Category: General

  • خوب ! بلاک شدم ؟!

    ثریا / اسپانیا / « لب پرچین » !
    حضرت علی بدون چپیه یغال  به دیدارم  آمد مرا دعوت کرد که به آنها بپیوندم نسخه ای از نوشتّ  هایمرا برایشان پست کردم و…….. بلاک شدم حا ل میروم تا اور ا به کربلا بفرستم .
    بیچاره  میرزا رضا نمیدانست که کشتن ناصر  الدین شاه  به دست او قهرمانی نبوده  بلکه تنها یک وسیله  نا چیزی بود که زیر عبای آن ملای انگیسی که همه را به دور  خود جمع کرده  مانند عمام خمینی  – هما ن جمال الدین اسد آباد  تنها یک بازیچه دست سیاست سر سپرده بوده وترا خام کرده درترکیه عثمانی  از تو یک مرد ساخته وتو مردانه رفتی که ایرانرا نجات دهی ودل برای مردم میسوزاندی ؟ 
     در لابلای کتابهایم که غمگین در قفسه نشسته اند  یک کتاب زوار درفته  ای را ازمیان  آنها بیرون کشیدم  از شدت نم داشت برگ برگ او مانند برگهای خزان زده فرو میریخت  زیر نام «  آدمها وآیین ها در ایران »! ویا درواقع سفرنامه خانم (کارلا سرنا ) یک زن با جرئت ومورخ  حدود دویست و\پنجاه سال پیش  به ایران ویران زمان قاجاریه  سفر کرده بود  وآنرا علی اصغر سعیدی ترجمه کرده  با گله های فراوان  درسال ۱۳۶۳ خورشیدی  من آنر ا همانطوریکه  در پشت جلد آن نوشته ام  در یک کتابفروشی کوچک  وقدیمی در  : کاونت گاردن ؛  خریم  کتابفروی البته عرب  وهمه کتابهایش عربی بودند این یکی انگا ر آنجا بود نا من آن را بخرم .
     امروز اشعاری  در میان آن یافتم  که گویا  خودم  نوشته بودم  متعلق به میرزا رضای کرمانی  ! نمیدانستم که او شاعر هم بوده ؟!
     زیر قل وزنجیر در پای  طناب دار ! 
    محب آل رسولم  –  غلام هشت  وچهارم 
    فدای همه ایران  – ر ضای شاه شکارم 
    رضا بحکم قضا  کشت ناصرالدین را 
    که کیفر عملش بود  – من گناهکارم 
    تنها چگونه  زند  خویش را به قلب سپاهی 
    اگر چه  لشکر غیبی  مدد نبود به کارم !!!
    نشان  مردی  وآزادگی است کشتن دشمن 
    من این معامله  کردم  که کام دوست برآرم ؟    » میرزا رضای کرمانی »
    اما آیا آن  لشکر غیبی ودوست به هنگام کشیدن طناب دار بر حلقومت به داد تو رسیدند ؟؟ عجبا .
    کناب غمگین  وپار ه پاره  حانم کارلا سرا نو را سر جایش گذاشتم  وبه سراغ معبود همیشگی  ویا ر ویاور سفرم  ( الکساندر پوشکین  ) رفتم  .
    کسیکه ایمان  دارد د ست بکاری میزند  بی آنکه  در غم نتیجه باشد  پیرزوی یا شکست  چه اهمتی دارد  آنچه را که وظیفه ات هست انجام بده . این گفته رومن رولان است  مردی که همیشه درسینه ها جای دار د البته سینه انسانها نه حیوانات امروزی  / پایان 
    همان روز شنبه نهم فوریه دوهزارو نوزده میلادی !!!
    ثریا / اسپانیا / « لب پرچین » !
  • همون روزا

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین »!
    همون روزا که شهر / شهری ساده بود ! کوچه بی خطر / خونه کاهگلی بود 
    همون شبها که قصه بود / قصه ساده بود / نقل وصندلی بود !………….ترانه افغانی 
    این آهنگ را یک خواننده افغانی همان که  شهر خالی را خواند میخواند ومن هرشب به آن گوش میدهم واطرافمر ا لبریز از اسباب بازی های مدرن کرده ام تا خوابم را آشفته سازند تمام شب باین ترانه ها گوش میدهم  ملت افغان امروز دردست طالبان وستم دیده تر از ما دارند دست وپا میزنند عده ای هم فرار کرده آقازاده هایشان در امریکا واروپا بیچارگانشان در شهرهای مجاور به کار گل مشعولند بجای دستمزد دختران نا بالغ  آنهارا مورد حمله وتجاوز قرار میدهند !وخودشانرا تحقیر میکنند .
    این زندگی  نیست که من  پپایش نشسته ام 
    همه زندگان  ُ مردگانی  بیش نیستند 
    تنها برای آواز خواند ن زبان از کام بیرون میشکند 
    زبانشان  برنده / تیز وغیر قابل درک است 
    این هوای  سر زمین داغ  نبود که مرا به مرگ رسانید 
    این هما ن آتش  ایزدی بود  که روزی  آنرا از خورشید دزدیدند 
    حال  به خواری افتاه است .
    این ها – این جنبدگان  انسان نبودند  
    گوسفندانی بودند  که تنها نگاهشان به آخور پر بود .
    من درهمان  حال  آنهارا میبخشیدم 
    به پیکر واندام خود مینگریستم 
    چرا همه مرا باتردید مینگرند ؟
    من تفریخ آنها بودم ؟
    تا روزیکه به خا ک نشستم 
    به ساعت دیواری مینگرم  تیک تاک  او ُ لحظه هارا بمن یاد آوری میکند 
     وفضار را تیره تر 
    قلب زمین از طپیدن  باز ایستاده 
    دیگر جنبشی ندارد 
    نه بهار / نه پاییز ونه تابستان هرچه هست زمستانی  سرد ویخ بسته 
    این آشفتگیها ناگهانی بودند 
    با ناله زمین وخروش  آبها  ـ
    آنها یک چیز را ثابت میکردند 
    « نا امیدی » را ……….ثریا 
    ——-
    چه اصراری هست که ماخودرا به هرسو پرتاب کنیم تا روزی درتاریخ ثبت شویم ؟! امروز دیگر در رویای من وتو  چیزی نیست  که پر میشد ومیگذشت – در بیداری  من وتو بود وهر کی از دیگری تنها میدزدد حتی کلمات را وگفته هارا .
    امروز همه از یکدیگر میگیرند  ومیربایند  وهمه به هم ستم میکنند  اما تهمت ستم گری را به دیگری میبندند .
    مالکیت وقدرت  زمانی پایان میگیرد که رویاها  آغاز میشوند  وآنهاییکه قدرت مطلق را میپرستند شبها بیخوابی میکشند!
    آنها از تاریکی وحشت د ارند  – میگریزند  تا مبادا  با مردم عادی  رویهاهایشان یکی شود . 
    و این رویاست که  انسانرا بیخود  وبرابر وآزاد میکند !! کسیکه همیشه بیدار باشد  خود خدا هست  که همیشه باخود است .
    حال عده ای با چند چراغ نیم سوز  همه جارا میخواهند روشن کنند  وبا ده ها هزار چشم  ایستاده اند تا کسی به رویا فرو نرود  و ما مردم نشسته مانند یک دیواز گچی  درشب تاریک برنخیزیم .ث
    پایان 
    یگ دلنوشته روز شنبه ؟ نهم فوریه دوهزارو نوزده میلادی !
  • میکشان

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین»!
    ——————————–
    دل عاشق به پیغامی بسازد 
    بیاد نامه یا نامی بسازد 
    مرا کیفیت چشم تو کافیست 
    ریاضت کش به بادامی بسازد 
    ندارم  ظرف می – دل ر ا بگویید 
    سفالی بشکند  – جامی بسازد 
    هیچگاه آن دره ها وکوهستانهارا فراموش نکرده ام – هر چه بر اندیشه ام می نشیند هر آنچه  را که  در اطرافم میبینم  مانند پرنده ای بلند پرواز  که دراوج میپرد – من درخود میپیچم در این حال هرچه را که میشنوم ویا میبینم با همان زبان ساده وبی تکلف  به روی کاغذ وسپس دراینجا میاورم  نه جاه طلبی دارم  ونه افسون شهرت بیزارم از آنچه را که دیگران پیروزی میخوانند – آنهم دراین دوران ؟!.
    نه ! از نظر من شکست وخواری است  با زبان شعر  میتوان همه چیز را بیان کرد درعرصه  این کار زار برگشته واین تیره روزیها  با زبان شعر  میتوان جان سالم  بدر برد  پیروزی برای من امروز حکم سر بازی را دارد که درجنگ زخم عمیقی برداشته  ودر حال مرگ است  او دیگر صدای  شیپور  پیروزی را نمیشنود  او مجروح وساکت – تنها روی  به کاشانه دارد وخانه ازدست  رفته وویرانش .
    نمیدانم  کامیابی یعنی چه  وپاداش چه معنایی دارد ؟ ( بی مزد وبود ومنت  – هر خدمتی  که کردم / یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت )…..حافظ
    آنکه بخیال خود پیروزی  را به دست آورده  کامش لبریز از شهد آلوده به سم و مذاقش پریشان است .
    هیچ یک از این اطرافیان وآنهاییکه  امروز پرچم را به دوش میکشند – قادر به درک آنهاییکه  خسته اند وآهسته سخن میگویند ِ نیستند .
    آنکه شکست  خورده ونیمه جان  افتاده میتواند بفهمد  درد یعنی چه  او  قادر است نامی از ؛فتح:  وفتوحات  بیمان آورد  –  همان شکسته نیمه جان  افتاده و بر گور رفتگان  میگرید . شمعی برای رفتگان ارواح پاک روشن میکند …. اما  سرود پیروزی را از دوردستها احساس میکند ومیشنود با گوش دل .
    این پس پس رفتنها  یا عقب گرد  به سوی گذشته  برایم خنده دار است  گویا عادتی دیرینه  در سر زمین آریایی ایران زمین مانند  یک درخت چنار  ریشه کرده است .
    امروز کسی در فرانسه حسرت دوران لویی را نمیخورد  کسی در انگلستان میل ندارد به دوران ویکتوریا برگردد همه رو به جلو حمله کرده وچشم دوخته اند  ومیدانند که گذشته سر زمینشان  ثبت درتاریخ  وکتابها است وهر وقت  میل داشته باشند سری  به دوران گذشته میزنند  حال یا با حسرت ویا با لذت  و……شاید برای همین  است که ما مرتب بر مرده ها وامامان خویش میگرییم  شاید دلمان تنگ شده است  چون آنهارا که ندیده ایم  تنها ذکری از آنها شنیده ایم  حال خودشان مانند فرشتگان جهنم  وارد شده اند  ورژه میروند  وبه ریش ما میخندند  عروسکانی هم بشکل وشمایل  ما مانند رباط ساخته اند  تا در پنجره خیمه شب بازی مارا مشغول سازند .
    من  شبها روی دفترم مینوسم وصبح آنهارا به دنیا میفرستم  وعجب آنکه خط خودمرا نمیتوانم بخوانم چون با عجله نوشته ام طبق عادت دیرینه ؛ شورت هند؛!!!!!
     اگر مرد است گردون بار دیگر 
    بدین  ناپختگی  ها  خامی بسازد 
    قناعت  بیش این نبود که عمری 
    بجامی دردی آشنا  می بسازد 
    چومن مرغی  نکرده صید ایام
    مگر زلف عنبرین او  دامی بسازد ……….« طالب آملی »
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا /08-02-2019 میلادی !..
  • تولد دیگری

