Category: General

  • هیچ گرفت مارا

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ———————————
    شوری نه چنان گرفت مارا  / کز دست توان گرفت مارا 
    ما هیچ گرفته ایم از او  / او هیچ گرفت مارا 
    هر گه بتو عرض حال کردیم /  در حال زبان گرفت مارا 
    مردیم و زکس وفا ندیدیم / دل از همه  ، زان گرفت مارا
    چین خوردگی پیشانیم    وچهره ا م درخاموشی ،  از درد نه تنها پیکرم  بخود میپیچید  بلکه درد کلماتی را که میل داشتم بر زبان برانم  نیز  میپیچاند !  همه عبارتهایم  لبریز از تب وتاب بودند  وعبارتی که میساختم  کمی تا خوردگی  داشت  وچروک برداشته بود  وآن زیبایی سابق ودرخشندگی را نیز نداشت  ، نه دیگر عبارتها هم نمیتوانند راست وقائم بر زمین بایستند پیچیدگی در میانشان بسیار است  انسان خم میشود  تا میشود دوتا میشود  چند تا میشود  تقریبا همه انسانها چنینند  که اول یک چین بر آنها مینشیند  پرچین میشوند  واین چین خوردیگیها  وتا شدنها  حیله ها وزرنگیهیا میافریند  وتبدیل به تزویر وریا میشود  درآن زمان است که درروح انسان  درمیان این چروکها ی تزویر  وچین ها وخم شدنها وتا شدنها  چرک وفساد  روان میشود   واین دیگرپارچه  لباس نیست  که بتوان با اتو آنرا صاف نمود  بلکه شکسته شدن روح وسپس استخوانهاست .
    چه بسا خود میدانند که چگونه در همین  خم شدنها استخوانهایشان نیز از هم میشکافد  وآیا زیبایی کلماترا گم کرده اند ؟  یا مانند یک بسته بزرگ پنبه بسته بندی شده  در میان زیبایی کلمات خاموش می نشینند ؟!.
    گفته هایی هستند که در لال زبانی میمانند ودرخاموشی می نشینند  هر جا که  سخنی کلامی تا میخورد  استخوانی نیز میشکند  واین زیبایی نیست بلکه فرو رفتگی وافتادگی وسر انجام نوکر صفتی است .
    هر کجا پای گذاشتم  ، دیدم ناگهان همه خاموش شدند !  آنها ترجیح میدادند سحنان پربرکت !! خودرا درپشت سرم بگویند  وآنرا نعمتی برای خود میپنداشتند چیز تازه ای را کشف کرده بودند  آنها دیگر نیازی به شاهد یا مترجم نداشتند  همه گزارشگر بودند  وافشا گر ونمیدانستند که این ظلمشان تا نا کجا آباد میرود .
    دیگر گوشی برای شنیندن در مردم واقعی باقی نمانده  دیگر کسی نیاز  به افشا کردن ظلم ها ندارد چرا که همه خود یک ظالم شده اند  با شکستن خود .
    حال یا استبداد   یا آزادی و یا خاموشی ابدی  . ازاد ی دراین جهان مفهومش گم شده جهانی است لبریز از بیماری وانسانهای بیمار روانی باید آنهارا دربند  گذاشت  واگر کسی کمی پایش را از دایره ای که آنان دور آنرا  خط کشیده اند بیرون بگذارد دچار  پلشتیها وسپس خاموشی ابدی میگردد .
    حال تنها باید باخود سخن گفت  وسخت ترسید  وازهراسیدن دیگران نیز باید کناره گرفت  زمانی که مردم درباره چیزی خاموشی میگزینند  لحظه های خطرناکی است  امروز همه جا این ظلم بر قرار است همین ونزوٍئلای مدرن را ببینید ! با سر زمین ما هم کاسه  است حال دوقدرت روبروی هم ایستاده اند دو قدرتی که از پشت هدایت میشوند اینها عروسکهایی مومی هستند موپت هستند   دراین میان این مردم بیچاره فنا میشوند ودر بیمارستانها از نبود برق میمیرند !  ظلم ونابرابری  وزور وفریب  خودرا در  سر زمین ما  فریاد میزند  بسیار هم چشمگیر است  وستمگران دراین سوی دنیا   از این خاموشی  بسیار میترسند ، وبازهم درپی فریبی دیگرند ! ما آدمها  تنها پاره های استخوان شکسته هستم با دردهای  پنهانی وزبانی بسته  دستهایی خسته وپاهای  شکسته . ث
    هر دوست که درجهان گرفتیم  / دشمن به از آن  گرفت مارا 
    هرچند راستیم چون تیز  /  او همچو کمان گرفت مارا 
    یارب به ربان چه رانده بودیم ؟  / کاتش به زبان گرفت مارا
    دیدیم که جهان  بجز طرب نیست  / زآن  دل زجهان گرفت مارا 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ! اسپانیا / 11-03-2019 میلادی برابر با ۲۰ اسفند ماه ۱۳۹۷ خورشیدی !!
    اشعار متن بالا !    از :  رضی بوتیمانی است !!
  • بازار دن کیشوتها !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش !
    ———————————-
    هرکه دیدم  یاری داره  من ندارم 
    شب که میشه خونه ای  روشن ندارم
    برم پیش خدا دادی بر ارم 
    من از کی کمترم یاری ندارم ؟
    ورفت پیش خدا تا بپرسد چرا ؟ « یاسمین را میگویم ،» خواننده قدیمی ومحبوب ومحجوب آن روزها بهترین  آهنگ او  آبشار واین بی یاوری وشه زاده قصه با اسب سفید بود ِ او هم رفت به دنبال رفته گان وکم کم دنیای ما خالی میشود ! دیگر کسی نمانده  حال باید شاهد دلقکان روی صحنه باشیم ودون کیشوتها که با شمشمیر چوبی به جنگ دیو سپید میروند . 
     آن روزها  که از مدرسه بر میگشتم صدای یاسمین از رادیوی بستنی فروشی بگوش میرسید ومن تند تند آنهارامینوشتم ودرخلوت تمرین میکردم درخانه ما رادیو حرام بود ! تنها منبع شنود من همان پنجره بستنی فروشی بود که در حیاط خلوت خانه ماباز میشد واو رادیوی خودرا که باندازه یک چمدان بود آنجا گذاشته بود بعد از ظهرهای 
    چهارشنبه  برای من معنای دیگری داشت چون « او» در برنامه تکنوازی برای خودش یک ربع را اختصاص داده بود  ساز میرد واشکهای من مانند سیل به دنبالش.
      یاسمین تازه پای به رادیو باز کرده بود ومن داشتم آماده ورود  به دبیرستان میشدم !!!
    همه آن روزها گذشتند روزها ی بد وروزهای شیرین ویااینکه من به آنها طعم شیرینی داده بودم تا چندان مذاقم را تلختر نکند .
    با رفتن هر یک از این قدیمی ها احساس میکنم هر روز تنها تر میشوم تنها به نماشات مسخره وگفتگو ای بی سر وته این دن کیشوتهای تازه مینشینم گاهی دل به دریا میزنم وگاهی  دل از همه چیز میکنم .
    برای رفته نباید گریست ویا فکر کرد هرچه رفته رفته دزدی آمد  وبرد  وحال دزدان دیگری درکمینند دزدانی تازه کار اما  دانشکده  دیده !!!
    نه ! سرم خوب گرم است   روز گذشته کتابی را ازمیان کتابهایم بیرون کشیدم بنام اعجاز خوراکیهیا ! این کتاب درسال ۱۳۶۵ به چاپ رسیده بود درهر صفحه وخطی مربوط به غذایی او استناد کرده بود به آیه های درون کتاب مقدس ومعاده هایی که از آسمان برای از ما بهتران  میرسید وسپس گارسن میامد وظروف خالی را به آسمان میبرد!!!! حال گاف به شقیقه چه ربطی دارد باید از جناب نویسنده پرسید 
    نه ! همه ما مسلمانی دو \آتشه بودیم  کاتولیک تر از پاپ در نادانی وبیشعوری دست همه را ازپشت بسته بودیم وچقدر هم افاده داشتیم وبه فر هنگمان مینازیدیم بی آنکه بدانیم پشتوانه ما چه کسانی بوده اند ُ رستم با رخش ؟ یا اسفندیا ر ویا سهراب ! نگاهی به عکسهای جشن های تاج گذاری این شوی بی معنا انداختم  ایکاش میگذاشتند فیلمی تمام رنگی  از  |بانو |تهیه کنند واین نمایش مسخره را برای دنیا روی صحنه نیاورند تا تیشه ای باشد برای از ریشه بریدن واز بین بردن ما ایرانیان . 
    بهتر نبود  بچه هارا درمدارس با گذشتگانشان آشنا میساختند  بجای درس قران وشرعیات و احکام نماز وروزه کمی هم به تاریخ میپرداختند؟ چه کسانی مسئولیت چاپ این کتب را داشتند ؟ در انتظار آنیم که زنی از آن قبیله بلند شود وبر ما فرمان براند همین زنان بودند که ما را به این روز انداختند مردان هوسبازی داشتند وشهوت شهرت مال اندوزی واین زنان بودند که مارا تنیبه میکردند  مارا بدنام ویا خوشنام میخواندند همه چیز بسته وگرفته بود فضای برای تنفس کم بود .
    من عاشق موسیقی بودم به کلاس پیانو رفتم  بعد از چند جلسه با کتک وتوسری بخانه برگشتم / به کلاس باله رفتم بعد از چند روز با توسری وکتک به گوشه اطاقم پرتاب شدم ودرها به روم قفل شد ! 
    اینها همه بد بودند موسیقی که روح را التیام میداد حرام بود اما دوماه محرم وصفر را باید لباس سیاه بپوشیم ! وبه هیچ نوایی گو ش ندهیم وبعد ماه رمضان نیز به همین ترتیب . اوف کی خلاص خواهم شد در مکتب مسیحیت موسیقی بود دوستان ارمنی زیادی داشتم با آنها به جشن ها ودعاهای کلیساشان میرفتم ایکاش ارمنی بودم !!! این را آ|ن روزها در معزم میپروراندم وشنیده بودم که بزرگترین موسیقی دان قرن جناب « اوفن باخ » همه آثارش درکلیساها نواخته میشود امروز نه ! امروز دیگر ازاین خبر ها نیست کسی هم میل رفتن به کلیسا یا کنیسا ویا مسجد را ندارد تابلتهای گوناگون  همه را سرگرم کرده اند ومعتاد ودرعو ض دون کیشوتها روی صحنه میرقصند ودلقک ها برایمان حدیث میگویند . بهر روی این یکی هم رفت روانش شاد .
    ثریا / اسپانیا . یکشنبه ۱۹ اسفند ماه ۱۳۹۷خورشیدی برابر با هشتم مارس ۲-۱۹ میلادی .!
  • هیژده اسفند

