Category: General

  • اخرین ترانه .

    ……..

    من میخواهم و با ید بمیرم .

    دلیل ان بخود من مربوط میشود ، اما اخرین حرفم را مینویسم :

    امروز ودر حال حاضر همه به ظاهر دوست ودر باطن دشمن

    یكدیگریم و پنهانی به هم زخم میزنیم ، همه ناله سر میدهیم اما

    كسانیكه زرنگتر هستند خود را به راحتی میفروشند .

    برای چند صباحی در یك زنگی مرفه حاضرند تمامی وجودشان

    را ، خانواده شان را ،انیشه هایشان را فدا كنند .

    انها با واسطه یا بی واسطه به خدمت ارباب و فرمانده در میایند

    برایشان خاك میهن مهم نیست ، برایشان امروز مهم است .

    مبارزه برای كی و چی .

    برای یك تمدن چندین هزار ساله ما كه در حال مرگ است .

    وولللش . امروز را دریاب .

    این بنای زیبا و پر عظمت كه روزی ازادانه در ان قدم میگذاردیم

    و به قیمت رنجهای زیادی بر پا شده بود ،این خاك بر بها دارد فرو

    میریزد .و به زیر چادر عبائی و عمامه ونعلین و نكبت و بیسوادی

    و بی هرمتی فرو میرود . عبا همه را خرید و باه خود برد .

    بیحسی ما ، بی تفاووتی ما همه چیز را نابود خواهد كرد .

    اندیشه ها نابود و سر چشمه زندگی خشك خواهد شد و همه ما

    در یك « بامداد خمار » در اطراف دنیا با اوارگی و خستگی خواهیم

    پوسید .

    وطن ما دارد میمیرد ایا هنوز رمقی در مردان وزنان ما باقیست كه

    به پاخیزند .

    مردن در بیگانگی و بیهودگی چه تلخ ودردناك است.

    و …… چه پایان بدی و چه نكبتی است فرسودگی بی ثمر .

    پایان من و قصه هایم

  • سه شنبه یازدهم \ ژانویه \ دو هزارو پنج

    ………….

    رادیو فردا اطلاع داد كه اقای احمد نفیسی در سن هشتاد و چهار

    سالگی در خانه اش در تهران فوت كرد .

    من به پاس مهربانیهای احمد خان و همسر گرامیش نزهت خانم نفیسی

    این ضایعه اسفبار را به سركار خانم اذر نفیسی از صمیم قلب تسلیت

    میگویم و جای خالی چنین انسان والائی را به وضوح در قلب خود

    احساس میكنم ، به خودم نیز تسلیت میگویم .

    داستان انسانیتهای این زوج همشهری “ كرمانی “ فقط در افسانه ها

    یافت میشود . و امیدوارم در زمانی دیگر این “ قصه « را بنویسم .

    یاد و روان او گرامی باد .

  • همانروز

    ………

    سرزمین مادری من و « یا بقول ادبا \ پدری » من سالهاست كه به زیر

    پای مشتی احمق لجاره لگد مال شده و چهره واقعی ان در هم شكسته

    خسته ازلطمه های سختی كه بر پیكر او مانده ، سر زمینی كه دیگر

    مردم ان كمتر شور مبارزه دارند، بی اعتنا به همه كس و همه چیز .

    سر زمینی كه مهربانی ها در ان مرده و خشونت جای انرا گرفته تنها

    ارزویش كمی ارامش است ،دیگر كسی نمینویسدو اگر هوس نوشتن

    داشت باید “ طبق اوامر “ باشد \ شعری سروده نمیشود واگر زیر نام

    شعر چیزی ساخته شد فقط یك مدح است .

    اهنگی ساخته نمیشود و به همان اهنگ های گذشته با كمی دستكاری

    اكتفا میشود ، عده ای فقط بخاطر خود میخوانند، خاطره ها كم وبیش

    مرده اند ،دیگر كسی طالب فكر و اندیشه درست نیست ،

    ) اندیشه در كنج اطاق ها خاك میخورد ( .

    همینقدر بتوان لقمه نانی به دست اورد و زنده ماند ، كافی است .

    از زندگی فقط همین مانده كه زنده باشیم ، حال به هر قیمتی كه شده

    برای فرو رفتن در كنه هر چیزی باید اول به ارزش ان فكر كرد،

    اجتماع ما پروا و دروغها را به راحتی میپذیرد ، نباید قلب اجتماع را

    جریحه دار كردو برای انكه همیشه راضی باشدو كسی را نرنجاند همه

    عمر بایدبه همین خرسند باشد كه با مردم فرومایه كه قادر به جذب

    چیزهای بزرگتری نیستند ، هما ن غذای ذهن انهارا بخوردشان بدهد

    واگر اندكی پا از دایره قوانین احمقانه و پوچ انها بیرون بگذارد ،

    باید همیشه پشت دروازه زندگی كند .

