Category: General

  • دنیای بی صاحب

      دردنامه ” ! 

    / ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ” روز  ناقصان عقل” ویا کم عقلها دراین دیار !روز معلولین  وفراموشی وبخواب رفتن عقل ” وسه روز تعطیلی !

    ——————————————————————————————

    به شهری تبعید شدم که هیج آثاری نداشت واگر آثاری از گذشته نباشد خیال هم نیست رویا هم نیست !

    دراین شهر بی  اثار کسی حق آفریدن ندارد نه ! امروز  خدایان هم خیالی شده اند  و رویایی !…….

    چقدر  دنیا زشت و کریهه شده است  همه جا ریش وپشم وموهای آویزان  وبلند  حتی مردان مدرن نیز در ته زنخدانشان ته ریشی گذاشته اند  تا نشان مردانگیشان باشد .  حالم از دیدن این چهره ها به هم میخورد  سیاهی همه جارا فرا گرفته است مردان نیمه ! وزنان نیمه درحال حرکت هستند ورقابت بر سر ریاست وعده ای نیز عمله آنها شده اند برایشان کف میزنند به سخنان آنها گوش میدهند وآنهارا خدایان استوره ای وآمده از اثار باستانی مینامند ! 

    به این شهری که من تبیعد شده ام صدها سال پیش همین ریش داران  به آن تاخته بودند حال مانند مرده ای اززیر خاک درآمده پس از قرنها میل داردخودرا باز یابد اما ” بزرگان ” اجازه نمیدهند !!  ایتجا هم خودشان گم شده اند وهم ما در زوایای بی خاصیت وبیهودگی گم شده ایم .

    شهر بی مجسمه / شهر بی اثار / شهر بی حقیقت شهرکی که تازه بنا شده روی خروارها پولهای  از بیرون آمده وبه دستور  آن پولها  زمین را میسازند وبالا میبرند ویا به زیر اقیانوسها میکشند بنا های بی اعتبار  و……..بی اختیار .

    دراین روزگار دیگر انسان حق ندارد زندگی کند انها به او میگویند بمیر یا زنده بمان  آفریدن وافریدگاری نیز دیگر در میان نیست دیگر خدا / مهر ومهر آفرینی زاده نمیشود   همه گویی خاک شده به هوا رفتند  فواحش تعلیم دیده درکسوت روزنامه نگار امروز روی سن بازی میکنند برایمان میخوانند برایمان حرف میزنند برایمان اعتبار میافرینند .

    امروز دریکی از   رسانه های مجازی عکسی دیدم که تااعماق وجودم درد تیر کشید . یک پیکان ساخت ایران قدیم که روزی شاهنشاه به چایچسکوی مرحوم هدیه داده بود به دست چپولهای تازه از راه رسیده افتادروئ آنرا نقاشی کرده بودند رستم واسفندیار در بغل یکدیگر ویا در رختخواب یعنی  شاهنامه ما “گی نامه “شده است وآن فاحشه تعلیم دیده نیز بران مهر اعتبار گذاشت وهمان معصومه از قم آمده که امروز برده خریداری شده دست چپولها وگلو بالیستهای آدمخوارند !  اگر تیر به قلب من فرو میرفت اینهمه درد نمی کشیدم که همه اعتبار وهویت ایران ما به دست این زباله ها دارد نابود میشود وهنوز ما نشسته ایم وبه نوای کفتارهای پیرو جوان گوش فرا میدهیم  انها نبش قبر میکنند  ویا آدمی را از نو میافرینند تاما  سرگرم شویم و شاید بعنوان افسانه به انها گوش داده بتوانیم بخوابیم !

    واین بی مهری نسبت به هویت وبی انگاشتن ایران وایرانی وحقیقت وزیبایی را  برای همیشه  دارد نابود میسازد .

    روزی ” انسان ” آمیخته ای از فرد وجمع بود  انسان انسان بود واین احساس بودن درهمه وجود او جریان داشت  احساس خود بودن وجنگ با تاریکی ها ورفتن بسوی فضیلتهای  حوب انسانی  .

    یکی شبهایش دراز بودند وبه این شبهای داراز لبریز از عشق می اندشید   وآرزو داشت که شب آهسته گام بردارد واین ناجوانمردان وبیخردان هنوز راه به دنیای آن انسان نداشتند .

    امروز دیگر انسان زنده  نیست . افکاری  رشد نمیکند مغزها خوابیده  منجمد شده درون یک شیشه وهمه چیز درون شیشهای رنگی است ویا سیاه وتاریک .

    زمانی از فراسوی آدمهایی میگذرم که آفتاب  عقل آنهارا خشکانیده است وآنها  در تابه  بیخردی میسوزند وبالا پاین میروند  من درهمان  حال  لبه تیغ اندیشه هایم را به دست سوهانی میسپارم که آنهارا تیز تر کند  اما فایده ای ندارد تیزکردن اندیشه های من تنها نوک آن به قلب وسینه خودم می نشیند وخون جاری میسازد .

    آوخ  …… که چه دنیا زشتی داریم درست وارد سیاره ” میمونها ” شده ایم . پایان 

     ثریا ایرانمنش / 10/ 10/ 2021 ! چه تاریخ روندی ؟! 

  • خود آفرین

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا !

    روز گاری ما چیزی را می یافتیم  د رهم میبافتیم  که به بن آن برسیم /  هر چیزی بنی داشت  وما به دنبال بن چیزها میگشتیم .

     ما هنوز درتاریکی ها بن هستی را میجوییم …..” منوچهر جمالی ” از کتاب هم آوردها 1

    جالب است که عده ای درخارج روی صندلیهای چرمی میخ کوب شده خود نشسته اند وفرمان آتش میدهند  چریکی عمل کنیم ویا مسلحانه عمل کنیم وغیره  آیا میدانند آنهاییکه درخارج به تماشای این چهره ها نشسته اند میهن وخاک برایشان یک سر گرمی است ودیگر به هیچ عنوانی میل ندارند مزایای ” قانونی ” این سرزمین هارا که به انها پاسپورت داده وحقوقی ناچیز برای نمردن از گرسنگی میدهند  حاضر نیستند این همه نعماترا رها کرده به آن سرزمینی بر گردند که درحال نابودی است .

    آیا اینها میدانند که هدف  بزرگان همان نابودی سر زمین ماست واز بین بردن هویت ایرنی ؟ ابهای زیر زمینی را کشیدند وفروختند وبردند  امروز تمام اثار وبناهای تاریخی ما دارد نابود میشود وچند سالی دیگر دوام نخواهند اورد ومردم دست به کوج زده اند ازاین شهر به ان شهر از این خاک به ان خاک با رساندند چند تکه لباس یا چند شکلات وبیسکویت ویا چند تانکر آب آنها برای چه مدتی میتوانند زنده بمانند؟  درعوض ائهایی که این بنیا د هارا بنا کرده اند درخارج به نوا میرسند چرا که از دولتها برای دریافت کمک های انسانی ! چیرکی دریافت میکنند واز پرداخت  مالیات معاف میشوند .

    امروز ما همه در همان ” بن ” تاریکی ها داریم راه میرویم  به هیچ چراغی وروشنایی  وهنوز درپی خدایی هستیم تا هستی مارا نجات دهد خدایی بخشنده ومهربان  که هرچیزی بفرمان او صورت میگیرد بنا براین نابود کردن ایران وهویت ایرنی نیز بفرمان اوست . 

    شب گذشته شخصی داشت زندگی زرتشت را ” مثلا بیان میداشت به هنگام تولد او و یا ازندگی شخصی او ویا کارهای اصلی او ناگهان یک تبلیغ درازمدت میامد ونیمی از سخنان  او خورده میشد ! 

    سپس به تماشای آن معلم تاریخ  وشخصیت بزرگ که تخمه هستی را میشکافد نشستم با چه تبخری دستور میداد وجواب میداد وچگونه تکیه به ان صندلی بزرگش داده بود وعده ای را  نیز نالایق میدانست وقابل آن حساب نمیکرد که در اظهار نظر سنجی های او شرکت کنند !  سر زمین ما  دارد فرو میرود وبه قعر  زمین خواهد رفت ودر آینده  باز تازه وارانی  بعنوان توریست با حضور سر پرست توریستی راه می افتند که بلی روزی در اینجا تمدنی بزرگ ویک امپراطوری بزرگ بو د که تاریخ آن به هشت هزار سال میرسید متاسفانه مردمش مانند مردم سودم وگومورا  بی عرضه وخارجی پرست بودند ونوکری برای خارجیان را بیشتر دوست داشتند و ویروسی بنام ” پول” در میان انها افتاد خطرناکتر از بیماری های واگیر دار وناگهان همه چیز به فنا رفت جنگلها به آتش کشیده شدند ابهای  زیر زمین به یغما رفت دریای کاسپین نصیب همسایه دست راستی شد ونیمی دیگررا نیز اژدهای سرخ  به زیر سلطه خود درآورد  وحال تنها چند تکه سنگ باقی مانده است وتاریخ هشت هزار  ساله میرود تا در جزیره شیطان جای بگیرد .

    ما فرزندان سیمرغ بودیم که با تخمه او بوجود آمدیم  خداوند باد برخاست ودمید وجان داد  این وزش باد بود که همه تخمه هارا بهم میامیخت و پیوند میداد  بر آدم دمید بر خاک دمید بر اب دمید بر اتش دمید  از زمین گیاه رویید  واز جانور انسانی زاده شد وخداوندانی  بنام مهر بر انها حاکم  بود  حال این روزهای پ ملال  پسر بچه های تازه دانشگاه را رها کده برای ما استاد شده اند ومردانی خوش خوراک که چهره پهن آنها حکایت از یک بیدردی وخوش خوراکی وخودخواهی میدهد دستور صادرمیکنند  ” برگردید به عقب ” چگونه یک پسر تازه بالغ ویا یک دختر لبریز از ارزو میتواند هشت هزا سال به عقب برگردد ؟  چریک شود  سرباز شود  سنگباران شود  تا شما دوباره صندلیهیای خودرا به مبلمان طلایی تبدیل کنید .

    هویت ایرانی ومرگ ایران نزدیک است واینها همه از توبره آن خدایان فرمایشی بیرون امده اند تا مارا سرگرم کنند  نیمی را کشته اندونیم دیگر درحالل جان دادننداز گرسنگی وتشنگی ونیم دیگر درسر زمینهای اروپایی وامریکای مشغول پایکوبی ورقص  روی فرشهای دستباف همان سر زمین رو بمرگ است .

