Category: General

  • خبرهای خوش

     ، لب پرچین  ثریا ایرانمنش
    در این فکر بودم که. با همه  گرفتاری ها وببند و منشین  باز شب خوبی خواهیم داشت با شمع وشراب و شنیدن موسیقی ها روی تابلت !!!!درست درهمین شب که برای اولین بار از لباس خانه بیرون آمده ولباس پوشیدم ومنتظر میهمانان  بودم. آن خبر تکان  دهنده بمن رسید …….
    بیاد فیلم. ‌ویلن زن روی بام افتادم. درست همان شبی که قصاب محل از دخترش خ‌واستگاری کرد وخوش و سر مست به خانه میرفت. عسس  یا پلیس جلویش را گرفت وپس از مقداری  مکث و سر خاراندن. گفت : 
    دستور. رسیده که باید شهر  را ترک کنید  این دهکده را خالی نمایید ،
     
    آن مرد بیچاره کمی سرش را خاراند وبعد به طویله اش رفت  رو کرد به آسمان وگفت :
      گاد ،‌تو باید همین الان  وهمین امشب این خبر را بمن میدادی ؟. نمیشد کمی صبر میکردی تا من. خوشحالی وسر مستی ام را برای مدتی نگاه دارم. تو اینقدر حسود و بخیلی  ؟ 
    او راست میگفت طبیعت بیشتر از آنچه ما فکر کنیم روی  سرنوشت ما. با مداد قرمز خط میکشد و 
    با سری سنگی. بی آنکه بدانم کجا هستم وکجا می‌روم بسوی رختخ‌وابم رفتم وخوابیدم. !! ….. همین امشب  تو باید بمن این  کادوی  ارزنده را میدادی.  خوب دیگر حرفی با تو هم  ندارم تا خبر بعدی ،،ث
    بیست ودوم  دسامبر 

  • یلدا

     ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    مژده ای دل  که مسیحا نفسی می اید ؟   / (به تماشای زمستان چه کسی  می آید )؟

    شروع زمستان  وپیروزی خورشید بر تاریکی را به همه مردم جهان که درتاریکی زندگی میکنند تهنیت میگویم .

    باشد که خورشید درخشان پرده این تاریکی را از روی کره خاکی برداشته وصبحی روشن بر چهره زمین بتاباند .

    باشد که دست سوداگران مرگ از جهان کوتاه شده وسازندگان مزرعه عشق بزر آنرا درهمه جا بکارند .

    دراین حریم شبانه ستم وکشتار  وخوف ووحشت  درتاریکی ها ورنج شبانه وروزانه  این آوای توست که پرده هارا خواهد درید وصبح روشن را بما نوید خوهد داد .

    پیروز وکامروا باشید . یلدایتان مبارک / ث

    پایان / اول زمستان . 21/12/2021 میلادی  . 

  • روز خوبی نیست

     ثریا ایرانمنش از صفحه لب پرچین . یکشنبه  نوزده  دسامبر. دوهزارو بیست ویک ،  اسپانیا ،

    امروز احساس بدی دارم   روز گذشته روی کانال تلگرام مردی  یا پسری برایم پیام داد که تر از روی یک کامنت یافته ام  خواهرم سرطان دارد مادرم بیمار است پدرم بیکار است در یکخانواده  فقیر وغیره ، جواب  به او  هر چه بود اورا دگر گون کرد 

    در اینفکرم که یک جوان چگونه صاحب یک  گوشی گران قیمت است باان اوصافی که از  زندگیش می‌گوید چند عکس نا مربی و کدر هم بعنوان سیتی  اسکن خواهرش برایمفرستاد  ، .هرچه بود من نه پزشکم ونه آنچنان دارایی دارم  و چه زود به یک ناشناس اعتماد می‌کنم اورا دلیت کردم   برایم از راه  دیگری پیام فرستاد که من می‌توانم برادر خوبی برایت باشم چرا مرا خاموش کردی دیگر جوابی نداشتم به او بدهم ،.امروز چشمانم را بستم  وارزو کردم که اگر دوباره زندگی به حال اول بر میگشت  میل داشتی  کجابودی ،

    اه،،،،،، هیچوقت آن آپارتمان کوچک  را در طبقه سوم  از یاد نمیبرم  ا

    در سوز وسرمای سخت  زیر برف  من مجبور بودم کار کنم ودرس بخوانم کار من  وزیت‌ری یک  کارخانه دارو سازی بود  وگذارم به در آن خانه افتاد ، زنگ زدم خدمتکاری سرش را از پنجره  بیرو‌ن کرد وبا لحنی  توهین آ میزکه خاصیت ما ایرانیان است پرسید چی میخواهی ؟ 

    در جوابش گفتم  میل دارم با بانوی ویا آقای خانه در مورد این  مواد گفتگو کنم  زنگ را فشار داد  با آن کیف سنگین نفس زنان  به طبفه سوم رسیدم ،اه  چه بوی  خوشی  بوی  دلمه شیرازی  اطاقی گرم   دو اطاق تو در تو یکی ناهار خوری بود ودیگری نشیمن  زنی زیبا  با شکم بر آمده روی یک صندلی راحتی  داشت بافتنی میبافت ومردی بسیار  محترم  جنتلمن  با شال  گردن ابریشمی و روبدوشانبر  سیلک که یقه وسر دست‌هایش  مخمل آبی سیر بودند داشت روزنامه میخواند میز برای ناهار اماده  بود   تنها  می‌توانم بگویم. تصویری از یک فیلم سینمایی  عاشقانه جلوی  چشمانم  ظاهر شد زن بی نهایت زیبابود با پوزش ومعذرت خواهی کیف را گشودم تا محتویات انرا  معرفی کنم اما  بوی  غذا در آن موقع ظهر و سرمای بیرون وکرمای درون وانش‌ شومینه که داشت با عیزم میسوخت مدتی مرا  در سکوت نگاه دآشت ،.زن از من پرسید نامت چیست  اهل  کجایی  تصادفاهمشهری در آمدیم ،مرد از جای برخاست  باان قامت بلند آن ادوکلن  خوشبو  مستخدم رافرا خواند وگفت  سرویسی دیگر سر میز بگذار  سپس  کیف را  دمرو کرد آنهار ا بازدید نمود  پولش را درون کیف گذاشت ومیدانستم بیشتر  از حد  معمول  است مرا به سر میز هدایت کرد  پالتویم  ر ا گرفت   ومن روبه روی  همسرش نشستم   شاید بهترین و خوشمزه ترین غذا را من آن روز خوردم  که حتی در بهترین  هتلهای اروپا  نبود و نیست ونخواهد بود    ساعتی در یک رخوت وخواب آلودگی بسر میبرم گویی خوابم کرفته بود  ، پس از  چای وسیرینی بعنوان دسر  کمی بخود آمدم ، انمرد رو بمن کرد وگفت ؛

    دخترم. ، این کار تو نیست   هرکاری را برای کسی ساخته اند این دسته‌های کوچک وظزیف  این صورت شیرین وبیکناه  نباید  این کارا قبول کند. از امروز

    دنبال یک کار  اداری  بگرد . تا بتوانی. تحصیلات خود را ادامه دهی من از هیچ کوششی در این باره دریغ نخواهم کرد.  

    خمار آلوده  درد کشیده. سرم را پایین آنداختم  وبیرون آمدم. اتوبوس شرکت  سر تا سر خیابان را به دنبال من گشته بود   سر پرست  ما  یا سوپر ‌تیزر ،،،،،،تا آمد حرف بزند من کیف زا با پولهای درونش به وسط اتوبوس. انداختم وگفتم حقوق هم نمیخواهم خداحافظ 

    بقیه همکارانم که اکثرا دختر بودند با تعجب بمن نگاه  می‌کردند ،

    پیاده راهم را گرفتم و رفتم بسوی خانه ودر درونم  آرزو میکردم روزی مردی چنین  مهربان وپاکیزه  همسر من شود ومن مانند آن زن برایفرزندم  بافتنی ببافم 

     

    همه آرزوها   به هوا رفتند وتازه جنگ من با زندگی  شروع شد 

    امروز از خود پرسیدم اگر قرار بود  برگردی میل. دآشتی کجا بروی ونا،گهان آن خانه آن آپارتمان کوزی  وگرم آن خانواده. در نظرم. جلوه گر شد بلی آرزویم همان بود نه بیشتر قیافه آن مرد را به خاطر ندارم تنها لباسش  وروزنامه وصدای گرمش که میکفت 

    دخترم تو برای آن نوع کارها ساخته نشدی    ایااومیدانست که دراینده چه کارهای  وحشتناکی رویشانه ام گذاشتند که امروز   درد آنها مرا از پای در آورده است ؟!ث

    پایان 

     

  • گفتیم سخنی ورفتیم

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    چون مسافر تویی و من هیچم  / من هیچ دراخرین سفر چه کنم ؟ 

    چون تو جوینده خودی . بر من / من گم شگشته پا وسر چه کنم ؟ 

    نه ! هیچ امیدی به  ساختار نوین نیست وهیچ چیز دیگر نمیتواند مارا به سرای اصلی وخانه خود برگرداند همه غریبانیم که همه در کشورهایی  غریب  بصورت تکه  سنگی خاک شده واز میان خواهیم رفت نه نامی ونه نشانی از ما باقی نخواهد ماند ودر  اتیه توریستیهایی از فضای دیگر بر خاک آن سر زمین راه میروند وبا خود میگویند که درگذشته اینجا تمدنی وجود داشت همانند تمدن یونان ومصر وروم و حال بخاطر بی خیالی وبی عرضگی وخود فروشی مردمش از میان رفت تنها تلی خاک بجای مانده است ودست طبیعت  در زیرخاک چیزهای باارزشی را پنهان نگاه داشته  که ازچشم همه پنهان است .

    حال دیگر باور کردم که ” ان مرد” نه تنها برانداز نیست بلکه جا انداز است وهمه گونه  رختخوابی را پهن میکند برایش مهم نیست شهوت شهرت وبلند ی وبلند پروازی  آنچنان اورا دربر گرفته که دیگرحتی چشمانش قادر به دیدن زمین زیر پایش نیز نمیباشد .

    وآنهاییکه اطراف اورا گرفته اند  بیخبر از آتشفشان درونی آن مرد هستند  عده ای ازگوهر جانشان مایه گذاشته اند  وفریادشان بی پایان   است ومیل به فراموشی درانها نیست  همچانکه به آن ” الله” نادیده  دلبسته اندن به این یکی هم دلبستگی پیداکرده اند .

    من به چشمان خودواندیشه خود و احساس درونی خود سخت  معتقد هستم  چشمانی که خورشید را میبیند  وشب کوره را نیز تشخیص میدهد  حال همه چیز روشن است  ومن چشمانم رادبه روی او وکارهایش بسته ام  رفتنم گم شدن است در او گوهر زیبایی دیده نمیشود همه چیز تلخ است .

    همه گفتند من نه گفتم وناگهان  چشمانم بر ضد او برخاست  نگاهش غریب بود نا نجیب بود وخود خواهانه به همه مینگریست  فریادش تا عرش میرفت دران زمان من دراو چیزی را یافتم که که مدتها  درپی آن بودم .

    حقیقت ! نه ! او عاری از حقیقت است او یک شو من است بازی  را خوب میداند  روی صحنه خوب باری میکند هنگامیکه او حرف میزد من آهسته اهسته بسوی ” وطنم ” پیش میرفتم  درحالیکه دیگر ئمیدانستم وطنم کجاست  من مرزی را نمیشناختم  اما امروز  میان خانه من تا خانه همسایه یک مرز کشیده اند میان من وخانه فرزندانم یک دیوار بلند اما گویی او  ازهمه این مرزها گذشته است حال زمانی که از فراسوی  افکار او میگذرم  میبینیم گویا آفتاب عقل اونیز روبه خاموشی است  اودرتب وتاب سودای دیگریست میسوزد ومیسوزاند  با خیالی خوش وخاطری بسیار جمع .

