Category: General

  • اول آشنایی

    اژدهای زمانه تشنه کام است /میخورد هر نفس خون مارا

    خدایا ، یک نفس یاریم ده  / تا خوردم خون این اژدها را

    ———————————————

    در آن زمان که تازه پای به دبیرستان گذاشته بودم در اظطرابی سخت

    ودردآلود میسوختم ،کسی را نمیشناختم پچ پچ دختران نششسته روی

    سکوی وپله ها ، دبیران تازه با صورتهای گرفته وتلخ گویی نمیدانستند

    خنده چیست ، کم کم گرد  هم آمدیم ، گروه گروه ، دسته دسته دوست

    شدیم، خروشی تازه درمیان دختران درگرفته بود ، اکثرا( سیاسی) !

    بودند ، دوسه دستگی ، عده ای هوا داران صلح جهانی ! با کبوترصلح

    بر سینه هایشان وعده ای مدال آن پیرمرد را بر سینه سنجاق کرده

    بودند ، خبری از شاه وعکس او نبود ؟ گاهی گروهها با هم درگیر –

    میشدند ، من اصراری نداشتم که در این دسته بندی ها شرکت کنم  ،

    هر روز روزنامه یک برگی آهسته دست به دست میگشت ؛ حزب توده

    مشغول عضو گیری بود ، روزنامه های : چلنگر ، آهنگر ، مردم ،

    مرد آرام ، ! ندای صلح ، صدای کار گر ، و و و و .کارتهای عضویت

    در حزب باعث افتخار اکثر دختران بود ! ومن بیخبر از همه غوغا

    سر به زیر پر خود داشتم ودراندیشه این بودم که چگونه باید میان این

    سیل خروشان بی تفاوت راه رفت ،

    بهترین دوستم عضو ارشد سندیکای زنان کارگر بود وبرادرش عضو

    سندیکای کارگران خیاط ! بنا براین دیگر بهترین دوستی هم نداشتم اما

    هنوز رابطه را حفظ کرده بودم ، چیزی از این دسته بندی نمیفهمیدم

    واصراری هم نداشتم با آنها همراه شوم .

    امروز که در مرز قرن بیست ویکم ایستاده ایم  وچهره زندگی

    عوض شده است ، مبینم نه تنها زمان ومکان تغییر کرده وچهره ها

    نیز تغییر شکل داده اند دنیا هر ثانیه یک چهره جدید ی از زندگی را

    کشف میکند وروزهای گذشته بسرعت میروند تا فراموش شوند .

    امروز زندگیم ساکن وساکت است قلبم طپش هایش کم شده حال

    میخواهم با یکدست گذشته وبا دست دیگر آینده را بهم وصل کنم !

    کاری غیر ممکن است ، امروز دیگر نمیتوانم با مردم این زمانه

    همراه شوم گذشته را در یک چاه عمیق پنهان کرده ام هیچ نقطه

    روشنی درآن بچشم نمیخورد گاهی بوی تعفنی از آن بمشامم میرسد

    دیگر از عطر زندگی خبری نیست .اما باید نوشت گذشته چراغ

    راه آینده است .

    در آن زمان من تنها شاه را میشناختم وتنها اورا دوست داشتم هنوز

    هم به این عشق وفادارم وگمان نکنم که راه را اشتباه رفته باشم او

    پدر  ملت بود وانسان نمیتواند پشت به پدر کرده وناپدری را بخانه

    بیاورد این اعتقاد من است .

     

  • زنده باد آنارشیزم

    بر بالای برج شهر ، هیبت رزمندگان ، دیری است

    فرو افتاده ،

    سرودی بر نخواهد خواست ، شعله آن پرچمدار وآن

    مشعل داری که شبها پاس میداد

    وهمیشه بیدار بود

    دیگر خاموش است

    خود فروغی بود که دردیده های بیفروغ ، تنها مرد

    سرزمین پیر ما دیری است

    که درغربت تنهاییش

    به آتش خاموش بتکده ها مینگرد

    وسر گذشت پاسدار دلاوری را حکایت میکند

    آن چشمان سیاه در زیر رگبار نگاه شب دریدگان

    در حریر نازک خیالی ودرمخمل سیاه غربت

    خاموش شد

    مرده ریگ گذشته ها ، رهنمایش بود

    او باشتاب  دستهایش را بسوی ما درازکرد

    وما درپرنیان دستهایش خوش بودیم

    اینک ما وشما ، درمیان واژه ها گمشده

    ودر جاده تاریکی ، بانتظار تقدیر

    واعتقاد بی پایه خود بانتظاریم

    تقدیر ساز سرنوشت ، دیریست که مرده

    تو خود سرنوشت ساز خویش باش

    ————————————

    ثریا/ یکشنبه 20/2/

     

  • دشمن درخانه

    زندگی ، راهی است پرپیچ وخم ،کمتر کسی راه درست را پیدا میکند

    رهروانی که به بیراهه میروند وکسانیکه درپیچ وخم آن گم شده ویا

    فرو افتادند ، به گمان من خوشبختی وسعادت درانتهای این جاده پر پیچ

    وناهموار نیست ، بلکه در میان راه میتوان آنرا یافت .