    کی وکجا  وچگونه میتوان ایران وایرانی وهویت از دست رفته را دوباره از نوساخت ؟ با کمک آن خانم جنوب شهری که افتخار میکند با یک پاسپورت پناهند گی اروپایی شده است ؟  من خوشبختانه پناهنده نبودم قبل از شروع آن شورش ویا کودتا ویاهرچه نامش را میخواهید بگذارید از ایران خارج شدم چرا که هویت اصلی من ؟ زرتشتی بودن اجدادم ” زیر سِوال بود ما تحقیر میشدیم نه درمسجد جای داشتیم نه درمیخانه  بنا براین بین مسجد ومیخانه رهی را یافیتم وفرار کردیم  چهل وهشت سال است سرگردان در دیار غربت تنها کارمن نوشتن بوده تا باقیمانده ان همه عزت وافتخار را از دست ندهیم . و هنوز بعنوان یک خارجی نامیده میشوم با انکه پاسپورت واقعی داشتم وکار کردیم مالیات  دادیم وآنچهرا که آورده بودیم دردهانشان ریختیم اما هنوز هم درآخر صف ایستاده ایم گاهی نگاهی به دهکده های دست نخورده آنها میکنم به یک تپه که روزی ناپلیون اسب خودرا درآن طویله جای داده وهنوز سر جای خود ایستاده اشک درچشمانم حلقه میزند که ای وای ما کجا بودیم وبه کجا رسیدیم ؟ دیگر ذکر مصیبت بس است .پایان 

    ثریا ایرانمنش  09.10/2021 میلادی

  • نوستالوژی

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    روز گذشته با کمک دخترک نازنینم  دست به یک  خانه تکانی زدیم ! آه……. چکمه های آن زملن  و…… صفحاتم که همه بهم چسپیده درون یک چمدان  صفحاتی که دیگر نه از سازندگان  موسیقی  خبری هست ونه از مردان ان زمان ونه از ” وزارت فرهنگ وهنر ”  صفحات کلاسیک گویی  داشتند بمن دهن کجی میکردند  دو صفحه اهدایی دوستی ( فرهاد دهخدا) که امین الله حسین برای تخت جمشید آنرا ساخته بود !  خوب مهستی را به دورانداختم وان پیرمرد  که در مدح علی میخواند نیز رفت به درون سطل زباله  نوارها ا رشیو گلهای رنگا رنگ ! چقدر من هزینه انها کرده بودم وتنها چیز ی بود که در  درون چمدانم جای داشت نه فرشی نه نقره ای ونه طلایی ! حال برای  آنها گریستم دوستان خوب آن زمان من که به هنگام اندوهم مرا یاری میدادند صدای موسیقی همیشه در خانه پیچیده بود اجازه بیرون رفتن نداشتم حتی خرید سوپر را دیگران برایم انجام میدادند سلمانی درخانه بود من یک زندانی بودم  سی وچند سال تنها همین صففحات مرا زنده نگاه داشتند  / ریمسکی کورساکف / شوپن . بتهون   وآلبوم کاملی از اساتید موسیقی کلاسیک در کنارش چند صفحه نیز از گلها بود و آوای موسیقی نات کینگ کول .حال گویی روبرویم با لباس های  پاره وزار ونزار بمن میگفتند این رسم نگاهداری  وپرستای ما نبود درون یک چمدان  زیر تختخواب ! انهارا بیرون کشیدم البوم های اشعار بزرگ ایران با صدای پروین سرلک وموسیقی اصیل ایرانی . گویی مردگانی بودند که از زیر خرواررها خاک آنهارا  برون کشیدم وسر درمیانشان گذاشتم وگریستم  .چگونه ما خودرا ازدست دادیم وهرروز  به چرندیات  آن مر دان وزنان روی آن تابلت گوش فرا دادیم  برای کی وچی  ” اپوزیسیون مسخره …. مگر قبلا ما اینکاره بودیم ارام بودیم اگر چه درزندان خانگی بودیم اما همه چیز بود سر زمین داشت بسرعت پیشرفت میکرد وروبه جلو میرفت هوس های یک ” بانو” همه چیر را بهم ریخت .  به پارگی جلد صحاتم مینگریستم روزی برای انها قفسه ای ساخته بودم که تک تک آنهارا درون قفسه بگذارم وبرای نوارهایم نیز جای مخصوصی داشتم  عشق من همین موسیقی بود وپیانویی که درگوشه اطاق خاک میخورد .

     دلم گرفت . گویی پیرزنان وپیر مردانی  با کمر خم دارند خودرا جمع میکنند   آنهار ا به اطاق نشیمن منتقل کردم شاید درامان  بمانند تا بتوانم گرامافونی تهیه کرده ودوباره به آوای موسیقی گوش فرا دهم .

    تمام شب درد داشتم وتمام شب گریستم برای زندگی بر باد رفته  زندگی ” هما سر شار” را میدیدم که چگونه شکافت وجلو رفت چرا همسری  داشت که پشتوانه او بود ومن همسری داشتم که سد راه من بود درخانه زندانی بودم برای خرید لباس میبایست خودش مرا به بوتیکی میبرد !!! برای خرید عطر میبایست طبق مشام او عطری بخرم ایرادش این بود که آلرژی دارد!!!!همه انرژی جوانی  من دریک بیهودگی گذشت وهمین صفحات وموسیقی بود مرا زنده نگاه داشتند  تا موقع فرار از زندان که رندانه  عمل کردم خانه را باتمام زیبایی واثاثیه ان ترک کردم  وهمین صفحات وچند کتاب از ( پانصد وهشتاد ” کتاب  باخودم آورم  بقیه را نمیدانم چه کرد؟. 

    حال این صفحات با جلد های کهنه ورنگ روی رفته جلوی من نشسته اند ومرا مینگرند ومن برایشان میگریم وهنوز امید دارم شاید روزی دوباره توانستم از آئها استفاده کنم . گور پدردنیا ومردمش . مگرچقدر عمر دارم که آنرا به پای چرندیات این مردان وزنان ناشناس صرف کنم . شاید دوباره خودمرا  یافتم   شاید دوباره . ؟ کسی چه میداند .پایان 

     ثریا ایرانمنش  08/10 /2021 میلادی 

  • سیری ناپذیر

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    مادر جان من هر وقت میخواست برای کسی دعا کند  میگفت ” امیدوارم سیر پدر وسیر مادر شوید ” !
    من چندان معنای آنرا نمی فهمیدم  یعنی چی سیر شدن  مگر آنها غذا ویا میوه وخوراکی هستند که ما سیرشویم ؟؟ .
    تا ایتکه فهمیدم  که اگر کسی پدری بالای سرش نباشد یا مادر در بزرگی دچار چه عقده های روانی خواهد شد وچه مشگلاتی برای اطرافیان وحتی اجتماع وچه بسا دنیا بوجود آورد نمونه هایش را زیاد میبینیم !
    کسی را که میشناختم عشق عجیبی به زنان مسن تر ازخود داشت بخصوص اگر نام ونشانی هم از گذشته هایشان داشتند مثلا وثوق الدوله بودند یا تیمورتاشی ! ویا پس مانده همان قاجار !  البته با دختران کوچک وزیبا نیز نرد عشق میباخت اما پیر زنان برایش جای بخصوصی  داشتند .کمبود مادر داشت وپدر عیاش !
    امروز در سر زمین ما هما ن قاجارها هستند درلباس روحانیت به همان شکل تکه  تکه مملکت را میفروشند  اییلوف خان اربابشان هست  تا حرام زادههایشان بتوانند میهمانی های بزرگ وپارتی بدهند واتومبیلهای گران قیمت سوار شود  واین جماعت همانهایی هستند که نه پدر داشتند ونه مادر درکوچه و پس کوچه های خیانهای جنوب شهر در کنار گل ولای رشد کرده بودند . خوب دنیاست  امروز سوار بر اسب مرادنند .
     ودر دنیا نیز هیاهوی دیگری به راه افتاده از  بابت همین بی پدر مادرهای دیروز و سیاستمداران امروز 
    مثلا یکی از آنها در روزگاران گذشته  دریک بار برای مردان مشروب میریخت امروز ریاست مهمی درسیاست  دولت امریکا دارد ولباسهای گرانقیمت او وپارتی های آنچنانی با فروش بلیط های چند صد هزار دلاری  اورا به راه راست هدایت کرده  بطوریکه روی پشت پیراهنش مینویسد ” از پولدارها مالیات بگیرید ” یک تمسخر زشت یک نوع طعنه بی معنا  ومعلوم نیست که این هیاهو چه موقع خواهد خوابید وتا کی اینهمه غرش برای فروش آن سوزنهای زهر آلوده ادامه دارد وامروز صبح دراخبار دیدم نوعی دیگر ببازار آمده بنام ” واکسن مالاریا ” !!!!!
    فریاد وغوغا وجنجال برای فروش  وارام کردن وسپس بردگی انسانها بر روی کره خاکی همچنان ادامه دارد  وآنها خودرا خدا میپندارند .
    درست دنیا دو قسمت شده است  سهم وسط گم شد  یا پایین یا بالا  آنهم بالای بالا !!! چرا که همین سیر ناشده از پدر ومادرها  حال میل دارند دنیارا به پایین وبه مرحله زندگی گذشته وحقیر خودشان بکشند 
    وما تا چه حد نابینا هستیم  وارم فریب آنهارا بر سپر اندیشه های خود گذاشته وکور کورانه اطاعت میکنیم .
     ما به دست این لاف زنان ودروغگویان نابود خواهیم شد ما دراقلیت ها ودر صف آنها قرار داریم .
    وخوشحالم که من درمیان آنها نخواهم بود  وبه دنبال کسانی که با هیاهوآنهارا دنبال میکنند .
    خدای خانه مرتب دستور میدهد  وعده ای چشم به پهنای او که هرروز گنده تر میشود می دوزند وگویی مسخ شده اوامر اورا اطاعت میکنند  خوشبختانه من به دنبال آنها نخواهم رفت واگر روزی لازم شد که بروم آن روز شکسته میشوم  ودرهم میریزم  وان اراده محکم وپیروزمندانه خودرا حتما ازدست میدهم  وتنها با تازیانه خشم خود بر آنها بر تن آنها میکوبم برایم هیچ چیز مهم نیست .
    ما داریم به دنیا ی” فاشیزم ” نزدیک میشویم  تنها یک ماری آنتوانت کم داریم که با الماسها ولباسهای آنچنانی آن در میان گل ولای ورودخانه مذاب بخرامد بی هیچ دردی وهیج ناله ای !
    جیره قناری  تبدیل شد به جزیره کلاغها وبجای باران  ولطافت آن وابرهای سپید گرد وغباری سیاه از آسمان میبارد همه جا را یا سیاه پوش کرده است خاک مرگ روی همه شهر نشسته  و” پاپ اعظم ” روی صندلی خویش درفکر آن است که چگونه آن بچه بازانرا به راه راست هدایت کند  ! همین هفته پیش یک کامیون بچه قاچاق در سر مرزها گرفتند بچه های زیر سن !!!!بچه های گرسنه / فراری .یا دزدیده شده وگرسنه !
    وشما !  با ارابه پیروزی دروغینتان  دارید به کدام سو سفر میکنید ؟  وتازیانه های خودرا بر کدام پیکر ها فرود خواهید آورد ؟ 
    از آن رروزهای خوش وزیبا سالها گذشته دیگر قلم برای معشوق درون جوهر نمیرود  ودیگر ازان عشق سخنها نخواهیم نوشت  ما ندانستیم کز این افسانه پردازی ها  چه میخواهیم وامروز دانستیم  نه حریر اسمان برایمان جلوه ای دارد  ونه ستاره  ترجمان عشق ماخواهد بود  ونه دیگر شب را به امیدی به صبح نخواهیم رساند  چرا که دیگر امیدی باقی نمانده است . پایان 
    ثریا ایرانمنش / 07/10/2021 میلادی !

    وشما 

     

  • پیغام اهل دل

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    شمشیرت تیز باد / چون سینه بر آمده  رستم /  چون  فوران اب  که شکایت ماهی ها را به دنبال دارد /  چون قلب گرم  دریا بر ساحل / 

    پیام تو رسید  ودوباره چون زنبقی دردل من شکفتی  / ومرا از عطر شیرینت سر شار ساختی /  اندیشه های تیره وتارا از دل من پاک کردی …..دوباره امید خفته را درمن بیدار کردی .

    در پیش این پیام سر فرود میاورم  وسر برخاک میسایم  وشب را دوباره بر بالین تو سر خواهم گذاشت / 

    تو هر شب با منی  هر چند تنها یک دل بیشتر نمی طپد /  لکن این دل هرشب فریاد میزند . آهای مرا دریاب دراین غربت سرا .