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » 
    ———————————
    جسم ما کوه است ، کوهی استوار 
    کوه را اندیشه از کولاک نیست 
    روح ما دریاست  ، دریایی عظیم 
    هیچ دریا را ز توفان باک نیست 
    آنهمه  سیلابهای خانه کن 
    سوی دریا  آمد وآرام شد 
    هرکه در سر پخت سودایی زنام 
    پیش ما نام آوران گمنام شد ………« زنده نام  ابدی  بانوی شعر وغزل وافسانه سیمین بهبهانی »
    امروز هیژدهم اسفند ماه است ودرچنین روزی !
     سر تیب حسن العلی رزم آرا ء نخست وزیر وقت را ترور کردند بجرم حرف حساب .
    گفته بود ما خودمان یارای آنرا  نداریم که صاحب نفت شده وانرا صادر کنیم حتی نمیتوانیم دو لوله را بهم بچسپانیم ! راست گفت  اما اورا خائن خواندند وتروروش کردند در آن ز مان من شاید کلای اول یا دوم ابندایی بودم  نمیدانم درته دل به او اعتماد داشتم  بعدها در یک شرکت نقشه برداری با برادرش کار میکردم بهمراه پسر عموی تقی زاده ! اینها دیگر دست از سیاست کشیده وبه کارهای مهندسی پرداخته بودند .
    گفت ؛ دیدی در بنیان استغنای ما 
    آتشی  فرهنگ سوز انگیختند 
     گفتم اما  سالها بگذشت و باز
    دست دردامان ما  آویختند 
    هر هفته به برنامه های « حشمت رییسی » نگاه میکنم از او درسهای زیادی  را فرا گرفتم مردی است اهل تحقیق ومنطق ودرست من کاری به اهداف سیاسی او ندارم اما چیزهاییرا که نمیدانستم امروز فرا میگیرم .او فیلسوف واهل مطالعه ودقیق وتیز هوش وتیز بین است و عجب آنکه همه  دستهارا نیز رو میکند !.
    او مانند خفاشان گورستانها نیست  که خو د را درسایه پنهان کند  وشبها  چون یک سایه مرگ پر وبال زنان بسوی کسانی برخیزد که هیچ تمیدانند تنها درون خودشانرا کاویده اند ومغزشان را بکلی به عاریت داده اند .
    ما مردان بزرگی داشتیم که انها  را از سر راه برداشتیم ونشستم  شکل ماررا تماشا کردیم مار برایمان سنبل شد مار پرست شدیم پیوند خار خشک بیابانهای عصر هجر را با  بید مشک خودما ن مخلوط کردیم چیزی برون آ مد تهوع آ ور وبیماری زا . 
    سنگ ریا را بردوش کشیدیم  وباد در باغچه خانه هایما ن کاشیتم وخود زیر طوفان نادانی خفه شدیم وندانستیم که این سر نیزه   آهن سوز چگونه وارد  حلقوم ما شد .
    حال هرروز باید صدها ایملی وارداتی را پاک کنم فوری ، فوری  ومعلوم نیست پشت این فوری ها چه چیزهایی نهفته است البته بعضی ها نیز دکانی دو نبش باز کرده اند واز این فرصت برای تبلیغات کالاها  استفاده کرده مارا پریشان میسازند .
    دیگر نه به گذتشه  چشمی دارم ونه به آینده  تنها بار تنهایی خودرا بردوش میکشم  وغیر از دو دیده که هنوز روشنایی دارند ومغزی که هنو زجراحت برنداشته وخاشاکی به درون آ ن نرفته وذهنی روشن 
    وحافظه ای که کمتر فراموش میکند !!! پنهان میکند اما فراموش نمیکند  روزهایمرا میگذارنم .
    نه باهوشم ونه بیهوش  نه گرانم ونه خاموش  تنها چون یک شمع در خاکدان خود میسوزم تا دیگران از گرمای وجودم وروشنایی بهره ببرند  صورتک نیستم وبر چهره خود ماسکی نگذاشته ام که هم اینطرف را داشته باشم هم آ|نطرف را روی دوصندلی نمیتوانم بنشینم میدانم سر انجام سقوط خواهم کرد ورسوا خواهم شد بنا براین درجای خود محکم نشسته ام بی هیچ پریشانی .
    آنچه درچهره ها میخوانم  قصه های پر  غصه است و بس .
    بیاد افعال مجهول سیمین بانو افتادم » فعل مجهول»  فعل آن  پدری  وهمسری است که تورا بیگناه میسوزاند  تا آن  حریق هوس را  که در او رعشه انداخته مادری را زنی را بجرم بیگناهی بسوزاند این فعل همیشه مجهول خواهد ماند أنهم درسر زمین اوباشان وجاهل پرور ایران زمین . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / ۱۸ اسفندماه  ۱۳۹۷ برابر با هشتم مارس ۲۰۱۹ میلادی . 
  • گره کوری حقیقت

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ————————————
    این گره  کز تو بر دل افتاده است 
    کی گشاید که مشگل افتاده است 
    نا گشوده  هنوز یک گره هم 
    صد گره  نیز  حاصل افتاده است
    کتاب را بستم ، چشمانمرا روی هم گذاشتم وسیل اشک بر گونه هایم جاری شدند ! میلرزیدیم ! تازه  ترسیده بودم ! 
    چگونه  با چه  پشتوانه ای من پای دراین لجن زار گذاشته بودم که بخیال خود پلی زیبا بود برای ورود به بهشت خیالی ، نه پل نبود ،  ویرانه ای  بیش نبود و چه آسوده خاطر برای دیدنش به یک یک  سلولهای   زندان میرفتم گویی به خانه عمه یا عمویم میروم ! پس بگو چرا آنروزها همه ازمن میترسیدند وفرار میکردند حتی عموی نازنیم نیز خودش را کنار کشیده بود. من به تنهایی درانتظار او نشستم « اتلویی » که در جنگها همچنان درحال حمله وتلاش بود درخالیکه یک دون کیشوت بود که داشت با آسیابهای  ویران میجنگید تنها در رویاییش یک قهرمان بود.
    دروغ چرا ؟ تازه ترسیدم وسپس به خانه دیگری پای گذاشتم که  حتی شنیدن موسیقی نیز گناهی بزرگ ونا بخشودنی بود من موسیقی را بین آنها بردم .وووووو.
    حقیقت ؟ خدا ؟  عشق ؟  اینهاهمه  تجربیاتی  بودند  گره انداز  وجود اینها  در گره زدن  آنهم ا زنوع کور  پیدیدار میشدند   آنها تنها آنجا بودند تا سرنوشت مرا گره بزنند آنهم از آن نوع گره هاییکه تا ابد دیگر نمیشد آنرا باز کرد .
    حتی خود پیوستن نیز یک گره کور بود  حال امروز با آگاهی باین ناشناسان سر زمینم تازه فهمیدم که ما چه مردم بیرحمی هستیم .
    با دست خود گره بر هستی خود میزنیم  حقیقت را ازخود دور میسازیم  ودرجستجوی آن با خدایی نادیده پیوند میبندیم  سپس باو پشت میکنیم  به دنبال عشق میرویم آنجا هم حقیقتی وجود ندارد  خودرا وا میدهیم ، وا میرهانیم .
    در حال بغض فریادکشیدم که این چه سرنوشتی بود جلوی پای من گذاشتی وگفتی بگیر وبرو !!!!
    روزی درنامه ای که از تبعیدگاه اولش برایم نوشت : 
    «یا بیا وخود وسرنوشت خودرا بمن بسپار ویا برای همیشه فراموشم کن »!!! من سرنوشت نداشتم سرنوشت ساز بودم رفتم وخودم وسرنوشت نداشته ام  را دربست باو سپردم با یک جهاز بزرگ ! جهازم به یغما رفت ومن ماندم زنی که همسرش یک کمونیست نامی و درزندان ساواک است وهمه از من فراری .
     بلی تازه درون کتاب اورا یافتم وچقدر ترسناک بود ، جقدر ترسیدم کتاب را بستم وگریستم .هنوز هم دارم میگریم .
     آنان با خود چه میکنند ؟  وبا کرداری که خود درآن دخالت ندارند  بر ضد خود بر میخیزد  تجربه میکنند  ُ میخواهد  پیش برود من درآزوی آن میسوختم که یا یک آرشیتک شوم ویا حد اقل یک پرستار خوب ومیل داشتم درس آنرا بخوانم درمیان راه سرنوشت حاضر شد تاجاییکه امروز حتی ا از دیدن مطب دکتر هم میترسم ! اینها همه گره های روح من وسرنوشتم میباشند  دیگر کوششی ندارم که یک بیک را باز کنم خودرا به دست سیلاب بی تفاوتی سپرده ام .
    دیگر  به دنبال  جویندگی نیستم  آنچه را که پیش رویم میگذارند با بی تفاوتی مینگرم  چه خشم را وچه مهربانی را  دیگر میلی ندارم از افکار  وادیان ومکتب دیگران درسی بیاموزم که خود یک آموزگارم دست پروده یک سرنوشت خاص  نیروی خودرا تلف نمیکنم  بر ضد هیچ چیز وهیچ کس برنمیخیزم تنها یک تماشاچی هستم .این احساس تیره  ونارضایتی در هیچ کمبودی نیست در بسیار دیدن وبسیارخواند است واین خودی که تا دیروز با صدها آرزو جوینده بود حال دیگر در تاریکی سحر  پیش از زدن سپیده  در برآمدن خورشید تنها میل به یک روشنایی دارد .
    چنان گم گشته ام وزخویش رفته 
    که گویی عمر ، جز یک دم ندارم 
    ندارم : دل:  بسی جستم دلم باز 
    وگر دارم ا زاین عالم ندارم 
    چو دل  را می نیایم  ذره ای باز 
    چرا خورا بسی ماتم  ندارم 
    بیدلی هستم که درهمه احوال خدا بامن بود  ومرا روی شانه هایش حمل میکرد  وخود که هنوز بخود نیامده  جهانیرا بر تافته بود  اما هیچگاه گم نشد  ونخواهد شد .
    نی مر دمناجاتم ، نی رند خراباتم 
    نی محرم محرابم ، نی درخور خمارم .
    واین بود پایان یک سرنوشت ! وکتاب نیمه باز روی میز …….. 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین» / اسپانیا جمعه ۲۴ اسفنند ماه ۱۳۹۷ خورشیدی برابر با هشتم مارس ۲۰۰۱۹ میلادی !…
    اشعار متن : از فریدالدین عطار نیشابوری .
  • توماس جفرسون !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    در آن زمان که بمیرم  در آرزوی تو باشم 
    بدان امید  دهم جان که خاک کوی تو باشم ……..:سعدی:
    در تالار آیینه کاخ گلستان  ُ تصویری آویزان است ( یا بوده )!؟  کمال الملک را می بینید  که درمقابل ناصرالدین شاه  نشسته صورت شاهانه را نقاشی میکند !   ودردل مینالد وفریادها  دارد  ، دریغ ودرد ! مگر تو شاه ایران نیستی  ؟ پس چه شدی ِ مگر تو جانشین  داریوش  نیستی ؟  پس چرا بر نمیخیزی  وسر نمی افرازی  چرا باین پستی وکوچکی وحقارت رسیدی ؟  ؟ و من  صنعتگر وخلاقم  ، خاطر من خلاقیت میافریند  اما ایرانی را بدین حقارت  نمی پذیرد  . ( آیا در آن روز  آن نقاش جادو میدانست که روزی جانشینان بدتر از همان شاه قاجار ایرانرا به پست ترین مرحله عمرش میرسانند ؟) 
    بگذار ایران را به پهنای  دنیا  وشاه ایران  خدای روی زمین بسازم  مگر نه فردوسی  ایران مرده را دوباره زنده سخت  تا خود باین بزرگی  وحشمت وسالاری رسید ؟  بگذار منهم آنچه را دردل دارم بسازم  تا جاویدان بمانم  .گرنه از کار خورد  نام بزرگ بر نمیخیزد …..
    درجایی دیگر کمال الملک  را میبنید  که درمقابل  طبیعت به تخیل  نشسته  فکر میکند  میپرسد که ای آفریدگار   چرا همه هنر مند   واهل دل  نیستند  تا دنیایی سراسر زیبایی  ونیکی  وصفا بیافرینند  تا با هنر  مهر ومحبت وزشتی  وبدی وپلیدی  را ازجهان  براندازند  ! چرا بر خلاف  سایر آفریدگان  بشر همیشه به دنبال  هرکه گمراه تراست  وستمکار تر است میرود ؟ /
    آیا روح آن هنرمند خلاق وبزرگ  که همواره در آسمانها  به جستجوی کمال  وزیبایی درگردش وپرواز است  تا محبوب خودرا روی زمین  به آن زیبایی بیافریند  امروز هم تماشاگر خلق ذلیل شده ما میباشد 
    بر خلاف گفته آن مردک دباغ ما تنها یک شاهنشاه داشتیم که مارا سرافراز  درتمام جهان کرد پسر رضا شاه بزرگ محمد رضا شاه پهلوی که امروز جایش را جانوران ومارها وعقرب های جرار  گرفته اند او پسر پدر ی بود که  از ساعت هفت صبح  د دفتر کارش همه مراجعین را  میدید از رییس دفتر شروع  میشد وتا ساعت  یک ونیم بعد از ظهر  به دیدن رئیس ستاد ووزرا  واشخاص دیگر مشغول بود  .
    ««درساعت ناهار سر سفره حاضر میشد  پس از نیم ساعت استراحت  مجددا به دفتر خود بر سر کارش بر میگشت  تمام شب به قرائت  گزارشات مشغول میگردید  هشت شب شام مختصری میخورد وساعت  ده به رختخواب میرفت  در مغز خود برای فردای ایران بهتر  نقشه هایی داشت  لباسهای او تنها از چند دست لباس   معمولی سربازی  که غالبا از پارچه وطنی بود  تشکیل میشد .
    در اطاق کار او  جز یک میز  وچند عکس از بزرگان  چیز دیگری دیده نمیشد  کفش های او نیمه چکمه بودند  درجیب خود تنها  یک دستمال  ویک قوطی سیگار  نقره داشت  سیگارش به سبک  قدیم از توتون های معمولی  بشکل « مشتو کدار» بود .
    در ساعت معینی چای  مینوشید  درهمان  استکانهای معمولی  بلور قدیمی نعلبکی دار   بیش از هر چیز  به میهن خود عشق میورزید  واین موضوع  ضمن زندگی روز مره او  کاملا مشهود بود  منتهای علاقه را به خانواده خود داشت واز بین ورزش ها تنها پیاده روی را دوست میداشت  غذایش ساده بود  وغالبا برنج  میخورد  غیر از دو وعده همیشه از خوردن زیاد احتراز میکرد  صرفه جو بود  از مطالب بیهوده گریزان اما همیشه در جملات کوتاه  ومقطغ او یک دنیا معنی وحقیقت نهفته بود »». 
    بلی او رضا شاه بود که میل داشت این دین منحوس ر ا ودست ملاهای عمامه داردومکلا را از سر مردم ایران کوتاه کند .ایکاش مردم ونسل تازه  به تاریخ نظری بیاندازند هرچند  انقلاب فرهنگی  بسبک مائو همه چیز را به زیر خاک برد اما هنوز دستهایی هستند که تاریخ را به رشته تحریر درمیاورند وهنوز کتابهایی در بعضی از چمدانها پنهانند . 
    ««وامید است که با لطف پروردگار  وکوشش و کار همه مردم  این سر زمین  بتوان ایرانی آباد ومترقی وثروتمند بودجود آورد  که درآن بجای فقر وجهالت  وظلم وبدبختی  ، ثروت وفضیلت وعدالت وخوشبختی حکمروایی کند»» ( این قطعه را از کتاب مردان بزرگ نوشته بزرگ مردتاریخ ایران محمد رضا شاه پهلوی زیر عنوان  « مردان خودساخته » برداشته ام ( رضا شاه کبیر / بقلم محمد رضا شاه پهلوی ) !
    حال شب گذشته در بین خواب وبیداری اخبار فوری فوری و فوری ….. روی تابلتم روشن شد امریکا میخواهد با ایران جنگ کند به ایران حمله کند وسرانجام ما هم صاحب یک « توماس جفر سون »! خواهیم شد مردی از قبیله رضا شاه ! ـ) به گفته خود او ) ! 
    حال چرا همیشه باید دیگران برای ما راه وتکلیف روشن کنند آنهم به علت نادانی وناتوانی وحسادتها وخیانتهای خودمان بخودمان میباشد پدر به پسر حسادت میکند ومادر به دخترش !!  شاعر ونویسنده به وطنش … درد ما این است که چند صباحی  را درخیابانهای خارج میگذارانیم وسپس میل داریم شاه ایرانرا مانند امریکا بسازد  درحالیکه باید اول  خانه تکانی مغزی نمود اول باید گفت  دورخود نچرخید چشم بمال دیگران ندوزدید خاک خودتانرا مقدس بشمارید  خیانت میکنند بعد با پرورویی تمام میگویند اشتباه کردیم !!!!پایان .
    ثریا یرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / ۱۶ اسفند ماه ۱۳۹۷ خورشیدی برابر با 07-03-2019 میلادی !!
  • آخرین سوار

