Category: General

  • مرگ پدر

    من سلام بیجوابی بوده ام . طرح وهم آلود خوابی بوده ام

    با تن فرسوده وپای ریش ریش /خستگانی بردم بردوش خویش

    ای دریغ ازپای بی پاپوش من / درد بسیار ولب خاموش من

    ای دریغ آن خفت از خود بردنم /پیش جان ازخواری تن بردنم

    بار خود بردیم وبار دیگران/کارخود کردیم وکار دیگران…….شاملو

    —————————————————–

    باین فکر افتادم که به آهستگی وبه دوراز چشم مادر نامه ای به پدر

    بنویسم واز او بخواهم که به کمک من بیاید ، غافل از اینکه پدر  خود

    بیمار بود ودرتب سینه میسوخت ، به هر روی خودرا رساند وروزی

    که از مدرسه برگشتم اورا درراهروی خانه بامادرم دیدم ، دوباره –

    جدالشان درگرفته بود ومن از میان آنها گذشتم وبه اطاقم پناه بردم

    آقاجان غدغن کرد که پدرم به آنجا وبه آن خانه نیاید بنا براین او دریک

    میهمانخانه ساکن شد وهروز بعد از ظهر جلوی در مدرسه بانتظارم 

    بود ، اوایل چندان باو روی خوشی نشان نمیدادم نمیدانم چرا ؟ وسوسه

    وبدگوییهای مادرهنوز درمغزم نشسته بود ویا اینکه از هیبت لباس وکلاه

    شهرستانی او خجالت میکشیدم ؟! وای بر من اگر اینگونه بودم ،

    روزی بمن نزیدک شد وگفت :

    تو کسر شان خود میدانی که بامن بیایی ویا بگویی پدرت هستم ؟

    گفتم نه ! اما این نه بدتراز هزار آری بود ، نزدیک امتحانات نهایی

    وآخر سال بود ومیبایست سخت درس بخوانم اما دلم نمیخواست دیگر

    نه بمدرسه بروم ونه کسی راببینم با پدرم رفیق شدیم باهم به سینما و

    بستنی فروشی میرفتیم باهم به عکاسخانه رفتیم تا عکسی بیادگار بگیریم

    عکاس کراواتی باو داد تا برگردنش ببندد آن روزها مدوشیکی مردان به

    کروات بود ودیگر کسی کلاه بر سر نمیگذاشت! بخصوص کلاه پهلوی

    پیراهنش ویقه آن چنان گشاد بود که مردک عکاس با یک گیره لباس

    از پشت یقه اورا بهم آورد وسرانجام یک عکس تما م برقی گرفتیم !!!

    بمن نمیگفت که بیمار است سخت لاغر شده بود وگاهی سرفه های

    وحشتناکی میکرد .

    شب عاشورا بود همه جا سینه زنی وروضه خوانی بود مادرم بهمراه

    سوگلی به روضه در مسجد سپهسالار رفته بودند ، آقاجان دراطاقش

    کتاب میخواند ومن درگوشه اطاق داشتم درس میخواندم اما احساس

    بدی داشتم دلشوره داشتم در اطرافم سایه هایی میدیدم سرانجام مادر

    برگشت وبمن گفت که پدرت بیماراست ودریک بیمارستان بستری

    است او تب کرده است واورا به بیمارستان برده اند وآدرس بیما رستان

    بمن داد وگفت خودت تنهابرو واورا ببین ، تمام شب بین خواب

    وبیداری ود رحال وحشت بودم آه چه شب بدی چشمم  به پشت

    پنجره بود گویی صورت پدرم را میدیدم نمیدانم رویا بود یا

    بیداری فریادی کشیدم واز خواب پریدم ، پدرم در بیمارستان تک وتنها

    میان مرگ وزندگی چشم بانتظار دو فرزندنش بود ، بیمارستان رضانور

    خیابان ( بیاد ندارم خیابان کاخ بودیا قوام السطنه ) فردای آنروزعاشورا

    بود دسته ای سینه زن با علم وکتل دورشهر راه افتاده ونوحه خوانی –

    میکردند : روزعزاست امروز .حسین درکربلاست امروز!!!!!!

    من خیلی از این روزها وحشت داشتم ومیترسیدم همیشه خودم را در

    جایی پنهان میکردم که نه صدای اذان نه روضه ونه صدای سینه زنها

    را بشنوم .

    آنروز به همراه وجاهت خانم با یک جعبه شیرینی به بیمارستان رفتیم

    از پرستاری سراغ اطاق پدر را گرفتم با یک نگاه پر معنا بمن گفت :

    درانتهای راهرو شماره هفتاد ونه میباشد بسرعت به آنجا دویدم اطاقی

    را دیدم که درش قفل بود واطرافش را با پنبه مسدود کرده بودند مرد

    پرستاری از آنجا گذشت از او سراغ پدررا گرفتم گفت:

    او دیشب مرحوم شد ، تا دیر وفت چشم به دردوخته بود حال اگر میل

    داری میتوانی به زیر زمین بروی وجنازه اش را ببینی ،

    دیگر چیزی نفهمیدم وافتادم ساعتی بعد میان  سینه زنها راه میرفتم

    واشک میریختم وآنها میخواندند روز عزاست امروز……….

    وداستان ادامه دارد

  • سوگلی

    برد نقش پای ره گمگشتان ، مارا زه راه

    ورنه مارا تا مقام دوست ، جز گامی نبود

    ———————————- ؟

    این جماعت ، هرورو صبح احتیاج به غسل جنابت داشتند ! تانماز

    بخوانند وهرسال چادر روضه خوانیها درماه محرم برپا بود ، همه

    مومن ! ونمازخوان بودند به غیرا از سوگلی !

    سوگلی که نام او ( وجاهت خانم ) بود وبه راستی اسم با مسایی را

    بر او نهاده بودند ! زنی بود لاغر با صورت استخوانی ، بینی عقابی

    لبان باریک قیطانی که همیشه رویهم افتاده بود وکمتر به خنده باز میشد

    خالی سیاه نیز بر بالای لب داشت که پسر خوانده همیشه این شعررا

    میخواند :

    زیر لب ،وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

    این عجب  نقطه خال تو بربالای لب است

    و…….نقطه هرجا غلط افتاد مکیدن ادب است !

    آن روزگار هنوز خودکار پیدا نشده بود واکثرا باقلم وجوهر ویا

    خودنویس مینوشتند وهرکجا غلط بود آنرا با زبان پاک میکردند!