    ثریاایرانمنش «لب پرچین» !
    پنجشنبه هفتم فوریه دوهزارو نوزده !
    تقدیم به پسر کوچکم که امروز زاد روز به دنیا آمدن اوست .خو.رشید خانه ام .
    ———-
    تنها سه ساله بود که اورا در بغل گرفته وراهی دیار غربت شدم امروز او تنها روی نقشه جغرافیا وروی نقشه های هوایی میداند که درسر زمینی بنام ایران دریک خانه بزرگ زیر سایه یک مامور وزندانبان خشن  به دنیا آمدوروزی که به دنیا آمد  ۱۸ بهمن بود وحضرت اجل جناب پدرش کف پای اورا بوسیدند وگفتند : برایم قدم داشتی وبرکت آ|وردی  از امروز من مدیر کل شده ام !!!!
    هنگامیکه به دنیا آمد  بیمارستان لبریز از  زنان وبچه ها وفامیل بودند چرا که من درحال مردن بودم ودکتر سرانجام نجاتم داد  پسرک سخت بمن چسپیده بود سرش زیر قلبم وپاهای بلندش در سوی دیگر ی که مجبور شدن با عمل سزارین اورا به این دنیا هدیه کنند او هم آن روز قدش از تمام بچه هایی که آنروز به دنیا |امده بودند بلند بود ! ودکتر برای همین بالای سرم آمد وگفت با این جثه کوچک چگونه اورا حمل میکردی ؟ .
    او امروز تمام دنیارا گشته غیر از آسیا وسر زمین پدریش را  چیزی بخاطر ندارد ویا اگر هم داشته باشد ترجیح میدهد آنرا پنهان کند سخت کار میکند ودردنیای کار خودش آدمی شده باو گفتم نام فامل مرا ازپشت نامت حذف کن وآن نام غلام را هم از جلوی نامت بردار ! تنها خودت باش . حال در توییتر منهم یکی از فالوارهای او هستم ؟؟؟ بی آنکه از کلمات تکنیکی  وگفته های او سر دربیا.رم ؟! کتابی در همین زمینه به چاپ رساند وآنرا تقدیم به من وهمسرش نمود وخواهرانش که همیشه با او بودیم .  امروز او صاحب سه پسر است پسرانی کاراته باز  وکم کم به کمر بند سیاه میرسند بچه های باهوش وزرنگ ! من تنها تماشاچی این کاروان هستم وحافظ آنها وستونی که اگر احتیاجی داشتند به |ان تکیه کنند دردهایشانرا برای خودشان نگاه میدارند ودر صدد خوشحالی منند قدر زحماتم را دانسته اند. گاهی که به \انها مینگرم با خودم میگویم :
    اگر سر زمینی داشتیم امروز این نوه \پسری بزرگم را میگذاشتم نیروی دریایی را بخواند وآن یکی استاد دانشگاه ادبیات میشد وآن کوچکتر که همیشه میخندد حتما یک تکنیسین  میشد.اینها تنها رویاهای منند وبس .بنا بر این تنها به اشعاری از بانوی غزل سیمین بهبهانی که  در اینجا میاورم وداستانرا باتمام میرسا نم با تحمل درد غربت وبی وطنی .ث
    ز شهر بند سکوتم سر رهایی نیست 
    که پیش خفته – مجال سخن سرایی نیست 
    ز هیس هس لبان شما توان دانست 
    که خلق را به فغان من آشنایی نیست 
    روا مباد سخن گفتنم – که میدانم 
    روا به شهر شما – غیر ناروایی نیست 
    ز سنگپاره  نفرت  که چشمتان بارید 
    گریز خاطر ما – جز گریز پایی نیست 
    خموش  سینه بجوشیم .چهره ساز  ریا 
    ریای ماست که کمتر  ز بی ریایی نیست 
    بنفشه وار  نهادیم  سر به دامان شرم 
    که شهر کور دلان جای خود نمایی نیست 
    به چار میخ زمان چون مسیح باید مرد 
    که اوج  اینهمه تسلیم – جز خدایی نیست 
    گناه ماست   نیالودگی – درین سامان 
    که هیچ کرده به آیین پارسایی نیست ……..« زنده نام – بانو سیمین بهبهانی ـ از دفتر رستاخیز !
    میگویند -زمانی که دکمه های  لباست خودرا بالا وپایین بستی  درآن زمان دیگر پیر شده ای واین نشان پیری است وامروز متوجه شدم که لباس خوابم را پشت رو پوشیده ام بنا براین گویا مرده ام وخودم بیخبرم ؟!.
    وحال به دنبا ل عقلی میروم  که باید دوستی ودشمنی را معین سازد  ونشان بدهد که از چه کسی چه چیزی را بسازم وشکل بدهم  نمیتوان تسلیم محض شد و سکوت  دربرابر نامردی بدترین  فضیلت است 
    دیگر امرزو حواس و عواطف من چندان خام نیستند  که نتوانم  با قدرت عقل سلیم از آنها بهره مند شوم –  اما گاهی هم از اینکه شکلی وقدرتی به کسی بدهم  دوری میکنم چرا که ضربه های نزدیک به شب راز نزدیک من میشوند  من میان روز وشب  آویخته ام .
    نه !  دیگر به دنبال سروشی نمیروم  هدیه خواب بهترین است  ومستی را برایم میاورد  اگر به دنبال آن سروش دلخواه بروم  شعورم را اندیشه هایمر  با خنجر تازیانه  از من میگیرد  ودر زهدان من – پیکری دیگر که مورد اشتیاق من نیست  میسازد .
      نه . گاهی باید عقل را صدا کرد وکمک گرفت .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » / اسپانیا . 07-02-2019 میلادی / برابر با ۱۸ بهمن ۱۳۹۷ خورشیدی !!!!
  • بیا تا گل برافشانیم

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین »!
    پدرم  -پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دوبرف 
    پدرم پشت دو خوابیدن درمهتابی  
    پدرم  پشت زمان  ها مرده است 
    پدرم وقتی که مرد آسمان آبی بود ………..؛سهراب سپهری ؛
    مادرم بیخبر از مرگ او  در فکر آشپزخانه بود  وپدرم وقتی مرد  من هنوز شاعر نشده بودم !!!  تنها مرد بقال سر کوچه بمن گفت «  بیچاره  »  ومن درفکر  هیچکس نبودم  پدرم خوب تار میزد ومن عاشق یک تارزن شدم .
    امروز  هرچه را که میبینم  بیاد نمیسپارم ترجیح میدهم ذهنم را آسود بگذارم  – در دنیا غوغا ست وجنجال وسر زمینها بهم ریخته آذوقه کم و گرسنگی بیداد میکند  تنها یک سوم مردم جهان دررفاه بسر میبرند ! بقیه نوکران / بردگانند/ ویا بیخیال روز را به شب میرسانند   .نه ! مهم نیست چیزی را بخاطر بسپارم چیزی نیست  ونیاز ی نیست که گناهی را ببخشم  چون آنرا دیده ولمس کرده وچشیده ام  چه کسی در جهان میتواند ادعا کند که پاک وبیگناه است مگر آن طفل شیر خوار که دربغل مادر است !
    من آنچه را که میبینم  از دیده ام بسرعت دور میشود  با شبنم لطیفی شسته میشود  وهنوز گناه را ندیده فراموش میکنم  . زمانی میگذرد که فرا سوی سر این مردمان  میگذرم  که تابش آفتاب  عقل آنهارا خشکانیده  وامروز دیگر خودشان نیستند در یک منبع آب جوش درحال تفکر به سود ها وزیان ها هستند  من درخیال باغچه ام .که مرد  روزی چقدر با صفا بود  ودرخیال اندیشه هایم که آنهارا با چه کسی قسمت کنم ؟ .
    در سوزش ورنج این دنیا در میان اینهمه شورش / گرسنگی  / بیخانمانی / بیماری / دربدری / آوارگی / چشم همه به آن « گنده لات » ویا آن « چپ چشم» که مانند رباط میایستد خنده را نمیشناسد   ما مانند دانه های تسبیح در دستهای کثیف آنها بالا وپایین میرویم وجا بجا میشویم  وچه احساس قدرتی بما دست میدهد که به شیخک تسبیح نزدیکتر شده ایم وچه بسا زود تر همان گلالگ تسبیح شویم با نخی دراز که سرآن به گورستان رویاهایمان پیوند وگره میخورد .
    دیگر نمیتوانم بنشیم وبه وطنم بیاندیشم  ؟ اصلا نمیدانم وطنم کجاست ؟ مرزهارا نمی شناسم  درعین حال با اسب راهوار خیال مرزهارا از هم میگشایم وهرکجا که میل داشته باشم میروم .
    نه ! دیگر سری به افسانه ها تمیزنم ودیگر درپی آن نیستم که درکشتی که خواهند ساخت  بابادنهارا بر افرازم  دیگ میلی ندارم به لانه سیمرغ سر بزنم وآواز  اورا بشنوم  او نیز خاموش شد  وخاموشی نصیب همه ماست باید خاموش نشست تا زیر تازیانه نقابدارن  له نشده ونمرییم .
    پزشک معالجم نمیداند که من چندان میلی باین زندگی ندارم به زور میخواهد مرا زنده نگاه دارد وهر روز بر تعداد جعبه های قرص ها افزوده  میشود .
    روز ی جعبه های سیگار کنارم بود وبزرگترین لذتم این بود که درزیر افتاب بهاری کنار یک روخانه بنشینم وقهوه بنوشم وسیگاری پشت بند آن به ریه هایم بفرستم  حال معلو شد ریه هایم کوچکند وقلبم بزرگ !
    سیگاررا نه تنها از من بلکه ازهمه گرفتند بعنوان اینکه هوا را آلوده میسازد درحالیکه آنکه میل داشته باشد سیگارش را میکشد درهمان آلودگی وشما برده دارنید که هوا را باین صورت کثیف درآورده اید .
    خاموش خواهم نشست  باهمین تکمه های زوار دررفته وخطوط هندی پاکستانی عربی !!!  بگذار همه جهان از من سخن بگویند  – چه میخواهند بگویند ؟  آه چه گفته وچه نوشته جلویش را باید گرفت !
    خاموش مینشینم  وبه گیاهان نرسته ازخاک میاندیشم  دیگر گلی یافت نمیشود تا آنرا ببویم هرچه هست مصنوعی ویا رنگ شده است گل سرخ گم شد / گل یاس گم شد / وامروز هر گیاه هرزه ای خاموش میروید  وما شاهد جنبش  روییدن او هستیم  هر جانوری میجنبد  وآهنگ جنبش او باید مارا تکان بدهد  هرانسانی  در درونش میاندیشد  اما کسی اورا نمیشناسد واو درخاموشی فرو میرود .
    حال امروز شاهد چهچه مرعان از لانه وتخم درآمده باهم به آواز پرداخته اند وچشم امیدشان به آن …..
    گنده لات است  من آوای ترا ایدوست  در خاموشی میشنوم .
     سروشی است جاویدان  ودرآن زمان است که آن خاموشی گم شده خودرا میابم وسپس دوباره به خاموشی فرو میروم .
    ای همه آرامشم از تو\پریشانت نبینم / شب گذشته تمام مدت باین آهنگ زیبا گوش دادم وبرگشتم به همان سالهای گذشته اگر چه دردناک بودند اما مسکنی هم درکنارش بود  اگر چه زهر بود اما پاد زهری داشت وآن آوای موسیقی بود که آنرا هم از ما گرفتند وحال چند بچه دلی دلی کنان با تار وتینور برایمان میخوانند .
    پدرم وقتی مرد من تازه بالغ شده بودم 
    باغ ما هیچ  سایه ای از داناییها  نداشت 
    باغ ما جای هرزه دران  وکرم های بی احساس بود 
    باغ ما  نقطه برخورد  عشق یک طفل  بین قفسها بود 
    دیگر کسی مرا به میهمانی دنیا دعوت تکرد 
    دیگر به تماشای چراغانی شبهای عید نرفتم 
    تنها درکوچه وپس کوچه های شک وسپس یقین نشستم /پایان 
    ——–
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا /ششم فوریه دوهزارو نوزده میلادی !
  • صدایم کن …..

