عشق یعنی چی ، عشق نه مرز را میشناسد ونه دین وایمانرا ،  مادرم بعد از ظهر ها بیشتر درمیتینگها حاضر میشود او سخت مومن است حال چگونه باو خبر بدهم ؟! کار از کار کذشته  بالی ومن شبها  باهم هستیم و روزها او باید در دفترش حاضر باشد  اطاق خواب من احساس دیگری وبوی دیگری گرفته  اکثر شبها پنجره ها ودرب اطاق باز بود اما الا همه را قفل میکنم  وخوشحالم که بالی مرا درآغوش دارد  ما هردو یکی شدیم . اما جرات ابراز آنرا نداریم .
    ترس همه وجودم را فرا گرفته گویی در ودیوار بمن فحاشی میکنند  نگاهی به حلقه ام میاندازم آنرا میبوسم ومیگویم عیسی کوچک من تا ابد ترا درآغاوش گرم خود خواهم گرفت بدون هیچ واهمه ای . یایان 
    بر گرفته ” از یک نمایسنامه ” اثر آرینا  رانووینا .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 21/08/2018 میلادی !….
  • کجا هستند ؟

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین ” اسپانیا !
    در یکی از سایت های خبری که به کمک خود اهل جهنم به روز میشود ، شخصی پرسیده بود که :
    ایرانیان کجا هستند ؟ …..
     خیلی میل داشتم بپرسم تو از کدام ایرانیان  میپرسی ؟ ایرانی واقعی دیگر وجود ندارد  اگر هم باشند یا درکنج خانه سالمندان ویا دربیمارستانها ویا در تیمارستانها ویا درکنج خانه خود با هزار مسایل موجود دست به گریباند ، آنچه باقی مانده حرام زاده هایی هستند درشکل وهیبت  ایرانی ! مانند فائزه خانم خورشید درحمام !
    ایرانیان واقعی در ایران ماندند وجان دادند وکشته شدند با تیر بلا وآنهاییکه بوی کباب شنیدند  بامید بره بریان با سرد ویدند نگو داشتند برایشان خرداغ میکردند  آنها هم مغز آنرا خوردند ومست شدند .
    عده ای بقول آن شاعر  به هنگام بروز ابرهای سنگین زندگیشانرا در میان جنگل بجا گذاشتند و خود  برون آمدند ، اگر ژ نرال بودند لباسهای ژنرالی درآورده لباس دربانی هتل را پوشیدند ویا درپیتزا فروشیها بکار گل مشغول شدند .
    آنهایکه از قبل میدانستند پولهارا بیرون دادند ودر کشورهای مختلف  در کار املاک ومعامله پرداختند خودشان خفه خون گرفتند وفرزندانشان در کمال خوشی وعشرت مشغول عیش ونوش هستند وبه انگلیسی بودن خود افتخار میکنند !!!
    عده ای هم از قبل  بی آنکه بویی احساس باشند احساسشان  خبرشان کرد که برخیز این ابرها تا قیامت ادامه دارهستند وبارشی ندارند تنها تاریکی وسیاهی  و دود است که باخود میاورند برخیز که خانه هم تاریک است   و آنها دور دنیا آواره شدند  بی آنکه دستی به کمک آنها برخیزد ویا دستی پیش کسی دراز کنند با زنج ساختند تا پیر شدند ودیگر جنگ وجدال  را فراموش کردند تنها گاهی بوی میوه کاج را بر بینی میکشند و در ته دل گوی آبی خنک و گوارا راه یافته در مدت کوتاهی چشمان را رویهم میگذارند وباز بر میگردند به طویله ای که در آن زندگی میکنند .
    شما از کدام ایرانیان سخن میرانی  از شاهزاده ؟ یا از مادر گرامیشان  که زندگی سلطنتی و پارتیها و میهمانیهای اشراف خارج را بر تاج گهر بارشان ترجیح داده اند ! 
    من و شمع  صبحگاهی سزد ار بهم بگرییم 
    که بسوختیم   و از ما بت ما فراغ دارد 
    جمیع اهریمنان گرد هم جمعند  و نقش شیطانرا بر پیشانی خود وصله کرده اند  پناهگاهشان  همان پناهگاه شیطان است  آنها هیچگاه بر خاک مذلت نخواهند نشست چون روحشان را به شیطان فروخته اند .
    وآنهاییکه کما ل بی نیازی را  در میان سینه پنهان داشته  و چنان قوی شده اند  که جز بخود ننگرند  و جز بخود سجده نبرند  و جز خود را  نشناسند  و سر در  مقابل هیچ ابلهی فرود نمی آورند .
    گرچه گرد آلود فقرم  شرم باد از همتم 
     گر به اب چشمه خورشید دامن تر کنم 
     شما از کدام ایرانی سخن میگویی ؟ از آنکه زاده کربلاست ؟ یا زاده فلسطین ویا زاده اورشلیم ؟ ویا اخیرا از ونزوئلا و سایر کشورهای جهان و جهنم امریکای جنوبی وارد میشوند  ویا مرده ای که تنها راه میرود ، مینوشد ، میخوابد مانند رباط گرد هر شمعی میگردد ؟! وعده زیادی  هم قربانی  مریم باکره ویار نازنین رجوی در دخمه ها پوسیدند مقصود هم همین بود .
    ایرانیان گم شده اند در سرا ترکیب جامعه  مهم اسلام اثنی عشری ویا اثنی سنی  همین ، بیهوده  گرد جهان مگرد . ث
    آن کس است  اهل بشارت که اشارت دادند 
    نکته هاست  بسی محرم  اسرار کجاست ؟
    ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی 
    عیش بی یار  مهیا نشود  یار کجاست ؟
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا  20/ 08/ 2018 میلادی /……!
  • بر ستیغ بلند

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « 
    …………………………….
    ساعتهای متمادی خوابیدم ،  یک خواب  در بیخبری ، زمانیکه روحم زخم میخورد میخوابم ،  هنگام فوت مادرم نیر هشت ساعت تمام خوابیدم ،  حال چیزی مرا رنج  داده که از آن بیخبرم یا میل ندارم به روی خودم بیاورم . 
    باهم با  اسکایب حرف زدیم ، پژ مرده بود ، ناهار چی داری ، پیتزا با ماست وخیار ، خسته بود ، رنگ پریده بود وبه زور میخواست لبخندی بر لب بیاورد ، پنجاه سال عمرش تلف شد چه آرزوها داشت ، چه نقشه ها داشت ، زمانی که رفتم در دبیرستان تا مدارک او را بگیرم وبرای ترجمه بفرستم وبه لندن برگردانم ، مدیرمدرسه  > روانش شاد >گفت ، قدر این پسر را خوب بدانید اگر خوب باو برسید او یک نابغه خواهد شد ، ما خیلی اورا دوست داشتیم بطوریکه اکثرا موقع ناهار خانم میرفت واورا به زور باینجا میکشاند تا با ما ناهار بخورد درناهار خوری بچه ها ناهارش میخوردند واو حرف نمیزد سرش تو کتابش بود حتی هنگام غذا خوردن .
    چه افتخاری کردم ، در کمبریج  نزد بهترین  استادان زبان وادبیات فارسی درس خواند سخت به ایران و ادبیاتش دلبستگی داشت خط بسیار زیبا یی دارد وحال ؟     در کنج یک آپارتمان نهایت  بزرگی وپیشرفت او این است که درنزد ( جناب رالف لورن) مدیر شود وخانم ها ی مکش مرگ ما با پولهای باد آورده  با نعلین های طلای خش خش خودشان را باو برسانند از او دعوت کنند ویا اورا بباد دشنام بگیرند که چرا مثلا ان شمعدانهای نقره را فروختی وبرای من نگاه نداشتی ! ( همیشه هم حق با مشتری ) است ! 
    پژ مرده بود  تلفنش را قطع کرد تلویزیونش را قطع کرده تنها کتاب میخواند ویا مینویسد ویا فیلم های قدیمی ویا داکو متری را تماشا میکند ، اهل هیچ فرقه ای نیست نه مشروب مینوشد نه سیگار  میکشد ونه اهل دود و ودم است بنا براین با دوستانی  که به کلوپهای شبانه میروند کمتر رفت و آمد دارد !
    حال از فراسوی  او میگذرم  آفتاب عقل او روشن و شعور بسیاری دارد  او نیز مانند من هیچ چیزی  را در ترازوی سود و زیان نمی سنجند ، میگوید |برای داشتن یک چیز باید  چیزی از خودترا بدهی |  و من میل ندارم خودم را قطعه قطعه کنم . 
    آن یکی عقلش کار کرد با تکنیک جلو رفت و رفت تا الان که هم خانواده دارد هم کار ومشغولیات وهم بچه ، این همه را رها کرد وتنها  به درون خودش  فرو رفت ، تازه با پدرش و روحیه او آشنا شده بود که او را هم از دست داد حال چند خواهر برایش مانده ویک برادر ومقداری خواهر زاده و برادر زاده ، همه او را میپرستند ، او ازاین ستایش ها چندان لذتی نمیبرد برایش عادی است .
    حال امروز  من با دیدن  صورت غمگین او هر جه خواستم  شوخی کنم فایده نداشت  من سوزندگی اندیشه هایش را در زیر خاکستر  سرد زمانه میبینم ؛
     او از شنبنم نیز رویایی تر است  وهمیشه سرش بسوی وطنش میباشد وطنی که دیگر متعلق باو نیست ودر  جایگاه  جدیدهم چندان خوشحال نیست اما نمیتواند تکان بخورد آنچنان بندها به پر وپای او پیچیده اند که امکان ندارد بتواند جم بخورد .
