Category: General
-
یادگاری!
ثریا » لب پرچین » اسپانیا !در معرکه عشق ز جرات خبری نیستغیر از سپر انداختن اینجا ، سپری نیستسر گشتگی ما همه از عقل فضولستصحرا همه را هست اگر راهبری نیست ……صائب تبریزیخوابهای پریشان من ، و تعبیر آنها چیزی نیست که بتوانم آنها را توضیح دهم .زیگمویند فروید در کتاب تعبیرات خود از اختلالات و درآمیختن آرزوها و به تصویر کشیدن آن بصورت یک رویا واز توده احساسات انسانها درعالم خواب آنهارا به یک شئی معین وبی اهمیت ویا شاید مهم جلوه میسازد .رویاهای من پنهانی وگاهی وحشتناکند و چه بسا آن نیروی خرد کننده و حکومت مرد سالاری وزندگی کودکی امروز بصورت اشباح وحشتناکی در عالم خواب ظهور میکنند . حال برای من این سئوال پیش آمد است که ایا رویاها تنها جلوه های گذشته میباشند ویا آرزوهای ما نیز در آن دخالت دارند ویا اینکه میتوان بازتاب یک ترس درونی ما باشد شاید هم یک رویا انعکاسی از یک خاطره است .بهتر است که نامش را همان ترس درونی بگذارم ، چرا که روزها بیهوده دارند به پایان میرسند دیگر از آنهمه جلال وشکوهی که ما درگذشته میخواندیم ویا میدیدیم خبری نیست حتی یک درخت کهنسال نیز بر جای نمانده است دیگر از فراز و نشیب شهرها که دست طبیعت آنهارا به ویرانی میکشد نشانی باقی نمی ماند تنها چند جویبار گل آلوده یا خشک از تپه ها سرازیرند ، تابستان ما بی سبزه زار گذشت تنها ویرانه ها باقیماند و…ویرانگران !حال به چند تخته سنگ که یادگار گذشته پر شکوه ما بوده است دلخوش کرده ایم ومقبره ای که میرود تا به زمین فرو رود .چرا فراموش کرده ایم که درهمین سر زمین قرن ها پیش مردمی زندگی میکردند که همچو ما با غم وشادی آشنا بودند وچون ما درپی زندگی تلاش میکردند واز بیم جان شاید هم احتیاج تن بفرمان زمامداران میدادند وهمه چیز خودرا با طلا میخریدند ومیفروختند و سپس بخاطر ظلم بی حد ناگهان منفجر شده وقیامی مردمی میکردند آن کاخ امروز تبدیل به یک اطاقک حقیر شد ه است از برج و باروی در اطراف آن خبری نیست ودست روزگار نیز کم کم شکافها را بین دیوارها انسانها ا بیشتر میکند .امروز دیگر چیز ی برای ما وامثال ما نمانده تا به آن دلخوش کنیم ، گذشته کم کم به زیر خاک فراموشی میرود و آینده ناپیدا آنهمه جشنها وشادیها جای خودرا به اندوه وغم داده اند .آزمندی بشر بیشتر شده است وکوته بینی حکمرانان افزونتر .حال دیگر باید به رویا ها توجه کرد وآنهارا تعبیر وتفسیر نمود ویا تعداد مرده هارا شمرد دیگر طلوع وغروب خورشید در افق مانند روز و شب یکسان است .»روزی روزگاری میتوانستیم در برگی از کاغذ سفید بی آنکه سخنی از غم بر زبان بیاوریم برای معشوق بنویسیم که ( تنها کسی را که دوست میدارم تویی ! ) دختری ویا » زنی که ازجان ودل ترا دوست میدارد به پیرامون خود بنگر حدس بزن که او کیست ؟! ……..«امروز دیگر عشقها در یک دقیقه روشن و خاموش میشوند دیگر رازی نیست که بتوانی دردل پنهان نگاه داری همه چیز عریان است حتی کلماتی که تو بر روی قلبت نوشته و پنهان کرده ای عریان میشوند . آه ، آیا کسی باور دارد که که این قلب من پس اینهمه سال وطبع من پس از گذراندن سالهای تاریک هنوز یارای سرودن اشعار تازه داشته باشد ؟ قلبی که از زیر کشتزاران یخ زده گاهی بمن لبخند میزند نمیدانم شاید این لبخند به زودی خاموش شود .من هنوز انگتشتانم روی تکمه ها میچرخند و در دل آوازها میخوانم اما ….دیگر کسی صدای ناتوان مرا نخواهد شنید و تازه بیاد میاورم که باید اول بفکر تندرستی وسلامتی خود باشم !!!! خوب !ما همه چنین هستیم ، پای به جهان میگذاریم ، زندگی میکنیم ، عشق میورزیم وسپس جان میسپاریم واین جان به کجا میرود ؟ این است آن سئوال !ما خنده را مردم بی غم دنیا گذاشتیمگل را بشوخ چشمی شبنم گذاشتیمدیگران بیادگار اثرها گذاشتندما دست را بسینه عالم گذاشتیمپایانبه روز شده در تاریخ 20/10/2018 میلادی / ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا . -
بسوزان
هوا بس دلگیر وتاریک وبارانی است ،خانه دل منهم دلگیر وبارانی است بیاد این ترانه شادروان عبداله الفت افتادم که بانو سیمین غانم با چه استادی کامل آنرا خواند وشادروان تجویدی بر روی آن آهنگی گذاشت که بیشتر به یک سنفونی شباهت داشت .آواز آنرا شجریان که در آن زمان زیر نام ”سیاوش ” میخواند با اشعار دلپذیری از حافظ در بر نامه گلها اجرا کردند ’گلهای رنگارنگ /برگ سبز / گلهای صحرایی/تکنوازان / همنوازان به کجا رفتند واین زحمات چندین ساله این هنر مندان چگونه بر باد شد وجایش را کلاغان سیه پوش گرفتند با هزار ترفند وریا ؟؟؟؟؟بسوزان ،بسوزان ،شعرهایم را بسوزانبر گ برگ خاطراتم را بسوزاندر سکوت بی سر انجام بیابانآتشی از استخوانم بر فروزاندر میان بوته های خشک بیجاندر غبار آسمان گرد بیابان ،بسوزانشعرهایم را بسوزان ،برگ برگ خاطراتم را بسوزانتا نماند دیگر از من یادگاریدر خزانی یا بهاریبسوزانتا نماند قصه ای از آشناییتا شود خاموش فریاد جداییبسوزان ،بسوزان……………وصیت منهم به باز ماندکانم همین است .بسوزانید آن همه دفتر را وآنچه وجود مرا اعلام میداشت بگذارید با خاکستر من یکی شده بسوی عرش نا متناهی برویم ما خسته ایم از زمین واز زمان .ثریا / /اسپانیا -
Amir….
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !میزبانی که زجان آزرده کند میهمان راچه ضرورست که آراسته سازد خوان را …..صائب تبریزیمتاسفانه این برگ کاغذ در دست همه هست وبه سختی میتوانم آنرا بیابم وچند خطی بنویسم ، من نمیدانم تو درکجای دنیا هستی اما بطور قطع ویقین میدانی من کجا هستم !تنها چیزی که از تو باقیمانده همان کلمه تیتر بالی این صحه است که روی گوشی تلفنم می افتد ، بقیه گم شده اند از روی ایستا گرام ناگهان پرواز کردی ورفتی ! فیس بوک را خودم بستم وتگرام قبل از باز شدن خود بخود بسته شد !! وصفحه فارسی از روی کیبرد های من کم کم گم میشوند وجایشانرا به خطوط دیگری میدهند که من ابدا دوست ندارم شکل ” سین ” آنها بشکل دندانهای خودشان و” عین ” آن بشکل همان دهان گشاد وباز خودشان ، من ابدا آن خطوط زشت را دوست ندارم وتا حد امکان سعی میکنم خطی را بیابم که با خط قبلی من وزمان کودکیم همراه باشد .روزی شخصی آمد با یک پرونده قطور درباره تو ، همهرا رو کرد وعکسهای اعضاء کنگره را که نشان داد ، دیگر چیزی نمانده بود فریاد بکشم ، باخود گفتم اینها میخواهند سر زمین مارا آزاد کنند ، نه بهتراست زیر پرچم همان جیم الف بمانیم ، حال آیا آن عکسها واقعی بودند یانه ؟ د رمیان آنها مردی نبود تنها یکی دو جوان که من دربرنامه تو دیده بودم .درحال حاضر این صفحه نیز درانحصار دیگری است من نمیتوام آنچه را که در ون سینه وقلبم نشسته برایت بنویسم ، بزرگترین خیانتکاران ما در حال حاضر در روی رسانه های بزرگ نشسته اند وگنده گویی میکنند ، عده ای فسیل ویا خانم های مکش مرگ مارا بعنوان تحلیل گر میاورند وهمه مانند مورچه روی تابلت من مینشیند باید یکی یکی را پاک کنم ویا آنرا بطور کلی بلاک کنم ، به صفحه آ ن ” گنده ” که درلندن نشسته وپدر خوانده است ابدا نگاهی هم نمی اندازم شارلاتان تراز او کسی را دراین زمانه ندیدم .راست میگویی ما همه بوقلمونهای رنگنین هستیم که هنرکجا لازم باشد رنگ خودرا عوض میکنیم وبادی در غب غب میاندازیم وخودرا بعنوان یک طاوس زیبا جا میزنیم .بهر روی نمیدانم این نام را خود تو گذاشتی یا طرفدارنت ؟ من تنها همین را دارم وبه همان گوش میدهم .روزی تصویر ی از آرم کنگره قانون اساسی شمارا دیدم که شبیه تصویر آرم سپاه بود ، کمی مشکوک شدم اما ، دراین فکر بودم شاید میان آنها نیز چند ایرانی وایران دوست وجود داشته باشند .