    امروز من سوزندگی   را احساس میکنم زمانی هیچ مرزی را نمی شناختم اما امروز  دراین گمانم که فردا بین من واطاق خوابم نیز مرزی  ساخته شود  ومن نتوانم به   راحتی عبور کنم راه عیور مرا به روی همه سر زمینها بسته اند .

    من تنهاهستم . تنهای تنها وتن بها ین تنهایی داده ام تا برده نشوم .

    آه ! مادر ناهار چی داری ؟ هیچ برایم یکعدد  پیتزا بیاور هرچه میخواهد باشد  مهم نیست خسته ام.ث

    پایان / ثریا ایرانمشن 18/12/2021 میلادی ×

  • سروشی دیگر

     

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » »

     خیلی سعی دارم به نوعی با این  تابلت راه بیایم ونگذارم هرچه را که خودش میل دارد به روی صفحه  بیاورد .

    نمیدانم چند ساعت از نیمه شب گذشته هنوز کمی سر گیجه دارم وچشمانم حسابی گود رفته اند.  با این همه باز  به نوعی خودم را سر گرم می‌کنم ،.

    امشب حضور پر رنگ شاعران گذشته که امروز نه نامی ونه نشانی از آنها در میان است. وحضور بی رنگ نویسندگان بزرگ واز یاد رفته ما  وفلاسفه ومترجمین  مرا وادار  ساخت که برخیزم. وباز این وزنه را دردست بگیرم ویادی از آنها بکنم نسل امروز آنچنان درگیر حوادث  تازه  شده که بکلی خود  را ‌گذشته خودرا فراموش کردهاست قهرمان امروز آنها (نیکولاتسلا ) می‌باشد  ویافلان سیاستمدار  بیسواد ویا  در  حوضی یا استخری یا حمامی بنام کلاب هاووس!!!

    و نسلی بیسواد نادان  زاییده همان اهالی جنوب شهر که هنوز خون داغ  آنها  در رگهایشان جاری است  .فروغ فرخزاد    تقریبا از اذهان خارج شد برادرش که  پرچم فرو افتاده را از روی زمین بر دآشت وفریاد کشید کسی نمیتواند دهان مرا ببندد تکه تکه شد  عدهای از میان رفتند کتابهایشان خمیر شد مگر انکه توانست  یک ترجیح بند بلند بالایی در وصف  ویرانگر سر زمین بسراید کتابهایش مزین به آب طلا ومرتب تجدید چاپ شدند وخودشان با  حافظ شیرازی  در یک کاسه می مینوشند !!

    فروغ تقریبا از خاطره  ها محو شد سهراب  سپهری برگشت به همان زاذکاهش کاشان وپنهان شد 

    از خانلری. نادر پور  خبری نیست اگر هم باشد تنها  یکخط  ملک الشعرای بهار که  گردنبند مرواریدی بر گرد کوه دماوند افکند ‌مراد شعرای توده بود نیز دچار حادثه وزخم  خوردگی شد .

     بیشتر کتابها ترجمه شده ویا نوشته شده خمیر شدند ویا دچار پارکی سانسور مردان وزنانی با افکار پوسیده ونا بینا 

    سرودی بر نمیخیز.د  حمام زنانه ای بنام  کلاب هاووس.  درست شده یکی دنبال طاس ودولیچه اش میگیردد  دیگری سنگ پایش گم شده است وسومی  قهر کرده بیرون می‌رود استاد  سر بینه  این حمام هم به تنهایی نمیتواند  کاری از پیشبرد ،.حال بر گردیم  وبرویم سری هم به اپوزیسیون بزنیم ،

    ان تاریخ دان خودش به شکل تاریخ  در آمده ‌مانند یک کارتون روی کتابهایش خم شده تنها اجازه دارد از سعدی شیخ اجل. اشعاری را بخواند ،.وکم کم خودش به تاریخ  خواهد پیوست ،.آن مردک کوتوله قلقلی که میان جمعیت جلوی دادگاه فرمایشی ونمایشی  شلوارش را پایین کشید. در حال حاضر هیچکس را قبول ا ندارد ‌همان خط توده را گرفته با  آنکه میداند انتهای آن به سرازیری . وقعر دره ختم می‌شود اما خوب کاسبی است ،.آن یکی شین شارلاتان را بهتر است تنها بعنوان دلقک روی صحنه بدانیم. .اینها این جماعت  گذشتگانشان سر زمین  مارا ویران ساختند.  وامروز خودشان زیر سایه اسلحه  ومواد مخدر وقاچاق  اعضای بدن انسان‌ها وسایر نا گفتنی ها اظهار وجود میکنند   ملتی ونسلی نا پدید ونابود  شد سرزمینی به ویرانی کشیده شد   کشاورزی و صنعت واقتصادی  وکارهای هنری  هرچه بود  به فنا رفت ویادیکران انهارا به یغما بردند و ما هنوز در خم زلف گره خورده یار اسیریم وچشم به  آسمان وگوش به پیام ها میدهیم   مردم آن سر زمین  گروه گروه راهی گورستانها می‌شوند آنهم بی نام ونشان  .

    فعلا همه دکانی سر تبش باز کرده ونبش قبر میکنند  کسی به جلو نمی تازد نمیتواند بتازد. از چهار سو  نوک تیره اسلحه اورا تهدید می‌کند و ،،،،،،من باز کتاب های اشعارشان باز می‌کنم گویی پای به باغی پر گل گذاشته ام. باغی که هنوز بوی گل واواز بلبل  و جویبار و جام می و  آب تازه در آن به چشم میخورد شاعرانی بی ادعا شاعرانی غیر متعهد که هیچکدام عضو شب شعر انستیتو گوته  نبودند   کارمندانی ساده  که برای  دل خود میسرود‌ ند ویا همیشه عاشق بودند  که ناگهان. سالار سخن به میدان آمد و…….دیگر باقی بماند ، ،  

     ایکاش صبح زودتر میدمید ومن به فنجان قهوه ام میرسیدم وبازروی همان  صندلی می نشستم  وبه آسمان بی ستاره وشب تاریکی که در  پیش داریم بیاندیشم  وخوشخال باشم که ،،،،،،وعمر بسرعت میکذرد ،

    پایان دلنوشته  نیمه شب  جمعه  ۱۷دسامبر 

  • پرکن پیاله را !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    پر کن پیاله را . که این اب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمیبرد!

    اما چشم من همچنان  به ان بطری درون سبد خوابیده . دوخته شده تا شب یلدا آنرا بازکنم  وبه مستی روی آورم که دوران خوشی است مستی  وبیخبری ودر دریای عشق شنا کردن ودر رویاها به کسی که از تو دوراست وخیلی نزدیک درون قلبت نشسته وتکان نمیخورد وجایش را به کسی نمیدهد . آنچنان با جانم ودلم آمیختی  / کس ندانست کاین توهستی یا منم .

    مدتها با عقلم خلوت کردم  من واو به هم نزدیک شدیم  وبا هم تنهایی فکر کردیم  اما هر اندیشه ای را آب با خود میبرد  واندیشه های دیگری روی عقل سوار میشد . 

    من خاموشی های گرانی را درسینه دارم  وهرکدام از آنها دفتری است هفتاد هزار بزرگ  همه را آزمودم   وباز به خاموشی خود پناه بردم ودرخموشی باز اورا یافتم .  فریاد او بسویم آمد مرا صدا کرد  سروشس گران بود با فریادهای دیگرش فرق داشت معصومانه نشسته بود ومرا مینگریست ونوشته هایم را  به رخم میکشید  که برایش فرستاده بودم  ناگهان از درونم  ناله ای برخاست  ” تو هنوز همانی که بودی ” دیگر به دنبال خاموشی مرو  روشنایی را یافتی  دوباره چشمانترا باز کن .

    نه دیگر چیزی  برایش نخواهم نوشت میترسم فته ای برایش شود  فریاد م پرده های قدرت را درهم میشکند  پاره میکند و بگذار همه چیز درسینه ام زندانی باشد  من از پاره شدن گوش خراش کلمات وحشت دارم  بگذارپرده ها افتاده باشند  او درآنسوی ومن دراینسو  گاهی خاموشی از من میگریزد وبه فغانم  میاورد .

     در انتظار  شب یلدا هستم  سر آن بطر ی را بگشایم شرابی چند ساله هدیه ای گرانبها  شاید این آخرین جرعه یک جام باشد که من خواهم نوشید وشاید هم بخواب رقته باشم  کسی نمیداند اما میدانم اولین جرعه را نثار او خواهم کرد .نپرس چه کسی . ث

     ثریا ایرانمشن / 16/12/2021 میلادی 

  • سر گیجه !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین – ا سپانیا !

    داشتم به خدا فکر میکردم ساعت تازه سه ونیم پس از نیمه شب بود سرگیجه ام بیشترشد ! علتش را نمیدانم گاهی دچار این سر گیچه میشوم ویکروز تمام  روی مبل مینشینم  .

    زمانی که انسان همه  روابطش را  برای ایمان  بخدا  ویا یهوه ویا الله صرف کند دیگر چیزی برای فکر کردن ندارد باید خودرا قربانی کند  خیلی به گفته های  آن مرد ” دکتر هازلی” ایمان دارم  از خودش حرف نمیزند با مدرک ودلیل همه چیز را برایت میاورد ریشه هر درختی  تا تخمک آن شکافته میشود  .

    یک یهودی دین خدارا بزرگ‌ مییندارد وتنها خدای او  که  ” یهوه ” نامدارد دیگری خد ارا از آسمان به زمین آورده وبه او جسم داده  سپس اورا کشته سومی تنها یک خدای  بیگانه با به زبانی  دیگر  بسیار متعصب قهار جبار ودست به کشتن او خوب است  همه اینها  واقعا ایمان دارند حتی آن ابراهیم  دروغین  هم با نام خدا میل داشت پسرش را قربانی کند وامروز متاسفانه دکان بزرگی برای اهل دولت اسلام شده است حتی هنر ییشه ها که برایم جالبند  همه اروز دارند گرد آن خانه خالی بگردند . تو خانه را میبینی ومن خدار فرق من تو این است خدای من دردرونم جای دارد .

    به هنگام صبح که چه عرض کنم نیمه شب  از تخت بلند شدم سرگیجه مرا برزمین کوفت  یعین چه ً! تا حمام خودم را کشاندم همه چیز دور سرم میچرخید  توالت  ببده و ….وان جا بجا میشدند .

    شام خورده بودم ؟ نه ! گمان نکنم  تنها آب پرتغال مینوشم  خوب کافیست نترس  فشارت پایین افتاده کمی نبات با اب داغ  ویک تنفس عمیق درهوای سرد بیرون حالت را جا میاورد ! 

    به دنبال خدا میگشتم و میخواستم تاکمکم کند میدانم او همه جا  کنار من نشسته وگاهی مرا بباد تمسخر هم میگیرد اما او جانی است درجانم  ویا بعبارت دیگر خدای من پنهانی وبدون نام ونشان است .

    او درد را نمی افریند زجر را نیز نمیسازد در پیدایش او غیرا از مهربانی  چیزی نیست این تقسیم بندی های چند گانه بین  انسانها تنها ثمر آن  جنگهارا می آفریند   قدرت من از قدرت اوست نه درشیشه گلاب ونه در جام می ناب ونه دریک تکه نان خشک خمیر شده نه درمیان درختان پلاستیکی .