    بنظر من یك انسان هنگامی بزرگ است كه بتواند این دروغها را

    پشت سر بگذاردو پروای انرا نداشته باشد كه كسی ازاو میرنجد .

    به ….درك .

    …….

  • ژانویه دوهزارو پنج

    دوشنبه سوم

    زندگی ناتوان پیش میرود \ سال نو فرا رسید با

    ابشاری ازذرات طلایی و رودخانه ای از شامپاین

    و در انسوی دنیا در كنار اقیانوس بهشت رویایی

    به زیر اب رفت ودریایی خون واشك بجای گذاشت

    تبلیغات پرسروصدابرای فروش كالاهای انبار شده

    كمكم فاجعه زلزله ها \ جنگها را زیر پرده فراموشی

    میبرد .

    كاجهای تزئین شده از خجالت سر به زیر برده اند و

    گوهای رنگی نوارهای الوان و برفهای مصنوعی كه

    بشكل یك « سینبل » تجارتی هرسال قد علم میكنند

    كاملا فرسوده اند، زندگی در یك مبالغه دروغین \

    یك هرج ومرج پیش میرود و هیچكس یارای انرا ندارد

    كه قد علم كرده و انتقاد كند \ عقیده واقعی خود را بیان

    سازد ،همه از همه چیز وازیكدیگر بیزارننداما جرئت ابراز

    ندارند\ كو یك انتقاد كوبنده \ در لفافه سخن میگویند \

    در لفافه مینویسند چراكه استقلال رای و عقیده ندارند .

    برای مستقل بودن باید تن به تنهایی داد .

    از جماعت دور شد \ باید از رفت و امد در محافل و مجالس

    خودداری كرد \ و به همراه گله نرفت \ ایا كسی هست كه

    بخود جرئت دهد وپرده ریا رااز روی صورت این بزرگان

    دروغین و ریاكار برداردوبه یك جنگ واقعی تن در دهد

    گمان نكنم كسی به این دیوانگی تن دردهد، هیچكس

    حاضر نیست تا ابد محكوم به یك زندگی دوزخی و دوراز

    گله های اجتمائی ادامه دهد بخاطر انكه عقیده اش را

    ابراز كرده ،همه میترسیم \ از یك نیروی نا شناخته میترسم .

    میگویند هنگامی كه ملتی كهن سال پیر میشوداراده وایمان

    خود را به دست یك لذت و دیوانگی میدهد شاید این سر زمین

    هم پیر شده در این شهر كوچك كه امروزبه صورت یك كاروانسرای

    بزرگ در امده هر كس دلش خواست با هر كوله باری میتواند در ان

    بیتوته كند ،و اگر میلش كشید “ طبق مقررات قانونی “

    شنل افتخار هم شهری را نیز بر دوش بكشد .

    درمیان فریادها و بوق اتومبیلهای جورواجور كه هر روز

    بر تعداشان افزوده میشود مشتی ادمهای رنگ ووارنگ

    بازبانهای مختلف و عقاید متفاوت درهم میلولند .

    طبق یك قانون نا نوشته شده ، همه چیزها اجتماعی

    است و هركدام از هرتبار وملیتی برای خود یك اجتماع

    تشكیل داده ووابسته به ان “ كلوب “ است .

    “ بغیر از ما “ \اجتماع سرفه میكند همه با او به سرفه

    میافتند .

    اواز خواندن \ نفس كشیدن \ فكر كردن \همه همراه جمع

    است و ممكن نیست بتوان در یك كافه نشست و یك قهوه

    به تنهائی نوشید . اجتماعات زیر عناوین مختلفی كار میكنند

    كمك به بیمار و بیماریها \ كمك به فقرا \ كمك به كودكان \

    كمك \ كمك \ كمك سیل كمك است كه هر روز مانند پتك بر

    مغز ادمها فرود می اید. این سازمانها همه زیر یك دمكراسی

    تجارتی به وجود امده اند ، كسی به عقاید بقیه كاری ندارد

    احترامی هم نمیگذارد ،در باره وجدان \ رفتار و كردار دیگران

    “ ظاهرا “ جاسوسی نمیكنند “ بغیر از ما “ .

    در زمینه های مختلف ادیان امر و نهی نمیكنند “ بغیر ازما “

    اربابان سیاست هم در كار این گرد هم ائی ها دخالت چندانی

    ندارند .گاهی نشانی \ مدالی \جایزه ای برایشان میفرستند

    و در امدها رابین هوا دارانشان تقسیم میكنند .

