Category: General

  • مرگ شاعر

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » /اسپانیا
    شب چو دربستم ومست از می نابش کردم
    ماه اگرحلقه به درکوفت جوابش کردم 
    دیدی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا
    گرچه عمری بخطا دوست خطابش کردم …..فرخی یزدی 
    ———–
    گوینده این اشعار ومردی صاحب اعتبار ونویسنده ای توانا وروزنامه نگار تنها بخاطر یک بدهی سیصد تومانی به یک دلال به زندان افتاد ، درزندان بر اثر عصبانیت ورفتار غیر انسانی مامورین فحشی نثار اربابان کرد وهمین باعث مرگ او شد .
    نظیر ما ملت درهیچ کجای دنیا یافت نمیشود حتی درقاره  وقبیله آدمخواران ! همیشه میل داریم خودمان اول باشیم به هرطریقی شده اگر میل داریم صاحب مقامات بالاتری  شویم زنمان را قربانی میکنیم واگر همسرمان نااقبال بود راههای دیگر ی هست !  قوه  تصور من درمورد این آدمها که اکثر آنها برایم ناشناخته اند  گاهی بدون کنترل  ورعایت هیچ احساسی  میباشد  از همین روی بسیاری از این اشخاص  بنظرم موجودات  حقیری وخیلی پایین  ومحدودتر وکمرنگ تر آن آنچه هستند در تصور من منعکس میشوند  من آدمی نیستم که بت بتراشم وآنرا سجده کنم وفردا که آن بت شکست ویا افتاد وخورد شد به دنبال دیگری بروم ! من آدمهارا با شعورم  واحساسم بو میکشم به انها تاجایکه بمن ضرری نزده اند بجلو میکشانم سپس با اولین خطا آنهاراهمانطور بسته بندی شده بی آنکه بازشان کنم ودرون کثیفشانرا ببینم کنار میگذارم .
    من هیچگاه احساس نکرده ام که یک زنم  من همان احساسی رادارم که مردی به مردی دیگری گوش میدهد چیزهایی هستند که بسرعت فراموششان میکنم  چرا که درخور لیاقت من نیستند  آنها پس از مدتی بازی برای من اعتبار خودرا ازدست میدهند  من دیگر به دنبالشان نمیروم .
    شب گذتشه تما م شب به آواز آن خسروی بیهمتا گوش دادم به پیش درآمد آن سنفونی بزرگ « بیداد » گه دست بیداگری نغمه ها ی وسط وصوت اورا پاک کرده وبجایش  سازها مینواختند  پیش درآمد سنگینی بود بوی مرگ ونیستی از آن استشمام میشد چگونه حاسدان وبیخردان این بلبل باغ ملکوترا از صحنه راندند ونوحه خوانان ونوچه های کوچه پس کوچه های راه شاه عبدالعظیم وراههای پرافتخار کوره پز خانه را بجای او نشاندند ؟ وهمین نو کیسه گان ونا لایقان با افادهای  بی معنی حال بما فخر میفروشند .
    در تصویری که تفسیر گر همیشگی از دنیای ما جلوی چشمان ما گذاشت سخت دحشت کردم تنها نوشتم : چه دردآور وچقدر غم انگیز ! .
    ما ملتی هستیم که نظیر ومانند نداریم در گذشته نیز چنین بودیم از زمان کشف حجاب رضا شاه همگامی که به تاریخ ووقایع آن روزها میپردازم میبینم هیچ چیز درما تغیر نکرده است وبقولی هنوز به تکامل نرسیده ایم اگر گسی بالا میرود به زود میخواهیم  اورا پایین کشیده هم سطح خودما ن کنیم اگر کسی زیبایی های چشم گیری دارد با حسادتها وکینه ها اورا بدنام ساخته درصدد آزار واذیت او برخواهیم خاست در کار دولتی نیز همیشه این دوشاخه ها بوده اند که کار کرده اند مجلس شورای ما لبریز از وکلای انتصابی نه انتخابی بودند خانم خبرنگاری بخاطر چند بار لفت ولیسی ملکه ناگها روی صندلی مجلس جای میگرد وخانم دیگری بدون هیچ درس وسواد سیاسی صرفا بخطر بسیاری از وابستگی ها ناگهان از شهر ما درمجلس مینشیند وما حیران  چه موقع به ایشان رای دادیم ایشان غیرا ز رفتن به گاردن پارتیها وخرید لباس اشرافی هنر دیگری نداشتند بسیار هم بد اخلاق وبد عنق تشریف داشتند.
    طبیعی است درمیان چنین مردمانی تنها علفهای هرزه رشد میکنند وبه جاه ومقام میرسند گرسنگان دیروز ثروتمندان امروزند وثروتمندان دیروز فقرای پنهانی امروزند ! وآنهاچه خوش قهقه سر میدهند !
    شب گذاتشه از یک دنیای مرموز ونا شناخته گذر کردم  بیخوابی بدجور مرا دچار عذاب کرده بود .
    امروز صبح عکس اورا روی صفحه موبایلم دیدم به همراه  آواز ( سپیده ) همان ایران ای سرای امید ! نه دیگر امیدی نیست ودیگر سرایی نیست هر چه بود سرابی بود که به پایان رسید .
    بیاد مرحوم علی دشتی افتادم درسن نود سالگی با تن بیمار اورا از رختخواب بیرون کشیدند وبسوی تیر اعدام بردند  که چرا سناتور بوده ای وچرا کتابی دروصف حافظ نوشته ای وچرا فتنه برپا کردی وجادو نوشتی ؟  بیا د تیمسار مطبوعی پدر پروین دوستم افنادم که باتن تب دار اورا نیمه شب از خانه بیرون کشیدندوبه جوخه اعدام سپردند واموالش را غارت کردند!  چقدر آن روز گریستم . از این سرگذشتهای غم انگیز بسیار دارم  دردهایم هر روز افزون میشوند تنها موسیقی است که مرا نجات میدهد فرقی نمی کند نکتورن غم انگیز شوپن باشد یا جادوی صدای شجریان هردو همان می مرد افکنند همان جادوی شرابند که مرا تا مرز ناشناخته ها میبرند .
    در فرانسه نیز انقلاب شد تالیرانی بود هوگویی بود فرانسه ازاد شد باستیل فتح گردید فرانسه مهد زیبایی ومد ودموکراسی شد درایران بی هیچ علتی انقلاب شد ماری آنتوانت فرار کرد شاه دربدبختی فوت کرد وهنوز بوی گند انقلاب بینی مرا میازارد وهنوز مردان ریشوی دهان گشا دبو گندو مواظب تجارت چادر وپارچه های وارداتی ژاپن میباشند  که بر سر زنها با میخ وچوب کوبیده شده است . 
    ومن بیهوده دوست نازنینم ترا جستجو کردم  بیهوده به دنبالت امدم تو نیز یکی از آنها  بودی تو نیز بر روی همان نیمکتی نشستی که آن جانیان نشستند  وبر همان بالشی تکیه دادی که همان قاتلین تکیده میدهند  بیهوده ترا جستجو کردم  تو دور وخیلی دور از منی  بودی وهستی . پایان 
    زندگی کردن من مردن تدریجی بود 
    آنچه جتان کند تنم عمر خطابش کردم 
    ثریا / اسپانیا / به روز شده شنبه  ۰۶ ؟ آپریل ۲۰۱۹ میلادی .
  • تار دلنواز

    ثریا ایرانمشن اسمعیلی « لب پرچین » اسپانیا !
    چقدر تاسف  برانگیز است که آن  سر پنجه هنرمند  به سم  دنیا آلوده شد وآن روحی که میتوانست پاک بماند  منبع همه آلودگیهای وفساد ودروغ شد .
    زمانی که مضراب را  با شور وشوق بر سیمها میزد  ضجه های  دردآلوده  وآرزوهای خفته درفضا پراکنده میشد واشکهارا جاری میساخت ،  درمیان خیل مستان وزنان هرجایی  که  خالی از روح  وحاکی از جلفی  وسبک مغزی بودند  آنهاییکه بی خیال  وبیحال  بر سر منقل نشسته بودند واز زیر لب گاه گاهی یک بعه یک بهی را روی هوا میفرستادند  موسیقی او  درمیان اینهمه دنیای مصنوعی وتکلفهای پر مکر وفریب   گم شده وبیهوده بود .
    بیاد آن روزهای بهاری افتادم  که به همراه  او  ومضرابهای سحر انگیزش  اشکهای را روی دامنم میفرستادم آن روزها اکثرا بخارج شهر میرفتیم  درکنار طبیعت  وبه دور از غوغای  اتومبیلها وغرش های بیهوده  وسرسام آور مردم  در آفتاب اردیبهشت   درمیان کوه ودره  که همه لبریز از حیات  وطروات وگل ودرخت بود  زیر در ختان بید  که باقامتی  بلند   ولبریز از  امواج  مارا احاطه  کرده بودند  نسیم پاک وخنکی  که از کوههای البرز  سرازیر شده  وگیسوا بید مجنون را  پریشان میساختند با شاخسارهای  سبز سپیدارها  همهه ای بود فراموش ناشدنی وگلهای صحرایی را که من دانه ای بر زلف خود مینشاندم !
    سفره ای  پهن میشد خواهر او بود همسران وبرادرانش   و  وچند میهمان غریبه  همه خاموش وبیحرکت  باین   مضراب  که بر سیمها میخورد  گوش فرا میدادیم  نه ! یکی یک آنهارا مانند شرابی فرحبخش مینوشیدیم  همانطوریکه تیغه های آفتاب  بامدادن  قطرات شبنم را  میمکند  ما نیز این نغمه ها را میمکیدیم .
    تمام ارزوهای من درمیان آن دستان   وآن  مضراب وآن  سیمها  گم میشد ودرگیر تخیلاتی  که دراعماق روحم بود  وبا آنها کاملا بیگانه بودم  درگیر شده وتنها راه چاره را درفرو ریختن اشکهایم میدیدم .
    دستهای او با چالاکی  وبا سهولتی باور نکردنی  با قلب همه ما باز ی میکرد  آرزوهایی خفته دردلم بیدار میشدند  وامیدهای مرده دوباره زنده میشدند وسر به روی زانوانش میگذارم ُ او از خود واطرافیانش بیخبر بود. تنها اشکهای مرا میدید .
    دریغ ودرد که این سر پنچه چالاکی که میتوانست  روزی دنیارا فرا گیرد  داخل دنیای مادی شد ودیگر اورا بسوی گردابی برد که بیرون آمدن آن گرداب هم برای او هم برای دیگران مشگل بود . من راهمرا کج کردم وباهمه عشقی که به آن  موجود کوچک داشتم رفتم تا زندگیم را بسازم اما هیچگاه نتوانستم اورا از دل برانم ویا اورا رنجیده خاطر سازم او مرا علت انحرافش میدانست !!! چرار فتم ؟!
    میگویند موسیقی ما محزون است  آری از محزون هم بیشتر است  تا آروزهای گمشده  درسینه های متلاطم  است  تا روح تمنا  مار انگران میدارد  تا ناکامیها  دیدگان مارا لبریز ازاشک مینماید  تا تقدیر  بیش از اراده  درسرنوشت ما  کار میکند ودست میبرد  ما موسیقی های  محزون را دوست داریم .
    او بیشتر به دستگاه  شور میپرداخت نمیدانم  درزوای این این دستگاه چه رازی نهفه است که انسانرا از خود بیخود ساخته وبه آسمانها میبرد درجایی شنیدم که ( فکرت امیراوف ) موسیق دان آذربایجان شوری نیز شور معروف خودرا بر مبنای همین دستگاه  شور ما ساخته است درجایی که سازها به فغان برمیخزند درآنجاست که فغان از دل من نیز بر میخیزد واشکهایم را رها میکنم تا به راحتی مانند یک جویبار دامنم را لبریز سازند / سیل شوند / موسیقی ما محزون است چرا که دنیای ما نیز محزون وتاریک است  هر روز حمله ای از سوی کشورهای دیگر رمقی درتن وجان ما باقی نگذاشته  است  گاهی هم میگویند که اشعار حافظ وسعدی  مردم را به درویشی وبی اعتنایی به امور دنیوی  تشویق میکند ! ایا نمیتوان به نوعی دیگر فکر کرد ؟ ………
    شهر یاران بود بود  وخاک مهربانان این دیار  /  مهربانی را کی سر آمد آمد  شهر ، یارانرا چه شد ؟ / زهره  سازی خوش نمیسازد  مگر عودش بسوخت  ؟ /  کس ندارد  ذوق مستی  میگساران را چه شد ؟…….
    شعر نیز چون  بطورر مبهم  وکلی  بوسیله تشبیهات  بدین گونه نوشته میشود  میتواند  دورنمایی از آنچه  در درون متلاطم ما  میگذرد به دیگران  نشان دهد  شعر وموسیقی دو نبردبزرگ ما هستند که با آنها میتوانیم به جنگ خرافات برویم .
    او چه بسا عظمت موسیقی را درک نکرد داشت بسویی میرفت که برایش دنیایی دیگر ساخته میشد ناگهان با سر سقوط کرد وبه درون چاه ریا و دروغ ونیرنگ افتاد ودیگر رآن نبود که من از روز ازل اورا شناختم وسیله ای شد دردست برادر بزرگ وبازیهای روزگار ومن……رفتم .
    آیا او هیچگاه متوجه آن نگاه معصومانه  من که لبریز از عشق وشور بود ُ میشد ؟  ایا نگاه زنی را که دوست میداشت میشناخت ؟ نه ! او دیگر خود نبود آلتی بود دردست این وآن درمیان خیل زنان هرجایی با شوهر یا بی شوهر / دردست قماربازان حرفه ای و مواد مخدر /  وآن عشقی که زاییده  تخیللات من بود ناگهان از سینه ام پر کشید  
    ودیگر  دل به هیچ فردی نسپردم  موسیقی امروز برای من یک موهبت است که با آن  زندگی میکنم شبها با موسیقی بخواب میروم  فریا دبزرگ مرد آواز ایران را میشنوم که میخواند ؛ 
    اهل کام وناز  را درکوی  رندی راه نیست 
    رهروی باید  جهان سوزی  نه خامی  بیغمی  
    و… او دیگر رهرو کام وناز وکبریا شده بود نه آن پسرک جوانی که میرفت تا عشق را بیاموزد وسازی خوش بنوازد ، او دیگر فنا شده بود از آسمان هنر تا حد یک مطرب دورگرد نزول کردوهرچه بود با مرگ او تمام شد .
    من میدانم  آنچه را حس میکنم  نمیتوانم بنویسم  اگر میتوانستم  آنچه را  حس میکنم بنویسم  این تمجید وستایش  را از مضراب  او نداشتم  زیرا  دست من  هم میتوانست  مانند مضراب او  آنچه را که درقعر تاریکی ونا محسوس  روح میگذر د تعبیر کرده ویا بیرون بریزد < افسوس بعضی جاها باید تامل کرد وایست داد به همه عواطف و مهربانیها ! پایان 
    سینه مالا مال درداست  ای دریغا مرهمی 
    دل زتنهایی بجان آمد  خدارا همدمی 
    چم آسایش  که دارد  از سپهر  تیز رو 
    ساقیا جامی بمن ده  تا بیاسایم دمی ……..« حافظ »
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » به روز شده درتاریخ جمعه پنجم آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۶ فروردین ۹۸/ 
    متاسفانه روز گذشته درتاریخ گذاری اشتباهی رخ داد با پوزش ! ومتاسفانه این برنامه جدید من کیبورد فارسی را قبول نمیکند با کلمات قلمبه وکت وکلفت وسیاه عربی باید به سختی چیزی را بیرون بکشم  .ثریا  !
    .
  • دلنوشته

