Category: General

  • لبخند

    شب گذشته خواب دیدم که مرده ام ودر اطاق مخصوص مردگان

    بانتظار سوختن خوابیده ام دو فرشته نکیر ومنکر( طبق روایات)

    به دیدارم آمدند وپرسیدند :

    خدای تو کیست ؟ جواب دادم ، نمیدانم !

    آنها پس از مدتی مکث ، گفتند تا سئوال بعدی برایت یک ترانه

    وچند آگهی تجارتی پخش میشود !

    آوایی از دوردستها بگوشم رسید:

    طایر دولت اگر باز گذاری بکند

    یار باز ید وبا وصل قراری بکند

    شهر خالیست زعشاق مگر کز طرفی

    دستی از غیب بر آید وکاری بکند !

    وآکهی ها:

    می نوش با آب انگور مینوش ،

    بود آیا که درمیکده ها بگشایند

    گره از کار فروبسته ما بگشایند؟

    با آب انگور مینوش ، می نوش ! —–پایان

  • سکوت !

    امروز دیگر به همه چیز وهمه کس بی اعتنا شده ام چشمانم همه چیز

    دیده اند ، چشمانی که روزی آنهارا به بادام تشبیه میکردند امروز خیلی

    کوچک شده اند ، من دیگر  نه امردادهستم نه اردیبهشت نه فروردین

    یا هر فصل دیگری ، همه وجودم به صورت یک تار ابریشم نازک

    در آمده است من این رشته را به هر سو کشانده ام ، یکنوع خشونت

    در درونم خیز بر میدارد میخواهم فریاد بکشم ، گاهی بیاد گفته های

    مادر میافتم که میگفت کمی شانس بهترین ثروت است من برخلاف او

    میگویم خوشبختی وبدبختی هرکسی به دست خود اوست اما گاهی از

    زیر دست فرشته سرنوشت نمیتوان فرار کرد .

    معتاد به نوشتن هستم ونام دفتر چه ام را پرچین گذاشتم  جالب است

    من این کلمه را خیلی دوست دارم تنها خواستار آنم که زندگی دیگر

    پنجه هایش را غلاف کند وکمتر به صورت وپیکرم  چنگ بکشد ،

    شمعی درون یک شمعدان روشن میکنم وبه تماشا مینشینم همه

    جا سکوت است ، سکوت  هیچ صدایی این سکوت را نمیشکند گاهی

    سکوت هم ترسناک است ، دلم میخواست دران روزها منهم درکنار

    دیگران بودم وشمعی به دست میگرفتم وآن مرگ را با واقعیت –

    زیر ور میکردم ،  دیگر همه چیر شکسته همه چیز باید بشکند تا

    دوباره زندگی کند .

    در همه این سالها مانند بز کوهی از این صخره به آن صخره پریدیم

    بی آنکه کار مهمی انجام داده باشیم هرکدام از ما دچار همین وحشت

    است  ، میخکوب شدن ، امروز اگر حوصله کنم وبا کسی بنشینم باید

    با کسانی نشت وبرخاست کرد که بسته های امانتی را درون گنجه ها

    پنهان میکنند ومشغول جمع آوری اطلاعات ومطالبی میباشند برای

    تهیه تاریخچه خانواد گی وشجرنامه ها !!!

    نه اینها برایم ناگوارند خود من تاریخ بزرگی را پشت سر دارم

    دراین اطاق کوچک من همه چیز پیدا میشود :

    مقداری خوشحالی ، کمی نومیدی ، وچند رشته دانش که از مد افتاده

    د ر گوشه ای قرار گرفته اند ، زمان ، زمان دلهره هاست ، زمان

    جاه طلبی هاست زمان ، زمان بی اعتنایی ها ست ،  زمانی است

    که باید بناهای قدیمی را ویران کرد وبنایی جدیدی را ساخت برای

    گوسفندان عده ای را بمرگ محکوم کرد وصندوق مشترک تجربه ها

    را کنار گذاشت وبجایش صندوق اعانه وجمع آوری هدایا به بهانه های

    گوناگون را به دیوار کوبید .

    سر انجام دیروز صبح به ثبت رسیدم وتا سال نه هزارو نهصد ونود

    خیالم راحت است !