    این زن با تمام دنیا قهر بود واز همه بیزار وبقول مادرم میگفت

    او شیر یک مادر عمری را خورده وکینه شتری دارد، این زن بیشتر

    از همه در زندگی من نقش بازی کرد وسرنوشت مرا به ویرانی کشاند

    حسادت ، بغض وحقارت او ناگفتنی است ، علاقه عجیبی به لباسهای

    کهنه خارجی دست دوم داشت که دربازار رویهم تلمبار شده بود  بوی

    گند ضد عفونی وبوی نای آن انسان را دچار خفقان میکرد ، ساعتها در

    میان آنها میگشت تا چند پیراهن وژاکت وکت پیدا کند وسپس آنهارا

    بخانه میاورد ودرون دیگ میجوشاند ومیپوشید از کارهای دیگرش این

    بود که همه شیشه های آبغوره ، سرکه ، وپپسی  وغیره وروزنامه های

    کهنه را جمع آوری میکرد وبانتظار مرد دوره گرد بود تا آنهارابفروشد

    روزی مادرم باو گفت ، تو میتوانی با چند متر چیت ، یا کدری ، یاوال

    لباسی برای خودت بدوزی وبپوشی این کثافتها چیست که بخانه میاوری

    ویا این خورده آشغالها را جلوی دربفروش میرسانی ، کاردرستی نیست

    وآن روز، روز قیامت بود که برپا شد ، من از ترس به درون اطاقم

    رفتم و دردرون گنجه پنهان شدم تا داد وفریاد ها به پایان رسید ،

    همه زنهای حرمسرا به خانه هایشان برگشته بودند بچه هارا رها کرده

    وخود جانشان را بدر برده بودند واین زن  منحوس حاکم بلا منازع

    خانه شده بود.

    من نمیدانم چه چیز ی دروجود اوبود ؟ که آن پیرمرد حریص رارام

    کرده و پسر خوانده ها هم به کمک پدر بر میخاستند !

    پوست سفید او ؟ موهای فر ششماه زده اش که با پارافین رام میشدند ؟

    دستهای استخوانی وبی برکت وبی خون او ؟  سینه صاف واستخوانی

    ویا باسن بزرگ او ؟ .

    هرچه بود او توانست همه رقیبان را از سر راهش بردارد وخود یگانه

    حاکم منزل شود .

    واین داستان همچنان ادامه دارد

     

  • حرمسرا

    مادر من هیچ هنری نداشت ، نه از خیاطی سر رشته ای داشت و نه از

    هنرهای دیگری که لازمه یک زن بود حتی بچه هایش را نیز به دست

    دایه میسپرد تا شیر بدهند وآنهارا بزرگ کنند واکثر این بچه های بدبخت

    به دست دایه های نادان میمردند ، دایه من زنی مهربان ودوست داشتنی

    بود اورا به اندازه پدرم دوست داشتم سالی یکبارخودش را بمن میرساند

    تا مرا ببیند وآن چند روزی که بامن بود همه غصه های دنیا را فراموش

    میکردم ودرآغوش پر مهر او بوی مادر میجستم چقدر جایش درزندگیم

    خالی بود.

    در آن خانه لعنتی بین همه آن موجودات رنگ ووارنگ حتی یک نفر

    نبود که از من راضی باشد  ویا مرا دوست داشته باشد کم کم احساس

    کردم باید خودم را نجات بدهم گوشه گیری ام تبدیل به یک عصیان شد

    وفهمیدم کنه نباید چندان احمق باشم تا به دست آنها اسیر شوم .

    سوگلی پیر مرد ( آقاجان ) تازه دختری به دنیا آورده بود ومن از همه

    خوشحالتر بودم که حد اقل یک همراه ویک همبازی خوب پیدا کرده ام

    ونمیدانستم که همان دختر بچه روزی دزد مکاری از آب درخواهدآمد

    دزدی که هم به زندگی من وهم به میراث من چشم دوخته بود.

    من اورا چون خواهری کوچک دوست داشتم وحاضر بودم هرکاری را

    برای خوشحال کردن او انجام دهم او همه دنیای خالی مرا پرکرد !

    روزها بمدرسه میرفتم وشبها با او بازی میکردم برایش قصه ها میگفتم

    در مدرسه نیز چندان خوشحال نبودم تنها در ساعت درس قران و  –

    شرعیات میتوانستم خودی نشان بدهم چرا که قران را خوب میدانستم

    ومعلم همیشه مرا تشویق میکرد وگاهی مرا بجای خودش مینشاند تا

    درس قران به بچه ها بدهم واین برکت همان مکتبخانه قدیمی بود.

    زندگی داخلی من مخلوطی ازحوادث ناهنجاروبی معنی بود ، هیچ

    خاطره ای خوبی از آن روزها در ذهنم نیست که بخواهم آنرا بیاد

    بیاورم ، زندگیم مانند سردابی بود که درمیان مشتی اشیاء وآدمهای

    مضحک ، درمیان گرد وغبار نفرت وتوهین وتحقیروگفتارهای بیربط

    میگذشت دریک حرمسرای بی در وپیکر که همه بهم تجاوز میکردند

    پسر خوانده با زن پدر میخوابید ، باخواهر زن پدر وبا برادرزاده ها

    وبیماری سوزاک وسفیلیس در بین آنها بیداد میکرد ، خود پیر مرد در

    تلاش این بود که وکیل شو ووبه مجلس شورا برود کسی به کسی نبود

    بوسه ها ونگاههای برادر خوانده ها وآن پیرمرا دچار تهوع میکرد ،

    روزی مرا دربغل گرفت وبوسید وگفت تو عروس خودم میشوی واین

    نوازش از چشم سوگلی پنهان نماند واز همان روزکینه مرا به دل گرفت

    وپسر ک نیز زرنگ تر از آن بود که دم به تله بد هد او به دنبال کسی

    بود که ( مال ومنالی ) داشته باشد واو بتواند درحکم مباشر روی –

    املاک همسرش زندگی کند ، من چیزی نداشتم به غیرا زجوانیم وچند

    تکه که متعلق به مادر بود ودر شهر زادگاهم  بجای مانده بود.

    واین داستان همچنان ادامه دارد .

  • لازم است بدانند

    توضحات ضروری !

    شخصی میل دارد این نوشته را روزانه دریافت کرده وآز آنها کتابی

    بچاپ برساند ، هنوز بر سرنام آن به توافق نرسیده ایم .