    آن روز وحشتانک از آن خانه منحوس بیرون آمدم  درکوچه ها راه

    میرفتم دیگر به هیچ پیوندی نمی اندیشیدم درحال حاضردروازه بان

    دستهای اورا با سیم غرور وخودخواهی ونفرت و حسادت بسته بود

    دیگر سخن از مهر عشق وآشنایی نبود دیگر بوی عطراحساس را

    درک نمیکردم بوی نامردی ونامرادی بود بود بد خاک کهنه بو گرفته

    تندیس شاهزاده قصه از دستم افتاد و شکست  ومن خاموش باو نگاه

    میکردم .

    من چه بودم ؟ یک انسان که دریک خانواده نجیب وبا مهر ومحبیت

    وآشنایی با عشق وایثار به دنیا آمده بودم وحال این میهمان ناخوانده

    در خانه من تنها مرد خانواده را میخواهد ودختر وزن صاحبخانه

    را دوست ندارد! زنی که بدون هویت واقعی از سر زمین یخها واز

    زیر برفهای خرس سفید به خانه گرم ولبریز از مهربانی ومیهمان نواز

    آمده وزیر آفتاب گرم آن ومردمش دارد جان میگیرد ودر عین حال

    مشغول خاکبرداری است تا پایه ها وستون خانه را ویران سازد ،

    حال از رنگ پوست گندمی من خوشش نمی آید !!!.

    بیاد گفته مرحوم تیمورتاش افتادم که گفته بود : او یک جاسوسه است

    ثریا/ 19/2

  • نامزدی !

    ای سکوت ، ای مادر فریادها

    ساز جانم از تو پر آوازه بود

    تا درآغوش تو راهی داشتم

    چون شراب کهنه » شعرم« تازه بود………….ف. مشیری

    —————————————————-

    به زود ی فهمیدم که او در یک خانواده چهار نفری زندگی میکند

    واز مهاجرین روس است ، برایم مهم نبود ، او باهمه فرق داشت

    او همان خورشیدی بود که من به دنبالش بودم حال میرفتم تا سایه

    او شوم صورتش پر بیگناه بود! وهیکلش مانند زنان ظریف ولاغر

    برادر بزرگ در محبس داشت دوران طولانی اسیریش رامیگذراند

    او ومادرش وتنها خواهر دریک آپارتمان کوچک زندگی میکردند.

    یک روز جمعه سرد بود که مرا برای معرفی وآشنایی با خانواده !

    به خانه اش برد ، آنروز دلم میطپید او بمن گفته بودکه مادرش چندان

    به زبان فارسی آشنا نیست وگوش او سنگین است بایدخیلی مراعات

    بکنم>

    او تازه از تبعید باز گشته وبا نامه نگاری وفرستادن عکسهایش از من

    میخواست خود وسرنوشتم را باو بسپارم ویا..فراموشش کنم !!!

    آنروز یک بلوز پشمی سفید با دامن مشکی وپالتوی کرم رنگی پوشیدم

    وبا یک شال قرمز آنگورا به دور گردنم میخواستم ترس ورنگ پریدگی

    خودرا پنهان سازم ، خانه آنها دریک آپارتمان زیرین بنای چند اشکوبه

    قرار داشت ،از پله ها سرازیر شدیم ووارد یک سراسرای کوچک

    که از آن بعنوان اطاق نشیمین استفاده میشد وارد شدیم ، زنی تنومند

    با چانه بیش از حد جلو آمده وفکین محکم با موهای سفید با چشمانی

    خشمگین از من استقبال کرد ، سایه خواهرش را دیدم که به اطاق رفت

    ودرب را محکم بست ، روی یک صندلی قدیمی دسته د ار نشستم خانه

    خالی از فرش ومبل واثایه بود تنها یک قالیچه کوچک بصورت کج در

    وسط اطاق پهن بود نقشه ای از ایران روی دیوار با پونز چسپیده ودر

    گوشه ای سماوربرنجی میجوشید ،درانتهای راهرو حیاط خانه دیده

    میشد ،

    همه پیکرم یخ بسته بود سرمای خانه وسردی وبرودت اهالی آن بیشتر

    مرا دچار ترس ورنگ پرید گی کرد، آن زن یک چای جلویم گذاشت

    وسپس با تلخی ونگاهی که نفرت از آن میریخت گفت:

    چرا میترسی ؟ دختری که بتواند تنها با قطار به سفر برود باید شجاع

    باشد! ونترسد ؟ فکر نکنم چندان قابل اطمینان باشی ! وسپس سکوت

    سکوت وسکوت ….من با ریشه های شال گردنم بازی میکردم زبانم

    خشک شده ولال شده بودم ، آه ایکاش میشد زودتر به کوچه برمیگشتم

    مانند محکومی که بانتظار آخرین حکم دادگاه باشد ، میلرزیدم ودستهایم

    مانند دو تکه یخ قدرت آنرا نداشتند که آن استکان چای جوشیده را

    بردارند،

    نگاهی به سر تا پای من انداخت وسپس با همان زبان الکن نیمه کاره

    گفت :

    از نظر فیزیکی ، زیباست ، اما رنگ پوست وموی اورا دوست ندارم

    ونمیخواهم که نوه هایم رنگی شوند!!!!!!!

    ————-

    ثریا/ اسپانیا/ جمعه /2.18

     

  • راز سر به مهر

    باد از کدام سو میوزد؟

    از قله های پر نقش ونگار ؟!