    ——————————————————-

    ثریا / پنجشنبه 2011.1.13

     

  • آخرین ترانه

    باز برخاستم برخاستم

    با یاد تو برخاستم

    تا در رسای غمت

    خاطرت را عریان کنم

    ای روح روشن

    من ترا با معیار خداوندی

    میسنجم

    در زیر این آسمان تاریک وکدر

    که جنبش هر  پرنده ای برشاخسار

    پدیدار میشود

    تو چگونه گم شدی

    چه پایان بیهوده ای

    آتش سوزان از تو اعتبار یافت

    آن شعله که ترا در برگرفت

    سوخت جانم را

    دریای کدر ومواج

    که قلب ماهیان مرده است

    در سطح بی موجش

    ترا در آغوش میگیرد

    دل من درخلوت از هراس میلرزد

    وآن بوته گل سرخی را که بتو

    هدیه دادم ، در سایه ای درخلوت خانه

    خشک شد

    تو چو نوری در فا نوس

    به معبر پر پیچ وخم کوچه ها

    روشنی خواهی بخشید

    وبه دلهای مرده

    جان میبخشی

    زندگی دوباره قومی

    از روح تست

    اگر ( شرری ) پیدا شود——-

    به آنکه در فانوس زندانش خاموش شد

    ثریا / اسپانیا

     

  • آخرین بدرقه

    باز بر خاستم ، برخاستم

    با یاد تو برخاستم

    تا دررسای غمت

    خاطرت را عریان کنم

    در زیر این آسمان تاریک

    که جنبش هرپرنده ای بر شاخسار

    پدیدار میشود

    تو گم شدی

    ای روح روشن

    من ترا با معیار خداوندی می سنجم

    چه پایان بیهوده ای

    آتش سوزان از تو اعتبار یافت

    آن شعله که ترا در بر گرفت

    سوخت جانم را

    دریایی کدر ومواج که قلب ماهیان مرده است

    در سطح امواجش ترا دربغل خواهد گرفت

    دل من در  خلوت ، از هراس میلرزد

    بوته گل سرخی که بتو دادم

    در سایه ای درخلوت خانه

    خشک شد

    تو چون نوری در فانوس

    بر معبر پر پیچ وخم کوچه ها

    روشنی میبخشی

    وبه دلهای مرده جان میدهی

    زندگی دوباره قومی ازروح تست

    اگر ( شرری ) پیدا شود

    ————- باو که چو شعله در فانوس زندانش خاموش

    شد.

    ثریا/ اسپانیا

  • چه کسی کشت ؟ همای مارا ؟

    توکشتی ، اوکشت ، ما کشتیم ؟ شما کشتید ، آنها کشتند؟

    چه کسی کشت ؟  بهر روی مرده ها بهتر از زنده ها کار میکنند

    ومیتوان از آنها بهره برداری کرد ، خواننده ، نوازنده، خیاط ،

    کوزه گر وآن بانویی که بالباس آخرین مدل با زبان انگلیسی جلوی

    دوربین میایستد ومیگوید : آی هیت ، آی هیت ، آی لاو یو …..

    واین درحالی است که در زمان زنده بودن آن جوان نازنین هیچکس

    از او حرفی نمیزد او درسکوت وخاموشی بسر میبرد وسرانجام …

    گلوله ای بیصدا درگلویش منفجر شد.

    روح مرحوم عزیز نسین نویسنده ترک تبار قرین رحمت باد ایکاش

    زنده میبود وروان ما ایرانیان را میشکافت وکتابی دیگر مینوشت .

    تابنده خانم انقلابی امروز در سوگ  او اشک تمساح میریزد ودر

    کندل لایتها شرکت میکند وشب دوباره میرود برای فردا گویا شود

    ومادام ایکس میتسر ایگرگ وموسیو مونوگل امروز همه ( واقعا)

    عزادارند ؟!!!!!.

    پیام همددردی وتسلیت خودرا به پیشگاه شهبانو فرح پهلوی مادر

    فرزندان ایران تقدیم میدارم وبرایش صبوری را آرزو میکنم و

    امیداست مانند همیشه با قامت بلند خود این مصیبت را نیز از سر

    بگذارند.

    ثریا / اسپانیا / سه شنبه 11/1/2011

     

