Category: General

  • چهارم دسامبر

    آدمی را به عشق شناسند / هر که را عشق نیست آدم نیست—-مولانا

    ———-

    سرمای سنگینی  همه جارا فرا گرفته ، وسرمای سنگین تری بردل ما

    نشسته است درانتظار قطره ای مهربانی تا وجودمانرا گرم کند !

    همه رفتند ، همه رفتند……وما تنها ماندیم

    در کنار میلیونها شعر ، دراین دنیا

    من نیز خطی چنین نوشتم

    چند خطی بی صدا ونرم

    هیچ یک از این خطوط

    جای تحسین وستایش ندارند

    اما گاهی میدرخشند

    درخشش آنها از دل ساده ام میباشد

    برای آنکه بتو بگویم چقدر دوستت دارم

    واژه ای پیدا نمیکنم

    درکنار اینهمه ، اندوه ، کشتار ومرگ

    عشقهای من جای پایی میگذارند

    که نقش  یک کتیبه است بردیوار

    ………………

    زاد روز تو مبارک باد دخترم

    ———-ثریا/ سیزدهم آذرماه 1389

    چهارم دسامبر 2010

     

  • رستاخیز

    دون فرانسیکو گفت :

    خوشحالم که برای تزیین ودکوراسیون سال نو وزاد روز مسیح خواهی

    آمد  ، مدتها ست که از تو بیخبرم .

    آه …..پدر شما متوجه نیستید ونمیدانید که اعتقاد مرد گم شده دین راهم

    میشود مانند یک لباس خرید ویا معامله کرد همه مرا تر ک کرده اند

    تابحال حرفی بشما نزده بودم همه میخواهند  مرا به راه راست هدایت

    نمایند از همه نوع فرقه ای ، میبایست به موعظه های بی سروته آنها

    گوش میدادم همه میخواهند روح دردمند مرا شفا بدهند وبرایم دعا کنند

    دون فرانسیسکو هنوز آبجویش تمام نشده بود سری تکان داد وگفت :

    می فهمم ، می فهمم ، از او خدا حافظی کردم وبیرون آمدم درکنار

    نرده های خیابان درنور چراغ همه رنگی میدرخشید سرمای شب

    بر پوست مرطوبم بیشتر میچسپید روی نیمکتی نشستم ، آه ، خسته ام

    خسته خیابانها وکوچه های تنگ را پشت سر گذاشتم راه صافی را در

    پیش گرفتم درکنارم کشتزاری بود با علفهای هرزه با خود گفتم :

    از همین روزهاست که توهم با آجرهای مصنوعی سر به آسمان بکشی

    وتبدیل به قفس های کوچک وبزرگ شوی کوهها مه گرفته صدای

    ناقوسها از همه جا بگوش میرسید بخار سردی از دهانم بیرون میزد

    تپه را پشت سر گذاشتم کجا میروم ؟ ایستاد م نگاهم به دور دستها خیره

    شد پیر زنی با چرخ دستی از کنارم گذشت سکوت سنگینی درجاده

    سایه افکنده بود ،؛ دلم میخواست بر میگشتم ودر مقابل محراب زانو

    میزدم ودعا میخواندم در زیر  نور شمعها که برای نگاهداری پیکر

    آسیب دیده او که مانند شعله ای بر  پا ایستداه بود ، دلم میخواست

    میرفتم درکنار آن شعله وبه اشک آن زن مینگریستم ، آه….روز

    ر سنتاخیز زندگی جاودانه خواهد بود ، آمی….ن !

    ثریا /3/12/

     

  • شب خون

    » ساعت به وقت نیمه شب بود که صدایی درگوشم زمزمه کرد:

    نفس زن دیگری را گرفتند «

    ————–

    چهارراه سرنوشت ، از کدام سوست ؟

    وحادثه ، با چه دستی سنگی بسوی ما

    پرتاب خواهد کرد ؟

    ما درپشت درختان چنار پنهانیم

    و..کتابهای قصه راورق ورق میکنیم

    گریستن ما بیهوده است

    آینده ؟ کدام آینده ؟

    یک روز عقیم سرد

    یا یک سحرخونین ؟

    زمین میلرزد

    لوله سرد تفنگها  بسوی پرنده نشانه میرود

    زنی با قامت بلند در کفن سیاه

    روی سکوی مرگ ایستاده

    افق رنگ خون است

    و…صدای باران درمرداب مرگ

    آ هسته آهسته می چکد

    عطر زلال » فم «

    بر سینه آن زن

    با خط زرینی مینویسد

    این لاله زرین یک ستاره خواهد شد

    —————————-

    مرگ یک زن درهر حالتی چندان خوش آیند نیست / ثریا .

    اول دسامبر

  • حریم نگاه

    در خیالم ، نقشی از افسوس خفته

    در دلم نامی نیست

    درنگاهم ، زمین عریان است ودشت های گمان

    از بیم موریا نه ها

    به دریا سلام گفتم ، درآنجا غسل کردم

    پشتم به باد است

    قرون خدایان را یک یک ازشانه هایم

    برد اشتم

    دیگر پیامی مرا دلگرم نمیکند

    تاریخ رفتگان فراموشم شد

    میان من وقرن ها ، فاصله افتاد

    ———

    دستهایم به نیایش بر میخیزند

    همه جا ، به هربرگی ، به هرسنگی

    خارهای تیز سوگواری را

    از اندیشه ام ، راندم

    طوفان فرو نشست

    باتلاق ایمان پرشد

    با نگاهی بر سینه نرم کبوتران

    آهسته آهسته

    به دنیای نا ن وشراب خزیدم

    ———–

    ثریا/ سه شنبه اول دسامبر

     

  • رستوران مادام پیترو

    میخواستم با بال خونین

    بشکنم دیوار شب را ، رفتم به هر راه ، هر راه وبیراه.