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش !
    ———————————و……. تو بمن خندیدی ونمی دانستی  من به چه دلهره ای از باغچه همسایه  سیب را دزدیدم « حمید مصدق » 
    این روزها بد جوری خودت را  درمیان اوراق من پنهان کرده ای وبد جوری افکارم را بسوی خود میکشی  ، مگر خیالی داری ؟ من هنوز خیلی کارها مانده که باید به انجام برسانم هرچند در تاریکی راه میروم /
    از شاه چراغ طلب کردم برایم بمانی  خیلی زود رفتی ومن معنی معجزه   این امامزاده را از همان روز احساس کردم ، به اصرار تو بود که چادری را ازجلوی مقبره کرایه کردم بوی گند ان حالم را بهم میزد به درون رفتیم وسپس نا امید بیرون امدم ، چیزی دردلم فرو ریخت  به بارگاه حافظ  رفتیم مردی برایمان فال گرفت وگفت تا قیامت باهم خواهید ماند اما آنهم درست درنیامد  وتو رفتی  / نه اول من رفتم .
    شبهایی داشتیم  که درافق روشن  آن ، تمام روشناییهای روز را میدیدیم .
    روزهایی داشتیم  که درافق تاریکش  همه روشنهایی های  فرو خفته ودروغین را میسپردیم .
    تو رفتی ، ای آخرین سوار  وسکوت مرگ را  در میان  دو دست مهربانت  پذیرا شدی .
    درمیان دستهای  مهربانت  کتاب عشق باز بود  وتو … ای آخرین سوار  درخوابی گران فرو رفتی .
    امروز چنان درخویش گم شده ام  چنان دل کنده از زمین وزمان وآسمانم  که میل دارم به همراه باد بسوی تو پرواز کنم / بوی تو درتمام خانه پیچیده است ورحمت تو با  من همراه است .
    درکنار تو ، ای آخرین سوار  ، درمیان اشارت ها  ولبخندها  میان درختان  صنوبر پای میکوبیدم /
    گریز ، گریز ،  یک لحظه گریز  وبر گشت بسوی  آشیانه تاریک 
    صدای تو از دور دستها  مرا آواز میدهد   صدای باد  وخنده طوفان /
    من دراشتیاق پیوستن بتو ام   بتو ای آخرین سوار  وآخرین گریز  /
    گریز  / گریز / صدای مهربانت درگوشم هست ؛ 
    به راستی خوشگلی !!!!!
    گلبن عیش میدمد  ساقی گلعذار کو ؟
    باد بهاری  می وزد  باده خوشگوار کو 
    هر گل نو زگلرخی  یاد همی کند ولی 
    گوش سخن شنو کجا ، دیده اعتبار کو ؟ 
    مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست 
     ای دم صبح  خوش نفس  نافه زلف یار کو ؟
    حسن فروشی  گلم نیست  تحمل ای صبا 
    دست زدم  بخون دل  بهر خدا  نگار کو ؟
    شمع سحر گهی  اگر لاف  ز عارض تو زد 
    خصم زبان دراز شد  حنجر آبدار کو ؟
    گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزوی ؟
    مردم از این هوس  ولی قدرت اختیار کو ؟
    حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است 
    از غم روزگار  دون طبع سخن گزار کو ؟
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / ۱۵اسفند ۱۳۹۷ خورشیدی !
  • خون شیطان

    لب پرچین « ثریا ایرانمنش » 
    —————————–
    محتسب شیخ شد وفسق خود از یاد ببرد
    قصه ماست که بر سر هر بازار بماند 
    هر صبح یک ویدیو کلیپی از شخصی درایران برایم میرسد وبا اصرار که تما م آنرا ببینید  ودیگران را نیز سهیم نمایید ! ساعت شش صبح است چشمانم را باز میکنم اولین قرص را بالامیاندازم وبه تماشای آن  فیلم مینشینم ! سپس با خود میاندیشیدم حضرت رهبری که ماموریت داشتند سر زمینی  را به ویرانی بکشانند تا جناب پوتین درکاسه طلا بشاشند ودین وایمان مردم را بکلی از آنها بگیرند ! هر صبح که صورت خودرا درآیینه میبینند ودستی بر محاسن پرخون خود میکشند چه احساس به ایشان  دست میدهد ؟ محاسنی که از هر رشته موی آن خون میریزد ! مهم نیست بهترین گلابهای  قمصررا بر چهره مبارک میمالند وبرصورتشان که مانند گل بی لام در انظار گوسفندان بدرخشد .
    اینکه هر انسان متعادلی دانسته یا ندانسته چگونه  موجودیت خویش  ، این احساس مرموز وپیچیده را میشناسد  نمیدانم ! این موجود مرموز  ونا شناخته  حد اقل کار آفرینش نیست  علت نفرت ونا آگاهی او به هم میهنانش  وقرنها علاقه به یک موجودات خیالی  جلوی  یپیشرفت وموفقیتهای خوب اورا گرفته بنا براین سوار بر شر شده ومیتازد .
    بدون تردید  بی زحمت ترین شغل دنیارا دراختیار دارد  بی آنکه شناخت درستی از آن داشته باشد اصولا همه رهبران ما درهمین حوزه ودایره میباشند همه گویی یک پارچه از بتن یا آهن سرد ساخته شده اند  .
    زمانی که سقراط  در بالای معبد  « دلفلا »  نوشت : 
    خودت ، خودت را بشناس » اکثر مذاهب  ومسائل  آن بشدت  آنرا تائید کردند غیر از دین مبین اسلام محمدی !  این عبارت مختصر  بر تارک تمام دنیای متمدن  درخشید غیر از شرق !  چراغ معرفت را درعالم علم دنیا آفرید وشرق بهترین  چراغها وشمع های نورانی خودرا خاموش کرد ودرتاریکی به کمک دست وپا مانند حیوان راهش را یافت سرش درون آخر وپاهایش در جای دیگری .
    خوشتر آن باشد که وصف دلبران 
    گفته ای آید  درحدیث دیگران 
    انسان یک موجود اجتماعی وبرای زیستن در اجتماع  محتاج به همکاری وهم یاری  سایر انسانهاست ودرسر زمین ما این موضوع ابدا مصداق ندارد رابطه ها قطع میباشند همه باید تنها راه بروند وبا سایه خودشان حرف بزنند رهبران  هنگامی بدانند که  کارهایشان درجایی ثبت وضبط میشود  خود بخود مقداری  از شهوات  وخود کامگی  خودرا مهار مینمایندد وترمز میکنند اما بعضی رهبران مانند رهبران پوسیده وفسیل ما هیچ چیز  غیر از یک ارتش اسلحه به دست آنهم ا زنوع خارجی  آنرا ندارد یا فلسطینی ویا سوری ویا لبنانی اینها به راحتی میتوانند ایرانیانرا ریشه کن کنند واز بین ببرند جوانان مارا که آتیه ساز میباشند به قعر دره ها بفرستندومردم  را درنا آگاهی وعسرت وتنگدستی قراردهند تا راضی شوند حتی ناموس وشرف خودرا برای زنده ماندن بفروشند .
    روی دیگری از زندگی هست  ، این حقیر سر ا پا تقصیر همه عمر از خوردن خیلی چیزها محروم بودم بواسطه آلرژی هایی که به هوا وخاک ودانه ها مختلف داشتم امروز نیز از خوردن خیلی مواد غذایی که درآن چربی اشباه شده بکار  رفته محروم میباشم ودراین فاصله دو دختر من نیز بی آنکه به یکدیگر خبر بدهند  آنچه را که برای من ممنوع است برای خودشان نیز ممنوع  کرده اند ونمیخورند حتی بخانه هایشان نیز نمیبرند !  این است فرق شناخت خویش .
    « در طول حیات  چه بسا دقایق حساسی  پیش میاید  وتصمیمی دراین دقایق گرفته میشود  که مسیر انسانرا بکلی تغییر میدهد  واین تصمیم گاهی در زندگی  شخص واطرافیانش  موثر واقع میشود  ودرموارد  بسیاری ممکن است  که این تصمیم در سرنوشت  اجتماع وکشور نیز تاثیر بگذارد .
    روی سخنم با اقایان توده ای وشاعران توده ای است که این  روزها از سوراخ موش خود بیرون آمده و برایشان بزرگذاشت برگزار میکنند !! دستمزد خیانتهایشانرا بنوعی باید بگیرند .میل دارم از جناب هوشنگ ابتهاج   زیر عنوان تخلصی  /ه .ال. سایه / بپرسم  در آن زمان چه مرگت بود ؟ بهترین  خانهرا داشتی بهترین زن را داشتی ریاست اداره موسیقی را داشتی توده ایهای دیگررا نیز با خود به آنجا بردی خوب خوردی خوب درخشیدی خوب کتاب واشعارت به چاپ رسید و  امروز ….؟آیاحساس گناه نمیکنی که ملتی را بخاک وخون کشیدی وبه دست این دیوانگان  مهجور ساکن غار اصحاف کعهف دادی ؟! آیا شرم نداری ؟ نه ! من خانواده اترا خوب میشناسم همه نوکر بوده اید توده ای نفتی وجاسوس ! این یک نمونه از نماد فرهنگی ماست .
    تنها تاریخ  واحتیاجات ملت است که میتواند شخص بخصوصی را  درموقعیت معینی بگذارد  تا تصمیم او با سرنوشت یک ملت  مربوط وگره بخورد . واین تحفه را شما بما هدیه دادید.
     بس دلم گرفته وخواب از چشمانم گریخته  این نوشته هامیمانند وسر انجام نام یک یک شما خیانتکاران به ملت ومردم ایران درتاریخ ثبت خواهد شد واگر نسلی باقی ماند بر روح شما لعنت خواهد فرستاد به همانگونه من هرصبح وشام برای کسانی لعنت میفرستم که دیگر دراین حاکدان نیستند اما میدانم وبخوبی هم میدانم که روحشان درعذابی سوزنده میغلطد. پایان 
     دلا غافل  ز سبحانی چه حاصل ؟
    مطیع نفس شیطانی  چه حاصل 
    بود قدر تو  افزون  از ملائک 
    تو قدر خود  نمیدانی  چه حاصل 
    دل عاشق  به پیغامی  بسازد
    خما ر آلوده با جامی بسازد 
    مرا کیفیت  چم تو کافی است 
    قناعتگر  ببادامی بسازد …………« بابا طاهر عریان « 
    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » / اسپانیا / 06-03-2019 میلادی برابر با ۱۵ اسفند ماه ۱۳۹۷ خورشیدی!
  • سرچشمه .