  • چشمه فرهاد

    انتحار ، زمزمه بهاران است

    هنگامه گلهای سرخ وسپید

    در کوچه باغهای پردرخت

    عشقها زنده میشوند

    چیزی را که فراموش کرده بودیم

    تو فرهاد کوهکنی

    و…من شیرین

    دیگر بیگانگی بین ما نیست

    بهار میرسد از راه

    ترا میبینم که بر صخره ها

    نشسته ای ، مانند شاهزاده قصه ها

    ونام شیرین را برزبان داری

    تو از تبار مردانی

    من از بطن زمینم

    باهم سفر خواهیم کرد

    به شهر آشناییها

    به هنگام انتحار

    پرنده ه از آواز ایستاد

    وخداوند درآسمان گریست

    ما دیگر سوگوار نیستیم

    این آغاز یک پایان است

    ——————-

    اندیشه هایمان رشد کردند

    دیگر درانتظار آن ( غایب) نیستیم

    ما زنده ایم با همه دردهایمان

    چگونه میتوان تجربه کرد

    صبوری دردهای مارا

    اندیشه تو میل به روییدن دارد

    در زهر زمین

    در کنار گودالهای متعفن

    هیچگاه یک گیاه به بار نمینشیند

    در چهره شکسته من ، اما

    گلستانی است لبریز از گل سرخ

    ——————

    تو …تو که بانتظار آن غایبی

    تا ازاعماق زمان

    با خنجر خونینی بیرون آید

    ومن بانتظار پرستو

    که بر فراز دریا به پرواز درآید

    تو به همراه ماهی مرده سیاه (کوچولو)

    به عمق زمین رفتی

    من باسلاسه درخشان مزدا

    به آسمان رسیدم

    از دل من گذشتی

    دستهای کوچک من

    ترا به دره نامریی خاک پرتاپ کرد

    —————————–

    ثریا/ اسپانیا/

     

  • جام خورشید

    تکه های ابر میچرخند ، گاهی بالا وزمانی پایین با اشکال مختلف ،

    دستم را دراز میکنم تا تکه ای بردارم دستم درهوا معلق میماند وباد

    میخورد  ، گاهی چهره های از انسانی را درمیان ابرهای سپید وسیاه

    میبینیم سکوی ابر میچرخد وچهره ها محو میشوند ، به دنبال جایی

    هستم برای نشستن  ویا برای فرو بردن بغض هایم ، هنوز خیال او

    در سرم وبفکر او که چه آسان از دره مرگ گذشت زمانیکه هوا

    هنوز تاریک بود او آنرا ارغوانی ساخت با همت خود وبا جرئت

    درتنهایی نیز تنها بود واز ازدحام بیزار وصدای بغض تب دار در

    گلویش ، حال پاهایش نیز از رفتن باز مانده است.

    او نقشی از یک انسان بود ، نقشی که چندان شانس سر فرازی نداشت

    نقش حامی قبیله ، آه مرگها همیشه یکسان نیستند او در زمان ماضی

    بین آدمهای ماضی زندگیش را گم کرد ، مانند هزاران نام بی نشان

    درزمانی که قلبها در لحظه های هجرت ابدی خود می کوبند .

    او حتی خاک را نیز نپذیرفت ، آب روشنایی است ،

    او از روزن ماه وسال وقرون خواهد گذشت مانند یک قطره وبه راه

    خود ادامه میدهد ، راهی که پایان ندارد .

    ابر گریست وگلوی من بسته شد بیاد قامت عمودی او بودم که حال افقی

    در میان شعله ها میسوزد.

    ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه دهم ژانویه 2011

     

  • سفر

    همراه وپا به پای دوست ،

    در پس کوچه های غربت ، به شعله زردی

    میپوندم

    دستی از میان امواج

    دستی از بلندای کوه

    با قامتی رشید از دور پیداست

    یک شهر درتنفس امواج مرگ

    یک مرد مرده درحماسه وعشق

    دستی از میان امواج دریا پیداست

    با شعله فانوس آبی رنگ

    دریا را مشتعل میسازد

    آن دست ، دست معجزعشق

    وجذبه ودرد است

    او ، پشت به اسطوره ها

    وافسانه های قوم کلاغها

    بی اعتنا به شاعران قصیده سرا

    جامه فاخر اجدادی را

    بسوی باد فرستاد

    فریادش بی صدا

    ونامش بر کاغذهای بی رنگ

    به دست باد نوشته میشد

    زنی مکدر ، با رشته های نقره ای گیسو

    در کنار دیوار ، گل میکاشت

    مبهوت و…..وامانده

    ما کشتی شکستگان  ، بجا مانده در عشق وبیم

    مسافران ابدی

    با دوست همسفریم

    ————-

    ثریا/ اسپانیا

  • میعاد

    سخنی که با تودارم ، به نسیم صبح گفتم

    دگری نمیشناسم بتو آورد پیامی———-سعدی

    دلم گرفته ، به راستی روزگار بدی است ودر دورن تاریکیها زندگی

    میکنیم ، کلمات بی گناه  پر معنی میباشند ودر چشم بیخردان ونادانان

    بی معنی است ، آنکه میخندد هنوز خبر هولناک را نشنیده واگر شنیده

    همچنان بی احساس مینماید .