    پرده ها پاره میشوند ، اگر کسی توضیح ویا یاد آوری ویااختلافی در

    مورد این نوشته ها دارد میتواند با ایمیل من تماس بگیرد اما نه باناسزا

    گفتنیها گفته خواهند شد دفترچه های پنهان شده از زیر انبوه خاکستر

    بیرون آمده وخالی میشوند وآنچه نوشته میشود بی هیچ غرض ودشمنی

    ویا انکار حقیقت است دربعضی نوشته ها مجبورم خود سانسوری

    بعمل آورم چرا که میخواهم حرمت عده ای را نگاه دارم .

    من درزمان خوبی زیستم ودرآن زمان تازه سرنوشتها داشت ساخته

    میشد آدمهای خوبی را شناختم وهمچنین حیواناتی را که نام آدم برخود

    نهاده بودند .چندان اهل تملق وچا پلوسی نبودم وشرف وغرورم را بر

    همه چیز در دنیا ترجیح میدادم ، من امروز یک تاریخ زنده هستم ،

    همین  ،بامید پیروزی.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / دوم فوریه دوهزار ویازده

     

  • بیمارستان شوروی

    خانه را ویران مکن ، ای عشق که اینجا

    گاه گاهی مانندگان عقل را منزل میکنند

    ——————————-

    گاهگاهی عجوزه پیری بخانه ما میامد وبا خود داروی چشم زخم یا

    دعایی که ( آقاسید ) داده بود برایم میاورد ! بعدها همین آقا سید یکی

    ار امامان بزرگ شهر شد.

    بهر روی آن خانه بفروش رفت ، درشکه فروخته شد وما با چنددست

    لباس وچند چمدان مقوایی راهی دیار غربت شدیم.

    درخانه خویشی فرود آمدیم آن خانواده مهربان که یاد آنها همیشه گرامی

    باد هر ر وز مرا با اتومبیل از این مطب به آن دکتر واز این بیمارستان

    به آن درمانگاه میبردند وکسی نمی فهمید چه دردی درونم را میخراشد

    تا اینکه به همت دوستی دربیمارستان ( شوروی) آن زمان بستری شدم

    بمدت یکهفته، پس از آزمایشات لازم جواب دادند :

    نه تیفوس دارد ، نه سل ونه طائون ! او از یک شوک شدید عاطفی

    رنج میکشد ، با چند شیشه شربت وچند داروی ساده بخانه برگشتم

    دنیا عوض شده بود واز اینکه دیگر کسی از من فرار نمیکند سخت

    خوشحال بودم ، درهمسایگی ما خانواده ای زندگی میکردند که بسیار

    با من مهربان بودند ومرا دوست داشتند ، نام زن ( هلن ) واز اهالی

    لهستان بود وهمسرش مردی بسیار جذاب وخوش بود بنام مهندس

    (ر ) روزها مرا به گردش میبردند برایم لباسهای جدید وشیکی حریدند

    واز اینکه میتوانستم پیراهن آستین کوتاه با جوراب زیر زانو بپوشم با

    کفش ورنی مشکی احساس شدید خوشی بمن دست میداد ، موهایم

    بلند وپرپشت وخودم گویی تازه به دنیا آمده ام .

    اما این دوران خوش چندان طول نکشید وعمر دولتم کوتاه بود ، مادر

    رفته بود و( او) را پیداکرده سخت خوشحال مرا کشان کشان باچشمان

    اشک آلود به آن خانه لعنتی برد ، خانه ای که سالهای برایم یک زندان

    پر شکنجه ویک کابوس بود ، حرمسرایی مرکب از چند زن وچند نره

    خر وماده گرگ ، خانه ای که به همه چیز شبیه بود غیر ازیک خانه

    ومحل وماوای آسایش ، زنان آشغالی که از چهار گوشه مملکت پیدا

    شده وحال افتخار همسری ( اقا جان ) را دااشتند چند صیغه ، چند

    همسرعقدی وتوله هایشان، یک جهنم به تمام معنا بود ومن دراین خانه

    میبایست زندگی میکردم  ، آرزو داشتم به نزد هلن برمیگشتم او مرا

    مانند دخترش دوست میداشنت ، او هیچگاه بچه دار نشده بود ایکاش

    مرا پیدا میکرد ومرا نجات مید اد حال دراین جهنم که هروز شعله های

    آتش آن فزونی میافت ، چگونه زندگی کنم ، ایکاش مرده بودم درهمان

    شهر خودمان درکنار پدرم ، کنار عمه ام وبقیه ، حال دراین خانه مانند

    یک بازیچه مرا به تماشا گذارده اند.

    بسن سیزده سالگی رسیده بودم ، گونه هایم رنگ گرفته وسینه هایم رشد

    کرده واحساس میکردم دیگر بزرگ شده ام ، درمدرسه همکلاسیهایم

    مرا بخاطر لهجه شهرستانیم مورد تمسخر قرار میدادند ،نه درخانه  ونه

    درمدرسه درهیچ جای دنیا آرامشی نداشتم ، مادرم خودش را با خانه

    سرگرم میکرد وهر چند گاهی بمن میگفت ، بر میگردیم ، دوباره به

    وطنمان بر میگردیم ! او داشت هم خودش  وهم مرا فریب میداد .

    وداستان همچنان ادامه دارد………

     

  • تب ! تب عشق ! تبی که من دارم

    تب جانم را میسوزاند وهر روز رو به تحلیل میرفتم زمانی که کمی

    حالم بهتر بود کنار پنجره مشرف به خیابان میرفتم نوری که از پنجره

    به درون میتا بید مرا گرم میکرد از دور دستها صدای آوای نی ای را

    میشنیدم گوشم را به پنجره می چسپاندم تا بهتر بتوانم آن آوای جادویی

    را بشنوم.

    هر روز یک دکتر جدید با دارویی جدید بر بالینم بود ویامن درراهروی

    تنها بیمارستان شهر ( دادسن) دراز میکشیدم بانتظار طبیب ، یکی نظر

    میداد که مالاریا دارم ، دیگری میگفت مسلول است وسومی مییگفت که

    تیفوس گرفته وآخرین آنها که از خارج آمده بود ، گفت طائون است !!

    اطرافم خلوت شد دکتر خارجی نظرش را داد ه بود ! غذایم هرروز در

    یک کاسه چینی با یک لیوان لعابی پر آب وکمی نان بگوشه اطاقم رها

    میشد، دایه ام رفته بود تا مبادا بیماری مرا به فرزندانش منتقل کند ؟!

