Category: General

  • کریسمس

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا !

    بنفشه  دوش به گل گفت ونشانی داد / که تاب من به جهان طره فلانی داد 

    دلم خزانه اسرار بود ودست قضا / درش ببست وکلیدش را به دلستانی داد

    روز گذشته ” آندره ریو”  شاید بهترین وزیباترین برنامه های جشن کریسمس را  نمایش داد  خود او میگفت “هرکجای دنیا باشم   کریسمس خودرا به خانه میرسانم وخانه را خودم تزیین میکنم ” و چه زیبا هم تزیین کرده  و  حال نمایش روز گذشته با حضوردوستان وهمه اهل محل و درشهر مستریخ ” هلند” برپا بود . غرق تماشای آن بودم که درب خانه باز شد دخترم باتفاق همسرش با کوله باری از مواد غذایی وشراب  به  درون امدند  بمن گفتند تو بنشین کاری با تو نداریم سفره ای زیبا به همراه غذاهایی که همسرش تازه از روی کتابی فرا گرفته بود با سس خوشمزه به همراه شراب  وتماشای برنامه اندره ریو  آغاز وبه پایان بردیم .

    ویا فرشتگان نامه شب قبل مرا خوانده بو دند که این نمایش زیبا واین ساعات گرانبهاررا برایم فراهم ساختند ! 

    نمیدانم شاید اندیشه ها ی چشمگیر من در پس برده  به نمایش درمیاید شب یلدارا که با زهر تمام به پایان رساندم وشب کریسمس را بدون وجود نازنیانم  تنها بسر بردم ودر این فکر بودم  که او تنها چکار میکند عکسی از غذای کریسمس برایم فرستاد که گویا سفارش داده بود !  

    گویا این شب وروز تبدیل به  یک عا دت شده است ..

    چیزهایی را گم میکنیم وهر چه میگردیم کمتر  پیدا میکنیم ودرهر دقیقه ای که از عمر ما میگذرد چیزهاییرا داده ایم وبرای به دست آوردن گمشده ها باید راهی یافت .

    ما درزندگی مان اندیشه ها  . کردارها  .  وگفتارها ی خود را  درهمه جا مانند  بذر میپیاشیم دیگران از آنها استفاده های زیادی میبرند ویا صاحب آن میشوند وما تحقیر شده باز باید زیر دست دولتهای بزرگ خونخوار باشیم که چشم به آن خاک پر نعمت دوخته اند چیزی دیگر از آن باقی نمانده غیراز گورستانهای وسیع نژاد ما اصالت ما کم کم از بین میرود وبا رفتن همین چند نفری که دربرون  مرزد اریم برای همیشه دیگر ایران وایرانی نابود خواهد شد فرهنگ پر بار آن دیگر دررون کتابها خاک خواهد خورد امروز تنها یک تیمارستان لبریز از دیوانه ها  درآن سوی جهان بنام سر زمین من وجود دارد عده ای دور خود میگردند بیهوده وبا مانند میمون  مقلد میشوند هرچیزی را  تقلید کرده  ازهر پلیدی ونا پاکی و ازتمیزی بیزارند واز گفتن زیباییها گریزان.

    ذهن وکمال واندیشه تنها دارای یک فرد است  . زمانی که من به چشمان نیم بسته آن مرد که روی ویلونش خم بود ولبخندی بر لب داشت مینیگریستم میدانستم او از همه دنیا ومردم جداست وبا نت ها وآهنگهای خود درپرواز است . 

    او دیگر نیازی به هیچکس ندارد تنها یک ویلون دویست وپنجاه ساله  مونس وعشق بزرگ اوست ومردمی که عاشقانه گرد او جمع شده اند  او همه اهالی دهکده را به دنبال داشت وبا انها درمیان برفها آوازه خوان میگذشتند . نمایشی بسیار پر شکوه وزیبا بود  که با خواندن سرود مذهبی در کلیسای شهر به پایان رسید ومن چنان دلم گرفت که ماچه کردیم درخا رج در طی چهل وسه سال  نشستیم تخمه شکستیم وچرند گفتیم وجیب یکدیگر ا خالی کردیم نِشه شدیم  عکسبرداری کردیم از یک یگر کلاه  برداری کردیم یکدیگر را   لو.دادیم   رسوا کردیم وکارمان همین بود که هر یک دیگری را به سوی نابودی بکشاند .

    بنظر من شعر وموسیقی وهنر میتواند انسانهارا به  یکدیگر نزدیک کند ما ازهنر ها تنها نام انرا داریم وخط ونقاشی ولمیدن روی تشکچه ها  نه بیشتر.

    هلند روی اب بنا شده سطح ان از سط دریا پایین تر است برف ویخبندان همه جا را را گرفته است اما مردم با لباسهای گرم همچنان شادی کنا ن این تاریکی وسرمای را ازخود دور میسازند ما راهی به زندگی آنها نداریم کمتر با ما اخت میشوند مارا بهتر  از خود ما  میشناسند  حال هرچند فیلسوف باشیم یا دانشمند  ویا سخنران .

    به هرروی کار دیروز دامام من که یک خارجی است برایم بسیار پر ارزش بود انواع واقسام ماهی ها وگوشت فیله با سس شراب ومیوه درون بشقابهای زیبای تزیین شده  به همراه پنیر وشراب  اندوه مرا ازمن دورساخت او بخوبی میدانست که من درچه دورخی دارم میسوزم ودم نمیزنم .

    کدام ایرانی شب عید نوروز به خانه یک زن  ویا یک بیمار ویا یک مرد تنها میرود وبرایش سفره پهن میکند اگر اورا دیدید مرا باخبر سازید .

    ما از تاریکیها گذشتیم ودوباره با میل به تاریکی ها رفتیم  به سوی تونل تاریک بدون روزنه بر گشتیم  عقل وشعور وانسانیت وشرف خودرا دودستی تقدیم ملای ده کردیم که باندازه همان الاغش شعو ر ندارد.

    امروز  یک تیمارستان که مردمش باعث تمسخر دیگرانند  همه هم دچا رفلسفه بافی شده اند.

    دنیای بیرون هم همهرا با یک جاروب میراند وبیرون میریزد دروغ وریا کاری یکی از ارکان مهم  زندگی ما شده است واگر کسی  تن به راستی وآگاهی وزیبایی درون خود بدهد وبه صدای دل واندیشه خود گوش دهد اورا دیوانه  خطاب میکنند که هنوز به رشد عقلی نرسیده ومانند آنها عکس برگردان نیست .

    گهی زاهد همی خوانند  وگذرند /  من مسکین ندانم تا کدامم ؟ 

    حافظ رند ما چنین مسئله ایرا ندارد او خود میداند که رند است  عقل دریک عارف ایجاد اضداد بنیادی میکند  شریعت وحقیقت باهم متضادند میل ندارم وارد بحث وگفته های بزرگان شوم دیگر گوشی نمانده ودلی نیست تا به این سخنان بسپارد نسل نوین وتازه م بسرعت مانند باد به همراه تکنو لوژی ها پیش میرود .

    نوه هفت ساله من دیگر لوگو را باز ی بچه ها  مینامد !!! او حال میتواند روی موبایلش طراحی لباسش را انجام دهد ! ونقاشی کند خانه آنها مجهز به تمام مصنوعات تکنو لوژی است حتی شیشه پااک کن آنها نیزمانند جاروبشان  خودکار وگوش بفرمان است درچنین خانه ای من احساس مرگ میکنم احساس میکنم همه رباط شده ایم و….بزودی و با رباط های دیگری همخانه خواهیم شد  حال آیا بهتر نیست این لحظه های زیبارا در جان ودل وروح خود ضبط کنیم ؟ !.

    برو معالجه خود کن  ای نصیحت گو / شراب وشاهد وشیرینی کرا زیانی داد ؟ ” حافظ”  پایان / ث

    ثریا ایرانمنش / 26/12/ 2021 میلادی .

     عکاس  نا مربی با پوشش سیاه آمد عکسی از صفحه من گرفت ورفت ! 

  • ال نینیو

     ثریا ایرانمنش  ،،،،، لب پرچین ،

    هر چه نشستم   تا ببینم پاپا نوئل درب این خانه را میزنذ  ، نه ! خبری نشد چرا که نامه برایش نفرستاده وان نامه ای را هم که شب گذشته نوشتم خطاب به لله ها ودایه ها   وخدمتکاران او بود ،.نینیوهنوز بچه است ودرون قنداق خود خفته واز  رمز ‌راز و دیکتاتوری جهانی. که آن ا ترک کرد بیخبر آست . هنوز نمیداند  که بااشعه لیزر می‌توان  چندین. آتشفشان خفته را ناگهان. بیدار کرد. او هنوز لیزر را نمی شناسد او از علم  جدید تکنولوژی  پیشرفته. نیز  چیزی نمیدانند و نخواهد دانست این پروردگار او ودایه های مهربانتر  از مادر هستند که برای دنیای باصفای او تصمیم میگیرند 

    اولین. روزیکه پای به این دهکده کوچک که امروز به شهرهای بزرگ دنیا طعنه میزند ، گذاشتم. هنوزنیمی از خیابان‌ها خاکی بودند. وهنوز کسی شلوار و  جین ‌سوپر. مارکت را نمیشناخت. هنوز بقالی بود میوه فروشی محلی بود وشیر تازه روزانه درون. یک کیسه که باید انر میجوشاندیم  اه چه صفایی. دآشت این دهکده. بوی آب  روی خاک دستنخورده  چند هتل قدیمی  با چند توریست پیر وپاتال انگلیسی دانمارکی سوئدی وغیره و یک کلیسای کوچک که جایگاه روزانه من بود وهر روز به تماشای. او میرفتم واشک میریختم برای. آنچه را که از  دست داده بودم خانه ام را سر زمینم را. حال  از انگلستان نیز بیزار بسوی خورشید پرواز کرده بودم .

     مردمی ساده دل مهربان که اولین کلمه  واشنایی با زبان  خودشانرا با چای بمن یاد  دادند نانهای تازه داغ  نه خمیر های یخ زده  مرغها وجوجه ها روزانه گوشتها  روزانه و…….ناگهان در یک شب همه چیز عوض. شد شیرها به درون قوطیهای رنگ ووارنگ رفتند تقسیم شدندند  پر چربی کم چربی با لاکتوز بی لاگتوز  ونانها شکلشان عوض شد سوپبرمارکتهای چند ملیتی زباله هایی که در انبارشهایشان تلمبار شده بود به اینجا هجوم آوردند  ونا،گهان  من خودرا در وسط شهر  واشنگتن  ، سوئد، دانمارک، وازهمه گندهتر انگلستان دیدم ،

    واو به آسمان رفت در یک تنا سخ  فوری تبدیل به  یک بچه شد وبرگشت کلیسای کوچک شهر به کاتدرالها ا ها طعنه میزند واز ایمان من چیزی بر جای نمانده. خدا راهم زندانی کردند وخود خدا شدند شیطان بر مسند قدرت نشست. ‌و……دیگر هیچ .