    زمانه بدی است سخن گفتن از بلندی درختی نورسته  جنایت است باید

    نشست ودم فروبست ونپیرسید که تو ، چه اسراری را با خود بخاکستر

    سپردی ، افسوس که دیگر نمیتوان زمین وزمان را برای مهربانیها

    آماده ساخت ، دلم گرفته برایم آوازی بخوان وبگوشم بگو چه شد ؟

    چگونه شد که تو از شاخ بلند صنوبر برخاستی وبسوی آبهای مسموم

    شتافتی ؟

    دلم گرفته  غمهای شبانه وهزاران درد بی نشان بامن در این نهایت

    وحشت دراین دیار غربت مرا احاطه کرده است .

    دیگر نه مرزی مانده نه خطی همه جا وحشت وتاریکی حاکم است

    دلم گرفته ، میدانم که مرگ درگیاه رشد میکند وتو میخواستی چهره

    سیاه شب رابا خون خود نقاشی کنی  وخویشتن را رها سازی ؟!

    قبل از آنکه کسی را خطاب کنی  گلوله دردهانت شکفت وآواز تو

    نا تمام ماند. دلم گرفته ، دلم گرفته.

    ——————————————————-

    ثریا / اسپانیا/ شنبه /هشتم ژانویه دو هزارو یازده میلادی

  • جزیره شیطان

    باز آمدم  ز گرد را ه رسیده ام /تمام شب را نخفته به پا وسر دویده ام

    ———————————————————

    با شکاف وریزش زمین وبارش باران سمی ، جایی برای رویش نیست

    پرنده ها درهوا میمیرند .گلهای هزار باغ پر پر میشوند ، شگفتا که در

    سرت شوری نیست ، آفتاب را طلوعی دیگر است وبرای دیدن گلهای

    صحرایی باید صخره هارا زیر پا گذاشت .

    بنفشه ها خاموش ، غمگین علفهای وحشی هرزه  نفس زنان روییده اند

    از زمین بی نفس ، تولد بهار نزدیک است ومرگش نزد یکتر همه زنان

    سیاه پوش راه را بسته اند ولاله های دشت رنگ باخته اند .

    کنار پنجره تاریک انتظار ، شبهارا میگذرانم وبانتظار بازگشت پرندگان

    تا آنهارا بشمارم ، قلب من در سینه ام زندانی است مردان دستار بسر

    بر آن مصلوب بیگناه خنجر میکشند تا شجاعت سیلی خورده خودرا

    به نمایش بگذارند ، پیکرها زخم خورده دراین شب تاریک بانتظار

    کلید صبح هستند  تا قلعه فریاد را بگشایند وصبح سپیدرا تماشا کنند

    قلب من چند تکه خونی در سینه ام زندانی است ، درکنار شهرکوران

    ودر میان  باج گیران وباج گذاران ، تو نگهبان وقراوال آنها هستی ،

    نقش همیشه بیدار وهمیشه سوگوار در بی تابی ، نه مردی ، نه دلاور

    نه انسان  ، از راستی میلرزی واز درستی فراری هستی ، مرگ تو.

    نیز روزی فرا خواهد رسید در خواری مرگی که از تهاجم ارواح پاک

    بسوی تو خیز بر میدارد، مرگی که بی صلابت روح وبی سلامت صبح

    است ، راه تو  در جزیره ای دور  از دره مرگ میگذرد.

    تو رنگهارا نمیشناسی ، تنها بایک رنگ تیره وسیاه آشنا هستی ودر این

    هزاره بیداری وپیدایش نسل زمان تو جان خواهی داد واز حوزه زمان

    بیرون خواهی شد.

    زمان تاختن  تو زمان هزار  قیامت تو درقامت بلند سروهای نورسیده

    ورشد کرده بخاک میافتد .

    تو از قبیله بردگان ونسل مردگانی  از غار مدینه بسوی شهر روشناییها

    آمدی وباز خواهی گشت به غار اصحاف کعف .

    ——— ثریا/ اسپانیا/ جمعه/

     

  • بره گمشده

    چه روزگار تلخ وسیاهی ،

    بره های گمشده عیسی ، دیگر صدای هی هی

    چوپان را ، در وعده گاه نمیشنوند

    یک خاطره ، یک ، پیام ، یک تونل سیاه وتاریک

    که درانتهای ذهن گمشده ما میگذرد

    هیچ پنجره ای بسوی بخشش این دستهای کوچک وتنها

    باز نبود

    دستهای مهربانی که از بخشش سرشار بودند

    او خورشیدرا به میهمانی شبانه خود  دعوت کرد

    اواز قد قامت والصلات وقاضی الحاجات دور شد

    دست در دست کوچه های تنهایی

    بسوی دریا میرود

    پنجره تنهایی او بسته شد ، بی هیچ نوری

    او بسوی شهر خاکستری  میرود

    آنجا که درختان صنوبر را میسوزانند

    وروغنش را درمخزنی مرموز پنهان میکنند

    او تبدیل به غبار شد ، وبر گلها نشست

    وشادمانه رقصید.