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    سفر نزدیک است ،
    باید اسبان تاریخ را درهمین سر زمین،
    ودرکنارهمین دریا 
    رها کنم !
    وکوله بار خالی ام را 
    که درونش  تنها شعر روزگاران من است 
    با آب دریا بشوییم
     وسفررا ادامه دهم 
    از عمودی  به افقی بغلطتم 
    مرگ برایم ناشناخته نیست 
    تنها یک بعد ویک حرکت هندسی است 
    ار عمودی به افقی تبدیل میشوم 
    وسر انجام به سررمین خود خواهم رسید …..ثریا 
    دکتر داروی  جدیدی برایم تجویز کرده  که باید هر هشت ساعت آنرا به درون معده ام بفرستم درنتیجه  یکی از ساعات به صبح زود میرسد چون شبها خیلی زود به رختخواب میروم وزود میخوابم  به همین دلیل است  که « کام روا گشته ام » !
    تومور دریک مرکز مخفی ! میل ندارم آنرا بشکافم ودر دریف چارقد به سرهای صورتی راه بروم ویا سرگرمی جدیدی را برای پزشکان بوجود آورم  تومور جایش امن است تا او بمن آزار نرسانده منهم به او کاری ندارم وبا داروهای گوناگون  : مثلا: ا زبزرگ شدن او جلوگیری میکنم !! 
    یکی از خبرنگاران سیاسی راد یو تلویزوین این سر زمین که خیلی هم مورد مهر ومحبت همشهریانش میباشد در توپیتر اورا دنبال میکنم ِ روزی بطور خصوص ازاو سئوال کردم که چرا آنچه را که درسر زمین من میگذرد بقول خودتان  « کاور » نمیکنید ؟ چرا حرفی نمیزنید ؟ دجوابم نوشت که ما درآنجا خبرنگار نداریم وچیزی را که برایمان ثابت نشده وگزارش نشده حق نداریم کاور بدهیم جرم محسوب میشود ! تازه فهمیدم چرا آنها روی یوتیوب هایشان تنها از برش لباس یا غذا ویا آرایش گفتگو میکنند ومانند ما اینهمه خبرنگار !! وخبر چین  ندارند ! من این ملت را ستایش میکنم  شمال دارد میسوزد هفته هاست که دارد میسوزد اما حواس اینها جمع است  انگلستان نیمی از جنوب وجنوب شرقی را دراختیار دارد وفرانسه نیمی از کشور آندورا را اما دخالت درسیاست  آنها حق ندارند بنمایند خودشان با کمک احزاب خود جلو میروند یک چیز دراین ملت مرا به ستایش واداشته وآن هم آهنگی واتحادو واتفاق است هرکسی حرف  خودش را میزند دموکراسی هست آزادی بیان هست فحاشی هست اما درموقع خطر همه یکی میشوند .
    وروز گذشته  درکارناوال جزیره  قناری یک مرد همجنس باز ملکه کارناوال شد وجایزه اش که خیلی هم براق تر وزیباترا ز جایزه  کهنه ومرده  اسکا ر بود گرفت !!
    ما ملتی جدا  هستیم هیچ ملتی درجهان به پای ما نمیرسد  برای همین هم هست که جدا مانده ایم  نه بره ایم ونه گرگ  تنها چشمانمان کور است  ونمیبیند تشخیص این دو از هم مشگل است گاهی گرگی میشویم  وزمانی یک بره معصوم !.
    خوشحالم که از این رمه جدا مانده ام  نه بره شدم ونه گرگ  که یا در معصومیت خود کشته شوم ویا درمرگی شوم وزشت  تنها به دنبال آگاهی ها رفتم / روشن شدم حال شبها به ترانه های محلی وگاهی ترانه های افغانی گوش فرا میدهم  نه چندان با ما فرقی ندارند همان قبیله های رنگ و وارنگ  که غیر از سایه خویش جای دیگری را  نمیشناسند  درخودشان غرق شده اند  دراشعارشان  درد نهفته است اما باهم بودنرا نمیدانند چیست سر زمینیشان بدتراز ما …..وروزی یکی از بزرگان سرزمین وایکینگها در مجلس بزرگشان گفته بود که : 
    شاه ایران خیلی پایش را ازدایره بیرون رانده وخیال میکند که آن سر زمین اروپاست  نمیداند  بر ملتی حاکم است که دست کمی از بنگلادش وافغانستان ندارد  سر زمین او حتی پاکستان هم نیست ! 
    روز گذشته درمیان آلبوم عکسهایم دو عکس یافتم که آنها را  روی کمد اطاق پذیرایی گذاشتم یکی عکسی بود با روپوش مدرسه  برایم دیپلمم !!!آه که چقدر معصوم بودم !
    ودیگر ی یک عکس نیمه رخ که هم کلاسی هایم بمن گفتند آنرا برای روزنامه ها بفرست تا شاید شاه ایران آنرا ببیند واز تو خوشش بیاید !!!! خندیدم در آن زمان هنوز شاه ما  دچار دردسر های شهر بانو نبود جوان بود زیبا بود وثریا هم رفته بود  واو تنها مانده وغمگین آن عشق واقعی . ودرپشت همان عکس  ، عکسی از شاه جوان درهمان زمان دیدم  چقدر عاشق او بودم وچقدر اورا دوست داشتم نمیدانم اینعکس را گویا امیر متقی بمن داده بود در زمانی که اعلم نخست وزیر بود ومن کارمند یک اداره  درمقام ريیس دفتر مدیر عامل !!! 
    چه روزهای خوشی بودند بقول یکی از همکارانم میگفت زمین زیر پاهای تو میلرزد بسکه محکم گام بر میداری وامروز این منم که روی زمین آهسته راه میروم مبادا صدای گامهایم خواب همسایه را پریشان سازد !
    پاهای مرا  حراج کردند 
    و ماهیچه های پرقدرتم را 
    وآنگاه بقچه ام را بستم 
    وبه همراه پرندگان 
    از تیغ تیز  ونوک برنده گان و درندگان 
    به صندوق خانه آمدم 
    پنهان شدم 
    روزی ناگهان احساس کردم 
    پاهایم نازکتر شده اند 
    آن چابکی از من گریخت 
    ایستادم 
    وخودرا در یک آیینه بدون سیماب 
    دیدم . همچنان خورشید میدرخشیدم .
    پایان
    « لب پرچین . ثریا ایرانمنش » / اسپانیا / ‘5-‘3-2019 میلادی  برابر با ۱۴ /اسفند ماه ۱۳۹۷ خورشیدی !!
  • تو بهاری ؟

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » 
    ———————————
    تو بهاری ؟ 
    نه! 
    بهاران ،  زتوست ، ا زتو وام میگیرد 
    هر بهار اینهمه زیبایی را 
    هوس باغ وبهارانم نیست 
    ای بهترین  باغ وبهارانم تو ! 
    سبزی چشم تو 
    دریادی خیال  
    پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز 
     مرغ سبز تمنارا ……… « حمید مصدق / از دفتر دو منظومه )
    در همین زمان بود که ا زدنیا رفت  نزدیک  عید و نزدیک چهار شنبه سوری بود  امروز بی اختیار دستم بسوی این کتاب رفت خط او وجای دست او ونوشته ای که بر پشت آن با قلم زیبایش بر جای گذاشته بود «تقدیم  به آنکه روحش به لطافت گلهای بهاری واحساساتش   به پاکی قطرات شبنم است » ! 
    واین او بود که درآخرین سفرش وسفرم این کتاب را بمن هدیه داد او مرا  خوب شناخته بود  چه خوب است که دیگر نیست تا مر گ  اینهمه احساسات را ببیند وبشناسد او نیز قلبی به پاکی دریاهای دوردست داشت دست نخورده وهمیشه عاشق . بقول  خودش یازده سال درانتظار آن لحظه ای بود که مرا تنها ببیند ! 
    امروز اشک امانم را بریده  چرا دلتنگم ؟ با این |افتاب درخشان که همه اطاق را لبریز ساخته اما هر صفحه ایرا که میگشایم بوی گند سیاست / بوی جنگلهای آتش گرفته که دیگر احتیاجی نیست آتش را به دم روباهان بسته بسوی جنگلهای بفرستند با ( لیزر) اینکارا انجام میدهند یک خط منجی ومعوج  ودرختان مانند انسانهای بلند قامت درتاریکی فرو میافتند وسپس ساختمانهار ابه آتش میکشند   زنان ومردانی پیر واز کار افتاده درون آن کباب میشوند .
    چه خوب است که او نیست  آرزویم این بود که روزی به دیدار مزارش بروم اما مایلها   با من فاصله دارد همچنانکه گیلاس شراب دردستش بود  بی آنکه آ خرین جرعه را سر بکشد ، آخرن جرعه مرگ را سر کشید ، چه آرام وبیصدا همه گمان بردند  که خواب است میهمانی ادامه یافت تا نیمه شب ونیمه شب جنازه او روی دست دوستان ویاران وخانواده اش به سردخانه حمل شد . 
    دل من خواب پروانه شدنرا میبیند 
    صبحگاهان  خورشید ، 
    اولین تابشش 
     از دیده من 
     شبنم خواب مرا میچیند 
    آسمان  آبی  ِ 
    پر مغان صداقت  آبی است 
     دیده در آینه  صبح ترا میبنید 
    از گریبان تو صبح صادق 
    میگشاید پر وبال 
    ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
    نه دیگر کسی جای اورا نگرفت ومن درزیر  نوشته او نوشتم که : 
    این آخرین ترانه من بود وآخرین نشانه من .
    حال سالها میگذرد من بسوی خورشید کوچ کردم بامید آفتاب داغی که درجنوب در شهر شیراز بر پیکرم میخورد  اما اینجا آ فتاب مرا سوزاند پر وبالم را نیز به آ تش کشید . 
    او مرده است  بلی او مرده  است  شاید  در دیگران اما درمن زنده است  از یاد نرفته  درمن تمام آنهمه  شبها وروزها  برباد رفته است 
    حال من با موهای سپیدم  برجان خود وتمامی این راه سخت جاده ای را هموار میکنم  برای دیدن او ورسیدن به  او  ،  و….از مزار دوران جوانی  خویشتن دیدن خواهم کرد  .
    دیگر  به اعتماد که باید نشست  همه دیوارها فرو ریختند  وآن روح تمنا  روح بلند عشق  گم شد . امروز اگر زنده بودی این روح بر قامت کشیده تو بس نا جور وکوتاهتر میبود . 
    پایان خدا حافظی ما درزیر یک باران  شدید  وآغاز رنج ها وتفرقه ها  ومن درانتظارم که کدام صائقه سهمناک  قادر  است بر این پیکر دردکشیده  تنه بزند  ؟ .
    نمیدانم از کدامین فصل شروع کنم ودرچه چه فصلی آنرا پایان بخشم  میان طوفان /آتش / سیل وصائقه وجنگهای خیابانی وبیابانی جوانان وکودکان بجای اسباب بازیهایشان با تفنگهای  آتش زا رو بسوی نیستی میروند  من باکدام جسارت  بسوی ستاره سحری بنگرم وتمنا کنم تا تصویر ترا برایم روشن سازد ؟. کمان نکنم پایان این شب تیره وسیاه را ببینم  بگذار تا تیر از آسمان ببارد من درکنج مطبخ  واطاق کوچکم پنهانم دوراز اغیار ان ودغلبازن سیاست  .
    امروز گریه من  به همراه خورشید درخشان  وابر های  تکه تکه  همراه است اما این گریه نیست  ریزش باران خون است . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا  04-03-2019 میلادی .
  • سر زمین اسیر