    گاهی از اوقات در میان محافلی كه كلید قدرت را در دست

    دارند ، عده ای را میخرند و به میان مردم عادی میفرستند

    واگر عده ای دیوانه و سربه هواباشند ، یا باد در استین انها

    میكنند ویا برای رام كردنشان متوسل به یك جایزه بزرگ شده

    انها را خانه نشین میسازنند . دستگاههای تبلیغاتی انها بطور

    شبانه روزی بكار مشغول و مغز ها را شستو میدهند .

    مانند همه جای دنیا زبان چاپلوسی كار میكند و اگر موقیعتی

    پیدا شود همه باید یك صدا به ستایش بپردازند، در ظاهر همه

    خوئی مهربان و گرم دارندتا هنگامی كه پای منافع در میان نباش

    در ان زمان خوی وخصلت واقعی خودرا نشان میدهند .

    این شهر جنوبی زمانی یك اصالت بومی داشت و افتاب درخشان

    ان برای دادن هر گونه بركتی هیچ خستی به خرج نمیداد و انسان

    میتوانست تن و جانش را برای شكفتن بیشترتسلیم این پرتو درخشان

    كند \ امروز تبدیل به یك شهر بی هویت و بی اصالت شده كه در ان

    هر جنایتی اتفاق میافتد . افسوس و هزار افسوس .

    ………٫٫………٫٫ ……

  • دوشنبه \ دسامبر دوهزارو چهار

    …………….

    من زنده ام و زندگی میكنم

    ……..

    كسانی زنده اند كه با زندگی جدال میكنند، انها هدفی بزرگ

    و نیروی فراوانی دارند انقدر نیرو در روح انها ذخیره است تا

    بتوانند از قله بلند كوههای سر نوشت بالا روند .

    انهائیكه اندیشمندانه با كوششی غیر قابل تصور و با عشقی

    بزرگ گام برمیدارند ، انهائكه دل مهرباندارند، بنا بر این انها

    زنده اند. بدترین نوع زندگی انست كه زنده باشیم وزندگی نكنیم

    عده ای پراكنده و بیهوده در روی زمین با تیره بختی زندگی میكنند

    و ابدا بفكر اننیستندكه چه راه تیره و تاریكی در پیش دارند . گروهی

    غمگین و یا شاد مست وبی هدف سرگرم دلبستگیهای پوچ خود هستند

    و هیچگاه بفكرشان خطور نمیكند كه مانند ابری ناگهان ناپدیدمیشوند

    و كسی دیگر انهارابیادنمیاوردوزودسایه انهادر دلها گم میشود .

    چگونه میشوددر روز روشن به شب تاریك اندیشید .

    چگونه میشود كه دوست نداشت و چگونه میشود بدون امید و هدف

    زنده ماند . ما به چه سادگی به ماه و ستاره ها و طبیعت مینگریم و همه

    عمرمان در پی جسم مان فنا شده بدون انكه به روح خود بیاندیشیم .

    برای سود بردن زیادو قدرت گرفتن با یك دیگر مسابقه گذاشته ایم

    و ….. فراموش كرده ایم كه انسا نیم .

    من نه از جمله انها هستم ونه كاری به انها دارم من نمیخواهم در دخمه های

    الوده گم شوم و یا خودرا پنهان سازم من از سوداهای نفرت بار انها فرار

    میكنم نمیخواهم مورچه وار زندگی كنم ترجیح میدهم كه « یك درخت »

    باشم تا انسانی چنین در میان نا سپاسان . پایان

  • شنبه

    …….

    روزی ارزو میكردم كه همسر یك شاعر بر جسته شوم ،

    زمانی دلم میخواست كه همسر یك خواننده بزرگ شوم ،

    سپس تصمیم گرفتم كه با یك مو زیسین زنا شوئی كنم ،

    اما امروز اگر جوان و هیجده ساله بودم ، حتما با یك بانكدار

    عروسی میكردم . نه …. چطور است .

    …………………….٫٫

    این ملت كه مارا در پناه خود گرفت ، ملت عجیبی است .

    اگر مثلا یكنفر در یك حادثه تروریستی بمیرد ، همه كشور

    عزادار میشود ،روبان سیاه به پرچم ها بسته میشود .

    اما همین ملت میتواند به راحتی یك شهر را به اتش بكشد .

    …………………

    انقدر در دنیا خون ریزی میشود كه گاهی از اوقات احساس

    میكنم كه اب خوردن هم بوی خون میدهدو مزه ان مزه خون است .

    ……………………

    زمانیكه در كنار بچه ها هستم سعی میكنم كه كمتر خودرا داخل

    صحبتهای انان بكنم ، سا لها ست كه عادت كرده ام تا دوراز انها

    زندگی كنم ، انها را با هوش تر از این میدانم كه بخواهم در كار انها

    دخالت كنم ،گاهی از تجربه هایم برایشان میگویم كه كلماتم در هوا

    معلق میمانند.

