Category: General

  • کادوی روز تولد

    آن یار کز و گشت سر دار بلند

    جرمش این بود ، که اسرار هویدامیکرد  ” حافظ “

    ………………

    آشنا گشتی ، با هر که بیگانه بود

    امروز بسی دلتنگم وچشمانم گرم رویاهای بیحاصل

    دراین شب خستگی ودرماندگی

    چشم را نمیتوانم ببندم به روی نامردمی

    فریادم  از تلخی عصاره خیانت هایت لبریز

    است

    در حریم نیمه خاموش نیایشم

    ترا از خود راندم

    در دلت هوس بسیار بود وبیدار

    ودیدم که … دلقک وار

    میکشی دهانه آن مادیان جوان را

    ……..

    ندانستم چه گفتم ، چه کردم

    زخجلت سر فرو بردم

    تا نبیند کس به تحقیرم

    گوهر اشگم را هدیه کردم به دور گوشواره طلایی

    آن زن ، آن ما دیان جوان

    ……..

    ماندنت بیهوده بود

    در کنار سایه های شب

    وای برمن  وای برمن چنان غافل بودم

    درگشودم وراندم ترا

    با دوچشم خسته ومحروم از خواب

    بسوی دلدارت شتافتی

    وای برمن  وای برمن که بس بیهوده شبهایم گذشت

    غنچه هایم شکوفه میشدند ، گل میشدند

    بامید میوه ها نشستم

    نا امید

    وچنین بود اعجاز تو ، ونقش تو دراین جهان

    به صد رنگ سایه ساختی

    درون هستی ات پرده انداختی

    جدایی فکندی برجان من

    و……..

    کی روا بود بخشیدن ( آن چراغ ) که به خانه روا بود

    با سیه چشمی سراپا سوختی وساختی

    وتاریک کردی خانه تنهایی مارا

    ………..

    حال امروز مینویسم بر این صفحه تابناک

    این فصل بی شکوه را بی باک

    تا بدانند خلقی که تو …….

    بودی یک اهریمن ناپاک

    …………

    دوم اردیبهشت 1388

    22-4-2009

    ثریا / اسپانیا /هدیه تولد !!!!!

     

  • رچارد .اگنر وعظمت او ، آخرین قسمت

    در اپرای هلندی سرگردان که درسال هزارو هشتصد چهل وسه تصنیف شد، مر هلندی  در یک ( دوئت ) جالب همراه با دختریکه هلندی سرگردان بنام ( سانتا) آشنا شده  بودواز رنج ابدی فارغ گشته در پرده دوم چنین آمده است :

    آ تش پنهانی که درونم را میسوزاند ، ای بیچاره توبر آنی که شور عشق آنرا بدانم ؟

    آه … نه دل بی تاب من خواهان رستگاری است

    اوخ …. ایکاش این فرشته برای نجات روح من بیاید

    واگنر  بعنوان یک عاشق تاتر ویا شاید بتوان گفت به عنوان یک دیوانه تاتر برای بیان هرچیزی به زبان هنر معتقد بود.

    در همه آثار او یکنوع عصیان وجود دارد  در پرده سوم ( تریستان وایزود) که دوباره بیاد رویای گذشته وعشق خود به ماتیلده افتاده بود صورت اورا مجسم کرد ودوباره به کار روی آورد:

    این امواج از نسیم روحپرور است ، یا رایحه رحمت

    چگونه دامن میکشد وپیرامونم چرخ میزند

    آه ببویمش  یا بنوشم ویا دران فرو روم

    نسیم خوشبوست ، آیا مرا میبرد ودر امواج خروشان دریای رحمت

    غرق کند ؟

    در چرخش پر صدای امواج این عطر ها

    در نفس جهان وکائنات مدهوش وغرق میشوم ، فرو میروم

    چه سعادتی از این بالاتراست

    امروز در دنیای غرب از رومانتیسم دیرین خبری نیست

    در یک دنیای بد بینی ، دوستدار عشقهای زودگذرو سرانجام یک دنیای پر تعصب معتاد به انواع واقسام نظرها  وترکیبات عجیب وغریب زیبا

    شناسی است .

    ارتباط رنگها وصداها  ، رژه عطرها وتحولات مرموز واحساسات

    بهم ریخته بین یک زن ویک مرد ویا …..

    درچنین دنیایی چه بسا گا هی باید ما به ( واگنر ) پناه ببریم واورا

    ببینیم که خود را وقف ترحم وکوشش وخاطره های گذشته کرده است

    آیا هنوز دوستداران ( ونیز ) شهر تریسنتان شاعر خون وهوس و

    مرگ وناسیونالسیم را بخاطر دارند ؟آیا هنوز کسی واگنر را بخاطر دارد

    آیا هنگام پخش سرود وآهنگ مدهوش کننده ( آوا ماریا) کسی دچار

    تحول ودگر گونی روح میشود ؟ .