    میل چندانی ندارم دور وبر آن خاله زنکها وآن آدمهای نا فهم بگردم ویا سخنی بگویم که آنهارا خوش نیاید ویا آنها اهانتی بمن بکنند که مجبور باشم جواب تلخی به انها بدهم .

    هر شب  به نگاه   مهتاب که با من همراه است دربسترم  که چون یک مرداب خالی از اب روان است  با دردها میجنگم  وخواب از دیدگانم میگریزد  چشمانم را میگشایم وبه دنبا ل سایه توهستم . ” ایا باز به شهر غربت من پا نهاده ای ؟”  سِئوالم بیجواب میماند . 

     ای انکه درحال شکفتنی   یک دم چون نور شمع بر بالین من بتاب  / تا ببینی نقش مهر ت را که بردل نهاده ام  ویا آنرا چون نگینی بر انگشت کرده ام .

    بیهوده به دنبال گذشته ها میروم  آنها گم شدند تمام شد در عصر شیاطین زیست میکنیم وباید کم کم به این زندان وزندانبان ها خو بگیریم رحمی دردل ندارند الفتی  ندارند . 

    بر زمین سجده زدم وزمین را بوسیدم وآرزو کردم تنها چند سال به عقب برگردم   تنها چند سال  تا فاصله ها حفظ شود !  تا دوبار ازاد شویم ومن بتوانم بسوی ماسه های داغ <اب خنک دریا بدوم  .

    همه عمر ما اسیر بوده ایم اما این اسارت نوع دیگری است  ” آنها” آزادانه زندگی میکنند واسارت سهم ماست  حال چگونه میتوانم درسر زمین اسرا زنده بمانم .

    مرگ بر همه جا سایه انداخته مرگ جسم ومرگ روح ومن درخیال با تودرسفرم سفری که هنوز اغاز نشده داردپایان میگیرد .

    ” یک دلنوشته ” از یادداشتهایم ” ث 

    ثریا ایرانمنش 04/10/2021 میلادی 

     

  • عالی بود !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    داشتم یک برنامه ای را روی کللاب هاووس تماشا وگوش میدادم ناگهان گویی برق قطع شد  دوباره همه چیز از دسترس خارج شد  وکمی بعد برگشت ……در اخبار خواندم برای یک ربع ساعت گوگل وهمه لوازمات فیس بوک / توییتر  اینستاگرام همه  خاموش شدند ً! به  به ! عالی بود کیف کردم !!!! میدانستم دست چه کسی دراین کار بود قبلا خبرش را  داده بود  حال همین چند لحظه هم چند صدمیلیون دلار هم که ضرر آقایان فضول محله شده کلی کیف دارد اگر یک بطر شراب عالی نوشیده بودم اینهمه سرمستی نداشتم .

    همه چیز بهم ریخت  خوشبختانه من نه واتس آپ دارم نه فیس بوک  تنها یگ اینستا دارم آنهم عکسهایی را که خودم میگیرم روی ان میگذارم گاهی م ذکر مصیبتی میکنم زیر لب نه چندان که دنیا گیر شود احتیاجی نه به لایک دارم ونه فالاور ونه این مزخرفات  کاسبی هم ندارم . اما کیف کردم  آن دست نشان داد حالا یک ربع کاسبی شما تعطیل شد بیشتر پای توی کفش من بکنید برای همیشه کاسبی بی کاسبی !!!!

    قراراست شیرین خانم گل مگولی نوبلی دریک کلاب هاووس شرکت بفرمایند وافتخار به بقیه بدهند  برای شخصی که حضورش همه جا هست نوشتم به بی بی بگو ! خانم بزرگ آن جایزه را برای این بتو دادند که بگویی قاتلین گوانتا نامو را آزاد کنید یک کلمه نه از اوین نه از قرچک ونه فشافویه ونه از مرگ بی صدای جوانان وملتی اسیر نگفتید  امرتا ن ا طاعت شد وقاتلین فورا سرزمین زیبای افغانستان را  گرفتند حال شما حنا بگذارید !!! در جای مخصوصتان  که خنک شود ما خر نیستیم امیدوارم  که آن شخص پیغام مرا با خود همراه  داشته باشد .

    ما میدانیم که  دنیا  دارد به کجا میرود وان قوم برگوزیده باید پیامبر خودرا بر تمام دنیا حاکم سازند بقیه شعر است وافسانه ! بی بی هم از طرفدران همان پیامبر اینده است .

    خوب  حضرت والای صاحب شمشیر  ایا تو خواهی توانست شمشیر را به یکدست و گاو آهن را به دست دیگر بگیری وسر زمین را دوباره اباد سازی یا تنها فریاد میکشی ؟! یا تو هم بر ان مردم فقیر وزیر دست  سروری خواهی کرد وآنها عرق ریزان  زمینهای خشک خالی از اب را باید شخم بزنند ؟! 

    وچرا شمشیر؟ وچرا اینهمه خون ریزی ؟  ….وطنی دیگر وجود ندارد ملتی دیگر نیست  تا برای حق آنها دفاع کنی  همه بدون حق خواهند مرد  وبه تو هم حقی نخواهند داد .

    حال باید درانتظار یک پیامبر دروغین باشیم  اورا که به نیرنگ  بر تخت مینشانند  وانگاه فریاد برمیدارند که : بلی  ! این است سر زمین موعود  واین است بهشتی که برایتان درنقشه ها کشیده بودیم !  درآن زمان هم باز کسی نمیتواند سهمی یکسان از سبد زندگی بردارد عده ای چپاوول میکنند عده  ای به تماشا می ایستند . آنهم در سر زمینی که روشنای درآنجا خاموش گشته  ودانایی جای خودرا به نادانی داده است .

    خوب چیزی برای من  وما عوض نخواهد شد  من هنوز با مشتی غریبه که زبانشان را نیز به درستی نمیدانم  یعینی زبان دل آنهارا ونامشان باز مانگان من است باید دریک قفس با هم برای بقای زندگی بجنگیم وبرای نانی که حلال باشد نه حرامی واز راه نادرست اشگ در چشمان بی فروغ انها ببینم . نه برای ما هیچگاه زمان فرقی قائل نخواهد شد تنها یکی از ما توانست پرواز کند ودر حال نمیدانم شب گذشته با این خاموشی ابر ها ایا برق داشتند ؟ یا دستگاهایشان کار میکردند؟ وایا ” گوگل ؟ جوابگوی آنها بود ؟! برای من فرقی ندارد انها زندگی نوین را بیشتردوست دارند من هنوز قلم ودفترچه ام زیر میز پنهان است .

    پایان / ثریا ایرانمنش / 05/10/2021 میلادی 

     

  • نفرین کویر

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    می پرسی دشمن کجاست ؟ اه همه جا هست ! هر جارا که بنگری / واز همه خطرناکتر آن دشمن است که چون خواهری ویا برادری درکنارت نشسته است .

    بدترین دشمن درمیان ماست او یک ( برادرر ویا خواهر  است که میتواند صدها نفر را بکشد . آنچنان سریع که  مانند یک قطره زهر درجام شراب .

    گویا کویر  فرزندان خودرا نفرین کرده است  سالهاست که اسمان پرستاره را از روی آن دشت وسیع برداشته و سپس  بی ابیووطوفان وگرسنگی وسر انجام آواراگی .

    چرا مارا نفرین کرد ؟ چون پشت به خدای واقعی خود  ” زرتشت “کردیم ؟  

    کویر تشنه وبی آب کویر داغ با ماسه هایی چون گوله اتش  مردمانی گرسنه  به همراه دژخیمان  که صدهارا    گردن میزنند .  وباید درمیان آن شن زار های قهوه ای رنگ موج خون  بجای اب روان جریان یابد .

    خوب اگر سرنوشت ما کویر نشینان این است که نابود شویم . بگذارید تا خودرا نابود سازیم اما متاسفانه مانند همان کویر پرطاقت هر چند تشنه کام وگرسنه باشیم اما طاقتی ورای طاقت همه ادمیان روی زمین داریم .

    روزگاری را گذراندیم بدون هیچ حادثه وهیاهویی ناگهان ساعت ایستاد وعقربها رو به عقب رفتند آنقدر رفتند تا ما گم شدیم  وآنقدر گم شدیم که امروزازان سر زمین چیزی را به خاطر نمی اوریم .

    امرور من از اسارت خود شرمسارم وشب گذشته گریستم خیلی هم گریستم اما تنها بالشی که زیر سرم بود اشکهایمرا گرفت وسپس خاموشی . به کدام طرف رو کنم وبه کدام دشمن حمله وبه کدام خدای خونخوار خودرا هدیه کنم ؟  ما در خواب بودیم که دشمن  زهر را درکام ما فرو ریخت  دیگر بیداری درپی نداشت هنوز هم درخوابیم /

    حال باید درانتظار ان باشم تا کم کم شعله زندگیم خاموش شود وخون دررگهایم منجمد گردد  درآنسوی شهر دریا بهت زده بمن مینگرد به من بیگانه  دریا هم درهم شکسته با امدن ان آتـش مذاب  دچار خفقان شده است   ما زمینیان همیشه باید درحا ل نبرد باشیم  وسپس پیروزی خودرا درموزه ها به امانت بگذاریم .

    پاییز  فرا سید گلهای باغچه کم کم پژمرده میشوند وسرمای درون وسرمای وحشت  دراطرافم چون یک نسیم میچرخد  ومن هنوز میگریم در حسرت کویر وبر مرگ او ……واسارت خودم .. پایان 

     ثریا ایرانمنش 14/10/2021 میلادی !

  • آی زندگی

     ثریا ایرانمنش ” لب پر چین ” اسپانیا 

    زندگی زندانی بیش نیست  گاهی گشاد وزمانی تنگ تنگ گاهی بندهای عمومی وزمانی انفرادی کسی هم مسئولیت این زندان را به عهده ندارد تنها کارگرانی هستند که غذاهای پس مانده را بسته بندی کرده برایمان  درون قفسه ها آماده میگذارند .

    البته تنها ما فقرا وببیچارگان که عرضه آدم کشی را نداشتیم ورنج دیگرانرا نیز نمیتوانستیم تحمل کنیم 

    ولکان یا کوه إتش فشان  پالما همچنان شعله میکشد و دریایی از آتش مذاب را به درون دریاها واقیانوسها میریزد نمیدانم  چرا دوستداران  ” باغ وحش محیط زیست ” همچنان سکوت کرده اند وچه بسا لیرزهایی را نیز به هدف بفرستند تا زلزله ای هم ایجاد شود مهم نیست اگر مردم میمیرند بی خانمان میشوند ویا دراثر بیماری های ناشی از دود سنگهای گداخته  جان میسپارند .

    سر خم سلامت  هر چه دنیا بیشتر اشوب داشته باشد به نفع اقایان است  امروز سر بر میداری شیلی  برخاسته  کوبا برخاسته وسایر کشورهای نوکر بلوک شرق ” سابق” همه امروز سرمایه دارند واین  حکومت اولیگارشی  همچنان مانند یک رودخانه  به همه جا راه پیدا میکند /

     مهم این است که دنیا برای فردای فرزندان جناب ” بیل ودسته بیل  آماده وتمیز وخالی ازهر خللی است تاکستانهای تازه  گندم زارهای تازه و دامداری های تازه با حیوانات سرم زده وسالم  خوشا به حال سعادتمندان  .مسیح ناجی ونجات دهنده زمان به همراه خانه اش در کنار کوه آتش فشان به زمین فرو رفت اسمان هم دیگر در اختیار او نیست  …..باید سکوت کرد بعضی از دردهارا باید مانند یک داروی تلخ قورت داد وبیصدا مرد .