    گفتن از گذشته و دلبستگی به ان روزها برای ادمی مثل من سخت

    دلخراش است ، من حق ندارم و نمیتوانم مانند دیگران گذشته ای

    داشته باشم ، هر چه بوده متعلق به دیگری بوده و من فقط روی انها

    زندگی كرده ام ، نه خانه ای داشتم و نه تكه زمینی كه خاطرها یم روی

    ان حفظ شود، بنا بر این شادی ، غم ، ارزو ، و همه روزهای عمر

    گذشته ام بر باد است .

    امروز ناگهان خالی شدم ، سینه ام یخ بست گوئی یك تكه یخ درون سینه ام

    شكست و اب شد .

    میگو یند انسان به همانگونه كه پوست عوض میكند روح نیز تغییر میكند

    روح كهنه و پو سیده من عوض شد اما نمیدانم كه ایا بجایش روحی تازه و

    نو جوان رشد میكند و یا یك روح مرده . اینده نشان خواهد داد .

    ………..

  • نوامبر

    دیشب همسایه پیر ما در طبقه ششم فوت كرد ، امروز صبح اگهی

    مرگ اورا روی ائئنه اسانسور دیدم كه همسایگان برایش در

    كلیسا “ میسا “ گذاشته اند .

    بیچاره پیر مرد تنهای تنها بود ، گاهی اورا در اسانسور میدیدم

    بسیار مودب و ساكت ، قد بلند و مرتب لباس پوشیده ، سلامی

    و خدا حافظی و گاهی گله ی از جور روزگار ، خودش میگفت كه

    من هنر مند بودم هنر موسیقی در تار و پود من بود اما هیچگاه

    در كارم موفق نبودم .دلم میخواست كه به تمامی خودم بودم

    بیچاره پیر مرد ، چه بسا نطفه چیز های زیبا و نیرومندی

    در او بود اما نابود شد ایمانی ژرف و دل انگیز به مقام هنر

    و ارزش اخلاقی داشت اما از بیان ان عاجز بود .

    دلش از غروری بزرگ منشانه اكنده بود ، اما گویا بلد نبود

    كه ارادتی چاكر منشانه به اربابان قدرت نشان دهد دلش

    میخواست كه ازاد باشد میل نداشت كه اطاعت محض باشد

    گاه گاهی صدای پیا نوی اورا می شنیدم بخصوص بعداز

    ناهار بیشتر روی كار های بزرگان كار میكرد ، گویا دلباخته

    كارهای قهرمانی بود ، وبهر روی او قیافه یك نابغه را بخود

    میگر فت كه قدرش را نشناخته اند .

    او مرد و ظاهرا كسی هم نیامد كه به خانه او سر بزند و در حال

    حاضر خانه مهر و موم است .

    واین نتیجه خود پرستی و ازاده خواهی است .

    ………..

  • یادداشتهای روزانه

    ژرژ ساند میگوید :

    نابغه های بدبختی در دنیا وجود دارند كه از قوه بیان محروم میباشند .

    هیچگاه نباید دشمنان خود را از یاد ببریم، اگر مارا پایمال نكردند هیچ

    قصوری متوجه انها نیست ،

    واگر ما انهارا پایمال نكردیم باز هم مقصر نیستیم ، بهر روی كسانی

    هستند كه نباید برایشان دعا كرد …….

    من همیشه فكر میكردم كه در روحیه یك هنرمند هیچگاه چیزهای بد \

    اندیشه های بد \رخنه نداردوانها بغیر از زیبائیها به چیز دیگری

    نمی اندیشند .

    هنرمند باید فروتن باشد نه ریا كارو كسیكه در راه هنر گام

    بر میدارد باید صادقانه رفتار كند ، مغرور بودن دروغ گفتن

    با این راه سر سازش ندارد .

    یك هنر مند باید با خود رو راست باشد و گرنه به نبوغ خدادای

    خود و به افریدگار خیانت كرده وسخت تنبیه میشود .

    ……………………….

    امروز یك وسواس بی انكه خودمبدانم و به ان پی ببرم در درونم

    در حال حركت است ، در میان بیزاری ها ،خستگی ها و در

    مرداب ارام و بی حركت زندگیم ، این وسواس ناشناخته

    بمن نیرو میبخشد ، اینكه سر انجام چه خواد شد ، نمیدانم

    یك احساس گنگ و مطبوع مرا به حر كت وا داشته است

    هستی من این نیست كه به تكرار ها بپردازم سعی دارم كه

    از نا توانیهایم جلوگیری كنم میان این زندگی و اندیشه های

    عمیق من هیچگونه رابطه ای وجود ندارد .