گناه ما تنها این است که به خاک خود ومردم واقعی خود عشق میورزیم همین گناه بزرگی است . باید ایران را فدای اسلام کنیم درغیر اینصورت بر سر ما همان خواهد آمد که بر سر دیگران آمده است .سعی دارم کمتر وارد گودال متعفن سیاست بشوم واین نامه را بطور خصوصی برای تو مینویسم حال اگر دیگران هم خواندند مهم نیست نوشته های من همه بر باد نوشته میشود وخیلی ها بعضی از اشعار مرا بنام خودشان چاپ کرده اند این را بانویی از آلمان برایم نوشت ، برایم مهم نیست اصل آنها موجود است خوشبختانه آنقدر دراین کار خبره شده ام که میتوانم از خودم واین برگ نگهداری کنم . احتیاجی ندارم دست به دامنی کس ویا کسانی بشوم .امروز صبح باز دچار مشگل بودم ساعتها وقت صرف کردم تا توانستم این صفحه را بیابم واین چند خط را بنویسم بطور یقین فردا دوباره همان آش است وهمان کاسه .دوربینم را خاموش کرده ام ، میلی به دیده شدن ندارم تنها کسی هستم که پشت عکس خودم پنهانم نه درپشت سر دیو ودد و وگل وریحان وقرنفل . تو میتوانی درخانه ات بنشینی و عقده دل را باز کنی ااما این کار ازمن ساخته نیست به هزار دلیل. بهر روی اگر نمیتوانم چیزی بنویسم ویا کامنتی بگذارم متاسفم چون هیچ چیز برایم باقی نمانده تنها یک تابلت پنهانی دارم که آنرا دیگر دردسترس کسی نگذاشته ام چرا که ممکن است حروف آن نیز ناگهان عوض شوند وعجب آنکه روی اینستاگرام من آدمهایی آمده اند که من ابدا آنهارا دعوت نکرده ام ، من تنها از آسمان تنهایی خودم عکس میگیرم وخورشید را شکار میکنم ویا از طبیعت وگلها نه از هیکلی رعنا ولبهای برجسته وسینه های عریانم .من هنوز دراین شهر ک داغ در میان دست انداز های زیادی هیچگاه لباس باز نپوشیده ام چرا که میل ندارم دیگرنرا دعوت کنم تا عریانی مرا ببینند .پر نویسی کردم ، میدانم که این صفحه را خواهی خواند درانتظار هیچ پاسخی نیستم کامنتهارا بسته ام وایملهایم مستقیم به ” جانگ ” میروند فعلا با این صفحه مشگل دارم تا بعد .بامید دیداربامید پیروزی پاینده باد ایرانثریا / اسپانیا / 20/10/ 2018 میلادی ! -
خرکی را به عروسی خواندند
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
تصویر بالا کار اینجانب است !!!!این نوشته بمناسبت روز حجاب و نمایشگاهی که در اتریش در باره حجاب به معرض تماشا گذاشته اند وگویا این حجاب قدمتی 4000 هزار ساله ! دارد از دوران امپراطوری ایلام وحتی در تصاویر مذهبی حضرت مریم نیز چادری بسر دارند ومردان نیز اکثرا سرشان پوشیده یا با عمامه ، یا کلاه شاپو ویا یک دستمال ! چه بسا ترس دارند که مبادا مغز از سرشان بپرد واین حجاب ! حاجب و نگاهدارنده مغز میباشد شعور که گاهی گم میشود و پروردگار در این مورد کمی خست بخرج داده هردو را به انسانها نمیدهد یا عقل میدهد ویا شعور و یا هیچکدام را !.
عروسی فروزنده خانم بود ، زن زیبایی که در آن محیط ودرمیان زنان سیه چهره کویر مانند خورشید درخشان بر همه جا میتابید ، پوستش سفید موهایش خرمایی وچشمانی به رنگ آسمان داشت اورا برای پسر بزرگ حاج آقا نامزد کرده وحا ل امروز مراسم عروسی اورا برپا داشته بودند ، من از خوشحالی درپوستم نمیگنجیدم هفت سال بیشتر نداشتم کلاس دوم ابتدایی بودم درمدرسه خانم ” ف” آنهم با پارتی بازی چون تنها مدرسه ملی بود بچه های اعیان شهر به آنجا میرفتند متعلق به طایفه شیخیه بود ! منهم بواسطه یک پیش آمد ویک وصلت ناجور میان این گروه بر خورده بودم .
پیراهن تافته صورتی خودر ا که خش خش آن مرا تا عرش میبرد ودوخت عمه جانم بود پوشیدم وبه رنگ آن نیز یک جفت جوراب ساقه کوتاه با کفش سفید ، وموهایم را که حمام به حمام بافته وباز میشد باز کردم ، آنهارا باروبان سفیدی ارایش دادم گاهی روبانرا کج میبستم وگاهی صاف بر فرق سرم مینشاندم موهایم تا کمر رسیده بود آنهارا رها کردم ومانند پروانه درون درشکه نشستم ، آه از نهاد مادرجانم بر آمد ، دختر چادرت کو ؟ این چه شکلیه ، گفتم بی خیال شانه هایمرا بالا انداختم باز مادرجانم ناخن هایش را درگونه ای نازکش فرو برد ومشتی محکم نیر بر سرش کوبید که من با این دختر آخر بدبخت میشوم !! درشکه به راه افتاد درخیابانهای خاکی تا به باغ بزرگ رسید ، به به چه هوایی ، گویی بهشت را آنجا درمیان صحرا ودرمیان خاک کویر ساخته بودند ، حوض بزرگ بیضی شکل اطرافش را گلهای سرخ محمدی وگل زرد ویاس ولاله عباسی احاطه کرده بود هنوز درشکه درست نایستاده بود که خودم را به سر سرای باغ انداختم ، درانجا با چندین چشم مواجه شدم خانم ها با چادر مشکی میامدند و خدمتکارانشان جلوی در با یک بقچه آماده بود چادر مشکی را برمیداشتند وچادری از نوع وال یا ابریشم بر سرشان می انداختند همه توالت کرده صورتها از فرط پودر سفید ویا سفیداب نقره ای به رنگ مرده درآمده بود ونعلین های زیبای ابریشمی را میپوشیدند وپای در راهروهای مفروش میگذاشتند اول به سوی بانوی کاخ میرفتند ودست اورا میبوسیدند وسپس با آرامش وآهستگی سری برای دیگران تکان میدادند ودرگوشه ای مینشستند ، خدمنکاران با گلاب دستهای آنهارا شستشو مدادند سپس قائوت و وشیرینی وچای دور میگشت ، دهانم آب افتداه بود خود را به وسط اطاق انداختم ، نگهان دیدم زنی با سرعت برق بازوی مرا گرفت واز اطاق بیرون کرد وگفت برو چادرت را بپوش !!
مهم نبود ، رفتم کنار حوض که مرغابی ها درونش شنا میکردند با گلها بازی میکردم پسران درپشت شیشه ها جمع شده مرا تماشا میکردند پاهایم عریان بود وای چه گناهی وچه مصیبتی ! درپشت شمشادها مردان با عمامه ها ویا کلاههای شاپو نشسته بودند وجلوی انها میزهای کوچکی لبریز از میوه وشیرینی ونقل ونبات بود وحضرت داماد هنوز تشریف نیاورده بودند .ایشان باید درمعیت سرکار آقا وارد میشدند اول به زنانه میرفتند خطبه عقدرا جاری میساختند سپس بر صندلی بزرگی خویش تکیه میداند وحامیان حرم ونوکران وخوش خدمتان گردشان بودند چرا که جواز هر کاسبی دردست ایشان بود ! .
دور حوض قدم زدم ، به در اطاق وپنجره هار فتم همه بسته بودند ، تنها شدم به کنار مطبخ رفتم آشپزها تند تند مشغول پختن و پز غذا وشیرینی خانگی بودند بوی سوهان بوی باقلوا بوی آه چه بوهایی ….. از مادرجان هم خبری نبود درگوشه ای نشسته بود درکنار خاتمی وقلیان میکشید چای میخورد ودرددل میکرد از پدرم شکایت میکرد وچطور شد که به این قبیله آمد همه اینها را بارها وبارها شنیده بودم ، تا آنساعت حتی قطره ابی نیز کسی به دستم نداد تشنه بودم درمطبخ لیوانی آب خوردم ودوبار به زیر درختی پناه بردم ،حتی دختران خدمتکاران نیز از نشستن کنا ر من اکراه داشتند !
صدای هلهله وفریاد زنان ومبارک باد نشان داد که خطبه جاری شده وحال فروزنده خانم میتوانست آن روسری سفیید کذایی را از روی صورتش بردارد ، اورا به بالکن آوردند واقعا گویی یک فرشته از اسمان به زمین نشست چه زیبا بود وچه با شکوه .
در میان خانمها خواهر ناتنی ام نشسته بود سر درگوش زنی دیگر داشت سبدی از میوه ها ی عالی جلویشان بود بسمت آنها رفتنم هلویی برداشتم ، آن زن پرسید :
دخترجان ، چرا چادرت را برداشتی ؟
گفتم ازاول چادر نداشتم همین جوری آمدم ، وای چه مصیبتی ؟! خانم جانت فهمید ؟ بله ! باهم آمدیم ، میدانی این نوع لباس پوشدن کار دخترهای نجیب نیست ؟!
کدام مدرسه میروی ؟
مدرسه خانم فروتن جلوی بازار قیصریه .با هلویم از کنار آنها گذشتم .فردای آن روز از دفتر مدرسه مرا خواستند ، خانم مدیر با زن فراش ماند جلاد و دستیارش ایستاده بودند ، خانم مدیر رو بمن کرد وگفت :
بمن اطلاع داده اند که درمیان موهای تو شپش هست و رو به زن فراش کرد وگفت آن قیچی را بیاور ، قیچی حاضر شد و
موهای بافته شده و روبان خورده من از بیخ بن بریده شده وسپس خانم مدیر آنهارا با اکراه به دست زن فراش داد وگفت زود برو آنهارا بسوزان !!!!
