Category: General

  • باز گشت

    • ثریا ایرانمنش «لب پرچین »اسپانیا !
    کم کم دارم به قعر فراموشی فرو میروم  تا به اوج شنوایی برسم  وسخن گفتن با خود  وبر ضد این دیار برخاستن !
    روز گذشته درحالیکه بشدت میگریستم از خدای خودم خواستار شدم دوباره مرا به همان آپارتمان کوچک  گوشه کنزیکنتون ( فیتز جورج آونیو ) بر گرداند  اولین  آپارتمانی که چهل سال پیش به قیمت ماهانه سیصد پوند اجاره کرده بودم  چقدر سعادتمند بودم بچه ها هنوز خیلی کوچک بودند ومن از اینکه توانسته بودم از دست دیوان فرار کنم خوشحال بودم گاهی به میهن سر میزدم با جت بویینگ ۷۷۷ وگاهی بسرعت برمیگشتم  ناگهان خانه تبدیل شد به یک هتل فراریها سرازیر شدند مجبور شدم خانه را تخلیه کنم وبه کنج کمبریج فرار کنم آنجا هم راحت نبودم اطرافم را وخانه لبریز از آدمهای ناشناس وناشناخته وفامیلهای دوردستی که به عمرم ندیده بودم ودیو تنوره کشان وخرناس کنان کنارم نعره میزد  باینجا آمدم ….آه چه راحت شدم دیگر ویزای به کسی نمیدادند  دیو هم رفته بود . اما روزی که به لندن برای یک چک آپ نزد دکتر نازنینم که اهل ایتالیا بود رفتم  ، بمن گف هر چه زودتر برگرد  رفتی خطرناکترین جای دنیارا انتخاب کرده ای  نه برای سینه تو ونه برای استخوانهای ظریف تو جای مناسبی است برگرد .
    من برنگشتم راه برگشت نداشتم  ریشه کردم یک ریشه سست وبی بنیاد  حال با خودم ضدیت پیدا کرده ام  هرچه گفتنی ونا گفتنی بود نوشته ام  میل دارم برگردم  دیگر جای ماندن نیست اینجا فرقی با آن سر زمین فلک زده من ندارد مردمش همان مردمان بیسوادند که ادای روشنفکری وپیشرفت را درمیاورند همه تنبل مفتخور ودزد وزیر سایه پدر بزرگ که همه را رهبری میکند  حال دیگر به صندوق آرا هم نزدیک نخواهم شد  حال خاموش مینشینم وبه زرفترین   وبی بنیاد دترین نقطه های زندگیم میاندیشم هرچه نوشتم حقیقی بودند  درنوشته ها یم  مانند کف دریا  سبک وتهی بودم  وگاهی مانند امواج دریا  پرخروش  وچه با سرعت بسوی طوفان درحرکت بودم ! .
    حال خاموشم  به معمای واقعی خاموشم  تنها درگوشم  خروش طوفان   را مانند نعره یک نهنگ که میل دارد مرا ببلعد میشنوم . میخواهم فرا کنم میخواهم برگردم .
    من میدانم  لال بودن و خاموش بودن یعنی چه  اما آنهاییکه دراطرافم بودند سکوت مرا  وخاموشیم را بنوع دیگری تعبیر میکردند  وآنکه مرا شکنجه  وعذاب میداد  از درد مرا لال میساخت  درد ی را که  هیچ کلمه ای قادر به باز گوی آن نیست  آواز من خاموش شد چین خوردگی در چهر ه ام پدیدار  گشت  از درد نه تنها پیکرم  بلکه کلماتم نیز بخود میپیچند  کلمات وعبارتهای که  پرا زچین وچروکند .
    تنها یک چیز در مغز من صدا میکند  ! میخواهم برگردم بخانه اولیه خود  بخانه ایکه انتخاب کردم . مهم نیست آنجا دگرگون شده وجایگاه مناره ومسجد واذان است بمن ربطی ندارد من درسکوت همیشگی  خویشم .
    میخواخم برگردم این تنها چیز ی است که مرتب تکرار میکنم .روز گذشته زمانیکه از خیابانها رد میشدم چشمانمرا میبستم تا  تکرا ر  مکررات  را نبینم خانم دکتر دستی به ساق پاهایم  کشید وگفت نمیدانم جرا اینهمه آب زیر پوست توجمع شده  کیست بزرگی ابی زیر زانویم هست که باید خالی شود  باو نگفتم که از شدت نفرت نمیتوانم حتی پرده هارا بازکنم وخورشید را ببیننم گاهنی طلوع خورشید را  به درون دوربین گوشیم میفرستم همین نه بیشتر وبه شمعدانیهای باغچه ام مینگرم که با چه سرعتی رشد کرده اند وبه همان سرعت خواهند مرد خاک اینجا همین خاصیت رادارد . اینجا دزد بازار است واربا ب مافیا هستند باید زیر سایه آنها زیست وباید بلد بود با آنها  بنوعی عشقبازی کرد کار من نیست این چین وچروکها ی بر چهره  نمایان ریا وتزویرهاست  حیله ها وزرنگی ها  همه تاخوردگیها نشان خم شدنهاست .\این تا خوردگی وچروک لباس نیست تا بااطو صاف شود آتش داغ میخواهد . نه فرقی با سر زمین ملاها ندارد تنها روبنده  وچادر نیست . که آنهم بمدد  آقایان بسرعت برق اول بصورت توربند وکلاه وسپس ردا وارد بازار خواهد شد . 
    میخواهم برگردم همین ، نه بیشتر ونه کمتر .نیمی از وجودم را در آنجا  بجای گذاشته ام میخواهم درکنار آنها کامل شوم . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  . اسپانیا . به روز شده چهارشنبه ۲۴ آ\ریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی .
  • یک روز بارانی

    ثریا / اسپانیا / سه شنبه ۰۳/ آپریل -۱۹.
    یک دلنوشته !
    یک روز تاریک وبارانی است ساعت ۱۲ با دکتر وقت دارم اکو گرافی دارم از پایی که چند سال پیش بر اثر یک غفلت شکست ومن  آنرا رها کردم کچی گرفتم وتمام شد . نه نشد استخوانهای درون زانویم خورد شده اند ودرد مرا به فریا د وا داشته است .
    مهم نیست دردهای بیشتر ی هم هست عکسی  که نازنینی برایم فرستاده بود امروز گذاشتم روی اینستاگرام واقعا باید به ایرانیان جایزه داد یک بام و چند هوا  ! پسران وختران شاید زیر سن چهارده سال  غرق توالت لباسهای عجق وجق  مثلا برند !!! با کلا هایی عجیب وغریب  این نسل مول این زاده شغالان و نوکیسه گان امیر خان  با کدام جوانان رابطه پیدا کرده ای وبا کدام  یک از این مولها میخواهی وطن را نجات دهی ؟! عده ای که ترا وطن فروش میدانند چرا تحریم نفت را پیشنهاد دادی واین نسل هم که گویی دررویا بسر میبرد کارش می زدن و….کارهای دیگر است برایش مهم نیست وطن کجاست خانه کجاست ! 
     حالم گرفته شد.
    بارانمیبارد باید به دنبال پوتینهایم بگردم  اوف آنهار ایافتم درون صد جعبه رویم انباشته  نه مارکدار نیستند  گران خریدم اما از تیماج درست شده اند !!! تیماج یعمی مالیدن چرم آ|بشده روی پلاستیک  من نمیتواتم مانند التون جان یکهزار جفت کفش داشته باشم ویکهزار عدد عینک وبروم بوتینک ورساچی هزارو دویست بلوز آبی بخرم وآنهارا درون اطاق تلمبار کنم وبشما بگویم که : من اینم ! من دارا هستم ! قبلا گرسنه بودم حالا ثروتمندم میتوانم  هرکاری دلم بخواهد بکنم حتی روی  میله برج ایفل نیز تاب سواری کنم ! این خاصیت دنیای ماست وجنگ اقتصادی . توریستی . 
    نه پوتین های ما کمی گران بودند چون فروشگاه گران بود میشد آنهارا به قیمت بیست یورو هم خرید اما من هشتاد یورو دادم بابا د و غمیش فروشگاه تنها فروشگاهی که دراین شهر پس مانده های بقیه شهرهای دنیارا میاورد وبا قیمت خون پدرش میفروشد ! بوتیکهای مارکدار وصاحب برند قلابی در سوی دیگر هستند بامن  فاصله زیادی دارند  هرچند البسه وکفشهای انها نیز درهمین جا ودرانبارهای مخفی به دست کارگران  پناهنده دوخته میشود اما فورا مارکی برپشت آن. میچسپانند و|انرا به قمیت یک ماه حقوق بنده میفروشند !!!!
    کجا بودم وکجا رسیدم  نه بیشتر نمیشود از این دنیا ومردمش گفت تنها باید تماشاچی بود وشب را فورا به رختخواب رفت وصبح زود بیدار شد تا کامروا باشی !! حد اقل چاقو کشان ودجالان اطرافم نیستند خود شانس بزرگی است  از دیده ها نهان شدم شبهایم با |اواز شجریان وسیمین غانم وفرشته تمام میشود وروزهایم با خواندن اراجیبف دیگران و چرندنویسی خودم به پایان میرسد  روز گدشته لیستی به دخترم دادم برای خرید  همهرا که نوشت گفت پس غذا چی ؟ گفتم غذا ؟ تو از کدام غذا حرف میزنی ؟ از مرغهای بو گندوی میکرب دار گوشتهایی که معلوم نیست متعلق به کدام جانورند وماهیانی که دردریاچه های مصنوعی بصورت مصنوعی رشد میکنند ؟ نه عزیزم حتی تخم مرغ هم اجازه ورود بخانه مرا نداردمیوه وسبزی آب بس است کمی هم نان اگر ا ز \ارد واقعی باشد نه از سپوسهای گوناگون مثلا ارزن وکلی هم درباره خصوصات طبیعی آن بحث نمایند .  نه گرسنه نیستم  هیچگاه نبودم . همان آب وسبزی برایم  کافی است من از نسل حیوانات اهلیم نه وحشی ! نگاهی بمن انداخت که تاسف در آن  خوانده میشد اما مهم نیست . ثریا / 
  • خرقه سالوس