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی ”لب پرچین ” 
    چهارم آپریل ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا !
    شعر منسوب به صائب تبریزی
    در کنار دجله سلطان بایزید
    بود تنها فارغ از خیل مرید 
    ناگه آوازی زبام کبریا 
    خورد بر گوشش که ای شیخ ریا 
    میل آن داری که بنمایم به خلق 
    آنچه داری درمیان کهنه دلق ؟
    تا خلایق قصد آزارت کنند 
    تیر باران بر سر. بازارت  کنند
    در جوابش گفت :میخواهی تو هم 
    شمه ای از رحمتت سازم رقم 
    تا که مردم  حق پرستی کم کنند 
    از نماز وروزه وحج کم کنند 
    بازش آمد  کردکار اندر سخن 
    نی زما ونی زتو  رو دم مزن 
    تقدیم به دلق پوشان ریاکار 
    —————پایان 
  • بسی رنج بردم

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین »!
    ———————————————–
    تعجب نکنید !وخیال برندارید که میل دارم خودم را به اقوام اسمعیلیه بچسپانم هرچند اگر کند وکاو کنید ریشه را خواهید یافت اما گوگل برایم پیام داشت درحال حاضر پنج « ثریا ایرانمنش » دارای وبلاگ یا سایت مشغول فعالیت مییباشند بنا براین من مجبور شدم نام فامیل مادررا نیز اضافه کنم ÷
    حال پیدا  کردن من راحت تراست هر چند گمان نکنم کسی حوصله داشته باسد از این سر بالاییهای نفس گیر وپله ها وارد سراسرای خانه من شود !
    بسی رنج بردم دراین چهل سال وهیچ غلطی هم نتوانستم بکنم !  تصو رنکنید که زبان فارسی تنها منحصر به شاهنامه  فردوسی میباشد قبلا رودکی  واسدی  نیز دراین راه گام های بسیاری برداشتند حال ته کاسه بمن رسیده وبرای آنکه نه خودم ونه هویتم ونه ایرانی بودنمرا فراموش کنم تن بکاری داده ام که مورد قبولم نیز هست .
    باید اعتراف کنم حمله دو.م اعراب به سر زمین من دست کمی از حمله اول نداشت آن شکوه پر بار ساسانیان ناگهان دود شد وبه هوا رفت وآن ساختار زیرینه شاهنشاهان پهلوی آهسته آهسته داشتند  به این مردم بیشعور تزریق میکردند نیز دود شد وبه هوا رفت بد ترا زحمله اول اعراب گویا ما باید همیشه زیر دست وپاهای دیگران له ولورده شویم وجان بسپاریم  .
    مردانی را دیدم که درمیان سیلاب که داشت دیوانه وارخانه ها را  خراب میکرد مشغول سینه زنی وراه کربلا  بودند یا آنقدر احمق ونادانند که باید آنهارا کشت مانند سگ ویا آنقد رپول گرفته اند تا این نمایش نفرت انگیز را بر پاسازند ودیگر بقیه سرانرا خودتان دیده اید با آنکه سحت بیمار بودم ودیگر امیدی به زنده ماندن خودم نداشتم باز ازجای برخاستم تا وظیفه خودرا انجام دهم غصه من تنها برای مردم آن سرزمین حاکی که شسته میشد ومیرفت چه بسا طبیعت داشت خودش را تمیر میکرد از آلودگیها وکثافات ملاهای شپشو وگداهای دیروز ومیلونرهای موقتی امروز سر اتجام این پول راه گلوی شماراخواهد گرفت من با چشمان خودم نگاه انتقامجوی طبیعت را دیده ام برای شاهان گذاشته نماند برای شما هم نخواهد ماند تنها لعنت ابدی را برپشت سرخواهید داشت .
    این سلطه دوم اعراب بر ایران تنها  حکومت ظاهری نیست  وسیاسی نیز نیست  بلکه با دیانت وخوی وحشی گری  وتفاخر جوی خود  میل داشتند آداب ورسوم خودرا برما تحمیل کنند ودرهمان اوایل زبانرا نیز تغییرمیدادند وچه خوب ناگهان همه بپا خواستند اینها از مغولهای وحشی ترند  وبسی خونخوارتر  وبا انداختن سایه شوم ونفرت انگیز خود سر زمینی ر ا به نابودی کشانده حال دیگرا ندرپشت صحنه درانتظار باز سازی ونوسازی وآوردن امام دیگری ایستا ده اند .
    بلی خداوند  اشرف انبیاء خودرا ازمیان قوم عرب  برگزید  پس عرب  اشرف اقوام  روی زمین است !!!  قران به زبان عربی صادر شد  بنا براین زبان عربی  از سایر زبانهای پیشرفته مهمتر است !!وطبیعتا  چنین هجومی  روحیه متانت  وقوم گرایی را که مایه بقا ومشخصات ملی ماست  خفه کرده است  مردم برای اطاعت  وعبودیت  قوم دیگری تن به هرحقارتی داده اند .
    اما دربیرون ازآن سر زمین ایرانیان بیکار ننشستند موسیقی را به اوج رساندند کتابهایی چاپ شد مردان پیر دهکده بیکار ننشتند ودر لفافه گفتنی هار اگفتند .
    از آنجاییکه یک بشر ضعیف ومغلوب  هنگامی به راهی غیرا زاراه خودش  افتاد تا مرحله  اغراق  وافراط پیش میردو مانند همان   سینه زنان صحنه  اطاق  برباد رفته ولبریز از آب راه کربلارا نشان میدهند  دیگر امروز اکثر ایرانیان ساکن آن سر زمین خودرا فراموش کرده اند  حتی متانت ومناعت طبع خودرا نیز از دست داه اند با قافله همراهند مانند گوسفند به دنبال  علف بع بع کنان میروند   برایشان مهم نیست گه چه چیزهای گرانبهایی را ازدست داده ویا میدهند .
    قدرت زبان  سادگی بیان  وقدرت تعبیر  ووسعت تخیلات  وجهش روح  یک ایرانی بطرف کما ل میرود وزیبایی این کمال را احساس میکند  عده ای دوست  دارند درپلید یها وپلشتی ها  درکنار مگسها وپشه ها حتی مارهای سمی زندگی کنند خمارند معتادند احتیاج دارند بجای درمان به دنبال درد میروند .
    امروز ما دیگر به شاهنامه احتیاجی نداریم گوگول برایمان همه چیز را ترجمه وتفسیر !!! میکند  دیگر به پهلوانان احتیاجی نیست رامبو وراکی هستند  حال مشتی ساکن صحرای سوزان به دیار شاهان ریخته اول سوریه ومصر را از فرهنگ وزبان خود دورساختند وحال به ایران ناختند که کور خوانده اند ! 
    آن زمان که بتهادم  سر به پای آزادی 
    دست  از خود شستم از برای  آزادی 
    وقتی از من میپرسند  آیا فلان ملت  به آن درجه رسیده است  که بتوان  باو آزادی داد ؟  من میگویم  ایا مردمی به آن درجه از رشد فکری  رسیده اند که ملتی را بمیل خود راه ببرند <  جرئت اینرا ندارند که خودشان باشند  همه چیز را باید برای خوش آیند دیگران انجام میدهند   یا از روی تقلید  وخودنمایی ویا تناقص گویی .پایان 
    ثریا ایرانمنش /اسمعیلی « لب پرچین » / اسپانیا / به روز شده درتاریخ ۱۵ فروردین  ماه ۱۳۹۸ برابر با ۵ آپریل ۲۰۱۹ میلادی .!
  • بنی آدم

