Category: General

  • امیر مبارزالدین !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    سعدیا  هر دست که دست دهد –  بر سر زلف دوستان آویز 
    دشمنان  را به حال خود بگذار  –  تا قیامت  کنند  رستاخیز 
    چند عدد کتابی را که درایران به چاپ قانونی !! رسیده بود  از دوستی بعنوان امانت گرفتم تا سرم را گرم کنم واز دنیای کثیف تو بگو /من گفتم/ او خواهد گفت  بیرون بیایم !  در میان  \این کتب  البته چند عدد نیز متعلق به جناب مسعود بهنود نویسنده / مترجم وتحلیل گری معلق سیاسی ونوکر وپسر خوانده علمای اعالم نیز وجو دارد که باهتمام خیلی ها!!! در ایران به چاپ رسیده است / وامروز صبح دراخبار دیدم جناب پدرو سانچز نخست وزیر ما نیز کتابی را به بازا عرضه کرده وعکس خودرا زینت بخش آن تموه است   فکر کردم به زودی باید به دنبال این کتاب بروم ویا بخواهم  کسی |آ نرا بمن هدیه بدهد !! ودراین افکار غوطه میخوردم وبا خود  اندیشیدم که اگر جناب امیرعباس خان فخر آور  نیز بجای عکس آ|ن منحوس عکس زیبایی خودرا میگذاشتند چه بسا امروز این کتاب به چاپ صدم هم رسیده بود !!
    بهر روی درمیان این کتابها کتابی نیز از جناب ایرج پزشکزاد نویسنده بزرگ داییجان ناپلئون وسایر کتابهای خوب ایشان وترجمه هایشان این یکی زیر نام « حافظ پند نشنو»  شاهکاری است  بسیار شیرین ودر عین طنز  بسیار ی زیبا  داستان انقلاب ومردان امروزی را به تحریر کشیده اند واشارات وگفته های ایشان در باره مردان گذشته وحال  بسیار جالب وخواندنی است . غزلیاتی که به دست مردان بیخدا  بعنوان غزلهای مطرود از میان آ ن اشعار مسیحایی شاعر شیرین سخن وبی نظیر ما بیرون  کشیده شده  میتوان دراین کتاب یافت .
    طنز بسیار زیبا وشیرینی است که تمام شب خواب را از چشمان من گرفت واین تیتر امیر مبارزالدین را نیز از همین کتاب به عاریت گرفتم .
    من کتاب « رفیق  آیت الله » را تکه تکه خواندم  قطعاتی را به زبان فارسی وقطعاتی را به زبان انگلیسی اما اصل کتاب را ندارم وظاهرا دراین کنج دهکده هم کتابفروشی نیست تنها چند مجله فروشی وروزنامه وورق پاره های مجانی وشیرینی آبنبات  لوزم التحریر بفروش میرسد  از کتاب وکتابخانه خبری نیست مگر سری  به شهر بزنم ویا درتاتر در یک قفسه کوچک کتابهای دست دوم را بیابم به زبانهای مختلف ! اما نه به زیبایی وبیان  شیرین فارسی .  همت  آن دوست نازنین که عمرش دراز باد  این کتابهارا برای امانت دریک کیسه بزرگ برایم فرستاد . با سپاس .
    بهر روی دراین فکرم که آیا این امیر مبارزالدین سر انجام خواهد توانست به آرزویش برسد روز گذشته درحین رانندگی وصحبت با چند نفر اورا بسیار خسته / عصبی وچشمانی پر اشگ دیدم که فورا آنهارا پنهان ساخت وزیر لب سرودم  که : 
    نمیدانی ُ نمیدانی وقتی چشمات پر اشکه  / چه خرابه / چه خرابه — مثل اشعار مسیحایی حافظ  پر آبه  یک شرابه  !!!!
    در توییترش یک کشنی نوح با انبوهی از حیوانات بنام اپوزسیون گذاشت به راستی شاهکاری است بسیار گویا ودرست .
    جز درد نیست  درمان آنجا  که درد باشد 
    کز پرده های غیبش شد آشکار مارا
    تا دردی مرد را دربرنگیرد هیچگاه اشکی برچشمانش نمینشیند  او دارد به دنبال فلسفه ای میگردد  که دین را از سیاست جدا سازد واین با قانون منحوس قدیمی وکهنه اساسی مشروطه ما جور درنمی آید آقایان واهمه دارند پاهایشان را از این چهار چوب بیرون بگذارند میترسند دردریای ناتوانی غرق شوند  وجستجو دردی است  پایان ناپذیر  بی آنکه درپی درمان باشی .جستجو در پی معرفت وبزرگی امروز در بین این آدمها کاری بس دشوار است دریک  کلیب یوتیوبی دید م خبرنگاری از زنان  ومردان جوان میپرسد شما برای ارضای خود چه میکنید ؟  قد وقامت آلت تناسلی برایتان مهم است یا طولانی بودن مدت  آن !!! این فرهنگ هلاکویی ماست !!! حال من بروم مثلا از فسفه پراگماتیسم  وشیوه دردهای موضعی  اجتماعی بنویسم ؟! خنده داراست / زنی عریان  با دهان وزبانی واضح وباز در آلمان کتابی در باره سکس نوشته که بارها به چا پ رسیده ومردان وزنان زیادی به دنبال اویند حتی مردان افغانی / چینی/ پاکستانی وهندی همه را به تختخواب خود دعوت کرده است ! برایشان زیره پلو  و کوکوی سبزی میپزد وسپس به رختخواب میروند !
    نه ما شکست نخواهیم خورد  درخود یقینی داریم ونیروی کافی  دیگر به دنبال ماجرا جویی نخواهیم رفت  این در مرحله نخست |ازمایش است دوستان ما درسر زمینمان  در سایه راه میروند اعلب آنها دردهات اطراف میباشند  ما درجستجوی یک معرفت  ودارویی برای  دردهای آنها  داریم  درد آنها یک درد موضعی نیست یک دردجانی وحقیقی است  حال این صفحه مرا بلاک کنند  جای دیگری دارم که درز بدهم ! روزنه های  بسیاری را گشاد کرده ام .
    چنان پر شد فضای سینه از دوست 
    که مکر خویش گم شد از ضمیرم 
    و…….
    مرا با همه عیب این هنر بحمدالله 
    که سر فرو نکند همتم  به هرجایی…….شیخ سعدی 
    پایان 
    « لب پرچین » ! ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 22-02-2019 میلادی با پوزش/ امروز سوم اسفند میباشد ! 
  • زنده بگور

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    سالروز تولدت  مبارک باد !
    چشمان زیبا ومهربانی داشتی  ُ بیهوده میگفتند که باید ا زچشمان تو ترسید ، 
    متاسفانه من ترا ندیدم اما در دوران  جوانت زیستم وامروز شاهد بر باد دادن آنچه را که تو وپسر جوانت ساختی به دست نواده ات میبینم . کاری از دستم ساخته نیست نه ازدستهای کوچک وخالی من وونه از دستان بزرگ پر قدرت . 
    یک لوطی / یک گنده لات  ناگهان سر از پشت مهرهای  کازینو ها درآورد وحال میل دارد دنیایی را بسازد که تنها برای میلیونر ها وسر مایه داران است نه برای بقیه   ،بقیه را باید دورریخت وبه دریا انداخت تا غزق شوند ! بین دنیای  کمونیستی وسر مایه داری یک حد میانگین بوجود آمد که نامش سوسیالیزم بود خیلی ها بطرف این ایده ولوژی رفتند وجذب آن شدند حد اقل کاری که کرد میانه را گرفت حال این جناب گنده لات میل دارد این فاصله را بهم بزند  وچون برق درتاریکی ناگهان میدرخشد وفرمان میدهد  به ناچار درب خانه هایمانرا بسته ایم  دروپنجره را نیز با رنگ تاریک کرده ایم مانند موش کور در یک سوراخ بیرون میپریم غذایی آماده میکنیم ودوباره به سوراخ میخزیم . 
    امروز اعراب بدوی صاحب جلال جبروت شدند |انهم از دولت سر نادانی وبی خردی مردم نادان ما  ونواده تو نیز دست دردست آنها گذاشت یعینی تجزیه کردن  ایران بزرگ .
    خرد نام آن کس به خاک افکند  / که خود خود اندر هلاک افکند ….شیخ سعدی 
    واین شه زاده خود بادست خود درمیان عده ای کور مادر زاد وشیاد خودرا به دست دشمن سپرد .
    حال یکی پیدا شده که میگوید نواده توست اما مرتب برایمان حدیث وافسانه میخواند مانند یک قصه گوی خوب وخوشزبان مدتی اورا دنبال کردیم که شاید بجنبد اما او هم  پاهایش در مرز میلیونرشدن
     میخکوب شده است .
    حال دیگر میلی نمی بینم که درب وپنجهرهار ابه روی خار وخاشاک باز کنم  ودیگر درانتظار هیچ جیز نیستم  دیگر مانند تو مگر مادر دهر بزاید  شاید |آنگاه بتوانم  به آو آفرین بگویم ُ واورا به دورن خانه خویش دعوت کنم .
    حال باید بر زندگان گریست وبوسه بر گور آنها زد  آنهاییکه هنوز خیال میکنند بزرگند  وهنوز زنده اند  نه ! مردگانی بیش نیستند .
    امروز هر گروهی  خودرا چند تن کس میشمارد  وبزرگ میسازد حقیرند ناچیزند  تنها بر گور مردههایشان صلوات میفرستند .
    به دنبال شهرتند  وشهوت  خودشان  تبدیل به یک گور شده اند  اینها این بزرگان زورکی  که از درک بزرگی بکلی  فارغند . کورانی هستند که باعصای دیگری راه میروند . 
    تو نیستی تا ویرانی خاکت را ببینی و\آنهمه رنجی را که کشیدی چه کم ماندی و کم زیستی  وزود رفتی دیگر نمیتوان بگوش آن بازمانده  سرود  حقیقت را خواند  هرچقدر صدایمانرا بلند کنیم او هم کر است هم کور  ما نمیتوانیم اورا بر حضر از  طوفانی که درراهش کاشته اند  ، باز داریم  . او حتی ترا ونام ترا از یاد برده است ودر زمانی که اقتضا بکند ترا قلدر مینمامد  / او نمیداند احترام یعنی چه /   پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » /اسپانیا / 21- 02- 209  میلادی برابر با سوم اسفند ماه سالروز تولد تو !
  • کوتوله ها

