Category: General

  • کوتوله ها

    ثریا /اسپانیا 
    تو راست گفتی پسرم کوتوله ها همیشه باندازه همان  قد وقواره شان رشد عقلی پیدا میکنند  / بیاد روز گذشته هستم که تو اینجا بودی  وامروز جایت خالیست  .  با هم نشستیم وفیلم هوس های بهاری خانم استون را تماشا کردیم من بافتنی دردستم  بود  زیر چشمی فیلم را میدیدم  هنگامیکه فیلم تمام  شد .گفتی :
    مادر واقعا بتو افتخار میکنم چگونه اینهم سال را تنها گذراندی ؟
    گفتم  که احتیاج به هیچ ژیگولویی  نداشتم تا ارباب  وصاخب روح و قلب  من شود  من خود صاحب همه أنچه را که باید داشته باشم  هستم .
    از این ژیگولوها وکو توله ها زیاد سر راهم ایستادند اما من  زیر چتر. شعر /موسیقی/ سپس نوشتن خودرا پنهان از همه کردم  حالم بهم میخورد بخصوص پس از نشست وبر خاست با ان بزرگان اهل دل واهل کتاب  حال در کنار مشتی بچه کلاغ که تازه سر از تخم بیرون آورده هنوز قار قار را هم نمیدانند ودرست فرا  نگرفته اند  وقت خودرا تلف نمیکنم  ایران  سر زمینم در میان  مشتهای گره کرده ام میباشد درون سینه ام میباشد . درون کتابخانه ام میباشد .
    نوزده سال  داشتم که راهی اروپا شدم  شهر به شهر دهکده ه دهکده ها را دیدم تارسیدم بجایی که نبایداطراق میکردم متاسفانه همانجا فرش را پهن کردم  اما روحم بطرف سر زمینم بود میداتستم چشمانی در انتظار منند  زمانی از بند رهایی یافتم که دیگر دیر بود  شما ها ریشه  کرده بودید  وحاضر به برگشت نبودید  شما نیز مانند من آن خاک را بدون آن  کوتوله های تازه از تخم لاک پشت در آمده ،دوست داشتید اما نمیشد همه را تربیت کرد  مقداری از تربیت ها ذاتی وارثی میباشند  متاسفانه امروز این آدمها که زیر لوای مدارک دهان پر کن دور دنیا راه افتاده اند اصالتشان از نوع همان برفهای  مصنوعی است که پایت را بکذاری تا لجن فرو میروی آنها  فرزندان دشتهای خار  خاشاکند نه زاییده کوهستانهای بلند  ودست نخورده و رودخانه های شیب دار و  پر آب ودماغه ها که فوران میکنند آنها حتی در یک برکه هم نمیتوانند شنا کنند اما خودرا  شناگر ماهری میدانند  که میل دارند ما غرق شدگان را نجات دهند!!!! 
    بهر  روی من هنوز  محکم روی  پاشنه های پای خود ایستاده ام  تنها نیستم  شماهارا در. سینه ام دارم  ترا  دختران را نوه هارا که برایم افتخار آفریدند  نه بی آبرویی 
    همین  تنها راهش این است که از شهر کوتوله ها  دور شوم ! . 
    یک دلنوشته  روز سه شنبه  اول ژانویه ۲۰۱۹/ اسپانیا ی
  • سال نو

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین « 
    قبل از هر چیز فرا رسیدن سال نوی مسیحی را به عموم  عزیزان تهنیت میگویم وامید آنرا دارم سالی پر بار  لبریز از خوشی وسعادت به دو را ازجنگ ونکبت وآزادی سر زمنیها ی اسیر باشد ُ منجمله ایران ما .
    بنویس ُ کانجا  کبوتر پرواز  را  خوش نمیداشت 
    از بس که در اوج  میتاخت  رویینه باز شکاری 
    نستوه ُ نستوه ُ مرد ! این شیر دل  ُ این تکاور 
    بشکوه ُ بشکوه  مرگا ! این وطن از وطن پاسداری ………« بانو  سیمین بهبهانی » 
    حال اگر پاسداران خارج بگذارند واز روی نقشه به جوانان نگویند کجا بروید کجا نروید وآنهارا به قتلگاه راهنمایی نکنند !
    مردم برخاسته اند واین خیزشی پایان نا پذیر است تا آستانه آزادی آن سرزمین شعر وموسیقی وادب به دوراز نگاه خشگین ملای عرب ومهاجم .بی حرامزاده های صیغه ای !!! 
    بنویس  ازآنان که گفتند ُ یا مرگ یا سر فرازی 
    مردانه تا مرگ رفتند بنویس ُ آری ُ اری !
    ایکاش این گروه اپوزسیون درحال شکل ویا شکل گرفته وکهنه شده دست از سر مردم بیچاره برمیداشتند وپاسداران وقاتلین را بسوی آنها راهنمایی نمیکردند آنهم دریک عشوه گری فریبانه !
    بهر روی  هر چه بود سال وحشتناکی حد اقل برای من بود –  تا اینکه درآخرین دقیقه فرشته امیدم بیخبر آمد ومرا از تختخواب بلند کرد وبه میهمانی گنجشکهای دیگرم برد ُ انرژیم داد . امروز  رفت نه گریستم ونه شادمانم نخوابیدم تمام شب بیدار بودم ُ حال با نوشیدن قهوه ای  اولین دستویس را تقدیم میدارم هر چه هست وهر آنچه میخواهد باشد .
    سپیده دم فرارسید   سیاهی شب رفت  .عمر من نیز پرده وار میرود  زین سیاهی وسپیدی  زندگیم راه راه  شده مانند شلوار پیژامه های زندانیان دوران گذشته ُ  این که میرود  ُِ مینشیند بر میخیزد میخوابد ُ من نیستم –  نبضم  از شمارش خسته شده است ولحظه ها  کم کم کوتاهتر میشوند امیدی دیگر نیست غیر از اینکه سر زمینم را ازاد ببینم بی خون وخون ریزی وبدون بی حیایی مردان خوشگل زن کش  که خطی میان ما مردم میباشند  در آبگینه  سرایی که ساخته اند  یکی با بانگ بلند  دیگری با زمزمه آبشارهای طلایی وما کم کم درخوابی بنرمی  ابریشم در کوهپایه ها همچنان  دریک آرامش ناشناخته راه میرویم .
    از تو هم خسته ام  با گفتارهای بی سر وته وآهنگ های بلند وکوتاه صدایت وهدایت قاتلین وشورشیان را بسوی آنهاییکه تو نشانه رفته ای ترا خوب میشناسم  تو یک تند یس یخ بسته  میان یک زندگی مصنوعی روزی خواهی شکست مانند یک لیوان لب پریده وبی ارزش . .
    من با دو آیینه  رویا رو  وتکرار  بیهوده خویشم 
     آغاز قصه ها   به پایان بر ُ بشکن خودت را نه مرا .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / اول ژانویه دوهزارو نوزده میلادی !
  • سی ویکم

    ثریا /اسپانیا
    امروز آخرین  روز  سال وآخرین روز های دلخوشی من است ! از فردا صبح باز در. سکوت خانه من میمانم  واین حروف .
    رزوهای خوبی  داشتم با او که یگانه همراهم  بود با اطمینان راه میرفتم  نوه ها  خودشان را در اختیارم میگذاشتند  ; خوب تو گرسنه ای  مارا ببوی وببوس تا میتوانی  ویکی شان به همراه جراغ روشن زندگیم امروز به مقصد  خانه اصلی خود بر میگردتد خانه اصلی که در  حال ویرانی است جاییکه بعنوان مسکن بر گزیده اند وشغلی که نان رۆزنه را تامین کند دور از همه  هیاهو وگفتگو ورفت وآمد ها وآنچه که در دل ومغز من میگذرد  درختهایشان زیبا  واجاقاهایشان روشن من همیشه میهمان  درگوشه ی به نظاره مینشستم درهیچ یک از بحثها شرکت نداشتم  سرم را میان اسباب بازی های اهدایی فرو میبردم  ویا عکس میگرفتم ،به همین دلخوش وشاد بودم . مادر بزرگی مهربان که حضورش همه جا ضروری است !!
    امروز آخرین روز شادی من است وشب دوباره  چراغ تنهایی را روشن میکنم وبه بستر.میروم وبرای تهیه یک نوشته جدید باید طرحی بریزم .
    طرح یک دنیای فرو ریخته ودرهم  طرحی که بزرگان  در پنهانی برایمان تهیه خوراک فردا را میریزند طر ح کشتار  جوانان وطرح سوختن دخترگان ملوس و بیگناه   طرح رد شدن اتو مبیل ارباب دانشگاه از روی پیکر یک دانشجوی معترض.  طرحی نو برای یک آینده ای نا پیدا .
    گفتنی ها زیادند داشتم خواب میدیدم دارم برای شاه نامه  مینویسم ومیگریم شروع نامه این بود :
    پدرمهربان وعزیزم از ……. نامه که تمام شد فرح خانم بالای سرم بود وگفت :نامه را به من بده برایش  میفرستم  منهم نامه را باو دادم با هم دوست شدیم  رفتیم بخانه ما !درخواب آن خانه من نبود خانه ای در دست تعمیر بو د در راه دیدم که نامه مرا پاره کرده  تکه ها ی نامه را از روی زمین بر. داشتم اورا بخانه بردم  دریک گیلاس کریستال آبی برایش شراب ریختم وبرایش ناهار درست کردم با هم دوست بودیم واو میگفت   که باید فکری برای لباسهایم بکنم ومن میخواستم از او درخواست  کنم آن پیراهن حریر آبی با دست دوزی های زنان شهر اسکو آذربایجان را بمن بدهد که ناگهان بیدار شدم  مشتم بسته بود گویا هنوز  تکه های نامه پاره در دستم بود .
    رویای عجیبی بود در میان یک خانه در حال تعمیر ما دوتا روبروی  هم شراب مینوشیدیم !!!!! او درفکر فروش لباسهایش بود ومن به اثاثیه درهمی که در اطرافم ریخته شده بود ودر فکر این چه موقع تعمیر خانه به پایان میرسد ؟؟؟!
    امروز را باید به آرامی بگذرانم فردا روز دیگری است وشروع سال نوی میلادی برای من فرقی ندارد نه شب ونه روز .پایان 
    دوشنبه ۳۱دسامبر ۲۰۱۸میلادی 
    ثریا /برکه ها ی خشک شده در یک دهکده جنوب اسپانیا 
  • گفتنی ها