    فرهنگ اصیل ایرا نی یگانگیراا نداشت او دو رفتا ر میدید بدی وشر را وراستی ومهربانی را وهمیشه این خوبی ها بود که بر شر پیروز میشد هنوز هم این راه ا دامه دارد اما امروز متاسفانه مردان ما رفته اند زنان نیز خسته اند وجسم وروح خودرا دربست دراختیار رویاها سپرده اند فکر را بکلی در گوشه صندوق خائه ها پنهان کرده اند دچار چند گانگی وچند خدایی شده اند واین  بخود آنها مربوط است من معلم علم وعالم  افکار نیستم دراین چند ساله به قدرت   این افسانه ها صدها هزا رمعلم وعالم پیدا شده اند وهریک درگوشه ای مانند کبابی ها ومک دونالد دکانی باز کرده اند وگاهی سری از سوراخ خود برون کرده قاری میزنند ومیروند وفردا گفته دیروز ا فراموش میکنند .

    آری داشتم به خدا می اندیشیدم  ودر حال   گفتگو بودم که این امدن ورفتن  من بهر چه بود ؟ ماموریتم چه بود؟  که دچار این سر گیجه وحشتناک شدم .” زیا د سئوال مکن ” .

    خوب حال  راه دراز وپر خطر وطولانی را  پیمو ده ام پر خسته ام  باز باید این راه پر نشیب وفراز را طی کنم تا به مقصد اصلی برسم / مقصد کجاست ؟ مقصود کیست ؟ .

    ما زمانی که د زندگی با یک تجربه تازه روبرو میشویم  اول آنرا طرد میکنیم  سپس دوباره بر میگردیم  وآنرا  بشیوه ای دیگر تجربه میکنیم وبا همه کوششها  باز هنوز درنیمه راه ا زخود میپرسیم که به کجا میرویم ازکجا آمده ایم هدف چه بود از این امدن ورفتن ؟ وخود  ا در میان عقیده ها پنهان میداریم میترسیم ازچی ؟ از کی ؟ از خبرهای ناگوار وونا درست دست از جستجو میکشیم وتسلیم میشویم بی هیچ چون وچرایی . چرا درپی جستجو ها نیستیم وچرا درپی درمان خویش ؟ !

    با چند تنفس عمیق درهوای سرد ویخ بسته یک لیوان داغ  آب وقند خودم را به این کلمات رساندم تا فراموش کنم .ث

    ثریا ایرانمنش / 15/12/2021 میلادی ! 

     
     

  • غربت آنجاست که من هستم !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    ( حال خوبه که همه آدرس مرا دارند وخانه مرا میدانند باز دستکاری به این صفحه میکنند کجایشان درد گرفته است ؟ )!واین منظره خانه من است !!!!!

    ننه جان مرحوم من همیشه میگفت ” تو کدوی سرت خالیست ! چیزی درونش نیست بسکه خون ازتو رفته  وگویا این خون ریختگی باید تا ابد ادامه داشته باشد تا خون من ژن خودرا باز یابد وارام گیرد  وحال فکر میکنم او راست میگفت درون  سر من بکلی خالیست واگر تلنگی برآن بزنند ارتعاشی بزرگ همه وجود مرا میگیرد . او راست میگفت  من راه دیگری را نمیدانستم  راه فریب دادن وراه دزدی راه پررویی راه بیراهه رفتن  وسرانجام دروغگویی را  وبرای همین هم همیشه پاهایم دریک جا میخکوب میشد  باخود فکر میکردم من احتیاجی به چراغ ندارم تا راه خودرابیابم  همه راه هارا در مغزم  حساب کرده وابتدا وانتهای انرا میدانستم  وگاهی هم درست ار کار درمیامد . 

    خوب حال امروز بگذارید  که آفرینندگان دروغین  آفتاب   وبرای روزهای تاریک تابش مصنوعی  با افتاب خودشان .

      وبرای  روزهای بزرگ خودشان  به چراغ خرد ما احتیاج داشته باشند اما مارا کور بخوانند یا کور نمایند تا نه چیزی بفهمیم ونه بدانیم .

    من همیشه تکیه داشتم به   خرد درونیم که نور افشانی میکرد  وتنها با یک گام قدم برمیداشت اما گویا این اشتباه بزرگی بود من دریک دنیای عوضی  راه پیدا کرده بودم سیاره  امرا عوضی گرفته وناگهان مانند یک تکه سنگ میان این کره خاکی افتادم  هیچ چیز من بشکل اینها نیست حتی اندازه های بدنم نیز قابل مقایسه با آنها نیست همه چیز درمن عروسکی ونازک است  حال تا کی میخواهند ازته دل بخندند  ودر هرکجا کوته بینی خودشانرا احساس کنند  نمیدانم .

    من از دلهای روشن حرف میزنم نه ازتاریکی ها  من رفتن گام به گام را دوست دارم  امروز بنام عدل وبنام قانون بر ما ظلم روا داشته اند  هیچ مظلومی حق ندارد حتی حق حیات  تنها باید با ظلم وظلمات همراه  باشد  هیج  دانایی حق برافراختن یک پرچم را ندارد  وهیچکس چیزی را بنام ” مهر ومهربانی  نمیشناسد کم کم این کلمات نیز ازبین خواهند رفت .

    حال زمانی است که ظالم بر مظلوم پیروز شده است  ونیروی ابتکارش ا بیشتر میکند  وظللمهای دیگر  پدید میاورد   که یک مظلوم از آن بی خبر است  تنها ناگهان  صبح که چمانش را ازخواب  باز میکند  خوابی  هولناکتر  میبیند نیمی از دنیارا آب برده ونیم دیگر را طوفان ! انهارا به حساب طبیعت میگذارند  اما نمیگویند جه کسی هفته گذشته  به فضا پرید ؟ وچرا پرید . ابرهای  مصنوی باران زا  طوفانهای مصنوعی ویرانگر ورودخانه هایی که طغیان میکنند ومعلوم نیست در زیرآن ابهای گل آلود که همچنان میغرند ویران میسازند چه نیروی خفته است ؟.

    پرورگار که مهر ومهربانی را برای دلها  .  خورشیدرا  برای روشنایی افرید وبرای شب مهتاب را در آسمانی زیبا به رنگ لاجوردین که هردوی آنها دراین پهنه خودنمایی کنند دشت را سر سبزو خرم واز دل خاک تیره گلها وسبزیجات وسایر مایحتاج انسانی را بیرون کشید امروز همه چیز گم شده وزندگی ما دریک چاد ر پلاستیکی  شکل گرفته است یک دنیا ی پلاستیکی همه چیز درون پلاستیک است .  وهم آنهایی که روزی  دنیای زیبایی را خلق میکردند یکی یک روانه آن دنیا میشوند آن دنیای  ناشناس .

    وحال آن مظلوم دیروز ظالمتر از ظالم های امروز شده است .

    ننه جان راست میگفت کدوی سرمن خالیست چرا که درونش را با پهن پر نکردم با اشعار و.گفته های  بزرگان  پر کردم مانند عقاب که تنها در اوح میپرد وخوراکش را از بهترین ها تهیه میکند نه مانند یک گلاغ بدبخت سرش را درون کوزه لجن کرده وآنرا بالا بکشد مانند عقاب برهمه جا چیره میشود نه اینکه مانند یک گربه بدبخت زخمی خودرا درچهار دیواری پنهان سازد  . 

    باید به خودایمان داشت واین ایمان سنگین را همه جا باخود حمل نمود بقیه تنها فسانه اند فسانه !ث

    پایان / دوشنبه 13/12/2021 میلادی !

  • جاسوسان آرام

     ثریا ایرانمنش” لب پرچین” اسپانیا .

    برگی از دفتر نوشته ها !

    نوشتن ها وگفتنی ها زیادند  اما حوصله کم  . همه جا مینویسم روی کاغذ روی تابلت روی دستمال کاغذی  اما بیفایده است تنها خودمرا خالی میکنم  کار بدی نیست هر چه هست بیرون میریزم وآنچه را که نباید به گوش دیوار بسپارم در جایی دیگر پنهان دارم .

    شب گذشته هنگامی که پرده هارا میکشیدم خاک زیادی از آنها بلند شد وبه درون  گلویم رفت ! چند سال است این پرده ها پایین کشیده نشده  وشسته نشده ند  آنهایی که ادعای کمک بمن را دارند تنها باهمان جاروی جادویی دلخوشند که آنرا روی کف اطاقهای بدون فرش بکشند ویا خدمتکاری که شیشه هارا پاک میکند  من نمیدانم با آن کهنه دستش چند بار در توالت وبیده را نیز پاک کرده است باید خودم برخیزم وبرخواهم خاست . روز گذشته دخترم مییگفت از شهرداری برای ما نامه آمده که درختان شما زیادی بلند شده اند  وچمن هایتان را نیز باید کوتاه کنید !!!  درست است آن سروهای بلند بی نظیر که دیگر در هیچ کجای این زمان نمیتوان آنهارا یافت باید قطع شوند تا شهر داری آنهارا به خانه های از ما بهتران ببرد ودراین سوز سرما چه کسی میتواندچمن هارا کوتاه کند آنهم چمن های  خیس را !  بهبادهای  های بیسر نشین مرتب بالای سر ما درگردش میباشند ایا به خانه آن جناب “روچ” هم سر میکشند که روزانه هیجده باغبان باید باغچه خانه کوچک  چند صد هزار متری آنها را  مرتب کنند؟ ! نه ! گمان نکنم هیجده باغبان هر روزخد ا میداند چند بار از بالای سر این ساختمان من رده شده اند وبا دیدن  باغجه مرده من گمان برده اند که کسی  دراین خانه نیست یا اگر هست زنده نیست باغچه ای که دیگر خا ک ندارد وبجا ی گل اطلسی ورز وبنفشه  کاکتوسها رشد کرده اند وتولید مثل میکنند !!! 

    کانالهای تلویزیونی مرتب ترکیبات غذاهارا نشان میدهند مگر چقدر این ملت گرسنه است ؟  ویا کاری دیگر غیراز  خوردن  نیست  .یا گردش دور شهرها ! نه ؟  درحال حاضر باید به همین هم دلخوش بود شاید فردا همین را هم ازما گرفتند  روز گذشته دخترم سومین تلویزیون را خرید تا بحال سه تلویزیونرا  سورانده اند یکی را هم من به انها هدیه دادم  آنهم سوخت ! اما من شاید این سومین تلویزیونی باشد که دارم چرا که اکثرا خاموش است مگر به هنگام دیدن فیلم ویا برنامه خاصی . .

    کتابهایم دریکطرف افناده   گلدوزی درجای دیگری بمن دهن کجی میکند  نوشته هایم  درجای دیگر ولو شده اند حوصله هیچ کاری ندارم   وامروز خبر دار شدیم /که آخرین قهرمان  تنیس این سرزمین هم به سرا ی باقی شتات جوانمرگ شد هشتاد وهشت ساله !  چه خوب خوشا به سعادت  او که نماند تا سالهای سی را ببیند ودنیا را وهوش مصنوعی وروباتهارا که کم کم  وآهسته آهسته برای اشنایی با انسانها آنهارا به میدان آورده اند اول دلفک بازی میکنند بچه هارا میخندانند وسپس بزرگانرا خواهند بلعید هم شغلشان را هم نانشانرا وسر انجام خودشان را .

    باید برخاست وکمر راست کرد  وزندگی را دوباره ازنو ساخت  نشستن وحرکت نکردن مرگ تدریجی است مهم نیست دردها نشسته ایستاده وخوابیده باتو هستند بنا براین بایست وخودت را هدایت کن …….