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    هر انسانی  شب میاید ، باز در رویا ، «ما »میشود 
    وروز که میاید  ، خویش را گم میکند 
     با هویت وفردیت خود 
    وتنها سود وزیان خورا میبیند  وفقط به سود خود  میاندیشد !
     در انتظار  آمدن کوتوله ها هستیم چون خودمان نیز کوچک شده ایم ! آرزو دارم کسی  از دنیای گذشته هنوز زنده بود واز او میپرسیدم که آیا همیشه بدینگونه بوده است ؟  باید راستش را گفت ! بلی  ما اسیر زمان ومکان هستیم وانسانها هستند که تغییر شکل میابند  وحیوانات گم میشوند ( مانند گوسفندان وارداتی )! در سر زمین عجایب !
    انسان آمیخته ای  از جمع  وفردیت خود ش میباشد  واحساس اینکه درهمه جا وجود داشته باشد  با تاریکی ها کاری ندارد تنها درروشنایی میدو دو از تاریکی  برای دستبرد استفاده میکند  واین احساس خود بودن وخود بزرگ بون در بعضی از آنسانها چنان قوی است  که در روز روشن هم گم میشوند وتنها شبها بکار گل مشغولند ! 
    این مهم است که انسان چقدر خودرا دوست داشته باشد  وچقدر درخودش باقی بماند  .
    شب گذشته از صدای وحشتناکی  ناگهان از خواب پریدم گویی کسی یا چیزی در وان حمام افتاد  ! هنوز هم نمیدانم این صدای وحشتناک چی بود اما  موبایلم روشن وبود وآن شبگرد همه شب داشت سخن میراند گویی خواب ندارد ویا کاری ندارد ! 
    ما درپی چه کسانی میرویم ؟ نه ! بهتر است محکم سر جای خود بایستیم  از دستهای کوچک وناتوان ما کاری ساخته نیست دنیای لاتها / دنیای کوتوله ها  ودنیای  بی رحمیها وشکجنه گران است . این روزها بسیار درازند وخیال رفتن ندارند  وشبها دراز تر   وگام هایش آهسته تر  هنوز کسی بخود نیامده دیگری برتو  هجو م  میاورد  .! 
    باید درانتظار دنیای نوین نشست وتماشا کرد ، نه از نوشتن من وگفتار من چیزی عوض میشود ونه از رفتار آن خود شیفتگان ! که دراوهام بسر میبرند وخودرا  در آیینه قهرمانان  داستانهای شکسپیر میبینید 
    زمانی فرا میرسد که میبینی از خودت نیز سیر شده ای  وتنها به روزها مینگری  وآرزو دار ی تند بگذرند  برق آسا  تو از گذرگاهها عبور کنی  .
    نگاهی باین کوتوله جدید میاندازم که دارد با چنگ ودندان میجنگد تا جای آ|ن سرو بلند قامت را بگیرد  دیگر همه ایسم ها معنای خودرا ازدست داده اند وآنار شیزم هاست که کار میکنند  .
    همان بهتر که شب را دررویاها بسر بریم  وآ فتاب  روز را  که میدرخشد تماشا کنیم ومهتاب درخشان را وبیاندیشیم به سالی که دارد پیر  میشود وسال « خوک »  فرا خواهد رسید وباز ما در مزرعه خوکان زیر دست سگهای هار باید روز را به شب وشب را به سحر برسانیم .
    تو همچنان  دوست من در رویاهای خود سیر کن با آن لشکر نسوان لاغر مجازی  شاید روزی واقعا تو توانستی  شمیشر زنگ زده اترا از دیوار  برداری ودون کیشوت وار به جنگ آسیابهای لکنتو وکهنه وویرانه شده بروی اگر دراین راه زخمی شدی ویا جان دادی خوب نامت بعنوان اولین قهرمان جنگهای چهل ساله بر دیوار  جهنم نقش میبندد.
    امروز جدال بر سر  جنازه مرحوم فرانکو مرد قدرتمند وحاکم دیروز این سر زمین است که باید اورا ازگور بیرون بکشند ودرجای دیگری دفن کنند چرا که ان آرامگاهی  که او ساخته متعلق به شهدا میباشد !از نظر انسانی من با این  کار مخالفم چه چیزی را میخواهید ثابت کنید ؟ مثلا بجایش یک جنازه دیگری را بگذارید ؟ حرمت به مرده هارا نیز از بین برده اید .
    نه فرقی ندارد ما ازآ ن ایران  به این ایران نقل مکان کردیم تنها زبانشان فرق دارد انگار مثلا  به مسجد سلیمان نقل مکان کرده ایم این مردم نیز خودرا گم کرده اند نه اروپاییند نه امریکایی ونه حتی امریکایی جنوبی همه سنتها وکیفتهای خوب خودرا ازدست داده اند هر روز بر تعداد جنایتهای خیابانی وبیابانی افزوده میشود مگر زندانها چقدر جای دارند ؟ تنها میتوان دزدان بزرگ را جای داد. نه فرقی ندارد ! این برادر دوقلوی همان سر زمین ومردمش نیز همانند با همان شیوه قوم گرایی وقبیله ای . 
    من دراین فکرم که فردا چگونه خودمرا به شهر برسانم ساعت نه ونیم وقت ملاقات دارم وباید باتاکسی بروم وبا تاکسی برگردم ! اینجارا انتخاب کردم  را که درامریکا اسیر آ ن چهار چرخه نباشم ودرانگلستان نیز اسیر مردمانی که مهاجرین را چندان دوست نداشتند( البته حالا خیلی فرق کرده ) تنها مهاجرین آنجارا گرفته اند وانگلیسیها خودشان دربدر دنبال  جایی میگردند که فرار کنند .
    حال آ|نقدر این شهر  در پیچ وخم فرو رفته وآنقدر جاده ها کش آ مدند که بدون ان چهار چرخه امکان رفت وآمد نیست متاسفانه من سالهاست که رانندگی را بوسیده وکنار گذاشته ام . خوب فکری خواهم کرد مهم نیست . 
    دیگر چیزی برایم مهم نیست .تنها در رویاهای شبانه  درپی قدرتی هستم که به جهان هستی امان بدهد که آنهم امکان ندارد .پایان 
    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش / اسپانیا / به روز شده 20-02-2019  میلادی برابر با ۲ اسفند ۱۳۹۷ خورشیدی!
  • دل امیدواران

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !.
    گفتی که با جرنگیدن  ، زنجیر ها چه میگویند
    گفتم  که پای در زنجیز ، مردان هنوز میپویند 
    مردان پای در زنجیر  با دست وتیشه وتدبیر  ، 
    در تیره  نای دالانها  ،  راهی به نور می جویند !   ….؛.بانوی شعر سیمین بهبهانی از  دفتر تازه ترین ها ؛
    مردان  واقعی  پای در زنجیر ودست در دست  خصمان رو زگار به دنبال  راهی هستند تا سر زمین ر ا نجات دهند !.
    الان از راه رسیدم هوای مطبوع وبهاری وپرندگان روی بالکن مشغول چهچه زدن وآواز خواندن و سرود وپیام بهاررا بما مژده میدهند اگر چه هنو ز آن  سر زمین در زمستان سخت وتیره بسر میبرد اما جان سالم بد رخواهد برد.
    ومن در فکر این هستم که چگونه آن باغچه مرده را دوباره زه زنده کنم وعلفهای هرزه را بیرون بکشم وگلهای تازه ای را بکارم  اما گلها همه رنگ شده اند  وعده ای مفقود الاثر شده اند بنفشه دیگر بنفشه نیست شکلی از آن ساخته اند وسنبل تنها برای ولادت مسیح به عمل میاید .
    به آوای نسلی  از جوانان امروز گوش میدادم  فریادشان تنها آزادی روح وجسمشان است  پیران خسته دل را با اینان چه کار  وچرا خصمانه به روی آنها تیر میکشند آنهم زنانی  زشت رو وبا بینی های عقابی وچشمانی که مرا بیادآن  عقاب خانه بزرگ میاندازد او هم نا گهان دست از فاحشگی کشید وبه زیر چادر وسپس به مکه رفت البته پس از آنکه خوب در خانه بزرگ پسران همسر هشتاد ساله اش جای پدر کار کردند !  .
    تنها صدای این کفتارها بلند است  وابلیسهای \ادم نما  با گرزها بی رستم  .
    ننگ بر شما باد ای |آدمخواران  خونخوار قرن که روی چنگیز وهلاکورا سفید کردید .
    در این فکرم  که روزی باغچه ام دوباره لبریز گل خواهد شد  وآن دانه های زیر خاک دوباره از زمین خواهند روئید ..
    در حال حاضر زمان عاشق شدن نیست  هوا هم برای عاشقی مناسب نیست بعلاوه دیگر کسی نمانده که ترا بسوی خود بخواند وچشمان تو باو خیره  شود .
    صبح زود میبایست به پزشک سر میزدم  همه چیز خوب بود  سپس بمن گفت که « ژنتیکی سلامتی اما من باید کوشش کنم این سلامتی را نگاه دارم » اورا بوسیدم .
    باو نگفتم هنو زاین دل جوان است  وهنوز جان درراه محبوب میدهد  وهنوز تن شوخ وشنگ است  ومن عاشقانه باو مینگرم  وبه  دل امیدها میدهم / وعده میدهم  که یاری از درخواهد آمد وجبران این زهد نشینی وعسرت تو بسر خواهد شد !!.
    به چهره  خویش در آیینه نگریستم  ز شرم وشادی وآیینه را بوسیدم او نیز بمن نوید فردا بهتری را میداد .
    سالها تاریک یک زندان بودی  ودلت چراغ راه  وسردی زمستان را با عشق دیرین گرم کردی  اما ز ین مهری ها نیز نرنجیدی نه به اشک دیده ونه به درد سینه  شاد ی هارانثار کردی  بوسه بی مهری هارا دیدی /گریز ها را  دیدی  اما نرمیدی میدانستی که آنها یک پا دراین سو ویک پا درآنسو دارند منافَع بیشتر ازتو ارزش داشت .
    قلب تو می تپد با من  ، وقتی که مانده ام تنها 
    دست تو  میزند بر در  ، وقتی که انتظارم هست 
    در انتهای تاریکی  ، یک نقطه نور میبینیم 
    در تنگنای نومیدی  ، جای امیدواری هست 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / 
    به روز شده در  19-02-2019  میلادی  برابر با  اول اسفند ماه ۱۳۹۷ خورشیدی !
  • ایران اسیر ا

    دردنامه 
    تو ای ایران در. بند ،
    در بند واسیر فرزندان  بی خرد  امروز  دلم سخت برایت میسوزد  هیچ پارسایی دیگر بر نخواهد خاست تا نیمه جان ترا از جای بر دارد وزخمهایت را التیام بخشد  ،دیگر راه پارسایان بسته است  دزدان  ره عشق تو  با نام تو ما را میفریبند  خطا کردند  ،خطا رفتند  وهیچ هم پشیمان نیستند واین نا بخردی را به فرندانشان نیز به ودیعه گذاردند .
    امروز  حتی پرورگار نیز  از این قوم دین فروشان وتوبه  کردگان  گریزان وچشم فرو بسته است . 
    این دریوزگان  ورها از خویش هم بر یده .
    تفریگاهشان  گورستانهاست  وقتل عام  دارندگان  ملک دارا وجمشید .
    هر شب با تو سخن میگویم و  افکارم را جستجو میکنم شاید آبی خنک بر دل زخم دیده ام بیابم از آن سر چشمه روشنایی اما افسوس همه آتش است که برجانم میریزد ومرا میسوزاند .
    ایران اسیر زنانی نا بخرد وبیقواره نام ترا برخود گذاردند وکامیاب  شدند !!!ومن در این سوی جهان چشم بر آسمان لاجوردی وآن قله بلند الوند دوخته ام  آیا روزی دوباره آنرا خواهم دید؟ بی آنکه قداره کشان ولاتهای مدرنیزه شده بمن پرخاش کنند؟! .
    ویا ای عشق ابدی من این آرزو را با خود به آتش خواهم سپرد !؟.
    من ’ ترا در جلد کلمات وکتابها با خود بیرون کشیدم حال برای یافتن زادگاهم در میان اوراق پاره واز هم گسیخته  روی زمین یخ بسته سر زمینی که متعلق بمن نیست  / بی امان میگردم ویا به شاخه های لاغر وخشکیده افیونی روی میا ورم تا از تو بگویند  سرود ترا بخوانند  تو ای مرز پر گهر وای سر زمین دلاوران چگونه بدین حقارت تن در دادی؟ فرزندانت همه حرام زاده بودند نه از تخمه وبذر تو . پایان 
    ثریا / اسپانیا / دوشنبه ۱۸ فوریه  ۲۰۱۹ میلادی😥🌾
  • پرسشهای بدون پاسخ

