Category: General

  • بهار عمر

    ”لب پرچین ” ثریا ایرانمنش .اسپانیا !
    از عمر چون غروب  زمانی نمانده است 
    وز جور  شام تیره  امانی نمانده است 
    چون شبنم خیال  به گلبرگ یاد یار 
    از ما نشانه دیر زمانی  نماندهاست 
    بودیم یک فغان و  خموشی مزار ماست 
    جز لحظه ای طنین  فغانی  نمانده است ۰۰۰۰۰۰۰سیمیندخت بهبهانی
    دیگر برایم مهم نیست چه مینویسم وچه خواهم نوشت  برای چه کسانی برای مردان وزنان عمر پرست  و پرستگاه عمرابن رقاص که بما تجاوز کرد ؟ویا متجاوزین امروزی وآنهاییکه  خواهند آمد . ذات وبنیاد واصل ما وریشه اکثر نا با تخم دروغ کاشته شده وبا ریا آبیاری گشته  آشفته حال وسر نکونی وبی خبری از تاریخ گذشته خود تنها امروز دنیا مارا بعنوان وحشیانی میشناسد که اسلام نا ب محمدی آمد ومارا به آدمیت رساند گویی مشتی الاغ بودیم یا قاطر.  که عرب بدوی از قبل تجاوز به کشورها وراهزتی ناگهان پیامبری  از میان  ابرها برایمان فرستاد تا در برابر آن خم شویم آنهمه نه یکبار بلکه روزی هیجده بار .
    اوستای ما گم شد شاهان همه بد بودند وظالم اما بعضی از نوشته ها اوستا نیز زینت بخش گفته های آنان شد وچنان ذلیل  شدیم که به راحتی همه این حقارتها را پذیرفتیم هنوز بهترین کاوشگر وتاریخ دان ما از مرگ ابوبکر میگوید.  واز پیمان عمر آریو وبرزن فراموش شد بابک خرمدین برای ابد بخاک رفت کاوه آهنگر در همان اجاق آهنگری تبدیل به یک یا چند میخ طویلع شد تا اربابان تازه ا افسار شترهای  خودرا بر آن ببنند چوگان بازی از میان  ایران برخاست حال بصورت گلف بازی در میان اشراف دست به دست میگردد  قلبها ،چهره ها ،چشمان همه از فروغ مهربانی  و محبتی که دردلهابود تقریبا به حالت کوری وکوردلی رسید  پاکی وگذشت  وتفویض مطلق  دیگر بما زندگی نمیبخشد .
    بعضی ها بقدری نادان وبی اعتماد به نفس وعمل خود بودند که عقل خودرا درون جام های می ومیگساری میدیند ویا میبینند ودر کنارش اعتیاد بمواد مخدری که دنیای اقتصاد امروز ما روی آن میچرخد  واربابا ن همین موادند که حاکمند برایمان ایمان تعیین میکنند  وغذایمانرا بصورت یک لقمه درون چندین  لایه میپیچند وبر سر نوشت نا حاکمند .
    نمیدانم اگر خدیجه چهل وپنج ساله با شتر چران  جوان بیست وپنج ساله عروسی نمیکرد آیا هنوز پیامبری  بود وچگونه یک زن چهل وپنج ساله بچه آورد که قدیس زمانه شد ؟! نه باید خاموش نشست وهمه این کلمات را به همراه زهری که درونمان هست  قورت داد وسپس جان به جان  آفرین تسلیم  نمود !
    باز هم مینویسم نه موسی در کوه طور بود نه ابراهیم فرزندی  قربانی کرد ونه محمدی به معراج نزد خدا رفت اینها همه افسانه اند که درطی قرون بصورت واقعیت در آمده وخوراک عده ی عوام  فریب  وشکمباره ومشتی بیجاره دچار بی عقلی  درخواب غفلت فرورفته  و……سر زمین وتاریخ ما به زیر خاک خواهد رفت این خواست بزرگان است وتنها چندین قبیله  که شب وروزشان به جدال وتجاوز به یکدیگر بر جای میماند  اماملکهذ کندوها همیشه زتده است . پایان
    جای آن است که خون موج زنددر دل لعل
    زین تغابن که خزف میشکند بازارش
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا!13/06/2019میلادی
  • فردای نیامده

    « لب پرجین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    بجان آمد دلم  زین  دیر پا ، شب
    چه جانفرساست این بی انتها ، شب 
    فرو ریزد دلم  در سینه  از  بیم 
    بهنگامیکه  افرازد  ، نوا  شب …… ع . اطهری 
    رک وراست سخن بگو وراست بگو  بی بزک وبی پیرایه  حرف بزن برای آن بگو یا بنویس که مفهوم گردی  نه مفهمو گروهی  خاص  بلکه مفهوم  هزاران تن  حتی حقیرترین  وساده ترین انسانهای عالم  حرفت را روشن بگو  وخودت روشن باش واستوار  مهم نیست اگر زمین خوردی  اما بی ابهام حرف بزن  .استوار بر زمین بایست  .
    آیا کسی باین  نوشته ها وگفته ها گوشی فرا میدهد ؟ گمان نکنم ! باید نقابی بر صورت زد واصل خودرا پنهان ساخت دیگری شد انواع واقسام نقایهاب موجود است مانند دکان برای اجاره لباسهای بالماسکه ! یکی خروس میشود دیگری مرغی چینه خوار وسومی گرگی درنده .حال باید درانتظار  آ|ن ماده گرگ نشست که همهرا با پول خریده است ! حتی اطرافیان ریاست جمهور امریکای بزرگ را ! ماده گرگی که دهانش باندازه دهان یک تغار باز میشود گویی همان |آن میل دارد ببلعد درانتظار  مکیدن است وبلعیدن  کلمالتی که میگوید بدون |اهنگ وبدون هنیچ  طنینی از ظرافت یا خواستن یا شعله کشیدن تنها دهانش باز وبسته میشود کلماتی که هیچ |اهنگی ندارند تنها میل به ریاست دارند ! همسرشانرا پنهان کرده اند تا امام زمان شود ! وسر از چاه موال دربیاورد . 
    خصلتی که طی این چندین سال  درنهادش پیدید آمده  پر اورا استوار ساخته است  آن ایدالیسم گندیده ووامانده و\پس زده  هر آن درمیان گفته هایش ورفتارش دیده میشود تلاش غریبی برای آشتی دادن خود با ملت وسایرین مینماید  این پس مانده بورژوای قدیم  ،ومن نمیدانم این ترکها قاجار چه چیزی را به سر زمین سرخ پوستها ووواکینگها داده اند که هنوز تا هنو زاست آنهارا میطلبند ! طالب حرمسرا  ها هستند از نوع مادینه ونرینه ! حال این معجون شگفت آور با \ان چارقد ابی رنگش  به پا خواسته ومیل جهانگشایی دارد !  با بی پروایی  وبوی معجون دو رویی وکم وبیش نفرت |اور  اما زورش میرسد حسابی ثروتمند شده وتوانسته حتی کودن ترین  آدمهارا نیز بخرد .
    من مرده ام دیگر نیستم تا ببینم سر زمینم دردست این فواحش تکه تکه میشود فواحشی که خود تکه تکه از گوشتهای مانده وبو گرفته خمیر در خون سفلیس وسوزاک رشد کرده اند . نه ! من نیستم . بعد از رفتن ( او) منهم رفتم با رفتن  او دنیا دچار دگرگونی شد همه چیز زیر روشد اما نام او بر بسیاری از سینه ها نقش بسته است . پرستش میشود ستایش میشود . آنتگاه بجای شمع کافوری \پیه سوز گندیده چربی های مانده درکوزه های دول مختلف چشمک میزند . 
    من حرف خودرا میزنم  ومینویسم ومسئولیت آنرا نیز بر گردن میگیرم . نفرت باین فاحشه قرن که نام قدیس بر خود نهاده است و ننگ ونفرت بر آنهاییکه از قبل او بهرها میبرند وسودها وبرایش خدمت میکنند .
    وبدینسان من که خود بارها از بیعدالتی  رنج برده ام  یاد گرفتم که دیگری را به ناروایی رنج ندهم .ث
    رفتم بر سر تربت  شیخ شیراز 
    با او سخن خویش نمودم آغاز  
    فریاد بر آورد منم  کشته عشق 
    از کشته ی عشق برنیاید آواز 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا ./ ۱۲ ژوئن ۲۰۱۹ میلادی . …..
  • سرودی تازه

    « لب پرچین » ثریا ایرنمنش . اسپانیا !
    در اندرون من خسته دل ندانم کیست ؟
    که من خموشم واودر فغان ودر غوغاست 
    برای هر چیزی وهر کاری سرودی تازه هست  برای وقتی که دوراز یاران وفادار مانده ای ، برای وقتی که عشق تو بگور رفته است ،  برای موقعی که درپیشگاه آفریدگار خودرا گناهکار میدانی ودرآن زمان میل داری که اشک بریزی  برای آن موقع که دلت شاد وخرم است  وتو درآسمان آبی بین ستارگان وکهکشان خدای  آبی خودرا میبینی که بتو لبخند میزند  ، آری برای هر چیزی سرودی هست .
    این روزها کار من چیدن داروهایم بطور مرتب درون  سینی صبحانه و شبانه است وهر روز هم بر تعداد آنها افزوده میشود چرا ؟ 
    که میل ندارم میهمان  ناخوانده را بیرون بفرستم مهیمان عزیز است وباید مقدمش را گرامی داشت !
    امروز با خود گفتم : 
    مانند همان سروهای بلند قامت که دراطرافت هستند خودت را محکم نگاه داردوبایست پیراهنی به رنگ سبز  همان سروها پوشیدم وایستادم با تمام قد ایستادم روز گذشته برایم از مرکزسنتری که عضو آن هستم پاکتی رسید درونش کتاب بود لبریز از دعاهای گوناگون ودرعین حال اعترافات ! اعتراف به چی بکنم ؟ باینکه خم نشده ام ؟.
    بیاد روزگاری افتادم که با منوچر خان نیکپور  کار میکردم پدرش بانکدار بود روز عروسی دخترش در میان یک جام طلایی درکنار نقل های درشت وسفید ورنگی سکه های نیم پهلوی وربع پهلوی  طلا نیزبود   که بر سر عروس وداماد ریختند !همه با با لباسهای آنچنانی با خش خش آنها  برای جمع کردن سکه ها دویدند  ! من روی صندلی خودم ساکت نشسته بودم  میل نداشتم که ؛ خم ؛ شوم  ومنوچهر خان یک سکه بمن دادبا  مشتی نقل درون یک کیسه توری ! 
    روزهای خوشی بودند اما من ازاینهمه اصراف میترسیدم درمیان میهمانان  مردان ( روشنفکری ) هم بودند هم سکه هارا برداشتند وهم فحشی نصیب دارنده آن سکه ها کردند .
    روزهای خوبی بودند من مانندیک پرنده آزاد تنها به یک مرد کوچکی میاندیشیدم که درخانه اورا پنهان کرده بودم ونگرانش بودم آیا شیر دارد ؟ ایا پرستارش بخواب نرفته ! 
    روز گذشته یک اپرا دیدم ( لاتراویتا) اثر پوچینی که در تاتر رویال ژاپن اجرا میشد چه دکور زیبایی وچه همه خواننده ژاپنی که به همراه  خوانندگان ایتالیایی برنامه اجرا میکردند چه رقص های زیبایی  چه موسیقی وعظمتی البته این سر گذشت همان( مارگریت گوتیه ) یا مادام کاملیای معروف  فرانسوی  میباشد که آنرا تبدیل به یک اپرا کرده ونامها را نیز عوض کرده اند .  موسیقی درون خانه  مانند افتابی که صبحگاه از پنجره به درون  میتابد  انسانرا گرم میکند  ودر بیرون درتالارهای گوناگون  هوای صاف ولطیف ترا به خدای مهربان نزدیک میسازد  انسانهایی که از موسیقی بی بهره ولذت نمیبرند نمیتوان نامی غیر از شتر یا قاطر یا الاغ  بر  آنها نهاد  .
    داستان اپرا را برای دوستی مهربان نوشتم  وباو گفتم که قرار بود روز ی ما ژاپن شویم ! در جوابم نوشت که « انگلیسی ها مثلی دارند که قاطر را میتوان تا نزدیک جوی آب برد اما نمیتوان اورا مجبور کرد که آب بنوشد »! این ملت با همان حال وهوای  چادرهای سبز وتکیه ها  دعاهای اچیز ومجوز وپختن حلوا شله زرد ،  بیشتر  حال میکنند ، چه توقع  داری زمانی که  استا د کله پز وزیر شود وفلان بنا سر دار  وفلان کارگر کوره پز خانه  سرمایه دار !!!  .
    آن روزهای خوب رفتند وما ماندیم مشتی خاطرات درون صندوقچه سینه ویا درلابلای اوراق پراکنده . 
    حال کم کم  میرویم تا مانند زنبوران  عسل درکلونی ها زندگی کنیم وتنها یک ملکه داشته باشیم وچند نریینه برای تخم گذاری وخوابیدن با ملکه ! بقیه کارگرند ! ث
    پایان 
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش دار  / کان تحمل که تودیدی همه بر باد آمد /
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . ۱۱ ماه ژوئن ۲۰۱۹ میلادی برابر با  ۲۳ خرداداماه ۱۳۹۸ خورشیدی!
    اشعار متن. « حافظ شیرازی » .
  • غروب بی پایان