    این آخرین کلامی است در مورد جهان گذشته وتاج پیرزوی آن

    اما بیرون آوردن مردان بزرگ از ابدیت وکشاندن آنها به دامان حال

    وزمان حاضرکار اشتباهی است ، ما هیچگاه نخواهیم توانست

    عقاید آنها راکه درآن روزگار به نحو دیگری مطرح میشد امروز

    در بین مردمان امروزی مطرح کنیم .

    اگر ریچار واگنر  زنده بود  در مقابل مسائلی که ما امروز با آن

    دست به گریبانیم در برابر احتیاجات ما چه میکرد ؟ چنین سئوالی

    مورد ندارد        DONT ASK ENY MORE

    تنها باین پدیده بزرگ وعظیم وهنر آلمان واروپا احترام میگذاریم که

    تا ابد مشوق دانش وهنر خواهند بود.

    ………………..

    چند ماخذ :

    کتاب ریچارد واگنر  ( کولتور فتومنون )

    کتاب  عقاید توماس مان وسخن رانیهای او 

     

  • واگنر وعظمت او ، قسمت دوم

    روزیکه هنر مند نامدار و بی همتا  ( واگنر ) اپرای خودرا زیر عنوان ( تریستان وایزوت ) در تالارا  با عظمت تاتر رویال کورت مونیخ  به معرض نمایش گذاشت رهبر مشهور  آلمانی که ارکستر را رهبری میکرد  درباره این اثر گفت :

    غیر ممکن است باور کرد این نغمه ها ی روحنواز  ودلنشین را جز یک دل شوریده که دردام عشقی شدید گرفتار است  ، پدید آورده باشد

    زیرا آنچه که دراین اثر شنیده میشود عالی ترین مظهر عشثق انسانی ولطیفترین سوز وگداز  یک روح حساس ودردمند است .

    این حقیقت داشت  ودر واقع واگنرکه در سال 1857

    که آهنگ این اپرا را تنظیم کرددر خانه دوست خوددر شهر مونیخ میزیست و دراین خانه بود که او سخت دلباخته همسر زیبای دوستش

    ( ماتیلده ) شد واین عشق چنا  ن شور وهیجانی در وجودش برانگیخت که خویشتن را به یکباره از یاد برد ، اشعار این اپرا نیز توسط خود .واگنر سروده شده است در اولین شب نمایش  این اپرا پادشاه جوان ( باواریا  ، لودویک ) نیز حضور داشت .

    دونیروی بزرگ وعالی براندیشه واگنر حاکم بودند ، دونیرو از قلمرو

    نبوغ واستعداد ، هنر موسیقی وشعر که درواقع جدا کردن آنها از یکدیگر میسر نیست وباید درباره آن کتابی نوشت .

    شیوه بکار گرفتن (موتیف ) تم اصلی که معمولا توسعه پیدا میکند بعنوان کمک قبلا در اپراهای قدیمی بکار رفته بود اما واگنر آنرا گسترش داد وبا نبوغ بی پایان خود آنرا به دستگاهی مبدل ساخت.

    ریچارد واگنر در سال هزارو هشتصد وچهل ودو  با یک کشتی بادی کوچک عازم فرانسه بود در دریای شمال دچار طوفان سهمگینی در بندر (ریکا) شد وآنچنان کشتی کوچک او در طلاطم طوفان بالا وپایین میرفت که نزدیک به غرق شدن بود درآن حال واگنر با خود عهد  کرد که اگر پای سلامت به خشکی بگذارد آن افسانه دیرین ( هلندی سرگردان ) را تصنیف خواهد کرد وبا تنظیم یک اپرا شرح سرگردانی وبیچارگی خودرا دراین سفر از  زبان موسیقی بگوش همه خواهد رساند.

    هنگامیکه بخانه برگشت فورا بکار مشغول شد وبی درنگ اپرای هلندی سرگردان را ساخت واز آنجاییکه مانند همه هنر مندان بی پول وکیسه اش تهی بود این اپرا را به قیمت ارزانی به یک ناشر فروخت

    بعد ها این اپرا بعنوان یک اثر سنگین وقابل تحمل درهمه تالارهای دنیا به نمایش درآمد بخصوص که اشعار آنرا نیز خود واگنر سروده بود .

    بقیه دارد

     

  • ریچارد وواگنر وعظمت او

    در تصویر رنج دیده ( رچارد واگنر ) که بر ذهن ما نقش بسته است

    برعکس آن او همانند همان قرن خود با عظمت بود  قرنی نوزدهم قرنی که ما آنرا قرن ( پورژواها ) نام گذارده ایم  ، او دارای تمام صفات وخصوصیات قرن خویش بود  وتحت تاثیر تمام نیروهای آن قرن قرار داشت نیرویهایی که اورا به حرکت وا میداشتند .