    باد از کنار نفس گلها میوزد

    باد درآستین شیطان است

    نه درنفس مشک آهوان دشت

    آهای …..ای دلهای بیدار

    آهای ….ای چشمان پر انتظار

    باد میوزد ، طوفان زوزه میکشد

    ای وامانده در سنگلاخ قلعه سنگباران

    گلها بخاک ریختند

    خورشید سفر کرد

    بر خیز ، بر خیز تا نسیم تازه را

    مانند ( عرق سگی ) های گذشته سر بکشیم

    لحظه نابودی گلهاست

    بر خیز ، برخیز تا مهربانی  را

    دوباره بخاک بسپاریم !

    شیطان کیست ؟ شیطان درکوله بارمن نیست

    درچشمان خون گرفته پاسداران صلح

    در آفتاب داغ وبرهنه ظهر تابستان

    در کوله بارجهالت خفته است

    در سپیده دم خلقت  ، نه شیطان بود ونه ایزد

    ما ، من ، تو ، او ، ما ، شما ، ایشان ،

    آنهارا ساختیم وپرداختیم وبر دلها نشاندیم

    اما…..نام ( او) رازی است سر به مهر

    نام او درسینه بی کینه توست

    نام او در دشت پهناور عشق است

    نه درروی تربت خاک همسایه

    —————————————–

                                          ثریا/17.2

     

  • اوتللو ودزدمونا

    اواخر بهمن ما واوایل اسفند همیشه یک شوری دردلم پدید میاید که

    نمیدانم مربوط به کدام خاطره است ؟ خاطره ها آنقدر تلخ وجانگذارند

    که جایی برای شوریدگی باقی نگذاشته اند ، تنها بیاد میاورم که درآن

    زمان درسینمای تازه ساز سعدی فیلم _ اوتللو- به کار گردانی وبازی

    سرگی باندارکچف را یازده بار دیدم فیلم به زبان فارسی دوبله شده زیر

    نظر  پرویز بهرام باهمان سبک ادبیات شکسپیری!.

    تازه از بیماری یک عشق بی فرجام برخاسته بودم ودر فرسودگی شدید

    روحی بسر میبردم محیط خانه برایم هرروز وحشتناکتروآتش تیز وتند

    جهنمی آن شعله ور تر میشد ، روزی یک آگهی در روزنامه اطلاعات

    نظرم را جلب کرد :

    بیمارستان شرکت نفت آبادان برای تربیت وآموزش پر ستاری دانشجو

    میپذیرد وپس از طی دوره آموزشی که سه سال طول میکشدشاگرد اول

    تا سوم بخر ج دولت برای دیدن دوره مامایی ودکترای  به انگلستان

    اعزام میشوند .

    فورا خودم را معرفی کردم وپس ازطی دوران امتحان وپرداخت چهل

    تومان به بانک ملی ایران ، با چهار نفر دیگر عازم آبادان شدیم .

    بما بلیط قطار درجه دوم داد ه بودند دونفر از دختران ارمنی بودند یکی

    از آنها بحدی بد عنق وتلخ بود که باهزار من شیره هم نمیشد اورا زبان

    زد ، تنها درگوشه ای نشستم ، اولین باز بود که تنها سفر میکردم حالم

    بد بود ومرتب بین دستشویی وکوپه درحال رفت وآمد بودم سایر ین همه

    با اهل خانواده وعیال مربوطه سفر میکردند وما چهار دختر تنها در-

    نظر آنها عجیب جلوه میکردیم ؟! سعی میکردند که پسران ومردانشانرا

    سفت وسخت بخود بچسپانند.

    موقع شام دررستوران قطار، چشمم به ( او ) افتاد که با دو افسر

    کنار هم نشسته وآبجو مینوشیدند ، چشمان او نیز بمن دوخته شد ، آه

    تورا میشناسم ، از گذشته های دور از آن سوی زمان میایی، شاهزاده

    افسانه ای ، که از میان قصه ها بیرون افتاده با پوست سفید موهایی

    به رنگ ساقه های گندم وچشمان روشن که اندوهی شدید بر آنها

    سایه انداخته بود . 

    پس از صرف شام او تنها به کوپه ما آمد وروبروی من نشست ،

    یکی از دختران از او پرسید : آلک ! این تویی ؟ اوجواب داد :

    بلی منم ، باخود فکر کردم ،  ارمنی است اما او بازبان فارسی

    جواب آن دختر ارمنی را داد معلوم شد خواهر اورا میشناسد.

    با هم به گفتگو نشستیم از من نام ومقصدم را پرسید منهم قصه پرغصه

    زندگیم را برایش گفتم ، متاسف شد اوهم سرگذشتش را بیان نمود

    سرگذشتی دردناک وتلخ از دوران زندان وزجرها وکتک ها و…

    وحال درکنار این دو مامور امنیتی داشت به تبعید میرفت .

    آه اوتللوی زیبای من ، دزدمونای تو برعکس دزدمونای شکسپیر

    پوستش تیره وموهایش سیاه وچشمانش به رنگ شب تاریک کویر

    میباشد وتوبر خلاف آن زنگی قوی هیکل ظریف ونرم ونازکی !

    حتی یک پشه نمیتواند روی این پوست لطیف بنشیند ،پس چگونه

    آن دژخیمان با شلاق سیمی پشت نازک ولطیف ترا خونین ساختند

    از آن روز خودم وسر نوشتم را به دست او سپردم.