    برنامه ای زیر عنوان ” شرقی غمگین ” که رادیو فردا آنرا درست کرده از مرگ فریدون فرخ زاد را  میدیدم خنده ام گرفت رادیو فردا وهمه رادیوها وتلویزونهای  های فارسی زبان دردست ییکنفر است مانند قدیم ها که مردی  چند عروسک را به نخ می بست وهر ده انگشت او حامل چند عروسک بود که انهارا به گردش درمیاورد میرقصاند به همراه یک موزیک ضعیف  این رسانه ها نیز دردست یکنفرند یک روز شاعر ی برا بررگ میکنند فردا اورا بر زمین میکوبند وبه جایش دلقکی را گنده میکنند وسپس به سراغ نویسنده ای مفلوک میروند بهر روی باید برناکه ها پر باشند وشو باید ادامه داشته باشد وتبلیغات پشت سرهم برایشان اب ونان  بیاورد وهیچگاه حقیقترا نخواهند گفت پرونده مقتول بسته شده است وقاتلین ناشناسند مانند قاتلین رستوران میکونوس در المان همه چیز درامان است حتی آدمکشان ودزدان وقاچاقچیان حرفه ای ونامدار.

     حال آیا آن په باد بی سرنشین درحالل حاض مرا نیز زیر نظر دارد ؟  وفردا یک نامه از طرف بنگاه دام داری بمن میرسد که کمتر بنویس  دستهایت خسته میشوند ؟! راست هم میگوید دستهایم با این دکمه های کوچک وکمبود باطری خیلی زود خسته میشوند گفتنی ها زیادند گوشها درونشان پنبه است وچشم ها کور ودهانها بسته . تا روزی دیگر. ث

    پایان ثریا / 12/12/2021ملادی !!!

  • عصر نوین

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    هر روز دلم به زیرباری دگر ست / دز دسده من زهیچ خاری دگر است /

    من جهد همی کنم  قضا میگوید /  بیرون زکفایت تو  کاری دگر است ………..” ابیات حافظ “

    نمیدانم ایا در ایده ماشین ها وهوش های مصنوعی خواهند توانست  اشعاری  مانند حافظ ما بگویند ؟ ویا خیامی یگر  مادر دهر بزاید  اینهمه غوغا ی گرفتاران   زچیست ؟ واگر بدانند چه آینده ای در انتظار آنهاست قبل از  هر عملی خودرا نابود خواهند ساخت .

    در میان کتابهای  بیجاره واوئره من چند کتاب فلفسی نیز دیده میشود  مانند عصر خرد . عصر درون گرایی . عصر روشنگری .عصرادیان وعصر وعصر وعصر اما هیچ خبری از این عصر  که ما درآن بسر مببریم نیست همه قلاسه گفتند سخنی ورفتند واگر هم سخنی چند گفتند امروز آنهارا پاک کرده اند . 

    امروز ما درعصر چهارم یعنی عصر نابودی بشر وعصر هوش مصنوعی زندگی میکنیم  در ینده دیگر بمن وتو  فرزندان ما احتیاجی نیست ماشین خود همه کارهارا انجام میدهند وسپس دست آخر هجوم میبرند بسوی سازنده وبوجود آوردنده  خود  همان کاری ار که امروز سازندگان هوش مصنوعی انجام  میدهند خدارا ازمیان برداشته همه خدایانرا  در سالل 1996 کتاب “.کوید نوزده  “نوشته شد وهمه چیز درآن شرح داده ودستورات لازم ا نیز بر شمرده بود … قریب پنجاه میلیون نفر از ابنای بشر باید ازدنیا بروند وبقیه نیز دستکاری ژ نتیکی میشوند یعنی مانندهمان ماشینها .دلم برای باغ میسوزد برای گلها ی اطلسی نازک طبع وبنفشه ها وگلهای صحرایی کخ دیگر کم کم گم میشوند وما زیر دست ماشیینهای خورد خواهیم شد .

    در دوران خیلی جوانی فیلمی دیدم ترسناک بعنوان ” پنج”  آن زمین برایم این فیلم تخیلی ترسناک بود  بطوریکه تا آخر نتوانستم آنرا ببینم وخودرا به بیرون از سالن انداختم . در دنیا پنج انسان باقی مانده بود  که هر یک درگوشه ای از دنیا بیخبر از یکدیگر میزیستند مغازه ها همه باز اغذیه ها همه ریخته لباسهای آویزان ومارها  عقربها وسایر جانوران بسوی غلات هجوم برده بودند وان پنج نر هریک مشغول کاوش وکندن خاک بود تا چیزی برای خوردن  یا نوشیدن بیابد کم کم یکی از انها شهری را یافت اما اغذیه دیگر غیر قابل خوردن بود او دوباره به کشت مشغول شد  بقیه راندیدم ……..

    آن روزها این زمانرا بما نشان میدادند زیر نام فیلمهای تخیلی وعلمی اما امروز عملا بی هیچ رودربایستی با  کمک پلیسهای مسلح مارا مجور کرده اند دهانمانرا برای همیشه ببندیم  افکارمانرا نیز محدود کنیم وآنچه ازما باقیماند ودیگر قابل مصرف نیست باید نابود شود هیچکس مالک آنچه را که دارد نخواهد بود نه خانه نه ملک .نه باغ همه چیز اشتراکی خواهد بود ” همین  امروز نمونه هایش را میبینم که عد ه ای به خانه های خالی حمله کرده و درآنجا سکونت میکنند .آدمهای خریداری شده را میبنیم که به زور واردخانه ها شد یک خانوا ده  را میکشند .یا درخیابانها همه صاحب یک چاقوی یک شکل شده به پهلو ی تو فرو میکنند ظاهرا برای دستبرد است اما درواقع  وظیفه آنها کشتن است  باید پنجاه میلیون انسان از روی زمین محو شود .

    زمانی که من  شاهد زدو خوردها میان مردان سیاسی وسایر مجالس هستم ا زخود میپرسم ایا انها میدانند جه اینده ای درانتظار انها وفرزندانشان  نشسته است ویا از خودشانند مانند آن دیوانه نخست وزیر ب.ک که گویی یک زمین  شور روی سرش گذاشته است وهمیشه مست .بقیه بماند .

    با تگاهی با  روسای دول  وسر زمین ها باید بفهمیم که دنیا ما رو به نابودی است رهبری آن سر زمین پر برکت وپر نعمت وصاحب تمام منابع زیر زمینی را به دست یک دیوانه داده اند .بقیه دیگر معلوم است اروپا غیراز باران وسرما وکوههای یخی چه دارد ؟ منابع در زیر آن قرص ماه است آن خورشیدی که همیشه مید رخشید حال باید کم کم به دست دیگران بیفتد ومشتی کاغذ ار بعنوان دلار کف دست انها میگذارند تا آنه خانه های  بزرگ  بخرند  ودراینده انهارا تحویل دهند  همه تن به حقارت روح داده اند وجسم را دو دستی تقدیم دیکاتوری نوین کرده اند .

    شب گذشته نقاشی یک رباط را وی یکی از صفحات مجازی دیدم وابیاتی  که رباطی دیگر سروده بود وسومی داشت فوت بال بازی میکرد چهارمی داشت میجنگید مانند گلادیاتورها  در بخش بزرگی از سر زمینهای اعراب   همین رباطهای مشغول خدمت میباشند نه حقوق لازم دارند نه مرخصی ونه زایمان ونه درد معده  تنهاباید شب تا شب  آنهارا مانند  گوشی هایمان  به برق برنند و شارژ کنند همین برای اینکار  هم یک نفر بیشتر لازم نیست .  

    دنیای خوبی درانتظا رداریم خوشحالم که صاحب هیچ چیز نیستم ومالک هیچ تنها مالک روح خویشم وبس که انرا گم نکنم ونگران کودکانی که بیخبر از همه چیز  به دنیا امدند  سزنوشت انها چه خواهد بود از همین زمان میتوان کمبود وتولید وزایش انسانهارا احساس کرد واگرهم بچه ای به دنیا می اید تنهاست  تنها  تنها .

    شاد زی با سیه چشمان شاد / که  جهان نیست  جز فسانه وباد / ز آمده شادمان بباید بود / واز گذشته نیز نباید کرد یاد .

    این را قرن ها پیش رودکی بزرگ برای ما سرود  وما دیگر حق نداریم از گذشه ها یاد کنیم باید انهارا به دست آتش بسپاریم با تنفس عمیق گذ شته ها  را فراموش کنیم  هم خوشی ها را هم غمها را که گاهی شیرین بودند .ث

    پایان / ثریا ایرانمنش / 10/12/2021 میلادی .

  • و… تا به جند ؟

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین” اسپانیا !

    هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز / نقشش به حرام ار خود صورت گر چین باشد !

    این مهم نیست که انسان در جستجوی چیست  وبرای چه موردی بر میخیزد  در آغاز چه را یافت ودرپایان که را می جوید  . ” حقیقت” را که بطور کلی گم شده است  دیگر توش وتوانی نیست تا برای جا انداختن آن برخاست .

    جستجو تنها یک راهی است گذرا وشاید به نوعی خود فریبی گاهی هدفی راستین  داری وبه دنبالش میروی اما درمیان راه  ترا می کشنند وخود وجانیرا که دراین راه گذاشته ای بباد میدهند . 

    زمانی فرا میرسد که هدف تنها وسیله است وترا ازهیچ ارتفاعی باز نمیدارد تو همچنان امیدواری  و….در آخرین پس کوچه ناگاه   بخودت میایی که هدف چه بود؟ کجا یودم ؟برای چی دویدم ؟ حال به کجا میروم  دیوار روبرویت تا اسمان کشیده شده وراه برگشت را نیز گم کرده ای  آنقدر پیج وخم رفتی  وسرانجام به بن بست رسیدی .شاید از نظر عده ای این کوشش وجهش برای جمع  آوری مال ومناففع شخصی  راهی خوش باشد اما برای من بیحوصله تنها راه میروم  .وهمچنان میروم به کجا؟ 

    نگران اینده ! جنگی تازه ؟!  دلشوره  برای جوانانی که باید  جلوی گلوله ها بایستند تا قربانی شوند . بلی تو برای قربانی شدن پای به این جهان گذاشته ای . 

    جستجوی تو بی نتیجه است  به خودی خود راهی است بی انتها وچیزی را مشخص نمیکند ” مانند همین نوشته جات ”   هر راهی را  طی میکنی برای چیزی مجهول ونا شناخته  به دنبال جستن چیزی هستی  ویافتنش وسر انجام آرامش گرفتن .

    اما نه اورا می یابی ونه به ان ارامشی که در ارزویت نشسته میرسی همچنان باید این راههای ناهموارارطی کنی با کوله باری  سنگین تر.

    از این پس این جستجو دیگر برای تو یک نیاز نیست یک هدف نیست  چه بسا گم میشود وتو آزاد میشوی ا ازهمه قید وبندها رها گشته اما این ازادی تنها درچهار دیواری اطاق کچی وسفید تو ارزش دارد در بیرون از این چهار دیواری تو دربندی در زنجیزی درقیدی باید روبندهارا عوض کنی  بشکل دگران در بیایی اگر میرقضند تونیز دستی درآن میان براری واگر میگریند تو نیر باید بگریی..

    امروز اکثرا شکارچی شده اند ودست به شکار های نو ظهور میزنند برایشان مهم نیست چی وکجا  اکثرا گرسنه اند وعده ای عادت کرده اند . 

    زمانی که با یک تجربه تازه روبرو میشوی سعی داری آنرا بشناسی و این تجربه گاهی بشدت زجر آور وتلخ است وتوکم کم به ان عادت میکنی سرانجام خستگی برتو چیره میشود باید راه راهی  را بیابی …اما همه راهها به ” رم ” ختم میشوند وراه تو نیز بسته است از تو تا ” رام” راهی بس طولانی وبسیار خطرناک است .

    امروز با انبوه تجربه هایت میل داری کجا بروی ؟ جایی نیست / راهی نیست . چشم به دردوخته درانتظار اشنا اما بندها  وبستها  ضخیم تر ازان هستند که تو دلبندت را ببینی . .