    من دنبال یك رود خانه پر خروش هستم كه در من جاری است .

    ایا میشود روزی منهم همانند كسانی باشم كه از انها یاد گرفتم

    و دوستشان دارم .

    پنجشنبه

  • برداشت و یا رونوشت از این صفحه بدون اطلاع ممنوع میباشد .

    ……٫………………….٫……٫……. ث

  • ۱۳۸۳\۷\ ۵

    « لكن لا تاسواعلیمافاتكم ولا تفرحواعبااینكم »

    این یك تقدیر است گمان مبر كه قرار بود تا ثروتمند شوی

    وحال فقیر شدده ای .

    “ میبایست كه این اتفاق می افتاد “ .

    بلی قرار نبود كه من متمكن شوم ، فقط میبایست بازمانده

    یكی را به دیگری واگذار میكردم كه محتاج بود . همین وبس

    اگر گاهگاهی فریادی سر میدهم و یا مخالفت خودرا ابراز میكنم

    برای انتقام گیری نیست ، فقط از خودم دفاع میكنم .

    از عشقی كه در دلم بود وامروز نیست میگریم ، لازم نیست كه

    دیگر برای كسی دل بسوزانم كه بارفتار مزورانه و بدوراز حقیقت

    دل مر ا شكست و دیگر هیچگاه و با هیچ قیمتی نمیتواند زخم مرا

    ودل شكسته ام را ترمیم بخشد .

    جواب مهربانیهای من این نبود ،من انچه را كه میبایست یك انسان

    خوب انجام دهد در برابر او انجام دادم ، و امروز پشیمان از اینكه در

    برابر این بیعدالتی قرار گرفتم ، افسرده ام .

    من با بی عدالتی سر سازش ندارم امروز تنها ماندم برای انكه مردم

    و اجتماعات بی بنیاد و دروغ انها را بخودشان واگذاشتم .

    تنها ماندم اما پیروز و سر بلند در برابر وجدان خود ایستاده ام .

    بر همه هوسها ،لجن ها ،و كثافات خط بطلان كشیدم و پیروز شدم

    پیروز بر سر نوشت ،و رنجهای خویش .

    پیروز شدم بی انكه “ هنرمند “ باشم .

    او مرا گریاند ، و روزی سخت خواهد گریست و در میان حساب رسی ها

    در فهرست بد كاران نام او نوشته خواهد شد ، او تلخ تر از من خواهد

    گریست ، اینرا اطمینان دارم .

    پایان

  • دو شنبه

    برداشت از یك ( ترانه ) » نفرین نامه «

    ای همه ارامشم بردی ، پریشانت ببینم،

    “ چون شب خا كستری سر در گریبانت ببینم

    ای كه در چشم من یك دشمن دیرینه باشی

    همچو ابر سوگوار ، انگونه گریانت ببینم

    “ ای پراز شوق رهایی تا اوج ستاره “

    در میان كوچه ها افتان و خیزانت ببینم

    مرغك عا شق كجا شد شور سا ز و نوایت

    در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت ببینم

    تكیه كردی بر شانه ی هر بی سر و پای

    “ عالم بی تكیه گاهی را ، به چشمانت ببینم “

    افسانه دلتنگیت را ، با ریا بامن مگو

    “ گریه دریاچه ها را تا ابد به دامانت ببینم “

    كا شكی این اخرین ایام را میسپردی به دل

    “ تا كه سیل اشك را همیشه مهمانت ببینم “ در متن شعر « نبینم «

    ………….

  • از : لوپه دووگا . شاعر اسپانیائی

    ……………………….. “ اوای مریم “

    ای فر شته گان اسمان ، ای فرشتگان كه بر گرد شاخسارها

    پرواز میكنید ، لحظه ای خا موش شوید ، دمی ساكت باشید

    زیرا كودك من اینجا به خواب رفته ،

    ای نخل های بزرگ اورشلیم ، ای شاخه های پر بار خرما ، كه

    از سیلی بادهای وحشی بخود میلرزید و مینالید ،

    دست از زمزمه خود بردارید ، زیرا كودك من برای

    خوابیدن چشم بر هم نهاده است ،

    پسرك اسمانی من ، از فرط گریستن ، خسته شده ،

    و حا ل میخواهد اندكی غصه را فراموش كرده و بخوابد .

    خاموش شوید خواب و ارامش اورا بر هم نزنید .

    او در اغوش من خفته است ، اگر در اثر سر ما بیدار شود

    بالا پوشی ندارم كه اورا بپوشانم ،تا دوباره گرم شده بخواب

    رود .

    ای فرشتگان اسمان ، كه گرد شاخسارها در پروازید ،

    لحظه ای خاموش شوید ، چرا كه كودك من در اینجا بخواب

    رفته است .

    ………….