    ———————————————

    امروز نمیدانم چرا ناگهان بیاد رستوران ( مادام پیتروی) فرانسوی

    افتادم ؟  اگر نوع دیگری زاده شده بودم شاید رنجم کمتر بود از –

    آنجاییکه امروز باید تحمل فشارهایی را بکنم به ناچار پلی بسوی

    گذشته میرنم وحلقه های دود آنروزها به گرد سرم میچرخند ومن

    در میان آنها فرو میروم .

    رستوران ( مادام پیترو) دریک کوچه فرعی درخیابن ویلا قرار داشت

    محل جمع شدن وناهار خوردن رجال وسیاستمداران ومردان دولت آن

    زمان بود .

    روزیکه به همراه مسیح » عین « وکیل برای ناهار به آنجا رفتیم من

    به درستی نمیدانستم که او مرا به کجا میبرد کمی ترسیده بودم!!

    او زنگ درب را فشار داد وپیشخدمتی با لباس سیاه وسفید با پاپیون

    مشکی ودستکشهای سپید درب را گشود ، کمی خیالم راحت شد!؟

    پیشخدمت تا کمر خم شد ومعلوم بود که همراه مرا بخوبی میشناسد

    اما نگاهش بامن خشمگین ونا آشنا بود مادام پیترو جلو آمد وبوسه ای

    بر گونه  مسیح زد وسپس با انگشت بمن اشاره کرد > مسیح گفت :

    موکل وهمسرش دوست منست ، که مدتی است درهتل ، درکناریاران

    آب خنک میخورد درهتل معروف قزل قلعه !حال باید راهی بیابیم

    تا او بتواند همسرش را ملاقات کند .

    رستوران مانند یک خانه با سالن بزرگ وچند میز گرد گرم ومطبوع

    بوی خوش غذاهای فرنگی ومیهمانان همه مرد بودند! وهمه چشمان بمن

    دوخته شد ، درباغ خانه درختان بر فراز باغچه ها ایستاده وپرندگان

    در آفتاب نیمه گرم پاییزی آواز میخواندند.

    مادام پیترو مارا به یک میز گرد چهار نفره هدایت کرد آفتاب به گونه

    تیز از پشت شیشه ها به درون میتابید بوی سوپ » برش باخامه « و

    سپس سالادمخصوص واسکالپ با سبزیجات آب پز پودینگ یا دسر –

    نوعی کیک شکلاتی با خامه ومربای خانگی به همراه قهوه ویک لیکور

    خوشمزه که مرا گرم کرد ، داشت خوابم میگرفت  فراموش کرده بودم

    کجا هستم وبرای چه کاری آمده ام چشمانم داشت رویهم میافتاد مادام –

    پیترو  نزدیکم آمد وگفت : چه زیبا ، چه شگفت انگیز ،….

    از شرم سرخ شدم مردان دیگر  نیز بما مینگریستند هنوز نمیتوانم این

    حس را از زندگی کنونی ام دور بیاندازم، آن زمان درد آور برای من

    به نحوی اسرار آمیز طولانی بود بانتظار او بودم  تا آزاد شود ممکن

    بود که بتوانیم باهم بازهم زندگی کنیم ودرکنار هم بمانیم بچه دار شویم

    بذری را از آن سوی نسل کهنه وقدیمی به نسل جدید پیوند بزنیم .

    امروز در پس این خواب طولانی زیر پرتو آفتاب پاییزی بیاد چهره

    درخشان دوست افتاده ام اینجا تنهایم کسی نمیداند که من از سر زمین

    ناشناخته ای گذر کرده ام ناشناس ونا شناخته  از سر زمین شگفتیها

    درآن لحظه های خوشدلی خود ، درآن لحظه های شاد نوای اندوه را

    نیز می شنیدم .

    امروز در زیر دهل خشم عاری از احساس اینسوی زندگی از یک

    لحظه آرامش که برخوردار میشوم حواس من مرا به آنسوی دشتها

    میفرستد برمیگردم وبه تصاویر گذشته مینگرم آنها مرا با صدای خود

    زنده میسازند احساس میکنم پرده های خفقان آور وناسالم آن روزها

    را پس زده ام وآفتاب درخشان پاییزی وآن پیشخدمت فرانسوی واز

    همه مهمتر صاحبخانه خوشخو وخوشخوراک که برای بعضی از

    میهمانان ممتاز خود سالاد مخصوص درست میکرد !

    کدام میهمان ممتاز؟ ازکجا وصاحب چه امتیازی بود درحالیکه همسر

    من در زندان بسر میبرد .

    همچنان پشت میز آشپزخانه می نشینم وبوی حسرت را به مشامم میبرم

    ثریا/ یکشنیه 28 نوامبر 2010

    برای » او «

  • باران ، باران

    مانند برگ درختی که دراو ، شور افتادن است

    مانند پرنده ای که دراوشور غوغای بهار است

    دردلم شوری به پاست

    پشت به یاران وروبه دیوارباغ بیکسی

    باران پاییزی میبارد

    شکوفه ها مرده اند

    پرنده نیز درحال جان دادن است

    کتابچه هزار ساله را

    زیر بغل دارم

    در آن برگهای زرد وکهنه

    به دنبال » تاریخ « میگردم

    میدانم که مردان همه

    به تماشای باد رفته اند

    میدانم که نورسیدگان با شتاب

    بسوی آب روانند

    در زیر این سقف سفالی

    دل به رویاها بسته ام

    قصه هایم درهم وبرهم

    ویاد تو ای مهربان یار

    هنوز درمن میجوشد

    غصه هایم بیدار ، غم دار

    به راز باران میاندیشم

    نشستن باتو ، گم شد

    فصل من ؛ فصل تو فرا رسید

    صحنه های گلگشت وتماشا گم شد

    وگل اندیشه هایم از بوی و طروات گل

    خالی است

    ——— ثریا/27 نوامبر——–

  • بر گورخود خوانم نشان زندگی را

    همین کنج مطبخ برایم کافی است تا بنشینم وبنویسم ، زیر این آسمان

    لبریز از درد ، ابر آلود وطوفان سرد وسهمناک وصدای آبشاری

    که سر ساعت یازده بکار میافنتد وشب خاموش میشود ، باران وباد

    دوبرادر دوقلو هم از راه رسیده اند ، گوشه مطبخ من گرم وبرایم –

    جای مطبوعی است اگرچه اجاقی روشن نباشد.