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ———————————
    داشتم به دنبال  کتاب اشعار « لورکا» میگشتم که روزی یک اسپانیایئ یکی از اشعار اورا برایم خواند « سبز ، سبز » متاسفانه آنرا نیافتم باید حسابی کتابهایم را بهم بریزم ودرست کنم .
    ایران اسیر ، وطن محبوب من !  هیچکس ترا نخواهد خواند وبیاد هم نخواهدآورد ، روزهای سختی درانتظار من وتوست ! برای من فرصتی نمانده  اما تو هنوز نیمه جانی ومیتوانی خودرا برهانی  نگذار اسیر بمانی  باید انتخاب کنی بین اسارت  وخدایی دروغین  ویا آزادی کامل .
    درعین حال باخود  میگویم هیچ جنبشی وهیچ قدرتی نمیتوانست مانند همین جمهوری اسلامی بر آن قوم الظالمین حاکم شود وچه بسا آنهارا نیز به اسارت بکشد اما آنها همانند یک گربه جلد میمانند از هر بلندی که فرود آیند روی چهار دست وپای خود دوباره راست میایستند ، آنها راهشانرا خوب بلدند اولین شب وندای انقلاب  پسر تیمسار محکوم به اعدام رفت لباسهای سربازی پدرش راپوشید وتفنگ شکاری را به دست گرفت ودرمیان پاسداران حکومتی خودرا جا زد وهنوزهم جزیی از آنهاست وما چه میدانیم که اگر نواده رضا شاه هم با لباس مبدل درکسوت همان سپاهیان نباشد ؟!٬ 
    من آزاد شدم واما درگیر اسارت  دیگر ی افتادم  ودیگر آشفته حال نیستم  میدانم که به زودی خواهم مرد  ودیگر نخواهم توانست روی ترا برای یکیبار دیگر ببینم  اما تو باید سوگند یاد کنی که هیچگاه اسیر نمانی  آنهاییکه پست وفرومایه  وجرات مردن ندارند  آنهاییکه با زندگی حقیرشان همچنان دور خود میچرخند وکلماترا نشخوار میکنند  آنها چیزی بنام « شرف وطن خواهی » نمیشناسند  تا بتوانندا زشرف تو دفاع کنند .
    باید برایم سوگند یا دکنی که اسیر نخواهی ماند .  نام « ایران بزرگ » دوباره بر پیشانی تو خواهد درخشید  وباد خاکستر مرا بسوی دشتهای بزرگ وکوههای الوند خواهد آورد میدانی که من از پستی های زمین بیزارم روز زمین نشستن را خواری میدانم من عاشق کوهستانم چون زاده کوهستان میباشم بنا براین میدانم که ساکنین دشتها همه رویایی وافیونی وخاموشند تنها مردان دلاور کوهستانها برخواهند خاست .
    آهای آقایان اپوزسیون بو گرفته ومتعفن ! گل های سرخ مشروطیت نثار شما  وخواری نصیب ماست  چند برگ  از آن گلهارا نیز بدون خار  بما بدهید  وخارهای را برای خود نگاهدارید .
    فسیلان بو گرفته وما قبل تاریخ با زبان تیز وتلخ  شما مارا زنده زنده سوزاندید  ومارا برحذر داشتید تا به |اتش درون خویش نزدیک شویم . 
    بگذارید آخرین چیزهایی را که درون قلبم مانده برایتان بنویسم :
    همه پیامبران دورغین میباشند  آنانکه میگویند باید ایستاد وایستادگی کرد تنها سد ومانع ورد شما به دنیای مبارزه است وآن سر زمین موعودرا که موسی وعده داد بندگانش به دست آوردند وما سر زمین خودرا به یاران حسین وبی بی زینب بخشیدیم  که همه کاذبند ودورغین  وهمه درتشنگی ومرگ روحشان درعذاب است .
    من میدانم که درزندگی هیچکس نمیتواند سهمی یکسان از سبد فراوانی بردارد  اما سر انجام روز ی عاقبت فرا خواهد رسید که سهمی هم به آن گرسنگان کوچه وخیابان سر زمین من برسد  زمانیکه پنجره دانایی وروشنگری به روی همه باز شده باشد شما درخودتان حل شده ومحو شده اید . 
    شما از مبارزه تن به تن هراس دارید تنها درکنج اطاق روی تشکهای مخملی درکنار بساط شیره وافورتانرا به هوا میفرستید ودر عالم هپروت خیال میکنید که گرز رستم را دردست دارید .
    پرچم ما لگد کوب شد / سرود ملی ما فنا شد وشما تنها خوش مال یکدیگر ا کردید !!! نیرنگ وفریب را درترازوی زمان به دیگران عرضه داشتید . 
    روزی تاریخ  این دوران ظلمت وسیاهی را وجنایتهار اخواهد نوشت  وبر پیشانی روزگار نقش خواهد نمود  وآیا درآن دوران  شما چه دارید عرضه کنید ؟  تنها به هنگام شنیدن  سرود آزادی  دراین فکرید که  آیا اینهمه تصورات باطل بود .
    چرا نمی گذارید دیگران سهم خودرا ادا کنند ؟ شما که سهم خودرا میگیرید وتریبونی هم دردست دارید .
    دیگر چشم به مال  چه کسانی دارید ؟ /
    «لورکا « اگر راه چپ را انتخاب کرد برای وطنش بود نه برای سر زمین شوراها !!! درتمام اشعار او سر زمنیش وسبزه زارها  ومهتاب ودریا وماهیگیران سهیم هستند نه لنین را ستود ونه استالین را راه وروش سرمایه داری غلط را نمی پسندید . 
    بی آنکه دژخیمان ودشمنان ما بدانند 
    ترانه های من بسوی تو  فرود خواهند آمد 
    وهر نوایی که از چنگ رودکی بر خاست 
    بما الهام بخشید  وگفت که  سرزمین من ،  تو شعر منی 
    وتویی که اشکهای مارا میبنی وقدرت زدودن آنهارا نداری 
     من بتو درود میفرستم  ای انسان شریف ایرانی 
    وبه تو لعنت  میفرستم ای خائن وطن . که سرمایه گذشتگانرا برباد دادی
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » یکشنبه سوم مارس دوهزارو نوزده میلادی / اسپانیا /  
  • افسانه ساز

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!
    ———————————
    گر پنجره ای از پی دیدار گشودم 
    افسوس، که بر سینه دیوار گشودم
    گفتم  به سرا پرده  خورشید زنم راه 
    دالان  به سیه چال شب تار گشودم 
    در مادرید پایتخت اسپانیا  یک نمایشگاه استثنایی برگذار شده است که جنبه فلسفی آن به جنبه نمایشی آن میچربد ودنیای امروز مارا نشان میدهد ، دنیایی که هیچ جیز سر جای خودش نیست نه مردان  مردند ونه زنان زن ودرون ماهیتابه های باربکیو یا ورق بازی سرخ میشود یا گوشی های موبایل ویا کفش های لنگه به لنکه اما خونین ! خیلی میل داشتم که ا زنزدیک این نمایشگاه را میدیدم زنانی  که روی شکم عریان آنها خطوط خونی نقش بسته وزنان عریانی که چین های شکمشان نشان از زایمان های پی درپی میدهد وجوانانی که چگونه شتسشوی مغزی میشوند ! باید رفت وچیزهای  دیگری که تنها باید از نزدیک آنهارا دیدولمس کرد   آنکس که این نمایشگاه را بنیاد نهاده مانند من احساسی دارد که جهان هستی دارد رو به نابودی میرود بجای آب درون سبز ه زارها ادرار جاری است کمبود مواد غذایی درعوض انبوه  وتوده ای بی مصرف تکنو لوژی …..
    شب گذشته  نیمه شب بیدار شدم وگوشی را روشن کردم  مطابق معمول جناب رییسی آن چریک پیر دیروز وکتابفروش امروز داشت ایمیلی را از یکی از همراهانش در کانال بزرگ دنیای رسانه ای وشاهزاده شهرام همایون میخواند  ایمیلی که یکی از همان ادوستان  !!! برای شهرام خان فرستاده بود واین مرد محترم را مورد توهین وخشم های ناشی از عقده  قرارداده بود .  سپس خواب دیدم که اورا به کنار دریا برده ام وباو میگویم اینجا کتاب نیست آیا از آن چهل کارتن کتابهایتان میتوانید یکی را بمن قرض بدهید ؟ وخواب نیمه کاره ام به رویا کشید  .
    این نتیجه یک عمر مبارزه با بیسوادی وبیشعوری  وآموزش قلم وآبشخور پیکان آن  که سرانجام به یک چشمه خونین میرسد .
    مردان که اندیشه بیمار دارند  وتاول بیماری بر مغزشان نشسته  جز ناله  به دامان  قضا وقدر  هیچی نیاموخته اند  واگر کسی ربان به گفتار باز کند  ناگهان نوکهایشان مانند کلاغهای خونین پر تیزشده وبالهایشان به پرواز درامده بسوی گوینده حمله میبرند مهم نیست باهم نان ونمک خورده  باشند ویا دوست باشند مهم این است که باید مطرح بود به هرگونه که هست باید مطرح بود وخودرا به نمایش گذارد.
    ای وای براین مردم که همه بند مردار را گشوده اند  وشب وروزشان به پوچی وتکرار گذشته ها میگذرد  زادن وزاییده شدن آغاز مرگ است  وبیهوده من زبان به انکار  بعضی ها میگشایم درحالیکه من با دودیده  مینگرم  وهرود را  بکار میگیرم .
    مغزها روز به روز از دولت سر مومنین وفرستادگان پرودگار نادیده بسوی خشکی  وبیماری میرود  اشک قامت جوانانرا فرا گرفته اما گرسنه اند وشهوت آنراد ارند که شاید روزی یکی از آنها  قهرمان شود حتی به قیمت تمام شدن جانش اما آن شکم بر آ مده یکصد کیلویی مملو از چربی وکثافت همچنان در زیر عبا مشغول است .
    روان  عبید ذاکانی  شاد. روان سعیدی سیرجانی شاد وروان ایرج میرزا شاد که چه خوش سرودند ورفتند واما امروز دیگر امیدی برای ما باقی نمانده  تنها به ذرگان مرده  ها ی خود  این مردگان قرن  مینگریم  وآنها خیمه داران   بما خبر از یک رستاخیز بزرگ میدهند درحالیکه دیگر غروری در هیچ یک از ما باقی نمانده  وآیینه خودمانرا شکسته ایم ومیل داریم به قبلیه های خود بگریزیم ودر زیر چادرهای  گذشته وبه همان صورت قبیله ای زندگی کنیم یک پارچگی برای ما معنا ومفهومی ندارد .
    نه ! به دشت خاطره های من میا  درآن  دشنه های تیزی هست که چشمانت را کور میکند  وجوانه های امیدم امروز به شاخه نشسته  ودرمیان پوستم که ازهم میدرد ومیشکافد امید بهاری دیگر را میدهد  بهاری که درآن از شکوفه ریزان خبری نیست اما بهاری است که جوی خون روان است  وامید من به همان  شکفتن گلهای بهاری است . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا 02- 03-2019 میلادی ؟……
  • طلوعی از مغرب

    در سر زمین من ،
    بعد از طلوع خون ، خبر از آفتاب نیست 
    مهتاب  ، سرخی  از افق مشرق 
     بر چهرهای سوخته می تابد ،
    و از آفتاب گمشده تقلید میکند 
     اما ، هنوز  در پس  آن قله سپید 
    خورشید در  شمایل  سیمرغ ، زنده است 
    یک روز ناگهان  می بینمش  که سایه افکنده بر سرم !…… زنده نام  نادر نادر پور از کتاب صبح دروغین ..
    نه  ! دیگر خبری از آفتاب وخورشید راستین نیست  ،هر چه هست مکر وفریب وریا  واکنون ماییم  یک آیینه خالی  آیینه ای که جیوه هایش ریخته  وچشمان پیر ما  بر شب کوری گشوده است .
    دیگر لبان سرخی هوس بوسه هاراندارند  بوی عفونت سکس در میان جانشان رخنه کرده است .
    این بو نفرت وگند  خیلی  سبک تر از نفس ها بیرون میزند / نفسها درسینه ها حبس شده اند .
    دیگر نمیتوان این برگهای ریخته وخشکیده وزرد را از روی زمین نمناک  ولزج جمع کرد وبه درخت  تمدن چسپانید  که با نسیمی به زیر پا خواهند افتا دومرغان دیگر فریب نخواهند خورد وما هما ن برگهای ریخته شده از آن درخت کهنسالیم بی آنکه خود بدانیم درمیان زمین وآسمان معلق درحال فرو ریختنیم .
    دیگر نمیتوان از آفتاب توقع داشت برایمان سایه امنی بیابد  که خود پیکرمان را میسوزاند .همه درها به رویمان بسته وفرجام ما ناکامی است دیگر درانتظار طلوع آن خورشید صبحگاهی نیستیم  تنها باید به غروب اندیشید وبابانگ صوت انکرالصوات که از گل دسته ها بر میخیزد  دیگر صبحی نمانده تا بامید روز روشن آنرا شروع کنیم . 
    وشما ای فریب خوردگان آن صبح دروغین بر اسب مرادتان سوارید  ودروغ خودرا نیز هضم کرده اید گواری وجودتان باد .
    وما درسایه پراکنده میرویم چراغی دردست داریم که نامش معرفت است وبا آن راه خودرا خواهیم یافت بی وجود شما ، ما میتوانیم گلوی خودرا با شرابی شیرین ویا تلخ حرارت ببخشیم وسینه هایمان را لبریز از عشق نماییم  وشما نفرت را قوت بدهید تا ستونی شود وبتوانید بر آن تکیه  کنید  ما همه شعر و شرابیم  با نارکی خیال واندیشه های فراوان  واز اینکه  شما بشکنید التفاتی نداریم  بدا بحالتان ما  بشما نمی اندیشیم  تنها میمانیم تا یک یک شمارا به  خاک بیاندازند  ما همزبان گل وهمنشین آیینه های صاف هستیم  طلوع صبح را هرروز با چشم میبینم واین همان بهشتی است که خدایان درباره اش گفته اند  ما در حرارت گلخانه های مهر ومهربانی خودرا گرم نگاه میداریم هرچند سقف ما کوتاه وزمینمان خالی از بوریا باشد . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ! اسپانیا / ۰۱/۰۳/ ۲۰۱۹  میلادی …….
  • چلو کباب !