  • دل من

    ………

    روزی قلبم را به یك كور دادم ، لحظه ای انرا در دستش گرفت

    سپس رهایش كرد .

    انرا به مردی تقدیم كردم كه « افسونكار » بود ، انرا در كنار

    قلبهای دیگر گذاشت تا كلكسیون او پر شود .

    انرا به سایه برده و به او سپردم ، سایه به دنبال درخشش طلا بود

    انرا به خوشی سپردم ، مات ومبهوت ایستاد .

    با هوس ها اشنایش كردم ، دچار وهم وخیال شد .

    به خودش واگذاشته و رهایش كردم ، خوشحال شد و سرود ازادی

    خواند .

    بعداز ان به دست كودكی سپردم كه انرا نگاه دارد ، او كودك های

    دیگری را نیز خبر كرد .

    امروز باید او را به دست یك طبیب بسپارم ، چرا كه خون بیرون میدهد

    الوده به خون گشته ، بیچاره دل .

    ………..

  • تازیان را غم احوال گرانباران نیست

    ..پارسایان،مددی تا خوش و اسایش بروم .

    “ حافظ “

    راستی ، تو میدانی چپ و راست یعنی چی ،

    نه واله ، نه بخدا،من هنوز دست چپ و راست خودم را

    به سختی میشناسم .

    اه ….. حالا برایت میگویم :

    راسیتی ها همیشه بر این عقیده اند : كه ( یكی باید رهبر باشد) .

    سرور باشد ،و بالا سر باشد ، و بقیه بدون هیچ قید و شرطی

    اوامر ان : بالائی :را اطاعت كنند .

    چپیها میگویند :

    بایدیك گروه باشند و بر مردم حاكم شوند چرا كه انسان خطا كار

    میباشدو ممكن است در اثر ارتقاء مقام و بالا رفتن دچار نوعی عقده

    خود بزرگ بینی شود .

    بنا بر این زمانیكه یك گروه حاكم شدند، مردم هم مطیع همان گروه

    شده و فرمان خواهند برد.

    در میان را ست های افراطی ،خانوادها وفامیل ها زیاد بهم پیوسته اند

    اما چپ ها میگو یند : در بیرون از خانه هم میتوان این عاطفه و علاقه

    رابو جود اورد .

    در بیشتر حوزه های حزبی میشود فامیل شد و ….. فامیل ایجاد كرد . در

    رشته های اموزشی ، نظام تربیت ،دیسیپلین و ازاد اندیشی را تا حدودی

    در جوانان و شخصیت انها پرورش داد ، به همین دلیل میشود تا حدودی

    از انها شناخت داشت .

    در سازمان چپ ها ، ظاهرا ازادی وجود دارد ، اما همیشه همه چیز در یك

    انظباط ملیتاری و محدودیت ها جای دارد ، و هیچ یك از : اعضاء : ی حزب

    نمیتواند بدون اجازه « رهبر ی » اب بخورد .

    در این میان ،زنان هم مانند توپ فوتبال ، در میان لگد های سیاسی ، به در

    و دیوار خورده اند، در نتیجه برای خودشان حزبی مستقل تشكیل داده و یك

    پایگاه “ فمنیستی “ ساخته ودر مقا بل مردان قد علم كرده اند .

    عده زیادی ازانها هم به مرز بزرگ ترقی رسیده اند .

    حل این گوی و این میدان ، به كدام دروازه “ شوت “ میكنی ، میل ،میل توست .

    جمعه

    ٫

  • سجده گاه یوسفم ، زیرا كه در پاكی تمامم ،

    بوسه گاه مریمم ، زیرا كه دارم پاك جانی ،

    پاك همچو ن گوهرم ، تابنده همچو ن افتاب

    زین قبیل در من نگیرد، تهمت هر قلتبانی

    از : شادروان د. م . حمیدی شیرازی

  • یكشنبه

    خنده …..خنده …. خنده

    بخندید ، اگر یك ستاره واقعی در اسمان پر دود دیدید،

    اگر یك غنچه گل نشكفته در یك گلزار دیدید،

    اگر نسیم صبحگاهی را با لطافت به درون سینه فر ستادید ،

    واگر اواز بلبلان شنیدید ، بخندید ،چرا كه خنده هدیه خداوندی

    است ،كه بر لبان شما نقش میبندد .

    اشك شور را از چشمان خود بزادئید ، و تبسم شیرین را جایگزین

    ان سازید .

    خنده هامصنوعی و گریه الود را دور بریزید ، بخندید و دیگران را

    نیز بخندانید ،شاد با شید و نقاب غم را از چهره تان بر داشته بجای

    ان خنده شیرینی را بنشانید .

    من سالها گریه كردم ، گریه تنها مونسم بود ، برای همه و بجای همه

    گریستم ، روز ی دیدم كه همه بر گریه های من میخندند .