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!
    شما هر گز نمیدانید  – زمان در شام تنهایی
    درون جان افسرده 
    چه سنگین . گرانبار است 
    شما هر گز نمیدانید – دقایق- لحظه ها – دم ها –
    در آن بستر  که دل تنهاست 
    چه غمگین  ودل ازار است 
    نفس در سینه میگیرد  صدا درنای میشکند 
    نگاه بی رمق در سایه دیوار می خشکد 
    دهان چون  برکه بی آب 
    زبان سوزان  وتن رنجور  وتبدار است ………
    و…. امید چیزی است  که مانند یک \رنده  درون جانرا میکاود  وجای میگیرد وبتو جانی تازه میدهد  .
    همین کلام نا چیز که نامش امید است  گاهی چنان خوش آهنگ است  که میل نداری هیچگاه آنرا ازدست بدهی .
    من درون خانه خود خدایی را دارم که با من دوست است – با من همراه  هست وهیچگاه درصدد توبیخ وتنبیه من بر نیامده ونمی آید . درگوشم زمزمه میکند که اگر مرا نمیبینی به جای پاهایم روی زمین بنگر به فرشته هایی که ناگهان سر راهت قرار میگیرند  وترا از فرو افتادن به قعر دره نامرادی نجات میبخشند  روزی باو گفتم « 
    مدتهاست که جاپای ترا ندیدم ُ درآن زمان که رنج میبردم وتنها بودم ُ درجوابم گفت : 
    راه سخت ودشوار بود خیلی دشوار بود من مجبور شدم ترا برشانه هایم بگذارم واز گردابها ردشویم باز جای پایش را درکنارم دیدم وبوسیدم . خیال نیست . وهم نیست . گفتاری بی مورد نیست / حقیقتی است غیر قابل انکار ومن خودرا باو سپردم .
    روزی که برای  دیدن دخترم وارد ایالات  متحده میشدم در واشنگتن توقفی داشتم دختر عمویی داشتم که در آنجا زندگی میکرد وظاهرا وکیل شده بود باو تلفن کردم وگفتم اینجایم تا هواپیمای بعدی وقت دارم ترا ببینم حد اقل بدانم چه شکلی شده ای وتو مرا ببینی ! درجوابم گفت مگر دراصل موضوع فرقی میکند؟  من اینهمه راه بیایم تا ترا ببینم اینهمه سال ندیدم \پیوندی بین ما نیست . ا بین خانواده ما وپدری برای هیمشه رشته بر یده شده بود  مانند حال !  اما من همیشه این احساس رادارم که میتوان  باز پیوندی تازه بوجود آورد  اما خوب او درآمریکا بزرگ شده ودرس خوانده طبیعتا یک ماشین شده  / یک نمره / یک رباط !و راست میگفت هیچ پیوندی بین ما نبود 
    نه ! نه گریستم ونه غم خوردم  زندگی را همان جور که بود پذیرفتم وساعتهای متمادی درون یک صندلی نشستم تشنه وگرسنه تا آن کامیون عظیم که مانند یک اطاق بود ومن تا آن ساعت گمان میبردم اطاقی است خالی – به حرکت درآمد ومارا بسوی هواپیما به مقصد ماسا چوست برد .
    مدتی آنجا بودم  دوستانی داشتم  با تلفن با آنها گفتگو کردم برای دیدارشان هشت تا ده ساعت راه بود تازه فهمیدم که چرا دختر عمو نیامد .
    اما او درخود واشنگتن  بود !  به نیو پورت رفتم چقدر زیبا بود اما خانه من نبود  در سوپرهای عظیم حالم بهم میخورد نه ! اینجا جای من نیست  تنها چند موزه را دیدم دانشگاهی که قرار بود پسرکم را بفرستم دیدم وچند پل وچند دریاچه وودرآخرین روز هم برای اولین بار درعمرم یک خرچنگ خوردم !!! وصبحانه  را با پن کیک واشک چشم تمام کردم . زن وشوهر هردو کار میکردند وهردو تحصیل فرصت نداشتند مرا برای تفرج وگردش بیرون ببرند .
    نه دراین سر زمین باید پول فراوان ویک اتومبیل ویک هفت تیر داشته باشی تا بتوانی زنده بمانی همان دهکده کوچک خودم با همه نواقصی که دارد هنوز امن است وهنوز در خیابان زنان ومردان بتو لبخند میزنند درنگاهشان مهربانی موج میزند مجسمه نیستند فورا برگشتم با همه عشقی که دردلم بود برگشتم .
    کتاب کوچکی در یکی از موزه ها خریدم سر گذشت واشعار زیبای ( امیلی دیکنسون) شاعره قرن نوزدهم بود که هیچ لذتی از زندگیش نبرد وناکام  مرد اما اشعارش جاودانی ماندند ……..
     درخروش باد  این نغمه چه شادی افزاست 
    اما چه بیداد گر  است این طوفان 
    که این پرنده  کوچک را هراسناک میسازد 
    اورا که به دلها گرمی بخشیده است .
    من در سرد ترین مکانها 
    ودر شگفت آورترین دریاها  نوای  اورا شنیده ام …….. امیلی دیکنسون .
    Favoritt Poems 
    Henry Wadsworth
    Longfellow
    New york
    او بی تردید دریک عشق شکست خورد  وهنوز در سالهای جوانی  بود که برای همیشه تا پایان زندگیش تنها ماند زندگی اورا کم وبیش اکثر خوانندگان اهل بخیه میدانند .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / 05-02-2019  میلادی !
  • قسمت سوم !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    راستی من به که مانم ؟ بکه مانم ؟
    نه بدان سایه شبرنگ 
    نهان کرده نگه درنگه سنگ
    نه بدان  بانگ دلاویز که جان میسپرد 
    در نفس باد 
    نه به بانگ و نه به فریاد …
    راستی من بکه مانم ؟
    نه ترا مانم .دانم  که بخود نیز نمانم 
    نه سپیدم – نه سیاعم 
    نه سرودم – نه نگاهم  نه یکی نقش پلیدم – نه یکی رنگ تباهم …….
    ——-
     ما همین  که هستیم  بوده ایم وهستیم تنها آدمها وزمان عوض شدند اگر صد بار انقلاب کنیم وصد بار ریاست  وشاه عوض نماییم باز همین هستیم که هستیم  نگاهی به تاریخ ما نشان میدهد که  درما هیچ ریشه ای شکل نگرفته هر گاهی شاهی / رهبری/ ملایی بر سر ما سوار شده تخم ریزی کرده ودردست اجانب وخارجیان مانند موم شکل گرفته ومجسمه بی هویتی شدیم . 
    تنها یک پرانتز کوچک بین دوشاه پدر وپسر باز شد که آنهم باز به دست خودما وبانوان  اولمان ویران شد !
    شاه ویا رضا شاه نمیتوانستند خانه بخانه بروند وبه مردم درس میهن پرستی بدهند ملت ایران تشکیل شده از مشتی قبیله های گوناگون حتی در ایالتهای خودشان بین خودشان باز جنگهای حیدری ونعمتی  بیمان میاد  نماد آنها دو ایل بزرگ قشقایی وبختیاری ها یکی در کوه های بختیار ی دیگر در کوهها ی سر بفلک کشیده دماوند  و .
    پا به هراستانی که میگذاشتی ومیخواستی با آنها یکی شوی فورا روی برمیگرداندند  مشهدی به تبریزی فحاشی میکرد کرد به لر بد میگفت  اینها دیگر دست خود ما بود طبیعی است زمانی یک پیکری ضعیف شود بیماری از هر سو باو حمله ورشده ودرمان پزشکان فرصت طلب بعنوان همراه وهمگام بسوی |ان بیمار میشتابند جانش را نجات میدهند اما روحش را از او میگرند . ایران ما روحش را ازدست داده است روح وطن پرستی ومیهن پرستی وهمنوع  وهموطن خودرا دوست داشتن ودرحفظ منافع سر زمینش کوشیدن . نه ! اینکار را از هیچ ایرانی نخواهید چرا که منافع برای او حرف اول را میزند ایرانی همیشه گرسنه است / گرسنه شهوت / گرسنه شهرت وگرسنه طبع سیر نشدنی خود .
    در ان زمان  بچه حاجی لباس وکت شلوار ایوسن لوران وپیراهن دیور میپوشید  دراین زمان هم باز این تحفه ای تازه سر ازتخم حرام وحلال بیرون آورده  نوکر مد سازا ن هستند که برای |آنها سامان تعیین منیکنند وبقول مادر مرحومم که میگفت این همسر تو تنها درلباس شکل آدمیزاد دارد در درونش هیچ است / پوچ است وتوزندگی ات را بیهوده درراه او به هدر میدهی آنروزها  نفهمیدم  امروز که فهمیدم دیراست برای جبران آنچه را که میداشتم ومیخواستم از دست دادم .
    من در یک خانواده اصیل / نجیب  ونیمه زرتشی به دنیا آمدم واین اختلاف را از کودکی احساس کردم از مادر بزرگ پدریم گرفته تا همکلاسیهای شیخی و بالا سری و غیره رنج را ازکودکی با همان پالوده شیرین  نوشیدم وبا من درآمیخت درخونم نشست . عشق را از همان آ|غاز کودکی که نسبت به پدر جوان وزیبایم داشتم  فرا گرفتم وچه زود مارا راها کرد ورفت ومن مجبور شدم درخانه دیگری بزرگ شوم وسرزنش خار مغیلان بر قلبم وروحم بنشیند بنا بر این درانتظار آن شه زاده سوار بر اسب سپیدم نبودم باید درس میخواندم وپس از گرفتن کارنامه کلاس نهم برای ادامه تحیصیل به کار پرداختم  برایم مهم نبود چه کاری میبایست مخارج تحصیل ولباسم را خودم بدهم حرمسرای شاهزاده لبریز از این خورده بچه ها وزنان حرم بود جایی برای من نبود این خود من بودم که میبایست از میان \انهمه لجنزار خودمرا بیرون بکشم مهم نبود درباره ام چگونه میاندیشند اولین عشق من یک نوازنده تار بود! که تا روز مرگش نه تنها بامن عشق حرمتی نگذاشت بلکه رنج مرا بیشتر کرد ودلیلش هم این بود که چرا اورا رها کرده ام وچرا به همراه  او دوره گردی را |آغاز نکرده وهمسر او شوم نیمی کلیمی ونیمی به ظاهر مسلمان بود 
    وآخرین ضربتش را نیز بمن زد و|انچه از مایملک \ان نامرد بجا مانده بود  نصیب گرگ ویا نصیب او شد وتوانست درنیاوران خانه بخرد وزن بگیرد وبا شکوه جلال زندگی کند وسپس به شکل یک میمون سوخته درآمده درگوشه ای بخاک سپرده شود با همه حشر ونشر داشت با بهودیان ساکن بورلی هیلز ودکترها وپزشکان که میل ندارم نام آنهار اببرم وسر انجام در خلوت رهبری همنشین وهم منقل او شد واعجب \انکه باهمسر نا مرحوم منهم همکلاس بود خداوند در وتخته را خوب بهم جفت کرده بود !
    روزگار سختی بود خیلی سخت ودیگر میل ندارم درباره اش نه بنویسم ونه چیزی بگویم پای خیلی ها درمیان بود آنهاییکه روزی از ریز سفره های شاه میخوردند درلندن ناگهان  عکس خمینی را در قاب  درسال پذیرایی اطاقشان گذاشتند ! 
    آنهاییکه زمین های سعادت \ابادر قول نامه کرده وبا پولها فراری شدند ودر گوشه  خود وبرادر گرامیشان با مرحوم قاشچی  در کار  خرید وفروش اسلحه درزمان جنگ ایران وعراق دست یافتند اینها همه از پسر حاجی حمایت میکردند من تنها شده بودم دوستان همه بسویی رفته بودند ویا مرده بودند .ویا درزندانها بودندویا تصادفات اتومبیلی داشتند !! تنهای تنها بودم |آنها این ازاذل اوباش جدید حال پر وبال پیدا کرده بودند تریاک را با عرق مخلوط کرده به همسرم ویا همان بچه حاحی میداند واز او امضاء میگرفتند باو گفتند شر همسرت را ازسر وا کن به هوم آفیس بگو که این گاردین بچه هاست / ده میلیون پاند آن زمان برای خودش ثروتی بود  . روزی نامه ای از هوم آفیس داشتم که برایم نوشته بود: 
    شما بعنوان گاردین بچه ها  بیشتر از حد معمول مانده اید یا دلیل آنرا بگویید ویا با یک صورتحساب بانکی برای تجدید ویزایتان مراجعه کنید زمانی بود که همه مرزها بسته بودند تنها مرز ترکیه واسپانیا وایران باز بود …..چی ؟ گاردین ؟ مگر تو قید نکردی همسر توام ؟ کو.؟ آن قباله ازدواج؟ قهقه ای زد وگفت قباله جایش امن است |ان وکالتنامه ایرا که درایران بتو گفتم امضا کنی بی آنکه بخوانی برای \آن بود که خیلی چیزها بنام تو خریده بودم  حال طی \ان وکالتنامه حق طلاق ترا نیز داشتم !!! روی زمین پهن شدم  بعد بلند شدم وگفتم خوب گوشهایت را بازکن / من مدارک زیادی از تو دارم اگر پایت به ایران برسد جایت زندان است واین حد اقل بعلاوه هنوز دوستانی درایران  دارم که با لاجوردی جور شده اند همانهایی که دردبار دلقک بودند وشاه را میخنداند بعلاوه یدان دختر برادت مجاهد شده است برایم کاری ندارد که …… اینجا ساکت نشست وگفت خوب من دوهزار پوند به حساب تو میریزم درعوض تو یک چک دوهزار پوندی بمن بده ومن ماهی پانصد پوند برای مخارج بچه بتو میدهم امادیادت باشد من میخواهم خانه را بروشم بایدبری لندن ودریک آپارتمان اجاره ای زندگی کنی !!!!  گفتم متشکرم ! من نه لندن میروم ونه دراینجا میمانم من میروم اما با بچه ها ! گفت کور خواندی بچه هارا نیمتوانی ببری برایشان دارم پاسپورت انگلیسی میگرم برای خودم هم اقامت داپم گرفته ام ! بچه هارا جمع کردم وگفتم روز سرونوشت سازیست چکار کنیم ؟  همه گفتند باتو خواهیم آمد تنها پسر بزرگ تازه وارد دانشگاه شده بود گفت من درهمین جا میمانم شما بروید وما راهی اسپانیا شدیم باز با چند چمدان وچند نوار موسیقی وچند کتاب چند دست لباس ودر یک آپارتمان محقر ویخ کرده وسرد بدون |اکه کلامی زبان بلد باشیم سکونت کردیم بچه هارا به مدرسه انگلیسی گذاشتم وصورتحساب را برای پدرشان میفرستادند من بودم چهار صد پاند ! 
    مهم نیست دخترم گفت میروم بیبی سیتر میشوم  نه عزیزم درست را تمام کن او نقاش زبر دستی بود ودر\ارت ونقاشی ودیگر ی در شیمی وزبان نمره های عالی داشتند وآن پسرکم هنوز ده ساله بود  چرخ خیاطی را که قرض کرده بودم جلویم گذاشتم واز زیپ شلوار بو گند بنا تا لباسهای فلامینکو که بوی عرق وپهن اسب میدادند شروع کردم مهم نبود ناهار امروز آماده است !!!!  یک روز  دیدم با یک چمدان  محتوی نوارها وکتابهای من وارد شد ! اوه خدای من ! دوباره ! آن روزها همسایه نزدیک مرحوم سهراب اخوان وهمسرش بودیم !  گریان به روی پاهایم افتا د خانه را فروخته بود حال گویا فهمیده بود که دیگر نمیتواند حریف من بشود رفقا رهایش کرده بودند پولهایش را برده بعنوان بیزنس وغیره وخورده بودند وحال وباو فحش میدادند .
    نه ! بهر روی چند روز ماند خیال کرد اینجا ایران است  یک دکه ارمنی را که مثلا بار بود یافت ودوباره رفت وگویا درحین مستی به زن او چیزی گفته بود که اورا بیرون انداختند وباغبانی که داشت چمن هارا میزد درخانه را کوبید وگفت ؛ 
    سینورا بیا این شوهرت را جمع کن همه اهل این ساختمان اعتراض کرده اند ُ اورا دیدم .که میان چمن ها افتاده ودارد فریاد میکشد اورا برداشتم سوار آسانسور کردم ودرون اسانسورباو گفتم فورا همین امشب از اینجا خواهی رفت درغیر اینصورت …..ناگهان نمیدانم چه نیروی بر من هجوم |آورا مشت محکمی بصورت او زدم گویا چشمش لطمه دید اما رفت . مدتی گذشت خبرش را از ایران داشتم درایران هم عده ای رفته عده ای مانده  او از عرق فروشان با دبه های پلاستیک عرق میخرید مست میکرد  وفحاشی را به خاتواده برادرش و……بگذریم موقع آمدن درفرودگاه اورا گرفتند ودوسال زندان بود وما همه نفس راحت کشیدیم \پس از دوسال بیرون آمد هنوز ته ماندهای برایش دراین بود با همسر برادر زاده اش رویهم ریخت یک دختر بیست ودوساله با او راهی اسپانیا شد حال دیگر غب عب میداد که بلی ما اینیم .
    بهر روی اون نه محرم میشناخت نه نامحرم اودرالکل حل شده بود وسپس با بیمار ی کبد درگذشت میتوانستم اورا رها کنم وبه دست شهردار ی بسپارم  اما برای حرمت بچه هایم هرچه ر ا که قابل فروش بود فروختم حال قرض تا خرخره مرا گرفته بود اورا درون یک دیوار جای دادم که هنوز هم هست !!! 
    دخترم هیجده ساله بایکی از همکلاسیهای مدرسه اش عروسی کرد امریکایی بود ورفت امریکا دختر دیگرم مشغول کار شدونان آ|ور خانه وپسرکم که حال چهارده ساله شده بود در خانه با کارهای کامپیوتری به بعضی از شرکتها کمک میکرد  امروز او مرد بزرگی شده صاحب زن وفرزند است دخترم صاحب دوفرزند برومند شد نوه ام سال گذشته فارغ التحصیل شد دختر کوچکم با یک دکتر داور ساز عروسی کرد پسر بزرگ مجرد درلند ن باقی ماند امروز من سر فرازم خیلی هم سر فرازم از اینکه تنها هستم مهم نیست مهم این است که توانستم حیوانی را مهار کنم وافسار بردهانش بزنم – توانستم خودم وبچه هایمرا از تمام آلودیگهای زمانه دور نگاه دارم امروز بیست شش سال ازعروسی دخترم میگذرد شکل خود من شده است همان قدرت روحی وبدنی وشانزده سال از عروسی دختر کوچکم و هیجده سال از عروسی پسرم !!! وخودم هنوز جوان مانده ام میدانید چرا ؟ برای  آنکه  همه دنیارا درون قلبم جا داده ام وهمه رادوست میدارم ورشک وحسد در زندگی من جایی ندارند ودروغ وریا ابدا . گذشت زمان ورنجها تنها خطوط اطراف دهانم را عمیقتر کرده است اما به پیکرم دست درازی نکرده وبه روح پاک وشعور باطنم نیز وهنوز عشق آن سرزمین درون جانم رامیگزد آن خاک کویر که مرا دردامنش پرود باهمه نامهربانیهایش  …اما خودی بود!  . پایان خلاصه یک زندگی !ثریا 
    بی ای عشق بسوی که گریزم 
    بانو  ای یاد سوی که شتابم 
    وز تو ای روسپی مست  
    چهره پنهان چه کنم ؟ رخ زچه تابم ؟ 
    نه امیدی – نه سرابی 
    نه درنگی – نه شتابی 
    نه سر.ودی – نه نگاهی 
    نه سپیدی ونه  سیاهی 
    راستی -من به که مانم ؟  « دکترحسین هنرمندی »
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا -05–2–2019 میلادی !
  • بخش دوم /بی من