    هیچگاه نمیشود  درعشق به آثار او تردید کرد آثاری که به یک پدیده عظیم تبدیل شد . او درقرنی میزیست که زندگی بی قرار  ، بی آرام ، پررنج وجادویی بود  او دراوج موفقیت از دنیا رفت وامروز ما مردم نه میلی ونه فرصتی  داریم که به قرن نوزدهم وغولهایش بیاندیشیم .

    قرن نوزدهم با قرن ما فاصله زیادی دارد قرن بزرگ غولها  همراه با دلبستگیها، عظمت از نوع کسالت بار ورنج ، تعصب ،  ودرعین حال  یک سعادت دیر باوری  که میشود در حین عبور از کنار همه زیبایهای آن بوجود آورد .

    در آن زمان مردان بزرگی بارهای سنگینی بر دوش داشتند  ، بارهای حماسی  به مفهوم واقعی نه تنها بالزاک ، تولستوی  بلکه واگنر هم زیر این باربود.

    در سال هزارو هشتصد وپنجاه ویک واگنر به دوستش فرانسز لیست نامه های به همراه طرح وحلقه ( ائیپولو نگ ) را برایش فرستاد لیست از ( وایمار) در جوابش نوشت :

    ادامه اش بده ، به هرترتیب که شده آنرا ادامه بده توباید همان جمله ای را شعار خود قرار دهی که هیئت رئیسه  کلیسای شهر ( سیویل ) در اسپانی  به معمار سازنده آن گفت :

    آنچنان کلیسایی برای ما بساز  که نسلهای آینده  بگویند  ، عجب اربابان دیوانه ای بودند  که چنین مسئولیتی را قبول کردند  وحالا میبینم که هنوز آن کلیسا  بر پایه های خود در شهر ( سیویل ) پایدار ایستاده است . *

    ادامه دارد

  • سوگوارن را چه شد

    خدا را نتوان دید که درخانه ظلم است

    باین خانه بیایید وبینید خدارا

    خدا از دل سوزدگان بیرون شد مجوئید

    بجوئید حرم را وبپویید دیر وکلیسارا

    …………….. وفای کرمانی !

     

    مردان سوگوار دریک خط مستقیم ، از کنار

    باغستان نارنج میگذرند

    با کوله بار سنگینی از طلای ناب وسکه ها

    که بردوش دارند

    آنها دور شهری میگردند که …..

    در تاریخ نیست

    صلیبهای بزرگ را بجایی میبرند که کام ها خشکند

    وزمین برای قطره آبی آه میکشد

    دستان آن بت میخ کوبیده همچنان آویزان است

    اسبان سیاه پوش

    سوار مرده خودر ا بجایی میبرند

    که روز زمین نیست

    ( زنگها برای کی بصدا در میایند ) ؟

    آوای ناقوسها شهر را پر کرده است

    گذرگااههای بی نفوذ، گودالهای خشک

    که درحسرت آب ناله میکنند

    ……

    در یک سکوت آرام  ؛ کنار خزه های پیچکها

    رشته خون باریکی  مانند حاشیه طلایی بانوی باکره

    برق میزند

    سکوت بر همه جا سایه اداخته

    خادمان ونوکران همیشه درصحنه

    زخم سواران خودر میلیسند

    با زبانشان آنهارا پاک میکنند

    تا درگوشت  وپیکر آنها نیز نفوذ کند

    ……………

      فرشته های سیاه پوش  با تورهای بلند

    در طول جاده خاکی  طویل به دنبال صلیب

    سرنوشت خویشند

    ……

    آه چه ملکوتی ! ملکوت بودن چه زیباست

    اما نه برای یک ذره حقیری که نامش آدمی است

    ملکوت چه زیباست .

    ………….. 

     

  • مرگ پروانه

    نسیم باد بهاری ، از سوی گلها برگشت

    تپه جلوی خانه ام ، تاج آفتاب را برسر گذاشت

    من از هجوم عطر گل اقاقیا بخود میلرزیدم

    بوی آشنایی ، عطر گل میمون ، عطر بنفشه

    عطر نم آب باخاک

     

    پروانه ای روی گل صورتی باغچه نشست

    بالذت شیره اورا از پستانش مکید

    پروانه ای جوان با بالهای زیبای رنگارنگ

    و… من بیاد درخت اقاقیای کوچه های شهرمان بودم

    آن درختان بزرگ که با درخت زبان گنجشک سر درگریبان

    میگذاشتند ، واز نیش زنبوران بی خبر

    چه روزی دوباره به زیر آن آفتاب خواهم خزید ؟

    چه روز ی از این دیار دوزخی فرار خواهم کرد ؟

    اینجا ما مرده ایم

    در خون خود خوابیده ایم

    کودکان به پیری رسیده ایم

    سایه های کهنه پوسیده ایم

    ما دراینجا یک ( دروغیم ) یک دروغ بزرگ

    ما قربانیان حادثه ها

    چه شبها را که درخیال گذراندیم

    وچه روزها را به شبها گره زدیم

    آیا روزی دوباره به زیر کرسی مادر بزگ خواهیم خزید ؟

    آیا روز از این اموا ج وحشی  خواهیم گریخت ؟

    با کدام امید ؟دراین تنگنای بین مرگ وزندگی

    و… نیستی !