من مانند مرغ کل دستهایم را به پشت سر گرفتم ودوان دوان بخانه رفتم ، درحالیکه میدانستم دختران دیگر در پشت پنجره های کلاسها خنده هایشان تا آسمان میرود ! دیگر چیزی برایم مهم نبود ا ز مدرسه تا خانه خیلی راه بود ، بخانه رسیدم خودم را میان رختخوابم انداخنم و تا میتوانستم فریاد کشیدم و گریستم ، چند سال دیگر طول خواهد کشید تا من دوباره آن موهارا داشته باشم ، بعلاوه توهین بزرگی بمن شده بود من بر خلاف بقیه که ماهی یکبار به حمام میرفتند ، هفته ای یکبار میرفتم ویک روز درمیان در خانه موهایم را باز میکردم ومادر آنهارا شانه میکشید ، نه دیگر این توهین برایم غیر قابل تحمل بود ….مادر سراسیمه رسید همه چیز را باو گفتم و در نهایت خانم مدیر وزن فراش اخراج شدند و من در بستر بیماری افتادم با یک تب شدید که بعدها نامش حصبه شد .
دیگر پای به آن مدرسه نگذاشتم و راهی پایتخت شدیم شاید کمی روی آزادی را ببینیم ، خیر در پایتخت هم چادر بر قرار بود ویا روسری وتوسری . پایانبود آسان علاج درد بیمار
چو دل بیمار شد ، مشگل شود کار
به روز شده در تاریخ 19 /10/ 2018 میلادی
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « مقیم اسپانیا !!! -
راز شادمانی
ثریا » لب پرچین «اسپانیا !مستان خرابات ، ز خود بیخبرندجمعند و زبوی گل پراکنده ترندای زاهد خود پرست ، با ما منشینمستان دگرند و خود پرستان دگرند …….شاد روان » رهی معیری «راز شادمانی ما در کجاست ؟ در کنار یک چمن مرطوب با عطر گل سرخ ؟در کنار گلهای مصنوعیی و رنگا رنگ ؟نشستن در یک کافه و نوشیدن لیوانی آبجو ؟ویا در زمانی که بلبل دل افسانه ساز کند ؟آنگاه ، همه جا گلزار میشوددیده بجای اشگ غم ، گهر بار میشودو میتوان از محنتکده خود بیرون رفت ،و جلوه صبح بهاران وبرگ ریزان خزان وشادمانی مرغان مهاجر را شنیدراز شادمانی ما در کجاست ؟در عالم هستی ؟نه ! دیگر نمیتوان فریب داد وفریب خورد ،هرچه درعالم هستی است گریان است وزیدن باد سحری رقصان نیستباغی نیست که از عطر وسبزه نشاط برآن باشددشتها چون مرده های بیجان تشنه لب در خاموشی میمیرنداگر قدمی پیش بگذاری و لحظه ای گوش فرا دهیپای فرو رفتن آنرا میشنویدیگر نمیتوان فریب خورد که نسترن با گل سرخ همنشین استو دیگر نمیتوان گفت که چشم نرگس نگرا ن استداستان غم عمر را باید شمردوآن ارغوانی که شاعر!! بدان دلخوش بود ، در معرکه آتش بیداد سوخت !راز شادمانی ما ؟خوشبویی کلام است که ار دهانی نیکو بر میخیزددران زمان که دل به طپش در میاید ، آن دل مرده !ابرها به فرمان خدا میگریندتا گل و سبزه شکوفا شوندتا لب سرد تو پر خنده شودتا شب تار تو تابنده شودتا پیکر مرده تو زنده شودو ببینی عشق را در باغچه طبیعتثریا——–غروب پاییز و زمستان غمگین است ، راهرو های تاریک را باید طی کنی ، تنهایی ، روز به اتمام رسیده است ، کتاب را بر میدارم ، تلفن را درجیبم میگذارم وبا یک بطری اب بسرعت برق به طرف اطاق خواب میدوم ، گویی ارواحی نا شناس مرا دنبال میکنند .همه چراغهارا روشن میکنم و سپس هنگامیکه وارد اطاق خوابم میشوم درب را ازدرون قفل میکنم ، موقع خواب نیست ، اما باید از جا بلند شد تلویزیون برنامه ندارد جسدی است که تنها من روی آن فیلمهای چندین باره را تماشا میکنم .در جایی خواندم که زیگمویند فروید بیماری نوشتن داشت مرتب مینوشت همیشه درحا ل نوشتن بود اگر او یک روانکار وفیلسوف بزرگ نبود حتما یک نویسنده بزرگ وبلند پایه میشد .این بیماری بمن هم سرایت کرده است ، درون کیفم دفترچه وقلم درون اطاق نشیمن دفتر چه وقلم ودر بالای تختخوابم دفترچه وقلم ، مینویسم مهم نیست که چی مینویسم تنها باید بنویسم و بنویسم .جانم بفغان چو مرغ شب میایدو زداغ او ، با ناله بلب میایدآه دل ما ، از ان غبار آلود استکاین قافله ، از دیار شب میاید—————————–شبتان خوش وروزتان پر بارثریا / اسپانیا / 18 اکتبر 2018 میلادی / -
باز آمدم !
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !رفته بودم کز پریشانی ره صحرا بگیرم ، رفته بودم ،ر فته بودمآمدم تا قصه جانسوز خود باتو بگویم ، آمدم من ، آمدم من !……….از یک ترانهآه اگر امروز تاج ملکه های دنیارا بمن میداند اینقدر خوشحال نمیشدم که چشم باز کردم صفحه خودرا جلوی چشمان دیدیم ، رفت وبرگشت ، خوب آیا بکارت اورا برده اند ؟ ویا اورا دستکاری کرده اند ؟ نمیدانم !این صفحه تنها چیزی است که من دراین دنیا دارم ، هم دوست من است گاهی هم دشمن وزمانی عاشق وساعاتی صمیمانه به خوابهای شبانه ام گوش میدهد آرام وبیصدا!هوا بارانی ، از آن بارانهایی که تبدیل به سیل میشوند وباز نگرانم که بچه ها درجاده های طولانی چگونه باید رانندگی کنند وآیا سلامت بخانه بخواهند گشت ؟!سر زمینهایی را که باید ! زیر آب برود روز گذشته در یکی از سایتها دیدم مهمترین آنها یک معبد قدیمی درهند میباشد که تا کمر دراب نشسته است .خوب شد جناب قالیباف وخانواده به حومه استرالیا رفتند وآن برج بلند چند صد متری را خریدند وخودشان درهمان بالا بالا ها در یک آپارتمان محقر وکوچک هشتصد متری زندگی میکنند ، آن برج صاحب مغازه های بسیاری است بقول خودشان برند های مشهور ومن بیاد آن ساختمان القانیان که برای اولین بار درایران ساخته شد وبرای ما چقدرچشم انداز خوبی بود وسینمای تابستانی داشت ، افتادم که چگونه مانند برگهای پوسیده با آدمهای درونش ومغازه ها وکلیه لوازمی که میان آن مغازه ها بود به زیر فرو ریخت وآب از آبی تکان نخورد وخیلی زود هم فراموش شد .میدانید ، کینه ونفرت وفریب از کودکی درما ودرجان ما فرو میرود همان پستاتک پلاستیکی را که بجای پستان مادر دردهان ما گذاشتند اولین فریب بود وسپس آن شیرهای خشک مانده ته انبارها را بعنوان تغذیه بما وبه شکم ما فرستادند فریب دوم بود وما فریب خوردگان ، فریب دهند بار آمدیم این خصلت تنها در میان انسانها است حیوانات بتو حمله میکنند حضورشانرا اعلام میدارند یا تو قربانی هستی ویا آن حیوان اما ما انسانها درلیاس دوستی ، مهربانی وشهامت یکدیگر ا پاره پاره میکنیم بعد هم چاقوی خودرا تمیز کرده به راهمان ادامه میدهیم .باز من وآن بانوی محبوب اقلیتهای خشت مال رو درروی هم قرار گرفتیم .تولد هشتاد سالگی ایشان بود ، باید قیافه بانوانی که سخن رانی میکردند تماشا میکردید وصورتهای باد کرده ازهمه مهمتر چرا به زبانی انگلیسی ؟ مگر شما ایرانی نیستید که دورایشان جمع شده برا ی جشن زاد روز فرخنده ومبارک هشتاد سالگی ایشان ، آیا ایشان زبان مارا فراموش کرده اند ؟ یا شما زبان فارسی را نمیدانید ؟ بهر روی من دیگر حوصله ندارم درباره آن بنویسم بقول آن پیر سر زمین ما را به ” گا » داد وخود رفت درچمنزار امن نشست به همراه بره هایش ومشتی مفت خور وبیزنس من بساز و بفروش وغیره نیز تملق گویان گرد اورا گرفته اند اما او خوب میداند باید کجا بنشیند وکجا راه را بند بیاورد .از اینکه این صفحه ناقابل برگشت سخت خوشحالم واز اینکه امروز کار زیاد دارم وفرصتی برای نوشتن نیست وخود نمایی ! غمگینم تا روزهای بعد اگر دوباره مانند کش از دستم نرود ! پایانثریا ایرانمنش م لب پرچین « مقیم اسپانیا / 18/10/ 2018 میلادی !. -
شرلی والانتین
در حال حاضر صفحه کامپیوترمن از طریق رفقا در کالیفرنیا دچار حال تهوع شده است بنا بر این با همین تابلت قراضه خودم را راضی میکنم تازه برای چه کسانی ؟برای این مردم ؟! که هنوز فرق بین الف وعین را تشخیص نمیدهند ؟کمی مشگل است اما باز سرم گرم است که دارم گوهی میخورم !.د رمدرسه ابتدایی من ودختر عمویم در یک کلاس بودیم او افاده های طبق طبق داشت چون مادرش امام جمعه زاده بود ومادر من زرتشتی زاده بنا بر این چندان با هم حرف نمیزدیم در زنگ تفربح من تنها بودم فقط چند دختر لوس گاهی روسری مرا از سرم میکشیدند !!در دوره دبیرستان دبیر جدیدی سر کلاس آمد باز من ویک شاگرد دیگر نام فامیلمان یکی بود نام او منیره بود خانم دبیر وارد کلاس که شدند ویک یک فامیلها را پرسیدند هنوزبمن ترسیده بودند از آن شاگرد هم فامیلیمن بود پرسیدند که تو همان ایرانمنشی که خانم مدیر میگفت چشمان بسیار زیبایی دارد ؟ دخترک چشمانش معمولی بود سرش را پایین انداخت وخجالت کشید خانم دبیر بمن که رسید چند دقیقه ای بمن زل زد وسپس لبخندی شیرین تحویلم داد زنگ تفریح مورد حمله شاگردان وهمکلاسیها قرار گرفتم !آهای ،چشمانت را خمار میکنی که بگویند خوشگلی؟؟!آن شاگرد زرنگ وهم فامیلی من بعد ها آرتیست سینما وخوب جز از ما بهتران شد ونام فامیلش را عوض کرد ومن ؟؟؟؟درکنج خانه داشتم کهنه بچه میشستم ویا آشپزی میکردم حضرت آقا تنها دسپخت مرا دوست داشتند !!!دیدم به وبه زندگی من وشرلی تقریبا شبیه هم است ودیگر هیچ /ثریا ایرانمنش /لب پرچین مقیم اسپانیا !!! !چهارشنبه هفدهم اکتبر دوهزارو هیجده میلادی !برابر با هیچ ؟ -
قابل توجه !