    پایان    

    اولین روز کریسمس و،،،،،،،؟ث 

  • لعنتی ها

     دردنامه  شب کریسمس

    ثریا. ایرانمنش  ،،،،لب پرچین ،،،،

    امشب دردناک‌ترین شب کریسمس را  با چشم دیدم واشکی که درچشمان مردم بود  درچشمان   من نشست وتنهایی. خودرا از یاد بردم ،

    با پوزه بند  که دیگر مانند حجاب اجباری ‌ابدی شد ، چهار نفر  نه بیشتر با فاصله معین درون خانه. بدون موزیک دریک سکوت تنها. میگوی کباب شده وماهی های یخ زده را به دندان میکشند ،.عزیزانشان  در. راه دور هریک تنها درون همان جعبه هایی که  آقایان ساخته اند. دستور دستور است  جنگ. میکربی  است توام با جنگ اقتصادی. ما باید بهترین ها برای خودمان داشته باشیم  الان درون کاخها ‌هتلها چند ستاره  میزهای دراز. لبا لب از غذاهای عالی چیده شده  موزیک مینوازد  آهنگ‌های دلنوازی را  به سمع مذعوین محترم  میرسانند . .البته بدون پوزه بند وایجاد فاصله ها ،

     دراین ولایت فلک زده  درست همین دیرو ز سیل را  راهی کوچه ها وخانه ها کردند  مردم درمیان. گل و لای و ‌لجن و در انسو در میان خاکسترها داغی که به همراه آتش مذاب  جاری است  خودرا در پتوها پیچیده اند  باران شدیدی می‌بارد ،

    نداری زیر نور شده بنشین وماهی دودی یخ زده را به دندان بکش،

    نه خبری از آنهمه شادی های گذشته نیست فیلمهای تکراری صد سال پیش و …. اخبار جعلی  تعداد بیماران خیالی وغیره که دیگر  برای همه دستشان رو شده است 

    ننگ ونفرت بر شما باد که   دنیای زیبای مارا ویران  ساختید   مردان منفعل وزنان فاحشه پیر ووامانده که ترکیبی نکبت تشکیل داده اید. ودر زیر پرچم بیت اعظم که بشما دستورات. ر ا می‌دهد نان مرا میدزند  تا به دهان شما فرو کند.  ننگ ونفرت ابدی بر شما میخواهید سانسور کنید مهم نیست کلی جای دیگر هست که بنویسم  درباره این شبهای ننگین ونفرت اور دست باف گلوبالیسم

    من زیر نور شمع دارم  دعا می‌کنم که دست اینجنایتکاران. ا راز سر دنیا کوتاه کند وخدای خودرا برداشته درون همان م‌وشکهایی که برای  ویرانی زمین به هوا میفرستند خود نیز بروند و زمین  مارا مادر مار ومادر طبیعت را رها سازند ،.مگر آن بالا چقدر خرج دارد  .مگر خود شما چند  سال دیگر میخواهید. شیره زندگی را بمکید  خون نوزادان تا مدتی می‌تواند به شما وعمر نکبتبار  شما کمک کند بعد از آن شمارا تکه تکه  خواهد کرد. ومن امیدوار هستم شاهد تکه تکه شدن شما باشم   میل دارید سایه همه گذشته ها آرا از سر مردم  بر چینید  تاریخ را ویران سازید  کور خوانده اید امسال مردم بیشتر بلین  کذاشتند. وتعداد درختان وچراغها  از هر سال بیشتر بود گوسفندان  شما بع بع کنان بسوی طویله ها  می روند تا دستورات شمارا اطاعت میکنند برای. مزایای قانونی. 

    بیست وپجم دسامبر شوم  دوهزارو بیست ویک 

  • کدام سایه ؟!

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    تو بلندی و عظیم  . من پستم / چکنم تا بتو   رسد دستم /  تا که سر زیر پای تو ننهم / ترسم بروم چنان که خود هستم …..” عطار نیشابوری” !

    عشق ورزیدن به تو از فردیت ها گذشته است روزی گمان بردم که به حقیقت روح خویش وبتو رسیده ام  اما تنها یک گمان بود  من زیر سایه دیگران که بتو ملحق شده بودم میزیستیم  همچنانکه هیچگاه ازخودم نبودم امروز هم دانستم  من نیستم که بتو رسیدم دیگرانند که بتو رسیده اند ومن لقمه ا ی از سفره آنهابر میدارم  ودراین خیال که سفره من پهن است وتو بر صدر نشسته ای . 

    زمانیکه برای رسیدن بخود میاندیشم  دیگر ترا درکنارم احساس نمیکنم میدانم درکنار دیگرانی ومن باید با توسل به انها بتو نزدیک شوم ودرپایین سفره بنشینم تا مگر نیمه نگاهی بمن نیز افکنی .  چقدر بی تو تنها مانده ام . بی تو بودن یعنی از خویشتن بریدن واین احساس بیگانگی  مدتهاست که بامن است ومرا رنج میدهد .

    من چندان عرفانی نیستم واین راه را نیز هرگز نپیموده ام  همیشه تنها حرکت کرده ام بی همراه بی همزاد وبی توشه بخیال انکه تودرکنارم راه میروی سایه ات را جای پایت را میدیدیم اما مدتهاست که دیگر اثری ازتو جای و پایت نیست ترا به درون ( معبد ) بزرگ شش ضلعی بردند وحبس کردند وخود جانشین تو شدند قدرت را ازدست تو گرفتند یک دست یگانه وخود اوامر صادر میکنند  ما دیگر باید تن بمردن بدهیم تا آنها خدای خودرا بر مسند قدرت بنشانند ونامی دیگر برو نهند مانند انسانهای اولیه که سنگی را رنگ میکردندوبرایش چشم وابرو میگذاشتند وآنچنان توحشی درون او نقاشی میکردند که همه از ترس جلوی آن سنک زانو بزند کم کم این سنک تراشیده شد وبصورت فرشته ای درآمد وهمچنان این سیر ادامه داشت تا امروز درون معابد بزرگ صدها ازان فرشتگان بالدارد وبی بال رویهم انباشته اند وخاک میخورند  وبرای ستایش توهریک زبانی جداگانه دارند اما من هیچ یک از این زبانهارا نه میشناسم ونه میدانم تنها دردرونم به دنبال تو میگشتم در تاریکی های وجودم همیشه نوری بود  امروز فهمیدم که  شریک دیگرانم وتو یگانه متعلق بمن نیستی  من به مال دیگران ناخنک میزنم .

    چنان گم گشته ام  وز خویش رفته  / که گویی غم جز یکدم ندارم / ندارم دل  . بسی جستم دلم باز /  وگر دارم ا زاین عالم ندارم  / 

    بی دلی  هما ن احساس  گمگشتگی درخود  واز خویشتن برون رفتن است ومن از خود نیز دور شده ام  وتنها به ان معبد شش ضلعی میاندیشم که زندگی ما وجهان هستی را دردست گرفته است طرفداران زیادی را بخود جلب کرده شاید بیشتر از معبد روملوی قدیم وامام زمانی که وعده اش را بما درکتابها دادند  که به هنگام  امدن تا زانوی اسب اوخون  است واو اسب را درمیان خون میراند تا بر جایگاهش تکیه دهد .شاید این همان باشد دران زمانها کتب درسی مارا  کسان دیگری مینوشتند یارونوشت ازکتب قدیم بود ویا از رویاهایشان کمک میگرفتند .

    امروز ما از هر دینی هر ایده و لوژی وهر آیینی وهر فلسفه ای تاری بر گردن خود گره میزنیم  وهمه دردرون این پندار که شاید تو درآنجا باشی  خودرا گم میکنیم  امروز ما درپی سایه های تاریکی راه  میرویم بی هیچ هدفی ویا مقصودی وآن نور یکه بایدبر دلها بتاباند  برای همیشه گم  شد. وجایش را به تاریکی درون داد .

    امروز دیگر حتی نمیتوان از  مرگ مادر حرف زد چه بسا نکیر ومنکر برتو ظاهر شوند و ترا جریمه کنند که چرا  حرف زدی دهانت را میدوزند  راه نفس را گرفته اند ومن چه صادقانه درانتظار تو هستم که مارا یاری برسانی اما تنها ساعات شومی بما ندا میدهد که ………تو دیگر نیستی هر چه بود تمام شد ودربها را بسته اند دری دیگر باز شده که ترا به آن راه نمیدهند  چرا که نقدینه کم داری .  تو از ما  نقدینه و ورودی نمی خواستی  درب خانه  تو درون دلها به روی همه باز بود اما امروز دیگر روز دیگری است . ث

    پایان 

    پایان 23/ 12/ 2021 میلادی 

  • خبرهای خوش

     ، لب پرچین  ثریا ایرانمنش
    در این فکر بودم که. با همه  گرفتاری ها وببند و منشین  باز شب خوبی خواهیم داشت با شمع وشراب و شنیدن موسیقی ها روی تابلت !!!!درست درهمین شب که برای اولین بار از لباس خانه بیرون آمده ولباس پوشیدم ومنتظر میهمانان  بودم. آن خبر تکان  دهنده بمن رسید …….
    بیاد فیلم. ‌ویلن زن روی بام افتادم. درست همان شبی که قصاب محل از دخترش خ‌واستگاری کرد وخوش و سر مست به خانه میرفت. عسس  یا پلیس جلویش را گرفت وپس از مقداری  مکث و سر خاراندن. گفت : 
    دستور. رسیده که باید شهر  را ترک کنید  این دهکده را خالی نمایید ،
     
    آن مرد بیچاره کمی سرش را خاراند وبعد به طویله اش رفت  رو کرد به آسمان وگفت :
      گاد ،‌تو باید همین الان  وهمین امشب این خبر را بمن میدادی ؟. نمیشد کمی صبر میکردی تا من. خوشحالی وسر مستی ام را برای مدتی نگاه دارم. تو اینقدر حسود و بخیلی  ؟ 
    او راست میگفت طبیعت بیشتر از آنچه ما فکر کنیم روی  سرنوشت ما. با مداد قرمز خط میکشد و 
    با سری سنگی. بی آنکه بدانم کجا هستم وکجا می‌روم بسوی رختخ‌وابم رفتم وخوابیدم. !! ….. همین امشب  تو باید بمن این  کادوی  ارزنده را میدادی.  خوب دیگر حرفی با تو هم  ندارم تا خبر بعدی ،،ث
    بیست ودوم  دسامبر 

  • یلدا

     ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    مژده ای دل  که مسیحا نفسی می اید ؟   / (به تماشای زمستان چه کسی  می آید )؟

    شروع زمستان  وپیروزی خورشید بر تاریکی را به همه مردم جهان که درتاریکی زندگی میکنند تهنیت میگویم .

    باشد که خورشید درخشان پرده این تاریکی را از روی کره خاکی برداشته وصبحی روشن بر چهره زمین بتاباند .

    باشد که دست سوداگران مرگ از جهان کوتاه شده وسازندگان مزرعه عشق بزر آنرا درهمه جا بکارند .

    دراین حریم شبانه ستم وکشتار  وخوف ووحشت  درتاریکی ها ورنج شبانه وروزانه  این آوای توست که پرده هارا خواهد درید وصبح روشن را بما نوید خوهد داد .

    پیروز وکامروا باشید . یلدایتان مبارک / ث

    پایان / اول زمستان . 21/12/2021 میلادی  . 