    —————————–

    ثریا / اسپانیا/ ششم ژانویه دوهزارو یازده

    برای شاهپور علیرضا پهلوی /شاهزاده جوان

     

  • 2011

    زمین را باران برکت شدن ، مرگ فوارها از این دست است

    ورنه خاک از » ما« باتلاقی خواهد شد.

    چون بگونه بارانی حقیر مرده باشی———-الف بامداد

    ————

    بیست ویازده ! جمع آن میشود چهار باضافه یک صفر !

    یازده یک جاده طولانی وناهموار باید دران بانتظار اتوبوس بعدی

    بود ، باید سر جاده ایستاد تا اتوبوس بعدی را گرفت ! معلوم نیست

    تا چه مدت  باید سر جایت بایستی  ومیخکوب شوی این روزها انبوه

    رهروان زیاد است خط عابر پیاده را برداشته اند وبر تعداد اتوبوسها

    افزوده شده است

    او نیز رفت بسوی شهر خاکستری ، اما بی صدا او تبدیل به غباری

    خواهد شد وبر چهرها ها مینشیند اوجایش رابه کسانی داد که فن

    کیمیا گری میدانند ومیتوانند سکه های قلب را به طلا تبد یل کنند امروز

    روزگار سکه سازان بی هویت وبی شرم وبی آبروست ودور فواحش

    وخود فروشان دوره گرد وبالا رفتن برجها بر فراز شهرهای بیقواره

    تقدیر او چنین بود ، تقدیر یا سرنوشت ؟ با اندوهی جاودانه کی میشود

    این دردها را فروکش کرد زمانی که به آزادی عشق میاندیشی ؟

    ——————–برای علیرضا پهلوی

  • شبکلاه

    در بگشا ، باز کن پنجره شب را

    که بستوه آمده ام از این شب تار

    میان خورشید همیشه روشن عشق

    زیبایی هایی است که مرا میکشد

    همیشه بسوی خود

    این درخت کهنسال ؛ نه شکسته

    نه خشک ، گم شده درتنهایی خود

    عشق های جوانی را با شرابی سرخ

    سر کشیدم

    آرزوهارا بوییدم ودرپس حصاری

    پشت یک درخت بخاک سپرد م

    هیچ نگاه ستمگری را چشمان من

    نپسندید

    زنده ام ، زنده

    کشتی شکسته ، بساحل رسید

    مرغ آتش پر وبا ل سوخته ؛ زنده شد

    نه بر آغاز جهان میاندیشم ونه به پایانش

    همان رهرو دیرینه ام که حکایتها دارم

    در پس برده خاک گرفته اطاق شما

    آفتاب ، ماه ، ستاره ، دشت سرسبز ،کوه

    با من گفتگوها دارند

    چه رازی است درپس این دلداگی ها ؟!

    ——– ثریا / اسپانیا / 11/1/4

     

  • بقیه ……

    امروز در میان امواج شدیدی شناورم ، ساعتها میگذرد که تنها

    در سکوت وتاریکی نشسته ام احساس شدید وغمی سنگین بردلم

    نشسته ، همه تغییر میکنند منهم تغییر کرده ام ، اما همه چیزهای

    کوچک وقدیمی در ذهنم جریان دارند واین چیزی نیست که بتوان

    آنرا نادیده گرفت متاسفانه امروز همه نغمه هایشان را جداگانه

    سر داده اند وهر کسی آواز خودش را میخواند کسی به صدای

    کوتاه وبی وسعت من گوش نمیدهد همه از هم جدا مانده وجدا

    افتاده ایم . 

    همه به دنبال تجربه های انفرادی خود میباشند کسی میل ندارد

    درجمع باشد ( جمع شدن ) خطرناک است حال یا دردیر ویا

    درخانقاه یا مسجد یا کلیسا  واین درحالی است که اکثر ما میل

    داریم از ظلمت وتاریکی بیرون بیاییم  و…..تصویر زندگی امروز

    ما :

    دختر جوانی را تکه تکه کردند ودر درون کیسه زباله انداختند !