    چه اندازه  از مردم امروز  بیزار است و چقدر رنج میبرد ، که میبیند  شعور لازم را برای حفظ خانه خود ندارند . غروری دارد بی انتها ،  من گاهی در پیکری دیگر رشد میکنم دست به یک خود فریبی میزنم اما او از این کارها بیزار است ، برای همین تمام روز خوابیدم ، یک خواب بی معنی وبی موقع  هوا کمی خنک تر شده میتوان رفت زیر یک ملافه نازک ودراز کشید وبه آهنگهای قدیمی گوش داد به مردانی که  باید از دیگری تعریف کنند به خایه مالان و آنهاییکه در رویاهایشان سیر میکنند .
    من گاهی گم میشوم واین گم شدن را دوست دارم اما او محکم همیشه سر جایش ایستاده است  وهمه نقش هارا بر لوح ضمیرش کشیده  وبه همه کلمات معنا داده است .
    تمام روز خوابیدم سپس بیدار شدم گوشتهایی را که برای مثلا فیله خریده بودم درون  سطل زباله انداختم  معلوم نیست چه گوشتی بخورد ما میدهند همه را سرازیر زباله کردم تشنه بودم دهانم خشک بود ، یک قاچ کمبوزه خنک وچند انجیر که دراین فصل برای مسلمین آماده میشود ،  همین  ، نه بیشتر ، اینهم یکنوع زندگی است  اگر میتوانی خودرا بفروشی قیمتی  مناسب روی خود بگذار وجلو برو یک کانال تلویزیون باز کن و بنشین چرند بگو ، یا دلقک روی صحنه باش مهم نیست باید ثابت کنی که هستی . ث
    پایان 
     یکشنبه  19 اوت 2018 میلادی / اسپانیا / ثریا / 
    توضیح ” تصویر را مخصوصا وارونه انداختم  برای امروز جالب است !
  • صبح راستین !

    ثریا اسپانیا / یکشنبه 
    …………………..
    هر صبح یعنی  هر نیمه شب  گویی برای ساعاتی هوا میایستد  و نفس کشیدن سخت میشود ، بنا براین هر صبح ساعت چهار من بیدارم و درون تختخواب غلط میزنم ومی اندیشم به هرراهی که میاندیشم  به بن بست میرسم ، باید به عقب برگردم ، به آن صندوقچه منحوسی که مادر کفن و حوله و تربت و قران خود را در آن محبوس کرده بود وبه هرکجا که میرفت اولین چیزی را که باخود میبرد همان صندوقچه بود ، و من چقدر از آن وحشت داشتم ، زنی که ادعا میکرد زاده زرتشت است و حافظ را از حفظ میخواند ، اما  به آن کیسه خاکی که معلوم نبود از کدام چاهک باو قالب کرده بودند متصل بود ! .
    نه ، نمیتوانم به عقب برگردم ،  و آن راه را دوباره بپیمایم ،  ترک عقیده ها ،  مانند کوری که دارد عقب عقب راه میرود !  نه ! بسیاری از راهها را یک ویا چند بار رفته ام ، 
    کجا به دنیا آمدم > درچه محله ای ؟ آه والی آباد  آیا هنوز سر جای خود باقیست ؟ حال با یک شناسنامه دیگری در محله دیگری از این سر زمین به دنیا آمده ام ، امروز صبح در ایستگاه پلیس پرده برداری از چند تن مواد قاچاق بود واسکناسهایی به قطر چهار یا پنج اینج  دسته بندی شده  درون  تختخواب !!! در شهر ماربییا ، شهر محبوب اکثر مردم دنیا ! لاس وگاس ، و بورلی هیلز  اروپا !  حال من میان این راهها سر گردانم .
    با چه لذتی راهی را انتخاب میکنم  وسپس به بن بست میرسم  بن بست پایان راه نیست شاید بتوانم دیوار شک را بشکنم نه دیگر حوصله آزمودن مردم را ندارم ،  خاموشی بهترین کاریست که یک انسان میتواند انجام دهد ، تنها باید تماشاچی بود نه بیشتر وارد معرکه ها نباید شد .
    همه حواسم متوجه آن دو برکه خشک است  غرق تماشا میشوم  چیزی عایدم نمیشود  ، بوسه هایم ، لب بر لب میگذارند  اما خاموش  در بوسیدن  غرق و میمیرند ، گوشم ، غرق در شنیدن  چرندیات  است  به آهنگی گوش میدهم ، خود یک آهنگم  سخن گفتن بی فایده است ،  حواسم در هر گفته ای گم میشود  وپرده های ناکامی روی آن کشیده  پنهان میگردد.
    همه آنهایکه از عشق  سخن میگفتند ، همه دروغگو بودند  و همیشه هم دور از معشوق در حال ناکامی جان میدادند . معشوق دم از عشق نمیزد ، من چرا این راه را دوباره وچند باره طی میکنم ؟  عشق خاموش است ،  تصویر ی از تصور من است ،  و من در خاموشی او را میپرستم ؛  گفتگویی نداریم ،  سخن او از دل بر نمیخیزد ، تنها از بن گلو حرف میزند نگاه من در نگاه او گم میشود .
    تنش در آغوش دیگری میجنبد ،  لبانش بر لبان دیگری میچسپد ،  قلبش ، آه اگر سر جای خود باشد  برای رسیدن به هدفش میطپد . 
    این روزها باید دوباره شاهد وقایع تاریخی  ( قیام ، توطئه] و کودتا ) باشیم  حوصله ندارم  باندازه کافی  رسانه ها مرگ را به رخم میکشند وگلهای سفید پژ مرده وشمع هایی که کم کم دارند زیر تابش آفتاب ذوب میشوند .
    در سایه خودم ایستاده ام ، خاموش وسر گردان ،  میگویند خداوند نوراست ویا نورانی ویا نور دارد ،  سپس همه خاموشند برای اثبات این حرف دلیلی ندارند  آسمانها شکافته شد وبه خورشید هم رسیدند کسی در آن بالا نبود با قلم و دفتر ، همه تیره روزان و بدبختها در سایه او نشستند ومی نشینند   درحالیکه همان نورد قدرت  آنهارا میخشکاند .
    من ؟ من درحال حاضر در انتظار  آن گفته ها نشسته ام  که صد گونه میچرخند . و خود میل دارم در خاموشی بنشینم واو را تماشا کنم . 
    مستان خرابات ، ز خود بی خبرند 
    جمعند  و زبوی گل پراکنده ترند 
     ای زاهد خود پرست با ما منشین 
    مستان دگرند   و خود پرستان دگرند ………شاد روان ” رهی معیری |
    پایان 
    ثریا ایرانمنش .” لب  پرچین « / اسپانیا  19/ 08/ 2018 میلادی  / ساعت 06/46 دقیقه صبح !
  • درد مضاعف

    ثریا ایرانمنش ، » لب پرچین « اسپانیا !
    در گریزی  ، از این زمان بی گذشت 
    در فغان ،  از این ملال بی زوال 
    ……..
    آقای  پرویز کاردان هنر مند ما برنامه ای ساخته اند زیر عنوان ( نا رفیق) مربوط به آن افسر نمک نشناس  فردوست که من دوجلد کتاب خاطرات اورا در  زیر انبوه کتابهایم پنهان کرده ام تا چشمم  به آنهآ نیفتند .
    من یکبار این درد راا با چشمانم دیدم و گریستم بی بی سی و سی ان ان  وان بی سی با چه خوشحالی رفتن شاه را در طی گفتارشان ابراز میداشتند ، همه خوشحال بودند ، تنها شاه میگریست ومن ! در کنج  شهر تاریک » کمبریج «  ، امروز اولین قسمت این برنامه را دیدم  ، طاقت نیاوردم ، آن خبرنگار پررو فاسد ” دیوید فراست ” آنقدر بی حیا بود که پاهای  خود را دراز کرده بود وبا لبخند  از شاه میپرسید ” 
    چه حالی داری مردم سر زمینت را میبینی  که از رفتن تو شادی میکنند ، شاه بی آنکه باین بی حرمتی اهمیتی بدهد با چهره استخوانی وبیمار خویش جواب داد این خصییه ایرانیان است و یا مردم دیگر ! 
    بی بی سی لحظه ای آرام و قرار نداشت و خبرنگاران با شوق و ذوق ورود  آن سیه دل وسیه کاررا  فریاد میکردند ،  همه چیز زیر روشد ، من بختیار را نیز نمی بخشم او دستور داد ساواک منحل شود  واو دستور ورود شیطانرا صادر کد ، شاید از ترس آن دو آدمکش ودزد نابکار ، آن نمک خورده  ونمکدان شکسته  قره باغی وفردوست بود گه چنین دستوری را صادر کرد وخود به لندن رفت برایمان اشعار حافظ را میخواند !!! 
    همه خائن بودند  ، نه دیگر حاضر نبودم این برنامه را برای بار دوم ببینم ، نه ، بگذار همه چیز را فراموش کنم ، بگذار دلم را به همین چند کلمه مردان ناشناس  خوش نمایم ، 
    تصمیم گرفتم  عکس” ترا بیابم ” وبه چشمانت که بمن خیره شده بودند بنگرم و در دلم بگویم که ( چقدر ترا دوست میدارم ) خدا میداند !  
    آن دو چشمی که مانند چشمان عروسک صامت وبی تحرک  بمن مینگریستند در انها هیچ چیز نبود نه عشق ، نه انزجار ، یک گلو زاپ بزرگ از خود ت برایم فرستاده بودی  ، آه بگذار همه چیز را فراموش کنم وبگذار درمیان دستهای تو پنهان شوم ، در ذرات چشمانت ، در آن برکه های آرام وبی تحرک ، بگذار ترا دوست بدارم و
     سرم را همچو اسیری  خسته وبی جان  در کمند روح تو پنهان کنم  .  