    باز تو درجستجویی اما این جسنجو دیگر ترا هدایت نمیکند بلکه بندی است که ترا درمیان گرفته است .

    این گردش وجستجو توام با دردهای روحی وجسمانی ترا از پای میاندازند وانگاه درمیان نشسته بخود می ایی که : 

    چه شد آن غمگساری ها . کجا رفتتند آن دوستی ها وچه شد که ناگهان مانند یک تکه سنگ درمیان صخره های سرد ویخ بسته زمستان زندگی تنها ماندی  بی هیچ کمکی .

    همه تواناییت را جمع میکنی وبسوی زندگی حمله میبری  هنوز وقت داری تا بسر منزل مقصود برسی باید انرژی را  آنچه را که ازدست میرود  دوباره به دست آوری اگر چه به این ماشین زبان بسته قفل شده باشی او ترا به حرکت خواهد آورد .

    و……..روزی دیگر اغاز شد .

    هرکه را ذره ای ازاین سوز است / دی وفردایش  نقد امروز است 

    هست مرد حقیقت ابن الوقت /.  لاجرم بر دو کون .. پیروز است …..”صائب” 

    پایان / ثریا ایرانمشن . 08/12/2021 میلادی !

  • آندا لوزیا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا

    در هیچ پرده نیست  – نباشد نوای تو /عالم پر از تو و خالیست جای تو 

    غیر از نیاز و اشک که درکشور تو نیست /  این مشت خاک تیره چه دارد  ؟ سزای تو ! .صائب تبریزی 

    برنامه  تلویزیونی من همیشه روی کانال ” آندالوسیا” است  وهر صبحگاهی میبینیم که با چه افتخاری از خاک  خود وگذتشه های پر ماجرا وویرانی ها وساختارها از زمان رومیان تا اعراب وجنگهای داخلی  سخن میرانند وباقیمانه را چگونه  حفظ کرده آنرا به جهانیان میشناسانند .

    سالهای پیش که درلندن اقامت داشتم  واز اسپانیا و اسپانیایی هیج نه میدانستم ونه میلی به دانستن آن داشتم  تنها چند عروسک رقاصه نماد این سر زمین بود .  روزی دوستی بمن زنگ زد که دراروپا هستم ودرجال برگشت به شهرم  به آلمان  .گفتم قبل ار آن سری هم بما بزن  درجوابم گفت ” 

    هیچگاه میل ندارم آن همه خاطره خوب وآفتاب داغ وشهرهای زیبای آندالوسیا را با هوای کثیف والوده لندن از بین ببرم وآن انرژی خوبی را که در بدنم ایجاد شده نابود سازم به همان به آلمان برمیگردم …..تعجب کردم!  مهم نیست شاید باز درجایی یکدیگرا دیدم همسز او بر عکس آنچنان آویخته  به سببییل مرحوم استالین آویران بود که درسفری به روسیه یک کتاب نوشته وبه چاپ رسانده  بود گویی به بهشت سفرکرده بود ! وهمیشه بین این زن وشوهر  جنگ بود. 

    شب گذشته در رویاهایم اطاقی بزرگ مفروش  با فرشهای گران قیمت ومبلمان شیک   درآنتهای  اطاق یک شومینه  داشت میسوخت و” او” روی صندلی چرمی بزرگ خود نشسته بود سگ مورد علاقه اش درکنارش وداشت پیپ میکشید  بوی ادوکلن خوشبوی او  به همراه بوی دود هیزم  شومینه وتوتو ن پیپ مرا دریک ر خوت فرو برده بود وخودم را میدیدم که درکنارش روی زمین نشسته ودارم کتاب میخوانم .آن عطر معجزه اسا  مرا به کجا ها کشانده بود .: کجا بودم ؟ نمیدانم . تشنه بودم  بلند  شدم …..

    اطاق یخ کرده لیوان خالی  خودمرا فورا به آشپزخانه رساندم لیوانی آب پرکرده دوباره به زیر لحاف خزیدم ودرانتظار بقیه رویاهایم بود  . تنها کیف اب گرم در کنارم بمن کمی گرمی داد و بس رویاها تمام شده بودند !

    وامروز صبح در برنامه مخصوصی دیدم اینها باجه افتخاری از باقیمانده ویرانی های زمان رومی وعربها سخن میگویند و چگونه همه آن ویرانی هار را  حفظ کرده اند ما هم با روم همزمان بودیم جنگها کردیم اما اثری از آنچه که از آن زمان برای ما مانده باشد غیر ازچند ستون ویرانه که آنها هم شاخ شده به چشم آن بیگانگاان میرود اثری نیست درعوض همه شهر ها با پار چه های سبزوسیاه ونقاشی های غیر نامونس وکلمات بیگانه پوشیده شده است اثری آز فرهنگ ایرانی  از نقاشی های آن زمان  از تابلوها از مردم وروال زندگی آن زمان نیست حتی مینیاتورهاا هم ز میان رفتند ونام بهزاد گم شد انچه که دررویاهای من بود دیده نمیشد بوی دود سیگارهای ارزان وتریاک وباروت  وهوای مسمومی که معلوم نیست از کجا برخاسته اسمان ابی ودرخشان آن سر زمین را پوشانده است ابری نا مطمئن ونا شناس روی خورشید را  گرفته است مردمی بی حال بی توجه  وبیسواد ونا اشنا با هم درگیرند ابشان را برده اند نانشانرا آجر کرده اند  زمینهایشانرا کشاورزیشان را ویران ساخته اند هنوز دستهایشانرا جلوی صورتشان میگرند واز آن گنبدهای طلایی معجزه میخواهند نمیدانند که همه نان وقوت وثروت آنها درزیر همان گنبدهای طلایی پنهان است شادی  از روی آن سر زمین رخت بر بسته وبجایش کلماتی رکیک ومتعفن ونا شناس  زیر لبها زمزمه میشود .

    درا این سر زمین اهسته اهسته موسیقی ورقص را به درون  کلیساها بردند  حال هرکسی درجای خود نشسته است وبه دنیا فخر میفروشند هر ذره خاک خودرا مانند توتیا بر چشمانشان میکشند خارجی اگر هزار سال دراین شهر سکونت کند هنوز برایشان خارجی است اگر چه ظاهر امر اورا ازخود بدانند امادر حقیقت میان ماه من تا ماه گردون  تفاوت اززمین تا اسمان است .

    آن دوست من راست میگفت !آن انرژی دراینجا ترا زنده نگاه میدارد از مردانشان وزنانی که سالها خدمت کرده ان تجلیل به عمل میاورند حرمت انهارا دارند اولین  معلم دهکده دور افتاده که امروزیکصد سال عمر دارد اورا بر تارک سر نشانده  وبرایش هورا میکشند به اودیپلم افتخاری میدهند اولین  پزشک دریک دهکده دورافتاده را نیز همچنان گرامی میدارند  خانه هنرمندانشانرا به موزه تبدیل میکنند تا یاد اورا زنده نگاه دارند !ما ؟ تنها راه فراررا میدانیم ” به  کجا ؟ دیگر گذشت امروز بتو بعنوان برده  احتیاج دارند مهم نیست تحصیلات فهم وشعور تو وتوانایی وقدرت روحی تو  تا چه اندازه میباشد  مهم این است که قدرت بدنی تو چقد ر است .اامروز دهان ترا با پو.زه بند بسته اند واین پوزه بند مانند حجاب اجباری خواهد شد وهرماه باید خودترا به اولین درمانگاه برسانی وواکسن بردگی را تزریق کنی اگر توش وتوانی داشته باشی زنده میمانی وباید خدمتگذار باشی درغیر اینصورت معلوم نیست سرنوشت توبه کجا ختم میشود .

    قرار؟ به کجا ! چرا خائه ات را برباد دادی وبا کوله باری از هیچ راهی دیار غربت شدی چرا سر بهر دهکده ها نمیکشی و به مردم   آنجایاری نمیرسانی درغرب خبری نیست غیر ازتنهایی . مرگ ونیستی روح ونابودی جسم .

    انزژی سالم اندا لوسیا برای خو دشان کاففی است وبیشتر ندارند که بتو بدهند اگر هم داشته باشند انرا ذخیره میکنند  آنها میدانند ” قانون ” یعنی چه ”  مریم هنوز درجایگاهش نشسته وحرمت خودرا دارد وپسر مریم مجدلیه  به دنیا امده جای پدر را درکلیساها گرفته است در نقاشی اصلی شام آخر درکنار عیسی مسیح مریم باردار نشسته است که انرا حذف نمودند اما نقاشی اصلی در رمز داوینچی پنهان است . هرچه باد انها بخودشان ایمان دارند وبه خاکشان عشق میورزند ودرهر کجای عالم که باشند یک یگرر ا مییابند وباز رابطه برقرار میکنند بر خلاف ما ایرانیان صاحب فرهنگ !!! که از یکدیگر بنوعی فرار میکنیم چرا که هریک خو درا به نوعی به دیگری فروخته ایم واربابی یافته ایم  هنوز نمیدانیم که ارباب ما خود ما هستیم .

    صحات مجازی را باز میکنی هنوز از وصیتنامه  فلان قلدر سخن میرانند ونامش را برنامه فرهنگی گذاشته اند در صفحه بعدی نمایش زد وخورد شاهزاده ولیعهد با همسرش پخش میشود ویرانی ان خانواده همچنان ادامه دارد !حال ما به کدام  کوه تکیه دهیم تا بتوانیم راحت باشیم ؟! هرچه هست تپه هایی ویرانه وبو گرفته  نه بیشتر .

    “صائب” چو ذره ایست  چه دارد عرضه کند ؟ / ای صد هزرا جان  مقدس فدای تو !ث

    پایان / ثریا ایرانمنش . 06/12/2021 میلادی .

     

  • زندگی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    به کنج بیکسی – شبها  زهجرت  داد میکردم / نخفتی مرغ وماهی بسکه من فریاد میکردم !
    شمیم خواب سحر میکرد  خسرو  ودوش /  من اینجا  ناله از محرونی  فرهاد میکردم ……….
    با درد از خواب برخاستم نمیدانم ساعت سه بود یا دونیم هر چه بود درد فراوان بود این روزها هم جایی برای ما دربیمارستانها نیست  همان بهتر که درکنج خانه بمیریم  نبات واب داغ  آب داغ و قند  آب داغ تنها سرم قرص هر چه بود فرو دادم  طبیعی است با غذاهای امروزی نمیتوان جان سالمی بد ر برد نان خمیز حتی تست شده  کورن فلکس  – پاریج !! اینها  را تنها میتوان برای صبحانه خورد بقیه بمن مربوط نییست هرچه باشد نه کره نه مربا نه پنیر نه چای نه قهوه غلیظ هیچ  هیچ  / تاتوانستم ندانستم چه بود / چون که دانستم توانستم نبود .  به هر روی دیگر حوصله ای برایم نمانده تا از چیزی بنویسم ویا بگویم دنیا هر روز رو به کثافت میرود ما دریک زمستان سرد وتاریک بسر میبریم اگر توان وتوش داشته ومحکم بایستیم تازه باید تماشاچی باشیم ! نانهایی را که دربازار میخریم تنها باید درون سطل زباله ریخت  غذا تنها برای  سطل زباله خوب است   متاسفانه من ماهی را هم نمیخورم دوست ندارم آنها هم از دریا نمی آیند از حوضچه های لب ریز از هورمون و از مواد شیمیایی با بوی گند سمی که بر آب آنها زده اند همه چیز یک بورا میدهد  سوپر بزرگ فرانسوی همه کوچکتر ها را خرید وضمیمه خود کرد به همراه زباله ها از کفش های ساخت چین تا لباسهای ساخت تایلند وغذاها ی بسته بندی  شده مانده ومن درحسرت چند برگ مو برای خود دلمه درست کنم آنهم درسر زمین شراب !  دزدان راحت بدون درد سر به همه جا حمله میکنند اخیرا با چاقو های تیز حتی به کلیساها واشیایی را که برای تزیین آن مومنین وقدیسین گذاشنه اند” که من سخت مخالفم ” آنها نیز از دستبرد دزدان درامان نمانده اند  .نه چیزی نیست برای  گفتن  ونوشتن تنها بوی زباله همه شهررا فرا گرفته حتی نورافشانی چراغهای عید نوئل هم نمیتواند این بوی واین سکوت واین سایه شوم مرگ را محو کند . شادی دیگر حرام شد برای همیشه .
    شدم بباغ تا یک لحظه شاد باشم شاد با یادت / حدیث سرو بالای تو با شمشاد میکردم ! 
    راستی از شمشا دها ها خبری نیست سروها هم تنها گورستانهارا تزیین میکنند 
    الا ای مرغ دل چند از گرفتاری مینالی / من اگر صیاد بودم ترا ازاد میکردم !
    ازاد ؟  از چی ؟ من خود ازادم ا زهفت هزاردولت حتی از بند خودم نیز ازادم  اما نمیدانستم که آخرین روزهای زندگی من به این صورت زشت ونامطبوع میگذرد نمیدانم شاید به کسی بدی  کرده ام حال باید مکافت آنرا بدهم .
    درداماتم نمیدهد وتصویرهای نا مطبوعی که هر آن روی این  نوشته ها  هویدا میشوند ؟!!! خوب تمامش میکنم . وفردا تولد دختر کوچک من است اورا دعوت کرده ام اما ؟>>>>>> تا فردا 
    ثریا /12/ 12/ 2021 میلادی 