    ومادرم درکنار زنان همسایه ودوستان به دنبال پنجمین همسر ویک …

    صاحاب ! .

    یکسال گذشت عده ای نظر دادند که بهتر است به پایتخت برویم ودرآنجا

    دکتر ودارو بیشتر است شاید پزشکان بهتری بیابیم ودرمان شوم ومادرم

    میگریست که اگر مرد درخاک غربت اورا بخاک بسپارم  بر ای او به

    غیراز شهر وده خودش همه جا غربت بود .

    پانزدهم فروروین بود که ما با خستگی تمام از اتوبوس جهان گرد پیاده

    شدیم ، سه روز درراه بودیم وهرشب درشهری دریک میهمانخانه  بسر

    میبردیم ، نه قطار بود ونه هواپیما تنها دو اتوبوس مسافر بری جهانگرد

    وجهان تور که متعلق به دوبرادر( محمود واحمد لکو) بود دوبرادر –

    چاق وپرگوشت که اولین تاکسی را نیز به شهر آوردند وبرای اسفالت

    اولین خیابان اقدام کردند واین آخرین چیزی بود که من درآن شهر دیدم

    آن روزها خانه ما درخاج از شهر در منطقه والی اباد قرارداشت یک

    خانه بزرگ با درختان سر بفلک کشیده وپایاب _ نهری که از میان

    خانه میگذشت وبخانه همسایه میرفت ومردی بنام کش کشو که هرروز

    با جاروی دست بلندش از درون این نهر به خانه دیگری میرفت تا

    کثافات آنرا پاک کند .

       باغچه های سبزی کاری ، گاوگرد برای آبیاری کرت ها و

    باغچه ها وداربست های انگوری که در کنار پایاب قرار داشت وروی

    آن سایه انداخته بود جایی که هرروز مادرم با رفقایش کنار سماور –

    مینشت وقلیان دود میکرد !.

    پدرم گاه گاهی بما سر میزد وبه اطاق من میامد مرا دربغل میگرفت

    عجب آنکه حالم بهتر میشد ودرجه حرارت بدنم پایین میامد .

    هیچ نمیدانستم که خطای بزرگ زندگی ما درکجاست ؟ وتفاووت بین

    خیر وشر را چگونه میتوان وفهمید .

    این داستان همچنان ادامه دارد !

  • صفحه دوم ؛ خرکی را به عروسی خواندند

    این صفحه ، روزانه است

    ———————-

    مادر ، گناه زند گیم را بمن ببخش /زیرا اگر گناه من این بود ازتوبود

    هزگز نخواستم که ترا سر زنش کنم /اما ترا براستی از زادنم چه سود

    ——————————————————-

    در یکی از دورافتاده ترین وقدیمی ترین شهرهای سر زمینم دردمای

    داغ تابستان کویردیده به دنیا گشودم ، نمیدانم چه ساعتی بود اما ساعت

    نحسی بحساب میامد وگویا دنیا قمر درعقرب بود مانند امروز !

    در آن شهر هنوز مردم در پیله خاک گرفته قدیم میزیستند وهنوزمیان

    قبیله هایی گوناگون با یکدیگر جدال داشتند جناب شیخ که اکثراستان را

    زیر امپراطوری خود داشت کمتر اجازه میداد که پیروانش با مردم

    عادی وعامی معاشرت داشته باشند ومتاسفانه مدرسه ای که من درانجا

    درس میخواندم متعلق به همین گروه وقوم بود ، مردمی متعقد به مسائل

    خود وپیرو رهبرشان که مانند گله گوسفند به د نبالش بودند ودرهر

    خانه ای عکس مبارک ایشان روی طاقچه بود وهمه بسر ایشان سوگند

    میخوردند .

    مارا به عروسی دعوت کردند ومن بیخبر ازهمه چیزموهای بافته ام

    را باز کردم وبه دور شانه هایم ریختم با روبان صورتی رنگی در

    بالای سرم یک پاپیون درست کردم جورابهای کوتاه ورزشم را پوشیدم

    با یک پیراهن تافته بدون آستین که دختر خوانده عمه ام برایم دوخته بود

    در آنجا همه زنها ودختران حتی دختران خردسال چادر بسر داشتند

    ومن مانند یک موجود عجیب الخلقه درمیان آنها راه میرفتم بکسی

    اعتنایی نداشتم به هنگام غذا خوردن دیدم همه خودرا بهم چسپانده

    وسر سفره جایی برای من نیست به درون آشپزخانه رفتم دایه امرا

    پیدا کردم وگفتم من گرسنه هستم . دایه گونهایش را چنگ کشید که

    ای وای خدا مرگم بدهد این چه ریختی است تو آمده ای مگر خانم

    نگفت که باید با چادر وشلوار وجوراب کلفت میامدی ؟ بیا بیا برویم

    ببرمت خانه ولباست را عوض کن ،

    درهمین بین زنی مسن جلویم ایسنتاد گفت :

    دختر کوچولو ، به کدام مدرسه میروی ؟ من نام مدرسه را باو گفتم

    واورفت .

    فردای آنروز مرا به دفتر احضار کردند خانم مدیر وسط دفتر مانند

    شمر ایستاده بود ودرکنارش زن فراش مدرسه ، خانم مدیر گفت :

    شنیده ام که موهایت را افشان کرده ای آنهم موهای پر شپشت را

    بمن گزارش شده که موهای تو شپش ورشک دارند وباید آنهارا از

    ته بزنی وناگهان با قیچی بزرگی که دردستش بود موهای بافته مرا

    از ته برید وبا اکراه به دست زن فراش داد وگفت : برو اینها را

    درون تنوز بیانداز تا بسوزند وسپس رو بمن کرد وگفت :

    فورا برگرد خانه وبگو سرت را با نفت بشویند !!!! بخانه برگشتم

    با موهایی که کج وکوله ازته بریده شده بودند وبه رختخواب رفتم

    دچار تب ولرز بودم واین تب ولرز هفت سال طول کشید وهیچکس

    نتوانست بفهمد که دردم چیست ،هرچه بعداز آن اتفاق افنتاد دیگر

    برایم مهم نبود تنها آرزو داشتم از آن شهر ومردمش فرارکنم وبجایی

    بروم که هیچکس نباشد واولین غربت من شروع شد وریشه ای که

    در آن خاک داشتم پاره شد.

    واین داستان ادامه دارد

  • روزیکه موهایم را بریدند !

    چهار ساله بودم که پدر ومادر از هم جدا شدند پدرم قبل از آن زنی

    داشت که دختر آخوند حسین مقدس بود دختری هم داشت .