    او ظریف بود ، لوکس بود ، زیبا بود جایش روی مبل مخملی وزیر

    سرش میبایست یک بالش از جنس ابریشم میبود ، او میبایست هر

    هفته به سلمانی برود تا موهای بلند وبور زیبایش را شستشو دهند

    ناخنهایش را مانیکور کنند وهر ماه میبایست پزشک مخصوص اورا

    معاینه میکرد وداروهای مقوی باو میداد !آیا او هیچ غمی برای زندگی

    داشت ؟ اربابش اورا سیر میکرد وهیچگاه شلاق بکار نمیبرد شلاق –

    برای بانویش بلند میشد او میبایست کار کند تاشکم اربابانرا سیر نماید

    در نتیجه این موجود زیبا وظریف دوست داشتنی به ( آفیس) منتقل شد

    جای او آنجا نبود درون یک کارتن ؟ آخ چه شرم آ ور است که یک

    نرینه ولگرد از دوردستها باو حمله کند ودرنتیجه تجاوزاو باردارشود

    فیرا از غم تنهایی جان داد او میدانست جایش درکنارمردی که

    نقش گارد را باز ی میکرد واورا نجس میداند ، نیست .

    از نگاههای شرر بار آن مرد میترسید او ازنام پیامبران کذاب

    چیزی نمیدانست او غرور داشت ، زیبایی داشت ،

    او از زندگی بی امید میلیونها انسان که کشته شده یا به عذابی سهمگین

    دچارند خبری نداشت ، او نمیدانست که هیچکس دراین دنیا نمیتواند

    سهمی یکسان از سبد فراوان وپرنعمت زندگی برگیرد .

    هنگامیکه روشنایی میرفت تا درپس شب پنهان شود چشمان زیبای او

    بسته شد.

    مرگ با بوسه نوازشگرش به آرامی چشمان اورا بست ، درقلب من

    خونی جاریست که مبدل به اشک شده است .

    آخ ! ار باب بودن دیکتاتور بودن ، عالیترین پاداشی است که اجتماع

    ننگین ما به یک نفر طغیانگر میدهد کسیکه نیروی هولناکش را چون

    امواج خشمگین اقیانوسها بسوی انسانهای بیگناه میشوراند

    سرنوشت ما وفییرا دردست کشتیبانی است که ما اورا نمیشناسیم.

    جمعه ی بسیار غمگین .

     

  • مرگ فیرا

    ( برای فیرا ) ———————

    نه ! زندگی زیبا نیست

    زندگی زندان پرندگان است

    زندگی در شعله های آتش ، رقص مرگ دارد

    زندگی خاموشی است

    گاه گاهی از برج عاج  ، آن آهنین بامهای بلند

    قصه ای تلخ ودرهم ، بگوش میرسد

    گاهی سر برآوردن برگی از دل خاک

    زیر آفتاب غبار گرفته

    رعشه ای بر پیکری می نشاند

    بوی خاک ، بوی باران ، وبوی فاضل آبها

    عشق های دروغین

    نشستن آدمهای بی حوصله در غم انسانیت

    وپایمال شدن هوش وهویت

    در چشم اندازهای دوردست

    تشنه ی در حسرت آب

    در پی سراب

    از کف دستی ناپاک قطره آبی نوشیدن

    نه ! زندگی زیبا نیست

    زندگی ( شعله ) میخواهد

    زندگی ( عشق ) میخواهد

    در میان سر زمینهای سیلی خورده

    در کنار خاکستر مردگان

    در شبستانهای تاریک ، همر اه نمازگذاران

    بانتظار ظهورخر دجال

    ومردن گل اندیشه ، نه ! نه!

    زندگی زیبا نیست

    ثریا/ 25 /11/2010

     

  • فرزندان گمشده

    کاش میدانستم ، همان روز

    که میتوان گفت قصه عمو نوروز

    برای بچه  های خوب خود

    که به آنها گفته بودم زندگی زیباست

    زندگی رنج است ، زندگی درد است ،

    وما یک بازیچه ، در دست نا بکاران .

    دوست عزیزم !  فکر میکنم که امروز خودم را ازدست داده ام وگم

    شدم امروز فهمیدکم که همه چیز وهمه کسانی را که داشتم ، گم

    کرده ام ، کسانی که نیمی از وجود من درآنها پنهان بود  ، همه گم

    شدند وآنها که باقی ماندند یا در میان دستان سرد و یخی قطب شمال

    یا درمیان دود آسمان خراشها ویا درجنگل بی شعوری وحماقت یک

    ملت  و….. وحال لاشه ای از من مانده وچند موجود چسپیده بمن

    که خیال میکردند زندگی زیباست .

    از امروز باید بخاطر آنها هم شده زندگی تازه ی  را شروع کنم هر

    چند دیگر فضایی باقی نمانده است.