  • ژوزفین بیکر

    ثریا ایرانمنش ” “لب پرچین ” اسپانیا !

    روزی که ناگهان .  از چهار چوب پنجره روشن بلوغ/  آینده را طلایی تر وتابنده تر یافتم /

    آن سایه نیر همره  نور آفیریده شد !…….” زنده یاد  نادر نادر پور” 

    در ن روزها  ما قبل از آنکه با خوانندگان سر زمین خود آشنایی بهتری پیدا کنیم گوش ما به روی دیگر صدا ها بود  آوازهای دیگران را بیشتر دوست داشتیم با آنکه نه زبانشان را میشناختیم ونه خودشان را اما آنچنان تبلیغاتی  برای آنها وهیاهوی برای جمع آوری شنونده بود که ما بکل فراموش میکردیم  درکجا ایستاده ایم  ودرچه خاکی زیست میکنیم ورشد میکنیم  تنها هیاهوی بسیار از   دوردستها  مارا  میخواند وددلمان آرزوها شکفته میشد ! ] …: آزادی: در سر زمین غرب ! اسیر سنتهای بیمار گونه بودیم سنت های نا توشته .

    ژوفیین بیکر را خوب میشناختیم  خواننده رنگین پوست فرانسوی  با صدایی جادویی وژیبلت بوکو .شارلز آزانور  وویکتور هوگو وهمچنان میرفتیم وازدورزمان خود  بیرون شده درپی آنها میگشتیم داستانهای  هوگو برایمان یک رویا بود …..

    بزرگتر شدیم  خبری کوتاه دریک گیومه ” شب گذتشه ژوفین بیکر ” خواننده رنگین پوست درگذشت وتمام شد  هیچکس نفهمید کجا دفن شد وچگونه رفت خبرها تمام شدند ما بزرگ شدیم وامروز ! در مهد آزادی وتمدن  جلوی هر رستوران یاورزشگاه ویا فروشگاه یک تابلوی با آن علامت منحوس گذاشته اند به همره یک پلیس باید گوشی را روی آن علامت بگذاری تا اجازه ورود به هر محلی را که میخواهی داشته باشی  درغیر اینصورت درنهانخانه خود پنهانی  وناگهان  بی هیچ خبری از پیش جنازه ” ژوفین بیکر” با تشریفات تمام رسمی وقانونی وزیبا به میدان آمد تا اورا در محل  بزرگان دوبا ره  دفن کنند ؟ ” چه فریبکاری ظریف وزیبایی” ! .گور به گوری شنیده بودیم اما گاهی این گور بگوری ها برای عدهای شانس میاورد وبرای عده ای مانند همسر من استخوانهایش را درون یک جعبه کرده به دست من میدهند تا اورا به گورستان جدید ببرم ودرون  دیوار ی بیصدا بگذارم !

    ما فریب میخوریم دوست داریم فریبمان بدهند لذت میبریم مانند بچه های نادان با ما رفتار شود دوست داریم لله ونگهبان داشته باشیم برایمان مهم نیست نحوه وعمل کرد آنها چه میباشد . 

    ساعت پنج صبح بود که از شدت ضعف بیدار شدم  شب گذشته ” شاه” را خواب دیدم از من درباره سر زمینش میپرسید !!! بیاد ندارم چه گفتم وچه شنیدم   امنا باو گفتم درانتظار ظهور دوباره او هستیم آیا پیکر او هم روزی  به خانه اصلیش ب میگردد؟  نه ! گمان نکنم …….آنچه که درسر زمین ما میگذرد بماخبر نمیدهد گویی ابدا آن سر زمین فراموش شده وبه قعر دریاها فرورفته است  بهر روی امتیازات .منافع  را باید حفظ کرد !

    واما رویاهای آن زمان ما تبدیل شدند به کابوس های شبانه و وحشتناک  همه عکسی درماه دیدند ودویدند به دنبال ماه  دیگر به نور ماه توجه  ای نشد ماه پنهان گردید وسالها ی بعد موردنفرت همه بود  دیگر کسی معشوق را به ماه تشبیه نکرد  او هر سایه ای را که روی زمین نقش  میبست  پاک کرد وسایه ها ی ناشناس ومنفور پشت سرهم پدیدار گشتند وما همچنان درسایه نشسته ایم وخودرا مانند یک پیاز درحال گندیدن درون صد ها پارچه پیچیده ایم  به امید کدام آرزو ؟  .

    دیگر آ زهرم وگرمای خورشید وهوای نیمروزی هم  اثری نیست وخورشید مرده است  هربار جانی دوباره میگیرم وسپس دوباره آنرا از دست میدهم  اینک ازهمه گریزان  ودر اقامتگاه یخ بسته خود بفردای وحشتناکی که درانتظارمان هست میاندیشم .ث 

    پایان / اول دسامبر 2021 میلادی 
     

  • مرگ جهان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    امروز مها  خویش ز بیگانه ندانیم  / مستیم بدانسان  که ره خانه ندانیم

    گفتند دراین دام یک دانه نهانست / دردام چنانیم که ما دانه ندانیم 

    امروز  از این نکته وافسانه مخوانید / کافسون نپذیرد دل وافسانه ندانیم 

    شادروان فریدون فرخزاد در آخرین  گفتگوهایش  ببیتی از  شمس تبریزی اورده بود که ” آنتهات منم ” وانتهای ما ایران است وپرچم شیرو خورشید ” وبیچاره ندانست که این آخرین گفته اوست وچنان قیمه قیمه شده که درافسانه ها هم  ما نخواندیم وندیدیم وامروز دیدیم که سقوط بشر تا کجا ها رفته است .

    دیگرسخن از عشق وعالمی دگر ومی  ومعشوق وغیره تنها زباله ای شاعران دیرزوند که باید آنهارا درون  زباله دانی تاریخ ریخت  البته منظور  شاعران ” متعهد به ووفادار و طرفداری جهان وطنی ” !

    یک کرم در پیله میکوشد که همه را به درون پیله آ ورده وکرم بسازد  وما امروز چنان در پیله کرمهای زهر آلوده افتاده ایم که راه فراری نداریم در گذشته اگر درشهر دلت میگرفت رو بسوی ابادی وده میرفتی امروز همه راهها به ” رم ” ختم میشوند  راه فرار را بسته اند  وامروز  همه در پیله ها جای گرفته اند د هر کسی باید مانند کرم در پیله بودنرا برای خود یک شخصیت   وبزرگ منشی بداند  باید به ان افتخار کند  وانرا فضلیت بنامد .!

    این پرسش که تو کیستی وچیستی ؟ خود نمیداند در جواب میماند پاسخی ندارد  وخود نمیداند کیست وچیست .

    انسان وروح انسانی  درون بسته های رنگی ببازار های جهان میروند وگم میشوند مصرف داخلی ندارند  دیگر کسی اهل معرفت نیست وشناختی نه ازخود دارد ونه ازجهانی که دران زیست میکند  تنها میداند که باید همان ” رباط” باشد بدون هیچ اراده وهیچ تاملی برده باشد بی چون وچرا درغیر اینصورت همه مزایان قانونی وغیر قانونی  ازاو پس گرفته میشود  ستاره ای بر سینه اش نصب میکنند واورا راهی تیمارستان میسازند چرا که ” نه ” گفته است  .  

    حال باید یاد بگیرد در پیله زندگی کردن چگونه است وکرم بودن چیست وتولید کردن چیست . او در پیله خود هم نیست در پیله آنکسی است که برایش  ساخته اند دیگر خودرا نمیشناسد نه همسر نه فرزند ونه معشوق نه همسایه  نه تنها درپیله اش باقی میماند .

    دیگر چیزی بنانم شخصیت بیرونی واحترامات دایمی وجود ندارد .بشر امروز دریک درد مجهول  دارد بسر میبرد در پیله ای که بهم فشرده شده است وجای نفس کشیدن را نیز ازاو گرفته اند دهانش بسته است گفتارش بی معناست رفتارش غیر انسانی  تنها میلولد میلغزد  نه پیش میرود ونه اجازه دارد به عقب برگردد عقربه زمان دائم درحال تغییر است واو کودکی خودرا نیز ازیاد خواهد برد .

    امرو ز ما جوندگان دیگران هستیم  داریم  جویده میشوییم  اگر به مذاق خوش بیاییم بازهم جویده میشویم درغیر اینصورت تفاله مارا به درون ماشین های ریسایکل پرتا ب میکنند . انسان امروز اجازه ندارد با انسان دیگری تماس داشته باشد باید تنها بماند وتنها به آن تصویری که به او ددستور میده توجه کند دیگر مهر مادری عشق پدری ومهر فرزندی معنا ومفهمومی ندارد فرزندان شیطان برایش پیله های رنگینی ساخته اند رنگین کمانی از سیم های خار دار . دیگر نمیتوان فریاد کشید .

    من مست تو دیوانه / مارا چه کسی برد خانه ”  عشقق معنایی ندارد معنای همه چیز عوض شده است .

    آنچه گم کرده ای تویی  وآنچه میجویی تویی / پس زتو تا آنچه گم کرده ای  . ره بسیار نیست .

    اما باید آنره رایافت که اسان هم نیست .

    در راه اگر خرس واگر شیر وپلنگ است / ما شیوه بجز حمله مردانه ندانیم . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 30/11/2021 میلادی 
     

  • فرززندان امروز

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    و…… خدا شییطان را افرید ! 

    همه حواسم بر ضد گفتارهایم بر میخیزد  نگاهم  را از روی هر چیزی برمیدارم وغرق تماشای دیوار  سپید میشوم  گوشم غرق شنیدن اهنگها ی دیروزی میشوند ومن خود یک آهنگم وتخمه میشوم یک کلامم که بر لبها مینشینم  یک گوشم  غرق در شنیدن  اراجیف  واب میشوتا تشنه ای را سیر نمایم  گفتن ونوشتن مر  از هر جیزی ی دور نگاه میدارد .