بلاگ مرا کور کردید با قوانین جدید واحمقانه خود من این خط نکبت وسیاه را دوست ندارم !من مینو یسم روی کاغذ درون دفترچه هاهمه جنایتهایتان را وهمه گفتگوهایتان را اعم از بی بی شهربانو تا پایین ترین رده سیاسی آن حکومت منفور حا ل آنرا کور کردید چشمان ودستهای مرا نمیتوانید ببرید اگر هم آنهارا ببرید با مغزم مینو یسم از قوانین جدید شما هم اطاعت نخواهم کرد .من خود تاریخم یک تاریخ زتده که درتمام محافل گذشته راه داشت وراه شمارا طی نخواهم کرد . من خود تاریخم که در تاریکیها کور مال کورمال باید راه را پیدا کنم درب آ کامپیوتر را برای همیشه بستم راههای دیگری هست آنرا پیدا خواهم کرد !تاریخ ۲۴ مهرماه ۱۳۹۷ برابر باشانزدهم اکتبر دوهزارو هیحده میلادی / ثریاایرانمنش -
بد صفتان
ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”اسپانیا !معنی دوستی در زمانه ما دگر کون استهر که این سودا درسرش هست مغبون است ……رحیم معینیدر این دنیا هیچکس با هیچکس همراه وهمدل نیست تنها زمانی با هم یکدل و یگانه میشوند آنهم برای مدتی کوتاه که مصیبتی بزرگ بر سرشان بیاید .هفته هاست در جزیره مایورکا برای یافتن طفلی که آب اورا برد همه بسیج شده اند قوای نظامی پلیس زمینی وهوایی ومن در فکر آن آسمان خراش بلند در خیابان استانبول تهران بودم که حتی ماشین های آتش نشانی آب کافی ونردبان بلند نداشتند وحال گورستانی در آنجا پدید آمده چه بسا ترس ناک .سر انجام باد پاییزی کم کم جای خودرا به نسیمی سرد تر خواهد داد وباز من درخیال مردمانی هستم که شبها را درخیابانها زیر مقوا ها به صبح میرسانند نگرانی من بیمورد است نه کاری از دستم ساخته است ونه گوشی شنوا برای این گفته ها یافت میشود زیاد هم که وارد معرکه بشوم یک خط قرمز روی همه چیز میکشند امروز صبح دیدم زبان فارسی را از روی کامپی ترم حذف کرده اند همه زبانهای دنیا هست غیر از زبان شیرین مادری من نا بر باید از ایت تابلت کوچک استفاده کنم وبنویسم که :روزی مرگ من فرا خواهد رسید تنها آرزویم این است که درمیان ملافه ها سفید بیمارستان جان نسپارم خواب ابدیم در میان تختخواب وملافه های خودم باشد آرزوی بزرگی نیست .امروز صبح هنگامیکه به نان در سینی صبحانه ام نگاه کردم دیدم از کف دستم کوچکتر است وکم کم باندازه ک نگشت میشود این غیر از نان های یخ زده ورادتی است مثلا نانی است که از سپوس گندم آنرا درست کرده اند .به آسمان چند رنگ نگاهی انداختم وگفتم همانند تو زندگی ما انسانها ی روی زمین نیز چند رنگ است .در گذشته برای ازبین بردن نسانها بیماری طاعون را رها میساختند آنرا نیز به خدا نسبت میدادند حال دیگر لزومی ندارد که بیماری بفرستند بشر بینار به دنیا خواهد آمد وعربده کشان وچاقو کشان ودیوانگان در بند وچرس وغیره تعداد آدمهارا کم خواهند نمود .زمین دیگر گنجایش ندارد ،غذا کم است ،آسمانه تسخیر شده وما مانند جانوران به زندگی بی اعتبار خود ادامه میدهیم ،پایانچه دستی در کار ویرانی این صفحه نا قابل بکار رفت که تنها دلخوشی من دراین کنج عزلت بود ؟! بریده باد .ثریا / -
باد پائیزی
ثریا ایران منش » لب پرچین « اسپانیا !………………………………………شاعر نیم و شعر ندانم چیستمن مرثیه گوی دل دیوانه خویشم ؟نثری کوتاه برای خودم !با د پا ییزی وزید وهمه چیز را باخود برد ، درختان با حقارت شاخه های خود را بر زمین ساییدند و خم شدند.همچنانکه مردان ما با حقارت کمر خم کردند وخم شدند .بام ها از جا کنده شدند وبناهای نیمه ساخته و ساخته فرو ریختند .به همراه آنها بسیار ی چیز های دیگری نیز از میان رفتند که هیچکس آنهارا ندیدمانند کودکان سر زمین ما ، هیچکس به بودن آنها پی نبرد ،آشیانه پرندگان که درمیان شاخه ها لانه بسته بودند ، نا پدید شد .ما نند خیلی از آشیانه ها ی ما که تازه آنهارا در میان درختان ساخته بودیمهمه چیز گم شد ونا پیداباد سرد پائیزی نیمه شب وزید وخواب وارا مش همه را بهم زد ، صبح زود خورشید سر بر آورد ،وبر این منظره ودشتهای پهناور که از این غارتگری باد نیمه شب خسته ونیمه جان بودند ، مینگریست .همه جا خاموش بود ، همه چیز آرام بود وجنازه ها با تابوتهایشان روی آب روان بودند.پرندگان گم شده بودند .و…اما بودند کودکانی که هنوز از باد خبر میگرفتند تا بادبادکهای خود را به هوا بفرستند بی خبر از دل مادران ویا پدران ویا پرندگان بی آشیان .شب گذشته فاخته منهم نیامد ، تا آوازش را سر دهد ، او نیز به همراه باد پاییزی لانه اش را از دست داد وخود گم شد ، پرواز کرد به آسمانهای دوردست .ومن به دنبالش هنوز درخیال پروازم .بال پروازم شکسته ، او همچنان میرود ، میرود تا آسمانهای دوردست/ .پایانثریا / اسپانیا / دوشنبه 15/10/ 2018 میلادی بابر با 23 مهر ماه 1397 خورشیدی -
سایه درسایه
ثریا ایران منش ”لب پر چین”اسپانیا!در این سرای بیکسی کسی به د رنمیزندبه دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند……..هوشنگ ابتهاج ”سایه”امروز روی سخنم با شماست جناب راسپوتین ویا به عبارتی تولستوی ایرانی د رکتاب خاطرات خود فرموده اید که تنها دو خواننده خوب ما در ایران داشتیم (بنان/وگوگوش)!!!فهمیدم دیگر حسابی عقل نداشته خود را از دست داده اد ویا چنان د ر محفل رهبری واین حکومتی که به همت شما شاعران نویسندگان شکل گرفت غرق شده ویا حل شده اید که بکلی منکر همه چیز میباشید این گفته شما مانند این است که سنگ پای قزوین را با یک الماس در ون ترازو بگذارند در اینکه ا استاد بنان خواننده خوب ما در زمان جوانی شما بود شکی نیست حال چرا ناگهان دوستی وپیوند چندین ساله خودرا با بز گترین خواننده سر زمین ما جناب شجریان از یاد بردید واورا کنار گذاشتید وآن زن را بعنوان بهترین خواننده بر گزیدیدتا جایی که من بیاد دارم شما وهمپالگیهای چپ شما از بنان خوشتان نمی آمد حال ناگهان خواب نما شدید وبه همراه قافله سالار این جماعت اظهار فضل فرموده اید ،میدانید جناب سایه !من خانواده شما را خوب میشناسم قدمت جاسوسی وخود فووشی د رخانواده شما گویا مشروطه میباشد شما با ابراهیم یزدی فرقی برای ما ندارید یکی دست به کشتار انسانها بیگناه زد شما هم دست به کشتار ادبیات وهنرمندان ما زده اید.آخرین کتاب جدید اشعار شما زیر عنوان ”تاسیان”که همان تازیان باشد هدیه دوستی در قفسه کتابهای من خاک میخورد رغبت ندارم حتی خاک روی آنرا پاک کنم .امروز عده ای جوان تازه بالغ نادان با آرایش ها نوظهور گرد شما جمع شده اند اما نمیدانند شما وآن غول شاعر شاملو چه آتشی را روشن کردید و مارا به دامن ا رباب بزرگتان در دشتهایسرد وبرفهای سیبریه انداختید همه ما میدانیم که امروز مستعنره روسیه وانگلستان هستیم این را هر شاگرد کلاس ابتدایی نیز درک میکند واین را به همت شما شاعران !!! داریم .جناب استاد شجریان مانند یک ستاره درخشان تابناک بر چهره هنر ایران میدرخشد احتیاجی ندارد که خورده پاهایی مانند شما از او تعریف ویا تجلیل کنند شما بهر روی نوکر شاه میباشید نه نوکر بادمجان.همان گوگوش لایق شماستشاعر وترانه سرای بزرگ وسالارسخن ما ترجیح بندی بلند در وصف رهبر ایران سرودند وخود شدند شاه شاهان ادب ایران حال شما هم اشعاری در مدح رهبر حاضر بسرایید تا لقب ملک الشعرایی را صله بگیرید .تا خود فروشان ادیبی مانند شما در ایران باشند در بر روی همین پاشنه میچرخد .بهر روی شما هم نوعی مداح ومدیحه سرا میباشید از نوع ادبی آن .عمرتان طولانی وخط محاسن مبارک طولانی تر باد .ثریا /اسپانیا /اکتبر ۲۰۱۸ میلادی برابر با ۲۳مهرماه۹۷ خورشیدی !؟ -
خشت مالان
ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !دلتنگیها !…….آوخ که این شهرت ومال لعنتی چه فرومایگی دارد درتمام این ایام آنرا تحمل کردم ، چهل سال تمام ، خودرا قانع کرده بودم که اشتباه کرده ام دربرابر بدبختی ها ایستادگی کردم خودا قانع کرده بودم که عمر من بمویی بسته است وروحی که از من جدا میشود دلم برای فرو ریختن جوانی جوانها میسوخت که یک یک یا به تیر غیب گرفتار میشدند ویا درخارج بسرعت برق به مرز پیری میرسیدند .و…… آن باز مانده گان که عده ای دل به گروی آنها بسته و دلخوش بودند که سر انجام وطن ازاد میشود وبر میگردند امروز دیدند که چهل سال این خانم ها وآقایان کارشان مشغول کردن ایرانیان خارج از کشور بوده است .چه قر بانیها دادیم که ، نه برایاشان مهم نیست من کسی هستم که با بیرحمی وگستاخی حرف خودرا میزنم دیگر خسته ام از اینهمه خیانت و دورویی حال تنها یک یا دو بلند گو ودو بوق حمام است که همیشه وهرروز بصدا در میایند ، شرافت همه را به زیر پا برده اند عده ای برای خود یک جارچی ! هم دارند که برایشان مرتب بوق بزند ، دیگر برای ما لازم نیست درد دل کنیم ، نسلی فنا شد وماهم به دنبال نسلمان از بین رفتیم تنها نشخوار کردیم ، روح های دردناکی که به هم پیوستند و آنها بما گفتند به زودی ، هرچه زودتر سر زمینمان آزاد خواند شد !!! خودشان درپارتیهای شبانه مافیای بزرگ پرقدرت صاحبان کارخانه های شراب سازی وعطر ومدلینگن همه صاحب امتیاز بودند به هم امتیاز میدادند ، خوب به خراسان رفتند ، سپس به کربلا ویک حج عمره همه گناهانشان پاک شد حال قدیس شده اند .آه چه بر سر ما آمد با اینهمه دروغ وخطا کاری .حال خایه مالان ورمالان وخشت مالان دیواری را ساخته اند واین مجسمه مومیایی ا درونش جای داده واورا درردیف قدیسان گذاشته اند از این روزها باید مانند حضرت مریم باو نیز تعظیم کرد واورا پرستید .چه کارهایی برای ما انجام داد ؟ کارهایی که درونش چیزی نمی ماسید رها میکردند ! وآنچهزرا که انجام دادند با دستور دیگران بود بچه هارا از کودکی شستشوی مغزی دادند شاعران توده را با خود همراه کرده پست های مهمی به آنها دادند بر ای فلان شاعر که درتختخوابش با کمر درد افتاده بود گل میفرستادند اما در حلبی اباد که من هرماه خود به آنجا میرفتم وبرای آنها غذا ولباس میبردم بچه ها خاک میخوردند زنهای جوان با مشتی بچه ویک شوهر بیکار درون یک گودال زندگی میکردند ، حلبی آباد صدا نداشت پایین شهر بود آنها با پایین شهری ها کاری نداشتند هرچه بود درکولوپهای های بزرگ بالای شهر بود مانند الان که یک جابجایی بزرگ صورت گرفته بچه های حلبی آباد در جای بزرگان نشسته اند وآنکه همیشه قربانی میشود طبقه متوسط است .بلی گلهای فراوانی از راست وچپ به همراه تلگرامها و بوق زدن در نای بوقهای سر حمام زاد روز فرخنده را تهنیت میگویند !!!!شاید چیزکی بماسد وآنها هم در زمره حامیان حرم دربیایند ؟ایشان درپناه وارث بزرگ بی خبر از دلهای خون شده مادران دا غ دیده وپسر ان جوان ودختران بر دار کشیده ویا زندانی در زیر دست وپاهای متجاوزین بیرحم تنها به پیامی بسنده میکنند ، سیگاری روشن میکنند و ودرفکر آرامگاه خویشند که باید حتی از مقبره ناپلئون وژوفین هم بزرگتر وبا شکوه تر باشد ، هرچه باشد شهربانوی خاردارند . و من خواب دیدم ، پایانگر کا ر فلک به عدل سنجیده بدیاحوال فلک جمله پسندیده بدیور عدل بدی به کارها در گردونکی خاطر اهل فضل رنجیده بدیگر بر فلکم دست بدی چون یزدانبرداشتمی این فلک را ز میانو زنو فلک دگر چنان ساختمیکازاده به کام دل رسید ی آسان ……”عمر خیام نیشابوری “پایان / همان روز یکشنبه ×22 مه ماه ! -
در نوازش های باد
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !…… حیران نشسته در دل شبهای بی سحرگریان دویده در پی فردای بی امیدکام از عطش گداخته ، آبش ز سر گذشتهعمرش بسر نیامده ، جانش به لب رسید ….”.ف. مشیری “خوب ، زمان ، زمان خوبی است ! بما وعده های خوبی داده اند ، پاییزی دلپذیر ، همه با هم یکی شده اند ! وخدا کند این یکی شدن به زمستانی سرد منتهی نشود .مردان کت و شلواری به صف در آن سو و زنا ن و مردان با لباسهای ارزان قیمت موهای آشفته دراین سود ، جدالی بس نا امید کننده است .اخبار دنیا ، مهمترین خبرها که تمام صفحات را پر کرده است وجایی برای خبرهای دیگر نمیگذارد ، گم شدن و یا تکه تکه شدن خبرنگار عربی میباشد مهم نیست کدام صفحه را باز کنی ، همه جا او ترا دنبال میکند ، خیلی مهم است ! ساعت اپل او همه چیز را ضبط کرده !! خوب پس چرا دنبال قاتل نمیروید ومارا خلاص نمیکنید ؟ دومین خبر مبارک و میمون عروسی نوه پسری ملکه بریتانیا ست او همه تمام صفحه ها را پر کرده است . دیگ خبری تازه ای نیست بجز سلامتی شما !سر انجام نمیدانیم گوگل پلاس هم که راه فیس بوک را گرفته بود از میان رفت ویاهنوز با آن رنگ قرمزش خود نمایی میکند خوشبختانه من خلاصم اخبار دنیارا هم باید روی توییت ها خواند که بسرعت برق از جلوی چشمان تو عبور میکنند !بما گفتند طوفانی دیگر درراه است واز پرتغال عبور کرده بما خواهد رسید ، صبح سحر روی بالکن رفتم هوا مانند ابریشم نرمی به ریه هایم رسید ، خبری نه از بار ان بود و نه از باد.من به هوا وخاک آلرژی دارم با عوض شدن هوا عطسه ها ی من شروع میشوند واگر دستم به خاک برسد نفس تنگی شدیدی عارضم میشود واز همه بدتر به بو های بد ومتعفن ! دکتر معالجم میگفت ترا باید درون یک ویترین گذاشت !!! بهر روی تما م شب عطسه ها مرا بیدار نگاه داشتند وحال درانتظار توفانیم .توفانی از نوع آنچه بر فلوریدا گذشت ، آب از آبی تکان نخورد ، آنچنان درگیر شمارش پولها وپنهان کردنشان مباشند که دیگر به هوا و زمین توجهی ندارند تنها ندا درمیدهند که آهای : آسوده بخوابید شهر درامن وامان است ، نه بمبی دررفته ونه اسیدی بصورت کسی پاشیده شده ونه جوانی بر بالای دار در حال رقص است .مشتی دیوانه ، معتاد ، وغیره ! بر دنیا حاکمند ومردم بیچاره زیر ذلت وبدبختی وگرسنگی وهرروز هم بدتر میشود . خوب تقصیر ما نیست باید گلخانه هارا ویران کرد وگل گرفت اینهمه اتومبیل درخیابانها وعده ای بدبخت تازه به دوران رسیده کلکسیون اتو مبیل دارند همه ااینها باهم در یک خیابان بسوی مقصدی نا معلوم میروند .در گذشته درآن زمانی که ما تازه وارد سر زمین اروپا شده بودیم وانگلستان برایمان یک سر زمین نمونه وبهشت بود ، در متروها همه مردان وزنان سرشان روی یک روزنامه بود دراتو بوسها هم ، همه متین مودب راهرا برای دیگری باز میکردند جای خود را به اشخاص مسن میدادند ویا کمک میکردند ، امروز در متروها وحشت میکنی از هجوم مردم که از روی سرهم رد میشوند اتوبوسها درحال حرکت باید خودرا برسانی ، آسمان خراشها ناگهان بالا رفتند به شکل آلت تناسلی مردان !!! ونامش را خیار گذاشتند !> مسابقه آسمان خراش دردنیا شروع شد ، آسمان آبی گم شد خورشید زیر دود ها پنهان شد فصلها راهشانرا گم کردند وحال دوفصل بیشتر نداریم یک تابستان گرم و طولانی ویک پاییز طوفانی به همراه سیلابها و ویران کننده ، دیگر نمیتوانی برگ خشکی را از روی زمین برداری واورا تماشا کنی وبر جوانی از دست رفته وخزانش شعری بخوانی .نه ! همه چیز تمام شد ، امروز ما مانند دلقکان رو صحنه ، به تماشای ” موبت ” ها نشسته ایم کاری هم از دستمان ساخته نیست ، حرف ، بی حرف ، زبانترا از پشت گردنت بیرون میکشند .نه ! دیگر خبری نیست . باید در انتظار توفان بود .ای رهنورد خسته ، چه نالی ز سرنوشتدیگر ترا به منزل راحت رسانده است !دروازه طلایی آن را نگاه کن !!تا شهر مرگ ، راه درازی نمانده استبه روز شده : یکشنبه 14/10/2018 میلادی برابر با 22 مهر ماه 1397 خورشیدی .ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا ! -
ای آدمها