    فعلا پیر زنان بو گرفته  به همراه مردان بو گرفته در آنسوی  کره خاکی با هم درآمیخته اند ” از خودشانند حاکم صخرها و پاسدار کشتی ها ی راه دریایی …… ” باد ی گاردها درواقع پلیسهایی هستند که باید همه را هدایت کنند نه حمایت ! البته آنها مانند ما برده ها پوزه بند بردهانشان نیست هوای زندگی آنها معطر است .!

    شهر خاموش است پوزه بند برهمه دهانها بسته شده وبالرین ها باید شلواری گشاد زیر لباس باله خود بپوشند اصلا باله چه معنی دارد سینه زنی وزنجیرزنی  با حال تر است وکشتن  افراد  برای ایمان قوی !! روز گذشته برنامه ای را تماشا میکردم از  یک مرد دانا  که خوب میدانست واطلاعات کافی درباره تاریخ زمان داشت  تاریخ جهان واینکه چگونه همه  گقته ها ونوشته ها واعمال ما ایرانیان به یغما رفت ودر کنج شهرکی درایتالیا  جمع وپنهان شد و پاسبانی در لباس عیسی مسیح انجارا حمایت میکند ودستوراتی را صادر میفرماید  الیته ایشان تنها نیستند حواریون نیز درکنارشا ن ادعای فضل ودانش دارند .

    چگونه ” زرتشت ” که درنقاشی های رافائل درحالی که کره زمین را دردست داشت درمیان سایرهمراهانش ایستاده  بود وبه انها اموزش میداد این نقاشی گم شد مانند لوحه حقوق بشر که به امریکا رفت !

    اینها همه ذکر مصیبت است امروز جهان درمیان پنجه های ذاکر برگر ها بیلها ودسته بیلها واطرافیان است بقیه باید گم شوند فنا شوند نابود شوند وتاریخ ازنو نوشته شود ! …….»روزی بود روزگاری بود مردی بود که دریک خانواده نسبتا مرفه به دنیا امده بود ودر کودکی ونوجوانی در گاراژ خانه اش بقول بعضی ها مشغول خاک توسری بود وداشت با یک اسباب بازی بچگانه که تازه کشف شده بود بازی میکرد .» !…….او امروز امپراطوری جهانرا دردست دارد وبه همراه  قوم برگوزیده که از میان انها برخاسته میل دارد جهان را منحصر به خود وخانواده کند وآن قوم برگوزیده نیز حاکم بردنیا شوند ! دیگر پرحرفی بس است باید حب سکوت را خورد  من آنچه که شرط بلاغ است باتو میگویم / خواه از سخنم پند گیر  خواه ملال.

     ! پایان 

     ثریا ایرانمنش   -03/10/2021 میلادی .

  • زاد روز ……!

     

    ثریاذایرانمنش / یک دلنوشته  .

     روز دوم اکتبر  / دوهزار وبیست ویک !  سالی لبریز از زباله ها / ریا کاری ها دروغ ها مرگها وردیف تابوت ها وانبوه بیماران دربیمارستانها  وزندانی شدن  انسانهای ازاد اندیش  درخانه ماندن های اجباری . سالی که باید درون کتاب های ” جرج اورل “آنرا یافت .

     آن روز صبح زود ساعت پنج بود که بمن خبر دادی   که میل داری وارد دنیای ما شوی دردی شدید داشتم بیدار شدم وهمسایه را بیدار کردم باهم تاکسی گرفتیم وبه زاایشگاه  رفتیم درمیان راه نزدیک زایشگاه تاکسی با اتو مبیلی تصادف کرد من پیاده شدم شدت درد زیاد بود ودوان دوان خودم را به بیمارستان رساندم  .

    هوای خنک اوایل پاییز خیابان پر درخت وبا صفا وباغ بزرگ زایشگاه که ابدا بویی از بیمارستان درانجا به مشام نمیخورد .پرستاران جلو دویدند  ومرا روانه اطاق زایمان کردند  ساعتها طول کشید درد امانم را بریده بود  دکتر آمد وگفت ـ حالا حالا ها  میهمان منی  ومرا به اطاقی دیگر بردند صبح نزدیک میشد به پدرت نیز خبر ندادم برایش مهم بود یانه ما ازهم جدا شده بودیم او درانتظار تو بود که ترا باخود ببرد پسر یا دختر فرقی ندارد من رنج بکشم مهم نیست  طهر شد برایم ناهار اوردند میله ها ی تختخواب را گرفته بودم ولبانم را گاز میزدم خون بیرون میزد پرستار گفت چرا فریاد نمیزنی چرا حرف نمیزنی دهانم را پاک کرد  زنی دراطاق پهلوی داشت حضرت عباس  وابوالفضل را به کمک می طلبید . اما من بتو می اندیشیدم میدانستم پسری میدانستم بزرگی بزرگتر از یک بچه معمولی این را بارها پزشک بمن گفته بود حال باید صبر میکردم  شرکتی که درانجا کار میکردم بیست رو زبمن مرخصی داده بود و! حال به آنها خبر میدهم بگذار تو بیایی . آنها نیز همه مشتاق آمدن تو هستند تا هیبت گنده با شکم بر آمده را دردفترشان نبیند انسانهای بزرگی بودند مهربان بودند . عصر شد دکتر آمد  ..خوب اگر تا ساعت هشت  نیامد باید سزارین شوی !! اوه نه / نه /  بتوالتماس میکردم مرا به زیر عمل نفرست مادرجانم در خانه مشغول اسفند دودکردن ودعا خواندن بود وچرت میزد در میان چرت زدن او قندان قند دمر شد ودر رویا بچه آهویی را دید  بمن گفت به زودی صاحب یک پسر خوشگل خواهی شد ! آه پس کی از ساعت پنج صبح حالا هشت شب است ! ساعت ده مرا به اطاق زایمان بردند اولین  تجربه من بود وتنها نوزده سال داشتم !

    فریاد میزدم چیزی روی دهانم میگذاشتند گویا اکسیژن بود نه نه بگذارید بایستم نه بگذارید بنشینم نه فریادم تا اسمانها میرفت خبری نبود نه محکم سر جایت بخواب رفته بودی دکتر تلنگری بر شکم من زد وگفت : آقا پسر بسه بیدار شو ! راس ساعت دوازده با کمک فورسپس ترا بیرون کشیدند  چهار کیلو وهفتصد وپنجاه گرم . بیهوش شدم !  مرا به اطاق خودم بردند از قبل روسا برایم اطاق را گلباران کرده بودند  تنها بودم ترا آوردند با چشمانی درشت وباز گونه های سرخ پوستی سفید موهایی خرمایی دکتر پرسید کجارا نگاه میکنی وقت داری تا این دنیارا ببینی حالا بخواب ! ترا دربغل گرفتم بوسیدم دران ساعت ” من خوشبخترین انسان روی زمین بودم ” وبخواب رفتم نیمه شب بیدار شدم درد داشتم پرستار آمد دارو.یی درون حلقم ریخت مرا معاینه کرد وگفت فعلا تا بیست وچهار ساعت بچه با آب وقند تغذیه میشود .

    آه پسرم ……ناگهان گویی سیلی بزرگی بر گونه هایم نشست . تنها دوسال ترا خواهم داشت ؟نه با تمام وجودم مبارزه میکنم تا ترا برای خودم نگاه دارم چرا که تو حقیقی ترین موجودی هستی که من دراین دنیا دارم من غیر از  تو هیچکس را نه میخواهم ونه میل دارم ببینم . خوب ! بعد؟ او. بزرگ میشود مدرسه میخواهد دانشگاه باید برود تو > مهم نیست بعدا فکر آنرا میکنم فعلا اورا دارم موجودی که از خود من است ازخون من است موجودی زیبا و دوست داشتنی …………… 

    سالهای پر محنتی گذشت وحالا امروز که زاد روز تولد توست باید باز از پشت یک شیشه با تو حرف بزنم وتولدت را تبریک بگویم چرا که نه تو ونه من تا امروز زیر بار هیج زوری نرفتیم ومانند دو درخت صنوبر محکم ایستادیم مبارزه کردیم خم نشدیم ودیگر هیچ .

     عزیزم نازنیم پسر مهربانم زاد روت را شاد باش میگویم از درون زندانی که برایمان ساخته اند .مهم نیست روح ما به هم نزدیک است قلب ما با هر طپش یکدیگر را صدا میزند برایت ارزوی سلامتی دارم نه دیگر ]هیچ آرزوی نمیتوان دراین دنیا داشت چرا که همه آرزوها بخاک رفتند . با بوسه /مادرت ثریا 

    اسپانیا / دوم اکتبر دوهزارو بیست ویک برابر با دهم مهر ماه ؟!………

    1

  • باز گشت

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    بسترم بیگانه بود بر خواب / چینی شب  میدرخشید  از لعاب نیلی مهتاب / 

    مانند هر شب  لپ تاب را گشودم شاید  سرم گرم شود وشاید خواب برچشمان خسته ام رحم آورد وباز به خوابی شیرین فرو روم ودر رویا  کسی راببینم که گم کرده ام ! 

    ناگهان چهره مهیب ” او” با موهای بلند با ریش نتراشیده  فریادکنان معلوم نبود در کجا وبا چه کسانی در جدال است واین بود چهره واقعی او ! ه آنکه بارها روی صفحه دیدیم با لبی خندان وشکفته در نماد پدری مهربان ! از درون ان اطاقک تازه شکل یافته ( کلاب هاووس) فریادهای گوناگونی بر میخاست ومعلوم نبود چه کسی با چه کسی درجدال است والفت ومهربانی درکجا قرار دارد ؟  نا امید شدم لپ تاب را بستم وفهمیدم دیگر هیچگاه  آن گمشده را نخواهم یافت  دیگر نامی نباید از آن سر زمین ومردمش برد سر زمین غریب ناشناس با مردانی غول پیکر شکمها باد کرده چهره ها همه گویی از درون مکتب ممد چاقو کش بیرون جهیده بودند نمایش مجلس  بیشتر به یک صحنه نمایش کمدی شباهت داشت تا یک مجلس شورا همه دست به یقه عده ای شنگول  از مواد وعده ای چرت میزدند …اوف / حالم بهم خورد  همان بهتر که هالیوود شمار ارا همچنان وحشی نشان دهد تا یک ملت متمدن واراسته بیخود نیست که ولایت عهد قدمی جلو نمیگذارد وهمسرش رو بسوی  شیطان پرستان کرده واز انها امداد می طلبد . 

    نه دیگر آن سر زمین برای همیشه نابود شد واینهمه شعر وموسیقی ونمایش واخبار وگفتار تنها برای پر کردن جیبهایشان میباشد  تنها سوراخهای نامریی قاچاق است که آنها را  به گفتار وا میدارد این تنها صادرات آنهاست به همراه  کو.دکان نو رسیده .و فرشته های دست پخت آرایشگاهها وجراحان زیبایی  تنها همین  دو نوع برای صادراتت کافی است  منقل ها روبراه قلیانها ها روبراه موا دهم مرتب از سر زمین همسایه میرسد و بقیه ….. بقه تنها یک نمایش تهوع آور است  سر زمین بی قانون تنها قانون جنگل حاکم است بخور یا خورده شود بکش ویا کشته شو .نه  برای من دیگر چندان  جاذبه ای ندارد هوسی دردل ندارم  ومیلی هم به دیدار ناکسان ندارم .