    ثریا ایرانمنش (لب پرچین ) اسپانیا 
     صوفی بیا که خرقه سالوس بر کشیم 
    وین نقش زرق را خط بطلان بسر کشیم 
    نذر فتوح  صومعه  در وجه می نهیم 
    دلق ریا به آب خرابات  بر کشیم 
    دیگر خبری از می وخرابات  ووجه نقد نیست هرچه هست ریاست و هرچه میبینی رو به فناست .
    درگذشته جنگها در میدان جنگ اتفاق میافتاد جنگها برای حفظ اراضی میهن بود مردان واقعا رشید واز جان گذشته بودند  واگر حمله ای از کشور مخاصم میشد پناهگاهی بود  وقراردار بین المللی ابن بود که به آثار. باستانی حمله نشود .
    امروز پناهگاهان همه جایگاه اتومبیلهای لوکس شده اند مردان  وزنان دیوانه خورجینی از باروت ومواد منفجره حمل مبکنند وناگهان بی آنکه متوجه باشی خودت وخانواده ات  روی هوا هزار تکه شده ای دیگر مردان به حفظ اراضی میهن نمی اندیشند همه دچار گنگی مغز  خرفتی شده اند ملیت معنا ندارد وآنکه این سودا در. سرش هست مغبون است !. 
    اخباررا که نگاه مبکنی دلقکان سیاسی مانند عروسکهای دست پرورده با نخ بالا وپایین میشوند دهاتشان گویی بی معنا  باز میشود همه نوشته  ای دارند که باید از روی آن بخوانند  همه باید مراعات حال بینندگان وشنوندگان  محترم !!!را بنمایند رای تو اثری ندارد گفتار تو بی معنی  است ودرجایی برایت خطر جانی دارد  دنیای گنده لاتها  چاقوکشها ومردان ریا کار . عبا  به دوش ونعلین وردا پوش است .
    به کجا میروی ! این سئوالی بود که مسیح از پیتر کرد وگفت مردان  من بتو احتیاج دارند برگرد امروز مسیح نیز افسانه شده به اشکال مختلف گاهی جوان زمانی پیری رنج کشیده وبدبخت از تیری أویزان است و جوانان از خودشان میپرسند   چگونه نتوانست با معجزه خودرا نجات دهد ؟ حال چگونه میخواهد مارا نجات بخش باشد جواب حاضر است او بخاطر گناهان ما جان سپرد !!کدام گناه؟گناه زاده شدن ویا آن افسانه شیرین ننه وبابای عریان ما درون بهشت خیالی ؟ .
    در آنسوی مردان وزنان با شستشوی  مغزی در انتظار ظهور ناجی خویشند بی آنکه به دستها وپاهای قدرتمند ویا انرژی درونیشان بیاندیشند ناجی !!!کدام ناجی ؟؟؟آدمکشی دیکری خواهد  آمد که تشنه بخون است وبا خون مست میشود همچنانکه لاتها ی فرنانده امروز  سر زمین من مست باده خونند .
    نگاهی به یک ویرانه لبریز از گل که تنها دو ستون بر جای مانده بود ومقداری ظروف و البسه گلی دریک گودال -بخود گفتم که :
    این است سر زمین من  اما نه کمی بالاتر چشمم به بازاری افتاد که تنها میتوان در نقاشیهای گذشته آنرا یافت ومحراب ومسجدی که مرا بیاد تالارهای  بزرگ بزمی میانداخت  نه این سر زمین من نیست  من آواره دشتهای بی کسی ام ونشخوار کننده آن علوفی که در گذشته به زور نمک وشکر قورت داده بودم .من کجایم ؟ من کی هستم !؟ 
    در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد 
    عشق پیدا شد وآتش بر همه عالم زد 
    مدعی خواست که آید به تماشکه راز 
    دست غیب آمد وبر. سینه نامحرم زد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش (لب پرچین ) ۲۳آپریل۲۰۱۹میلادی برابر با سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !اسپاتیا .
  • خواب !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » .اسپانیا !
    خواب ! ای هدیه  خداوندی  زمانی که درب همه شادمانیها به رویم بسته میشود  واز درد زبانم در کامم خشک میگردد  خسته وافسرده میشوم  تو برمن چیزه میشوی  درآن زمان است که همه عقل وشعور وچیره گی خودرا بر هستی از دست میدهم وتسلیم تو میشوم .
    خرفت وگنگ میشوم ُ  تو بادستهای لطیف  چشمان  خیره شده مرا بهم میبندی  وچشمانی دیگر به رویم باز میکنی که  روزگاری شیرین داشت در عشق فرهاد .
    چشمانی  که چون ماهی کور  در دریا  تنها به زیر لرزش ابها میغلطد وفرسنگها راه را می پیماید  تا به دنیای دیگری برود  تو آنها  را میبندی  چشمانی که درتاریکی برق عشق را  ومستی را در زوایای اطاق میبیند  .
    چند روز گذشته که مجبور بودم برای دردهای ناشی از کمبودهای وارداتی !!  به پزشک مراجعه کنم  اولین حرف پزشک این بود که : 
    چقدر زیبا هستی ؟  به قنادی  رفتم تا چند شیرینی ونان بگیرم  دخترک پشت دکه مرتب بمن نگاه میکرد وسپس گفت خیلی زیبا هستی  معلوم است که در جوانی چه آشوبی بودی !!!  بخانه برگشتم به طرف آیینه رفتم لب همان لب بود ! چشم همان چشم بود / موها همان  موهای سالهای بر باد رفته بودند اما من زیبایی درخود نمیدیدم ! 
    با خود فکر کردم شاید  آخرین شعله شمع باشد که دارد  بلند میشود / قد میکشد  / میرقصد وزیبا میشود اطراف  را نورانی میکند .وسپس خاموش میشود . 
    ویا ….ویا برق عشقی است که بردلم نشسته و کسی را از آن  باخبر نیست  . آیا او برگشته ؟ از آن دنیا برگشته ودر قالب دیگری نشسته ؟ او که دریک تصادف ناگهانی !!! جان سپرد راننده زنده ماند اما او رفت با آن دستهای زیبایش / قدرت کلامش وبیانش که همه را مسحور میکرد با آن جسارتش وکتابهایش را که همه بی آنکه به دست چاپ بدهد درگوشه ای درون یک کلاسور سفید جای داده بود بمن نیز توصیه میکردنوشته هایت را برای خودت نگاه دار  آنهارا به دست چاپ مده چرا که روح این ملت مرده است ملتی ناتوان بیروح وتنها مانند آیینه انعکاسی از دیگران را دارد .
    زمانی که رفت  نه گریستم ونه مویه کردم شاگردانش دوستانش همکارانش  خاک تربت اورا بر سر ریختند من مانند یک درخت خشک بر جای ایستادم میدانستم برخواهد گشت  خود او به این تناسخ اعتقاد داشت ومیگفت روزی برمیگردم .
    آیا برگشته ودر سیاره دیگری بین اقمار دیگری زندگی میکند دریک منظومه ؟ اطرافش را ستارگانی درخشان گرفته اند ومن دراینسوی زمان در یک گوشه خارج از منظومه خود ایستاده واورا مینگرم دستها همان دستها ، بیان همان بیان وصدا همان صداست جسارت وقدرت بیان هم اوست .  او میاموخت  این یکی هم میاموزد  او بر ضد ظلم بر خاست این یکی هم بر خاسته   او بنام مهر کینه دردلها پخش نمیکرد این یکی هم دلی مهربان دارد  ونیروی ابتکارش  بی نظیر .
    نگذذاشتند که او  همراهان  خودرا با آفتاب  آشتی دهد  در روز  دراز روشناییها نگذاشتند  افکاررا پرورش دهد آنقدر اورا فشار دادند تا دم فروبست  وچشم بر هم نهاد  حال چشمی دیگر باز شده است  وچشمی دیگر گشاده شده است  تا ازنو ببیند  وبنمایند  تا گام به گام  همهرا با خود همراه سازد  پاهایمان برای رفتن با او نیاز به قدرت دارند  او چراغ را به دست گرفته  وبه جلو میتازد  دیگران تنها به چراغ دستی خود که  اطرافشانرا روشن کرده است  مینگرند وتنها یک گام پیش وپس میگذارند  وهرکجا  که توانستند مارا بکوبند .
    امروز ما روی آبهای سر گردان راه میرویم وزیر پاهایمان برق آتش  دیده میشود  نمیدانیم چگونه پاهای خودرا به جلو برداریم  سپیده میدمد از خواب بیدار میشویم  خوب شب که گذشت امروز هم میگذرد همین دم غنیمت است !!! درتاریکیها  راه میرویم وبه آینده  خود نیز شک داریم  فردا دیگر بین ما نیست دیگر فردایی نخواهیم داشت .
    هنوز فرق چشمان کف پاهایمان وفرق سرمانرا نمیدانیم  ودشمن همان چشمان مغر ماست  که میبیند اما کور میشود  پاهایمان را  زیر تابش آفتاب   گرم میکنیم  آفتاب که غروب کرد شب میشود  وما درکور وسوی شمعی دوباره به زندگی موریانه ای خود ادامه میدهیم بی هیچ افتخاری . 
    اگر به تناسخ وبرگشت ارواح اعتقاد داشته باشیم  باید بگویم او برگشته است ومن از این بابت شادمانم شاید این زیبایی ظاهر نشات از همان طپش بی امان قلبم باشد .کسی چه میداند ؟! پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  دوشنبه ۲۳ آپریل ۲۰۱۹ برابر با دوم اردیبهشت ماه ۱۳۹۸ خورشیدی !
    اسپانیا .
  • سیرک بزرگ

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا .
    اول اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی .
    نازنینم !
     آهسته زیر لب تکرار میکنند 
     وقتی  تو روی چوبه دارت  ، خموش ومات 
    بودی 
     ما :
    انبوه کرکسان تماشا  
    با شحنه های مامور  ُ مامورهای مغرور
    همسان وهمسکوت  ماندیم !
    خاکستر ترا  باد سحری ُ هرکجا برد 
    مردی از خاک خواهد  روئید !………..
    پیر مرد با اب وتاب  گویی هنوز مزه خورش قیمه وچلو کباب زیر دهانش  بودند با لب ولوچه اویزان آنچنان تعریفی از غذاها وگردشهای دور  رودخانه  که بمدد تاجران نو پای همایونی انجام پذیرفته بود که حالمرا بهم زد  فورا  آنرا خاموش کردم  ُ حتی دشمن امروز با دشمن افناده خود چنین نکند که شما نامردان انجام دادید .
    بهر روی پادشاه پیر بخت ما با سایر تاجران دست اندر کار اقتصاد توریست وجهان گردی وفعلا وقت ندارد سری بمردم ایران بزند تنها به آنها پیام میدهد ودستمال به دستان گرد شمع وجود ش  برایش سیرک به راه میاندازند .
    برایت نوشتم اگر تو هم  درآن سیرک شرکت کرده بودی وپرچمی به دست گرفته در خیابانهای نیویورک راه میرفتی بی آنکه غم ملتی را بخوری  شاید همان گردنهای چروکیده با دستمال گردنهای ابریشمی ومرواریدهایشان گرد وجودت پروانه وار جمع میشدند . تنها نمیتوان بدون دست خالی در اسمانها پرواز کرد باید اقتصادی محکم پشت ترا بگیرد ویا دستهای نامریی وآهنین مانند همان بزرگ پرده داران همایونی !
    امواج  مردم ایران همه سیه پوش وعزا دارند  وشما فتنه گران دراین سوی جهان درفکر بلند کردن یک پرچم مرده  .خوب بمیرید  ، بمیرید ای حریفان که شمارا با چند لامپ نئون سفید ویک کف سفید بسوی دین فرا میخوانند دراین سو صد ها عید ناگهان باهم فرا رسید عید فطیر! عید رضوان ! وعید پاک ! کسی عزای شمارا نداشت مشگل خودتان است به همان چراغ نئون وکفن سفید بچسپید تا مراد خودتانرا بگیرید وبتوانید کیسه لویی ویتانرا پرنمائید .
    چه بهاری است   پرودگارا  دراین دشت ملال انگیز .  لاله ها وآینه ها بجای چهره گلهای بهاری عروسان نوجوان   خون را  نمایش میدهند  وآن فروریخته بناهای  بزرگ وپریشان  درباد  همه از می خون شهدا !!! مدهوشند .
    ای حریفان تبه کار  ، ملتی به زیر درد وبیماری  وسیل و  مشتی جانی ناشناس درمیان خون  جان میسپارد وشما؟  نامتان زمزمه مستان مدهوش میباشد  .
    نه ! این فصل دیگری نیست شاعر  !!! این فصل نیز مانند همه فصلها میباشد فصلهای خونین وسرما وبرودت بیرون ودرون  
    قایقرانان در آبهای سرگردان خوب میرانند و زورق خودرا خوب به ساحل امن میکشانند  از هیچ تند بادی هم هراسی ندارند ! کلمه بزرگ اقتصاد درپشت سرشان ایستاده است !!!  جان ومعنا همه از بین رفته اند  بادبادنهارا با وقاحت تمام بر افراشته اند  وما چرا غصه آن ملت را بخوریم که شب درتخوابهایمان بیدار بمانیم ؟ ما هم درخیزابهای خود کشتی خودرا میرانیم شاید به مرغزاری رسیدیم  شاید به شاعری برخوردیم وشاید آن مرد را که فریاد انالحق را بردار کشید دیدیم !  وشاید سیمرغ را بر فراز  قله ها بلند سر انجام تماشا کردیم  با جان ومعنای آن  با آتش نهفته دردرون  ما دریانوردانی هستیم که  توفان ونسیم را خوب میشناسیم  وبا آغوش باز بسوی امواج میرویم  وچشم به راه سیمرغ می نشینیم  ما خودرا به پای این حقیران جیره خوار وفقیران ومرده خواران نمی اندازیم . ما خیزابها را  خوب میشناسیم  ودگرگونیهارا نیز . 
    روزی باد بانهای شما در هم پیچیده خواهدشد وقهر وغضب ملتی شمارا نیز در برخواهد گرفت درآن زمان باید خودر در لانه سگهای هاری که امروز از شما حمایت میکنند پنهان کرده واستخوانها باقیمانده آنهارا بلیسید .
    زهی تاسف بریا آن ملتی که هنوز در فریب نشسته است  .
    گر چه از وعده  احسان فلک  سیر شدیم 
    نعمتی بود که از هستی خود  سیر شدیم 
    نیست دراین سبز چمن گلبن من امروزی 
    غنچه بودیم دراین باغ  که دلگیر شدیم ………صائب تبریزی 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . به روز شده درتاریخ : 
    ۲۱ آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با اول اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی .
  • شب وحشت !