     در این زمان تشنه   بی تو نشستن کار سختی است ، من بی خدا هستم  و آنکه ترا فرستاد با خدا بود ،  حال منهم هوای گریه  دارم ، دیگر میلی به لبخند ندارم ، وآنهاییکه عکس شاه را در آتش سوزاندند امروز در مصدر بزرگان قرار گرفته اند همان فاحشه های مذکر که قبلا دریک اطاق اجاره ای میزیستند حال تعدا د خانه هایشان از انگشتان دست من تجاوز کرده است و من ؟ وآن دوست نازنین دور ازمن ؟ هردو در یک پستوی اجاره ای هستیم ، بی هیچ تاسفی و تاثری ،  ما نخواستیم خود را بفروشیم نه در مقام روزنامه نگار  ونه خبر چین وخبر بیا ر ونه نوکر امام . 
    بگذار باز درچشمان تو غرق شوم  بی تو ، من کجا میروم ؟  تو تمام هستی و یادگار  منی  من با پاهای خویش بسوی تو آمدم ، تو مرا نخواندی   حال باید از دست خودم فرار کنم .تا قبل ازاینکه ناله هایم بگوش کس دیگری برسد  .
    وای بر این مردم نابکار ونا درست و نمک نشناس . 
    آه ای پل شکسته پیروزی 
    ای شاهراه  آتش و ابریشم 
    دیدی که باد فتنه ایام 
     پاشید خاک غم به سر تو ؟
    این بار ، اشک تلخ شکست است 
    آیینه دار چشم تر تو 
    پل پیروزی  لقبی بود که درجنگ جهانی دوم  متفقین  به ” ایران” داده بودند  واین ایران در دوراه تفاوت  جاده جنگ وجاده ابریشم بوده است .
    لعنت ابدی بر شما باد. ای خیره سران وخود فروشان وای اوباشان ، خانه تان ویران باد .جانتان همیشه بیمار .
    پایان / شننبه / 18 / 08/ 2018 میلادی /…..
  • من آمده ام !

    ثریا  اسپانیا / !
    پس از بیست و  چهار ساعت غیبت از خانه ودر طی یک مراسم ساده در یک رستوران  تولد من و نوه ام برگزار شد  ، بخانه برگشتم ، درون صندوق پست نامه هارا برداشتم ! دو نامه از شهرداری و حزب کنسرواتیو ، زهره ام رفت ! آیا باید مالیاتی بدهم وایا کار خلافی کرده ام ،   سر صبر  نسشتم نامه هارا بازکردم ! آه …..بهترین هدیه ای که پس از هدایای بچه ها دریافت کردم همین دونامه بودم .
    »سر کار خانم ایرانمنش ، اجازه میخواهم که این نامه را برای شما پست کرده و وسالروز تولد شمارا تبریک بگویم ،  امیدوارم  اوقات خوشی را  در کنار فرزندان ودوستان گذرانده باشید وامیدوارم سال آینده تولد شمارا درکنار هم بگیریم ، ما ازداشتن شهر وندی مانند  شما خوشحالیم وافتخار میکنیم ،  با تمام وجود شمارا درآغوش  گرفته واحترامات خودرا تقدیم میدارم ، امضا ،  فلان وبهمان  ، «
    نامه ها را  روی میز گذاردم  از آنها عکس گرفتم وبرای بچه ها فرستادم  .وخودم گریستم ، واقعا گریستم درکنار کوچه وپس کوچه های شهرکی کنار گوش ماربییا ، آهسته میروم و آهسته  میایم ، هیچکس سرو صدایی از من نمیشنود ، سیفون توالت را قبل از ساعت هفت صبح نمیکشم ونیمه شب مست ولایعقل  دوش نمیگرم وتختخوابم را به صدا در نمیاورم تا همسایه هاراخبر کنم !!!!
    با فروشنده ها با مهربانی  واحترام  رفتار میکنم  ،  بغض تنهاییم را درگلو میشکنم ،  حال ” لاگونا ویلج ” از داشتن یک شهر وند وهمسایه مانند من افتخار میکند ، منهم افتخار میکنم  هنوز از این مهربانی بی سابقه گیجم وصمیمانه از آنها سپاسگذارم  باید راهی بیابم تا جواب این مهربانی را برایشان بفرستم . 
    روز گذشته در حانه دخترم مجله » ماربییا « را مدیدم حالم بهم خورد از اینهمه بیدردی در میانشان ایرانیان هم بودند  با شامپاین و خاویار وخانه های چتند صد میلیونی بهمراه زنان عریان ، پارتیها در کلوبهای  آنچنانی وغیره که من ابدا نه اهل اینگونه زندگی هستم ونه حسرتی دارم !! عر بها هم بودند ،  هرگاه شیخ عرب میاید به همراه  حرم میاید مسجد ومیخانه اش دراینجا آماده است وهرگاه هجوم گرسنگان شهر های اروپایی با لباسهای رنگین ونوکیسه  باین جا هجوم  میاورند شهر بو میگیرد ،بوی بد  اعتیاد و حشیش و دراگ  دریا آلوده  و کثیف میشود در تمام  مدت باید دنبال آنها راه رفت وگفت  اشغالهای خود را  درون سطل زباله ها بریزید  اما گویی انیجا میراث پدریشان میباشد  همچنان آلودگی ببار میاورند ، یک زندگی تو خالی ، خالی ار هر احساس وهدفی تنها مستی ودرعالم هپروت سیر کردن وسپس مردن …..کشتیها روی دریا پارتی های آنچنانی بر پا میکنند دختران زیر سن وپسران صد البته با کمک پا اندازان شیک پوش !  بقیه اش بماند …..
    خوب آنهم یکنوع زندگی است باید دید هرکسی چگونه  به زندگی میاندیشد . بهر روی سخت خوشحالم  وسپاسگذار فرزندانم ویاران ودوستانم وهمچنین جناب شهردار وریاست محترم حزب پوپولار .  منتظر نبودم اما خوب گاهی  بعضی هدایا ناگهانی میرسند . پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا 18 اوت 2018 میلادی  !…
  • روز بزرگ!

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ……………………………………….
    آه ، ای عزیز دور ! 
    آیا تو در پناه کدامین در 
    یا در پس کدام درخت ایستاده ای ؟ 
    آیا به شهر غربت من پا نهاده ای ؟ …….
    امروز اتفاقات بزرگی روی داد گویی دنیا برای من جشن گرفته است ، صبح اول  اخبار اعلام کرد که ” آریتا فرانکلین ” خواننده بزرگ اهنگهای ” سول ” که من مرید و مشتاقش بودم و اشک جناب پرزیدنت مسلمان قبلی را نیز درآورده بود ، … به رحمت ایزدی رفت ،  وجناب  پرزیدنت  امروز فرمودند که  :
    آوای او هدیه ای بود که خداوند  درگلوی او نهاده وبه دنیا  داده است روانش شاد !
    خبر دوم مرگ عزت اله انتظامی  بزرگ هنرپیشه ومعلم همه هنرمندان در سن 91 یک سالگی از دنیا رفت ، 
    خبر سوم ، امروز سالگرد  جنایت داعش در بارسلونا ست  و یادبودی درآنجا برپا داشته اند وخانواده قربانیان نیز با دسته گل وشمع  گرد آن محوطه جمع شده ومراسمی را اجرا مینمایند .
    وخبر سوم ویرانی پل شهر جنوا که هنوز  درپی جنازه ها هستند و شنبه ترتیب مراسم خاکسپاری آنهاییکه رفته اند داده میشود !
    از چهار صبح بیدارم ، ساعت پنج  به نوشتن مشغول بودم ،  داشتم چرت میزدم ساعت شش نوه ام برایم پیام فرستاد با صدای تلفن بیدار شدم ، ساعت هفت دخترم از پاریس پیام فرستاد بیدارشدم ، وساعت ده دیگر رمقی درمن نمانده بود از زیر دوش بیرون آمدم پسرم زنگ زد خانه ای ،  تا من چند دقیقه آنجا بیایم ؟ ، آمدم .
    تولدت مبارک ، مرسی عزیزم ، پنجره اطاقم هفته هاست که باز نمیشود ونمیتوانم  هوای تازه  را وارد اطاق نمایم  ، هرچه زور زد پنجره باز نشد ، نه قفل شده بود دستگیره هم از جا درآمد . اوکی 
     روز را باخبرهای خوب شروع کرده ام حال تاشب ، خدا بخیر کند .
     هنگامیکه میرفت گفت :
    من نمیدانم چه چیزی باید برایت بخرم ؟! بنا براین چند اسکناس ناقابل آنجا گذاشتم !!! فریادم به اسمان رفت ، توهم مانند پدرت همه مسائل را میخواهی  با پول حل کنی ؟ نمیتوانستی یک دسته گل برایم بخری ؟ 
    مادر تو به گل هم آلرژی داری ، 
    راست میگویی . عطسه ها شب گذشته هنوز اثرش روی صورتم هویدا بود . مرا بوسید و رفت  ، پولهارا  شمردم ، یک دوسه  … یک هزار یورو !!! من با این پول چکار میخواهم بکنم ، چیزی لازم ندارم ، هنوز بیشتر لباسهایی را که خریده ام  “تگ” آنها بر قد وقوارشان آویزان است اهل سرخا ب وسفیداب .مانیکو رو آرایش هم نیستم  جعبه کفشهایم تا سقف رفته ،  خوب ، شاید  با ان توانستم بلیطی تهیه کنم با قطار به طرف سوئیس بروم جایی را که سالهاست آرزوی دیدنش را دارم  بقیه اش حل میشود ! 
    در واقع آرزو داشتم میتوانستم این پول را به خانواده هایی بدهم که امروز در کوچه و خیابانهای سر زمینم سر گرسنه ببالین میگذارند ، اما  متاسفانه کسی نیست  ومن به  کسی نمیتوانم اطمینان داشته باشم ،  در انفجار ” بم « دویست دلار « به هنرمند نامی وبداهه نواز محترم  که امروز زیر خروارها خاک خفته اند !پرداختم تا به جناب شجریان بدهد ویا به کسانی که در آنجا میشناختم ، خواهرم با خانواده اش در زیر آوار بودند  ، خبری نشد نه  از دویست دلار ونه از آن کسی که وظیفه اش پرداخت این پول به جناب شجریان بود ، پولهای مانند همه دلارها ی امروز  در راهی نا پیدا گم شدند >
    …………..