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » 
    ———————————
    بنی ادم اعضای یکدیگرند !!!!  کجاست سعدی علیه الرحمه که ببیند بنی حمار  امروز اعضای  یکدیگرند که درآفرینیش  هریک زیک خرترند !
    بجای کمک وامداد رسانی به مردم بدبخت وفلاکت زده وخانه بر باد داده برایشان سینه زنی میکنند ونوحه میخوانند و دراین سو نیز  برایشان بجای کمکهای بهداشتی وغذایی  ودرمانی گفتار الواح مقدس را میفرستند !!!!
     خوب دیگر  جایی برای گفتگو وسخن نمانده است .
    زندگی  ساده تر وبی پیرایه  تر از افکار وتصورات  است  ممکن است طوفانهای  شدید رگبارها  درروح کسی نعره بکشند وببارند  اما ظاهر  همان حرکات  وهمان آداب  ورسوم عادی  زندگی را به مرحله اجرا میگذارند  وما ؟ 
    ما همان کوته وتهی دستانیم که  اندوه خودرا بوسیله این گفته ها ویاتفکر فرو میدهیم  دیگر به آنچه رفته نمی اندیشیم به آنچه پیش خواهد آمد اندیشه خواهیم نمود  دیگر نا ملایمات رنجی بر ما تحمیل نخواهند کرد  یکبار  بما رنج داده اند  ویکبار هم تصور آنرا  گویا همه عمر ما صرف دردهای مضاعفمان میشود . 
    شب گذشته صدای ربنای شجریانرا درگوشهایم نشاندم وهمان آواز « نی زن » با خود گفتم چگونه دلشان آمد این صدای ملکوتی را درگلو ساکت کردند وچگونه هنوز به پیکر بیمار او رحم نمیکنند وبرایش مستند سازی روی صحنه میاورند اگر او سلامت بود امروز از جای برمیخاست وبه فریاد مردم میرسید همچنانکه در زلزله بم رفت اما اورا نیمه کاره رها کردند وپشت اورا خالی نمودند دریغ ودرد از یک  آگهی برای بردن جایزه بزرگ خسروی آواز ایران درعوض زنکی لچک به سر را بعنوان برنده  جایزه آقاخان !! معرفی نمودند !
    یکی با هوشی کم واندک  واندیشه های کوتاه  بخیال خود نظرش قطعی ومسلم است  درکنج خلوتش  عقایدش را همچو تیغ برنده  وقاطع تنها برای  دهه هفتادی ها وهشتادی ها !!! بیان میکند  چیزهایی که دیگران درمغز او  کار گذاشته اند   او تنها درجا بجا کردن  آنها کمی تلاش بخرج مید هد . درهر موضوع وموضعی  کار برد دارد واظهار نظر میکند  وچنان رشته هارا بهم میبافد  که جای هیچ نگرانی  وشک ویقینی باقی نمیگدارد  گویی غیراز عقیده او دیگر عقیده ای وجود ندارد  مغز او لاک ومهر شده است  ودر داخل مغزش نیز  جولان وحرکتی نیست  آنچه را که میخواند  ویا ازراه گوش باو تلقین شده  بدون تعدیل وتعبیر  برای همه باقی میگذارد  همه چیز در مغز او درحال نوسان است  بر عکس حماران که  همه چیز درمغزآنها  منحصر وجامد مانده است .
    در جایی خواندم درلهستان  مجمع کاتولیکها مشغو ل سوزاندن کتابهای « زاله » میباشند وهری پاتر یکی از آنهاست ! که بر ضد انجیل وکتاب مقدس  در ‌آ ن سخن رفته وعلم جادوگری را بمیان کشیده است خوب کم کم  این أتش دامن همه کتابهارا خواهد گرفت .
    وحضرت پاپ فرموده اند که ما میدانیم بر پسران وزنان  چه ها رفته وزن ها دراسارت مردان میباشند اما …. سکوت ! 
    ای زن !  تو تنها زائیده  اراده خالق  نیستی بلکه  سرچشمه ای از هنر  وتصورات  مرد هستی  آنها مرتب سر به اسمان دارند و وروی خودرا از زیبایی تو میپوشانند  شعرا بر اندام تو تازه هایی از طلای ناب شعر  میدوزند و. هنزمندان ونقاشان   ومجسمه سازان  از وجودت برای شاهکاری خود بهره میبرند  ودریاها گوهر های خودرا نثار پاهای زیبای تو میکنند  درختان شکوفه های خودرا برای زینت تو عرضه میدارند اما جفت تو وآن مرد از تو روی میگرداند چرا که ازتو واهمه دارد.
    واین را از گذشتگان به ارث برده است بنا براین تنها به زور بازوی خود متوسل میشود وترا درون گونی کرده بر پیکر نحیف ونازک تو شلاق میزند مرد همت  وتوانایی ترا ندارد او حتی یکبار هم  دردهای زایمانرا تحمل نخواهد کرد برای همین کمبود  ها خودرا برتر از تو میداند .
    ادیان را مردان  بوجود آورده اند وخدا تنها یک مرد است ومردان راه او نیز دست دردست هم نهاده برضد تو بر میخیزند / بر ضد زن این شاهکار خلقت .
    مالش صیقل نشد آیینه  را نقص جمال 
    پشت پا هر کس خورد  درکار خود بینا شود …..« صائب تبریزی »
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » به روط شده ۳ آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۴ فروردین ۱۳۹۸ خورشیدی!
  • امسال

    یک دلنوشته 
    ثریا /اسپانیا !
    امسال سیزده بمن خیلی خوش میگذرد! در خیال  در تنهایی اطاق ودرسکوت  خودرا در. میان  باغهای سر سبز  میگذرانم چمن زیز پایم سبز  مانند خواب یک قالی  پر نقش ونگار  لبریز از طراوات 
     یک پارچه سبز !!!تا چشم کار میکند گلهای ارغوانی  وشاخه های نسترن  درختان تنومند  وپر پشت  با برگهایی که از دست باد خزانی در امان مانده اند  گلایولها /سینه ره ها  گلهای شب بو  ومیخک های پرپشت  شاخه ها بلند گل کوکب  به انواع واقسام رنگها رزهای رنگا رنگ   زتبق  لاله  حدود صدها کل دیگر که نامشان را از یاد برده ام .
    نقش زتی زیبا بر روی  ایوان عالی قاپو  با چشنانی کشیده وکبود اندامی نازک   / سپس در حافظیه شیراز  کتاب حافظ را میگشایم  مژده ایدل که مسیحا نفسی می آید !!.
    به او مینگرم که چشمانم را به اشعار حافظ تشبیه کرده  که در آنها رویای  جواتی  جریان دارد .
    آه …. سیزده امسال کجایم ؟ درخواب  دوراز همه خیلی دور تر از سر زمینم آه گفتند شیراز به زیر آب رفت  ومن درحایی هستم  که درختان نه خزان دارند ونه بهار  با سردی دی وبهمن عریان میشوند  نه از گلهای زنبق خبری هست نه از لاله گلهارا برای مقابر دسته بتدی کرده اند ویا برای بانوی مقدس  آفتاب کم کم میرود تا در پشت ابرها پنهان شود  وخواب شیرین تمام شد کوچه های خالی با سنگفرشهای برحسته بالا وپایین شیب دار چند مغازه لندوک یک سوپر محقر و سیلاب همچنان میتازد وجلو میرود تا باز کجارا ویران کند قلعه دارن جایشان محکم است با حمله به ما وهستی  ما برای خود  قصرها ساخته اند  خانه ام  چه شد ؟به زیر بولدوز رفت تا قفس هارا روی  هم بچینند  گلهایش چه شد ؟! خانه بزرگم ایرانم کجاشد ؟!  در انحصار مردان خدا ودرانتظار ظهور مردی از کناره رودخانه اردن  . 
    از خواب بیدار شدم کتابم جلویم باز مانده بود واشکهایم همه صورتم را میپوشاند  .پایان 
    ”لب پرچین ” ثریا /اسپانیا  سیزده نوروز ۹۸ خورشیدی 
  • روز سیزدهم !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ، اسپانیا !
    مولانا شمس تبریزی میفرماید :
    از جمادی مردم ونامی شدم 
    وزنما مردم  ز آدم سر زدم 
    مردم از حیوانی  وآدم شدم 
    پس چه ترسم  کی زمردن  کم شوم 
    امروز روز طبیعت وسر سبزی وخرمی است روز بیرون زدن از خانه ورفتن در دامن دشت وصحرا اما این گفتار ورفتار برای  ما ایرانیان چه درداخل وچه در خارج امکان ندارد  چرا که همه برده ایم ومشغول کار تنها نژاد برگوزیده خوکان هستند که امروز را در میان سیلابهای وحشتناکی که حیا ت وهستی ایرانیانرا به تاراج برده وبر آب  داده است ممکن است دراین روز در کنار قلیانهای مملو ا زحشیش ومارجوانا وتریاک وفواحش خوش بگذرانند ِ ما از آنها نیستیم .
    چه تدبیری  ای مسبمانان  که من خودرا نمیدانم 
    نه ترسا ونه یهودیم ونه گبرم ونه مسلمانم 
    نه شرقیم نه غربیم  نه بریم ونه بحریم 
    نه ز ارکان  طبیعتم .نه  از افلاک گردانم 
    هوالا اول  هوالاخر  هوالباطن 
    بغیر از هو ومن یاهو دگر چیزی نمیدانم 
    الا ای شمس تبریزی  چنان مستم دراین عالم 
    که جز مستی و قلاشی  نباشد هیچ درمانم 
    او مفهومی جدا از بقیه از خدا دارد  البته این دا نایی   ابدا شبیه به خدای ماتریالیستها  نیست  کمی ممکن است شباهت داشته باشد  \آنهم در لفظ  روح صوفیان واقعی  همان قانون طبیعت است  نه صوفیان بازاری وخرقه پوشان دزد ویغما گر  وخدا همان طبیعت است  پیچیدگی دراین زاز وجود ندارد  ودرهمه جا روح درمیان طبیعت شناخته میشود  قابل لمس میشود .
    بنا براین این طبیعت خشمگین که بر سر زمین ما هجوم آورد در دست خدای نا دیده نبود در میان مشتهای گره کرده وشکم باد شده مشتی اراذل بود که چنین بلایی را برسر ملتی اوردند واین ملت هنوز هم دچار توهم است وحال میل دارد با طناب پوسیده دیگری خودرا ازچاه ظلالت بیرون بکشد .
    زمانی آنجنان شیفته صوفیگری بودم وعشق انهارا به خدای لایزال باور داشتم که خودرا فراموش کردم  اما دیدیم اختراع دیگری  است از این موج سر گردان بهره برداری  میکنند  این عشق حقیقی که از قدیم الایام  در بی پیرایه گی وصافی دلها بود تبدیل به سکه های طلا شد  درون یک تزویر وریا  هنوز هم این راه وروش ادامه دارد ومردم برای فرار از شدت عمل ادیان وحشتناکی که زن را درون کیسه میکننند وشلاق میزنند بجرم شنیدن موسیقی بالجبار رو باین قوم همه فن حریف میاورند ویا طناب دیگری به تازگی از آسمان حیفا بسویشان دراز شده به ناچار آنرا میگیرند غافل از اینکه از چاه تعفن به گودالی عمیقتر سقوط خواهند کرد .
    در حدیث آمد  که یزدان مجید 
    خلق عالم را سه گونه آفرید 
    یک گروه را جمله عقل و علم خرد
    أن فرشته  است و نداند جز سجود 
    نیست اندر عنصرش حرص وهوا 
    نور مطلق  زنده از عشق خدا 
    یک گروه دیگر از دانش تهی 
    همچوحیوان از علف  در فربهی 
    او نبیند جز اصطبل وعلف 
     ازشقاوت  غافل است واز شرف 
    زان سیم  هست آدمیزاد و بشر 
    از فرشته نیمی ونیمی زخر 
    نیم خر خود  مایل سفلی بود 
    نیم دیگر مایل علوی شود 
    تا کدامین غالب  آید  درنبرد 
    زین  دو گانه  تا کدامین  برد نزد 
    عقل اگر غالب شود  بس شد فزون 
    از ملائک  این بشر آزمون 
    شهوت اگر  غالب شود بس کمتر است 
    از بهایم  این بشر  زان کمتر است 
    امروز در میان عرفا وعرفا نماها  نیز  بحث وجدل  ومحفل مذاهب است  وهیچ جنبه خوبی ندارد  بین این فلسفه واین تصوف  هیچ چیز بخوبی عیان نیست  تنها یک تبلیغ تو خالی برای شناخت خویش !!!
    مهمترین  مسئله  در ساخت یک انسان واقعی  مبارزه با خواهشها ونمایلات نفسانی است  سرکوبی تمایلات  نفسانی  از لحاظ رواتکاوی  مسلما  مهمترین  عامل در بوجود آمدن  فرهنگ وتمدن  بشر است 
    حال دراین گیر ودار بازار رویش ادیان نیز رونق گرفته است وانسان خودرا گم کرده بی سبب دور خود میچرخد بی آنکه خودرا بیابد .
    امروز هوا آفتابی  وبهاری است اما همه ما بردگان کوچک وبزرگ درگوشه اطاقهایمان زیر نورهای مصنوعی مشغول کاریم وهنگامی فارغ میشویم که …… |افتاب غروب کرده است وسبزه عیدمان درون سطل زبالیه سرک میکشد  واینجاست که باید روی همه آرزوها پا گذاشت وخط کشید ….ونترسید .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . به روز شده در تاریخ  دوم آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با سیزدهم فروردینماه ۱۳۹۸ خورشیدی . 
    بایداضافه کنم که درتمام این مدت با سیل زدگان  وطنم همدرد وهمگام بودم بی آنکه کاری از دستم ساخته باشد . تنها درون  خلوتم از خدایم خواستم که راه نجاتی برایشان فراهم کند نه با زنجیر آسمانی از کناره دریا ورود اردن !!!!ثریا.
  • جنگ با خدایان