    اگر نقاش بودم حتما یک ( گورنیکای) دیگری بسبک پیکاسو از

    زندگی وجدال خود با ان وحیوانات وانسانهای نیمه بر یک صفحه

    ر وشن نقش مینمودم امروز از اینکه دیگر قدرت سازندگی درمن

    نیست سخت عذاب میکشم ، کوشیدم که نیمی از بار را سبک کنم

    دیدم همه راهها به ( رم ) ختم میشود وبی پدر خوانده نمیشود آب

    غسل تعمیدرا بر سر ریخت . ایمان من همیشه قوی بوده بدون اینکه

    واسطه داشته باشم ، به مذهب اعتقادی نداشتم مذهب مرا منحرف میساخت .

    حال دوست من ، بگو من کجا ایستاده ام ؟ درکجای زمان ؟  پرسش

    این است .

    هنگامیکه  پشت پنجره بیکسی میایستم وتماشاچی دیگران هستم از خود

    میپرسم که : کجا ایستاده ام ؟  واینجاست که به بینوایی خود پی میبرم .

    نه ثروت ، نه شهرت ، نه مقام ، ونه نام !  ودر برابر یک پیکرفرسوده

    چگونه میتوانم خودنمایی کنم.

    روزی گمان میبردم که دردها گریخته اند وگم شدند مغزم لبریز از –

    هیاهو وشورش ونا گفتنی ها بود وامروز ؟!

    آه دوست عزیزم وبا وفایم ، کاش میتوانستم مانند دیگران خودرا در

    بازار جهانی به معرض فروش بگذارم ودیگر اشک حسرت گلهایم را

    نبینم.

    این است آخرین کلام یک زندگی ویا یک سرنوشت .

    دوستدار تو ، ثریا ———————————————

  • مادران ابدی

    هیچ چیزی هراسناکتر از جهل نیست که قدرت را دردست بگیرد

    زوال ادبیات  نشانه زوال جامعه است واین هر دو در سراشیب سقوط

    گام برمیدارند.؟

    ————–

    در گذشته های دور  وقبل از میلاد مسیح مردم دنیا به مادرهای ابدی

    ایمان د اشتند آنها جوهر باطن حیات وخلقت آدمی بودند ، مادران –

    سر چشمه زندگی وبه نظر اندیشمندان آن زمان ، ارواح مونث همه زن

    بودند وتولد وتکثیر را ممکن میساختند آنها نیروی خلاقیت درجهان

    هستی بودند واگر وجود نداشتند بقای طبیعت امکان نداشت ،

    فرشتگان همه زن بودند والهه زیبایی نیز زن بود.

    امروز این زنان ومادران با روی کار آمدن دنیای مردانه  به زیرخاک

    پنهان شدند مردان قد برافراشتند ومادران را به زیر شکنجه وآزار

    بردند آنهارا زخمی ساختند ، کشتند وبه روح مادران ابدی خیانت کردند

    امروز در بیشتر ادیان مسیحی هنوز مادر مقام خودرا دارد وتنها در

    مغز منحط ادیان دیگری است که زن باید در پرده مستوری بماند .

    زنان هم اکثرا درپرده خیال ودر  میان مشتی رویا بسر میبرند و

    عادت کرده اند که ذهن خودرا ، روشن بینی وحقیت طلبی را با

    جاه طلبی های حقیر وبی مایه عوض کنند ودر دست مردان –

    بصورت یک عروسک و بازیچه قرار بگیرند وزندگی خودرا در

    خیالبافیها وپرحرفی ها وعبارت پردازی های پر هیاهو وبیحاصل

    صرف کنند، وگاهی از حقیقت روی بر میتابند وخود حرمت خودرا

    به بازی میگیرند.

    ثریا/ اسپانیا/

  • هیاهوی بمب اتم !

    کشور ها وسر زمینها تاریخ پیدا میکنند وصاحب یک سابقه طولانی

    تاریخی میشوند وسرزمین ما با ویرانی بناها وبقایای تاریخ خود رو

    به فنا میرود .

    اینهمه هیاهو برای  بمب اتمی وتسلیحات وخلع صلاح بیفایده است

    منع تسلیحات وبمب اتم نمیتواند یک جانبه باشد باید همواره یک تعادل

    در مسئولیتهای کشورها  پدید آید .

    چند سال است که جنگ اسرائیل بافلسطین ادامه دارد؟  بیست سال طول

    کشید تا جنگ ویتنام خاتمه یافت آنهم به قیمت بمب باران کردن دهکده

    وشهرها وکشتن هزاران مردم بیگناه .

    روش چین هنوزدر دنیا غیر دوستانه است  وتنها توانسته با قدرت کمک

    اقتصادی خود نیمی از دنیارا بکام خود بکشد از زن ومرد پیر تا نوه

    خانواده به نوعی بهره میبرد وکار میکشد ، با نگاهی اسف انگیز به

    افغانستان وعراق وپاکستان میتوان به درستی هدف را دریافت .

    امروز ما باید بیاد داشته باشیم  که چه طوفانهایی از سر گذراندیم هنوز

    درمیان چرخ دنده های فرهنگ بنیادی ودینی داریم دست وپا میزنیم

    وامروز در یک گرد باد وطوفان شدید داریم به دور خود میچرخیم

    وکوششمان فردی است تنها برای خودمان میجنگیم .

    کشورهای دور افتاده فرنگی هیچ از روحیه یک ایرانی باخبر نیستند

    آنها هنوز با اینهمه سابقه طولانی وکندوکاو در کتب مختلف نتوانستند

    ایرانی را بشناسند آنها با ما وفرهگنمان بیگانه اند وما با فرهنگ

    نداشته آنها یکی شدیم همه چیز مارا به یغما بردند وما امروز صاحب

    هیچ یک آن همه نما د تاریخی ودیرین نیستیم ، بازهم درخواب خوش

    خرگوشی گوش به صوت داودی داریم ! هرچه را داشتیم دادیم ودر

    عوض یک چاه ویل بدون چرخ وسطل آب خریدیم وبه گرد آن جمع

    شده بانتظار معجزه دروغین نشسته ایم .