    برایش نوشتم  متشکرم پسرم  .همین نه بیشتر در میان ما رسم نیست دعا گو باشیم قلبهایمان باهم پیوند دارند و باهم گفتگو میکنند .
    در سر زمین من 
    بعد از طلوع خون ، خبری از آفتاب  نیست 
    مهتاب  سرخی از افق مشرق 
    بر چهره های سوخته میتابد 
    وز آفتاب گمشده  ، تقلید میکند
     اما ، هنوز  در پس آن قله سپید 
     خورشید در شمایل سیمرغ زنده است ……..نادر پور.
    ………..
     باید اورا فریاد کرد ، باید اور فرا خواند ،  من اکنون دراین دیار مسیحایی 
     بر آستان عربت خود ایستاده ام 
    شب را با شروع ناقوسها شروع میکنم و صبح را با صدای مرغ سحر 
    گویی دوباره به اول زندگانی  باز گشته ام 
    در این طلوع تازه خبری از آنچه میجویم نیست 
    همه رفته اند ومن تنها مانده ام ! 
    پایان 
    ثریا / اسپانیا /»  لب پرچین «/ همان روز 17 اوت 2018 !!!
  • گفته ها

    ثریاذ/ اسپانیا !
    ……………….
    شب گذشت  ناگهان دوباره روی گوشی ام نشستی ،  با آنکه میل داشتم به تختخواب  بروم با اینهمه  به گفته هایت  دل سپردم ، پر  ” کیفور ” بودی   گاهی اخبار تلویزیون  و را ترجمه میکردی  و سپس نشستی برای خود فریبی،  قبل از هر چیز میل دارم بتو بگویم که من خیال ندارم ” صندلی  مجمع ” ترا پر کنم ، بگذار همان جوانان بی تجربه یا با تجربه که دل بتو سپرده اند آنها را  اشغال نمایند !! ،  من با طبعی آتشین  وفعال به دنیا آمده ام  و امروز پشت به تمام  لذایذ  اجتماعات و دنیا کرده ام ،  خیلی سال است که خود را از مردم جدا ساخته ام  وبه تنهایی زندگی میکنم ،  اگر هم گاهی میل داشتم واقعیتی را نادیده گرفته وبسوی آن رو کنم  با کمال سختی  و تلخی قبل از هر چیز به پاهای خود میاندیشیدم که امروز تا کمر در خاک این سر زمین فرو رفته  است اما بقول تو بند ناف من با سر زمینم هنوز بریده نشده است ، میل ندارم مانند تو نمایش بدهم که روزانه چند خواننده دارم برایم مهم نیست ازکدام سر زمین حتی از خود روسیه !  اگر من دور از همه زندگی میکنم خودم خواستم و هیچگاه میلی  ندارم که به دیگران بچسپم  من خود را از تمام نعمت های دنیا محروم  ساخته ام چون اینگونه  دوست میدارم . 
    اگر آن فسیلهای  امروزی نبودند تو هم این قدرت بیان  و گفتگوها را نداشتی ، اگر کسی نبود تا بتو کمک نماید کتابی را به دنیا ی ما عرضه کنی امروز تو هم مانند بقیه درگوشه ای ناشناس درکنار منقل افتاده بودی .
    من از یک قایق شکسته  بر بال سیمرغ نشستم و امروز این اوست که مرا راهنمایی میکند وبه هرسو میبرد  ایمانم دردلم و قوی است ،  حال مانند یک تبعیدی  دور ا زمردم  زندگی میکنم  چرا که میل دارم خودم باشم ،  بارها در اجتماعات شرکت کردم ودرگوشه ای ساکت نشستم  و چقد ر در آن ساعت خود را تحقیر شده میدیدم   که در کنار من زنی لجاره دارد سخن پراکنی میکند ومن متوجه گفتا راو نیستم وکلما ت اورا درک نمیکنم . 
    من امروز نقش اهرمی را دارم که درپشت سر عده ای میچرخد  تجربه هایی دارم که شاید کمتر کسی میتواند داشته باشد  هر حادثه ای را ازقبل احساس مسکنم  بردباری چیزی است که بخود تلقین کرده ام  آرزویم این است که جوانان آن سرزمین  خوشبخت تراز ما زندگی کنند وبه تقوای درونی خویش بیشتر بیاندیشند  پول غیر از تیره بختی وسیه روزی چیزی را به ارمغان نمی آورد .
    تسلیم ورضا ؟!  چه پناهگاه غم انگیزی ملت ما یافته است  ، باید گریبان تقدیر را گرفت وفریاد کشید  وبه یکباره در مقابل ظلم به زانو درنیامد   ، نمیدانی چه زیباست که انسان بتواند زندگی را ازنو شروع کند ومن این  کاررا کرده ام ، بی آنکه تن به قضا داده و رضایت کسی را  حاصل کنم .
    متاسفانه دستهای من خیلی کوچکند وبرای جمع آوری مال ساخته نشده اند ، پاهایم نیز خیلی کوچکند تا جاییکه گاهی باید در میان کفشهای دخترانه برای خود کفشی بیابم !!! 
    خوشبختانه  شعور   ومغزم خوب کار میکنند وحافظه ام قوی است  بنا براین به یقین دست تقدیر نخواهد توانست مرا به زانو دربیاورد مگر آنکه خود خواسته باشم .
    هزاران آرزو برای جوانان  وطنم دارم . من تنها نیستم کتابهایم در کنارم نشسته اند هرکدام حاوی یک یا چند انسانند  درگذشته مردم یکدیگرا بیشتر دوست میداشتند بخصوص دوستان ، امروز هر ثانیه  از هم فرسنگها دور میشوند ودل باین فضای مجازی بسته ان که کم کم همه را حتی خانواده هارا نیز از هم جدا ساخته است خوشبختانه من تنها صاحب یکی از آنها هستم  آنهم برای آنکه عکسی از درون زندان انتخابی خود بر روی آن بگذارم ، من با طبیعت یکی هستم طبیعت بمن جان ونشاط میدهد بنا   براین میبینی که   از نشستن روی صندلیها   پلاستیکی  ویا چرم مصنوعی در اطاقهای دربسته و گوش دادن به چرندیات  چقدر بیزارم ؟! . پایان 
    ثریا / اسپانیا / 17 اوت 2018 میلادی برابر با 26 امرداد ماه 1397 خورشیدی . ساعت 5/26 دقیقه صبح !
    ایکاش میدانستم امروز درچه ساعتی به دنیا آمده ام ،  هرچه باشد ساعت نحسی بود . ………
  • زاد روز فرخنده !

    ثریا / اسپانیا !
    ————-
    فردا روز تولد من است ،  بلی زاد روز فرخنده  ! نهایت دلتنگی  ، دخترم کادوی تولدم را بسته بندی کرده بهمراه یک کارت روی میز گذاشت وقول گرفت تا فردا آنرا باز نکنم !  ،  از بسته بندی إن فهمیدم بباید یک سی دی باشد  واو خود به سفر رفت ! تعطیلاتش را به همراه  همسرش در فرانسه میگذراند ! 
    نگاهی به آیینه انداختم ، من این چهره غمگین را سالهاست که میشناسم ، با او اخت شده ام بارها باهم جدال کرده ایم  سرزنشها کرده ایم  اشکها ریخته ایم ،  بعد با هم آشتی کردیم ، من این زن را دوست دارم ، خیال هم ندارم چهره اورا  عوض کنم ، تنها باو یاد آوری کردم که :
    ” دراین دنیا  برای تو هیچ خوشبختی وجود ندارد  ، مگر در دنیای خیال  وآرزو کسی را بیابی ! 
     ودیدم این پوسته را دیگر نمیتوانم از هم جدا کنم سخت چسپیده  بنا براین به تقدیر خود  تسلیم شدم  وجودم دیگر  متعلق بخودم نیست  تنها برای دیگران است که زنده ام  ، آه ای طبیعت خشمگین و بد طینت ،  بمن نیرویی عطا کن  که بر خود ونفس خود چیره باشم .
    عشق مرا رها کرده است ومن زنده به عشقم  عده ای نیرویشان را از سکه ها میگیرند وزمانی که آن   سکه ها نمام شوند آنها نیز خواهند مرد  . اما عشق درمن جوانه میزند بمن نیرو میبخشد امروز دیگر هیچکس نمیتواند  دل رنج دیده مرا تسکین دهد ، هرگز ، وهیچکس .
    تنها زمانی که اندیشه ای در خاطرم رشد میکند  آنرا بصورت کلمات روی این صفحه یا کاغذ های دم دستم میاورم ،  نه بصورت یک فریاد  خشم ، نه بصورت اندوه وگریه وزاری  خشم من از انسانهای بی مایه وتنک نظر است ، انسانهای احمقی که همراه باد حرکت میکنند  ، نیروی اعتقاد من تنها بخودم میباشد  از مبارزات  بی حسابی  برون آمده و سخت خسته ام  حال خود را به آب این دریای  بیهوده وبی اراده   سپرده ام  تا مرا بشوید ، تقوا ی من درروح من است ، ایمانم نیز درجانم نشسته است .
     درانتظار  هیچ خوشبختی نیستم ، تنها آدمهای احمق در انتظار خبرهای خوش مینشینند .
    عشقهای زیادی داشتم  اما همه در عفاف و پاکی و تنها روی نامه ها ونوشته  ها مینشستند نه در تختخواب  ، درمیان اشعار و کلمات نوید بخش نه در لابلای ملافه های کثیف و بد بو ، 
    و…. کسی هیچگاه روح مرا نشناخت وهنوز هم نخواهند شناخت  ،  عشقبازی دیگر ونفس پرستی دگر است .  آنها با افکار کثیف خود مرا عریان میکردند در حالیکه  در همین شهر عریان هنوز لباسهای من پوشیده است .