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————–
    شبها با موسیقی بخواب میروم چنانکه به همراه موسیقی به جایی میرسم که غیر از خود کسی را نمبینم وآن انرژی درونیم .شب گذشته در شهر لیسوبون ”پرتغال”جشنی بر پا بو وحضرت آقاخان نتیجه بنیان گذار آقاخان محلاتی که روزی حاکم کرمان نیز بود طی مراسمی جایزه هایی را به خوانندگان وموسیقی دانان سر زمینهای مسلمان نشین تقدیم داشت که البته بهترین وسر آمد ترین آن به خسرو آواز ایران جناب شجریان  تعلق گرفت حتی نگذاشتند سخن رانی  فرزندش که برای گرفتن جایزه بجای پدر آمده بود تمام شود چرا که درایران اعتراضی داشت به خس وخاشاک بودن مردم ایران آنهم از دهان یک بوزینه واواز  خواند :تفنگت را زمین بگذار …..
    اکثر شبها با صدای زنده یاد ویگن بخواب میروم با آنهمه بیماری روی سن مردم را میخنداند وشاد میکرد وچقدر احساس غریبی به او دست داده بود برعکس سایر هم کیشانش که جهان وطنند او هنوز ایران وتهران را ستایش میکرد به تمام گویش ها وکلمات ومعانی زبان فارسی مسلط بود بیشتر آهنگهایش را خودش میساخت شاعر هم بود ایکاش زنده میماند تا از او هم تجلیلی در کشورهای دیگر به عمل آورند در سر زمین تازی پرستان تنها شیاطین رفت وآمد دارند خبری از بزرگی وبزرگواری خداوندان  نیست هرچه هست ریا کاری ومردم فریبی است.
    زمانی بود که خدا به صفات عدل  وخوبی  موصوف میشد  ووضع انسانها  از لحاظ اخلاقی  در برابر حوادث فرق میکرد  امروز بزرگترین مذهب بی خدایی است .
    گفتار نیک  کردار نیک  پندار نیک  امروز در پستوی بیدادگری پنهان است وهمه از آنها رویگردانند  حضرت زرتشت بخوبی میدانست  که در درون بشر چه ها میگذرد  از وسوسه ها وهوس های شخصی  که برای جامعه ویرانی ببار میاورد   بخوبی آگاه بود  در عین اینکه بشر را مختار  میدانست  از جبر او نیز  مطلع بود  او به ضعف انسانها در برابر گناه  ومقاومت آنها  آگاه بود .
    روز قیامت  وزندگی پس از مرگ  در اعتقاددات  مردمان قدیم  نیز بوده است   اما سیستم فکری   در دین زرتش کامل است  بهشت زرتشت با بهشتی که ملایان امروز برای ما ساخته اند فرق میکرد  او میدانست که بشر درمسیر راهش بسوی  نیستی  هم بهشت را خواهد دید وهم جهنم را  دین زرتشت  مفهوم خداوند را  به سبک (فوئر باخ) تعریف وتکمیل میکند :
    خداوند قادر مطلق ومتعالی  وآفریننده جهان است  وما از ماده تکامل یافته ایم با روح او وانسان جزیی از جهان آفرینش است  ماده به تنهایی  موجود است  ودر موجودات غیر جاندار نیز دیده میشود  اما هر دو تابع  قانونی دیگرند  در احوال انسان   اخلاق تابع قوانین  حاکم بر ماده میباشد  وحاکم بر رروح (ابرهیم پور داود) گاتها.
    دردین مسیح خداوند  تجسم انسانی بخود گرفت  وعیسی پسر خدا شد  واین در واقع  نوعی رجعت به بت پرستی است 
    بهر روی وارد فلسفه ادیان نمیشوم من تنها با صداهای  ملکوتی وسازها به خدا میرسم به جایی که غیر از خود کسی را نمبینم خودی پاک ومبرا از هر آلودگیها بهشت وجهنم را خود  ما با دست خودمان ساخته ایم احساس گناه بدترین شکنجه روحی یک انسان است  با کژ رفتاریها کاریها ودروغ  وبهشت همان صافی  دلهاست بی هیچ آسیبی وپذیرش مهربانیها وعشق .
    پایان /دوشنبه  اول آپریل ۲۰۱۹میلادی برابر با ۱۲فروردین ۱۳۹۸خورشیدی /اسپانیا.
  • خدا وپیامبرانش

    دلنوشته امروز !
    ثریا ایرانمنش  ”لب پرچین”اسپانیا .
    جناب مارکس وتالیفات پر رمز وراز اورا همه میشناسند در فلسفه او خدایی وجود نداشت وظاهرا !!!برای طبقه زحمت کش ورنج دیده فلسفه بافی کرده بود عده ای با برداشتهای غلط ویا با میل خودشان روش اورا بنوعی دنبال کردند  بت پرستی  در همه جا بخصوص در سر زمین اتحاد جماهیر شوری آن روز وروسیه امروز  رواج فروان  داشت  لنین / استالین اینها خدایانی بودند مورد پرستش وهمه جا مجسمه های آنها دیده میشد کم کم این خدا پرستی به جاهای وراههای دیگری سوق داده شد .
    قبل از جناب مارکس  جناب ماکیاولی  چنین نوشت :
    اگر کسی بر حکومت شهری ویا ایالتی  گمارده شد  ونتوانست  در آن مقام موفقیتی  وموقعیتی  کسب کند  بهترین کار ی که میتواند انجام دهد  ودر تحکبم قدرت خود باقی بماند  این است که  همه چیز  را در آن ناحیه حکومتی  از نو بسازد  حکمرانان جدیدی را با القاب واختیارات  تازه تعیین کند  فقرا را متمول کرده ومتولین را فقیر سازد  چنانچه داود  پیامبر در زمان حکومت خود   همین کاررا کرد  شکم گرسنه هارا با چیزهای خوب پر کرد   واعیانان را با شکم خالی  از خود دور ساخت  واین هدف حاکمان جدید  با همچشمی ورقابت  با فلیپه مقدونی پدر اسکندر  بزرگ  بود  که با استفاده از این تکنیک ها  خودرا پادشاه منطقه کوچکی  به حکومت رساند  او مانند چوپانی  که گوسفندان خودرا از ناحیه ای به قسمت دیگذی میبرد مردم را از منطقه ای به منطقه دیگر میکشید  این طریقه فوق العاده وحشیانه  بود . 
    امروز حاکمان فعلی دنیا درهمین راه ماکیاولی گام برداشته اند مخصوصا درسر زمین ما وخاور میانه  واین ایده ولوژی جدید که با دست باز ماندگان  داود پیامبر به دنبال گرسنگان راه افتادند وآنهارا تا مقام خدایی رساندند حال دریک طیف عظیم وبزرگ میل دارند صاحب ایده وعقیده وایمان وشعور مردم باشند پیامبرشان از جناب لرد مونتباتن  پسر عموی بی بی  لقب عالیجناب دریافت کرد وبرتخت نشست مانند اقوام اسماعیلیه .
    حال پیدا کنید چغندر فروش را 
    یکی از فلاسفه بنام میگوید :
    هیچ چیزی که هدف  نهایی آن بر تمام  جهان  خوب شناخته شود وجود ندارد  اما چیزی  وجود دارد  که به ان وسیله   برای رسیدن  به هدف  مورد  قبول جهانیان است  وآن ایجاد  یک جامعه  منظم وآرام است !!!
    بعید میدانم دیگر جامعه ای  با تظم وآرامش بتوان در این جهان پهناور یافت  انسانها نیمی شیطان ونیمی فرشته میباشند  به حیوانات نمیتوان توهین کرد واین فرشته اکثرا در خواب است !!.
    وما انسانها ترسان ولرزان وموقعیت  طلب در ذهن پوسیده خود خدایی ساخته ایم خشمگین جبار انتقامجو با پیامبرانی نظیر خودش ونمایندگانی که از غیب ناکهان مانند موریانه از سوراخها بیرون می ریزند وقانون وضع میکنند دیگر به گرسنگان  هم رحم نمی کنند واین همان روش حکومت جناب مکیاولی است . ث
    ثریا / اسپانیا ”لب پرچین ”
    یکشنبه ۱۱ مارس ۲۰۱۹ میلادی 
  • سکوت تلخ

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » .اسپانیا !
    ——————————————
    چه ناگوار وتلخ بود این آ ب ، چه بی تحمل بود این باران ! 
    چه گل آلوده وسمی بود این رودخانه !
    حال مردم ده بالا با مناجاتشان به سوی ما آمده اند !  چه صفایی دارند !! این مردم ده بالا ! 
    مناره هایشان جنبان  وگاوهایاشان پر شیر وباغشان لبریز از شکوفه ها در بیت |( اعظم ) !  نشسته اند وبهر روی گمان نکنم که  جای پای خدا را بتوان درآنجا دید .
    مهتاب همیشه درآنجا نور افشانی میکند  به پهنای گنبدی که از طلا ساخته شده است  مردمی سر گردان ومحتاج  که میل دارد به یک میله آویران شوند تا باقی بمانند خوب میدانند که ( شقایق چه بویی  دارد ) همه جا شیره شقایق دررگها جریان دارد  درآنجا همیشه ابی و رودی روان است درمیان باغهای سر بفلک کشیده  غنچه ها فورا شکفته میشوند  وکوچه  باغها لبریز از مناجات  الهی  و آنگاه  مردمان خواهند فهمید که چرا  ( شاه باید باتنی بیمار  وعلیل میرفت ) وچرا این خونخواران قرن را بجان ملتی انداختند تا به ستوه آمده وآ ن زنجیری که  ناگهان از آسمان آویزان است بگیرند .
    مردما ن آنجا وگاوهایشان خوب   آ ب را شناخته اند ومسیل رودها را میدانند  وما نباید آن صافی آ برا گل آلوده سازیم .
    من در پشت خیمه تنهاییم \پنهانم  جایی که هیچکس دسترسی بمن ندارد  با رگهای هوا  با صداهای نامریی نا آشنا هستم  وبر پر قاصدان چوبی تنها یک نخ میبندم  که خبر میاورند خبر میبرند خانه ندارم / زمین ندارم / پس انداز ندارم / رو  ،هم ندارم  اما روحم زنده است وجسمم را توان میبخشد وگوشهایم را پنبنه گذاشته ام تا صدایی وزوزو زنبورک هارا نشنوم .
    روی صفحه ها  نقطه گذاری میکنم برای فرداهای نیامده  وبه تماشای مارمورلکهایی هستم که بسوی معراج  میروند  ! روی تپه های  مین گذاری شده  تا از نسیمی که دربن  علفزار های تمنا ست بهره ببرند  این نفس تازگی ندارد سالهای سال در سر زمین ما ریشه کرده وامروز به یک درخت خاردار تنومند تبدیل شده است با کمک اقوام ابراهیم وقدرت ماما «سکینه » ! ودستمال ابریشمی به دست گرفتن  ومالیدن بیضه ها به دست خود فروشانی نظیر مسعود خان !!! ومنصور خان وجمشید خان ! 
    این نسیم هیچ عطشی را فرو کش نخواهد کرد  تنها بارانها را شدت میبخشد  و….
    من دراینجا  تنها هستم / مانند حضرت |آدم که تنها بود اما میلی به جفت ندارم  ،  دراین تنهایی  سایه درختان بید مجنون ونارون  به ریه هایم اکسیژن میفرستند .ث
    پایان 
    به روز شده  یکشنبه ۳۱ مارس  ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۱ فروردین ۱۳۹۸ خورشیدی. / اسپانیا ۱
  • تلخ بود ،تلخ