    قبل از آنکه هنوز  تصمیم بگیرم از لندن بروم  روزی برادر ناتنی ام بعنی پسر شوهر مادر بمن زنگ زد وگفت یک توقف کوتاه بین امریکا و تهران  دارم چطوره  همدیگر را ببینیم وقهو ای بنوشیم  !. قبول کردم وقرار. شد فردا  بعد از. ناهار اورا در یک قهوه خانه یا چایخانه ببینم  از من خیلی کوچکتر بود وتازه به آمریکا رفته میخواست فیزیک اتم  را بخواند  ! باو گفتم :
    احساس عجیبی دارم نمی دانم درست است بچه هارا  به خارج کشاندم  احساس گناه میکنم !خندید وسپی گفت  :
    پس تو از چیزی خبر نداری ؟! نپرسیدی چرا به تهران میروم ؟ الان دیگه وقت احساسات نیست  ما دانشجویان کنفدراسیونی یکی یکی برمیگردیم  در ایران انقلاب بزرگی صورت خواهد گرفت  واول جمشید آموزگار خواهد آمد و….پرسیدم ،چی گفتی ؟!انقلاب  مگر ایران کوبا ویا یک کشور  امریکای جنوبی است  ؟!
    درجوابم  خنده ای کرد وگفت :من فکر میکردم میان زنان فامیل تو از همه باهوش تر وجلو تری  از زمان بچگی  ترا میدیدم که از زمان خودت جلوتر میروی حال  از من میپرسی اتقلاب درایران معنی ندارد! خبر نداری که طرف  دیگر خودرافرعون مینامد با آن سیرک تاجگذاری که همه دنیا بما خندیدند .
    گفتم همه دنیا غلط کردند  آن سیرک را برایش را ه انداختند  تا دنیا بفهمد که  زنان ما تا کجا پیش رفته اند !!!تو دیگه چرا ؟تو که پدرت شاهزاده میرزا میباشد  تو چرا  تو ًکه وضع مالی خوبی داری  اتقلاب را تا جایی که من خوانده ام معمولا کارگران وآنهاییکه دچار …. اما حرف میان گلویم گیر کرد بیاد حلبی آباد وزنان ومردانی که در گورستان زندگی میکردند ومن هرسال برایشان غذا میبردم  خیلی ها غذارا قبول نمیکردند درحالیکه درون یک گودال بودتد  شاید او حق داشت  زندگی در سر زمین ما دو شقه شده بود  بالایی ها وپایینی ها وزتان که تازه آزادی نسبی خود را  به دست آورده بودند بجای آنکه به دنبال بقیه  آن برون و از دولت بخواهند  که چرا سهم مرد دوبر ابر زن است  وچرا مرد حق دار زن را شکنجه داده وهرگاه میل داشته  باشد اورا رها کند نمونه اش خود من  در دادکاه خانواده  که رفتم برگ جدایی را ارائه دادم سر م موعد که سه ماه بعد بود به دادگاه رفتیم  اول او وارد اطاق قاضی شد ومن روی  یک نیمکت در راهرو  منتظر بودم  مردی کنارم نشست که به ظاهر وکیل بود  بمن گفت :برای جدایی آمده اید ؟
    گفتم بلی 
    پس از مقداری گفتگو و علت جدایی  آن مرد بمن  گفت : 
    تا هنوز وارد آن اطاق نشده اید شما خانم فلانی وهمسر جناب مدیر کل وصاحب خانه وبچه ها هستید  پس از آنکه از آن اطاق بیرون آمدید دیگر برای ایشان وجود ندارید وباید از آن پله ها پایین بروید نه پول دارید ونه صاحب بچه ها وخانه خواهید بود  برادرانه بشما نصیحت میکنم که کوتاه بیایید این آزادی نیست که بشما کادو داده اند تنها حق دارید رای بدهید اما هنوز این مرد است که ارباب وحاکم شماست شریعت در. قاتون اساسی این را گفته است  وبلند شد ورفت .
    به نصیحت آن فرشته نجات عمل کردم ودر اطاق در جلوی میز قاضی گفتم که نه !منصرف شده ام بچه هایم را بیشتر دوست دارم ومزاحم ایشان هم نخواهم  بود  اما با چه حالی دوباره به آن زندان خاکستری با درهای آهنی به رنگ خاکستری برگشتم وکم کم به خیال فرار. بسوی غرب در مغزم  نقش میبست  او باز هم شد همان دکتر جکیل و مستر  هاید ومردی هزار چهره   حال درکنار این پسرک نوجوان  نشسته ام که میرود تا برای من آزادی را بسته بندی کرده برایم بفرستد تازه فهمیدم که این  رشته سرش درکدام  جویبار است واز کجا آب میخورد بدون  خدا حافظی با چشمان اشکبار اورا ترک کردم  ومیدانستم که دیگر نه روی شاهنشاه را خواهم دید ونه برای تولد فرح خانم گل میبرم  ونه روی وطن را حال بیچاره تر کمر کش خیابان کنزیکتون را گرفتم ورفتم بسوی سر نوشتی نا معلوم …..نا تمام 
    ثریا /(لبپرچین)اسپانیا
  • بی من از …..

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین »!
    بمناسبت چهلمین سال شورش درایران !
    ساعت چنده ؟  هنوز خوابم ؟! یا بیدار ؟  از چهار صبح بیدارم دوش هم خواب را ازچشمانم بیرون نکرد وخستگی  تنم را  بیرون نراند .
    خبرهارا گوش میدادم احساس کردم یک آرامش قبل از طوفان بر جهان حاکم است وعالیجناب پاپ فرانسیسکو که من خیلی باو ارادت دارم عازم امارات  وجزایر عربستان شده   استقبال خنکی بود نه بوسه ای ونه حتی دست !دلم میخواست برایش مینوشتم  که سر راه آن کلیدی راکه به آن روباه بنفش داده اید پس بگیرید وبه یک خوک دیگر بدهید امسال در تقوم چینی ها سال خوک است بنا براین حتما یک خوک بر سر زمینهای بیچاره وبیسواد نظیرما حاکم میشود !
    مهم نیست  ! تا بوده همین بوده  همیشه  عده ای حاک وعده ای محکوم بوده اند که به آن حاکمین باج بدهند وخدمتگذارشان باشند  چیز تازه ای نیست  ما اسیر زمان ومکانیم واین  آدمها هستند که عوض میشوند عده ای میروند وجایشانرا به عده دیگری میدهند یا احمق تر ویا هوشیار تر .
    حوصله نوشتن  چیز های جدی را ندارم پر خسته ام شب گذشته نخوابیدم  معلوم است شام نخوردم حوصله شام خوردن نداشتم  بیادم آمد که همسر نازنین وزیبای من چگونه دردست آن خواننده لب کلفت وچپ چشم افتاد وهفته ها بخانه نمی آمد نه ظهر برای ناهار ونه شب برای خواب ! برایش میخواند : 
    بگو در شبهای تو چی میگذره 
    بی من از شبای تو کی میگذره  / تو به میخونه مرو عزیز من  / من برات محفل ومیخونه میشم …….وشد !
    او هم خوش قد وبالا بود وهم مدیر کل وهم حسابی پولدار وبرای حفاظت من وامنیت داخلی و خارجی من یک راننده جوان خوش قیافه استخدام کرده بود ! ودختر خواهرش ایران کوری که چپ وکور مکوری بود ندیمه همیشگی من ومن ؟ درون اطاقم داشتم به سنفنونی شماره ۲ راخمانیف گوش میدادم وصدای موزیک را آنقدر بالا میبردم که  هیچ صدایی را نشنوم / راننده بدبخت درون اتومبیل نشسته بود  سرانجام باو گفتم برو من جایی نمیروم او گفت چکمه هایتانرا بدهید ببرم واکس بزنم  چکمه ها را باو دادم  رفت وموقع رفتن دخترم به کلاس پیانو بود برگشت !!! من اجازه نداشتم رانندگی کنم ؟! 
    تنها چیزی که میان این همه زن ودختر که اطراف اورا گرفته بودند این خانم مرا بیشتر رنج میداد با مژه های مصنوعی لبان کلفت پستانهای گنده وبو گندش !!! خواهرش نیز با یکی از فامیلهای نسبی ما یک عروسی سوری راه انداخت وپس از سه ماهم طلاق گرفت .
     خیلی چیزها هست که نمیتوان گفت ونوشت ویا بر زبان آورد بقول معروف تف سر بالاست !
    حال تمام شب این آهنگی را که منحصرا برای همسر بنده میخواند  بیادم آمد وشد ورد زبانم !!!!! آخه همسرم جناب مدیر کل خیلی اهل می ومیخانه وبار و این حرفها بودند ! وزن که دیگر جای خودش را داشت .
    من تنها مادر بچه ها بودم  وبانوی خانه به به چه افتخار بزرگی بوی بدی به مشامم میرسید مجلات هفتگی ناگهان  زندگی یاسر عرقات ولیلا خالد را میان صفحات خود جا دادند وقدسی خانم سر دبیر یکی از هفته نامه ها ناگهان نوشت که من هیچ کاری را بدون اینکه بگویم بسم الله رحمان رحیم وسه تا قل حوالله انجام نمیدهم ! یعنی چه ؟ این چه بویی است ؟ بوی فرار مردمان فروش تند تند اثاثیه خانه به ثمن بخش وفرار به سوی اروپا چی شده ؟ من قراربود که به اروپا بیایم اما میل داشتم پسرم به سن قانونی برسد تا بتوانم برایش پاسپورت جداگانه بگیرم پدرش اجازه خروج اورا نمیداد دخترها بامن بودند بنا براین توانستم بی آنکه او بفهمد به سراغ تیمسار دهدشتی ریاست اداره گذرنامه بروم واز او بخوام که بمن  کمک کند  چند روز طول کشید توانستم بی \انکه کسی بفهمد پاسپورت پسرکم را بگیرم چند بار با دخترها به اروپا \امده بودم اما هربا او پسرانرا درایران نگاه داشته بود من بخاطر سربازی اجباری واینکه آنها باید تحصیل کنند ودر سربازخانه ها گماشته یاراننده قلان تیمسار تازه به درجه رسیده ویا خانمی  که نوکیسه بود / نشوند میل داشتم آنهار ا از خدمت فراری بدهم میشد سر بازی را خرید اما آنها هنوز خیلی کوچک بودند. بهر روی با چند چمدان و اینکه به زودی برمیگردیم راهی لندن شدم …… خیلی سخت بود اما گذشت بچه هارا یکی یکی در شهرهای دور واطراف لندن به مدرسه زبان گذاشتم  ونامشانرادرمدارس ملی رزرو کردم اما لندن تنها برای من وبچه ها خطرناک بود ازهمه بدتر هتل شده بود وهمه سر راه برای معالجه یا خرید لباس بخانه کوچک من وارد میشدند بنا براین بهتر بود به شهرستانی  دور بروم طی یک کلاه برداری بزرگی که دختر عموی همسر عزیزم بر سر ما گذاشت توانستم خانه کوچکی خارج از شهر کمبریج بخرم وبا یک کامیون آجر کشی !!! خودمانرا به آ\نجا برسانیم واو …..هنوز منتظر بود اما فرشهارا فروخت بهترین اثاثیه راکه جمع کرده بودم فروخت پیانو  ودستگاه موزیک مرا فروخت تنها چند دست لباس درون کمد برایم باقی گذاشت وخانهرا نیز قول نامه کرد واین تنها آرزویش بود از مدیر کلی خلع شدوافتاد در دست مامورین سازمان شاهنشاهی برای دستبرد به خیلی چیز ها او مسئو لیت تغذیه مدارس را نیز بعهده داشت !!! من درکنج کمبریج تنها با چهار بچه قد ونیمقد بدون اتومبیل وبدون  یک دوست یا آشنا اما دوام آوردم پسرم را به شبانه روزی در شهرکی دیگر گذاشتم ودخترها را بمدرسه و\پسر کوچک هنوز با من بود که اوراهم به کودکستان گذاشتم ! او هرماه ازمن میخواست که کاغذی ار مدارس بچه ها بگیرم وبرایش بفرستم بعد ها فهمیدم که برای ما ارز دولتی میخرد اما ارزهارا با کمک برادرش به قیمت گرانی میفروشد  حواله مرا هم به یکی از دوستانش که درلندن بود ومعلوم نبود مشغول چه کاری است کرده وهرماه مجبور بودم باو زنگ بزنم ودرخواست پول بکنم او هم در صورتحساب یکصد پوند را یکهزار پوند مینوشت وبرای او میفرستاد !!!  زندگی سختی بود خیلی سخت حال فکر میکنم آنخانه بزرگ  وآن اثاثیه آنهمه لباسهای من آن کتابهایی که با هزار امید آ|نهارا درون جعبه ها جای داده وخواهش کرده بودم برایم بفرستد دردست چه کسانی افتاد ؟ بعد ها فهمیدم دیگر چیزی برایم مهم نبود مهم این بود که از دست او فرارکرده ام / انقلاب شد /شورش شد او نمیتوانست خارج شود ….هورا ! چه خوشبختی بزرگی دیگر مجبور نیستم آن قیافه مسخ شده را ببینم 
    اما واما رفقا وفامیلش ناگهان سرازیر کمبریج شدند کار ما پذیرایی از این قوم فراری بود یکی مجاهد شده بود دیگری ملحد شده بود سومی پولهای شهرداری را برداشته فرار کرده بود چهارمی  ساواکی بود .
    به تماشای تلویزیون مشغول بودم واین مردم  دیوانه را میدیدم که چگونه میشکند پاره میکنند ویران میکنند وشاه را تنها دورن اطاقش دیدم که داشت راه میرفت وچقدر گریستم چقدر گریستم وهنوزهم برایش میگریم برای همسر وولیعهد او نگران نبودم زنک خوب بلد بود که چگونه از موقعیت خودش استفاده کند با حز ب سوسیالیست فرانسه وانقالبیون بده  وبستان داشت و…..غیره کاری ندارم بمن مربوط نمی شود من زندگی خودمرا مینگرم امروز تنها / در میان اطاقهای یخ بسته  راهروهای  تاریک ونمناک بی هیچ یار ویاوری درانتظار کدام معجزه نشسته ام ؟……..بقیه دارد 
  • آندره ریوو