    یک دلنوشته  بی خاصیت !!!
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ” اسپانیا !
    نام ایران را  لگد کوب  دغل بازان مساز. 
    ملتی را  برده وخوار . ریا کاران مساز 
     شب بدی بود شب وحشتنناک  صدای طبل طبالان  اندکی سکوت نمیکرد  گوشی را به فشار درون گوشم فرو کردم از ترس میلرزیدم صدای مرگ بود صدای نیستی بود  هرچه بود توام با منافع بود کسی بخود او نمی اندیشید هر مجسمه ای که از او ساخته بودند متفاوت بود گوییا مجسمه ساز نقش برادر یا پدر پیر خودرا در صورت او نقش داده بود حال با صدها کیلو تور وساتین  نوار وطنابهای ابریشنی اورا بسوی قتلکاه میبردند   من در زیر لحاف میلرزیدم  خاطره خوشی  از این عزا دا ی های د روغین   مسخره ندارم . 
    کًجا شد آن آرامش  ؟ در سرای ما اگر غم بود  کین و خشم و وبیزاری نبود  شادی باطن اگر کم بود  مرگ وماتم وزاری نبود  قتل وکشتار سیه کاری نبود  وزندگیها این تفاوت عظیم بین فقر  نداری  وگدایی وثروتهای دزدیده شده را نداشت  ودوستی ها رنگ بیوفایی را نداشت .
    در آن نغمه سرای  آزادی  وآزادگی  بینوایی کمتر راه داشت  وگوهر. علم را  پایانی نبود  حال هر روز به طرف سقوط فکری واندیشه های گم شده  وبیخردی سوق داده میشویم .
    شب بدی بود  شب ترسناکی بود 
    وامروز  ؟؟? همه چیز پایان گرفت وفردا جشن رستاخیز است وما با چه بیهردی دل به این افسانه ها داده ایم فرقی نمیکند امام شیعیان باشد ویا رسول رستاخیز . پایان 
    شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸ خورشیدی
  • نازنینم

    ثریا / اسپانیا/ همان جمعه مقدس !!
    نازنینم !
    من  امریکا را از زمان جان  کندی شناختم !تا آن روزها  امریکا تنها روی نقشه جغرافیایی بود که معلمین ما خیلی تند از روی آن میگذشتند .
    زمانیکه  ژاکلین کندی به همراه هسرش وارد کاخ شدند  من شیفته زیبایی وسادگی وبرازندگی ژاکلین شدم  وبا خودم فکر میکردم  که زمانی بزرگ شدم حتما مانند او همسر رییس جمهوری میشو م ومانند او لباس میپوشم ومحبوب القلوب خواهم شد  شهربانوی ما با کلی شیشه های رنگی که به خودش آویزان کرده بود از چشمم افتاد .
    کندی را کشتند بعدها فهمیدم که به دستور معاونش  بود که با همان پیراهن خونین همسر. کندی درون هواپیما سوگند رسمی  را به اجرا در آورد ژاکلین بدون پول ودارایی وجواهرات با دوبچه مجبور شد همسر آن قاچاقچی معروف شود  هنوز ژاکلین برای من نمونت یک بانوی اصیل وزیباست .
    بعد ها بزرگتر شدم امریکارا شناختم مردمش  را دیدم به شهرهایش سفر کردم اما اروپا ی کهنه را بیشتر پسندیدم وساکن شدم  جزیی از آنها شدم دیگر تنها یک انسان بودم که اهل هیچ کجا نیست .
    چند روز پیش که دریک کلینک پزشکی بخاطر پای شکسته  ام خانم دکتر میپرسید اهل کجایی  گفتم کرمان  گفت وه آنجا زاده شده الان اهل اینجا هستی اسپانیا  گفتم بلی ظاهرا همینطور است بیشتر عمرم دور اروپا وامریکا گشته ام ساکن نبودم مرتب جا عوض میکردم  اینجا مردمش شبیه خودمان هستند اگر قرار. باشد دروغ بگویند به راحتی آبخوردن آنرا بر زبان میاورند  اما تعداشان  کم است .
    خیلی به خاکشان عشق میورزند ومن فرزند خوانده آنها هستم  بعضی از کوچه ها ها تنگ وخیابانها وجویبارها مرا بیاد کوچه باغهای خودمان زیر درختان گل اقاقیا میندازد  امروز همه این درختان  گم شدند محبوبه شب /اقاقیا/ودرختان  بهار نارنج دیگر آن بوی سابق   را درمشام  جانم احساس نمیکنم تنها  ساختمانها سفید مانند قفس پرندگان رویهم تلمبار شده اند  دیگر آن امنیت شبانه  نیست ومن خانه  نشین شدم بچه ها پرواز کردند ورفتند باید آنهارا روی اینستا یا توییت .بیابم ویا با واتس آپ از حال یکدیگر با خبر شویم  سیما هست اما صدایشان کمتر است  . 
    خیلی کوچک بودم  ویا جوان که شوهر کردم وخیلی زود بچه  دار شدم وچه زود بیوه شدم تازه میخواستم معنی زندگی را بچشم که مجبور شدم کار کنم  .نه !برای خودم دل نمیسوزانم  برای دلم  میگریم که تنها ماند . روحم را نگاه داشته ام   خوشحالم که در اختیار خودم میباشد .
     تو ؟! تو همان آشنای قدیمی هستی که ترا صمیمانه دوست میدارم .همین ! نه بیشتر ! اگر گاهی نظری ویا تذکری بتو میدهم تنها تجربیاتم هستند نه بیشتر .
    برایت آرزوی موفقیت کامل دارم /ثریا 
  • آیین رضوانی !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا !
    پدرم روضه رضوان به دوگندم بفروخت 
    نا خلف باشم اگر من بجویی نفروشم !
    امروز روز دردناکی برای جامعه مسیحیت میباشد وامشب شب  شام غریبانه است ! اما صبح زود روی گوشیم  تبریک روز بزرگ رضوان را دیدم !!!  وروز گذشته نامه ای دریافت کردم که آیا ایران آینده  بهایی خواهد شد ؟ درجواب نوشتم صد درصد هم اکنون درتهیه وتدارک جا بجایی پایتخت میباشند وشیراز پایتخت خواهد بود  بقیه را دیگر نمیدانم تجزیه میشود واقوام مختلف میروند تا یکدیگر را بکشند  ویا به زور باید بهایی شوند !
    مفصل داسانی روی تابلتم نوشم سایه ابری آمد  همه را برد !!! همه چیز مارا زیر نفوذ خود گرفته انذ حتی تعداد نفسهایمانرا نیز میشمارند ! بنا براین تا جاییکه فضا دارم مینویسم  چند صفحه تازه  به این دستگاه  اضافه شده  میتوانی به صفحه جدیدبروی !!! خیز قربان با این کثافت آسوده ام .
    بیاد ندارم چه ها نوشتم اما سخت عصبی بودم من دریک خانواده ای پای به عرصه وجود گذاشتم که نیمه بودند نیمی مسلمان زاده ونیمی زرتشتی  تصمیم گرفتم بسوی اجدام بروم همان رفتا روخوی \انهارا به ارث برده بودم حال باید تسلیم مردمی شویم که دست استعمار برای استحمار ما باو لقب امام زمان وآخرین امام داده شده  است در شیراز به دنیا آمده درحیفا پناه گرفته است وهمان بانک داران چند صد ساله وزمینخواران وزمیندارن اورا  آن معبد  مرموز را اداره میکنند برایمان نان میفرستند گوشت  خودمان  را بخورد  خودما میدهند مگر نوکر آنها باشیم .
    چندین بی خانمان وآ واره وگرسنه را جمع کرده تعلیم داده اند  داده اند وآنها میخواهند  مارا تعلیم بدهند !!! روزیکه وارد این سر زمین شده شاید تنها یک بهایی بود امروزنزدیک به هشتصد هزار بهایی در سر تاسر این سر زمین وجود دادرد بمددد مسنجرها وبیت های عظیم !! .
    بلی دستی همه نوشته های مرا پاک کرد ومن مجبور شدم دوباره باین دستگاه فکسنی با این خط نکبتی که روی آن است پناه ببرم  وبنویسم که  ای مولانا برخیز وفریاد کن که مکانم لا مکان باشد بگذارید بمیل خودمان عاشق باشیم وبه میل خودمان خدایی را که درسینه نهان کرده ایم بپرستیم چرا باید با دستور شما ها باشد ؟ کلیساهارا بنوعی ساخته اند  مثلثی شکل که بعدها بتوان از آنها بعنوان معابد ومساجد استفاده کرد ( هرچه باشد ایشان اول مسلمانند ) ! الواحشان وگفته های طلاییشان با خطوط درهم فاخر عربی نوشته شده ( حیرانم  که این انگلیسها  کجای اعراب رادوست میدارند ؟ ) !معلوم است !!! .
    چه تدبیر ای مسلمانان  که من خودرا نمیدانم 
     نه ترسا و یهودیم نه گبرم نه مسلمانم 
    نه شرقیم  نه غربیم  نه بریم ونه حریم 
    نه از کان طبیعتم  نه از افلاک گردانم 
    نه از خاکم نه از بادم  نه از آبم نه از آ تش 
     نه ازعرشم نه از فرشم  نه از کونم  نه از کانم 
    مکانم لا مکان باشد  نشانم بی نشان باشد 
    نه تن باشد نه جان  باشد  که من از جان جانانم 
    خوب این جان جانانرا بگذارید درون سینه هایمان پنهان داشته واورا بپرستیم . 
    روز  گذشته به تماشا ی فیلم ( آوای برنادوت نشستم ) پس از \ان دراین فکر بودم که مردان خدا ومردان دولت ومردان اقتصاد که هرسه دستشان دریک کیسه است چرا گفته های این دختر جوانرا فقیر را باور نداشتند ؟ یا خود دروغگویانی بیش نبودندبرای فریب مردم ویا چون دختر ک فقیر وندار بود حرفش نیز خریداری نداشت چه بسا اگر دختر یک دوک  وشه زاده بود حتی نخهای شلوارش را بعنوان تبرک میبردند !!! بدینگونه مردم را دربرابر سئوالها قرار میدهند سپس میگویند دین کور کر ولال است  بیشتر سئوال مکن !!!!
    منهم دیگر سئوالی ندارم ! 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » جمعه ۱۹ آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۳۰ فرودردین ۱۳۹۸ خورشیدی !..
  • زنگها به صدا در میایند