    علم ودانش نه روزانه بلکه ساعتی پیش میرود وما هنوز درگیرخرافات

    چشم بسته  وبی چون وچرا تسلیم هر گفتگو درباره هرچیز کهنه و

    قدیمی که به خرافات پیوند میخورد ، دلبسته ایم .

    بدون بهره بردن از علم ودانش محال است بتوانیم کینه ها ونفرتهای

    مذهیبی را از بین ببریم دانشمندان درقلمرو دانش خود کار میکنند

    وسر قیچی ها ونخاله ها وآشغالهارابما تحویل میدهند ماهم آـنهارا

    نشخوار میکنیم ، وپرسش این است :

    آیا ملت ما  دربرابر هر بحرانی که کشرومان با آن روبروست

    مانند یک تن واحد خواهد ایستاد؟ جوابش ، نه ! میباشد ، راه

    حکومت برمردم بسیار سخت است وقبل از هرچیز باید ریشه

    خرافانت را از بین برد که مانند علف هرزه در میان بوستان پر

    گل وسبزه سرزمین ما ریشه دوانیده است .

    ثریا/ اسپانیا/

  • به همراه اهریمن

    دزد آید از نهان درمسکنم / گویدم که پاسبانیت میکنم

    من کجا باور کنم آن دزد را / دزد کی داند ثواب و مزد را

    خاصه دزدی چون تو قطاع الطریق/ ازچه رو گشتی تو برمن

    شفیق؟….. متن شعر : مثنوی مولانا

    ———————————————————-

    آن نهالی که روزی میتوانست درخت کهنسالی باشد ، بدست

    آن ابلیس از ریشه کنده شد وخود درمیان مردم ، بی آزار آهسته

    خزید شانس با اوهمراه بود او خود وروحش را به اهریمن ویا

    ابلیس فروخته بود وهمتایش اورا به اوج رساند او بر ساحل

    بی قانونی نشست وهمه آنچه را که نامش روح انسانی بود از یاد

    برد ، او نیز همنام اهریمن بود که میخواست اهورا مزدا را از

    تخت پایین بکشد وخود بر جای او تکیه کند.

    او روح خودرا درازی مال دنیا ویک چهره بیگناه از دست داد

    با کمک همان ابلیس به فریب دادن دیگران مشغول شد.

    کسانی دراین دنیای بزرگ هستند که در لباس انسان ظاهرمیشوند

    اما درواقع روح خودرا در ازای هیچ فروخته اند وبا شیطان شریک

    شده اند.

    آنها همان شمعون  کیمیاگرند که باسحر وجادو وفریب ونیرنگ مال

    اندوخته وبر سر راه اندیشمندان واقعی می ایستند وخریدار روح آنها

    برای دنیایی که وجود ندارد ، میباشند

    او نیز درجوانی درکنار اجداد شمعونی خود فن جادوگری را آموخت

    وهنگامیکه وارد جامعه شداز نظر شکل ظاهری جذابیتی داشت ، او

    میخواست تا حد امکان جاه طلبی های خودرا گسترش دهد با ترکیبی

    بین انسان وشیطان ، حرکات وچشمان وزبانش نواقص اورا از بین

    میبردند او همه عمرش در تلاش وحرکت بود تا خودرا به اوج –

    برساند.

    سر از کاخها درآورد وسپس در کنار دیوان درکسوت یک انسان

    مظلوم بانتظار نشست .

    بعلت افراط در بعضی از مواد ناشناخته توانست تا سالهای سال

    دلقک وار به زندگی خود ادامه دهد.

    ( قسمتی از: یادداشتهای قدیمی روزانه )

    ثریا/ اسپانیا/

  • رنگ شرم

    هر گز کاری را مخفیانه مکن یا کاری نکن که میل داشته باشی آنرا

    پنهان سازی ، زیرا میل پنهان کردن چیزی مفهمومش این است که –

    میترسی وترس هم چیزی نیست که شایسته توباشد دلیر باش ، چیزها

    به دنبال آن خواهند آمد . از: نامه های پاندیت نهرو به دخترش ایندیراگاندی .

    —————–

    چه دنیای متفاوتی است میان خواندن ، دیدن وشنیدن ، همه ما زندانی

    عقاید وعادتهای خود هستیم بایدزندگی را طبق فرمایشات واوامر دیگری

    ادامه دهیم ، اگر بخواهیم آزاد باشیم باید بهای گزافی بپردازیم.

    زنی را هفته گذشته بجرم ارتداد از دین کشتند ، کس یا کسانیکه آدمی

    را بخاطر اعتقادات مذهبی از حقوق مدنی وزندگی محروم میکند نباید

    چندان ارزش انسانی داشته باشند.

    امروز در پشت پنجره های خاک آلود احساس میکردم فرقی با میله

    آهنی زندان ندارد هر روز مانند  روز گذشته هر روز به درازی یک

    سال وهرسال مانند سال گذشته  دریکنواختی همراه با کینه های فرو

    خورده ، تحقیر شد ن درمیان مشتی آدمهاکه ترا پذدیرفته اند همه مانند

    حیوانات درکنار هم فشرده راه میرویم همه از خصوصیات انسانی

    وخوب خود دورشده ایم همه تنها ، خارج بودن از صف دیگران

    واز رنگها وزیباییها از گفتگوی لطافتها .