  • روز خوبی نیست

     ثریا ایرانمنش از صفحه لب پرچین . یکشنبه  نوزده  دسامبر. دوهزارو بیست ویک ،  اسپانیا ،

    امروز احساس بدی دارم   روز گذشته روی کانال تلگرام مردی  یا پسری برایم پیام داد که تر از روی یک کامنت یافته ام  خواهرم سرطان دارد مادرم بیمار است پدرم بیکار است در یکخانواده  فقیر وغیره ، جواب  به او  هر چه بود اورا دگر گون کرد 

    در اینفکرم که یک جوان چگونه صاحب یک  گوشی گران قیمت است باان اوصافی که از  زندگیش می‌گوید چند عکس نا مربی و کدر هم بعنوان سیتی  اسکن خواهرش برایمفرستاد  ، .هرچه بود من نه پزشکم ونه آنچنان دارایی دارم  و چه زود به یک ناشناس اعتماد می‌کنم اورا دلیت کردم   برایم از راه  دیگری پیام فرستاد که من می‌توانم برادر خوبی برایت باشم چرا مرا خاموش کردی دیگر جوابی نداشتم به او بدهم ،.امروز چشمانم را بستم  وارزو کردم که اگر دوباره زندگی به حال اول بر میگشت  میل داشتی  کجابودی ،

    اه،،،،،، هیچوقت آن آپارتمان کوچک  را در طبقه سوم  از یاد نمیبرم  ا

    در سوز وسرمای سخت  زیر برف  من مجبور بودم کار کنم ودرس بخوانم کار من  وزیت‌ری یک  کارخانه دارو سازی بود  وگذارم به در آن خانه افتاد ، زنگ زدم خدمتکاری سرش را از پنجره  بیرو‌ن کرد وبا لحنی  توهین آ میزکه خاصیت ما ایرانیان است پرسید چی میخواهی ؟ 

    در جوابش گفتم  میل دارم با بانوی ویا آقای خانه در مورد این  مواد گفتگو کنم  زنگ را فشار داد  با آن کیف سنگین نفس زنان  به طبفه سوم رسیدم ،اه  چه بوی  خوشی  بوی  دلمه شیرازی  اطاقی گرم   دو اطاق تو در تو یکی ناهار خوری بود ودیگری نشیمن  زنی زیبا  با شکم بر آمده روی یک صندلی راحتی  داشت بافتنی میبافت ومردی بسیار  محترم  جنتلمن  با شال  گردن ابریشمی و روبدوشانبر  سیلک که یقه وسر دست‌هایش  مخمل آبی سیر بودند داشت روزنامه میخواند میز برای ناهار اماده  بود   تنها  می‌توانم بگویم. تصویری از یک فیلم سینمایی  عاشقانه جلوی  چشمانم  ظاهر شد زن بی نهایت زیبابود با پوزش ومعذرت خواهی کیف را گشودم تا محتویات انرا  معرفی کنم اما  بوی  غذا در آن موقع ظهر و سرمای بیرون وکرمای درون وانش‌ شومینه که داشت با عیزم میسوخت مدتی مرا  در سکوت نگاه دآشت ،.زن از من پرسید نامت چیست  اهل  کجایی  تصادفاهمشهری در آمدیم ،مرد از جای برخاست  باان قامت بلند آن ادوکلن  خوشبو  مستخدم رافرا خواند وگفت  سرویسی دیگر سر میز بگذار  سپس  کیف را  دمرو کرد آنهار ا بازدید نمود  پولش را درون کیف گذاشت ومیدانستم بیشتر  از حد  معمول  است مرا به سر میز هدایت کرد  پالتویم  ر ا گرفت   ومن روبه روی  همسرش نشستم   شاید بهترین و خوشمزه ترین غذا را من آن روز خوردم  که حتی در بهترین  هتلهای اروپا  نبود و نیست ونخواهد بود    ساعتی در یک رخوت وخواب آلودگی بسر میبرم گویی خوابم کرفته بود  ، پس از  چای وسیرینی بعنوان دسر  کمی بخود آمدم ، انمرد رو بمن کرد وگفت ؛

    دخترم. ، این کار تو نیست   هرکاری را برای کسی ساخته اند این دسته‌های کوچک وظزیف  این صورت شیرین وبیکناه  نباید  این کارا قبول کند. از امروز

    دنبال یک کار  اداری  بگرد . تا بتوانی. تحصیلات خود را ادامه دهی من از هیچ کوششی در این باره دریغ نخواهم کرد.  

    خمار آلوده  درد کشیده. سرم را پایین آنداختم  وبیرون آمدم. اتوبوس شرکت  سر تا سر خیابان را به دنبال من گشته بود   سر پرست  ما  یا سوپر ‌تیزر ،،،،،،تا آمد حرف بزند من کیف زا با پولهای درونش به وسط اتوبوس. انداختم وگفتم حقوق هم نمیخواهم خداحافظ 

    بقیه همکارانم که اکثرا دختر بودند با تعجب بمن نگاه  می‌کردند ،

    پیاده راهم را گرفتم و رفتم بسوی خانه ودر درونم  آرزو میکردم روزی مردی چنین  مهربان وپاکیزه  همسر من شود ومن مانند آن زن برایفرزندم  بافتنی ببافم 

     

    همه آرزوها   به هوا رفتند وتازه جنگ من با زندگی  شروع شد 

    امروز از خود پرسیدم اگر قرار بود  برگردی میل. دآشتی کجا بروی ونا،گهان آن خانه آن آپارتمان کوزی  وگرم آن خانواده. در نظرم. جلوه گر شد بلی آرزویم همان بود نه بیشتر قیافه آن مرد را به خاطر ندارم تنها لباسش  وروزنامه وصدای گرمش که میکفت 

    دخترم تو برای آن نوع کارها ساخته نشدی    ایااومیدانست که دراینده چه کارهای  وحشتناکی رویشانه ام گذاشتند که امروز   درد آنها مرا از پای در آورده است ؟!ث

    پایان 

     

  • گفتیم سخنی ورفتیم

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    چون مسافر تویی و من هیچم  / من هیچ دراخرین سفر چه کنم ؟ 

    چون تو جوینده خودی . بر من / من گم شگشته پا وسر چه کنم ؟ 

    نه ! هیچ امیدی به  ساختار نوین نیست وهیچ چیز دیگر نمیتواند مارا به سرای اصلی وخانه خود برگرداند همه غریبانیم که همه در کشورهایی  غریب  بصورت تکه  سنگی خاک شده واز میان خواهیم رفت نه نامی ونه نشانی از ما باقی نخواهد ماند ودر  اتیه توریستیهایی از فضای دیگر بر خاک آن سر زمین راه میروند وبا خود میگویند که درگذشته اینجا تمدنی وجود داشت همانند تمدن یونان ومصر وروم و حال بخاطر بی خیالی وبی عرضگی وخود فروشی مردمش از میان رفت تنها تلی خاک بجای مانده است ودست طبیعت  در زیرخاک چیزهای باارزشی را پنهان نگاه داشته  که ازچشم همه پنهان است .

    حال دیگر باور کردم که ” ان مرد” نه تنها برانداز نیست بلکه جا انداز است وهمه گونه  رختخوابی را پهن میکند برایش مهم نیست شهوت شهرت وبلند ی وبلند پروازی  آنچنان اورا دربر گرفته که دیگرحتی چشمانش قادر به دیدن زمین زیر پایش نیز نمیباشد .

    وآنهاییکه اطراف اورا گرفته اند  بیخبر از آتشفشان درونی آن مرد هستند  عده ای ازگوهر جانشان مایه گذاشته اند  وفریادشان بی پایان   است ومیل به فراموشی درانها نیست  همچانکه به آن ” الله” نادیده  دلبسته اندن به این یکی هم دلبستگی پیداکرده اند .

    من به چشمان خودواندیشه خود و احساس درونی خود سخت  معتقد هستم  چشمانی که خورشید را میبیند  وشب کوره را نیز تشخیص میدهد  حال همه چیز روشن است  ومن چشمانم رادبه روی او وکارهایش بسته ام  رفتنم گم شدن است در او گوهر زیبایی دیده نمیشود همه چیز تلخ است .

    همه گفتند من نه گفتم وناگهان  چشمانم بر ضد او برخاست  نگاهش غریب بود نا نجیب بود وخود خواهانه به همه مینگریست  فریادش تا عرش میرفت دران زمان من دراو چیزی را یافتم که که مدتها  درپی آن بودم .

    حقیقت ! نه ! او عاری از حقیقت است او یک شو من است بازی  را خوب میداند  روی صحنه خوب باری میکند هنگامیکه او حرف میزد من آهسته اهسته بسوی ” وطنم ” پیش میرفتم  درحالیکه دیگر ئمیدانستم وطنم کجاست  من مرزی را نمیشناختم  اما امروز  میان خانه من تا خانه همسایه یک مرز کشیده اند میان من وخانه فرزندانم یک دیوار بلند اما گویی او  ازهمه این مرزها گذشته است حال زمانی که از فراسوی  افکار او میگذرم  میبینیم گویا آفتاب عقل اونیز روبه خاموشی است  اودرتب وتاب سودای دیگریست میسوزد ومیسوزاند  با خیالی خوش وخاطری بسیار جمع .

    امروز من سوزندگی   را احساس میکنم زمانی هیچ مرزی را نمی شناختم اما امروز  دراین گمانم که فردا بین من واطاق خوابم نیز مرزی  ساخته شود  ومن نتوانم به   راحتی عبور کنم راه عیور مرا به روی همه سر زمینها بسته اند .

    من تنهاهستم . تنهای تنها وتن بها ین تنهایی داده ام تا برده نشوم .

    آه ! مادر ناهار چی داری ؟ هیچ برایم یکعدد  پیتزا بیاور هرچه میخواهد باشد  مهم نیست خسته ام.ث

    پایان / ثریا ایرانمشن 18/12/2021 میلادی ×

  • سروشی دیگر

     

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » »

     خیلی سعی دارم به نوعی با این  تابلت راه بیایم ونگذارم هرچه را که خودش میل دارد به روی صفحه  بیاورد .

    نمیدانم چند ساعت از نیمه شب گذشته هنوز کمی سر گیجه دارم وچشمانم حسابی گود رفته اند.  با این همه باز  به نوعی خودم را سر گرم می‌کنم ،.

    امشب حضور پر رنگ شاعران گذشته که امروز نه نامی ونه نشانی از آنها در میان است. وحضور بی رنگ نویسندگان بزرگ واز یاد رفته ما  وفلاسفه ومترجمین  مرا وادار  ساخت که برخیزم. وباز این وزنه را دردست بگیرم ویادی از آنها بکنم نسل امروز آنچنان درگیر حوادث  تازه  شده که بکلی خود  را ‌گذشته خودرا فراموش کردهاست قهرمان امروز آنها (نیکولاتسلا ) می‌باشد  ویافلان سیاستمدار  بیسواد ویا  در  حوضی یا استخری یا حمامی بنام کلاب هاووس!!!

    و نسلی بیسواد نادان  زاییده همان اهالی جنوب شهر که هنوز خون داغ  آنها  در رگهایشان جاری است  .فروغ فرخزاد    تقریبا از اذهان خارج شد برادرش که  پرچم فرو افتاده را از روی زمین بر دآشت وفریاد کشید کسی نمیتواند دهان مرا ببندد تکه تکه شد  عدهای از میان رفتند کتابهایشان خمیر شد مگر انکه توانست  یک ترجیح بند بلند بالایی در وصف  ویرانگر سر زمین بسراید کتابهایش مزین به آب طلا ومرتب تجدید چاپ شدند وخودشان با  حافظ شیرازی  در یک کاسه می مینوشند !!

    فروغ تقریبا از خاطره  ها محو شد سهراب  سپهری برگشت به همان زاذکاهش کاشان وپنهان شد 

    از خانلری. نادر پور  خبری نیست اگر هم باشد تنها  یکخط  ملک الشعرای بهار که  گردنبند مرواریدی بر گرد کوه دماوند افکند ‌مراد شعرای توده بود نیز دچار حادثه وزخم  خوردگی شد .

     بیشتر کتابها ترجمه شده ویا نوشته شده خمیر شدند ویا دچار پارکی سانسور مردان وزنانی با افکار پوسیده ونا بینا 

    سرودی بر نمیخیز.د  حمام زنانه ای بنام  کلاب هاووس.  درست شده یکی دنبال طاس ودولیچه اش میگیردد  دیگری سنگ پایش گم شده است وسومی  قهر کرده بیرون می‌رود استاد  سر بینه  این حمام هم به تنهایی نمیتواند  کاری از پیشبرد ،.حال بر گردیم  وبرویم سری هم به اپوزیسیون بزنیم ،

    ان تاریخ دان خودش به شکل تاریخ  در آمده ‌مانند یک کارتون روی کتابهایش خم شده تنها اجازه دارد از سعدی شیخ اجل. اشعاری را بخواند ،.وکم کم خودش به تاریخ  خواهد پیوست ،.آن مردک کوتوله قلقلی که میان جمعیت جلوی دادگاه فرمایشی ونمایشی  شلوارش را پایین کشید. در حال حاضر هیچکس را قبول ا ندارد ‌همان خط توده را گرفته با  آنکه میداند انتهای آن به سرازیری . وقعر دره ختم می‌شود اما خوب کاسبی است ،.آن یکی شین شارلاتان را بهتر است تنها بعنوان دلقک روی صحنه بدانیم. .اینها این جماعت  گذشتگانشان سر زمین  مارا ویران ساختند.  وامروز خودشان زیر سایه اسلحه  ومواد مخدر وقاچاق  اعضای بدن انسان‌ها وسایر نا گفتنی ها اظهار وجود میکنند   ملتی ونسلی نا پدید ونابود  شد سرزمینی به ویرانی کشیده شد   کشاورزی و صنعت واقتصادی  وکارهای هنری  هرچه بود  به فنا رفت ویادیکران انهارا به یغما بردند و ما هنوز در خم زلف گره خورده یار اسیریم وچشم به  آسمان وگوش به پیام ها میدهیم   مردم آن سر زمین  گروه گروه راهی گورستانها می‌شوند آنهم بی نام ونشان  .