    اول مارس 
    یک دلنوشته کوتاه !
    ———————-
    ازتربیت وادب وآداب معاشرت ما ایرانیان بخصوص آنهاییکه درخارج میباشند هر چه بگوییم کم است !
    گویا هم زده اند به سیم آخر  . 
    روز گذشته دخترم تنها برای  چهارروز  رفته بود لندن  تا دخترش یعنی نوه مرا ببیند  هوس چلو کباب میکند  وبه گوگول  تلنگری میزند وردیف رستورانها جلویش  سبز میشوند آنکه ازهمه به آنها نزدیکتر بوده چلوکبابی جناب ( محسن ) است  که صابون همسرش یکبار مرا نیز حسابی تمیز کرده بود !
    این بار خوانواد گی همه به آنجا میروند وچون دامادم امریکایی وهمه به زبان انگیسی حرف میزدند به ناچار پسر بزرگم مترجم میشود ودستور غذا میدهد  خانم که مشغول گرفتن دستورات بودند به پسرم میگوید : 
    شما چگونه کبابی دوست دارید اینها هرچه جلویشان بگذارید میخورند / چیزی نمی فهمند ناگهان دخترم برافروخته میشود وبلند شده میگوید چی؟ ما چیز ی سرمان نمیشود ؟ خوب هم میدانیم غذای خوب چیست بهترین آشپز شهرمان را درخانه داشتیم ومادرم بهترین  غذاهارا میپخت ! وعصبی ولرزان سر جایش می نشیند چند بار میخواستند برگردند اما سر انجام با وساطت پسرم می مانند حال چگونه آنهاراسر کیسه کرده بود  آنهم بماند . دامادم خورش فسنجان سفارش داده بود  وآنرا پس زده وگفته بود که خورش مامان  تو چیز دیگری است .
    باو گفتم عزیزیم اگر میل به غذا ی خوب وتمدن خوب وادب ونزاکت خوب داشتی  ومیل داشتی که بدانی ایرانیان همه اینگونه نیستند .
     درمیان انسانهای متمدن وبا ادب میخواستی  بهترین غذاهارا نیز بخوری میتوانستی سری به ( بهارخانم ) بزنی برادرت خوب آنجا را میشناخت  ! این مردمی که تو دیدی از پایین ترین طبقه اجتماع ما بلند شده اند ولبریز از عقده بهترین  افتحارشان هم این است که مسعود بهنود با لات ولوتهای دیگر به آنجا میرود .
    گفت نمیدانستیم بعد کرایه ها بسیار گران بودند هم تاکسی ها وهم آندر گراند ها که بیزار شدم لندن جای زندگی نیست  .
    درجوابش گفتم که اما چه میشود کرد دخترک آنجا کار میکند ودرس خوانده وبرادرت دیگر برای همیشه درآن سر زمین مدفون شده است به هرکجا که رویم آ سمان همین رنگ است ما ماهیان بیرون افتاده از آب نصیبمان همین لات وچاقوکشهای پایین شهر  وجنوب شهر است  . دیگر چیزی نداشتم بگویم ومتاسف شدم ودیدم جایم دراینجا امن وبهتر است میان همین مردم مهربان همین اسپانیای خوب  وهمین مهربانی همسایه هاومغازه داران ورستورانها برایم کافی است که احساس کنم درخانه خودم هستم درآنجا درلندن  تنها باید میانجی وواسطه ویا پول حسابی داشته باشی بعد هم با زبان خودشان همان زبان چاقوکشی  ولاتی حرف بزنی وخایه مالی بکنی ما اهل آن نیستیم . ناراحت مباش اما به جناب گوگل هم بنویس این رحمت را از سر. بقیه کم کند . پایان
    ثریا / اسپانیا  اول مارس ۲۰۱۹ میلادی 
  • گاو میشان

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!
    امروز آخرین روز از ماه فوریه  میباشد ُ آفتاب گرم ولذت بخشی از درون پنجره ها به درون اطاق  تابیده آفتابی که تمام زمستان در حسرت آن بودم حال با آ مدن بهار وتابستان باید بنوعی جلودار ش باشم !
    مدتها بود که تصویر وشکل گاو میش از ذهنم محو شده بود امروز در یک برنامه ( بقول خودمان راز بقا  ) آنهارا دیدم ! مرا بیاد چه کسانی میانداخت ؟ نمونه اش را در سر زمین خودمان  داریم درانواع مختلف اعم از جوا ن وپیر ودر این میان آن گرگ لاغر وگرسنه ومردنی که زورش به گاو میشها نمیرسید به کنار لانه مرغان دریایی وجوجه های تازه سر ازتخم درآورده ودرانتظار بلعیدن !  فرقی با  ما ندارند  همه یکسان هستیم وعرضه وتقاضا یکسان .
    ما دراین پنداریم که  زمانی فکری یا تجربه ای را در تصویری بیان میکنیم  ، میتوانیم به آسانی  آن تصویر را کنار بگذاریم  وبجایش مفهوم دیگری را بکاریم  تصویر  فقط برای محسوس بودن  وساختن فکر  وتجربه  بکار میرود حال اگر تصاویر را حذف کنیم  چیزی بر آنچه که میخواهیم  بگوییم افزوده  ویا کم نمیشود .
    وایکاش این تصاویر از ذهن من پاک میشدند ُ   میروند وبا باری سنگین تر برمیگردند وصبح با کوله باری از یاد بودهای دیرین  خسته ا زخواب  بر میخیزم ُ هیچ یک برایم ارمغانی  از خوشیها نمیاورند همه چیز بنظرم زشت وتهوع آور میرسد  تنها تجربه گرفتم  آنهم تجربه ای بس دردناک وتلخ  بسیار خوب این همه مردم تجربه دارند واز تجربیات یکدیگر استفاده میکنند وآنهارا بکار میبرند اما ما  دیگر فنا شده هستیم  درگذشته در میان آن آسایش نسبی میبایست نشان و فخر  همه الملک ها  والدوله هارا تحمل کنیم ودراین زمان باید تحمل خار وخاشاکهای زباله های درون یخ منجمد شده وحال از هم باز شده وریخته درمیدان شهر  را بنماییم .
    امروز در همه تصاویر وعکسهای مذهبی وغیر مذهبی  عرفانی  همه بدلهای وجانشینان  بنیادی  فرهنگ گذشته  ما بوده ومیباشند که نامش را فرهنگ وبنیاد اسلامی گذاشته اند  دیگر آنکه تجربه بزرگی داشته  وهمیشه استوار بر  داشته های خود میباشد از صحنه بیرون است . وامروز ما انسانها به زیر تاریکی رفته  وافکارمان نیز به آن تاریکی  ها عادت کرده است .
    فرق من با آن زنی که امروز معاون ریاست جمهوری میباشد این است که او درگذشته درکنج خانه اش بیخبر از همه چیز داشت آش ابودردا میخت اما بردارانش جایشانرا محکم میکردند وبرای او هم جایی درنظر گرفتند اما هفت برادر  من بسرای باقی رفتند ونماندند تا مرا ببینند .
    من به تنهایی دنیارا درنوردیدم وبه تجربه رسیدم  و خود   خودم را ساختم حد اقل از خود آگاهی یافتم وفهمیدم که چه تحفه ای هستم .
    هر دیده که بر تو یک نظر داشت 
    ازعمر  ، تمام  بهره برداشت 
     سرمایه عمر  ، دیدن تست 
    وآن دیدیه  ترا  ، که یک نظر داشت 
    کور است کسی هر زمانی  
    دردیده تو ، دیددگر داشت 
    نه ! یک انسان نباید  دریک آن همه چیز را بداند وبیابد  بلکه در جام معرفتش  هر گونه معرفتی  میتواند بتدریج  گسترده شود  وشناخت این حقیقت بسیار مشگل است .
    راهها / واسطه ها / همه اغیارانند ودر انتظار  باید آنهارا درک کرد وشناخت  انسان همیشه به یک میانجی ومنجی وواسطه احتیاج دارد تا بتواند درمیان دیگران نیز موجودیت خودرا حفظ کند ! من ازاین موهبت همیشه جدا بوده ام  گم نشدم تنها درکابوسهای شبانه ام همیشه راهم را گم میکنم ودر پیج وخم کوچه های نانشاس وخانه های آوار شده رویهم وبیابانها گم میشوم  اما همچنان میروم  واین خود را با خودم میکشم  نمیگذارم از من جدا شود ویا دور بیفتد هرچند که بی نفس باشد وخسته  .
    ما هیچگاه درخو دانسانها  به زیبایی و گوهری که درمیان وجود آنها نهفته است  وچیزهای خوبشان  کاری نداریم  تنها میل داریم که از دیگران سود ببریم  مسئله این است که چگونه میتوان دررابطه با دیگران  به سود خود رسید ؟!  بعضی ها راه آنرا میدانند زبانش را بلدند وچند صباحی مانند یک ستاره درآسمان زندگی تو پیدا میشوند وسپس برای همیشه تو آنهارا از دست میدهی به همراه  سودی که به |آنها رسانده  وازخودت مایه گذاشته ای . دردناک است
     ! نه !؟ واین درس اول حوزه معلمین همان گاومیشان است ! چگونه میتوان سوار شد ؟! ..
    —–
    هر شب اندیشه ئ دیگر کنم . رای دگر
    که من از دست تو  فردا بروم جای دگر 
    بامدادان  که برون مینهم  از منزل پای 
    حسن عهدم  نگذارد  که نهم پای دگر
    هر صباحی  غمی از دور  زمان پیش آید 
    گویم این نیز  نهم بر سر غمهای دگر 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / ۲۸ فوریه ۲۰۱۹ میلادی !/…….
    اشعار متن از » شیخ عطار نیشابوری  /  شیخ سعدی شیرازی 
  • هرچه گفتیم !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    نصیحت گوی را  از ما بگو  ، ای خواجه در کش 
    که سیل از سر گذشت  آن  را که میترسانی زباران …….«شیخ سعدی »
     روز  با وقایع شیرین  قتل وتجاوز وکشتار وآتش سوزی  وسر انجام دادگهای نمایشی شروغ میشود ! اخبار را تنها این ها  تشکیل میدهند نمایشات  تلویزونی هم باز به داستهانهای قرن گذشته سرکار خانم آگا تا کریستی باپهلوانان  مختلف و البته درمیان آن  هم یک جان نوسنالوژی جریان دارد بنام ستوان کلومبو ! همه چیز  رنگ سیاست بخود گرفته است ومن شبها گوشی را درون گوشم میگذارم و به صدای سکسی وپر زیر وبم فرشته گوش میدهم  خوب میخواند اما  زباله های تازه که برگرده مردم سوار شده بودند به زور نمیگذاشتند او خودی بنمایند ُ شاه ماهی بود و دلقکانش ونسرین بود و  کلاه  گیسها وموهای افشانش ! ولباسهایش  که حتی صدای او  تا انتهای  اطاق هم نمیرسید ُ عشوه داشت  فرشته خشک  بود نجیب بود  ، ایستاده میخواند به خودش وصدایش اطمینان داشت  تا جاییکه درکمبریج روزی  یک میهمان انگلیسی داشتیم که خانمش ایرانی بود وزمانی که صدای فرشته را شنید گفت : 
    از نوع بهترین  صداهاست  با زهم آنرا  تکرار کنید  بی آنکه کلامی از سروده وترانه  بداند صدا برایش همه چیز را میگفت .
    باز بیاد آن  ترانه افغانی افتادم که : باغ خالی  ، درخت خالی َ شاخه خالی ، لانه خالی !!!! وداریم میرویم به پیشواز نوروز !!!!به همراه  بیمار های بهاری .
    گوشی موبایلم را که باز کردم چهره بزرگ وچاق وچله  وخوش خوراک حضرت ولایتعهدی روی آن نشسته بود فورا آنرا پاک کردم بی آنکه به بقیه نوشته ها بپردازم  سپس باخود گفتم   ! خوب کسی را انتخاب کرده اند ! به دردشان همین میخورد یک چهره مسخ شده / بی احساس که تنها ا زخوش خوراگی وتن پروری صاحب آن حکایت میکرد .
    بقیه دیگر بمن مربوط نمیشود  دیگر هیچ چیز بمن مربوط نیست نه این جا و نه هرجای دیگری  منهم مانند دیگران میشوم یک رباط .
    پیش از این  در ملک هر سالی  مرا 
    خزده ای از هر کناری |آمدی 
    در وثاقم  نان خشک وتره ای 
    در میان بودی  چو یاری آمدی 
    گه کهی  هم باده ای  حاضر شدی 
    گر ندیمی یا نگاری آمدی 
    نیست دردستم کنون  از خشک وتر 
    زآنچه  وقتی  در شمار ی آمدی 
    غیر من در خانه ام  ، چیزی نماد 
     هم نماندی  گر به کاری آمدی 
    …….. عبید ذاکانی 
    نه !گله ای ندارم  هیچ گله ای نه ازمردم دارم ونه از گردش دوران واین بود دیوان سرنوشتم از قسمت .
    بیهوده چرا  به جای پاهایی بنگرم  که دیگر نیست  وبیهوده چرا جستجو کنم  آن سرایی را که دیگر نیست  ، نه دیگر هیچ خنده ای برلبانم نخواهد نشست  وهیچگاه بوی بهاران  رهی بسوی سینه ام  نخواهد یافت  حتی یادها ویادواره هارا نیز فراموش کرده ام .
    روز گذشته چمدانهای سنگین را از زیر میز تحریرم بیرون کشیدم  آه از نهادم بر آ مد … همه صفحاتم رویهم خوابیده وبهم چسپیده بودند  دفترهایی که لبریز از روزهای تلخ بودند همه رویهم مجبور شدم چمدانهار بگونه ای افقی زیر میز جای بدهم   مدتی خیره به یک یک آنها نگریستم هرکدام فریادی خاموش بر لب داشتند .به لباس عروسی دخترم درون یک کاور پلاستیکی با آن پارچه های  گران قیمت که به دست خانمی ایرانی ویران شد ودخترم آنرا دور انداخت  ساتن دوشس اعلا وتورهای گرانبها !
    دیگر هیچ دری را نخواهم کوبید  ودیگر هیچ آشنایی را نخواهم یافت  که با چشم ودل من آشنا  باشد تنها نقاشی های روی صفحات ویا عکس سازندگان آهنگها وخوانندگان مدتی مرا مات ومبهوت نگاه داشت ، چگونه ناگهان به این سقوط رسیدیم ؟  سئوال بیشتر مکن / پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / به روز شده ۲۷ فوریه ۲۰۱۹ میلادی !
  • حماسه !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    اسپانیا 
    ——-
    در کتاب بزرگ شهنامه یا شاه نامه  داستانی زیر عنوان  ( لهراسب وگشتساب ودوپسر ) آمده است  واین گشتساب   باآنکه  در کتب زرتشی آمده است مغایرت دارد .
    شاهی بود  با دوپسر  بنام گشتساب وزریر ! روزی پسر بزرگ به نزد پدر بار یافت  وگفت : 
    پس ا زتو  اورنگ  شاهی وتاج  وتخت را بمن بسپار  ! پدر بر آشفته شد که ای بچه نابخرد  تو هنوز درمیان باغچه قصر باید با کسی همراه  باشی   ونمیتوانی از خودت دفاع کنی  ولله باید به کمک تو برخیزد  هنوز آن نیزو وتوان را درتو نمیبینم  بنا براین چگونه میتوانم  بعد ا زانیهمه رنج  وملالت وملامت  ناگهان همه چیز را به دست تو بسپارم؟!  
    پسر آزرده خاطر  راهی دیار روم شد  ودر آ نجا مادر رانیز فرا خواند تا ازاو حمایت کند  وهردو  به همراه  عم خود  نقشه برای براندازی  پدر تاجدا رکشیدند  چون گشتساسب هنوز نوجوان بود  وبسن قانونی نرسیده بود مادر باو گفت : 
    ای 
    جان عزیزم من بجای تو به میدان میروم  وبه همراه  عم عزیزمان  به بارگاه سفیر قیصر روم رفت  وبدو گفت : 
    پسر من نزد پدر آبرویی ندارد  پدر او به کاوسیان  بیشتر میپردازد تا بما  !
    .
    بدرگاه کاوسیان خواهد او نیکویی 
    بزرگی .هم افسر خسروی 
    وگرنه نباشیم به درگاه اوی 
    بزرگی  .هم افسر  خسروی !
    اگر تاج ایران سپارد بمن  
    پرستش کنم  چون بتان اهرمن 
    وگرنه  نباشم به درگاه  اوی 
    بر ندارم  دل روشن اندر ما ه  روی 
    وسپس قیصر روم را وامیدارد  که از همسر وپدر فرزند که هنوز درآ ن سر زمین صاحب تاج وتخت بوده  باج خواهی یکند . وبنا بر این  قیصر روم  به هوای باج خواهی به جنگ با ایرانیان  برخیزد در لباس دیگر ی !!
    پسر ناخلف  وهرزده گرد ونام جوی ، پشت به پدر میکند  وراهی دیار  دیگری میشود  شاه زیر تاج شاهی تکیه زده  بر خیمه خویش درتنهایی با دعوی رهبری  کبیر از دیار روم  وماموران الهی  وترویج مذهب  حق !
    او برخاست  ودرمیان اطاق تنهاییش قد علم کرد وگفت :
    منم یزدان  پرستنده  شاه 
    مرا ایزد پاک داد این کلاه 
    بدان داد مارا کلاه بزرگ 
    که بیرون کنیم از رمه میش وگرگ
    سوی راه یزدان بیازیم جنگ 
    بر آ زداده   گیتی نداریم  ننگ 
    ودر آنسوی  شهمینه  مشغول تدارکات بود  تا اورنگ  شاهی رابرسر نهاده وسپس پسر ناخلف  را به زیر پر وبال خویش بکشاند  غافل از آنکه :
    .
     صوتی آمد  از پشت دیواره شهر  کیکاوس : 
    به شاه جوان گفت « پیغمبرم »
    سوی تو  خرد  رهنمون آورم 
     وبدین سان پسر که خطبه  جلوسش با وعده موبدان برای برتخت نشستن بود  برایش بدبختی  وتسلیم آ ورد 
     پراکند اندر جهان موبدان 
    نهاد از بهر ةآزادگان  گنبدان 
    چو بسیار کشت و بسیار سوخت 
    بکر دکاخ  او را کاخ رهبران 
    شاه تیره بخت  از رفتار کین آمیز وخیانت  پسر در بستر بیماری میافتد  وبه بلخ پناهنده میشود  وتا آخر عمر کوتاهش  در آنجا میماند .
    واما پسر دوم   «زریر »کمر به خدمت خلق میبندد  که دریک جنگ تن به تن او نیز کشته میشود وپسر بزرگ نیز کمر به کین هموطنان بسته در کنار قیصر روم روزهارا بخوشی سپری مینماید …..
    وبدین سان سر زمینی به دست پیامبران دروغین نابود میشود زنان به بردگی وکنیزی برده شده ومردان دیگر همه از حیض انتفاع افتاده درگوشه ای بخار میشوند .
    عشق بالای کفر ودین دیدیم 
    بی نشان از شک ویقین دیدم 
    کفر ودین .شک ویقین گر هست 
    همه با عقل همنشین دیدم 
    چون گذشتم ز عقل وصد عالم 
    چون بگویم  که کفر ودین دیدم 
    هر چه هستند  بند راه خودند 
    سد اسکندری  من این دیدیم 
    پایان داستانی از شاهنامه !!!! 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا به روز شده در ۲۶ فوریه ۲۰۱۹ میلادی !
  • منصور بردار