    در انتظار هیچ چیزی نبودن وهیچ معجزه ای ، کسانی را که دوست

    داشتیم از ما دورند وکسان با ارزشی را که داشتیم به زیر خاک

    خفته اند ، مانند یک دندانه اضافه میان چرخ زندگی میگردیم .

    با همه اینها باید زنده ماند وبیاد آورد که روزی پیروزی فرا خواهد

    رسید وسرانجام بره های رمیده به کومه خود برخواهند گشت .

    نمیدانم درآنروز فرزندان ما با فرزندان نوکران بیگانه وخود فروخته

    چه رفتاری خواهند داشت  نباید اندوه بخود راه داد روزی این پنجره

    رو به بوستانی پر گل باز خواهد شد وصدای آواز هزاران دوباره –

    بگوش خواهد رسید درآن روز رنگ شرم وسر افکندی را بر چهره

    خائنین خواهیم دید بی آنکه در صدد تلافی باشیم .

    ما انسان زاده شدیم ، انسانی زندگی کردیم ، وانسان باقی خواهیم ماند

    ………ثریا / اسپانیا/

    تقدیم به : میم . ت. ف.که از او آموختم .

  • خاموش

    ای کوه ، تو فریا من امروز شنیدی ؟

    دردی است درین سینه که همزاد جهان است

    از داد وداد ه وفریاد آنهمه گفتند ونکردند

    یارب چقدر فاصله دست وزبان است

    ————

    فریا دها نیمه خاموش

    سینه ها انباشته از درد

    مغز خورشید پریشان

    سواران روی اسبهایشان مرده اند!

    چشمانم درحسرت آب میسوزد

    میترسم لب به کاسه همسایه بگذارم

    میترسم درکنار اجاق بایستم

    چقدر آسمان زندگی ما  تاریک است

    هیچگاه قطره آبی به زمین خشک

    نچکید

    تشنگی درلبان خشک ( زنی )

    نطفه عشق را میکارد

    وغول سر مستی از درونش

    سر میکد

    بیداد میکند

    آن لبان خشک روزی گره خورشیدرا

    باز خواهند کرد ؟!

    ————

    روسپی های دیروز

    درکار  جمع شدن

    ورایزن های امروز

    درکار تد بیری تازه

    نازک اند یشان بدبخت

    خفته درخاک

    وحشیان دیروز

    با آخرین فرمان

    فرمان تحقیر ومرگ

    آسمان بی نفس

    در دودکشهای بلند

    مادران غمگین درکنج دیوار

    در انتظار

    ومن………؟

    دلم به پرواز در آمده

    دریک افق خونین

    بی طپش

    —————

    ثریا/چهار شنبه /ساعت هفت صبح !

  • پیوند تاریخی

    از روز روشن ، نومید شدم وبه شب پیوستم

    شب طولانی زمستان

    زمین وخاک این دیار پوک است

    زمین شهر ما حاصلخیز بود

    نه از بوته خاری ونه از خسی وخاشاکی

    خبری نبود

    در کشتزار بزرگ خود

    گواه شیار رودخانه ها بودیم

    من از روز نو مید شدم وبه شب پیوستم

    درآن دشت بزرگ ، ای دیرینه یار

    چه گلهای تازه ی رویدند

    چه سروهایی قد کشیدند

    وچه تاکستان پر باری داشتیم

    گلها پژمردند ، سروها بخاک شدند

    آهوان مست دربیشه زارها

    سرگردان، تشنه نمی آب

    حال براین دشت خاموش وتاریک

    چگونه از روز نومید نشوم

    وچهره شب را نبوسم

    سنگی از سر حسرت

    بر مزار او نشاندم ، بی هیچ نامی

    بر سنگ گور او نشانی نیست

    کسی از آن گور خبر ندارد

    حتی ماه وخورشید هم

    گذری برآنجا ندارند

    تنها یک گور تاریک ویک سنگ بی نشان

    ————————————-

    ثریا / اسپانیا/ دوشنبه/ شانزدهم /

  • مرد نیمه – 2

    دیگر بر هیچکس این نکته پوشیده نما ند گروهی اورا دوست میداشتند

    گروهی از او روگردان شدند، او آن مرد را درخود کشته بود وحال

    تنها داشت با قدمهای سریع به جلو میرفت اطرافیانش اورا با یک

    نگاه سرد یا خشم آلود مینگرستند وعده ای با چاپلوسی اورا بزرگ

    میکردند.

    او ، آن مرد مرده بود وآن باقیماند ه رو به پیری میرفت ودرکنار دستان

    شهوت آلود جوانان میخواست پایدار بماند.

    او عشق را فروخت حال درانتظار چه مانده است ؟میخواهد بامرگی

    شرم آور در یک روز تیره درگذرد؟ او فراموش شده ودیگر  شناختش

    مشگل بنظر میامد.

    شاخه های بلوط ونارون دوباره دربهار سبز میشوند وبرگهای زیبایی

    پدید ماورند اما شاخه وارونه زندگی او ، ریشه این درخت ، با زهر

    آغشته ودیگربه سر سبزی وخرمی نمینشست او درحال جان دادن است

    رقصیدن با آهنگ ونوای یک ساز هنگامیکه عشق با زیبایی توام باشد ،

    بسیا رزیباست وهنگامیکه تار وتنبور ونی توام با هم میخوانند ، رقص

    با پاهای یک پیر ونیمه مرد هیچ دلپسند نیست .

    این مرثیه تما م شد نقش هرسنگی در دستهای ناپاک زمان سائیده میشود

    هر بنای استواری را جنگها وطبیعت ویران میسازد ، اما نشان او دراین

    نوشته ها از همه دستبردهای زمان مصون خوداهد ماند

    شک دارم دیگر دردل عاشقان جایی داشته باشد ویا بتواند زندگی زیبای

    گذشته اش را از سر بگیرد او دردرون خود نا بود شد.