    امروز . اما همه جا همچنان درگیر همان پوزه بند ودرگیر همان بیماری است . بیاد مسعود وهمسرش افتادم سالهاست درگوری ناشناس در کنج شهرکی دور  افتاده اند وکسی از آنها یاد نمیکند آنهمه دزدی ودغل بازی  وبردن وخوردن مال دیگران این شد نتیجه اش که حتی نوه ها از یاد برده اند که روزی پدر بزرگی ومادر بزرگی داشتند همه فرنگی شده اند !  وبیاد دیگران .خوب حال باید بفکر آنهاییکه زنده اند باشیم ودست شیطان پرستان را از سر دنیا کم کنیم واین نمایش از سالها پیش نوشته شده  ومو به مو به مورد اجرا گذاشته شده است وهنوز بقیه  دارد / دستانی دنباله دارو  طولانی است که دریک ودو شماره پایان نخواهد پذیرفت .

    یک شب  زتخت عرش  فرو میکشم ترا / ابلیس ! ای خدای پنهانی / گر در گمان خلق تو ابلیس نیستی / میدانم ای خدای پلیدی که تو کیستی ! / ….از د.ودمان پاک خدایان پیشر و / یک تن هنوز  در حرم عرش  زنده بود / یک تن که چشم درپی ازار ما نداشت / میلی بسوی فتنه ومرگ و بلا نداشت / 

    پاکیزه تر ز اشک زلال ستاره بود / بخشنده تر  زابر  سپید بهاره بود / بر بندگان خویش ستم روا نمیداشت . ” روانش شاد” 

    حال ابلیس با چشمانی از حدقه درآمده  با دستورهایی که روی کاغذ نوشته شده درمیان دست چوبی ولرزان فرمان مرگ را صادر میکند . 

    هشدار ای کسی که جز ابلیس نیستی / خلق جهان هنوز ندانند  که تو کیستی / هر چند تکیه  بر سر جای خدا زدی / در گوش خلق  بانگ خوش آشنا زدی / یک شب ز تخت عرش فرو میکشم ترا / ابلیس ! ای کشنده پنهانی خدا ….(.تقدیم به رهبران )!!!!!  اشعار از ” شادروان نادر نادر پور . پایان 

    ثریا ایرانمنش . اول اکتبر 2021 میلادی .

  • بدترین ها

     یک دلنوشته ! 

    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین ” اسپانیا 

    چون به هوش آمدم یکی دیدم  مابقی همه خطوط و نقوش / ناگهان از صوامع ملکوت این حدیثم رسید بگوش / که یکی هست وهیچ نیست جز او/ وحدو لاالله اله ” هو” !!!!! جناب هاتف اصفهانی !

     اگر از من بپرسند بدترین  روزهای زندگیت کدام روزها بوده است با همه رنج ودردی که درتمام طول زندگی متحمل شدم خواهم گفت ” بدترین  روزهای زندگی من زمانی است که یک هفته درمرکزبرده پروری خانقاه زیستم  آنجا معنای بردگی را بطور کامل احساس کردم ودانستم که بهر روی از فراسوی همان جهانی کردن یکی هم اولیا محترم فراماسونری هست که این بنگاههارا برای مردم احمق ویادرمانده ساخته که درآنجا بردگی را رواج دهند وهمه با طیب خاطر تن به این قدرت  داده بودند .

    درویشی آن نبود که ما دیدیم قصرهای گوناگون خانه ها بزرگ بعنوان خانه گاه !!! وجمع کردن برده هایی که خانه هارا بسازند رنگ کنند  تمیز کنند فرش کنند مبل وصندلی و  بالش بیاورند گونی گونی برنج بیاورند کارتن کارتن سیگاربیاورند کیلو کیلو چای وشکر وقند بیاورند وآنهاییکه ازخودشان بودند پولهای خودرا در بانکهای انها بگذارند  ومدالی بر سینه بزنند دیگری نوکری بکند برایشان اشعار عارفانه بخواند   عده ای اموال خودرا دو دستی تقدیم این  درمانگاه بکنند وخود نیز در گوشه ای کنار منقل چرت بزنند چون دیگر نه کاری دارند ونه جایی . یک نفر مامور چای باشد دیگری مامور آشپرخانه باشد وسومی مامور شتسشو ظروف وپیر حال دراین سر زمین پیر ما !!!! ( جوانکی تازه از دانشکده  بیرون آمده به همراه همسرش که مار خورده افعی شده ”  آنجا را اداره  میکردند وبردگان با طیب خاطر خدمت خانم وآقارا انجام داده  لباسهایشانرا بشوینداطو کنند /

    ارباب بزرگ بچه مارهارا میگرفت تربیت میکرد وهمه افعی میشدند شیخکی را نیز آورده بودند که با سه تارش اشعار شمس مغربی را میخواند!بقیه هم میگریستند سپس نماز جماعت در پشت سر آن جوانک ! پیر اصلی درکاخ خود با پیراهن “دیور” خود نشسته بود وبا دختران نورسیده بازی میکرد وبندگان بردگان مانند حیوان چهار پا باید خوابیده از حضورش مرخص میشدند ویا به حضورش میرفتند .  او ان پیرمرد  مرا شناخت دانست که من نیستم آنکه باید باشم . اما مرا فرا خواند برای سر پرستی آن خانه که دراین کشور بنا شده بود !!! اوه  آنقدر سرپرپست از وزارت امور خارجه قدیم وجدیدوخانم های مکش مرگ ما وجود داشتند که من به کنج آشپزخانه خزیدم ….آه شنیده ام دست پخت شما بسیار خوب ست ؟ از کجا شنیده ای “! تازه حق عضویت هم میبایست  میدادیم یکصد پوند ورودی / 

    پول یک گوسفند / یک سکه طلا ویک انگشتری بسیار با ارزش عقیق !!!!!مال من یک سکه نقره بود  ویک حلقه بدلی !! نقره ! بنا براین باید به آشپزخانه میرفتم .  حق عضویت را در لندن داده بودم حال میبایس پول گوسفندرا میدادم یا برای  خرید سوپر یا خرید اثاثیه وکم بودها/ چهل عدد پارچ برای آب /چهل عدد کاسه کوچک ماست خوری برای آبگوشت /چهل عدد بشقاب / چهل عدد بشقاب گود ویک سر ویس قاشق وچنگال چهل نفره !!!!! همه را خریدم گلویم درد گرفته بود سر ماخوردگی شدید داشتم  سینه ام چرک کرده بود شیخاک عازم رفتن بودمیبایست برایش کادویی میخریدیم یک 

    گدان کریستال خریدم خانم همسر پیر آنرا فورا با یک گلدان شیشه ای عوض کرد وباقی بماند …… 

    چند مجسمه چینی قدیم  نیز تقدیم حضورشان کردم و سوار هواپیما شدم وبا تنی تب دار بخانه برگشتم اما بیکار ننشستم نامه ای برای پیر کل نوشتم که این رسم درویشی وافتادگی نیست این برده  داری مدرن است وخدا حافظ ……بعد ها شیخک نیز استعفا داد         فهمیید مسجد جای گوزن نیست !!! حال هربار که بیاد آن یک هفته می افتم چنان لرزشی برتنم می نشیند اما میدانم آن داستان ادامه دارد وبرده داری همچنان بصورت مدرن ادامه خواهد داشت تنها احمق ها اینرا باور  دارندکه درانجا ” هو” نشسته خیر قربان آن ” هو” خود تو هستی درون سینه توست  سینه بی کینه .روح پاک نه درمییان مفخوران وعیاشان وعیاران . بد روزهای بود خیلی بد حتی یاد آوری آن روزها مرا سخت دلگیر میکند . این را نوشتم تا فریب آن اشعار واین گفته واین مکانهای لعنتی را نخورید خو دتا ن را بیابید هرچه هست دردرون خودتان  هست نه درکوه سینا ونه در صحرای عربستان  درون سینه بی کینه خو دتان هست ویاری رساندن به افتادگان .

    شاد روان رهی معیریشاعرر وترانه سرا زمان ما  به هیج جیز غیراز  عشق به انسان اعتقادی نداشت  نام اوهنوز بر تارک ادبیات ایران مانند یک خورشید درخشان میدرخشد / نادر نادر پور نیز مانند او تنها به خودش اعتماد وبه طبیعت عشق داشت .

    روزی همان پیر به برادرش گفته بود تا احمق هست 

    چرا من استفاده نکنم  ودولت فخیمه نیر اورا حمایت میکردو……میکند ! 

    عده ای امدند با سرو صدا وتبلیغات مانند شمع روی آب نابود شدند ورفتند واگر نامی هم از آنها باشد غیر از لعنت چیزی نیست فریدون فرخ زاد امروز  نماد جوانان سر زمین ماست او خودش بود تنها خودش بود .

    امروز به دوستی زنگ زدم تا تولد اورا تبریک بگویم در جوابم گفت سوگند میخورم که تنها خوشحالی وافتخار من این است که تو دوست منی واین دوستی یک سال وچند سال نیست همسن خودما ست .

    واز ماست که برماست / پایان ثریا 

  • گفته بودی !!!

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا !

    بلی ! گفته بودی به سرت آیم اگر جان بدهی / خط تو نامه تو نامه تو پیک تو پیغام تو کو ؟…….

    جان را کف دست گذاشته ام اما هنوز کسی حاضر به بردن ان نیست   عکس ضمیه آخرین عکسی است که از درون هوا پیما گرفتم وگمان نکنم دیگر هیچگاه دنیا را باین زیبایی وپاکیزگی ببینم ویا سفری داشته باشم .  رودخانه مذاب  آتش فشان راهی دریاها شده ود رآخرین روزهای اکتبر به اقیانوس آتلانتیک میرسد  تکیف آب زیان چه خواهد شد ؟ تکلیف ما معلوم است وتکلیف جلگه ها وتکلیف کشتزارها همه معلوم است همه چیز خاکستری شده به رنگ مرگ . مرگ هم خاکستری است واین دنیارا برای ما ساختند تا کهنه  ها بروند وآقایان با یکدیگر درون تختخوابنهای مجللشان عکس بیاندازند وافتخار کنند که یکی هستند وکودکانی را نیز برای خو. “”د بر خواهند گزید  خواهند نمود “”حال سرنوشت آن کودکان به کجا می انجامد ؟ شاید میل داشته باشند دنیا فقط مردانه باشد وبقول یکی از آنها ” زنها بو میدهند ” !!! 

    نه ! من بر این باور نیستم ک زمان به آخر  رسیده و پس از ظهور خر دجال امامی بیایداینها همه افسانه هایی است که از پیش از حدود هشتصد سال قبل نوشته شده ودرصندوقهای غیر قابل نفوذ هوا نگهداری شده تا امروز نتیجه های آنها  نقشه ها ر ا پیاده کنند  دیگر سخن گفتن از ” واکسن” گناهی کبیره است .وتزریق آن ضروری است   درغیر اینصورت قحطی  نمایشی فرا میرسد ونه اب ونه نان خواهی داشت وحتی جایی برای تخلیه روده هایت ومثانه ات پیدا نخواهی کرد چه  بسا آنهارا  نیز احتیاج داشه باشند برای ساختن نسل آینده! تنها خودشان میدانند ونوکران سوگندخوردشان که درون آن ازمایشگا های  مهیب چه ها میگذرد  دیگران هیچ خبری ندارند هر گوشتی را جلویت  گذاشتند باید نوش جان /کنی اگر چه گوشت دوست وهم خانه تو  باشد !!! 

    ((روی میز کوچکی که برای لپ تابم دارم  همان جا غذا میخورم روی همان مینویسم وروی همان میخوانم وروزهای متوالی روی صندلی گنده قدیمی خود می نشینم وگلدوزی میکنم میلی به رفتن بیرون وتماشای جانوران ندارم .))