    ………….

     

  • گمان مبر که …….

    گمان مبر که دیگر گفتگویی به میان آید

    سکوت سردی همه جا سایه انداخته است

    هنگام سخن گفتن گذشته

    باید تعدا د کشتارگاهها را بشماریم

    دیگر زیباییها از سر زمینها رخت بربسته

    است .

    چه روز  کتاب پیامبران را گشودیم ؟

    چه روزی ترس ونفرت  درمغز وسینه ما لانه کرد ؟

    چه روز ی باورهایمان را از دست دادیم ؟

    چه روزی سنت های خوبمان به زیر پای اسبان وسوران

    گم شد ؟

    و……. امروز …..

    باید گریه کنیم( برای مردانیکه از دست دادیم )

    گمان کنم که به پایان راه رسیده باشیم

    خورشید دیگر بر آن سرزمین نخواهد تابید

    چرا که بهترین مردانش را از دست د اد

    آه ….. برخیزید برخیزیه همه دعا بخوانید

    امروز نه از شعور تو ونه از حماقت من حرفی درمیان نیست

    و….فردا همه فراموش میشویم

    ما درزیر یک فشار ، فشار ترس

    داریم جان میسپاریم

    ما درمیان مشتی ابزار بی خاصیت

    زیر یک کنترل شدید دور خود میچرخیم

    ترس درون همه ما جای گرفته است

    چگونه میتوان  از سرزمینی نام برد که هزاران صدا

    بی صدا میشوند، خاموش میشوند

    تاریکی بر همه جا سایه انداخته است

    آه …..دوست من  !

    بیا …بیا باهم دعا کنیم

    میان دستهای سرد وساکت خود

    عشق را بپرورانیم

    فردا فرزندان دیگری به دنیا خواهند آمد

    فردا بچه هایی بدون مغز با یک تکه لزج لرزان

    میان بازوان ما قرار میگیرند

    بچه های فردا همه بی سر وبدون مغز

    بدون شعور در میان اوراق کتابهای پیامبران

    به دنبال کلامی میگردند که…..

    گم شده است

    ………….

    ثریا /اسپانیا

     

  • عشق چه رنگی دارد ؟

    رنگ عشق را خشم زده ، ساز فراموشی

    ……….

    در میان طغیان عاصیان ،وشکلهایی که به دنبال نور میگردند

    من سینه ام را برهنه خواهم کرد

    گل تازه شمعدانی که درباغچه خانه ام روییده

    و بالحن شگفت انگیزی چهره زیبایش را

    که به سرخی خون است ، به تماشا گذارده

    آنرا خواهم چید تا برسینه برهنه ام بنشانم

    امروز چهره ام رنگ دگری دارد

    و کودکانه بدنبال صدایم میگردم ، صداییکه درگلویم

    خاموشی گرفته است

    با برگ وساقه گل شمعدانی سرخ یک گردنبند

    خواهم ساخت وانرا بر گردنم میاویزم

    تا سکوت مرا جاودانه سازد

    …………..

    شب تاریک به سپیدی صبح طعنه میزند

    وخودش را خم میکند

    تا در سینه مردان گریز پا ، شاخه عشق را بنشاند

    شاخه های خشک شده در پرتو نور کمرنگ آفتاب

    بهاری ، آرام میمیرند

    همسایه خانه ام در باغچه برهنه خوابیده و….

    آواز میخواند

    آفتاب با عطشی که به سایه ها دارد

    به همراه نسیم خنکی

    پیکر برهنه اورا نوازش میدهد

    من به دنبال چشمه شفاف وبلور آبهای جاری هستم

    که باد آنهارابه سوی دشتها میبرد

    من تشنه ام ، تشنه یک قطره

    من تشنه ام ، تشنه آن آوازها

    که تهی ازعشقهای پژمزده ام میباشند

    چرا خالی شدم ؟

    چرا تهی شدم ؟

    اندیشه ام کو ؟ صدایم کو ؟ آوازهایم چه شدند؟

    آه …. که دوست داشتن تا چه اندازه سخت است

    …………..