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    کاش منهم  ، همچو  یاران  عشق یاری داشتم 
    کاش منهم  جان از ام بیقراری داشتم 
    ای که گفتی انتظار  از مرگ جانفرساتر است 
    کاش جان میدادم  ، اما انتظاری داشتم …………..بانو سیمین بهبهانی !
    امروز متوجه شدم همه عکسهایی را که جمع آوری کرده بودم از روی صفحه رفته اند گوگل برایم خانه تکانی کرده وتنها عکسهایی را که خودم گرفته بودم برایم نگاه داشته است .
    این روزها چندان  خوش نیستم وخوشحال هم نیستم  جهان دربرابرم یک دالان تاریک است همان دالانی که به مرگ منتهی میشود هیچ چیز نه خوشحالم میسازد ونه غمگین   تنها خورشید یا تشعشات حواسم  کار میکنند وبه عقلم نهیب میزنند  که هی ! روز شد بر خیز  وبه دیار یک صورتگر دیگر برو تا نقشی از تو بیادگار بگذارد ! 
    برای کی وبرای چی ؟ زمانیکه نوشته ها واظهار فضلهای دیگران را میبینم حالم بهم میخورد گویی هنوز بچه اند بزرگ نشده اند  در روز روشن با تیغ  تیز نور  هنز نمایی میکنند سر میبرند دهان میدوزند بی آنکه بدانند که درچه خامی ونا پختگی بسر میبرند .
    همه مرده اند  وگویی همه هیچند  تنها من هستم با حواس خویشتن  وخواستن  وساختن ! چه چیزی را میخواهی بسازی ؟ همه چیز ویران شده واگر هم چیزی باقیمانده باید ضد عفونی شود تا کثافت را از همه چیز پاگ کند  وشکل دیگر به آن هستی بدهد هرچه بود گذشت ورفت  من تنها به این کلمات جان میبخشم  پیشرو وپیشقدم هیچ رهروی هم نیستم .
    بر گردم به سن شش سالگی وانگشت درون قوطی کرم مادر بکنم وصورتم را غزق رنگ اصرار عجیبی داشتم خیلی زود بزرگ شوم ! آن روزها امروز را نمیدیدم ومردم هم هنوز  باور نمیکردند همه انسان میزایدند وهرکی میتوانست از یک تکه سنگ یا یک تکه خمیر وکچ  صورتی بیجان بسازد وما به \انها جان میدادیم  امروز همه چیز ناگهان از میان رفت وصورت بیجان ساختن گناهی  بزرگ محسوب میشود  شنیدن آوای موسیقی گناهی سنگین تر دارد  تنها درختان هستند که میتوانند بما بگویند هنوز زندگی هست اگر چه پیکری نیست . پرندگان روی شاخه ها میخوانند بما یاد آوری میکنند که هنوز آوایی در دنیا طنین انداز است .خوب ما درحال جنگ هستیم سالهاست که درحال جنگیم اما نه درپشت جبهه ها بلکه حتی دورن خانه ها نیز ترا هدف میگرند .
    نخواهند گذاشت که بینندگان  با \افتاب بزرگ شوند  در روز دراز روشن همه جارا تارک میسازند چراغ خرد خاموش شده تنها کمی نور   برون میتابد نوری که میرود پشت اشعه های لیزر گم شود . باید از ته دل خندید  نباید کذاشت کوس کوته بینی مارا بکوبند  گام به گام جلو میرویم تا به انتها برسیم  همه ما  رهروانیم . 
    دیگر سخن از  عشق گفتن گناه است تجاوز حلال آنهم با یک کلام  چشمان من دیگر این دنیارا نمیبیند به دورنم سفر میکنم  تا ببینم آیا جای خالی وجود دارد تا کمی بیاسایم ؟ .
    شاخه  عمرم نشد  پرگل  که چیند دوستی !
    لاجرم ، از بهر دشمن  کاش خاری داشتم 
    خسته و آزرده ام  از خود گریزم نیست  ، کاش 
    حالت از خود گریز  چشمه ساری  داشتم 
    پایان 
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد !
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا /دهم ژوئن ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۲ خدادا ماه ۱۳۹۸ خورشیدی !
  • ابر روشن

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
    نامه به یک دوست !
    هزاران رنگ ونیرنگ  از فلک دید م وحیرانم 
    که مقصد چیست  گردون را از این بازی نمودنها!…….| پژمان بختیاری |
    دوست عزیر ! سپاسگذارم که مرا به یک ستاره تشبیه کرده اید ومن درجوابتان ابراز داشتم که « یک ستاره خارج از منظومه خود . سر گردان درآسمان غرب » وشما ابراز داشتید که آروز ی دیدار مرا دارید  ! دریک کافه رستوران ویا کنار یک مزرعه !!! متاسفانه درجایی که ماهستیم  مزرعه ای وجود ندارد ودرجایی هم شما هستید مزراع تبدیل به صحرا شده اند وتنها خزندگان خطرناک راه عبور خودرا پیدا میکنند .
    چه امر غیر ممکنی !  بعلاوه من دراین گوشه یک منظومه کوچک تشکیل داده ام با ملل مختلف ایمان مختلف و کردار های  گوناگون ،  اما همه داخل همین منظومه هستیم وهیچ یک از دیگری نمیتواند جدا شود چرا که اگر یکی  خارج شود بقیه به دنبالش سثوط خواهند کرد وخاکستر خواهندشدزیر پای  ما تنها ابرها حرکت میکنند وما چنان به آسمان چسپیده ایم که جدا شدن ما منجر به سقوط ومرگ ما میشود .
     خورشید ما کوچکترین سیاره است که تنها جای پایش را بر روی ابرها احساس میکنیم اما میدانیم که هست وستارگان ریزودرشتی که دورهم جمع شده  همه در برابر پرودگار یکی هستیم وبهم پیوسته و چسپیده ایم که اگر روزی بر روی زمین بیفتیم خاکستر خواهیم شد وگمان نکنم شما طالب دیدن مشتی خاکستر باشید !
    نمیدانم در روح ومغز خودداز من چه موجودی ساخته اید اما مرا نمیشناسید لبخند مرا دیده اید اما خود مرا لمس نکرده اید ونمیدانید که یک تکه سنگ یک آهن سرد میباشم هر چه را بوده دردرونم به دیگران داده ام تا آنها گرم باشند  وبه همان چند نخودی که درآبگوشت روزانه خود میریزیم خوشحالیم و خوش بخت چرا که میدانیم این آ ب واین  نخود از دستهای پرکار وزحمتکش ما ساخته شده  نه اینکه از دهان دیگری ربوده شده باشد .
    همه ما همان تخته سنگهای  استواریم  وچنان پاهایمان درون زمین فرو رفته که هیچ تبر زنی قادر به زمین انداختن ما نیست بعلاوه در آنجاییکه شما زندگی میکنید مزرعه ها همه تبدیل به بیابان شده اند وتنها خزندگان خطرناک آنهم اکثر شبانه  درآن راه میپیمایند دیگر مزرعه ای وجود ندارد نه درآن آنسوی قاره نه دراین سو اما اینجا مردمانی مهربانی ، آرام وساکت و پایبند یک قانون واقعی هستند ایمانشان محکم واعتقاداتشانرا وروسمات خودرا محکم چسپیده اند حال اگر دربین آنها چند ( فروشنده ) هم یافت شود اندک است اورا رسوا میسازند . 
    در گذشته ما در کتابها میخواندیم که ؛ هیچگاه آب رفته را مجوی ومنوش وهیچگاه دیگر به پشت سر نگاه مکن من  این سخنان را باخود آورده ام تنها کار من این است که نگذارم زبان ( پارسی) از بین برود با همه با زبان مادریم گفتگو میکنم وسعی  دارم دربین کلمات بیگانه چند جمله فارسی بگنجانم . 
    هنوز موسیقی سنتی برایم یک سفنوی بزرگ است وهنوز آ|وای شجریان مرا وپیکرم را میلرزاند وهنوز نوای ویلن خرم وتار شهناز برایم افسانه گوی شبها یم میباشند ودرکنار بقیه باز هم به سنفونیهای ا\نها گوش میدهم نه آواز ان مرد بیمار روانی خال کوبیده ویا آن آوازخوانان دوره گردی که روزی در دربار شاهی میخواندند امروز در وصف واوصاف شهدا اشک تمساح میریزند ! نه ما یکی هستیم راهما ن صاف ومستقیم است چپ وراست را نمیشناسیم هر حرکت ناروایی برای ما یک سقوط است مانند کوهنوردان حرفه ای هر قدم را با تردید بر میداریم چرا که ممکن است سر راهمان گودالی باشد .
    عمرتان طولانی ومهرتان پایدار 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / یکشنبه نهم ماه ژوئن ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۱ خرداداماه ۱۳۹۸ خورشیدی .
  • دل صحرایی

    یک دلنوشته : 
    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    امروز در قرن بیست ویکم ما شاید تنها کشوری باشیم که رهبر وپادشاه ما یک ملای بیسواد گرسنه  دیروزی باشد  وما تنها کشوری هستیم که فردایمان دردیروز خلاصه شده است وما هنوز خون داغ اعراب  در رگهایمان میجوشد هوس حرمسراهارا داریم و دربار هارون الرشید را درخانه های خود ساخته ایم !همه زندگیمان دریک رویا میگذرد. 
    سر زمین وما وشرافت مارا باید در اشعار ایرج میرزا وعبید ذاکانی خواند وتفسیر کرد بقیه دیگر همه برای اربابان دیگری هستند که فهمشان بالاست  ما هنوز قبیله وار وطویله دار زندگی میکنیم وهنو ز بوی گند پهن  الاغ را بر گرانترین عطرهای دنیا ترجیح میدهم  یک کشور وسر زمین که همه عمرش در رویاها بسر برده است آسان خرید وفروش میشود ، آسان دروغ میگوید وبه راحتی آدم میکشد وبه راحتی طلبی  خود بیشتر اهمیت میدهد تا فرزندانش وهمسرش . 
    درحال حاضر  درجهان متمدن  هنوز پرنسها وپرنسسهایی وجود دارند  که پادشاه ودربارشان  خویشاوندی نزدیکی با پادشاهان انگلیس  ودرنتیجه  پرنسها وپرنسسهای روسی دارند . 
    ما از کشورهای متمدن نیستیم دوهزارو پانصد سال یکهزار و هفتصد شاه ورهبر بر ما حاکم بوده است ما مستعمره هستیم بیهوده داریم تلاش میکنیم که خودرا زیر تندیس کوروش پنهان سازیم همه خریدنی هستیم یا یک لول تریاک  یا چند بسته سیگار ویا چند میلیون دلار بستگی دارد که چه شغلی بما پیشنهاد شود درکار سازندگی ؟ دیگران عمل کنند  آنها بکارند ما بخوریم .
    ما هم درقدیم برده داشتیم ودر شغل شریف برده فروشی  مشغول تجارت بودیم سپس برده هارا آزاد کردیم بیچاره ها راه به جایی نداشتند به ناچار با یک دست لباس ونان بخور نمیری با  همان شغل بردگی ادامه دادند اما دیگر در سوراخ بینشان حلقه ای نبود ودردستهای وبازویشان بندی زنجیری بسته نبود 
    واماامروز بهتر است  محصول  خودرا در درویاها بکاریم  ودر رویاها درو کنیم  ووقتی خورشید طلوع میکند  باید بخوابیم  وبرای آنهاییکه که گریخته ویا خواهند گریخت شاید همه چیز وارونه باشد  وچه بسا آنهاییکه میمرند وضعشان از وضع فعلی ما بهتر باشد ؟ کسی چه میداند ؟ مردن گاهی یک آرزو میشود وزندگی نامش جهنم است .
    نسل کنونی نسلی افسار گسیخته بی پروا وبی فضلیت وبدون هیچ مسئولیتی کارش را جلو میبرد ومربی اخلاق ما جناب دکتر |هو | مدرس روانکاو معروف است که هروز یک درس تازه ار انواع واقسام سکسهای وارداتی روی صفحات مجازی میگذارد وجوانان در درون کشور \انهاراتجربه میکنند .
    صد ها هزار مربی اخلاق وسیاست مدار درخارج داریم هرکدام برای خود جایگاه وپایگاهی دارند وزیر نظر ارباب بزرگشان بی بی سکینه مشغول انقلاب زیر بغلی وپایین ترین ها هستند ! 
    نه دیگر نباید هیچ آرزویی را دردل پروراند وبرای فردا چیزی اندوخته کرد هرچه هست در سر راه باد وسپس طوفان قرار دارد . ث
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » شنبه هشتم ماه ژوئن ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۰ خرداداماه ۱۳۹۸ خورشیدی ! پایان 
  • یک دلنوشته .