    فعلا همه دکانی سر تبش باز کرده ونبش قبر میکنند  کسی به جلو نمی تازد نمیتواند بتازد. از چهار سو  نوک تیره اسلحه اورا تهدید می‌کند و ،،،،،،من باز کتاب های اشعارشان باز می‌کنم گویی پای به باغی پر گل گذاشته ام. باغی که هنوز بوی گل واواز بلبل  و جویبار و جام می و  آب تازه در آن به چشم میخورد شاعرانی بی ادعا شاعرانی غیر متعهد که هیچکدام عضو شب شعر انستیتو گوته  نبودند   کارمندانی ساده  که برای  دل خود میسرود‌ ند ویا همیشه عاشق بودند  که ناگهان. سالار سخن به میدان آمد و…….دیگر باقی بماند ، ،  

     ایکاش صبح زودتر میدمید ومن به فنجان قهوه ام میرسیدم وبازروی همان  صندلی می نشستم  وبه آسمان بی ستاره وشب تاریکی که در  پیش داریم بیاندیشم  وخوشخال باشم که ،،،،،،وعمر بسرعت میکذرد ،

    پایان دلنوشته  نیمه شب  جمعه  ۱۷دسامبر 

  • پرکن پیاله را !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    پر کن پیاله را . که این اب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمیبرد!

    اما چشم من همچنان  به ان بطری درون سبد خوابیده . دوخته شده تا شب یلدا آنرا بازکنم  وبه مستی روی آورم که دوران خوشی است مستی  وبیخبری ودر دریای عشق شنا کردن ودر رویاها به کسی که از تو دوراست وخیلی نزدیک درون قلبت نشسته وتکان نمیخورد وجایش را به کسی نمیدهد . آنچنان با جانم ودلم آمیختی  / کس ندانست کاین توهستی یا منم .

    مدتها با عقلم خلوت کردم  من واو به هم نزدیک شدیم  وبا هم تنهایی فکر کردیم  اما هر اندیشه ای را آب با خود میبرد  واندیشه های دیگری روی عقل سوار میشد . 

    من خاموشی های گرانی را درسینه دارم  وهرکدام از آنها دفتری است هفتاد هزار بزرگ  همه را آزمودم   وباز به خاموشی خود پناه بردم ودرخموشی باز اورا یافتم .  فریاد او بسویم آمد مرا صدا کرد  سروشس گران بود با فریادهای دیگرش فرق داشت معصومانه نشسته بود ومرا مینگریست ونوشته هایم را  به رخم میکشید  که برایش فرستاده بودم  ناگهان از درونم  ناله ای برخاست  ” تو هنوز همانی که بودی ” دیگر به دنبال خاموشی مرو  روشنایی را یافتی  دوباره چشمانترا باز کن .

    نه دیگر چیزی  برایش نخواهم نوشت میترسم فته ای برایش شود  فریاد م پرده های قدرت را درهم میشکند  پاره میکند و بگذار همه چیز درسینه ام زندانی باشد  من از پاره شدن گوش خراش کلمات وحشت دارم  بگذارپرده ها افتاده باشند  او درآنسوی ومن دراینسو  گاهی خاموشی از من میگریزد وبه فغانم  میاورد .

     در انتظار  شب یلدا هستم  سر آن بطر ی را بگشایم شرابی چند ساله هدیه ای گرانبها  شاید این آخرین جرعه یک جام باشد که من خواهم نوشید وشاید هم بخواب رقته باشم  کسی نمیداند اما میدانم اولین جرعه را نثار او خواهم کرد .نپرس چه کسی . ث

     ثریا ایرانمشن / 16/12/2021 میلادی 

  • سر گیجه !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین – ا سپانیا !

    داشتم به خدا فکر میکردم ساعت تازه سه ونیم پس از نیمه شب بود سرگیجه ام بیشترشد ! علتش را نمیدانم گاهی دچار این سر گیچه میشوم ویکروز تمام  روی مبل مینشینم  .

    زمانی که انسان همه  روابطش را  برای ایمان  بخدا  ویا یهوه ویا الله صرف کند دیگر چیزی برای فکر کردن ندارد باید خودرا قربانی کند  خیلی به گفته های  آن مرد ” دکتر هازلی” ایمان دارم  از خودش حرف نمیزند با مدرک ودلیل همه چیز را برایت میاورد ریشه هر درختی  تا تخمک آن شکافته میشود  .

    یک یهودی دین خدارا بزرگ‌ مییندارد وتنها خدای او  که  ” یهوه ” نامدارد دیگری خد ارا از آسمان به زمین آورده وبه او جسم داده  سپس اورا کشته سومی تنها یک خدای  بیگانه با به زبانی  دیگر  بسیار متعصب قهار جبار ودست به کشتن او خوب است  همه اینها  واقعا ایمان دارند حتی آن ابراهیم  دروغین  هم با نام خدا میل داشت پسرش را قربانی کند وامروز متاسفانه دکان بزرگی برای اهل دولت اسلام شده است حتی هنر ییشه ها که برایم جالبند  همه اروز دارند گرد آن خانه خالی بگردند . تو خانه را میبینی ومن خدار فرق من تو این است خدای من دردرونم جای دارد .

    به هنگام صبح که چه عرض کنم نیمه شب  از تخت بلند شدم سرگیجه مرا برزمین کوفت  یعین چه ً! تا حمام خودم را کشاندم همه چیز دور سرم میچرخید  توالت  ببده و ….وان جا بجا میشدند .

    شام خورده بودم ؟ نه ! گمان نکنم  تنها آب پرتغال مینوشم  خوب کافیست نترس  فشارت پایین افتاده کمی نبات با اب داغ  ویک تنفس عمیق درهوای سرد بیرون حالت را جا میاورد ! 

    به دنبال خدا میگشتم و میخواستم تاکمکم کند میدانم او همه جا  کنار من نشسته وگاهی مرا بباد تمسخر هم میگیرد اما او جانی است درجانم  ویا بعبارت دیگر خدای من پنهانی وبدون نام ونشان است .

    او درد را نمی افریند زجر را نیز نمیسازد در پیدایش او غیرا از مهربانی  چیزی نیست این تقسیم بندی های چند گانه بین  انسانها تنها ثمر آن  جنگهارا می آفریند   قدرت من از قدرت اوست نه درشیشه گلاب ونه در جام می ناب ونه دریک تکه نان خشک خمیر شده نه درمیان درختان پلاستیکی .

    فرهنگ اصیل ایرا نی یگانگیراا نداشت او دو رفتا ر میدید بدی وشر را وراستی ومهربانی را وهمیشه این خوبی ها بود که بر شر پیروز میشد هنوز هم این راه ا دامه دارد اما امروز متاسفانه مردان ما رفته اند زنان نیز خسته اند وجسم وروح خودرا دربست دراختیار رویاها سپرده اند فکر را بکلی در گوشه صندوق خائه ها پنهان کرده اند دچار چند گانگی وچند خدایی شده اند واین  بخود آنها مربوط است من معلم علم وعالم  افکار نیستم دراین چند ساله به قدرت   این افسانه ها صدها هزا رمعلم وعالم پیدا شده اند وهریک درگوشه ای مانند کبابی ها ومک دونالد دکانی باز کرده اند وگاهی سری از سوراخ خود برون کرده قاری میزنند ومیروند وفردا گفته دیروز ا فراموش میکنند .

    آری داشتم به خدا می اندیشیدم  ودر حال   گفتگو بودم که این امدن ورفتن  من بهر چه بود ؟ ماموریتم چه بود؟  که دچار این سر گیجه وحشتناک شدم .” زیا د سئوال مکن ” .

    خوب حال  راه دراز وپر خطر وطولانی را  پیمو ده ام پر خسته ام  باز باید این راه پر نشیب وفراز را طی کنم تا به مقصد اصلی برسم / مقصد کجاست ؟ مقصود کیست ؟ .

    ما زمانی که د زندگی با یک تجربه تازه روبرو میشویم  اول آنرا طرد میکنیم  سپس دوباره بر میگردیم  وآنرا  بشیوه ای دیگر تجربه میکنیم وبا همه کوششها  باز هنوز درنیمه راه ا زخود میپرسیم که به کجا میرویم ازکجا آمده ایم هدف چه بود از این امدن ورفتن ؟ وخود  ا در میان عقیده ها پنهان میداریم میترسیم ازچی ؟ از کی ؟ از خبرهای ناگوار وونا درست دست از جستجو میکشیم وتسلیم میشویم بی هیچ چون وچرایی . چرا درپی جستجو ها نیستیم وچرا درپی درمان خویش ؟ !

    با چند تنفس عمیق درهوای سرد ویخ بسته یک لیوان داغ  آب وقند خودم را به این کلمات رساندم تا فراموش کنم .ث

    ثریا ایرانمنش / 15/12/2021 میلادی ! 

     
     

  • غربت آنجاست که من هستم !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    ( حال خوبه که همه آدرس مرا دارند وخانه مرا میدانند باز دستکاری به این صفحه میکنند کجایشان درد گرفته است ؟ )!واین منظره خانه من است !!!!!

    ننه جان مرحوم من همیشه میگفت ” تو کدوی سرت خالیست ! چیزی درونش نیست بسکه خون ازتو رفته  وگویا این خون ریختگی باید تا ابد ادامه داشته باشد تا خون من ژن خودرا باز یابد وارام گیرد  وحال فکر میکنم او راست میگفت درون  سر من بکلی خالیست واگر تلنگی برآن بزنند ارتعاشی بزرگ همه وجود مرا میگیرد . او راست میگفت  من راه دیگری را نمیدانستم  راه فریب دادن وراه دزدی راه پررویی راه بیراهه رفتن  وسرانجام دروغگویی را  وبرای همین هم همیشه پاهایم دریک جا میخکوب میشد  باخود فکر میکردم من احتیاجی به چراغ ندارم تا راه خودرابیابم  همه راه هارا در مغزم  حساب کرده وابتدا وانتهای انرا میدانستم  وگاهی هم درست ار کار درمیامد . 

    خوب حال امروز بگذارید  که آفرینندگان دروغین  آفتاب   وبرای روزهای تاریک تابش مصنوعی  با افتاب خودشان .

      وبرای  روزهای بزرگ خودشان  به چراغ خرد ما احتیاج داشته باشند اما مارا کور بخوانند یا کور نمایند تا نه چیزی بفهمیم ونه بدانیم .

    من همیشه تکیه داشتم به   خرد درونیم که نور افشانی میکرد  وتنها با یک گام قدم برمیداشت اما گویا این اشتباه بزرگی بود من دریک دنیای عوضی  راه پیدا کرده بودم سیاره  امرا عوضی گرفته وناگهان مانند یک تکه سنگ میان این کره خاکی افتادم  هیچ چیز من بشکل اینها نیست حتی اندازه های بدنم نیز قابل مقایسه با آنها نیست همه چیز درمن عروسکی ونازک است  حال تا کی میخواهند ازته دل بخندند  ودر هرکجا کوته بینی خودشانرا احساس کنند  نمیدانم .