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » 
    چون پیر شدی حافظ ، از میکده بیرون شو !
    کم  کم باید جل وپلاس خودرا جمع کنیم وراه سفر دیگری را درپیش بگیریم  ودیگر درفکر این نباشیم که آیا انسانی حق دارد جان انسان دیگر ی را  بگیرد ؟  آیا انسانی حق دارد با روح قانون ننوشته  اجتماعیش  وقوانینش زندگی را ازدیگری سلب کند ؟  وچرا قربانیان باید ترک وطن بگویند  ویا ازهمه چیز خود بگذرند  تا حیثت اجتماعی آن آقایان پایمال نشود ؟ .
    آیا با وا گذاشتن یک انسان بحال خود ویا شکنجه کردن او درکنج سلولهای مخفی  گناهی بخشونی است 
     خودرا کنار بکش وبگذار دیگران راه را باز کنند  ودیگران را بیازازند  تو چون طفل بیگناهی انگشت ندامت بر دهان بگذار ومانند پینشینان  قربانی شو تا قبل از آنکه قربانی بدهی .
    ما امروز واقعیتی  نداریم تا به آن ارزش معنوی بدهیم هرچه هست روی هوا ویا روی صفحاتی توشته میشود که میتوان آنهارا بسرعت تغییر داد ویا  پاک کرد ویا عوض نمود  چیزی نمانده که بّه آن  ارزش واقعی بدهیم  چیزی نیست که واقعیت را بزاید  بلکه کم کم پرده ای بر روی همه چیز میکشد یک پرده سیاه وامکانات ما کم است  ودستهایمان کوتاه  چشم امید به جوانانمان بسته ایم بخصوص شیر دختران  هر چند بین ما رابطه ای نیست  اما گاهی جای شک و یقینی را هم برجای نمیگذارد  فعلا درگیر جابجایی سیاستهای روزانه هستیم ودر گیر آتش سوزی ها ی عمدی وبوجود آمدن مزرعه کشت جاتوران اعم از سوسک وپشه وکرم بجای پروتیین حیوانی ،  رابطه میان ما وواقعیت بطورر کلی قطع شده است در دنیای مجاز ی برای خود  افسانه ساز شده ایم  .
    در هر انقلاب سیاسی  ، یا اجتماعی ویا فلسفی ویا اخلاقی  این تغییر روشها جای ارزش هارا نیز تغییر میدهند  تاریخ در برگیر نده  واقعیتهاست اما تاریخ زیر خاک ها چند صد هزار ساله  پنهان است برای کاوشگران آینده تا بحال ما یا تاسف بخورند ویا متاثرشوند .
    واقعیت هیچگاه ارزش پیدانخواهد کرد  چون امکانش را باو نمیدهند دهانش را خواهند بست  حال باید یک قدرت خارجی  پیدا شود وباین  ریا کاریها شکل واقعیت بدهد  در آن زمان ( تاریخ) نوشته خواهد شد.
    امروز شاهد یک نمایشی بودم که تنها خودم میدانم وکار گردان آن  میدانم پشت آن پرده سیاه  واقعیتی نبود هرچه بود از پیش نوشته شده مانند یک پیس  نمایشی به دست بازیگری داده بودند !  بگذار  مارا بخیال خود فریب بدهند !!!.
    در هر واقعیتی  ، پیروزی قدرت نهفته است  ودر هر امکان از دست رفته ای  وگمشده ای  شکستی  که نشانگر قدرت نیست  اما خود قدرت واقعی است گم میشود  از اینجا ست که ما باید به تاریخ واقعی  ارزش بیشتری بدهیم  چون مجموعه ای از شکستها / پیروزیها  وآرمانهای اخلاقی است .
    من کتاب های نوشته شده محمد رضا شاه را پس از شکست او تاریخ میدانم  چون واقعیت دران نهفته است وکتاب سقوط ۷۹ که قبلا برایمان نقشه هارا کشیدند وسپس فیلمش کردند ودست آخر این تراژدی ویران کننده بوجود آمد .
    من درسر زمین خودم میتوانستم مثمر ثمر باشم اما دراین اینجا تنها بعنوان یک تفاله خارجی بنظر شهروندان بنظر میایم تنها زمانی از من یادمیشود که باید برای دادن رای به صندوق های دروغین  خودرا به یکی از‌انها برسانم حال پدر خوانده تصمیم دارد پسر کوچکش را بجای خود بنشاند بنا براین آن نخست وزیر تحصیل کرده وجوان باید برود سوسیالیزم دیگر کار بردی ندارد قدرت دردست آن بزرگان است که در آن سوی سر رمینها پنهان از دیده ها نشسته اند وهر ما ه باید سود وزیانها البته بیشتر سود ها به آنها برسد  دراین سو در کشزارهای بزرگ آتش زبانه گرفته ودارد هکتارها زمین را میسوزاند ودرختان مانند مردان رشید قد علم کرده بر زمین فرو میافتند وخاکستر میشود جایش را چیزهای دیگر خواهد گرفت خانه های فضایی با دوربین های مخفی  کشت و کشتزاری نیست مزرعه جانوران مشغول کار است .
    هرسال باید مالیات خودرا بپردازی حال درآمدی داشته ای یا نه وچگونه زیسته ای اینها مشگل خود توست 
    چندان نباید زبانترا باز کنی ویا دهانت را چرا که ناگهان درب خانه را میکوبند کیسه ای درون خانه ات میاندازند وسپس ترا بجرم های واهی بازداشت میکنند دراین دنیا تنها باید سکوت کرد ویا تن به نمایشات  دروغین داد وخودرا سرگرم نمود  بیشتر نه ! .
    حال من در یک شعر ویا یک اسطوره  به دنبال کدام اتکا .یا  دلیری باید بگردم ؟  تنها غیرتم در ایستادگی است  که زیر پاهایم  سست نشوند وبر زمین نخورم  بسیاری از امکاناتی را که بما داده اند  تنها میتواند یک کودک خردسال را سرگرم کند  .
    هنوز نیروی کافی در پیکر من هست  وعلیرغم شمارش تاریخ  وارقام  من به نوجوانی بیشتر نزدیک میشوم  شعر واسطوره  تنها یک آرمان باقی میماند  اما واقعیت  ها علیرغم قدرتشان  میگذرند وتاریخ میشوند . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / 
    به روز شده در تاریخ  18-02-2019 میلادی /!…
  • ستاره خونین دل

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    اسپانیا 
    تمام شب با تو در جدال بودم ، میجنگیدم ، کلمات وگفته های ترا مزه مزه میکردم  آدمهاییکه به روی صحنه میاوردی میدیدم گفته هایشانرا میشنیدم  بیگناهانی  هم درمیان آنها بودند  که بتو دلبسته ودلخوش کرده بودند ! ما هردو هدفی مشترک داریم  درهم شکستن دیوارهای آ هنینی استبداد دینی  وزنجیرهایی را که به دست وپاهای زنان ومردان وجوانا ن مابسته اند  درهم بریزیم اما  واما…..
    گفته ای از تو شنیدم که کمی مرا بفکر فرو برد درجواب یکی از سئوال کنندگان  گفتی : 
    من چندان به موسیقی علاقه ای ندارم وآنرا  نمیشناسم حدود ذهن وآشنایی من از همان  :دو / ر / می ف / سل / بیشتر نیست ؟!  خوب بنا براین عشق را هم نمیشناسی  عشق نه به یک  موجود مخالف عشق به حقیقت  / عشق به هم نوع  حق هم داری زمانی که تو به دنیا آمدی کلاغها تازه داشتند روی درختان  زرد شده وسخت زمستان قار قار میکردند وتو جز اصوات  انکرالصوات چیز بهتری را نشنیدی به دنبالش هم نرفتی  وشاید ندانی که یک انسان غیراز آزادی جسم  به چیزهایی دیگری نیز نیاز دارد موسیقی که روح عالم را صفا میدهد  حتی سربازان ولشکریان  که میروند تا جان خودرا فدای میهن کنند با ساز های مختلف قدم هایشانرا همراه ساخته وسرودخوانان میروند  . 
    تو حق داری من  ناگهان دیوار زمان را شکستم تا بتو برسم وبا تو همراه شوم  ا زنیش وگفتار وترکه وفحاشی دیگران نیز چندان سر نخوردم همچنان طی طریق کردم  تا به هدف برسم  وبه زخمهای خونین زنان ومردان وکودکانی که در کارتن ها مورد تجاوز ان حیوانات وحشی قرار میگیرند رو ح آزادی را به انها ببخشم  وسوگند یاد کردم  بخود وطن رنج کشیده .
    پشت به آن رهزن میراثدار  تاجدار کردم  وباو  نوشتم که آن هنگ مزدورت را  روانه کن بسوی تختخوابهای خود  ما ازنعش آنها پلی خواهیم ساخت  .من ترا بنام یک قهرمان  / چون یک پرتو درخشان / ستاره امید ایران پنداشتم .
    حال میبنیم که این موجود ی که من درذهن خود ساخته ام از تمام عواطفی که یک انسان به آن احتیاج دارد بی بهره است  اگر میل داری شعر بسرایی وشاعر ونویسنده شوی باید حتما موسیقی را نیز بشناسی وچاشنی زندگیت بنمایی .
    امروز یک گله بزرگ با چند چوپان  ویک چراگاه در پیش روی ماست  امکان ندارد هد ف همه یکی باشد  بی اعتقادان به سختی کیفر خواهند دید بت های ستاختگی درهم خواهند شکست  وآن معبدی را که با بتون وارمه ساخته اندما جایگاه موسیقی ونمایش خواهیم کرد .
    اما نه با کمک خانم شاه ماهی وبانویی که تودلبسته او هستی دختر مازندرانی با گیسوان افشان او نیز همانند شاه ماهی برای ما یک فرستاده ومزدور است .
    این روز ها مرتب مکاشفات وخاطرات بانوی خار دار روی یوتیوپ می نشیند من همهرا به درون زباله دانی میریزم کتابی  که نوشت باز هم نماد خود شیفتگی را داشت  نه جنبه تاریخی ونه جنبه ادبی او بود گویی یک دختر بچه ننر لوس واز خود راضی  دارد خاطراتش را مینویسد وتو میدانی که ما مردم  چقدر گرسنه شهرت هستیم وخودرا به هر آشغالی میچسپا\نیم تا نام ما هم در زمزه شهیران درتاریخ ثبت شود ، اما من خوشبختانه ازاین موهبت خودرا کنار کشیده ام  وحال سر جدال با تو دارم آن ملتی که تو میخواهی آزاد سازی به غذای روح نیز نیازمند است آنهم ملتی که درعین بدبختی وگرسنگی ورنج درکنج زندانهای مخوف  سر زمین امام زمان هنوز زیر لب زمزمّه میکند که « سحر که از کوه بلند / جام طلا سر میزنه » ! 
    ما همه تاکنون اسیر بوده ایم واسارت ما تا ابد ادمه خواهد داشت  هرچقدر نیاکان ما آشفته حال باشند وروحشان در عذاب  اما آنها آزاد زندگی کردند وآزادنه مردند  من هم میل ندارم دریک سر زمین اسیر مدفون شوم .
    تو از شمشیرت سخن میرانی  اما شمشیر من برنده تر است وتیز تر نامش قلم است وافکار پاک وبلند 
    ودراین فکرم که یوهان اشتراواس در حین دستگیری وفرار درمیان جنگلها از قطرات باران بر روی سقف درشکه وصدای پای نعل اسبان بر روی سنگفرشهای جنگلهای باران خورده وین  والس به آن عظمت را ساخت برای ملتی که هنوز نمیدانستند والس چگونه رقصی است  ( والس جنگلهای وین ) وقرنها این والس بر پیکر موسیقی دنیا نشسته است واز رود پرخروش وگل آلود باران خورده دانوب الهام گرفت وآنرا آبی ساخت بنام والس دانوب آبی وهنوز این دو والس نه تنها درتالارهای بزرگ اشرافی بلکه درمیدان شهر میان مردم عادی نیز میچرخد ومردم با آن میچرخند . وتو گفتی موسیقی را دوست نداری / موسیقی روح انسان است وتو از ارواح پاک بیخبری . متاسفم !. ثریا/ 
    اسپانیا . « لب پرچین »  به روز شده در روز یکشنبه ۱۷ فوریه ۲۰۱۹ میلادی !!!.
  • کجا شد ؟