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    همان روز جمعه !
    روزهای جمعه برای من یک روز مخصوص است روزی است که میتوانم بروم درون سوپر های یخ کرده وآشغالهای فریز شده سایر کشورهارا که باینجا میرسد بخرم وبعد از دو روز آنهار ابه دورن سطل زباله بریزم باز به \همان آرد نخودچی وگوشت قلقلی خانه قدیمی اکتفا کنم !
    امروز صبح یک کیسه بسته بندی شده سیب زمینی ( بیو) نامی که بتارگی روی کهنه ها وزباله تر هامیگذارند به درون  آشغال ریختم از هر سیب زمینی  شاخه ای بنفش رنگ برون زده بود سپس نوبت هویچ ها رسید بوی گند سم وکود شیمیا یی باعث شد از خیر آنهاهم بگذرم !  حال به سوپری دیگر میروم زباله های آلمانی را میخرم بازارها کسادند وکمتر درونشان میوه تازه وسبزیجات تازه میتوان یافت همه چیز باید بسته بندی شده باشد !.یک دستور است !!!
    امروز دراین فکر بودم که چقدر دلم برای گوجه سبز تنگ شده تا دندانهایم ر ا کند کند وچقدر هوس الو بالو دارم  وآن هندوانه های تخم امریکایی ویا خربزهای بلند وزرد رنگ حال بجایش ایتجا کمبوزه میخوریم بنام خربوزه وطالبی  رفته جزو میوه های اشرافی اگر هم یکی دوتا پیدا شود  یا گندیده ویا یخ زده ویا کال است ! متعلق به سالهای قبل از درون فریزرها بیرون کشیده شده است  چقدر دلم هوس |آن سیبهای کال زیر درختان را که میافتاد ومن بسرعت برق  آنهارا به دندان میکشیدم  ویا خودم را به بالاترین نقطه  کوهستانی میرساند  همانجایی که آب فوران میکند میخروشد وسرا زیر میشود وبه جویبارها میرسید وسپس از آنجا راهش را کج کرده بطرف مزارع میرفت من خودم را درون  آن کفها میانداختم لیزمیخوردم تا درون آ|ن خیزاب میافتم مهم نبود زخمی شده ام مهم این بود که خنک شده ام فریاد مادرجان بلند میشد فورا خودم را درجایی پنهان میکردم یا از درختی بالا میرفتم تا میوه های تازه را بخورم .
    اینجا چیز هایی دارم که ابدا به دردمن نمیخورند لباسهای جورواجور وکفشهای گوناگون  لواز آرایش  مارکه های مختلف !!!اما چیزهایی را که میخواهم نیستند وچه بسا دیگر دردنیا وجو نداشته باشند ویا اگر هم باشند بصورت مصنوعی درخانه های پرنسها وپرنسسهای تازه سر از تخم در آ ورده  است .
     روزی که درپایتخت  از شیر آب مینوشیدیم مادرجانم گفت کم کم این اب را  درون بطری میکنند ومیروشند همانطور که نور درخشان را درون یک ( گلوپ ) لامپ کردند وما با کورمال کورمال زیر آن چیزی را بخوانیم خورشید راهم کور خواهند کرد .
    چه بی خیال باین طرز تفکر با کلید برق بازی میکردم دیگر نمیبایست اطوی ذغالی را مصرف کنیم برقی شده بود ورادیوهایمان  ترانزیستوری !!!
    حال تنها سر گرمی این است یکشنبه ها بیرون غذا بخورم وجمعه ها برای خرید ته مانده زباله  انبار های بزرگ امریکا یا اروپا  بروم صبحانه ام جوی له شده مخلوط با جانوران چندین ساله ناهارم گوشتهای یخ زده وزنگ شده وشامم ؟ اکثرا یک ماست است .  بزرگان  اقتصاد امر کرده بودند که انبارهای ما دیگر لبریز شده بهترین خریداران ما در اروپا اسپانیا / پرتغال / وکشورهای خاور میانه وامریکای جنوبی است ما مزارع خودرا داریم گاوهایمان با موزیک شیر میدهند ومرغدانی ما با ارزن های مقوی مرغهارا تغذیه میکندکبک وتیهو و غاز وفیله دولفین بهمراه خاویار دراختیارمان هست . مرغهای درون قفس مرده وزنده ویخ زده درون بسته بندی ها روانه بازارهای اروپا شد وگوشتهای ژنیکی تولیده شده با رنگهای سرخ وسفید درون قصابیها  مکدونالد وبرگرکینگ وپیتزا بهترین  غذاهایی است که میتوان از آنها  تغذیه کرد . وبهترین سر گرمیها تابلتهای کوچک وبزرگ با اخبارهای غیر واقعی دیگر نه از موسیقی خبری هست نه از نمایش فیلم تازه  هرچه بود تمام شد وارد دنیا ی بهتری شده ایم !عطرهای ما گم شدند  درختان وگلهای شبو گم شدند درعوض بازار لبریز از گلهای پرورشی مصنوعی در خاکهای مصنوعی ویا پلاستیکی ……زنی را دیدم که ا زپنجره گلها ی مصنوعی خودرا آبیاری میکرد !ودر جویبار آبهای آلوده به سم رادیو  اکتیو روان بود .
    هنوز  شب  وصالی هست باشدتا  صبح درخشانتری برسد .پایان / ثریا 
  • زمان پیروزی !

    « لب پرچین » ثریاایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————————
    هیچ انسانی دنیارا درکمال پیروزی ترک نکرد ه یا پیروزمندانه جان نباخت همه بنوعی از پای در آمدند ویا درخواهند آمد ، قرن بیستم تمام شد با همه دردها / رنجها / جنگها / کشتارها /  وقرن بیست ویکم با قحطی  شروع شد ، آهسته آهسته گام برمیدارد  بنا بر این همه از پای درخواهیم آمد  شکست میخوریم واز شکستی به شکستی دیگر روی میاوریم بامید یک پیروزی !.
    نمیدانم  هیچ توجه کرده اید که تمام رجال سیاسی ومردان قدرت کراوتهایشان سرخ است ؟ این کراواتها دربازارهای عمومی بفروش نیمرسد از جنس ابریشم اعلا وقیمت هرکدام نزدیک به سی هزار دلار است !  باهمین  رنگها ما باخطرها روبرو خواهیم شد  بنای گذاشتن یک دهکده جهانی ودلخوش داریم که همه برابر وبرادر خواهیم بود !  اما تنها مردان وزنان قوی وجوان وبا قدرت واربابان با نفوذ که بر سر زمینها حاکمند  ما باید هر چه زودتر جای را برای آنها خالی کنیم تنها آدم های احمق  زندگی را  بانتظار خبرهای  خوش میگذرانند  یامستان از خود بیخبر  خبرهای طبیعی آنهایی است که وحشناکند  هنوز هیچ انسانی به دنیا نیامده است که تا به آخر با یک زندگی  از بدبختی جداشده  وامیدوارانه   به داشتن یک زندگی  خالی از خطر  ویا بدبختی بسر آورد  سرمان گرم است با همه چیز های خوب بدون غذا ! 
    توماس مان نویسنده ، پزوهشگر سیاسی آلمان عقیده داشت که تنها قرن نوزدهم بود که انسانهای والایی را ساخت غولهایی که ما امروز روی شانه آنها به سختی خودرا بالا میکشیم ، او راست گفت امروز ما درمیان نسل حاضر  بخصوص از نظر ازدیاد جمعیت  ودشمن میلیاردر هستیم  وما که درخارج مانند یک ستاره سرگردان خارج از منظومه خود زندگی میکنیم قانون بدوی |آنها نام مارا  مانند مردگان خط زده ومارا درردیف مردگان گورستانهای ناشناس گذارده اند .  انها بیخبر از احوال ما هستند  بیخبر از مالیاتهای سنگینی چه رایج وچه نارایج پرداخت کرده ایم آنها نفهمیدند که ما بخصوص ( ما)  هر گام خودرا با تردید برداشتیم به سختیها ها خو گرفتیم با دردها ساختیم وآنهارا  از یکدیگر پنهان کردیم  وروزی در یک گورستان بی نام ونشان خاکستر مارا خواهند  ریخت نه نام ونه نشانی ونه علامتی که کیش وآیین ما چه بوده وسر رشته خانواده ما ازکدام سنگاب ها ورودخانه ها نشات گرفته است .
    آخوندی در گوشه ای نشسته بود واظهار میداشت که وظیفه مرد است که نان آور باشد ووظیفه زن است که نانخور واجیر باشد این سر چشمه وبنای زندگی ما بود که خشت ا.ول را بنا نهاد مرد شد سرور وارباب نه خورشید درخشان خانه وزن شد یک کنیز که تنها کارش باروری وپختن غذا وخدمتکاری بود ه وهنوز هم هست اگر زنی سر به عصیان برداشت وگفت من نیز همانند یک مردمیتوانم نان آور باشم اورا سنگسار میکنند از اجتماع پرشکوه خود میرانند باو وصله های ناجور  توام با آلودگیهای وجرم ها میبندند آنهانفهمیده اند ویا نمی فهمند که هرانسانی یا از طریق عشق یا از طریق شرف  با زندگی پیوند دارد بیشرفها نان آور شدند وزنان درکنج مطبخ سوختند وخاکستر شدند ویا قربانی امیا ل هوسهای مردان چرا که مردان این ستاره های نیم سوخته خودرا چنان میاراستند که گویی همین الان  از میان فرشتگان بر زمین فرود آمده اند .
    وما روی بسوی منطق واخلاق کردیم نفهمیدیم که منطق مانند لجن است  وجز لغزندان وفرو بردن ما درلجنزار کاری نمیکند مبایست ماسکی دیگر برچهره میزدیم .
    هیچکس نفهمید که ماهم دلی نازک وزود شکن داریم  که خودرا درزیر یک لاک استخوانی ویا سنگی پنهان کرده است  ندانستند که قلب ما  آکنده از سوزش وطپش است  آنها تنها همان تکه سنگ را میدیدند  کاری به درون نداشتند . 
    روز گذشته نگاهی به درودیوار  خانه انداختم  دیدم که احتیاج زیادی به تعمیر دارد  اما من دیگر در فکر آراستن خانه نیستیم چون دراین سر زمین بیگانه ام  ودراین دنیا مجازاتی سخت ترا زبیگانه بودن نیست  هرکلامی را که بر زبان میرانم تنها خودم میفهمم وهرچه را که مینویسم تنها خودم میخوانم ترجمه ان آسان نیست ! کلمات من رنگ وبوی دیگر دارند  مانند صد ها هزار قوس و قزح در اسمان سر زمینم درپرواز بودند  امروز این گفته رنگ وبویی ندارند این سیاست است که بوی گند آن همه جا را فراگرفته است وهر بچه ولگردی خودرا با وقاحت وارد این گودال متعفن ساخته با یک دوربین ویک میکرفون  خودرا داخل مویز های درشت کرده است . من از سیاست واین مردم نه چیزی میدانم ونه میخواهم بدانم و……متنفرم وبیزار . پایان .
    از من اکنون طمع صبرو ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تودیدی همه بر باد آمد ..
    ثریا ایرنمنش . اسپانیا . 07-06-2019 میلادی برابر با ۱۹ خردادماه ۱۳۹۸ خورشیدی!.
  • زمان گمشده