    زنی به دست شوهرش به قتل رسید

    زنی مردی را تکه تکه کرد وخودش را به دارزد

    چند ین نفر اعدام شدند

    سیل بیشتر شهرها وخانه هارا به زیر آب برده است

    آتش سوزی مهیبی همه جارا فرا گرفته

    دزدی وحمل پولهای مشکوک ، مواد مخدر وروسپی گری

    جاسوسی وخبر دادن وبردن دوستان به سلاخ خانه

    تجاوزهای جنسی ، بیماری های غیر قابل درمان

    بانتظار جنگهای صلیبی باید بنشینم ؟!

    حکومت های جبار ودیکتاتور با بیشرمی دنیارا میگردانند !

    بمب ، بمب ، بمب اتمی ، آه ….بمب روی دماغم نشسته است

    اسلحله پشت گردنم را احساس میکنم ومنتظر شوت آن هستم !

    و …و …..و…..

    و…..دیگر باغبانی با جاروی دست بلندش باغچه را نمیروید

    خاطرات گذشته مانند گلوله نخی ابریشمی بهم پیچیده گاهی سر

    نخی ازآن را میگیرم وتا انتها میکشم گره هایش را میشمارم

    نقابها ازچهر ها برداشته شده همه عریانند دسته گلی را با برگ

    سبزی مخلوط میکنم وبهم میپیچم تا در کنار دیواری ویا گوری

    آنرا بگذارم درمیان آن ( گل خشخاش ) نیز دیده میشود .

    پابان

     

  • بالای تپه

    ناقوسها خاموش شدند ، شور وغوغا ی سال نو فرونشست همه چیز

    بحال عادی برمیگردد .من مانند هروز از این تپه وپله ها بالا میروم

    سالهای که کارم همین است بالا رفتن وپایین آمدن در آنسوی نرده ها

    زندگی من قرار دارد ، موقتی ! یا دائمی ؟ یک خانه کوچک شبیه یک

    هتل ،  آبی وسفید ، راهروهای دراز از رنگ سفید درها بیزارم دلم

    میخواست همه درها از چوب  گرابنهای ماهاگونی بودند ! یک آبشار

    مصنوعی درکنار خانه روی ساعت کار میکند میان برف وباران باد

    او از ارتفاع به پایین میریزد فواره ها سر میکشند روی بالکن خانه

    میایستم تا دور شدن آفتاب را تماشا کنم جلوی چشمم یک درخت تنها

    قد کشیده است بیاد ترانه تک درختی میافتم  روی یک صندلی کهنه

    مینشینم وآسمان را با انگشتهایم لمس میکنم در آنسوی شهر دریا آرام

    خوابیده من تنها لکه ای از آنرا میبینم گاهی آبی ، گاهی خاکستری

    صدایش را نمیشنوم امواجش را نمیبینم نسیم سردی میوزد برگها را

    میلرزاند بر میگردم ، گاهی دلم هوای لندن را میکند لندن خاکستری

    با خیابانهای شلوغ فروشگاههای بزرگ ودخترانی که باشیشه عطر

    بانتظارت ایستاده اند تا آنرا بتو بپاشند ! تالارهای بزرگ ، گالر یها

    وزندگی مرموز واسرار آمیز مردمی که با لبهای بسته وچشمان

    پنهان شده زیر عینک از کنارت میگذرند  وسر آنجام آن موجودی را

    که درآنجا بجایش گذاشتم ،موجوی که برایم خیلی عزیز است .

    کتابی را برمیدارم که همه صفحات آن به رنگ کاه شده اشعاری حقیر

    که نه حماسه اند ونه عاشقانه نه عشقی نه سرودی همه درتکاپوی

    چیزی هستنمد که خودشان نمیدانند چیست ، یکی به گنبد سبز سلام

    میگوید دیگری رویش به فلسطین است وسومی میخواهد راهی رود

    اردن بشود ودیگری آرزو دارد به دریا برسد ! کتاب را به گوشه ای

    پرتا ب مکینم ومیاندیشم که همه ما زیرنفوذ این گفته ها ی ناقص لرزیدیم

    چرا که همه درقفس حقارتها محبوس بودیم

    ————ثریا / اسپانیا . 11/1/2

     