     حوصله گفتارهای  آنچنانی هم ندارم به دنیایی فکر میکنم که نسل  باقیمانده من  باید درآن زندگی کند وقربانی شود قربانی مشتی هوسران وجنایتکار وآدمکش  کاری هم ا زپیش نمیرود یک دست صدا ندارد این روزها هیچ دست ودسته ای صدا ندارد همه صداها خاموش میشوند  بیصدا این گفته ها واین نوشته ها برای آدمهای تن پرور نیستند که برای عیش ونوش زندگی میکنند وبرای نمایش  دادن خانه های اراسته خود به دید وبازدید میروند ! 

    دستهای پرتوان از کار افناده اند ومردان با قدرت ناتوان شده اند واین جانوران دربستر های آلوده خودشان درهوای الوده به افیون برای اینده جهان نقشه میکشند دراین جهان من هیچگاه حرکت نخواهم کرد .

    امروز شاهد رژه مردانی هستیم که روی در گمان این بودیم که حافظ ما وحفظ اراضی ما میباشند اما این جانوران گوشتخوار تنها بفکر شکم وزیر ان هستند وباید از آنها نیز دوری کرد  وآنچه را که روزی مایه افتخار یک ” سر باز” بود دیگر تنها درکتب قدیمی باید یافت دیگر شهامتی  درهیچ مردی نیست تنها زبان است که حرکت میکند .. دیگر سخنی نیست حرفی نیست باید دردهارا با تمام وجود تحمل کرد وروحیه را قوی نگاه داشت تا ـآخرین دقیقه که زنگها به صدا در میایند .  وتنها آرزویم این است که این نوشته ها باقی بمانند !. پایان 

    ثریا ایرانمنش . 30 اکیتبر 2021میلادی .

     دوست نازنییم سیمین جان تولدت را شاد باش میگویم .ثریا 

  • ستاره خاموش

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا 

    من باد نیستم / اما همیشه تشنه فریاد بوده ام  دیوار هم نیستم اما همیشه  اسیر  پنجه بیداد بوده ام !…….؟ 

    غافل که دنیا درمیان چرخش  های باد عنان خودرا نیز از دست داده است وهمه بصورت گروهی به دنبال بادی هستند که از هر سو میوزد وناگهان تبدیل به طوفان ویا سیلی ویرانگر میشود  وجماعتی قربانی برجای میگذارد . 

    سه دفعه این دستگاه را باز کردم وبستم  میلی به نوشتن نیز ندارم اکثر انها درون صندوق خانه پنهانند .  ودیر زمانی است که  از نهیب دردهای شبانه  همه قدرت خودرا ازدست داده ام  ایکاش کمی جوانتر بودم .

    به تک تک ستارگان اسمان  که ناگهان گم میشوند مینگرم آنکه درگوشه اسمان نشسته هرروز نوراو کمتر 
     میشود آیا روز  آزادی آن سر زمین اسیر را خواهم دید؟  میلی ندارم در دامان باد  راه بروم واز او به التماس بخواهم با من همراه باش هنوز دیوارهای دوران کودکی مرا فریاد میزنند وناله میکنند وحال در ناله های شبانه خود  با دردهای نهفته  خاموش به سقف تاریک مینگرم  وچقدر از شما  دورم  خیلی دور وچقدر به شما نزدیکم حتی از نفس شما به شما نزدیکتر .

    امروز پرتره ای زیبایی از او دیدم به راستی  قهرمانانه جلو میرود با آن موهای افشان که بر دور سرش مارپیج شده اند  تصویر زیبایی  نقاشی شده بود  .افسو س که دیگر غیراز همین کلمات چیزی ندارم هدیه کنم  دیگر نه آتشی است  ونه داغی  ونه سوزشی  . تنها فریادم درون اطاق تنهایی گم میشود .

    دیگر میلی به ریختن اشک هم ندارم  اشکی نمانده  ودیگر شراب  روز گذشته هم مستی بمن نمیدهد وزمان خنده ها وسر مستی ها نیز گذشته است  .

    بقول سعدی ” بگذارتا بگریم چون ابر دربهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران / بگذار تا ابر غم را از همه چهره ها پاک کنم خودرا بیارایم تا آنها شاد شوند  بگذار تا چون شبنمی  درتو غرق شوم  وخورشید را نیز به حسرت وا بدارم /

     پیروزی از آن توست . اسب را زین کن وشمشیر را بردار وعقاب را به دست دیگر  و روانه میدان مبارزه شو تصویری از گذشته های دور ما .پایان

     ثریا ایرانمنش / 29/09/2021 میلادی 
     

  • بچه خوب !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    مانند یک بچه خوب قرص آهن را خور دم مانند یک بچه خوب ویتامینم را خوردم مانند یک بچه خوب آنتی بیوتک را خوردم م مانند یک بچه خوب تمام شب درروی  تختخوابم غلط زدم وبا خدای خودم حرف زدم واز او خواستم  مهربانی را از سر بگیرد وتخم حرامی هارا ازمیان بردارد ودنیا دوباره روی اسایش را ببیند گروه آنتیفا به درک واصل شوند آزمایشگاهها مانند هما ن کوه آتشفشان  لاس پالماس روی هوا بروند وهمه واکسنها واربابان آن دود شده مانند همان  سنگها مذاب نابود شوند.. 

    حال یک قحطی کودکانه و ودروغین راه انداخته اند مردم باید با کارت بهداشتی بروند وجیره غذایی خودرا بگیرندالبته درآزمایشگاههای بزرگ آم جزیره دورافتاده آن زندان سابق جنایتکاران که امروز خودرا مردان بزرگ میشمارند همان استرالیا اول درانجا ازمایشهارا انجام میدهند درانجا اولین اردوگاه را ساختند سپس در پایتخت امپراطوری بزرگ جهان .

    مانند یک بچه خوب نشستم وبه اخبار از صافی رد شده  نگاه کردم هر پنج دقیقه اخبار نیم ساعت تبلیغ سر انجام رسیدم به انتخاب المان مبارک است انشاءالله  انتخاباتی ا زنوع همان انتخاب سر زمین کورها وکرهاوجناب عزراییل یعنی تقلب درتقلب . 

    خوب بما چه ! یعنی بمن چه مربوط است من همان نان وماست خودم را میخورم ! ودر گوشه زندان ابدیم به گلدوزی هایم ا دامه میدهم گاه گاهی  هم برای شما یک قصه مینویسم گهی پاک میشود گم میشود گاهی نصفه و نیمه کاره به دست شما وخودم میرسد .

    ویا روی تابلتم با ورقها بازی میکنم بهترین  سر گرمی ها برنده اصلی هم خودم هستم !

    نه دیگر بیاد ایام گذشته نیستم بیاد عاشقانم  نیستم بیاد روزهای خوب نیستم بیاد هیچ چیز نیستم تنها نمیدانم دیگر به کجا نگاه کنم تا آنکه روزی بما گفت ناجی ماست اورا بیابم واز او بخواهم نه بمن بلکه به کودکان وآیندگان  رحم کند از ما گذشت . باید بروم در تصویر شام آخر  در میان دستهای پر رمز وراز داوینچی اورا بیابم . 

    نه ترسی دارم نه واهمه ای  تنها امیدوارم مردم بیدار شوند وعقل به سرشان برگردد وفریب شیادان ودزدانرا نخورند که امروز جزیی از افتخارات زمانه شده هر دزدی یک پادشاه است وهمه هم به او تعظیم میکنند وکارگران مجانی برایش کار میکنند این همان سیستمی است که باید پیاده شود اولین وبزرگترین دزد باز درسر زمین اریایی زندگی میکند وچهار سال است که نه دستمزد کارگرانرا داده ونه حتی دستمزد مهندسین ونقشه کش هایی که یک ساختمان به سبک تایتانیک برای او ساختند ! او امروز ناخدای همان کشی فرو رفته درزمین است وکارگران بی مزدوبی اجرت برایش خدمت میکنند با کمال وقاحت پشت میزش مینشیند ومیگوید بمن مربوط نیست  کا رگر ی خودش ر ازیکی از طبقات همان بنا به زمین پرتاپ کرد  کسی آخ هم نگفت تکه های خورده شده اورا جمع کردند ودرون گوری ریختند .

    این است دنیا زیبای ما . هرروز  صبج که این  دستگاه را باز میکنم به یک منظره زیبای طبیعت روبرو میشوم همه جا سبزو خرم  رودخانه ها خروشان وغران سرازیر جویبارها میشوند وخانه های زیبا بر روی تپه ها به عالم فخر میفروشند  هوای پاکیزه ……گوشه ای از بهشت خوبان وما درانتظار هوایی هستیم که از آن سوی تپه ها همراه  منواکسیدها ودود آتشفان بسوی ما می اید درجه حرارات هوا بالا رفته وطغیان ماسه ها وسنگهای مذاب تا دریا رسیده بیچاره اب زیان وماهی ها !!!!!  خداوند طبیعت را بما بخشید مجانی  وبشر را از خاک  بر اورد دراو دمید تا این بهشت را ویران سازد  فلسفه آنرا نمیدانم از کتب ادیان ابراهیمی بپرسید . 

    من آن روز بودم که  اسما نبود /  نشان از وجود مسما نبود . زما شد مسما  واسما پدید./  در آنروز کانجا من وما نبود …..شمس تبریزی ….

    پایان ثریا ایرانمنش 27/09/2021 میلادی .

  • کابوس

     دل نوشته روز یکشنبه / ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    تمام شب  نخوابیدم به آن پلیس پست فرومایه می اندیشیدم که چگونه دستهای کثیفش را بر گلوی  دختری جوان که ماسک بردگی را بر صورت نداشت میفشرد ومردم هورا میکشیدند ازترس؟! یا واقعا آنقدر کور واحمق شده اند که دیگر نه چیزی را میبینند ونه احساس میکنند مانند همان آدمهای رباطی که درفیلمها دیدیم .

    تمام شب دست به سوی اسمانی داشتم که که تیرگی وتارییکی آنرا ازما پنهان داشته ودر دل رو بسوی کسی داشتم که روزی نجات دهنده ما بود . امروز او کجاست ؟ روحش درکدام مکان جای دارد بطور قطع ویقین دراین جهان نیست به سیاره دیگری سقر کرده است تا ننگ ونفرت وکثافت این بشر را نبیند .

    کسانی که جرئت مردن ندارند  باید تحمل  این حقارتهارا بکنند وکسانی به دست همین جلادان کشته خواهند شد  وکسانی زندگی حقیر خودرا فروخته اند تادر خدمت  حاکمین  دنیا درآیند و بردگانی از نوع حیوانات وحشی تربیت کرده اند تا بموقع  دیگران را به سوی مرگ بفرستد .

    دیگر کسی نمیتواند از شرف وطنش حرف بزند باید ازیک حهان گم شده وبو گرفته وکثیف که دران خود فروشان دلالان  خرید وفروش  سکس ومواد  ولاشه ها راه میروند سخن بگوید .