    پایان قصه / ثریا / اسپانیا /شنبه .

  • تار پدر

    پدرم تار  میینواخت برای دل خودش زمانی هم در صف رندان وشیوخ خانقاه بودو مراد خودرا از شاه ماهان طلب میکرد ، تار او همیشه درگوشه پنهان اطاق جای داشت وروی آنرا با یک ملافه سپید پوشانده بودند جسدی بیجان اما برای من یک معبد ستایش بود وجای عبادت سپس یک جعبه چهار گوش قرمز رنگ بنام گرامافون وارد خانه ماشد به همراه چند صفحه سیاه ذغالی شبها هنگامیکه سینی مزه وتنگ گردن باریک  واستکان کوچکش را جلوی خود میگذاشت به این صفحات گوش میداد از خود بیخود میشد وبه دوردستها میرفت به کجا ؟نمیدانم او هرصبح زود چشم به آسمان میدوخت ودرمقابل نور خورشید خم میشدباآن چشمان زیبا که فروغ زندگی خیلی زود درآنها خاموش شد دران هنگام بیخبری کوک گرامافون تمام میشد وخوانندگان به سکسکه میافتادند.

    به هنگام شب که همه درخواب بودند صدای ساز او بلند میشدتاررا دربغل میگرفت وصدای خوشی از آن بیرون میفرستاد همیشه اندوهگین بود خودرا غریب احساس میکرد تسلی خاطر  او همین ساز بود.

    روزی از روزها یک رادیوی بزرگ بخانه ما آمد همه همسایه ها برای دیدن وشنیدن صدا از این جعبه جادو بخانه ما هجوم آوردند درآنزمان ما همسایه خالقیها بودیم که ـآنها نیز مردمان هنرمندی بودند.

    در یک گرد هم آیی بزرگان وخوانین وباج گیران مارا تحریم کردند وهمه از اینکه ( بی بی ) باین گناه بزرگ تن سپرده اورا سر زنش میکردند بی بی درخانه اش بساط لهو لعب راه انداخته بود ! سرانجام این زندگی ساده و ولبریز عشق از هم پاشید تار به همراه پدرم گم شد ، گرامافون راهی گونی زباله ها ورادیوتقدیم همسایه مهربان ما شد.

    قسمت دوم

    مردنیمه شده

    من اورا از همان زمانی که دختر جوانی بیش نبودم با علاقه خاصی

    که ترکیبی از نوازشها ومهربانیها بود ، دوست داشتم او که بعدها

    عزیز دردانه زنان دیگر شد شش سال از من بزرگتر بود هفته ای

    نمی گذشت که ما پنهانی یکدیگررا نبینیم او نیز تاررا خوب مینواخت

    من دیگر آن دختر بچه باقی نماندم بزرگ شدم زیبا شدم وسر انجام

    میبایست بخانه همسری بروم مدتها با تردید وبلا تکلیفی وقت خودرا

    گذراندم هفته ها وماهها گریستم اما او رفته بود ودیگر بازگشتی نبود

    هر شب شبح اورا میدیدم که درکنار بسترم خاموش نشسته ودرتاریکی

    چشمان درخشان اورا میدیدم که با برق مهربانی وخندان بمن مینگریست

    آه – عزیزم ترا دوست دارم مال توهستم همیشه متعلق بتو بودم وخواهم

    بود اما …..

    رویاهای خوشبختی من پایان گرفتند از آن شبهای دلپذیر دورشدم

    ودیگر اورا بخواب ندیدم او درخودش مرد ، او آن مردجذاب وزیبا

    دیگر وجود نداشت او به نیمه دیگری تبدیل شد او از مردی ومرد بودن

    خسته وبشکل زنی خوش ترکیب خودرا میاراست.

    هنوز دراین اندیشه ام که چه افکار هولناکی باعث این تغییر شد  ؟

    وچگونه او با گامهای تندی از روی اینهمه روشنی گذشت ؟ آیا او درد

    خودرا احساس نمیکرد؟ او میبایست درمیان طبقه خود بمیرد او آن

    چیزی را که دروجودش بود کشت وحال خود تن بفروش باقیما نده

    پیکرش داده بود…….ادامه دارد

  • آیه تاریکی

    هر شب این دلهره طاقت سوز

    خوابم از دیده ربود

    هر سحر چشم گشودم به سحر

    چه خبر خواهد بود؟ سرنوشت دل ما ؟……سایه

    ——–

    در سرای خانه ما ، جز بیگانه ی نیست

    ورویای شیرین ما ، افسانه ی بیش نیست

    اینجا مدفن زندگان ، وما درشمار مردگانیم

    ———

    و… تو که خورشید را درذهن آن کودک معصوم

    کشتی

    تو که اورا پریشان ساختی

    و او از غربتی به غربت دیگر گریخت

    تو مفهوم گنگ عدالت را

    هیچگاه نخواهی فهمید

    تو مرز میان ، کلام وکلمه را

    این کهنه الفاظ را ، نمیدانی

    توخود لکه ننگی

    روزی دستهای کوچکم با جرقه ای

    آتش میافروزند

    من که امروز خیره به فواره خون مینگرم

    در صداقت خودغرق شده ام

    روزی بپا خواهم خاست

    پرده این شب شوم را خواهم درید

    روزی من ، صدای زندانی شده امرا

    سر خواهم داد

    وشکوه یاس تاریخی  را

    به امیدی مبدل خواهم ساخت

    وتو…..تو……از شب تیره منفور تر

    هیچ راه گریزی را نمیدانی

    وآن کودک دیرین  سرانجام

    آخر ین آوازش را فریاد خواهد کرد

    ……..ثریا/ اسپانیا / پنجشنبه………

  • در مقابل تصویرت

    مرا هر لحظه فریادی است ، کز دل میکشم بیرون …….نادرپور

    ————

    میخواستم دربرابر تصویرت ،عریان شوم

    میخواستم بر سا قهای نیرومندت بوسه زنم

    میخواستم آن < خط< سیاه وسبز را

    در سرخی لبانم بپیچم

    اندام های عصبی پیکرم

    ترا دنبال میکنند

    من ، از نسل فراموش شده تاریخم

    نه هندو، نه تاتار، نه تازی

    تاریخ من درانتهای کوچه های تنک وباریک

    کویر به ثبت رسیده است

    تاریخ من ، از خون پاک است

    کفش های تاریخ زندگیم پاک وبی غبارند

    تاریخ من !