    من از دلهای روشن حرف میزنم نه ازتاریکی ها  من رفتن گام به گام را دوست دارم  امروز بنام عدل وبنام قانون بر ما ظلم روا داشته اند  هیچ مظلومی حق ندارد حتی حق حیات  تنها باید با ظلم وظلمات همراه  باشد  هیج  دانایی حق برافراختن یک پرچم را ندارد  وهیچکس چیزی را بنام ” مهر ومهربانی  نمیشناسد کم کم این کلمات نیز ازبین خواهند رفت .

    حال زمانی است که ظالم بر مظلوم پیروز شده است  ونیروی ابتکارش ا بیشتر میکند  وظللمهای دیگر  پدید میاورد   که یک مظلوم از آن بی خبر است  تنها ناگهان  صبح که چمانش را ازخواب  باز میکند  خوابی  هولناکتر  میبیند نیمی از دنیارا آب برده ونیم دیگر را طوفان ! انهارا به حساب طبیعت میگذارند  اما نمیگویند جه کسی هفته گذشته  به فضا پرید ؟ وچرا پرید . ابرهای  مصنوی باران زا  طوفانهای مصنوعی ویرانگر ورودخانه هایی که طغیان میکنند ومعلوم نیست در زیرآن ابهای گل آلود که همچنان میغرند ویران میسازند چه نیروی خفته است ؟.

    پرورگار که مهر ومهربانی را برای دلها  .  خورشیدرا  برای روشنایی افرید وبرای شب مهتاب را در آسمانی زیبا به رنگ لاجوردین که هردوی آنها دراین پهنه خودنمایی کنند دشت را سر سبزو خرم واز دل خاک تیره گلها وسبزیجات وسایر مایحتاج انسانی را بیرون کشید امروز همه چیز گم شده وزندگی ما دریک چاد ر پلاستیکی  شکل گرفته است یک دنیا ی پلاستیکی همه چیز درون پلاستیک است .  وهم آنهایی که روزی  دنیای زیبایی را خلق میکردند یکی یک روانه آن دنیا میشوند آن دنیای  ناشناس .

    وحال آن مظلوم دیروز ظالمتر از ظالم های امروز شده است .

    ننه جان راست میگفت کدوی سرمن خالیست چرا که درونش را با پهن پر نکردم با اشعار و.گفته های  بزرگان  پر کردم مانند عقاب که تنها در اوح میپرد وخوراکش را از بهترین ها تهیه میکند نه مانند یک گلاغ بدبخت سرش را درون کوزه لجن کرده وآنرا بالا بکشد مانند عقاب برهمه جا چیره میشود نه اینکه مانند یک گربه بدبخت زخمی خودرا درچهار دیواری پنهان سازد  . 

    باید به خودایمان داشت واین ایمان سنگین را همه جا باخود حمل نمود بقیه تنها فسانه اند فسانه !ث

    پایان / دوشنبه 13/12/2021 میلادی !

  • جاسوسان آرام

     ثریا ایرانمنش” لب پرچین” اسپانیا .

    برگی از دفتر نوشته ها !

    نوشتن ها وگفتنی ها زیادند  اما حوصله کم  . همه جا مینویسم روی کاغذ روی تابلت روی دستمال کاغذی  اما بیفایده است تنها خودمرا خالی میکنم  کار بدی نیست هر چه هست بیرون میریزم وآنچه را که نباید به گوش دیوار بسپارم در جایی دیگر پنهان دارم .

    شب گذشته هنگامی که پرده هارا میکشیدم خاک زیادی از آنها بلند شد وبه درون  گلویم رفت ! چند سال است این پرده ها پایین کشیده نشده  وشسته نشده ند  آنهایی که ادعای کمک بمن را دارند تنها باهمان جاروی جادویی دلخوشند که آنرا روی کف اطاقهای بدون فرش بکشند ویا خدمتکاری که شیشه هارا پاک میکند  من نمیدانم با آن کهنه دستش چند بار در توالت وبیده را نیز پاک کرده است باید خودم برخیزم وبرخواهم خاست . روز گذشته دخترم مییگفت از شهرداری برای ما نامه آمده که درختان شما زیادی بلند شده اند  وچمن هایتان را نیز باید کوتاه کنید !!!  درست است آن سروهای بلند بی نظیر که دیگر در هیچ کجای این زمان نمیتوان آنهارا یافت باید قطع شوند تا شهر داری آنهارا به خانه های از ما بهتران ببرد ودراین سوز سرما چه کسی میتواندچمن هارا کوتاه کند آنهم چمن های  خیس را !  بهبادهای  های بیسر نشین مرتب بالای سر ما درگردش میباشند ایا به خانه آن جناب “روچ” هم سر میکشند که روزانه هیجده باغبان باید باغچه خانه کوچک  چند صد هزار متری آنها را  مرتب کنند؟ ! نه ! گمان نکنم هیجده باغبان هر روزخد ا میداند چند بار از بالای سر این ساختمان من رده شده اند وبا دیدن  باغجه مرده من گمان برده اند که کسی  دراین خانه نیست یا اگر هست زنده نیست باغچه ای که دیگر خا ک ندارد وبجا ی گل اطلسی ورز وبنفشه  کاکتوسها رشد کرده اند وتولید مثل میکنند !!! 

    کانالهای تلویزیونی مرتب ترکیبات غذاهارا نشان میدهند مگر چقدر این ملت گرسنه است ؟  ویا کاری دیگر غیراز  خوردن  نیست  .یا گردش دور شهرها ! نه ؟  درحال حاضر باید به همین هم دلخوش بود شاید فردا همین را هم ازما گرفتند  روز گذشته دخترم سومین تلویزیون را خرید تا بحال سه تلویزیونرا  سورانده اند یکی را هم من به انها هدیه دادم  آنهم سوخت ! اما من شاید این سومین تلویزیونی باشد که دارم چرا که اکثرا خاموش است مگر به هنگام دیدن فیلم ویا برنامه خاصی . .

    کتابهایم دریکطرف افناده   گلدوزی درجای دیگری بمن دهن کجی میکند  نوشته هایم  درجای دیگر ولو شده اند حوصله هیچ کاری ندارم   وامروز خبر دار شدیم /که آخرین قهرمان  تنیس این سرزمین هم به سرا ی باقی شتات جوانمرگ شد هشتاد وهشت ساله !  چه خوب خوشا به سعادت  او که نماند تا سالهای سی را ببیند ودنیا را وهوش مصنوعی وروباتهارا که کم کم  وآهسته آهسته برای اشنایی با انسانها آنهارا به میدان آورده اند اول دلفک بازی میکنند بچه هارا میخندانند وسپس بزرگانرا خواهند بلعید هم شغلشان را هم نانشانرا وسر انجام خودشان را .

    باید برخاست وکمر راست کرد  وزندگی را دوباره ازنو ساخت  نشستن وحرکت نکردن مرگ تدریجی است مهم نیست دردها نشسته ایستاده وخوابیده باتو هستند بنا براین بایست وخودت را هدایت کن …….

    برنامه ای زیر عنوان ” شرقی غمگین ” که رادیو فردا آنرا درست کرده از مرگ فریدون فرخ زاد را  میدیدم خنده ام گرفت رادیو فردا وهمه رادیوها وتلویزونهای  های فارسی زبان دردست ییکنفر است مانند قدیم ها که مردی  چند عروسک را به نخ می بست وهر ده انگشت او حامل چند عروسک بود که انهارا به گردش درمیاورد میرقصاند به همراه یک موزیک ضعیف  این رسانه ها نیز دردست یکنفرند یک روز شاعر ی برا بررگ میکنند فردا اورا بر زمین میکوبند وبه جایش دلقکی را گنده میکنند وسپس به سراغ نویسنده ای مفلوک میروند بهر روی باید برناکه ها پر باشند وشو باید ادامه داشته باشد وتبلیغات پشت سرهم برایشان اب ونان  بیاورد وهیچگاه حقیقترا نخواهند گفت پرونده مقتول بسته شده است وقاتلین ناشناسند مانند قاتلین رستوران میکونوس در المان همه چیز درامان است حتی آدمکشان ودزدان وقاچاقچیان حرفه ای ونامدار.

     حال آیا آن په باد بی سرنشین درحالل حاض مرا نیز زیر نظر دارد ؟  وفردا یک نامه از طرف بنگاه دام داری بمن میرسد که کمتر بنویس  دستهایت خسته میشوند ؟! راست هم میگوید دستهایم با این دکمه های کوچک وکمبود باطری خیلی زود خسته میشوند گفتنی ها زیادند گوشها درونشان پنبه است وچشم ها کور ودهانها بسته . تا روزی دیگر. ث

    پایان ثریا / 12/12/2021ملادی !!!

  • عصر نوین

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    هر روز دلم به زیرباری دگر ست / دز دسده من زهیچ خاری دگر است /

    من جهد همی کنم  قضا میگوید /  بیرون زکفایت تو  کاری دگر است ………..” ابیات حافظ “

    نمیدانم ایا در ایده ماشین ها وهوش های مصنوعی خواهند توانست  اشعاری  مانند حافظ ما بگویند ؟ ویا خیامی یگر  مادر دهر بزاید  اینهمه غوغا ی گرفتاران   زچیست ؟ واگر بدانند چه آینده ای در انتظار آنهاست قبل از  هر عملی خودرا نابود خواهند ساخت .

    در میان کتابهای  بیجاره واوئره من چند کتاب فلفسی نیز دیده میشود  مانند عصر خرد . عصر درون گرایی . عصر روشنگری .عصرادیان وعصر وعصر وعصر اما هیچ خبری از این عصر  که ما درآن بسر مببریم نیست همه قلاسه گفتند سخنی ورفتند واگر هم سخنی چند گفتند امروز آنهارا پاک کرده اند . 

    امروز ما درعصر چهارم یعنی عصر نابودی بشر وعصر هوش مصنوعی زندگی میکنیم  در ینده دیگر بمن وتو  فرزندان ما احتیاجی نیست ماشین خود همه کارهارا انجام میدهند وسپس دست آخر هجوم میبرند بسوی سازنده وبوجود آوردنده  خود  همان کاری ار که امروز سازندگان هوش مصنوعی انجام  میدهند خدارا ازمیان برداشته همه خدایانرا  در سالل 1996 کتاب “.کوید نوزده  “نوشته شد وهمه چیز درآن شرح داده ودستورات لازم ا نیز بر شمرده بود … قریب پنجاه میلیون نفر از ابنای بشر باید ازدنیا بروند وبقیه نیز دستکاری ژ نتیکی میشوند یعنی مانندهمان ماشینها .دلم برای باغ میسوزد برای گلها ی اطلسی نازک طبع وبنفشه ها وگلهای صحرایی کخ دیگر کم کم گم میشوند وما زیر دست ماشیینهای خورد خواهیم شد .

    در دوران خیلی جوانی فیلمی دیدم ترسناک بعنوان ” پنج”  آن زمین برایم این فیلم تخیلی ترسناک بود  بطوریکه تا آخر نتوانستم آنرا ببینم وخودرا به بیرون از سالن انداختم . در دنیا پنج انسان باقی مانده بود  که هر یک درگوشه ای از دنیا بیخبر از یکدیگر میزیستند مغازه ها همه باز اغذیه ها همه ریخته لباسهای آویزان ومارها  عقربها وسایر جانوران بسوی غلات هجوم برده بودند وان پنج نر هریک مشغول کاوش وکندن خاک بود تا چیزی برای خوردن  یا نوشیدن بیابد کم کم یکی از انها شهری را یافت اما اغذیه دیگر غیر قابل خوردن بود او دوباره به کشت مشغول شد  بقیه راندیدم ……..