    این چند خط را تنها برای اطلاع هموطنان  وهم میهنان واقعی سر زمینم مینوسم .
    روزی از روزها سر انجام چهره واقعی خیانتکاران از پشت پرده یرون خواهد افتاد ومعلوم خواهد شد که چه کسانی در پشت پرده های رنگا رنگ وچهره های متفاوت کمک کردند تا چهل سال جمهوری ویران کننده وتاسیان چهره عوض کرده  همچنان بر سر قدرت بنشینند  ودست به دست کنند که امروز  نه فردای بهتری خواهیم داشت  نه دیگر  آن فردا به درد ما نخواهد خوذد به فرزندان ما هم نخواهد رسید تنها  بلی تنها خاک بود که مارا فرا میخواند که آنهم آلوده شد این خاک را همیشه هزاران جوان با خون خود آبیاری کرده اند  دیگر آب هم نیست وسر زمین ما بر باد رفت تنها به دست عده ای آرتیست روی صحنه وخود بزرگا بینان  واشراف !!!!!وسر انجام گروه لمپنها در لباسهای مارکدار  .
    باور کنید آن روز از سر خشم ویا تعجبب به مرز خودکشی خواهید رسید  وشعار من این است : نه میبخشم ونه فراموش میکنم تا دم مرگ
    مویه کن ای سر زمین اهورایی ’ مویه کن  ونفرین بر خود فروشان وخیانتکاران باد که هر لحظه بشکلی بت عیار در میایند  شارلاتانهای  دوره دیده  ونو یسندگان خود فروخته  .پایان
    سالی پر بارتر برایتان آرزو دارم آقایان وبانوان محترم مبارز  با شرفها اعدام شدند  آنهاییکه نیمی شرف داشتند  در زندانها بسر میبرند  بیشرفها دور دنیا به عیش مشغولند . 
    جمعه  بیست وسوم دسامبر  وشب یلدای  دوهزارو هیحده میلادی🐊🐊🐊
  • گفتیم ورفتیم !

    ثریاایرانمنش «لب پرچین » !
    وهمچنان بذر باقی میمانیم !
    بجای هر نوشتاری وگفته ای غزلی از خاقانی  روی این صفحه میگذارم  ویلدا و/ کریسمس/ وسال نوی مسیحیان  هرسه را درون  یک بسته کادویی پیچیده تقدیم حضورتان مینمایم . تا روزی دیگر واگر بماند عمری  / و نوشتاری دیگر .
    شب من دام خورشید است ُ گویی زلف یار است این 
    شب است  این یا غلط کردم ؟ که عید روزگار است این 
    اگر ناف بهشت از شب تهی ماند آن نمیدانم 
    مرا درناف شب دانم بهشت آشکار است این 
    سرشک من برقص افتاد بر نطع زر از شادی 
    چو جاتم  در سما  امد که یارب « وصل یار است این !»
    قرارم شد  زهفت اندام  –  کو هر هفت ناکرده 
     زهفتم پرده رخ بنمود  – گفتی نوبهار است این !
    بخستم نیم دینارش  به گاز  از بیخودی  – یعنی 
    که : گر جم  را نگینم  است  آ ن  ،نگینش  را نگار است این ……….
    دنیای دیوانه دیوانه دیوانه  را باید در کنج خلوتی وگوشه ی  تنها با تصویر غزلها  تحمل نمود .
     شام یلدار برای همه شما بامید صبح روشن  تهنیت میگویم . تا دیداری دیگر .همگی را به یزدان پاک میسپارم . 
    پنجشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۱ میلادی 
    ثریا ایرانمنش « لب  پرچین » ! اسپانیا / برکه های خشک شده !؟. 
  • رویای دریا