ثریاایرانمشن » لب پرچین « اسپانیا !………………………………………(ای آدمها که این صفحه را فیلتر مغناطیسی کرده اید باز هم مینویسم )!!!!شعری از: ” فریدون مشیری ، زنده یاد ” که به همت نازنینی از راه دور برایم فرستاده است .موج می آمد چون کوه به ساحل میخورداز دل تیره امواج بلندکه غریقی را در خویش فرو میبرد ،و غریوش را با مشت به فرو میکشت ،نعره ای خسته .وخونین بشریت را به کمک میطلبید” آه ، ای آدمهاای آدم هاو… ما شنیدیم وبه یاری نشتابیدیمبه خیالی که قضابه گمانی که قدر بر سر آن خسته ، گذاری بکند” دستی از غیب برون آید و کاری بکند “!هیچ یک ، حتی از جای نجنبیدیمآستین هارا بالا نزدیمدست آن غرقه در امواج بلا را ، نگرفتیمموج ، می آمد چون کوه به ساحل میریختبا غریویکه به خاموشی می پیوستبا غریقی که در آن ورطه به کف ها ،به هوا ، چنگ میزد ، می آویختما نمی دانستیماین که در چنبرگرداب گرفتار شده استاین منماین توییآن همسایهآن انسانواین مائیمما !همان جمع پراکنده ،همان تنهاآن تنهاییمهمه نشستیم وتماشا کردیمآن صد ا، اما خاموش نشد” ای آدمهاای آدمهاآن صدا هر گز خاموش نشد و نخواهد شدآن صدا در همه جا ، دائم در پرواز است !تا به دنیا ، دلی از هول ستم می لرزدخاطری آشفته استدیده ای گریان استهرکجا دست نیاز بشری هست درازآن صدا در همه آفاق طنین انداز استآه ، اگر با دل وجان ، گوش دهیمآه ، اگر وسوسه نان را بیک لحظهفراموش کنیم” آی آدمها ” رادر همه جا می شنویمدر پی آن همه خون ، که براین خاک چکیدننگمان باد این جان !شرممان باد ، این نانما نشستیم و تماشا کردیمدر شب تا رجهاندر گذرگاهی ، تا این حد ظلمانی و توفانی ،در دل این همه اشوب وپر یشانیاز پای فرو می افنداین که بردار نگو.نسار شده استاین که با مرگ در افتاده استاین هزاران و هزاران که فرو افتادند ،این منماین توییآن همسایه ، آن انسان واین مائیمهمه ما !همان جمع پراکنده ، همان تنها ،آن تنها مائیماینهمه موج بلا درهمه جا می بینیم| آی آدمها | را می شنویمنیک میدانیمدستی از غیب نخواهد آمدهیچ یک حتی یکبار نمیگوئیمبا ستمکاری ، نادانی ، اینگونه مدارا ، نکنیمآستین ها را بالا بزنیمدست دردست هم از پهنه آفاق برانیمشمهربانی را ، دانایی را بر بلندای جهانبنشانیمشآی آدمها ، موج می آید …….………..شادروان فریدون مشیری / با سپاس از آن مهربان و نازنین دوست داشتنیم .…….روز گذشته دخترم گریه کنان تلفن کرد وگفت مادرجان ! تو میدانی بی سر زمینی یعنی چی ! اما دیگران نمیدانند .به روز شده درتاریخ 13 /10/2018 میلادی ؟!ثریاایرانمنش / اسپانیا » لب پرچین « . -
نسل کشی
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !………………………………………مرا زور و پیروزی از داور استنه از پادشاه و نه ا زلشگر استسر نیزه از تیغ رخشان کنمبه آورد گه ، بر سر افشان کنمکه آزاده زادم نه من بنده امیکی بنده آفریننده امسوی تخت شاهی نکردم نگاهنگه داشتم رسم و آیین و راه ……..فردوسی بزرگ……..و…. ما میخواهیم زنده بمانیم نه اینکه نامی بر صفحه روزگار و یا درخاک فراموشی بسر بریم ، و شما چون باد سام بر ما گذر کنید و همه را بسوی مرگ روانه سازید ،” راهیان نور” یکی از این قتلگاهای شماست ، ما باید همچو خداوند بر همه نظر داشته باشیم ، خدای خودرا داریم ما از خاک روئیدیم وشکفتیم حال دنیا به رشک وحساسدت افتاده زیبایی ما بیش از ازاندازه بود تا جاییکه اسکندر سرداران خودرا مامور ساخت با زنان ایرانی در آمیزند ونسل یونانیان را تغییر دهند وخون تازه ای به آنها تزریق شود .وسلوکیان همان باز ماندگان اسکندر میباشند .مارا تماشا کنید ما یگانه هستیم وزنده خواهیم ماند وروزی سرود حقیقت را بگوش همه عالم خواهیم خواند .امروز ایا اثری از آشوریان ، یا بابلیان ویا کلدانیان دردنیا هست ؟! جایشانرا به قزافی ها وصدام حسین ها وغیره دادند ، مصریان دیگر مصری نیستند اصالتی در وجودشان نیست آدمهای تازه ای هستند که مسلمانند مصری مسلمان !ما ایرانی هستیم وایران و پا رس را نگاه خواهیم داشت شما نمیتوانید نسل مارا نابود سازید . ما به شمارهای آدم هایی که از دست داده ایم بر گورهایشان بوسه خواهیم زد سپس گورهای شمارا ویران خواهیم نمود .شما نمیتوانید ما را زنده بگور کنید زبان مارا نمیتوانید ببرید هرکجا یک ایرانی هست ایرانی بزرگ وجود دارد وآنهاییکه میل دارند در زمره شما وزیر پرچم الهیات گام بردارند همه تبدیل به یک به گور شده اند .ما میرویم تا در آستانه نوینی گام برداریم ما ازاین پس خدایی دیگر دار یم خدایی مهربان ، سازگا ر و پوشنده خدایی که از بودنش اکراه ندارد خدایی که میبخشد وزیاد ازحد هم میبخشد .شما تا آخرین سکه هارا بردید وتا آخرین قطره های آب را خشک کردید ، اما بارانی دیگر خواهد بارید غیر از این سیل آبها ، سیلا بها شماررا باخود خواهد برد .ما فرزندان رستم نوه های زال و زاده سیمرغ هستیم و رستم به خداوند آموخت که بی اندازه در قدرت بودن ، کمال معر فت نیست ..شما مشتی بیسواد ، بیشعور چند تخمه و مخلوطی از چند نطفه بر سر زمین ما یورش آورده اید تا نسل مارا از میان بردارید آنهم بکمک اربابانتان وأن خود فروشانی که درهمه جای ارویا یک تریبون ویک تلویزیون دارند از خون ما تغذیه میکنند واز پولهای باد آورده شما باد در غب غب میاندازند ، آنها زباله هایی بیش نیستند که بسرعت برق انها را به درون زباله دانی تاریخ خواهیم ریخت .ما میاندیشیم ، پس وجود داریم و هستیم تنها باید یک ” تی پای ” بزرگ بر باسن آن خفته گان بزنیم ، که : هی برخیزید نسلتان رو به فنا میرود وروزی دیگر یک ایرانی در دنیا باقی نخواهد ماند به همت حضرت والای بی بی سکینه و دوستانش که هنوز چشم به بقیه سر زمین ما دارند .برای شناختن ویافتن باید دوید ، آن روز فرا خواهد رسید که فریاد وخیزش کاوه در برار ضحاک بلند میشود آنگاه شما میتوانید شیهه بکشید وفریاد بردارید والهه خودرا بخواهید ما منصور حلاج را داشتیم که تا آخرین دقیقه فریاد انا الحق را از گلویش بیرون فرستاد تا طناب دار حلقوم اورا پاره کر د شما رسوایان عام ، دروغگویان فتنه گر که هنوز واؤه آهنگ را نمیشناسید معنا درگلویتان خشک میشود شما برای راه رفتن احتیاج به عصای کوران دارید وفانوسی تا جلوی پای خودرا بینید .ومن ! سرودی هستم که آهنگ ومعنا را در خود یکجا جمع کرده است ، آتشی هستم که در نیزار افتاده هستی من از انسانیت و ترکیبی از معنا و آهنگ وسرود میباشد .و شما ای ایرانیان خفته نشسته در کنار قصر خور شید بیدار شوید نسل کشی ما شروع شده است از دختر بچه های چها ر وپنج ساله تازنانیکه درزندانها بص.رت اسیر به دیوارها میخکوب شده اند ، بیدار شوید غیرت شما کجاست ؟ وشما ای بلبلان خوش الحان که نشسته اید و گذشته های شیرین وبی ثمر خودرا مزه مزه میکنید بلند شوید آن باسن گنده را از روی صندلی بردارید ویکی شوید نه چند نفر در یکی همه یگانه شوید نه بیگانه درهم . پایانبه روز شده :جمعه 12/10/2018 میلادی برابر با 20 مهرماه 1397 خورشیدی …… -
شبهای من
ثریا /اسپانیا /لب پرچین !هوا دم داشت نفسم به سختی بالا میامد اسپری جدید با انهمه دم ودستگاه تنها حالم ر ا بهم زد همه درها را باز کردم وهمه چراغها را روشن کردم داشتم زندگی پر ماجرای پاتریسیا گریس کلی را مینواندم هیچ میل نداشتم که جای او باشم مدل دو سالن مد معروف وزیر نظر اربابان بزرگ نه خفه میشدم حالا هم دارم خفه میشوم خودم را به اطاق نشیمن رساندم سرد بود بیادم آمد امروز تعطیل است روز ارتش وروز بانوی مقدس پیلار وبیادم آمد هنگامیکه شاه از ا رتش سان میبیند من به گریه میافتم هنگامیکه پرچم بر افراشته میشود گریه وبغض من شدید تر میشود روزیکه پرچم سر زمین من فرو افتاد کسی خم نشد تا آنرا بردارد عده ای پا به فرار گذاشتند عده ای در محضر حضرت امام نشستند وبوسه بر دستهای پلید اوز دند وان بیرق سیاه را بر افراشتند ژنرالهای وا تش ما به جوخه اعدام سپرده شد زنان فورا به سر صندوق های مادر بزرگشان رفتند وچادر هار بر سرکشیدن سجاده های ریاپهن شد وارتش جدیدی از کشو رهای دیگر وارد شده مانند رباط بی اراده تنها میکشتند .پرچم من گم شد وهیچ مردی بر نخاست حال چشم امید به زنان بسته ام شاید کاوه ای از میان آنها بر خیزدامروز روز مرگ فیلهاست وروز غم برای من .بیاد فاخته ام افتادم در قفسش پنهان است زیر نظر یک فرمانده وچند صد تن فدایی پر وبال زیبایی دارد خوب آواز میخواند من رهنگام غم باو میاندیشم فاخته من پرواز را نمی داند تنها روی شاخه درخت لانه اش آواز را سر می دهد او از من دور است خیلی دور وراه خانه مرا نیز نمیداند او اسیر است بندی بر گردن دارد که نخ او در دست دیگری استالان ساعت شش صبح است قهوه ای نو شیدم تا خواب را از خود دور کنم و در انتظار مراسم مینشینم بیاد آن سومین ارتش جهان که به دست بی بی سکینه و رفقایش نابود شد هنوز د ر پی باقیمانده آن است وجلادان همچنان مشغول نسل کشی میباشند . پایانجمعه ۱۲اکتبر۲۰۱۸میلادی برابر با ۲۰مهرماه۱۳۹۷خورشیدیثریا ایرانمنش -
آریستو کراسی !