  • آغاز فصلی تازه

    هر فصلی ، پیامبری دروغین

    با سروده ها وسوره های باطلی

    مارا به ایمان فرا میخوانند

    دستشان درجیب  وگریبان ما

    آنها ورد غریبی را میدانند

    دست آنها درجیب ما ودستهای ما

    بر آسمان

    زمان قحطی زده

    زمان بخاک سپردن عشق

    وتشنگی ، تشنه جرعه ای آب گوارا

    امامان کاذب

    که برخود نام صادق میگذارند

    رویاها گم شده

    از برگ ریز پاییز تا شکوفه ی دربهار

    از آواز ملکوی یک پری

    تا بارش باران

    همه جا تلاوت است ، تلاوت

    با ناهنجارترین آوازها

    باید سنگ نا امیدی را

    بسویی افکند

    باید رفت ودر چشمه صبح غسل کرد

    به آواز گرم ودلنشینی

    که از نای چوپان بگوش میرسد

    دل داد

    باید زیر بارن رفت

    وچشم به صحرای انتظار دوخت

    پندار من پر شده از برگهای  سبز

      بهار سپید فرا میرسد

    دشتها لبریزند از لاله های سرخ

    پرستوها بر شاخه نارون

    آواز سر خواهند داد

    ودر شیب تپه ها ، آهوان خواهند دوید

    جای پایشان را خواهیم دید

    چشمه گمشده را خواهیم یافت

    کلاغهای مرده یکی یکی برخاک میافتند

    وتا ساحل افق

    همه درتب وتابند

    از راه میرسد آن کاروان خسته

    تا بیدارکند مارا ازخواب خوش

    غفلت !

    ——–ثریا/ اول ژانویه 2011

     

     

  • آخرین سرود

    بیا که توبه ز لعل نگار وخنده جام

    تصوری است که عقلش نمیکند تصدیق—————حافظ شیرازی

    ———

    اگر بار دگر ، پای گذارم براین خاک

    وبا برگلی نظر کنم

    تنها چشمانم بر قد وقامت سکه هاست

    چشمم به روی برگ سبز دلارهاست

    چشمم به هیچ گلی نیست

    وهیچ برگی یا خار آن

    چشمم به دو دست پوشیده از الماس است

    که درتند تربن هجوم باد ها

    مرا درمیان میگیرند

    واژه کدام است ؟

    نام چیست ؟ سکوت را باید پیشه ساخت

    وبر سکوی باد  ، باید نشست

    وبا آن حرکت کرد !

    وبر فلسفه ثابت سکه ها

    ودست پر ستاره الماس ها

    درودی فرستاد ! وبوسه زد

    بوی گند پول ، همه گنداب هارا

    میشوید

    در میان اشیاء بی مقدار

    در بین آدمهای بی هویت

    تاریکی شب را میشود شکافت

    اینجا ، ما شب زندگان

    بی هیچ صبح روشنی

    تنها به خنده جام مینگریم

    بی آنکه از قهقه  آن سرمست باشیم

    بی آنکه کامی از جامی گرفته با شیم

    ————

    حضور سال نوی میلادی را به میلاد پرستان تهنیت میگویم

    ثریا / اسپانیا / 31/12/2010

  • کدام ملائک ؟

    نشستم تنها درکنار تو

    نشستم تنها درکنار پنجره تاریک

    نشستم تنها برای بهتر گریستن

    برای گریستن ویا غمگین بودن ،

    از تو دورم

    نشستم کنارت برای تسکین یافتن

    ودرکنارت ، تنها گریستم ، بی تو

    در چهار دیواری این اطاق کوچک

    بی دوست ، بی یار ، بی همدل وهمزبان

    تنها هستم

    همه جا ، درهمه حال ودرهر  گوشه دنیا

    تنها هستم

    دستهای کوچک ومهربانت را بوسیدم

    به هنگام صبح ،

    ونتوانستم بگویم ، تنها هستم بی تو

    ونتوانستم بگویم ، بشدت خوار شدم

    چرا که ، تنها هستم

    ———–

    آن دوچشم سیاه ، پر آشوب

    لبریز شده از اشکهای فروخورده

    دل مرا شکست

    در آیننه زندگیت ، حبابی دیدم

    تاریک

    خالی شدم درتاریکی ولغزیدم

    در تنهایی

    در سوگ عشثق گریستی

    با دستهای خالی ، تهی

    ومن بیاد آن مرده ریگی بود

    بنام میراث شوم

    میراثی شو م تراز مرگ

    تو لرزیدی ومن درمیان

    دستهای تو ، تنها شدم

    تنها شدم وتنها لرزید م

    ———————-

    پنجشنبه /29/12/2010

    ثریا/ اسپانیا

  • یک چمدان

    مرغ نر را ، خروس میگویند /زن تازه را عروس میگویند

    آنچه درچشم میرود خواب است/ آنچه درجوی میرود آب است

    ؟—————-

    با یک کلمه با یک جمله ناقص هم میتوان فریاد کشید ، من غیر از

    کلمات چیزی ندارم ، نه پزشکم ، نه وکیلم ، نه روزنامه نگارم ونه

    درزی ! تنها یک انسانم دورتا دورم راکلمات مانند ارزن فرا گرفته

    هنگامیکه چیزکی مینویسم » او« میگوید : این یکی خوب است وآن

    دیگری بهتر است وسومی را نخوانده ام ، با اینهمه کلمات دردستان من

    میجوشند وبه اشکال مختلف خود نمایی میکنند.