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!
    بنویس ُـ بنویس ُـ اسطوره پایداری
    تاریخ – ای فصل روشن ! زین روزگار تاری
    بنویس  ـ ایثار جان بود  غوغای پیرو  جوان بود 
     فرزند وزن  ، خان ومان بود از بیش کم هرچه داری
    بنویس پرتاب سنگی   – حتی ز طفلی به بازی
    بنویس – زخم گلنگی  – حتی به پیری ویاری 
    در کویر وشهر ما  نه سبزه بود  ، نه آب  ونه درخت   – تنها درمیدانهای پروسعت  وباغهای اعیانی  قدیمی شاهانه  سبزه وریحان وگل از زمین وهوا روییده بود  – بقیه هرچه بود  خاک بود / دود بود .
    گرچه آن کوه  بستر زمان ما بود  باز چشم ما بسوی افق دیگری میگشت وبسوی  سبزه زاردیگری ! 
    دوری  راه را به نزدیکی  دریای آبی وآسمان لاجوردی چاره میکردیم  ولی نمیدانستیم  که همه جا آسمان ما یکرنگ است وسقف ما آویخته  از باد  وما درمیان حریفان همه پسند  وهر جایی . 
    روزی سینه وبازوها گشود میشد  تا ترا درمیان بگیرند امروز…؟ دستهایشان را محکم بر روی سینه هایشان میفشارند  و…..ما برای خود کنجی یافتیم  دورازاغیار  رفته رفته آفتاب  داغ پیکرمان را چنان داغ کرد   تا بر همه جرم ودرون ما  خودرا جای داده و سوزانید .
    لاکن هنوز  ما درانتظار  بوی بهاران  بودیم ودزدیده  از پشت شیشه های باران خورده  به بیرون مینگریستیم  به چشمان شیشه ای وبی رمق  ورفت وآمدهای بی اعتبار  این اغیاران وعیاران .
     خانه ما درکویر ویران شد  خاکش را توبره کردندوبه یغما بردند  وخانه فراموش شد  همه رفتند  اینجا هم کسی نبود  دستهایمان به نرمی ابریشم  درهم قفل شده  وناگهان دانستیم  که چقدر تنهاییم .
    سطح شعور  ومعلومات  وگفته هایشان در حد همان  دهکده کنار آب رکن اباد بود .
    وما درخیال مادر که شعر میخواند ومیگریست  وامروز من میخوانم که ای دریغ از کودکی وبیخیالی !
    آن گسترده سینه ها دیگر  جای کسی نیست  تنها میدانیم که بر درختان مصنوعی  ونیمه روپیده  شیار میکشند  ودر بیخیالی ابرها  تنفس میکنند .
    دیگر مجالی نیست  تا با فوج پرندگان  در اسمان  بی خیالی پروازکنیم  بال زدنهایمان  تنها درهمان اطاق تنهایی است  وشکوه ها روی کاغذ سفیدی مانند جوهر پهن میشوند  وگریستن درپناه یک شمع  نیمه سوخته در  کلیسای  متروک دهکده .
    بی هیچ امیدی  فراز  وفرودمان به پایان رسید  دیگر پاهای لغزان  ما در امواج  موسیقی به دور پای دیگری نخواهد چرخید  وپرهایمان کم کم  در این کوچه های تنگ  در قطعه رسوایی آب های بو گرفته دریا  فرو میریزند  هر چه بود تنها یک رویا بود . 
    در آنسوی شهر ، زنان قدیس نما  همرو  خار وخس ها  امید رجعت دارند  ودرانتظار آن گفته های دیریند ونمایان گر ایمان  همه سیه پوش  که گویی رنگی دیگر درجهان نیست  زنانی که با آینه بیگانه اند وهمیشه شکوه دارند وهمه چیز را گناه میدانند ودر آرزوی رستن ستاره  نشسته اند . پایان 
    بنویس  – قندان  نوزاد  بر ریسمان تاب میخورد 
     با روز با ماه وبا هفته  بر بام بی اننتظاری 
    بنویس کز تن جدا بود  آن ترد – آن شاخه عاج 
    با دستبند طلایی / با ناخنهای نگاری 
    بنویس کانجا عروسک  چون صاحبش غرق خون بود 
    این چشمهایس پر از خاک  آن شیشه هایش غباری 
    بنویس …….همچنان بنویس
    ———- ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / ۱۹ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی .
    اشعار متن ؛ از بانوی شعر وترانه زنده نام ، سیمین بهبهانی از دفتر گزیده اشعار /چا پ مروارید .تهران .
  • ارزش زندگی !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    کنار آب وپای بید و طبع  شعر ویاری خوش !
    معاشر ، دلبری  شیرین  وساقی گلعذاری خوش 
    الا ای دولتی  طالع  که قدر وقت میدانی  
    مبارک بادت این عشرت ! که داری روزگاری خوش …….؛ حافظ شیرین سخن ؛ 
    این توهم در آ غاز پندار  خواب آلوده ما  تنها یک رویا بیش نیست ،  مینویسم وبسیار هم دراین زمینه نوشته ام  بی خطر  وآشنا وگاهی دلسوزانه زمانی بی هیچان  وبی حادثه  دراین میدان نبرد امروز  زمانم زمان انفجارها ی انتحاری  ، زمان غرش  دهانه پولاتین تفنگها  وزمان جنگ وجنون است  وأتش وخون که در جاده ها سرازیر میشود .
    زندگی  در چشمانم بیابانی بی آب وعلف  ، صحرایی خشک وخالی از هر بوته گل صحرایی است تنها علف های هرزه وبوته های خار میروید .
    روزی  در حریر وابریشم  از خیابان میگذشتم واز بوی عطرم دالانی میساختم  وامروز درمیان کفشها کتانی سفیدم  وپوششی ارزان قیمت  هنوز از  هیبت خود در تردیدم  که آیا این منم ؟ خوب در پیش چشمان زنانی که فرزند ازدست داده ویا همسر ویا خانواده ودر میان سیلابهای وحشتناک  من نمیتوانم دریک قالب اراسته جلوه گر شوم مگر آنقدر بی درد باشم وبی اعتنا مانند خیلی از ما بهتران  آنگاه بگویم که مشگل خودشان است بمن مربوط نمیشود .
    امروز دیگر نمیتوان از  باده ناب گفت وعشق شیرین وفرهاد کوهکن  باید کم کم روی به عقب برگردانیم  سر بریده زهره  را در مجلس  خان ُ بکارت خون افشان دختران را درمرزهای زمان  ودست های بریده را  به نشانه دزدی آفتابه از درختان آویزان  وتیر تیز را نشانگر مردان جاهل وکاهل بسوی چشمان نیمه خمار زنان نشانه رفتن  رو یه زندگی است .
    من دیگر شهامت آنرا ندارم  که چیزی را از بنیاد ویران سازم واز نو بسازم چرا که خود درمرز ویرانیم  اما هنو زاز همان افعال گذشته  استفاده میکنم وهنوز سر بر آستانه حافظ میگذارم وسیمین بانورا ارج میگذارم که زنی بس دلیر وبزرگ بود افسوس ک مرگ اورا ربود او در غزل ها انفجاری بوجود آورد که مردان بزرگ جرئت آنرا نداشتند  وفروغ را تا روزیکه نوکر ابراهیم خان چپی نشده وبرایش اشعار در مدح ( آن کسی میاید ک مثل هیچکس ) نیست سرود ارج میگذاشتم \پس از آن از چشمم افتاد وگذاشتم چپی هااورا سجده کنند ومزارش را گلباران . 
    امروز دراین فکر بودم که پای نهادن بخانه همسر دوم نتیجه اش این شد که پسرم را بکلی از دست دادم او امروز فرسنگها ازمن دور است افکارمان یکی است او هیچگاه به روی من نیاورد که چرا اورا بخانه مرد دیگر بردم چرا که خود نیز در خانه مرد  جهارمی یا پنجمی بزرگ شده بودم گویا در زمانه ما همه چیز میراثی است ! .
    دلم برایش تنگ میشود / دلم برایش میسوزد / او توانست خودرا نجات بدهداما به چه قیمتی ؟  در کنار او حتی نتوانستم باو بیاموزم که عصمت کودکانه چیست  وراز تولد وپرده اسرا آمیز  دوران بلوغ چگونه است دلم خوش بود که اورا بمدارس عالی وگران قیمت گذارده ام فردا وارد دانشگاه خواهد شد واین آرزو بردلم ماند آن یکی آن مرد دوم  زرنگتر ازهمه بود . معشوق را بخانه آورد وگفت این است میخواهی بخواه نمیخواهی برو .
     دیگر رمقی برایم نمانده بود تا به نجات او بر خیزم بقیه ر امیبایست نجات میدادم  بیش ا زاین  درتواتم نبود .
    آه … این مردی  که این سان خفته گرم 
    در کنار این دختر آشوبگر
    جای میداد اندر آغوشش مرا 
    روزگاری گرمتر و وپرشور تر 
    زیر لب گفتم : با خویش آن روزها 
    همسر من همدم این زن نبود 
    این سلیمانی  نگین تابناک 
    این چنین در دست اهریمن نبود 
    وه چه شبها این دو تن  سر مست وشاد 
    بر سرشک حسرتم خندیده اند 
    پیش چشمم همچو  پیچکهای باغ 
    نرم در آغوش  هم پیچیده امد 
    دیگر رسوایی بس است وزندگی تمام وهمه چیز روبه پایان تا انتهای جاده چیزی باقی نمانده است..پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ۱۸ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی …..؟
  • شیر درقفس

    ثریا اسپانیا / دوشنبه ۱۷/۱۲/۲۰۱۸ ! 
    ازاینکه  تنها نشسته ای ومیاندیشی  وغرق اندوه میشوی  ُ به زندگی زنی بیاندیش که  درتنهایی درگوشه ای از ولایت  تک وتنها ُ حتی  ها حوصله نداشت نامه هایش را از پشت درخانه جمع کند ویا به تلفن های تو پاسخ بدهد  مایلها از تو وبقیه فرزندان دور بود ُ او هم بچه داشت هم نوه ! اما روزهایش را درمساجدی نزدیک خانه میگذارانید  کتابش را به همانجا میبرد ومیخواند / در رستوران نزدیک آنجا غذا میخورد  وسپس شب بخانه برمیگشت تا بخوابد  هیچکدام از این اسباب بازی های امروز ی را هم نداشت 
    تنها مونس او حافظ بود و مفاتیح الجنان ! وکتابی که نامش کتاب اسمانی بود همه را از حفظ برایت میخواند .
    امروز دراین فکر بودی که عروس تو در سوییس در یک هتل پنج ستاره شبی هزار یورو  اقامت کرده برای میهمانی شام کمپانی همسرش ! 
    در آن زمان هم تو در هتل جرج پنجم اقامت  داشتی وآن زن نمیدانست جرج پنجم کیست وهتل کجاست همه جا برایش خارج بود !
    نه درکنار خواهر وبرادر وقوم خویش خود شاد بود ونه ترا داشت با خودش بود ودنیایی اسرار که هیچکس از آن با خبر نبود دست آخر هم هرچه را که داشت به برادر زاده اش داد تا برایش نماز وورزه بخرد!!! او هم خورد ونخرید !.
    این دنیایی است که ما درآن  مانند جانور زندگی میکنیم نه بهشتی هست ونه جهنمی ونه دنیای دیگری  همچنان حوا  باقی بمان  بدون آدم ! وتنها این را باید فهمیده باشی که از هر دست بزنی از همان دست خواهی خورد .
    من دیده ام  جبر زمان را  نابودی فرسودگان را 
      که نادیده بگذشتند  از کنار دیده ها .
    وآیا امروز میتوان  با کرم های گندم زار پیامی گفت وپیامی شنید  ویااز روزهای خوب آفتابی  وآن آسمان پاک آبی  سخن راند که ما همه 
     تا مر ز مرگ وامید در شب شب زنده دارن میرفتیم وبرمیگشتیم بی هیچ واهمه ای ویا ترسی از تیر باران شدن ها .
    آری من دیده ام نابودی  هارا ُ نابودی فرسودگانرا وجبر زمانه را . من دیده ام . ثریا /
  • شهر سکوت