    ثریا/ 17/2/2011 میلادی

     

  • تو بمان ، تو بساز

    راست گفتی ، عشق خوبان آتش است

    سخت میسوزاند ، اما دلکش است

    ————————————–

    راست گفتی ، خانه خانه توست

    منم از دور درخلوت سرد خویش

    با آتش عشق میدمم بسوی دشت بزرگ

    میچکد بر رخ من اشک ملال

    میشکند درسینه من تیر اندوه

    که خانه من بر باداست

    توبما ن ، تو بساز آن دیاررا که

    نجنبید نفسی از نفس دیگر

    من آن روح آواره ، از وحشت مرگ

    منم آن سایه دیرین مانده ام چشم براه

    شرمم آید از بیهودگی خویش

    تو بمان ، تو بساز ، آن خانه دیرین

    شاید این شاهد دیروزی

    این غمزده مسکین

    که دردیاری دور ، که نروید خاری

    ازمهربانی ، پرزنان فرود آید

    از آسمان تاریک

    وببوسد سینه بی کینه تو

    امروز تو قد برافراشته ای

    سر خوش از باد ه پیروزی

    خانه خانه توست ، خانه سیمین است

    خانه ، خانه تو فرزند ایران زمین است

    تو بمان ، تو بساز

    من نه سبزم ، نه زردم ، نه آبی

    بیرنگ بی رنگم

    اگر مرگم بناگه سرزند

    مرا مهر آن دیار در دل کافی است پس ،

    تو بمان وتو بساز ، سرا سرای توست

    ———————————-

    تقدیم به آزیخواهان بامید پیروزی آنان وجوانان وزنان برومند

    ثریا/ اسپانیا/ بیست وششم بهمن ماه هشتاد ونه

     

  • بپا خاستند

    به پا خاستند ، به پا خاستند

    سایه شوم آن مردان بی خدارا

    پاک میسازند

    مردانیکه از روشناییها گریزان بودند

    گفتم که سحر گاهان دربرابر  آفتاب کور خواهید شد

    بپا خاستند ، زنان بزرگ ومردان

    چندان که آفتاب بر آمد نه از شیخ خبری است

    نه از شیخ پرست

    فریاد کشیدم که :

    با من از معجزه بگویید 

    گفتند : چنین گفت زرتشت

    رنجها پایان گرفت

    کینه ها به مهر نشست

    میدانستیم که شب آشتی نا پذیر است

    بپا خاستند ، بپا خاستند

    زنجیر ها را پاره خواهند کرد

    آنها گل میخ صلیب ها را از کف پاها

    پاک خواهند نمود

    میدانستیم که درسر زمین پرحسرت ما

    معجزه ای سرانجام رخ خواهد داد

    ……………………….

    جاوید باد ایران وایرانی وطن پرست

    وبامید پیروزی

    …………….

    زپا فتادم ورویم به منزل است هنوز!

  • روز عشاق ( والنتاین)

    کوه ها باهمند وتنهایند ، همچوما باهمان که تنهایم  !

    —————————————–

    آشنای من شدی ، هرکجا بیگانه بود

    شد گشاده روبرویم درگه هرخانه بود

    آنکه از من دور بود ، یار و یاور گشته است

    بیگانه از لطفت تو، بامن برادر گشته است

    آنکه بشناسد ترا دیگر کسی بیگانه نیست

    حاجت رفتن بر درهر خانه نیست

    همرهم باش ومرا نگذار برو راه دراز

    با یگانه مهر خود از جمله  سازم بی نیاز

    …………………………..

    بیا ، بیا تا در سکوت وتنهاییم ودراین روزهای پرمحنت بهم پیوند

    بخوریم

    بیا ، بیا تا مانند گذشته ها فارغ از همه رذالت ها درراه یک امید

    آخرین روزهارا بگذرانیم

    بیا ، بیا تا ترا به جنگلهای سوخته ودریای خون آلوده ببرم ، در

    گوشه ای خلوت برایت قصه دلتنگیهام را بخوانم

    بیا ، بیا تا بگویم که عمرم با عشق تو چگونه گذشت ، بیا

    بیا ودست پر مهرت را برسرم بگذار ولبان گرمت را روی گونه هایم

    بفشار ومرا دربازوانت بگیر وتماشایم کن

    بیا ، بیا ببین آنگاه که سرزمینم آزاد شد چگونه روحم را که تو دزدیدی

    آزاد میسازم ودرمیان نوای ساز خنیاگران به پرواز درمیاید ، بیا ، بیا

    ——————-

                    ثریا/ اسپانیا / 14/2/ 011

     

     

  • رضا شاه بزرگ

    برای مردان وزنان وطن پرست  هیچ چیز دردناکتر وتاثر آور تراز آن

    نیست  که ببیند بیگانگان واجنبیان درکشورش نفوذ پیدا کرده ودرامور

    سر زمین آنها مستقیما دخالت مینمایندوبرای توسعه نفوذ وحفظ منافع

    خود به انواع واقسام حیله ها ونیرنگهای سیاسی میپردازند.

    رضا شاه بزرگ در طول عمر خود بارها شاهد دخالتهای ناروا –

    وخیانتهای گوناگون خارجیان بود.