     بهر روی این را نوشتم تا بخود بقبولانم هنوز زنده ام  مهم نیست چند سال از روی من گذشته من به  سالها و روزها کاری ندارم سر به درون سینه ام میگذارم وبه ندای قلبم گوش میدهم  …او جوان است و هنوز میطپد . بی هوس .
     فردا میهمان دختر دیگرم میباشم  .تولد من و تولد دختر او و اولین نوه من دریک روز است ! این نهایت شادی و شادمانی من است .
     ثریا /اسپانیا 
    25 امرداد ما ه 1397 خورشیدی / 
  • استبداد

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا !
    ……………………………………….
    » اویلو گه  شنایدر  »  فیلسوف آلمانی «
    “زنجیر های استبداد  درهم شکسته  ، ای مردم خوشبخت  آکنون فراسوی  شما، مردی  آزاد است  .
    دور افکندن خرافات  ، درهم شکستن  قدرت ابلهان ،  برای حقوق انسانهای والا ،  اینها کار نوکر شاهان نیست ،  برای اینها  ارواحی  لازم است که مرگ را  بیش از تملق و فقر را بیش از غلامی و نوکری  دوست بدارند …..
    و بدانید که در صف چنین آزاد  مردانی  روح من  از دیگران  جدا نیست  .”
    ——————————————————————-
    بنظرم کمی کوتاه میامد ، یعنی پاهایش گوتاه بودند ( این نتیجه همان قندان کردن بچه های در گذشته بود که  پاها رشد نمیکردند ، ) .
    سر و گردن قوی دارد و بازوانش که معلوم میشود در کارگاه  بدنسازی خود را  درشت کرده اند ،  رنگ چهره اش طبیعی است  ، چشمانش مانند دو برکه  پر آشوب  که روی آنهارا خزه های سبز گرفته باشند  بی تامل دریک جا نمیمانند ، پیشانی بلندی دارد و دهان   و لبانش باریک و بسته  چانه اش محکم ! گاهی ته ریشی دارد وزمانی آنها را ازته میتراشد ، موهای سیاه او  که معلو م است رنگ شده  در اطراف سرش  جدا ایستاده اند  نیرویی فوق العاده در سخن رانی وحرف زدن دارد ، چشمانش را مرتب درکاسه  میچرخاند ودرست چشم در چشم شنونده نمی دوزد گویی میترسد که اسرار درونش فاش شوند . این چشمان گاهی با خشم  وزمانی گود افتاده  با برقی مبهم  نه از سر مهر بلکه از سر خشم  در کاسه خود بحرکت در میایند . تبسم زیبایی  دارد  وپس از یک تبسم فورا لبانش را گاز میگیرد . من مرتب  همه حرکات او را زیر نظر دارم ، راستی و درستی و بیگناهی  دراو کمتر دیده میشود ، |برای سیاست هیچگاه نباید بیگناه بود | ! اثری از خشونت ذاتی دراو دیده نمیشود ، اما اگر لازم باشد به راحتی  کارد درسینه ات فرو میکند وسپس  آنرا بیرون کشیده پاک میکند وبه راه خود ادامه میدهد  ، 
    در حال حاضر ما ، یعنی ملت سر زمین اریایی  روزگار سختی را میگذراند  ،  وبه هر  علفی که از آب بیرون میزند دست میاویزد بلکه نجات دهنده باشد ، اما اکثرا بفکر پر کردن  جیبهایشان میباشند ، مر تب طلب میکنند ! برای چند کلمه حرف که ما هم آنرا بلدیم مرتب  مارا  تشویق میکنند که .وجهی نا قابل بپر دازیم تا از سخنان گهر بار آنها محروم نشویم ! اما این یکی تا بحال  هیچگاه  از کسی مطالبه نکرده است برایش جمع آوری لشکر مجازی بیشتر اهمیت دارد تا پول نقد ، بهر روی او گرسنه نیست !
    دشمنان زیادی  دارد یعنی همه دشمن او هستند همه آنهاییکه  دست اندر کار ( اپوزسیون ) سوراخ سوراخ شده هستند همه سعی دارنا معلومات خودرا بیشتر به رخ بکشند  وهمه اورا کنار گذاشته اند واز او ببدی یاد میکنند و معلوم نیست خودشان بیگناه باشند !  ، اورا بباد تمسخر ونیشخند میگیرند  ، اما  او مانند یک بولدوزر میکوبد ویران میکند وجلو میرود  . کاری به او واصل ونژاد او وخانواده اش وجزییاتی  که تعریف کرده ویا میکند ، ندارم  همه ما از یک ریشه اب مینوشیم  ،  آبی گل الود ، گندابی  بد بو و نهری که خشک شده است .
    جسارت او  بی حد وحساب است  گمان نکنم درمیان آنهمه آدمهای اطرافش دوستی داشته باشد که چند ساعتی با او  تنها باشد  ، همسری دارد که نامرئی است  ونا پیدا هیچگاه از او سخنی به میان نیاورده است وگویا بیشتر کمک هارا همسر او باو نموده است ، اما درمیان آنهاییکه برایش کامنت میگذارند خیل زنان بیشتر از مردان است !! لشکر زنانه  تنها میتواند انرزی ترا بگیرد ، مردان اطرافش را را آنهاییکه بچشم دیدم چندان چنگی به دل نمیزنند  .
    من باو مشکوکم ،  او برای سپاه  کار میکند ؟ آیا قدرتی نامریی درسپاه هست که اورا به جلو رانده ؟  ویا خود به تنهایی دست دراین آتش سوزان نموده است ، به  گفته هایش  گوش میدهم  گاهی یکساعت ونیم بلا انقطاع او حرف میزند چانه محکمی دارد ،   اما زمانی که فریاد میکشد  برایم  تحمل ناپذیر  است . او برای ریاست جمهوری آفریده شده است ، اگر زنده اش بگذارند !.
    چه میشو کرد ؟ مردی نیست تا از میان بر خیزد  همه تنها آب نباتی گوشه دهانشان گذاشته اند و خودرا در پشت ویترین ای رنگا رنگ پنهان ساخته  یکدیگر را  میکشند  ، همین  !  چشمم از ولایتعهدی که کم کم دارد رو به پیری میرود ، آب نمیخورد  او حوصله ندارد وبقول خود دغدغه شاهی و ریاست هم ندارد بر سر زمین نفرین شده بی آب وعلف وخشک با مردمی کله شق وبیشعور وکم معلومات . نخبه  های ما در خارج پنهانند ویا از دنیا رفته اند  ، کسی نیست ، نه دیگر هیچکس نیست تا بر خیزد ویک ( رضا شاه ) دوم  ملت بدختی را که با دست خود تیشه بر ریشه خود زد و دربست خود را کلونی کشور شوراها ساخت ، نجات دهد ، آیا باید درهای امید را به روی خودم ببندم ؟ وتنها  به دیگران  امید واهی بدهم ؟ !. 
     آنچنان در خرافات ورمالی وجن گیری غرق شده اند که دیگر نمیشود  آنهارا بیدار کرد . نماز جعفر طیار و جوشن کبیر بهترین  درمان دردهای آنهاست !!!! 
    روح من چنان به نشاط وشادانی  محتاج است  که اگر آنرا به دست نیاورد  به هر ترتیبی شده آنرا برای خود میسازد  زمانیکه روزگار تیره وتلخ  فرا رسیده دنیا درحال ویرانی است  شادمانیهای گذشته نیز ته نشین شده اند  دیگر جلوه ای ندارند ،  خوشبختی  درگذشته نداشتم  تا امروز آنرا جلوه گر رویاهای خویش بکنم  واز انعکاس آنها بهره ببرم  ، نه چیزی درمن باقی نمانده غیراز یک رویای نا تمام . ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 16 /08 /2018 میلادی !. برابر با 25 امرداد ماه 1397 خورشیدی ؟!
  • لپ مطلب

    با آنکه کوشش بسیار کردم وهیچ ایمیل ویا برنامه ای را باز نکردم باز یک ویروس آنهم از طریق برنانه ویندوز  داخل شد خوب مشغول پاک کردن آن هستم
      از من پرسیدی  که چه چیز آن  مرد ترا گرفت وبه دنبالش رفتی ؟ تجربه سیاسی که نداشت قد وقواره اش هم چنان نبود که ترا بگیرد  چهره اش …… گفتم صبر کن  همین جا  صبر کن  چهره اش ؟!!!
    روزی عکسی از او دیدم که داشت دود تریاک را به صورت دخترکی زیبا فوت  میکرد  دخترک  چشمانش را بست اما
    واما من حالی در خود او دیدم بی سابقه  عاشقی که داشت نفس کرمش  را بسوی معشوق میفرستاد  این حال ناگفتنی بود  میدانی که من به تریاک وبوی آن آلرژی دارم وفورا قند خونم پایین مافتد باید مرا به بیمارستان بفرستند بنا براین منقل وتریاک پسر حاجی  را در زیر زمین  کنار یک حوضچه ویک باغچه  قرار دادم تا او هم بتواند با لبانش دود بر لب معشوقه بگذارد وخود   رفتم
    اما پسر حاجی حال نمیکرد
    دراین مرد وصورتش حالی دیدم که اگر نقاش بودم آنرا به تصویر میکشیدم  هنوز آن چهره وآن حالت را فراموش نکرده ام چه بسا دخترک معصوم هم تریاکی شد  و…….دیگر هیچ
    این ”حال” را که من میگویم تنها شاعران متبهر وآنهاییکه اهل دلند میشناسند
    دیگر چهره او عادی شد  ماسکی بر چهره اش گذاشت  مانند پینو کیو
    دیگر اورا نخواستم ببینم
    ثریا /اسپانیا
    چهارشنبه  ۱۵ اوت 
  • پوست کندن

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا.