     وخدا ! قرن هاست که کاینات را رها ساخته وآنرا به دست شیطان سپرده است  / شیطان  یک نروک است نه مرد ونه زن بنا براین تولید او درزیر خاک توسط جانوران خاکی انجام میپذیرد از مدفوع او  واین جانوارانی که بشکل آدم در جهان رها ساخته همه مخلوق او میباشند  مخلوقات پروردگار  درزیر زمین خاک شده اند واین موجودات با آن خاک ها تغذیه کرده هریک صورتی نمایان میشوند کمتر میتوان درمیان آنها” انسان” یافت بشکل انسانند ما درعمل حیوانند . حیوان . باروت را ساختند  . از دل اتم اتم هایی را بیرون کشیدند  اما نه به سود بشریت وجهان بلکه برای ویرانی  جهانی که خالق بزرگ  آنرا بنیاد نهاده بود  زمنیی که میلونها قرن دارد  به دور خود وسایر سیارات میچرخد ناگهان دردست این موجودات ناقص الحلقه افتاد که خود را خدای زمین  دانستند  وروی آن سرمایه گذاری کردند روی ویرانی آن زمین  !جانورانی  بشکل  فلاسفه برون آمدند  ما  عده ای خواب وعده ای نیمه بیدار وعده ای بیدار نه بسود مخلوقات پرودگار بلکه بسود اجداداشان شیطان . شیطانکها   .بنا براین سخن گفتن ازاینها مرا وادار به درد  ورنج میسازد دردرون همه ما یک بتکده است گاهی این بتکده خالی وزمانی شمعی فروزان درمیان ان میسوزد باید ازآن شمع وآن روشنایی کمک گرفت .

    بزرگ کسی است که  که بر هرگونه  بزرگی افرین بگوید  ما امروز نمیتوانیم به این موجودات افرین بگوییم ویا برگورشان بوسه بزنیم آنها بر ضد مخلوقات خالق بزرگ برخاسته اند وبه جد خود شیطان پیوسته اند ما با همان نور کم   شمع به خالق اصلی خود نزدیک میشویم .

    ارئ بر گور زنده ها بوسه میزنند بر شهرت ها بوسه میزنند   اینان بزرگان  جهان هستند مخلوقاتی از نوع چند گانگی  ساختمان آنها پاکیزه نیست . این بزرگ ساختکان  وشهر ت سازان  دوستان گورند واز بزرگی به دور .

    معرفت وشعور این  صاخب شهرت ها  معرف مخصوص خیابان وراههای خودشان میباشد راهشان از راه ما جداست ما هنوز به ان خالق اصلی وابسته ایم وبه دنبال اویم تا اورا بیابیم ودوباره در برابرش تعظیم کنیم .

    وای که این شهرت طلبان وصاحبان قدرت تا چه حد ملال اورند شادی را نمیشناسند رنگ سیاه بهترین  رنگ برای انهاست  همه  رنگها کم کم سیاه میشوند اول کارگران رستورانها انها وسپس سلمانی ها وسپس فروشندگان ناگهان همه سیاه پوش شدند با پوزه بندی که نشان بردگی انا ن است مانند همان حجابی که نماد بردگی زن است .

    امروز طبلهای توخالی آنها باصدای بلند همه را از خواب راحت میرماند وفردا همه به یک صف درانتظار دستوراربابند  گروههای  پاسداران  آتیه همچنان بسوی شهر ها با قایقها بعنوان مهاجر روانند همه گردن کلفت با ساعتهای گران قیمت والبته همان اسباب بازی دستی که همه را به زیر ذره بین خود میببرد اینها نگهبانان زندانهای آتی ما هستند دیگر خانه ای نیست لانه ای نیست بلکه دستور ارباب است وزندانهای ازپیش ساخته شده 

    من ! تنها باز مانده از قافله وگندم خورده واز بهشت رانده درانتظار کدام معجزه نشسته ام ؟.

     بهترین راه برای سرکوب  این است که خرد را ازانسانها بگیرند وبجایش آهن تزریق کنند فسفر تزریق کنند  جستجوی ما  دردی است بی درمان ودراین راه دردها وزخمها بیشترند  خرد ومعرفت دروجود آدمی ریشه میدواند آدمهای خاکی  ساخته شده به دست شیطان حتی نام خرد  را نمیدانند واز جنسیت ان بی خبرند .

    این جستجو های من با دردهای جسمی وروحی من کاری ندارند  بلکه  با دردی بزرگتر کار دارند وان نابودی انسان ازروی زمین است . این جستجو بی معنا ست گم شدن درخویش است واززدون دردنهای بیشتر هر روز تاریکی ها بیشتر میشوند  هر روز  از زیباییها کمتر کاسته میشود  تنها  کاکتوسها عمر میکنند گلهای زیبا گم شده اند وهمه ما درتاریکی ها گم شده ایم . بی انکه خود پی به این وحشت بزرگ ببریم .

    چنان گم گشته ام واز خویش رفته / که گویی عمر یک دم ندارم  /ندارم ” دل” بسی جستم دلم باز / 

    ور دارم از این عالم ندارم /” عطار نیشابوری” .

    بیدلی همان احساس گم گشتگی واز خود به دور است هما ن گمشده شهر عیاران .

    نه مرد مناجاتم  نه رند خراباتم / نی محرم محرابم  . نی درخور خمارم .ث

    پایان / تقدیم به پسر عزیزم ” میم” که ارزوی دیدارش بر دلم میماند ” ثریا / 29/11/2021 میلادی .

  • زیر تیغ دیکتاتوری

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ” داستان روز ! “

    من از رنگ صلح مئ آندم  بخون دل بشستم دست / که چشم باده پیمانش  صلاح برهوشیاران زد 

    روز گذشته سر انجام توانستم  سری به خیابانهای  رنگ پریده وبدبخت فلک زده با مردمی مرده  بزنم شاید بتوانم چند  تکه  زباله را که احتیاج داشتم بخرم ! درون یک فروشگاه  که سالهاست اینجا دهان بازکرده وامروز خودرا در راس بزرگترین فروشگاهها مانند هاردوس میبیند  توانستم چند شمع ومقداری  زباله دیگر بخرم درحین خرید مردی دست به شانه من زد وگفت ” سینورا بکش بالا ! آه  پوزه بندم را کمی پایین کشیده بودم که بتوانم هوای بخورم آنهم چه هوایی ! در کنار صندوق  پرداخت پلیس گارد ایستاده بود سینورا ! اینسو نه آن سو  چه فرقی میکند> دخترم تنه بمن زد وگفت ” هیس !! به درستی ندانستم  چه خریدم  فقط حرص داشتم ناهارا توانستیم دورازچشم عسس ها بدون پوزه بند درهوای آزاد صرف کنیم چند ساندویج مانده ! بخانه برگشتم  انقدر خسته بودم  که تنها گریه کردم  ازادی مارا ازما گرفتید  نفس ما را درون سینه هایمان حبس کردید قلبم ضربانش تند شده بود ……. سپس نشستم تابلتم را باز کردم  .! 

    یک سریال بلند بالای ترکی به زبان فارسی به به  دیگر همان مانده این سریالها بعنوان تابلو درون حمام جای بگیرند ؟ اول آنرا نگاه کردم هنر پیشه نیمه ترکی نیمه قفقازی در سوئد به دنیا آمده  وملکه زیبایی ! وقهرمان مرد نیز زیباترین مدل وفوتباللیست بزرگ ونامی ترکیه ! اما داستان ؟؟؟؟ دراین فکرم چه روانش پریشی این داستانها را مینویسد وبه دست تهیه کننده ها میسپارد  همان افسانه های شوم قدیمی  آنکس که ندارد باید بمیرد  انهم با تیر بانوی دیوانه خا نه ! یا بانوی مزرعه تحقیرها توهین ها بی ادبی ها دراین فیلم بخوبی دیده میشد وچه راههای زشتی را جلوی پای جوانان میگذارند برای رسیدن به هدف رسیدن به یک گردن بند بدلی به یک مرد که شوهر دیگری ست ! نه ! فرق چندانی با فرهنگ پر بار ملت شریف امروزی ایران ندارد ویا جهان .

    هنوز باید ببازار بروم  وبه کدام فروشگاه که مامورین شریف  وظیفه شناس از من پاسپورت  نخواهند ؟! 

    وکدام خیابانرا میتوانم مستقیم بروم ویا راه را کج کنم به پس کوجه ها بزنم وپوزه بندرا از رروی بینی  بردارم  حیرانم آن مردک  چگونه مرا دیدبا انکه سرم پایین بود وداشتم چیزی را که نمیدانم چیست لمس میکرم تنها نوک بینی ام  بیرون بود مرگ برشما نفرت برشما بیزارم ازشما . 

    دراین فکر بودم که چه آرام روی اقیانوس  جهان  قایق خودرا بسوی هیچ کشاندم بسوی ” آزادی ”  آهه !!! آزادی کسی در کنج زندان خانواده  دیکتاتوری  به دنیا بیاید وزیر تیغ دیکتاتوری بزرگ شود ودر زندان یک دیکتاتور دیگر به صلیب آویخته شود همیشه زندانی است درکودکی زندانی واسیر بیماری های گوناگون در جوانی اسیر وزندانی یک عشق ناپایدار وگمشده واین سرانجام که به آخرین نقطه  یک زندان جهانی  رسیدم . دوباره کریسمس شد دوباره دیوانگان از درون سوراخهایشان درآمدند وپشت تریبونها قرار گرفتند وقانونی جدیدیبرای حبس خانگی  دوباره را بمورد اجرا خواهند گذاشت  آهای دربریتانیای  صغیر میلیونها نفر فدای سر من شدند !!! جنازه ها کو؟ لابد پزشکان انهارا میخورند !؟ درسایر کشورهای اروپایی که درذهن من چه زیبایها یی داشتند  ایا کسی میداند درنروژ چه خبر است ؟ سکوت مطلق ! این ویروس به آنجا نرفته  ؟ شاید هم رفته ام اینهمه بلوا نکرده اند . هرساعت ده هزاردلار به سرمایه سازندگان سرم مرگ اضافه میشود  چرا هیاهو به راه نیاندازند وما  درون محبس  سرمان با سریالهای ترکی  آنهم ازنوع سطح بالای جامعه گرم است ارباب  ونوکر ورعیت و=حد وسطی ندارد هرروز  باید زیر دست ان دیوانگان  له شود مانند قانون جهانی قانون دستهای پشت پرد ه ونامریی .

     عیسی مسیح ؟ در کجا نشسته ای اسمان که فتح شد وتو درکنار پدرت نبودی حال کجا رفتی تو نوید باز گشت را به پیروانت دادی حال همه اسیریم وزندانی همه جهان غیراز اربابان  رعیت زندانی است دیگر حتی سیب زمینی قرمز هم که خوراک بردگان گذشته بود  در بازارا درون  ویترنیهای لوکس نشسته است بقیه جای خودرا دارند . 

    من با خرقه پشمینه  کجا اندر کمند ارم / زره مویی  که مژگا نش زره خنجر گدازان زد ” حافظ شیراز” 

    پایان ثریا ایرانمنش / 28/11/2021 میلادی .

     

  • بازار خود فروشان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت که محراب به فریاد آمد 

    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد…….” خواجه حافظ شیراز”

    بیاد ” مینو” افتادم   آخرین راه را بمن خوب آموخت  او هم میل نداشت  به زیر عمل برود ترجیح داد خود بمیرد و….مرد یادش گرامی برای همیشه درقلب من زنده است .