    ثریا /اسپانیا

    10-1-88

     

     

     

  • بالاتر برو

    میروی ، وخواهی رفت ای آرام قلب من ،

    دیگر با من نیستی ، برو ونگذار سرنوشت بیرحم

    مسیر خود را دنبال کند اگر چه او در جهت مخالف

    دارد مسیر خودرا به پایان میرساند

    برو هرچند که سرنوشت با بلند پروازیهای تو

    سر کشمکش دارد

    تو برو ، بالاتر بود هر چه میتوانی

    برایت آرزوی های خوشی د ارم

    با خداییکه میشناسم وکوردلان کورش خواندند

    او ترا هدایت خواهد کرد برو که مهربانی او و من

    هر دو با توخواهد بود

    هرکجا میخواهی برو اما بالاتر برو

    میدانم که دیگر از آن من نخواهی بود

    برو

    با عشق به اقیانوس حقیقت پیوند بخور

    دیر یا زود در یک دریای آرام

    کشتی من نیز لنگر خواهد انداخت

    برو نور دیده ام  برو .

    ——————–

    نوروز 88

    اسپانمیا

     

  • بهار ما ونوروز

    نوروز بر همه پیروز وخجسته باد

    بامید آزادی و پیروزی نور بر تاریکیهیا

    ثریا / اسپا نیا

    سال 1388

    مارس 2009

  • مرغ بی آشیان

    یکی مرغ دیدم به دامی اسیر  /  که مرغی به دانسان زیبا نبود

    بگفتم که این دام صحرا نشین   /سزاوار این مرغ صحرا نبود

    گناهش چه بود این بلند آشیان ؟  /بجز آنکه سیمرغ وعنقا نبود

    چه ماند به چنگ پلیدان خاک ؟  /هماییکه اینش هیچ همتا نبود

    دریغا ! که این پستی و تیرگی  /سزای چنین مرغی والا نبود

    به من خنده زد مرد صحرا نشین / که ای زن! جای دریغا نبود

    جز این چیست درخورد آنکس که او/ نشست اندرآنجا که جاش نبود

    نه هر جا که دانه ایست آسایش است /  همه آب ونانی گوارا نبود

    گر از سر بدر کرده بودی هوا    / چنین خسته وبند بر پا نبود

    چه برسی گناهش چوبینی به چشم /گناهش همان بس که دانا نبود

    تو نیز ای ( ثریا )چنین نیستی ؟!

    همان مرغ صحرا نشین نیستی ؟!

    شادروان : دکتر مهدی حمیدی شیرازی

    ……………..

    آری ، چون تو به سرمستی وشیدایی / چون تویی را غم دل وتنهایی

    دردتنهایی به از آن مردم هرجایی   /دل بیدار تو گرم شکر خایی

    …………..

    نه ! من نه آن زن افسونکارم   / که همه نیرنگ وهمه عیارم

    من نه دلباخته و شیفته صد یارم /من نه آن دلبر صد دلدارم

    فکر واندیشه ام بی پایان است  /جای مرغ خردم بر سر کیهان است

    عشق من آتش افروخته یزدان است /دل سوخته ام زنده وجاویدان است

    …………

    آخر ای زن ! این آتش سوزان بجان تو چیست ؟

    ابنهمه ناله واندوه وفغان تو ، ز کیست ؟

    چون گلی نیست که زیبنده عشق تو باشد

    وینهمه عشق فروزان و بی امان تو زچیست ؟

    ………….

    بقیه اشعار : ثریا

     

     

     

  • آخرین ترانه ، درپایان سال

    در آن دیار که تو ومشهوری ، وعده گاه پیکرت

    با هزاران باکره

    گاه باخشم ، گه خاموش

    گه باچنگ  وگاه باجنگ

    بی خروش ، بی احساس

    به وعده گاه میروی

    سایه ات آرام آرام بر بر که ویرانیهای دوردست

    بی حسرت ، بی لذت ، میتابد

    در قفس تو باز  بی غروروبی نیازاز پرواز

    چشمان بی حسرتی  دوخته

    بر پیکرت

    و….. تو دراین جدال بی امان

    به چپ وراست میغلطی

    بی اندیشه وبدون زدو خورد

    ………..

    و.. اما ….

    من درقفس مانده ام

    وشاهد دشت بیکران اندیشه هایم

    که درمغزم نطفه میبند ند

    تا بروید بار دگر

    من……

    به شفق سرخ هرصبح سلام میگویم

    رنگ روشن آفتاب

    پرواز مرغان شاد

    با پیغام باد

    بر  بال یک احساس نا پیدا

    یک عشق

    گاه آهنگ لطیف دوستی

    گاه غرش دردی کهنسال

    شعله میکشد  درسینه ام

    ومیتابد بر سینه ام

    تا شب خاموش را رسوا کنم

    …………….