    ………………………………………..
    برای لذت بردن  از شیرینی اندیشه ها  و تجربیات  و خیالات  ، باید پوسته تلخ آنرا  کند و بیرون انداخت و مغز را چشید ،  مغز میداند ، پوسته خوانده  ،  و میداند که روزی دور ریخته خواهد شد ،  گاهی انقدر به مغز میچسپد که جدا کردنش  به هزار مشگل بر میخورد .
    امروز بخیال » حافظ شیراز « بودم  او هم در دوران خود  به همین دردها مبتلا شد تا جائیکه حتی اشعارش را پنهانی میسرود وآنها را درون  چاهی نگاهداری میکرد وما مردم بعد از او بجای آنکه از تجربیات او استفاده کنیم ، کتاب یا دیوان او را روی طاقچه گذاشتیم وهر گاه  مشگلی پیش میامد  اورا برمیداشتیم  ، حافظ جان بگو ، معشوق مرا دوست میدارد ؟ حافظ جان بگو کارم را ازدست میدهم ؟ حافظ جان  بگو دختر همسایه بمن کام میدهد ؟ …..هیچگاه نفهمیدم که درعهد او هم موسیقی که جان و روح را نوازش میداد حرام بود ومطربان مجبور بودن که ساز خودرا زیر ردا و عبای خود پنهان کنند ، هیچگاه نفهمیدند که می خوردن  نیز حرام بود ودر میکده بسته شده بود تنها میکده کفار ارمنی ویا یهودی باز بود آنهم د زیر یک  پستوی پنهان .
    بجای آنکه تجربه بگیرم او را رمال و فالگیر کردیم  ؛، حال چرخی زدیم دور آسمانها گردشی کردیم جت سوار شدیم  و سپس برگشتیم از آسمان فرود آدیم درکویر زیر هزاران من خاک برشته میشویم  . انسانها فراموش کارند و ابدا حافظه تاریخی ندارند .
    حال باید پوست بیاندازیم و آن پوسته بیمار را دور بریزیم  .بگذاریم تا مغز هوایی بخورد  .
    وانکه به دنبال مغز میرود  در تلاش پوسته انداختن است  خود پوست میافتد.  و کم کم پوسته ها از پیکرش جدا میشوند  و ایکاش به پندار خام نرسد  آنهمه رنج برای پوست انداختن مانند مار  بجای بهتر شدن گزنده شود .
    اینک امروز من هفتادمین پوست خود را نیز کندم ، و رسیدم به اصل وکل مغز ،  پوست را برای ” خران ” باقی گذاشتم تا  آنرا نشخوار کنند  و سیر شوند  اما هنوز در گرسنگی مغز بسر میبرم  ودر پی آن هستم . .
    تاریخ همه سر زمین ها  زنجیری از برد و باخت  قدرت است  و چه ملال آور و اندوهگین میباشد  درسی جز واقعیت تلخ بما نمیدهد  وایکاش واقع بین باشیم  شیوه برد وباخت  با بهره گیری از آن همه کشمکشهای  بی مورد تنها برایمان نا امیدی ببار میاورد  ؛  و ناامیدی اولین قدم شکست است .
    وارد بحث های سیاسی نمیشوم که دیگر حا ل تهوع گرفته ام بعد از دیدن آنهمه جانور درون قفس تنگ خود شیفتگی ها و خود خواهی ها .
    امروز ا این سر زمین در یک تعطیلی مذهبی بسر میبرد  ، بنا براین من رادیو را روشن کردم تا در پناه موسیقی جانی بگیرم  هوای اطاق عوض شد وهوای رویاهای من نیز .
     تمام  صبح دراین فکر بودم که ( بهترین دوستم ) به همسرش گفته بود  پولهایت را به حساب دیگری مگذار من نمیخواهم ” ثریا” شوم !!!  واین کلمه درمغزم مانند پتک میکوبید ،  من چیزی گم نکرده ام  خودم همه را رها کردم برای ازادی روحم وآزادی روح فرزندانم ، که امروز پروانه وار گرد وجودم میگردند ،  من بیشتر به معنا ی زندگی میاندیشیدم تا به مادیات آن  ،  بعد هم ثریا شدن کار هرکسی نیست ، یکی هم ثریا اسفندیاری بود که هرچه را داشت به همراه  جانش ازدست داد  از ترس تنهایی اما من تنها نیستم  اول خودم را دارم بعد آنهایی راکه بوجود آورده ام ، تربیت کرده ام  پوسته ورق شده انهارا نیز من با دستهایم کندم وامروز همه مغزند نه یک پوسته خالی که با کاغذ پر شده اند ،  خود من نقشهای بیشماری بودم  از هیچ معشوق میساختم  معشوق بی صورت  خود من یک جام آبگینه بودم  که نیازی به هیچ  باده سرخی نداشت مگر که باده صافی وبیغش ومست کننده .بود 
    من زندگیم را در ترازوی سود و زیان به هدر ندادم ، خود کلمه ای بودم که در کنار  رودخانه  لبریز از جنبش ها و گفتگوها همچنان میتاختم و میرفتم  تا اینکه امروز آبی روان و خوش گوارشدم .و نایی که  لبریز از سوراخ های  نگرانیها ودلهره ها  ؛ تو توان این را نداری که : من: شوی  شکار چی به دنبال شکار میرود  من نه شکارچی بودم و نه شکار شدم  ،من خودی بودم که در قعر زندگی میزیست . پایان 
    شب از هول  سحر جان داد 
    سرود مست را ، بانگ عزای صبح ، پایان داد
     اذان ، آواز را برچید 
     قبا پوش  پریشان حال را دیدم 
    که از خواندن  دهان  بربست ، مست سرود او 
    لبانم را به اشک .خنده آلودم 
     زمانی  پا به پایش راه پیمودم 
    سپس در گوش او با شیطنت گفتم :
    نمی دانی ! 
    کلاغان خبر چین  مژ ده آوردند 
     که در قلب  دیار کافران ، انبوه دین داران 
    هزاران  شیشه  می را به حوض سرنگون کردند …..
    به آغوش  زمان برگشتم وبا گریه خندیدیم 
    من آن شب  : حافظ : جاوید را در خواب خوش دیدیم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش : لب پرچین « / اسپانیا /15/08/ 2018 میلادی …..!
    ——————————————————————
    اشعار ذیل  از : نادر نادر پور 
  • سگهای وحشی

    ثریا / اسپانیا / 
    ……………. سه شنبه 
    گاهی فکر میکنم چه شانسی آوردم که از  همه این هیاهو ها به دورم  من چه فکر میکردم و میکنم  این سگهای هار یکه نام ” اپوزسیون ” بر خود نهاده اند مانند  یک حیوان کف به دهان میاورند وهریک برای بلعیدن  مردم وخالی کردن جیب آنها یک نریبون ویک دوربین به دست گرفته برای خود دنیایی میسازد .
    سعید سکویی که باید روانه تیمارستان  شود 
    آن یکی هخا که پر مردم را خر حساب کرده است 
    یکی لباس ارتشی پوشیده مانند دلقکها  دوراطاق رژه میرود  ، پیرمرد  برو  برای خودت تابوتی  مهیا کن لازم نیست تو جلو دار باشی ،  تکلیف آن تریاکی ها  هم روشن است  امید به کسی بسته بودم که او  از قبیله رقبا بود .
    بابا صد رحمت به همان شاه عباس کبیر یا بقول آن پیر  شاه عباس سوم حدا اقل مانند یک انسان مینشیند وحرف میزند ، 
    مردکی  با چشمان لوچ وابروان کج سر بالا شبیه همان یهودیان بنگاه شادمانی  سه راه سر چشمه که بنگاه داشتند بسیج را تهدید میکند گویی همین آلان حکم ریاست جمهوری همه سر زمین را بنام او  زده اند   و دست آخر آیا اینها ارتش شاه بودند ؟ البته صابون بعضی ازآ نها در زمان پادشاهی  او به تن ماخورده بود از افسر تا ژنرال پنبه هایشان 
    ، خوب نباید هم توقع داشت ارتشی که از بچه های یتیم  خانه و خراباتی جمع آوری شود نواده هایش بهتر از این نخواهد بود .
    به راستی به همان انتخاب خودم ایمان آوردم  عجبب باغ وحشی است درست همان قلعه حیوانات نه اگر شما میخواهید ایران مارا نجات دهید بهتر است سر جایتان بمانید بگذارید همان جیم الف سر کار باشد / ما عطای شمارا به لقایتان بخشیدیم . 
    نمیدانم این نسل چرا اینهمه زشت و بدترکیب واز همه بدتر بی تربیت وبد دهن بار آمده است .اوف آیا درا« زمان هم به همین گونه حرف میزدند ؟ ….بلی ! گاهی که آقایان وبزرگان عبی میشدند آلت تناسلی خودرا حواله میدادند !!!! نه حق داشتند آن فیلم وحشی را از ما ایرانیان ساختند به تمام معنی وحشی هستیم .  حال اگر علامه دهر هم باشیم 
    واقعا خوشحال شدم که روی هیچ یک  از این کانالهای نیستم  و اصراری  هم ندارم  بقیه را هم به ترتیب غیر قابل پخش کردم شبها به آواز : ویگن ” گوش فرا میدهم ، ما حتی از این قوم سر گشته ارامنه نیز کم بها تریم آنها توانستند ارمنستان را  آزاد کنند وهر کجا رفتند ارمنستانی  برای خویش ساختند ودست دردست هم دادند اگر گوشت یکدیگر ا جویدن استخوان آنرا  دور نیانداختند  و توانستند  به دنیا بفهمانند که  ترکیه  نسل کشی کرده است .