    ثریا / اسپانیا 
    « لب پرچین » !
    آندره ریو  موسیقی دان و رهبر ارکستر هلندی  را کم وبیش همه میشناسند ! او به همه جای دنیا به همراه  ارکستر معروفش که بیشتر آنانرا زنان ودختران  جوان تشکیل میدهند  ـ سفر کرد به تمام \کشورها/ امریکا / استرالیا / حتی ارمنستان و/ روسیه  وهمه اروپا غیرا از چند کشور بدبخت تو سری خورده دچار ایده ولوژی سخت مذهبی وبیماری روانی مانند افغانستان / پاکستان / ایران وبنگلادش  که میدانست دراین کشور ها نه تنها کسی به  او خوش  آمد نخواهند گفت بلکه اعضای ارکستر او همه باید لباسهای عریان وزیبای خودرا بیرون آورده با حجاب کامل اسلامی روی صحنه بروند ویلن هم غدغن است تنها فلوت / شیپور / طبل وسنج مجاز است واز همه مهمتر حفظ جان خودش وآنهایی را که به دنبال میکشید .
    امروز یک برنامه از او دیدم با آنکه پیر شده هنوز میان سن میچرخد ومیرقصد با آن ویلون  دویست ساله اش وارکسترش وخوانندگان که همچنان در پی فرا گرفتن کارهای نو وجدیدی میباشند . دلم گرفت .
    جوانان ما درآلمان / هلند / سوئد / آمریکا / استرالیا / فرانسه / اتریش  بلژیک  وغیره چه چیزی را فرا گرفتند ؟ او…..وه  آشپزی ایرانی وشدند سر آشپز ویا قاچاق مواد ویا خرید وفروش ارز ویا در پی سیاستهای نم ورداشته ونم کشیده وسوراخ سوراخ  چیزی را فرا نگرفتند که اگر  !میگویم  .اگر ! روزی ایران ایران شد آنها بتوانند آن هنر خودرا به معرض نمایش بگذارند دوباره آوای موسیقی از همه خانه ها بگوش برسد آنهم ا زنوع فاخر آن ! 
    بیاد پسرکم افتادم با همه گرفتاری ها وزن وبچه وسفر های دور ودراز وطولانی  باز رفته یک گیتار خریده  وبا کمک اینترنت وکتابهای موسیقی دارد گیتار فرا میگیرد موسیقی در خانواده ما به جان ما بسته ست هرکجا خبری باشد حتی در شهر های دور خودمانرا میرسانیم با هر قیمیت که شده مگر بیماری جلوی مارا بگیرد .
    ما همه با موسیقی بزرگ شدیم در کودکی برایشان پیانو خریدم  برایشان بجای هر آشغالی صفحه وکتاب خریدم وهدیه دادم امروز همه  سرشان با همین کتاب وموسیقی گرم است .  اما نه درحد آندره ریوو . چقدر من از کارهای او نو آوری هایش در موسیقی لذت میبرم وسپس خاموش مینشینم درحالیکه اشک در چشمانم نشسته وافسوس میخورم که ما چرا نتوانستیم خودمانرا به پای این کشورها برسانیم درحالیکه روز گنج خوابیده بودیم وخوراک آنها تنها سیب زمینی بود وذرت ! اما محال است امروز شما درب خانه یک اروپایی را بزنید وصدای موسیقی از آن خانه بیروند نزند حال موج نو به موسیقی جاز ورپ علاقه دارد ویا دیگران به موسیقی بقول ایرانیان ( فاخر ) ! انگار پارچه ترمه است که به آن نام فاخر داده اند ؟!.
    خیلی راه مانده-  ما حتی خط خودرا برای  فروش ببازار عرضه کردیم ! زبانمان را که حرفش را نزن میان هر چند کلمه غلط فارسی چند کلمه فرانسه وانگلیسی والمانی هم جا میدهیم .
    خوشحالم که از روز اول درخانه به همه گفتم باید با زبان فارسی حرف بزنید  بقیه زبانهارا برای کارهای دیگر بگذارید من نه به فرانسه وانگلیسی واسپانیایی وآلمانی شما هیچ احتیاجی ندارم زبان من فارسی اصیل است آنها اطاعت کردند خیال میکنید چند ساله بودند که آنهارا بخارج آوردم ؟ بزرگترین آنها سیزده یا چهارده ساله بود .  حال نشسته ام ودراین فکرم که خوب ! با این همه دانستنیها تازه فهمیدی که هنیچ نمیدانی ؟!  وبه همدوره ها وهم کلاسی های قدیمی ام میاندیشم که گویی بارها باین دنیا آمده ورفته اند تجربیات بزرگی داشتند ویا خانوداده آنها که اکثرا تاجر بازار ! ویا معلم ! ویا بساز وبفروش بودند به آنها راه را نشان دادند  من سرم درون کتابها بود وداشتم در اشعار بهشت ودوزخ وجهنم دانته خم وراست میشدم . خوب ! همین ! باید دید از زندگی چه توقعی وچه چیزی را میخواهی؟ من چندان طالب دنیا ومال دنیا نیستم برق هیچ جواهری چشم مرا خیره نمیکند هیچ لباسی چشم مرا بخود جلب نمی نماید نوکر هیچ مارک وبرندی نیستم بنده عشقم واز دوجهان آزاد .ثریا /
    یکشنبه سوم فوریه دوهزارو نوزده میلادی /یک دلتنگی در سرمای صفر درجه !
  • سقوط خانه

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    در اندرون من خسته دل ندانم کیست 
     که من خموشم واو درفغان ودرغوغاست ؟
    تلویزیون  را که باز کردم  میل داشتم یک صافی جلوی آن بگیرم که مردم باین سو نریزند !!! اینهمه جمعیت در مادرید / ترکیه  / ونزوئلا برای یک دیکتاتور باشد یانباشد ؟ آنکه سر نخ را دردست  دارد میداند باید چکار کند آمدن ورفتن  این جمعیت بیهوده است و……در ایران ما ؟ پرده برداری از مسیلها در آستانه چهل سالگی ننگ ونکبت  ومرگ وسیاهروزی  / با چه رویی میخواهند این جشن ها را برپا کنند ؟ در جاییکه یک کار فرما به دختر هشت ساله افغان تجاوز کرده و حال این بچه –  بچه دیگری درشکم دارد حرام زاده !.
    اینها همه انسانهای دوران ما هستند  با چند سال اختلاف  ـ اینها مردمانی  هستند که رنج ودرد وبدبختی  وگناه و سر گشتگی  آنانرااز جاده اعتدال بیرون انداخته  شاید هم انسانهایی باسند  واقعی  اما راهشانرا   گم کرده اند  وراه جنایت وخیانترا در پیش گرفته اند ؟!.
    راستی چرا  چنین است  وچرا بشر  راه خودرا  بسوی سر زمین  آسایش  ونیکبختی گم کرده است ؟
    چهره زنان چادری  وگردن کلفت را که به زور زن بدبحتی را درون پارچه سفید پیچیده با چه شدت وشقاوتی  بر پیکر نحیف او شلاق میزنند  گمان نکنم حتی در زمان بدویت وصحرای عربستان نیز این همه بیرحمی وجود داشته است .
    در هر عصر وزمانه ای  نویسندگانی بوده اند  که میکوشیدند  زشتی ها وپلیدی های اجتماع خودرا نشان دهند درعصر ما با تکیه کردن به تکنو لوژی میتوان همه چیز را وارونه نشان د ا د ویا ازبین برد.
    حال دنیایی که وسايل ورسانه های ارتباط جمعی حتی یک لحظه  انسانرا تنها  نمیگذارد وبحال خود وا نمیدارد بشر دچار کابوس شده است  کابوس حوادث  روزمره  وکابوس  حوادث تاریخ  / تاریخ  مانند یک بهمن توفنده  بر سر ما فرو میریزد  وبهر جا که رو کنیم  همین تکرار مکررات   گذشته هاست  مدام مانند این است که در وسط یک ماجرا  جنایی گرفتار آمده ایم  دائما باید  بازی کنیم  یا نگران باشیم ویا دقت کنیم  ببینیم که  پایانش به کجا مییکشد .
    در حال حاضر جنایت  زمانی در پشت ماسک  سیاست قرار بگیرد نامش تدبیر وهوشمندی شرافتمندانه میشود ! آدمکشی زمانی  بامصالح  روز در آمیخت  یک عمل جلو گیری  از تجاوز احتمالی  نام گرفته خواهد شد  وجنگ / جنگ وبدبختی  وویرانی  وتباهی  نیست  بلکه مصلحت اندیشی است !!!! .وبقول آن پیر ویرانگر  که تباهی را با خود به سر زمین ما آورد  جنگ برکت است ؟! 
    بنا براین نویسنده امروز نمیتواند قالب خوبی را بیابد ودرون آن قالب هر چه را که میل دارد پرکند ومن 
    بسنده میکنم باین جملات  ارزنده از یک کتاب  بنام  « طاغی»  که باین پرسش ها بدینکونه جواب داده است : 
    « آنان که دراین  جهان آرامشی  نمی بینند  نه از سوی خدا  – ونه  از سوی  تاریخ  – محکومند  زیست کنند  برای کسانیکه  همانند خودشانند وقادر به زندگی نیستند ! اینان باید زنده بمانند  ورنج بکشند  برای کسانیکه همچو خود زبون  وخوار شده اند » .
    بیهوده نیست درکتب مقدس مسیحیت حضرت عیسی را نماد یک قربانی برای بشریت نشان داده اند  بلی ! او بخاطر گناهان ما جان سپرده وبر روی صلیب کشته شده است !!!  این  ناباوری را به کجا میتوان برد؟واین فرومایگان وبیچارگانند که  اورا درمیان گرفته اند بزرگان هرروز بیشتر اور آرایش میدهند .
    در میان این همه هیاهو  شب گذشته مراسم اسکار اسپانیا  طی یک مراسم باشکوهی برپا شد ومد سازان که برای همین این نمایشات را برپا میکنند پریرویانرا نیمه عریان با لباسهای مد جدید به روی صحنه فرستادند تا مجمسمه « گویا« را بگیرند .  تعداشان کم بود تنها دوهزار نفر دراین جشن شرکت داشتند ؟! .پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ! اسپانیا / 03-02–2019میلادی !.
    اشاره : آن نوشته  کتاب( طاغی) اگر اشتباه نکنم متعلق به نویسنده بزرگ فرانتس کافکا میباشد ؟!
  • قجر ها

    ثریا / اسپانیا ”لب پرچین ”
    من نمیدانم این قوم قجر این دوبرادر ترک  ورعیت که  بر سر یک جویبار  کشت وکشتار کرد ند ویکی زد  برادر دیگر را کشت و بعد ها  شد سلطان صاحبقراق  چه خدمتی به دنیای  بشریت کرده اند که هنوز تا هنوز است تخم  وترکه آنها از بتن کنیزکان حرمسرا وزیر سرسره  حضرت سلطان  دست از سر ایران وایرانیان  بر نمیدارند که صد البته بابابزرگشان دولت فخیمه  با گرفتن تکه های زیادی از ایران هنوز این شاهنشاهی پوشالی را حرمت میکذارد وهنوز  پس از یک قرن پس مانده هایشان بخود اجازه میدهند تا دیکران را نفی ویا خوار کنند ؟!.
    مریم خانم گل ناز رجوی یکی از این پس مانده هاست که حتما باید  دوباره پای جای اجدادش بگذارد .
    همین الان دریک لایو روی  تلفنم  مردی داشت با ادب  میگفت  پساز حکومت قاجاریه که ناکهان پایین تنه شخصی به حرکت در آمد وحواله آن جوانی شد  که درست وحسابی حرف میزد آنهم از داخل ایران . 
    هنوز در کنج لندن پیر وپاتالهای  این قوم بو گرفته هراماه دوره دارند وهنوز بی آنکه خودشان بدانند چرا با هزار کیلو پارچه ونعلین های زری دوزی  شده وترمه دور شهر راه میروند دوره هفتگی قمار  دارند  بی آنکه واقعا بدانند مادرشان کی بوده وپدر راستین آنها  در حرمسرا ها كی بوده  باغبان ؟ یا حاجب درگاه  ؟ 
    بعضی اوقات میبینم که همین ملا ها هم از سر آن ملت بقول آن   دخترک شو نمک نشناس  زیادی هستند . 
    من یکی خوشحالم وکلی هم بخود میبالم که میرزا رضای کرمانی نسل این آفت را  ازبن زد اما هنوز ریشه های پوسیده از زیر خاک در میایند  وخوب کارشان مانند اجدادشان کشتن فحاشی  وبیعاری ولگردی است . 
    برایت متاسفم جناب امیر فخر آور  اول باید خانه تکانی  بکنی  ودریارا نیز خوب لاروبی نمایی سپس کشتی اقیانوس پیمای خود را بدون سوار کردن مریم بانو واهل بیت بسوی  ایران حرکت دهی  !!!؟
    پایان 
    همان روز  شنبه دوم فوریه  2019 میلادی 
    ثریا /اسپانیا !
  • سورنجان