    آنها مانند حیوانات وحشی که بسوی بیابانها حمله میبرند  گداهای پیر دیروز وامروز پای به وسعت جهان گذاشته اند دزدان وراهزنان خود فروشان بی تفاوت به جنازه ها میگرند  دیگر گوری با نشان دیده نمیشود همه دسته جمعی به خاک میروند  دیگر هیچکس نمیتواند نقش مادریا پدر خودرا روی سنگی بنویسد انرا پاک میکنند ویا سنگهارا میشکنند . این ژنده پوشان اشفته حال مشغول پوشش دادن به گورها هستند جمعیت باید کم شود  از فردا یک قحطی دروغین را نیز درجهان  به وجود میاورند همه مواد غذایی واغذیه هارا درون انبارها وسردخانه ها پنهان ساخته اند وفردا باید درصف یک تکه نان ایستاد یا یک شاخه کرفس ویا درصف مرگ زیر نام ” واکسن ” / وپوزه بند بردگی را بردهان گذاشت تا کلامی از دهان تو بیرون نیاید .

    امروز چه کسی دیگر به راز زندگی پی میبرد ویا درباره آن می اندیشد ؟  وبا چه دشوار یهایی باید خودرا از خطر ها نجات دهد . دیگر کسی بفکر ان دستهای چروکیده وپیر نیست که دست ترا میگرفت وآهسته راه میبرد  باید تنها با بیمار یها دردها ونکبت زندگی خو کنی 

    گلی دیگر بر شاخه ای نمیروید واگر بروید فورا پژمرده میشود از بوی ستمکاری .

     دیگر نیمتوانم  با مهربانی بگو.یم بنشین درکنارم پسرم  تو که اولین  حس ماندن را بمن دادی  وچه بسا فردا بر گور من گریه سر دهی  ایا بار دیگر ترا وچهره جوان ترا خواهم دید؟ .

    با د پاییزی بسیاری از خاطرات شیرین ان دوران را به ذهنم  میاورد  آن خیابان  پر درخت وبا صفا ان زایشگاه  متعلق به ان دکتر زرتشی  واطاقی لبریز از عطر گل های یاس ورز های معطر ……..

    امروز دورنمای خونینی در برابر چشمانم  پدیدار میشود واز اینده وحشت دارم  آن رویای روزگار  اینده روبه به وحشت  وخون میرود  در کنار دشمنان ازادی . 

    به گلدوزیم ادامه میدهم شاید این گلهای دست دوزی شده تبدیل به یک باغ لبریز از گل وسوسن ویاس شوند ومن نفس خودرا درمیان آنها فرو برم واوای اسمانی را بشنوم سالهاست که دیگر آوایی نیز بر نمیخیزد تنها کلاغها هستند که هرکدام لب اشیانه خود نشسته اند وقار قار میکنند  خبری از آواز وساز  نیست .

    واصوات وحشتناک از گلدسته ها که ترا به مرز نیستی  میکشاند وهر روز  بر تعداد این گلدسته ها دراطراف ما اضافه میشود. به کجا سفر میرویم ؟. پایان 

    ثریا ایرانمنش 26/09/2021 میلادی 

  • اشک طبیعت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    هجوم غارت   شب بود  و خون گرم خورشید / هنوز میجوشد / هنوز جویباری از آتش مذاب / در راههای پر پیچ وخم ادامه دارد  .

    چه کسی برای آن دشت وآن ساحل دل سوزاند  وهنوز آن روزهای رفته از یاد بیاد میاید که چگونه در آن کرانه ما دویدیم بی خبر آنچه که قرار است بر سر ما اید . 

    هنوز جویباری از آتش مذاب  از کوه ها سرازیر  دشت میشود  مردم آواره ” شش هزار نفر ”  با چند تکه لوازم ضروری سوار بر  کامیونهای  دولتی عازم هیج کچا اباد هستند ودراینسو  در جنوب   خانه  ها درگل ولای فرو رفته سیل بنیان کن هر چه  را که توانسته برده وبجایش گل ولای باقی گذاشته  ودروسط مزرعه چند صد هکتاری که همه قوت خانواده را بر اورده میساخت  ودرآنجا پیاز ومارچوبه  کاشته میشد مانند خاکی نرم همه را افتاب از بیخ. بن سوزانده .در وسط …..اعلام شد که بلی پشه ای ازنیل آمده  است  که بسیار خطرناک میباشد   ومردان با بشکه های سم پاشی مشغول پاشیدن سم به روی چند شاخه باقیمانده  هستند ودرآن سوی جهان در زیر نظر جناب عزراییل پلیس مشغول خففه کردن دختری است که چرا به واکسن ارباب گفته ” نه” بنا براین دستبندی برا ی ابد  بر دست هایت  می بندند  وهر دقییه روی تلفن خود باید نشان بدهی که کجا رفته ای وچند ساعت را درتوالت درانتظار شکم خالی خویش نشسته ای .

     صبح غصه میخورم که نتوانستم برای این جهان کاری انجام دهم !!! چه کاری  بهتر از  کار خود فروشی بود حال در اشکال مختلف  میبایست از اول درس آنرا فرا میگرفتی . هرصیح زیر دوش میرفتی وخودترا  میشستی واین خاری بود درچشم اطرافیان ” مگر میشود هر روز انسان خودرا بشوید ” ؟ 

    امروز خودشان دروان حمام به همراه عطر بنفشه خودرا مالش میدهند . دانستند وتوانستند !!!

     باید سفر را اغاز کرد دیگر چیزی به پایان راه نمانده است تنها هر صبح وشب آرتیستهای سیاسی سر خود را  پنجره بیرون میکنند وبرایت قصه حسین کرد میخوانند وآنکه تاریخ را برایت بیان میسازد صد نوع غلط در گفتارش هست که باید به او تذکر دهی ! ودولت مردی ” لایحه ” را لاحیه میخواند !!!! 

    دیگر برای چه اینده ای  نشسته ای ؟ برای کدام زندگی  برای کدام روشنایی تاریکی همه جا را فرا گرفته است تنها هنوز کمی نور  برق هست فردا همانرا نیز ازتو خواهند گرفت ودر زیر نور شمع باید به همان گلدوزیت ادامه دهی .

     روزگاری که ان رودخانه پر اب از میان خانه ما عبور میکرد برق تازه به شهر ما رسیده بود مادرم گفت  فردا همین اب را نیز از شما خواهند گرفت ودر” گلوپی ”  شیشه ای  به شما خواهند فروخت ! من نمیدانم این زن برای چندمین بار به دنیا امده بود که هرچه را میگفت راست بود وهر که را میدید تا انتهای روانش اورا عریان میکرد . یادش گرامی .

    تو! با چراغ دل خویش  آمدی بر بام من  / ستاره ها به سلام تو آمدند . سلام !! یا درود وسپس بدرود !

    باید برای جناب گوتیرس بنویسم بلی من ان “تسبیح ” را میشناسم دست از سرم بدارید . پایان 

     ثریا ایرانمنش  25/09/2021 میلادی 

     

  • زمین هم میمیرد

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا 

    شب همچو آبی از سر این  برگها گذشت / هر برگ  همچو  پنجه دستی بریده بود / هرچند نقشی از کف این دست نخواند /  کف بین  طالع  هر برگ دیده بود ! ……..زنده نام ” نادر نادر پور از کتاب سرمه خورشید .

    ———–

    هفت روز است که  آتش زبانه میکشد زمین  بالا آورده  آتشی سوزانده همراه پرتا ب سنگهای آتش زا بسوی زمینها . خانه ها . دشتها . ودریا . هفت روز است مردم سرگردان  خانه برباد داه از فراز خاکسترهای سوزان میگریزند جاده ها لبریز از خاکستری داغ است .

    در سال 1970 یک کارتون  معلوم نیست به دست چه کسانی  درست شد که وضعیت امروز را برایمان به درستی تشریح میکرد درون پوست مردم  چیپسی فرومیکردندواورا به بردگی بی چون وچرا وا میداشتند وخود بار هارا بسته بسوی کرات دیگری عازم سفربودندوخیال داشتند که زمینرا نیز نابود سازند که دست طبیعت به کمک مادر آمد وزمین نجات یافت تنها دو نفر روی زمین باقی ماندند و…..

    حال برای ما نمایش روز قیامت را گذاشته اند تا ما بترسیم . دروازه اتوال را رویش را پوشاندند تا آهسته اورا سر به نیست کنند مردم سرگرم فریاد زدن ویا تماشای دفتر بهداشت ریاست جمهورند که بلی ایشان هم ویتامین بی 12 را تزریق کردند !  اما واکسن ها ی مانده واز تاریخ گذشته آلوده  به سرب والومینیوم وارد پیکر فرزندان ما میشود  این احساس شادمانی وخود ارضایی آن مردان وزنان بیچاره  ای است که دیگر خود وروحشانرا به شیطان فروخته اند وراه برگشتی ندارند .

    روزی زنگهای کلیسا به صدا درمیامد مردم ارام وگروهی بسوی کلیساها میرفتند درمیانشان بودند کسانی که حقیقتا به  خدای واحد ایمان داشتند دستها بالا بود لقمه نانی بود شادی بود رقص بود اواز بود یکدیگررا  درآعوش کشیدن بود ناگها ن دریک روزهمه را بستند وهمه را خانه نشین کردند که بلی بلای اسمانی از راه رسید ! چرا شمارا نبرد درپارتی های شبانه ونیمه شبانه شما ودر حال نشئه نیامد شمارا ببرد تنها مردم  میبایست قربانی شوند؟ کلیسا بسته شد صدای زنگها برای ابد خاموش گردید کشیشان مومن در خلوت با چند نفر دعای صبگاهی را بر میاورندوشبانه نیز . .

    حال امروز دربرابر عظمت این آتش سوزی این بالا آوردن زمین همه تنها تماشاچی شده اند هیچ دستی بسوی کمک اسیب دیدگان دراز نشد مردم با چند تکه لوازم  مورد احتیاج  فرار میکنند خانه ها مانند قوطی کبریتهای روی هم سوار فرو میریزند استخرها لبریز از مذاب اتش زا میشوند اما دنیا سکوت کرده است . سکوت  فعلا آن قاتل را باید به سازمان ملل دعوت کرد وخندید  باید  اورا چسپیید وآن آ دمکشان را که به خاور میانه فرستاده ایم تا جنگی راه بیاندازند روزهای وصا ل ما را شیرین تر کنند دلکقایشان نیز در لیاس آخرین اخبار  ویا خبرهارا ویا بقول خودشان فیک نیوزها همه خریداری شده تنها از حجاب آن زنک خواننده شصت ساله که تازه حجاب بر سرکرده  بحث و جدال میکنند مردان وزنان جوان و ورزشکار درزندانها ناگهان سکته میشوند ناگهان مرده میشوند ناگهان به یک جسد تبدیل میشوند  دنیا ساکت است دنیایی نیست دنیا را شیطان و مریدانش اداره میکنند با هیبت های نکبت وچندش آور پیر زنان یائسه تکیه برصندلی های  قدرت داده اند ومردان مرده  درون تابوت را آرایش کرده ودار به سخن رانی میکنند دنیا  هم کراست هم کور .

    مردم زیر فشار فقر وبیماری بیکاری ودردها جان میسپارند عیبی ندارد هرچه کمتر برای ما بهتر جمعیت باید کم شود تا ما بیشتر بخوریم ….بعد؟ آه حالم را بهم میزنید هر صبح با دیدن  اخبار نزدیک است بالا بیاورم اینهمه دروغ ویا واینهمه خودفروشان بازار سر کوچه .

    شب است ومیدانم دیگر کسی راه صبح را نمیداند  خدا را نیز در پستوی زمان پنهان کرده اند نامی از او نیست وستارگان شبها همه خاموشند نورهایشان طبیعی نیست  چراغک هایی هستند کاذب برطاق کذابی نصب شده اند آسمان ما گم شد ه است سال هاست که گم شده است ودیگر کسی چراغی دردست نمیگیرد تا راه خانه را بتو نشان دهد تنها درمیان راه درتاریکی سر ترا میبرد تا تکه ها ترا نیز بعنوان غذا تناول کند  ودنیا دیگر از خنده شیرین افتاب  بهره ای نمیبرد هر چه هست آتش است وهر چه هست رنگ وریا ودروغ . وما مردمان روستا همچنان درپی آن اب روانی هستیم که روزی در خانه ما جریان داشت وما با کف دست انرا مینوشیدیم وسپس سیبی را ازدرخت مهربانی میچیدیم واز آن بوی عشق را در میان سینه رها میساخیتم .