    در همان هنگامی که در دیوژن قزاق خدمت میکرد  به وضوح میدید

    که چگونه حیات وزندگی افراد وافسران بازیچه دست سیاستهای ننگین

    خارجی قرار میگیرد وقبل از کودتای سوم اسفند بارها تنفر شدید –

    وانزجار خودرا این وضع چه لفظا وچه عملا نشان داده بود.

    او سواد خواندن ونوشتن را نداشت اما احساس کرده بود که پیروزی

    وبرقراری یک ملت منوط به داشتن علم وفرهنگ ودانش است .

    رضا شاه عاشق وطنش بود وآرزویی بجزترقی وسعادت وطنش

    وهموطنانش نداشت .

    این رضا شاه بود که پرده های خیانت را پاره کرد ودست عده ای

    سود جو را کوتاه کرده ودرهای سعادت را به روی تمام افراد

    باز کرده ، زنهارا زیوغ چادر وروبنده آزاد ساخت  وکاروان

    محصلین را به منظور کسب علم ومعرفت بسوی کشورهای خارج

    روانه ساخت ونمیدانست که آنها پنجه خونین خودرا پس از برگشت

    بسوی صورت پدر میکشند ونوکر اجنبی میشوند وسرود سرخ سر داده

    برای بیگانه راه را باز میکنند ، او غذایش بسیار ساده وزند گیش نیز

    ساده بود او یک سرباز وطن پرست  بود که آرزوی به جز سر بلندی

    سر زمینش نداشت و…..افسوس ، افسوس که ملت  را درست –

    نمیشناخت به همانگونه که پسرش محمد رضا شاه نتوانست به ریاکاریها

    ودروییهای مردمش پی ببرد ، دریغ ، که دیگر چنان پدری را  هیچگاه

    ملت ایران نخواهد دید وخود سوی بدبختی وانحراف وامتی شدن میرود

    ——————————————– ثریا/ اسپانیا

    بمناسبت روز مرگی وسیاه روزی ملت ایران دربهمن ماه .

  • صادق هدایت

    منزل توست ، پیشتر نروی

    جمع شو تا زخود بدر  نروی

    حرفی از درس راز میگویم

    گفته اند ، آنچه باز میگویم

    ———————–

    گویا هفته پیش روز سالگر تولد صادق هدایت بود ؟!  من چندان

    با کارها ی او موافق نیستم وچندان ارادتی هم باو ندارم اما

    در دنیا هنگامی که همه میروند تا خدایی را بسازند باید به دنبالشان

    رفت وگرنه هزاران وصله ناجور به لباس تازه ات میچسپانند.

    مرحوم دکتر تقی تفضلی برادر ارشد شادروان محمود تفضلی تعریف

    میکرد :

    هنگامیکه درپاریس بودم شبی صادق هدایت را دیدم واورا بخانه بردم

    وبرایش قطعه ای با سه تار زدم ، او گفت ، نه ! تقی  ، این صدارا

    خاموش کن ، ساز ایرانی غمگین است ومرا دچار اندوه میکند.

    چند ماه بعد شبی بخانه ام آمد وپس از نوشیدن چند گیلاس بمن گفت

    سازت را بردار وبرایم بنواز ، من چند قطعه در د شتی برایش –

    نواختم ، سه شب بعد خبر خودکشی او بگوشم رسید ومهدی اخوان

    ثالت چکامه ( چگوری ) را سرود :

    پس کن خدایا چگوری این نوارا ……..

    هدایت میتوانست بماند وبیشتر بنویسد درآن زمان که هنوز ذهن ما

    ایرانیان چندان روشن نشده بود ، او با خودخواهی تمام خودش رابمرگ

    سپرد  او خود نمیدانست باید به کدام سوی روزنه نگاه کند .

    روان هرسه شاد باد.

  • مبارک

    خوب ، مبارک است ، مبارک هم به امر ابوعمامه سرزمینش را ترک

    کرد! حال آرزو کنیم که این جنبش به نفع مردم مصر تمام بشود نه به

    ضرر آنها وکیسه های گشاد دولتهای بزرگ !.

    سرز مین ما که به جهان سوم مشهور بود  درست درزمانی که داشت

    ره آورد بزرگی را به عالم نشان میداد درمعرض هجوم جانکاهی

    قرار گرفت  هجوم مردان وزنانی ناشناخته که همین جهان سوم را

    به جهان هزارم تبدیل کردند .

    سر زمین ما از امتیازات زیادی برخوردار بود ( مینوسم بود) چون در

    حال حاضر هیچ امتیازی نمیتوان برای آن قائل شد ، در بالای بلندای

    تپه قرن بیستم  درجهان میرفت که مقام شایسته ای را پیدا کند .

    ناگهان همه چیز بهم ریخت  وهمه چیز زیرو رو شد درطی این دوران

    سی وچند ساله  هزاران کتاب ( مزخرف )  درباره همه چیز بچاپ

    ر سید ترجمه وافکار دیگران بشکل دلخواه ونا مطبوعی به دست مشتی

    نادان وارد بازار شد ونسل نو دچار سر گردانی وعده ای هم ماموریت

    داشتند که برون مرزی هارا سرگرم نمایند.

    وامروز سر زمین جاودانی فردوسی . حافظ . سعدی. خیام .