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ”
    گفتند بهشت است اینجا  بهشت گمشده 
    دریغ سرابی نبود با چشمه ها خشکیده 
    خبر از هیچ لبخند ونسیم نوازشی نبود 
    هر با مداد شرم بود  و مردان  میکده
    هر چه بود گذشت  وچه تلخ ودردناک گذشت  خبری از بوی بهاران نبود وخبری از آواز هزاران هر چه بود تلخی بود  زلف بنفشه وانبوه صورتی رنگ سنبل همه سر خم کرده وپریشان بودند  طوفان غوغا میکرد امواج دریا تا آسمان قد میکشید ودر آنسوی قاره در سر زمین بلا گرفته وبلا خیز من سیل فوران میزد چه بی تفاوت نشستیم وتنها اظهار تاسف کردیم همه خبر گذاریها خفه شده بودند چند ولایت در افغانستان  زیر آب رفت اما نامی از سر زمین من برده نشد نه ازتعداد کشته شدکان نه از آوارگان ونه از بی خانمان شدن مردمی که راه فاحشگی را بخوبی نمیدانستند !
    هر چه بود تلخ بود ،حتی نقل سفید شیرین نیز دردهان به زهر تبدیل میشد .
    تر از یاد  برده ام   ای کهن دیارا 
    آنچنان  ز تو دورم  گویی نشکفته گلم 
    هر لحظه همچو یک پروانه پر میکشم 
    نه به یاد تو  با یاد آنچه  خفته  دردلم 
    سایه من به آرامی آمد وامروز نیز به آرامی خواهد رفت وباز من درکنج قفس در مقابل یک میز خالی از هر نفس نقش خودرا در آیینه دیوار تکرار میکنم  .
    ما انبوهی از من  ما هستیم همه را درخود نگاه داشته ایم گاهی روی صحنه زندگی ظاهر میشویم  وزمانی در مبان جمعیت گم شده  که چنان  بی تفاوت از کنارمان   میگذ رند  گویی وجودت را احساس نمیکنند ما از خودمان میگذریم تا دیکری شاد باشد .
    بنظر من نوشتن  وآزاد کردن فکر یکنوع درک  درست است وآن احساسی را که پی در پی میاید ویکی را میبرد دیگری را بجای آن مینشاند  یکی را آزاد میکند  ودیگری گم میشود  گمان کنم احساس فوق العاده ای در وجودم بر میانگیزد برای همین است که همیشه یک قلم وچند برگ کاغذ سفید درون کیفم جای دارد وبر آنها نقش خودرا بیادگار میگذارم  وسالها بعد که آنها را میخوانم  میبنم عده ای را کشته ام  عده ای را زنده کرده ام  خوب بودم  بد بودم  دیوانگیها کرده ام وافسانه ها شنیدم  کسانی را نجات دادم  کسانی  را بخشیدم  وکسانی را هیچگاه از یاد نبردم .
    زندگی در دره کانگورها وخرس ها لذت دیگری دارد  اقامت در یک اطاق سرد  کار کردن   در. ازای مزدی ناچیز  در دفاتر یا بیمارستانها  یا شرکتها  لرزیدن در کنار دیوار از انبوه کپک ها  سرد ونمور  ومرطوب  اینها  برای کسانی است که اندیشمند و دانا هستند ومیل ندارند در کنار جانوران  یک باغ وحش زتدگی را تمام کنند . پایان
    یکشنبه ۳۰مارس۲۰۱۹میلادی برابر با ۱۰فروردین ۱۳۹۸خورشیدی .
    —————ثریا /اسپانیا /
  • توفان وسیل

    توفان در حال حاضر در دریاها وخشکی تا غوغا میکند  جرئت بیرون  رفتن را ندارم از پشت شیشه نگاهی به آنچه را که در هوا معلق میزند نکاه میکنم  ، توفان بما هم رسید ودست آن کار گردانی که همه مارا دریک محوطه سر بسته بنام زمین گرد آورده ومشغول  آزمایش های فضایی خود وبالا وپایین بردن درجه های هوا وطوفان میباشد دریغش آمد که درکنج این بیغوله ما در غم هموطنان خویش نباشیم  ودر آنسوی کشور جنگلها در آتش میسوزند  آب وآتش که باید جلوه گه زیبایی های ما باشند هریک بصورت یک قاتل  رو در روی ما ایستاده اند . 
    باخشم وگریه هفت سین را جمع کردم کتاب حافظ هنوز باز بود : یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور /کلبه احزان شود روز گلستان غم مخور / ! گفتم تو هم که مستی  سر از خاک چند صد ساله خود بردار وببین که رکن آباد با خاک  مصلی گلی ساخت که دیگر هیچگاه نخواهیم  توانست  قامت سرو را در آنجویبار ها  تماشا کنیم اکر یوسف باز گشت به کنعان  به سرزمین  کنعانیان  رفت که بلندیها جولانرا هم به قوم آنها بخشید  برای سر زمین ما گل آورد وخس وخاشاک وننگ ونفرین وقحطی توفان وبارانهای سیل آسا 
    از کناره کوچک این پنجره دریا را میبنیم که چگونه امواجش بسوی آسمان قد میکشند ودر بر گشت هرجه را که سر  راه خود ببیند  میشوید وبه دریا میریزد من از صدای طوفان وحشت دارم وتمام شب گوشی هادرون گوشم بود ومهم  نبود چه کسی  چه چیزی را میخواند .
    از پشت شیشه به بیرون نگاه کردم رومیزی ها در هوا باد میخورند وزیر سیگاری  زیبای کار دست روی زمین پرتاب شده صندلیها از حایشان برخاسته دوباره محکم بر زمین میخورند نکران جاده واتومبیل بچه ها هستم دسترسی به آنها ندارم  
    با نگاهی به سیل وویرانی سر زمینم مرا بیشتر گریان میسازد چگونه این سیل ویرانگر ناگهان در اولین روز خوشحالی مردم آنهارا به ورطه وحشتناک کشاند آیا حضرت  ر. هبری حالشان خوب است جایشان امن است ؟ وسلیر عبا بدوشان ونعلین وخرقه پوشان چطور ؟! 
    آقای کار کردان که در آسمان به این نمایش دردناک میخندید شما وهمکارانتان پیچ هوا را محکم کنید بجای تهیه لوازم آرایش برای زنان فضا نورد کمی هم بفکر  زمینی ها باشید در استودیو ی خود را  باز کنید تا ما یک یک فرار کنیم ،بکجا؟زمین گرداست ماهم سرمان دچار دوار وسرگیجه ایم راه فرار برای همیشه بسته است تنها مرگ است که مارا در بر میگیرد .. 
    پایان درد نامه امروز 
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ” اسپانیا /۲۷ مارس ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۷/ فروردین ۱۳۹۸خورشیدی …
  • سر زمین من

    ثریا ایرانمنش / لب پرچین /
    یک دلنوشته !!
    چیزی برای گفتن ویا نوشتن باقی نمانده  همه راگفتند نوشتند گرفتند بی فریاد آرام از کنار هر حادثه ای گذشتند گاهی گامی قدمی ونگاهی سپس به راه خود ادامه دادند .
    هرچه را وهرجا را مینگرم آتش است وآب وفریاد است وخون وبرده داران دربین خود مشغول ونوشانوش در پی شکاری دیگر کشتار ها مرگها مانند یک نمایش هیجان انگیز از جلوی چشمانشان میگذرد وچه بی تفاوت نشسته اند آن قوم هرجایی !.
    نوروز با آمدنش بخانه کرکسان و لاشخوران گناه را نیز با خود آورد حال باید سد ها را شکست وگناهان  را شست به قیمت جان صد ها هزار نفر. انسان بیگناه وآنهاییکه دربیت اعظم نشسته اند درانتظار طلوع خورشیدند خورشید که خود ساخته  وطوفانی وسیلاب را که خود درجه آنرا بالا وپایین میبرند . 
    چه ساده لوح بودند مردان زیست شناست و کاوشگر ان طبیعت که جانشان را نیز در این راه از دست دادند .
    سیل ویرانگری که آن روز ها خواننده متعهد میخواند وشاعر متعهد آنرا سروده بود امروز جان یافت به حقیقت پیوست خانه هارا از بیخ  بن ویران ساخت پدر پیررا کشت مادررا دیوانه کرد وفرزند شیر خوار روی آب روان است میرود تا به ابدیت بپیوندد.
    نفرین شاهان دامن همه را گرفت اگر تاریخ را ورق بزنید میبینید در هیچ نقطه ای از دنیا به اندازه ایرانیان شاه نکشته اند وشاه عوض نکرده اند یا رهبر بوده یا شاه ودراین میان یک پرانتز نیمه کاره باز شد وشاهی جوان بیخبر از مارهای زهر آلودی که در تختخواب خودش داشت آهسته آهسته داشت سر زمین مارا شخم میزد ونهال میکاشت  بچه مار ها در دامنش بزرگ شدند وتبدیل به یک اژدها با هرم دهانشان زهر خودرا باو دادند و  اورا کشتند ونیمه کاره مارا دوباره میان زمین وآسمان معلق ووارونه آویختند وخود به لانه شان  باز. گشتند اژدهای  پیر هنوز کامش برای بردن وخوردن کار میکند او همان (ملوک) قرون زمانه است که فرزندانش را میبایست به پایش قربانی میکردند سر زمین ما به دست طراحان مد  زیبایی  به ویرانی   و بزشتی وکراهت کشیده شد وبقایای آن نیز به دست سیلابهای سپرده شد  
    هله نومید مباشی چو ترا یار براند 
    گرت امروز  براند  نه که فردات بخواند 
    در اگر بر تو ببتدد  مرو  و صبر کن آنجا 
    که پس از صبر ترا به سر صدر نشاند 
    …. کسی نیست تنها مردان مقیم بیت اعظم دوباره دست بکار خواهند شد تا شیرازی تازه وگلستانی نو برای فرود آمدن یک پیامبر جدید آماده سازند !!؟.
    سه شنبه ۲۶مارس ۲۰۱۹ برابر با ۶فروردین ۱۳۹۸ خورشیدی /اسپانیا /-….
  • از ماست که…

    ثریا / اسپانیا 
    این دود سیه فام که از بام وطن برخاست 
    از ماست که بر ماست 
    وین شعله سوزان   که بر آمد  زچپ وراست 
    از ماست که بر ماست …….ملک الشعرای بهار 
    کتابی را میخواندم  گویی صاحب قلم سحر قلم خودرا از درون مغز واعضای روح وپیکر من گذرانده وروی صفحه  آورده است .
    او توانسته کمی تنها کمی از مردم  خوابیده مارا بیدار کند اما  نتوانسته قلبهای سنگ شده ویا از جنس سنگ را بخراشد  ودرنتیجه همین روشن گرایی از بقیه چاپ کتب او جلو گیری کرده اند .
    این تنها ما نیستیم که دچار این بلیه شده ایم  سر زمین ما برای بزرگان یک آزمایش بود مانند نمایشی که سالها پیش درتمام تلویزونها یکسان به نمایش  در آمد چند نفر را ازنژادهای متخلف وافکار گوناگون  برای مدتی درون یک محوطه بنام خانه نگاهداری میکردند زن ومرد باهم همه گونه آمیزشی  داشتند اختلاف داشتند بعضی ها  مانند من از بوی بد دچار بیماری میشدند وگریه کنان آن خانه لعنتی را رها میکردند واین نمایشی بود پر طرفدار  حال سر زمین ما نیز مانند همان  خانه  تنها یک آزمایش بود ومد سازان همیشه در صحنه  امسال مد  های  خود را به عهد ما موتها وقرن پیش از میلاد اختصاص داده بودند زنان دوباره وارد یک کونی سیاه شده  ویا در پارچه های رنگارنگ مانند یک بسته پیچیده شده به مردان حرم هدیه میشوند .
    بیهوده زچه مینالی وبکجا میروی  ای ”زن”  
     مهم نیست چقدر میدانی  مهم این است چقدر داری ناگهان هجوم پروانه های تازه از کرم در آمده ویا زنبوران ومگسها  در اطرافت جمع میشوند  به !تو که نم پس نمیدهی همه ناگهان گم میشوند دود میشوند وبه هوا میروند وآنهاییکه باقی مانده اند دست به عصا راه میروم یک روی بسوی تو دارند وروی اصلیشان بسوی قبله مناجات ومنافع میباشد وترس از مردان ونمایندگان خدا   همه تحمل ترا ندارند .
     در حال حاضر در یک تعطیلی بسر میبرم ومیهمان دارم بنا براین باید از یک تابلت  کهنه  قدیمی ام استفاده کنم وچند خطی را روی این صفحه بیاورم تا کمی از دردها ر ا بکاهم سایر تابلت ها کمتر با حروف فارسی انس والفتی دارند امروز دیدم در توییتر نیز عده ای از کلمات و  حروف لاتین استفاده کرده اند  وگاهی هم حروف زیر انگشتانم گم میشوند  !!
    کوبیدیم که بیدار شویم این  چه خیالیست 
    بیدار ی ما چیست 
    بیداری طفلی  است که محتاج به لالاست 
    از ماست که بر ماست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا ۳ فروردین ۱۳۹۸ خورشیدی برابر با ۲۳مارس ۲۰۱۹میلادی !!
  • اولین روز