    ثریا /اسپانیا (لب پرچین ) 
    کجا شد آن گفتار نیک ؟کجا شد آن کردار نیک 
    وکجا رفت آ  آ ن رفتار نیک ؟ 
    نگاهم بسوی تست  !
    تو ای گمگشته در قاره دلدادگی 
    نگاه من به روی  تست 
    با دردهای  از عشق 
    عشق آن محروم سر زمین
    دستهای زنجیر شده  واسیر 
    با ز آ  ای جوان  زاده ایرانی 
    دمی چشم حقیقت بین را باز کن 
    بر فرهنگ پر بارت نماز کن 
    کجا شد آن پاک پنداری  کجا ؟کو آن نیک رفتاری ؟
    نگاهی بر پیکر خویش افکن 
    سرا پا همه خون است 
    همه آلوده خون من ودیگران است 
    رخت از رنج بیچارگان گلگون  است 
    دلت زندان مکر وسینه ات کردار مجنون است 
    رخت ؟ رخت آیینه چهره مجنون است 
    تو ای دلاور مرد  اقلیم توانایی  
    چرا اینگونه تبه گشتی 
    نیکان تو مردان پاک خدا بودند 
    به آیین جوانمردی  ومروت آشنا بودند 
    کجا زبان شیرین آنها میگشت به لیچار 
    تو ای مرد نا توان و اسیر این دیدار  
    تو نام جاودان  زرتشت بزرگ را  تبه ساختی  
    در دوزخ اهریمن  وبیداد خود را خدا پنداشتی 
    دو زانو سر بر خاک دشمن نهادی 
    فتادی  در کمند دیو نادانی 
    خطا کردی / خطا کردی .پدر را ، رها کردی 
    زمینی را تبه عمری را سیاه کردی 
    تو با تیغ تیز  بی ایمان  سوداگری کردی 
    تو با ریب وتدلیس وریا کاری چه تدبیر کردی؟!
    پایان 
    شنبه  یک روز نا امیدی 
  • دیکتاتوریسیم

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    اسپانیا 
    اینجا که گمام میبردیم گام هایمان استوارداست  وشهر آفتاب است  وبرای آنکه  گامی که بسوی آینده  برمیداریم درست است دستور رسید انتخابات جدیدرا برگذار کنند !دولت سوسیالیست را کسی نیمخواهد فرزندان پر خوانده باید روی کار بیایند .
    این آفتاب اکنون  میرود که دوباره تاریک شود من هرصبح از طلوع آفتاب عکس میگیرم  همیشه برای فردای آینده  که مبادا فردا تاریک شود  وسایه شوم تاریکی بر همه جا پخش شود .
    ما فردا را همیشه در دیروز میبنیم  دیروز پارتیها بدینگونه بود / دیروز لباسها اینگونه بود / دیروز لبخند شادی  بر لبها بود وهمچنان دردیروز راه میرویم   وآینده را در سایه گذشته ها میبینیم  بینش امروز ما  هیچگاه هیچ فردایی را روشن تخواهد ساخت . 
    جناب علم الهدی فرموده اند عده ای فاحشه سیاسی برای  ما نقشه کشیده اند ( یادشان رفته خودشان خانه ها عفاف را سر پرستی میکنند ) وحال باید منتظر امام زمان باشیم بایشان باید اطلاع  داده شود اول همسر ایشان تشریف میاورند تا فرشی از خون جوانان  پهن کنند وفردا خود ایشان درکنار مجسمه آزادی ویا با پرچم یونایتد کینگدام ویا داس وچکش وارد خواهند شد مسیح وار با یک تا قبای سپید !
    بسیار خوب  !  برای اینده چه نقشه هایی باید کشید ؟ هیچ مانند من در رویاها وخواب گم شد دیگر احتیاجی به هیچ چراغ وروشنایی نداریم درتاریکی کورمال کورمال باز به دنبال امام سیزدهم / 
    چهاردهم / پانزدهم همچنان امازاده ها میرویم .
    حال در حال حاضر من با طلوع‌افتاب سر گرمم  هر چند فتیله جراغ همسایه پایین باشد  من در تاریک وروشن هاوسایه ها راه خودمرا خواهم یافت .
    فرشی از شب تاریک زیر پاهای ما گسترده است . روز گذشته در سوپر مارکت بزرگ شهر حساب بوی نابودی وقحطی بچشمم خورد معلوم بود دیگر هرچه را که ته انبارها از گزند موشها وموریانه ها درامان بوده روی قفسه ها چیده اند همه چیز کهنه بنظرم آمد نگاهی به گوشتهای درون بسته که معلوم نبود از چه مواد بهم چسپیده وواکیوم شده / نگاهی به پای مرغ که هرکدام به یک لنگ بوقلمون طعنه میزد واز پای بوقلمون خبری نبود مقداری گوشت واکیوم شده ودرون کیسه نامش بوقلمون بود !  حالم بهم خورد گوشت نمیخورم بهتر است همان سبزیجات را بهم بمالم گوجه را برداشتم زیرش کپک بود نارنگیها همه گندیده  نان ؟ هزارنوع نان !!! از چه آرد وچه گندمی ؟ نه از هسته آرد شده خرما یا زیتون !! درون ویترین ها با کفگیرهای مخصوص ودستکش !!! خوب جلوی صندوق چهار تکه  تنها چهار تکه  – شیر بدون همه مواد زائد شیر مانند آب / یکی یک بسته سرلاک / ویک بوگیر برای توالت /  پنج عدد کیوی  / بیست وچهار یورو ٬!٬٬٬
    خوب ! حال آیا دولت آینده برایمان در بهشت را باز خواهد کرد ؟ گمان نکنم خودشان راحتند دستورات غذایی با پیه خوک نخود ولوبیا وگوشتهای نمک سود شده از پای خوک / به به چه لذتی دارد در عوض مد مد برا ی لباسهای فلامینکو ! مهم این است که چه لباسی بپوشی مهم نیست درون مغز ودل  وشکم تو چه میگذرد ؟! .
    فرشی از شب به زیر پای همه ما گسترده شده بیخبران مست ولایقل با کمک فیلمهای تلویزیزونی  آدم میکشند / قاچاق میکنند / وتاره سر زمین سریالانکا از دست قاچاقچیان بستوه آمده میخواهد حکم اعدام را دوباره ازنو زنده کند وبه دنبال آدمکش میگردد . سری به سر زمین حزب الله بزنید در آنجا فراوانند این آدمکشان حرفه ای وغیر حرفه ای .پایان 
    ثریا ایرانمنش / « لب پرچین » ! مقیم اسپانیا ! شنبه ۱۶ فوریه ۲۰۱۹ میلادی ./…..
  • خدمکار جدید

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    کارایران – سر زمین دلیران ودلاوران -بجایی رسیده که  جناب جولیانی شهر دار امریکا برایمان ریاست جدیدی را میفرستند یعمی یک خدمتکار قدیمی ووفادار ( مریم قجر ) بهترین آلترناتیو ! که توانسته با ضرب وشتم بردگانی برای خود ولشکری وارتشی  برای جلوی توپها .وتانگها وسر انجام بمب ها بسازد ! این ضایعه  بزرگ خانوادگی واین انتخاب  بجا را !!!  را به حضور بانوی خار دار ودودو.ل  ! دول طلایش تبریک میگویم ! شاید هم دست هردو در یک کاسه باشد .
    روزی رسولان ریا ، بر خانمان ما زدند  
    با ذکر  نام انبیا ،  خنجر به جان ما زدند 
    چشم ودل فرزانگان  ،  با اخگر کین دوختند 
    میراث قوم باستان  ،  با آتش دین سوختند 
    آن آشیان با صفا ، با خاک  و خون آلوده شد
     و آن مرغک  شیرین نوا ،  دوراز وطن نابوده شد
    اکنون منم  درمانده ای ،  برخاک محنت منزلم 
    درسیل غم افتاده ای  ، پایان هستی ساحلم 
    ای شادکامان  جهان  ، برمن به خواری منگرید 
     بر مدفن یک بی نشان  ،  با غمگساری بگذرید 
    در کوچهء شهر شما   شبگرد رهزن نیستم 
    گم کرده ایمانم  ولی  َ آلوده دامن نیستم 
    سالهای آوارگی  مهرماه ۱۳۶۱ /
    ———————————–
    ما مردگان در خلوت تنهایی  همانند آهوان دشت در پشت کهسارهاست  در کویری خشک  وسرمای دندان شکن ویا  گرمانی آتشناک  وهیچگاه هیچکس از ما  نپرسید دراین گوشه ، دراین دوزخ  چه میکنید؟.
     ماده آهوان ما  بچه هایی به دنیا آوردند با هویتهای گوناگون  چون آنها چشم به هستی گشودند  دوگانگی را درمیان خانواده دیدند  نه هراسان بودند ونه ترسناک  در سر زمینی آ زدا به دنیا آمده بودند  اما  آنکه خشت اول را بنا نها د  ،در سپهر بیکران گم شد  / مدفون شد   آهوان اما تنها نبودند  خانه داشتند وسر زمینی که متعلق به آن میباشند .
    حال امروز این آهوپی دشت سرگردان به دنبال دلی است  تا دردمند ی را بشناسد  وافسوس که همه دلهای سنگ شدند  ودیگر زبانی با مهر به روی هیچکس گشوده نشد و این ماده آ هوی سرگردان از خود میپرسد : 
    مادرم چه شد ؟ درکدام گور دفن شد ؟  خانه ام کو؟ آشیانه ام کو ؟  نه همراز ی ونه همزادی  همه چیز بر باد رفت .
    شب گذشته خدارا بخواب دیدم با ارقام نامش را بمن گفت با رمز ونشان ارقام  ودر یک مجله ماهیانه که برای من میرسد عکسی دیدم از  شاهان گذشته هخامنشیان در تخت جمشید که آنرا نسبت داده بودند به قوم یهود وقبل از آمدن آن پیک خداوندی یعنی عیسی موعود !
    عیسی مسیح خود حقیقیت بود که یکبار – تنها یکبار به دنیا آمد واورا نابود کردند نه قبل از او نه بعد ازاو درمیان ادیان ابراهیمی واسمعیلی دینی نبوده است تنها ایده ولوژی ها کار میکردند  پس از اهورا مزدا دیگر خدایی زاده نشد تا امروز که اهریمن بر ما حاکم است . پایان 
    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » ! / مقیم اسپانیا /
    به روز شده در جمعه 15- 02-2019 میلادی /….
  • فرستادگان