     هرچه بود تمام شد ما مرم روستا ودین اجدادمان که زرتشت بزرگ بود صاحب آن سر زمین بودیم مارا برون کردن وقاتلینی برجایمان نشستند حال در گرد جهان نیمی به درکستان نیمی به گرجستان و نیمی به هندوستان در ارزوی قطره ای آب خنک مهربانی ایستاده ایم .پایان 

     ثریا ایرانمنش / اول مهرماه  2750 پارسی . / 23. 09/ 2021 میلادی 
     ( توضیح : از غلط های املایی من  چشم پو.شی نمایید هوا بس تاریک است ومن تشنه “)!

  • سیاره میمونها

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور !!!!

    با این ابیات از خواب برخاستم  شب گذشته لیوان آب روی کمد بالای سرم وارونه شد مهم نیست تاصبح تشنه میمانم منکه عمری تشنه بودم  این چند ساعت را نیز تحمل میکنم  به سایتی که تازگی ها یافته ام ومرد جوانی تاریخ را بصورت افسانه ای شیر ین بیان میکند گوش میدهم  رسیدم به  خواجه شاخدار !

    کامنت گذاشتم که ما زرتشی ها صاحب اصلی ان سر زمین بودیم مارا راندند ودزدان وآدمکشان بر جای ما نشستند دیگر این افسانه ها بیهوده است .

    روز گذشته فیلم ماشین زمان را میدیدم این روزها خیلی  این فیلم را نمایش میدهند  وکتابش را بصورت صوتی روی صفحات مجازی میگذارند باخود گفتم  شاید ما در سیاره میمونها زندگی میکنیم  وواقعیت هم همین است . حال من سر شار از شادی آن ابیاترا  زیر لب زمزمه میکردم بیچاره ” حافظ” هم دران زمان فریب همان افسانه هارا خورده بود ودل سوخته خودرا با این گفته ها شاد میکرد همه زندگی ما با افسانه ها گذشت تا رسیدم به مرز واقعیت حال دور سر زمین هارا دیوار میکشند ” کلونی ” درست میکنند اثار گذشته را یک به یک  آهسته زیر اسمان تاریک شب پاک میکنند ومردم را به زور وارد یک نمایش مسخره کرده اند خوف ووحشت را دردل همه پراکنده اند وما کاری نداریم  درزندانهای  خود وبه نمایش غم انگیز بازیکنان سیاسی مینگریم . 

    نان هست / دندان نیست / لباس هست // تن نیست / فریاد هست اما گلو بسته است چه غم انگیز بود تماشای آن دیوارها وان کمپ هایی که برای ما آماده ساخته اند وسوزن های کشنده ای را که به زور بر پیکر ما فرو مینمایند درعوض در عوض (( مستر شو وتلنت شو )) را ساخته اند برای ااینده اشپرهای ماهر ورقاصان وخوانندگان جوانی که بزم هارون را   گرم وروشن نمایند  هارون ها یکی نیستند  چند صد نفر وبا صدها هزار ویک شب !

    ما آهسته آهسته به پایان راه  نزدیک میشویم  راهی طولانی وپر خطر بود اما ما ازآن گذشتیم  به همراه خار  مغیلان /حال آن مردی که راز افرینش را با تیشه خود بر سقف ها نقش کرد  مردی که داودرا جان داد از مرمری بیجان  .به او حیات جاودانی داد ایا میدانست روزی دردست میمونها از میان خواهد رفت ؟ 

    او بر این باور بود که تندیس ها درسنگها پنهانند  تنها باید لایه هارا شکافت امروز لایه آسمان نیز شکافته شد ومادر طبیعت فریادش را به اسمان فرستاد. ما دلخوشیم که اتومبیل ” تسلای ” ما درون گاراژ دارد به همه لبخند میزند .

    برق به بالاترین قیمت  خود رسیده خوب دستگاهی اختراع کرده ایم که مصرف برق را کم میکند !!! ما  با  این دستگاه دلخوشیم قیمت برق فرقی نکرده تنها یک دکور به خانه خود اضافه کرده ایم  بهر روی باید راهی برای فریب مردم یافت ودرمسابقه میلیاردر شدن پای گذاشت مهم نیست شهر ها ویران میشوند مهم نیست رودخانه ها خشک میشوند مهم نیست دریاها آبهایشان مسموم وبخار میشود مهم نیست اقیانوسها غرش کنان عده ای بیگناه را درکام خود فرو میبرند مهم نیست داروهای مسموم انسانهای بیگناه را به گور میفرستد  شهر ها تبدیل به گورستان شده اند   مهم این است که ” سهام ” چه میگویند ؟!  مهم این است که شهر مقدس باید تا  کنار  اقیانوس اطلس ادامه یاید مهم این است که جناب ” کاف : میل دارد دنیا را یکی ساخته خود  سلیمان زمان شود  مهم سهام است که .خوشبختانه این روزها فرو ریخته است !!!پایان 

     ثریا ایرانمنش . 22/09/2021  میلادی !

  • ما دانستیم

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا 

    آتش فشانی  در جزیزه لاس پالماس یا جزایر قناری  برخاسته  وبه همه ما صبج بخیر میگوید ! در گذشته کتابچه هایی دردسترس ما گذاشته بودید که نزدیک شدن روز قیامت نشانی هایی دارد تصادفات قطارها  / سرنگونی هواپیما ها /  جنگهای داخلی وخارجی  فوران کوههای آتش فشانی هجوم قبیله آدمخواران به سر زمینهای قدیمی ودست آخر بیماری های غیر قابل علاج ومرگی که همه را درو میکند “تنها یک چیز را در آن کم گذاشتید که ما مرگ را به شما مجانی  هدیه میکنیم ! آنهم درلبا س کمک های خیریه و بیطاران  وحاصل دانش وعلم !!!! 

    نگفتید که دستهای مارا درزنجیر میکنید ایهایمانرا میبندید ودهانمانرا نیز با پوزه بند محکم میکنید که حتی راه نفس را ازما بگیرد وعزراییل را از گور بیرون کشیده بعنوان رهبری بر بزرگترین  سر زمینهای جهان می نشانید وعزراییل هر روز دستور کشتار میدهد ودور خودش چرخی میزند تا دوباره به گور برگردد نه اینهارا بما نگفتید اما ما تحقیق کردیم وخواندیم ودیدیم که همه آنهاییکه شما در آن دفترکذایی بعنوان دین برای ما نوشته اید حاصل کردار هشتصد ساله پیش شماست که ” چگونه میتوان بر دنیا جاکم شد  ” ……؟ این سوگند بین شما تا امروز که نبیره های شما جای شما نشسته اند  حکم میکند وحاکم است قحطی دروغین را بوجود میاورید انبارهارا پر میکنید اما بازار خالیست  مرگ را بشکل واضحی در میان مردم رواج میدهید از جوان پیر وکودک خردسال اول آنهار ازمایش میکنید تا ببیند برای بردگی آینده به دردشما خواهند خورد یا نه ودرغیر اینصورت آنها هم به جمع رفتگان خواهند پیوست  اردوگاههای مرگ را هم ا کنون برایمان ساخته اید تا اگر کسی سر پیجی کرد اورا درانجا بخوابانید این برنامه را را قبلا یک بار امتحان کردید (( گروهی را ساختید  جوانان تازه  رشد کرده ونادانرا به آنها سپردید  سپس آنهارا در یک شهرکی  برای ازمایش روانه کردید  . مردان را از زنان   جدا کردید پدرها را  از فرزندان وهمسرانرا از یکدیگر جدا کردید وقدرت باروری را از آنها گرفتید  دستور تخلیه زنان را دادید زنان را به بند  کشیدید  زنان تنها برای هوسرانی  آماده شدند تا  خدمتگذاز خدای ساختگی خود باشند   آنهاییکه پیر واز کار افتاده شدند به همان اردوگاههای مرگ فرستاده شدند وهنوز معلوم نیست زنده اند یا مرده وچند صد هزار گور دسته جمعی درانجا  لبریز از آن بیچارگان است ))؟!گر وهک کارش ر ا خوب انجام داد وشما دانستید که میتوانید آنچه را که لازمه پیشرفت شما در آینده هست روی بشریت وجهان زنده ما انجام دهید .

    اما ! هنوز هستند کسانی که دست شما را خوانده اند تن به مرگ خود میدهند اما تسلیم شما نمیشوند گرسنگی را بر نانی که شما مانند یک تکه استخوان جلوی آنها می اندازید ترجیج میدهند ومرگ  تا زنده ماندن درکنار شما نیز ارجحیت دارد .

     بلی بدین سان میتوان  بر دنیا حاکم شد وارباب شد ود رجزایزی خصوصی به آدمخواری وسکس پرداخت ودرابهای روان رودخانه ها شنا کرد وبر اسمانی که روزی همه سر ها بسوی آن بود واز آنجا طلب میکردند حال دراختیار شماست بخدید . ” صفحه سیاه عکسبردرای خودرا تمام کر د وگذاشت تا من بقیه دردهایمرا بنویسم “

     دیگر دردی نیست عرضی نیست غصه ای هم نیست من یکی شبی صد هزا بار میمیرم وزنده میشوم  وتنها آرزویم مرگ است تا جهان کثیف والوده  شما را نبینم  آرزویی   هم ندارم ریش وقیچی به دست شماست اما جان من دردست خودم میباشد .

    نمیدانم در جهان چند صد هزار نفر بیدار شده اند تا جلوی حماقتهای شمارا بگیرند وآایا موفق خواهند شد > یا طعمه گلوله های سربی میشوند؟ و ….دیگر .(هیج) ! پایان 

    ثریا ایرانمنش / 20/09.2021 میلادی ” ایا اوهنوز دراسمانهاست  یا زایده افکار ماست  ” ؟1

  • کتاب

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    به تو درود میفرستم که با ” قلم “برخاستی نه با شمشیر .

    اکنون ما اسیریم . همه جهان اسیر است 

    ما درست مشنی پست وفرومایه اسیریم . باید درود مرا بپذیری  

    این درود از دلی پر درد بر میخیزد  ترا نخواهد سوزاند 

    امروز همه ما آشفته حالیم  حتی اجداد ما درخاک آشفته حالند 

    شمشیر تو  از زنجیر ها درخشان تر  است 

    برخیزید ای مردگان  رونده روی زمین 

    زنجیر هارا پاره کنید قبل از آنکه وارد اردوگاه  مرگ بشریت شویم 

    به ایزد پارس سوگند میخوریم که هرگز اسیر نشویم واسیر نمانیم 

    تو برخاستی . من نیز برخاسته ام دیگران  نیز برخاسته اند 

    همه باید برخیزیم قبل از آنکه کوره های آدم سوزی را دوباره برپا سازند

    درود بر تو که قلم را برداشتی  وشمشیر تو براق تر شده است 

    در سر زمین ما گورها  همه سر بر آورده اند  کودکان ما به خاک می افتند 

     باید برخاست  . برخاست .با درودها وستایش های خود به ایزد دانایی .

    بتو درود میفرستم که قلم را برداشتی .

     ثریا ایرانمنش / 19/-9/2021 میلادی