    درود وتبریک برای سال تازه از راه رسیده ! با غصه ها غم ها وشادی ها ودردها وزخمهایی که بر دلها نشست وهیچگاه پاک نشدند وجایشان همچنان خارش دارد . 
    درود وستایش وتبریک به همه مبارزین را ه آزادی خاک اسیر ایران أ واسارت ما درغربت گوییکه میترسیم سفره کوچک بی نان خود را پهن کنیم .
    سال ما بدون هیچ موسیقی  ویا خبری ویا سازی ونوایی در سکوت  تحویل شد  با نگاه کردن روی ساعت وعقربه هایی که درگردش بودند من بودم وپسرم که بیخبر از را رسیده بود وهر سال تنها عیدی که دریافت میکنم  بچه ها میل دارند مرا بقول فرنگیها سور پرایز کنند !
    سفره مان باندازه تنهایی خودمان بود  نه بزرگتر ونه کوچکتر ودردل برای آن سیل عظیم وناگهانی که درشمال  سر زمینمان روی داد برای خاكی که به زیر سیلاب میرفت ومردمانی که لانه هایشان را از دست میدادند گریستیم ودراین فکر بودم که. :مازندران شهر ما یاد باد  / برو بومش همیشه آباد باد  حال گویا این جانورانی که تکیه بر تخت سلطان زده اند حتی از خاک  رضا شاه  خانه او ودهکده او میترستد  وباید از فعالان محیط زیست که به مرگ ناگهانی  از میان رفتند ویا در زندانها شکنجه میشوند ،پرسید چرا این سیل  تنها شب عیدرا نشانه گرفت ؟؟!!!
    ما بودیم وسکوت شب  حتی خاطره های گذشته نیز در ذهنمان کمرنگ شده بودند ومن در فکر این بودم که صبح زود باید برای آزمایش بعضی چیزها ناگفتنی به آزمایشگاه بروم  بچه ها درخانه های خودشان درکنار همسران فرنگی خودشان شامی را که من درست کرده بودم بردند  تا با هم بخورند !!!! خانه من از قفس مرغان گرفتار نیز کوچکتر است باد وطوفان  هم در بیرون غوغا میکرذ رستورانی هم که پاتوق ایرانیان باشد در این دهکده نیست  باید آهسته گام برداشت مباد خواب   همسایه تو پریشان شود .
    بهر روی  سال نو شد وتنها خواسته من سلامتی وآزادی سر زمینم از دست خفاشان است .
    نورتان پیروز وهرروزتان نوروز  باد 
    یک دلتوشته  اول فروردین ۱۳۹۸خورشیدی  برابر با ۲۲ مارس ۲۰۱۹میلادی 
    ثریا ایرانمنش (لب پرچین ) اسپانیا /برکه های خشک شده !!!
  • زادر وز ….

    زاد روت  مبارک پدر ما !
    —————————-
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    امروز بیست وسوم اسفند مصادف با زاد روز  تولد مردی است که هیچگاه نخواهد مرد حد اقل درتاریخ ایران .
    متاسفم که باز ماندگانش نا جور ونا باب از آ ب در آمدند خاری درمیان این خرمن افتاد وهمه را به آتش کشید . 
    ثمره نادانی نادانی است  یک جسم وذهن  خواب آلوده  از کنار همه جریانات  که یک موجود هوشیار  فورا آنهارا درک میکند ، به نادانی  از کنار آن میگذرد .
     من از روز ا.ول چشمم به این جریان بود وفهمیدم که دیگر عاقبتی نخواهیم داشت  مذهب برای من یک سلسه قوانینی بود  وسپس یک تجربه  وبعد از ان  دیگر نتوانست  مرا کمک کند   ودر مواقع سخت بمن یاری برساند  ،  اما تو توانستی به هما ما زندگی ببخشی . 
    حال امروز مردم آن سر زمین که بیشتر آنها  در رخوت بسر میبرند  باید تنها به گفته های وحشت انگیز  عده ای که بر روح وجسم آنها  وارد میشود  تسلیم باشند وهیچگاه هم کسی بیار ی آنها برنخواهد خاست .
     کسی  هم از جای بر نمیخیزد تا انتقام بگیرد  تنها یک نیروی ناشناس  ممکن است بفریاد آنها برسد .
    امروز دیگر من دست از همه چیز شسته ام  درانتظار هیچ معجزه ای هم نیستم اگر رویا ها مانند اسب بودند فقراهم میتوانستند بر آن سوار شوند اکثر فقرا سوار کاران خوبی بوده وهستند .
    هر چه بود تمام شد وهر چه را که توساختی به یغما بردند . ودیگران ساکت درنار این کاروان خسته به تماشا نشستند .
    روانت شاد  همیشه زنده ای دردل ما ایرانیان وطن  پرست نه خود پرست .
    پایان 
    سال نو بر همه شما مبارک باد تا روزهای آینده اگر عمری باقی ماند شمارا به ایزد متعال میسپارم < 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ۲۳ اسفند ماه ۱۳۹۷ خورشیدی برابر با ۱۴ /مارس ۲۰۱۹ میلادی .
  • و…..خدا زن بجا آفرید !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ——————————–
    در کتابی  که میخوانم  خانواده  هفت پسر دارند وتنها یک دختر وهیچ توجهی بایند دختر نمی نمایند  اورا  درهیچ وضعی ببازی نمیگیرند او یک عنصر زیادی است که بدون دم به دنیا آمده است ! واز دست مادر وپدر خارج شده حال باید همه نوع فدا کاری بکند ودرگوشه ای برای سرنوشت خود اشک بریزد !تنها کاری که میتواند  انجام دهد وتنها مرهمی که میتواند بر زخمها یش بگذارد ! .
    خوب این کار خدا بود که این دختر  به دنیا آمد !!!
    فوئر باخ   خدارا چنین تعریف مینماید :
    |خدا نامی است  که انسان برای بالاترین   قدرت  ذات ، بالا ترین درجه  حس وبرترین  درجه فکری  قايل شده است !|
    واین تعریفی است که ماتریالیستها   در قرن نوزدهم  آنرا بیان داشته اند  اما ولتر  نویسنده ومحقق آلمانی   نوعی دیگر این قدرت لایزال را بیان میدارد ! 
    در زمان  حکومت آرکادیوس  مردی یونانی  بنام لو گو ماکوس  که از قسطنطنه  به توران  رفته بود در پای جبال  قفقاز  بدیدار «  دند ینداک »  رفته بود  اورا به همراه  خانوداه اش درحال نیایش دید  بر آشفت  وگفت : 
    ای بت پرستان  شما چه میکنید  ؟ \دندیناک پاسخ داد ما بت پرست نیستیم  و لگوماکوس گفت ، حتما  باید بت پرست باشید  چون یونانی نیستید  بعلاوه این |آوازهای دسته جمعی  بیمعنی  چه بود  که میخواندید ؟  بگذارید ببینم شما آیا به فرایض دینی  آشنایی دارید ؟ 
    دندیناک  د رجواب گفت  خدای قادر متعال بجاست وما هرچه داریم  از اوست ! 
    لوگوماکوس پرسید « برای یک وحشی  این درجه فهم وشعور بد نیست اما ازخدایتان چه میخواستید ؟ »
    از  او برای نعمتهایی که بما ارزانی داشته وحتی بلاها ومصايب روزگار مارا دارد  با آن آزمایش میکند  ما سپاسگذاری میکردیم !!! چیزی از اودرخواست نکردیم  او خود بهتر  میداند  که ما چه میخواهیم گذشته ازاین ما میترسیم از وی هوای خوب طلب کنیم  درحالیکه همسایه ما ا زاو باران خواسته است !!!!
    لو گو ما کوس گفت : 
    من درانتظار چنین پاسخ احمقانه ای بودم  حال بگو ای مرد وحشی ! آیا آوای اورا شنیده ای ؟  بتو گفته است که من هستم ؟ ؟ .
    دیدیناک  گفت آری در طبیعت ما اورا میبینم  وتصور ما از خدایمان این است که درازای اعمال خوب  پاداشی نیک  بما میدهد  ودربرابر اعمال زشت مارا تنیبه میکند ! 
    لوگوماکوس گفت ای مرد بیشعور  آیا خود  در محل است  یا درخارج  محل ویا درهمه جا ؟ 
    ای نادان  ایا خدا میتواند عصایی بسازد  که فاقد انتها  باشد ؟  آیا آینده  مارا   میبنید ویا درزمان حال  هستی را ازنیستی  بیرون میکشد  وچطور هستی را نابود میکند ؟ ……
    این داستان طولانی است  گرچه ولتر طبعی  شوخ داشت  اما در زمان او هنوز  مطالعات  آنتریو لوژیک درمراحل ابتدایی بود .
    بشر همیشه ترسیده است از باد وهوای طوفانی واز تاریکی وظلمت بنا براین باید قدرتی مافوق  قدرتها بیافریند واورا سپاس وستایش کند تا بتواند درامان باشد  .
    زندگی بشر  از نظر تاریخی  به سه دوره تقسیم شده است  : عصر هجر / عصر برنز /  وعصر آهن  وما اکنون درعصر آ|هن  وتکنو لوژی پیشرفته  زندگی  میکنیم  اما چشم به دنبال عصر هجر داریم ومن دراین فکرم اولین بار آن خدایی که بین دو آفریننده خود یعنی  زن ومرد تفاوتی بزرگ گذاشت کی وچگونه بود ؟ چرا تنها مرد چون یک دم دراز بجای آنکه از پشت سرش برون بزند در جلویش قرار دارد اورا مامور زندانی کردن زن ساخت ؟ .
    واین خدا برآی آنکه  تنها نباشد سکرتری استخدام کرد وسپس کارمندانی که از طرف او به روی زمین پرواز کنند ؟؟!!
    اولین بار گمان من بر این است که در تاریخ یهود این اتفاق شکل گرفت زن پنهان شد موهایش زیر پارچه ای کلفت رفت وعشق وازدواجش نیز میبایست با واسطه پا انداز ها  ویا هما ن« مچ میکیر » باشد  وهنو زهم این جدال  بین طرفدارن فروید ومارکسسیتها وکمونیستها  ادامه دارد  .
    انسان چه از بهشت رانده شده باشد وچه  در نتیجه تکامل  از پستی حیوانات  طی میلیونها قرن  بوجود آمده باشد  وشکل انسان کنونی را بخود گرفته است  لاقل باید شعور خودرا نیز بالا ببرد وبداند که خود حاکم بر سرنوشت خویش است نه دیگری وپناه بردن به جادو ودعای ورمل واصطرلاب کاری احمقانه است  اعمال ورفتاری که امروز از بعضی علمای دین سر میزند  چسپیده به آن ایديو لوژی  های پرشکوه  وعکسها وروایات نه تنها  از انسان عصر هجز  عقب تر رفته بلکه به دوران و به دنبال  حیوانات شبیه انسان درآمده است .
     هنوز تا هنو زاست میان اسکیموها وسرخ پوستان امریکایی همان احکام عصر هجر وجود دارد  وآن قوای مافوق الطبیعه  دربن انسانهای  بدوی  به دو صورت رواج داشته است  یکی اعتقاد به ارواح  ودیگری قبول قدرتی  که جامعه شناسان به آن نام « مانا»  داده اند  کلمه مانا نیز یک لغت بومی  در جزایز اقیانوس آرام  است .
    میل ندارم به دنبال کاوش  خاک روبی وکنکاش در تاریخ بپردازم همه اینها را درمغز خود یکجا جمع کرده ام واز من قدرتی ساخت که توانستم جلوی مرد خود بایستم واورا پایین ترا زسطح خودم نگاهدارم وباو واطرافیانش خاطر نشان سازم که چیز ی کمتر که نه بلکه بیشتر از او دارم اوتنها  راه گریستن را میدانست  وراه اقتصادرا \امروز از اینکه میبینم زنان سر زمینم برخاسته اند غروری درخود احساس میکنم  میبینم دیگر برای چند نگین بی ارزش ویا آن آلنگوها که حکم همان دستبندهای زندانیانرا دارد وآنن حلقه که برگوش میکنند بعنوان گوشوار  دیگر تن درنمیدهند  شعور خودرا باز یافته اند وزنانی که کاراته باز شده اند وقدرت بدنیشان از مردان فزونی یافته است . 
    این کتابهای مسخره تنها  برای بالا فرود آوردن سطح شعور ما ببازار جهان عرضه میشود کتابهای خوب را جمع آوری ودرموزه ها جای داده اند  .
    در هیچ جای قانون الهی ننوشته که زن نیم مرد وامروز حیوانی برای لذت بردن مرد است ! خیر قربان این مرد است که وسیله ایست برای بودن زن ، این زن است که مرد را بوجود میاورد شما مردان حتی قدرت ندارید یک مگس را پرورش دهید !.
    درهمین قرن بیست ویکم  متمدن ترین  ممالک دنیا  برای دفاع واز خود وترس  از روان ناسالم خود  از سیاست استفاده کرده  باعث کشتارهای بزرگ  وزجر وآزار  سایر افراد بشر میشوند  هنوز خاطره کوره های آ دم سوز ی وواقعه دردناک نازیسم  وحمامهای گاز  در اذهان فراموش نشده است .
     شیطان  بزرگترین خادم  وسپر بلای  بشریت از زمان زرتشت  تا به امروز بوده است  وبار گناه بشر  وجنایات هولناک  اورا شیطان بر عهده میگیرد  شیطان انسانهارا لبریزاز  تشویش واضطراب واعمال پلید وزشتشان بری میدارد ویا تشویق میکند .
    جای نتاسف است که مردم ایران از مفهوم شیطان در دین زرتشت تصور صحیحی ندارند و واغلب آنرا نقطه مقابل  خدا قرار میدهند  درحالیکه چنین نیست .
    پور داود  درگاتها  ( سرود مدهبی  زرتشتیان)  چینین مینویسد : 
    در سراسر گاتها  اهورا مزدا  یگانه  آفریدگار جهان مادی ومعنوی  است وسر چشمه همه نیکی ها وخوبیها  ، در مقابل  او آفریدگار  یا فاعل شری وجود ندارد خرد خبیث که امروز  بنام اهرمن  نام گرفته  وزشتیهای جهان را باو نسبت میدهند  درمقابل اهوارمزدا نیست  بلکه در مقابل ( سپنتامینو )  است که خردی مقدس میباشد  جهان مادی آمیخته ای است از بدی  وخوبی ، سیاهی وسفیدی  ، تاریکی وروشنایی واز این روست که ذات مقدس اهورا مزدا  از آنچه  انسانرا در طی  زندگانی گرفتار اینهمه زجر وشکنجه  وناخوشی وگزند آزار نبیند  از ساخت او جز نیکی سر نزند  آنچه درجهان زشت است منسوب به خرد خبیث است  ……( سروده گاتها  / ابراهیم پوردادود ) .
    خوب آن خدایی  که برای او  عدل وانصاف قائلید  وخوبی ونیکی  چرا باید بین دو موجود آفریننده خود فرق باین بزرگی را قايل شو د؟ آیا خبث وطینیت مردانی با افکار بیمار وناخوش وپلید این حواس را نساخته است  ؟ 
    حاظ گرت  ز پند حکیمان  ملالتست 
    کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد 
    پیر ما  گفت خطا بر قلم صنع نرفت 
    آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد« حافظ » 
    پاین 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / 15-03-2019n میلادی برابر با  ۲۴ اسفند ما ۱۳۹۷ خورشیدی ///
    ——-
    توضیح: بواسطه فرار سیدن نورزو یادگار پاک نیاکان ما ضمن عرض تبریک وتهنیت وآرزوی خوشی وشادکامی / به عرض دوستان میرسانم که  از یکشنبه آینده ، تا  روز سیزده سال نو این وبلاگ تعطیل است . 
    تبریکات صمیمانه مرا بپذیرید \با بهترین وصمیمانه ترین ارزوهای خوب /ثریا ایرانمنش . اسپانیا برکه های خشک شده !