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا !
    میزبانی که زجان سیر کند میهمان را 
    چه ضروروتست  کّه آراسته ساز د خوانرا 
    هر که بیحد  شود  ار حد  نکند پروایی 
    چه غم  از محتسب شهر  بود مستانرا 
    ما خدا را  در خانه خود زندانی کرده ایم  ودرونمان تاریک است ، سالهاست که خدارا در زندان مکر وریا وفریب زندانی کرده ودست وپاهایش را با زنجیر نا بخردی بسته ایم .
    هنوز نمیدانم  آیا کاتدرال  نتزدم فدای اقتصاد ورشکسته فرانسه شد ویا دستی نادان آنرا به آتش کشید  نمیتوان این شعله های بی امانرا که مناره های  چند صد ساله را از جای کنده وبه هوا پرتاب کند تنها یک مشعل باشد ! 
    حال ما درکنار معجزه ها نشسته ایم خدایرا بر زمین |اورده اورا مصلوب کرده وکشته وبر جسدش اشک میریزیم من مسیحیت را از آن روی احترام  میگذارم که کپی ناقصی از است از میترائیسیم ما  حال در زیر باران مردان سیاه پوش جوانانرا بر میخ میکوبیند ونمایشی تاسف انگز بر پا ساخته اند هرچه دردناکتر  بازدهی بیشتری دارد   این مردان خدا از هیچ جنایتی روی گردان نیستند .
    همه عمر به دنبال یک رویا بودیم یک خیال  ویک افسانه  پایان ناپذیر  وبر ضد حقیقت  وفراموش کردیم |ان خدایی را که بر اورنگ  خود سوار وبر قله البرز اسطوره ای  شتابان  بسوی ما سرازیر میشود اورا درنیمه راه کشتیم وبر جسدش  مویه کردیم .
    امروز  جاده ها وشهر هارا میگردیم به دنبال خدایی که روزی در آنجا راه رفته جای پای اورا میجوییم .
    من سالهاست که چیزی را یافتم که دیگران از درک آن عاجزند  وبا آن   هستم وبه آن اعتقاد دارم  از زیباییهای ساختگی خسته ام  زیباییهای مهار شده  وپراکنده دراطراف  که هرگز نمیتوان \انهارا یک جا جمع کرده وگرد وخاک آنهارا روبید .
    درهمه خیال خویش  راهی رفته ام وشعری زمزمه کرده ام .  وباین  زیبایی یافته شده نام خرد اندیشی دادم .چیزی را دیدم که خودم هستم وبه ان معتقد .
    چیزی را درون سینه ام دارم  که هیچ قدرتی  نمیتواند  رنگ آنرا ببیند ویا آنرا ازمن بستاند  چیزی که نه نیاز به آیینه  دارد ونه خودنمایی .
    امروز روبرویم بجای یک خطوط زیبا ونقش آفرین که همه عمر با آن مانوس بودم خطی نا مانوس وزشت وکریه مانند همان گروهی که نامش الشبه یا الخبیث ویا ال غیاث است زشت ومکروه وسیاه چاره نیست برگی جلوی من گذاشته اند باید آنرا پرکنم ! حالم را بهم میزند .
    هر چیزی دراین دنیا هست  سرودیست  که محصوص خود میباشد  خط ما نیز بسیار زیبا ومانو س بود حال درمیان اروح پلیدی ها وسیاهی ها  باید نقشی بیافرینم شیرین ودلپذیر  دلم با حواسم سازگار باشد وترانه سر دهد متاسفانه هرچه میبینم  ساخته شده از سنگ خاراست . پایان  
    کاش یکبار به سر منزل ما میامد  
    آنکه  بر تربت  مار ریخت گل وریحانرا 
    پیر را حرص دو بالا شود از رفتن عمر 
    بیشتر گرم کند  جستن  گوی  چوگان را 
    بسکه در لقمه من سنگ  نهفته است  فلک 
    بی تامل  نگذارم  به جگر دندانرا ……..؛: صائب تبریزی ؛ 
    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین »  ۱۸ آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۹ فروردین ۱۳۹۸ خورشیدی / اسپانیا !
  • نقدهارا بود آیا …

    یک دلنوشته ویا دردنوشته !
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”اسپانیا !
    با تابلت آی پد  مینویسم کم وکاستی را ببخشید بخاطر بعضی دردهای عضلانی از نشستن روی صندلی عاجزم !!!
    بلی !  داشتم مینوشتم که : 
    نقد ها را بود که آیا عیاری گیرند 
    تا همه صومعه دا ان  پی کاری گیرند 
    گمان نکنم زندگی ما در دست همین صومعه داران وعیاران میباشد ! شب گذشته دوباره کانال من وتو همسر وهمدوش بی بی سکینه  آن نمایش مهوع آور بفرمایید شام را ترتیب داده بود آنهم با تشکل آدمهایی که ابدا بهم نمیخوردند زنی سالمند به همراه یک ملکه نوکیسه ودو دانشجو!!!البته همه اینها با کمک همان دکانداران وصادرات وواردات در شهر ونکور مقر دزدان  شکل گرفته بود . آن بانوی میان سال کمی فربه ومعلوم بود ًکه رنج روزگار بر او چه جا پایی گذاشته بود وهانا خانم که ملکه  این جمع بودند با آن مبلهای وحشتناک طلایی نماد نو کیسه گری  ا ا وافاده وایراد گیری ایشان از مد متعارف دیگر بیرون بود  ومن دراین فکر بودم چرا حالا این نمایش تهوع آوررا کذاشته اند  !؟ در حالیکه  نیمی از مملکت زیر آب مردم به نان شب محتاج  گروه گروه تروریستهای مزدور برای حمایت از علی چلاق واردخاک ایران شده اند وبوی جنگ تا زیر بینی ها را گرفته در چنین موقعیتی چه چیزی را میخواهید  ثابت کنید ؟!
    هیچ یک فرهنگ منحط !
    حافظ بر خیز  که امروز ما نیز ما نند دوران  تو در عصر تباهی وتیرگی وننگ وفساد زندگی میکنیم  یعنی تن به مردگی داده ایم چرا ما نباید  با ملتهای  دیگر همگام وهمسو باشیم ؟ چرا باید  همیشه تو سری خور بدبخت واجیر باشیم !  بلی فرهنگ فرنگ رفتگان  وفرهیتگان را دیدم  حتی  راه غذا خوردن را نمیدانستند اما ادعا ها زیاد بود !
    شب گذشته از صدای طبالها بمناسبت عزداری بسرعت به درون تختخوابم خزیدم گوشیها را درون گوشم گذاشتم ……گر عارف حق بینی  چشم از همه عالم بند 
    چون دل بیکی دادی ……
    چون ساقی مستانی می بالب خندان خور  
    چون مطرب  مستانی نی با دل خرم زن  /نی زن -نی بادل خرم  زن 
    عزاداری اینها وحشتناک تر از همه جاست با صورتها پوشییده وکلاههای کوکلس کلانی که هر سال نوک آن دراز تر میشود تنها کاری که از من بچه ننر بر میاید این است که خودرا به زیر لحاف پنهان کنم  وگوشهایم را بگیرم .
    کو دلی تا درد من بداند  کو همزبانی  تا ز راه مهر  با من تنها  سخن گوید؟
    هیچکس نیست  تا دامنش را بگیرم  وبه پرسم که :
    من دراین غربت تنهایی  چه میکنم  ؟
    مادرم کو ؟
    پدرم کجاست ؟و یاران را چه شد ؟
    مهربانی کجا گم شد ؟
    عیسی مسیح  !!!!جمعه  برایت شمعی روشن میکنم شاید تو بتوانی جواب اینهمه سئوالهای مرا بدهی !!!پایان 
    نوشته شده  :  چهارشنبه ۱۷ آپریل ۲۰۱۹ برابر با ۲۸فروردین ۱۳۹۸ خورشیدی !!!اسپانیا –
  • نتردام

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    چشم باز کردم ُ شعله های آتش را روی شیشه تلویزیون دیدم چگونه  دورد وآتش به هوا میرفت ومردم  بیخبر به تماشا ایستاده اند  بازکجا را  آتش زده اند وبه دم کدام گرگ آتش بسته اورا درون  مزرعه ها وشهر  ها  روان ساخته اند ؟ ! .
    نه این تاریخ ۸۵۰ ساله فرانسه بود که میسوخت  نتردام دو پاری یک کاتدرال بزرگ نتردام عروس  ونماد فرانسه !
    تارخ  دارد به پایان میرسد تاریخ زمین وزمان  حال ویکتور هو گو سر از خاک بردارد وشاهد وقوع آتشی باشد که همه خاطرات را از اذهان پاک میکند وناپلئون بونا پارته  تاج گذاری عظیمش را در |آنجا انجام  داد 
    سینه اتشگاه آن نار است  کز وی یک شر ار 
    شامگاهی  لحظه ای  دردوادی ایمن بسوخت 
    تاریخ را دارند به پایان میبرند   دنیای نویی را باید شروع کنند  وازنو بسازند همه چیز بوی کهنگی گرفته آقایانیکه  ما نمیبینیم ونمیشناسیم اما موجودیت انهارا احساس میکنیم دست روی نقطه های حساس تاریخ گذاشته اند .
    آتشی زینسان  کجا باشد که در هر مجمری 
    صورتی  دیگر پذیرفت  .وبه دیگر فن بسوخت 
    حال با چه شدتی  میل داریم هسته ای را درزمین  خالی بکاریم  ودر  خاک فراموشی بنشینیم  خدا  چرا نتوانست خانه اش را از گزند حادثه نجات دهد   اما خودش چون باد برما بوزد  ومارا میپراند تا رشد کنیم دوباره بمیریم  واو تماشا کند  وبشگفت آید .
    شاید هم بما رشک ببرد ومارا فورا از ساقه بچیند ویا ازریشه بخشکاند .
    او برای ما آتش آورد وآب را  وحقیقت را  ما بادرا کاشتیم طوفان درو کردیم وآتش را بجان  تاریخ  انداختیم .و حقیقت را بکلی گم کردیم . 
    کجاست آن خدایی که روزی اورا ستایش میکردیم  بخاطر همه زیباییهایی که بما بخشیده بود ؟ حال آتش الحا د وکفر را بردامن خانه های خودش وسپس بر جان بندگان ستم دیده اش انداخته است .
     ما راهی شهر های دیگری میشویم  که شاید خود خدارا در|آنجا ببینیم  که راه میرود   تا ازبخشش ناچیز ما رفع گرسنگی کند .
    وما ؟ دوباره از او شوق یافتن را فرا گیریم !
    او کجاست ؟ چرا ما اورا نمیبینیم  تا از زیبایش مست شویم  اورا ببوییم  تا بوی گل سرخ وعطر  یاس ا بدهد دست اورا ببوسیم  واز شیرینی دستهای او  نیرومند شویم ؟!
    او أتش را میفرستد / آب را میفرستد تا کباب شویم وغرق شویم  وبیخران درکاخ هایشان از پنجره ما موریانه هارا تماشا کنند  وشکم وروده هایشانرا انباشته  خودر انیزومند سازند . 
    ما با خدای خویش درجدالیم و زیر پوست ما مویرگهایمان پاره شده خون خودرا  میبینیم . 
    ما در  آستانه   زمان نوینی هستیم  بنا براین خدایی دیگر برایمان خواهند آورد  وزنانی که دیگر پایین  تنه نخواند داشت   آ ن زمان خدا اندازه اش به اندازه ما خواهد بود دیگر نه نامی از رستم میماند نه از اسفندیار ونه کوروش ونه شاه لیر  هر چه هست تازه است هوارا با لوله ها به درون ریه های آهنی خود میفرستیم وهر گاه باطریمان ضعیف شد مارا به کار گاه خواهند برد تا دوباره سیم ها و فازهای مارا تعویض کنند ویا بکلی اوراقمان نمایند .
    بلی !ما در آستانه چنین دنیایی قرار گرفته ایم وهرچه کهنه است باید از بین برو.د وحتی پاپ ! این آخرین پدری است که درواتیکان حضور خواهد داشت .
    و….دیگر نه شعری ونه شاعری ونه آوایی از حنجره ای ونه  موسیقی از پنجره ای  بسوی ما جاری نخواهد شد .  در انتظار آتشی دیگریم وسیلی دیگر .پایان 
    اشگ ودرد ناله شد ودرچشم وجان وسینه ها 
    لاله وسوسن  شد و در مجمر  گلشن بسوخت 
    پایان 
    ثریا ایرانمشن « لب پرچین «  اسپانیا / سه شنبه ۱۶ |آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۷ فرودرین ۱۳۹۸ خورشیدی !
    اشعار متن : رشید یاسمی : 
  • نامه به یک دوست