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    چون قلم دردست غداری بود 
    لاجرم منصور برداری بود !
    کتاب زیبا وخواندنی  که  چه بسا مقداری ازآ  ن نیز به زیر تیغ سانسور محتسبان شهر رفته بود ! شب گذشته به پایان رسید وچه خوب نقاشی شده بود وچه خوب یک یک آقایان محترم سرشکسته درراه انقلاب پرشور حسینی را در نام های مختلف ترسیم کرده بود از شاعران متملق وچاپلوسان درباری تا سرهنگان خیانتکار وتیمساران دزد وفاحشه های روی صحنه  هر چه بود باز ما درهمان زمان حافظ ودر گیر محتسبان بی فروغ  وبی شعور وحکومت دیکتاتوری همان گذشته  مییباشیم حال این دیکتاتور میتواند جایش را به یک دیکتاتوردیگری بدهد وطلبکار هم باشد که : 
    من گفتم تنها یک شهروندم از از همان نوع هم میهنان !! ُ شمامرا به زور برتخت نشاندید حال بخورید !! وهمهرا ازدم تیغ بی دریغ بگذارند اگر هم خودش نکند محتسبان وسرهنگان وتیمساران وسر لشکرها وپادوهایش این عمل را بجای اوانجام  خواهند داد  درحال حاضر « شاه » ماهی برایش مبلغ خوبی است با آن لاشه بو گرفته روی صحنه کازینو برای اربابش  یار گیری میکند !! این سرنوشت ما ایرانیان است بین دو سنگ آسیاب ! یا شاه / یا رهبر  / حد وسط نیست ! جمهوری ؟ ا زنوع ضیاء الحق بر پاکستان نه بیشتر سر دلمانرا میگیرد ورو دل میکنیم واربابان را دچار دردسر .
    بر هنر مند از اوباش  گرجفایی بر سد 
    تا دل خویش نیازارد و درهم نشود 
    سنگ بد گهر  اگرکاسه زرین شکند 
    قیمت سنگ  نیفزاید  وزر کم نشود …..« شیخ سعدی » 
    وخوب است که ما این شاعران وبزرگان ونویسندگان ومترجمان !!! زبر دستی داشته  وداریم  واین روزگارمان میباشد ما ملت افیونی ومعتاد همان  به که درزیر سایه دیگری شب را به رو زرسانده ته سفره ها را نشخوار کنیم .
    اخبار در سه دقیقه خلاصه شد : جشن بی شکوه اسکار / کشته شدن وله شدن وآتش گرفتن مردم بیگناه وگرسنه در ونزوپلا بخاطر لج بازی یک دیکتاتور قلدر و هوای طوفانی وبادی بارانی وابری وآفتابی ! امروز !
    خوب  رفیق صدام هم به شاه مرحوم همین توصیه را کرده بود ! برادر ! تانکها وارتش وتفنگدارانرا بخیابان بفرست ُ امروز یک میلیون تلف شوند بهتر است که فردا درنبود تو میلیونها انسان بیگناه جان بدهند !! وآن مرحوم صادقانه جواب داد که من  ُ میل ندارم تخت وتاج خودرا روی خون دیگران بنا کنم ! بعد از انقلاب  ترتیب صدام را هم دادند !!! حد اقل آن عراقی بدبخت گرسنه تکه نانی وخیابانی داشت امروز همه دردست قاچاچیان اسلام ناب محمدی آنهم ا زنوع شیعه اثی عشری خالص ! درقانون جدید هم نوشته شده که حاکم باید حتما مسلمان باشد ! خوب نیم پهلوی مسلمان ونوه ونتیجه  یک ملای شپشوی قدیمی که کسی اورا ببازی نمیگرفت .(البته ازطرف مادربزرگ محترمشان) 
    دیگر  خبری مهمی نبود ! نه ُ دنیا درامن وامان است وما آدمهای نمک نشناس از اینکه
    مجبوریم پای مرغ وموش وسگ وگربه بخوریم وگوشتهارا برای |آنها نگاه داریم بیهوده مانند سگ واق واق میکنیم  حمایت حیوانات !!! حمایت از طبیعت !!! حمایت از کشت وزرع !!! حمایت ازمرغهای تخم گذار !!! بهتر است همان تخم مرغ های ساخت چین را بخوریم بقیه زیر حمایت حامیان میباشند .
    عجب است که باوجودت  که وجود من بماند 
    تو به گفتن اندر آیی ومرا سحن بماند 
    چهل سال  از این قله امواج  بالا رفتن ودیدن ُ بر صلیب تماشاگر خیانتها  وعشق های واهی  وملتی اسیر ودل بستنهای دروغین  ُ چهل سال  چه دلها شکستن  وگسستن وگذاشتن ورفتن  ، چهل سال  هزاران اشنایان  افسوس کنان  ا زمدار خود بیرون رانده شدن  وما درسر چهارراه  هرزه شهر  ایستاده روزها وشبهارا میشماریم  تا دوباره آهنگی برخیزد وسرودی وساقی ومی وشرابی حال درخلوت مینوشند میکنند! ما درانتظار آنیم که درانظار انجام دهیم دیگر گوشهایمان  از این آهنگهای تکراری رو به کری میرود  باید دیگر مشغول نوشتن سفرنامه شویم  وبنویسم که چهل سال  شاهد مرگ چه دلیرانی بودیم  وسکوتمان با بغض گره خورد  واز شبگرد شبها ترسیدیم  وصبح کاسه گدایی را به دست گرفتیم  تا دولتهایی که هستی مارا به تاراج میبرند ونوش جان میکنند سکه ای درون |ان کاسه بیاندازند تا ما گرسنه نمانیم  |آهسته گام برداریم که مبادا غنچه های بر شاخه نو دمیده وکودکان حرامزاده  درکابوس تلخ خود خوابشان آشفته شود . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا / به روز شده در ۲۵ فوریه ۲۰۱۹ میلادی !
  • قوقونوس !!!