    ثریا / مقیم اسپانیا !  
    « لب پرچین » 
    ———————-
    من هر چه بنویسم وهر چه بگویم  از آن ذات ونیمه حقیقی من برمیخیزد  ممکن است عده ای را ملول سازد وعده ای را خشنود ! من میتوانستم خودم  را دربست دراختیار این رژیم مخوف بگذارم وبرایشان قلم بزنم  وبا زبان |انها سخن بگویم ُ  اما نخواستم و نه اینکه نتوانستم . نه ! نخواستم . 
    فرستادگان زیاد بودند که امروز پایشان از این جهان بریده شده وبه سینه خاک رفته اند  ، گاهی  فکر میکنم اگر شاه بجای |آنکه خرج تحصیل این جوانانرا بدهد که بر ضد خودش بر میخاستند  فرستادگانی را اجیر میکرد ودور دنیا میفرستاد شاید هنوز زنده بود اما خوب بانوی  او چیز دیگری را میخواست 
    شب گذشته درحین گوش دادن به سخنان آن مرد پیر ومحترم خوابم برد وزمانی بیدار شدم دیدم که شخصی میگوید هر چه دوره وبرنامه وگرد هم آیی میگذاریم  شاهزاده دور می ایستد ! حوصله نداشتم آنرا خاموش کردم چه کسی بهتر از خود آنان میدانند که  دستهایشهان درکدام کاسه میچرخد ؟!.
    زنی اینجا بود  با پسرانش کاری ندارم از کجا وچه خانواده ای بود اما آنچنان پایش را درون کفشهای نداشته من کرده بود وچنان دروغ  های شاخداری را بهم میبافت که خود من باورم میشد تا جاییکه خودش را به مادرید وبه خانقاه رساند وآنچه را که میبایست مرا درگل فرو کند به آنها گفت البته من مدتها بود که قیدآ نهارا زده بودم ودیدم دکانی تازه کنار سفارت جیم الف است اما ایا شایسته یک زن مسن پا لب گور بود که برود رنج سفر را برخود هموار کند تنها بخاطر اینکه لجن هارا به لباس سفید وپاکیره من بپاشد ؟ نه آنها همه را کثیف میخواهند وآلوده از تمیری وحشت دارند از پاکی وسپیدی میترسند برای همین هم هست همه سر زمین اهوارایی مرا یک پارچه تیره وسیاه کرده اند لعنت ابدی بر آنها وسازندگانشان باد . جوانان مارا بی بیسواد  وبی شعور وبی باطن با رآوردند ملتی بدبخت وذلیل ودزد  که امروز در جهنم حقیقی خود میسوزند  ومن دراین خاکدان هنوز دارم به دنبال خودم میگردم که درمیان دستهای آ لوده  این آشغالهای افیونی گم شده بودم . 
    آنها برای پیشبرد  وپیشرفت خود احتیاج دارند مردم را به دنبال خود بکشند گوسفندانی که بع بع کنان به دنبالشان میروند برای یک شاخه علف  وآن گوسفندان آنهارا  شهبازان  بلند معرفت  میخوانند درحالیکه خودرا ومغز خودرا درون دیگهای جوشان افیون به دست بخار سپرده اند .
    بیمارانی  که به هرجا میرسند  کثافتکاری میکنند  بعد  هم سبکبالانه از روی آتشی که بر افروخته اند بسرعت میپرند .
    مبارزه من تمام نشده تا پایان عمرم خواهم جنگید ومیدانم که پیروز وسر بلند خواهم شد حال نردبانتان  را آماده سازید تا از قد وبالای من به بلندیهای بیایید .  خاله زنکهای خالدار ومردانیکه ا زخود خاله زنکها بد ترند وپا اندازان دوره گرد درلباسهای گوناگون وکراوتهای اشرافی !!! سبز وقرمز وزد وبنفش  من برای جنگ با اهریمن  نیاز به تاریخ دارم وهمچنان آنرا دوره میکنم  شاید بتوانم یکی دونفر را ازخواب های چند صد ساله بیدار کنم وبه میان بفرستم  دلاورانی که ندیدیم ونشناختیم وبخاکشان سپردیم  حال درمیان چهره اهریمنان زمانه  باید خود آفرینی  کنیم  چرا که خودمانرا نیز نمی شناسیم دیگران مارا بهتر میشناسند ؟؟!! پایان 
    ثریا / ۱۴ فویه ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا / ////…….
  • عشق وروزگار عشاق !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    قبل از هر گفته ونوشته ای این روز را به همه عاشقاق جهان بویژه عاشقان وطن تهنیت میگویم !
    در رهگذار  زندگی  ،  آواره مرغی بی کسم 
    بشکسته بالی  بی فغان  ، همصحبت خار وخسم 
    داستان عشقی را روز گذشته روی تابلتم نوشتم ُ وامروز در یک برنامه هفتگی که هر هفته با اشتیاق در انتظار آ ن هستم فهمیدم که نوشته های من روی این صفحه دردست دیگری وبصورت کتاب  است وبه چاب بیست وسوم هم رسیده اما  نه بنام من ! بنام یک خانم دیگری زیر همین نام مقیم امریکا / لوس آنجلس ! 
    خوب چیزی ندارم بنویسم ویا بگویم ما مردم این هستیم  از آن شاهزاده  گرفته تا پایین ترین طبقه اجتماع همه سر وته یک کرباسیم !  من اگر خط شعری را از یک شاعر بردارم نام شاعر ونام کتاب را نیز قید میکنم  .
    ما مردم  دزدیم / راهزنیم / کاری هم نمیشود کردحال چه کسی آن خانم را  ساخته من کجا میتواتم اورا بیابم نمیدانم ٬! من اینسوی دنیا واو آنسوی دنیا / هم نام   ،ایشان کمی وزن دارند یعنی کمی شکم وباسن بزرگی دارند برای غلطیدن وزیر وروشدن درون رختخواب ، جوانی نیز دارند من نمیتوانم خودمرا با کسی مقایسه کنم خوشبختانه این نوشته ها هم به ثبت رسیده وهم میتوانم از طریق پلیس بین الملی آنرا دنبا ل کنم اما مدتها طول خواهد کشید  با خود فکر کردم بگذار  ذره های زیر میز مرا جمع کنند بخورند حتما محتاجی بوده که احتیاج به دزدی داشته است . اصل آنها رو ی سی دی ها وآن نوار مخصوص  ثبت میشود !
    من جواهراتم را دزدهای خانه به یغما بردند دخترانم وحشت زده بمن نگاه میکردند من درسکوت نشستم وسپس  به آنها گفتم :
    این آشغالها تا امروز متعلق بمن بودند از امروز دیگری  آنهارا میپوشد اما مطمئن باشید که مجازات سختی درآنتظار آن دزدان میباشد .دیگر تمام شد تنها درمیمان آنها دلم برای یک انگشتر سفیر  که متعلق به مادرم وهدیه او بود میسوخت وآ ن حلقه زیبایی که بعدها دزدی دیگر آنرا از اطاق خوابم درلندن برداشت ومیدانم کیست .
    با دزدنمیتوان کنارآ مد امروز ما درمیان دزدها وآ دمکشان زندگی میکنیم کاری هم نمیشود  کرد اما  من مانند آنها نیستم ونمیتوانم باشم . 
    تنها با نگاهی  به آن گوسفندانی که دردرون وبیرون زندگی میکنند کافی است بدانیم که از چه جانورانی  بوجود آمده ایم .
    شب گذشته در بین خواب وبیداری نازنین دوستی بمن زنگ زد او درلندن است ودست آخر گفت  تو درقلب من جای بخصوصی داری که جایت را به هیچکس نمیدهم او زنی اصیل واز یک خانواده بسیار معتبر و همه فامیل او یا درراس نخست وزیری ویا ریاست مجلس وغیره بوده اند اصالت دارد از آن نوکیسه های تازه به دوران رسیده نیست که دوستی رابر مبنای فایده بنا کند وسپس اگر ببیند  مفید واقع نشدی  راهش را کج کند وبسوی دیگری برود ویا خبرچین آن دستگاه باشد اینهارا من زیاد سر راهم دیده ام .
    با کوله باری از ستم  ،  افتان وخیزان میروم 
    پشتم زبار  زندگی خم  ، از خود گریزان میروم 
    در نیمه راه این جهان  ، حیران بهر سو مانده ام 
    چون کولی بی خانمان  ، از هردیاری رانده ام 
    بیحاصلی چون سنگ وگل  ، درخاکدان  غربتم 
    آلوده گردی خسته دل ، در تنگای حیرتم 
    ای رهسپاران زما ن ،  ولگرد هر برزن نیستم 
    از من نپرسید نام ونشان ،  من خود ندانم کیستم 
    بر جامه فرسوده ام  ، باچشم  خواری منگرید 
    بر هستی نا برده ام  ، باشد که رحمت  آورید 
    درخانه اجداد خود ،  درجمع نیکان زیستم 
    در موطن ابا د خود ،  هم شان شاهان زیستم 
    در بارگاه عاشقان  ، هم سر وسامان داشته ام 
    در آستانه بیدلان ،  هم درد وهم درمان داشته ام 
    در دفتر آزادگان  ، نامم به نیکی  شهره بود 
    در حلقه افتادگان ،  نور صفا بر چهره بود ………..این اشعار ادامه دارد
    بهر روی روز عشاق بر هما مبارک باد  افسوس که قلبی ندارم تا بشما هدیه بدهم تنها روحم بجای مانده که آنهم نمیدانم متعلق به کیست . ثریا
    ——\
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / به روز شده 14-02-2019 میلادی !….
  • ایکاش….

    ثریا /اسپانیا!
    به چشمان سبز او که میرفت کم کم به گودی بنشیند وگرد پیری بر آنها سایه انداخته بود نگاه میکردم / اولین بار اورادر. سفری که به ایتالیا داشتم دیدم  در آن زمان خیلی جوان وزیبا وبرازنده بود نگاهی مهربان  وخنده ای که هیچگاه از لبانش دور نمیشد لبخند ی توام با مهربانی وچشمانش میدرخشیدند  .
    در آن زمان من بار دار بودم اما هنوز چندان نمایان نبود وچند چهره شناخته شده هنری در یک آطاق کوچک مشغول دوبله  فیلمهای  ایتالیایی به زبان فارسی بودند .
    او روی یک صندلی بلند می نشست وتماشا میکرد ظاهرا همه استودیو وفرمان دست او بود ! سوفیا لورن تازه  گل کرده بود وحال میخواستند دکتر ژیواگو را بسازند  سوفیا زیادی برای نقش لاراکت وکلفت بود  .
    هر گاه باو چشم میدوختم نگاهش را روی خودم میدیدم  سنگینی میکرد  خجالت میکشیدم واصرار داشتم که شکم کمی بر آمده ام را زیر پیراهن گشادی که بتازگی خریده بودم پنهان کنم .
    او میخواست به هالیود برود  تا در آنجا بخت  واقبال خودرا بیازماید  در ایتالیا چندین فیلم وسریال بازی کرده بود  چندان جهانی نشده بودند مهربانی او زیادتر از خشم او به چشم میخورد  آن دو چشم سبز زیتونی  در آن چاه عمیق آرام میچرخیدند  تنها مهربانی از آنها تراوش میکرد معلوم نمیشد چه  ساعات ودقایقی من باو خیره میشدم  واو نگاه سنگین مرا روی خود احساس میکرد  سپس سرش را بلند کرده لبخند شیرینی بر آن دهان خوش ترکیب مینشت  ومن سرخ میشدم   او  یک عشق مقاومت ناپذیری به هنر وهنر پیشگی داشت  . 
    امروز قریب پنجاه سال از آن روز  میگذرد در امریکا توفیق چندانی نیافت  به زادگاهش برگشت  وحال امروز اورا در کسوت یک مرد پا بس گذاشته با شکم بر آمده وباسن پهن روی  صفحه تلویزیون دیدم  .  
    آنروزها در اولین نگاه عاشق او شدم  وآرزو داشتم که آن قلب مهربان وآن چهره ذوست داشتنی وآن قد بلند درکنار من میبود 
    امروز هم همین آرزو در دلم زنده شد  ایکاش این مرد محکم واستوار سوار بر اسب با همان قلب مهربان که هیچگاه آنرا ازدست نداد  در کنارم میبود ومن سرم را روی شانه پهن او میگذاشتم وبرای چهل سال درد وعذابی که درسینه ام  نشسته اشک میریختم وبرایش قصه هایم را تعریف میکردم .
    هر چند دیگر از آن دو زیتون براق وپر طراوات نوری به بیرو نمیتابد اما دهان زیباش همچنان با همان لبخند ابدی برای تسکین دلهای دردمند کافی است . 
    سالها پیروی  مذهب  رندان کردم 
    تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم 
    من بسر منزل عنقا نه بخود بردم راه 
    قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
    نقش مستوری ومستی نه بدست من و توست 
    آنچه سلطان ازل گفت بکن ،  آن کردم 
    پایان یک دلنوشته وخاطره 
    سه شنبه 12+1 / 02/2019  میلادی 
    ثریا ایرانمنش (لب پرچین ) اسپانیا 
    …….چرا به ایتالیا نرفنم ؟؟!!
  • چشم ما !