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!
    چهل سال زنج وغصه کشیدیم وعاقبت 
    تدبیر ما به دست می دوساله بود ؟! …….؛حافظ؛
    هر چه میبینم / سیاهی در سیاهی  ودرپس این تیره گیها  روشنایی نیست ،  هنوز قاریان  وزاده تاسیان  آیات خوان بر سر حلوای من وتو  ودر حسرت یک شب رویایی در میان مرده خواران  که برایت دعای نامستجاب میکنند  ، چیز دیگری نسیت .
    پای سنگین زمان  آهسته آهسته بر سینه یک  یک ما جای مگیذارد ومیرود  بیهوده به عقربکهای ساعتم مینگرم  آنها هم بیخیال وبیشتاب راه خودرا میروند .
    نه خبری نیست /  حضرت ولایتعهدی  دست گدایی پیش ناکسان دراز کرده وچشم به اموال دزدیده شده زادگان این تاسیان دوخته  وچشم به ارتشی که دیگران برایش فراهم کنند واو شاهانه  برود وآن انبوه پولی را که دربانکها خفته تا صرف ابادانی سر زمین پدریش بشود بنوعی در قمار زندگیش ببازد .
    نه ! امیدی باو هم نداریم . او در ملحفه های  مخملی خود بیدار مییشود ودوباره میان آنها غلط میخورد  وباز ایاتی دیگر بر گوش ناشنوایان میخواند  اورا وحشتی از بیم پلنگان خونخوار نیست  . او درامان است ، باو فرصت  داده اند وامید امان .
    ودر سر سودایی ما هم  هنوز خماری باقی است  واگر کامنتی میگذاریم فورا پاک میشود تا مبادا به پر نگین بانوی تاجدار لطمه  بخورد سگهای درنده اش مشغول واق واق هستند وهر از گاهی استخوانی جلویشان میانداز د تا بموقع اورا بر تخت روان سوار کرده بردوشش برند !
    نه ُ در سر ما هم  سودای خرید وفروش نیست  وبر لب ما  امید هیچ ناز ونوازشی ننشسته  وشرابی نیست تا با قرصهای خود فرو دهیم  تنها میبینیم  که هر روز  بر شهر ها  ابر تیره ننگها وبیکاری و تیر میبارد  ودیگر لاله ای دردشتی نمی روید  وکسی هم پاسخگوی اینهمه درد ها نیست .
    نیمه شب چراغ تابلتم روشن شد به ساعت نگاه کردم از دوازده گذشته بود و  داشت برایمان افسانه میخواند  ُ دیگر دیر است عزیزمن  .
    به میهمانی من پای منه  ، که دراین بزم 
    به غیر چشم .دلم ،  جامی وسبویی نیست 
    زداوری که کند دشمنم  ، چه غم  ؟ که مرا 
    هوای نامی  وپروای  آبرویی نیست !
    خزان مرگ  بگو رنگ نیستی بزند 
    بهار خاطر مار را رنگ وبویی نیست 
    سیمن بهبهانی 
    آذر ماه کم کم میرود ودیماه با سردی وبرفهایش به میهمانی ما میاید ومن بیاد آن روزهای برفی درهوای سرد زمستانی در کنار بخاری دیواری که تا آسمان شعله میکشید روی مبلی درکنار یار ودوست ومهربانم نشسته بودم خدمتکارش داشت چکمه های پر برف و گلی مرا تمیز میکرد ومن در گرمای تخدیر کنند آن گیلاس برندی کم کم خواب بهشت را میدیدم وهیچگاه در گمانم نبود که روزی بیهوده در دشتهای بیگانه با سرمای سوزنده به چهاراه حادثه بر میخورم بی هیچ گناهی .ث
    هر شب  برنگ تازه تری  جلوه گر شود 
    آن روزهای خوش  که شود دورتر از من 
    وینک منم  که یاد کهن  زنده میکنم 
    چون داغدیده ای که زیازان گوید سخن !
    پایان 
    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » ! 
    اسپانیا 
    ۱۷ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی /………!
  • تصویر مه گرفته

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین »!
    او میرود  بی سرنوشتی از بد وخوب 
     آشفته واز سر گذشت خود گریزان 
    می پیچد ومی لرزد ومی افند از پای 
    یک سایه از او در غبار بر ……….
    در حال نشئه بودیم وسر حال از خوشی  به صفحه روزگار  شعرهایمان مرتب بر تصویرها نقش میبست  ونغمه و آهنگهایمان  سود آور سوداگران  ُ وخود نماییها ی شاعران  اما افکارمان درگودالهای بو گرفته  تن در تن پروری وشهوت ومیخوارگی کمتر از چهارراه( ولیعهد) پاینتر نمیرفتیم  ! خوشحال بودیم  ! با شمال  وجنوب شر ق و غرب پیوند دوستی داشتیم در  افغانستان خانه ایران میکاشتیم ودر جزیره کیش میزبان میهمانان مد وزیبایی زیر نظر بانو ی تاجدا ربود یم! از جنوب شهرمان بیخبر بودیم واز زاد ولد آنها وتولیدشان مانند مگسان وخر مگسان برایمان تنها حلیم  بامزه بود وگاهی کله پاچه ! آنهم پس از یک میخوارگی مفصل شبانه !  خوابمان لبریز از پولک هایی طلایی  وسیم وزر  وخود درآن پوچی خوشحال اما …..مردد !
    پرستار بچه ها یک روز بچه هارا با اتوبوس به جنوب شهر برد  وهنگامیکه بچه ها برگشتند پژمرده بودند ! پسرم رو بمن کرد وگفت : 
    آیا آن سوی شهر را دیده ای ؟ 
    پرسیدم کدام سو ؟ من تنها میتوانم تا سر چهارراه بروم نه بیشتر  ُ بیهوده دارم دو رخودم میچرخم  افتاده ام چون بیماران درقفس روباه مکاری   شب و روز م یکی شده است  او اما درجوابم گفت  آن سوی شهر  ! وخاموش ماند .
    من درحسر ت پرواز بودم  وجز آسمان دیگری را درانتظار تمیدیدم  مانند یک شاخه نازک بهاری دلم درسینه میطپید  به دنبال ایثار خود بودم  کسی نبود ! با اغیار نشستم  وخودرا شکستم  با نامهربانان مهربان بودم  خود مانند یک آهوی سرگردان درقفس  ودرباورم نبود که زندگانی دیگری هم هست .
    امروز جنوب شهر به بالای  شهر اسبا ب کشی کرده است وآن تخمهای درپیله امروز تبدیل به غولهای وحشتناکی شده اند ُ زبانشان  مانند اره ترا  دو نیم میکنند ترا میشکنند خورد میکنند بیخر از دردهاییکه دردورنت ترا به آتش کشید وسرگردان ساخت وآواره کرد .
    ما درکاهلی خود همچنان  جولان دادیم  وکینه توزی را فراموش کردیم  با تیغ بی ازاری  ُ بی نیازی  ونشستیم  تا تهمت ها با ناکامی هایشان  پی گیر ما شوند  بی آنکه جرمی مرتکب شده باشیم  لاشخوران  در اطرافمان  هوای صید کرده بودند  ومن درآرزو تنها یک ( شیر ) بودم  همین مرا بس بود .
    امروز مانند دیروز است باید تنها دست به یک خانه تکانی بزرگ فرهنگی زد وخانه تکانی حسابی نمود  ونگذاریم که لاشخورانی دیگر بر گرد شهرمان لانه بسازند .
    باز بیاد گفته مادر افتادم که میگفت  این شهر روزی به گوه فرو میرود  نمیدانستم که او همشهریانش را دوست دارد وبا آنها نشست وبرخاست کرده سعیدی/ پاریزی \وخود در خانه  درمیان کتب های قدیم غلط میزده تنها سه کلاس درس خواند آنهم در خانه بسر عت اورا بخانه شوهر فرستادند ! هیچ خیری ندید میراث او بمن رسید . 
    امروز در اخبار خواندم نیمی از تهران نشست کرده  هنگامیکه که محمد رضا شاه  در سخنانش گفت:
    « ما دچار کم آبی وخشکسالی هستیم اگر آن بارانی که درغرب میبارد درسر زمین ما ببارد  خاک ما بهشت خواهد شد ُ» آن روز کسی باو گوش نمیداد  همه فریفته خورشید درخشان أن   بانوی تاجدار بودند !!!  آبهارا کشیدند وفروختند تا اعراب  بدوی را  سیر اب کنند وزمین ما خشک باقی ماند تا کم کم فرو رود وچه بیخیال  تنها بفکر  مصالحه اموال هستیم چه درخارج وچه درداخل !!!
    خاربن را  بخت اطلس پوشی زنبق نبود 
    جامه دیبا  نخواهد  جسم نا هموار ما 
     خود فروشانیم  وبرما  گشته جوشان  ُ مشتری 
    گرمتر  کی دیده ای بازار ی از بازار ما ؟ ………بانو سیمین 
    ——
     تعطیلی رسمی من از  روز جمعه آینده تا روز سی ویکم  دسامبر ادامه میباید وپس از آن دوباره درخدمت وزیر نظر اهل فن ! به خدمتگذاری میپردازم . پایان 
    ————————————
    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » !
    اسپانیا . برکه ها ی خشک شده !
    شنبه / ۱۶ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی !…….
  • یلدا ومرخصی

    شبهای دراز بی عبادت  وشب بلند یلدا را به تهنیت میگویم   برای چند روز از خدمت مرخص خواهم بود /
    پر خسته ام
    بامید صبح روشن ومرگ تاریکی
    زایش خورشید را جشن میگیریم
    با تقدیم بهترین وشایسته ترین آرزوها برای همه شما عزیزانم
    ثریا ایرانمش
    /لب پرچین/
    مقیم ا سپانیا
    وساکن برکه های خشک شده !!!!🙏💐❤️
  • ما؟ کجای جهانیم؟