    مادر من بی اطلاع از این موضوع همسر او شد ودر واقع همسر

    دوم او بود ، مادرم درخانه اربابی بزرگ شده وبسیار زیبا بود اما پدرم

    مردی خوشگذران اهل عیش ونوش وعزیز دردانه زنان شهر .

    مانند توپ فوتبال بین خانه پدری ومادر دررفت وآمد بودم به مکتب رفتم

    وقران را تمام کردم وسپس میبایست در مدرسه نام نویسی کنم  به مدد

    وکمک یک ( دوشاخه ) دربهترین مدرسه شهر نامم به ثبت رسید !

    متاسفانه گناهی بر گناهانم اضافه شد وآن جدایی پدر ومادر بود وهمین

    گناهان باعث میشد که خودرا کنار بکشم وپنهان شوم .

    بر سر در مدرسه تابلویی نصب شده بود که در بالاترین قسمت آن

    نوشته شده بود : خدا ، شاه ، میهن ،وزیر آن شعر معروف توانا بود

    هر که دانا بود . ز دانش دل پیر برنا بود ؟ امروز این اشعار درزباله

    وزیر خروارها خاک مدفون شده اند وهیچ پیری از دانش دلش جوان

    نمیشود ،

    نخستین بار بود که د رکنار دختران اشراف وبزرگان شهر

    روی یک نیمکت مینشستم درمکتبخانه همه بچه های گرو گوری وکچل

    و پر آبله  ویا چشمانشان تراخم داشت ، اما درمدرسه دخترانه شهرهمه

    تر وتازه با روپوش ارمک خاکستری سر دست ویقه سفید وموها بافته

    زیر روسری پنهان بودند تنها سر کلاس مجاز بودیم که روسریهارا

    از سرمان برداریم . اکثرا مییبایست شلوار بلندی میپوشیدم وموقع زنگ

    ورزش اجازه داشتیم چوراب سفید ساقه کوتاه با کفش ورزشی سفید

    بپوشیم . ساعت ورزش برایم بهترین ساعات درسی بود ، آزاد ازهر

    بند وشلوار وجوراب وچادر وروسری وروپوش ارمک !

    موهای من بلند ، پر پشت ومشکی تا مرزکمرم میرسید هفته ای یکبار

    آنهارا میشتند وبرایم محکم میبافتند با دوروبان سفید در بناگوشم بشکل

    دو پروانه آرایش میدادندوسپس روسری را روی سر میانداختم و

    بمدرسه میرفتم درتمام این مدت اجازه نبود که موهایم باز باشند تنها

    موقع خواب روبانهارا از موهایم جدا میکردم .

    عصرها پدرم جلوی مدرسه بانتظارم بود تا باهم بخانه برگردیم ومن

    همه روز بانتظار این لحظه بودم.

    وداستان همچنان ادامه دارد…

     

  • و…..منم زنی تنها

    واینک ، منهم زنی تنها ! که بعدها شد مادری تنها !

    میخواهم یک زندگی را خیلی خلاصه تابلو کنم چیز دیگری باقی نمانده

    به غیراز جنگ ، آدمکشی ، خون ریزی ، شورش ومعلوم نیست  که

    سرنوشتها به کجا منتنهی میشوند ، درحال حاضر همه درانتظار مردن

    نشسته اند بی هیچ امیدی ، غیراز ستمکاران ودزدان وآدمکشان .

    این نوشته را خیلی ساده وخلاصه نویسی میکنم گوشه ای از زندگی

    یک زن تنها در میان مردم سر زمنیش که ظاهرا بسوی تمدن میرفتیم

    تمدن را باید شناخت وبا آن بزرگ شد ودانست باید چگونه رفتار کرد.

    زندگی یک زن تنها ، که بعدها یک مادر تنهاشد چندان تاسف بار نیست

    وبرای دلسوزی وگریه هم نوشته نمیشود تنها گوشه ای ازرفتار وکردار

    ما انسانها دراین دنیای دون است .

    —————————

    دوستانی دارم دیده ونادیده ، مانند آب روان گرد جهان میگردند ،

    فرزندانی دارم برومند ومهربان که برای تلاش معاش وزندگی خود

    در تلاشند .

    نوه های دارم دوست داشتنی  که تنها یکساعت در هفته مجاز هستم

    آنهارا ببینم

    بیشتر شبها ازترس روی کاناپه اطاق نشیمن میخوابم وتلویزون را

    تا صبح روشن نگاه میدارم بی صدا ، اطاقم مانند سردخانه بیمارستان

    سرد و تاریک است  ، اطاق خوابم بیشتر به اطاق یک راهبه شبیه

    است تا به اطاق خواب یک زن ، چند عکس گوشه آیینه نشسته بیخبر

    از دردهای د رونیم وچند عکس درون قاب.

    حمام درکنار تختخوابم چسپیده که بایک دیوار از هم جدا میشود رنگ

    آبی وسفید اطاقها را بشکل آسایشگاه سالمندان درآورده وآن ماشین

    لعنتی با دکمه قرمر همیشه روشن بمن دهن کجی میکند وظاهرا میگوید

    چندان تنها نیستی ! ما باتو هستیم ! شما ؟ شما چه کسانی هستید؟

    باغچه ام اما پر گل وگیاه است .

    من درزندگیم مرتکب سه گناه کبیره شدم که تا الان گریبانگیرم میاشند

    وبجرم این سه گناه در بزرخ میان بهشت وجهنم راه میروم.

    این سه گناه ، تنها به دنیا آمدن / بی پدر ی / وبی هیچ ثروتی !

    از همه مهمتر دولت بخت هم از من گریزان بود .