     

     

  • مستی وراستی

    زنی میانه سال به رادیو تلویزیون ( طپش ) تلفن کرد ونمیساعت وقت برنامه

    را گرفت چون زده بود به سیم آخر ومیخواست رکود اقتصادی امریکا ودولت

    ایران وبطورکلی دنیا را با ( سکس ) نجات بخشد ومن چه ساده دلانه

    نوشتم که :

    ما پاک زیستیم ، وبا چه افتخاری آنرا نوشتم ! از اینکه عشق

    ما پاک بود ! .

    از مستی های خود شرمنده وپشیمان  ، آنچنانم پشیمان که مپرس واین خانم

    داشت با چهار دوست پسر زیر سن خودش آبجوی تگری میزد وسپس هم

    برنامه ای اجرا کرده وفیلمبرداری نموده آنرا به دنیای هنر !!! عرضه بدارند

    بلی ! در ان زمانها اگرکمی مست میکردم ناگهان همه آرزوهاوشوق هستی

    در وجودم شکل میگرفت ودر آن حال میخواستم  کالبد جسم را درهم بشکنم

    وبه یک نور تبدیل شده جزیی از آفریدگار ویا کائنات باشم ؛ میخواستم که

    به آسمان بروم ودر همان حال همه وهمه چیزر ا میبخشیدم حتی دشمنانم را

    ومیدانستم که این حالت تصادفی نیست  بلکه نشان پیوند عمیق روح وجسم

    میباشد.

    در آن حالت مستی  گویی همه عالم وقدرتهای آن در دسترسم بودند ومن

    به چه راحتی میتوانستم از اینهمه قدرت که پشتوانه ام بود بذل وبخشش

    کنم بدون هراس ، هرچه را که میل داشتم میبخشیدم روحم بکلی از جسمم

    جدا میشد وبا کائنات یکی شده واز دنیا برون میشدم .

    حال امروز نمیدانم  آنچه را که درگذشته  ودریک حالت مستی  بخشیده ام

    به آن درست فکر کنم ویا فراموش کنم گاهی هوس همان روزها را دارم 

    مستی های جوانی را.

    امروز دیگر نمیشود از همه چیز فارغ شد  گاهی در حال عادی نیزآخرین

    ته مانده جیبم را نیز می بخشم  سپس در کوچه پس کوچه ها وخیابانها

    پیاده راه میافتم  وبخانه میرسم ، کلید را درقفل خانه میچرخانم وسپس

    بدون آنکه کسی بانتظارم باشد مانند یک کیسه شنی وسنگین خودر ا

    در بستر خالی ومنتظرم رها میکنم .

    چشمانم را میبندم  وبه آن لحظه های خوب می اندیشم خاطرات بد را

    مانند دانه های سیاه از میان افکارم جدا میکنم ودراین لحظه است

    که رها میشوم وبخواب میروم .

    به هنگام صبح چشمانم را باز میکنم واولین سئوالم این است :

    امروز چه روزی است ؟ وچه کاری را باید انجام بدهم ؟

    و….سپس افکارم را متمرکز میکنم ، در یک شهر غریب

    کوچه های غریب تر در هیاهوی بی هد ف  وضد انسانی و

    بی رحم باید روز را شروع کنم وتازه میفهمم که قرن هاست

    از مستی ها و حال آن دورافتاده ام وبه امید فردای بی فردا در

    یک سکوت نشسته ام .

    حال در کدام سوی این دنیای کثیف نشسته ایم ؟ وچه هدفی را

    باید دنبال کنیم ؟ درمیان سکس واعتیاد ومدفوع انسانهای دیوانه

    که از همه چیز خود گذ شته وخود نمیدانند چرا زنده اند .

     

  • ما پاک ز یستیم ، پاک

    تنها نگاه بود وتبسم میان ما

    تنها نگاه بود وتبسم …. اما

    گاهی که از تب هیجانهابی تاب میشدیم

    گاهی که سینه هایمان میکوفت

    گاهی که قلبهایمان چون کوره میسوخت

    دست تو بود ودست من

    این دوستان پاک

    واز این پل بزرگ پیوند دستها

    دلهای ما بخلوتی راه داشتند

    ……

    یکبار نیز

    یادت اگر باشد

    زمانی عازم سفر بودی

    یک لحظه بلی ، تنها یک لحظه

    سرروی شانه های یکدیگر گذاشتیم

    و…..من گریستم

    تنها نگاه بود وتبسم میان ما

    ما پاک زیستیم

    ………… تقدیم به ، روانشاد  محمود

    شعر از فریدون مشیری

  • ترنم باغ

    زمستان ، پنجره را به روی سپیدی برفهابست

    یا کاغذهای رنگی ، سبزوآبی وبا نقشی از شقایق سرخ

    دیوار خانه را پوشاندم و باغ وبهاران را بخانه آوردم

    بوی هیزم سوخته در بخاری همسایه همه اطاق را اشباح

    کرده است .صدایی میشنوم، گوش فرادادم ، پرواز چلچله ها

    در حال پرواز که خبراز یک فصل تازه را نوید میدهند

    چراغهای رنگین گوشه میدان با وزش باد ، آن انزوای

    وحشتناک را میشکنند

    به زود ی سال نو فرا میرسد ، همه راهها به همین سال

    ختم میشوند ، سالهای عمر ما نیر با این سال شمرده میشوند

    هیچ خطی با این نقطه تلاقی نخواهد کرد

    خط ما جداست

    ………..