    ثریا ایرانمنش « لب درچین » !
    رقص اموات شنیدم  – اما 
    مرده ای کو  که بیافشاند دست ؟ 
    زینهمه خفته به زندان سکوت 
    نه یکی جعبه تابوت شکست …….سیمین بهبهانی 
    این همه غوغا وشور وشر برای چند تیر ویکی دوزخمی ویا مرده   روزهای متمادی است که اخبارا دربر گرفته وخانم ترزا می مجددا بر صندلی رسالت  !نشستند این همه اخبا رجهان است اما خبری ازآن همه بدبختی که درسر زمین وامامده وپس مانده ما میگذرد آنهمه شورش وبلوا وغوغا رسانه های خارجی لب فروبسته اند تنها از طریق  نوشته های داخلی  آنهم یکی به نعل ویکی بچوب که خوب اگر این رژیم ماندنی شد مرا نکشد واگر دیگری آمد بر سرم تاجی بگذارد  ُ همین نه بیشتر گویی ابدا این سر زمین وجود ندارد  اما ….واما شرکت سهامی ریق با مسئولیت نا محدود توریستی مرتب به ایران توریست میبرد وهنگام برگشتن برای ما تعریف میکنند که به به وعجب جایی کو زندانی ؟ کجاست  جنایت ؟ همه راحت وآزاد با غذاهای عالی !!! 
    وروز ما درشب پنهان مانده  وشب هم به دامن سکو ت خفته  تنها ناله جغدی بلند است که بر خرابه ها  ناله میکند .
    نمیگویند که درون کاسه چشم یکی کرم فرو رفته ودیگری دور سینی غذا دودستی دارد لقمه میزند   خانه مغز یکی لانه مار  ورگه های ماریپچ دست دیگری  مانند سیم درهم پیچیده است  متولی با چماق همه جا  ایستاده ُ سکوت !  هیچکس دم نزند از کسب وکار وحقوق تنها بردگی شغل شماست وبس بردگی ما فرستادگان خدایی که کم کم درسینه ها گم شد .
    من به بیهودگی خود مینگرم  که درمستی وهشیاری  نشسته ام  نان هست درون کاسه ام اما نباید آنرا بخورم در عوض جعبه های ردیف قرص های رنگا رنگ مرا فریاد میزنند !  برای خاطر یک سنگ کوچک درون یک لوله ! بلی تنها یک سنگ دو میلیمتری  را هیچکس حریف آن نیست ومانند رژیم خونخوار   بمن چسپیده است .
    به مدد همین قرص ها ونخوردنها نیمه جانم  غذا هست  اما من نمیتوانم بخورم  نگاهم  به غبار خفته روی آینه ها ودیوار میافتد بی حوصله  دیگر مجال ناختن نیست  همه آن اسب سوران تنها به اسب جوبی خود تکیه دادند  ازمن چه کاری ساخته است ؟ همینقدر که به دست خواهر واقوامم کشته نشدم خودش یک معجزه است !  بگذار آنها دردعا وثنای  خود غرق باشند ومن درخونابه نفرین  ریاکاریها  .
    پر نباید بی خدا ماند کسی درجایی هست که بموقع دست مرا گرفت وفراریم داد کسی بود که بموقع مرا ازدست آدمکشانی که چشم به چندر غازم دوخته بودند نجات بخشید حرامتان باد روحنان درعذاب  سخنان من در سینه ماند  وکلامم پوسید  دیگر از فغان هم کاری بر نمی آید .
    نه ! کسی هست که بموقع یقه ترا میگیرد ودرآن موقع بیاد « ثریا» میافیتد وطلب بخشش از او دارید که دیگر دیر است . بمیرید ای حریفان بمیرید . 
    زمین نیز مانند ما  بی نفس مانده وزیر پای سم اسبان بی خردی دارد جان میدهد  دیگر چشم تمنایی بسویی ندارم  ودیگر میل ندارم کسی به میهمانی من پای بنهد  دل به هیچ سو نیمرود  وبه آن سواری که مرا داوری  میکند چه غم که  اوراپروای آبرویی نیست . ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    اسپانیا / ۱۳ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی ……!
  • گامی در امتداد واقعی

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    حالم را بهم زدی ُ  منی که در هر گام با هزار تردید را ه میرفتم  درامتداد یک خیابان  یک کوچه تنگ وتاریک  باهزاران تردید دیگر  بتو نزدیک شدم برای کوبیدن دیگری  چون میل نداشتم آن دیگری بر کرسی بنشید به هزاران دلیل حال فهمیدم اگر او کاری را پنهانی انجام میداد تو علنی وآشکارا آنرا به رخ همه میکشی !
    حالم را بهم زدی  به دنبال کارهای بزرگ تو میگشتم که نشان دوستی بدهم با سر افکندگی باید بگویم که شرمنده ام .
    برایم درست حالت یک پا انداز تازه کاررا داشتی  روزی به صد ها  قصه وتردید  نا حواسته وخواسته  چون یک بازوی پوینده به دنبال کسی میگشتم که سر زمینم را نجات بخشد اوف !!! نه همین آقایان جایشان خوب است .
     در شیشه های  آشفتگی ها ونقش های رنگین تو با برفی که برموهای شبرنگ من نشسته  یاد آور  آن  فریب دیرین افتادم .
    چه شرمنده ام امروز  از آن روزی که در امواج  بیخبری  لبریز از گل وریحان  میان شور وهیجان  دردفتری نام ترا نوشتم امروز همه را شستم  وپا ک کردم .
     ود رسوی دیگر احساسم نگریستم دیدم درست  است رقص اموات را دیدم وفهمیدم به راحتی  از روی جسد همه عبور خواهی کرد تا به مقصود برسی  ُ حال برایم یک مرده ای بیش نیستی  نه ناله ای ونه زمزمه ای  تنها رقص ترا میبینم مانند یک مرده  درمیان خفته گان .
    اینک ای رستم زمانه ما !  لاشخور پست مرده خوار  که میکشندت  ز هر شهر به دوش  تا برسانندت به گور  چنان نقشی در تاتر زندگیت بای کردی که رسوایی ببار آمد .
    تن به همت خواری دادی  بندگی  هارا تمکین کردی  نگاهت بی نگاه   بیرنگ وبی نور  چون غباری خفته بر دیوار نشست  مجال ناختن دیگر نداری  من جلویت ایستاده ام  تو تنهامیتوانی بر سمند چوبی خود سوار شوی  وازامواج رویاهای خویش گذر کنی با همان دودهایی که به حلقوم تو فرو میبرند .
    سرودم را تمام میکنم  وسخنم را در سینه نهان  وزبان درکام میکشم  وهرجا گویم که هستی وین زبان بازی زچیست ! 
    تو  ای کرم شب تاب  زبون  وبیزار از آفتاب  وملول از هوای بهاری  وتو ای پر فریب  یاوه فروش  دوره گرد  اینک دل من انباشته ازغم  وخالی از  دختر شعر  که دارد غبار میافریند ومیفرستد به روی تو .
    گفتی رسالت ؟  دریغا رضالت  با چند لفظ بی هدف  ونا رسا  چون یک بوته خار  وا مانده  از بستان لبریز از گل وریحان  ما  بنشین بر سنگستان با صدای خشک وصراحی بستان از …… خوش نام !
    امروز احساس کردم مانند همان بو گیری که درحمام  حال مرا بهم زد ومسموم ساخت تو نیز همان هستی نه بیشتر یک بوگیر مسموم . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    اسپانیا 
    ۱۲ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی …..؟
  • نسل فنا شده