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————
    (کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم )! این صدایی بود که به زودی خاموش شد دنیا را شگفت زده کرد روز گذشته کلیپی از ورود شاهنشاه ایران به سر زمین وایکینگها جزیره مرموز وسیاه یعنی انگلیس دیدم که شاهنشاه با قطار وارد ایستگاه ویکتوریا میشدند ملکه انگلیس که آن روزها هنوز جوان بود به همراه همسرش وتمام خانواده سلطنتی به ایستگاه ویکتوریا رفته بودند تا از شاهنشاه ایران استقبال کنند او تنها  دست داد دستی را  نبوسید و سر خم نکرد  مانند یک درخت سرو یک صنوبر  راست قامت زیبا وجوان وآرزوی هر زن ودختری !با سلامی نظامی وکرنش یکی یکی بانوان درباری را با یک سلام نظامی  پاسخ میداد هنوز همسری وشهربانویی نداشت وهنوز خودش میتوانست بداند که به کجا میرود ! وبا کی کجا بنشیند وهنوز شاعران نو پرداز  اهل بخیه وارد دربارش نشده بودند وبانوی هنرمندی همسری اورا نپذیرفته بود هنوز تنها بود ! 
    در زمان وقوع شورش ها و انقلابها  حقیقت گم میشود  وگفتار راست  را یکباره از میان بر میدارند  ودروغ  را جانشین آن میسازند  عدالت فراموش میشود  وجای خودرا به زور وقدرت وسر نیزه وکشتارمیدهد  دخترهای نجیب وباکره  پنهان میشوند  .فواحش بجای \انها در انظار ظاهر شده  همه چیز  شکل دیگری بخود میگیرد وباید بگیرد  دراین  میان تنها معلولین  پیرزنان ومردان ویران شده اند که مانند حیوانات حرام گوشت  در انظار ظاهر میشودند عده ای هم خودرا وچهره خودرا تغییر میدهند  یعنی مدارا با دشمن  با پلیدی وزشتی ها  وویران کردن خوبی ها وزیبایی ها .وهمکاری صمیمانه با غارتگران و نشان کردن جوانان وسپردن |آنها به دست تیر زدگان .
    آ نروزها روسیه درانتظار رسیدن سیب روی درخت بود تا فرو افتد  وما افتادیم دردامن روسها  وامروز هنوز به درستی نمیدانیم  دشمن ما کیست  باید از خواب بیدار شویم دشمن درمیان خود ماست در چهرهای تقلبی واصل ونصب ها ی قلابی ..
    قرن بیستم  زمانی آغاز شد پیشگویان گفتند که قرنی طولانی قرنی لبریز از خون وکشتار که هیچ قرنی درهمه دنیا نمیتواند مانند آن بوجود آید قرن شانزدهم شروع جنگ جهانی اول وچهار سال بعد جنگ جهانی دوم . تشکیل جبهه بلوشویکها دعوای میان روسهای سفیدو سرخ وما درمیان چهار کشور سر سرگردان ویران خرد شده بی آب بی نان میان قحطی ها ، گرسنگی ها بیسوادی ها بیشعور یها  اعتیادها  میان خیر وشر ایستاده  بودیم تا درباره ما تصمیمی بگیرند خوب هندوانه دوقسمت شد نیمی سهم روسها ونیم دیگر سهم انگلیسها انگلیسها وامریکائیها  باهم فامیل بودند اروپا یک فامیل بزرگ داشت دیگر ناپلئون بوناپارته آن جوان ماجرا  جویی اهل کرس ایتالیا  نبود تا بخواهد اروپارا یکی کند وخود فرمانده کل قوا بشود ، بهترین سرباز وژنرال او هم عشق اور اربود هم باو خیانت کرده بود جناب ژنرال  برنادوت !فرانسه را فروخت برای ولایتعهدی سوئد !!!! 
    شاه جوانبخت ما رویش را بسوی امریکا کرد  که هم جوان بود وهم پیشرفته ودردل رختخوابهای بوگرفته جای خوش نکرده بود دوست شد با همه دنیا دوستی را برقرار کرد او میدانست  در زیر سر زمین پر برکتش چه ها نهفته  است تنها یک چیز را هیچگاه نتوانست هضم کند  دورنگی ها ی ملتی را که با زحمت از زیر هزاران کرم وجانور وخاک برون کشیده بود حال باو پشت کرده واورا تنها گذاشتند وسر بسوی خرس قطبی سپید سپردند . نه او در قلب روشن ومهربان خود هیچگاه نمیتوانست احساس کند که حتی نزدیکترین  آدمها ودوستان او نیز باو خیانت خواهند کرد وبا دشمن  خواهند ساخت روحی پاک وسینه ای بی کینه داشت .
    حال امروز ما مانند یک تکه سنگ دردل صخره ها بخیال خود پنهانیم  سعی کردیم زباله روی آبهای وجویبارهای کثیف نشویم تنها نمیدانیم تکلیف ما باخودمان چگونه است با روسها که ابدا آنها را نمیشناسیم آ|نها ودکارا مینوشند سر روی سینه های برجسته کولیها میگذارند میرقصند ومست میکنند وعاشق طلاهستند اکثر زنان اهل ولایتهای دور ونزدیک آنها دنداهایشان نیز از طلا  وروکش طلایی دارد !تقوی ونجابت آنها یکی است هم به فاحشه خانه ها میروند لذترا که بردند به کلیسا میروند هردو مکان برایشان یکنوع لذت داردودوباره سر به دامن زنی دیگر میگذارند تقوایشان هیجان احساسات است  \آنها خدا وابلیس را به یک جور دوست میدارند « مانند نوکرشان ایران » وروز ی که تمام قوای خودرا ازدست دادن به نقش پیامبران  ومرتاضان در میایندومدعی کشف وشهود شده اما پنهانی در لابلای صخرها در آ ب رودخانه ها  ابشخور مردم بینوا وحیوانات همه زباله ها ی اتمی شان روان است ! نوکرانشان جیرخوارانشان دوردنیا نقش بازی میکنند  امروز دیگر ولخرجی را مانند سر زمین مصادره  شده یعنی همان سیب رسیده  به حد وفور بالا برده اند مارا از جهنمی میترسانند که امروز در آتش آن داریم میسوزیم لبریز از ملا وکشیش وآخوند وغیره میباشد ..
    امروز برای عمامه بسر فرش قرمز پهن میکنند نشان راه رفتن روی خون است اما در ایستگاه ویکتوریا تنها یک قالیچه ایرانی پهن بود وشاهنشاه بزرگ ایران پایش را روی آن قالیچه گذاشت .پایان 
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار ، کان تحمل که تودیدی همه بر باد آمد !
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » 06-06-2019میلادی برابر با ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !اسپانیا …
  • مقصد نا پیدا

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    فقط کسی که  به عدالت  خدایی معتقد است حق دارد ناظر اجرای آن باشد !
    ———————————————————————————————–
    امروز همه تنها  سخنی که بینشان رد وبدل میشود وهمه اخبار جهان مربوط میشود به یک سفر سه روزه جناب دولاندترامپ ! من نه سیاستمدارم ونه از دخالت دراین کار خوشم میاید تنها میدانم سیاستمداری یکنوع خود شیفتگی وپر کردن جیبها وبردن اموال وویران کردن روح آزادی مردم است در لباسها ورنگهای گوناگون  هیچ دولتی بفکر ملتش نیست مگر تظاهر به آن  میکند .
    من از ترامپ  باین  جهت خوشم میاید  که« خودش» است نه رنگ ولعاب خانواده گودی گودی کندیهارا بر چهره زده ونه نقاب مسلمان زاده ابوعمامه  را ! کندی محبوب جهان است هم خوش قد وبالا بود هم خانواده اش روی شاخ بزرگ مافیای قدرت میچرخیدند واز زمان او بود که طرح ویرانی ایران ریخته شد ودرزمان او بود که کنفدارسیونهای گوناگون شکل گرفت  اما نهایت نشان میداد پدری مهربان وهمسری وفادار است !!! درحالیکه همه میدانستند معشوقه اش کیست وچرا کشته شد ؟  هر بیست وپنچ دقیقه برایش اطاقی را خلوت میکردند تا یک هلوی تازه را بمکد  یاسر عرفات را بیست وپنج دقیقه درراهرو بانتظار گذاشت چون دراطاق پهلوی « مشغول » بود ! این اخبار را بی بی سکینه اگرا ندایسمان نمیکند وسایر سیاستمدارن آبکی ریز ودرشت که امروز مانند شعله اتش دامن همه را گرفته است خاموشند . ترامپ خودش هست با همه کلفت گوییها وگردن کلفتی هایش مردم را فریب نمیدهد ( من اینم ) حال  همه باید اطلاعات از پیش نوشته خودرا روی دایره بریزند ودر قالب یک سیاستمدار پا روی پا بیاندازند که ای وای او به شهردار توهین کرد اما نمیگویند که اول شهردار لندن بود که فرمود برای این لات گنده فرش قرمز پهن نخواهم کرد ! نه این را هیچ کجا نه گفتند ونه نوشتند توهین میشد به مقام والای صادق خان !!تصفیه حساب  ها همچنان ادامه دارد  دیگر کسی به دنبال عدالت واقعی نیست  همه وارد کار سیاست شده اند بهترین شغل پس از دلالی است میتوان هم خود شیفتگی را تسکین داد وهم ارقامی را درلیست خرید وفروش پنهان گذارد .
    در جنگ جهانی دوم ژاپون با خاک یکسان شد اما امروز ژاپن نمونه یک کشور بزرگ صنعتی ونماد پیروزی است ونزوئلا با لات گردن کلفتی که پوتین زیر بغلش را گرفته با همه ثروت زیر زمینی اش مردمش گرسنه اند ودست دیگرش زیر عبای مولای بزرگ سر زمین ایران است قول داده آنهارا تنها نگذارد . ( رای مردم کجاست )؟ چه کسی به جناب مادورا رای داد ؟ چه کسی به امیرالمومنین رهبری رای داد ؟ غیر از مشتی مزدور خریداری شده ؟ .
    من طرفدار امریکا نیستم  پرستش بی بی سکینه را نمیکنم روسیه برایم یک کشور غریب است اما چیزی را نمیتوانم فراموش کنم که « بنی آدم اعضای یکدیگرند » نه این از عهده من  خارج است برای من دین وایمان رنگ وملیت فرقی ندارد .
    شاید تنهاکسی باشم که سر سفره خانوادگی هم امریکارا دارم هم روسیه وهم اسپانیا وهم ایران را ! بی هیچ دعوا ومخالفتی وپهن کردن سفره پاره پاره سیاست را ! .
    امروز مردم سر زمینها دچار سرگردانی شده اند ودر پی یک مهاجرت نا خواسته میباشند  جنون آنکه از کشور خویش خارج شوند دامن همه را گرفته است درجستجوی جایی هستند  که بتوانند   زندگی کنند  به هرجا میرسند  تصور میکنند محل دلخواه خودرا یافته اند وهمه کارهایی را که باید انجام دهند با قاطعیت تمام به سر انجام میرسانند خانه میخرند ، آنرا نزیین میکنند ، اما بی درنگ متوجه میشوند  که این خانه  خانه خودشان نیست  رهسپار جای دیگری میشوند  وباز درگمانند  که به محل دلخواهشان  رسیده اند  اما هیچگاه آن  محلی را در آرزو  ورویای آن هستند پیدا نمی کنند  چون به هرکجا که بروندخاک از آن ایشان نیست .
    روز گذشته بادخترم میگفتم چرا سرنوشت مرا باین دهکده پرتاب کرد ؟ گفت : 
    بخاطر آن میوه های کوچکی که هر هفته ترا درآ|غوش میگیرند ودربغلت جای خوش میکنند به آنها بیاندیش میبایست اینجا آنها به دنیا میامدند وبه ثمر میرسیدند شاید بهترین  جایی بود که تو از منظومه خودت بیرون شده وپرتاب شدی ! سکوت کردم وبه آن دودست کوچک مهربان میاندیشیدم که چگونه مرا درآغوش میگیرد  آن دستهای کوچک چهارساله ونیمه با چند زبان  مختلف ،  چهار زبان )  غیر از زبان من ! وباز دیدم که چقدر تنها مانده ام همان ستاره دنباله دار خارج از منظومه خود وسرگردان دربیکران  کهکشان .
    خوب  ظاهرا ، امریکاییها  به مالیخولیای آزاد ساختن  ملت ها  گرفتارند  خودرااخلاقا موظف دانسته اند  که بنا به قوانین دموکراسی !!!! از عموم ملل برای شرکت  در جنگها ویا صلح یا تجارت  دعوت بعمل |اورند و جناب مک دونالد نیز فرستاده آنهاست حال ا گر کسی در رقص آنها شرکت نکند  موجب ریشخند  وتمسخر  ودچار کسری ها وگرسنگی .سر انجام فراموشی میشود  حال ایران فلک زده نمیداند آیا آلمان  دوست ومتفق اوست یا روسیه ویا خوب مادر بزرگشان هنوز زنده است بی بی سکینه او نمیگذارد چندان گرسنگی  بکشند چرا که خودش نیز به نان محتاج است نمیتواندنگین های تاج را گاز بزند .  پرنوشتم  بمن دیگر مربوط نمیشود  باید هما ن رجز نامه خودمرا تکرار کنم وهمان آههای سوزناک ودردعاشقی را !!! 
    مرا چه به سیاست ؟! هان ؟ ازشما میپرسم !. پایان 
    از من  اکنون طمع صبر ودل هوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد !!!!
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 05-06-2019 میلادی برابر با ۱۷ خرداد ماه ۱۳۹۸ خورشیدی ! 
  • خوش آمد مرا !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————————-
    خوشم آمد ! کیف کردم  از رفتار ترامپ به سر زمین وایکینگها با آنهمه تشریفات فاتحه بی الحمد برای هیچکس نمیخواند  ومتلکهای  آبداری را نیز نثار صادق خان شهردار مسلمان  بریتانیای کهنه کرد!  رفتارش  رفتار یک خود مختار ولجباز واینکه من میدانم میتوانم با جت جنگی در وسط چمنهای کاخ نشست وولیعهد از کار افتاده وهمسر پیرش از او وسپس ملکه که درانتظار بود بطور رسمی از او استقبال کردن شام هم مفصل وشاهانه در کاخ باکینگهام صرف شد ! بقیه اش دیگر تشریفات بود . 
    در توییت خود به شهردا رصادق خان نوشته بود که بهتراست اول به شلوغیها وکشتارهای شهر لندن بپردازد تا دخالت در سیاست خارجی ! بانویش واقعا بانو بود ظریف ، زیبا خوش هیکل ! صد البته تره وتخم شاهنشاهی هم در آنجا حضور داشتند غیز از شوهر ملکه که دیگر پس از شرابخوارهای  بیحساب نمیتوانست هشیار میان مستان بنشیند واین کاررا به عهده پسر بزرگش وا گذار کرده بود وهمسر پیرزالش با انهمه رنگ وجواهر وتوالت و نیمتاج وغیره ! همسر ترامپ تنها یک حلقه ازدواجشرا به همراه   یک ساعت ویکجفت گوشوار داشت نه بیشتر زیباتر از \ان بود که بخواهد توجه دیگرانرا باین آلنگ دولنگها جلب کند \
    از همه مهمتر عمو عمامه  ریاست سابق  از پشت موش دوانی میکند و به همه  توییت  میدهد که فریب این عمو را نخورید بیایید پیش این  عمو برایتان با طیاره دلار های دیگری میفرستم تا راضی تر شوید شاید هم پنهانی بفرستد کسی چه میداند !.
     بهر روی فهم وشعور من بیشتر از این جلو نمیرود برایم نیز مهم نیست . دیگر نه جهان مهم است ونه مردمش تنها دم را غنمیت میشمارم واز اینکه صبح هنوز زنده ام وشب تاررا به صبح روشن رسانده ام خوشحالم . برایم دیگر نه ایران مهم است ونه ایرانی  ونه مردم  دنیا .
    همه را بیا زمودم زتو خوشترم نیامد .
    درکنار این سر و صدا ها  امکان نشستن ندارم آرزویش را نیز نداشته وندارم  بیشتر به هوای در بندگانم  وبه آنها میاندیشم به گرسنگانی که برگهای خشک شده را از روی زمین بر میدارند  میجوند  بجای تنقلات !  وتمکینی که به زور باید از مشتی بیشعور بکنند  اگر چشمانم  نورانی در آیننه صبح ندرخشد مهم نیست  آن براده های  خوابیده بر دیوارهای سپید اطاقم  مرا مانند فولاد دربر گرفته اند  ومجال میدهند تا سمند خیال را رها سازم .
    هوای زیستن پر سنگین است  ومجال تاختن نیست در حال حاضر خر سواران بر  کرسی نشسته ومیتازند  ودولتمردان واقعی روی اسب چوبی خود تنها تکان تکان میخورند . 
    واز هوا گویی تنها امواج سرب فرو میریزد  وباید شاهد تن پوشهای ریاکاران باشیم  وکاری هم نمیتوانیم انجام دهیم مرتب نوحه بخوانیم  بر لاشه های خونین  وکلام  را در سینه پنهان سازیم وزبانرا درکام بکشیم .
    به دوست همت جان  چیست بار منت چشم 
    مرا که چشم تمنای دل بسویی نیست .
    به میهمانی من پای منه  ، که دراین بزم 
    به غیر چشم ودلم  ، جامی وسبویی نیست .
    رخ خورشید سوزان تر بر قله ای ودیوارهای کهنه وفروریخته ودرختان نیمه سوز  میتابد  دیگر تصویرگل شببو را باید درقاب گذاشت وتماشا کرد  گلهای مصنوعیی را درگلدانهای بلورین  خیلی از گلها از میان ما گم شدند گویی با رفتن ( او ) گلها نیز از روییدن باز ایستادند دیگر محبوبه شب نیست یاس ززد خوشبو نیست هر چه هست برگهای پیوندی وحرامزاده وکاکتوس  دیگر چشم نوازشگری نیست که بر پهنه یک باغچه پر گل بنگرد .ث
    هنوز  دست را حرکت ستیزی هست 
    هنوز پای مرا  قدرت گریزی هست 
    نشان هستی من  همچو نقطه ای بی بعد 
    اگر چه  هیچ ندارد ،  ولیک چیزی هست ….
    پایان 
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد .
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 03-05- 2019 میلادی برابر با ۱ خردارا ۱۳۹۸ خورشیدی. 
    اشعار متن ؛ از بانوی شعر ایران : سیمین بهبهانی .
  • گریختم.