    یک دلنوشته !
    —————
    در گذشته  مادرجانم هنگامیکه از دستم عصبانی بود ومن میگریستم میگفت  : 
    ایکاش مانند گل حسرت اشک بریزی !
    بهترین   مهر وعشق مادری بود که نثار من میکرد ! مدتها طول کشید زمان گذشت درطی این دوران پر مشقت وپر ماجرا مردانی را شناختم  حال یا معلم بودندویا استاد ویا شاعر ونویسنده من در زندان خود محبوس بودم اما همیشه به دنبال این گل حسرت میگشتم تا اینکه اورا یافتم درون  یک کتابی که نام اصلی آن « سورنجان» است واین گل در پاییز میشکفد ودربهار میمیرد وهیچ پرنده ای گرداو پرواز نمیکند درتنهایی خودش زنده میشود ومیمیرد .
    در گذشته مردان ما سالمتر  بودند مودب تر بودند ماجرا جو نبودند وخود فروشی را عیب بزرگی میدانستند  چه خود فروشی سیاسی وچه ……همه گرد شعر وشاعری ونویسندگی وترجمه میگشتند ویا تحصیلات عالیه  خیلی کم دور احزاب سیاسی بودند ……ومن دورآنها .
    یکی از این نام آوران سر انجام درتبعید ابدیش جان سپرد \
     اما هیچگاه دست از تلاش خود برای زنده نگاه داشتن زبان وادبیات فارسی  بر نداشت واز پای ننشت نامش گرامی ویادش همیشه دردلها زنده است .
    روزی برایم شعری فرستاد  که آنرا درلابلای یکی از کتابهایی که برایم میفرستاد یافتم  نام آن شعر همین گل حسرت بود  (وتقدیم شده بود به من )! 
    با من سخن بگوی  – ای بینوا  پرنده  افسرده در قفس –
    خاموش  وبی نفس / آزرده خاطری ؟
    دردام محنت  صیاد چیره دست 
    پر بسته طایری ؟  بر خاک تیره این فرش کائنات <
    از ذره کمتری ؟  در دوزخ  شکنجه این عمر بی ثبات.
    سوزنده اخگری ؟ ای مرغ پر شکسته  دردآشنای من !
    برمن نظر فکن  – بگذار تا حکایت غم دل باز گو کنم 
    با یار غمگسار  – از جور روزگار – دمی گفتگو کنم .
    ——-
    در باغ کاينات  روزی  که میفشاند گل  ارای آسمان 
    صد ها هزار  بذر گل  وسبزه بر زمین  
    فرمود باغبان توانای سرنوشت 
    من در میان باغ  وچمن شاخ گل شدم 
    وقتی بهار گل افشان  ز ره رسید 
    در بستر شقایق ونسرین ویاسمن 
    من – دختر بهار  
    روئیدم  از رحم خاک مهربان – رقصان وشادمان 
    تا بوسه زنم  بر نفس صبحدم  با قلب پر نیاز .
    تا سر به سجده نهم پیش آفتاب  با سوز وساز 
    تا دام فتنه  وافسون بگسترم  با قهر وناز 
    —-
    اما دریغ  ـ  زمانی دختران گل اندام ماه چهره  تابان چو ماه 
    بر گرد عارضم به تماشا شتافتند 
    تا بوسه بررخ من آشنا کنند 
    تا جان ز نکهت  من  پر صفا کنند  
    چون باد نوبهار – از من گریختند 
    چون ابر کوهسار  از من گریختند 
    —–\
    با جام پر ز زهر از من گریختند 
    با کام  پر ز قهر  – از من گریختند 
    اردیبهشت ماه / یک بامداد دلاویز  غم گریز 
    وقتی شکوفه های شفقگون عطر بیز
    در بزم عاشقان  دژمناک اشک ریز
    خندان شدند 
    من ـ بینوا گل قربانی ستم 
    دریافتم  که دراین خاکدان  غم 
    تنها فسرده گلبن  این بوستان منم 
    تنها رمیده  خاطر  بی دلستان  منم 
    تنها منم  که دراین جاودانه شام  / سوزم تمام 
    چون شمع کورسوی به محراب بخت خویش 
    چون بوف کور  به ویرانه تخت خویش .
    ————-
    این اشعار کمی طولانی است ودرجاهایی خط خوردگیها دارد بنا براین تنها به آخرین قسمت آن میپردازم .
    از من گریختند  
    پروانگان  خرامان دلنواز 
    از من گریختند  / وقتی کسی نماند 
    یکتن بجا نماند که برمن نظر کند 
    حیران وبسته لب  – شبها  به ماتم  دل تنها گریستم 
    نالان چو مرغ شب 
    تنها درون ظلمت  شبها گریستم 
    اکنون بمن بگو : 
    ای بینوا پرنده  خاموش در قفس 
    از ما دو تن  – کدام  دراین غم مدام 
    افسرده حان تر ودردآشنا تریم ؟
    با رنج خو گرفته  وبینوا تریم ؟ 
    از من مپرس  
    بر صفحه مقدر شطرنج روزگار 
    من چیستم ….؟ 
    بر ریسمان بازی انگشت کردگار  
    من کیستم ؟
    غبار  در ره صحرای حیرتم 
    این بود  سرنوشت ز دیوان قسمتم————–میم / ح/ شین / کالیفرنیا !
    واین جواب نامه ای بود که برای او نوشته بودم .
    مردان آن زمان  نمیدانستند خود فروشی جنسی یعنی چه وجنگ وکشتار یعنی چه تنها این امر درمیان سربازان وگارد ها وافسران راه داشت  با آجودانهای جوان خود ؟!
    امروز مردان  ما دوجنسه نه بلکه سه جنسه میباشند  اگر قد وقامت وشکلی داشته باشند خودرا به زنان بالای سن میفروشند یا مردان مسن تر برایشان مهم نیست برای آنها مهم است که لباسشان چه مارکی  دارد وپوتینهایشانرادازکدام شعبه چرم ایتالیایی خریده اند !!! وشهرتی کاذب کسب کنند !
    وچندصد هزار رباط قاتل  که درآزمایشاگاهها با ژن های نا اصل ساخته شده اند درمیان مردم راه میروند وگاهی هم میکشند یا با کارد یا دشنه ویا با خنجر ……آنها معنای کلام را نمیدانند ونمی فهمند عشق یعنی چه ؟! …….. دریغ ودرد ازآن مردان که رفتند ودیگر جایگزینی هم ندارند . از آنسانها تنها نامی نیک باقی میماند واثری نیکوتر / روانش شاد .ث
    پایان
    ثریا / اسپانیا / « لب پرچین » 02-02-2019 میلادی !…..
  • رزم نامه !

    ثریا / اسپانیا /
    «لب پرچین »
    امروز باران شدیدی میبارد وآسمان یک پارچه سیاه است – کاری ندارم غیر از آنکه آنچه که دیده وشنیده ام روی این صفحه بیاورم : اگر حروف مانند هزار پا  بهم نچسپدند ؛
     چند روز پیش در برنامه ای  شنیدم که کارگردان معروف   فیلم « پدرخوانده »  سی باز شاهنامه فردوسی را دوره کرده تا ازمیان آنها قهرمانانی را بیابد وفیلمی بسازد مصاحبه اورا نیز دیدم واو اولین بار با فرهنگ ایرانی از طریق خیام که ( اداوارد فیتز جرالد  ) ترجمه کرده بود آشنا شده وسخت تحت تاثر اشعار حماسی وابیات شعرای ایرانی قرا ر گرفته بود /حال درشاهنامه به دنبال قهرمانانی میگشت  که بتواند  از آنها فیلم بسازد اما آنقدر پهلوانان زیاد بودند که خود نمیدانست کدام را انتخاب کند .
    اگر زبان یونانیان   به هومر ورزم نامه جاوانی او ( ایلیاد) مینازد  ما نیز به فردوسی خود وشاهنامه او افتخار میکنیم  ایلیاد چندین بار دست به دست گشت ومقداری از او زده ویا اضافه شد  بهر روی حال درکنج موزه یونان باستانی خوابیده وشاید نسل  جوان ابدا ندانند که چینین جواهری پشتوانه سر زمینشان میباشد .
    اما شاهنامه ما یک اثر بی نظیر وجاودانی در زبان وادبیات پارسی میباشد  که تاریخ زیادی را پشت سر گذارده است  قبل از فردوسی  ( مسعودی  مروزی ) روایاتی رزمی  زیر عنوان شه نامه سرود  که به دست غلامی تیره روز وبدبخت کشته شد وفردوسی  باو ارج گذاشت وهمان سروده هارا در اول کتاب شاهنامه گذاشت  نامش ابوالقاسم واهل طوس بود اما گروهی از اعراب  که میل داشتند اورا نیز جزئی از اموال  باد آورده خویش بگذارند  نامش را حکیم ابوالقاسم  منصور ابن  حسین  فردوسی گذاردند اما او همچنان ابوالقاسم قردوسی  باقی ماند  که  دهقان زاده ای بود  واز مال ومنال دنیا تنها یک شعور ویک عقل کافی داشت  البته درهنگام کودکی  از کسب معلومات بی نصیب نماند  حسی دراو وجود داشت وسخت دلبسته وطنش بود  طبع سخن سرایی داشت   وچنان کارش بالا  گرفت که در  رده شاعران دربار  سلطان محمود غزنوی درآمد وبه عزنین رفت . 
    آنچه که درچهار مقاله عروضی سمرقندی نوشته شده  نامش همان ابوالقاسم فردوسی بود نه بیشتر  در دربار سلطان ترک نژاد  سلطان باو اشارت کرد که شعری در وصف زلف یار بسراید واو چنین سرود 
    مست است بتا چشم  تو تیر بدست               بس کن  که زتیر تو  چشم مست تو بخست 
    گر شد عارضت  زره عذرش هست              کز تیر  بترسد  همه کس  خاصه مست 
    وسلطان  فرمود که واقعا  محفل مارا فردوس برین کردی وشاید از همان زمان فردوسی باقی ماند و
    البته درآن زمان دهقانها رعیت نبودند دهقان به کسی گفته میشد که زمین داشت  واملاکی  و نسبتا در رفاه میزیستند .
    بگذریم داستان حکیم ابوالقاسم فردوس داستانی بس طولانی است که تنها باید آنرا خواند ودرسها گرفت هم رزمی وهم بزمی .
    روزی از روزگاران یکی از فامیلها پر عزو جلال و باشکوه برای تعطیلات وبعضی معاملات باین  سو آمدند ودر گردشهای روزانه خود  بنده را مورد تفقد قرار داد بما فقرا هم سری زدند وما با یک بیت شعر حافظ از آنها استقبال کردیم .
    خانم بالباسهای تور وجواهرات گرانبها فرمودند که تو هنوز دست از شعر وشاعری خود برنداشته ای؟ 
    شاعران یا باید خیلی گرسنه باشند  ویا خیلی سیر که شاعر میشوند ویا نویسنده !.
    من درجواب گفتم : 
    فردوسی نه گرسنه بود ونه سیر سیر که از دهانش بیرون بریزد اما چیزی را بنیاد نهاد که قرنها ما به آن تکیه داده ایم بنایی که هیچ باد وبارانی وسرمایی قادر به ویران کردن آن نیست وسپس بیادم آمد اوایل انقلاب  خیلی ها شاهنامه را از هم دریدند وخیلی ها  آنرا آتش زدند ودرخانه ها بودن شاهنامه وخیام جرم محسوب میشد ومن یکبرگ آنرا در یک حراجی خریدم اینک آنرا قاب کرده جلوی رویم گذارده ام  نقاشی ومینیا توری از جنگ بین رستم وسهراب است .
    سخن سرای طوس  شاهنامه را در وزن یازده هجایی سروده  که درمیان همه اوزان شعری برای اشعار رزمی مناسبتر است .
    داستان زندگی او در دربار غنوی طولانی واز حوصله این صفحه بیرون است  گویا سلطان از او واتسه بود درازای سی هزار یا سه زار درهم  اشعاری رزمی بسراید واو شاهنامهرا  بوجود آورد  سی و\نج سال برای \ان زحمت کشید  اما سلطان به عهد خویش وفا نکرد  چرا که در یکی از اشعار  « تور» برادر « سلم »  ترک ودشمن  ایران است  بنا براین  او چنینی سرود :
    دو گوش و دو پای من  آهو گرفت 
    تهیدستی  وسال نیرو گرفت 
    چو آمد  به نزدیک  سر تیغ شصت 
    مده می  که از سال شد مرد  مست 
    بجای عنانم  – عصا داد سال 
    پراکنده شد مال وبرگشت حال 
    مرا عمر  بر شصت شد سالیان 
    به رنج وبه سختی  ببستم میان 
    سی وپنج سال از سرای سپنج 
    بسی رنج بردم  به امید گنج 
    چو بر باد دادند  زنج مرا 
    نبد حاصلی  سی و پنج مرا 
    وگویی من او در یک سرنوشت راه رفتیم .ث
    حال امروز روی یوتیوب مردی داشت برایم آیاتی از کتاب مقدس تازیان را میخواند سوره گاو ۱ \پایان 
    اول فوریه ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا /
    ثریا / « لب پرچین » !
  • یاد تو …