    و……داستان همچنان ادامه دارد

    ——————-ثریا / اسپانیا /———————

  • آبی رنگ دریاهاست

    هر قدم که با آن عشق ، نوردیدم /بی نفس ، خسته ، باز گردیدم

    /////////////////////////////////////////

    به همراه رویا ها راه پیمایی کردم

    به همراه نسیم صبحگاهی  به صحراه دویدم

    نه زدشت پر طر وات ، دلم گشادی یافت

    نه زنسیم صبحگاهی ،

    تونلی میان دیروز وفردا میزنم

    با رنگ کاشی های آبی

    دلم را در کاغذی پیچیدم

    کز آن صدای دیروز میامد

    آنرا به دریا فکندم دیگر نه حسرت ابادی

    نه حسرت خاک کویر

    نه آـرزوی چشمان لبریز از اشک مادر

    هیچ هیچ هیچ همه هیچ وهیچ

    وطن موهوم ، پریشان

    در زیر غبار ویرانیها

    وطنی سر گشته زیر ورو

    وطن سفری است به دشتهای دوردست

    ودرهر قدم منزلی است

    وطن وغربت ، غیر خودم نیست

    خانه ، خانه دگری است

    وآسمان کدر آن ، از هر پرنده ای خالی

    طنابهای رنگین آویزان

    با لباسهای پرحجم گوشت

    با نعلین های پلاستیکی رنگی

    که درهوا میچرخند

    ———————

    سر زمینی را که دوست میداشتم وروزی گلستانش میدانستم وبا روح

    آن آشنا بودم واز بوی خوش آن لذت برده ام با عشق آشنا شدم وگریستم

    آن سرزمین صاحب شخصیتهای بود وخود متعلق به همه جهان آزاد ،

    سر زمین مردمی که خوشبختی وبدبختی ملل دیگر جهان را همچو

    خوشبختی وبدبختی خود احساس میکردند وبا تمام جانها آشنا وآشتی

    بودسر زمین آدمهایی که برای نزدیک تر ساختن نژادها وادیان بشری

    کوشش میکرد ، متاسفانه آن سرزمین نا پدید شد

    امروز آن سر زمین فاقد روح بشری است وحاکمین آن همه انسانها را

    از آغوش خود میراند و خودمورد تجاوز قرار گرفته است آن سرزمین

    وخاک خوب آن زیر پای قاطران وحشی لگد کوب وبخون کشیده شده

    از هوای آنجا به غیرا ز بوی خون بوی دیگری استشمام نمیشود ،  نه ،

    من با فاشیزم مذهبی آشتی نخواهم کرد ، هیچگاه  ومیدانم کسانیکه در

    هر زمانی ودرهر لباسی به این سر زمین خیانت کرده اند در لیست

    سیاهکارن قرار گرفته وعاقبت وحشتناکی خواهند داشت.

    ——————————————————

    ثریا/ از یادداشتهای روزانه سال نود وچهار……….

    واین پایان آن راهی است که آنهمه بارنج پیمودم .

  • بوی عطر

    پادشاهان ، رهبران وروسای سر زمینهای بزرگ ، قادرند پروفسورها

    ومشاوران و…خصوصی بسازند و آنهارا با اعطای لقب ها ونشانها

    مورد تفقد قرار دهند ، اما هیچگاه قادر نخواهند بودمردان بزرگ و

    ارواحی برتر وبالاتر از پستیها وحقارتهای این جهان بسازند

    من صبر دارم وفکر میکنم هر بدی چیزهای خوبی بهمراه دارد

    ————- از گفته های : لودیک وان بتهوون ———-

    بازار بزرگ وزیر طاق نماها وچهار سوق ها دیگر خبری از صدای

    نی نایی نیست ومردان ردا پوش با کلاه سه ترکه از شور وشو ق

    افتاده اند ودیگر  میلی به گفتن افسانه ها ندارند نه جنید ونه جناد

    از ازل گناه با ما بود  ! کدام گناه ، گناه چیست ؟ گناه را تنها

    میتوان در میان دستهای پلید وهرزه پیدا کرد وسوگندهای دروغین از

    پس مانده های نسل قدیمی که با دستان پر پینه وسینه پر کینه دارند

    بسوی ابدیت میروند

    گمان مبر که دیگر سوز وناله ای در رثای آن سینه های برهنه وآغشته

    بخون وتیر غیب ، بر لبی بنشیند

    آنها کسانی بودند که درتمامی رویاهایشان به غیراز بوته های ( ترمه

    ومروارید ) چیزی نمی دیدند ودیگ ودیگچه وآفتابه لگن طلایی برای

    ارزش وبالا بردن خود وخودنمایی

    این عاصیان گرسنه سرانجام به غار خود برخواهند گشت

    ——————————————————–

    ثریا/ اسپانیا / تقدیم به : میم

     

  • بیاد داری ؟

    هر دم ای دل سوی جانان میروی

    واز نظر ها سخت پنهان میروی

    حال  ما بنگر ببر پیغلم ما

    چون به پیش تخت سلطان میروی———–مولوی

    —————————————–

    روزی سرودی ، بر لوحی :

    » دراین سرای بیکسی ، کسی به درنمیزند«

    وخود بوسیدی لب تنهایی وغربت را

    بیاد داری آنانرا که مرگشان

    از قبل آماده بود؟

    بیاد داری که خاکسترشان

    بر امواج خروشان دریا

    روان است ؟

    بیش ازآنکه او درشام آخرش

    شب بخیر بگوید

    بر مرگ خو نماز گذارد

    وحقیقت را باخود برد

    حال درمیان طوفان

    به تماشای مسافران ابدی

    ایستاده

    وبر مردان افیونی وبیوه های گریان

    وچهره های مترسک هزار چهره

    مینگرد

    من راز این معما را میدانم

    ومعنای عشق را فاش میکنم

    سواری بر اسب راهوار

    در صحرایی از عطش ،میراند

    بی هیچ مقصدی

    واین راز سر به مهر است

    —————————

    آخرین سوگنامه /ثریا/ اسپانیا/

  • اژدها

    روزی عصای موسی اژدها شد وامروز اژدها عصای دست ماست

    آنروز که ( بنیاد نیکوکاری ) برای کمک به بیماران سرطانی بناشد،

    به همه خانواده ام حس نیکوکاری دست داد ودست جمعی با رنگ –

    بی رنگی به آن بانوی مسن ( انگلیسی) پیوسته وبه دامنش آویختیم

    گنجه هارا خالی کردیم  ورفتیم تا طرحی نو دراندازیم ! ماهها گذشت

    پارتی ها ومیهمانیها ومراسم افتتاح ( بازار) شروع شد سلام به همه

    گفتیم وعکسی بیادگار گرفتیم ، گلویمان خشک وازحس نیکوکاری تهی

    شد بالای آن سکوی مهربانیهای دروغین مدالی بر سینه ما نصب شد

    وسپس آن ساعت بزرگ نامریی با ضربه های مرموزش به صدا درآمد

    » حال نوبت غولان بزرگ است ایثار را به شکل دیگری عرضه کنید«

    ————–

    ثریا/ از دفترچه ( پرچین )

     

  • جواب یک نامه

    آقای محترم !