    آن روزها این زمانرا بما نشان میدادند زیر نام فیلمهای تخیلی وعلمی اما امروز عملا بی هیچ رودربایستی با  کمک پلیسهای مسلح مارا مجور کرده اند دهانمانرا برای همیشه ببندیم  افکارمانرا نیز محدود کنیم وآنچه ازما باقیماند ودیگر قابل مصرف نیست باید نابود شود هیچکس مالک آنچه را که دارد نخواهد بود نه خانه نه ملک .نه باغ همه چیز اشتراکی خواهد بود ” همین  امروز نمونه هایش را میبینم که عد ه ای به خانه های خالی حمله کرده و درآنجا سکونت میکنند .آدمهای خریداری شده را میبنیم که به زور واردخانه ها شد یک خانوا ده  را میکشند .یا درخیابانها همه صاحب یک چاقوی یک شکل شده به پهلو ی تو فرو میکنند ظاهرا برای دستبرد است اما درواقع  وظیفه آنها کشتن است  باید پنجاه میلیون انسان از روی زمین محو شود .

    زمانی که من  شاهد زدو خوردها میان مردان سیاسی وسایر مجالس هستم ا زخود میپرسم ایا انها میدانند جه اینده ای درانتظار انها وفرزندانشان  نشسته است ویا از خودشانند مانند آن دیوانه نخست وزیر ب.ک که گویی یک زمین  شور روی سرش گذاشته است وهمیشه مست .بقیه بماند .

    با تگاهی با  روسای دول  وسر زمین ها باید بفهمیم که دنیا ما رو به نابودی است رهبری آن سر زمین پر برکت وپر نعمت وصاحب تمام منابع زیر زمینی را به دست یک دیوانه داده اند .بقیه دیگر معلوم است اروپا غیراز باران وسرما وکوههای یخی چه دارد ؟ منابع در زیر آن قرص ماه است آن خورشیدی که همیشه مید رخشید حال باید کم کم به دست دیگران بیفتد ومشتی کاغذ ار بعنوان دلار کف دست انها میگذارند تا آنه خانه های  بزرگ  بخرند  ودراینده انهارا تحویل دهند  همه تن به حقارت روح داده اند وجسم را دو دستی تقدیم دیکاتوری نوین کرده اند .

    شب گذشته نقاشی یک رباط را وی یکی از صفحات مجازی دیدم وابیاتی  که رباطی دیگر سروده بود وسومی داشت فوت بال بازی میکرد چهارمی داشت میجنگید مانند گلادیاتورها  در بخش بزرگی از سر زمینهای اعراب   همین رباطهای مشغول خدمت میباشند نه حقوق لازم دارند نه مرخصی ونه زایمان ونه درد معده  تنهاباید شب تا شب  آنهارا مانند  گوشی هایمان  به برق برنند و شارژ کنند همین برای اینکار  هم یک نفر بیشتر لازم نیست .  

    دنیای خوبی درانتظا رداریم خوشحالم که صاحب هیچ چیز نیستم ومالک هیچ تنها مالک روح خویشم وبس که انرا گم نکنم ونگران کودکانی که بیخبر از همه چیز  به دنیا امدند  سزنوشت انها چه خواهد بود از همین زمان میتوان کمبود وتولید وزایش انسانهارا احساس کرد واگرهم بچه ای به دنیا می اید تنهاست  تنها  تنها .

    شاد زی با سیه چشمان شاد / که  جهان نیست  جز فسانه وباد / ز آمده شادمان بباید بود / واز گذشته نیز نباید کرد یاد .

    این را قرن ها پیش رودکی بزرگ برای ما سرود  وما دیگر حق نداریم از گذشه ها یاد کنیم باید انهارا به دست آتش بسپاریم با تنفس عمیق گذ شته ها  را فراموش کنیم  هم خوشی ها را هم غمها را که گاهی شیرین بودند .ث

    پایان / ثریا ایرانمنش / 10/12/2021 میلادی .

  • و… تا به جند ؟

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین” اسپانیا !

    هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز / نقشش به حرام ار خود صورت گر چین باشد !

    این مهم نیست که انسان در جستجوی چیست  وبرای چه موردی بر میخیزد  در آغاز چه را یافت ودرپایان که را می جوید  . ” حقیقت” را که بطور کلی گم شده است  دیگر توش وتوانی نیست تا برای جا انداختن آن برخاست .

    جستجو تنها یک راهی است گذرا وشاید به نوعی خود فریبی گاهی هدفی راستین  داری وبه دنبالش میروی اما درمیان راه  ترا می کشنند وخود وجانیرا که دراین راه گذاشته ای بباد میدهند . 

    زمانی فرا میرسد که هدف تنها وسیله است وترا ازهیچ ارتفاعی باز نمیدارد تو همچنان امیدواری  و….در آخرین پس کوچه ناگاه   بخودت میایی که هدف چه بود؟ کجا یودم ؟برای چی دویدم ؟ حال به کجا میروم  دیوار روبرویت تا اسمان کشیده شده وراه برگشت را نیز گم کرده ای  آنقدر پیج وخم رفتی  وسرانجام به بن بست رسیدی .شاید از نظر عده ای این کوشش وجهش برای جمع  آوری مال ومناففع شخصی  راهی خوش باشد اما برای من بیحوصله تنها راه میروم  .وهمچنان میروم به کجا؟ 

    نگران اینده ! جنگی تازه ؟!  دلشوره  برای جوانانی که باید  جلوی گلوله ها بایستند تا قربانی شوند . بلی تو برای قربانی شدن پای به این جهان گذاشته ای . 

    جستجوی تو بی نتیجه است  به خودی خود راهی است بی انتها وچیزی را مشخص نمیکند ” مانند همین نوشته جات ”   هر راهی را  طی میکنی برای چیزی مجهول ونا شناخته  به دنبال جستن چیزی هستی  ویافتنش وسر انجام آرامش گرفتن .

    اما نه اورا می یابی ونه به ان ارامشی که در ارزویت نشسته میرسی همچنان باید این راههای ناهموارارطی کنی با کوله باری  سنگین تر.

    از این پس این جستجو دیگر برای تو یک نیاز نیست یک هدف نیست  چه بسا گم میشود وتو آزاد میشوی ا ازهمه قید وبندها رها گشته اما این ازادی تنها درچهار دیواری اطاق کچی وسفید تو ارزش دارد در بیرون از این چهار دیواری تو دربندی در زنجیزی درقیدی باید روبندهارا عوض کنی  بشکل دگران در بیایی اگر میرقضند تونیز دستی درآن میان براری واگر میگریند تو نیر باید بگریی..

    امروز اکثرا شکارچی شده اند ودست به شکار های نو ظهور میزنند برایشان مهم نیست چی وکجا  اکثرا گرسنه اند وعده ای عادت کرده اند . 

    زمانی که با یک تجربه تازه روبرو میشوی سعی داری آنرا بشناسی و این تجربه گاهی بشدت زجر آور وتلخ است وتوکم کم به ان عادت میکنی سرانجام خستگی برتو چیره میشود باید راه راهی  را بیابی …اما همه راهها به ” رم ” ختم میشوند وراه تو نیز بسته است از تو تا ” رام” راهی بس طولانی وبسیار خطرناک است .

    امروز با انبوه تجربه هایت میل داری کجا بروی ؟ جایی نیست / راهی نیست . چشم به دردوخته درانتظار اشنا اما بندها  وبستها  ضخیم تر ازان هستند که تو دلبندت را ببینی . .

    باز تو درجستجویی اما این جسنجو دیگر ترا هدایت نمیکند بلکه بندی است که ترا درمیان گرفته است .

    این گردش وجستجو توام با دردهای روحی وجسمانی ترا از پای میاندازند وانگاه درمیان نشسته بخود می ایی که : 

    چه شد آن غمگساری ها . کجا رفتتند آن دوستی ها وچه شد که ناگهان مانند یک تکه سنگ درمیان صخره های سرد ویخ بسته زمستان زندگی تنها ماندی  بی هیچ کمکی .

    همه تواناییت را جمع میکنی وبسوی زندگی حمله میبری  هنوز وقت داری تا بسر منزل مقصود برسی باید انرژی را  آنچه را که ازدست میرود  دوباره به دست آوری اگر چه به این ماشین زبان بسته قفل شده باشی او ترا به حرکت خواهد آورد .

    و……..روزی دیگر اغاز شد .

    هرکه را ذره ای ازاین سوز است / دی وفردایش  نقد امروز است 

    هست مرد حقیقت ابن الوقت /.  لاجرم بر دو کون .. پیروز است …..”صائب” 

    پایان / ثریا ایرانمشن . 08/12/2021 میلادی !

  • آندا لوزیا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا

    در هیچ پرده نیست  – نباشد نوای تو /عالم پر از تو و خالیست جای تو 

    غیر از نیاز و اشک که درکشور تو نیست /  این مشت خاک تیره چه دارد  ؟ سزای تو ! .صائب تبریزی 

    برنامه  تلویزیونی من همیشه روی کانال ” آندالوسیا” است  وهر صبحگاهی میبینیم که با چه افتخاری از خاک  خود وگذتشه های پر ماجرا وویرانی ها وساختارها از زمان رومیان تا اعراب وجنگهای داخلی  سخن میرانند وباقیمانه را چگونه  حفظ کرده آنرا به جهانیان میشناسانند .

    سالهای پیش که درلندن اقامت داشتم  واز اسپانیا و اسپانیایی هیج نه میدانستم ونه میلی به دانستن آن داشتم  تنها چند عروسک رقاصه نماد این سر زمین بود .  روزی دوستی بمن زنگ زد که دراروپا هستم ودرجال برگشت به شهرم  به آلمان  .گفتم قبل ار آن سری هم بما بزن  درجوابم گفت ” 

    هیچگاه میل ندارم آن همه خاطره خوب وآفتاب داغ وشهرهای زیبای آندالوسیا را با هوای کثیف والوده لندن از بین ببرم وآن انرژی خوبی را که در بدنم ایجاد شده نابود سازم به همان به آلمان برمیگردم …..تعجب کردم!  مهم نیست شاید باز درجایی یکدیگرا دیدم همسز او بر عکس آنچنان آویخته  به سببییل مرحوم استالین آویران بود که درسفری به روسیه یک کتاب نوشته وبه چاپ رسانده  بود گویی به بهشت سفرکرده بود ! وهمیشه بین این زن وشوهر  جنگ بود. 

    شب گذشته در رویاهایم اطاقی بزرگ مفروش  با فرشهای گران قیمت ومبلمان شیک   درآنتهای  اطاق یک شومینه  داشت میسوخت و” او” روی صندلی چرمی بزرگ خود نشسته بود سگ مورد علاقه اش درکنارش وداشت پیپ میکشید  بوی ادوکلن خوشبوی او  به همراه بوی دود هیزم  شومینه وتوتو ن پیپ مرا دریک ر خوت فرو برده بود وخودم را میدیدم که درکنارش روی زمین نشسته ودارم کتاب میخوانم .آن عطر معجزه اسا  مرا به کجا ها کشانده بود .: کجا بودم ؟ نمیدانم . تشنه بودم  بلند  شدم …..

    اطاق یخ کرده لیوان خالی  خودمرا فورا به آشپزخانه رساندم لیوانی آب پرکرده دوباره به زیر لحاف خزیدم ودرانتظار بقیه رویاهایم بود  . تنها کیف اب گرم در کنارم بمن کمی گرمی داد و بس رویاها تمام شده بودند !