    دستورات ” پاسپورتی” به اینجا هم رسید دستور / دستور است وجهانی ! فرقی ندارد تو کیستی واز کجا آمده ای درحال حاضر یک ” برده ای ” حال تکلیف من چه خواهد شد  بقچه ای بر پشتم خواهند بست وعصایی به دستم خواهند داد مانند موسی مرا از شهر بیرون میکنند وبه اهالی ده خبر میدهند  ایهالناس ! هرکجا اورا دیدید با سنگ بزنید وبه او آب وغذا ندهیدوبا چوب  اورا برانید  او ناقل  میکرب سلامتی است واز زیر بار دستورات ما بیرون شده داست ! حتما کار به اینجا ها خواهد کشید مگر اینکه شب با میل خودم به خواب  ابدی فرو روم .یا معجزه ای اتفاق افتد ؟!

    من ! فرزند  سیمرغ تند پروازم  او خداوند  آسمانها بود  او به هرکجا که جانی شیرین بود  از معما ها لبریز بود  من نیز با پای او پرواز میکنم  هیچکس نمیتواند بمن برسد  ومرا بگیرد .

    آتشی شده ام  که شعله  آن تنها سینه خودم را میسوزاند  وچشم دیگرانرا بیشتر  با دود خود کور میکند  من همیشه تاخته ام  عشق همیشه  درمن بوده وهست  هرچند خاموش باشد  همانند برفی  که درزیر ابرها پراکنده  پنهان است  وخفته  اگر اثری از زیباییهای جهان بود آن خفته نیز بیدار میشد  امروز همه ولگرد شد اند  از خانه خبری نیست کسی خانه اصلی خودرا نمی شناسد  باید برخاست شعلله کشید وان میکرب را سوزاند  نه آنکه تسلیم شد …

    امروز بر هر ذره ای نامی میگذارند  وآن نام بزرگ میشود تا برجهان چیره گردد  واگر کسی زیر بار ان نام مجهول نرفت از جامعه پر برکت این جهان زیبا  که نمونه اشرا در بزرگترین سر زمینهای جهان میبینیم وبالا می اوریم  ! طرد خواهد شد .

    نمیدانم چه نیروی مرا ودار میسازد که بر خلاف راه برده ها راه بروم  وخودر ا تسلیم نکنم  از برد وباختش  به یک اندازه لذت میبرم  من با حقیقت زندگی کرده ومیکنم  حقیقت ” خدا” را سالهاست که پذیرفته ام  او در نقطه ای پنهانی درجانم نشسته است  حال اندوهگین باشم یا خوشحال او با من است  از بودن او به همان اندازه لذت میبرم که  بودن با عشق هردو یکی هستند من باعشق به اومیرسم .

    حال امروز نمیدانم چرا بیاد او افتادم او راه آخرین سفر را بمن نشان داد  برای دوستانش نامه نوشت دوستانی که نداشت همه آنهاییکه از وحودش بهره ها بردند واز دستپخت  او لذتها  حتی آن شاعر توده شاملواز ایران برای خوردن غذاهای او به لندن میرفت . او ازهمه خدا حافظی کرد وروی تنها کاناپه اش دراز کشید کسی نفهمید چگونه مرد  اطرافیان  نزدیکش فورا  به تنها اطاق اجاره ای او حمله کردند و آنچه را که به درد بخور بود بار کرده با خود بردند جنازه در اطاق تنها ماند خواهر دیگرش از تهران آمد وتنها کتابهای اورا منجمله آخرین اشعار شاملو را که به مینو هدیه داده بود با خود برد جنازه درمیان ماند و……

    ودوستی مهربان با کمک شهرداری اورا به گورستانی بی نام ونشان بردند تمام شد . این پایان زندگی یک زن زیبا . هنرمند ومردمی  بود .

    امروز در  خیالبافی ساده  ویک احساس ساده تر دراین فکرم که من قبلا آنچه را که ارزش داد میان بچه ها تقسیم کردم تنها کتابهایم مانده اند ونوشته هایم ایا انها ارزشی دارند ؟  عکسهای قدیمی  گذشته  تنها ازخدا یک آروز کردم برای یکبار دیگر مرا به زندگی سی سالگی ام برگرداند تا بتوانم درست زندگی کنم  زندگیم ر ا حرام کردم به پای یک مومیایی  نه لذتی نبردم لحظه هارا برای خود ساختم وضیایتی بر پا کردم بدون وجود او . ازاین خواسته های بی معنی بود تنها معجزها میتوانند  به این خواسته  جوابی بدهند معجزه ای هم دراین زمانه نیست هر صبح تنها یک سرنگ بزرگ روبروی تو خودنمایی میکند  وچشمانی که ازترس در حال تهی کردن قالب هستند بازوی های عریانشان را تقدیم جلا دان میکنند دیگر هیچ معجزه ای کار گر نیست . نه نیست . ث

    پایان / 26/11/ 2021 میلادی ” جمعه سیاه  ” برای کاسبکاران !

     

  • پرنده اقبال

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    این پرنده اقبال  گاهی روی سر عده ای مینشیند وگاهی روی  سرعده ا ی می ریزند !  ظاهرا من از آن دسته آدمها هستم که این پرنده  دلربا روی سرم ریده بد جوری هم ریده که پاک شذنی نیست ! 

    از اتفاقات  چند روز گذشته حرفی نمیزنم  از زندانی اجباری واختیاری هم حرفی نمیزنم . امروز تصمیم گرفتم برا ی خرید بعضی از لوا زم ضروری  با کمک دخترم به بازار برویم قبل از اینکه درگیر آن روز منحوس بلاک فرایدی شده وزیردست وپاها له ولورده شویم .

    خوشحال صبحانه خوردیم کلی هم چسان وفیسان کردیم ورفتیم سوار اتومبیل شدیم  حقوقم هم رسیده بود به همراه  عیدی ! افرین بزن بریم ؟ استارت زدیم  ماشین روشن نشد  خوب شاید کمی هوا سرد شده واین بیچاره هم سردش است دوباره سه باره خیز نتی روی صفحه جلوی ماشین  امد که بیشتر فشارنده . گروهها ” آنهاییکه  ماشینهارا حمل میکنند ” صدا کردیم  ماشین را دید زد وگفت باطری خالی است باید بروید به گاراژ !!!!! 

    برگشتم بالا  قابلمه ناهارم را درون  سطل زباله خالی کردم لباسهایم را روی تختخواب انداختم ونشستم پای آوازی که همیشه دوست دارم موسیقی گاهی  بهترین  مسکن است  کم کم گرم شدم وهوای یار بسرم زد .

     برگرد !برگرد گرد صدای مرا میشنوی واگر صدای این ترانه را میشنوی برگرد !  مهم نیست امروز ودیروز وروزهای گذشته چه بر سر من آمده است مهم نیست فردا چه خواهد شد . تو برگرد بتو احتیاج دارم به اوازت  به خند ه هایت . به صدای گرم مهربانت حتی به ان فریادهایت ……..اما دیگر دیراست خیلی دیر او صدای مرا نمیشنود .

    نه ! نمیدانم !  که بارها شدم خراب وباز کار بادل است هنوز.

    دوباره خودرا باند پیجی کردم ونشستم روی صندلی گنده !!! به تماشایی دیگران تا اتومبیل حاضر شود !پنجشنبه 25 / 11/ 2021 میلادی 
     

  • دیکتاتوریسم

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    شمشیر تیز باد / چون سینه بر آمده آب را شکافت   / از  آن شکاف  . ماهی خونین افتاب  . چون قلب گرم دریا بر ساحل افتاد / دریای پیر  کف به لب آورد   وناله کرد و / شب . ناله  را شنید  و ببالین او شتافت .

    ……..امرروز کسی ببالین  شکاف دل خونین ما نخواهد آمد تا  مرهمی بردل ریشمان بگذارد خنجر را تیز تر کرده  واز رو بسته اند ..

     در عصر دیکتاتوری ” کرونایی : زندگی میکنیم  از دیکاتوری ملاها ودیکاتورهای سیاسی دیگر  خودرا رهانیدیم وندانستیم که درا ین کنج غرب مارا گیر میآورد .

    عجب آنکه این دیکاتوری را خود مردم بوجود آورده اند  همه آنهاییکه اربابشان تکه استخوانی جلوی آنها انداخته ا ند حال هار شده وبرایشان خوش خدمتی کرده وخفته پارس میکنند .

     هرکسی  زیر یک آدرس قلابی  با نامهای ازادی وزندانی وغیره مجاز است که بتو فحاشی کند که چرا از مادام قمی خوشم نمی آید بنا براین من یک انسان قابل کشتن هستم . این هم نرمک نرمک بسوی آن دیکتاتوری ها میرود  خوش میخرامد  خوب تغذیه میشود از هر جانبی زیر لوای روزنامه نگاری  از فردا منخم از طریق اینترنت یک کورس روزنامه نگای برمیدارم وهر غلطی دلم خواست میکنم  بسوی این آن پرواز میکنم گلی هم بر زلفهایم می گذارم تا نشان _ ( انکاره) بودنم باشد .

     گاهی فکر میکنم برای کی مینویسم برای چی مینویسم برای کدام انسان   انسانی باقی نمانده گاهی  در دررهگذری انسانی را میبنیم که با چه شدت وتلاشی میل دارد ایرانی را بخود آورد اما گویی همه مسخ شده اندهمه دریک خماری بسر میبرند همه مانند ربا طها راه میروند میخورند میخوابند ومیکشند وکسی هم جلودارشان نیست باید بکشند این یک دستور است . حمله با چاقو که به تازگی ها درهمه  جهان مد شده است  دو سه  دادگاه نمایشی نیز برای سر گرمی مردم جهان   نمایش میدهند  وخود چون بخلوت  میروند آن کار دیگر میکنند .

    زمانی است که مردم  باید بیدار شوند در بروکسل یک اجتماع چند صد هزازنفری ایجاد شد  چه  کسی فهمید تنها چند عکس فکسنی روی  موبیلها یا اینستا گرامها نشانداده شد وبسرعت برق هم پاک شد  اتریش نازی همه را به زندان خانگی فرستادند  دیکاتوری آلمان هنوز با وجود آن خام بزرگ  برپا است واین سوی جهان هم مانند یک مطبخ  مطیع اراده اربابان هستند درغیر اینصورت مواجبشان قطع خواهدشد  از خودشان اراده ای ندارند . بیکاری بیداد میکند بی خانمانی وکمبود مود غذایی گرسنگی  بر گشتیم بسالهای جنگ …خوب دریک جنگ بزرگ هستیم اما جنگی که طرف مخالف نامریی است دستهای پشت پرده مشغول کارند وکسی نمیداند با چه کسی باید طرف مقابله بود !؟  درحال حاضر این کمپانی های بزرگ مواد غذایی ودارویی حاکمند ونوکرانشان نیز دکانهارا بسته وخود درزیرزمینهایشان  مشغول فروش  “آن لاین “هستند خرده فروشان وکاسبان کوچک  دارایشان به جیب انها رفت بسوی بانکها رفت وخود خانه نشین شدند  .وسیگار را درپستوی خانه دود میکنند مبادا بوی آن به همسایه برسد وفورا پلیس خبر کند !!!

    خوشا به حال خفتگان  راحتند مانند گله گوسفند  بع بع کنان دنبال روی قافله یا چوپان میباشند چقدر باید جان داشته باشی وهمت وقدرت تا بتوانی  با این دسته کورها به مجادله  برخیزی  خدا میداند.

    دلقک زمان بی آنکه به دست آوردها  وعواطف  دیگران وآنچه را که شاه فقید برای آن سر زمین انجام اتد بباد تمسخر گرفته وشهره شده است از فردا جیره اش دوبرابر خواهد شد چون ” عالیجنابان ” از او پشتبانی میکنند میترسند که فردا  شعری هم برای آنها بسراید وانهارا بباد تمسخر بگیرد این است حرمت قلم وحرمت نویسندگی . دیگرهیچ /ث

    پایان 

     ثریا ایرانمشن 24/ 11/2021 میلادی !