    ثریاایرانمنش « لب پرچین » !
    ……. با خود اندیشه کنان گفتم :
    آسمان – ماه درخشان خزانی را 
    همچو آیینه  به دیوار افق کوبید 
    قله ای کو ؟  که من از او جش 
    دست بگشایم  وآن آئینه  بر گیرم 
    تا دراو- لحظه پایان جوانی را 
    چون شفق در گذر آب توانم دید …….. شاد روان  نادر نادر پور – از منظومه بلند پله شصتم 
    جوانی هم رفت  وامروز تارموی سپیدم را روی صفحه این دستگاه  نشسته بود دیدم که بمن گفت : 
    آن گمان بود که تو بردی  چون روزنه ای در دل خود باز کردی ونامش را  عشق گذاشتی !  جوانی مرا ازخانه خود راند وبه درگاه خزان وکم کم به زمستانم نزدیک کرد 
    حال باید نردبانی  که مرا به قله فلک الافلاک میبرد بیابم  وبالا بروم دیگر در پس کوچه ها سایه ای نیست ورهگذری نیست  سایه های مشکوک  زمانه درانتظار پرپر کردن روحم میباشند .
    حال دیگر باید  با قدم های عمودی گام بردارم تا به درگاه افقی برسم  از زمین دور شوم وبه آسمان پرواز کنم  – چهره دیروز خودرا فراموش کرده ام  وهم صورت کودکی را  سهم من این  است که درکوچه پس کوچه های غربتی ابدی  تنها درآیینه زمان بنگرم  ومانند جمشید جهان بین  که جهانرا  دید  من جهانی دیگر را ببینم .
    دیگر درانتظار معجزه ای ننشسته ام  .
    شب گذشته با افسانه های آن افسانه خوان  افسون کننده بخواب رفتم  دیدم که چه لحظا ت هول انگیزی درانتظارمان میباشد  دربین خواب وبیداری  صدای او لحظه ای مرا با حقیقت  نزدیک کرد  / آری – لحظه حقیقت بود  به دلم گفتم که بخواب وارام باش  دیگر ماه درخشانی در آسمان نخواهد  تابید  ودیگر آیینه غیب نما چهره مغشوش ودرهم ریخته ترا جوان نشان نخواهد داد  به خطا مرو – بایست  پله هارا بشمار  چند پله دیگر باقی مانده است ؟ ( اگر ماه بر پله شصتم نشست )  در انتظار پله دیگری باش .
    نگاهی به دل نوجوان خویش افکندم  صبح طلو ع میکرد  ویاد او دگر باره  از فراموشی ایام گذر کرده بردلم مینشست  درغیبت من نیز ساعت همچنان عقربه هایش به دنبال یکدیگر میدوند وکار خودرا دنبال میکنند .
    با دو انگشت  فسونکارش 
    زخمه بر تار زمان میزد 
     نغمه پرداز حیات  گذران میشد 
    عکس من  – دردل  آن قاب  غبار آلود 
    به چراغی که تو افروخته بودی  – نگران میشد 
    آری – آن چهره  که یک روز  جوان میزیست 
    پیر میگشت  وجهان باز  – جوان میشد ………….ادامه همان اشعار 
    —-
    کتابی را که برداشته بودم تا بخوانم با بیحوصله گی سر جایش گذاشتم دیگر مرد مطالعه نیستم این کتاب برای زمان خودش خوب بود امروز جملات وکلمات بنظرم خنده دار وقدیمی میامدند امروز همه مدرن شده وهمه چیز از نو نوشته شده من بیخبر از روان شدن زمان بجلو دراین دهکده دور افتاده هنوز به همان کتب قدیمی آویزانم / نه دیگر زمان آنها نیز مانند زمان من گذشته است. باید زبان سیاست را فرا بگیرم وبا سیاسی حرف بزنم وبا سیاست شب وروزم را بگذرانم وببینم که ایا جناب ماتادوره پیروز میشود ویا ان دیگر ی؟! آیا \ دلارهای تزریق شده مجاهدین خوب کار کرد ؟ودولت روی کار آمده با ما چه خواهد کرد ؟ وسر زمین ویران من چگونه اباد خواهد شد ؟ همین . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا .
    01-02-2019  میلادی 
  • خط خطی !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین» !
    اسپانیا 
    با درود به یاران ودوستان  نازنین وهمراهان که تا کنون از مهر ومهربانی ومحبت آنها بهره ونصیب برده ام  شب گذشته روی  تابلتم  یاوه گویی با کلمات موهن وکثیف  چیزی را که  لیاقت خانواده نداشته خود باشد نثار من کرد .
    برایم تعجب آور بود واین اولین  بار است که کسی درباره نوشته های من با این لحن کثیف ابراز عقیده میکند  گا هگاهی  کامنتی  در زیر گفته های دیگران میگذارم  با خواندن نوشتارهای موهن ومزخرف آنها خودرا کنار میکشم وتنها به علامتها اکتفا میکنم .
    قریب هیجده سال است که من روی این نوشته ها کار میکنم ونزدیک به سی سال است که مینویسم چه دردفتر های جدا گانه وچه برای حضور درمیان جمع !خوانندگان من مردمان محترمی هستند وتوانمند ودانا این یکی به تازگی زیر آدرسی گمنام با نامی مجهول  نتوانسته وارد برنامه وایمیل من شود از راهی دیگر خودرا بمن رسانده وبخیال خود خدمتی را که اربابانش باو رجوع کرده انده  انجام داده وصد البته  حق خویش را نز دریافت داشته است .
    در فضای مجازی من تنها سه سفر را با سه عقیده مختلف و سن های مختلف تعقیب میکنم از \انها بسیار آموختم  هر سه از نسلهای گذشته ویکی از نسل جدید است که جرئت  وشهامت وپشتکار وپیشروی  او مرا شگفت زده کرد  برای آن مردان بزرگ نیز الفاظ کثیفی بکار میبرند . من نمیدانم کجای آنها میسوزد ؟ وظیفه شان چیست ؟  من واهمه ای ندارم برنامه ام را عوض کرده ام که جای هیچ انگشتی دران نباشد متاسفانه این برنامه با کیبور فارسی وزبان مادری من میانه خوشی ندارد وآنرا قبول نمیکند تنها یک خط عربی و پشتو با رنگ سیاه وکلفت  که بعضی حروف را نیز ندارد من روی \ان نصب کرده ام ومینویسم این نوشتن برای من هزاران حسن دارد یکی آنکه شعورم را از دست نمیدهم ودیگر ی که میل دارم خط وزبان ما باقی بماند وبراین عقیده هستم که ملتی  خط وزبان وادبیات خودرا ازدست بدهد نابودی او حتمی است مثالهای  زیادی دارم که جایش دراینجا نیست وامروز  پس از قرنها خیلی ها دوباره به اصل خویش واقف گشته ودنبال خط وزبان سر زمین پدریشان  میروند . من محقق نیستم / معلم انشائ هم نیستم / سیاستمدار هم نیستم . تنها یک زن هستم که متاسفانه آن کلمات کثیف را به روی من پرتاب میکنند من خودرا میشویم \پاک میکنم ودراین فکرم که آیا آنها مادری ویا خواهری هم دارند ؟ البته که نه ومعلوم نیست درکدام خطه واز چه نژادی  واز بطن چه موجود منفوری پایین افتاده اند ودرکجا درکنار کدام دزدان  ومعتادان وبیچارگان خیابانی بزرگ شده اند واین تنها زبانی است که فرا گرفته اند / زبان فحاشی ودچار عقده ها و یا فشار گرسنگی که انهارا ودار میکند به مردانی مانند آن معلم سالخورده ویا آن مرد سیاس وتاریخدان ومبارز ویا آن وآن مرد  که تازه از راه رسیده با کتاب ومیل دارد راه را برای جوانان هموار سازد  من گاهی که  کامنتها را میخوانم عرق شرم بر پیشانیم مینشیند واین مردان  چگونه بی اعتنا از اروی این لجن زار میگذرند و واقعیت هم همین است باید از روی کافتها گذشته وکف پاهارا شست ودرعین حال نگذاریم که این موجودات خریداری شده وبیچاره  مارابیازارند .
    با مرد عشق  هر گز تاج ونگین نباشد 
    با افتاب روشن  – شب همنشین نباشد 
    امید وصل مارا –  بیهوده درسر افتاد 
    با افتاب روشن  – سایه قرین نباشد 
    درمیان انبوه کتب اشعار شاعران متاخر ومعاصر که فریاد همه از لابلای  کلمات آنها برمیخیزد همه از سوز درد  همراهان  وهموطنان خود میباشد  ما خود دشمن خویشیم . 
    ملت برای من معنای دیگری دارد / ملتی زجر کشیده .رنج برده درسکوت  نه امتی بیچاره واجیر که با بخارات معده سر به پای بوی حسین و لحد علی اکبر گذاشته است . اینها ملت من نیستند  ملت من آن سرداران رشیدی بودند که در راه وطنشان جان سپردند  آن گروه تیر باران شده که درراه عقیده خود جانشانرا برکف دست گذاشتند / آن گرسنگان خاموش در بیغوله ها که با نان جو سر میکنند اما شرف وهستی خودرا به معرض فروش نمیگذارند ونوکر اجنبی نمیشوند / ملت من  آن کودکان محروم از همه شادیها ولذات کودکانه وآن پسران ودختران جوان با صدها آزرو زیر تازیانه نکبت بار  سنتهای بو گرفته عهد جاهلیت یا درگوشه زندانها ویا درپستو های خانه پنهانند / ملت من ملتی شریف / نجیب / ودانا وهوشمند میباشد نه ولگردانی خود فروش که خودرابه دست چند اراذل واوباش سپرده با گرفتن مبلغی  یا گردی یا حبی یا قرصی  زبان کثیف خودرا به روی مادران رنج کشیده دراز میکنند / آنها ملت من نیستند . ملت من / ملت شریف ایران است نه امت دست پروده مردان ریا کار وبیمار روانی .که خودرا نماینده خدا مینمانند  اینها  ابلیسانند.ث
    از بهر دیدن او  – بگشای دیده جان 
     کین دین   محمد خورشید بین نباشد .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش /  ساکن ومقیم اسپانیا / « لب پرچین » !
    به روز شده : اول فوریه دوهزار نوزده میلادی.
  • قطار همچنان میگذرد

    ثریا /اسپانیا
    سهراب اخوان هم به رفتگان پیوست  گویا دچار بیماری قرن یعنی سرطان بود ومبارزه با آن بیفایده است تنها چند صباحی به امید میگذرانیم وسپس راهی دیار نیستی میشویم .
    سهراب را دراینجا در جنوب اسپانیا با همسرش  مژده وتنها پسرش امیر علی که سه ساله بود  دیدم  با ضیا آتابای که آنروزها نمیدانستم  فامیل او چیست .
    مژده دختری جوان بود ودر میان همسن  وسالهای های خود تنها  خوشحالیش این بود  که سهراب اخوان را به تور زد وهمسرش شد /نه همسر خوبی برای سهراب نبود  اینجا سکوی پرتاب بود واکثر ابرانیان به سفارت  امریکا در شهر سویل برای گرفتن ویزا در خط نوبت بودند عده ای نیز در قرعه کش ها نام نویسی کرده شاید برنده کارت سبز!!شوند  میعاد  وآرزوی آنها امریکا بود دراین سر زمین برای ما خارجیان کار سخت  یافت میشپد با هر مدرک تحصیلی که داشته باشیم مارا خیلی کم انتخاب میکنند اول اسپانیایی /سپس کشورهای لاتین/وبعد کشورهای عضو کومون اروپا /دست آخر با هزار منت با حد اقل حقوق مارا میپذیرند وگاهی ماهها فراموش میکنند تا حقوق مارا به حسا ب یزیزند ؟! ویا بکلی در ب  بنگاه را میبندند واعلان ورشکستگی کرده حقوق ده سال یک کارمند نیز بباد میرود  چند ماهی حقوق بیکاری وسپس کارهای پیش پا  افتاده  برای بیزنس های شخصی نیز آنقدر سنگ جلوی پایمان میگذارند وآنقدر کاغذ ومدرک میخواهند تا  فراموش کنی چه کاری را میخواستی شروع کنی  اما کشورهای اروپایی  برای بساز وبفروش وبکار گرفتن مردم بومی ومحلی ویا آوارگانی نظیر ما   کارشان آسان است .
    سهراب دراین مدت خیلی زجر کشید همسرش از او جدا شد وخودش سر. انجام به امریکا رسید دوستانی داشت اورا تنها نکذاشتند وبقول خودش کمر اورا گرفتند واو دستهایش را بکار انداخت  چند بار اورا در تلویزیون اندیشه دیدم
    ویکی دوبار مصاحبه اورا با شهرام همایون بهر روی خودش را نجات داد وآخرین شب اقامتش در خانه ما دلمه کلم خواست که برایش پختم  ودیگر خبری از او ندااشتم  تا امروز خبر. فوت اورا از پرویز کاردان شنیدم  بیژن سمندر مسعود صدر وآخرین سهراب اخوان  .
    آیا هنوز کسی جای مانده تا قطار بعدی ؟………
    روانش شاد 
    ثریا ایرانمنش (لب پرچین )!
    اسپانیا ۳۱ژانویه ۲۰۱۹ میلادی!
  • اندوه تنهایی