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » !
    باز آ که درفراق تو چشم امیدوار 
    چون گوش روزه دار  بر الله اکبر است …….سعدی!
    شاید گوش روزه دار احمق بر الله اکبر بازشد اما گوش شنوا وهشیار  به امیدواران وشهسواران  است .خبر های مهم ! :
    گوگو ش ترانه تازه ا ی خواند ؟! درایران مد گوگوشی بین زنان مد شده است ؟ !! 
    مسیح علینژاد سخن رانی کرد !!! 
    خواهرش اما لغت پرانی کرد در جمع سیاه پوشان پرچم دارامام زمان /
    فردا دیگردرایران هستیم  ! رضا دوم 
    دونالد ترامپ به ایران میرود !!
    پوتین میخواهد اینترنت را برای مدتی قطع کند !!
    وچند خبر  دست هزارم که با فلاش قرمز فوری / فوری /!!! من بوی بهاران را امروز صبح احساس کردم اما نه بهارآزادی را بلکه بهار خونینی را .
    ودیدم که گلها همه درخون میغلطند واین خبر های وخبرنگاران چیزی ندارند دست به دامن زباله ها میشوند که به هنگام  جاری شدن سیل جلوی فوران آب  را بگیرند غافل از آنکه سیل وحشتناکتر از آن  است که بتوان باچند سنگ پاره وماسه وشن جلوی آنرا  گرفت .
    دندان حریص سیب تنش بود 
    سیبی که برق بوسه شیطانی سهیل 
    خالی نهاده بود  بردوشش ، مکیدنی 
    من سیب را به دندان خائیدم 
    شهدی  از او چکید  با کامم ، چشیدنی !…..: نادر نادر پور  « شام واپسین » 
    واین شام واپسین  وسیب مکیدنی ما هستیم وسیل بسوی ما درحرکت است وچیزی جلو دارش نیست حماقت ملاها از حد گذشته وبیحالی وبیعاری رقصندگان وپایکوبان ومعلولین سیاسی نیز کاری از پیش نخواهد برد .
    امروز سه رهنورد راهی را درپیش گرفته اند تا  آن سرزمین را مثله کنند وهمسر چهارم ایران که قدرت اقتصادی جهان را دردست گرفته  چین است . 
    میگویند  در شهر کار هست  وفراوان هم هست اما کارگر نیست باید از چین وافغانستان آورد ! 
    میگویند درشهر کسی گرسنه نیست  وعریان نیست اینها همه پناهندگانند ! 
    میگویند درشهر غم نان نیست  / رنج نیست /  نان هست  اما همه برای نور چشمان .
    فردا کدام  ره نورد میل دارد  راه خودرا بسوی  ایران گم شده کج کند ؟  این رهنوردان رنگین کمانی تنها روی همان صفحه اینترنت وکلیپ ها خوب میرقصند  . نه جرئت پیشروی را ندارند نان خمیر برشته  را خورده اند  به همراه خاویار وکره اعلا  جای آنرا با نا ن خیمر  بدون مواد عوض نمیکنند کمی گرد هم چاشنی آن میزنند ودرعالم هپروت خودرا دلاوری بی رقیب میبینند .
    تصمیم نداشتم در باره این حوادث چیزی بنویسم  برایم مهمتر است که اسپانیا چگونه میتواند حافظ ملت وحفظ اراضی خویش باشد  هرچد هنوز سر زمینی است که مردان حاکمند وزنها درجه دوم اما ذره ای از خاکشان را با همه معیارهای بزرگ جهانی عوض نمیکنند  زنان شورش بر میدارند با قابلمه وکفگیرو وفریاد تن به تن با مردانشان همراه آنان بجنگ میروند لباس رزم میپوشند زنان ما لباس بزم ولبانشانرا که سوغات سرزمین افریقا وسوقات زندانهاست به کلفتی یک چماق درمیاورند پیکرشانرا خالکوبی میکنند وروی فضای مجازی اظهار فضل ودانش مینمایند  وبرای ملتی سرنوشت تعیین میکنند اینها نیز همان زباله های نگهداری شده برای جلو گیری از سیل خروشان است .
    از عمر ، چون غروب، زمانی نمانده است 
    وزجور  شام تیره  امانی نمانده است 
    چون شبنم خیال  به گلبرگ  یاد یار 
    از ما نشانه دیر زمانی  نمانده است 
    بودیم یک فغان و  ،خموشی مزار ماست 
    جز لحظه  ای  طنین  ، فغانی نمانده است ………« سیمین بهبهبانی » دیوان گزیده اشعار  !
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا /
    به روز شده 13-02-2019 میلادی /…
  • فریب بزرگ

    ثریا / « لب پرچین » / اسپانیا !
    بیشترین فریب را نویسندگان وشاعران ما برما تحمیل ودر شعور ومغز ما فرو کردند  ، در آن زمانها که هنوز باین شدت کتاب در  دسترس خوانندگان نبود ! محمد مسعود یکته تاز  نویسندگاه ومترجمان وروزنامه نویس بود کتابی را به زیر چاپ برد ودر دسترس عمو م قرار داد بنام « گلهایی که درجهنم میرویند » سپس به دست مردان  حزب توده کشته شد وآنرا برگردن شاهدخت اشرف پهلوی گذاردند  این کتاب از روی داستان نویسنده بزرگ امریکایی « کریسیتن تیلور » تحت عنوان   « گیرنده نامه شناخته نشد » من این کتاب را موجود دارم مر بوط به جنگ جهانی دوم وهجوم نازی ها به یهودیان وآناتکه توانسته بودند به امریکا  فرار کنند .یک رابطه نامه نگاری بین دو دوست !
    محمد مسعو د تنها نام هارا ایرانی کرد وبقیه آنرا خودتان پیدا کنید ! ( ارباب بزرگ ما) بمن میگوید تو تاریخ زنده هستی بنا براین هرچه دیده وشنیده وخوانده ای بنویس میدانم که خودشان آنرا ادیت میکنند منهم اطاعت کردم .
    تنها باید بگویم در کشو ما نویسنده خیلی کم بود  واگر داستانهایی بوجود میامد  بیشتر نظم بودند نا نثر  تنها افسانه  هزارو یک شب  وحسین کرد  وامیر ارسلان نامدار بود که بصورت قصه درآمد در زبان پارسی قصه فراوان است اما ترجمه نوشته دیگران  در قرنهای مختلف وسالهای گوناگون فراوان به دست ما میرسید بعضی ها ناقص / بعضی ها حرمت نویسنده اصلی را داشتند وبعضی ها آنچنان احساسات دراین ترجمه بکار میبردند که که به راحتی  میشد احساس کرد که عواطف مترجم درمیان کلمات پرواز میکنند  نمونه اش  کتاب(زندگی شوپن ) که تمام احساسات  جناب تقی خان تفضلی را میشد درمیان آنکتاب احساس کرد ویا ترجمه شکسپیر  که خوشبختانه  توام با زبان اصلی یعنی انگلیسی بود !
    در ادبیات ما حماسه زیاد بود تنها نویسنده ای که توانست جامعه مارا بخودما بشناساند صادق هدایت بود  وچند شعر  از فروغ ونظم زیبای پروین اعتصامی  که متاسفانه با آمدن حکومت جمهوری  زنان بکلی از نوشتن وخواندن  اظهار وجود کردن از صحنه معاف شدند ! درخارج اما درخشیدند لاکن با زبان بیگانه ! .
    داستانها در زندگی نقش بزرگی را بازی میکنند  چه داستان دلاوری وپهلوانی  ودلیری قهرمان باشد وچه یک داستان پرسوز وگداز عاشفانه  مردم عاشق قهرمان داستان میشوند ! مانند خوانندگان امروز که شهرتی بهم میزنند اما در پشت سرشان شاعر وآ|هنگساز گم میشود وتو نمیتوانی  بفهمی که چه کسی این اشعار زیبارا سروده وکدام آهنگساز چیره دستی آنرا ساخته تنها خواننده  موفق است و برافق میدرخشد وخوب خاموش میشود ! 
    این روز ها بیشتر با کتابهایم سرو کار دارم واین سیر وسلوک را  بگونه ای که میخوانم مینویسم . دیگر نمیتوان به یاوه های مردان وزنان مبارز امروز نگاه کرد همه برای قدرت وجیبشان مبارزه میکنند ! آنهارا بکلی کنار گذاشتم . هنوز میان کتب قدیمی میتوان غشق را یافت / لمس کرد وگاهی بر نا امیدی قهرمان آن گریست . شاهکار های  بزرگی بوجود آمدند که متاسفانه نویسندگانشان چون همه مانند تولستوی زمین دار ومالک نبودند نوشته هایشان درگوشه ای خاک خورد وسپس کم کم کسانی پیدا شدن واین خاک ر از روی آ|ن کتابها روبیدند وآ|نهارا به تماشای عموم گذاتشند.
    تا وقتی \آهنگسازانی نظیر ؛موسورسکی ؛   پیدا نشدند تا بر اشعار زیبا وپرنغز آلکساندر پوشکین آهنگی بسازند کمتر کسی اورا  میشناخت ( بوریس گودنف ) بزرگترین حماسه ای  بود که سرو.د ومن آخرین اپرایی را که درتالار رودکی آن زمان دیدم همان بوریس گودونف بود  منظومه ای قهرمانی ….بگذریم میل ندارم نه بگذشته برگردم ونه خودی بنمایانم تنها این چند خط را بعنوان یاد گار نوشتم تا بگویم بیشتر این بدبختیهای ما از بیسوادی وندانم کاری وفریب نویسندگانمان / گویندگانمان ؟ شاعرانمان میباشد.
    مقداری راست  ودورغ را سر هم میبافند نظیر حضرت والای جناب ( مسعود بهنود ) وبخورد دیگران میدهند خوشبختانه در کتاب سه زن او / من یکی دوتا  ازآنهارا خوب میشناختم هر دو خیانتکار بودند ! 
    عده ای چنان محو جمال این ژیگلوی قدیم شده و گویی فرشته ای از آسمان ادب ایران بر زمین آمده که به عمق مطلب نمیپردازند .
    ما مترجمان زبر دستی داشتیم  نظیر شادوران محمود تفضلی /  میم . به اذین  که \انها به نویسنده هیچ خیانتی نکردند وبقیه که امروز نام آنهارا فراموش کرده ام مانند شادروان حسن شهباز که واقعا ادبیات جهانرا بما شناساند  ویا دکتر حمیدی شیرازی  .
    چه کسی امروز آ نهارا  میشناسد؟ تنها آواز  مرگ قو را همه میدانند چه کسی خوانده اما نمیدانند سراینده اش اوست . بهر روی من معلم ادبیات نیستم تنها گاه گاهی برای روشن شدن اذهام جوانان بدون هیچ دخل وتصرفی ویا کپی کردن از روی نوشته جات دیگران  تجربه هایم را مینویسم تو خواه پند گیر وخواه ملال /
    یک قصه بیش نیست  غم عشق وین عجب 
     کز هر زبان میشنونم نا مکرر است ……..حضرت حافظ 
    پایان / ثریا / اسپانیا / « لب پرچین » !  سه شنبه ۱۱ فوریه ۲۰۱۹ میلادی ؟!
  • گریزان شو …گریزان !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    خدا را حاصل من چیست  زین بیهوده بودنها 
    بجز حسرت کشیدنها  وغم بر غم افزودنها 
    بسم از چشم گریان اشک ناکامی  ستردنها
    بسم در سوگ یاران نغمه ماتم سرودنها ….
    چهل سال گذشت واز خانه ای که توساختی چیزی باقی نماند وتنها کسانی بتو وفادار باقی ماندند همین سگهای زیبای تو بودند . چهل سال من اندوه وناکامی کشیدم برای هیچ وچشم درنتظار آنکه شه سوار تو بر خیزد  حال امروز در هیبت یک پدرخوانده مشتی اراذل  را دورخود جمع کرده که امروز میرویم
     وفردا میرویم او جلال وشکوه وبرزاندگی ترا ندارد حتی کاریزمای ترا هم ندارد .متاسفم .چیزی غیر از تاسف ندارم بگویم واگر عقیده امرا ابراز دارم تنها چندهزار کلمات نا مناسب وبی ارزش بر سرم فرو میریزد .
    بانوی تو اما نقش خودرا خوب بازی کرد وتوانست باد مجان دورقاب چین ها را به دو رخود جمع کند و آرامگاه ترا تبدیل به یک محل توریستی بنماید درحالیکه جنازه مادر تو چند روز میان تختخواب وسردخانه مانده بود وکسی آنرا بخاک نسپرد  سر انجام هم معلوم نشد خرج کفن ودفن اورا با بیحرمتی کامل چه کسانی  دادند !  امروز خوشبختانه تو نیستی تا ببینی دنیا کمپلت  مانند یک قند شیرین دردهان مافیای بزرگ افتاده ایتالیا دیگر آن قدرت سابق را ندارد درعوض آن صخره نشین بالای دریای مدیترانه که همه کشتی ها اعم از تجارتی ویا تفریحی از |آنجا عبور میکنند وباید مالیات بدهند  ! حاکم بر تمام امور دنیاست با کمک مافیای مذهبی خود ! طبیعی اسنت که بانوی تو آن طرف را بیشتر دوست دارد تا ملتی فقیر وبدبخت ورنج کشیده وماتم زده را که پدرتو وخود تو از میان میلیونها شپش وبیماری های مقاربتی وقحطی بیرون کشیده وآنهارا بسوی یک تمدن نسبتا پیشرفته بردید اما همه دود شد وبه آسمان رفت  ومیدانم که روح تو درآرامش نییست ونگرانی ایرانی  هستی که عاشقانه آنرا دوست میداشتی اما امروز کسی به دل وروح ما کاری ندارد با جیب ما ؟ بخانه ما / به حدود افکار ما سر میزند . قلبم لبریز از خون است .
    روز گذشته همه چیز را از دست دادم همه آنچه را که من گوشه نشین را با دنیای کثیف بیرون متصل میکرد. تلفن را برداشتم وشماره مرکز تلفن را گرفتم یک نوار بود ! « اگر مشگل خط دارید !! ویا مشگل تکنیکی  دکمه یک را بزنید . چشم ! دکمه رازدم نواری دیگر گفت اگر مشگل خط دارید ویا تکنیکی یا اینترنیت نام وشماره تلفن خودرا بگذارید ودکمه سوم را فشار بدهید !!! آی بچشم  دکمه سوم نیز همین اراجیف را توجیح کرد وپس از \ان  گفت به درستی صدا نمی آید دوباره زنگ بزنید !!!!! واین کار چهار بار تکرار شد سر انجام دریکی از این نوارها فریاد کشیدم که من میل دارم اینترنت وتلفن مرا قطع کنید تا بروم جایی دیگر احمقانه است اگر مشگل خط بود که من نیمتوانستم با او حرف بزنم . سپس نزدیکهای غروب کم کم دیدم اینترنت سوسو میزند جعبه خبر داد که بلی تشریف فرما شدم گویا دربیرون ودر پایتخت \انها هم برخاسته بودند تا نخست وزیر رااز بالا به پایین بکشند سرخها وسیاهها !  مبارک است دولت سوسیالیست دست وپایش را گم کرده اینها هم دست کمی از شعور باطن وتحصیلات از ما کم ندارند باید یک دیکتاتور بر بالای سرشان باشد این روزها بازار کلیسا ها خراب است ودرب اکثر آنها بسته و دزدان مجالی برای نماز وشکر گذاری نمیگذارند تمام مجسمه ها ونقره جات وطلالها را به  یغما میبرند وتو خود میدانی که هیچ  دولتی بدون کمک مردان خدا نمیتواند روی پاهایش دوام بیاورد حال هرچند رونانس این دورا ازهم جدا ساخت اما بازهم دست \انها درون کاسه یک یک بندگان میرود وآخرین لقمه را  نیز از گلویشان بیرون میکشد . روانت شاد / گفتنیها زیادند  اما من میل ندارم دیگر وارد هیچ اجرایی بشوم نه تحصیل علم ونه معلومات ونه اشعار زیبا وحماسی ونه اشعار عاشقانه نه نوشته های زیبا امروز به درد نمیخورد  چقدر داری : ؟؟؟ تنها این است سئوال !  دل به که سپرده ام ؟ در این دنیایی که هرکسی بر میدارد  ومیگذارد ؟ در خواب من وتو بود که هرکسی از دیگری فقط میدزید  همه از هم میربودند  اما آن نام دیگری داشت داد وستد ! امروز همه بهم ستم میکنند  وبه یکدیگر تهمت میزنند  قانون هم  میاندیشد  تا از یکدیگر ندزدند وباو سهمی نرسد  او رویاهایش را آغاز کرده است  وذائقه مالکیت تمام را چشیده  ومیداند قدرت یعنی چه  تو که همیشه بیدار بودی  دریک خواب وبیداری همه چیز را ربودند  وبه دنیا نشان دادند که همه جا راروشن کرده ایم  واجازه نمیدهیم کسی به رویا فرو رود حتی رویاهارا هم پاک میکنیم .
    حال به دستور مولای ده آن صفحه ایرا که من تنها عکس روی |آن میگذاشتم نیز پاک کردند تا ( داده های ) مرا بیابند !!!تلگرام رفت ! حال درون پوسته سرد خود  دارم مانند انار دانه دانه میشوم  وهر یک تکه ام هر دانه ام  یک قطره خون سرخ میشود وبر دیوار سفید اطاق تنهاییم میچسپد.
    هزارا ن رنگ ونیرنگ  از فلک دیدیم وحیرانیم !
    که مقصد چیست  گردون را از این بازی نمودنها 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ! / اسپانیا 
    . به روز شده درتاریخ 12-02-2019 میلادی 
    اشعار متن  از : شادوران پژمان بختیاری 
  • بازو بر بازو