    ناصر خسرو . نظامی . چشم به راه نذورات است جوانان برومند

    ومردان شایسته یا کشته شدند ویا گروه گروه به تبعید رفتند واز فرهنگ

    دیرین خود دورماندند همه چشم به پشت سر داشتند طوطیانی که جلوی

    آیینه قرار گرفته وحرفها را تکرار میکردند.

    هند دگرگون شد حتی جایزه نوبل ر ا هم برد ، آفریقا دگر گون شد

    غرب در مکتبهای فلسفی واجتماعی وتکنو لوژیهای خود دست به

    تغییرات زیادی زد وما؟    …….

    هنوز اندر خم کوچه مانده ایم که بند شلوارمان را بادست راست باز

    کینم وماتحت مبارک را با کدام زبان بلیسیم . پایان

    ثریا /اسپانیا/ فوریه دوهزارو یازده

     

  • حرف اول

    اگر مردم مصر راه انقلاب ایران را بپیمانند برسر مصر همان خواهد آمد که :

    بر سرایران آمد واین دوکشور با سرمایه های پر بار فرهنگی دچار –

    هرج ومرج وویرانی وچه بسا تجزیه شوند همان چیزی را که ابوعمامه

    میخواهد ، کفشهایش را درمیاورد ودر مسجد به نماز می ایستد ومیگوید

    همه باهم برادریم !!!!  فردا وپس فردا گروه گروه ، دسته ، دسته ،

    جدا ، جدا برای تظاهرات میروند وهرکدام ایده خودشانرا دارند بی آنکه

    بدانند که این راه مانند سال پنجاه وهفت به بیراهه خواهد رفت مگر که

    یکی شوند یک واحدو یک تن ویک هدف مشترک پرچم ایران گاهی

    وارونه روی میزهای کنفرانشان قرار دارد وگاهی رنگ سبز آن

    به تیره وسیاهی میزند همان رنگی که امروز مصریان دردست دارند

    زمانیکه انقلاب شد وهمه دسته جمعی کوچ کردند وراحت روی مبل

    مخلمین جای گرفتند بفکر پاسداری از فرهنگ ایران زمین افتادند !!!

    واین پاسداری آنچنان آنهارا سر گرم کرد که از یاد بردند زمان ؛ زمان

    فتنه هاست ومبارزه بر ضد جهل ونادانی را باید سر لوحه قرار دهند

    اگر امروز نام ایران هنوز زنده است بخاطر فرهنگ پر بارش میباشد

    اگر ایران از آن همه حمله های مغول تا ترکان غزنوی جان بدر برد

    بخاطر فرهنگ وتمدنش بود اما چرا اعراب بادیه نشین توانستند با –

    شبیخون زدن ایران را از پای دراورند ؟ تاریخ گواه این نکته هاست

    اما متاسفانه امروز فرهنگ وتمدن زیر تیغ بی دریغ ( بیزنس ) و

    فوتبال !!! وولایت فقیه وایده لوژیهای مضحک دارد نابود میشود

    مردان اهل بیزنس وفقها چندان  پای بندی بر فرهنگ وتمدن ندارند

    امروز درست حرف زدن ودرست نوشتن واجتناب از کلمات بی معنا

    وچاروداری ( غلط ) است وزخم بزرگی بر پیکر ادبیات وفرهنگ

    ما خورده واگر بگذارند به رغم همه زخمهای جانکاهی که برداشته

    شاید بتوان آنرا دوباره از نوساخت وزنده کرد.

    امروز سر زمین ما دربحرانی ترین وسیاهترین زمان تاریخ قرار دارد

    بحران اخلاقی ولکه ننگ ( جهان سومی ) هنوز بر پیشانی ما  –

    میدرخشد .

    چه کسی دنیارا قسمت کرد ؟ .

    ادامه دارد

    ثریا. اسپانیا

  • دیوار سبز

    وطنت  غیر حال موهوم است /هرچه آنسوی توست معدوم است

    این وطن تنگ دارد غبار ویرانی / این وطن را به هرپر افشانی

    —————————————————-

    در میان امواج سهمگین وغرش طوفانها

    ماهیان نیمه جان ، برخاستند

    درپای بوته خاری ، درانتهای شب

    من بیدار بودم

    در پشت رودخانه بزرگ

    وآبهای جاری

    بیاد آن مرد شبگرد ونگاه مرده اش

    افتادم

    زخم های کهنه ودیرین سر باز کردند

    در چشم شگفت زده ام

    دیوار سبز فرو ریخت

    به حیرت نشستم ودراندیشه زمینی هستم

    که روزی متعلق بمن بود

    آه هزاران بیوه عریان

    تن گناه آلوده صد ها مرده

    مرا باشب یکی ساخت

    باید جامه های سیاه را دوباره پوشید

    ودسته گلهارا آماد ه کرد

    بلوای گلهای سرخ

    پرنده ها را پرواز میدهد

    ——————— ثریا/ 10/2/011

  • یک نامه

    یک نامه / درتاریخ 24 جولای دوهزار ویک به ف. شین

    ———————————————-

    فرهنگ جان ، آن مالی را که تو بردی وآن میراث شوم را ، بهترین

    قدمی بود که کسی در راه زندگی من برداشته بود ، آن میراث نه

    متعلق به من بود ونه به بچه ها ، پس مانده هایی بود که از بازماندگان

    آن مرحوم برایشان دردسر آفرین بود ومیخواستند از شر آنها راحت

    شوند بنا براین مرا صدا کردند وبخیال خود ( امانت ) را که دیگر

    سودی برایشان نداشت بمن سپردند ، نیمی از آنرا خانم نون رشیدی

    بلعید وبقیه را به دست تو دادم شاید تو هم پس از سالها دربدری و

    گرسنگی خوردن واین خانه به آن خانه رفتن ، سرانجامی بگیری !