    ثریا  /لب پرچین / اسپانیا !
    مانند هر شب راس ساعت چهار صبح از خوابهای خوش مستانه !!بیدار شدم  هوای اطاق کمی سرد است  اما رویهمرفته چندان بوی زمستانی  به مشام نمیرسد  هوای خوش پاییزی وبهار عاشقان است /
    تقزیبا ده دوازده یوتیوپ  که بیشتر  متعلق به کانال یک لوس أنجلس بود صفحه را پر کرده  قبل از هرچیز همه آنهارابه زباله دانی ریختم غیراز وقت تلف کردن وفرصت دادن  وچه بسا نقشه برای تجزیه ایران گفتار درستی در بین این فسیلان  چیزی نیافتم .
    دعوا سر لحاف ملاست  شاهنشاه فقید پولی را در بانک به همراه وصیت نامه اش بجای گذاشته که این پول تنها به وارث تاج وتخت وشاه ایران میرسد آنهم برای أبادانی مملکت  از وارث بلافصل  غیر از حرف چیزی پیدا نکردیم علیا مخدره بانو هم سر انجام ناکام از گرفتن قدرت به دست نقش یک بانوی فداکار ووفادار به همسر را بازی میکنند وتقریبا نسل جدید راهم شیفته خود ساخته  وهنوز عکس های دوران  خوش جوانی و دوران کهنسالی ایشان با فتو شاپ وتمیز  بین طرفداران پر وپاقرص ایشان میچرخد .
    عده ای هم در این وسط پیدا شدند که خودرا  وابسته  به خاندان پهلوی میدانند چرا که اگر رژیم ایران تغییر کند اما ولیعهدی در کار نباشد آن پول بین وراث وخاندان سلطنت پهلوی بطور مساوی پخش خواهد شد /دو نفر از آن عزیزانی که ما آنهارا واقعا دوست داشتیم وبیگناه ترین وحساسترین انسانهای این فامیل بودند  بطور مرموزی خود کشی شدند غیر از حضرت ولایتعهدی که ماشاالله روز به روز بزرگتر واز پهنا قد میکشند مردی در آن خانواده نیست علیا حضرت هم هنوز نقش خود را به کمک (یاران) بازی میکنند  بقول یک خبرنگاری در یکی از مجلات زرد نوشته بود  که ایشان خودرا امپراطریس میدانند اول بگویتد انپراطریس کدام مملکت  درجهان ایشان خودشان مقیم سر زمینهای خارجند کمکم این لقب سلطنتی از میان رفت حال تنها میتوان از ایشان بعنوان خانم پهلوی ویا دیبا نام برد  شاید هم روزی وروزگاری فیلمسازی پیدا شد زیر یک افسانه کلئوپاترایی فیلمی بنام سیندرلای قرن بیستم  از ایشان   ساخت وآرزوی ابدی بودن نام ایشان را بر آورده کرد !!
    بهر روی دعو اوجنجال وهیاهو تنها بر سر آن وجه ناقابلی است که دربانکها خوابیده وهر روز بهره هم به آن اضافه میشود دیگر ایرانی وجود ندارد یک مملکت تازه بعنوان سر زمین اسلامیه همانند دوبی یا ابو ذبی سابق ویا عربستان جدید در میان کشورهای فلاکت باری نظیر پاکستان /افغانستان وعراق عرب  بوجود آمده  ومشتی زنبور ومگس هم هر روز در روی  آن وز وز میکنند  وتخم ریزی وروزی بکلی خودرا صاحب خانه میدانند /
    روزی روزگاری  من خانم فلانی بودم فلانی سرش را بر زمین گذاشت  من شدم خانم ثریا وکمکم ثریا خانم حال تنها ثریا پدر منهم نسلش ضعیف بود تنها دو دختر بجای گذاشت صدیقه نوه امام جمعه وثریا نتیجه وبازمانده چند نویسنده سر بریده  دیگر کسی مرا بنام بانوی فلان نمیشناسد  پولی هم در بانکها به امانت  گذاشته نشد تا به فرزند ذکور برسد  بنا بر این همه این هیاهو برای هیچ است  ودعوا سر لحاف ملا بیچاره ملا که چه ساده وصادقانه پشت به همسایه ها ودوستان داده بود  سرانجام حتی نزدیکترین آدمها باوخیانت کردند واورا از بین بردند وسرزمیتی را بر باد دادند وخود …..نه دیگر حرفی ندارم تا بگویم یا بنویسم تنها دردل این شب تاریک باو میندیشم که در گوشه یک مسجد در یک سر زمین غریب با سنگ مرمری شکسته   تنها وبی پناه خفته وروحش در وجود یک یک ایرانیان اصیل ودلباخته  آن خاک  بسر میبرد حتی همت نكردند آرامگاهی در خور او بسازند جنازه پدرش که معلوم نشد چگونه یافته وسپس گم شد  بهر روی روانش شاد تنها کسی بود که دلبسته خاک وطنش بود ودلی به پاکی آبهای صاف ودست نخورده کوهستانها داشت و روحی به پاکی فرشتگان عاشق موسیقی بود وعاشق وطنش  صد هزار افسوس که خائنین حتی در تختخواب او نفوذ کردند  باشد تا روزی  جزای اعمال خودرا ببینند .پایان 
    ثریا /صبح کاذب !در غربت ابدی خود .
    من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب 
    مهیمنا  به رفیقان خود برسان بازم
    شب وروز وروزگارتان شاد وایام مانند همیشه به کامتان باد.
  • روح کریسمس

    Add caption
    ثریا /اسپانیا 
    کریسمس فرا میرسد ومرا غمگین تر میسازد  وچه بسا روزها وشبها مرا ودار به گریستن بکند ! کریسمس امروز یک بازار وتجارت برای مردم دنیا شده است  درحالیکه آن پیر مرد مردی جوان بوده که در طول سال انسانها ی ندار  را   شناسایی میکرده وبرای حفظ آبرو ی آنها خودرا بشکل پیرمردی سپید موی وسپید روی در میاورده و برایشان غذا / کیک .وبرای بچه ها اسباب بازی  .برای بانوی خانه لوازم خانه میبرده است بی آنکه کسی اورا بشناسد  آن مرد غنی وثروتمند بوده است / درخت کریسمس نیز سروهایی بودند که درکوهستانها میروپیدند وچوپانان  شبها گله را که به آخور میفرستادند در زیر آن درخت مینشستند وشمع هایی که به یک انبرک چوپی متصل بود به درخت میاویختند برای روشنایی وگاهی هم شبها هم  زیر همان درختان میخوابیدند  میدانیم که سرو تنها درختی است که همیشه سبز میماند بهار وتابستان وزمستان وپاییز برایش یکسان است  به همین جهت هم دراکثر سر زمینها آنرا درگورستانها میکارند .
    شرکت سهامی کوکولا با مسئولیت نامحدود  آن پیر مرد را قبضه کرد وبعنوان آنکه درزمسنان هم میشود کوکا  کولا نوشید آنرا برد وکم کم افسانه ها وقصه ها شروع شد آنهم برای بچه ها وشب یلداری مارا  نیز به آن افزودند شد « روح کریسمس» ! ماکجائیم ؟ .
    ملاهای باسواد وفهمیده ما ازصبح ازل تا شام  برایمان از سکس وپایین تنه میگویند حتی وارد خصوص ترین زوایای خانواده هاشده برای سکس هم ساعت تعیین میکنند  درس سکس به جوانان ودختران میدهند وبزرگترین فاحشه خانه دربهترین  واباد ترین و\پر بار ترین شهر سر زمین ما بکار این شغل قدیمی و\پر درآمد  پرداخته است  – وتجارت  دختران و\پسران زیر سن  وندارو بدبخت برای فروش به سر زمینهای اعراب  وبردگی جنسی وکاری ! ایرانیان عزیز گردهم آیی دارند /پارتی دارند چه درداخل وچه درخارج  وآنهاییکه جا ومکان ندارند ودر\پارکها میخوابند  به دست دیوانگانی  به آتش کشیده میشوند  .
    در این عکس درختی را میبیند که من آنرا تزیین کرده ام ودرگوشه اطاقم پناه داده ام  برای شب یلدا خودمان  – هیچ جعبه  کادویی زیر آن نخواهید دید تنها یک پاکت کوچک با دوعدد دستمال گردن ابریشمی برای دکتر نازنیم خانم دکتر مهربانم که باندازه خواهرم اورا دوست دارم وچند پاکت که دورنش چند یورویی گذاشته ام برای نوه هایم !….
     آجیل شب یلدارا نیزآماده ساخته ام  شمع هارا نیز . برای من شب یلدا مهمتر از روح کریسمس است درانتظارپاپا نوپل هم نیستم هیچگاه نبوده ام  همیشه دست من بخشنده بوده است / نه گیرنده .پایان 
     سه شنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی ……….«لب پرچین » !
  • وسوسه قرن ها

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!
    مرد صلیب از فراز دار فرو شد 
    چنبر زده همچو مار گرد تن او 
    ناله تلخی  بر آمد از لب دختر 
    مرد درآمیخت  لیک با بدن او 
    رقص خدا بود .کامجویی شیطان 
    آشتی آفناب و ابر و مه و باد 
    ——-
    دنیا شلوغ تر ازآن است که فکرش را بکنیم   وگویی جنگی بزرگ در پیش است / شب گذشته هنگامیکه از مطب دکتر بر میگشتم  به نانوایی رفتم تا نان بخرم گفت : سه عدد نام یک یورو ! 
    چی؟ سه عدد نان ؟  
    دخترک جواب داد آری ُ راهها بسته و دیگر نمیتوانیم چیزی را صادر کنیم همه چیز روی دستمان مانده  البته  نان از خمیر یخ زده بود !  نه چیزی وارد میشود ونه خارج  همه  راهها از فرانسه میگذرد ودرحال حاضر راههارا بسته ودرجاده ها آتش بر افروخته اند .
    اخبار صبحگاهی را نگاه کردم ! نه ! همه چیز بهم ریخته نوار زرد بر سینه جدایی طلبان / رنگ سرخ بر روی خارجی ستیزان  وفریاد مردمان بیکار وقیافه مظلوم وگریه وآورر یاست جمهور فرانسه که بر جایگاه  ناپلئون  وژنرال دوگل تکیه زده حال مستاصل ووامانده همان نیست که گریه کند یک پسرک جوان با یک پیرزن ریاست کشوررا دردست گرفته اند .
    وسوسه قرنها !  در تن همه افتاده در سر زمین ما هم  که دیگر گمان نکنم نفسی برای کسی باقیمانده باشد تنها جوانانیکه از سر بنگ وحشیش وتریاک  وبیکاری وبدبختی وفلاکت کاری از پیش نمیبرند وحریف فسلیها نمیشوند روی سخناشان با خارج نشینان وفحاشی به آنهاست / خوشبختانه من همه ایملهایمرا درون جانک جای داده ام وهمه راههار ابسته ام  تنها گاهی یک انگشت شصت بالا میرود  که گویا صاحیب عقیده گفته مرا پسندیده ! این انگشت شصت نشانه پیروزی من است !!!!
    خوشبختانه قلبم سالم بود مانند یک زن سی ساله که در کتاب بالزاک خوانده ام میطپد ! ودرانتظار ارباب است !!  وسوسه درتن من نیز ایجاد خارش کرده است ؟!  درتن تبدار مردان خسته  وخاموش  دیگر نمیتوان اربابی را یافت که بر روح وقلب تو غالب شود هرچه هست حقیر است  دیگر کسی فارغ از اندوهی نیست تا بفکر یک عشق باشد .
    مست وخوشحال از مطب بیرون آمدم میدانستم قلبم سالم است اما بچه ها  بخاطر هوس دکتر ها وگفته آنها مرا مجبور کردند که به دیدار پزشک بروم  قلبی که درآن کینه نباشد وحسد لانه نکرده باشد هیچگاه تارعنکبوت نمی بندد تنها درانتظار یک حرکت  نشسته تا ضربانش را بیشتر کند .
    بار دیگر درسکوت  خاموشی هررو زبخانه برگشتم  هنوز آب داغ ندارم ودرانتظار کسی هستم تا منبع را معاینه ویا عوض کند در حسرت یک حمام داغم .
    من میگفتم  که اصل جانست  ولیک 
    گرتن  آن مهست پس اصل تن است « مولانا» 
    گاهی از هوس نردبانی میسازم واز آن بالا میروم  تا اوج خود شناسی  وابلهانه پای درخانه دیگری میگذرم  که سر تا سر هیاهوست .
    همه در گرما گرم  هیاهوی ریاکاریها پنهان  وآشکارا  ومن درپستوی خانه ام  به نما ز عشق ایستاده ام 
    در \پیشگاه خدایی که خدای دیگران نبود ونیست ونخواهد بود .
    خیلی زود از خواب بیدار شدم تقریبا ساعت چهار بود ! دیگر خوابم نبرد چیزی برای خواندن ویا دیدن نداشتم تنها متوسل به اخبار شدم که آنهم …….مرا باز بیاد آن فیلم لعنتی انداخت وترسی دردلم ایجاد شد / ترس از جنگ / 
    بلی آدم  زیاد شده / نفس دنیا بریده و غذا کم است باید جنگی بزرگتر آغاز کرد اینبار دیگر این رباط های نامریی هستند که کشتاررا انجام میدهند .
     (آقای جرج سروس ایا بیداری) ؟‌ث 
    پایان  
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    اسپانیا 
    ۱۱ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی ……..
  • نا میرا