    انها خندیدند و شادكام شدند ، و من در گوشه ناكامیها دفن شدم

    دیگران به جایگاه خوشبختی تكیه دادند و من نامراد به انها نگریستم

    امروز بشما میگویم : بخندید بر فقر دیگران ، بر مرگ دیگران ، بر

    ناكامی و نامردی دیگران ، بخندید ، سعی كنید كه اسمان را همیشه

    ابی ببینید ،ستاره های ذهنتان را به اسمان بفرستید ،ابرهای سیاه را

    كنار بزنید و بگذارید اشعه رنگین كمان به زندگی شما بتابد ،

    انگاه لبخند شیرین را بر لبان جاری ساخته وشادو سر حال با مشگلات

    خود روبرو شوید ، هیچگاه مثل من گریه نكنید بگذارید دیگران بجای

    شما اشك بریزند.

    طبیعت از نو سازندگی خود را اغاز میكند ، گلها خواهند شكفت و

    مرغان دوباره اواز خود را از سر خواهند گرفت ، دنیا تكان خورده و

    دوباره جای خود می ایستد ، بخندید عزیزان من ، بخندید باز هم با

    هم بخندید.

    پایان حكایت من

    ………

  • یاداشت های روزانه

    ……………………….

    در دوران كودكی و هنگامیكه یك طفل خردسال بودم همیشه

    از تاریكی میترسیدم ، زمانیكه افتاب میرفت تا در پشت كوهها

    غروب كند وحشت همه وجود مرا فرا میگرفت ،فورا خود را پنهان

    میكردم ، شب هنگام خواب نیز از ترس اشباح نا شناخته سرم را

    زیر لحاف پنهان میساختم ،اما امروز همه چیز عوض شده ،حالا

    زمانی میترسم كه میبینم افتاب طلوع كرده ،وشب رو به پایان است

    امروز ترس من دیگر از تاریكی و ظلمت شب نیست ، امروز ترس

    من از روشنائی روز ، هیاهو و غوغای زندگی است .

    هر لحظه ارزو میكنم كه شب فرا برسد تا من بتوانم به رویایم جان

    داده و در دریای پهناور خیال خود بسوی دنیای خارج از ترس سفر

    كنم .

    ……..

    تعجب نكنید كه من در فصل زمستان زندگیم و در این سن و سال

    سرودی از عشق میسازم ، این نغمه ها كه گاه گاهی از زیر تخته سنگ

    های / یخ بسته زمان میزنند،بیرون امده و با سر سبزی و شادابی بمن لبخندمیزنند

    اگر در این فصل عمر اواز روزهای خوش را میخوانم، برای این است كه

    كمتر احساس سرما بكنم ، میدانم كه چندان زیبا نیستند و شاید هم بر

    دلها ننشینند ، “ اما من میخوانم “ .

    …………..

  • مرگ او

    ……….

    او مرد ، چندی پیش بی صدا مرد ، ان قهرمان رویاهای

    من در گذشت ،او در قلب من ارام و بدون هیچ رنجی مرد

    بیاد روزهائی افتادم كه در اوج افتخار بود ، من اورا از

    دور میدیدم ، دستم به او نمیرسید ، در خاموشی باو نگاه

    میكردم ، هنگامیكه سر نوشت او را از جای بر كند و بر زمین

    انداخت ، من اهسته خم شدم تا اورا بردارم و به كمك او بشتابم

    با انكه دلم لبریز از ترحم بود ، با او از عشق میگفتم ، به ستایش

    او میپرداختم ، او هنوز ستاره درخشان زندگی من بود .

    او را بر اركیه كاخ عشق نشاندم ،و به خدمت او مشغول شدم ،

    تاج افتخار عشق را بر سرش گذاشتم و به او امان دادم كه بخود

    ببالد .او همه اینها را می دید اما گوئی یا نمیبیند و یا نمخواهد

    ببیند ، همه را ازمود یا نتوانست بپذیرد و یاندید . گاهی چشم

    باطن ادمها كور میشود .

    سر انجام او بدون افتخار جان داد ،كسی هم نیست كه در این باره

    قضاوت كند .

    روزی رسید كه او از عرصه زندگیم خارج شدو رفت تا اخرین روزهای

    خود را در میان مشتی ارواح بگذراند . روح او نیز نابود شد .

    خاطراتش از ذهن همه محو شد ، ایا او هیچگاه معنی یاس ونومیدی را

    فهمید.ایا توانست معنی شكست را احساس كند .