    و وای برما  به راستی با این سگهای هار من ترسیدم فورا آنهارا خاموش کردم  برای کی از چی مینویسم ؟ برای خودم ، آن یکی فریاد برمیدارد برای من کامنت نگذارید تنها برایم پول بفرستید من خسته شدم بسکه برایتان از تاریخ گفتم !! چه کسی ترا مجبور کرده است ؟ دکانت را ببند جمع کن وبرو دنبال کار بهتری او را هم به چاه ویل فرستادم .
    اما رابطه من با ” او ”  آن یکی  که اورا ریاست جمهور میخواندم یک رابطه احساسی بود ، شاید بتوانم بگویم او را  دوست میداشتم مانند  پسر جوانم ومنتظر آن بودم که خودش را هر طور هست بالا بکشد اما آنقدر راست و دروغ بهم بافت که حوصله امرا سر برد واگر پسر واقعی منهم بود اورا از خود میراندم . ث
    گویی به ابتدای جهان بر گشته ام 
     وز نو  آتش کائنات بر سرم فرود میاید 
     دراین غروب غم انگیر  
      
    کیفر گناهان شما را من بردوش میکشم 
    منقار کرکسان  سینه مرا نشانه گرفته 
    فرسوده شدم ، از زحمات و رنجهای شما 
    ای بیخردان .
    ثریا / اسپانیا / سه شنبه  14 آگوست 2018 میلادی /
  • پرومته !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپایا !
    ………….
    ای انسان ،  تو خود  کمک خود باش ……… 
    به دنبال کتابی میگشتم  تا در تختخوابم بخوانم ، همه کتابها رویهم  تلمبارند ،  آه  یک عاشقانه !!! نه! عاشقانه ای در بین آنها نیست  غیراز اشعار  قدما و معاصروتاریخ  وخاطرات مردان بزرگ   ،  بتهوون به کمکم آمد برای چندمین بار دارم آنرا زیر روی میکنم ؟  به پشت جلد آن نگاه کردم امضا ء مترجم بود که با ” مهر و احترام تقدیم ” این حقیر شده بود  اکثر کتابهایم با این جملات محبت آمیز بمن هدیه شده اند حتی  از طرف  پسرم ، 
    کتاب را برداشتم هنوز جلد آن درست بود و هنوز اوراقش تمیز بودند آنرا با خود به تختخوابم بردم ،  ………رومن رولان اگر امروز زنده بود چه مینوشت  درباره این دنیای ننگین وکثیف ؟  مترجم با خانم : ماری رولان ” همسر رومن رولان نیز دوست شده بود و از او نیز نکته هایی درباره این کتاب  به دست آورده  بود .
    …… هوای  اطراف ما سنگین است  ، اروپای کهنسال  در محیطی  مسموم و فاسد  اعصاب خود را بی حس میکند  ، نوعی ماده پرستی  خالی از عظمت  بر افکار  فشار میاورد  واعمال دولتها  و افراد را دچار  اشکار و گرفتاری میکند “……..
     پنجره ها را بازکنیم  دنیا در تنگنای  خودخواهی ها  بخفقان آفتاده است  بگذارید هوایی تازه بخوریم  و هوای تازه ای را  باز گردانیم  در  نفس قهرمانان بزرگ ……رومن .
    تمام شب به همراه   آن موجود در خواب کلنجار میرفتم  وصبح دیدم نفسم سخت در سینه ام تنگی میکند ، هوای بدی است هم هوای بیرون وهم درون  ،  دیدم که زندگی 
    چقدر  برای کسیکه میل ندارد به  حقارت  روح تسلیم شود سخت و ناگوار است  ، نبرد من و نبرد انسانهایی مانند من همیشه بدون افتخار  است وکسی تاجی بر سرمان نمیگذارد  میدان این نبرد نیز در همین چهار دیواری  خاموشمان قرار دارد  ، دریک خاموشی ابدی و گسترده بر همه  چیز و همه جا ا .
    او ، در زیر فشار فقر واحتیاج  ، باغم های دردناک و بیماری  وحشت ناک خویش  با همه کوشش های کشنده  در کنار مردمی ابله  بزرگترین شاهکار عالم را در یک سرود مقدس وشادمانی بوجود آورد ( سنفنونی ) نهم را که آنرا هم کلیسا به یغما برد ودرآن  دستکاریهایی نیز انجام داد وخدارا از آسمان پایین آورد ودر لابلای ” نت ها” جای داد به همانگونه که خدارا درقالب مردی فلاکت باری بر صلیب کشید وبه نمایش گذاشت .
    او را نمیتوان قهرمان نامید  قهرمانان همیشه با زور  پیروز میشوند  او با قلب وروح خویش بر عالم پیروز گشت ( همان بتهوون ) !  که گفت :
     من برای  برتری و بزرگی  هیچ نشانی  غیراز خوبی نمیشناسم ! 
    دراو خصوصیات  انسانی  بزرگی وجود داشت  او خود انسان بزرگی بود وهمه را شاید ازهمین دید خودمینگریست  ، انسان بزرگ وجود ندارد ،  حتی هنر مند بزرگ هم وجود ندارد  آنهایی که ما میبینم بت هایی میان تهی  هستند ، انبوهی از آدمهای پست ومنفور  گرد هم جمع شده  وزمانه راتشکیل داده اند  ودرهمان حال  زمان را نابود میسازند .
    تمام شب با او همراه بود م همه جا رفتم  به هرخانه ای سر کشیدم  وشکنجه ستمکاران را بر مردم تهی دست  دیدم  رنج آن مردم را  درکام کشیدم  وخود گریستم  وبا ز از او نیرو گرفتم و برخاستم ، نیرویی عجیبی در این کتاب نهفته است ، دو مرد قدرتمند یکی الهام بخش ودیگری الهام گرفته ،  رومن رولان نیز مرد بزرگی بود  وبه اصرار ماکسیم گئورکی زندگی بتهون را نوشت ودر راستای همین زندگی او ” آن اثر فنا نا پذیر  ژان کریستف ” را نیز بوجود آورد .
    متاسفانه ” چپی های ما ”  خود فروخته ، بیسواد وبیشعور و دچار خود شیفتگی شدیدی شده بودند به همین جهت  هم آن حس ملی گرایی ووطن دوستی وآن حس انسانی درسینه  آنها تخم نگذاشت وریشه ندوانید آنها به دنبال همان جهانی بودند که امروز دولتمردان میل دارند آنرا یکی نمایند یک جهان واحد ، یک دین واحد ویک اربا ب واحد  ومشتی رعیت . 
    دیگر روحی مانند این موجودان حلول نخواهد کرد  این ارواح مقدس  وبزرگ   قدرتی بسیار نیرومند  و نیروبخش  داشتند ما نیازی به پرسش از آثارشان نداریم  با شنید آوازهایشان  چشم درچشم تاریخ میدوزم  وتاریخ حیات آنهارا میخوانیم  که بما میگویند :
    حاصل  و عظمت زندگی  و مخصوصا خوشبختی جز در رنجها و مشقتها نیست ! 
    امروز این حرفها واین گفته ها دربرابر هجوم این علفهای هرزه روی فضا ی مجازی ، نه تنها  تاثیری ندارد بلکه خنده آور است ، باید دوید وبه همراه  قافله شد مهم نیست این قافله به کجا میرود بسوی نیستی  یا ابدی دراه توشه بسیار است باید توشه هارا تلمبار کرد حتی به قیمت فروش روح و اصالت خویش .
    وآن ” پرومته ”  پیروز  پس از سالهای  مبارزه و تلاش فوق  بشری  برای  چیره شدن بر رنج مشقات  پس از کوششهای  بسیار  که بگفته خود او  برای دمیدن  روح و شهامت  در بشریت بود  ، به یکی از دوستانش که ” خدارا” به کمک میطلبید  گفت : 
    ای انسان ، تو خود کمک خویش با ش!   پایان 
    …………………………………………………
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 14/08/2018 میلادی /……
    ———————————————————————————————————————————————————-
    در افسانه های یونان قدیم ، » پرومته «  خدای آتش بود ،  که انسانرا خلق کرد  با آتشی که از آسمانها ربوده بود، باو جان داد و نخستین تمدن را به انسان آموخت ،
    منظور رومن رولان از پرومته همان ” لودیک وان بتهون ” است .ث
  • کاسپین

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا !
    آن کوهپایه ای  که خداوند شامگاهان  
    مشتی ستاره در متن آن  میکاشت 
    تا صبحدم  ، چراغ فراوان برکند 
    تنها ، در خاطر من پیداست 
    …………..
     نه ! جناب صدر اشتباه فرمودید آنجا که میسوخت وشعله هایش تا آسمان میرفت ، کربلا نبود ، آنجا سوریه و محل نگاهداری مواد منفجره  بود که ناگهان بهوا رفت ویکصد وچند نفر ار کشت ، کربلای آنها درامان است و حسن و حسینشان اگر هم آتش بگیرند روحشان تا قیامت  بر سر آنها حاکم است .
    و اما جناب روحانی ، شرم برتو باد ، رفتی و باقیمانده را نیر بخشیدی برای چند صباح دیگر که بر مسند بنشینی   البته تو خادم وکلید دار و پادوی ( همانها) هستی  هدف تو ویران کردن است نه اباد نمودن ، پنجاه درصد سهم ما از دریای: کاسپین « به یازده درصد رسید آن یازده درصد هم آلوده و بیماری زاست ننگ و نفرت بر شما باد ای زنا زاده های قوم بیابان گرد .