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    روی تو کس ندیده وهزارت رقیب هست 
    در غنچه   هنوز وصدت عندلیب هست 
    گرآمدم بکوی تو چندان غریب نیست 
    چو من دراین دیار هزاران غریب هست …….:.حضرت حافظ شیرازی ؛
    روز گذشته با شدتی وصف ناشدنی افتادم به جان باغچه علفهای هرزه وخود رو آنچنان ریشه درخاک دوانیده بودند که تنها رستم دستان میبایست آنهارا از ریشه  بیرون بکشد  اما ….من کشیدم باغچه را صاف کردم تمیز کردم ودردلم این آرزو موج میز د که ایکاش میتوانستم با همین  بیلچه کوچک باغچه ایرانرا نیز تمیز کنم وریشه وبنیاد این خوکهارا از بیخ وبن از بین ببرم باغچه را سم پاشی کنم  …..اما تنها یک رویا بود وبس ، حال حضرت والایتعهدی که هرروز میهمان سفره ای میباشند این بار سفره پهن تری گشاده اند ! باز همان رفقای دزد سابق وفاحشه های سیاسی  آنهم زیر نام یک مرغ بلند پرواز أتش زا بنام قوقونس !!! یک افسانه ُ یک قصه ! چه کسی ؟ با هیکل یکصد تنی حال میخواهد دون کیش وار به سراغ  آسیابهای کهنه برود آیا دیگر چیزی باقی مانده ؟ تو که خود شریک دزد ورفیق قافله ای  خیال میکنی مردم دراز گوشند ؟! نه !نسل جوان دیگر فریب نخواهند خورد . 
    امروز بجای  آن علفهای هرزه باز کاکتوسی که هر روز بزرگتر میشود وروزی تنها یک برگ بود حال چندین زایش انجام داده وهمه باغچه را فرا گرفته بود بجای آن علفهای هرزه کاشتم یکی را هم بنام کسی که اورا ناجی میدانم وبخودم مربوط است .
    حال باید بفکر خرید گلهای بهاری بود هوای عالی بهاری ونفس کشیدن عادی ….. ومن ذره ذره دارم کتاب  ایرج خان پزشکزاد را میخوانم تا تمام نشود عجب کنایه زده تک تک آدمهارا میشود از میان |انها بیرون کشید عریان کرد وشناخت درکنار این کتاب شب گذشته نیز کتاب دیگری بافتم نویسنده آن یک افغانی است آنرا گذاشتم برای مرحله بعد . کتاب خوب است بهترین دوست ویاور درهر موقعیت است باز فرصت را غنیمت میشمارم واز آن دوست نازنیم که مهربانیش بی حساب وپر ارزش است سپاسگذاری میکنم در طی این  سالهای غربت تنها مونس ویار ویاورم او بود در سکوت با آن چشمان \ابی غمگین وآن خنده ای شیرین که همیشه بر لبان او خوابیده است  هیچگاه ازکسی بد نگفته وهیچگاه کسی را نرنجانده تنها شنونده بوده است وبس . بودنش برای من یک نعمت بزرگ است دراین خاکدان غربت .
    بهر روی شب گذشته باز چراغ گوشی روشن شد وبه صدا درآمد میدانستم چه کسی است ِ منتظرش بودم  سخت پریشان احوال درعین حال باز به گفتگویش ادامه داد معلوم است مطالعه زیاد میکند باطری گوشیم تمام شد وبقیه راامروز صبح گوش دادم وبرایش کامنتی گذاشتم و خودش بهتر میداند از آ ن حروف بهتر  میخواند ا.و جانشرا به ودیعه گذاشته نه مالی دارد نه منالی ونه پشتوانه ای مانند خود من دریا دلی است با سری نترس شاید همین امر مرا باو نزدیک کرد  . 
    بهر روی این آخرین  نمایش حضرت ولایتعهدی هم حتما با شکست روبرو خواهد شد مش قاسم هنوز زنده است ودرایران کسانی هستند که ابدا به او وخانواده اش اهمیتی نمیدهند برایشان بی تفاوت است آنها آزادی وسر فرازی ملت خودشانرا میخواهند نه ایران تکه تکه شده وتجزیه شده را واین قوقونوس !! درکنارهمان تجزیه طلبان فرانسه ؟ آلمان / آمریکا ست لعنت براو .مانندعقب افتاده ها هرکسی اورا بغل میکند اوهم سر ش را روی شانه طرف میگذارد از این اطاق به آن  اطاق میپرد مانند یک میمون بازی و  شادی میکند / بیضه مالان هم دستمال به دست دور را گرفته اند  نه برایش مهم است که مقبره پدرش را نماد توریستی ساخته اند ونه برایش مهم  است که پدر بزرگش چه جانفشانی کر دتا این ملت بیسواد را بحود آورد  حال این میرود تا بنیاد هستی را  ازریشه وبیخ وبن بکند . دلم برای همسر وفرزندانش میسوزد ! بهر روی از من وما گذشت نسل جوان راه خودش را یافته وتنها باید اورا هشیار تر ساخت ازخواب افیون وسکس بیدارنمود . غربت وغربت نشینی چندان زیبا وفریبا نیست من هنوز آن شال نماد زرتشی را بر روی لباسهایم میپوشانم  بسبک وسیاق همان زرتشیها سفید را بر رنگهای دیگر ترجیح میدهم وهنوز نماد فروهر  روی رف اطاقم نشسته است حال میروم تا سبزه ای برای نوروز وجشن بهاری بکارم واز ایزد توانا بخواهم که شر شیطان را از سر زمین اجدادی من هر چه زودتر گم کند اهورا مزدا را بجای اهریمن بنشاند دوبار شعر وشاهد وموسیقی به ترنم دربیاید وملتی سر شار از خوشی وشادی برای شادی درخیابانها برقصند نه درصف خرید موش مرده ولاشه سگ وگربه وپاچه الاغ
    آنروز فرا خواهد رسید اگر کمی هشیاری بخرج دهیم . \یایان 
    آتجا که مکر صومعه جلوه میدهند  
    ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست 
    عاشق که شد که یار بحالش نظر نکرد 
    ای خواجه دردنیست وگرنه  طبیب هست 
    فریاد حافظ  این همه  آخر بهرزه نیست 
    همه قصه غریب  وحدیثی عجیب هست 
    —- 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / به روز شده یکشنبه ۲۴ فوریه ۲۰۱۹میلادی …
  • سرود ملی

    ای ایران / ای مرزپرگهر 
    ای خاکت  سرچشمه هنر 
    دورازتو اندیشه بدان 
    پاینده مانی وجاودان 
    ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم 
    جانم من فدای خاک پاک میهنم 
    مهر تو و چون پیشه ام / دورازتو نیست اندیشه ام 
     درراه تو ، کی ارزشی دارداین جان ما 
    پاینده باد خاک ایران ما……..حسین گل گلاب 
    خام عالم بر سر شاهزاده ما بکنند که مانند یک کامیون صد تنی وسط جاده ایستاد تا همه چیزمارا به یغما بردند از خاک / آب / زمین / کشت وزرع / سر انجام جزیره قشم وکیش وحال سرود ما شد سرودمنحوس اما حسین امام زمان منحوس با چهره های کریه اربابان عمامه /
    سرود مارا هم به یغما بردند / پرچم را بردند ؟ زبانمانرا هم بردند حال حضرت والای شاهزاده یا حرام زاده  ازچه رونمایی کرده ای ؟ از داده ها ؟ ورونما گرفتی برای دادنها ؟ خاک عالم بر سرت بکنند …..
    ایکاش ترا بجای برادرت کشته بودند حداقل امید مردم به سوی دیگری ماطوف میشد  .گریه میکنم . میگریم برایت ای سرز مین ازدست رفته آنهم به دست خودی کسی که باید حافظ منافع باشد دمرو خوابید تا اعراب بدوی باو تجاوزکنند درعوض سکه طلا  باو بدهند تا گوشت بره بریان بخورد !
    یاری اندر کس نمیبینم  یاران چه شد
    دوستی کی آخر |آمد  دوستداران راچه شد 
    آب حیوان تیره گون گشت خضر فرخ پی کجاست 
    گل بگشت  از رنگ خود باد بهاران را چه شد 
    کس نمیگوید  که یاری داشت  حق دوستی 
    حق شناسان را چه حال  افتاد  یاران را چه شد؟
    شهر یاران بود  وخاک مهربانان این دیار 
    مهربانی کی سر آمد  شهریاران را چه شد 
    لعلی از کان مروت  بر نیامد  سالهاست 
    تابش خورشید وسعی باد وباران را چه شد 
    گوی توفیق  وکرامت درمیان افکنده اند 
     کس به میدان درنمیاید  سوران را چه شد 
    صد هزاران  گل شکفت وبانگ مرغی بر نخاست 
    عندلیبان را چه پیش آمد  هزاران ر ا چه شد
    زهره سازی خوش نمی سازد  مگر عودش بسوخت 
    کس ندارد  ذوق مستی  میگساران را چه شد
    حافظ اسرار الهی  کس نمیداند ، خموش 
    از که میپرسی که دور  روزگاران را چه شد ؟
    ——-
    دیگر هیچ !
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ! اسپانیا . 
  • جوک گوشت !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ! / اسپانیا 
    ————————————————–
    بابا ، گوشت نخورید ! نمیمیرید که  خوبه گوشت سگ وخر والاغ وموش و هر چی لاشه بوگندوی صادراتی برایتون میرسه بخورین . ببینید خانم بهنوش بختیاری ماشاءالله هزارا ماشاءالله با آن باسن وکون وکپل بزرگشان کی گوشت  خورند کاهورو یخ میزنند میخورند شما هم خوب به ایشان تاسی کنید ملت نمک نشناس ! وا ! چتونه؟ ! منتظر نبودین منم از این حرفا بزنم ؟ خوب اینطور باید به شما ملت قدر ناشناس ونمک نشنناس وخر ومارمورلک حرف زد …وا؟ چتونه ؟ .
    مگه نمبینین  که سلبریتیهای خریداری شده درخلوت لنگ بوقلمون به نیش میکشند بعد میان توی دوربین میگند که گوشت اخه .اخ  بده فاسده نقرس میگیرین ! وا! منتتظر نبودین من اینطوری باهاتو حرف بزنم ؟ 
    ما ملت اصلا ازروز اول گیاه خوار وسبزی خوار بودیم همین سبزی که دم عید سبزمیکنیم تا وقتی رشد بکنه ما مرتب نیشگاش میکنیم ببیینم کی بلند میشه مثل خر اونو یک لقمه کنیم  اصلا چرا راه دور میری همین سبزی پلو باکوکو میشه بقول اون  زن ارمنی کوکو پلو خوب بستونه دیگه ! وا؟ چرا اینجوری بمن نیگاه میکنین؟؟ 
    جونم واسطوتن بگه  صداق هدایت هم علف خور بود دیدی چقدر معروف شد ؟ منم علفحورم اما نه هرعلف هرزه ای  من خوب علف رو انتخاب میکنم  تمیز میشورم ضد عفونی میکنم بعد نوش جون میکنم .
    از ازل واول ما ملت علفخوار بودیم برای همینه  که مثل گوشفند دنبال هر بو گندویی راه میفیتم وبع بع میکنیم  . 
    ————
    قسمت بعدی ! 
    در مطلبی  که امروز دریکی از سایتهای معروفه خواندم مطلبی به قلم علی میر فطروس بود که من به ایشان کمی اردات دارم مربوط به رابطه صادق هدایت ومهر ومحبت بی از اندازه او به مرحوم دکتر بقایی کرمانی  که ازیاران مصدق بود بعد دید که مصدق نوکر خریداری شده است جدا شد خودش رفت حزب دیگری را بنا نهاد که اورا هم متهم به خیانت وجنایت کردند بیچاره مرد محترمی بود از بستگان ما بود شش سال  با بدرالاسادات دختر وکیل الملک زندگی کرد هر شش سال باهم قهر بودند واز طریق یادداشت بهم پیغام میداند مثلا دکتر بقایی مینوشت :
    خانم بدرالسادات خانم  میشه به خدمتگار بگید چمدان منو حاضر کنه عازم سفرم ؟! 
    خانم هم درجواب مینوشت « 
    جناب دکتر  خرجی را به خدمتکار بده  چشم روی چشمم ! شش سال زندگی آنها باین طریق گذشت دکتر درگیر دانشگاه وکارهای سیاسی بود بدری خانم هم در فکر طلاق  بعد هم با یکی از  یا دون ژوانهای فامیل عروسی کرد نمیدانم چند بچه به دنیا \اورد وبعد هم به رحمت خدا رفت  زن کوتاه قد سفید رو وهمیشه خندان خدایش رحمت کند !
    اما دکتر بقایی سخت سرگرم تدریس دردانشگاه وگذراندن وقت با رفقا درکافه فردوس پاتوق همه رفقای ساسمدار وشاعر ونویسنده .وغیره  . دکتر مظفر بقایی هم رفت همه انسانهای خوب رفتند کسی از او یادی نکرد اما مصدق السلطنه !!! نوکر خریدار شده  ارباب  هنوز تا هنوز است تاج سر بعضی از این سیاستمداران  فسیل شده است . ما  یعنی من آن روزها خیلی کوچولو بودم  بمن لقب عروسک داده بودند مثلا دربغل دکتر بقایی مثل یک عروسک توی دست یک مرد بزرگ بودم  بچه نداشتند هروقت به خانه آنها  میرفتیم من عزیز کرده بودم !!!! امروز از پله های شصتم هم گذشتم وارد دنیای بزرگان شدم بزرگانی که تنها هم سن منند نه بزرگان قوم !!!  همه چیز درکنج حافظه ام باقیمانده  که خوب دیگر برای باز گو کردنش اینجا جایش نیست .
    خوب اینهم انشای امروز ما  تا روزهای بعد شمارا به دست قصابان جمهوری افلاسی میسپاریم مواظب باشید سرود ملی راهم مانند جزیره کیش دارند سگ خورمیکنند وشه زاده رونمایی میفرمایند لابد رونما گرفته اند که رونمایی فرموده اند  شما باشید وشه زادهتان ! مانیستیم . پایان / ثریا / اسپانیا / شنبه ۲۳ فوریه ۲۰۱۹ میلادی  بقیه اش بمن مربوط نیست ….وا ؟ چتونه؟ ؟!