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
      یهر روی هر روز باید شمعی برای یک رفته ای روشن نمود برای مردی  که از آغوش خانواده اش ربوده شد ودر زندان بجرم ایمانش اعدام شد  برای مترجم ونویسنده ای که ناگهان تصیمیم گرفت خود کشی شود ! ودست آخر برای بهترین  فوتبالیست که شهرت جهانی داشت دریک تصادف !!! اتو مبیل او مچاله شد ! 
    حذف کردن آدمها از کشتن یک پشه مزاحم تابستانی آسان تراست  خیلی آسان وچه زود میتوان از روی |انها گذشت اما مرگ یک فاحشه دنیا گیر میشود هفته ها ماهها خبر گذاریها درباره اش مینوسند گزارش تهیه میکنند که همه دروغ است اما مرگ یک نویسنده / یک هنرمند . یک فوتبالیست حقیقت دارد با چشمان وحشت زده میتوان  لاشه هارا دید.
    دیگر از گوشه وکنار  شهرهای جنگ زده نمینویسم ونمیگویم .
    ایران من ! درون سینه من فریاد مکش 
    که چرا ترا رها کردم وگم شدم عاقبت 
    آن میوه طلایی وخوشه های اندیشه را 
    به میان بیگانه بردم ورها کردم ترا ! 
    من گریختم  چون شعله ای از شاخه خویش
    بند بگسستم  از بندگان وخویشان خویش 
    وخود خیش وخویش شدم .
    نگذاشم که مرا خیس کنند با اب دهانشان  یک عمر درکنار آن مردم بی ثمر خون خوردم  وهر روز سیاه ترا ز شب تاریک بود .
    او شبها در آغوش دلبران  مستانه پای میکوبید ومن گریان در کنار خفته تازه زادگان  شب را به صبح میرساندم .
     بلی ! گریختم  اما همیشه تو و( او )  آن مردیکه ترا ساخت وامروز در آغوش خاک بیگانه خفته است با من است او ودیگرانی که دوست میداشتم .
    با یاد |انها شبهارا به صبح میرسانم وطلوع هر صبح را روی یک صفحه میگذارم تا بدانم که هنو زنده ام 
    از تو دور شدم دورتر از آنچه که میتوان اندیشید امروزدربین بیگانگان خودی شدم .
    گمان مبر که روز ی سر به پایت نهم بنام آشتی چرا که همه زاده اهریمنانند نه فرزند برومند تو ! 
    چهل واندی سال به آ یینه سلام گفتم  چهل واندی سال در ایننه فریب بود ونیرنگ وریا  وهراس تلخ من آهسته آهسته جانمرا فرا میگرفت .
    روزی به دنبال رقاصان  یا یک  نویسنده نو پا ودیر پا میرفتم بامیدی که او یگانه است وجفت ناپیدای خودم  اما همه ریا بود ونیرنگ بود خود فریبی .
    چهل واندی سال  از فراز این قله  که بر صلیب  تماشاگران خیاتکار آویخته بود عشق واهی ودروغین را دیدم  وچهل سال  دل بستم ودل کندم  حتی دو آشنا نبود  ومن کم کم ا زمدار خود بیرون آفتادم چرا که یگانه بودم مانند خدایم تنها  وآفریدگار ، اول خودم را آفریدم وسپس با تو در آمیختم و\نمیدانم آیا هنوز آن درخت کهنسال توت چهل ساله درکنار دهکده  میوه ببار میاورد یا دست تبر زنی اورا نیز از شاخه برید 
     نمیدانم آن  جوانه های نو شکفته وتازه سر هارا بسوی مهربانی میچرخانند یا بسوی کینه های دیرین وچهار سال است بین مرگ وزندگی راه میروم  سکوت من از هر هیاهوی بالاتر است  دیگر از شب تاریک نمیترسم وصبح را تصویر میکنم بسوی دیگران میفرستم تا بگویم هنوز زنده ام  وخواب من یک کابوس بود یک اشفته بازار بود  و …..غنچه هایم بمن میگویند  که ما بیداریم . پایان .
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد !
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سوم ژوئن ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۳ خردادماه ۱۳۹۸ خورشیدی ! ماه شوم …..
  • ای خواب خوش

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ای خواب ُ ای خواب خوش ،  ای هدیه سروش  ،
    زمانیکه از شادی  ، سود ها ، واز درد زاینده ها   حسته وافسرده  میشوم  ترا ارزو دارم ، اما تو هم از من گریزانی . 
    زمانی که میل دارم بر عقل خویش چیره گردم  وزرنگیها ومستی های این مردمان مست وبیخردرا از یاد ببرم  آرزو دارم  ترا در|اغوش داشته باشم  .
    اما تو هم ا زمن میگریزی ، ای خواب خوش 
    چشمانی دیگر درمن میگشایی که روزگاری دیگر داشتم ، چشمانی را درمن میگشایی که روزگاری مانند یک ماهی  در اقیانوسها  ریزش آبی  را  در سدها فرسنگ میدید .
    چشمانی را که درتاریکی  خواب مستی  بانور خود همه چیز را میسنجید ِ جشمانی که سکوت را پیشه کرده بود ، میدید ولب فرو میبست .
     تو نیز از من فرار کردی ونیمه شب امشب بیاداو افتادم ! بیاد مردی که درزمانه یگانه بود ، مردی که مارا از قعر گور بیرون کشید وبما زندگی داد وزمانی که میرفت تا  دنیارا ترک کند ، دنیا اورا مانند یک تفاله از خود دور ساخته بود ، جواهری بود بی نظیر گوهری بود یگانه .
     او همه چیز بما داد ونمیدانست که ما چه جانوارانی هستیم  هرچه داده بود به زیر پای خود له کردیم  ویا به دست عدالت پرورانی دادیم  که امروز بنام عدل طلم را پیشه گرفته اند .
    ظالم همیشه حق دارد ومظلوم محکوم است .
    آن روزها همه شاد بودند درعین شادی ترا محکوم میکردند چرا که تو فهمیده بودی که مورد تهدید دشمنانت هستی دشمنانی که چشم بخانه تو دوخته اند واموالت را میخواهند دزدانی که درپشت پنجره کمین کرده بودند ویکی یکی  جوانان بیخرد وکورمال مارا خریدند آنهم چه ارزان با چه بهایی . 
    امروز همانها درکسوت بزرگان وسخن وران از گدشته خوب سخن میگویند وفراموش کرده اند که چه آروزهای شومی برای تو داشتند.
    اطر افیانت خیانتکار ، دوستانت همه خیانتکار ، درحال حاضر منهم مانند تو اما من توانسته ام تخت وتاج خودرا بگذارم وخودرا نجات دهم  حتی مردیکه از هیچ  ، به همه جا رسیده بود به هنگام تماشای تو در مراسم زبان کثیفش را به فحاشی آلوده ساخته وترا بباد ناسزا میگرفت ، از او میپرسیدم  که : تو دیگر چرا ؟ تو که به همه جا رسیدی ؟! گیلاس دوم را بالا میانداخت ویک فحش هم نثار من میکرد که چرا ترا دوست دارم ! .
    خواب از چشمانم گریخته ، دردی ناشناخته روحم را میخراشد بفکر تو بودم که وارد آخرین سفر خود شدی ومیدانستی که دیگر هیچگاه روی دنیارا واین مردمان کثیف ونحس را نخواهی دید وآن یگانه دوست چه مردانه وبزرگوارانه ترا درآ|غوش فشرد قبل از آکه مرگ ترا ببرد .
    چه شبها برایت گریستم ، وچه روزها بیادت سیاه پوش بودم . 
    چه دنیای کثیفی ، دیگر  میلی بماندن ندارم  جال چشمانم  دشمن من شده اند  همان چشمانی که گام به گام را میدید  حال هنو زهم میبیند  اما آفتابش درحال غروب کردن است و……
    حال یک پایم روی شب ویک پایم روی روشنایی روز است .هنوز گام هایم استوارند  وهنوز احتیاجی به چراغی ندارم  اما نمیدانم آیا آفتاب امروز  به فردای نادیده  سایه خواهد افکند ؟! .امروز همه فردارا درسایه دیروز میبینند حتی آ نهاییکه ترا هرگز ندیده ونشناخته اند حال آرزوی ترا دارند . دیگر نمیدانند ان فرشته آن شهسوا رکه بجای بهرام وکیخسرو درتاریکی نیز نقطه هارا میدید برای ابد چراغ عمرش خاموش شد نامش اما برای ابد تا دنیا روی چرخ خود میچرخد  ، جاودانه است .
    نه مردم همان مردمانند بلکه رذل تر و بی درد تر وبی همت تر بیسوادتر بی شعور تر در گارکاه پیگر آفرین دین مبین به ویرانی ها مشغولند چه خوب شد که زود رفتی وندیدی . راست میگفتی برایت افتخار ی نبود  که براین مردم حکم برانی اما سر زمینت را مانند جانت دوست داشتی وبرایش زحمت کشیدی  چه فایده سر زمینیت را جانورانی که نه میشناسیم ونه شناخته ایم از قرون اعصار از ویرانه ها واز سوراخهای پنهانی ناگهان بیرون شدند وجا خوش کردند چیزی بنام نجابت وعدالت وودوستی وعفت ومهربانی دیگر وجود ندارد  همه چیز گم شد حال ما باقیمانده رهراوان  گام برداشتن بسوی رفتن را بیشتر دوست میداریم . پایان
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تودیدی همه بر باد آمد !
    ثریا ایرانمنش . 
    دوم ماه ژوپن  ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۲  خردادماه ۱۳۹۸ خورشیدی !
    ساعت ۴.۵۵ دقیقه صبح !
  • آن روزها رفتند