    کتاب اهدایی شمارا با دقت خواندم ، بنظر همه چیز درست وهیچ جای

    شکی نیست وبنا بر این گفته قدیم : جاییکه عقل می آید ایمان فرار

    میکند ، امید است این آب صاف وزلالی را که در دست دارید با گل

    جهل وخرافات مخلوط نکنید آنچه که مرا وادار باین نوشتار کرد ، چند

    نکته بود که بنظرم باید آنهارا مینوشتم .

    بشر هیمشه از ترس به دنبال یک دستگیره میباشد که تعادل خودراحفظ

    کند واز تلو تلو خوردن خود جلو گیری نماید همه شانس آنرا ندارند که

    به دنبال تحصیل علم ودانش وفرهیختگی بروند عده ای هم محکوم باین

    هستند که بقول شما روزگاررا زیر همان شکم بر آمده ها بگذرانند ودم

    بر نیاورند چه بسا دردرونشان گفتنی های بسیار انباشته است که از بیم

    وخوف نمیتوانند بیان نمایند ، طبیعی است که اندیشه ها باید نابود شوند

    تا آنهاییکه بر خر مردا سوارند بتوانند اسب سرکش  خودر ا به مقصد

    بر سانند ، من چهره واقعی خدارا در صورت انسانهای مهربان و –

    در اندیشه های بزرگ آنها میبینم انسانهایی که برای بشریت خدمت

    کرده اند ، جان سپرده اند واکثرا نامی هم از آنها نیست ویا قول دوست

    شما پس از سالها که از مرگ او گذشت نام اوآنهم بنا بر منافع به میان

    میاید .

    بانویی بمن میگفت : اگر روزی سر زمین ما درست شود ؟! ما شمارا

    راه نخواهیم داد !!  باو گفتم سر زمین خانه پدری وموروثی او نیست

    که بخواهد کسی را راه بدهد یانه ، من پنجهزار سال ریشه دراین خاک

    دارم وهرگاه بخواهم بر میگردم اما تو مانند یک علف هرزه درکنار

    درختان بزرگ رشد کرده ای ، بعلاوه هنوز برای تو چیزی عوض

    نشده است اقبال تو همان بوده که هست ، سقز را درمیان دهانت

    میچرخانی وبا صدای آن بر اعصاب ها چکش میزنی انگشتان لبریز

    از انگشتریهای گرانقیمت تو با ورقها کار میکنند تا کیف ترا پر نمایند

    وتوبتوانی لباسی با مارک ( سلین ) بخری چون به آن نیاز داری تا

    بزرگ جلوه کنی من خود بزرگم بزرگترا زهمه صندوق لباس

    بی مقدار تو.

    درخاتمه پیروزی شمارا آروزمندم اگر چه این پیروزی بی بها باشد

    ثریا/ اسپانیا / ژانویه 2011

     

  • قصه ما

    و….آنگاه شب فرا رسید وپیامبر دروغین که خبر ظهور اورا آوردند

    در آسمان پدیدار شد بر بال یک پرنده غول آسای آهنی !

    همه کاسه لیسان دوره گرد از شور وشوق به هوا پریدند وآنگاه راویان

    قدیمی با آنکه میدانستند بسوی گناه میروند بر آن دستهای مرده وپوسیده

    بوسه ها زدند ودر پیش پای ( ملوکانه اش ) چاکرانه خم شدند .

    روزی رسید که دنیا دچار شرم شدواو بخیال خود جام شوکران یا

    جام زهررا سر کشید  ودیگران بانتظار فتح  خانه نشستند .

    گناه با آنها آمد تا امروز که دستهای هزارساله وسوگندهای دروغینشان

    پس مانده ایل ومداحان ده هزار ( ملکولی ) را بسر نشاندند  ؛ بامید

    یک پیروزی دیگرگروهی غریبانه راهی دشتهای بیگانه شدند ، پرنده ها

    یکی یکی پرواز کردند عده ای هیچگاه بخانه باز نگشتند ودیگران –

    روبروی یک پنجره رو به دیوار نشستند بامید آنکه تیغ از دست زنگی

    بیفتد ، خورشید دیگر سر برنیاورد انتظار طولانی شد سرگردانیها به

    دراز کشید کودکان تازه به دنیا آمده معنی نارنجک وبمب را  مانند

    شکلات دانستند وفهمیدند که انتحار چیست .

    مادران پشیمان ، مویه کنا ن، بسوی افق دست دراز کردند ،

    یک افق بی شفق ،

    دختران وپسران جوان باکره مانند سکه های بی ارزش در دکان دلالی

    برای فروش نشستند بانتظار ….و… این بود قصه بی غصه ما !

    ———————-

    در اولین سپیده دم ، باران اشک سیل شد ، نقطه میان دایره سپید گم شد

    وخطوط ادیان بهم پیچیدند ،

    زندگی خوب است ، زندگی زیباست ، دردلالی وخود فروشی ، کلید

    واسطه باید شد وقفل فاحشه هارا بازکرد ،  واین است قصه زندگی ،

    اندوه فراموش میشود ، عکس پدر درقابی چوبی جای میگرد وبه دنبال

    آن عکسهای دیگر برای یادگاری !

    روح به عقب بر میگردد ، پس از هزاران رنج به آیینه مینگرد ،

    به بار بران طلابا کوله هایشا ن و….توله هایشان .

    بازار طولانی است وبی انتها ، بازار حراجیها ؛ بازار نمایشگاهها ،

    بازار قفل وسنجاق وزیر شلواری لکاته ها وزنان کرایه ای ،

    حراج واقعی ، جنس عالی ، قیمت ارزان ومیشود سر زمینی را نیز

    با محتوی آن به حراج گذاشت .

    باید عکسهارا دوباره درقاب بگذاریم قبل از آنکه به بازار حراجی

    برسند . و…….این بود قصه بی غصه ما

    —————————————————–

    ثریا/23/1/2011

  • شال قرمز

    تکه کاغذی ا بصورت یک قایق کوچک درست کردم وبه روی آب انداختم وبه تمای آن نشستم ، با خود میاندیشیدم که ، چگونه ازمیراث انبیا فرار کرد وبر روی سخت ترین صخره ها دریچه ابدیت را به روی خود گشود.

    مرغان پراکنده باغ ناگهان جفت شدند واو همچنان نگران از دریچه ای در صبح تاریک  زمستانی رقص دروغ برگها را تماشا میکرد وآنهایی را که درمیان زمین وآسمان تاب میخورند وپاسدار شهادتها بودند !