    من نمیخواهم به کسی درس زندگی بدهم ویا مانند کشیشان قرون وسطی

    کسی را ازراه بدر برم به همراه تسبیح ( رزاریو) !

    در عین حال نمیخواهم فرسوده شوم ،  من یک مسا فرم ،یک رهرو

    یک میهمان زود گذر وبا هرچیزی میسازم درس اخلاق به کسی نمیدهم

    داستانی مینویسم ودرگوشه ی آنر ا پنهان میکنم به دست چاپگر وچاپ

    نمیدهم میل ندارم کسی ارباب این کلمات باشد در روزگار گذشته وضع

    فرق میکرد آن روزها آرزویم این بود که نامم را در صفحه ای از

    مجلات ویا روزنامه ها  ویادرپشت یک کتاب در ویترین  یک

    کتابفروشی ببینم  اما امروز ابدا این تمایل درمن نیست آن کلمه ها

    متعلق بخودم میباشند میل دارم مانند آن نویسنده پرتغالی فرناندوپسوا

    همه آنهارادرچمدانی پنهان نگاه دارم ، روزی روزگاری درمیان

    نهر آبی یک چمدان پیدا میشود که حاوی ( کلمه است ) وکلمه نزد

    من بود .

    ثریا/ اسپانیا

     

  • خون سرخ /خون سیاه

    در بدو انقلاب بیست ودوم بهمن آقای » جیمز بیل « شرق شناس

    آمریکایی در یک مصاحبه وگفتگو فرمودند

    ما ایران قبل از انقلاب را درست نشناخته بودیم واین  دوست ثروتمند

    بعد از انقلاب را نیز درست نشناخته ایم چند سال بعد مصاحبه دیگر

    همین جناب درروزنامه اطلاعات چاپ شد ( ترجمه شده) !که دولت

    امریکا نباید اشتباه شاه را تکرار کند وروحانیون شیعه را دست کم  –

    بگیرد ! از قرار معلوم اطلاعاتی که از طریق رایانه ها وخبرگذاریها

    وایادی به آنها میرسید ناقص وغلط بود وآنهارا دچار اشتباهات !! کرد

    واین اشتباه نه د رایران بلکه درهمه جای خاور میانه تکرارشد .

    در لبنان ،؛ افغانستان ، پاکستان ؛ ومصر هم کم کم وارد گود خواهد

    شد ودر عربستان سعودی ، آن غول بی شاخ ودم که تا بن دندان خود

    مسلح است  با هواپیماهها .کشتی های عظیم خود آرام درکنا ر ساحل

    خلیج فارس خوابیده وباد درگلو انداخته  حتی مگس ر ا درهوا میزند .

    بیشتر تجهیزات در انبارهای سعودی جا خوش کرده است امریکا در

    یک پندار غلط نتوانست بفهمد که مذهب با ستاره سرخ میانه خو شی

    ندارد وهرکجا مذهب باشد کمونیست از پنجره فرار  میکند ویا اورا

    فراری میدهند .

    شتر را از عر ب گرفت وبا و کادیلاک هدیه کرد ، چادروخیمه

    را که از پشم وموی شتر بافته شده بود از او گرفت وبجایش چادر

    برنزتی با نوارهای طلایی هدیه کرد شاهزاده خانمهایشان دیگر  آن

    دختر بنی اعمام سعودی نیستند بلکه عاشقان جواهر ولباسهای آخرین

    مد  کار دست بهترین طراحان دنیا میباشند مانند مانکن ها راه

    میر وند وگاهی هم از حریم حرم فرار کرده به عقد وازدواج یک

    موبور خارجی درمیایند ویا اورا با به قصرهای سر بفلک کشیده

    خود فرا میخوانند.

    بلای نفت چنان بجان این نقطه از جهان رسیده که آن شیخ خیمه

    نشین امروز به کمتر از یک قصر مرمر بزرگ راضی نیست

    میخانه اگر صاحب نظری داشت

    میخواری ومستی ره ورسم دگری داشت

    سالهاست که اسناد گفتگو ها روی میزها خاک میخورند ! وهنوز

    تا هنوز است که جاده های پر نشیب وفراز سر زمینها لبریز

    از خون سرخ است برای خون سیاه که دررگ زمین میخزد

    ——————–

    از دفتر یادداشتهای قدیمی

    ثریا / 12/ 2010