    ثریا/ اسپانیا / « لب پرچین » !
    مشگل دارم با این حروف واین برنامه جدید !
    بهر روی  دراین فکرم جانورانی دردنیاهستند که نامیرا میباشند هیچگاه نمی میرند مانند ستاره دریایی درخودش میمیرد وزنده میشود  مانند جناب جیمی کارتر / مانند مهدوی کنی ومانند آن فسیلانی که درمجلس خبرگان پوشک .وشلوارک پلاستیکی \پوشیده با نعلین وعصا چرت میزنند  وسر زمینی را اشغال کرده اند .
    امروز چشمم به جمال شخص دگری افتاد که کپیه فخر اور  –  را میکند یعنی فیس بوک لایو !! اما با بدبختی همان شکل وشمایل را برای خود ساخته  همان پیراهن آستین کوتاه وهمان زلف وچهره  با همان پرچمی که دیگر از فرط استعمال  حال همه را به هم زده است حال این یکی زیر سایه علاحضرت  همایون ولایتعهدی دارد خودش را پاره پاره میکند رفیقی هم دارد هم آواز او که باهم فحاشی را  بصورت « دوئت» اجرا مینمایند .
    خوب ! حال چشم ما به جمال یک رزم آور دیگر روشن شد اما  نه چنان  فهمیده ویا دانسته بلکه چکیده ای از یک خم شیره . 
     بلی ! جاتوارنی در دنیا  وروی زمین زندگی میکنند که نا میرا هستند هیچگاه نخواهند مرد گفته وکلماتشان از فرط استعمال دیگر پوسیده وخاک شده است  مانند خفاشان گورستانها  در تیریگی ها پنهانند  وشبها درکنار بسترنرمی چون مرگ  با ل و پر میزنندپیوند خار  خشک  با گل بیدمشک  آه ….
    چگونه سیبهای سرخ درخت ما  زیر برفهای نامردمی ها نابود شدند  در ختانمان خشک شد وبجایش علف های هرزه سمی روپید تلخ وترش وکشنده .
    اما هنوز درخت ارغوان « سایه » !!! گل میدهد وبرگ بر روی زمین میریزد !؟
    حال زیر سنگ باران ریا  که بر شاخ وبرگ کلیه نونهالان ما فرو میریزد  با هیچ حربه ای نمیتوان  به جنگ برخاست .
    خسته ام !  فکرم خسته است  بیگمان بانگم نیز خستگی آور  وباید با تردید دست بر باورهایم بزنم .ث
    ثریا / اسپانیا / ۱۰/۱۲/۲۰۱۸ میلادی 
  • فرهنگ بی فرهنگها

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین» !
    تو آمدی ُ تنها با یک جمله وسه  کلمه  مارا جان بخشیدی .
    امروز هیچ جنبده ای درجهان نمیتواند بدان عمل کند  تنها میخوابد !پنج هزارا سال \پیش گویا مردم متمدن تر بودند متفکر بودند  ومیدانستند تفکر چیست وپندار یعنی چه ُ یا کردارد چه معنا دارد وگفتاری دلنشین !
    هرچه زمان جلو تر رفت ما عقب تر رفتیم وبجایی رسیدیم که امروز  سلام ما با یک فحش آبدار شروع میشود .
    کار من این است که مانند یک رفتگر کامنتهای  بی اعتبار وکثیف را از روی بعضی  ها پاک کنم ! 
    چگونه میخواهید ایرانی آزاد و آباد داشته باشید ؟ البته بمن دیگر ارتباطی ندارد من یک غریبه هستم باشما اما هنوز آن درمن میجنبد که نامش « عشق» است وبه حرمت همین  کلام مجبورم که با بعضی ها کلنجار بروم ُ اما بی فایده است .امروز رنگها هستند که بهم میپوندند وباهم سخن میگویند نه انسانها – انسانها تنها فریاد میکشند  اخباررا که تماشا میکنی  همه چیز بهم ریخته  آنچه را که میخوانی دروغ است .
    داریم به کجا میرویم ؟ 
    شب گذشته   روی تابلت سومم !!!  تصادفا چشمم به یک کلیپ\ از آقای فخر آور افتاد گویا در کنگره ایرانیان سخن رانی میکردند چه زیبا وچه پر بها وچه عمق به مساپل مینگریست گویی صد ها سال  او یک سخن ران بوده یک سیاستمدار حرفه ای  ُ اما !!! نگاهی که به کامنت های زیر برنامه او انداختم  واقعا حالم بهم خورد ! چیزی بد تر ازان ان نبود که حواله او نکرده بودند ! 
    خوب ! اگر مزدور وطن فروش است از میان شما برخاسته  درخارج اورا جاسوس وطن فروش میدانند درخانه هم اورا  متهم به نوکری اامریکا وعربستان  میکنند  او حد اقل توانست یک پرچم بالا ببرد ولایتعهدی شما چه کرد ؟ چهل سال تنها پیام دادوهیکل را ساخت ! صد البته دم او به دم برادر بزرگ در روی صخره های بزرگ بسته است ونباید دست از پا خطا بکند چه بسا او هم آزاد نیست  برادر وخواهرش را ازدست داد دیگر نمیتواند بچه ها وخانوده اش را قربانی راه وطنی بکند که پدر اورا باحقارت تمام روانه غربت کردند  ما ایرانیان را باید خوب شکافت وذرات مارا زیر یک میکرسکپ قوی نهاد تا آن اتم درونی را شناخت ودانست چه چیزی باعث اینهمه بی اعتباری وبی اعتقادی ما حتی نسبتی بخودمان میشود .
    هنوز آن توده ای شیره ای نشسته وآواز آن پیر  دهات |یوش |را میخواند وآن دیگری آواز وشعر مارکز را ویادشان رفته که آنها برای سر زمین خودشان کار میکردند نه برای دیگران .
    ملا های بیسواد وبیشعور باچرند گفتنهای  زیر شکم  تنها مشغول شسشوی مغز تازه جوانان هستند ویا درحال خود کشی کردن آنها \ خدا میداند درخوابگاه دانشجویی چه ها میگذرد  هیچکس خبر ندارد زینب کماندوهای هرزه مدیر قسمت دختران وبرادران جان برکف حرم نگهبان پسران !وشب گذشته با خبر شدیم که دختری خود کشی شد !!! از پله های سرتاسر ی خوابگاه دانشجویان !.افناد !
    دیگر نوشتن دراین باره بی فایده است  وبقول معروف نرود میخ آهنی در سنگ !
    واقعا تنها اسلحه مردم ایران زبانشان وآنهم با رکیکترین وکثیف ترین کلمات ممکن که درهیچ دایره المعارفی  یافت نمیشود  نمیدانم این پایین تنه آنها مگر چقدر وزن ویا بی ارزش است که میل دارند آنرا به سو ی همه حواله کنند؟!.
    برویم بر گفته های خودمان  وبگذریم از آنچه که برما میگذرد ! اشعاری را که مرتکب شدم  بروزن  ترانه ای است که شادروان ؛ ویگن» بزرگ خواننده مرد ایران  آنرا میخواند : 
    من همان همشهری  مردم پاکم هنوز 
    گر چه دورم از همه شما  خاکم هنوز 
    قصه ها دارم از شبهای دراز شما 
    گفته ها دارم  از روزهای پر راز شما 
    گریه کردم  گریه هایمرا ندیدید
    خنده کردم  شاد بودم  بمن خندیدید
    هر چه گفتم  هر چه کردم  پاک بودم 
    هر چه گفتید  هرچه کردید خاک بودم 
    من همان دختر پاکم هنوز 
    گرچه پیش شما  بی نامم هنوز 
    گریه کردم گریه هایم را ندیدید
    خنده کردم گناهم را  نبخشیدید
    گرچه مشهور این زمان  نیستم هنوز 
    عمر بر سر دانش میسپارم هنوز 
    بهر روی این چندان  شعری نیست اما  دردی است که بردل ناشادم نشسته خوشبختانه جز گروه پناهندگان بی سقف نبودم  تنها فرار من از دست زندانبانم بود که مرا به زنجیر کشیده وسالها بیمار وداشتم روانی میشدم  حال توانستم خودم را بیابم این خود پیروزی بزرگی است که انسان اول خودش را بشناسد بعد دیگران را قضاوت کند . ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »! 
    اسپانیا 
    ۱۰ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی ……
  • دستهای نامریی