    « لب پرچین » ثریاایرانمنش . اسپانیا !
    ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
      اول جون ۲۰۱۹ میلادی.
    حدیث نیک وبد  ما نوشته خواهد شد 
    زمانه را سندی ودفتری ودیوانی است….
    همن پند باعث شده بود که ما در کنج خلوت زندگی خویش بلرزیم وفرشته ای درذهن مجسم کنیم که دفتری بزرگ جلوی رویش گداشته ویک یک نامهارا نوشته وبدیها وخوبیهای مارا دردو ردیف مینویسد وبه بارگاه الهی میفرستد واین اوست که تصمیم میگیرد چه کسی گنهکار وچه کسی بیگناه است و مجازات و مکافات ومهربانی را به هرکدام بدهد !!!واین شد ملکه ذهن  ما .
    بعد ها دیدیم که نه فرشته ای هست ونه کسی مسئول دفتر وریاست دفتر را دارد ونه کتابی وحسابی  دنیای بلبشویی که هرکس مانند حیوان توانست بدرد / بکشد / ببرد / وبخورد به صغیز وفقیرهم رحم نکند  .
    امروز پدران  تامیتوانند برای آخرت خود وفرزندانشان مال اندوزی میکنند آنهم با نام خدا وهمان دفتر بنا براین دیگر مهم نیست که بر سر گذشتگان وآیندگان  چه آمده وچه خواهد آمد .
    دنیا میرود یک گلوله پشم آلود شود میرود تایکی شود به هرکجا میروی همان تشک همان لحاف درانتظار توست وهمان غذاهای گندیده ومتعفن دورن قوطی های  بسته بندی شده تنها شکل ظاهریشان تغییر یافته پدران جای خودرا به پسران میدهند بدون رای مردم ودخالت  آنها درامور زندگی وسرنوشتشان بنا براین جوانکی که امروز ریاست بانک جهانیرا دارد تصمیم میگرد که فکر ی بحال باز نشسته گان بکند تا خرج ها کمتر شوند !!! وطلاها بیشتر آیندگان ما که هیچ حقوق باز نشستگی نخواهند داشت مگر بازنشستگی خصوصی را باز کنند وهرماه چند قازی درونش بریزند ونیم آن نصیب اداه مالیات خواهد شد .
    مال باختان به گدایی افتاده اند وآناییکه درروزهای گذشته بو کشیده واحساس  حیوانی شان بکار گرفته شده بود تا توانستند به همه زور تجاوز کردندبردندوجمع کردند وحال راحت تکیه بر پشتی های مخملین خود داده اند .ودودی را به هوا میفرستند .
    روز گذشته دریکی از دهکده های شهر لارانکای  تنها ده نفر کار میکردند بقیه بازنشستگانی بودند که سالها زحمت کشیده حال با حقوق  ناچیزی که تنها کفاف نان وآ ب آ نهارامیکرد روی صندلیهای چرخدار یاروی عصا هایشان تکیه داده بودندودرانتظار تصمیم بانگ بزرگ جهانی هستند که برای باز نشتگان چه خوابی  دیده است ؟ عده ای به خیابانها ریخته اند  با شعارهای گوناگون اما بیفایده است جوانکی با لبان غنچه کرده یک اسباب بازی را نشان میداد وبا لبخند کریهی داشت میگفت چرا باید باز نشستگان از حقوق خود محروم باشند  خوب ! به یک باره دستور بدهید آ|نهارا دسته جمعی مانند پدارانتان درکوره های آدم سوزی بیاندازند وبسوازنند یک دها ن کمتر دهان شمارا را گشاد تر میکند حقوق یک باز نشسته تنها بین پانصد تا هشتصد  یورو میباشد  کرایه خانه / برق / آب / تلفن / عذا / واگر نوه ونتیجه ای هم داشته باشد چند قاز برای \انها ذخیر کرده برای روزهای تولدشان  اکثر آنها درخانه های پوشالی وکهنه اجاره ای زندگی میکنند یا درخانه  سالمندان واز دست پرستاران کتک میخورند عده ای زیر دست وپای عروس وداماد  خود له میشوند وغم بیکسی آنهارا میکشد عده ای هم  که باید درتنهایی ودرکنار میز تک نفره بنشینند وغدایشان را به همراه یک سینی دارو بخورند. چندی پیش بانویی از اقوام که یادش گرامی باد میگفت من از امبولانسها وبیمارستانها میترسم  سرطان کولون داشت درد داشت خون ریزی داشت اما به کسی نمیگفت  بهانه اش این بود که درآمبولانسها ممکن است با تزریق یک آمپول مارا بکشند ودر بیمارستانهای دولتی نیز به همین ترتیب  / یادش گرامی بیچاره آنقدر درد کشید تا درخانه اش جان سپرد .
    خوب ! این عاقبت یک زندگی است فرقی ندارد چه ملیت وچه رنگی وچه وجه های داشته ای  باید پول فراوان داشته آنگاه ترا دربهترین  بیمارستانها زیر بهترین  دستگاهها معالجه میکنند بهترین ومجهزترین دندانسازیها درخدمت تو هستند .
    به هرکجا روی آسمان همین رنگ است بنا براین از دفتر ودستکی که از آن نام برده شده تنها برای تسکین دلهای ناتوان ما بوده است وبس  افسانه های سعدی واشعار حافظ همه برای تسکین ومرهمی  برزخمهای جانمان بوده است .
    امروز صبح با بیحالی وخستگی شدید از رختخواب بیرون آ مدم تنها رویمرا به پنجره باز اطاق کردم وگفتم که : 
    رو به کدام قبله نماز بگذارم ؟ \روی به چه کسی بکنم ؟ وعاقبت من چه خواهد شد وعاقبت آن بیچارگانی که من به دندان کشیدم ودوردنیا انهارا به خیال خود درامنیت کامل جای دادم حال امنیتی  که نیست  جانشان نیز درخطرهای گوناگون است به خاطر هیچ .بخاطر هوی وهوس آقایان متمکن ودزد و|آدمکش قمار باز وخانه دار ! بخاطر قمار مردیکه از روی عقده میل دارد روی سر زمینها کاو بگذارد وقمار کند وبر تعداد کازینوهایش وجنده خانه هایش اضافه نماید . دنیای امروز ما دردست این دیوانگان اداره میشود در دست |ان لگن بسر ها وکاسه بسر ها آب نیست ُ غذا نیست ُ  کمبود آنرا بشدت میتوان احساس کرد ما داریم تصفیه ادارهای خودمان را مینوشیم ومدفوع خودمانرا را میخوریم بی آنکه بدانیم 
    خوب زمان باز نشستگی من فرا رسیده است حال باید خسنگی  چند ساله را ازتن بیرون کنم  باید دردهایم را فراموش نمایم اما دردهای دیگری روی دلم نشسته که ناگفتنی است . شما چی ؟ خوشا بحال بیدردان . پایان 
    ثریا ایرانمنش / یکشنبه اول جون ۲۰۹ میلادی . اسپانیا .
  • پرستو .

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————————
    پرستو  ، این پرنده خوش خوان وخوش گو  وزیبا که یاد آور پیک بهاری بود ، ولب هرخانه که مینشست  صاحب آن خانه  بفال نیک میگرفت ومیدانست که سهمی از سعادت نیز نصیب او خواهد شد ، نام این پرنده زیبارا نیز  آلوده ساختند  وبجای کلاغ خبر چین پرستورا کشتند .چرا که نام اورا بر کلاغ های خبر چین  وخود فروش نهادند .
    تا آنجاییکه من بیاد دارم در زمان گذشته در ( ساواک ) هم از این پرستوها زیاد بودند ودر هر اداره وکارخانه .جاهایی کارگری آنها بی آنکه شناخته شوند درکنارت راه میرفتند  بیشترآنها  ازمیان زنان زیبا رو وخوش قد وبا لا وسپید پوست انتخاب میشدند وتومبهوت وحیران میماندی که  چگونه این زنی که تنهاشش کلاس درس خوانده ریاست ترا بعهده دارد ؟ تنها اتهامی که میتوانستیم به آنها بزنیم این بود که یا از جاهای بالا سفارشنامه دارند !  ویا با ریاست محترم  در زیر یک لحاف |! ساواک از سه مرکزویا چهار  مهم امنیتی و  بزرگ دنیا تشکیل شده بود هنوز هم همان تشکیلات هست اما نامش عوض شده  مردم هم همان  مردمند تنها شکل وشمایلشان تغییر کرده  حال عده ای فراموش کرده اند که روزی چگونه مجیز شاه جوانبخت را میگفتند وامروز درخدمت مولایشان رهبرند ! 
    در گذشته ریاست کارگزینی همیشه با  انتخاب ساواک انجام میگرفت  وناگهان مردی که تا روز گذشته درفلان قسمت داشت سینی چایی را باینسو  وآ ن سو میبرد در مرکز قدرت مینشست ! من خود کارمند بودم  وتنها سرم در کار خودم بود حرف نمیزدم کارم را انجام میدادم وسرم را پایین انداخته به عشق یک صفحه تازه موسیقی خودرا بخانه میرساندم ! فردا میدیدم حکمی صادر شده که شمارا به قسمت فلان فرستادیم ؟! چرا ؟ جایتانرا که ریاست دفتر بود به فلان  خانم دادیم  |، ان فلان خانم  شوهر داشتند وسینه هایشان نیز برجسته بود خودشان  نیز برجسته بودند ومن پله هارا یکی یک با اشکهایم خیس میکردم .ودر جای جدیدی مستقر میشدم ! عده ای استعفا دادند ورفتند اما هنگامی که گاهی بما سر میزدند معلوم میشد که در( ساواک ) کار گرفته اند ! چه کاری ؟ تو که تنها میرزا بنویس بودی ؟  بخانه اش دعوت میشدی ، ای داد .وبیداد از خانه قدیمی کهنه درجنوب شهر حال به شمال شهر آمده با اینهمه تجیهزات ومبلمان شیک مگر ساواک چقدر حقوق بتو میدهد ؟ خنده ای  سر میدهد وبتو میگوید : 
    خاک بر سرت همچنان برای هزارتومان درهمان بیغوله بمان ودراخر ماه که کسری آوردی برو ….. بده ! 
    پسر یکی از اقوام  روزی به محل کارم آمد وگفت من شغل بهتری یافته ام آنروز ها هنوز ستوان بود  بمن گفت بیا ترا به ساواک ببرم حقوق خوبی بتو میدهند  از او پرسیدم درآنجا چه کاری باید بکنم ؟ گفت هیچ ! تنها ترا با یکی از مردان وافسران پابسن گذاشته بخصوص بعنوان اینکه شام خواهی خورد وهمراهی میکنی با  او  میروی واز آنچه میگویند نت برمیداری ….گفتم پسر جان متشکرم  خداحافظ  ….روزی همسر یکی از دوستان  مارا به شام دعوت کردمن دیگر ازدواج کرده بودم بایکی از همکارانم ! هنگامیکه بخانه آنها رفتیم متوجه یک فرنج سرهنگی در راهرو شدم ُ از خاتمش پرسیدم میهمان دیگری هم دارید ؟ گفت نه !  مگر نمیدانی همسرم سرهنگ شده ودرجه گرفته ومن میهمانی بخاطر درجه اوست …..درجه پشت درجه بود که به  افسران میدادند ستوان یکم ژاندارمری ناگهان یک شبه جناب سرهنگ میشد با گماشته وراننده !
    همکارم که حال همسرم بود ومرا ودار به استعفا کرده بود ناگهان مدیر شد ومدیر کل !!!!! من درخانه زندانی بی خبر ازآنچه دربیرون میگذرد حق نداشتم به تنهایی از اتومبیلم استفاده کنم  حق نداشتم دوستان سابقم را ببینم وحق نداشتم حتی فامیلم راببینم ُ یک راننده درون اتومبیلم نشسته بود زیر \الاچیق ودرس وکتاب وروزنامه میخواند اگر میل داشتم به سلمانی بروم ویا به خیابان ،  او مرا میبرد وهمچنان درانتظارم بود تا مرا برگرداند ! برای خرید  خانه باید صورت میدادم به راننده واو میبرد به فروشگا ه ونزدیک ظهر خریدها بخانه میرسیدند ! ارزو داشتم به خیابان بروم برای بچه هایم لباس بخرم اما جناب لباس فروش معروف با لباسها  وکاتالوک بخانه ما  میامد ! حتی جواهر فروش نیز بخانه آمد تا من ساعتی را انتخاب کنم وبخرم !!! همسرم مدیر کل شد ! چگونه ؟ همه فامیلش برای ساواک کار میکردند وهمه درجه داران ارتش وعضو عالیرتبه ادارات وشهر دار ی بودند . من زندانی دریک خانه با دیوارهای خاکستر ی درب اهنی خاکستری  پنجره های آ هنی خاکستری تلفنم کنترل میشد بوسیله خدمتکار حانه  …… دوستی  داشتم معلم بود روز ی بخانه من آمد وگفت دارم از این کشور میروم ومیل دارم اثاثیه ام را بفروشم پیانوی مرا میخواهی ؟ عجله داشت همه چیزهارا به نصف قیمت فروخت  ورفت که دیگر روی اورا ندیدم تا درلندن اورا یافتم از او پرسیدم این عجله تو برای آمدن باین شهر دود گرفته برای چه بود ؟ گفت از ساواک مرا خواستند و دستور دادند که من از همسرم وحتی پسرم وهمکاران ودوستانم  هرچه میبنیم برایشان خبر ببرم من نمیتوانستم جاسوسه خانواده ودوستان  خود باشم  اینکار ه نبودم !!!   بعدها با وقوع انقلاب  اکثر روسا وکارمندان ساواک فراری وهمه با ریش وسبیل ونام عوضی دور شهر میگشتند وتازه فهمیدم \ان زنان ودخترانیکه  ناگهان به مراحل بالا میرسند سر چشمه اش کجا بوده است .
    نه ! چیزی عوض نشده تنها در اثر وقوع انقلاب تکنولوزی   ما از بعضی خبرها ی راست ودروغ باخبریم ونمیدانیم که درپس پرده چه ها میگذرد . خرید وفروش آدمها از خرید ن  کاغذ ارزانتر است امروز بهترین دوستان وهمکاران سابقم عضو برجسته اداره امنیت دولت جدید میباشند کار وبارشان هم خوب است به سفرهای طولانی  دوردنیا میروند چند پاسپورت  هم درون ساک دستی خود دارند ودرهمه اروپاخانه وویلا !باید بلد باشی خودت را بفروشی همین !…
    کشورهایی که قانون درستی نداشته باشند  همیشه یک اداره امنیت داخلی  وخارجی نیز دارند همه جا دارند حتی درهمین بلوک کوچک دهها دوربین مخفی وعیان دیده میشود . 
    ما زنان بدبختیم ، بدبختر از یک سگ بیمار  تنها مردانند که مارا راه میبرند بقیه هرچه هست فریب است وریا ما درهیچ کجا وهیچ نقطه ای آزاد نیستیم وارامش نداریم  . بخیال خود آزادی داریم   آزادیم که خوب خودرا رنگ \امیزی کنیم ولباسهای مردان همجنس باز را که برایمان طراحی میکنند بپوشیم وآزادیم که آماده بار وری باشیم وزمانیکه پای به سن میگذاریم برای همیشه فراموش میشویم  وپشت میزهای جداگانه به تنهایی هر کثافتی را که برایمان درون کیسه ها انباشته اند میخوریم وخوشحالیم که زنده ایم وآزاد اما تنهادرچهار دیواری خانه خود نه بیشتر ! پایان .
    همچو پرنده ای که بشکند قفس 
    ره جسته ام بسوی افق های دور دست 
    من دوستار پرتو خورشید روشنم 
    چون سایه  میدوم همه دنبال  آفتاب 
    دیریست  شرق گشته   به تاریکی سیاه 
    زین پس بسوی غرب شتاب آورم ، شتاب ….هنرمندی 
    ———-
    یک دلنوشته 
    ثر یا ایرانمنش « لب پرچین » جمعه ۳۱ ماه می ۲۰۱۹  برابر با دهم  خرداد ماه ۱۳۹۸ خورشیدی!
  • زندگی رهبری !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش  . اسپانیا !
    ———————————————
    امروز صبح برنامه هایی را تماشا میکردم دردرون  آن   سر زمین عجايب که نامش جمهوری اسلامی  منحصر بفرد درتمام دنیاست ! حضرت رهبری میفرمودند که :
    من کارم را  از ۵  صبح شروع میکنم ! تکرار میکردند پنج صبح !! 
    خوب معلوم است اول رفتن به موال وشستن  محاسن مبارک  سپس بجای آوردن نماز صبح بعد از ان تلاوت از کتاب آسمانی ودرکنار نهج البلاغه وسپس کتاب قتول والقاتلین !!! واشعار سعدی وشستن محاسن با گلاب  وساعت شش صبحانه  به درون میامد شیر وخامه عسل ودرکنارش کمی هم خاویار با نان برشته ولیمو ترش ودر دست آخر منقل ودرکنارش کمی حب وسپس  یک استراحت کوتاه  ، برای برنامه بعدی !!! 
      من  یا ما در خاکروبه حقیتمان   خفته ایم  ، دورافتاده  وگندیده ایم ! صبحانه مان مانند گوه شب مانده  بجای نان خمیر سپوس وسپس آبی قهوه ای رنگ بجای قهوه ومیوه ها فاسد  غذاها گندیده  با پرداخت مقدار زیادی ازحقوق ناچیزمان  وکشیدن آنها از سر بالایی این تپه  گشتن به دور کوچه ها برای پیدا کردن یک جای پارک  ودست آخر همه سرازیر سطل زباله میشوند !!!
    دلمان خوش است که آزادی داریم  میتوانیم دست بزنیم وآواز بخوانیم وترانه  قدیمی را ششصد بار گوش کنیم واشعار فروغ را بخوانیم و از سیمین بگوییم واز نادر پور ! دلمان خوش است هفته ای یکبار  برنامه های تکراری را میبینم وجناب علیرضا نوری زاده برایمان قصه حسین کردرا میگوید!  ورو ایستا گرام را بکلی موسسه زرتشی ها گرفته اند وبرایمان مانند ملاها  قصه میگویند فرقی ندارد دین دین است اطاعت امری واجب است باید مانند یک اسب عصاری سرت را پایین بیاندازی وهر چه میگویند گوش دهی وعمل کنی .
    کم کم آن نیمه باطل دارد بر نیمه کامل حقیقت  میچربد  وبه زبان بی زبانی میگوید این آن نیست که تو میخواستی  این بهشت آزادی نیست این نیز نوعی جهنم است بشکلی دیگر  باید پس مانده غذاهای مانده درانبار اروپا وامریکارا غرغره کنی وبالا بیاوری باید از سوپر میوه بسته بندی گندیده بخری درغیر اینصورت غذا نیست ! باید گشنیز خرواری را شاخه ای بخری وجعفر ی را که روز ی مجانی بتود هدیه میدادند  باید یخ زده خورد شده ویا گندیده وله شده  از درون  فریزرهای سوپر ها بیرون بکشی  وبا آن غذای خیالی خودرا درست کنی !!!.
    تو زیاد  درون پوسته حقیقت خود گم شدی باید بیرون بیایی مانند دیگران پرس وجو کنی خودت را دراختیار دیگران بگذاری  بعنوان جاسوس  یا خبرچین ویا پادوی خرید وفروش مواد در لباس یک انسان شریف وگاهی لاف دوستی از راه رسیده !  تو هر جا که رسیدی مسئله را  یافتی اول انرا جویدی تا مغز درست آنرا بیرون بیاوری  همین حویدنها دندانهایت را شکست  ودندانهای شکسته دیگر برای گرفتن قدرتی ندارند !.
    آنها که دانستند  توانستند تو دانستی اما نتوانستی ویا نخواستی  سبکار مانند یک پروانه به دنبال شهبازان دویدی غافل از اینکه کلاغهای خبرچینی بودند که درلانه ها درانتظار تو نشسته  وترا مانند بیماری به هرسو بکشند  تو معرفت پرواز را میدانستی   آنها پریدن را فرا گرفته بودند  آنها سبکبال وتو سنگین وغمگین .
    ناگهان از دوردستها غلطکی سنگی بر رویت افتاد  تو ایستاده بودی  سر سام داشتی  نمیدانستی که این مردم این هستند نه بیشتر  واولین چیز ی را که سر راهشان قرار بگیرد زیر پا له میکنند واورا نفله میسازند  وتو دیگر زمانی برمیخیزی که خودت نیستی تکه ای له شده وزیر پا مانده ای .
    دیگر بس است برای پیوستن به راستی وحقیقت کمی هم رند باش و ریا کار .  
    بعد ؟ بکجا میرسم ؟ بجایی که میتوانی مانند رهبر خاویار با لیموونان برشته بخوری بجای این کثافتی که نامش هرچه  میباشد دربسته بندیهای هزار ساله مانده وکهنه اروپا  وامریکا  حال فهمیدی درد له شدن یعنی چه؟!
    کسی گوهر پیکر ترا به پشیزی نخواهد خرید اول به پشت سرت نگاه می.کنند ارقام چند رقمی هستند لباسی که بتن کرده ای از کدام بنکاه معروف خرید ه ای وآیا روی کفشهایت جواهر بکار برده ای  !! چند آپارتمان وخانه داری ؟  وچگونه میتوانی خودت را بفروشی بی آنکه  درد بکشی .  
    حتی تاریخ حقیقت نیز پایانی دارد تاریخ مصرف آ ن تمام شده است . 
    آن سیمرغی که  آمیزه جان ومعنای تو بود درگور خفته است  او از معنا لبریز بود  از ان جان میگرفت   وهرجا وهمه جا زندگی میبخشید نه اینکه زندگی را بگیرد  و.. هیچکس نمیتوانست باو برسد  واورا بگیرد . پایان 
    دیگر   هیچ کس  و  هیچ جا 
    حتی فروغ  دیده نو از ستارگان 
    با این روشنایی سرکش خود  
    بچشم من  افسون نازه ای نیست 
    بهیوده بانگ صبح سحر خیز زود رس 
    در گوش خسته ام  بیدار میشود 
    بیهوده کودکان  درباغ خرم پندارهایم  
    پروانه وار  بر سر هر غنچه میجهند 
    گهواره طرح دلکش تابوتی  تازه است 
    آن جویبار خرد که اندیشه میبرد 
    در رده سرنوشت  سبک سیر گام  دریا شدن ،
    حدیت دلاویز  هر شبش 
    هر سو کویر تشنه برویش  گشوده بود ، دام 
    گر گفته ام  ستاره  ز الودگی رهاست 
    گر کفته ام سپیده ز شبهای  ما جداست 
     بیهوده نقش فریب  خیال را 
     بر صفحه سیاه ، تصویر کرده ام 
    از من مباد باورتان رقص این فریب را ………[. هنرمندی !
    از من اکنو طمع صبر ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد . حافظ
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ۳۰ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۹ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !
  • رستاخیز