  • فرهنگ ما !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ———————————-
    مرد عشقم ، آشتی با تلخ وشیرین کرده ام 
    هر که دشنام صریحم  داد ، تحسین کرده ام 
    بسکه شب نالیده ام  از تلخی  غمهای هجر 
    مرگ را  در دیده ها  چون خواب شیرین کرده ام 
     طالب آملی » 
    ساز ما ن عفو وحقوق بشر طی یک بیانه ای  اظهار داشته که در چندین سال حکمرانی سرداران مسلم امام زمان نزدیک به دویست  و پنجاه هزار نفر را درایران کشته اند ! دراین برد شاهکارند ! نه ؟ غیر \انهاییکه درانتظار مرگند ویا درسوراخهای انفرادی مشغول بازجویی های شیرین کام آن مردان بیخبر از خدا وانسانیت میباشند .
     ومینویسد  که ملاهای سوار بر منبر وانسانهای فرهیخته وانسانهای معمولی   ، کشتار هارا  که همیشه با شکنجه  وآزار همراه بوده  است درهر شهر ی ویا دهی  به خواسته وروش ملای ده یا شهر اتجام گرفته است  بدینگونه دربعضی از شهرها  مانند همدان ،  بالای کوه  برده وبه دره پرتاب میکنند  ودر شهر توس یا خراسان  با جر ثقیل وگاهی  با قمه گردن زده اند  تیر باران های مخفی ودارهای عیان در گذرها
    گاههای  همگانی  و سنگسار پنهانی زنان ودختران  زیر فرمان  امام ها انجام پذیرفته است .گاهی هم در زندانها سر به نیست میشوند وجنازه  هایشان را نیز به خانواده هایشان تخویل نمیدهند  و ملاها وآخوندها اینهارا نیایش به درگاه پرودگار  وبنام اسلام  ونگهداری از بیضه اسلام  انجام میدهند ومیگویند که پیامی از جانب پرودگار داریم  !!! 
    وبزرگترین قاتل زمان مدال ذوالفخار !!!! میگیرد !این زندگی  وروش ماست یا شاه یا رهبر 
     سومی وجود ندارد !
    اکنون زندانها لبریز از زنذانی  میباشند  که از بسیاری از آنها هیچ  گونه آگاهی درددست نیست   وآموزش دیدگان  پرورش نیافته  که  ایرانر ا بباد دادند  وخود نیز گریختند بخوانند تا ببینند  که چه بر سر این مردم  وکشور اورده اند  وهنو زهم شرم نمیکنند ودر روی تابلوهای  بازار سود جو ووابسته  سخن پراکنی مینمایند و نماشی بر پا میدارند .
    زندگی جهنمی بیش نیست وچه خوب که من در حاشیه آن متوقف شدم ودیگر پایم را درمتن نگذاشتم تنها به تماشا نشستم ویادداشت برداشتم برای روزهایی که اگر دوباره زنده شوند .
    آری ! فرهنگ ما  پر توانترین  فرهنگ جهان است !!! بسیار ی از این بدبختیهایی که  بر سرمان آمده ومیاید  برای آن  است که ما ازخویشتن  خویش نا آگاهیم  از این رو چون خود وگذشته وتبار ونیاکان خودرا نیمشناسیم  به گدایی وبردگی افتاده ایم . 
    اکنون ایران پر از دشمن است 
    گرفتار چنگال اهریمن است 
    نه ّهنگام  آرام  وآسایش است 
    نه روز درنگ  وآرامش  است 
    بیا تا بکوشیم  وبه چنگ آوریم 
     برون  سر از این  بار ننگ آ وریم 
    همه سر به سر تن  به کشتن دهیم 
    از آ ن به که  کشور به دشمن دهیم 
    سر دبیر محترم نشریه ؟؟؟!!! 
    دردآ ور است  ولی باید گفته شود  که بدبختانه  امروز قلم به دست گروهی  مزدور  افتاده  که نانرا به نرخ روز میخورند  ودکانی باز کرده اند  احساساتشان  از انتهای  جوهر قلمشان  سر چشمه گرفته  وبه نوک آن ختم میشود  وثانیه ای بعد آنچه را که نوشته اند به دست  فراموشی میسپارند  بعضی از این روزی نامه ها دکان حلاجی باز نموده  .وپنبه زنی  میکنند  تا آنکه  روزی نامه های خودرا  که که |«روزی  انهاست  به فروش برسانند  من به راستی دیگر نمیدانم ایرانی واقعی کیست ؟  وکجاست |؟  ما ایرانیان آ هسته آ هسته از مقام انسانی  خود نزول کرده  وبه یک (  هیچ \)تبدیل شده ایم  چیزی بی محتوا  وتهی وسر درگم  از ما جوانان گذشت  وقرزندانمان   چه چیز ی را خواهند آ موخت  با چه زبانی  سخن خواهند گفت ؟ ….بقیه دارد ( نوشته ای در سال ۱۹۹۴ ) !
    ———————————————————————— 
    نوشته من  دریک نشریه پربار که امروز دیگر نیست /  بجای قلم هم باید  از موش ویا ناخن ا استفاده نمو د ودیگر روزی نامه ای منتشر نمیشود مگر آنکه برای تبلیغ واسطوره سازی اشخاص شناخته شده  دلم برای بوی کتاب  بوی کاغذ روزنامه تنگ شده است نه برای بوی کباب !. پایان 
    هر کسی بر عزم رزمی  توسنی بنموده زین 
    در عزای  عشق منهم  توسنی زین کرده ام
    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » / اسپانیا / 14-03-2019  میلادی برابر با ۲۳ اسفند ماه ۱۳۹۷ خورشیدی !!
  • شهر، یاران