دلنوشته امروز !ثریا / اسپانیاداشتم دعوای بین دو برادر را بر سرا فتخار دادن لقب کنتس را میخواندم البته ظاهرا باید این لقب به بانوی برادر بزرگتر برسد وکم کم برود تا پایین !!! درعین حال دیدم چگونه این جماعت دست دردست هم دارند وچگونه سوار ملتها میشوند ، بی آنکه به روی خود بیاورند که روزی اجدادشان دردریاها جلوی کشتی ها را میگرفت ورهرنی میکرد وهرچه بار کشتیها یود بین خود و برادر خوانده ! بزرگش تقسیم مینمود اینهمه تابلوهای گران قیمت ، اینهمه اشیاء نفیس واز همه مهمتر تاج هایی که روزی ملکه های بابل ویونان و پارس بر سر میگذاشتند هم اکنون زینت بخش زلهای پراکنده آنهاست وچگونه همه اقتصاد را دردست دارند وچگونه فئودالیسم دارد خون همه را مییکد اما نامشرا چیز دیگری گذاشته اند ؟قبلا در دریا ها دزدی میکردند وظاهرا هم سفیر ویا وزیر شاه بودند !حال که دریاها واقیانوسها غرش برداشته اند روی زمین دزدی میکنند .در ولایت ما هم مردمی بودند که یک ” سکتی” را بنا گذا شته وهمه چیز دراختیار آنها بود از مرکبات ، تاپسته وخرما وروغن حیوانی ! آن دسته که نامشان ” بالاسری ” بود حقی نداشتند گاهی باغچه ا وبا باغهای کوچک وناچیز آنهارا نیز آتش میزدند ، بالا سری ها قشر بدبخت ومحروم جامه بودند وآن شیخ با جمیع هوادارنش همه اقتصاد را دردست داشت ! امروز نمیدانم آیا اثری از آن همه کپ کپه و بیا و بروهست یا نه ؟باید هم دست مبارک بانو وآقارا میبوسیدند وتا زمین خم میشدند خوشبختانه آنها تاجی نداشتند عمامه داشتند وچادرهای مشکی کرپ دوشین ولباسهای ابریشمی سفارش خارجبالا سری ها دکان بقالی داشتند ، دکان کلاه فروشی داشتند ، دکان ذغال فروشی عده ای هم ملاک بودند ودردهات خود درکنار املاکشان نان بخور ونمیری را درآورده ومیخوردند وراضی به داده بودند همه دکاندار بودند روزی شان میرسید وشب با یک نان سنگک بزرگ ونیم کیلو پنیر بخانه هایشان میرفتند وشاکر بودند ، کاری به آن قوم نداشتند ، قوم دیگری آمد درکسوت بنگاه خانقاه واین قشر محروم را بسوی خود کشید وتتمه پولشانرا نیز گرفت .اینها همه از ” بالا” حمایت میشدند از طریق همان آریستو کراسی ، هجوم به سر زمینهای امریکای جنوبی وکشتن وبردن اموال آنها نیز عده ای را در زمره همین آریستو کرانها در آورد .حال امروز ما شاهد عکسهای آنها هستیم وبه تاجی مینگریم که روزی متعلق به یک مهاراجه هندی ویا یک بانوی پارسی ویا یونانی ویا ملکه مصر ویا بابل بود ه است .حال امروز من از سر حسادت !!! یا کباب میشوم ویا کتاب ؟! بستگی دارد ……ود رفکر دو الماس بزرگ چهانم یکی دریای نور ودیگر ی ….دریای گوهر میدانم کجا هستند ما نتوانستیم آنهارا خوب نگاه داریم آنها برایمان نگاه داشته اند وعکس آنرا بما نشان میدهند تا دلتنگ نشویم !داشتم به مجله های کاوه وآخرین شماره آنها مینگریستم ، دراین فکر بودم اگر محمد عاصمی هم یک زن ایرانی گرفته بود امروز چه بسا ” کاوه ” فرزند شصت ساله اش هنوز به زندگیش ادامه میداد نه اینکه خود او برای مخارج مجله مجبور باشد در چلو کبابی ها گوشت به سیخ بکشد ودوستان چپی او خودرا فروختند وتنهایش گذاتشند ویا بسرای باقی شتافتند !وخود او نیز به رفتگان پیوست .روانش شادپایان گفتگو !نه بر اشتری سوارم / نه چو خر به زیر بارمنه خداود رعیت / نه غلام شهریارم …..سعدی -
باران ، باران !
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !ببار ای ابر ، ببار ای باران ، که گفته اند د رلطافت طبعت خلاف نیست !ببار باران و ویران کن جهان را که یاران و مردان بزرگ میل دارند دنیای بهتری برای ما بسازند ، آنچنان باریدی که مرده ها از درون قبرهایشان روی آب روان شدند ، خانه ها ویران شد درختان وباغهای پر میوه همه از بین رفتند اتومبیلها مانند حلبی های رنگا رنگ رویهم سوار شدند وزنان ومردان درمیان سیلاب اشک ریزان تنها درفکر نجات جان خود وکودکانشان بودند ، پهای معلق همه ویران شدند !بطور قطع ویقین در جزیره زیبای مایورکا به آن کاتدرال بلند وسر به اسمان کشید خللی وارد نیامد ، چرا که خدا درآنجا خانه دارد ودر یبشتر خانه های ویران راهی ندارد .آسمان چنان تیره وتاربود ومن در جاهایی احساس میکردم که در گوشه ای از آسمان شخصی شیلنگی به دست گرفته ودارد بسوی خانه ها ومزارع مانند آب پاش های آتش نشانی آب را جاری میسازد ، خانه ها ویران ، جاده ها ویران گل ولای همه جا را فرا گرفته و……. بالا نشینان تنها تماشاچی بودند وسپس به درون اطاقهای گرم خود میخزیدند و میگفتند این کار دولت است که به آنها برسد بما ربطی ندارد ! خوب فاضل آب هم ندارند جایی نیست که آبها به زیر زمین فرو روند یا به رودخانه میپیوندند ویا به دریا میرسند !تا بستانها جنگلهارا میسوزانند ، و خزان که روزی نامش بهار عاشقان بود سیلاب وطوفان به راه میاندازند زمستانی هم نداریم تنها درقله ها بلند برای نورچشمیان اسکی باز ومسابقه ها برفهای مصنوعی را با شیلنگ به تپه ها تزریق میکنند !مردی جوان در میان سیلاب میگریست هم خانه وهم اتومبیل خودرا ازدست داده بود حال شب جایی برای خواب نداشت حتما درگرم خانه های دولتی باو یک پتوی قرمز خواهند داد !!!حال تو فان بسوی دیگر حمله ور شده است .بیایید دنیای بهتری بسازیم !اول کتابی را مینویسند ، سپس از روی کتاب فیلمی تهیه میکنند ودست آخر حقیقت را به نمایش میگذارند ، تا ناگهان ما شوکه نشویم ! آماده شده ایم ، فعلا » هانری پاتر رکورد شکسته » مهم نیست چه بر سر دیگران میاید ، مشگل خودشان است ، خانه هایشان ارزا ن قیمت با معیارهای نسنجیده ومصالح مقوایی ساخته شده حال معلوم است که ویران میشود .فعلا شهر مالاگا که درلیست زیباترین شهرهای توریستی بود وجزیره مایورکا وچند شهر دیگر ویران شده اند تنها خانه های ودکه های مرد م بیچاره دچار آسیبهای جبران ناپذیر شده اند ساختمانهای بلند وباشکوه سرجایشان محکم ایستاده اند !در جایی خواندم بانو » ژیلا مساعد « شاعره ایرانی الصل عضو آکادمی فرهنگ سوئد بر گزیده شده اند وگفته اند که دروطن خودم معنای گفته ها ونوشته های مرا نمی فهمند !!! راست هم گفته من دفتر شعری از ایشان دارم بیشتر به نوک سینه ها وبستر رفته اند شاعری چپ نما واشعارشان مانند نثری بود که میان خطوط را پاک کرده باشند ، راست گفته اند ما چیزی نفهمیدیم !نادر نادر پور باید درجوانی جان به جانان بسپارد ، سهراب از دنیا برود سیمین بهبهانی از دنیا برود لعبت والا درمیان مرگ وزندگی دست وپا بزند ، فروغ درجوانی ناکام از دنیا برود ، خوب در بیابان لبریز از خار مغیلان یک علف هم غنیمت است ، به ایشان تهنیت میگویم !!!!در اوایل انقلال در اروپا بخصوص درلند ن تعداد شاعره ها وشاعران از جنگلی پر درخت هم بیشتر بود حتی کتابی دارم از یک ژنرال افسر گارد شاهنشاهی که ایشان هم سر پیری در لندن با لباسهای گرانقیمت خود شاعر شده بودند ، شعر نو کاری ندارد چند جمله را بهم بچسپانید وچاشنی آن چند کلمه احساس هم بنمایید یا ملی یا مذهبی یا عشقی ویا سکسی میشود شعر !!!دیگر چیزی برای گفتن ندارم ، در فکر ویرانی خانه ها و خیابانها ومردم آواره هستم کلیسا ، بیمه و بانکها هم کمکی باین موجودات تیره بخت نخواهند کرد درهای کلیسا همیشه بسته است تنها برای نماز اعشاء ربانی و برای عده ای بخصوص و شناخته شده باز میشود نه برای فقرا و درماندگان کلیسا میگیرد ، نمیدهد ! مگر خود مردم به فریاد یکدیگر برسند ودر این میان باز آن فیلم لعنتی جلوی چشمانم بالا وپایین میرود و روزی فرا خواهد رسید که انسانها مجبورند از گوشت همنوعان خودشان تغذیه کنند ، شاید هم امروز هم این کار میشود اما درخفا کسی نمیداند چه دستهای درکار ویرانی این جهان است .پایانمیزبانی که ز جان سیر کند میهمان راچه ضرور است که آراسته سازد خوان راهر که بیحد شو د از حد نکند پرواییچه غم از محتسب شهر بود مستان را ……” صائب تبریزی ”………………………………………..به روز شده در تاریخ 11/10/ 2018 میلادی برابر با 19 مهرماه 1397 خورشیدی !ثریا ایران منش » لب پرچین « اسپانیا ! -