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    من دیده ام  رنگین کمانر ا ، که خندید در ذرات باران 
    من خوانده ام  رازی نهان را ، در دفتر سبز بهاران 
    تغییر فصل بی بری  را ، سر سبزی  وبار آوری را 
    حس کرده  انگشتان سردم ، در برگجوش شاخساران !
    گنجی پنهانی  درآن سر زمین اهورایی بود که نشناختیم  وآنرا در گوشه ای از فراموشی ذهنمان  دورافکندیم وچشم به شاخسار بی برگ وگلهای آسمان خالی فرنگ  داشتیم .
    اما ، واما دزدان  وشبگردان وبی خانمانان  از بهای آن باخبر بودند  وناگهان یورش بردند وصاحب آن گنج شدند  وچون دانستند که ما سر انجام روزی از بهای آن گنج با خبر خواهیم شد  کوشیدند آنرا ازما دور کنند  دورتر وهرچه دورتر  ودیوارهایش را سیاه کردند  درهر بیغوله ای دنبال گنجی دیگر رفتند واین شد که ناگهان میخهای بتونی وآجری وآهنی  سر بر آوردند  وبا آسمان آبی ما که حال میرفت  تا به تاریکی برسد عشقباری کردند.
    آسمان از ما دور بود  گه تهی وگه پرستاره  وآنها آسمانرا نیز باخود بردند با هجوم خمپاره ها  وکلیدش را به دست ( خدا یی) دادند که هکمارشان بود .
    آن روزها من از بهای این گنج باخبر بودم اما دستم تهی  وداشتم درب آسمانهارا با مشت میکوبیدم تا از دست نگهبانم رها شوم .
    زمانی باز گشتم  نگهبانان ودزدان مرا راه ندادند  وگفتند که تو از راهزنی  ودزدی بیخبری  وآنچه درآسمان وزمین هست  فقط گنج ( خدایی است ) وما نگهبان آن !!! 
    آیا بهشت همین جاست ؟ در همین گوشه ؟ در کنج همین انفرادی ؟  اما من درونم لبریز از زخمهای پنهانی است  با آنکه دردی را احسا س نمیکنم  وخود را شاد وتندرست میپندارم  زخمهایم درتاریکی های شب  انگشتی به سینه ام میزنند که ما بیداریم ! 
    از درد فریاد میکشم  ودراین گمانم کسی دیگر امشت دست  روی زخم من گذاشت   وآنرا فشرد نا مرا بیدار کند  اما نه ! خود زخم بود .
    میلی ندارم به چاره جویی برخیزم  نگاهی به ویرانی سر زمین کهنسال ( سوریه ) میاندازم که چگونه بر سر یک تکه خاک آن دارند یکدیگرار تکه تکه میکنند وآن زرافه گردن دراز همچنان بر تخت مخملین سرخ خود درقصرش دارد زخمهای سرطانی همسرش را مرهم میگذارد .
    او خاموش است  مانند زخمهای دل من  میلی به چا ره  جویی ندارد همچنان به آن تخت مخملین چسپسده است  میزاث پدریش میباشد .
    حال دراین فکرم که ایا آن تلفن تازه ببازار آمده هدیه تولدم را باید دور بیاندازم یا سر انجام  دوکشور قدرتمند  به توافق میرسند ومن میتوانم همچنان تماشگر خلق در میان آن باشم ؟.
    دیگر قدرت نگاه کردن به کژ اندیشی ها وریا کاریها ودروغها را  ندارم  زاده شدن فریب از بطن مادران  هرجایی برایم تهوع آور است  وتاریخ پیدایش پیامبران را دوست ندارم . همه افسانه اند همه دروغند وریا تنها ترس وخوف ووحشت از دزدان مارا مجبور میکند که سر خم کنیم .
    من زخمهایی دارم  با هزار حیله  آنهارا پنهان کرده ام  حتی ازخودم نیز آنهارا پنهان میسازم  زخم خود پرستی ر ا  در زیر پوسته خدا پرستی  پنهان کرده ام  تا کسی پروای دست زدن به مرا نداشته باشد .
    کنکاش  سرخ  لاله هارا  ، درخلوت  خاموش صحرا 
    دیدم که دارد داستانها  ، از چاره جویی های باران 
    آن دانه خاکی  چو « بودا »  بوسیدن  تن را پذیرا 
    از ساقه نورسیده  فردا ،  چون خود پدید آرد هزاران 
    من دیده ام  جبر زمان  را ،  نابودی فرسودگان را 
     نایدیده بگذشتند  اما ،  از دیدنیهای   دیده دارن 
    ای روز خوب افتابی  با آسمان  پاک وآبی 
    آخر بگو  کی میشتابی  تا مرز  این شب زنده دارن ؟……..« بانوی شعر ایران سیمین بهبهبانی » .
    پایان 
    از من اکنو طمع صبر ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تودیدی همه بر باد آمد ….حافظ 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » چهارشنبه ۲۹ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !
  • جهانی دیگر