    وامروز صبح در برنامه مخصوصی دیدم اینها باجه افتخاری از باقیمانده ویرانی های زمان رومی وعربها سخن میگویند و چگونه همه آن ویرانی هار را  حفظ کرده اند ما هم با روم همزمان بودیم جنگها کردیم اما اثری از آنچه که از آن زمان برای ما مانده باشد غیر ازچند ستون ویرانه که آنها هم شاخ شده به چشم آن بیگانگاان میرود اثری نیست درعوض همه شهر ها با پار چه های سبزوسیاه ونقاشی های غیر نامونس وکلمات بیگانه پوشیده شده است اثری آز فرهنگ ایرانی  از نقاشی های آن زمان  از تابلوها از مردم وروال زندگی آن زمان نیست حتی مینیاتورهاا هم ز میان رفتند ونام بهزاد گم شد انچه که دررویاهای من بود دیده نمیشد بوی دود سیگارهای ارزان وتریاک وباروت  وهوای مسمومی که معلوم نیست از کجا برخاسته اسمان ابی ودرخشان آن سر زمین را پوشانده است ابری نا مطمئن ونا شناس روی خورشید را  گرفته است مردمی بی حال بی توجه  وبیسواد ونا اشنا با هم درگیرند ابشان را برده اند نانشانرا آجر کرده اند  زمینهایشانرا کشاورزیشان را ویران ساخته اند هنوز دستهایشانرا جلوی صورتشان میگرند واز آن گنبدهای طلایی معجزه میخواهند نمیدانند که همه نان وقوت وثروت آنها درزیر همان گنبدهای طلایی پنهان است شادی  از روی آن سر زمین رخت بر بسته وبجایش کلماتی رکیک ومتعفن ونا شناس  زیر لبها زمزمه میشود .

    درا این سر زمین اهسته اهسته موسیقی ورقص را به درون  کلیساها بردند  حال هرکسی درجای خود نشسته است وبه دنیا فخر میفروشند هر ذره خاک خودرا مانند توتیا بر چشمانشان میکشند خارجی اگر هزار سال دراین شهر سکونت کند هنوز برایشان خارجی است اگر چه ظاهر امر اورا ازخود بدانند امادر حقیقت میان ماه من تا ماه گردون  تفاوت اززمین تا اسمان است .

    آن دوست من راست میگفت !آن انرژی دراینجا ترا زنده نگاه میدارد از مردانشان وزنانی که سالها خدمت کرده ان تجلیل به عمل میاورند حرمت انهارا دارند اولین  معلم دهکده دور افتاده که امروزیکصد سال عمر دارد اورا بر تارک سر نشانده  وبرایش هورا میکشند به اودیپلم افتخاری میدهند اولین  پزشک دریک دهکده دورافتاده را نیز همچنان گرامی میدارند  خانه هنرمندانشانرا به موزه تبدیل میکنند تا یاد اورا زنده نگاه دارند !ما ؟ تنها راه فراررا میدانیم ” به  کجا ؟ دیگر گذشت امروز بتو بعنوان برده  احتیاج دارند مهم نیست تحصیلات فهم وشعور تو وتوانایی وقدرت روحی تو  تا چه اندازه میباشد  مهم این است که قدرت بدنی تو چقد ر است .اامروز دهان ترا با پو.زه بند بسته اند واین پوزه بند مانند حجاب اجباری خواهد شد وهرماه باید خودترا به اولین درمانگاه برسانی وواکسن بردگی را تزریق کنی اگر توش وتوانی داشته باشی زنده میمانی وباید خدمتگذار باشی درغیر اینصورت معلوم نیست سرنوشت توبه کجا ختم میشود .

    قرار؟ به کجا ! چرا خائه ات را برباد دادی وبا کوله باری از هیچ راهی دیار غربت شدی چرا سر بهر دهکده ها نمیکشی و به مردم   آنجایاری نمیرسانی درغرب خبری نیست غیر ازتنهایی . مرگ ونیستی روح ونابودی جسم .

    انزژی سالم اندا لوسیا برای خو دشان کاففی است وبیشتر ندارند که بتو بدهند اگر هم داشته باشند انرا ذخیره میکنند  آنها میدانند ” قانون ” یعنی چه ”  مریم هنوز درجایگاهش نشسته وحرمت خودرا دارد وپسر مریم مجدلیه  به دنیا امده جای پدر را درکلیساها گرفته است در نقاشی اصلی شام آخر درکنار عیسی مسیح مریم باردار نشسته است که انرا حذف نمودند اما نقاشی اصلی در رمز داوینچی پنهان است . هرچه باد انها بخودشان ایمان دارند وبه خاکشان عشق میورزند ودرهر کجای عالم که باشند یک یگرر ا مییابند وباز رابطه برقرار میکنند بر خلاف ما ایرانیان صاحب فرهنگ !!! که از یکدیگر بنوعی فرار میکنیم چرا که هریک خو درا به نوعی به دیگری فروخته ایم واربابی یافته ایم  هنوز نمیدانیم که ارباب ما خود ما هستیم .

    صحات مجازی را باز میکنی هنوز از وصیتنامه  فلان قلدر سخن میرانند ونامش را برنامه فرهنگی گذاشته اند در صفحه بعدی نمایش زد وخورد شاهزاده ولیعهد با همسرش پخش میشود ویرانی ان خانواده همچنان ادامه دارد !حال ما به کدام  کوه تکیه دهیم تا بتوانیم راحت باشیم ؟! هرچه هست تپه هایی ویرانه وبو گرفته  نه بیشتر .

    “صائب” چو ذره ایست  چه دارد عرضه کند ؟ / ای صد هزرا جان  مقدس فدای تو !ث

    پایان / ثریا ایرانمنش . 06/12/2021 میلادی .

     

  • زندگی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    به کنج بیکسی – شبها  زهجرت  داد میکردم / نخفتی مرغ وماهی بسکه من فریاد میکردم !
    شمیم خواب سحر میکرد  خسرو  ودوش /  من اینجا  ناله از محرونی  فرهاد میکردم ……….
    با درد از خواب برخاستم نمیدانم ساعت سه بود یا دونیم هر چه بود درد فراوان بود این روزها هم جایی برای ما دربیمارستانها نیست  همان بهتر که درکنج خانه بمیریم  نبات واب داغ  آب داغ و قند  آب داغ تنها سرم قرص هر چه بود فرو دادم  طبیعی است با غذاهای امروزی نمیتوان جان سالمی بد ر برد نان خمیز حتی تست شده  کورن فلکس  – پاریج !! اینها  را تنها میتوان برای صبحانه خورد بقیه بمن مربوط نییست هرچه باشد نه کره نه مربا نه پنیر نه چای نه قهوه غلیظ هیچ  هیچ  / تاتوانستم ندانستم چه بود / چون که دانستم توانستم نبود .  به هر روی دیگر حوصله ای برایم نمانده تا از چیزی بنویسم ویا بگویم دنیا هر روز رو به کثافت میرود ما دریک زمستان سرد وتاریک بسر میبریم اگر توان وتوش داشته ومحکم بایستیم تازه باید تماشاچی باشیم ! نانهایی را که دربازار میخریم تنها باید درون سطل زباله ریخت  غذا تنها برای  سطل زباله خوب است   متاسفانه من ماهی را هم نمیخورم دوست ندارم آنها هم از دریا نمی آیند از حوضچه های لب ریز از هورمون و از مواد شیمیایی با بوی گند سمی که بر آب آنها زده اند همه چیز یک بورا میدهد  سوپر بزرگ فرانسوی همه کوچکتر ها را خرید وضمیمه خود کرد به همراه زباله ها از کفش های ساخت چین تا لباسهای ساخت تایلند وغذاها ی بسته بندی  شده مانده ومن درحسرت چند برگ مو برای خود دلمه درست کنم آنهم درسر زمین شراب !  دزدان راحت بدون درد سر به همه جا حمله میکنند اخیرا با چاقو های تیز حتی به کلیساها واشیایی را که برای تزیین آن مومنین وقدیسین گذاشنه اند” که من سخت مخالفم ” آنها نیز از دستبرد دزدان درامان نمانده اند  .نه چیزی نیست برای  گفتن  ونوشتن تنها بوی زباله همه شهررا فرا گرفته حتی نورافشانی چراغهای عید نوئل هم نمیتواند این بوی واین سکوت واین سایه شوم مرگ را محو کند . شادی دیگر حرام شد برای همیشه .
    شدم بباغ تا یک لحظه شاد باشم شاد با یادت / حدیث سرو بالای تو با شمشاد میکردم ! 
    راستی از شمشا دها ها خبری نیست سروها هم تنها گورستانهارا تزیین میکنند 
    الا ای مرغ دل چند از گرفتاری مینالی / من اگر صیاد بودم ترا ازاد میکردم !
    ازاد ؟  از چی ؟ من خود ازادم ا زهفت هزاردولت حتی از بند خودم نیز ازادم  اما نمیدانستم که آخرین روزهای زندگی من به این صورت زشت ونامطبوع میگذرد نمیدانم شاید به کسی بدی  کرده ام حال باید مکافت آنرا بدهم .
    درداماتم نمیدهد وتصویرهای نا مطبوعی که هر آن روی این  نوشته ها  هویدا میشوند ؟!!! خوب تمامش میکنم . وفردا تولد دختر کوچک من است اورا دعوت کرده ام اما ؟>>>>>> تا فردا 
    ثریا /12/ 12/ 2021 میلادی 

  • ژوزفین بیکر

    ثریا ایرانمنش ” “لب پرچین ” اسپانیا !

    روزی که ناگهان .  از چهار چوب پنجره روشن بلوغ/  آینده را طلایی تر وتابنده تر یافتم /

    آن سایه نیر همره  نور آفیریده شد !…….” زنده یاد  نادر نادر پور” 

    در ن روزها  ما قبل از آنکه با خوانندگان سر زمین خود آشنایی بهتری پیدا کنیم گوش ما به روی دیگر صدا ها بود  آوازهای دیگران را بیشتر دوست داشتیم با آنکه نه زبانشان را میشناختیم ونه خودشان را اما آنچنان تبلیغاتی  برای آنها وهیاهوی برای جمع آوری شنونده بود که ما بکل فراموش میکردیم  درکجا ایستاده ایم  ودرچه خاکی زیست میکنیم ورشد میکنیم  تنها هیاهوی بسیار از   دوردستها  مارا  میخواند وددلمان آرزوها شکفته میشد ! ] …: آزادی: در سر زمین غرب ! اسیر سنتهای بیمار گونه بودیم سنت های نا توشته .

    ژوفیین بیکر را خوب میشناختیم  خواننده رنگین پوست فرانسوی  با صدایی جادویی وژیبلت بوکو .شارلز آزانور  وویکتور هوگو وهمچنان میرفتیم وازدورزمان خود  بیرون شده درپی آنها میگشتیم داستانهای  هوگو برایمان یک رویا بود …..

    بزرگتر شدیم  خبری کوتاه دریک گیومه ” شب گذتشه ژوفین بیکر ” خواننده رنگین پوست درگذشت وتمام شد  هیچکس نفهمید کجا دفن شد وچگونه رفت خبرها تمام شدند ما بزرگ شدیم وامروز ! در مهد آزادی وتمدن  جلوی هر رستوران یاورزشگاه ویا فروشگاه یک تابلوی با آن علامت منحوس گذاشته اند به همره یک پلیس باید گوشی را روی آن علامت بگذاری تا اجازه ورود به هر محلی را که میخواهی داشته باشی  درغیر اینصورت درنهانخانه خود پنهانی  وناگهان  بی هیچ خبری از پیش جنازه ” ژوفین بیکر” با تشریفات تمام رسمی وقانونی وزیبا به میدان آمد تا اورا در محل  بزرگان دوبا ره  دفن کنند ؟ ” چه فریبکاری ظریف وزیبایی” ! .گور به گوری شنیده بودیم اما گاهی این گور بگوری ها برای عدهای شانس میاورد وبرای عده ای مانند همسر من استخوانهایش را درون یک جعبه کرده به دست من میدهند تا اورا به گورستان جدید ببرم ودرون  دیوار ی بیصدا بگذارم !

    ما فریب میخوریم دوست داریم فریبمان بدهند لذت میبریم مانند بچه های نادان با ما رفتار شود دوست داریم لله ونگهبان داشته باشیم برایمان مهم نیست نحوه وعمل کرد آنها چه میباشد . 

    ساعت پنج صبح بود که از شدت ضعف بیدار شدم  شب گذشته ” شاه” را خواب دیدم از من درباره سر زمینش میپرسید !!! بیاد ندارم چه گفتم وچه شنیدم   امنا باو گفتم درانتظار ظهور دوباره او هستیم آیا پیکر او هم روزی  به خانه اصلیش ب میگردد؟  نه ! گمان نکنم …….آنچه که درسر زمین ما میگذرد بماخبر نمیدهد گویی ابدا آن سر زمین فراموش شده وبه قعر دریاها فرورفته است  بهر روی امتیازات .منافع  را باید حفظ کرد !