امنیت ما ؟
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !بیا ، بیا که مرا باز نیمه جانی هستاسیر تیر بلای ترا ، نشانی هستبیا بیا که سیر حوادث بباد خواهد دادز برق فتنه بهر جا که آشیانی هست ……” مشفق کاشانی “در دوران کودکی ، هنگامی مورد خشم پدر قرار میگرفتی ، آغوش مادر به رویت باز بود و اگر از مادر دردی میکشیدی آغوش پدر جایگاه امنی بود و اگر از هر دو تیر غمی بر دلت مینشست عمه جان درب خانه اش به روی تو باز بود .در نوجوانی بودند دوستانی که آغوششان با مهربانی به روی تو باز بود وتو میتوانستی شکایت از نامهربانی “دوست ” را به آنجا ببری .امروز ! امروز برق کینه ها ، نفرت ، خود آزاری ها ، آ ن دریا دلی را به زیر آوار فرو برده است . .امروز با نهایت تاسف شنیدم که آن قهرمانی که روزی اورا سرور قهرمانان میدانستم وافتخارم این بود که هم بالین او بودم ، بیهوده حکم اعدام او به حبس ابد وسپس پانزده سال و درنهایت به نه سال ودست آخر پانزده روز تبدیل شد وآزاد شد واولین کارش این بود که بار سفر ببندد وبسوی امریکا سفر کند برای دیدن خواهر بزرگ ، امروز دانستم که او در زیر سه نوع شکنجه تن به آن داده که پلیس استراژیکی در زندان بماند ورفقای چندین ساله اش را به جوخه اعدم بسپبارد ، مانند و………. وبقیه را ……..وپاداش خودرا نیز گرفت یک کاپ بزرگ شاهنشاهی !!!نفرتم از شما هزار برابر شد ازشما ملتی که بقول آن پیر زمانه ، ملت همیشه گریان واندوه پرست میباشید ، نفرتم بالا گرفت وتعداد پلیسهایی که درخارج بصورتهای مختلف در زندگی تو رخنه میکنند یکی یکی را شناختم و سپس خودرا بیشتر درون پتوی هزار ساله ام پیچیدم تا از گزند مارها وعقربهای جرار ومرغان خوش الحان درامان باشم .آه از نهادم بر آمد ، قهرمانان ما همه پوشالی وتو خالی وهمه جوالی از گونی های کثیف که با یک سوزن همه آنچه را که خورده اند بالا میاورند وسپس دوباره آن بالا آورده را با زبانشان میلیسند .شاعران چپی ما که دست در دست ملاها دادند ومدال وجایزه خودر ا گرفتند حال درکمال آرامش واسایش در انتظا ر عزرائیل نشسته اند ویا ر فته اند ، نویسندگانمانلباس تولستوی را پوشیدند با کراوات قرمز به صفای افطاری رفتند ! واز گذشتگان که با افتخا ر یاد میکردیم دیدیم دو برادر یکی در زندان پلیس بوده ودیگری د ر دفتر یکی از بزرگان وکارخانه داران مامورین قسم خورده ساواک !دو روز است که بارانی هول انگیز آغاز شده است ومن نگران مسافرین جاده ا هستم که اتومبیل فکسنی آنهارا سیلاب با خود نبرد درعین حال اشکهایم سرازیرند .روزها مانند برق وباد میگذرند وهمه خوشحالی من در شمارش روزهای شیرین گذشته بود وآغاز تولد اولین نوه ام ، آن روز خودم نیز از نو متولد شدم وهمه گذشته را به زیر پا نهادم ، کینه هارا به دور ریختم ، تولد دوباره من از من انسان جدیدی ساخت همه توجهم معطوف فرزندانم شد وپیرامون نوشته هایم ، آنهارا که برگ برگ همه جا ویران بودند جمع کردم ، درانتظار آن نبودم که آنهارا به دست یک ناشر بسپارم ناشرین نیز از همین ملت میباشند ، خود فروشانی که جلوی درب مغازه نشسته در انتظار مشتری میباشند هرکه بیشتر داد غلام او خواهند شد درعین حا ل به دنبال مشتری دیگری هم میگردند .دیگر اشیانه ای نیست که به آن بیاندیشم ، دیواری نیست که به آن تکیه کنم هرچه هست ویرانه های است که انبوه مگس ها وکرمها روی آن علت میخورند .ما چیزی را نمیتوانیم به جلو بکشیم اندیشه های ما همیشه در گذشته هاست به اکراه به جلو نگاه میکنیم ویا با ترس سپس درهمان جایی که ایستاده بودیم می ایستیم ومحکم دیوار ویرانه را نگاه میداریم غافل از انکه دیوار سست است و مارا زیر خود دفن خواهد کرد .همیشه به دنبال یک ( ناجی) هستیم !! این ناجی میتواند یک خدای ریشو وقهار وجبار درآسمان باشد ، میتواند آن مردی باشد که روی صلیب آویزان است ومیتواند جناب مکدونالد باشد !!! ویا جناب چکمه !!!درک آزادی و آزاد بودن را نداریم تنها شعار میدهیم .مر دم را میفریبیم اهریمنی که در وجودمان لانه کرده از ما قویتر است پایان ناپذیر است باو تکیه میدهیم پیکاری با او نداریم در هیچ دوره ای قهرمانی نداشته ایم مگر در داستانها وافسانه ها ، پهلوانان ما ؟! رمضان یخی بودند ، حاج طیب و شعبان جعفری !!!وتنها در هنگامیکه بایستی و تاریخ به آنها احتیاج داشت پای به صحنه میگذاشتند .ما بر ضد خودمان می جنگیم نه با دشمن وطن ما همان سکه ای است که درجایی به امانت گذاشته ویا پنهان کرده ایم خداوند ما ، باد است وما از باد به طوفان میرسیم طوفانی که هیچکس نمیتواندآنرا مهار کند .قهرمانی نیست ، جایی نیست که درامان باشی نه دیر ونه خانقاه وهوای مه آلود آن ونه مسجد ونه معبد ونه کلیسا همه درانتظار نوشیدن خون تو هستند . پایاناز آن بسوز و گدازم میان آتش و اشککه همچو شمع بهر شعله ام زبانی هستدلم چو غنچه بهر پرده نقشی بسته بخونز خون نوشته بهر پرده داستانی هستثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا . 10/10/2018 میلادی برابر با 18 مهر ماه 1397 خورشیدی ! -
فاخته
ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !ای فاخته زیبا ، خوشحالم که دوشینه شب نغمه های ترا شنیدم .ا زهرسوی بام من پرواز میکنی وبر شانه هایم مینشینی ، شب گذشته بس زیبا شده بودی .غرق نشاط شدم ، چشمانم را رویهم گذاشتم وآرزو کردم درخود بمیرم ودوباره بیست ساله از جای برخیزم !آنگاه این منم که بسوی تو پرواز میکنم .وبر روی سقف بام تو مینشینم وآواز سر میدهم !ای فاخته ! آیا تو به راستی پرنده خوش نوا هستی ؟ یا خبرچینی بینوا ؟ که تنها آوایی سر میدهد ؟ ودر آسمان بیکران سرگردان است .فاخته ، خسته ام ، از دنیا ، ومردمانش وریاکاریها ، من از جنس آنها نیستم .با اینکه تو در پرحرفی های دلپذیر خود وصف نور خورشید وعطر گل یاس را بما نوید میدهی .نمیدانم چرا نغمه هایت برای من سراسر رویاست ؟ای سوگلی خزان من ، خوش آمدی تو برای من پرنده ای تنها نیستی وجودی نامریی هستی ، صدایی دلپذیر که گاهی بلند وزمانی کم میشود من بدان گوش میدهم تا بخواب روم .بشنیدن آوای تو در میان لانه ات در آسمان پهناوری مشتاقانه درجستجوی تو هستم .بارها وبارها ترا راندم ودوباره درجنگلها ترا یافتم وبه چمن زار خودم بازت گردانیدم اما هرگز آن امید را که بمن دادی از یاد نبردم .تو مایه هوس های بهاری من نیستی ، بین تو ودنیا خودم سرگردانم .ای پرنده زیبا از پرواز تو و وجودت ،این دنیای تلخ برای من بصورت یک خیال ، یک رویا درآمده وآن اقامتگاهی که تو درآن پناه برده ای برای من یک معبد استگویی از ازل آنرا برای تو ساخته اند /کامم تلخ ، رویاهایم گم شده وچشمانم نیز خسته اند .بازهم برایم آواز بخوان مهم نیست چه میخوانی . فقط بخوانثریا / اسپانیا /یک قطعه سروده ای برای درلم .سه شنبه نهم اکتبر 2018 میلادی .