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!
    از فغان و ناله  کاری برنخاست 
    چون نبود آتش  شراری برنخاست 
    سست شد پای طلب درکوه سخت 
    وزین سنگی شکاری برخاست 
    دستهایی نامریی ونا دیده رخنه درکار ایمان من میکنند ! اینستاگرامم را تمیز میکنند ! حتی جون کالینز زیبا هم رفت ! پاک شد  / در توییترهم  اگر چیزی نوشته باشم آنرا نیز برایم \پاک میکنند با آنکه میلی به دنباله رفتن ودنباله شدن ندارم با اینهمه دستی پنهانی  آنچه را که باب میل خود نمیبیند پاک میکند ! 
    دراینصورت باید گم شد واز دیده ها نهان  ُ باید نادید شد  من به دنبال جستنی ها هستم  وبه دنبال آنچه که درمیان ما گم شد  هرچه جستجو کردم  نیافتم  حقیقت زندگی « اگر حقیقتی داشته باشد »  مهربانی  درما گم شد  از این رو همه دریک ژرف تاریک وپنهانی  جستجتو میکنیم  بی آنکه بدانیم برای  همیشه  همه چیز به زیر آب رفت وخانه را نمیشود روی آب بنا کرد .
    دریا وآب  مادر هستی وزندگی  بخش میباشند  قطره های باران نعماتی است که بر سر ما میبارد امروز دریاها خشک چشمه ها بی آب جویبارها ویرانه  وارمان ها همه بر باد رفته است  حتی دیگر قطره هم نمیتوانیم باشیم چون دریایی نیست که درآن گم شویم .
    دوروز است که منبع آب گرم من سوخته و ودوروز است که باید با آب سرد دوش بگیرم ! کم کم درانتظا مردن ماشین لباسشویی و سوختن اجاق نیز هستم  چهار روز تعطیلی وسپس خستگی تعطیلی را در آوردن برای این ملت همیشه زحمت !! کش مجالی باقی نمیگذارد تا سر به این خانه ویران برنند .
    این همان دریا بود که من آرزوی  کناره های آنرا داشتم وحال سالهاست که رویم را برگردانده ام  چرا که دانستم خداوند متعال تنها مومنانرا به  کشتی نوح میبرد و کفاررا دردریا غرق میسازد ؟!   ( در تصاویر اسلامی ) ! چرا  کسانیکه به نوح ایمان نیاوردند دردریا غرق شدند  رابطه وارونه انسان با دریا والله  . 
    افسانه ها بسیارند وخرافاتی که این روزها آخوند های بیسواد بخورد بچه های  مردم میدهند به یک جوک بیشتر شبیه است تا گفته یک انسان آنهم درعصر پیشرفت تکنو لوژی  ! 
    این همان دریا بود که  خودرا بی مهابا به آن زدم بی هیچ بادبانی ویا پارویی تنها بادستهای خودم !  حال دیگر برای ساختن کشتی دیگری دیر است  هرکسی هم نمیتواند برای خود یک کشتی بسازد مگر اغنیا !  وما در دوزخ خود  دچار تازیانه خداوند متعال هستیم  چرا که با ما قهر است ورویش را به آنسو ی مرزها کرده است !.
    خوب اول باید بفکر یک درخت خانواده گی باشم تا به هنگام مرگ نگویند بیسر وسامان بود اما متاسفانه عکسی ندارم درآن بچسپانم مادرجانم از سن \پنجاه سالگی دیگر نمیگذاشت از او عکس بگیرند چرا که زیبایی وطنازی خودرا از دست داده بود ! درمیهمانیها ونشست ها نیز عکاسی وجود نداشت  درعروسی ها  هم یک خانم عکاس چند عکس میگرفت وباید انهارا میخریدی ! تنها عکسی که از پدرم داشتم درسن چهارده سالگی من بود که برای یکماه پس از ده سال آمد تا مرا ببیند درهمانجا فوت کرد! آن عکس هم گم شد ! تنها یک یا چند عکس از ننه جانم دارم که آنرا پنهانی از او گرفته ام  بقیه هرچه هست مربوط به خاندان آل عبا وعمامه وتجارت است !!
    نه ! باید  ا زخیر آن بگذرم  حال باید درفکر نجات خودم باشم  ونوحی را بیابم تا مرا بر کشتی خود سوار کرده به دوردستها ببرد ومرا درکام نهنگهای دریایی بیاندازد .  قطره ی هستم از یک دریا از آن بر آمدم وبه آن فرو میروم .
    عطار نیشابوری هنگامی  که از دریا میگوید  از کشتی ها فردی  سخن میراند  نه از کشتی های نجات دهنده  وزمانی که دریای خطرناک اسلامی  درنظرش برق میزند  آنگاه به اندیشه  کشتی هرکسی بخودش مربوط است  میپردازد :
    کشتیم بر آب  ودردریاست ومن 
    منتظر تا باد  را کی جهد 
    گر نباشد  باد کج  از پیش وپس 
    بو که این کشتیم  با هامون  جهد 
    کشتی هر کس از این دریای ژرف 
    هیچکس را جست ؟  تا اکنون جهد ؟ 
    کی بود  آخر که بادی در رسد 
    دل زدست صد بلا  بیرون جهد 
    حال کشتی من درحال غرق شدن است باد که هیچ طوفان هم دیگر چاره گر نیست تا مرا مانند برگی به آسمان برد .ث
    پایان 
    پیر شد دختر  مستور طبع 
    وز پی  او خواستاری برنخاست 
    توتیای دیده ء عشاق را 
    از سر کویی غباری بر نخاست 
    شد بهار  زندگی   – وزبلبلی 
    نغمه ای از شاخساری  برنخاست 
    —–
    ثریا  ایرانمنش « لب پرچین » ! اسپانیا !
    اشعار متن : رشید یاسمی / عطار .
    یکشنبه / نهم دسامبر ۲۰۱۸ میلادی !؟
  • پرنده مردنیست

    ثریا/ اسپانیا !
    امروز اورا بخاک سپردم  با آرامش کامل دریک گلدان لبریز از خاک – همان پرنده ایکه هرروز بر لب بام من می نشست  وآوازمیخواند صبح وشب  ُ گاهی عصبی میشدم ُ چه موقع آواز خواندن است بگذا ر بخوابم  وگاهی که نمی آمد دلتنگ او میشدم ودرانتظار صدایش بودم  بعضی از روزها آسمانرا نگاه میکردم شاید در آسمان درحال پرواز است  اما نه  اثری از او نبود میرفت وسپس بر میگشت دوباره ازنو میخواند .
    صدایش برایم دلپذیر بود / با همه فرق داشت / نمیدانم از کدام سر زمین مهاجرت کرده بود  اول اورا راندم ُ باز آمد سپس نشست وآوازش را سرداد .
     موقع خواندن  به همه جا مینگریست گویی میخواست همه زوایای اطاق مرا بیابد اما من جلویش ایستاده بودم ویا نشسته ویا درخواب .
    سه روز اورا درباغچه نگاه داشتم  دیگر احساس کردم ممکن است گربه ای ویا حیوانی اورا تک تکه کند  بنا براین با احترام کامل اورا درلابلای یک دستمال سپید پیچیدم ودر گلدانی بخاک   سپردم وگلی نیز بر بالای خاک او گذاشتم  درحالیکه عم همه وجودم را فرا گرفته بود واشک از چشمام جاری بود .
    حال دیگر تنها شدم ودیگر کسی نیست تا برایم آواز بخواند / نوک تیز برنگ نارنجی داشت وچشمانش ؟ نمیدانم چه کسی را بخاطر من میاورد ؟  پرهایش زیبا وپیکرش با همه فرق داشت . 
    امروز اورا به خاک سپردم در یک گلدان پلاستیکی و……هرچه بود تمام شد . ث
    صحبت از مردن یک پرنده نیست !
    صحبت از پژ مردن روح یک انسان است !
    صحبت از ریزش برگهای خزانزده نیست 
    صحبت از  مرگ یک قناری خوش آوازاست 
    حال درمیان این مصیبتها ومردمی  صبور 
    من چگونه از مرگ پرنده غمگین باشم 
    «صحبت از مرگ انسانیت است »!
    ثریا / « لب پرچین » اسپانیا 
    شنبه