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ——————————-
    امروز سخت بیمارم اما باید بنویسم ! بدهکاری دارم !!! ارباب نمایشگر خشم و حیرت است  او کنجکاوی ندارد  وتنها از دور مرا میبیند  او سر تا پای مرا ندیده  به چشم او من روح بیماری دارم  وخروش وفریاد  وپشیمانی گنگ من در وجود او خللی وارد نمیسازد .
    او نمیداند  که با یک نیروی ناپیدا چگونه میتوان  سخن گفت ویا توشت  او روح وروان یک زن  که رستاخیزی را به پا کرده  بیخبر است .
    نه ! دیگر \ان دختر ساده دل  که رویاها وخاطره هایش را نشخوار میکرد گم شده  دیگر جانش به گذشته متعلق نیست  او در آینده هم نیست ، درحال راه میرود .
    نه ! او نمیداند  که بازو بر بازوی  کسی گذاشتن یعنی چه  واورا ازجای بلندش به زیر اندختن  چه معنا میدهد  او خود همیشه دراوج بوده است  هیچگاه زانو نزده  منهم زانو نزدم  بنا براین همه را بحال خویش رها ساختم / هر چه میخواهد بشود .
    او که دستان خارج از اراده مرا برلبان خود آشنا میساخت امروز ارباب است  / او که به آرامی حرف میزد امروز میتواند فریاد بکشد  ومن به آرامی بر میخیزم اگر چه دربستری از بیماری وبی حوصله گی باشم .
    به رویاهای ناگفته گذشته  که در پیرامونم میرقصیدند ، مینگرم  یک خاموشی بی پایان  که هیچگاه شکسته نخواهد شد  تنها گاهی به ارامی بخود میگویم : 
    بر خیز  / کافی است  هنوز میتوانی راه بروی  خاطره آن دقایق گمشده را بکلی فراموش کن سرنوشت تو و( او) یکی است  وبهم گره خورده است  تو خطابه راندی  واو ناتوان بتو گوش داد .امروز هردو دریک سرمای یخ بسته بیمار وخسته راه میروید .
    خوب ! آن زمان جوانتر بودم  ومیتوانستم کسی را دوست بدارم  ویک نامه کودکانه برایش بنویسم واو نیز درجوابم چند خط که مانند یک روزنامه روزانه چاپ شده برایه همه فرستاده میشد برای منهم میفرستاد !  برای او عشق  یک دختر پاکدل  شگفت آور نبود او همهرا زیر ور کرده بود /
    چرا وارد چنینی موعظه های شده ام ؟ 
    سخت دلتنگم  زمانی دور از  زرق وبرقها آرامش وآسایش خودرا  درون سبزه زارها وتنهایی میافتم  نمیدانم   به جستجوی که میرفتم ؟  اوف ! چه اشتیاقهای مسخره ای  چه احساسات فرو مایه ای  .
    به خانه کوچکم مینگرم  که از زندگی یک انسان  ساده سخن میگوید  وبه خانه حقیری  نظیر پرستاران که درآن  چرت میزنند .
    من لزومی نمی بینم که نوشته هایم را به زبانی دیگر بنویسم سخت است  کسی معنای میخانه را درک نمیکند اما به سه زبان ترجمه میشود !  آنها با قلب وروح من آشنایی ندارند  چیزی را درون اینهمه  اشتیاق پیدا نمیکنند حتی سر سوزنی دردرا .
    هیچکس از طوفانی که امروز در سینه من برخاسته خبر ندارد  کدام یک از این پاروزن های اطراف آن شخصیتهای قانونی گم شده  امروز میتواند دردهای مرا بشکافد ؟  باید شب را بیاندیشم وصبح را با اندیشه ها شروع کنم .
    به آب دیده طفلان  محروم 
    بسوز سینه  پیران مظلوم 
    به داور  داور  فریاد خواهان 
    به یارب یارب  صاحب گناهان 
     به محتاجان  در برخلق بسته 
    بمجروحان  خون برخون  نشسته 
    به دورافتادگان  از  خانه مانها  
    به واپس ماندگان  از کاروانها 
    که رحمی بردل  پر خونم آور 
    وزین غرقاب  غم بیرونم  آور ………دعای نیمه شب  شیرین به درگاه پرودگار  ! ؛ منظومه نظامی گنجوی خسرو وشیرین . 
    گنج را خسرو برد ورنج را فرهاد کوه کن !
    پایان 
     ثریا ایرانمش « لب پرچین » ! 
    به روز شده 11-02-2019 میلادی / اسپانیا.
  • تسلیت !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین» !
    اسپانیا 
    چهل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت 
    تدبیر ما به دست شراب  دوساله بود ……..حافظ
    قبل ا زهر چیز این روز سیاه وفراموش ناشدنی را به عموم ایرانیان واقعی واسیر ودربند جاهلیت عصر هجر ، تسلیت میگویم  امروز دوشنبه و۲۲ بهمن است دوشنبه ها برای من همیشه شوم بودند پدرم نیز دوشنبه فوت کرد !
    وشاد باش به آن بانوی خار دار که هنوز  میچرد وشاد است !
    او که همه خود فروشان را گرد خود جمع کرد تا زیر پای شاه را بروبند وخود بر اریکه سلطنت بنشیند نمیدانست که این تاج را سری لایق لازم است  این تاج متعلق به تهمینه / ایراندخت / وپوراندخت بود  برازنده سر هر ناکسی  نیست .
    میتوانستی از جواهر فروشی ( کارتیه ) بخواهی  برایت یکی بسازد وان کارناوال شوم  ومسخره را به راه نیاندازی تا خودرا به دنیا نشان دهی تمام عمرت برای خودت تبلیغ کردی  روزی خون این مردم بیگناه دامنت راخواهد گرفت .  شاه را تنها گذاشتی اطراف اورا خالی کردی آن مرد بیمار بی اراده وجلوی عکاسان با او رقضید ی از گرفتن دست شاه درحال رقص معلوم است که چقدر محبوب او بودی !!!  تنها خواستی نمایش بدهی وخانواده دوست باشی بیخبر از آنکه  فرزندانت در دوردنیا چه میکنند ! یکی آلوده به تریاک دیگر خمار قرص ها ودارو وسومی به دست افراد ناشناس کشته شود مادر خوبی بودی!!! فرمانروای خوبی هم میشدی ؟!!!لابد الان دربغل پوتین بودی . من صمیمانه از |انهاییکه طرفدار تو هستند وچشم بسته وگوش کر  پوزش میخواهم  اما من با تو بودم همه جا کمی چند سالی از تو کوچکتر بودم اما هیچگاه ازتو خوشم نیامد وهمیشه برآن  مردک توده ای  مستر (ت) سر پرست دانشجویان درفرانسه لعنت میفر ستم که ترا به شاه معرفی کرد  خوب مادیان خوبی است میتوان از او تخم کشی کرد اما این مادیان چموش بود ونمک نشناس .
    حال سر زمینی که میرفت بسوی یک تمدن  ، امروز به ویرانه ای تبدیل شده زنان وکودکان گرسنه وبیمار در پشت بیمارستانها وشهر ها یکدیگر ا بخاطر یک تکه نان پاره میکنند اما آن استیک آبدار تو هنوز درون بشقاب  ودیس تو  میلرزد آیا هیچگاه بفکر ‌آن کودکان خیابانی  که  زیر برفها یخ بستند بوده ای؟  اصلا فهمیدی ؟ تنها پیام دادی / پیام دادی وتاج برسر عکس گرفتی ! این تاج امروز خاکی است که بر روی آن سر بی مویت نشسته است .
    بلی درآن زمان حزب سوسیالیت فرانسه با تمام قدرت درپشت سر تو بو وهر ماه حق العضو را میپرداختی برای  سهم الحق خودرا از قراردادهای نفتی  میگرفتی  وبحسابت درخارج میگذاشتی تا  امروز که بتو مدال لژیون دونو ربدهند چقدر این مدالها وجایزه ها بی ارزش شده اند نوبل را به آ|ن حاجیه خانم که معلوم نیست کارش چیست دادند واگر خجالت نمیکشیدند وتو نیز سر کیسه را شل میکردی   یکی هم برای تو میفرستادند بخاطر کمک به هموطنان ونوع دوستی ؟!!!!  انجمن های کمک  همچنان به ریاست تو بر پاست وعده ایهم خودرا بتو چسپانیده اند تا از برکت وجودت بهر ه ببرند بیچاره هایی که دست چپ وراست خودرا نمیشناسند . 
    نفهمیدی بر ما زنان ومادران چه ها گذشت / نفهمیدی که هروز غذای ما اشک چشم بود / نفهمیدی که چند هزار مادر داغدار درعزای فرزندانشان بسوگ نشسته اند / ونفهمیدی چند صد هزار دختر وپسر را برای فروش وبردگی به صحرای عربستان وسایر سر زمینها بردند  شما مشغول آرایش چشمان چپ\ خود بودیدکه در فلان میهمانی شاه زاده وپرنس یا فلان تاجر بساز وبفروش |اماده شوید !  باید حرف را زد برای آ|ن شاعر سخن سالار که برایتان اشعار زیبایی سرود سبد گل میفرستادید وخبر نداشتید   که او  در \نهان چگونه با همان توده ای ها و ملاهای بیسواد دست به یکی است ودرپشت سرت   رجز میخواند وبرای خمینی ترجیح بندی میسراید که باید درتاریخ ثبت شود ( من یک نسخه از آنرا دارم )! خواب بودی تنها بخودت میاندیشیدی وهنوز این خودت مهم هستی .همین دیگر حرفی ندارم .
    امروز نهایت همدردی وتسلیت خودرا تقدیم همه ایرانیان دربند / فرزند از دست داده وهمه زنان واقعی ایران دوست و مردانیکه  جانشانرا در راه ایران دادند از صمیم قلب ابراز میدارم وخود در غم همه شریکم  .
    بهر روی تا مافیا ی  قدرت ومواد وبساز وبفروش و آدمهای پشت پرده ! پشت سرتو هستند تو غصه ای نداشته باش بنشین وتاجت را براق کن وخاکهای چندین ساله را از روی آن بزدای .
    .پایان دردنامه .
    آسمان  چون جمع مشتاقان  پریشان میکند 
    در شگفتم  من ، نمیپاشد  زهم دنیا چرا ؟ 
    ————— شهریار
    دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ خورشیدی برابر با ۱۱ فوریه ۲۰۱۹ میلادی .
    ثریا / اسپانیا 
    ————-
  • نیلوفری روی آب