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین» اسپانیا !
    —————————————-
    ……. گرچه  زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ 
    سرخ گلهای بهاری  ، همه بیهوشانند
    بار  دزمقدم خونین تو ، ای روح بهار !
    بیشه دربیشه  ، درختان  همه  آغوشانند………شفیعی کد کنی 
    خوب تا حدودی خطر از بیخ گوشمان گذشت  شاید هم  میانجی آمد و معامله را جوش داد  حال نباید اینطور استنباط کرد که همه چیز آرام میشود وباز  حرکت نوی در  سر زمین بلا زده آغاز خواهد شد !  درحال حاضر  همه کمی  بخواب رفتند ،  هشیاری کمتر شد ،  اما هرگز اندیشه  این جهنمی  که به آهستگی  در زیر پاهای ما دارد شعله ور میشود  وحسی که قابل توجیح نیست  مرا رها نمیکند .
    بلی غم دیگر مارا رها نخواهد کرد  غیر از عده ای که دارند تلاش میکنند خودرا به ن سیاره جدید برسانند وباید پشتو.انه مالی پر برکتی داشته باشند  .
     زمانی من نام این نوشته هار ا مثلا سیاسی میخواندم !  بعضی هار ادر پرانتز یا گیومه قرار میدادم  اما بطور کلی چیزی از آن نمیشد فهمید  تنها احساس درونیم بود  حال دیگر میل ندارم درباره سیاسیت وسیاسیون چیزی بنویسم باندازه کافی استاد ! وسیاستمدار ! دراین چهل واندی سال  زاده شده است  من مورچه وار درکنار آنها راه میروم وغم  خانه را دارم وبس هیچکس تمیتواند بمن بگوید من انسان خوشبختی هستم  شاید باشم  اما هدف من کمی روشن نمودن اذهان بود که آنهم بقول معروف نرود میخ آهنی در سنگ .
    اما به یک چیز معتقدم که اگر آب قطره قطره بر روی سنگی  فروچکد سر انجام ان سنگ اگر چه ازنوع خارا باشد  سوراخ خوهد شد .
    امروز من با این متفکران تازه رشد کرده  سیاسی  از تمام جهات اختلاف رای دارم  وباید همیشه  بدون تغییر روش  در فردیت خود باقی بمانم  بعنوان یک موجود زنده  من به روح انسان اعتقاد دارم  بعنوان مقدس ترین والا ترین   بخشی از ایک انسان بزرگ نه  جانوارانی که نقاب انسان برچهره نهاده اند  امروز شاهد  ظهور هیولاهایی هستیم در قالب انسان  که فاقد هر نوع احساس وروح بشری میباشند من نگاهم بسوی انسانهایی است  که  حس میکنم زنده اند وروح انسانی دروجودشان جاری است  یاری دهنده میباشند  چه بسا گاهی هم مورد تمسخر قرا گرفته باشم  من درانتخاب  تمایلات روحم آزادم .
    آن راهی را که من میبایست به تمایلات روح انسانی خود گوش فرا داده  وانتخاب کنم اسان نبود  وامیدوارم دیگر مجبور نباشم آنرا تکرار کنم  چرا که پایانش یک تاسف عمیق ودردناک میباشد  زمانی دچار سر خوردگیا میشدم اما فورا با یک سیلی که بخود میزدم  یر بر میداشتم وبسوی هدف میرفتم هدفم ساختن انسانهایی به شکل وشمایل خودم بود راهی بسیار سخت ودشوار درمیان مردمانی نا شنوا وکور ونادان  که قادر به شناخت من نبودند وآموختن را نمیدانستند چیست من درسهای تازه ای فرا گرفتم ودرسهایی نیز به آنها دادم اهانتی به هیچکس نکردم حتی به پرچم دشمن اولین کارم این بود که دو پرچم ایران واسپانیارا برای روز تولد نوه بزرگم بخانه شان بردم وآنهارا روی طبقه کتابهای درسیشا ن جای دادم . 
    امروز با بالا رفتن سن کمی واکنشهایم کمتر شده  وکمتر به رویدادها میپردازم  اما فراموش نمیکنم که کجا وچگونه زاده شدم ودر چه دامنه ای بزرگ شدم وچه راه طولانی وخطرناکی را طی کردم وباینجا رسیدم وهمسر تنهایی خودم شدم  همسری مهربان بی درد ودر زمانی قفط سایه اش را میبینم  اما هرچه کوشش میکنم آنچه بر من رفت فراموش کنم بیفایده است دردمضاعف درونمرا میکاهد همه رفته اند قربانی شده اند زیر خروارها خاک پوسیده اند اما روح پلیدشان دراطراف من درگردش است  با این یکی نمیدانم چکار باید بکنم ؟! .
    حال  به سر زمینهایی مینگرم که باهم دست بگیریبانند هر چند بظاهر یکی ودوستند اما درباطن دشمناند ما نباید هیچگاه جنگ بین دولتهارا فراموش کنیم همیشه ادامه خواهند داشت برایشان نعمت میاورد وپرستش وقهرمانی !
    امروز بیشتر چیزهایی را که دوست داشتیم فراموش شدند موسیقی  ، فعالیتهای بزرگ فرهنگی  وتفکرات بزرگ  کم کم ناپدید شدند جایشانرا بازار گرفت وفوتبال  وما ماشین وار هرروز به میدان شهر میرویم مقدار ی تفاله میخریم وبه درون شکم خود میریزیم وبه تماشا گردش توپ ها مینشینیم  بطور خود کار وماشینی مارا به همه چیز عادت داده اند کم کم ابرهای بزرگتری روی ما سایه خواهد انداخت وهمه یک واحد میشویم بی آنکه خود بفهمیم بطور خودکار درون یک بانک میرویم بطور خود کار از یک ار وردودی وخروجی استفاده خواهیم کرد وبطور خود کار بدون مغز وشعور عبادتگاه را خواهیم پرستید و بردگی را خواهیم پذیرفت این است آینده روشن ما . اگر جنگی در نگیرد ! پایان
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ۲۸ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار  /  کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد وووحافظ شیرازی 
  • اگر…وشاید !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    شهر یاری  گشت ویران  شهریاران را چه شد ؟
    سرنگون  این تخت  غیرت  تاج دارانرا چه شد ؟ 
    صحن میدان وفا  خالی است از چوگان زنان 
    گوی عشق افتاد درمیدان  سواران را چه شد ؟
    گرایش به احساسات ووضع امروز ی ما  تنها چند موفقیت ظاهری است  دیگر چیزی نیست که بتوان به آن اعتماد کرد ودیواری  نیست تا بتوان به آن تکیه داد فرمانها هنوز  در زندگی ما وارد میشوند اما اعتقاد واحساسات ما هرروز سست تر  وخالی از هر نوع شوق پیروزی است . 
    امروز دنیا دردست عده ای لات گرسنه که ( اربابان تقسیم وقسمت اقتصاد ) آنهارا خریده اند ، افتاده تا تاریخ ومصرف آنها تمام شود عده ای درصف انتظارند .
    روزی در این پندار بودم که عشق میتواند مارا نجات بخشد  عشق به میهن / خانواده ودلدار وفرزند  چه تاسف بار است  که امروز شرایتما ن چنان تغییر کرده است  که این احساس والا وگرانبهارا را نیز به  بشیزی نیز نمیخریم  شغل ما سیاست بازی وریاست داری آنهم از نوع آ بکی وآب دوغ خیاری است  گرایشهای ما نمایشی است  واحساس آرامش از وجود ما نقش بربسته  دیگر برای برگشت خیلی دیر است  تنها حس هایی که ابدا به آنها  اهمیتی نمیدهیم وآ|نهارا جدی نمیگیریم  ونمبینم که اشخاصی هستند که جان درراه فردا ها داده ومیدهند . همه نمایش ما به احساسات زود گذر روزانه ختم میشود .
    انسان تربیت شده دیگرامروز وجود ندارد . گاهی پرنده ای درهوا میپرد ودراین گمانیم که شهبازمان  درپرواز است اما ناگهان اورا میبنیم روی شاخه درختی خشک شده قار قا رمیکند برای لقمه ای از یک لاشه مرده وشهباز خیالمان دود شده وبه هوا رفته همان کلاغ بی مقدار است که همه جا  مینالد میتازد قاری میزند ومیرود وسر موعد مقرری را دریافت میکند نوکر همه میشود همه جا میرود خودرا به نمایش میگذارد انهم یک نیمه است مونگل است  .آینحاست که گرایش ما نسبت به تمام ارزش های انسانی فرو کش میکند واز بین میرود  زمانی میبنیم که انسانهای وحشی  وبی عاطفه پشت کلمات بزرگ خودرا پنهان ساخته اند  ومارا در پهنه هنر عاطفی میسجند و ناگهان  میخندند ودرزمانی که بتواند روح فحاشی را بسوی ما میفرستندبا همان کلماتی که درکودکی در  میان خاکهای آلوده کوچه پس کوچه های خرابات فرا گرفته اند .
    امروز همه باندازه کافی میدانند  وپذیرفته اند  که آینده تاسف باری درانتظار ماست  بما گفته شده  توسعه اقتصادی  وسیاسی ما  ویا دولتها  دردستا ن مشتی اراذل وسپس میلیتاریسم است  هیچ ملتی جنگ را نمیخواهد جنگی به قیمت از دست رفتن ونابودی کودکان وفرزندان  تمام خواهد شد  هیچ عقیده و یا اصلی  برای این مصیبتی  که در راه است بکار نمیرود  تفاوتی ندارد که عده ای با تعلیمات مسیح رشد کرده اند یا با تعلیمات پیامبران برخاسته از شرق  آنها  هیچگاه به درون خویش ویا به عمق درون بشریت نیاندیشیده اند  باورکنید که صدای خداوند از کوه سینا نمی آید  از میان ورق پاره های کهنه انجیل نیز بیرون نمی آید از میان آیات  وکلمات  سنگین کتاب آسمانی شرق نیز برنخواهد واست   تنها عصاره عشق ومهربانی است که دنیارا میسازد  ودرهریک از ما  یک مرزی معنوی تعیین میکند  حکمت ونجات سر زمین ما  دردرونمان است وما آبستن آن هستیم درانتظار هیچ معجزه ای نباید نشست  با آن احساسات رقیق عامیانه  یا ان زبا ن وکلمات لاتی  که دیگرانر ا خشنود سازیم  عشق وشادی یک امر آسرار  آمیز  است  که با  به خیال آن انرا سعادت نام داده ایم اما خودمان گم شدیم . ث
     بر نیامد آرزویم  از در این  سفلگان 
    عرصه گاه  حاجت  امید واران را چه شد؟
    بوسه خواهم بجای لعل ، لب یاری کجاست 
    حاجتی دارم بدل، حاجت گذاران را چه شد
    بر نمیخیزد  سحرها ناله ای از سینه ای 
    بانگ یارب  یارب  شب زنده داران را چه شد 
    آه سرد و اشک گرمم را جوی تاثیر نیست 
    « صحبت »  آ خر حاصل این باد وباران را چه شد ؟ 
    « اشعار صحبت لاری »
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا / ۲۷ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ششم خرداداماه ۱۳۹۸دخورشیدی!
    از من اکنون طمع صبر وهوش مدار /  کاین تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد …..حافظ
  • انتخابات !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————————
    امروزآخرین روزی بود که میشد رفت کنار صندوقها وآرای خودرا به بارگاه بزرگ  مجلس اروپا و حزب های گوناگون داد! .
    من همیشه اولین رای را درون صندوق میاندازم چون راس ساعت نه آنجاهستم امروز نمیدانستم روی کدام میز باید بروم  چون کارت مخصوص را برایم نفرستاده بودند پایم بشدت درد میکرد تقاضای یک صندلی کردم فورا چند نفر برایم یک صندلی گذاشتند ومردی که نواری با کار ت بر گردن ومعلوم بود که ریاست ان هیئتر ا بعهده دارد مواظب من بود !  نمیدانم تا هنگام بررسی کارتم و نمایش نمره میز  چرا ناگهان بغض گلویم را گرفت واشک درچشمانم جمع شد !نه خوب نبود گریه کنم  باید نشاط وخوشحا لی خودرا  نشان بدهم باید رای بدهم به کسانی که ندیده ام ونه میشناسم تنها عکسهایشانرا دیده ام آن مرد مواظب من بود نگاهم میکرد نمیشد  اشکهارا پس فرستاد  دستما ل را اهسته بردم وآنهارا  جمع کردم برای انکه احساس کردم بردگانی بیش نیستیم برای آنکه  زنده بمانیم باید رای بدهیم برای آنکه دیوارهای زندانما ن کلفت ترنشوند رای بدهیم به اقانیکه درآن بالا بالا ها نشسته اند خوراکشان با ما فرق دارد با حقوقق های گزاف بادی گاردهای مسلح  ودرهای خصوصی که با کارت مخصوص باز میشود وتلفنهایشان با کارتهای مخصوص کار میکند همه نامریی اند تنها ما از دور مجمعی را میبینیم که عده ای عروسک دور آن نشسته   مقدا زیاد کاغذ ویک لپ تاب وچند تلفن موبایل  دردستشان هست  همین  ! نه بیشتر .
    حال من فکر آن شکاف بزرگی هستم که روی دیوار بالکن دهان باز کرده است وامروز مرغان دریایی روی آسمان فریاد میکشیدند کبوتران پرواز کرده بودند دیگر صدای چهچه آن مرغ خوش خوان از لا بلای درختان بیرون نمی  آمد  خیابانها کثیف زباله ها دور زباله دانی وکثافت سگ همه جا را پر کرده بود آهسته گام بر میداشتم پایم بشدت ورم کرد ه ودرد میکند تا بیست وسوم ماه آینده باید درانتظار دکتر بمانم .
    بلی رفتم به انتخابات اروپا رای دادم !!!!!
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » یکشنبه ۲۶  / ما می ۲۱۹ میلادی برابر با ۵ خرداد ماه ۱۳۹۸ خورشیدی .