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ” اسپانیا 
    شتاب میکنم  تا زندگی کنم 
    وقادر نیستم که بایستم 
    غم من  در آندم که بسوی ابدیت میروم
     در حقیقت  نشان مهررا میجوید 
    به وجود خویش مفتخرم  چرا که ارزنده ام 
    دوست من 
    سپاسگذارم که جواب مرا میدهی  با همه گرفتاریها  که برای خود درست کرده ای  در حال حاضر بین همه پدیده های عالم ترا یافته وانتخاب کرده ام  وبا اطمینان میگو یم که روزی پیروزی از آن توست  اما باور کن تا چه حد غم نگیز است که باجبار کاری را انجام دهی .
    در حال حاضر نه فرصت  نه میلی به بازگشت به آن سر زمین نفریو شده ندارم  هیچ چیز را بجای نگذاشتم که به دنبالش بروم همه هستی ام بچه ها بودند که به دندان گرفتم ودر یک سوراخ موش تنها از ترس مامور زنداأیم پنهان شدم  روز ها وشبها  تنها نشستن  وبه از خود گذشتگی اندیشیدن  در آندم که او معجو نش را میجوشاند تا سر بکشد ووارد دنیا ی پلید خیال واوهام شود  ودر انتظار مدح وثنای دیگران بود -من در کنار کودکان بی  پناهم پنهان بودم  همه ما از آن ساعت که در جلد مستر هاید میرف وحشت  داشتیم   زمانی  که از این دنیا رفت حتی قطره اشکی هم فرو نریختم  تنها برای جوانیم بود که دل میسوزاندم  شاید هنوز به سن سی سالگی نرسیده بودم که دیوار مهیب غربت وتنهایی وبی فردایی جلویم قد کشید امروز  دیگر به آن روزها
     نمی اندیشم  اندیشه ام را رها کرده ام تا به هرسو که میل دارد برود   میدانم که روزی اندیشه ها مانند حیات ما تحت کنترل قرار خواهند  گرفت   پس بگذار  پرنده افکارم را رها کنم تا جلوی پنجره احساس بنشیپد وآوازی سر دهد .
    من با همجنسانم چندان جوششی ندارم ودوستان وفادار من از تعداد انگشت های یک دستم کمترند اما با مردان بیشتر احساس راحتی میکردم حد  فاصله معیین بود  دوست بودیم نه معشوق ومعبود  شاعر /نویسنده/مترجم /کارمند/ خواننده  نوازنده  همه نوع آدمی بخانه ما میامدند حتی ژیگو لوهای خوش لباس برای عرضه کالاهای خود اما من انتخاب خوبی داشتم امروز هیچکدام نیستند همه از این جهان رفته اند کتابهایشان  نامه  هایشان  کارتهایی که بمناسبتهای مختلف ببرایم میفرستادند  درون کشو ها خاک میخورد بعضی ها سخن رانیهایشان را روی  نوار ظبط کرده ویا آثارشان را برایم بصورت یک کادو میفرستادند .
    حال تو جای همه را کم وبیش گرفته ای نه بعنوان معبود نه عاشق  نه معشوق نه برادر ونه حتی پسر بعنوان یک دوست همدل وهم زبان  رویایی در سر نمیپرورانم تنها در جاهایی جلوی دیگران میایستم من باید بنویسم این تنها وسیله ای است که مرا زنده نگاه میدارد  مهم نیست ارباب چقدر بهره میبرد مهم این است که بمن انرژی میدهد   نقطه روشنی در گذشته ام نیست که امروز بعنوان یک خاطره شیرین  آن را نشخوار کنم هرچه بوده تلخی ناکامی بوده که امروز اثر خود را بر جای گذاشته اما من بی هیچ واهمه ای به جلو میتازم از چیزی ویا کسی  واهمه  خوف ندارم  د ر این مدت دربدری  آوارگیها  بدترین هارا ازکسانی دیدم که با دست خودم لقمه در دهانشان گذاشتم ولباسهایم را به آنها بخشیدم …مهم نیست دوست من قصه طو لانی حوصله این صفحه کم  تا بعد ترا به یزدان  پاک میسپارم بازم از تو سپاسگذارم  .ث
    ثریا ایرانمنش /اسپاتیا / ۱۵آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۶فروردین ۱۳۹۸خورشیدی /
     در پیش نگاه من  این جلال وشکوه مسخره 
    این تلالوی روزهای  نا خوش آیند  
    این تکریم  دنیای پر زرق  برق 
    این خانه های بزرگ ودلفریب   این ضیافتها 
    هیچ است -هیچ 
    من باین بالماسکه مسخره ابدا نمی اندیشم 
    —————ثریا 
  • هردردی از او بردی …

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ”
     اسپانیا!
    گر تکیه وقتی  بر تخت سلیمات ده 
    ور پنجه زنی  روزی  در پنجه رستم زن 
    یا پای شقاوت   را بر تارک شیطانه نه 
    یا کوس سعادت  را بر عرش  مکرم زن 
    سلطانی اگر خواهی  درویش مجرد شو
    نه رشته بگوهر کش  نه سکه بدرهم زن ……فروغی بسطامی …
    زمانی انسان دارای زندگی آسوده ایست  میتواند  چیزهای احمقانه بر زبان  جاری سازد  ودر پی اشیائ غیر ضروری باشد وخودرا  تسلیم آسودگی خیال کند وپریشانی را از خود دور سازد.
    بانویی در توییت  توییت کرده بود ًه (حاجیه خانم چه وقت این عزیز کرده شما خودش را تکان میدهد وتکلیف همهرا روشن میسازد )؟ سیل فحاشی جیره بگیران ویا فماشان مزدور که تنها به آینده نامریی ونا دیده خوشند بسوی ایو بنو روان شد ودستور رسصد آنرا پاک کنید !!.
    روزها پریشانی فرا رسیده امانه آن مردگنده هنوز نمیتواند خودش را جا بجا کرده تکلیفی برای آن ملت بدبخت روشن نماید پولها تا زمان اعلام ولایتعهدی ایشان در بانکهای امریکا  واروپا محفوظ وکار میکنند بنا براین ایشان  تا روز مرگشان  همچنان باید این لقب را حفظ کنند هم سی آی ای وهم پولها ه ایشانرا دارند میلی ورغبتی هم به پادشاهی بر آن مردم آن  سر زمین بیمار ند ارند الیته هستند کسانی مانند ما ًکه از آمدن ایشان نا خوشنودیم  حاجیه خانم کارشانرا خوب انجام  دادند بعد هم مزد خود را گرفتند 
    ما ایرانیان بسیار بد بخت  هستیم او نمیتواند بسادگی پولها واتومبیلهایش را کنار بگذارد بادیگاردهاش را مرخص کند  وبه سونات های بی نت ما گوش فرا بدهد  ویا آرام آرام راهی را در پیش بگیرد وبسوی عذابی عمیق پیش برود  او تنها میتواند گذشته اش را مرور کند وحاجیه خانم قصه برای نوه هایش بگوید خودرا در قالب شهرزاد به کودکان ومردمان نادان  قالب نماید .
    او هنوز در شکوه وجلالش  راه میرپد  او به درون نگاه نمیکند  تنها تابش نور خورشید را بر شیشه های رنگین  میبیند . 
    حال اگر این ملت سخت  مشتاق  آنهاست  ومیل دارد جاده همسرش را  دوباره بکوبد  آنها (پدر وپدر بزرگ) نخواهند بود بلمه تفاله هایی از انگورهای فشرده در ته خم مانده میباشند ومن دراین فکرم آیا ایران روزی روی
    آرامش را خواهد دید ویا معصومه  وسکینه  ومینا وفاطی وپونه روی  جاده با چوبه های آتش زا در انتظارند ؟.
    چون خاتم کارت را بر دست اجل د ادند 
    نه تاج به تارک نه ونه دست به خاتم زن 
    یا خازن جنت شو  گلهای بهشتی چین 
    یا مالک دوزخ شو  های  جهنم زن
    پایان  /ثریا ایرانمنش  ”لب پرچین” اسپانیا !
  • ریمسکی کورساکف