    در حاشیه نشسته ایم وبه واژه های بیمعنی

    روح میدهیم

    تا شاید این قلبهای کاغذی ، این ریاهای مقوایی

    بشکنند

    روح اسیر هیچ وسوسه ای نیست

    تنها سحر ما ه درخشان وبیداری خورشید

    مرا بسوی خود میکشد

    هنوز ایستاد ه ام

    هنوز زمین زیر پاهایم سفت وسخت است

    روی دوپای خویشم ودر رویای فتح هیچ قله ای

    نیستم

    در پناه هیچ چراغی ، جای نمیگیرم

    …….

    جاده های تاریک ولغزنده وستاره های مقوایی

    مسیر یک جنبش کهنه را تکرار میکنند

    و….. من به ترنم دلنشین آوایی گوش میدهم که ….

    از سینه ام بر میخیزد

    در من حس زندگی جریان دارد

    من هنوز زنده ام

  • بهار ، فصل مشکوک !

    در فصل بهار ، همزمان با ذوب شدن برفها ، گویی طبیعت به دوران نقاهت

    خود دچار میشود ، احساس میکنی که تمام پنجره های یک بیمارستان بزرگ را

    بازکرده اند وطبیعت به غیرا ازیک قرنطینه نیست.

    در فصل بهار درکنار همه چیزهایی که نوودر شرف شروع زندگی است ،

    هنوز به دنیا نیامده وچه بسا قبل از تولدهمراه با سایر شکوفه های یخ بسته

    عمرشان به پایان برسد وچیزهای مرده ای هم وجوددارند که چه بسا ابدی

    باشند.

    بهار فصل مشکوک وبیماری زاست ، با بهاربه هنگام شکفتن نخستین

    شکوفه های مرده ، از دامنه کوهها وکف رودخانه ها تکه های کثیف

    برف مانند ملافه های خونین ولکه دار یک بیمارستان در میان زمین وآسمان

    معلق هستند ، در جنگلها از یک سو بوی شکوفه هاواز سوی دیگر بوی

    پوسیدگی وفسادبه مشام انسان میرسد دراین فصل در روی زمین وجنگلها

    وپارکها پا روی هرچه بگذاری نا مطمئن است  وانسان نمیداند  آنچه را لگد

    میکند دارد میمیرد ویا زنده میشود.

    فهار فصلی است که کودکان ضعیف جوانان رو به تحلیل رفته  بیماران و

    اشخاص تیره بخت وناقص الخلقه وپیران از دنیا میروند .

    من از بهار بیزار م ( دومینتزای من ) استریای سرگردان ، من از بهار

    بیزارم .

  • هذیان

     

    آن آتشی که دردل ما شعله میکشد

    گر دردامن شیخ افتاده بود

    دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق

    نام گنه کاره رسوار نداده بود ……..

    ………………………………………….

    دست نبدارم در را گشود ؛ چشم تبدارم تنها ظلمتها رادید

    و..صداید پای رهزن شبانه را

    دست تبدارم را به زیر باران گرفتم

    پیکر داغم را به باران سپردم

    نفسم در سکوت خانه می پیچید

    ناله هایم از شوق خالی بودند

    درختان به همراه بوران ناله سر داده ونجوا کنان

    به گوشم میخواندند :

    از کدامین روز واز کدام خلوت راز میگویی ؟

    نگاهم به آسمان کشیده شد

    خدا را دیدم که به من میخندد

    دست تبدارم را بسوی او دراز کردم

    باد طعنه زنان  دستهایم راد تکان داد

    هوا بود ، تنها هوا بود و……..

    دیگر هیچ !

     

  • باغچه

     

    در هوای یخبندان وبارش بوران وباد گلبهای نرگس وسنبل من گل دادند آنهارا چیدم وبوسیدم واز بوی خوش آنها سرمست شدم ، آنهارا درلیوانی از جنس کریستال نهادم با آب گوار وسپس گفتم :

    ای نازنین گلهای زیبا، که باعطر وزیبایی خود مرا بیقرار ساخته اید میخواهم رازی را برایتان فاش کنم .