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    نیلو فری به زردی مرگ ، به سردی بیم 
    وزبیم  و مرگ  برگ ، نماد ونمود 
    پرواز ها میان قفس تنگ ، نه به دل امید 
    آواز ها به مرثیه  ، نه به لب سرود
    امروز به یک میهمانی  ناهار دعوت دارم  تقریبا همه هستند ! با تلاشی نه چندان خسته کننده  ته مانده زیبایی را با رنگها آلودم  نه آن رنگین کمانی که امروز دختران  مشرق زمین  زیر آن پنهانند ،  تنها کمی شادابتر شدم !
    همه پنجره ها به روی عشق بسته اند  ودیگر دیده ای بیدار نیست ، ودیگر کسی بفکر یاز نیست   روی سایه دیوار  تنها پرتوی  از آینه نمایان است  / حال که هست بگذار  روی آنرا نپوشانم  تنها زلف سیه کارم به سپیدی گرائید آنهم نه چندان ترسناک  شکوهی بمن داد  که همیشه از آن میگریختم  حال تسلیم شده ام مهم این است که زیر آن موها چه نهفته است ! توده ای از خاکستر  ویا یادگار خیل  عاشقان  وآنهمه بیدادگری که از کنار من گذشت .
    همرنگ جماعت شده ام  نه به جامه ای مخمل وابریشم دلبسته ام ونه چون عطر بید مشک بر مشام کسی گذر میکنم  تنها گاهی از عریانی خود میلرزم .دیگر نه به آن دیو سپید پای دربند میاندیشم ونه به آن جویباری که از روی نقشه ولایت محو شد .
    در ردیف برکهای زرد شده  اینجا همه یار وهمدلند  معاشران مهربانی  وهمه موافقان پر حوصله چرا که گوشهایشان ناشنواست وچشمانشان نابینا  تنها دل سپرده اند به یک سازگاری  بی ثبات .
    من هنوز خواب خودیها را میبینم ! از دایه  تا آنکه به خطوط زریف کشیده پشت چشمان بی توجه نبود  وبرایم لالایی عشق میخواند /
    خورده نانی  قرصی  چکه آبی وغذایی که مانده درون یخچال  ومن سر گرم همه این گل آرائیها  نه هیچ برق عصیانی درمن نخواهد درخشید حتی نفرتم نیز افزون نخواهد شد  درهمین چهار دیواری که هر روز عکس آسمان آنرا میگیرم وبه نمایش میگذارم  وچشم به کبوترانی که دراطر افم تخم میگذارند ویا برایم ناله میکنند  ، میدوزم وگاهی پرخاش کنان به آنها میگویم که : 
    من نه حر م هستم  ونه گل دسته مسجد ونه میدان بزرگ واتیکان یا سنت مارکو ! اینجا چرا جا خوش کرده اید؟ تنها نگاهم میکنند نگاهشان مهربان است  وسپس بر پرده نازک تنهاییم نگاهی میاندازم  اوف  جفت یکی بجا مانده است. 
    میگفتی انگور است ….. فریاد من میگفت » بر تاکها جز چشم چیزی نمیبینم /.
    ——————————————————————————————– این خط  و گفته متعلق به سیمین  بهبهانی است .یادش همواره گرامی باد 
    پایان / ثریا / اسپانیا / یکشنبه ۱۰ فوریه ۲۰۱۹ میلادی / همین !
  • قرن مردگان

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » !
    اسپانیا !
    هنوز نمیدانم چه اتفاقی افتاده  چند  تکه دیگر از این اسباب بازیهایم دچار تهوع شده اند هرکدام هم یک مارک مشهوری دارند خوب ارتش سایبری کارش را خوب انجام داد  ودیگر نباید دنبال کسی رفت وکسی را یافت ونشست به سخنان او گوش داد امروز همه یک میکروفون  دارند ویک دوربین وکلی هم فضل فروشی ! نه ! دیگر هیچ اعتمادی بین این مردم نخواهم یافت  برای چه موجوداتی دل میسوزانم ؟ مر من گرسنگی را تحمل نکردم ؟ آنهم در غربت ! چه کسی به کمکم آمد  همنه مانند خفاشان گرسنه درانتظار افتادنم بودند تا بخانه بریزند وتتمه دارییم را نیز به یغما ببرند .
    امروز دیگر کسی را نمیتوان بزرگ خطاب کرد  ، بزرگ کسی است که خود بیافریند  وبتواند به هر  چه بزرگ آفریده شده آفرین بگوید  نه اورا به زمین بزند .
    نه دیگر احتیاجی به آفرین گفتن ها وشصت بالا کردن های شما ندارم  تنها روزی بوسه برگورتان خواهم زد واگر یادی از شما بکنم بعنوان یک جانوری که راه|آخور خودرا گم کرده است  ، نه بیشتر .
    بگذارید همان بذری باشم  درخاک فراموشی  وخدایی که درون سینه ام پنهان کرده ام    روح خود را  همچو ابری بر من سایه اندازد ،  دوباره خواهم روئید وزمانی که میرویم مرا تماشا خواهید کرد  وبه شگفت خواهید آمد .
    چقدر احساس حسادت وننگ وبیخردی درشما موج میزند  آنهارا به درون سطل زباله بریزید  وبه آواز بلند بخوانید  ونگذارید که طوفان شمارا ببرد  .
    امروز نمیدانم بزرگ چه کسی است اما میتوان  از قرن نوزدهم وقرن غولهای  بزرگ نام ببرم امزو همه به کثافت سیاست آلوده شده اند وآنهاییکه درپی خرد واندیشه وهنر بودند دچار عقب ماندگی وچه بسا گرسنگی روح وجسم رانده از درگاه در خود فرو رفته اند .  
    امروز یک پرده تار عنکبوتی زهر دار بر سر ملتی سایه انداخته فرار از آن مشگل است  پرده هایش هرروز ضخیم تر میشوند  وامروز هر ناکسی خودرا بزرگ میپندارد  ومشهور میشود  وبقیه زنده بگورند  واین نا بخردان تنهابرمزارهایی که ساخته اند بوسه میزنند واشک تمساح میریزند.آنقدر شعور ندارند  سربازی که باید جان بر کف گذاشته واز امنیت سر زمینش دفاع کند جلوی یک ملای شپشوی بیسواد که سوار برگرده ملتی  ، ملتی کور وکر وگاهی لال ، رژه میرود وسلام نظامی میدهد !  چه چیزی را میخواهید ثابت کنید ؟  وآن زنده بگوران هنوز در مدح و ستایش  با بوسه های زهر آلود میل دارند باز هم  برخیزند ! وبزرگ شوند .
    اینها همان کورانند که چراغ به دست گرد شهر میگردند اما انسانی را نخواهند یافت غیر حیوانات درنده که درتاریکی پنهانند ودرتاریکی از گوشت وپوست واندیشه تو تغذیه میکنند  واز درک بزرگی خیلی  به دورند چه پیر / چه جوان . روز گذشته واقعا از شنیدن گفته های آن پیر مرد بالا آوردم تا چه حد  پاچه خواری ؟.
    یکی نایاک است / یکی نایاب  است / یکی نا پاک است / گروهی جدا جدا عشقشان این است که بروند با چند مردانی که زایده ویرانگر سر زمینشان هست عکس بگیرند وبقول خودشان صدای ملتی را بگوش دنیا برسانند غافل از اینکه خود آن دنیا دچار بدبختیهای گوناگون وقرض است ودر صدد تهیه جنگی است که میل داد انباررا خالی کرده قروض را صاف کند  چه اروپایی که کم کم نسل سفیدش رو به نابودی است وچه دنیای آمال وآرزوی مردان بدبخت وزنان تو سری خورده که بخیال خود میروند تا آزادی را به دست بیاورند  ! بشر هیچگاه آزاد نیست زمانی آزاد میشود که از دنیا میرود .
    خدارا درپستوی سود وزیان پنهان کرده اند ودر زندانهای تاریک ویخ بسته  مردم را به دنبال او میفرستند  وخودشان گم شده اند  ودیواره هایشان درهم شکسته وریخته است .
    من توانستم آن دیوار ساخته از بتون را بشکنم  وخودم را رهایی بخشم وهمه جای جای پای خدا بود که میدیدم  خدایی لبریز از اندیشه های پاک ودست نخورده وپیکری که هیچ ضربه ای اورا زخمی نخواهد کرد .
    حال باید با این خدای تازه که چهل سال تارهای عنکبوتی خودرا دور ما پیچیده قمار بازی کنیم  وهرچه را که بما  داده به او باز گردانیم  وبرای رفع خشم او که باخته  خودرا نیز باو ببخشیم ویا به نمایندگانش !!!
    روضه خوانان مدرن هم دور دنیا  با یک بلند گو راه افتاده ومارا تنبیه میکنند / من برای  شما نمینویسم  برای آیندگان مینویسم  جاهایی نوشته ام که دست شما به آنها نخواهد رسید .
    نه برای خدا خانه ساخته ام  ونه گذاشتم زنحیر برگردنم بیاندازد  خدایی که حافظ خانه خودش نیز نیست  وما اورا مانند موم دردستهایمان شکل میدهیم وبه افسانه پردازیها دل میبندیم .تنهاهمین خداست که میتوانیم برایش افسانه های بی پایان بسازیم  وخود مان بر ضد همان افسانه ها برخیزیم .
    ——پایان 
    نه از رومم  ، نه از رنگم  ، همان بیرنگ بیرنگم 
    بیا بگشای در بگشای  ، دلتنگم 
    حریفا ! میزبانا  !میهمان سال وماه هست پشت در 
    چون موج میلرزد 
    تگرکی نیست  ، مرگی نیست 
    صدایی گر شنیدی ، نای سرمای دندانهاست ……میم . ثالث 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا / یکشنبه 10-02-2019 میلادی !