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » . اسپانیا !
    ——————————————————
    امروز درخبر ها خواندم که چپی های نو نوار شده بخصوص ساکنین بی بی سکینه دست به ابتکار جالبی زده اند ! شهرزاد را تقدیم به شهر بانوی عزیزشان نموده اند یعنی  بجای شهرزاد شهر بانو نت را میبلعد  !  
    نه به اعتقاد  من  آن زن درماند  در لجن زار  سیلاب که هستی وفرزند ان خودرا ازدست داده است لیاقت آنرا ندارد که شهرزاد باشد !! او خیلی که باو ابرازمحبت ومهربانی بکنند لقب شهادت را باو خواهند داد .
    شهیدی درمیان هیاهوی دوران شیاطین وبی ناثیر  وگمشده –  خالص وپاک  گمان نکنم هیچگاه دنیا بتواند خودرا عوض کند  گویا تنها رنجها  واعمال  مردم ستم کشیده وبی درمانی آنها  ، همانهایی که از خم شدن  سر باز  زدند  وبیشتر مایل بودند خودشان باشند تا نقشی روی صحنه زندگی بازی کنند  وانسانیتشانرا نگاهدارند تاثیر چندانی بر زندگی اجتماعی  امروز ندارند باید سعی کنی مرتب تو ی چشمها واذهان باشی چهل سال است روزی نبوده که عکسی مطلبی چیزی از شهر بانو در جراید زرد وقرمز به چشنم نخورده باشد  .
    عالی بنظر میرسد مردم نادان وسطحی برون انبوه نت هارا بر سر زنی ببینند که دست درویرانیها داشت  چپها امروز نو نوار شده اند خلقی ها بینوا مانده اند !  .
    آه چقدر آفتاب ماه اپریل گرم است دوران کودکی را بخاطر میاورد  دورانی  که من از درختان سیب وآلوبالو بالا میرفتم وبالای درخت مینشستم وآنهارا میخوردم !  وپسر بچه های اطراف خانه داشتند کبوترهای مقوایی ویا عقاب چوبی را به هوا میفرستادند  چقدر راههای پنهانی  در میان صنو برها وسروها  زیبا بودند  ویا گلهای میمون واطلسی !  امروز اثری از آنها  نیست هرچه هنست شبه آنهاست درفریزرها ویخچالهای وبا نورهای مصنوعی بار میایند .
    زانویم بد جوری درد میکند وجالب است که دریکی از دهات دور ازاین  شهر  یک کلینک یافتم  از آنها وقت گرفتم هنوز نامم را نگفته بودم فامیلم  را بر زبان آورد !!!مدتی مکث کردم  راستش ترسیدم من هیچگاه به آن کلینک نرفته بودم هنو زهم نمیدانم جایش به درستی کجاست اما او همه اعقاب والقاب مرا داشت و بعد  از خودم پرسیدم آیا زندگی ترسناک نشده ؟ تو هیچ کجا درامان نیستی ! همه جا تو هستی  ! نه شاعر معروی هستی ونه نویسنده بزرگی ونه رقاص ونه هنرپیشه آنچه را امروز مینویسی برای فرداهای نیامده است  حال همه این شهر نام وفامیل ومحل اقامت ترا میدانند !!! 
    همه آن چیزهایی را که درزمان طفولیت برمن گذشته امروز برای مباهاتم با خود تقسیم میکنم  همه آنها زیبا بودند  وپرثمر  از شعر خواندن پدرم  تا گریستن مادر  تخیلات پایان ناپذیر  وقلبهای پرمحبت  دوستان وآشنایان وهمسایگان  امروز تنها توانسته ام مقدرای از نور آ|نهارا باخود حمل کنم ودر اطرافم بپراکنم  تا دنیا تاریک را کمی نورانی کنم  هیچ چیز از فرهنگ .اداب نیاکان خود نمیدانم  کتابها هرچه میخواهند بنویسند تنها کمی مارا روشن میکنند حقیقت را هیچگاه نخواهند نوشت از کجا معلوم مغان آتشکده ها نیز نظیر همین امامه بسر ها  نبوده اند ؟ اگر غیر ازاین بود هیچگاه ایرانی پاک واصیل خودرا تسلیم یک عرب بیگانه نمیکرد  البته امروز اینها کهنه شده بیشتر زنان ودختران بخاطر کمی پو ل و جواهر با عرب ها هم به بستر میروندویا همسرشان میشوند !!!
    باید کمتر بفقر مرزیمان بیاندیشیم باید به دوران پرنسسی خود فکر کنیم که چگونه پروانه وار در جمع میچرخیدیم وهمه آغوشها به رویمان باز بود سکه های طلایی را زیر پاهایمان پخش میکردند در سرتا وخانه خود هریک پرنس وپرنسی بودیم کسی تاج را بما هدیه نداد تاجی از ازل بر سرما گذاشته شده بود تاجی از نجابت وسلامت اندیشه وملاحت روح ُ بنا براین هیچ احتیاجی به یک تاج مضاعف نداشتیم ! واز جنجا لهای امروز بکلی دور بودیم .
    حال دیگر همه چیز گذشته  هریک زندانی قهر طبیعت ویا زندانی اجتماع خویشیم . حال نمیدانم شهرزاد قرن بیستم درسن هشتاد واندی سال چگونه برای شاهزاده افسانه میگوید ؟ یا دندانهای  مصنوعیش وکلاه گیس همیشه بسته اش  تنها همان لباسها هستند که به او عزت میدهند کما اینکه روزی فروشنده ای در فروشگاه « هاوری نیکولز » بمن گفت : 
    باور میکنی ملکه شما امروز تنها پنجاه هزار  پوند لباس وکیف وکفش خرید !!!! به همراه دخترش !  من سکوت کردم  چاره ای نداشتم سی واندی سال پیش بود !!   البته شاید  هنرپیشه ای نقش این شهرزاد قرن بیشتم را بازی کند  دلم برای ریمسکی کورساکف سوخت !!!!ث
    پایان
    فقربا نعمت دنیا  چه تفاوت دارد 
    چون این میرود  از دست وهم آن میگذرد 
    شادمان باش  ومخور غم  هیچ غم سود وزیان 
    که جهان  گاه چنین وگاه چنان میگذرد …….عبرت نایینی 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  اسپانیا ۱۲ آپریل ۲۰۱۹ میلادی !//////
  • روز بزرگ !

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » / اسپانیا !
    ——————————————————
    گاهی زندگی واقعا ننگه !
    روز گذشته پانزده مرکز پزشکی را  گرفتم  که برای ورم زانویم وقت بگیرم همه گویی دردهان یکدیگر تف انداخته بودند ! « تا اواسط می وقت نداریم » !!! » اگر میل داری به صورت اورژانس خودت را به یکی از بیمارستان برسان  شاید دکتر استخوان توانست ترا ببیند ُ شاید !!!!
    نه برای سالهای متمادی  قادربودم که بگذارم  دنیا  جهت خود  ویا برعکس آن حرکت کند  برای من آنچه مهم بود که میتوانستم روی پاهای خودم بدوم وچهل سال برزخ وتاریکی را درنهان خود پنهان نمایم  گویی درهمان سن بیست سالگی بخواب رفتم حال بیدار شده ام دنیای دیگری جلوی چشماتم  ظاهر شده است دنیای لبریز از فریب ونیرنگ وکثافت ورابطه های مشروع ونا مشروع .
    خوب  ! برای این   دنیا من چه کردم ؟ تنها علف ریختم جلوی مشتی گوسفند وگاو گرسنه وآنها نوالیدن ! دیگر روی یک روزنامه نگار یک  تاریخ نویس یا نویسنده وشاعر بزرگ را ندیدم دیگر خبری از معلیمن وپروفسورهای مدارس ودانشکده نبود  زندگی هرروزه را مانند یک ماشین طی میکردم ومیدیدم که چگونه دیگران  دربرابراینهمه بی لطفی دنیا وتاریخ شانه بالا میاندازند . 
    حال این  معتقدان به مذهب در تهیه وتدارک روزها وهفته مقدس میباشند حوصله دیدن مرا ندارند تعطیلی یکهفته وده روز ( هرچند اینها همیشه درتعطیلی بسر میبرند ) ! وکارها را از روی تفنن وخونسردی انجام میدهد همه کارها به گردن دولت است ! بهر روی لنگان لنگان  به اطاق خوابم پناه بردم ! نه گذشت آن زمان که هردری به رویت باز میشد وترا چون جان شیرین دربغل میگرفتند در سر زمین مجانین ازاین خبرها نیست باید یک پدرخوانده / یک دکتر حاذق / یک پلیس ویا رییس پلیس / یک وکیل گردن کلفت را خوب تغذیه کنی تا ترا بپذیرند .
    خوب من به همانگونه به دنیا مینگرم که  تاریخ  به نمایش گذاشته است  وپاره ی مجانین دوباره روی کار |امده است ما برگشته ایم به قرون اولیه ! چیزهای زیادی انجام شد  وما چقدر آرزویشانرا داشتیم  کسانی صحنه زندگی را ترک کردند که هنوز آرزوی دیدار خاک خودرا داشتند  وآ ن قدرتهای اهریمنی که ما آنها را به هیچ میپنداشتیم  ناگهان درصحنه ظهور پیدا کردند ومن بخواب خود اد امه دادم .
     با اینجال هنوز قادر نیستم که خودرا باین زندگی  شیطانی وخطرناک وفق بدهم  ودر کارهای کثیف آنها مشارکت داشته باشم رشوه بدهم / کادو بخرم / ودستمال کاغذی را بردارم و( خ )مالی کنم ! نه این کارها ازمن ساخته نیست .
    دیگر مجالی نیست تا از آن دورانها بگویم آن زمان هم مشگلات خودش را داشت همیشه عده ای بادمجان دور قاب چین بودند که مانع ورد تو به مرکز وتماس با بزرگان میشدند اول باید به دربان رشوه بدهی سپس به سکرتر ودست آخر جناب رییس را ببینی !!!!.
    خوب امروز من دررنج قربانیان سهیم هستم وآیا آنها از دردهای درونی من باخبرند ؟ نه ! این رنج بردن نیست ! در آفتاب گرم بهاری  د ریک  بالکن وسیع به تماشا وبوی غذای همسایه نشسته ای نه انیکه نداری بخوری نمیتوانی بخوری همه برایت سم هستند .
    حال امروز این سر زمین بدبخت که به کمک نان توریستی روی پاهای خودش ایستاده  حال دارای یک نوع درندگی وقساوت قلب شده است  وقدرت مآبانه  دستی به ریش کلیسا میکشد وپایی درون رقاص خانه های عفیف  درهمه این جریانها روحش را گم کرده است  وبی آرزش شده  ونیازمند چند توریست لندوک شپشو  ویا دزدان قهاریکه با پولهای فراوان روی باینسو آورده وهمه زمنیهای آ نهارا  صاحب شده اند وچه بسا روزی صاحبخانه را بیرون کنند  ودیگر صحرای سینایی هم نیست که مانند اوارگان فلسطینی در آن چادر بزنند  آنها نیز زمنیهای خودرا به یهودیان فروختند وحال خودشان درماند اند .
    حرفهایشان زیباست / سوسیالیزم فلان است و کاپیتالیزم بهمان همه را از روی کتابهای میخوانند اما درموقع اجرای  نمایش هرکدام پشت پرده سن پنهانند .
    وما ….. روی یک زمین نا مطمئن پای گذارده ایم وهر بار دراین این خوف  وترس که مبدا پاهایمان درون  چاله متعفن فرو رود . 
    این منحصر باین  جا نیست . اروپا را گند برداشته آلمان که روز ی روح بزرگ یک ملت بود امروز دردست مشتی بچه بیخرد بصورت یک اسباب بازی زیر رو میشود فرانسه دچار بحرانها واز بی بی سکینه چیزی نمیگویم که مادر بزرگ همه این دردها وجادو گر پیر قرن است .
    امروز ما از دنیایی حرف میزنیم  که فریاد بشر دوستی سرداده است  خودشان خلاف آن  عمل میکنند  به بشریت نهیب میزنند  که آهای خودترا پیدا کن  ودرگوش ناشنوایان این طنین ها اثری ندارد  همه کر شده اند وکور  دیگر چیزی بنام زیبایی  پیدا نخواهی کرد حتی آن لحظه زیبارا که پستان پر شیر مادری به دهان گرسنه کودک میرسد  ورویایی میشود برای یک هنرمند نقاش !حال زنها با زنها ومردان با مردان  پیدا کنید پرتغال فروش را .ث
    پاین 
    ثریا ایرانمنش / « لب پرچین » / اسپانیا / ۱۱ / آپریل ۲۰۱۹ میلادی  …..
  • مش قاسم