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ——————————-
    گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود 
    تا ریا ورزد وسالوس مسلمان نشود 
    رندی آموز وکرم کن که نه چندان هنر است 
    حیوانی که ننوشد می  وانسان نشود ………….حضرت حافظ شیرازی !
    نمیه شب  دوباره خواب از سر پرید ودوباره سری به آن کتاب الکترونیکی زدم  که چه بلوا وغوغایی است دراین شهر بیشتر از شهر نو در قلعه زمان سابق هر خود فروشی بنوعی خودرا اراسته وهنر نمایی میکند دیوانگانی که در رویا وابهام وهپروت بسر میبرند مردانی که دیگر از فرط ناتوانی به دیگری روی میآورند وجوانی تازه از راه رسیده را وردست خود قرار داده  لوطی وعنترش !
    سپس به گفته های پر مغز ونغز او گوش فرا دادم که درجاهایی آنرا  ساسنور میکردند وصدایش شنیده نیمشد ویا با اعلام زنگی روی  موبایلش باواخطار میکردند تند روی مکن حتی در یک کامنت شخصی اعتراض کرده بود که چرا صدای اورا سانسور میکنید  ما خر نیستیم ! 
    سر انجام  ؛ اورا؛ یافتم وان کلیپ نامربوط را به درستی وراستی روی صفحه دیدم آخوند شکم باره ای که زن را رد ردیف حیوانات نهاده تنها برای لذت بردن وبرده بودن مرد ،  انسان از نگاه این جانوران تنها مرد است بایک آلت تناسلی بزرگ !.
    سپس به دنباله سخنان او گوش فرا دادم درجاهاییی صدای اورا قطع میکردندباو اخطار میدادند که …… هرچه باشد آبشخور آنها از آن  سر زمین وهمان ملاهای شک گنده میباشند اینها بر انداز نیستند اینها جا اندا زو پا اندازان میباشند !
     اوداشت اشعار حافظ را تند تند میخواند که :  یاری اندر کس نمیبینم ، یاران را چه شد ؟ /
    دوستی کی  آخر آمد ؟ دوستدارن را چه شد ؟ ……..
    او باید بداند که سالهاست  از چهل واندی سال پیش آب حیوان تیره گون گشت وخضر فرخ پی گم شد وبیادم آمد که درهمان سالهای اول  جناب محمد رضا شجریان که عمرش جاودان باد این غزل را چه زیبا درمایه دشتی خواند ونظر او به دوستان عزیزش که ناگهان همچو سایه در سایه فرو رفتند من هنوز این نوار را دارم /احساس او نازکتر از برگهای لطیف شکوفه های بهاری بود ولرزان فهمید که شهر یاران دیگر شهریار ی نخواهد داشت  ودیگر لعلی از کان مروت بیرون نخواهد زد  وخورشید دیگر نخواهد تابید هرچه هست سیاهی اندر سیاهی است .
    برده داران وعلفهای هرزه سیاسی همچنان درچهره های مختلف مشغول بر چیدن دشمنان ویا گل چیدن بودند تا آنها را شناسایی کرده به تیر بسپارند !
    من فریب نخوردم وفریب هم نخواهم خورد پاهایم را تا زانودر آبی یا  لجن زاری فرو مییبرم هنگامیکه احساس کنم غرقابی زیر پایم هست فورا خودم را کنار میکشم امروز هیچ دوست واشنای نزدیکی ندارم هر چه هست خارج از متن زندگی من میباشد دوستان واقعی رفتند وسر وتن به خاک سپردند دشمنان نیز با بهره بردن از زجرهای ناشی از کردار وگفتارشان نیز سرانجام به سختی جان سپردند 
    حال من مانده ام  واین چهار دیواری اطاق کچی واین دفتر چه ها گوشم دیگر به هیچ سازی آشنا نیست  روز گذشته درمیان کتابهایم  نسخه ای از یک نشریه یافتم که روزی دران مینوشتم واین آخرین شماره بود که به دست من رسید صاحب نشریه ناگهانی گم شد واز میان رفت نشریه دیگر چاپ نشد این برگ در سال ۱۹۷۳ بود که من انرا درستون نویسندگان دیدم وتازه باور کرده بوپم درجهانم هست یاری !!!
    اگر روزی فرصت شد \انرا روی این صفحه خواهم آورد .
    کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی 
    حق شناسان  را  چه حال  افتاد ویاران راچه شد؟
    شهر یاران بود وخاک مهربانان این دیار 
    مهربانی  کی سر آمد  شهریانرا  چه شد ؟ 
    صد هزاران گل شگفت  وبانگ مرغی برنخاست 
    عندلیبانرا چه پیش آمد ؟  هزاران را چه شد ؟
    تا بوده همین بوده این گفته ازبیان وزبان مردی برخاسته که هفتصد سال پیش در زیر یوغ همین مسلمان وشاهان میزیست بیهوده نیست که کتاب اورا ممنوع کرده اند ! این ریا کاری ها این نامهربانی ها در میان ما مردم ایران زمین چیزی تازه نیست اقبال ما روح ما وجسم ما با همین  ریا کار یها خو گرفته همه بسوی دشتی میرویم که سبز وخرم است برایمان مهم نیست اگر پا روی \پیکر بلبلی زخم خورده بگذاریم ویا اورا به دست خود بکشیم .همه دچار پلشتی وزشتی وخوی وحشگیری میرویم بی آنکه خود بدانیم سرما درهوا ست به دنبال خدا پایمان درچاه تعفن ادیان ! که زن را درصف حیوان قرار داده است  وبانوان پیشرو وصاحب فضل وکمال ما که حتی جایزه نوبل  راهم دربغل فشردند صدایشان درنیامد چرا  که این جایزه به اقبال همان تحفه روی منبر به او داده شده است بی هیچ کرداری یا گفتاری وزنی مانند« نسرین ستوده »باید  تحمل وزجر زندان وشلاق را بنماید چرا که از همنوعش دفاع کرده است .
    روی سیاه شما درتاریخ خواهد ماند وآفتاب اقبالتان به زودی رو به تاریکی خواهد نهاد تاریخ درمغز من ثبت شده است . 
    بی گمان دیر یا زود  مرگ  که هیچ گریزی از آن نیست   فرا خواهد رسید  ویکی یکی  را درو خواهد کرد  همانگونه  که دادگستران وزندگی سازان  ونیکو خواهان  جهان نیز سر انجام  به کام مرگ شدند  خونخواران وخون ریزان  نیز  که برای زمانی نه چندان اندک  بر اریکه قدرت  فرمانروایی نشستند از هیچ تبه کاری  سر باز نزدند  ، نیز نخواهند توانست از کام مرگ  بگریزند .
    یک دور روز ی پیش وپس  شد ، ورنه از دور سپهر 
    بر سکندر  نیز بگذشت  ، آنچه بر دارا  گذشت 
    تواتگر یا تنگدست  دانشمند  یا نادان  خوب ویا بد  همه از این سراچه دو در که از یکی  آمده ایم  ناگزیر  باید از در دیگر بگذریم  اما  دراین میان  ارواحی  هیچگاه  نمیمیرند  اگر چه تن بخاک سپرده باشند  گروهی همیشه مرده اند  اگر چه  هنوز به تن خاکیشان  خوراک برسانند  که چند گاهی بیشتر دم بر آورند  آنهایی که نبرد میکنند  وخویشتن را وروح ودل را به میهن سپرده اند  مردنی نیستند  اگر چه بمیرند  وآنهایکه  همچنان مهر خاموشی بر لب زده اند مردگانی هستند که خود نمیدانند  اگر چه چند صباحی دیگر هم بخورند وبیاشامند .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / 13-03-2019 برابر با ۲۲ اسفند ۱۳۹۷ خورشیدی !!
  • انسان بیدرد

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!
    ———————————-
    نامه شوقم  که گردون به دست باد داد 
    لیک  صد ها یاوه  بر بال کبوترها نها د
    زندگی سازی ندارد عزت  ویرانگر ی
    زآن سبب باشد  بهار خونین از سخن باد 
    تخم گل می پاشی  اما تیر میروید  بهار 
    این زمین را چندمین شداد با خون  آب داد
    چگونه باید به بی درد بودن دیگران رشک نبرد  وخود با درونی لبریز از زخم نشست ؟  با آنکه هیچ یک ا ز آن  زخمها دردی ندارد  وجایی درد نمیگیرد  و  خودم میپندارم که  نه ! تندرستم  تا زخمی به فغان نیاید ودرد نگیرد  من بیماری را نمیشناسم  وزمانیکه انگشت روی آن زخم نهادند  وفشردند  ناگهان از درد فریاد میکشم  وتازه می فهمم که  علت آن زخم چه بوده است .
    عده ای بی دردند  همان آرتیست قبلی روی صحنه با شکل وشمال دیگری  مثلا برادر بزرگ یا پدر خوانده  همه را هم دوست دارند وبفرزند خواندگی قبول فرموده اند  وما یادمان رفته که بیشتر این آقایان  علم ومعرفت ورسانه نواده ها ی همان ملاهای روی منبرند با القاب دهان پرکنی مانند آیت ا … حجت ال…. وآل زیا ر …..وغیره .  وزبان فاخر عرب را به روانی  زبان مادری  بر زبان میرانند !بلی از زخم داشتن  تا درد داشتن راهیست بس دراز .
    هیچکس بی عیب نیست  خودم منهم عیب های زیادی دارم  که همه خاموشند  اما میلی ندارم  آن زخمهارا چاره کنم  دلم هم نمیخواهد  که کسی انگشت روی أنها بگذارد وفشار دهد دردمرا مضاعف کند .تنها گاهی آن  زخم نهانی درونم مرا به فریاد بر میدارد  فریادی در سکوت  اطاق تنهاییم  میپچد ودراین جا عقل چاره گر بفریادم میرسد  پنجره آن گشوده میشود  ونورهای دروغین به عقب رانده میشوند  این نورها مانند همانهایی که هرصبح با دوربین گوشیم میگیرم بسیار برنده هستند  وبر روی زخمهای آلوده مرهمی میشوند .
    اینها چگونه از زهدان  فریبها و کژ اندبیشی ها  زاده شده اند  همگی زخمی هستند ! وهنگامیکه راه میروند شل میزنند ویا درمیان راه باز میمانند واز رفتن به جلو واهمه دارند ویا توانایی وقدرت آنرا ندارند  باز از نو فریب ها زاده میشوند  وحقیقت گم شده درزیر تلخی آلودگیها .
    من چندان تاریخ این بیرحمی وفریب را نمیدانم  وچگونه  پیدایش آنهم برایم  روشن نیست  مهم هم نیست  .
    تاریخ نگار واقعی  کسی است  که گستاخ است وانگشت روز زخم ملتی رنج کشیده میگذارد  تا زخمهای نهفته ودردهای آن ملت را  آشکار سازد  اما اگر ملتی تاریخ واقعی خودرا دوست نمیدارد وبه افسانه ها بیشتر دلبسته  ونّه آنرا میخواند ونه میتواندبنویسد  باید آنرا درون کپسول ماسه گذاشت  تابه روده ها نچسپد وقورتش داد.
    دیگران چندان میلی ندارند وارد این مباحث شوند برایشان دم غنیمت است  اما من باهزار حیله دردهایم را پنهان میدارم  وحتی از خودم نیز آنها را  پنهان میکنم  اما دیگران خود پرستی  را خدا پرستی نام نهاده اند  تا کسی پروای آنرا نداشته باشد  به زخمهای متعفن |نها دستی بزندو آنهارا بشکافد وتعفن چندین هزار ساله را بیرون بکشد وباو بگوید که : 
    ای انسان ،  برخیز  خدایی غایب  ودرون درد آورترین دلها ی انسان ها نشسته است  ما آنرا دردرون آنها  نمبینم در قبله حاجات مکه ومدینه ویا درآسمانی که هفتاد بار شکافته شده وعلم آنجارا بازدید کرده است باز سر بسوی آسمان داریم .
     زمینرا ودرماندگانرا فراموش میکنیم  مال آنهارا به یغما میبریم  بی هیچ ترسی یا خوفی یا وحشتی .
    من آنروز که همه اسناد میراث شوم را به دست آن  دلدار سپردم  به جایش یک تسبیح از نوع مهره های پلاستیکی گرفتم  که نماد این بود ( تو درحلقه مایی ) !!! همه مومن ونماز خوان بودند واز قدیم الیام آنهارا میشناختم دیگر از |انها کسی بمن نزدیکتر نبود اما بیخر بودم که آنها وصلت ووصله پینه هایی با جانی ها وآملی ها بسته اند ودرون حضررهبر ی سازشان کوک وبساطشان برقراز است وعده ای از لاتهای جنوب شهر نیر هوادار وپادوهای اویند مال من نیز بباد رفت هیچگاه به دنبالش نرفتم ودل خودرا به این  شاد کردم که خوب : باد آورده را باد میبرد من احتیاجی به مال باد آورده ندارم   اورفت مانند یک میمون سوخته درون یک تابوت بیکسی به زیر خاک رفت بارها گوراورا ویران کردند  نامی از او درتاریخ موسیقی بجای نماند تنها یک مطرب خوشنوا وبداهه نواز شد او حتی بمن که روزی عاشقانه مرا میپرستید رحم نکرد بخودش نیز رحم نکرد . حال من به کدام زخم انگشت بگذارم تا فریادم به اسمانها نرود ؟ .آتش سوزان گذشت  وشد یک آیینه فراموشکار ی آبگینه اش سرد شد  اماافسرده نشد  وهنوز آتش نهفته ای درنگاهم دیده میشود  وآنچه از آینه دیگران بر میخیزد  زشتی وتباهی وتیره گی است  وهمه امروز  از دیدن خود در آیننه روی بر میگردانند .ث
    دور گردون یک پورسینا زاید ویک پیر بلخ 
    لیک چنگیز وهلاکو  بار بار  آورد باد 
    با تبر داران کلید باغها را داده اند 
    قمریان را قامت  سروی نمی آید بیاد 
    سروده ای از « دکتر اسداله حبیب شاعر افغان « 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » 12-03-2019 میلادی  برابر با ۲۱/۱۲/۱۳۹۷ خورشیدی / اسپانیا !!