    پاک ، سالم ودست نخورده است

    دشت صاف وباغ پر طراوت زندگیم

    با درختان صنوبر ومیوه های کاج

    ترا دوست میدارد

    درکوچه پس کوچه های دهکده مادرم

    یک درخت < توت < بود که،

    تو آنرا درآغوش گرفتی

    من ترا میان دوسینه ام ، پنهان کرده ام

    که آخرین نشانه مذهب من است

    ………ثریا/ اسپانیا . سه شنبه ………

  • ادب ایرانی

    گمان مبر که به پایان رسید است کار مغان

    هزارباده ی ناخورده دررگ تاک است هنوز……..اقبال لاهوری

    ——–

    در گذشته ودر آنز مان که ما دانش آموز بودیم در زنگ کلاس انشاء

    که بهترین ساعت درس من بود ، همه انشاها بااین این جمله شروع

    میشد:

    » البته برما دانش آموزان واضع ومبرهن است که «

    مثلا ، علم بهتراست یا ثر وت وفایده گاوو الاغ چیست وتعطیلات

    خودرا چگونه گذراندید وچهار فصل بهار را شرح دهید که صد البته

    دروغگویان همیشه مینوشتند که  علم بهتر است تا ثروت!!!!

    درآن زمان همیشه همه چیز بر ما واضع ومبرهن بود ویا اینگونه

    میپنداشتیم .

    امروز برای هیچکس  هیچ چیز واضع ومبرهن نیست نه میدانیم کی

    بودیم وهستیم ونه میدانیم از کجا آمده ایم اساتید بزرگ وشاعران

    خوب ما روی در نقاب خاک کشیده واگر چند نفری هم مانده با شند

    درگوشه ی فراموشی بسر میبرند ، آنها گفتنی هارا گفته اند ، شاعران

    بهترین حماسه هارا سروده اند واز یاد رفته وفراموش شد ه وکتب آنها

    یا خیمر ویا درکنج انباری میپوسند.

    حال امروز باید گوش به یک دیوانه عرب تبار بدهیم که بر فرهنگ

    وادب کهنسال ایرانیان خط بطلان کشید وتاریخ را بر مبنای یک فرد

    زاده عر ب بنا نهاد او یک سر ه بر میراث فرهنگی ما خط قرمز کشید

    ودخیل را به هزاران اما م زاده های بی اصل ونصب دیار عربستان  ،

    بست .

    صدایی از کسی برنخاست آبی از آبی نجنبید وخفته گان دررویای

    فردای بهتر فرو رفتند طبیعی است که درگذشته هم اکثر شا عران

    ونیک اندیشان از کشور گر یختند وفراررا برقر ار ترجیح دادند

    تا در دیارغربت آنچه دل تنگشان میخواهد بگویند ، کما اینکه درغرب

    هم ولتر به انگلستان پناه برد ودرانجا توانست بنویسد ویا بسراید .

    کمتر کسی است که امروز در لابلای کتب قدیمی نقدی راندیده باشد

    وپیش گفتارهای کتب نشان میداد که درون جعبه جادو چه چیزی

    نهفته است  .

    امروز آن زبان شیرین ونرم و خیال انگیز ورمز آلود از میان کتب

    وادبیات ما پرکشیده وجایش را به مشتی اراجیف سیاسی داده است

    تاریخ تحریف شده ادبیات ما دچار آشفتگی وبیماری است ؛ سعدی

    خشکه مقدس و مذهبی شد ، مولانا خدا وندگار سر زمین دیگری

    وحافظ مطرود جامعه  ، خیام اعدامی فردوسی فراری ودیگران نیز

    در بوته فراموشی فرو رفتند.

    هاتف اصفهانی ، اوحدی مراغه ای ، بیدل دهلوی ، عطار، -عماد

    کرمانی ، ، صفای اصفهانی دهخدا عارف فرخی یزدی وعمادخراسانی

    فیروز کوهی ، حمیدی شیرازی پروین اعتصامی و….سیمین وفروغ

    که تاج افتخار شعرای زن میباشند.

    بلی همه چیز به زیر غبار فراموشی رفت ، دیگر درکلاس وساعت

    درس انشاء کسی نمیتواند بنویسد :

    همه چیز برما واضح ومبرهن است …..همه چیز فراموش شده –

    بجایش زبانهای بیگانه اشعار شعرای عرب وخوانندگان عرب زبان

    ومردان وزنان عرب پرست میدانرا به دست گرفته اند.

    ————

    میگذرم از میان رهگذران ، مات

    مینگرم درنگاه رهگذران ، کور

    اینهمه اندوه دروجودم ومن لال

    اینهمه غوغادرکنارم ومن دور

    سخن تلخ است اما گوش میدار

    که درگفتار من رازی نهفته است

    نه تنها بعد از این شعری نگویند

    کسی هم پیش ازاین شعری نگفته است

    ………..ثریا/ اسپانیا / دوشنبه …………

    اشعار : زنده یاد فریدون مشیری