    نامه به همشهریم !
    مش قاسم  حکم تیر تو صادر شده  نمیدانم تو که اهل ولایت ما بودی وخاک را توبره کرده بهحکم توتیا بر چشمانت  میکشیدی  حال در کدام قسمت زندگیت ایستاده ای  اربا ب شدی !خوب مبارک است بقول خود ما کرمومیها  باغچه هارا که بیل زنند بعضی از ریشها خشک میشوند وبجایشان علفهای هرزه میروید  مثل باغچه امروز من . 
    مش قاسم  ! بتو گفته اند رهبر تروریستها / قاچاچیان ودزدان هستی؟ خیلی اوقات به چهره ات نگاه میکنم مرا یاد دایی علی میاندازی از چهره او هم نمیشد  هیچ چیزی را خواند نه مهربانی را نه خشمرا ونه دشمنی را گویی دو سنگ آسیاب گوشه حیاط را روی صورتش بسته بود ؟ دایی بزرگامان بود وترس  ما همیشه از این بود که روزی مارا بکشد  او مارا نکشت اما به تبعید فرستاد . 
    مش قاسم  حال میخواهم بدانم در دل تو کینه است یا عشق به خاک وطن ویا خودت را حاضر کرده ای جانشین آیت ال … سرخ پوش شوی ویا دور سرت  زتبوران وز وز میکنند تا ترا رهبر آینده بنمایند متاسفانه دست تو وافکار تو مانند همه همولایتی ها دردست کسانی است که شکمهایشان  بادکرده دستهایشان  سفید  وکار نکرده میباشد دیگران برای آنها کار میکنند  آنها تنها ورد میخوانند وتربت داخل سیلابها میریزند تا جلوی سیل را بگیرند  تو هم مومنی سخت هم مومنی ولی آیا همه شما وهمپالگی هایت در باره سرنوشت آینده فرزندانتان فکر کرده اید ؟  ویا تنها به ملکوت عرش میاندیشید .
    آن آدمهایکه تو سر سپرده  شان شده ای همه چیز را برای خودشان وخانواده شان میخواهند   وآنهاییکه به دروغ بشما گفتند ما شمارا با سر. مایه داران برابر میکنیم  آنها هم دروغگویانی  بیش نبودند چند کتاب چرند خوانده بودند خیال میکردند ایران هم شوری ویا چین کمونیست است . 
    شاه مرحوم  همه کار گران را در سهام کارخانه ها شریک کرده  بود  داشت براینان یک سر زمین آرام وبا ثبا ت میساخت امنیت داشتیم حال چه داریم غیر از ترس همه از هم میترسیم . 
    مش قاسم ، من دراین باره  از خودم ویا شاه دفاع نمیکنم  چرا که نه کلمات  ونه روح من  هیچ یک دارای کینه  طبقاتی نیست تا بوده همین بوده مگر در ولایت  کم ا ربابی داشتیم وکم رعیتی ننه جان خود من یکپا ارباب بود چون هم زمین  زیر کشت داشت هم دارای هیژده دانگ آب جاری بود که  مرتب آنهارا به دهاتیها اجاره میداد بقول خودش دو کوچه زیر پهن اسب داشت .
    اما دایی  جانم همهرا بالاکشید چون درخانه او ننشستم وزیر دست همسر وخانواده او نبودیم  در غربت سختهیا کشید یم مانند الان من در اینجا .
    مش قاسم .من نه امیدی بتو دارم ونه به دیگران حتی فراموش کرده ام خدایی هم هست  چرا که خدا رییس ثروتمندان است  برتن آنها لباسها گرانقمیت میپوشاند با من کاری ندارد گاهی  دردی را میفرستد  تا اورا فراموش نکنم از نعمتهای او بی بهره ام مانند همه کسانیکه روح خود را نفروختند . 
     حال این تو واین خاک ستم دیده /مش قاسم .  پایان 
    ثریا /اسپانیا / چهارشنبه  دهم  آپریل  ۲۰۱۹ / 
  • اهمیت بودن !

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » اسپانیا !
    هر روز هنگامیکه خورشید ، سر میزند ما متولد میشویم 
    وشبها دوباره میمیریم 
    بی هیچ هیجانی وحرکتی 
    دیگران حرکتهارا بجای ما انجام میدهند 
    ما در آسمان پی چیزی میگردیم که 
    کمی احساس مارا هوا بدهد ! 
    بین دو حرف ؟ عدم  وهستی !
    روز گذشته ازیک  مرکز   کمک های کودکان مسیحی که من عضو آن بودم عکسی از بانوی مقدس فاطمه که روی قلب او نام مرا نوشته بود به دستم رسید ! با آنکه روی پاکت با خط درشت قید شده بود که آنرا دولا نکنید اا دولا درون صندوق پستم یافم بیچاره عکس وبانوی مقدس از وسط شکسته بودند! به ناچار بیادم |مدم که بدهیهیایم را نپرداخته ام ! و……پرداختم .
    خیلی میل داشتم  برایشان بنویسم  : 
    شما غیر از ساختن فانتزی های هوایی وگرفتن سایه خودتان بجای خدا  برای بشریت چه کرده اید ؟  شما غیراز غم واشک واحساس گناه وندامت به یک یک ما چه داده اید ؟ ویک عکس چگونه میتواند حافظ هستی وسلامتی  من باشد ؟  نه نباید این کلماترا بدین گونه بکار برد  آ|نها روی قلبهای ما فلسفه بافیهیا کرده اند  وآ نجارا بصورت  یک جایگاه امن  درآورده اند  درغیر اینصورت چگونه  ناگهان اینهمه  جوان  حاضر میشدند خودرا وجانشانرا به خطر بیاندازند تا ( حافظ یک حرم ) ناشناس ودورغین باشند ؟!  
    درزمانیکه دانشمندان داشتند  گردش های خودرا کشف میکردند  \انها گرسنگی را شناختند طاعون را شناختند وبا را میکربش وداروریش را کشف کردند  آنها زمین را  مرکز حیاط میپنداشتند  ودر جهان دقیق میشدند ستارگان را کشف کردند  وقوانین نجومی را نیز به میان آوردند اما این قوم خدا پرست تنها یک کلمه میدانستند « زمین مسطح است » نه گرد !  واین عقب گردها تا امروز ادامه دارد .
    من نمیدانم آقایانی که به همراه  همسرانشان بسوی صندوقهای رای میروند |‌ن آرای خودرا به خودشان میدهند یا به رقیب ؟ همیشه خودشان دوباره سر ازصندوقها درمیاورند ویا پسرانشان ویا دامادهایشا ن سیاست مشروطه شده مانند هنرپیشگی هنوز نواده های هنرپیشه های  قبل از جنگ روی صحنه تاتر وسینما باز ی میکنند ! سیاستمداران گذشته خیلی زود از صحنه محو میشدند یا خاطرات را مینوشتند ویا درجایی خودرا ازانظار دور نگاه میدا شتند  با آنکه پر گناهکار نبودند اما امروز همه سیاستمداران خانواده را نیز به مرکزیت ریاست خود میکشانند  وبه هنگام برکناری  چند صفحه را سیاه میکنند وبه دور دنیا راه میافتند وسخن رانی میکنند یعنی اینکه بنوعی  شعور خود را  به معرض فروش میگذارند  !مثلا در پرتغال یک خانواده همه سیاست کشور را برعهده گرفته همان خان وخاندانی وماندانی گذشته  ، نه چیزی عوض نشده تنها زمان ومکان وآدمها بصورت زشتی تغیر  شکل داده اند .
    حال دوباره باید زیر سایه امامان متافیزیک انجام وظیفه کنیم  تاریخ سر زمین من یکی از تاریکترین دورانهای خودرا میگذاراند  باید آنرا دوران  تاریکیها نام گذاری کرد .دراین دنیای تاریک علم  گم شد / موسیقی گم شد / انسان نیز بفراموشی سپرده شد  وروح انسانیت نیز بکلی از آ ن سر زمین پرکشید  امروز دنیا برای دانسمندان  وعلما  داستان درازی  نیست همه چیز را یافته اند  وبجایی رسیدندکه روزی کریستف کلمب به‌امریکا رسید وآنجارا کشف کرد  حال ما با جادو ی سحر ‌آمیز  آقایان اهل آسمان   ومحراب ومنبر  باید شاهد وقایع ذخیره شده مغز کوتاه وکوچک آنها باشیم دنیای |آنها درحد همان سایه خودشان میباشد فراتر را نمیدانند وواهمه دارند  متاسفانه عده ای ازما هم  آن شعور وتشخیص خودرا گم کرده ویا ازدست داده ایم  ومانند گوسفند بع بع کنان به دنبالشان روانیم .
    تمام پارسایاییهای دورغین آنها  برای محرابها ذخیره شده است .
    من روحم را نفروخته ام چرا  که روح من مرکز  فرمانروایی وقلمرو حکومت من بر همه اطرافم میباشد .
    ادعای فضل ونقش خودستایی دیدم اما 
    در بسی دانشوران  جز مردم  عامی ندیدم 
    تو پنداری عدم را نیست  آثار وجود اما 
    هزاران برتری دارد به بودنها  ، نبودنها 
    گریزان شو  گریزان  از تملق پیشگامان 
    که خوارت میکنند  آخر  زین بیجا ستودنها 
    « پژمان بختیاری » 
    پاین / ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » اسپانیا / ۱۰ آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۱ فرورودینماه ۱۳۹۸ خورشیدی !…..
  • سوسیالیزم

    خوانندگان عزیز دوستان ویاران !
    آنچه را که امروز من مبینیم این است که احزاب سوسیالیست در تمام کشورهای اروپایی رو به مرگ است تنها یک شبح باقیمانده  واین نتیجه سرمایه داری های بی رویه ای  است که روح سوسیالیزم را میکشد .
    من خوشحال بودم که در سرزمینی زندگی میکنم که زیر. سایه این احزاب زندگی میکنند برای کار کارگر احترام وارزش قائلند اما کم کم سرمایه داران دزد وارد شدند مافیا ی مواد ویک دنیای فانتزی لبریز از رنگهای گوناگون در پیش ما گذاشتند  مردان دیگر کتاب نخواندند  روزنامه جای خود  را به تبلیغات خرید وفروش دادند درخدمت سر مایه داری مضحک روی آب .
    علی رغم گذشته این احزاب در یک رکود وسکوت به کارشان ادامه میدهند آن روح روشن سوسیالیستی بکلی پر کشید  وفاقد هر گونه حرارت وگرمی شد .
     ودلیل عقب رفتن  ونابود شدن این روح  جنگی است که ارواح سر مایه دار با روحیه های زیر. فشار  انجام میدهند واین جنگها روح را نیز میکشد .
    من به هیچ وجه  به بالا رفتن نمی اندیشم  بنای ظالمانه ای که امنیت اجتماع بر بالای سر ما  مانند شمشید  آویخته  همه چیزهارا نابود ساخته  پایه  های  اجتماع از بیخ وبن ویران است دیگر کسی زحمت بالا رفتن از پله ها را  بخود نمیدهد  بزرگان اهرمی دردست دارند که پا به پای ما درحرکتند  من دیگر ما نخواهیم شد  تنها با ضربات متوالی از یکدیگر جدا شده تکه تکه میشویم  .
    رای من  هیچ  اثری نخواهد داشت از پیش همه چیز آماده شده است من اگر نتوانم فرار کنم برای همیشه درگوشه ای پنهان میشوم .
    ایران سرزمین ما برای آن ویران کنندگان یک آرمایش بود که خوب کار کرد ونتیجه عالی بود . 
    حال دوباره شاهد   رشد  بورژواهای  پوشالی هستیم که  مانند قارچ سبز شده اند  ورهبری  همه جا یک رهبر مانند چوپان گله را به پیش خواهد راند  در. همین سالها اخیر ندادن حقوق  چهار یا پنج ساله کارمندان نشان داد که ما درون تله ای هستیم که اگر کمی جلوتر برپیم گردنمان خواهد شکست .
    زندگی را با ابن ابنوقت  بودن باید گذراند دیگر به هیچ چیز وهیچکس نباید اعتماد و یا اعتقاد داشت  خوب متوسل  میشویم  به قدرتهای ماورائ طبیعه  با توسل به آنها همه چیز را میتوان ثابت کرد  جلو  به ناراستی ها وکژ اندیشی ما امروز در قلمرو هرج ومرجها   دیوانه وار بسوی یک دنیای مجهول وناشناخته میرویم  با خیالبافیها  واز دنیای واقعی فرسنکها به دوریم  به دور .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش اسمعیلی / اسپانیا / ۹ آپریل ۲۰۱۹ میلادی ……
  • فرشتگان بی بال