    بی آنکه سخنی از غم دل بر زبان بیاورم ، به تنها کسیکه دوستش داشتم فکر میکردم وزمانیکه با او روبرو شدم ، رنگم به سپیدی میزد وهنگامیکه با وچشم میدوختم ، نگاهش را از من میدزدید، عشق آتشین او که هرگز در دلم خاموش نشدوشب وروز باو میاندیشیدم .روزی رازی را کشف کردم  واآن این بود که :

    من اورا دوست میداشتم ، نه او مرا.

    ——————————

    روزی نامت را به خورشید گفتم وبانتظار نشستم

    تا درخت ارغوان به گل بنشیند

    تا زمستان نشستم

    وتنها یک بار بهاررا دیدم ، درچشمان صاف وروشن تو

    آن روز از ضمیر پاک تو بیخبر بودم ورهسپار جاده

    زندانبان با خنجر ز بان در گذرگاهم ایستاده بود

    ومن نمیخواستم نامت را با و بگویم

    نامت را بر لوحی از طلا نوشتم وبه گردن آویختم

    ومیدانستم که دیگر فرصتی برای بازگشت نیست

    من در یک طنز تلخ وتاریک نشسته بودم

    به تماشای ارابه های نان و….کشک !

    ثریا . در بستر بیماری

  • در این دیار ، چراغهای ذهن چرا تاریکند؟

    روزها روشن وآفتابی ، درسراشیب تاریکی ذهن آدمها

    بی تحمل وحیرانند

    دیگر فصلهای موعظه برایم تمام شدند

    ماندن بیهوده است

    عشق به آن بلندای چوبی  ، بیهوده است

    شنیدن صدای خشمگین وگاهی مهریان پادوهای اصول مثلث

    برایم بیهوده است

    دراین خراب آباد ، غیراز من که بود

    درانزوای تاریک خود بنشیند ؟

    دراین دیار آفتاب همیشه ویلان است

    لخت وعریان بی حیا

    کمتر بهاری بما سلام میگوید

    آه … که دارم از این دلتنگیها میمیرم

    وبخوبی میدانم دیگر هیچ پلکانی مرا بسوی بالا نمیبرد

    دراینجا بانوی گرامی همیشه درمیان انبوهی از گل وسبزه وشمع

    بر دوش مردان سوار است

    وبانوان دیگر بسوی پنجره مرگ پرتاب میشوند

    دیار غریبی است !

    ……..

    من اینجا تنهایم ، تنها نشسته ام

    نه درکنار شما ، نه دربازار حراجیها

    من اینجا نشسته ام ؛ نه درگلستان شما

    من درسکوت نشسته ام  سکوتی تلخ

    تلخی یک فاجعه است سکوت هم یک جنایت است

    از کدام سو بگویم واز کدام کلام که …..

    هر کلام من یک فر یاد است

    یک فریاد زهر آلود که درکام بیرحمتان می نشیند

    کبوتران من پرواز را فراموش کرده اند

    پاهای آنان با زنگ بسته است

    در یک چشم انداز ستمگرانه به تکرار تلخی ها

    میپردازند

    من اینجا نشسته ام

    اما نه درکنار شما

    دوراز شما

    ودوراز هیاهوی بازار شما

    ………. پنجشنبه 12

  • زندانی زندان

    هرکسی بود دراین جهان از روز نخست ، آسایش خویش جست واین بود درست .

    عاقل داند که گنج آسایش را ، درکنج کتابخانه نمیباید جست .

    ………………………..

    اگر روزی نام من ، برلوح این زمانه بماند، به یادگار

    به جرم زادنم که دریک شب مستی پدر ،

    با هم آغوشی مادر ، من واو به عذاب ابدی

    گرفتار شدیم ، نمیدانم چه نامی خواهم داشت

    آندم که چشم گشودم ، تا ببینم دنیارا

    پدر روگرداند( چرا پسر نشدم ) ؟

    ومادر به دایه ام سپرد تا شیر اورا ننوشم

    ( چرا که پسر نبودم )!

    زمانی چشم گشودم دیدم آواره دامن زنی غریبه ام

    ووامانده یک شب شراب

    بیچاره مادر

    چندی با چرخ روزگار گردیدم ، چندی به دری کوبیدم

    درها همه بسته برویم ( چرا که پسر نبودم )

    و…. اینک منم ( زنی ) که دیگر پشت به پدر کرده

    واز حصار زندان سکندر گریخته دیگر آن ( الاغی که بار طلایی )دیگران را حمل میکرد نیستم

    دیگر هیچ قلاده ای به گردنم نیست تا نشان دهد که زندانی

    مردی بوده ام

    روزیکه چشمان زنانه ام  بسوی عشق بازشد

    درکوچه پس کوچه سگهای ولگردآواره شدم

    وزمانی دردستهای یک زندانبان که خودرا صاحب اختیار من میدانست

    میروم تا شاد بمانم  با سیه چشمان !!!