    او همرنگ پاییز بود وبالاترین نسیم صبگاهی را درقلب خود پرورش میداد حال او خود تندیسی شد که بروروی شانه های خسته نهاده میشود.

    زمانی است که کمتر میشود امواج دریا را درکرانه ها تماشا کرد تقدیر ما چنین بود  با یک بدرقه طولانی در میان جنگل اشباح سرگردان هر از گاهی تیر ی از کمان شب بر پیکری میخورد وبر شانه لخت وعریانی فرود میاید.

    امروز شال سیاهم را با رنگ قرمز عوض کردم وآنرا برگردن دیگری انداختم در روی نیمکت سرد کلیسا چشمانم تنها سایه های وحشت را میدید ودر محراب کلمات درهوا پراکنده میشدند بیاد هزاران گل سرخی بودم که در آنسوی دریا زیر آفتاب سوزان خشک میشوند نام آنهارا نمیدانم همه را در یک ( کلمه ) جمع بستم .

    نگاهی به مومنین ساکت که دست به سینه نشسته اند وهمگی لب فرو بسته ، میاندازم :

    آه ، بهشت شما  نیز روزی یک جهنم بود وشما آنرا باهم تقسیم کردیدامروز فاجعه های ما در چشمان شما تنها یک حادثه ساده است ورنجهای مارامغرورانه مینگرید وراه گریستن را برخود بسته اید وتنها دستمالهای معطر خودرا درهوا تکان میدهید وهواراآکنده از عطرمیسازید ؟! .

    ——————————————————

    ثریا/ اسپانیا / جمعه 21/1/2001

  • ساعت 2

    نه بسان شما که دسته شلاق دژخیمان را میتراشید

    از استخوان برادرانتان

    رشته تازیانه جلادان را میبافید

    از گیسوی خواهرانتان

    ونگین به دست شلاق خودکامگان می نشانیا

    از دندانهای پدرانتان ————احمد شاملو

    ———

    واینک زنی گریان ، درانبوه غمها

    عریانی خودرا پوشاند

    برکه ای صاف شد

    دربرایرعاشقان دلهای فاسد

    با دوچشم فروبسته

    به درودگفت ، زیباییهارا

    خبر این بود ! ناقوس مرگ

    به صدا درآمد

    خاک سرخ بر روی خورشید

    نشست

    گناه ، راهبه شد

    گل تنها درگلدان خود پوسید

    اشک او خون شد

    وبر تارک رنجورش پاشید

    اینک آن چشمان بی فروغ

    آن پیکر خسته

    صلیب واژگونش را بر دوش میکشد

    دروازه بان شهر درخواب گران

    وپاسداران درکمینگاه مرزها

    باید روی دیوار سفید نوشت  :

    هر خطی به رگی میرسد

    وهر رگی بخون مینشیند

    لب  فروبندیم

    مرگ را دیدی ، ندیدی

    عقربه ساعت روی عدد 2 ایستاد !

    ————————–

    ثریا

     

  • ابلیس ، تویی

    کدام نفس دمید ، از کرانه ی دوردست

    که این چنین بر بازوان بی مهر شما

    نیزه ها ، نا جوانمردانه رویید؟

    از کدام چشمه گل آلود

    آ ب نوشیدید، که چهره کریهه تان

    بسان ابلیس

    در سایه کوهستان ، به لیسیدن خون

    پرداخت

    در جاده زمان ، بانتظار ایستاده ام

    بانتظار آتشی سوزنده

    که هیچ اعتباری آنرا نیست

    کدام غرور؟ کدام عشق ؟

    سنگهای سخت صخر ها

    بیشتر بما میپردازند

    تا شما نا مردان

    ای سینه هایتان هزار پاره

    ای از روشنایی روز  وخورشید

    فراری

    ای سیه رویان تاریخ

    که از سموم   آلودگیها خواهید مرد

    ——–

    در غروبی تاریک

    در خا نه ای را کوبیدی

    وصولت بی بهای خودرا

    دستمایه شادی ها نمودی

    بر شانه آن ( امام ) دروغین

    سر نهادی

    واز دهان ( شیره ای ) پسران جوان

    بوسه گرفتی

    تازیانه را بر زخمهای دیرین

    فرود آوردی

    ابلیس تویی ، ابلیس تویی

    ———————–

    ثریا

     

  • هویت

    برگ برگ تاریخ از هم گسیخت

    لحظه وما هها وسالها

    از خاطر ها رفت

    ساعت میدان بزرگ ، روی عقربه

    5 و7 ایستاد

    قبیله از کوچه های ویرانه گذشت

    درخواب وبیداری

    قاری مانند همیشه قار قار میکرد

    وآی های یاس میخواند

    آه…آن روزهای خوب پر طپش

    با آواز دشتی ، شور ، سه گاه

    با خط باطل ، از ذهن ما پاک شد

    غنچه ها بخاک شدند

    کودک امروز ، تاریخ مارا

    از پشت ورق میزند

    در شبهای چراغانی زیر نورسبز نئون ها

    روزهای اسارت را میشمارد

    —–

    دراین دیار ، دیار بی قرار

    درختان تناور هزار ساله

    درخاک مهربانیها

    درکوچه های شهر وظهر تابستان

    سایه خودرا بر سر مسافران خسته

    پهن میسازد

    وما همچنان رهرو دیروزیم

    —————

    ثریا/ اسپانیا/

     

  • دیوار بلند

    ز دهقان واز ترک وتازیان /نژادی پدید آمد اندر  میان

    نه دهقان ونه ترک ونه تازی بود /سخنها به کردار  بازی بود

    ——————

    با توام ، ای زلا ترین آبهای دشت

    با توام ای شکوه جاودان بوستان

    سالها بر من وما گذشت

    هنوز به بند  بندغزلهایت آویخته ام

    در بی نهایت غم خود

    عاشقانه ترین روزهارا

    بیاد میاورم

    با توام ای نهایت خوبی

    با توام

    هنوز درخاطر منی

    در راهروی باریک قطاری که

    به جنوب میرفت

    طنین زمزمه عاشقانه ما

    پیچیده بود

    میان گریه های پنهانی من

    وتلاش تن تب دارتو

    در گوشه محبس

    در میان درختان

    در سطح سکوت

    راه پر نشیبی را باهم پیمودیم

    شب ما با یک درنگ جاودانه

    در کوچه های ( نادری )

    باقی ماند

    اینک میان من وتو

    یک دیوار بلند قرار دارد

    همان دیواری که مارا ازهم جدا کرد

    ——————————

    ثریا/ اسپانیا/ به : الف. شین