    من چنان ابله نبودم ، سالها از تو وزندگیت دور وبیخبر ونمیدانستم که

    درچه منجلاب ودرکجا به زندگی بیمقدارت ادامه میدهی ، دیدار تو

    برایم بمنزله یک پنجره امید بود امیدی که نوری نداشت ودرتاریکی

    محو شد ، آنچه را که داشتم ، ویا داشتیم برایت گذاشتم وامروز نمیدانم

    درکدام گوشه دنیا خودت را پنهان کرده ای برایم مهم نیست ، انسانهای

    امروز چندان بویی از انسانیت نبرده اند حیواناتی هستند دریک جنگل

    بزرگ که به دنبال طعمه میگردند .

    هرچه دادم بتو حلالت باد / غیر آن دل که بتو بخشیدم .   ثریا

  • آخرین ایستگاه

    شاخه گل نسترن ، بوته لاله عباسی ،

    در کنار شما چشمه سار خنکی هست

    که خاطراه اش جان تب دارم را نوازش میدهد

    کویر داغ آتشین ، از تو هم گریختم

    وای آب روش سر چشمه های خنک دهکده

    ترا بامعیار عطش روزانه ام می سنجم

    دراین عریانی

    ————————————–

    در کدام ایستگده مانده ایم ؟ ما کیستیم ؟ به کجا میرویم ؟ صدای ذهن

    بیدارم فریاد  میکشد که باید از تپه پایین بیایم ، بلندی ها تما م شد ند،

    تپه اول باران بهاری بود ودرختی پر شکوفه کنار یک آلونک کوچک

    که نامش ( خانه ) بود ویگانه خانه ما بود ، آنجا آب وخاک بهم پیوند

    میخورد روزی دستی نامریی ما ماهیان تشنه به آب را از جویبارمان

    جدا کرد ، او در تصور دریا میخواست باشنا خودرا به رود بزرگ

    برساند وبه دریا بپیوندد ومن پای درخاک داشتم ودرخشکی هزاراه ها

    او رفت ونقش او نیز پاک شد اما کلام داغ بر تنم نشست ، وبمن

    گفت عشق چیست.

    درچرخش زمانه در گردا گرد دایره سرگردانیها ، درانتظار شکوه

    خورشید نشستم ؛ گاهی زمان زمان دردهاست وگاهی هر لحظه چندصد

    هزار سال معنا دارد .

    جامه صبوری را پوشیدم ودرخیابان بالای شهرهمنشین چاکران 

    ونوکران ابوالهب وابو سفیان شدم .

    پله پله تا جهالت  تا بی نشانی وبی هویت بودن .

    زندان بان درب را گشود وجامه درهم وخیس مرا دید که چگونه خودرا

    کشان کشان به بالای تپه رساندم ،  برگشتم از انتهای دره اذان ظهر

    ونماز مغرب وپرسه زدن دور میزهای سبز ماهوتی ، دور شدم از

    خاطره ها ، برگشتم به اندوه دیرن ، به فطرت خود واین آخرین –

    ایستگاه  است .                    ثریا/ اسپانیا/ نهم فوریه

     

  • باده عشق

    پدر زیر لب زمزمه میکرد :

    منعم مکن ای محتسب شهرزمستی

    مستی ره عشق است مگر عشق گناه است ؟

    ویا :

    مستی بهانه کردم وچندان گریستم

    تا کس نداند م  که گرفتار کیستم

    ویا:

    مست شد وخواست که ساغر شکند عهد شکست

    فرق پیمانه وپیمان زکجا داند مست ؟

    ومن گفتم:

    میگویند شراب حرام است ومیخواره درجهنم میسوزد

    میخواهم باده ای مردافکن بنوشم  تا شهامت آنرا داشته باشم

    آتش جهنم را تحمل کنم .

    کسی که نداند چگونه می بنوشد  حق ندارد عشق بورزد

    وکسی که نداند عشق چیست باده براو حرام است

    – پس ای ساقیان بزم جمع –

    سبوی باده را پیش آرید وتو ای ساقی مهربان جامی از می سرخ

    برایم بریز، تا با آوای پرندگان وآواز نسیم که بر شاخه ها میرقصد

    بیاد زیباییهای از دست رفته ودنیای زیبایم ، بنوشم ، بنوشم وبنوشم ،

    وسپس آتش جهنم را به راحتی تحمل خواهم کرد، وگمان نبرم که

    آتش جهنم سهمگین تراز این آتشی است که درآن میسوزم ویا میسوزیم.