    این پناهندگانی که امروز روی دریاها سر گردانند و بعضی از آنها به تب زرد مبتلا  وآنها را زنده زنده به درون دریا میاندازند ویا قایقشان را واژ گون میکنند ، آنها نیز سر زمینی داشتند و چشم امیدی به ساخت خانه و لانه ناگهان  لاشخورها سر رسیدند و آنها از ترس فراری شدند و حال سرگردان روی قایق های بادی در آبهای جهان سرگردانند ومن آقای روحانی از درون خودم وخدایی که دردلم دارم میخواهم روزی تو و همه کسانت سر نوشتی بدتر از این آوارگان روی دریاها داشته باشی هم  تو وهم پالگیهایت  ، 
    دوباره به موزه تاریخ برگشتم ،  و دوباره خشم همه جانم را گرفت ، مگر چند بار به کنار “کاسپین ” سفر گرده بودم  دو یا سه باز وهر بار با تلخی  وچشم گریان برگشتم مشگلات ” خانوادگی ” بود ! حال یک پرده پر نقش نگار در پیش چشمانم گذاشته ام ، در ازدحام اینهمه تصاویر گوناگون  تنها  تزور و ریا  و دزدی و ویرانی را میبینم .
    بار دوباره به آیینه پناه میبرم ، بیهوده چشمانم اشک آلوده اند ، من احساس گریستن ندارم اشکها خودشان فرو میریزند  نمیدانم شاید دارم جوانیم را گم میکنم  وحال میروم تا به حریفانم بپیوندم  تا از حضور این نا مردان  درامان  باشم  در انزوای تنهاییم .
    حال باید طاق نصرتی  درتمام شهر ها آویخت با  نواری سیاه برا ی ساخت برای فروش رفتن ویا بخشیدن سر زمینمان   ، برای شکستمان  و برای مردن اندیشه هایمان  که دیگر قدرت گسترش ندارند .( رضا شاه ، برخیز ، ترکمن چای دیگری درراه هست ) اینها از قاجاریه نفرت بارترند و گرسنه تر  ، برخیز ، ای مرد بزرگ تاریخ ……
    وتو !!! ای مرد تیره بخت که خودرا از خاندان او میشناسی  حد اقل آبروی اورا حفظ کن ودست از خود فروشی بردار وبه مردم بپیوند ، 
    امروز صبح هنگامیکه تلویزیون را باز کردم مامورین شهرداری را دیدم که باشیلنگ مشغول شستن خونهای تصادفات جاده میباشند یکصد وپنجاه نفر تنها روز گذشته در تصادفها  جان داده اند و انفجارهای زیادی  با اختلافات خصوصی در شهر ها اایجاد شده است ..
    و خبرمهمتر اینکه ( بجای فرانسه که پنجاه درصد شرکت نفتی توتال را داشت  حال چین بزرگ (هشتاد درصد آنرا در اختیار گرفته است ) بلی چین و شوروی از دوستان و یاران میباشند سکه های طلا  و پولها بیشتر به آن سو فرستاده میشوند  وای کاش این دزدان وراهزان نیمه گرسنه و غارتگران بیرحم  حد اقل اجازه میدادند زنان ما مانند زنان آنها برقصند  وآن گونی سیاه را اسر بردارند  و دوباره آهنگی بر فراز آسمانها بر خیزد ، مبارک باد این شام شوم وآ ین  روز تاریک  تاریخی !!!و شما ؟ عاقبت شما را بچشم خواهم دید و سپس چشم از دنیا فرو خواهم بست ، ای نامردان وای بیخردان وای شیادان .
    ضحاک ماردوش خیز بر داشت  وکاوه ما نتوانست دربرابر او بایستد پرچم را فرو آورد ، کاوه ما تنها بود و پرچم او سوراخ ،  ضحاک شیهه کشید  و میترای ما خاموش در گوشه ای  افتاد  حا ل فریا د یاحق  ویا نا الحق  در برابر آن قدیسین واقعی قد بر افراشته اند  وما درنهان قدرتی داریم که هیچگاه از ترس آنرا عیان نمیسازیم .
    نگذارید رسوا شویم ای جوانان سر زمین ایران زمین ، مگذارید این پیران غار کعف بر شما غلبه  کنند فریب نخورید اگر چند قطره اب در رود خشکیده زاینده  رود به راه افتا د تنها برای فریب شماست چند ساعتی میرقصید با آوازخوانان دست آموز دوره گرد و سپس دوباره رودخانه راهش را کج میکند بسوی  شهرهای قوم بنی اسد . 
    و صحرای برهوت کربلا چون حسین جان تشنه است و هچگاه سیر آب نخواهد شد .ث
    ای ستاره ، ما سلام مان بهانه است 
    عشق مان دروغ  جاودانه است 
    در زمین ، زبان حق بریده اند 
    حق ، زبان تازیانه است 
    .آنکه با تو صادقانه درددل کند 
    های های گریه شبانه است …… زنده نام ” فریدون مشیری ” 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین »  اسپانیا / 1بعلاوه 12/ 08/ 2018 میلادی …..!
  • اندوه تنهایی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ———————————–
    دیگرم گرمی نمیبخشی 
    عشق ،  ای خورشید یخ بسته 
    سینه ام  صحرای نومیدی است 
    خسته ام ، از عشق هم خسته ….. زنده نام ” فروغ فرخزاد “
    نمیدانم ونخواهم دانست ، که سر انجام  زمین   وآنها که روی زمین رشد کرده اند  چه وقت و در چه هنگام  با گناهان خود  بدرود میگویند ؟!
     کفر ، واقعا کفر همه جا را فرا گرفته  و زیباترین کلمات امروز یک دروغ بزرگ ویک تعارف است قبل از آنکه کاردی درسینه ات فرو کنند ، اندیشه های گم میشوند  وبه فنا میروند ،  مانند یک آدم برفی زیر تابش آفتاب سوزان کم کم آب خواهی شد  ودراین اندوه بسر میبری و در این پرسش که:
    مگر چه کرده ام ؟
    چه گفته ام ؟
    ومانند درختی که میرود تا کم کم زیر باران نم کشیده و سپس نابود شود  در انتظار تبر زن خویشی ،  نه ! دیگر اشک هم به کمک  نخواهد آمد باندازه کافی شیشه های واستخرها را پر کرده ام ، حال باید بر غفلتهای خویش و بگریم  و اینکه کجا را خطا رفتم ؟ 
    دیگر آوای گرمی از هیچ سینه ای بر نمیخیزد ، هرچه هست فریاد است ، و دشنام ، شاید آخرین کسی باشم  از نسل های گذشته  حال وارد دنیایی ناشناخته شده ام نسلی را که نمیشناسم آدمهایی که همه برایم غریبه اند وهمه دریک کلام  خلاصه شده اند ، نقشی از ریا ! 
    امروز میل به گریستن دارم اما اشکهایم  همه خشک شده اند  از تابش آفتاب  ومن در آرزوی یک قطره باران نشسته ام ،  ببار ای نم نم باران ، زمین خشک را ترکن ، سرود زندگی سر کن !!! 
    کدام سرود ؟ ، کدام زمین  ، همه ا خشک است وعلف زاری بیش نیست تنها خزندگان خطرناک در روی زمین  آهسته میخزند تا سر فرصت ترا بگزند ،  دیگر حتی خیال هم به جایی نمیرود  ومیلی  ندارد و گردشی نمی کند  . 
    مادر میگفت ، نرو ، بمان ، در همین سر زمین خودت ، در غربت تو  خاک خواهی شد ، بمان درمیان کسان خودت ، در شادی این سر زمین بودی حال در زخمها و دردهایش نیز بمان و شریک شو ، اما او نمیدانست که من تنها نیستم ویک قافله را باید بکشم ودر جای امنی آنهارا جای بدهم تا از دسترس نامردان ودزدان شبانه درامان باشند ، مهم نیست من یک تنم آنها بیشتر !
    مادر را با اندوهش تنها گذاشتم ، او درخاک خودش ماند وهمانجا خاک شد ، 
    من در شبی تاریک و غیر حقیقی که هیچ چهل چراغی آنرا نمیتواند روشنی بخشد  در سکوت و تنهایی پنهان شدم .
    آه …. ای غم  سیاه ترا از ابر تاریک ، 
    امشب مرا گریستنی بی امان ببخش 
    و تو ای اشک مهربان 
    چشم مرا نکاهی چون کودکان بی درد ببخش
    سخت است ، خیلی هم سخت است ، درآیینه نگاه کردم واز او پرسیدم ، من چه شکلی هستم ؟
    در جوابم گفت :
    بشکل اندوه تلخ تنهایی و رنج ابدی ! و میدانی که هیچکس حوصله این تلخی را ندارد  ، کمی سرخاب برگونه هایت بگذار وسرمه ای برچشمانت بکش !!! 
    باید مردم را فریب داد ، مانند خودشان بود ، رنگ فریب ، 
    افسوس که من همچنان کودکی  تازه پا   باقی مانده ام تنها دستهایمرا به دیوار  میگیرم و تاتی تاتی میکنم  و بخیال خود یک دونده قهرمان هستم .
    حال کار من این است که هر صبح از  پنجره زندانم عکسی از آسمان بگیرم و به نمایش بگذارم ، خورشیدی که زیر غبار دود ها گم شده  ، خورشیدی که خود آتش افروخت ویا شاید دیگران بچه گرگهارا برای آتش افروزی به میان درختان فرستادند ؟.
    در هفته گذشته در نزدیکی ما آتشی بپا شد ، پس از تحقیقات زیاد معلوم شد که عده ای قاچاقچی مواد خود را آتش زده اند د رنتیجه آتش به سایر جاها نیز سرایت کرد وهمچنان پیش رفت تا نیمی از درختان و جنگل را سوزاند و خاکستر کرد وخاکستر آن بر زوی چهره ما نشست ، ناگهان یکشبه همه پیر شدیم ! 
    دیگر نمیتوان از قرص ماه وستاره ها گفت همه پنهان شده اند ، روی سر ما آسمانی دیگر است ما درطبقه زیرین جهان هستی قرار گرفته ایم وهمچنان باید درآتش بیخردی خود بسوزیم و دیگران در بالای سر ما نظاره گر  و خندانند ، و اما ….خدا درکجا پنهان شد ؟ پایان 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 12/ 08 / 2018 میلادی ………؟