    واما رویاهای آن زمان ما تبدیل شدند به کابوس های شبانه و وحشتناک  همه عکسی درماه دیدند ودویدند به دنبال ماه  دیگر به نور ماه توجه  ای نشد ماه پنهان گردید وسالها ی بعد موردنفرت همه بود  دیگر کسی معشوق را به ماه تشبیه نکرد  او هر سایه ای را که روی زمین نقش  میبست  پاک کرد وسایه ها ی ناشناس ومنفور پشت سرهم پدیدار گشتند وما همچنان درسایه نشسته ایم وخودرا مانند یک پیاز درحال گندیدن درون صد ها پارچه پیچیده ایم  به امید کدام آرزو ؟  .

    دیگر آ زهرم وگرمای خورشید وهوای نیمروزی هم  اثری نیست وخورشید مرده است  هربار جانی دوباره میگیرم وسپس دوباره آنرا از دست میدهم  اینک ازهمه گریزان  ودر اقامتگاه یخ بسته خود بفردای وحشتناکی که درانتظارمان هست میاندیشم .ث 

    پایان / اول دسامبر 2021 میلادی 
     

  • مرگ جهان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    امروز مها  خویش ز بیگانه ندانیم  / مستیم بدانسان  که ره خانه ندانیم

    گفتند دراین دام یک دانه نهانست / دردام چنانیم که ما دانه ندانیم 

    امروز  از این نکته وافسانه مخوانید / کافسون نپذیرد دل وافسانه ندانیم 

    شادروان فریدون فرخزاد در آخرین  گفتگوهایش  ببیتی از  شمس تبریزی اورده بود که ” آنتهات منم ” وانتهای ما ایران است وپرچم شیرو خورشید ” وبیچاره ندانست که این آخرین گفته اوست وچنان قیمه قیمه شده که درافسانه ها هم  ما نخواندیم وندیدیم وامروز دیدیم که سقوط بشر تا کجا ها رفته است .

    دیگرسخن از عشق وعالمی دگر ومی  ومعشوق وغیره تنها زباله ای شاعران دیرزوند که باید آنهارا درون  زباله دانی تاریخ ریخت  البته منظور  شاعران ” متعهد به ووفادار و طرفداری جهان وطنی ” !

    یک کرم در پیله میکوشد که همه را به درون پیله آ ورده وکرم بسازد  وما امروز چنان در پیله کرمهای زهر آلوده افتاده ایم که راه فراری نداریم در گذشته اگر درشهر دلت میگرفت رو بسوی ابادی وده میرفتی امروز همه راهها به ” رم ” ختم میشوند  راه فرار را بسته اند  وامروز  همه در پیله ها جای گرفته اند د هر کسی باید مانند کرم در پیله بودنرا برای خود یک شخصیت   وبزرگ منشی بداند  باید به ان افتخار کند  وانرا فضلیت بنامد .!

    این پرسش که تو کیستی وچیستی ؟ خود نمیداند در جواب میماند پاسخی ندارد  وخود نمیداند کیست وچیست .

    انسان وروح انسانی  درون بسته های رنگی ببازار های جهان میروند وگم میشوند مصرف داخلی ندارند  دیگر کسی اهل معرفت نیست وشناختی نه ازخود دارد ونه ازجهانی که دران زیست میکند  تنها میداند که باید همان ” رباط” باشد بدون هیچ اراده وهیچ تاملی برده باشد بی چون وچرا درغیر اینصورت همه مزایان قانونی وغیر قانونی  ازاو پس گرفته میشود  ستاره ای بر سینه اش نصب میکنند واورا راهی تیمارستان میسازند چرا که ” نه ” گفته است  .  

    حال باید یاد بگیرد در پیله زندگی کردن چگونه است وکرم بودن چیست وتولید کردن چیست . او در پیله خود هم نیست در پیله آنکسی است که برایش  ساخته اند دیگر خودرا نمیشناسد نه همسر نه فرزند ونه معشوق نه همسایه  نه تنها درپیله اش باقی میماند .

    دیگر چیزی بنانم شخصیت بیرونی واحترامات دایمی وجود ندارد .بشر امروز دریک درد مجهول  دارد بسر میبرد در پیله ای که بهم فشرده شده است وجای نفس کشیدن را نیز ازاو گرفته اند دهانش بسته است گفتارش بی معناست رفتارش غیر انسانی  تنها میلولد میلغزد  نه پیش میرود ونه اجازه دارد به عقب برگردد عقربه زمان دائم درحال تغییر است واو کودکی خودرا نیز ازیاد خواهد برد .

    امرو ز ما جوندگان دیگران هستیم  داریم  جویده میشوییم  اگر به مذاق خوش بیاییم بازهم جویده میشویم درغیر اینصورت تفاله مارا به درون ماشین های ریسایکل پرتا ب میکنند . انسان امروز اجازه ندارد با انسان دیگری تماس داشته باشد باید تنها بماند وتنها به آن تصویری که به او ددستور میده توجه کند دیگر مهر مادری عشق پدری ومهر فرزندی معنا ومفهمومی ندارد فرزندان شیطان برایش پیله های رنگینی ساخته اند رنگین کمانی از سیم های خار دار . دیگر نمیتوان فریاد کشید .

    من مست تو دیوانه / مارا چه کسی برد خانه ”  عشقق معنایی ندارد معنای همه چیز عوض شده است .

    آنچه گم کرده ای تویی  وآنچه میجویی تویی / پس زتو تا آنچه گم کرده ای  . ره بسیار نیست .

    اما باید آنره رایافت که اسان هم نیست .

    در راه اگر خرس واگر شیر وپلنگ است / ما شیوه بجز حمله مردانه ندانیم . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 30/11/2021 میلادی 
     

  • فرززندان امروز

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    و…… خدا شییطان را افرید ! 

    همه حواسم بر ضد گفتارهایم بر میخیزد  نگاهم  را از روی هر چیزی برمیدارم وغرق تماشای دیوار  سپید میشوم  گوشم غرق شنیدن اهنگها ی دیروزی میشوند ومن خود یک آهنگم وتخمه میشوم یک کلامم که بر لبها مینشینم  یک گوشم  غرق در شنیدن  اراجیف  واب میشوتا تشنه ای را سیر نمایم  گفتن ونوشتن مر  از هر جیزی ی دور نگاه میدارد .

     وخدا ! قرن هاست که کاینات را رها ساخته وآنرا به دست شیطان سپرده است  / شیطان  یک نروک است نه مرد ونه زن بنا براین تولید او درزیر خاک توسط جانوران خاکی انجام میپذیرد از مدفوع او  واین جانوارانی که بشکل آدم در جهان رها ساخته همه مخلوق او میباشند  مخلوقات پروردگار  درزیر زمین خاک شده اند واین موجودات با آن خاک ها تغذیه کرده هریک صورتی نمایان میشوند کمتر میتوان درمیان آنها” انسان” یافت بشکل انسانند ما درعمل حیوانند . حیوان . باروت را ساختند  . از دل اتم اتم هایی را بیرون کشیدند  اما نه به سود بشریت وجهان بلکه برای ویرانی  جهانی که خالق بزرگ  آنرا بنیاد نهاده بود  زمنیی که میلونها قرن دارد  به دور خود وسایر سیارات میچرخد ناگهان دردست این موجودات ناقص الحلقه افتاد که خود را خدای زمین  دانستند  وروی آن سرمایه گذاری کردند روی ویرانی آن زمین  !جانورانی  بشکل  فلاسفه برون آمدند  ما  عده ای خواب وعده ای نیمه بیدار وعده ای بیدار نه بسود مخلوقات پرودگار بلکه بسود اجداداشان شیطان . شیطانکها   .بنا براین سخن گفتن ازاینها مرا وادار به درد  ورنج میسازد دردرون همه ما یک بتکده است گاهی این بتکده خالی وزمانی شمعی فروزان درمیان ان میسوزد باید ازآن شمع وآن روشنایی کمک گرفت .

    بزرگ کسی است که  که بر هرگونه  بزرگی افرین بگوید  ما امروز نمیتوانیم به این موجودات افرین بگوییم ویا برگورشان بوسه بزنیم آنها بر ضد مخلوقات خالق بزرگ برخاسته اند وبه جد خود شیطان پیوسته اند ما با همان نور کم   شمع به خالق اصلی خود نزدیک میشویم .

    ارئ بر گور زنده ها بوسه میزنند بر شهرت ها بوسه میزنند   اینان بزرگان  جهان هستند مخلوقاتی از نوع چند گانگی  ساختمان آنها پاکیزه نیست . این بزرگ ساختکان  وشهر ت سازان  دوستان گورند واز بزرگی به دور .

    معرفت وشعور این  صاخب شهرت ها  معرف مخصوص خیابان وراههای خودشان میباشد راهشان از راه ما جداست ما هنوز به ان خالق اصلی وابسته ایم وبه دنبال اویم تا اورا بیابیم ودوباره در برابرش تعظیم کنیم .

    وای که این شهرت طلبان وصاحبان قدرت تا چه حد ملال اورند شادی را نمیشناسند رنگ سیاه بهترین  رنگ برای انهاست  همه  رنگها کم کم سیاه میشوند اول کارگران رستورانها انها وسپس سلمانی ها وسپس فروشندگان ناگهان همه سیاه پوش شدند با پوزه بندی که نشان بردگی انا ن است مانند همان حجابی که نماد بردگی زن است .

    امروز طبلهای توخالی آنها باصدای بلند همه را از خواب راحت میرماند وفردا همه به یک صف درانتظار دستوراربابند  گروههای  پاسداران  آتیه همچنان بسوی شهر ها با قایقها بعنوان مهاجر روانند همه گردن کلفت با ساعتهای گران قیمت والبته همان اسباب بازی دستی که همه را به زیر ذره بین خود میببرد اینها نگهبانان زندانهای آتی ما هستند دیگر خانه ای نیست لانه ای نیست بلکه دستور ارباب است وزندانهای ازپیش ساخته شده 

    من ! تنها باز مانده از قافله وگندم خورده واز بهشت رانده درانتظار کدام معجزه نشسته ام ؟.

     بهترین راه برای سرکوب  این است که خرد را ازانسانها بگیرند وبجایش آهن تزریق کنند فسفر تزریق کنند  جستجوی ما  دردی است بی درمان ودراین راه دردها وزخمها بیشترند  خرد ومعرفت دروجود آدمی ریشه میدواند آدمهای خاکی  ساخته شده به دست شیطان حتی نام خرد  را نمیدانند واز جنسیت ان بی خبرند .

    این جستجو های من با دردهای جسمی وروحی من کاری ندارند  بلکه  با دردی بزرگتر کار دارند وان نابودی انسان ازروی زمین است . این جستجو بی معنا ست گم شدن درخویش است واززدون دردنهای بیشتر هر روز تاریکی ها بیشتر میشوند  هر روز  از زیباییها کمتر کاسته میشود  تنها  کاکتوسها عمر میکنند گلهای زیبا گم شده اند وهمه ما درتاریکی ها گم شده ایم . بی انکه خود پی به این وحشت بزرگ ببریم .

    چنان گم گشته ام واز خویش رفته / که گویی عمر یک دم ندارم  /ندارم ” دل” بسی جستم دلم باز / 

    ور دارم از این عالم ندارم /” عطار نیشابوری” .

    بیدلی همان احساس گم گشتگی واز خود به دور است هما ن گمشده شهر عیاران .

    نه مرد مناجاتم  نه رند خراباتم / نی محرم محرابم  . نی درخور خمارم .ث

    پایان / تقدیم به پسر عزیزم ” میم” که ارزوی دیدارش بر دلم میماند ” ثریا / 29/11/2021 میلادی .