    اگر باده ای مینوشم بقول خیام خون رزان است ، نه خون کسان

    ——————————————-

    ثریا/ هشتم فوریه /اسپانیا

  • بی عدالتی

    این بهترین سکوت است ، برای آنهاییکه

    احتیاج دارند پینه پاهای پولدارن را بلیسند

    من به هنگام مرگ رنگ نمیبارم

    از مرگ نمیترسم

    چرا که عصاره جنگل درزیر پوستم

    تخم گذاشته است

    —————-

    یک فیلسوف آلمانی میگوید :

    ما دوبار رنج میکشیم ، یکبار خود رنج را وبار دیگربا بیاد آوردن

    آن رنج مضاعفی را تحمل میکنیم .

    منهم چند روزی این درد مضاعف را تحمل کردم وبهتر دیدم که سری

    به دفتر عشق بزنم ، متاسفانه آن زن مرد بی هیچ انتقامی وهیچ دادگاهی

    اورا بجرم اهانت ، تهمت ، تحقیر وویران ساختن یک زندگی محاکمه

    نکرد ، پس نتیجه میگیریم که هیچ عدالتی دردنیا وجود ندارد وهیچ  –

    دادگاه ودادگستری نمیتواند کیفری را بدهد ، ما تنها خودرا فریب میدهیم

    او به راحتی سرش را زمین گذاشت ومرد ونام ( میزرا) کافی بود که

    فرزندانش با مال دیگران انگل وار به همه جا برسند بی هیچ خوی و

    خصلت انسانی .

    واین است رسم روزگار

    تا نوشته بعدی……..

  • میان پرده !

    در کنار آیینه میایستم ، ودر آن ترا تماشا میکنم

    روزی توهم دراین این آیینه مرا تماشا میکردی

    از پشت پلکهای اشک آلودم

    عکس تو میلرزد

    ودر قاب بزرگی که بر دیوار آویخته

    لبهای سرد تو وچشمان خسته ات را میبینم

    همه چیز در زیر زلال اشکهایم گم میشود

    دیگر میان آیینه نیستی

    نقش ترا آیینه بلعید

    اما دلم ، دلم چون یک کودک یتیم

    فریاد میزند ، کجایی ؟ ای همیشه مهربان

    صدای قدمهای ترا میشنوم

    در باز میشود

    باد سردی میوزد

    وبوی دریارا میاورد

    که نقش تودرمیان امواج  آن نمایان است

    نقش تو کم کم محو میشود ، گم میشود

    واز من دور میشوی

    ——————– ژانویه یازده

  • عاشورا

    زاهد ، به ره کعبه رود که این ره دین است

    خوش میرود اما ،ره مقصود نه این است

    ———————————

    آنروزهارا هیچگاه نمیتوانم فراموش کنم ، وترس ووحشتی که جانم

    را میفرسود ، از یکسو مردان سیاه پوش ، هیستریک با زنجیر های

    خون آولود که برپشتشان فرود میامد، بچه های کفن پوشیده که برفرق

    سرشان خون وگل بود وزنان سیه پوش که گونه هایشانراچنگ میزدند

    وزاری میکردند ، سینه مردان همه خونی بود جوان وپیر ، عماره

    حامل یتیمان کربلا ، دست بریده ابوالفضل روی یک سینی مسی باخون

    ومردی که سر نداشت واسبی که خون بر پیکرش پاشیده بنام ذوالجناح

    علمهای بلند آهنی ، وشب شام غریبان که شهر یکپارچه تاریک میشد ،

    میترسیدم ، احساس گناه میکردم ، گاهی از خود میپرسیدم چرا درچنین

    روزی باید پدر من از دنیا برود ، عده ای میگفتند که باطنتش پاک بوده!

    هبچ نمیدانستم چرا مادرم به شنیندن نام ( حسین وکربلا) غش میکند ؟

    باز میترسیدم که او بمیرد ، اگر او میمرد من دیگر هیچکس را دردنیا

    نداشتم ، آخ …تر س ، ترس ، ترس ووحشت همه وجودم را فراگرفته

    وسوگلی هم دوماه تمام سیاه پوش میشد ، باهمان سقز درون دهانش ،

    رادیو دوماه تعطیل بود تنها اخبار وصدای تیک تیک ساعت وپخش

    مستقیم روضه خوانی از مسجد سپه سالار ، وشاه هم به همراه هئیت

    دولت در روز عاشورا درمسجد سپه سالار حاضر میشد ودر روضه

    شرکت میکرد دران روز آخوند ها لحن صحبتشان عوض میشد وگفتار

    آنها منحصر میشد به ستایش امام حسین وسپس پرستش شاه .

    در آن زمان هیچکس بمن نگفته بود که امام حسین کیست تنها میدانستم

    که نوه محمد وپیامبر مسلمانان ودر کربلا کشته شده است ، روی نقشه

    جغرافیا کربلارا پیدا میکردم درعراق وهمسایه ایران بود اما چرا مردم

    اینهمه برای همسایه عزاداری میکردند؟ کسی باین سئوال من جوابی

    نمیداد ، تنها گریه بود ، شیون بود وشبها پنهانی عرق خوردن ورفتن به

    خانه ای خرابات نشینان ، مادرم زاده یک زن زردشتی بود وپدرش –

    مردی متعصب ، او هم چیز زیادی نمیدانست تا ذهن مرا باین قضایای

    پیچیده روشن کند ، هنوز به  تاریکی های تاریخ نرسیده بودم وکتاب هم

    به درستی نمیتوانستم بخوانم ، تنها ترس بود وترس وپنهان شدن در

    گوشه ای وگریستن به تنهایی .

    ادامه دارد……