    من سخن تلخی ندارم كه در باره او بگویم ، دلم میسوزد ، هم برای او

    هم برای افتخار از دست رفته اش .در سینه پر مهرم كه گنجایش همه ستمها

    را دارد برایش مراسم بزرگی ترتیب داده ام ، انجا سرود ها زیادی خوانده

    میشود و ارواح پاكی برای روح او اواز میخوانند .

    پایان

  • جمعه دهم مهرماه

    اول اكتبر

    ایا هیچگاه به خرابه های شهری ویران گذارتان افتاده ،

    شاید .

    امروز دید من كه با بیم و هراس توام است ، به اطرافم مینگرم .

    در چشمان مردم دیگر ان درخشندگی وجود ندارد ،

    با انكه كوشش بسیاری میكنند كه این درخشندگی ایجاد شود

    باز بی فایده است .

    اب های پاك و زلال هر چند هم عمق داشته باشند ، باز گاهی

    با امواج لطیفی ، انچه را كه در دل دارند بیان میكنند .

    موجی میزنند ، انچه را كه به قعر خود فرو برده اند ، در چین

    و شكن امواجشان نمایان ساخته ونمایش میدهند .

    بلی ، نشان میدهند .

    چشمان ما نیز نمایانگر درونمان هست ، شاید به همین دلیل انها

    را پنهان میكنیم .

    …….٫٫……………

    چشمان او مثل دو شیشه كدر بودند ، اكثرا انها را زیر

    عینكهای سیاه و تیره پنهان میساخت ،

    روزیكه او را دیدم احساس كردم كه شبی سیاه و تاریك

    میان من واو پرده كشیده و هیچگاه روز روشن و افتابی

    را نخواهیم دید .

    با انكه ضربان قلبم بیانگر درونم بود ، اما میدانستم كه

    هیچگاه او صدای این ضربان را نخواهد شنید .

    گاهی هم دعا میكردم كه او چیزی نشنود . و ….. نشنید ،

    حتی اشك چشمانم را نیز ندید ، او كور ، كور دل بود .

    شبی در پرتو شمع به اخر رسیده كه با یك نفس تند خاموش

    میشد ، اتش انتقام در دلم شعله زد ، نه ، بهتر است ساكت

    بمانم و بگذارم كه او ببازیش ادامه دهد .

    از این احساس بشدت لذت بردم ، عشق پایان ، و جایش شعله

    انتقام پا گرفته .،هوا را میبلعیدم ، بوی نا خوشایندی به مشامم

    میخورد ، بوی بد ریا ، بوی نفرت انگیز دروغ ، بوی تعفن تملق

    و او همچو اسیری كه ناگهان ازاد شده دلش میخواست كه این

    لحظه ها را مانند یك شراب مطبوع لاجرعه سر بكشد .

    ……….٫

    من در اندیشه دیگری بودم ، در فكر این بودم كه به او جوابهای

    سختی بدهم .

    اه … تو نیز خیانتكار از اب در امدی ، تو نیز مانند كسانی كه

    دوست میداشتم ، به انها اعتماد كرده بودم ، سینه بی كینه مرا

    ازهم دریدی . ……. سكوت كردم ، دلم برایش سوخت ، او دیگر

    ادم قابل ترحمی بیش نبود . زخم من كم كم التیمام خواهد یافت

    اما او بر ویرانه های زندگی خود چگونه ساكن خواهد بود .

    …….٫٫

  • هر هفته ، همین ساعت ، همین جا ،

    در هیاهوی كوچه ها روی یك درخت بزرگ و پر بار ، كبوتری اشفته ،

    غمزده و پر ریخته به جفت خود میگفت ،

    بد جوری دچار پریشانی و سردرگمی شده ام ،هر زمان كه میخواهم

    بخوابم دچار سرسام میشوم ، هیاهوی زیادی بگوشم میخورد ،صداهای

    مختلفی به زبانهای جور واجور مرا میخوانند ،صلح ، صلح ، كجایی ،

    ومن روی سر انها پرواز میكنم و میگویم كه “ من اینجا هستم ، بالای

    سر شما “ باز فریاد میزنند كه ، ما ترا میخواهم صلح ، صلح ، چرا ترا ما

    نمیبنیم . هر میگویم من اینجا هستم كسی حرف مرا باور نمیكند .

    میپرسم “ شما ها كی هستید وچكار میكنید “ یكی میگوید ، من المان

    هستم ، دیگری میگوید فرانسه هستم / ایتالیا هستم / انگلیس هستم

    امریكا هستم / تركیه/ روسیه/ صرب / و … ترا نمیبینیم .

    روزی به انها خیلی نزدیك شدم ، تاجائیكه مرا ازنزدیك دیدند ، هر چه

    به انها نزدیكتر میشدم انها ازمن دورتر میرفتند ، به انها گفتم “ من اینجا

    هستم “ مرا دیدند و رفتند . از انروز من سخت پریشان شدم .