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » اسپانیا !
    ما لعبتگانیم وفلک لعبت باز 
    از روی حقیقتیم نه از روی مجاز 
    دنیای مجازی امروز  لبریز ازیک خبر بی مایه  شدند گویی حلوای شیرینی را از آسمان برایشان ریختند سپاه در رده تروریستها قرار گرفت !!! سالها مجاهدین  نیز دراین لیست بودند چه فرقی بر احوال شما میکند ؟  اگر روزی برسد دوباره بر میگردند ویک لولوی دیگری میشوند تا سر شما ومارا گرم کنند  همه تاریخ وزندگی ما به زیر آب  رفت چه فرقی میکنند به مترس مادرمان بگوییم بابا یا عمو !!؟.
     امروز از خودم میپرسم آیا اینها همان مردمانند ؟  که من درکارگاه خیالم با انها سرگرم بودم ؟  یا که آنچه آفریده شده اند دوباره زیر یک ستم ویا دریک رویا  غیراز خودشان میباشند  مصنوعی اند  وخود | آفریننده خویشند وخدایشان  از ترس  به اسمانهای دور دست گریخته است .
    در آفرینشهای گذشته مهر بود وعشق بود ومهربانی حال هرچه هست نجاست پرندگان سیاست  دیگر ( مهر) تبدیل شد به یک مهر قرمز که ممکن است امروز بر هر پیشانی فرود اید وترا به زیر سنگبار بکشد  چرا به اسب گفتی یابو ؟  آنهم درحریم خودت ؟ .
    نمیدانم آنچه را که نوشته ام ویا بقولی آفریده ام  ودیروز به آن  معتقد بودم امروز باید به آنها کینه داشته باشم ؟ همه چیز ناگهانی فرو ریخت  ومن غرق درشگفتی ها هستم  کجا میروم وبه چه کسانی مهر میورزم ؟  وچرا کینه ای دردلم نیست ؟  تنها زخمهایم گاهی خون تراوش میکنند  فورا مرهمی بر آنها میگذارم  واز خودم میپرسم کجاست آنخدای مهربانی که شبها بخواب من میامد ودستهای مهربانش را روی شکم بیمارم احساس میکردم  او غیرار من بود او قدرتی مافوق قدرت من بود او همه انرژی بود  حال به کجا بروم ؟ به هرج میروم همه چیز یک شکل است رستورانها ُ فروشگاهها / اجناس / گویی تنها دریک دنیای بیگانه و یک رنگ راه میروم  روزی هر چیز سر جای خودش بود وهر یک از اشیاء سرود خودرا داشت  هرچیز نایی بود که میتوانستی درآن بدمی  واز اعماق گوهروجودش بهره ببری  هیچگاه تاریکی را احساس نمیکردی حتی وجود یک شمع خانه ترا نورانی میکرد  حال من کجایم <  این چه کسی است که درمن میدمد ؟  او چه نوازنده ایست ؟  همه از اشتیاق نی ونیستان مینالند اما هیچکس حتی یک نیلبک را نیز دردست ندارد  همه از جداییها شکایت دارند اما هیچکس  سرودی نمیخواند تا فاصله هارا پرکند  همه درتاریکی کورما کور مال به دنیال رویاهای از دست رفته خودمانیم ، وعجب آنکه  دیگری را نیز قبول نداریم . 
    من آهنگ  خودرا مینوازم واز آن  لذت میبرم شرمنده هیچکس نیستم  منهم همان تن تنم  که کوه به کوه میگردد با نیلبک بدون سوراخ خود  ودست افشانی میکنم بی هیچ سازی  ، ساز من معنا دارد  ومفهمومی که تنها خود آنرا احساس میکنم .
    شبها دل به آن میسپارم  وواژه های تازه ای سر هم میکنم  گاهی گم میشوم زمانی روی آب  میایم  ودرمیان این غوغا  هیچگاه سر تسلیم فرود نیاورده  ونخواهم آورد .
    امروز هرچه نوشته میشو دبر سنگی از خارا حک شده دیگر از کنار هیچ سنگی وآبشار ی شاخه گلی نمیروید  همه نواهای خودشانرا میسرایند  ودر تاریکی  بخیال روز روشن راه میروند  وچشم به  خدایی دارند که درنایی بدمد وفرشتگانرا بر زمین بفرستد فرشتگانی بدون بال  همه این آن آهنگها  درنهایت به دیوار خورده برمیگردند بی هیچ داده ای .
    سالهاست که کلامی از هیچکس نشینده ام  حتی یک لام خشک  بلکه همیشه  من سرودی ساخته ام با واژها  وآمیخته با آهنگ  که با معما باشند  ! نه هیچگاه با سرودی ونوایی به رقص درنیامده ام  تنها گاهی شوری دردلم یافت میشود وبسرعت گم شده ومیرود  معنای آنرا دردلم میکارم  تا رشد کن  تا به آسمان برسد اما درهمان نهال میخکشد  ومعنای خودرا ازدست میدهد  .
    هر که در بزم سخن آید سخندان میشود 
    چون  بدرمانگاه شد ، درمان میشود 
    آشنایی با شجاعان  مردرا سازد قوی 
    چونکه با سوهان نشیند  تیغ بران میشود 
    بسکه آشفته است احوال  من شوریده دل 
    هر که از حالم شود آگه  پریشان میشود ………« هادی رنجی » 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا / به روز شده درتاریخ ۹ آپریل ۲۰۱۹  میلادی / 
    توضیح : در نوشتار روز گذشته سخن از اشعار ی رفت  زیر عنوان «نی زن » که دانستم متعلق به فروغی بسطامی است۱ وآن جان جانان چه جانانه آنرا خوانده است .جانش سلامت . ثریا /
  • شهر بی مجسمه

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین» اسپانیا !
    ——————————————————-
    مخمور   جام عشقم ساقی بده شرابی 
    پرکن قدح که بی می مجلس ما ندارد  آبی 
    وصف رخ چو ماهش  درپرده راست ناید 
    مطرب بزن نوایی ، ساقی  بده شرابی ……….« حافظ شیرازی » 
    به شهری تبعید شده ام  که درآن هیچ  مجسمه ای نیست  وجایی که مجسمه نیست خیابان هم نیست  واین خیالست که میافریند  درشهر بی مجسمه کسی حق آفریدن ندارد وحق خواندن ویا حق سرودن .
    درآن شهری که مجسمه ها زیادند  خیال حق دارد بدود  وپیکر ونقش بیافریند  وخود نیز رنگ شود !  درآن شهر  خدایی نیز نیست که هرروز چیز تازه ای بیافریند  وما با حیال  آفریننده هستیم .
    نی زن  نی با لب خندان زن / نمیدانم این اشعار متعلق به هاتف است یا عراقی حوصله گشت وگدار دردیوانهارا ندارم بعلاوه   پیکرم گویی از زیر یک کامیون ده تن بیرون آمده  با این تشک هایی الیاف مصنوعی ! مگر آن تشکهای پنبه ای ما چه عیبی داشتند ؟ وآن متکاهای پر قو ویا مرغابی حال همه شب ماروی این  الیاف مصنوعی میگذرد ومصنوعی میخوابیم  ومصنوعی خواب میبینیم . با خیال خوشیم  مگر نه آنکه خداوند نیز با خیال خویش هر چه هست آفرید  وخود شد یک رویا / یک خیال .
    به اواز او گوش دادم تمام شب اگراو هم برود دنیای من بکلی خالی میشود او آخرین باز مانده از دنیای کوچک من است من باین علهای تازه رسته درمیان خلنگزاران کاری ندارم چیزی بارشان نیست غیر از کپی برداری از روی اینترنتها   آنها خیال خودرا بکار نمیگیرند  تنها درمسیل سیلابها ایستاده اند  وخود سیلند  وخیال  هم میا فرینند .
    خدایان خسته اند  بنا براین باید به خیال پناه برد هم  مادراست وهم خود خدا  وهم دختر وپسرخدا  تنها چیزی که خیال میافریند خود خیالست !.
    وسپس دراین خیال خدارا میافریند درهیبتها گوناگون گاهی مهربان زمانی خشمگین وسرانجام انتقامجو .
    واین خیال ماست که  تجربه هارا تکرار میکند  وبر میگزیند ونمیگذارد وکه همه رویاها پرواز کنند ودور شوند .
    پر خسته ام وپر پیکرم دردناک است وروحم خسته تر روزی صبح را با آوای موسیقی شروع میکردیم وشب را با سازها وسوزها هر چه بود موسیقی درمانی بود برایمان حال تنها تکراردرتکرار است .
    ناگهان دریک چشم بهم زدن همه چیز دورد شد وبه هوا رفت  تنها لاشه های خورده شده برجای ماندند وپرندگان تازه از تخم درآمد که جیک جیک کنان روی لاشه ها میرقصند سپس به خیال ورویا پناه بردیم  وقصرها ساختیم مجسمه ها درمیانشان گذاشتیم مجسمه ها درغرفاب ها نیز گم شدند  آنها ببزرگی تاریخ ما بودند  نماد تجربه های ما .
    حال دریک تبعیدگاه ابدی در یک چهار دیواری با سقفهای کوتا ه  به تماشای پرخاشگران  خونخوار ایستاده ام  که برآن سر زمین تاختند  بردند ویران ساختند  وبت ساختند وبتهای مارا شکستند وحق حیاترا ازمردم گرفتند  حتی حق آفرینندگی را  دیگر کسی زیبایی را نشناخت  شهر بی حقیقت  شهر خالی از مهربانی  شهر بی شکوه  وشهر بی خدا.
    دیگر حق نفس کشیدن درآن شهر نیز نبود  همه چیز گویی یک شبه از میان رفت  خدا / حقیقت / مهر / یگانگی  و…دوست داشتن .
    مغنی کجایی نوای نایت کجاست ؟ تنها پرده دارنند که پرده های سیاه وسبز را جلوی همه چیز کشیده وچون به خلوت میروند مشغول کاردیگری میشوند .
    جانورانی  هستند که روزانه  خون  ها را میمکند وشبها آنرا بالا آورده دوباره مینوشند .
    مخمور  آن دوچشمم ایا کجاست جامی 
    بیمار آن دولعلم  آخر کم از جوانی 
    حافظ چه می نهی  دل تو درخیال خوبان 
    کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی ؟
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا / به روز شده درتاریخ ۸ آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با نوزدهم فروردین ماه ۱۳۰۹۸ خورشیدی !…