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین» !
    ———————————
    ز کج دایم گریزد  راست رفتار
    گواه این سخن – تیر وکمان است 
    مجو  شور جوانان را زپیران 
    سکوت بلبلان فصل خزان است 
    ——-
    تنها دراین فکرم که در سر زمینی زاده شدم که مردم آن تنها ادعا داشتند نه همت وراستی واگر راستی ووجود در میان بود تنها متعلق به همان مردان وزنان روستا بود ومردان کوهستان  – امروز در میان این  غرش وحشیانه  آدمها  وباد وحشتناک تنهایی که بما عرضه کردند – به آنهایی میاندیشم  که مرده اند  – به کسانی که خواهند مرد –  به سراسر این زمین  درحال انفجار  درعین حال دریک فضای خالی  ما راه میرویم  ودر پهنه مرگها می غلطیم  ویا به زودی خواهیم مرد  من نویسنده نیستم – تنها یک ردیف کلمات شناخته ناشناخته را با احساسم مرطوب میکنم وبر روی این صفحه میاورم  وآنرا وآنچه  را که نوشته و مینویسم  شاید فنا نا پذیر بمانند ویا شاید صائقه وار بر هوا رفتند وسوختند  وخاک شدند  اما درمیان آنها نداهایی است که سرداده ام  برای بشریت امروز  ومیل دارم بگویم  چرا اینهمه ازهم دوریم  بگذارید همه چیز پایان گرفته بهم نزدیکتر شویم  یکی شویم  دشمنی درمیان ما نیست ما خود دشمن خویشیم  بدخواهی درکارمان رخنه نمیکند  ما خودمان بیچاره ایم  وتنها زمانی میتوانیم به آنچه که میخواهیم دست یابیم  وزندگی را پردوام سازیم  که یکدیگر را درک کنیم  / دوست بداریم / این احساس درک ودوستی  تنها نور وروشنایی است که درشبهای تاریک ووحشتناک هستی ما میتابد  ما درغرقاب داریم فرو میرویم  نه تنها من یا شما بلکه کل بشریت  وتنها زمانی با هم یگانه ویکی میشویم که  به دریای ناشناخته مرگ قدم گذاشته ایم 
    امروز دراین فکر بودم  که درسر زمینی متولد شدم که همه از یکدیگر نفرت داشتند همه ریا کار دروغگو واگر کسی درآن میان میخواست ومیل داشت که خودش باشد اورا میکوبیدند نابود میساختند همه پراکنده دورخود میچرخیدیم وفریب گفتار چند موجود بی هویت را میخوردیم واگر چند خط شعر ویا چند کتاب خوانده بودیم دیگر علامه دهر بودیم وهیچکس را قبول نداشتیم هنوز هم همان راهرا میرویم بهترین خواننده ما  آن مردک بود که زور میزد با سیگاری که به گیتارش نهاده ودود میشد بهترین شاعر ما احمدخان شاملو بود که مینوشت : از همه شما متنفرم  وهیچکس را لایق هم صحبتی خود نمیدانست !  بهترین  شاهکار ادبی ما شوهر آهو خانم ویا کلیدر بودند !!!  یک نویسنده نظیر کافکا درمیدان این زد وخوردها یافت نشد ویک نوسنده نظیر تولستوی یا گوگل یا داستایوسکی ویا نویسندگان ورومان نویسان امریکایی/ انگلیسی / آلمانی تبار  نظیر ارنست همینگوی  یا بالزاک  زاده نشد  به ترجمه های ناقص آنها دلخوش کردیم چند خط را سرهم کردیم ونامش را گذاشتیم  اشعار نو ! نه وزن ونه قافیه ونه اصول شعر درآن  رعایت میشد نثرهایی که میان آنهارا با مداد پاک کن پاک کرده بودیم ! شبهای شعرمان مملو از چرندیات بود وناگهان یک حلقه ای بوجود آمد بنام حلقه ( مجاهدین خلق) وشد تسلی دل بچه های نادان -ونسلی را به بردگی ونابودی کشاند نه تنها شعور وانسانیت را درآنها  بالا نبرد بلکه  همه را به زیر سلطه بردگی کشاند این نسل پیر شد از بین رفت ونابود شد وبچه های آنها جای پدرومادرهارا گرفتند  چرا که همه گرسنه بودند/ تنها بودند / بیچاره بودند بنا براین درمیان آن جمع برده داری مدرن حد اقل جایی داشتند وعده ای هم در بیرون مدافع آنها شده حقوق خوبی دریافت میداشتند – مانند این حلقه منحوس وترسناک تا کنون چنین مجمعی  دردنیا بوجود نیامده  است مگر خانه دراویش مخفی ویا خانه هایی با نام های گوناگون مربوط به سلطه فراماسونری ها این حلقه منحوس  بیشترین را نیز با کمک ایادی  خود برد وحال تنها ملکه گلها مانده که برتخت بنشیندودرراه جنگهای قلابی  مذهبی  وفرمایشی جوانانرا نابود سازد ویا صبح وشب نماز جعفر طیار گذاشته وبه اصول وکتاب حضرت امام هفتم  شیعیان احترام وطبق آن عمل کند  یعنی از چاه فاضل اب مذهب شیعه اثنا عشری به گودال متعفن این موجوات مریخی با لچک های سبز وسرخ ملبس به لباسهای یک شکل مانند زمان حمله کمونیستهای خلق مائو  زندگی را در تاریکی مطلق بگذارنیم چرا که ( ارباب ) بزرگ این گونه میخواهد حال اینها بروند حلقه دیگری سوار  برما خو اهند شد وآنچه که ما به آن مینازیدیم وآنرا پشتوانه وثروت ملی خویس میدانستیم بکلی پاک خواهد شد زیر سایه ملکه گلها .
    زیر سایه شاعران متفکر و تازه  ونو  زیر سایه نویسندگان  قلم به مزد  وچه دردرناک است که  ما یک انسان شرافتمند درمیانمان دیده نمیشود  چرا که اصولا با زیباییها مخالفیم تاریکی را بیشتر دوست داریم .
    اینک بانگ ناقوس های مرگ  صدا در آمده است  وما خودرا درپشت شاخه های گوناگون پنهان ساخته ومانند سایه میگریزیم حتی از خودمان  وحشت داریم  وهیچ چیز دردناکتر از  رنج کودکان ما نیست که بی آنکه  خود بخواهند پای بر  زندگی در آن سر زمین گذاردند بی آتیه  وآینده آنها وسرنوشتشان  نا معلوم باشد درحال حاضر تعداد زیادی گدایی میکنند ویا خود فروشی ویا هنوز به سن قانونی نرسیده باید بخانه مردی که جای پدر بزرگ آنهاست  !.
    خوب  آقایان اندیشمند دیروز – امروز ۰ وفردا  اندیشه بدون گفتار چه میتواند باشد ؟! بدون عمل فایده اش چیست ؟ چهل سال ما تنها پیام شنیدم مصاحبه تماشا کردیم ومد ولباس گذشته را به رخ ما کشیدندحال در دوراهی سرنوشت ایستاده ایم  ا  مدفون ابدی ویا زندگی جاویدان / کو آن قهرمان ؟!.
    در آ ن باغی که گلچین باغبان است 
    فغان بلبلان  بر آسمان است 
    بود افسانه خواب خوش  درآن ملک
    که دزد اندر لباس پاسبان است 
    ز گرگان – چند داری چشم رحمت ؟!
    فنای گله از خواب  شبان است  !
    تقدیم به حضرت ولایتعهدی وخدمات چهل ساله شان برای  بقای  آن موجودات  وصاف کردن جاده برای این موجودات / ما که رفتنی هستیم .ث
    پایان 
    به روز شده درتاریخ ۳۱ ژانویه ۲۰۱۹ میلادی !
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا 
    اشعار  ! هادی رنجی
  • ترانه من

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » !

    دشتهای شقایق / امروز دشتهای خونند !
    شقایق همیشه عاشق امروز یک لخته خون شده است !

    ————————-
    بیشتر اوقات در فکر فرو میروم  ونمیدانم  این اندیشه ها به کجا ختم شده ویا میروند  بر فراز وطنم ؟! خیر دیرزمانی است که آنرانیز فراموش کرده ام .  این روزها  یک سکوت قبل از طوفان ویک آرامش موقتی درهمه جا جریان دارد  درسرتا سر دنیا –  دیگر از دلم ترانه ای بر نمیخیزد  ودیگر پرتو مهتاب روح رویاهایم نیستند  بجای زندگی دررویا  بیشتر به عمق زندگی میاندیشم  – اوف چقدر تلخند ودرد آور  بهترا است که برای آینده زندگی کنم ؟! کدام آینده ؟  بفکر چه باشم ؟ بفکر یک جهاز مفصل برای بردن بخانه همسرم !!!؟  وچقدر دراین هنگام میل داشتم یک شاعر ویا یک ترانه سرا میبودم وپروانه های روحم را به دست آن اشعار میسپردم آنهاراهی بهتر میافتند .
    زمانی که در خودم فرو میروم  همه افکارم ر ادرگور عمیقی دفن مینمایم  وچشمانم را بیشتر به روی دربی میگشایم که میدانم هیچگاه باز نخواهد شد- گاهی دراین فکرم که چرا بیشتر مردم بندگی را تحمل میکنند  وچرا برنمیخیزند  نگاهی به شلوغی فرانسه  زرد وقرمز / در بارسلون هفته  هاست تاکسی ها در اعتصابند  ودر پایتخت همه بیکار زیر سرما تنها سیگار میکشند ودولتها پشت میزهای گرمشان نشسته وآب پرتغالشانرا مینوشند  بی آنکه به زنجیر های دستان دیگری ویا نا همگونی ها   بیاندیشند ویا آن را نابود سازند  مانند برقهای آتشین بر سر همه فرود میایند .
    دیگر خواب هم نمی بینم   شب گذشته  مرتب عطر میخریدم وداشتم بلیطی رزرو میکردم برای برگشت ! به کجا ؟ خواب جنگ را میدیدم  وبیاد آوردم که چگونه روی یک تخته پاره  از یک کشتی غرق شده  در میان کشاکش امواج  به دوراز اساحل آرامش سرگردانم .
    خوب ؛ تقدیر چنین بود !!! تقدیر این بود که همه عمرم را صرف کار کردن برای دیگران بکنم  وچه شعله های دردلم خاموش میشد  ومن بیهوده تلاش داشتم  که بهترینهارا ازائه دهم  حتی آن شعله آسمانی که روزی به آن آویخته بودم ناگهان خاموش شد وتنها دود آن برخاست  ومرا به حال خفقان در آورد .
    خیلی میل داشتم که روزی از آرزوهایم بنوسم اما اجازه ندارم ! حتی آرزوهارا باید دردرون خفه ساخت وتا نوک زبان آورد وبعد آنهارا فرو داد  نه! میل نداشتم با چند کلمه میان تهی  برای دیگران افسانه بگویم وپایان کار تنها  یک گل کاکتوس ویک صلیب درخاک غربت  ومردن در ارامش کامل و….تقدیر چنین بود !.
    تنها یک کابوس مرا همیشه همراهی میکند / مردن بر روی بالش های  یک تختخواب بیمارستان  وبه آهستگی پژمردن  با دندانهایی که نابوده شده اند  وچون یک شمع پژمرده  دریک اطاق متروک وخالی  نه ! من چنین مرگی را آرزو نمیکنم  میل دارم همچنان یک درخت تنومند  ناگهان صايقه بر قامتم فرود اید  ومرا از بن وپایه ویران کند  پرتابم کند بر روی دریاها  واقیانوسها  به اعماق دره ها  به میان رودخانه های پر آب  ومن همچنان غطان  بسوی دستهایی بروم که هنوز اسیرند  ودرخیال  به یک ازادی ابدی میاندیشند  وبخیال خود با ظلم وجنایت درجدالند ! نمیدانند تا دنیا بوده همیشه ظلم هم با آن همراه بوده از بدو پیدایش بشر که باز خداوند اربابی بود که دستور میداد چه بخورید وچه نخورید وزن چه موجود فتنه برانگیز وچه شیطان ملعونی بود که بامار وابلیس هم آواز شده بود از همانجا اولین ظلم شکل گرفت .
    دیگر نمیتوان از بهار نوشت ونمیتوان گفت درتابستان ایستاده ام  بلکه باید بگویم هردو دریک سرمای سرد زمستانی بسر میبریم ودورازهم . ث
    پایان
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / ۳۰ ژانویه ۲-۱۹ میلادی !…..
  • دلنوشته

    ثریا / اسپانیا /« لب پرچین » !
    دلم تنکه  ِ دلم گرفته   دلتنگم  بیشتر نمیتوانم خودم را فریب بدهم  باید کاری بکنم ؟ چه کاری ؟ باید جایی بروم !  بکجا؟ باید باکسی حرف بزنم ! با کی ؟  خوب…. با دیوار  – دیوار که هست ! 
    دو ش گرفتم تا شاید ا زاین گرفتگی بیرون بیایم اما بیشتر شد  – نه ! نمیگذارم که اشکهایم فرو بریزند  اشگ  تنها متعلق به انسانهای ضعیف ودست وپا چلفتی است  ک تنها کارشان گریه وزاری است من حتی در سوگ همسرم نیز اشگ نریختم ! ملای وآخوندی هم نیامد تا برایش دعا وقران بخواند  رفقای ارمنی بودند یکی از بازماندگان  وپسر عمو ومثلا بزرگ فامیل خیلی میل داشت  کمی قران بخواند !! اما دوست ارمنی از جا برخاست گیلاسش را از مشروب پرکرد ودر رسای آن مرحوم که چه شخصیت والایی !!! بود وچه انسان شریف ومهربان !!!! داد سخن داد بعد هم همه بسلامتی روح آن مرحوم گیلاسهایشانرا بالا بردند ویک شام حسابی هم خوردند ورفتند که رفتند  بعد هم یکی یکی یا دست دربدست مرگ سپردند ویا با یک زن تنها بدون شوهر نمیشد معاشرت داشته باشند ؟!  زیر بغل دخترم را درعروسی خودم گرفتم  وزیر بغل پسرم را نیز !  روزی که او به دنیا آمد هیجده بهمن بود در آن روز آقا !!! حکم مدیر کلی را دریافت کردند وکف پای پسرکم را بوسیدند وگفتند برایم قدم داشت !!! اما نه پسرک ونه ما خیری از این بزرگ منشی ومدیر کلی ندیدیم تنها توانستیم فرار کنیم از دست  دکتر جکیل ومستر هاید !!!
    دلم گرفته ِ سخت گرفته  میل به گریه دارم اما گریه دردی را دوا میکند باید محکم سر جایم بایستم ونگذارم که از پا بیفتم هنوز خیلی کارها مانده که انجام ندادم .
    خاطرات دزیره کلاری را یکنفر  بی نام ونشان پیدا کرد کتابی نوشت   واز روی آن فیلمی نیز ببازار دادند تا این پادشاه نو جوان تازه پشت لب سبز شده سوئد را پشتوانه ببخشند اما نگفتند که آن ژنرال خیانتکار برنادت مانند ژنرال خیانکار ما چگونه به ناپلئون خیانت کرد وباو پشت کرد به فرانسه پشت کرد وملیت وهویت خودرا به ولایتعهدی سوئد فروخت وبه آنها قول داد که داتمارک را نیز پس خواهد گرفت درحالیکه کم کم سوئد نروژ را نیز از دست داد وآن سر زمین  بزرگ اسکاندیناوی چند پاره شد ونتیجه ژنرال برنادت شد شاه سوئد – نا پلئون بونا پارت میل داشت اروپارا یکی کند بابا بزرگ در جزیره اجازه نداد واورا کیش کرد وکشت ….. امروز تاریخ دارد  نه تکرار بلکه تکه تکه میشود وپیر زنان وپیرمردان تعیین کننده سرنوشت جهانند  نگاهی به مجلس خرگان ایران کافی است بفهمید من چه میگویم ! نگاهی به مجلس عوام بی بی سکینه  کنگره بزرگ دهکده جهانی که تصمیم دارند دنیارا بکلی یکی کنند ما طبقه متوسط در حال سقوط ونابودی هستیم ومعلوم نیست طبقات بالا از چه کسانی تشکیل خواهند شد ؟ از فراماسونری جوان تازه  وبی ریش و  سبیل  با همسرانشان ؟! ( خدا کند معنی آنرا فهمیده باشید ) ! 
    بهر روی آن روزز دیگر من نیستم تا ناله کنم اما زاد ورودم شاید باشند وچه بسا اگر زرنگ وآن کاره نباشند !بکار گل مشغول شوند همچنانکه امروز مشغولند .
    دلم سخت گرفته  حتی گوگوش هم نشدم !!!ث
    ثریا/ اسپانیا / سه شنبه ۲۹ ژانویه ۲۰۱۹ میلادی !